رفتن به مطلب

زهره

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    519
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    4

آخرین بار برد زهره در 28 اردیبهشت

زهره یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

1,319 Excellent

درباره زهره

  • درجه
    👑👑👑

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,364 بازدید کننده نمایه
  1. دیگه عادت کردم هر کی با ی اسم صدا میزنه?
  2. جااان عشقم من فقط منتظرم تو بخونی نظرتو بدی?????
  3. چشم مرسی که هستی??
  4. زهره

    اینبار زمزمه وار شروع به خواندن نوشتهای روی کاغذ کاهی که طرح زیبایی به مجله داده بود کردم. «موضوع :ماه من هر شب سقوط میکنمداز یک آسمانخراش... هر شب تو را میبینم که دزدانه نگاهم میکنی و باز روی بر میگردانی... راستی که چقدر بی رحمی! لبه‌ی پرتگاه کمی خم شو و دستم را بگیر...آخر چه میشود کمی با من راه بیایی؟ باشد! باشد ماه مغرور من....جان کندن ستاره‌ی تنهایت را ببینو باز دست روی دست بگذار...روزی میرسد که من دیگر نیستم.امیدوارم آن روز دلت برایم کمی تنگ شود...برای گریه هایم،برای لبخندهایی که گاه مابین گریه های شبانه ام میزنم!کاش روزی دلت برایم تنگ شود...برای اشک هایی که در چشمانم حلقه زد و من تمام تلاشم را میکنم تا نکند بر روی گونه های سردو بی روحم فرو ریزد... امیدوارم روز دلتنگیت برای من،غرور راه کنار بگذاریو صدایم کنی.... وای...وای بر من...چه میگویم؟اخر چه کسی ،کسی را که دوست دارد نفرین میکند؟ اصلا ...اصلا حرفم را پس میگیرم! میدانی ماه من؟دلتنگی از یک آدم تنها ،یک موجود غمگین و بی منطق میسازد...دلتنگ که میشوم،بین این همه آدم های آشنا و غریبه؛فقط یک نفر را میخواهم که شنونده باشد. شنونده‌ی بهانه های ریزو درشتم...یک نفر که بشنود و فقط لبخند بزند...گوش کند،ولی به دل نگیرد... خیلی وقتها میدانم حرفی را که میزنم به هیچ وجه منطقی نیست؛اما باید یک نفر باشد که به چشمانت نگاه کندو حق را به تو بدهد... ماه من ....من بی منطقم...اما تو در چشمانم خیره بمان و حقی که ندارم را به من بده...حق داشنت را... کسی چه میداند ...شاید من فقط منتظر کسی هستم که در آن لحظه مرا توجیه کند حال بگو ...حق نداشته ام را برای لحظه ایی به من میدهی؟ امضا:من احمق ترین عاشق این جهانم» چشم هایم با درد روی هم نهادم... میخواهی بگویی دردناک نیست!؟ اما هست!برای مردی که عاشق شده است و میداند عشقش عاشق دیگریست حتی زندگی هم دردناک است .چه برسد به آنکه .... چشمانم را باز کردم و به مجله‌ی توی دستم نگاه انداختم...هنوز هم گیجم!چطور امکان داشت اینگونه بی تاب کسی باشم که فقط نوشته هایش را میخواندم و دو بار آن هم خیلی کوتاه ندیده باشمش؟ امکان داشت؟ شاید داشت! شاید...
  5. اره خودمم میدونم کوتاه مینویسم ولی خوب این رمان یه جورایی بر میگرده ب حسو حالم راستش گفتی دوهفته فرصت داری من همینطوری یه چیزی نوشتم ک فقط نوشته باشم من نوشته هام اینطوریه که باید تو حالو هواش باشم یا حوصلشو داشته باشم سعی میکنم بیشتر بنویسم انتقادی چیزی بود سرتاپا گوشم??
  6. زهره

