رفتن به مطلب

♡AynazZz♡

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    89
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

194 Excellent

4 دنبال کننده

درباره ♡AynazZz♡

  • درجه
    🌟🌟🌟

آخرین بازدید کنندگان نمایه

176 بازدید کننده نمایه
  1. ♡AynazZz♡

    پارت پنجاه و هشتم_رمان اخم های او♡ اردشیر واردِ اتاق شد که ریهام تر و فرز برگه ها را پشتش پنهان کرد.. دستانش را همچنان عقب گرفته بود و با صورتِ رنگ پریده ای به اردشیر نگاه میکرد.. اردشیر مشکوک به او نگاهی انداخت و لبخندِ ترسناکی زد:《عزیزم اینجا چیکار میکنی؟! و به ریهام نزدیکتر شد.. قفسه ی سینه ی ریهام مرتب بالا پایین میرفت.. مجبور شد از راهِ دیگری پیش رود... برای همین لبخندِ دندان نمایی زد و با عشوه گفت:《خب معلومه..اومدم اتاقتو ببینم.. اردشیر کمی از شکش نسبت به ریهام با این حرف، کم شد.. اما از بین نرفت! روی میز نشست و خیره به اندامِ ریهام گفت:《بله خوشکلم‌..اما میدونی که من نمیزارم کسی بیاد اینجا.. ریهام ناز قدم برداشت و مقابلِ او نشست و با نگاهی خاص ادامه داد:《خب منم با بقیه فرق دارم برات..اینطور نیست؟! با این حرف شکِ اردشیر درکل رفع شد.. و از بین رفت.. ریهام از فرصت استفاده کرد و برگه ها را از پشتِ مبل انداخت.. و اما برای اینکه برگه ها صدا ندهند مرتب پایش را تکان میداد تا به جز صدای خلخالش؛ صدای چیزی شنیده نشود.. اردشیر بلند شد و دستِ ریهام را گرفت و او را بلند کرد.. کمرِ ظریفِ ریهام را محکم گرفت و سرش را را درون گردن خوشبخوئه ریهام فرو کرد.. ریهام چندشش شده بود و به غلط کردن افتاده بود.. اردشیر با زمزمه هایش باعث میشد دخترک حالتِ تهوع بگیرد.. _میدونی که به همه ی دخترها فرق داری واسم...خوشکلیت..هیکلت...و... که در با صدای بدی باز شد... ریهام وحشت زده چشمانش را باز کرد و به در خیره شد که.... اردشیر با بی میلی عقب کشید و به در نگاهی انداخت.. تیام با ناباوری و اخم های شدیدی به ریهام خیره شده بود.. ریهام نیز به تیام نگاه میکرد.. چانه ی ریهام از بغض لرزید.. نکند تیام درباره او فکرهای بدی کند؟! تیام خیره به ریهام با حرص از میان دندان های کلید شده اش خطاب به اردشیر غرید:《بیا اتاق کارت دارم.. و بیرون رفت و در را محکم بست.. دستش را مشت کرد.. از عصبانیت میلرزید.. از خشم رنگِ صورتش به قرمزی میزد.. پاهای ریهام یک قدم را به سمتِ درِ اتاق برداشتند.. اما متوجه اردشیر شد و ناچار خیره به در ایستاد.. باید به تیام میفهماند.. باید با او صحبت میکرد.. اردشیر خم شد و گونه ی ریهام را بوسید و همانطور که بیرون رفت با لبخندِ کریهی گفت:《امشبو نتونستیم باهم باشیم...فردا هست عزیزم‌.. و زیره لب جوری که ریهام نشوند غرید:《محاله تورو از دست بدم!..تازه پیدات کردم.. ریهام تا اردشیر بیرون رفت با چندشِ تمام، دستش را محکم روی گونه اش کشید و زیره لب با حرص گفت:《مرتیکه ی عوضی... لباس هایش را عوض کرد و با فکر کردن به تیام آرایشش را پاک میکرد..‌ که یکهو اردشیر وارد حریم زنانه شد ... همه ی دخترها بلند شدند و بعضی از آن ها عشوه می آمدند.. و زیر چشمی به او نگاه میکرد.. اردشیر که تنها نگاهش به ریهام بود؛ مرتب برای آن ها لبخند میفرستاد... سپس خطاب به ریهام گفت:《خودتو آماده کن بیا پایین..منتظرتم عزیزم.. و چشمکی نثارِ ریهام کردو رفت.. دخترها با تعجب به این صحنه نگاه میکردند و گاهی پچ پچ میکردند.. داخلِ ماشینِ اردشیر نشسته بود و با نگاه غمگین و عاشقش خیره به تیام بود که با جذبه ی خاصی و اخم جذابی با اردشیر صحبت میکرد.. یکهو نگاه تیام در نگاه ریهام گره خورد.. منتهی تیام بی معطلی نگاهش را برداشت.. که ریهام آه غمگینی کشید.. بعد از چند دقیقه تیام سوار ماشینش شد و اردشیر نیز سمت ماشین آمد و سوار شد و در را بست! به ریهام که پکر و گرفته بود نگاهی انداخت و با لبخند گفت:《نمیخوای بپرسی چرا آوردمت ماشینِ خودم؟در حالیکه تیام دستور داد تورو واردِ این مسابقه ی خطرناک نکنیم؟ ریهام به یکباره کنجکاو شد.. سپس در دل نالید:《من چرا بدونِ هیچ حرفی سوارِ ماشینش شدم؟یعنی انقد فکرم درگیره تیام بود که نفهمیدم چیکار کردم؟ آهسته گفت:《مگه داریم کجا میریم؟! اردشیر ماشینش را نزدیکِ ماشینِ تیام برد و گفت:《منو تیام هرسال این مسابقه ی ماشینی رو انجام می دادیم.. سپس خندید:《منتهی تیام مرتب موفق میشد...الانم تورو آوردم میخوام ببینم این راه؛ شاید جواب داد و موفق شدم! ریهام گیج لب زد:《کدوم راه؟! که اردشیر طفره رفت:《اینهمه مردمد میبینی؟..منتظرِ نتیجن.. ریهام نگاهی به اطرافش انداخت.. بیشتر پسر ومرد بودن که مرتب داد میزدند و"هوووو" میکشیدند.. تعجب کرده بود.. که صدای شمردنِ کسی را شنید.. مردی وسطِ آن جاده ی ترسناک و تاریک ایستاده بود و شمارش معکوس را شروع میکرد.. قلبِ ریهام تند تند میزد.. ۱....۲....۳...شرووووع! مرد تند عقب رفت و صدای دست و سوت و جیغ بلند شد.. که ماشینِ تیام جلوتر راه افتاد و گازشو گرفت.. اردشیر کم کم سرعتش را بالا برد و کنارِ ماشینِ تیام پیچید و از شیشه ماشین؛ داد زد:《تیام این یه بار بردنو فک کنم باید به من تقدیمش کنی مرد!.. سپس با لحنِ خاصی ادامه داد:《حس میکنم سرعتِ ماشینت امشب به کسی وصله.. و با زیرکی، از گوشه ی چشم نگاهی به ریهام انداخت.. اردشیر شک کرده بود! و نیخواست شکش را به یقین تبدیل کند.. و چه فرصتی بهتر از این؟! تیام همانطور که با اخم های وحشتناکی به جاده خیره شده بود و هر از گاهی به آیینه ی بقلی اش نگاهی مینداخت؛ گفت:《اون مغزتو درگیرِ اون چیزا نکن اردشیر!....اونقدرا هم مطمئن نباش.. و گازِ ماشین را گرفت.. اردشیر نفسِ پرحرصی کشید و سرعتش را بیشتر کرد.. ریهام از ترس چشمانش را بسته بود و مرتب زیره لب صلوات میفرستاد.. و خوش را به گوشه ی صندلی می چسباند....
  2. ♡AynazZz♡

    پارت پنجاه و هفتم_رمان اخم های او♡ با صدایی که شبیهه به جیغ بود کفت:《تو تب داری تیاممم...بلند شوو..بلند شو بریم بیمارستان.. اصن گوشیتو بده زنگ بزنم به شهرام.. تیام دستِ ریهام را گرفت و با عصبانیت و چشمانِ بسته شده غرید:《داری کفرمو در میاری...د بشین سرِ جات دیگه...گفتم که که چیزیم نیست.. ریهام آهسته و باناباوری لب زد:《تیام..! تیام با چشمان سرخ به او نگاه کرد و با حرص تشر زد:《زهرمارو تیام! ریهام به او خیره شد سپس با دلخوری نگاهش را گرفت و سمتِ آشپزخانه رفت.. بغضش گرفته بود..خیلی بش برخورده بود.. سیب زمینی را ریز ریز میکرد که از گوشه ی چشم دید تیام با بی حالی بلند شد و لباس ها را برداشت و سمتِ اتاق رفت.. هنوز نگرانِ او بود و خوشحال بود که لباس هایش را عوض میکرد.. بعد از چند دقیقه تیام با لباس های مرتبی همانطور که دست به موهایش میکشید تا خشک شوند روی کاناپه دراز کشید... کاسه ی سوپ را درونِ سینی گذاشت و سمتِ تیام رفت.. بدونِ هیچ حرفی سینی را روی میز عسلی گذاشت و خواست سمتِ اتاقش برود که صدای جدیِ تیام را شنید:《کجا؟..دستم کمی درد داره..سخته راحت بخورم! ریهام به او خیره شد:《دستِ راستتون که هست؟با اون بخورین.. تیام پوزخندی زد:《منم از همون منظر گفتم..متاسفانه دستِ راستمه! و با اخم؛ نگاهِ پرمعنایی به ریهام انداخت.. غافل از انکه تیام بهانه آورده بود.. اصلا مگر تیام آنقدر نازک نارنجی بود؟؟ ریهام ناچار و هرچند از خدا خواسته کنارِ او نشست و کاسه را در دست گرفت و قاشق را پراز سوپ کرد.. تیام سرش را جلو آورد و ریهام قاشق را درونِ دهان او گذاشت.. که تیام طبقِ معمول با اخم وخونسردی لب زد:《گریه کردی؟ ریهام نگاه دزدید:《نه.. دلخور بود دیگر! که تیام تیرِ خلاص را زد:《چشات که اینو نمیگه! که ریهام هول شد و تند گفت:《نه گریه نکردم.. و کاسه را روی میزعسلی گذاشت و سمتِ اتاقش دوید و در را بست... و گویی امشب بهانه میخواست برای گریه کردن!.. صبح که بیدار شد تیام رفته بود.. چقدر دوست داشت به او زنگ بزند و از حالِ او جویا شود اما از او و برخوردِ دیشبش ناراحت بود.. یک جورایب میخواست تلافی کند و او را اذیت کند.. گوشی اش زنگ خورد.. نگاهی به گوشی اش انداخت روی کابینت بود.. آن را برداشت و چای ساز را خاموش کرد.. جواب داد که صدای تارا را شنید:《به به...چه عجب شما جواب دادین...صبح بخیر خانم پناهی.. سپس صدایش را بالاتر برد:《ریهام بمیری الهی من راحت شم...آخه عنتر..به تو هم میگن رفیق؟؟..خاک تو سرم بقیه رفیق دارن ماهم داریم...یه ساعته پشتِ درِ خونتون معطلم...مردم از سرما درو باز کن خرره.. ریهام محکم روی پیشانی اش زد:《وااای تارا..یادم رفت بهت بگم...من خونه جدید گرفتم‌...ینی...ینی تیام واسم گرفت.. صدای تارا نمی آمد.. ریهام آبِ دهانش را قورت داد:《 یادم رفت بهت بگم خوو تارا که معلوم بود سعی میکرد خودش را کنترل کند با حرص گفت:《آدرس؟؟!! ریهام خنده اش گرفته بود.. آدرس را داد و سپش قطع کرد.. صبحانه اش را خورد و ظرف هارا شست.. که تارا زنگ در را زد.. ریهام صدایش را بالا برد:《اومدم تارا.. با لبخند در را باز کرد که یکهو خودش را در آغوشِ کسی حس کرد.. و کسی نبود جز بهترین خواهرش...تارا.. _چای میخوری یا قهوه؟ _قهوه بیار آن روز را هم کنارِ تارا گذراند و از هر دری گفتند و خندیدند‌... اما ریهام از احساسش چیزی نگفت.. نمیخواست در اخر شرمنده ی خودش و دلش شود... ********* لباس رقصش را پوشید.. خدا خدا میکرد امشب بتواند واردِ اتاقِ کاریِ اردشیر شود.. آرایش کرد و موهایش را باز کرد.. لباس امشبش کمی بدتر از قبلی ها بود.. اما چاره ای نداشت.. به همه ی دخترها مثلِ همین لباس داده بودند.. یواشکی در سالن قدم برداشت.. نگاهی به اطراف انداخت ظاهرا کسی نبود.. خودش را در اتاق پرت کرد و در را بست.. نفسی از سرِ آسودگی کشید.. ولبخندی از کارش زد.. تند تند کشوها را باز میکرد و میگشت.. تیام به او گفته بود برگه های معامله چه برگه هایی هستند.. درِ کمد را باز کرد و داشت همانطور میگشت که چشمش به جعبه ای افتاد.. نگاهی به درِ اتاق انداخت.. سپس جعبه را بیرون کشاند و آن را باز کرد.. کم کم لبخند مهمانِ لبش شد.. برگه ها خودشان بودند.. جعبه را قائم کرد و در کمد را بست.. با لذت به برگه ها نگاه میکرد که صدای قدم های کسی را شنید و تا خواست قائم شود.........
  3. ♡AynazZz♡

