رفتن به مطلب

kavearya77

کاربر98iiA🌿
  • تعداد ارسال ها

    13
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

30 Excellent

1 دنبال کننده

درباره kavearya77

  • درجه
    🌟

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. kavearya77

    #پارت5 انتظار نداشتم ، چیزی رو که میدیدم باور نمیکردم ، دیگه خبری از ادم های خشک نبود. همه اون دختر پسر هایی که با یه من عسل هم نمیشد خوردشون ، الان اینجا با ظاهر ساده شب نشینی گرفته بودند ! سرین که بیشتر از من تعجب کرده بود مدام به من نگاه میکرد زیر لب میگفت – چه خبره ؟ خندیدم و شونه مو بالا انداختم . هری –خب خب ، دیگه حوصلم داره سر میره ، میاین یه بازی بکنیم ؟ اکثر جمع موافقت کردن که به حرفش ادامه داد –بازی اینطوریه ، دایره میشینیم ، جلومون رو پر میکنیم از لیوان و توشون مشروب یا آبجو میریزیم .یه بطری برمیداریم ، و مثل جرعت حقیقت (در واقع به ایرانی) میچرخونیمش ، رو به هرکی قرار گرفت از اون ده تا سوال پرسیده میشه و هرکدومش رو که نخواست جواب بده ، اون طرف مقابلش باید یه لیوان رو سر بکشه ! مخالفت جمع بلند شد که گفت – اصن جالبیش به همینه بازی عادلانه ای نیست من که اصلا دوست نداشتم بین این همه ادم خشک که یهو یخشون اب شده این بازی رو بکنم اما سرین زد بهم و گفت –زود باش ، خیلی باحاله لیوان ها رو چیدیدم و مشغول پر کردنشون شدیم . هری –خب مهراد جان ، شما قدت بلنده راحت میتونی بچرخونی بطری رو گرفتم و بردمش وسط ،همه حاضر بودند ، چرخوندمش . چرخید و چرخید و چرخید و سرش خورد به سرین ، و اون طرفش به یکی از سهامدار ها به اسم کِوین سرین اه از نهادش بلند شد وگفت – چرا من اول ؟ هری خندید و گفت – خب خب سوال اول ؟ بدون مقدمه بلند گفتم –سی ، کسی هست تو این اتاق که بهش کراش داشته باشی جمع یه هووو بلند کشیدند که سی گفت –بله هری- خب اون کیه ؟ سرین خندید و رو به کوین گفت –بخور آه بلندی کشید و گفت –سوالای راحت بپرسین من باید بتونم فردا مدارک رو ببینم . و لیوان روبه روش رو برداشت و سر کشید . سوال هایی که از سی پرسیده شد زیاد سخت نبود ، چون اون زیاد ادم مبهمی نبود اما شخصیتی مثل گامورا که معاون سی بود شدیدا مبهم بود و هیچکس چیز زیادی ازش نمیدونست . بطری رو دوباره چرخوندم ، سرعتش زیاد بود ولی یهو سرعتش کم شد و رو به روی من ایستاد و رو به روی من هری برلین ! نفسم رو فوت کردم و گفتم –خب؟ سی-تاحالا عاشق شدی ؟ سرم تکان دادم و گفتم –به هیچ وجه سنتیا (یکی دیگه از سهام دار ها)-چرا از ایران مهاجرت کردی ؟ -به خاطر وضعیت شغلیم ، میخواستم پیشرفت کنم هری –بیخیال بابا این سوالا چیه ؟ نظرت راجع به دوست دختر صد و پنجاه سانتی چیه ؟ خندیدم و گفتم – عالیه کوین –مال ترین دختر این اتاق ؟ خندیدم و گفتم –با اختلاف سرین خنده ها بلند شد که سی گفت – اوه..خدا ... به من نظر داری ؟؟و بلند خندید -تا حالا با اسباب بازی جنسی به خودت ور رفتی؟ خندیدم و گفتم –هری بخور خنده جمع بلند شد که هری گفت –ارزشش رو داره و لیوان رو سر کشید . چندتا سوال بعدی رو پشت سر هم به هری گفتم بخوره ، دیگه اخری رو گفت -عالی شد یکی دیگ بیشتر نمونده ! سی – تو ایران چیکاره بودی؟ صدای جمع بلند شد که کوین گفت –اخه این چه سوالیه ؟ سی-خب هیچ وقت درموردش حرف نزده ! تا این حرف رو زد نگاه جمع اومدروی من ، خواستم بگم هری بخوره ،که سی گفت –اگه بگی هری بخوره خفت میکنم ! خندیدم و گفتم –باشه باشه ... نفسم و فوت کردم و گفتم –سرباز بودم نگاه سرین خیلی جالب بود – یعنی چی ؟سرباز ؟ توی ارتش ؟ سرم رو به نشانه تائید تکان دادم که سنتیا پرسید –یعنی چی ؟ الان صد تا سوال پیش اومد برام لبخندی زدم و گفتم –سوالا تموم شد مادمازل شکایت همه با فریاد هایی که میکشیدن بلند شد ، بازی ادامه پیدا کرد . توی اتاقم نشسته بودم ، دو ساعت مونده بود تا جلسه اصلی ،نفس هام رو منظم کردم و به صداش گوش کردم چند دیقه بیشتر اینجوری نمونده بودم که صدای در با شدت زیاد از جا بلندم کرد ، یه نفر مدام میکوبید به در حتی فریاد من که میپرسیدم کیه فایده ای نداشت و اون به در زدن ادامه میداد . عصبانی در رو باز کردم که با سی مواجه شدم -چه مرگته ؟ هان ؟ -دروغگو ، تویه دروغگویی چه طور تونستی هیچی بهم نگی ها ن ؟ این حرف و زد و هلم داد تو ، زوری که داشت قابل توجه بود و من رو تقریبا پرت کرد تو اتاق و در رو بست – ما چند ساله با هم دوستیم هان مهراد ؟ اون وقت هیچی نباید بدونم ؟ -چیو بدونی؟ -بازی در نیار خودش به من گفت عصبی داد زدم –کی به تو چی گفت ؟! برگشت و گفت –اون ! اون! اون دومی رو با صدای خیلی بلندی داد زد که باعث شد صداش توی ذهنم اکو شه ، به پشت سرش نگاه کردم ، چیزی که دیدم رو باور نمیکردم . خالد بود . لبخند درشتی داشت ولی دندون هاش زرد رنگ بود –غیر ممکنه ! -چیه کوکا ! فک میکنی فقط خودت میتونی زنده بمونی ؟ به خودت زحمت ندادی وقتی دیدی دارم میمیرم کمکم کنی ؟ -مهراد ، چرا ؟ برگشتم سمت صدا ، رز بود ، اون اینجا چیکار میکرد ؟ سی چرا انقدر قدش بلند شده بود ؟چرا این شکلی شده ؟ سی – مهراد -بله -مهراد ،مهراد، مهراد چشمام رو باز کردم ، نفس نفس میزدم و صدای اروم در میومد و صدای سرین از پشت در میومد که داشت صدام میزد. -الان میام دستام میلرزید ، اصلا متوجه نشدم خوابم برد ه همونطور ثابت روی مبل ! یه نفس عمیق کشیدم و در رو باز کردم .لبخندی زدم و گفتم – جانم ؟ -کجایی ؟ پنج دقیقه س دارم در میزنم . روی صورتم خیره شد و گفت – چیزی شده ؟رنگت پریده سرم رو به نشانه منفی تکان دادم و گفتم – نه خوبم ، چیزی شده ؟ -نه البته که نه ، میخاستم بگم وقت رفتنه یه نگاه به تیپش کردم ، اماده بود . منم لباس ها م رو پوشیده بودم و اماده بودم . سرم رو تکان دادم وگفتم – بزار کتم رو بردارم میام بدون حرفی رفتم سمت آینه ، درست میگفت رنگم پریده بود .از وجود اون شخصیت ها تو خوابم هیچ نتیجه ای نمیتونستم بگیرم .سرم رو تکان دادم برای اینکه یکم افکارم پراکنده شه ، الان نیاز به تمرکز دارم ! جلسه خوبی نبود ، معلوم شد اطلاعاتی که ما درمورد شرکتشون داشتیم کاملا ناقص بود و این نشونه ضعیف بودن تیم اطلاعاتیمون بود ! اونا رسما مارو تحقیر کردند ، نگاهم رو سی بود .