    صدایم ناخوداگاه بالا رفت _چی!؟ نجم با دستش که سر تاس و بی مویش رامیخاراند خنده‌ایی کردو گفت: _چیشد پسر ؟گفتم منشیم رفته مسافرت نگفتم خودم رفتمو تو الان داری با روحم حرف میزنی که! و بعد از پایان حرفش این خودش بود که بخاطر شوخی کاملا بی نمکش قه قه اش به هوا رفت. به منظور لبخند لبم را کمی کش دادم. امروز حسی عجیب مرا به اینجا کشانده بود و حالا با نبود تابان انگار که دنیا بر روی سرم اوار شد. دیگر اینجا کاری نداشتم. بالاخره با کلی دلیلو منطق های دروغین خودم را از آن موسسه‌ی کوفتی بیرون اوردم! اون موسسه کوفتی بود. اصلا هر جا که تابان نباشد کوفتیست... چقدر بچه شده ‌ام ...چی باعث شد؟ خدا داند! ارام ارام در خیابان به راه افتادم و فکرم باز هم به سمت تابان اون دختر مظلومو ساکت کشیده شد. سرمایی که پاییز با خود اورده بود‌...برگ های خشکی که زیر پاهایم له میشدند...صداهای گاه و بی گاه اتومبیل هایی که از جاده به ارامی عبور میکردند ومنی که کنار خیابان زیر درختان قد کشیه و سرما دیده قدم میزدم و به بخاری که از دهانم خارج میشد چشم دوخته بودم...هیچکدام باعث نشد تا از فکرش بیرون بیایم.. قبلا ها قدم زدن ارامش میداد اما حال.... نمیدانم چه شد که دلم هوای مادرم را کرد.ارامشی که او داشت هیچ کس نداشت. به راستی میشد با مادرم درباره‌ی حس جدیدم بگویم؟این امکان نداشت...خجالتی تر یا شاید هم مغرور تر از این حرف ها بودم.... قدم هایم را به سمت خانه‌ی پدریم کج کردم.راه زیادی نبود نفسم را فوت مانند بیرون فرستادم برای بیرون امدن از فکرو خیال تابان شروع به زمزمه کردن شعری کردم.غافل از اینکه تابان‌ ناخواسته نه تنها در فکرو خیالم حک شده بود بلکه زندگی‌ام راهم به نام خودش زده بود. برآب کهنه‌اش چه رنگی افتاد بوی خوش و امواج قشنگی افتاد عمری دل من منتظر ماهی بود در حوض دلم عجب نهنگی افتاد... نگاهم به دکه‌ی روزنامه فروشی افتاد. یعنی امروز هم نوشته هایش را برای چاپ ارسال کرده‌است؟ خب معلوم است!این امکان ندارد...اصلا مگر کسی که به مسافرت میرود باز هم کار میکند.اصلا مگر مسافرت نرفته است که خستگی در کند؟ چه دلیلی دارد این چند روز که نیست هم به نویسندگیش هم ادامه دهد؟ اما این پاهایم بود که دیگر از مغز فرمان نمیگرفت. به سمت دکه رفتمو بی صبرانه مجله‌ی امروز را برداشتم... انگار که تسخیر شده بودم و هیچ یک از حرکاتم دست خودم نبود... در دل خدا را صدا زدم که ای کاش نوشته اش باز هم صفحه‌ی اخر را پر کرده باشد. که خدا دعایم را بی جواب نزاشت...
  7. ??? شخصیت پردازی درست نبود؟ چطور باشه یعنی
  8. زهره

    نثر یعنی چی؟
  9. زهره

    مرسی عزیزم?? عالی نقدر کردی... سعی میکنم نکاتی که گفتیو انجام بدم??
  10. زهره

    مرسی‌??
  11. زهره

    اهوم بده یا خوب؟
  12. زهره

    نسبتن زیاد
  13. زهره

    مرسی عزیزم???
×