    پارت پنجاه و ششم_رمان اخم های او♡ منتهی تیام خسته بود. با صدای خش داری که اثر خستگی و بی خوابی بود لب زد:《من میرم...فعلا! و بیرون رفت.. ریهام کلافه روی مبل نشست و لبهایش را به حالتِ بچه گانه ای جمع کرد و گفت:《هالا چی میشد میموندی؟ بوی محشری به مشامش خورد.. دنبال همان بو رفت که دوتا پلاستیک روی کابینت دید.. با تعجب آن ها را ورداشت و روی زمین نشست و آن ها را باز کرد.. هردو پلاستیک غذا داشت با محتویاتش... ریهام از بس گرسنه بود آن قدر ذوق زده شده بود که ناخداگاه چشمانش را محکم بست و داد زد:《عااااشقتم تیاممممم》 ********** لیوان مشروبی برای خود ریخت و روی مبل لم داد و به شهرام اشاره کرد که صدای موزیک را بیشتر کند.. شهرام همان کار را کرد و بی حرف کنارِ تیام نشست.. هردو در فکر بودند.. ناخداگاه تیام چشمانش را بست... کلافه لیوان را روی میز کوباند و بلند شد و در مقابلِ چشمانِ متعجبِ شهرام؛ کتش را از روی مبل چنگ زد.. شهرام اهسته پرسید:《 پیشِ اردشیر؟! تیام نگاهی خاص و عصبی به او انداخت:《اتفاقا این بار نه! سوارِ ماشین شد.. سرش کمی گیج میرفت.. میدانست هر آن لحظه ممکن است مشروب اثر کند و حالش را بد کند.. هوا بارونی بود و سرد! اما سردیِ هوا نیز از داغیِ بدنش کم نکرد.. ماشین را در جای همیشگی اش پارک کرد و کلافه از ماشین پایین آمد.. کتش را نپوشیده بود و با آن پیرهنِ نازکش در زیرِ باران ایستاده بود.. از آن حسی که به او میگفت"ریهام میتواند آرامش کند" متنفر بود.. اما گویی آن حس دست بردار نبود.. سرگردان دورِ خود چرخید و دستش را کلافه لای موهایش کشید و ناباود لب زد:《چت شده...چرا بی تابی مرررد؟؟؟ سپس آرامتر ادامه داد:《به خودت بیا...تو مَستی...به خودت بیا.. پنجره را باز کرده بود و روی جا پنجره نشسته بود و پاهایش را داخل شکمش جمع کرده بود و چانه اش را روی آن ها گذاشته بود و خیره ی باران بود.. بادِ ملایم و سردی مرتب صورتش را نوازش میکرد و با موهایش بازی میکرد.. اهنگ ملایمی از گوشی اش پخش کرد... دلش تنگ است؟.. آره.. دلش تنگ بود...شدیدا تنگ بود.. زیره لب آهسته زمزمه کرد:《تیام..چی میشد اگه دوستم داشتی؟..اصلا من چرا باید عاشقت میشدم؟.. قطره اشکی از روی گونه اش سرازیر شد.. بغضش را قورت داد و ادامه داد:《چرا باید عاشقِ تویی میشدم که یه ذره هم که شده به حسم اهمیت نمیدی؟..تویی که لیاقتت دختری مثلِ من نیست.. به آسمان نگاهی انداخت و با بغض لب زد:《خدایا میدونم تو حالِ منو خوب میفهمی...خب دله دیگه...یهو دل میبنده... و سپس سرش را روی زانو هایش گذاشت و هق زد.. دلش نه تنها برای تیام تنگ بود.. بلکه برای مادربزرگش هم تنگ بود.. برای پدرش... برای آن روزهایی که کنارِ آن ها از ته دل شاد بود.. برای روزهایی که با تارا دیوونه بازی در می اورد و از ته دل شاد بودند‌.‌ خودش هم نمیداست کِی بزرگ شد.. و کِی به اینجا رسید.. زنگِ درِ خانه را شنید.. با بی حالی به ساعت نگاهی انداخت.. ۱۲شب را نشان میداد.. اشکهایش را پاک کرد و به لباس هایش نگاهی انداخت.. شلوار راسته ی مشکی با بلوز آستین بلند زمستانه ی قهوه ای.. پشتِ در ایستاد و دماغش را بالا کشید و با صدایی که در اثرِ گریه کمی بم شده بود لب زد:《کیه؟! که صدای خش دارِ تیام باعث شد قلبش تند تند بزند.. _باز کن درو. هیجان داشت... نفسِ عمیقی کشید و در را باز کرد که با ناباوری به تیام نگاهی انداخت و لب زد:《تی‌..تیام..وای خدا..چیشدی؟!!! تیام کلافه و بی حال چشمانش را باز کرد که خمار به نظر میرسید و تکیه اش را از در برداشت که ریهام تند دستِ او را گرفت و اورا به سمتِ داخل کشید و در را بست.. نگران بود.. نگرانِ تیام.. تیام دستش را آهسته کشید و همانطور که بزور قدم برمیداشت با صدای بم شده ای گفت:《خوبم..شلوغش نکن توام.. و همزمان خودش را روی کاناپه پرت کرد و دراز کشید‌.. موها و لباس هایش خیس بود.. ریهام دست از نگاه کردن به تیام کشید و سمت اتاقش دید‌.. کمدِ قدیمی تیام را باز کرد و بلوز آستین دار با شلوار راحتیِ مردانه بیرون کشاند و سراسیمه سمتِ تیام رفت.. بالای او لباس به دست ایستاد:《پاشو تیام..پاشو لباساتو عوض کن بعد بخواب ریهام که دید تیام عکس العملی نشان نداد، با لجبازی دستِ تیام را گرفت و خواست او را بلند کند که یکهو دستش را تند عقب کشید و با ناباوری و تعجب به تیام زل زد....
  4. ♡AynazZz♡