شدیدا عصبی بود وقتی حرف های کنایه امیز اونا رو شنید از جاش بلند شد و خیلی محکم گفت- ما فردا اینجا رو به مقصد انگلیس ترک میکنیم ، معامله ای در کار نیست و شما باید طبق تعهدی که دادید من و تیمم رو در امنیت و ارامش و اسایش کامل تا انگلیس همراهی کنید ، در غیر این صورت باهاتون به صورت جدی برخورد خواهیم کرد . این حرف رو زد و به سمت در رفت ، صبر کردم همه بیرون برند و این زمان لازم رو بهم میداد تا چهره ی اونا رو وارسی کنم ، رئیس هیئت مدیره شون که کاملا بآشفته بود ، اما دونفر کاملا مسلط به خودشون نشسته بودند ، همونایی بودند که شروع کردند به تحقیر و تمسخر شرکت ما ، به نظر از مخالفین این معامله بودند . از جام بلند شدم و از راهرویی که حالا خالی بود عبور کردم . از جام بلند شدم و بطری مشروب رو از دست سرین گرفتم و گفتم – هی این رو گرفتی دستت و میخوری. اروم باش به نظر حرف من عصبی ترش کرد –چطوری اروم باشم ها ن؟ اونا چطور به خودشون جرعت دادند اینطوری با ما صحبت کنند ، شاید تو دنیا شناخته نباشیم اما تو انگلیس جزو بهترین هاییم ، حالا چون توی روابط بین الملل تازه کاریم و من شخصا اومدم برای معامله ،به خودشون اجازه میدن هرجور میخوان من و شرکتم رو تحقیر کنن؟ لیوان رو گرفتم از دستش گفتم – این دقیقا چیزیه که اونا میخان ، مگه دقت نکردی؟ جبهه موجود توی اون شرکت همسان نبود ، کاملا اختلاف هیئت مدیرشون رو میشد متوجه شد .قیافه ریستشون رو باید میدید حسابی بهم ریخته بود اما اون دونفری که شروع کرده بودند به وراجی خیلی ریلکس نشسته بودند . شروع به قدم زدن کرد و گفت –خب که چی ؟ چه فرقی داره ؟ -معلومه ، اون نمیاد جلوی رقیب یکی از سهام دار هاش رو خرد کنه ، ولی خب اصلا هم قاطع نبود ، اما اینو باید در نظر بگیری ، این اولین معامله ی ماست ، متوجه نیستی که چقدر مهمه ؟ کیفیت و سابقه ی خوب تو انگلیس دلیل نمیشه بقیه جاها هم ازمون استقبال بشه ، فکر کن بگن توی اولین معامله مفتضحانه شکست خوردن خب معلومه درجه اعتماد تا حد قابل توجهی میاد پایین یکم به حرفام فکر کرد و گفت –میگی چی کار کنم ؟ لبخندی زدم و گفتم –بهترین حرف ها رو زدی ، کاملا قاطع ... اما اونا میدونند معامله بین دو طرفین نزدیک به شصت درصد سودش برای اوناس ، چون ما برای بازار ترکیه این کار رو میکنیم اما اونا برای سرمایه و نیرو و تخخص ما !چیزی که اونا تو این معامله به دست میارن خیلی بیشتر از چیزیه که ما بدست میاریم -یعنی میگی از اولش سود کافی نداشته این معامله ؟ -معلومه که نه ، این برای ما تازه شروعه ، زمانی سود واقعی بدست میاریم که تو ترکیه ما تبدیل به یه برند شناخته شده باشیم . سری تکان داد و نفس عمیقی کشید -حالا باید چیکار کنم ؟ لبخندی زدم و گفتم –صبر ، بقیه ش با من سرین بهم نگاه کرد و نشست سر جاش. از جام بلند شدم و گلوم رو صاف کردم .یه نگاه به چهره های رو به روم کردم و شروع کردم . -همونطور که خانم وارنِر اشاره کردند ، شرکت ما و البته ، شخص خانم وارنر حاضر به قبول عذرخواهی شما با شروطی هستند . که من ترجیح میدم قبل از بیان اون شروط ، یه سری نکاتی رو برای شما روشن کنم. شروع کردم به قدم زدن و ادامه دادم – حق با شماست ، ما مشکل داریم. ما با اطلاعات کامل به اینجا نیومدیم، و احتمالا این دلیل اینه که تا الان اینجا منتظر موندیم . اما الان من که اینجا ایستادم با اطلاعات کامل درمورد شرکت شما حضور دارم ، شما توی پیش نویس دعوت و قرار داد اولیه ، و همچنین در اصل دعوت و همچنین در اصل قرارداد قبل از ملاقات چند مورد رو ذکر نکردید که طبق قوانین تجارت بین الملل که توسط سازمان ملل بررسی میشه ، شرکت ما حق شکایت و درخواست غرامت رو داره . یه نگاه به صورت اشخاص کردم ، کاملا متوجه منظورم شده بودند . -شما ذکر نکردید که سهام شرکتتون ، از سال گذشته تا الان حدود دوازده هزار پله سقوط کرده و به زیر حد استاندارد رسیده ، به زبان ساده شما و شرکتتون در استانه ورشکستگی هستید . نگاه هایی که رد و بدل میشد نشونه این بود که اونا کاملا متوجه شدند که چقدر اطلاعات دارم . -طبق بخشنامه ای که ما امسال درخواست دادیم و دریافت کردیم ، شما باید چیزی حدود بیست و دو درصد از حق مشارکت ذکر شده در اصل قرار داد پیش از ملاقات رو به عنوان غرامت و جبران ضرر ، برای ما پرداخت کنین ، که با یه حساب ساده میشه مبلغی ببین هفتاد و سه و هفتاد چهار میلیون یورو ! منقبض شدن فک رئیس و عرق سردی که رو پیشونی بقیه بود نشانه از استرس زیاد بود ، دستشون رو شده بود و الان وقت این بود من تیر رو رها کنم . -که خب حتی یه بچه کوچیک هم میتونه بفهمه این مبلغ به معنای ورشکستگی کامل شرکت شماست ، چون شما فقط صد میلیون یورو بودجه دارین ، البته طبق پرسو و جو های من !خب الان خانم وارنر نهایت لطفشون رو به کار بردن و زمانی که من این خبر رو بهشون دادم حاضر شدند در یک صورت از شکایت چشم پوشی کنند و عذرخواهی شما رو بپذیرند و علاوه بر اون ، شروع همکاری رو رسما اعلام کنند . رئیس شرکت گلو ش رو صاف کرد و گفت –شرایط ایشون چیه ؟ لبخندی زدم و گفتم- ساده ست ، سه نفر اقای ییلماز ،بلنور ودومان باید تمام سهامشون رو به شرکت ما بفروشند. گفتن این حرف کافی بود تا دومان که جلسه قبل به شدت مارو تحقیر کرد عصبی بشه و از جاش بلند شه.با فریاد گفت –این چه حرفیه میزنید این کاملا از اصول حرفه ای جداست ! پوزخند بلندی زدم و گفتم –حرکت شما هم کاملا دور از رفتار حرفه ای بوده اقا ! اگه شرکت شما ورشکست بشه ، شما میتونید هر سهمتون رو دویست هزار یورو به فروش برسونید که برای شما میشه شش میلیون یورو ، اما شرکت ما حاضره سه برابر این مبلغ سهامتون رو خریداری کنه که پول دریافتی شما رو به 18 میلیون یورو افزایش میده . لبخندی به سرین زدم که کاملا معلوم بود از وضعیت راضیه . -شما یک روز زمان دارین که موافقت یا مخالفتتون رو اعلام کنید ، در غیر این صورت فکر کنم شرکت های زیادی مایل به همکاری با ما باشند و درضمن ، پیشنهاد ما فقط تا فردا اعتبار داره . نشستم سر جام که سرین گفت – تمامی حرف های لازم رو مشاور بنده زد ، به نظر من دیگه حضور ما در این جلسه لازم نیست . از جاش بلند شد و به سمت در رفت . دیگه نیازی به نگاه کردن به چهره هاشون نبود برای همین اولین کسی که بعد از سرین بلند شد من بودم . سرین – کارت عالی بود ! لبخندی زدم و گفتم –قابلی نداشت . روز بعد همه چیز طبق انتظارات پیش رفت ، خبر گفتگوی سرین با شرکت LTBپیچیده بود و اونا متوجه شده بودند ما علاوه به دریافت هفتاد میلیون وارد معامله با شرکت LTBمیشیم و هیچ مشکلی پیش نمیاد ولی اونا ورشکست میشند . ما سهام اون سه نفر رو که شامل بیست وهشت درصد میشد خریدیم و دومین سهامدار اون شرکت بعد از رئیس هیئت مدیره شون شدیم . قرار داد انجام شد و ما رسما وارد بازار ترکیه شدیم. سرین اولین پیشنهادی که داد صد میلیون یورو بود و این حجم پول میتونست سی درصد از شهر های ترکیه رو پوشش بده ، که با یه حساب سر انگشتی شرکت ما کمتر از شیش ماه بازار ترکیه رو در دست میگیره .
  2. kavearya77