    پارت پنجاه و پنج_رمان اخم های او♡ تیام اجزای صورتِ ریهام را از اینهمه نزدیکی از نظر میگذراند.. به چشما و لبای او خیره شده بود.. گویی نگاهش بین لبها و چشمانِ ریهام در رفت و امد بود.. که صدای ریهام را شنید.. صدایش لرزشِ خاصی داشت:《تیام.. که چانه اش از بغض لرزید و سرش را کم کم پایین انداخت.. تیام با نگاهی خاص هرچند اخم داشت؛ اما نگاهش ترسناک نبود.. انگشتِ اشاره اش را زیره چانه ی ریهام گذاشت و سرِ ریهام را بالا آورد و به همدیگر خیره شده بودند که تیام با صدای بم و مردانه ای لب زد:《بگو حرفتو.. ریهام به چشمانِ تیام خیره شد و با بغضِ خفه شده ای گفت:《تیام هیچوقت تنهام نمیزاری نه؟..من..من از این آدما میترسم.. مثلِ یک بچه ی کوچک ساده اعتراف میکرد و از ترسش میگفت.. آدم ها بهانه بود.. او فقط میخواست تیام تنهایش نگذارد.. تیام لبخندِ کجی زد که باعث شد ریهام فقط به لبخندِ او خیره شود.. که تیام گفت:《دلت داره نازک میشه ها..حواست باشه! و با اخم آهسته به نوکِ بینیِ ریهام زد.. ریهام از ته دل لبخند زد و به تیام خیره شد:《خنده بیشتر از اخم بهت میاد.. تیام که گویی به خود آمده باشد؛ آن لبخند کنجِ لب جمع شد و جایش را به اخم داد.. سرش را نزدیکِ صورتِ متعجبِ ریهام برد... و باز نزدیکتر برد.. گفس درونِ سینه ی ریهام حبس شد.. نفس های گرمِ تیام به پوستش میخورد.. چشمانش را بی اراده بست..و دستش را تختِ سینه ی تیام گذاشت.. چیزی نمانده بود تا لبهای تیام روی لبانِ او بنشیند که... ریهام سرش را سمتِ چپ چرخاند و تیام نیز کلافه عقب کشید و پوفی کشید.. حالش زیاد خوب نبود و ریهام آن را حس میکرد.. ماشین را روشن کرد و حرکت کرد.. در بین راه هر دو ساکت بودند منتهی با ذهنِ پر از فکر.. ریهام را دمِ درِ خانه رساند و منتظر شد تا واردِ آپاراتمان شود.. سپس گازِ ماشین را گرفت و رفت.. ریهام هنوز قلبش تند تند میزد.. کلید را چرخاند و درِ خانه را باز کرد و وارد شد.. شال را از سرش کَند و مستقیم واردِ حمام شد.. موقعِ بیرون آمدن از حمام، روی آیینه ی حمام که بخار گرفته بود نوشت:《دوستت دارم تیام.. تاپ شلوارک قرمز رنگی پوشید و موهایش را باز گذاشت تا کمی خشک شوند.. وارد آشپزخانه شد.. دستش را روی شکمش گذاشت و لب وروچید و زیره لب گفت:《خدا بگم چیکارت کنه تیام...گرسنمه.. هر وقت میخواست از اردشیر حقوقش را بگیرد منتهی تیام قبول نمیکرد.. اما ریهام خجالت میکشید وحس میکرد سربار است... با این فکر آهی از ته دل کشید و لقمه ی نون پنیری گرفت و جلوی تی وی نشست.. فیلم ترکیِ عاشقانه ای نگاه میکرد.. فیلم به جاهای حساسش که رسید ریهام لبخند زد و همانطور که گاز گنده ای به لقمه ی نون پنیر میزد؛ و میجوید؛ گفت:《شماها دیگه مثلِ ما نباشین کارتونو ادامه بدین راحت باشین...این تیامِ ما یکم خود درگیری داره نمیتونه یه ذره هم که شده احساساتی بشه.. که یکهو صدای درِ خانه باعث شد با چشمان گرد شده ای به ساعت خیره شود.. ۲ شب؟؟؟!!! ترس تمام وجودش را گرفت.. دنبالِ گوشی اش میگشت.. آن را پیدا کرد و لبخندی از سره ترس زد و خواست روشنش کند تا به تیام زنگ بزند که دید خاموش است.. طرف پشت در مرتب زنگ در را میزد.. هول شده بود.. کم مانده بود بزند زیرِ گریه! با حرص به لقمه ی نون پنیر گازی زد تا بغض را قورت دهد.. لقمه را میجوید و با نگرانی به درخیره شده بود.. که یکهو صدای چرخش کلید را شنید.. در دل گفت:《واقعا داره درو باز میکنه،..خدایا..وای‌.. که در به آرامی باز شد و نگاهش متعجبتر شد.. با ناباوری لب زد:《تیام؟؟تو...تو اینجا.. ردِ نگاه تیام را گرفت و آه از نهادش بلند شد‌. تند و سریع سمتِ اتاقش دوید.. محکم به پیشانی اش کوباند و گفت:《خاک تو سرمممم.. لباس مناسبی پوشید و با خجالت از اتاق بیرون آمد.. تیام روی مبل همان جایی که ریهام نشسته بود لم داده بود و تی وی میدید.. ریهام با نگرانی به فیلم نگاه کرد..و نفسِ عمیقی کشید.. خداروشکر تیام کانال را عوض کرده بود.. ریهام مستقیم به سمتِ آشپزخانه رفت و با صدای آرامی گفت:《قهوه میخوای؟ جوابی نشنید.. سرش را بلند کرد.. که دید تیام با اخمِ غلیظی خیره به تی وی بود.. صدایش را کمی بالاتر برد:《تیام قهوه میخوری؟درس کنم؟! باز جوابی نشنید.. از همانجا به تی وی نگاهی انداخت و زیره لب گفت:《میگم چرا حواسش نیست اصلا‌..فیلمِ اکشن میبینه دیگه..کلا مردا نمیدونم چرا عاشقِ همچو فیلمایی ان.. سمتِ تی وی رفت و دکمه ی ان را زد و خاموشش کرد.. خیره به تیام اخم کرد:《چند بار صدات کردم.. تیام با خونسردی بلند شد.. و سمتِ در رفت‌. که ریهام با تعجب در دل گفت:《پس واسه چی اومده بود؟! ریهام زیره لب گفت:《خب بمون واست قهوه درس کردم‌. قهوه درست کرده بود؟ یا بازم دروغ بخاطرِ نگه داشتنِ تیام؟!
  5. ♡AynazZz♡

    سلام عزیزم ممنونم بابت راهنماییتون عزیزم چشم حتما خوشحال میشم نظرتون درباره رمان هم بگین ..
  6. ♡AynazZz♡

    ♡به نامِ خدا♡ نام رمان:اخم هاى او لینک رمان اخم های او♡ نام نویسنده:☆AynazZz☆ ژانر:پلیسی؛عاشقانه؛هیجانی ساعت پارت گذاری:۴ظهر_۱۰شب هدف از نوشتن:نویسنده ای معروف بشم♡ خلاصه ی رمانِ اخم هاى او زندگیِ یه دختریِ که تو زندگیش فقط مادربزرگشو داره.. که اونم از دست میده.. شخصی واردِ زندگیش میشه و اونو به انتقام گرفتن وادارش میکنه.. *پایان خوش*
  7. ♡AynazZz♡

    پارت پنجاه و چهارم_رمان اخم های او ♡ سنگین و محکم سمتِ ریهام قدم برداشت.. بیشتر نگاه ها سمتِ او کشیده میشد.. هرچند خیلی از آن ها تیام را میشناختند و بعضی ها سلام میدادند.. صندلی را به سمتِ عقب کشاند و نشست.. یک دستش را به دسته ی صندلی تکیه داد و با اخم جذابی به ریشش دست کشید و اطراف را از نظر گذراند.. ریهام که دید فرصت خوبی برای او محیا شده بود؛ دستانش را زیرِ چانه زد و با نگاهی خاص و پر از عشق به او خیره شد.. چقدر دوست داشت همه بدانند او عاشقِ تیام است و کسی حق ندارد او را از او بگیرد... همیشه آینده اش را با تیام تصور میکرد و خود به خود ذوق میکرد.. اما هربار که یادِ ماندانا می افتاد تمام این حس ها جایش را به غمِ عظیم و بزرگی میداد.. این غم بزرگ روی دوشش سنگینی میکرد.. به خود آمد.. پلکی زد و متوجه شد تمام مدت که داشت فکر میکرد تیام با اخم و نگاهِ مرموزی درحالیکه چشمانش را باریک کرده بود؛ به او خیره شده بود.. دستانش را از زیره چانه اش پایین آورد و نگاه دزدید.. سرش را زیر انداخت که گوشی اش زنگ خورد.. سر بالا آورد تا آن را از روی میز بردارد که تیام همانطور که خیره به ریهام بود؛ گوشی را برداشت و به صفحه اش نگاهی انداخت.. اسمِ"Radin"را دید.. چیزی نگفت و گوشی را نزدیکِ گوشش برد.. که صدای بغض کرده ی رادین را شنید.:《الو..ریهام قطع نکن...خواهش میکنم به حرفام گوش بده... تیام که دید موضوع جدی است روی صندلی تکانی خورد و صاف نشست و با کنجکاوی به ریهام خیره شد.. که همزمان رادین شروع کرد:《من...من درسته یه کاری کردم که باعث شدم خیلی ناراحت بشی...اما کاریه که شده دیگه..ریهام من قصدم سوء استفاده کردن از تو و اعتمادت به من نبود... اخم های تیام جوری درهم بود که جایی برای غلیظتر کردنِ آن ها نبود.. ریهام هر از گاهی نگاهش را از نگاهِ عصبی و خیره ی تیام میدزدیر.. و خدا خدا میکرد که رادین چیزی نگفته باشد.. اما زهی خیال باطل..! تیام قطع کرد و گوشی را روی میز پرت کرد..و با حرص غرید:《این چی داشت بلغور میکرد؟! تیام در ذهنش یک چیزِ دیگری را از حرفهای رادین فهمیده بود.. اینکه نکند رادین نزدیکِ ریهلم شده باشد و... مخصوصا همان روزی که ریهام در اغوشِ او بخاطرِ رادین گریه کرده بود وشدیدا ناراحت بود.. او حس میکرد ریهام امانتِ او و پدرش است.. زیرا یوسف ریهام را به جمشید سپرده بود اما وقتی جمشید نیز از پا در افتاد به تیام گفته بود دنبالِ ریهام بگردد... اما تیام سرش در کارهای خودش گیر بود و بی توجهی میکرد.. اما الآن دوست داشت جبران کند و مواظب دخترکِ تنها باشد.. برای همین چشمانش از عصبانیت به سرخی میزد و کنترلی روی رفتارش نداشت.. ریهام به اطراف نگاهی انداخت که خداروشکر کسی حواسش به آن ها نبود.. و آهسته گفت:《چته تیام..زشته میشنون.. تیام با حرص تشر زد:《جههنم.. سپس سمتِ ریهام مایل شد:《همین الان همه چیو واسم تعریف میکنی...بدونِ اینکه یه حرفم جا بزاری!!..شیرفهمی ریهام؟ ریهام آب دهانش را قورت داد و خواست چیزی بگوید که.. _چیزی میل ندارین؟! ریهام نفسی از سره آسودگی کشید و خواست چیزی بگوید که تیام بلند شد و گفت:《خیر! سپس خطاب به ریهام گفت:《بلند شو! ریهام با تعجب و حرص گفت:《ولی من گشنمه تیام! ماشین را کنارِ پارکی، پارک کرد و آن را خاموش کرد.. منتهی پیاده نشدند.. تیام سمتِ ریهام چرخید:《اینجا که دیگه جای خوبیه واسه تعریف کردن؟ ریهام کنایه ی او را دریافت کرد که یعنی"تعریف کن".. سرش را بی حرف تکان داد.. و آب دهانش را قورت داد و انگشتانش را درهم گره زد:《رادین پسر عمومه.. که تیام وسطِ حرفِ او پرید و با بی طاقتی و حرص گفت:《اینو میدونم‌‌..بقیشو بگو ریهام تصمیم گرفت از همان روز تعریف کند.. سپس گفت:《اونروزی...اومد خونم...اولش عادی رفتار کرد..گفتیم و خندیدیم.. اما نمیدونم یهو چی شد که... بغض کرد و سرش را پایین انداخت.. برای اولین بار تیام آب دهانش را قورت داد... از فکرِ اینکه رادین به ریهام.... دستش را روی فرمانِ ماشین مشت کرد.. قفسه سینه اش مرتب بالا پایین میرفت.. بزور این کلمه را از ریهام پرسید:《بعدش؟ لبای ریهام از هم باز شد تا حرف بزند که تفس درونِ سینه ی تیام حبس شد.. اما با حرفی که ربهام زد نفسش را از سره آسودگی بیرون فرستاد.. _گفت که عاشمه و دوسم داره.. به تیام نگاهی انداخا و با بغض لب زد:《اما من پسش زدم...تیام سخته کسی که سال هاست به چشم یک برادر بهش نگاه میکردی یه روزی بفهمی اون نظرش در موردِ تو یه چیزِ دیگه بوده..من واسم سخت بود باور کردنش.. تیام که دید دخترک از موضوعِ رادین ناراحت میشود؛ بحث را عوض کرد:《رابطت با خونه عموت خوب نیست..درسته؟! ریهام با تعجب به او نگاه کرد و همزمان اشکهایش را با پشتِ دستش پاک کرد و پرسید:《چطور فهمیدی؟ تیام اخمی کرد:《سوال و با سوال جواب نده! ریهام ناچار سرش را کمی پایین انداخت:《میدونی که پدرم دوتا برادر دوقلو داشت..یامان و یزدان... عمو یامان یا همون بابای رادین وقتی بابام میخواست با مامانم ازدواج کنه مخالفت میکنه... البته همه راضی به این وصلت نبودن اما سکوت کرده بودن و از بابام دلخور شده بودن.. اما ظاهرا عمو یامان لجبازتر از این حرفا بود.. میره با خونواده مامانم صحبت میکنه و اونارو تهدید میکنه که دخترتون به داداشم رو داره و از این رو به اون روش کرده..جلوی دخترتونو بگیرین و از این حرفا.. بابام که عاشقِ مامانم بود تا میفهمه با عمو یامان درگیر میشن و کینه میشه بینشون.... بلاخره روزی که مامان بابام باهم فرار میکنن همه خونواده ها جه خونواده پدریم و چه مادریم، قید این دوتا رو میزنن.. منم وقتی به دنیا اومدم مادربزرگم نتونست پسرشو شکنجه ببینه میبخشتش... ریهام لبخندِ تلخی زد:《مادره دیگه... با یادِ مادربزرگش قطره اشکی از چشمش چکید.. آهی کشید و حواسش نبود تمامِ مدت تیام بی هدف خیره ی او و صحبت هایش بود‌.. تیام خم شد و گونه ی نرم و لطیفِ ریهام را با پشتِ انگشتِ اشاره اش لمس کرد.. و اشکش که داشت راهش را به سمتِ پایین میرفت؛ بینِ راه با لمس کردنش؛ متوقفش کرد‌. دلِ نازک و عاشقِ ریهام لرزید از آن همه نزدیکی.. چشمانش را بست و ناخداگاه دستش را بلند کرد و روی دستِ مردانه ی تیام گذاشت و آن را لمس کرد.. و زیره لب، لب زد:《تیام...
  8. ♡AynazZz♡

    پارت پنجاه و سوم_رمان اخمهای او♡ تند تند پله ها را دوتا یکی کرد و بین راه به مسعود زنگ زد:《الو..مسعود بشنو چی میگم بهت..همین الان به اردشیر زنگ میزنی یه جوری اونو بترسون چه میدونم هررکاری کن فقط حالشو بگیر یکم.. سپس با حرص و عصبانیت غرید:《فقط یه جوری از اون اتاق بیاد بیرون.. مسعود که حرفهای تیام را متوجه شد قبول کرد.. تیام بلافاصله قطع کرد و سرگردان و کلافه یک دور، دورِ خود چرخید و دستش را لای موهایش کشید و سپس دوتا دستانش را کلافه قلاب گردنش کرد و زیره لب همانطور که نفس نفس میزد؛ غرید:《لعنتی..لعنتی...لععنتیی..نباید اون کارو میکردی..نبایدد ریهام.. و با پایش به پایه ی مبل زد.. کمی دیگر صدای اردشیر را شنید که از پله ها پایین می آمد:《ببین مردِ حسابی..من نه مال و ثروتتو دزدیدم نه چشم دنبالِ اونا بود.. بلند شد وخودش را پشتِ پله ها مخفی کرد.. اردشیر که از ویلا بیرون زد.. با سرعتِ عجیبی بالا رفت و وارد اتاق رقص شد.. در را با صدای بدی باز کرد.. که ریهام با چشمانِ اشکی و سرخ رویش را به سرعت برگرداند و با تعجب به او نگاه کرد.. ریهام بلند شد و زیره لب آهسته گفت:《تیام.. که تیام نعره کشید:《خففه شووو.. و همزمان ریهام را به سمتِ تخت هول داد.. ریهام روی تخت افتاد.. نیمخیز شد و با ناباوری لب زد:《تیام چته؟چرا اینجوری میکنی؟ تیام کلافه چرخید و رویش را از ریهام گرفت.. سپس تند برگشت و کمی سمتِ او که روی تخت نسشته بود؛ خم شد و روی صورتِ خیس از اشکِ او توپید:《د نگو نمیدونی که چرا اینجوریَم..نگو نمیدونی که خندم میگیره.. سپس ادامه داد:《اینکارا چی بود کردی؟؟با توام دارم ازت میپرسم جوابِ منو بده.. همچین داد میزد که ریهام از ترس چشمانش را بسته بود و مرتب اشک میریخت.. که ریهام زیره لب آهسته لب زد:《نمیدونم...به خدا نمیدونم...پشیمونم.. چشمانش را باز کرد که تیام از او فاصله گرفت و روی مبل نسشت و با پایش روی زمین ضرب گرفت.. اخم هایش جوری درهم بود که ریهام جرات نمیکرد چیزی بگوید.. اما مجبور بود او را آرام کند.. بلند شد و کنارِ تیام نشست.. اما تیام نیم نگاهی هم به او ننداخت.. که ریهام شروع کرد:《فکر میکردم با این کارم خوشحال میشی..تا یه چیزارو بتونیم بدست بیاریم..نمیدونستم انقد عصبی میشی..خبر نداشتم تیام.. سپس با ناراحتی و دلخوری ادامه داد:《حتی خبر نداشتم انقدر واست راحت باشه که منو کنارِ اردشیر تنها بزاری و راحت بزاری بری... تیام تند به او نگاه کرد و چانه ی ریهام را بین انگشتانش گرفت اما فشار نداد و با خشونت گفت:《وقتی پای تو و این کارات باشه گور بابای هرچی مدرکه...بعدشم..داری بد قضاوت میکنی..چیزی نگو ریهام عصبی ترم نکن.. ریهام از غیرت و تعصب تیام یک جوری شده بود.. لب گزید و نگاهش را دزدید.. که تیام چند دقیقه با حرص اجزای صورتِ ریهام را از نظر گذراند و سپس با خشم چانه ی او را ول کرد و ساعد دستانش را تکیه گاه تنش قرار داد و به سمتِ جلو مایل شد و با کلافگی گفت:《پاشو لباساتو عوض کن ببرمت.. سپس به ریهام نگاهی انداخت:《دم کوچه منتظرتم.. ریهام با لبخند سری تکان داد... ماشین را روشن کرد و همزمان پرسید:《اون آرایشتو که پاک کردی؟ ریهام با تعجب به او نگاهی انداخت و گنگ گفت:《 آره پاک کردم.. تیام سرش را به معنای فهمیدن تکان داد و چیزی نگفت.. هنوز کمی عصبی بود اما نمیخواست دوباره سرِ دخترک داد بزند و ناراحتش کند.. زیرا فهمید ریهام پی به اشتباهش برده بود.. ریهام دکمه ی ضبط را زد و آهنگ پخش شد.. آهنگِ "اموبند" بنام"تا اومدی" ریهام از گوشه ی چشم زیرچشمی به تیام نگاهی انداخت.. با اخمِ جذابی به جلویش خیره شده بود.. و هر از گاهی نیم نگاهی به آیینه ی بغلی اش می انداخت.. ریهام خیلی از اهنگ خوشش آمده بود و در دل گفت حتما دانلودش میکنم.. بعد از چند دقیقه ای؛ تیام ماشین را جلوی رستوران شیک و مجهزی پارک کرد.. که ریهام تند گفت:《نکنه اومدیم اینجا؟؟ تیام ماشین را خاموش کرد و نیم نگاهی به او که با تعجب نگاهش میکرد، انداخت و گفت:《بیا پایین.. ریهام نالید:《آخه.. که تیام پیاده شد و ماشین را دور زد و از روی پنجره ی باز شده ی ریهام نگاهی انداخت وگفت:《چرا معطلی پس؟ که ریهام گفت:《آخه لباسام یه جوریه.. تیام پوفی کشید و در را باز کرد.. با یک ماشینِ دیگری آمده بودند و این ماشین اتوماتیک نبود. ریهام ناچار پیاده شد.. که تیام نگاهی به لباس های او انداخت که یک مانتوی بلند و شلوار لی بود.. و با اخم گفت:《اینجوری خیلیم بهتره.. سپس با قدم های استوار قدم برداشت.. ریهام کمی فکر کرد اما منظور تیام را نفهمید.. و دوید و با او هم قدم شد.. وارد رستوران که شدند؛ یک پیرمرد مسنی که داشت سفارشات را به بقیه گارسون ها میداد؛ با دیدنِ تیام گل از گلش شکفت و لبخندِ مهربانی و پدرانه ای زد و سمت تیام آمد و مردانه باهم دست دادند:《کجایی تو پسر؟یهو غیبت زد رفتی مارو هم فراموش کردی؟ تیام جدی و با احترامِ خاصی گفت:《نه عمو سهیل..مشغله های کاریم زیاد شدن‌. ریهام در دل گفت:《مغرورِ بداخلاق..خب یه لبخندِ هرچند مصنوعی به این پیرمرده بیچاره بزن ناراحت نشه.. اما سهیل که گویی با رفتار خشک و سردِ تیام آشنایی داشت؛ لبخندی زد و سپس به ریهام که کناره تیام ایستاده بود نگاهی انداخت:《سلام دخترم..خوش اومدین.. ریهام لبخندِ خانمانه ای زد وتشکری زیره لب کرد.. که سهیل خطاب به تیام ادامه داد:《خبرمون نکردی پسرم..ازت دلخورما..اما به هر حال تبریک میگم.. تیام با اخم خطاب به ریهام گفت:《برو بشین.. ریهام خواست اعتراضی کند که با چشم غره ی تیام با حرص لبانش را روی هم فشار داد و رفت و نشست.. تیام به ریهام نگاهی انداخت و سپس خطاب به سهیل جدی گفت:《همسرم نیستن..همکاریم! سهیل نیز شرمنده گفت:《ببخشید پسرم..بد قضاوت کردم..اما چون دیدم یه خانم متین و با وقاری هستن برای خودشون..تو ذهنم اومد که واقعا یه همچین خانمی در شانِ شماست... به هر حال ببخشید.. تیام که از معذرت خواهی های پیرمرد کمی ناراحت و کفری شده بود؛ و دوست نداشت خودش را نسبت به آن پیرمردِ مهربان بزرگ ببیند.. تنها فقط گفت:《مشکلی نیست..فراموش کنین..!
  9. سلام گلی♥️

    رمانت صفحه نقد داره؟ چرا لینکش باز نمیشه🤨

    1. ♡AynazZz♡

      ♡AynazZz♡

      نداره و بلد نیستم درست کنم..

      میشه راهنماییم کنید؟!