    #پارت4 نگاهم قفل بود روی مهماندار ، داشت توضیحات ابتدایی رو پانتومیم میرفت ، از فکر خودم خندم گرفت.پرواز زیاد طول نمیکشید برای همین از اولش هدفون رو برداشتم و اماده کردم خودم رو کل پرواز رو موسیقی گوش بدم .در حالی که سعی میکردم به چیزی فکر نکنم نگاهم افتاد به سرین ، دوتا صندلی جلو تر از من مشغول با صبحت با یه نفر بود ، خیلی هم گرم صحبت بود .نفر کناریش رو نمیدیدم ، احتمالا همونی که چشمش گرفته یکی از سهام دارهاست .همیشه کار اشتباهیه با کسی که کار میکنی وارد رابطه شی ، چون رابطه کار رو خراب میکنه و کار رابطه رو ! متوجه زمان نبودم حدود ، تقریبا دو ساعت از پرواز گذشته بود که کاپیتان خواست کمربند ها رو برای فرود ببندیم -طول سالن فرودگاه رو طی میکردیم که سرین اومد سمتم و گفت –بهتر نبود یه هواپیما اجاره میکردیم؟یا حتی میخریدیم؟ ابرو مو بالا انداختم و گفتم –به نظرت این برای شروع زیاده روی نیست ؟ سرش رو به نشانه تائید تکان داد و گفت –ولی ما از این به بعد شروع به گسترش کارمون کردیم ، تا الان همکاری با بقیه کشور ها نداشتیم ، به نظرم باید به فکرش باشیم سرم رو تکان دادم و گفتم –یه شرکت که به نظر میرسید خیلی به بومی بودن اهمیت میده الان شروع کرده به روابط بین الملل ، حتما سر و صدا به پا میکنه نفسی گرفتم و ادامه دادم –و البته ، ممکنه برعکس باشه اگه به دید شخصی نگاه کنن فکر کنن ما اصولمون رو زیر پا گذاشتیم -ولی هیچ وقت جزو اصولمون نبود ،درموردش فکر نکرده بودیم و منابع مالیمون هم انچنان مستحکم نبود سرم رو تکان دادم –برای حرف زدن اماده ای؟ -من کی متن سخنرانی نوشتم که الان بنویسم؟ نفسش رو فوت کرد و گفت – نمیدونم ، امیدوارم مثل قبل باشه به گیت مدارک که رسیدیم چند نفر مرد درشت هیکل کت و شلواری رو به روی گیت ایستاده بودند سرین –اوه ، زیادی جدی به نظر میرسند سرعتم رو بیشتر کردم و رفتم جلو و به زبان ترکی گفتم –موضوع چیه ؟ یکی از مرد ها که مسن تر بود گفت –منتظرتون بودیم قربان ، امنیتتون رو تا هتل افراد من تامین میکنند . سرم رو تکان دادم و گفتم –برای چک کردن مدارک ... -نه نه لازم نیست ، هماهنگ شده نفسم رو فوت کردم و گفتم –بسیار خب همگی از گیت رد شدیم . به خوبی داشتند ازمون استقبال میکردند .از سالن فرودگاه که خارج شدیم با دوتا چیز مواجه شدیم ، هوای سرد ، و ده تا ماشین مشکی رسمی ، به نظر این شرکت تو ترکیه قدرت زیادی داره که چنین تشریفاتی رو راه انداخته. به چهره خودم تو اینه نگاه کردم ،بالاخره برگشتم ترکیه.چند روزی اینجا ازمون پذیرایی میشد و بعدش میرفتیم آنتالیا ، ساختمان مرکزی شرکتشون اونجا بود . ایران –هرمزگان-دفتر فرماندهی نیروی دریایی خسته بودم ، بعد از شش ساعت تمرین ، نیم ساعتی هست منتظرم ، سید هیچوقت دیر نمیکرد حتما کار خاصی پیش اومده که دیر کرده !سرم رو به دیوار پشت سرم تکیه دادم و سعی کردم رو صداهای اطراف تمرکز کنم تا خوابم نبره ، صدای قدم میومد ، به حالت خیلی بدی از جام پریدم و به ته راهرو نگاه کردم خبری نبود !توهم زده بودم. خواب از چشمام پریده بود اما هنوز خسته بودم. -هی کوکا ! به محض شندیدن صدا دوباره از جام پریدم : -هی هی چیه عامو گرخیدی ها! به کسی که بالا سرم بود نگاه کردم ، یه جوان لاغر اندام با پوست سیاهی بود -تو کی هستی ؟ لبخند گشادی زد و دندون های سفیدش رو به نمایش گذاشت –مخلص کوکا ، خالِدُم از جام بلند شدم که لبخندش محو شد –یا پیغمبر ، عجب غولی هستیا بلا نسبت ، قوت بگیری ماشالا،ماشالا لبخندی زدم و دستم و دراز کردم –مهراد ، مهراد صدیقی باهام دست داد – خالد ، خالد شریف تو زندگیم همیشه با لهجه آبادانی حال میکردم ،برای همین نمیتونستم جلو خندم رو بگیرم. -خالد اشتباه نکنیا ، من همیشه عاشق لهجه آبادانی ام ، خیلی جالب و شیرینه. لبخندی زد و گفت –بُگو بهُ خدا. -به خدا. خندید وگفت – دمت گرم کوکا ، خیلی حال دادی. صدای قدم های زیادی به گوش رسید نگاه هردومون رفت سمت اخر راهرو ... سه تا لباس شخصی به همراه سردار به سمت ما میومدند، اخم درشتی روی پیشونیش بود ، معلوم بود خیلی عصبیه. -صدیقی و شریف ، بیان تو که حسابی کار عقب مونده داریم. در رو باز کرد و وارد اتاق شد ، ما هم به همراه بقیه رفتیم داخل ، این اتاق خودش نبود ، یه اتاق معمولی که توی ساحل در اختیارش گذاشته بودند و به غیر یه میز که چندتا پرونده روش بود چیز دیگه ای نبود. ما منتظر ایستادیم که گفت – دلم میخواست تعارف کنم بشینین ولی خب صندلی درکار نیست. صداش رو صاف کرد و گفت –این سه تا جوون که میبینید داوطلب امدادگرند ، ما یه موقعیت فوق العاده برامون پیش اومده و تنها نیرو های امادمون ، شما دوتایین یه نگاه به خالد کردم و گفتم –یعنی چی ؟ یعنی هیچکس دیگه نیست ؟ -اوه معلومه که هست ، خالد نزدیک سه ساله اینجا اموزش میبینه و تو نزدیک یک سال و نیم ، شما به عنوان نیروی ویژه اموزش دیدید ، من به امثال شماها اعتماد دارم نه چندتا سرباز معمولی که اموزش معمولی دیدن. سرم رو تکان دادم و گفتم – ماموریت چیه ؟ -شما جفتتون ، اماده نیستین ، اما چاره ای نیست ، نمیدونم چه خبر شده درگیری ها و گروگان گیری ها توی کل کشور خیلی زیاد شده ،در عرض دو هفته بیست و هشت اعزامی داشتیم ، من هشتاد تا نیرو داشتم و الان فقط شما دوتا اموزشی برام موندید ... نشست روی صندلیش و عینکش رو زد و شروع کرد به وارسی یه پرونده : -موضوع از این قراره ، یه گروه از نیرو های گردان سوم صاحب الزمان توی سیستان گیر اشرار افتادن ،هشت نفر بودن و ما نمیدونیم چندتاشون هنوز زندن ، ولی میدونیم سه تاشون به شدت اسیب دیدن و در بهترین حالت تا یک روز دیگه دووم میارن. پرونده رو گذاشت کنار و گفت – ماموریت شما اینه ، نفوذ میکنین ، از امداد گر ها حفاظت میکنین ، مصدوم ها رو درمان میکنید وبعد مختصات دقیقتون رو ارسال میکنید ، و ما تا دو کیلومتریتون رو میبندیم به گلوله. سرم رو به نشانه مثبت تکان دادم که گفت –اما یه مشکل هست ،شما تنها یه بار میتونید از رادیوتون استفاده کنین چون اونجا تجهیزارت راداری پیشرفته ای وجود داره و در عرض چند ثانیه میتونن ردگیریتون کنن ، برای همین به محض اینکه بی سیم روشن شه از وجودتون خبر دار میشن ، مطمئن باش اونا ترجیح میدن کباب شدتون رو از محل بیرون بکشن تا اینکه هیچی بیرون نکشن! سرم رو تکان دادم و گفتم –پس چیکار باید بکنیم، شنیدم اونا به تازگی تجهیزات نظامی به دست اوردند و میتونند با ارپی جی یا توپ تو چند ثانیه بخارمون کنن . -خب مسئله اینجاست ، شما یه مختصات به ما میدین ، رادیویی در کار نیست من یه پیجر بهتون میدم و مختصات رو برام میفرستید ، بی سیم هاتون رو به هیچ وجه روشن نمیکنید و میبرید برای اطمینان ، اگه بعدا نشد پیداتون کرد و این حرفا . از جاش بلند شد و گفت- این یه ماموریت خیلی سخته ، مخصوصا برای شماها که هیچ تجربه ای ندارید ، اما اگه چاره ای داشتم به هیچ وجه ازتون نمیخواستم ، اما با این حال تمام ماموریت ها ،به خواست خودتون باید باشه ، میتونین این برگه ها رو امضا نکنین و اینجا به اموزشتون ادامه بدین ... -سید ، به نظرت ما برا ترسیدن اومدیم اینجا ؟ سید حرفش رو نیمه تمام گذاشت و گفت –پس زود باشین که وقت نداریم ... قیافه خالد دیدنی بود ،نور چراغ قوه خیلی کم سو بود ولی تا خالد شروع میکرد به حرف زدن دندون های سفیدش باعث واضح تر شدن صورتش میشد . سرفه ی بلندی کرد م وسعی کردم خودم رو تکان بدم ، اما تو فضای خیلی تنگی گیر کرده بودم . -دفعه بعدی یکم ریاضیم رو تقویت میکنم نتونستم جلو خندم بگیرم و با صدای بلند خندیدم ، اما حجم خاک زیادی وارد ریه م شد و مجبورم کرد به سرفه کردن . محمد یکی از امداد گر ها گفت –الان چی میشه ؟ خالد –معلومه که کوکا ،الان به خاطر اینکه اینجا گیر کِردیم میان دنبالمون لبخندی زدم و گفتم –اونا نمیدونن ما گیر کردیم خالد لبخند گشادی زد و گفت –ووووییی اینوم راس میگه هو آآ ! الان دیگه واقعا نمیدونوم چی میشه. من و خالد و یکی از امداد گر ها گیر کرده بودیم ، از اونا خبری نداشتم اما فک کنم اونا از ناحیه انفجار دور بودند . -اون زخمی ها چی ؟معلوم نیست وضعشون چیه. -نگران اونا نباش کوکا ،دونت ووری اوکی؟ اونا ارامش بخش خوردن اصن نمیفهمن من و توییم که با درد میمیریم . در حالی که خالد داشت جو بیخود میداد سعی کردم دستم رو جدا کنم. -خالد ، تو ازادی ؟ -ها کوکا ؟ -دارم سعی میکنم بی سیمم رو در بیارم -ها ها دستم ازاده به هزار زحمت دستم رو ازاد کردم و بی سیم رو انداختم براش .یکم پلک زد و گفت – او پیچش رو از جا کندی که ! رو به امداد گر گفت – یه چیزی بده بتونم بچرخونمش اونم که دستش ازاد بود شروع کرد به گشتن ، یه چیزی شبیه به مو چین داد به خالد و بالاخره تونست وارد پیچ بی سیم رو بچرخونه ... چند دقیقه صدای برفک مانند بی سیم میومد ، همه ی کانال هارو امتحان کرد ، گاهی وقت ها اصن وصل نمیشد. فک کنم بی سیم ضربه خورده باشه همین حرف رو بلند تر زدم که خالد گفت -ینی چیکار ک... وسط حرفش بلند گفتم -هیس ! صدای قدم های زیادی میومد ، و صحبت های نامفهوم لبخندی زدم و گفتم- فک کنم بخت باهامون یاره خالد . شروع کردیم به فریاد زدن !
  3. kavearya77