    2. ♡AynazZz♡

      ♡AynazZz♡

      راسی سلام عزیزم♡

    3. maede._.tz

      maede._.tz

      سلام گلی ببین داخل تالار نقد و نظرات کاربران یه تاپیک میزنی.. لینکشو کپی می کنی تو رمانت♥️

      لینک رمانتم میزاری پارت اول رمانت...

  10. ♡AynazZz♡

    پارت پنجاه و دوم_رمان اخم های او♡ ریهام لبخند خاصی زدو آهسته لب زد:《مگه غیر از اینه؟ تیام بحث را عوض کرد:《خونه رو دیدی؟خوشت اومد؟ ریهام با ذوق زدگی صدایش را بالا برد:《آرره تیام‌..خیلی قشنگه..عشقی به مولا.. ریهام محکم با دستش روی دهنش زد و با چشمانِ گرد شده ای به تی ویِ مقابلش خیره شد.. تیام با همان اخم؛ لبخندِ کجی زد و با احتیاط روی تخت نشست:《خوبه پس... سپس با کنایه گفت:《اونقدرم خودتو سرزنش نکن از دهنت پریده حتما...فعلا》 و قطع کرد.. ریهام خیلی خوب کنایه ی تیام را گرفته بود.. و با حرص گفت:《دختره خنگ‌..نکنه واقعا فهمیده؟ سپس گویی انگار میخواست به خود دلداری دهد و خودش را از این مخمصه خلاص کند؛ گفت:《ن بابا نفهمید.. و با لبخند همانطور که سرش را از روی تاسف تکان میداد؛ سمتِ اتاقش رفت و روی تخت دراز کشید.. چشمانش را بست که چهره ی اخم آلود و جذابِ تیام را مشاهده کرد... به سمتِ چپ چرخید و به تمام اتفاقاتِ امروز فکر کرد... و بعد از کلی فکر کردن خوابید... *********** سمتِ ویلای اردشیر رفت و واردِ اتاق دختران شد.. سلامی کرد و سمتِ کمد رفت.. عجله داشت و دیر آمده بود.. یک لباس رقصِ به رنگِ سبز آبی که برق میزد را بیرون آورد.. به خود در آیینه خیره شد.. میخواست چهره اش را کمی از آن دخترانِ شیطانی کند... نمیخواست هیچ معصومیت و پاک بودنی در چهره اش نمایان شود.. اینگونه برای اجرای کارش بهتر بود.. رژلب جیگری به روی لبانش کشید..و خط چشم پهنی کشیر.. سایه ی کمرنگِ اکلیلی گذاشت و موهایش را آزادانه باز گذاشت.. میخواست اولین نفر کارش را شروع کند تا بعد از اتمامِ آن بتواند فرصتی داشته باشد تا سمتِ اتاقِ شخصیِ اردشیر برود.. پشتِ در ایستاد و نگرانی اش پس زد.. و لبخندِ دلبرانه ای روی لبانِ سرخش کاشت و وارد شد.. کسی جزء اردشیر روی مبلمان ننشسته بود.. ریهام بی معطلی دکمه ی باند را زد و آهنگِ مصری پخش شد.. اما چراغ را خاموش نکرد.. میترسید.. رقصش را کم کم شروع کرد‌. پشتش را به اردشیر داد و بدنش را به لرزه انداخت.. عذاب وجدان امانش را بریده بود.. اما مجبور بود.. چند دقیقه ای در همان حالت ماند که تا رویش را برگرداند.... نگاهش به او افتاد.. با ناباوری و اخمِ وحشتناکی همانطور که دمِ درِ بالکنِ اتاق گوشی بدست ایستاده بود؛ به ریهام نگاه میکرد.. ریهام از حرکت ایستاد... حرکات رقصش کند شده بود.. خودش هم نیز با ناباوری به تیام خیره شده بود... که تیام زود نگاهش را گرفت و خونسرد کنارِ اردشیر نشست... ریهام دوباره رقصش را شروع کرد و در دل نالید:《چرا اومدی تیام؟..چرا کارمو سخت تر میکنی لعنتی..؟! و کسی نفهمید این آرامشِ تیام آرامشِ قبل از طوفان بود... رقصش که تمام شد. اهنگ را خاموش کرد و چون پشتش به آن ها بود، چشمانش را بست و نفسِ عمیقی کشید و آن را با"آهی"بیرون فرستاد.. رویش را سمتِ اردشیر گرفت و با لبخند، پابرهنه همانطور که خلخالش صدا میداد سمتِ او رفت و عشوه به خرج داد.. یک تارِ مویش را در انگشت گرفت و تاب داد و کنارِ اردشیر نشست.. اما هر از گاهی نگاهش ناخاسته به تیامی که با اخمِ غلیظ و وحشتناکی به او خیره شده بود، می افتاد.. اما سعی میکرد عادی رفتار کند تا اردشیر شک نکند.. اردشیر لیوان مشروبش را روی میز عسلی قرار داد و لبخندِ دندان نمایی زد و دستِ ریهام را گرفن و او را بلند کرد و روی پاهای خود نشاند.‌. قلبِ ریهام تند تند میزد.. فکرش را نمیکرد آنقدر سخت باشد.. یا شاید هم جلوی نگاهِ عصبیِ تیام سخت بود.. دستِ طوری مشت شد که ریهام دردِ آن را حس کرد.. نگاهش به دستِ مشت شده ی تیام بود و نگاهِ اردشیر به اجزای صورتِ ریهام بود.. که ریهام به خود آمد و خونسرد لبخندی زد و دلبرانه خم شد و درگوشِ اردشیر گفت:《نظرت راجبِ رقصم چیه؟ اردشیر کمر نیمه لختِ او را گرفت که ریهام چندشش شد و خندید و گفت:《عالی بودی..بی نظیری عزیزه دلم.. و در این بین کسی از حالِ آشفته ی تیام خبر نداشت... با چشمانی که کمی از عصبانیت به قرمزی میزد، به ریهام و کارهایش خیره شده بود.. درسته که قرار آن ها از همان اول هم این بود که ریهام اردشیر را سمتِ خود بکشاند.. اما ناخداگاه آن قرار را گویی فراموش کرده باشد یا انگاری نمی خواست یادِ آن بیافتد که چطوری به ریهام اجازه داده بود.. هردو این قرار را گذاشته بودند و پذیرفته بودند.. اما متاسفانه هر دو نیز جا زدند.. ریهام در دل فقط خودش را سرزنش میکرد.. و تیام.... رگِ پیشانی اش از سره عصبانیت متورم شده بود.. از ریهام شدیدا عصبی و دلخور بود که بدون اجازه ی او این تصمیم را گرفته بود امروز! اگر امروز تیام نیامده بود معلوم نبود چه چیزها که اتفاق نمی افتاد.. تیام گوشی اش را از روی میز عسلی قاپید و با یک حرکت بلند شد و با گفتنِ"فعلا" آن اتاقِ لعنتی را ترک کرد.. ریهام با ناباوری و بغض خفه شده ای به جای خالیِ تیام خیره شد.. حرف ها و قربونِ صدقه های اردشیر را نمیشنید.. در دل گفت:《واقعا منو با اردشیر تنها گذاشت و رفت؟ ینی واسش نهم نیست که من کنارِ اردشیر تو اتاق تنهاییم؟؟به همین راحتی رفت بیرون؟.. نزدیک بود هر آن لحظه اشکهایش بریزند.. بزور لبخندی روی لب نشاند و گفت:《عزیزم..من دیگه باید برم..بقیه منتظرن.. اردشیر کمر ریهام را محکمتر گرفت که قلب ریهام از ترس تند تند میزد.. که اردشیر گفت:《بقیه برن پی کارشون..ماهم که تنهاییم.. ریهام نامحسوس آب دهانش را قورت داد و در دل نالید:《تیام..کجا رفتی لعنتی..
  11. ♡AynazZz♡

    پارت پنجاه و یکم_رمان اخم های او♡ ربع ساعتی در همان حالت ماند تا بلکه تیام حالش کمی بهتر شود.. صدای شلیک قطع شده بود و این نشان میداد که قطعا هیشکی آنجا نیست.. با خیالِ اینکه تیام و ریهام آنجا نیستند و فکر میکردند که خیلی وقت است فرار کرده باشند؛ رفته بودند.. حتی وقتی که تیام تیر خورده بود هیچکس حواسش نبود.. حتی شهرام! ریهام که دید غروب شده است و هوا کم کم تاریک میشد.. به تیام که با چشمانِ نیمه باز به ریهام نگاه میکرد گفت:《تیام هوا داره تاریک میشه..اینجا هم آنتن نمیده زنگ بزنیم به کسی..خواهش میکنم لج نکن بزار بریم جلوتر شاید کسی به دادمون رسید. تیام زیرِ لب"نچی" کرد و چشمانش را با بی حالی بست.. که ریهام دکمه های پیرهنش را بست و سمتِ تیام خم شد و دستِ سالمِ او را گرفت و محکن سمتِ خود کشاند.. و زیره لب با حرص گفت:《چقدرم سنگینه .. تیام زیره لب غر زد و تشر زد که ریهام با هزار بدبختی او را بلند کرد و گذاشت به شانه ی ظریفِ او تکیه کند.. اما تیام نیز سعی میکرد تمام زورش را سمتِ ریهام نندازد و خودش قدم بردارد.. آنقد راه رفتند که ریهام خسته شد و تیام ‌را زیرِ درختی نشاند.. تیام به تنه ی درخت تکیه داد و زیره لب همانطور که نفس نفس میزد گفت:《بیا گوشیمو بردار زنگ ‌بزن به شهرام.. ریهام مطیعانه گوشی را از جیبِ تیتام در آورد و با گشتن دنبالِ اسمِ"Shahram" به او زنگ زد و کمک خواست و نیز آدرس داد.. تیام نمیتوانست دوام بیاورد؛ اما بخاطرِ اینکه ریهام در آن باغِ تاریو نترسد؛ سعی میکرد این دقیقه های مانده را بخاطرش تحمل کند.. ساکت نشسته بودند که یکهو صدای زوزه ی گرگی را شنیدند.. ریهام با چشمان گرد شده؛ تند تند اطراف را نگاه میکرد.. بغضش شکست و آهسته"هق" زد.. از وقتی بچه بود از حیوانات میترسید..مخصوصا گرگ‌‌.. تیام با حرص دستِ اورا کشید و بغلش کرد.. موهایش را آهسته نوازش کرد.. سعی میکرد دخترکِ ترسیده را آرام کند.. آهسته و با صدای بم و خش داری لب زد:《هییس..گریه نکن‌..نترس... سپس ادامه داد:《مگه نمیگم گریه نکن؟! ریهام دستانِ کوچک و ظریفش را دورِ کمرِ لختِ تیام حلقه کرد و فین فین کرد.. که تیام زیره لب گفت:《ترسو.. ریهام شنید و لبخندی زد.. که نورِ ماشینی را دیدند که برای آن ها چراغ میزد و سمتِ آن ها نزدیک میشد‌.. ریهام زوو از تیام جدا شد و با خجالتِ دخترانه ای سرش را پایین انداخت که از چشمِ تیزِ تیام؛ دورنماند.. یکهو شهرام داد زد:《تیام.. و سمتِ تیام دوید. کنارِ او زانو زد و یکهو با تعجب پرسید:《 تو که حالت خوبه مرد.. تیام تند به او نگاه کرد و با حرص غرید:《خوب که هستم‌‌..ریهام شلوغش کرد.. ریهام به حرف امد و با زبون درازی گفت:《چی چیو خوب هستم؟اگه یه کاری نکردی بودم و تنت سرد میموند معلوم نبو.... که تیام تند و با اخمِ وحشتناکی به او چشم غره رفت... غیرتی شده بود؟ حقا که غیرتش فعال شده بود.. ریهام لب فرو بست و پشت چشم نازکی کرد و بلند شد:《بریم دیگه.. د نشد دیگه تیام‌..‌آخه برادرِ من..چرا لج میکنی..میریم بیمارستان فقط این گلوله ی لعنتی رو بکشه بیرون برمیگردی خونه.. تیام زیره لب با لحنِ خشنی گفت:《گفتم نه یعنی نه..میریم خونه خودت درش میاری.. شهرام با ترسِ خنده داری گفت:《من؟؟ نه نه..بلد نیستم.. که تیام غرید:《بلدی..خوبشم بلدی.. ریهام پشت نشسته بود و شاهدِ بحثِ آن ها و لجبازی تیام بود.. که یکهو تیام جدی گفت:《اول ریهام رو برسون.. میدانست ریهام اگر شاهدِ درآوردنِ گلوله باشد؛ حالش بد میشد و گریه میکرد.. ریهام خواست مخالفتی کند که تیام تند تشر زد:《ریهام!! که بازویش تیر کشید و زیرِ لب گفت:《لعنتی.. اما ریهام نشنید و نفهمید تیام درد دارد.. شهرام نگران؛ به تیام نگاهی انداخت و زیرِ لب گفت:《خوبی؟ که تیام فقط به تکان دادنِ سر؛ اکتفا کرد‌... ******** وارد خانه ی جدیدش شد.. و با لبخندِ رضایتمندی به اطراف نگاهی انداخت.. سمتِ اتاق شخصیِ خود رفت.. مرتب و شیک بود.. لباس هایش را در اورد و سمتِ حمام رفت.. دوشی گرفت که پنج دقیقه ای بود و لباس راحتی خانگی پوشید و سمتِ آشپزخانه رفت.. یخچال را باز کرد..پر بود از غذا و نوشیدنی ها.. زیرِ لب با ذوق گفت:《توکه عشقی تیام خان.. یک لقمه ی نون پنیری برای خود درست کرد و چای ساز را نیز روشن کرد‌. تمام وسایلِ خانه ی قدیمی اش را برای او منتقل کرده بودند.. و این خوشحالترش کرده بود.. خوشش آمده بود که تیام به آن ها به چشمِ یک چیزِ بی ارزش و کهنه نگاه نکرده بود.. و آن ها را دور ننداخته است.. پس میدانست هرکسی وسایلش برای او با ارزش هستند‌. چه نو باشند.. چه کهنه و قدیمی.. گوشی اش را گرفت و شماره تیام را گرفت.. هنوز نگرانش بود.. بعد از چهار بوق، که دیگر داشت نا امید میشد، صدای خسته ی تیام را شنید:《بله ریهام.. روی میز نشست و جواب داد:《سلام..کجایی؟ تیام نگران گفت:《خونم..چطور مگه؟مشکلی پیش اومده؟ ریهام لبخندی زد:《نه...فقط نگرانت بودم.. و چقدر تیام از این جمله خوشش آمده بود.. پس تیام خیلی واسه او مهم بود که ساعت ۲نصفِ شب به او زنگ زده بود.. تیام همانطور که روی تخت دراز کشیده بود وگوشی بدست خیره به سقفِ اتاقش بود، با لحنِ خاصی گفت:《نگرانِ من؟!چرا؟ ریهام از سوالِ تیام جا خورد.. و درحالیکه هول شده بود گفت:《خب..خب چون تیر خورده بودی..اونم همش بخاطرِ من.. تیام نیز با همان لحن ادامه داد:《 فقط چون بخاطرت اون کارو کردم؟ و گویی امشب قصدِ جان کندنِ دخترکِ عاشق را داشت...
  12. ♡AynazZz♡

    پارت پنجاه_رمان اخم های او♡ که گویی یادش امده باشد حرف ها و تمامِ آموزش های تیام را؛ زیره لب گفت:《فهمیدم فهمیدم..تیام ولی زود بیا آفرین.. تیام به کلافگی گفت:《باشه..د برو دیگه.. ریهام نگاهی به آدم های اردشیر انداخت و آب دهانش را قورت داد..و روی کمر خوابید و بازوانش را محکم بغل کرد. در دل شمارش معکوس را شروع کرد:۱...۲...۳ وتند و سریع شروع کرد و چرخیدن.. تیام مرتب بعد از هر شلیکی؛ به ریهام نگاهی می انداخت.. در بینِ راه سنگی به کمرش اصابت کرد و "آخ" خفیفی گفت.. نه میتوانست راهش را ادامه دهد و نه میتوانست ریسک کند و آنجا بماند.گ تیام شلیکی کرد و داد زد:《ریهااام...ادامه بدده...بلند شو دختررر.. شهرام نیز متوجه شده بود اما نمیتوانست بگذارد آنها بیشتر نزدیکشان شوند و به هدفشان برسند.. ریهام مرتب ناله میکرد.. به صدای تیام به خود امد و دل را به دریا زد و بلند شد و ایستاد و چند قدمی را برداشت.. که تیام نگاهش به یکی از آدم های اردشیر افتاد که ریهام را با دقت نشانه میگرفت و میخواست شلیک کند.. با ناباوری به او و ریهام که لنگ لنگان قدم برمیداشت؛ نگاه کرد.. اسلحه را پرت کرد و دوید و همزمان که اسمِ ریهام را بلند داد میزد؛ ریهام را بغل کرد که تیام"آخی" گفت و همانجا باهم روی زمین افتادند.. ولی خوشبختانه زمانی به بازوی تیام شلیک کرده بودند که قیافه ی تیام معلوم نبود و پشتش به آن ها بود.. ریهام وحشت زده به تیامی که روی او افتاده بود نگاهی انداخت و با صدای لرزانی داد زد:《تیام؟؟..تیااام‌‌‌توروخدا جواب بده... که تیام با صدای بی حال و در عینِ حال عصبی غرید:《برو... دارم بهت میگم برو ریهام... ریهام تیام را از روی خود جدا کرد و بلند شد دست تیام را گرفت و کشان کشان داشت سمتِ انباری میبرد که صدای شلیک نزدیک به گوشش رسید و جیغی کشید و سرش را پایین گرفت که تیان با اخمِ وحشتناکی گفت:《د عصبیم نکن...گفتمت برو... که ریهام نیز با لجبازی داد زد:《هی نگو برو تیام...من ولت نمیکنممم...عمرا برم.. سپس کارش را ادامه داد و تیام را داخلِ انباری گذاشت و درِ انباری را بست.. در زنگ زده بود و معلوم بود قدیمی است.. تیام پاهایش را دراز کرد و با بیحالی به دیوار تکیه داد.. سرش را که به دیوار تکیه داد؛ همزمان چشمانش را از درد جمع کرد و دستش را بالای جایی که تیز خورده بود؛ گذاشت و فشار داد.. ریهام کنارِ او نشست و با بغض لب زد:《درد داری؟ تیام چیزی نگفت و در همان حالت ماند.. ریهام نیز درد کمرش امانش را بریده بود اما فعلا تیام مهمتر بود.. یک ویترین پر از وسایل قدمی انجا بود.. سمتِ ان رفت و بی هدف دنبالِ یک چیزِ به درد خوری میگشت.. سمتِ تیام برگشت:《تیام؟ جوابی نشنید.. نگران صدایش را بالاتر برد:《تیام؟ ‌ که صدای تیام را آهسته در حالیکه نفس نفس میزد؛ شنید:《زهرمارو تیام.. دلخود لب زد:《چرل اینجوری جوابمو میدی؟ تیام تند و خشمگین به او نگاه کرد و خواست چیزی بگوید که بازویش تیر کشید و از درد لبانش را روی هم فشار داد و چشمانش را محکم بست.. که ریهام با اشک و بغض گفت:《تیام حالت خوبه؟ تیام زیره لب با لبهایی که از سره درد آن ها را فشار میداد؛ غرید:《من دارم درد میکشم تو چرا گریه میکنی؟.. اما ریهام فقط در دل گفت:《تو چی میدونی از دلِ وامونده ی من... سپس تیام چشمانش را باز کرد و گفت:《زیره این پیرهنت چیزیَم پوشیدی؟ و کلافه ادامه داد:《چه میدونم تاپی بلوزی چیزی. ریهام که منظورِ او را نگرفته بود؛ با گونه های سرخ شده از خجالت آهسته گفت:《بله..پوشیدم.. جان کند تا این دو کلمه را گفت.. که تیام به او نگاهی انداخت:《پس چرا معطلی؟. ریهام از خجالت عرق شرم را پشت کمرش حس کرد:《چی؟. تیام تند گفت:《دربیار تیشرتتو بده اینو ببندم.. ریهام به خود آمد و منظور او را گرفت.. نگاهی به اتاق انباری انداخت.. به راستی که هیچی نداشت حتی یک پارچه ی کهنه.. به تیام نگاهی انداخت.. چشمانش را بسته بود.. سمتِ گوشه ی انباری رفت و پیرهنش را در آورد.. و با تردید گفت:《نگا نکنیا.. تیام در آن حال حتی حوصله نداشت جواب اورا دهد چه برسد به انکه بخواهد هیز بازی در بیاورد.. او هیچوقت سوءاستفاده گر نبود.. ریهام تاپ قرمزش را در اورد و پیرهنش را دوباره به تن کرد.. که متوجه شد کلاهش بیرون افتاده بود.. همان وقتی که داشت سمتِ انباری میرفت.. سمتِ تیام رفت و کنارِ او نشست.. تاپ نازکش را پاره کرد و خواست به دورِ بازوی تیام ببندد که تیام با صدای خش داری گفت:《صب کن.. و دکمه های پیرهنش را یکی یکی با دستِ سالمش باز کرد.. با هر دکمه ای که باز میکرد، ریهام جان میداد.. که بلاخره پیرهنش را از تنش کَند.. چشم ریهام برای اولین بار، به بدنِ تیام خورد.. قلبش محکم میزد و گرمش شده بود.. آنقدر در حال و هوای خود بود که حتی صدای شلیک کردن را نمیشنید.. تیکه ی پاره شده را به دورِ بازوی تیام محکم بست و وقتی دستش به بازوی لختِ تیام خورد، دلش لرزید.. یک طرفِ موهایش را پشتِ گوش فرستاد و با تردید و نگرانی دستش را روی پیشانیِ تیام گذاشت.. سرد بود.. خون زیادی ازش رفته بود و ریهام نگران بود که یک وقت فشارش نیافتد و بیهوش شود.. تن تیام یخ بود.. و این نشان میداد کمی فشارش افتاده بود.. ریهام تردید داشت که آن کار را بکند یا نه! این پا و اون پاکرد.. با صدایی که لرزش در آن محسوس بود گفت:《تیام؟صدامو میشنوی؟ اما تیام هرچند که کمی هوشیار بود اما حتی حالِ آن را نداشت که لب هایش را تکان دهد.. صدای ریهام بغض داشت:《تیام توروخدا جوابمو بده...تحمل کن...تنهام نزار میترسم تیام.. اشک هایش بی مهابا و بی صدا میریخت.. دلش را به دریا زد و تند تند دکمه های پیرهنش را باز کرد اما آن را در نیاورد.. و تیام را بغل کرد.. جوری خودش را به تن لختِ تیام چسباند تا گرمای تنش به تنِ سردِ تیام منتقل شود.. منتهی تیام هوشیار بود و تمامِ حرکاتِ دخترک را حس کرده بود... حتی گرمای تنِ ریهام را..
  13. ♡AynazZz♡