    #پارت3 ایران –تهران – 17 سال قبل منتظر نشسته بودم .ده دقیقه از زمان نماز گذشته بود ولی هنوز خبری از سردار نبود ،اضطراب داشتم.به محض اینکه جواب آزمایش هام اومد ردم کردند .من اعتراض کردم و بعد کلی دوندگی راضی شدند به دیدن فرمانده ارشد برم . چند دقیقه ی دیگه گذشت یه بالاخره یه مرد ته راهرو نمایان شد .خواستم از جام بلند شم که متوجه شدم یه مرد عادیه و اصلا نظامی نیست .سعی داشت آستین لباسش ر بکشه پایین .مرد شلخته ای به نظر میرسید.رفت روبه روی دفتری که نشونم داده بودند و ایستاد . توی جیبش دنبال چیزی میگشت ،یه کلید در اورد و بازش کرد . سریع رفتم سمتش و گفتم –جناب ، سردار احمدی کی میان؟ مرد که حالا به چهره ش دقت کرده بودم ،یه مرد چهل پنجاه ساله بود .جدیت زیادی تو چهرهش دیده میشد که همه ی اون جدیت با لبخندی که زد محو شد-چیکار داری باهاش پسرم ؟ -باهاشون قرار ملاقات داشتم ،منشیشون هستین؟من گروهبان صدیقی هستم. مرد لبخندی زد و گفت –بیا تو اونم میادش سرم رو به نشانه مثبت تکان دادم تشکر کردم . وارد اتاق شدم .بر خلاف انتظارم یه اتاق شیک و به روز بود .چند تا سیستم که به نظر قدرتمند و گرون قیمت بود توی اتاق دیده میشد. -بشین بابا جان ، حال میکنی با اتاق؟ لبخندی زدم و گفتم –خیلی ... -اون بابایی که براش اومدی اینجا عشق این چیزاس ، حتی دیدم بعضی وقتا میشینه پشت اینا بازی میکنه اینو گفت و شروع کرد به خندیدن . لبخند بزرگی زدم که ادامه داد -خب بگو ببینم مشکلت چیه ؟ببینم تعریفت رو بکنم براش یا ن ؟ -من ازمایش هام اومد و بدون هیچ حرفی گفتن ردی منم اعتراض کردم و بعد کلی دوندگی راضی شدند به ملاقات سردار بیام . مرد سرش رو تکان داد و گفت –ارع دیدم پروندت رو ،از نظر قانون اونا کار درست رو کردند -درسته ،من کودکیم مشکل رشد داشتم و خب دکتر رفتم و سعی کردم این مشکل رفع کنم اما تقریبا میشه گفت تو ی یه حادثه و یا یه اتفاق ، میزان دوز خیلی بالایی بهم تزریق شد و نتیجه ش شد اینی که الان هستم. یه نگاه بهم کردو گفت –ماشالا قد بلند هیکل درشت و ورزشکار از همه نظر ایده الی برای نظام اما قانونه .قانون رو نمیشه تغییر داد. نفسم رو صدا دار بیرون دادم ،حق با اون بود -اما دلیل نمیشه کاری نشه کرد ، وضعیت ازمون هات چیه ؟ -من تو همه ی ازمون ها بیشترین امتیاز رو داشتم سرش رو در حالی که پروندم تو دستش بود تکان داد و عینکش رو زد و ادامه داد : -میدونی چرا اینجایی؟کلا از نظر قانون ،فرمانده ارشد میتونه استئنا قائل شه ، اما تو جزو لیست استئنا هم نیستی ولی فرمانده بازم میتونه ... شروع کرد به ورق زدن پروندم و یه سوتی کشید-پسر امتیازت تو تست بالای هزار و پونصده. ،حیفی تو جوون تو باید بری فضانورد بشی نه اینکه اینجا با یه حقوق بخور و نمیر بسازی و بسوزی نگاهم روش زوم شد .لبخندی زدم که گفت –ارع منم اون فیلم و دیدم . خندیدم و بعد از چند ثانیه گفتم –سردار میتونه کاری برام بکنه؟ -معلومه که میتونه اما ... در باز شد و یه مرد با لباس نظامی اومد تو .سریع از جام بلند شدم و احترام گذاشتم ،خود سردار بود. نگاهش روم قفل شد –ازاد -قبول باشه قربان -قبول حق ، شمارو زیارت نکردم قبلا -گروهبان مهراد صدیقی هستم. سرش رو تکان داد و گفت –صحیح ،پس حسابی منتظرم بودید حرفی نزدم رفت سمت میزش و گفت –خب ، چه کمکی از من بر میاد که خلاف قانون نباشه ؟ _من به خاطر مشکل هورمونی و ژنتیکی رد شدم ، اما ... -گفتم کاری که خلاف قانون نباشه ، تو از نظر بدنی شاید خیلی قوی باشی خیلی کارامد باشی اما بااین وجود از نظر پزشکی سالم نیستی ، و ما نمیتونیم یه ادم مریض رو تو ارتش استخدام کنیم -اما قربان -سرباز تقریبا داد زده بود برای همین حرفم رو خوردم و احترام گذاشتم –بله قربان -تو نماز جماعت ندیدمتون انتظار این حرف رو نداشتم ،یکم نگاهش کردم و گفتم: -منتظر شما بودم ، نماز خوندن روی سنگ سفت سرد حس و حال دیگه ای داره قربان یکم بهم خیره شد و بعد چند ثانیه یه لبخند کج ریزی روی صورتش ظاهر شد که با حرف مرد سرش رو برد سمتش -اجازه میدین منم یه کلمه حرف بزنم سردار-الان نه ، میبینی که ... -داداشه من بزار این بچه خودش رو یکم نشون بده خب ، تو میترسی دستت به بی قانونی الوده شه ؟بدش به من -خب اونم خودش یه خلافه -ارع اگ زمان جنگ بود الان که جنگ نیست .تازشم این جزو اختیاراتته ، حالا اگه این پسر هزار تا کار فلان کرد اونوقت میشه غیر قانونی برای اون داری اینکار میکنی ؟اصن میدونی چیه ، انتقالی بگیرش برای من ... سردار دستی به صورتش کشید و گفت –خب موافقی؟ نگاهش رو من بود یکم من من کردم و گفتم –موافق چی قربان؟ -بری پیش سید -یعنی چیکار کنم ؟ سردار نگاهش رفت روی اون مرد و خندید –باز رفتی تو حس ولایت ؟ مرد خندید و گفت –خیلی کیف میده جونه تو! سردار که قیافه متعجب من رو دید و گفت با روی باز تری خطاب به من ادامه داد : این پیرمرد که اینجا نشسته دوست قدیمی من و البته همرزم بنده س ، سردار محسن مهرانی -اوه ... متاسفم قربان . مهرانی-نه نه نگران نباش من زیاد حال نمیکنم تو مرخصی رسمی برخورد کنم -اون فرمانده موقت نیرو ی دریاییه هرمزگانه ، میتونی انتقالی بگیری ،من نامه میدم بهت که بدون تشریفات انتقالت بدن ایشونم که مشتاقه برای این کار ... -بله ، حتما قربان نگاهش روم موند که گفتم – عذرمیخوام ،میفرمودید نگاهش رو از روی من برداشت و گفت –خودت کاراش رو بکن سید سید سرش رو تکان داد و با لبخند بهم نگاه کرد – وقتی باهاش حسابی مدال گرفتم اونوقت میای پاچه خواریم میکنی پسش بدم سعی کردم جلو خندم بگیرم که ظاهرا نا موفق بودم سردار با لبخندی بهم نگاه کرد و گفت – میتونی بری ، خودش بهت زنگ میزنه انگلیس-لندن –زمان حال بریم کجا ؟ تقریبا داد زده بودم که ی نگاه به اطرافم انداختم و صدام رو اروم تر کردم و گفتم –برای چی؟ -خب معلومه ، یه سفر کاریه -اوووه حضور منم که اجباری سرین کلافه سرش رو تکان داد و گفت –ایران که نمیخوایم بریم داریم میریم ترکیه ، اصن مشکلت چیه ؟ سرم و تکان دادم و گفتم – مشکل من محل نیست خود سفره سرین دستی به سرش کشید و گفت –تو اخرش من دیوونه میکنی یه سفره دیگه باشه ی کش داری گفتم -اصن حضور تو اجباریه ، یه سری طرف ایرانی هم هستند که حضور تو خیلی مهمه ، بر خلاف حرف همه ی دنیا ما میدونیم معامله با ایران چقدر سود آوره -ارع خیلی متوجه طعنه من شد و گفت – یه دید شخصی نگاه نکن ، تو اگه مشاور و برنامه ریز منی با من میای و حسابی هم هوامو داری لحنش کاملا جدی بود که گفتم – البته از اتاقش رفتم بیرون ، ترکیه ، عالی بود بهترین دوران زندگیم رو توی ترکیه سپری کردم پاسپورتم رو توی دستم تکان میدادم و کاملا حق به جانب به درخیره بودم . دلم نمیخاست برم ترکیه اما مجبور بودم .نمیخواستم بزرگش کنم که سرین شروع کنه به سوال پرسیدن مطمئنم ترکیه از زمانی که توش بودم خیلی فرق کرده ، اون زمان من با چه وضعیت و ذهنیتی و الان با چه وضعیت و ذهنیتی ! بالاخره در باز شد و سرین اومد تو ، از صبح تا الان حسابی این ور و اون ور رفته بود و خسته شده بود اما به هر طریقی بود کار تمامی کسایی که قرار بود سفر کنند رو اوکی کرده بود . لبخندی از روی خستگی زد و گفت- آه به یه صندلی احتیاج دارم به نزدیک ترین صندلی رفت و خودش رو انداخت روش ،پوشه ای که دستش بود رو گذاشت رو میز و در حالی که کفش هاش رو در میاورد گفت – الان واقعا حس کارکن هام رو درک میکنم لبخندی زدم ،کفش هاش رو گذاشت کنار و شروع به ماساژ پاهاش کرد همه چیز رو درست کرده بود اقامت و گشت و گزار رو شرکت مقابل کاملا تضمین کرده بود برای همین رزو اونا لازم نبود .چند تا از کارمند های شرکت هم قرار بود بیان که پاسپورت نداشت یکیشون، چند ساعت برای سرعت گرفتن درخواست پاسپورتش تلاش کرده بود . کاغذ ها رو کنار گذاشتم و گفتم –همه چیز درسته مشکلی نیست سرش رو تکیه داد بود مبل و در حالی که سعی میکرد چشم هاش رو باز نگه داره گفت –من خیلی خستم راننده رو خبر میکنی ؟ شک دارم خودم برسم خونه سرم رو تکان دادم و بی هیچ حرفی رفتم سمت در -مهراد برگشتم سمتش که گفت – مطمئنی که مشکلی با این سفر نداری؟ قیافم رو عادی کردم و گفتم –مطمئن باش ندارم ، اون حرفام یکم زیاده روی بود لبخندی زدم که باور کنه ، یه لبخند مصنوعی البته فقط من میدونستم که مصنوعیه .راننده رو خبر کردم و رفتم تو اتاقم به عادت همیشگیم رفتم تو تراس ، سیگارم رو روشن کردم و این تنهایی ، یعنی هجوم خاطرات ،مقاومت نکردم و همراهیشون کردم . -هی خالد ، واقعا میخای اینا رو بخوری ؟ یه نگاه تعجب اوری بهم کردو گفت – مگه چشه کوکا ؟ خندیدم و گفتم –من جات بودم یکم بیشتر فکر میکردم چشاش رو ریز کرد وگفت – یه کارایی کردینا عامو شروع کرد به وراندازی ظرف غذاش ، بو کشید و یکم زبونش رو نزدیک کرد به غذا ، مهدی و سعید با دوربین در حالی که از خنده ریسه میرفتند سوژه ش کرده بودند . خالد تا اونا رو دید نفس بلندی کشید و گفت – برین گمشین عامو من باش ، ی چی ریخته باشین ریز ریزتون میکونوم ، و با شدت زیادی شروع کرد به خوردن .مهدی نمیتونست خنده ش رو متوقف کنه دمر افتاده بود کف زمین من و جلال به حالت مهدی میخندیدم که در با شدت باز شد و یه گروهبان جلوی در ظاهر شد ، با صدای بلندی گفت –گروهان به خط سریع از جامون بلند شدیم و به خط شدیم .یه مرد قد بلند و میانسال وارد اتاق شد ،درجه سرهنگی داشت و لباس خاک گرفته ش نشون میداد از خط مقدم برگشته . نگاه خشنش رو روی ما زوم کرد و با صدای گرفته ش گفت – خوبه ، بچه های ما دارن تلف میشن اونوقت شما کره خنده راه انداختید ؟ کلمه اخرش رو با صدای بلندی ادا کرد که گفتم –قربان ما وظیفمون رو در قبال اطلاعات انجام میدیم هیچ اطلاعاتی به دست ما نرسیده نگاهش اومد روی من، تقریبا یه سر و گردن ازم کوتاه تر بود -گروهبان ؟ -ستوان صدیقی هستم نزدیک تر اومد و گفت – به به ، پس بالاخره این مشاور افسانه ای رو پیدا کردیم شروع کرد به قدم زدن و گفت –عالیه گروهبان -ست... -حرف من رو قطع نکن حرفم رو خوردم ، مردک داشت توی اتاق من سر خودم داد میزد در حالی که مافوق من یکی دیگه بود -دستور رسیده ،شما باید سریعا تخیله کنید -من از شخص دیگه ای دستور میگیرم قربان نگاهش دوباره زوم شد روی من سریع اومد سمت من وگفت –الان از من میگیری ، این محل لو رفته گورتون رو گم میکنین عراق ، همین الان -من هنوز اصرار دارم قربان دادی که زدم باعث شد فکش قفل شه ، معلوم بود شدیدا عصبانیه ،دست کرد داخل جیبش و یه برگه رو کوبوند روی سینه م و گفت –اینم حکم ،مافوقت از الان منم و من میگم بعد از اینکه رسیدی عراق خودت رو به انفرادی معرفی میکنی سرباز ... کلمه ی اخرش رو جوری داد زد که حس کردم صداش بیشتر گرفت ،حکم رو نگاه کردم درست میگفت -حالا اون دستای گنده تون رو تکان بدین و همه چیز رو جمع کنین ، قراره اتیش بازی کنیم عصبانی نگاهش کردم ، داشت منو مسخره میکرد –بله قربان به سمت در رفت که اروم گفتم –حالا میتونی غذات بخوری خالد همین حرفم کافی بود که مهدی دوباره کنترلش رو از دست بده بزنه زیر خنده . سرهنگ سریع برگشت سمتش و نگاهش کرد ، خیلی سریع خودش رو جمع و جور کرد و صاف ایستاد . نگاهش رو برداشت و از اتاق خارج شد . منتظر بودم تا دور شه سعید – حالا چیکار کنیم ؟ دستم رو بردم بالا و گوش کردم ، صدای قدم هاش داشت دور میشد -من مهراد نیستم روی اینو کم نکنم ، خالد ، سید رو بیار رو خط
  4. kavearya77