    پارت چهل و نهم_رمان اخم های او♡ تیام را تا دمِ در بدرقه کرد و همانطور که به درِ حیاط؛ تکیه داده بود؛ با لبخند گفت:《تیام؟ که تیام با همان اخمهای همیشگی برگشت و سوالی اورا نگاه کرد.. ریهام لبخندش پررنگتر شد:《هیچی.. آنقد حرکاتش ناز بود که تیام برای یک لحظه محوِ او شد.. سپس نگاهش را گرفت و سمتِ ماشین رفت.. که صدای ریهام را شنید:《تیام؟ تیام درحالیکه اخمِ غلیظی داشت اما چشمانش کمی بوی خنده میداد سرش را چرخاند و به او نگاه کرد.. که ریهام آرام زد زیره خنده.. ناخداگاه کمی از غلظتِ اخمهای تیام؛ کمتر شد.. برای بارِ سوم تیام عقب گرد کرد و لب فشرد و سرش را تکان داد.. و تا ریهام با خنده او را صدا زد؛ نگاهی به اطراف انداخت.. یکهو برگشت و ریهام را به داخل هول داد و خودش هم وارد شد.. با یک حرکت ریهام را به دیوارچسباند و لبانش را روی لبانِ او قرار داد.. نمیبوسید.. اما فقط میخواست ریهام را ساکت کند و به نوعی تلافی کرده باشد.. اما نمیدانست در دلِ دخترک چه غوغایی به پا کرده بود.. تیام اخم درهم کشید:《اینم تلافیِ کارت.. و درحالیکه سمتِ در میرفت؛ نیم نگاهی به ریهامِ شوک زده انداخت و رفت.. ریهام همانجا ایستاده بود و با تعجب به کاشی های حیاط زل زده بود.. که صدای بوقِ ماشین را شنید وبه خود آمد.. سرگردان؛ دورِ خود چرخید.. و زیره لب گفت:《چیشد؟..وای خدا تازه چه اتفاقی افتاد؟ لبخند کم کم مهمانِ لبانش شد.. زیره لب گفت:《امروز چه حس های مختلفی رو تجربه کردم.. سپس گفت:《امروز خوب بود؟..نمیدونم...نمیدونم.. خودش را روی تخت پرت کرد و جیغِ خفیفی کشید.. از هیجان حالش وصف نشدنی بود.. یک جوری بود.. چشمانش را بست و گفت:《خدایا حرفمو پس میگیرم..من از تیام متنفر نیستم‌.‌.بلکه عاشقشم....من عاشقِ اون مردِ بداخلاقِ خودخواهِ تخس هستم...با تمومِ وجود میخوامش.. ساده به او دل داده بود.. دختر بود دیگر.. و کسی را مثلِ تیام در زندگی اش نداشت.. حامی.. تکیه گاه.. او تیام را با تمامِ وجود میخواست.. به طوری که بعضی وقت ها حتی با فکر کردنِ به او هم قلبش تند تند میزد.. یا او را که میدید؛ دست و پایش را گم میکرد.. این احساساتِ دخترانه را خیلی خوب میشناخت.. اما نمیخواست باور کند حقیقت را.. یک جورایی فرار میکرد.. اما امروز دیگر نتوانست فرار کند.. آخر تا کِی؟ چه دیر، چه زود بلاخره آن را باور میکرد.. و چه فرقی میکند اگر آن روز؛ همین امروز باشد..؟ سمتِ حمام رفت و دوشی گرفت.. سپس لباسِ راحتی پوشید و روی تخت دراز کشید.. و با کلی فکر کردن به تیام و فردا به خوابِ عمیقی فرو رفت... لباس مردانه ای پوشید که بیشتر شبیه به لباس سربازی بود.. و کلاه را روی سر زد و موهایش را پنهان کرد.. امروز تیام و آدم هایش قرار بود اجیر شوند.. و یک جنگ و جوی وحشتناکی داشته باشند.. تیام به ریهام گفته بود که به اردشیر گفته این چند روز را اصفهان است برای امورِ کاری.. و در این بین اردشیر نه میتوانست از تیام کمکی بخواهد؛ و نه میتوانست حدس بزند که تیام اساسِ این جنگ است.. پس جای نگرانی نبود اگر هیچکدام از آدم های اردشیر او را نبیند.. تیام به همه گفته بود که مواظبِ ریهام باشند، هرچند او ریهام را تنها نمیگذاشت.. او میخواست ریهام شاهدِ تمام این ماجراها باشد‌. میخواست اذیت شدنِ اردشیر را ببیند.. تا در طولِ زندگی اش از این حسِ انتقام راحت شود.. در یک باغِ خلوت رفته بودند.. زیرا خبر داشتند اردشیر قرار است با آدمهایش اینجا بیایند و جسدِ یک آدمِ کشته شده توسطِ آن ها را بی سرو صدا دفن کنند.. در این بین تیام به یکی سپرده بود عکس برداری کند.. هرکدام آماده؛ و ساوت و صامت یک گوشه ایستاده بودند و بعضی ها پشتِ درخت مخفی شده بودند.. اما تیام و ریهام پشتِ یک دیوار سنگیِ قدیم نشسته بودند.. تیام به تمامِ آن ها گفته بود که اردشیر نباید او را ببیند و آن ها مطیعانه گوش داده بودند.. و حقا که آدم های تیام؛ آدم های فرز و باهوشی بودند.. درست مثلِ رئیسشان! چند نفر هم با شهرام رفیقِ تیام آمده بودند که پلیس بودند.. زیرا شهرام میشد گفت کارش با پلیس ها بود بیشتر.. تیام کلافه و عصبی در حالیکه نفس نفس میزد؛ شغولِ گذاشتنِ رصاص درونِ اسلحه بود.. که ریهام با شنیدنِ صدای شلیک؛ جیغِ خفیفی کشید.. که تیام تند و عصبی به او نگاه کرد و با حرص غرید:《د انقد جیغ نکش بزار من تمرکز کنم...قرارمون این نیس که با صدای هر شلیکی تو جیغ بکشی که ریهام آهسته گفت:《باشه..باشه حواسم نبود.. که تیام بلند شد و شلیکی کرد.. ریهام برای آنکه نگرانِ تیام بود خواست دستِ اورل بگیرد اما پشیمان شد زیرا میدانست تیام عصبی میشود.. اما تیام حقا که حرفه ای بود.. تیام ریهام را تهدید کرده بود که از جایش تکان نخورد.. ریهام تنها فقط شاهدِ آن صحنه ها بود.. که تیام کنارِ او نشست و داد زد اما داد زدنش در صدای شلیک کردن گم میشد:《اون بسته رصاصو بده من‌‌‌...زود ریهام هول شد و زود بسته را به او داد.. تیام همانطور که رصاص را درون اسلحه قرار میداد؛ خطاب به بقیه داد زد:《ظاهرا دارن میان جلوتر...به شما میسپرم...منو ببینن تمومِ نقشه هامون به باد میره.. بچه ها نیز هر کدام گفتند:《رئیس زودتر برین شما..بسپارین به ما بقیه رو.. شهرام نیز با یک حرکتِ حرفه ای پرید و خودش را کنارِ تیام جای داد:《تیام جرا معطلی پس..د وقت تلف نکن مرد.. تیام با کلافگی و حرص گفت:《نمیتونیم دو نفر باهم بریم‌.. سپس خطاب به ریهام گفت:《ریهام خودتو به اون انباری برسون.. ریهام به انباری که نزدیکِ آن ها بود، نگاهی انداخت و زیرِ لب گفت:《چطوری آخه؟!
  14. ♡AynazZz♡

    پارت چهل و هشتم_رمان اخم های او♡ ریهام دلش لرزید.. حس میکرد تیام شک کرده است.. که تیام تیره خلاص را زد:《این پسر عموت اسمش چی بود؟! ریهام با تعجب و با صورتِ رنگ پریده ای به او نگاه کرد و آهسته گفت:《رادین رو میگی؟ که تیام پوزخندی زد:《آره همون...اومدم اونم سوارِ ماشینش شد رفت.. پس تیام یک سری چیزهایی را حدس زده بود.. ریهام به تته پته افتاد و گفت:《اها..آر..آره..اینجا بودش تازه.. تیام با اخم به مبل تکیه داد و دستی به ریشش کشید:《چیکار داشت؟! ریهام نگاه دزدید و زیرِ لب گفت:《همینجوری..اومد.. تیام لبانش را روی هم فشرد و با نگاهی به اطراف، سرش را به معنیِ"فهمیدم" تکان داد.. که ریهام بلند شد و گفت:《چایی بیارم برات یا قهوه؟ که تیام خیره به او گفت:《قهوه.. ____ قهوه را روی میز عسلی قرار داد و رو به روی تیام نشست.. که تیام با خونسردی گفت:《آماده ای دیگه؟! ریهام با کنجکاوی پرسید:《واسه ی چی؟ تیام با اخم پوزخندی زد:《انگاری یادت رفته...فردا قراره حسابی حالِ اردشیرو بگیریم.. ریهام گویی یادش آمده باشد با استرس گفت:《اها..آره تیام کمی از قهوه را خورد و سپس گفت:《میترسی؟ ریهام اخمی کرد:《نه..ترس واسه چی؟ تیام کنایه زد:《چهرت که اینو نمیگه.. ریهام دستی به صورتِ خود کشید و چیزی نگفت.. در دل گفت:《بهتره الان بپرسم.. سرش را بالا گرفت:《تیام؟ انتظار داشت تیام"جانمی" تقدیمِ او کند..با این تصور؛ جلوی لبخندی را که قرار بود مهمانِ لبش شود را گرفت.. که صدای خشن تیام را شنید:《بگو.. لب وروچید:《میخوام یه سوالی بپرسم.. تیام با کنجکاوی به او نگاه کرد و قهوه را روی میز گذاشت.. و به جلو نیمخیز شد و گره ی دستانش را زیرِ چانه اش گذاشت:《بپرس ببینم.. ریهام کمی این پا و اون پا کرد:《چرا فامیلیت آریان پوره اما پدرت رادمنش؟! تیام تعجبی نکرد.. زیرا میدانست روزی میرسد که ریهام این سوال را از او بپرسد.. او نمیخواست هیچکدام از سوالاتِ ربهام را بی جواب بگذارد برای همین در جواب گفت:《اگه اردشیر میدونست پسره جمشیدم که بهم درخاستِ دوستی نمیداد...چند سالی میگذره که فامیلیمو عوض کردم پدرمم در جریانِ..اما بیشترِ مردمِ شهر منو با فامیلِ آریان پور میشناسن.. ریهام که از زکاوتِ تیام کمی در تعجب مانده بود؛ لبخندی زد و"آهانی" گفت.. که با سوالِ تیام جا خورد:《تا کی میخوای تنها تو این خونه زندگی کنی؟..خطرش زیاده.. ریهام آهسته گفت:《نمیدونم..یه راهی پیدا میکنم بعدا.. که تیام جدی و با اخم گفت:《بیا خونم. ریهام با چشمانِ گرد شده ای نگاهش کرد.. که تیام تند و با اخمِ غلیظتری گفت:《من برمیگردم ویلا تو اونجا زندگی میکنی...به هرحال به نظرم آپارتمانا امن ترن.. سپس بدونِ اینکه نظرِ ریهام را بپرسد؛ بلند شد و گفت:《فردا که ما نیستیم چندتا کارگر میفرستم وسایلتو نقل کنن‌.. تیام را تا دمِ در بدرقه کرد و همانطور که به درِ حیاط؛ تکیه داده بود؛ با لبخند گفت:《تیام؟ که تیام با همان اخمهای همیشگی برگشت و سوالی اورا نگاه کرد.. ریهام لبخندش پررنگتر شد:《هیچی.. آنقد حرکاتش ناز بود که تیام برای یک لحظه محوِ او شد.. سپس نگاهش را گرفت و سمتِ ماشین رفت.. که صدای ریهام را شنید:《تیام؟ تیام درحالیکه اخمِ غلیظی داشت اما چشمانش کمی بوی خنده میداد سرش را چرخاند و به او نگاه کرد.. که ریهام آرام زد زیره خنده.. ناخداگاه کمی از غلظتِ اخمهای تیام؛ کمتر شد.. برای بارِ سوم تیام عقب گرد کرد و لب فشرد و سرش را تکان داد.. و تا ریهام با خنده او را صدا زد؛ نگاهی به اطراف انداخت.. یکهو برگشت و ریهام را به داخل هول داد و خودش هم وارد شد.. با یک حرکت ریهام را به دیوارچسباند و لبانش را روی لبانِ او قرار داد.. نمیبوسید.. اما فقط میخواست ریهام را ساکت کند و به نوعی تلافی کرده باشد.. اما نمیدانست در دلِ دخترک چه غوغایی به پا کرده بود.. تیام اخم درهم کشید:《اینم تلافیِ کارت.. و درحالیکه سمتِ در میرفت؛ نیم نگاهی به ریهامِ شوک زده انداخت و رفت.. ریهام همانجا ایستاده بود و با تعجب به کاشی های حیاط زل زده بود.. که صدای بوقِ ماشین را شنید وبه خود آمد.. سرگردان؛ دورِ خود چرخید.. و زیره لب گفت:《چیشد؟..وای خدا تازه چه اتفاقی افتاد؟ لبخند کم کم مهمانِ لبانش شد.. زیره لب گفت:《امروز چه حس های مختلفی رو تجربه کردم.. سپس گفت:《امروز خوب بود؟..نمیدونم...نمیدونم.. خودش را روی تخت پرت کرد و جیغِ خفیفی کشید.. از هیجان حالش وصف نشدنی بود.. یک جوری بود.. چشمانش را بست و گفت:《خدایا حرفمو پس میگیرم..من از تیام متنفر نیستم‌.‌.بلکه عاشقشم....من عاشقِ اون مردِ بداخلاقِ خودخواهِ تخس هستم...با تمومِ وجود میخوامش.. ساده به او دل داده بود.. دختر بود دیگر.. و کسی را مثلِ تیام در زندگی اش نداشت.. حامی.. تکیه گاه.. او تیام را با تمامِ وجود میخواست.. به طوری که بعضی وقت ها حتی با فکر کردنِ به او هم قلبش تند تند میزد.. یا او را که میدید؛ دست و پایش را گم میکرد.. این احساساتِ دخترانه را خیلی خوب میشناخت.. اما نمیخواست باور کند حقیقت را.. یک جورایی فرار میکرد.. اما امروز دیگر نتوانست فرار کند.. آخر تا کِی؟ چه دیر، چه زود بلاخره آن را باور میکرد.. و چه فرقی میکند اگر آن روز؛ همین امروز باشد..؟ سمتِ حمام رفت و دوشی گرفت.. سپس لباسِ راحتی پوشید و روی تخت دراز کشید.. و با کلی فکر کردن به تیام و فردا به خوابِ عمیقی فرو رفت...
  15. ♡AynazZz♡

    پارت چهل و هفتم_رمان اخم های او♡ که رادین لبخندِ تلخی زد و به ریهام نگاهی انداخت و با لحنِ خاصی گفت:《اونکه آره...ولی حس میکنم یه طرفس.. ریهام برای برادرش لبخندِ تلخی زد و چون او هم همین حسِ عاشق شدنِ یکطرفه را کمی اینروزها حس میکرد؛ برادرِ مهربانش را درک کرد.. که رادین آهنگی را در گوشی اش پلی کرد.. چشمانِ ریهام گرد شد و با تعجب رو به رادین گفت:《صدای خودته؟؟وای رادین چقد قشنگه.. رادین لبخندی زد و گفت:《برا تو خوندمش.. ریهام ذوق زده؛ گونه ی رادین را بوسید و حواسش نبود که با روح و روانِ پسرک، بازی کرده بود... سپس گفت:《مررسی.. و دوباره به آهنگ گوش داد.. چشمکی به رادین زد و گوشی را به او داد:《ای شیطون اینکه برا من نیست..حرفات واسه عشقته معلومه.. از دهان رادین پرید و یکهو خیره به ریهام گفت:《خب توام عشقمی.. ریهام خندید:《آره ولی نه از اون عشقا باهوش.. طاقتِ رادین از حرفهای ریهام تمام شده بود.. یکهو بازوانِ ریهام را محکم گرفت و اورا سمتِ خود کشاند.. لبخند روی لبانِ ریهام؛.ماسید.. و با تعجب لب زد:《چت شد رادین؟ رادین نفسِ عمیقی کشید و عطرِ ریهام را به ریه فرستاد.. سپس خیره به ریهام تیره خلاص را زد:《من دوستت دارم ریهام.. آنقدر بی مقدمه اعتراف کرده بود؛ که ریهام شوک زده فقط به او نگاه میکرد.. سپس ریهام لبخندی زد و گفت:《میدونم داداش.. که رادین عصبی بلند شد.. و داد زد:《نگو لعنتی...به من نگو داداش..چرا نمیخوای باور کنی دوستت دارم؟!..ریهام دوستت دارم..میخوامت دختر بفهم..من به تو به چشمِ یک خواهر نگاه نمیکنم...اون حس مالِ قبلنا بود که کوچیک بودیم.. سپس رو به روی ریهام زانو زد و دستانِ یخ زده ی ریهام را گرفت و با حالِ بدی گفت:《من از رفتارت و صمیمی بودنت سوء استفاده نکردم..من واقعا عشقم به تو پاک بود و هست.. سرش را چند دقیقه ای پایین گرفت.. سپس سرش را بالا گرفت و و تا به ریهام نگاه کرد، صورتِ او را خیس از اشک دید..‌ با ناراحتی دستِ ریهام را بوسید و گفت:《گریه نکن..باشه..باشه غلط کردم ریهام...گریه نکن.. اما ریهام مرتب اشک میریخت.. دستانش را با خشونت از دستانِ رادین بیرون کشید و زیرِ لب گفت:《برو...برو رادین..برو خواهش میکنم.. رادین که چاره ای نداشت؛ بلند شد و کتش را از روی مبل چنگ زد و با تردید از خانه بیرون زد.. تا رادین رفت، هق هقِ ریهام تو کلِ خانه پیچید.. حالش بد بود.. او از همان اولِ شب دلش گرفته بود و گویی بهانه اش هم جور شده بود تا درد هایش را با گریه بیرون ریزد.. در آن لحظه به یک همدرد نیاز داشت...به یک آغوش امن.. حالش شدیدا بد بودو حس میکرد هر آن لحظه ممکن است فشارش پایین آید.. بلند شد و سمتِ آشپزخانه رفت و سر سری لیوان آب و قندی درست کرد و دو جرعه ای از آن را نوشید.. به دیوار تکیه داد و سُر خورد روی زمین نشست.. اشکهایش بی محابا میریخت.. سرش را به دیوار تکیه داد و چشمانش را بست.. زیره لب ناخاسته لب زد:《تیام..کاش بودی.. همان موقع در خانه به صدا در آمد.. با فکرِ اینکه رادین برگرده باشد؛ بلند نشد... از او دلخور بود.. اما زنگ در مرتب زده میشد.. گویی یکی انگار خیلی عصبانی باشد که تند تند آن را میزد.. بی حال و با حالی زار؛ بلند شد.. حتی متوجه نبود باید شال روی موهایش بگذارد.. درِ حیاط خانه را باز کرد.. که چشمش به او افتاد.. انگار دنیا را به او داده باشند؛ دستِ تیام را محکم گرفت و سمتِ داخل کشید و در حیاط را بست.. سپس بی معطلی خودش را در آغوشِ او که بسیار تعجب کرده بود؛ پرت کرد.. تیام یکهو عصبی شد و ریهام را محکمتر در آغوش کشید و سرش را درونِ موهای خوشبوی ریهام فرو کرد و با خشونتِ خاصی نفس کشید.. گویی هردوی آن ها به این آغوش نیاز داشتند که اینطور از هم دل نمیکندند... ********** مقابل تیام روی مبل نشسته بود و دستمال به دست؛.فین فین میکرد.. تیام نیمخیز شد و با اخم؛ آهسته و با صدای بمی گفت:《این غمگینیِ چشما..آشفتگی..هق هق...واسه چیه؟! ریهام سعی میکرد در موردِ رادین به او چیزی نگوید.. گویی خجالت میکشید.. برای همین تنها زیرِ لب گفت:《هیچی..دلم گرفته بود فقط.. تیام پوزخندی زد:《آدم هیچوقت بی دلیل دلش نمیگیره.. سپس چشمانش را ریز کرد:《مگه اینکه یه چیزی این وسط باشه..
×