    #پارت2 عادت نداشتم روی تخت سیگار بکشم برای همین از جام بلند شدم ، هوای سردی بود برای همین لباس هام رو پوشیدم و رفتم رو تراس! همیشه تماشای ماشین هایی که سعی داشتن سریع تر از این خیابون باریک خلاص شن هیجان انگیز بود .اکثرا راننده های افتضاحی بودند و من این بالا ، سعی داشتم راهنماییشون کنم یه نگاه به ساعتم انداختم ،باید کم کم اماده میشدم اما دوست نداشتم زود برم هرچه دیر تر بهتر ! با استایل مردانه ی همیشگیم ، وارد سالن شدم ،رفتم سمت بار و نشستم .صدای موزیک آزار دهنده بود برای همین خودم رو سرگرم ضرب گرفتن رو میز کردم ،هر از چند گاهی چهره های اشنایی از جلو ی چشمم رد میشد . هیچ کدوم علاقه ای نداشتن با من صحبت کنن و منم توجهی نمیکردم و یا برای اینکه چشم تو چشم نشیم یکم از ابجویی که توی دستم بود رو میخوردم. -خیلی عجیبه ، چنین ادمی هیچ وقت مشروب نمیخوره نیم نگاهی به سمت راستم انداختم و گفتم – همچین ادمی؟ ابرو های جین رفت تو هم و گفت –چی؟ پوزخندی زدم .حواسم نبود به فارسی گفتم ،حرفم رو اصلاح کردم که گفت – به نظر نمیاد مذهبی باشی یا بیماری داشته باشی یا ... -تو از کجا میدونی؟ -قیافت -اووو پس مطمئن باش خیلی چیزای دیگه باید بفهمی هیچ وقت باهاش خوش برخورد نبودم و اون کاملا متوجه این موضوع بود .نمیدونم چرا انقدر قفل بود روی من ! پسرایی که دور و رش بودن از همه نظر سر تر من بودن حتی از نظر اخلاقی ،برای همین حس میکردم میخواد دستم بندازه . -خب قیافه من دیگ چی میگه؟ روش به پشت بار بود که با این حرفم باز به سمتم برگشت-صبور ،مهربون ،مغرور به نظر بر خلاف طرز رفتارت خیلی دلت کوچیک باشه پوزخندی به حرفش زدم ولی هیچی نگفتم .حالا دیگه کاملا مطمئنم میخواد دستم بندازه . -همیشه انقدر خشکی؟ -تو چی همیشه انقدر پیگیری ؟ خندید و گفت – من زودتر پرسیدم -ارع -چی ارع ؟ - جواب سوالت بود -نه نگاهم قفل موند روش . نمیدونستم داره راست میگه یانه برای همین سریع نگاهم رو از روش برداشتم و گفتم -خوش به حال همه -منظورت چیه ؟ -خودت خوب میدونی خنده عصبی کرد و گفت –شوخی میکنی ؟ از جام بلند شدم و دکمه کتم رو بستم و خیلی جدی بهش گفتم –به نظرت شوخی میکنم ؟ حرفی نزد که گفتم- هوای آزاد لازمه الان واقعا نمیدونم هدفش چیه .رفتم تو تراس ، بهزاد زیاد اهل مهمونی گرفتن نبود اما وقتی میگرفت یه مهمونی درست و حسابی میگرفت .از اول شب تا نزدیک های صبح طول میکشید و همه حسابی کیف میکردن به جز من ،تقریبا یه عذاب بود برای من . سیگارم رو روشن کردم ، به مارک بهمن که نگاه کردم ناخوداگاه خندم گرفت .از ایران خریده بودم میدونستم جنس افتضاحی داره اما برام جالب بود و البته ، تنها سیگاری بود که سریع بوش نمیرفت .طعم تلخش رو مدت ها توی دهنم حس میکردم توی دور ترین نقطه تراس ایستاده بودم تا کسی متوجهم نشه صدا موزیک تا اینجا هم میومد .دلم یه موزیک رپ ایرانی میخواست ،صداهای خش دار ویا حتی شعر های افتضاح برای خودم پوزخندی زدم ، من بدجوری دلم پیش ایران گیر بود اما وقتی میرفتم ایران سریع دلم میخواست برگردم. همیشه از این چند وجهی بودنم متنفر بودم . یه کام دیگه از سیگارم گرفتم -یکی ب من میدی؟ دستی به سرم کشیدم و گفتم – البته نمیشناختمش ولی تو چند تا مهمونی دیده بودمش .کاملا بی تفاوت بود نسبت بهم و نگاه هاش بیشتر از چند ثانیه طول نمیکشید . بدون هیچ حرفی سیگار رو روشن کرد و مثل من تکیه داد به لبه ی تراس . یه نگاهش بهش انداختم رنگ موهاش تغییر کرده بود -رابطه ای با بهزاد داری؟ ابرومو بالا بردم و گفتم –ببخشید؟ پوزخندی زد و گفت –منظورم اینه از اشنا هاشی؟ -اوه بله منتظر نگاهم کرد که گفتم – ما باهم اومدیم انگلیس سرش رو تکان داد و یه کام دیگه از سیگارش گرفت . حرفی بینمون رد و بدل نشد حتی وقتی سیگار رو تموم کرد همونطور بی حرکت موند . نمیدونم نمیتونستم زیاد فکر کنم . اون دختر یکم حواسم رو پرت کرده بود . رفتارش خیلی مرموز بود ، معمولا یه دختر نمیومد سمتت یا اگه میومد یه هدفی داشت ،شایدم من اشتباه میکنم . کمرم رو صاف کردم و گفتم – با اجازه این حرف اینجا مرسوم نبود .اما من هنوز بهش عادت داشتم به سمت سالن رفتم دیگه خبری از موزیک گوش خراش نبود و یه موزیک ملایم در حال پخش بود، بهزاد به گپ و گفت و خوش و بش خیلی اهمیت میداد و میخواست اون رو در ارامش انجام بده. به محض ورودم بهزاد نگاهش افتاد بهم ،کنار سرین ایستاده بود و بهم لبخندی زد به فارسی بهم گفت-بیا اینجا داداش لبخند ساختگی زدم و رفتم سمت جمعشون بهزاد شروع کرد به معرفی اونایی که نمیشناختم .در اخر لبخند مصنوعی زدم و باهاشون دست دادم یکیشون که هیکل ورزشکاری داشت تا باهام دست داد -اوه مرد ، عجب دستا و هیکل بزرگی داری ، فک کنم باید بیام یکم ورت تمرین و شروع کرد به خندیدن .هیچ واکنشی به حرفاش نشون ندادم که خندش و خورد و مشغول حرف زدن با مرد کناریش شد.یه سری حرف های معمولی رد بدل شد . و خب چون زیاد من و نمیشناختن با من کسی حرف نزد . از جمع عذر خواهی کردم و رفتم سمت بار –یه آبجو دیگه مرد سرش رو تکان داد و درخواستم رو انجام داد . صدای موزیک دوباره از سر گرفته شد که باعث شد نفس صدا داری بکشم .یه دست اومد روی شونه م دنبال دست رو تا صورتش دنبال کردم ، رز بود. چشمام ناخود اگاه گرد شد و گفتم –اوه ، داشتم فکر میکردم امشب بد تر از این نمیشه لبخندی زد و گفت –اوه منم از دیدنت خوشحال شدم مهراد لبخندی زدم و گفتم –فقط سوپرایز شدم خندید و گفت –میدونم کنارم نشست و گیلاس مشروبش رو کنار گذاشت و گفت – فکر نکنم دلیل تو برای تنها نشستن غریبه بودنه ؟ -او معلومه که نه ، با وجود چنین ادم هایی و اشاره کردم به آدم هایی که بهزاد دور خودش جمع کرده بود خندید و گفت –البته چند دقیقه ای مشغول گپ و گفت بودیم دختر دلنشینی بود و بر خلاف بقیه ادم های اینجا ، همیشه از حرف زدن باهاش لذت میبردم .صداقت جالبی داشت . -اووه ببین کی بالاخره قبول کرد به جمع ما بیاد بهزاد بود که نزدیکمون شد ، رز لبخندی بهش زد و گفت – کم سعادتیم بود بهزاد چشماش رو گرد کرد و گفت –اووه مهراد داری اسرار سری وطنمون رو به این راحتی میفروشی ؟ خندیدم و گفتم – رز بهاش رو داده ، حسابی برام اضافه کاری کرد رز خندید و گفت –البته اضافه کاری تو وقت اداری منظورش رو متوجه شدم و سریع گفتم –البته بهزاد خنده ی نسبتا بلندی کرد و گفت –خوشحال شدم قبول کردی بیای رز ، از خودتون پذیرایی کنین ابرو های رز بالا رفت که گفتم –یه اصطلاحه یعنی یه چیزی بخور سرش رو تکان داد .چند دقیقه ای سکوت گذشت که گفت –چرا گفت یه چیزی بخور؟ از جام بلند شدم و گفتم – یه نوع تعارفه ، بریم تراس؟ -اوه البته رفتیم به سمت تراس الان پر تر از قبل شده بود اما هنوز جای من خالی بود .دستش رو گرفتم و اروم بردمش سمت همون گوشه پاکت سیگارم رو در اوردم نمیدونستم اونم میکشه یا نه گرفتم سمتش که گفت – اوه نه ، من آسم دارم سرم رو تکان دادم و گفتم –پس بهتره منم نکشم -ممنون لبخندی زدم و گفتم –اگه توی ایران بودیم و من این حرف رو میزدم تو معمولا میگفتی نه راحت باش . -جدی ؟برای چی ؟ -نمیدونم ،شاید میخوایم بگیم ناراحت نمیشیم ازاینکه تو کاری انجام بدی که ناراحت کننده باشه برای من و من هم با انجام ندادنش احترامم رو بهت نشون میدم سرش رو تکان داد و گفت – جالبه یکم سکوت کرد و گفت –دوست دارم یه بار برم ایران ،جالب به نظر میرسه لبخندی زدم و گفتم –باور کن رز ، جایی نیست که دوست داشته باشی بری ولی خب اگه من همراهت کنم شاید لبخند موزیانه ای زدم که یه مشت اروم زد بهم و گفت –از خود راضی خندم رو ادامه دادم و گفتم -البته لبخندی زد و دیگه حرفی نزد . چشمام رو باز کردم ،نور خورشید صاف روی چشمام بود و مجبورم کرد چشمام رو سریع ببندم به یاد نداشتم دیشب چطوری تموم شد .روی کاناپه خوابیدم بودم .رفتم سمت اینه ،یه نگاه به خودم انداختم لباسم تنم نبود. من هیچ وقت بدون لباس نمیتونستم بخوابم و این عجیب بود دستم رو بو کردم بو های مختلفی میداد و بوی الکل بیشتر از همه دوش گرفتم اماده شدم برم سر کار که نگاهم به تقویم افتاد امروز وقت آزادم بود . لباس پوشیده بودم برای همین رفتم یکم خرید کنم .یه نگاه به صفحه گوشیم انداختم و برای رز پیام فرستادم :دیشب چی شد ؟ نمیدونم چرا این سوال رو پرسیدم اما به طرز فجیعی هیچی به یاد نداشتم این راضی کننده نبود باهاش تماس گرفتم گوشی رو برداشت صداش یکم گرفت بود -الان کجایی رز ؟ -خونه ام گفتم که لازم نیست بیای من واقعا حالم خوبه -نه لازمه ببینمت ادرست رو برام بفرس -خیلی خب باشه گوشی رو قط کردم و به سمت خونه ش روندم . با پام ضرب گرفته بودم رو میز ، نیمی از صورت رز کبود شده بود خوشبختانه رز نمیدونست من مشروب نمیخورم برای همین گفتم که توی مشروب خوردن زیاده روی کردم و تقریبا چیزی به یاد ندارم. یکم نگاهم کرد و گفت – یه تصادف معمولی بود فقط دستی به سرم کشیدم و کلافه گفتم -تا کاملا خوب نشده صورتت لازم نیست بیای سرکار -من میتونم کارم رو انجام بدم -میدونم ، لازم نیست نگران باشی اگه به این زخم نرسی اثرش میمونه لبخندی زد ولی از درد سریع لبخندش رو خورد -حالا استراحت کن از خونش که خارج شدم .یکم به در ماشینم تکیه دادم .یعنی چی چرا اینجوری شدم ؟
  5. kavearya77

    #پارت1 شاید چند ساعت بود که بدون هیچ حرکتی روی صندلیم ، در حالی که پاهام روی میز بود نشسته بودم . غرق افکاری بودم که مدام تغییر میکرد ، به همه چیز فکر میکردم،به شبکه ای که امروز به طور اتفاقی چشمم بهش خورد و داشت خبر افتادن یک درخت در یک خیابان کوچک و بسته شدنش رو میداد تا فکر کردن به گذشته ام ،به بازی هایی که موقع کودکی میتونستم انجام بدم و انجام ندادم و یا جوابی که دخترهمسایه ای که ضعیف بودن من رو مسخره کرده بود نداده بودم و هنوز حسرتش رو میخوردم. کم کم داشتم عصبی میشدم نگاهم رو بردم روی ساعت، پنج بعد از ظهر بود. سه ساعتی بود باید میرفتم خونه ولی بنا به دلیلی نامعلوم همینطور نشسته بودم . منشیم عادت داشت، بارها این کار رو تکرار کردم و دیگه ازم سوال نمیپرسید و واقعا از این حد شعور سپاسگزار بودم. از فکر کردن دست برداشتم ،گاهی وقت ها خستم میکرد . افکار بی امان که مدام این طرف و اون طرف میرفتند و وقتی تو مرتب کردنشون ناموفق بودم عصبیم میکرد. خاطرات قدیمی که به طور ناگهانی برام شفاف میشد ، تفکراتی درست یا غلط که یا برای خودم توضیح میدادم چرا درستند و یا به حماقت خودم که چنین چیز هایی رو باور کردم میخندیدم . خواستم از جام بلند شم که درد زیادی توی کمرم حس کردم . چهار ساعت همینطور بی حرکت نشسته بودم اونم با این وضعیت . به سختی از جام بلند شدم و به سمت در رفتم . منشیم دختر زیبایی به اسم رز بود . سه سالی هست برام کار میکنه و تا الان ادمی به شعور و شخصیت اون ندیدم . کار براش فقط منبع در امد نبود،تخصص و علاقع داشت . میدونست باید با هرکس چطوری حرف بزنه .وقتی یک ادم عصبانی وارد میشد میدونست چی بگه که با اعصاب اروم تری وارد اتاق من بشه و یا میدونست با رئیس شرکت رقیب مودبانه اما جدی باید حرف بزنه ! و این باعث شده بود من همیشه ازش تعریف کنم. رو به روی میزش ایستادم .بهم نگاه کرد و لبخند زد و با همون لهجه و به سختی گفت – اقای مهراد تشریف میبرید؟ خندیدم و گفتم – لازم نیست انقدر سخت بگی لبخندی زد و گفت – برای شما راحته من به سختی میتونم بیانش کنم یکم بهش فارسی یاد داده بودم ، با استعداد بود و خیلی سریع یاد میگرفت و خب ،تفریح خیلی جالبی بود . سرم رو تکان دادم و گفتم –ارع دارم میرم ، برنامه ی خاصی برای فردا هست ؟ -برای فردا نه قربان سر تکان دادم و باهاش خداحافظی کردم . به پارکینگ رسیدم ، تقریبا خالی بود شاید ده یا پونزده تا ماشین بیشتر توش نبود سوار ماشینم شدم و به سمت خونه روندم .خبری از آفتاب نبود هوا کاملا ابری بود همون هوایی که تو ایران همه ازش ناراضی بودند حس بدی به ادم میداد . یه غم بزرگی توی هوا گیر کرده بود و منتظر بود اون رو به خورد تو بده ، وارد ریه هات کنه و تو رو خفه کنه متوجه نشدم کی به خونه رسیدم ، کی لباس هام رو عوض کردم و کی روی کاناپه خوابم برد گیج خواب بودم ، شایدم داشتم خواب میدیدم نشسته بودم روی یه صندلی بزرگ و به منظره رو به روم نگاه میکردم یه دریای سیاه که خورشید اون رو روشن نمیکرد ، هوای خنک و صدای پرنده ها ، خبری از مردم نبود ، خبری از خونه های دیگه نبود ، فقط من بودم یه کلبه کوچیک ،که مشرف بود به دریا ، دریایی که حالا به رنگ ابی روشن ، اب زلال و ... صدای زنگ افکارم رو بهم زد ، اما من که تنها بودم.چشمام باز کردم ، چند ثانیه ای طول کشید تا متوجه شم خواب میدیدم .احتمالا زنگ هم خواب بود که .. دوباره صدای زنگ اومد از جام بلند شدم و به سمت ایفون رفتم .یه چهره آشنا بود که البته با این حجم خواب آلودگی من نباید مطمئن باشم دکمه رو لمس کردم و با صدای خواب الودی گفتم – بله یه صدای مردانه پشت در بود که گفت – اوه ، مثل اینکه از خواب بیدارتون کردم متاسفم اقای صدیقی ولی ماشینتون رو بیرون از خونه پارک کردید جدیدا اینجا محله امنی ... حرفش رو قطع کردم و گفتم – بله بله حتما میارمش پارکینگ ممنون به این شکل به فکر بودن مردم برام عذاب آور بود .احساس حماقت میکردم چون اون من رو احمق فرض میکرد .یعنی نمیدونم ممکنه بدزدنش ؟ برگشتم روی کاناپه تا ادامه خوابم رو برم که ساعت گوشیم شروع به زنگ خوردن کرد- نگاه به ساعتم انداختم ،نیم ساعت از جلسه گذشته بود بیشتر اعضای هیئت مدیره پسران و دختران جوان تشکیل داده بودند .به قول خودمون آقا زاده هایی که به فکر خودشون میخوان رو پای خودشون وایسن ، با پول ددی البته ! کل رنگ و لعاب سالن ، ارایش و شاید رنگ روشن لباس بعضی از دختر ها بود ،اما دلیلی نمیشد که جلسه خشک ، و حوصله سر بر نباشه اما این چیزی نبود که قابل تحمل نباشه ولی خوشمزگی هایه گه گاهی هری برلین، واقعا غیر قابل تحمل بود . بعد از اعلام اتمام جلسه از جام بلند شدم ، بدون توجه به بقیه رفتم بیرون .در واقع باید منتظر میموندم اعضای هیئت مدیره خارج شن اما برای من اصلا مهم نبود . اونا همشون یه مشت بچه بودن و رئیس بودنشون دلیل نمیشد منتظر بمونم. رفتم سمت دفترم ، بر خلاف کل شرکت که سفید رنگ و بی روح طراحی شده بود ، اتاق من با رنگ مشکی هم تزئین شده بود . همه اتاق سفید بود اما من تمام وسایل اتاقم رو مشکی انتخاب کردم و به این بی روحی ، انرژی زیادی داده بود به سمت تراس رفتم ، یکی از اعتیاد ها ی من ، اعتیادم به سیگار ، یه اعتیاد کنترل شده که هیچ وقت زیاده روی نمیکردم اما تحمل نبودش تقریبا غیر ممکن بود برام. سیگار ارامش بخش نیست ، به هیچ وجه !ما لازمش دارم. شرکت منظره خوبی داشت ، داشتم در مورد لوده بازی های هری برلین با خودم حرف میزدم که صدای باز شدن در رو که شنیدم برگشتم سرین بود ، مدیر عامل شرکت و البته ،نزدیک ترین دوستم اومد نزدیکم و گفت –بازم که با خودت حرف میزنی خنده ی ریزی داشت و سعی میکرد مخفیش کنه -بیخیال سی ، خودت میدونی -ارع میدونم ، فقط هیچ وقت نفهمیدم.حالا چرا سیگار میکشی؟مگه برای هوای تازه نمیای بیرون؟ -معلومه که نه - پس برای چی ؟ حرف رو عوض کردم وگفتم – جلسه امروز چطور بود ؟ -پس اصلا حواست نبود -اگه حواسم بود که دندونای اون خیکی رو تو دهنش خورد میکردم. خندید و گفت –هری؟ اووو اونقدرام بد نیست اومد نزدیکم و تکیه داد به دیوار تراس و گفت -مثل همیشه البته من قفل بودم رو یکی -اوم ،هری ؟ با تعجب گفت – حالا چون یکم ازش طرفداری کردم دلیل نمیشه بهش نظر داشته باشم -اتفاقا خیلی بهم میاین ، فیل و فنجون -چی؟ بیخیال بازم یه اصطلاح ایرانی ، من نمیدونم چرا هنوز ازشون استفاده میکنی. من از هری بدم نمیاد اما مطمئن باش من با یه ادم دویست کیلویی قرار نمیزارم ،هیچ وقت . لبخند شیطونی زد که گفتم – میخای پرتت کنم پایین خندش شدید شد و گف –نمیکنی هنوز داشت میخندید که دستش رو گرفتم و هلش دادم ... صدای جیغ بلندش فایده ای نداشت ، همه ی پنجره ها عایق صدا بود و کسی متوجه نشد -غلط کردم غلط کردم بیارم بالا خندیدم و بدون حرفی کشیدمش بالا تا پاش به زمین رسید سریع نشست .از ارتفاع میترسید و حرکت من خیلی ناگهانی بود ریز ریز گفت – بی شعور چرا اینطوری میکنی ترسیدم خندیدم و گفتم –ی بار دیگه بگو نمیکنی به سختی از جاش بلند شد و گفت –احمق ، اگه لیز میخورد دستم چی؟ -نمیخورد -اگه میخورد ؟ -میخای دوباره امتحان کنیم ؟ خواستم بگیرمش که سفت گرفتم و گفت – نه نه باشه لیز نمیخورد ولش کردم چند ثانیه ای طول کشید تا مطمئن شه و ولم کنه چند دقیقه ای سکوت کردم .ثابت شدن تنفس و تموم شدن لرزش بدنش نشون میداد دیگه حالش خوبه خواستم برم توی اتاقم که دست مو گرفت و گفت –وایسا حرف دارم باهات منتظر نگاهش کردم -درمورد مهمونی امشب... - گفتم که باشه میام -البته که میای ، بیخود میکنی بعد دو ساعت اصرار بگی نمیام نیم لبخندی زدم که ادامه داد : جان هم میاد لبخندم خشکید-پس فکر کنم اومدی بگی از اصرار کردن پشیمون شدم . چشماش گرد و شد گفت –چی؟معلومه که نه من فقط ... -میدونی بیام مهمونی رو خراب میکنه ، حتی اگه من هیچی نگم . -من باهاش حرف زدم ، اون قبول کرد بهزاد دوست داره هردوتون باشین خواستم مخالفت کنم که باز چشماش رو اون شکلی کرد سی مظلومیت فوق العاده ای داشت و همین مظلومیت باعث دوستی ما دوتا شد.نگاهم رو ازش گرفتم که مدام میومد جلو چشمم سرم رو تند تند تکان دادم و گفتم -خیلی خب ، باشه مطمئنم تو ی چیزی تو اون چشات میریزی لبخندی زد و گفت –مطمئن باش
  6. kavearya77

    برای هرگونه پیشنهاد یا انتقاد به لینک زیر مراجعه کنید : نقد رمان مشاور /کاوه آریا
  7. kavearya77

    و کد ارور 403 میده
  8. kavearya77

    سلام من نمیتونم لینک نقد رمانم رو بزارم نمیدونم فقط نقد نمیشه یا کلا نمیشه لطفا رسیدگی کنید
  9. kavearya77

    میدونم دارم سعی میکنم بزارم ارسال رو میزنم ارور 403 میده
  10. kavearya77

    مطمئنی ؟این لینک خود رمانه ها
  11. kavearya77

    مقدمه : ذهن بیمار گونه افراد ، هیچ گاه مورد توجه نبوده و نیست ،از نظر انسان ها بیمار ،کسی است که مشکلی دارد و علت آن و خلق و خوی آن بیمار هیچ اهمیتی ندارد .اما بیماری که تمام عمر خود را با او دست و پنجه نرم میکند متفاوت است ، بیمارانی هستند ، که از بیماری خود رنج نمیبرند ،حتی گاه لذتی هم میبرند . بیمارانی که ذهنشان بیمار شده ، هیچ گاه متوجه نخواهند شد که بیمارند و هیچ گاه درد خاصی را تحمل نمیکند ، اما اگر یک نفر حس کند ، آنگاه اوضاع متفاوت است : شاید چند ساعت بود که بدون هیچ حرکتی روی صندلیم ، در حالی که پاهام روی میز بود نشسته بودم . غرق افکاری بودم که مدام تغییر میکرد ، به همه چیز فکر میکردم به شبکه ای که امروز به طور اتفاقی چشمم بهش خورد و داشت خبر افتادن یک درخت در یک خیابان کوچک و بسته شدنش رو میداد تا فکر کردن به گذشته ام ،به بازی هایی که موقع کودکی میتونستم انجام بدم و انجام ندادم و یا جوابی که دخترهمسایه ای که ضعیف بودن من رو مسخره کرده بود نداده بودم و هنوز حسرتش رو میخوردم. کم کم داشتم عصبی میشدم نگاهم رو بردم روی ساعت، پنج بعد از ظهر بود. سه ساعتی بود باید میرفتم خونه ولی بنا به دلیلی نامعلوم همینطور نشسته بودم
  12. نام :مشاور نویسنده:کاوه آریا ژانر:تخیلی هدف:بیان یک ایده به روش نوشتن ساعات پارت گذاری :یک الی دو پارت در بامداد خلاصه:داستان یک انسان با دو زندگی ،یکی مشاور و برنامه ریز اصلی یک شرکت بزرگ و دو یک بیمار روانی زندگی اول برای ظاهر سازی و زندگی دوم برای رسیدن به هدف اصلیش، انتقام مقدمه: ذهن بیمار گونه افراد ، هیچ گاه مورد توجه نبوده و نیست .از نظر انسان ها بیمار ،کسیست که مشکلی دارد و علت آن و خلق و خوی آن بیمار هیچ اهمیتی ندارد اما بیماری که تمام عمر خود را با او دست و پنجه نرم میکند متفاوت است ، بیمارانی هستند که از بیماری خود رنج نمیبرند ،حتی گاه لذتی هم میبرند ،بیمارانی که ذهنشان بیمار شده ، هیچ گاه متوجه نخواهند شد که بیمارند و هیچ گاه درد خاصی را تحمل نمیکند ، اما اگر یک نفر حس کند ، آنگاه اوضاع متفاوت است : شاید چند ساعت بود که بدون هیچ حرکتی روی صندلیم ، در حالی که پاهام روی میز بود نشسته بودم . غرق افکاری بودم که مدام تغییر میکرد ، به همه چیز فکر میکردم برای خواندن رمان به ادرس زیر مراجعه کنید :
  13. kavearya77

    به نام خداوند روزی دهنده نام :مشاور نویسنده:کاوه آریا ژانر:تخیلی هدف:بیان یک ایده به روش نوشتن ساعات پارت گذاری :یک الی دو پارت در بامداد خلاصه:داستان یک انسان با دو زندگی ،یکی مشاور و برنامه ریز اصلی یک شرکت بزرگ و دو یک بیمار روانی زندگی اول برای ظاهر سازی و زندگی دوم برای رسیدن به هدف اصلیش، انتقام
×