رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

zhrw._.sl

ناظر رمان
  • تعداد ارسال ها

    1,076
  • تاریخ عضویت

  • روز های برد

    12

آخرین بار برد zhrw._.sl در 29 بهمن 1397

zhrw._.sl یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

5,365 Excellent😃😃😃😃

درباره zhrw._.sl

  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 28 آبان 1380

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

7,786 بازدید کننده نمایه
  1. ممنون زینب جان از نگاه تیزبینت ♡ اون سه نقطه ها یجورایی معنی مکث بین مکالمه هست . ولی چشم درستش می کنم . اون دو ماراتن درست نوشتم 😉😂 .‌.. یه مسابقه دو توی مسافت طولانی هست که بهش می گن ماراتن اون چشمش هم توی رمان معیار اینجوری خونده می شه 👈 چَشمَش ولی اینم چشم . درستش می کنم بازم ممنونم 😚
  2. با سلام شروع بررسی ۲۵/۴/۹۸ پایان بررسی ۲۹/۴/۹۸ لطفا تا پایان بررسی صبور باشید و پارت نزارید @Shakiba83
  3. درود بر زینب بانو خسته نباشی عزیز دلم . رمانتو مطالعه نمودم . یه چنتا نکته هست که خدمتت عرض می کنم . اول اینکه پارت های رمانت کوتاهه . سعی کن بلند تر بنویسی . بعد از اونم توی جمله بندی هات هنوز یکم حس می کنم می لنگی . نمی خوام بگم بد می نویسی ها ، فقط می گم جمله بندی هات بهتر از اینم می تونه باشه . درسته رمانت محاوره ای هست اما یکمی هم ادبی جاشنیش کنی قشنگ و احساسی تر میشه . غلط املایی چیز خاصی ندیدم . فقط اینو تو پارت اولت تصحیحش کن : اب به ریزه👈اب بریزه
  4. #پارت_چهل و هشتم مرد جوان ، غافلگیر از واکنش ریحانه ، خنده ای تصنعی کرد . سپس گلویش را صاف کرد و همانطور که زیر چشمی ریحانه را نگاه می کرد گفت : _ هیچی ... همین جوری ! ... خواستم بپرسم که ... دوست داری اول کجا بریم ؟! ریحانه با اخمی غلیظ بر پیشانی ، اینبار کاملا به طرف او چرخید . نگاهش را به نیمرخ او دوخت و بهش توپید : _ ببین آقای به ظاهر محترم ... _ اشکان ! ریحانه کلافه چشمانش را در کاسه چرخاند و زیر لب غرید : _ ببین اشکان خان ... من دوست دخترت نیستم که اینجوری باهام حرف می زنی ! ... ما می خوایم باهم یه کار مشترک انجام بدیم ... پس بهتره بدون اینکه روی مخ من راه بری ، یه راست بری همونجایی که قرار بوده بریم ! اشکان با حفظ لبخند دندان نمایی که در حین صحبت های ریحانه بر لبانش نقش بسته بود ، دنده را عوض کرد . نفس عمیقی کشید و با خونسردی هرچه تمام ، تنها گفت : _ خیله خب ... هرچی شما بگی ! *** ماشین روبروی اپارتمان ایستاد . اشکان ، دستی را بالا کشید و خیره به ساختمان پیش رویش ، خطاب به ریحانه گفت : _ رسیدیم ! ریحانه که غرق در عالمی دیگر بود ، با صدای اشکان به خود آمد . نگاهش را از داشبورد گرفت و بی حوصله در ماشین را باز کرد . اشکان هم به تبعیت از او در ماشین را باز کرد و پیاده شد . ریحانه تا پایش را از ماشین بیرون گذاشت ، با دیدن جوب روبرویش خشکش زد . ناباور ، نگاهش را از جوب گرفت و به نمای اپارتمان چشم دوخت . ناخودآگاه ، پشت سر هم پلک زد . با دیدن ساختمان ، دهانش نیمه باز مانده بود . اشکان که برای ورود به اپارتمان پیش قدم شده بود ، به عقب برگشت و وقتی ریحانه را در آن حالت دید ، با صدای بلندی گفت : _ چرا هنوز نشستی ؟! ... بیا دیگه ! ریحانه ، آب دهانش را به سختی قورت داد . آرام از ماشین پیاده شد و با قدم هایی لرزان ، پابه پای اشکان وارد اپارتمان شد . اشکان ، بی توجه به حال و روز ریحانه ، درحالیکه یک دستش را در جیبش فرو کرده بود ، روبروی آسانسور ایستاد . با لبخندی پیروزمندانه از اینکه آسانسور در طبقه هم کف ایستاده و نیاز به انتظار نیست ، پا به درون آسانسور گذاشت و با ایستادن در گوشه آسانسور ، جا برای ایستادن ریحانه باز کرد . آرام انگشتش را به روی دکمه طبقه ۴ فشرد و به دنبال ، آسانسور شروع به حرکت کرد . ریحانه در سکوت تکیه اش را به دیواره آسانسور داد و چشمانش را به روی هم گذاشت . اشکان زیر چشمی به او نگاهی انداخت و وقتی او را به این شکل دید ، زیر لب پرسید : _ خوبی ؟! با پیچیدن صدای اشکان در آسانسور ، پلک های ریحانه به آرامی از هم باز شد . لبانش را بهم فشرد و تنها در جواب به سوال او ، سرش را به نشانه مثبت تکان داد . اشکان چیزی نگفت و به در آسانسور چشم دوخت و منتظر شد تا با ایستادن در طبقه مورد نظر ، از هم باز شود . ناگهان با اخمی محو ، انگار که تازه متوجه چیزی شده باشد ، سرش را به طرف ریحانه چرخاند و او را برانداز کرد . در همان حال خطاب به او زیر لب نالید : _ تو ... چمدون با خودت نیاوردی ؟! ریحانه به حرف اشکان نیشخندی زد و پس از مکثی کوتاه گفت : _ چی داشتم که با خودم بیارم ؟! ... همین لباسیم که تو تنمه قرضیه ! در همان لحظه ، صدای تیک آشنای آسانسور ، در فضا پخش شد و به همراه در های آسانسور از هم باز شدند . باز هم اشکان پیش قدم شد و با دو قدم بلند روبروی دری ایستاد . به روی در شماره 8 نوشته شده بود . ریحانه با نگاهی متعجب ، چشم از در گرفت و با ابروهای بالا رفته روبه اشکان پرسید : _ می شه بگی برای چی منو آوردی اینجا ؟!
  5. #پارت_دوم آقای مادیکیانس در فاصله یک قدمی گیسو ایستاد و از بالا به او نگاه کرد . قدش آنقدر بلند بود که گیسو مجبورانه سرش را بالا گرفته بود تا چهره عبوس مرد روبرویش را ببیند . آقای مادیکیانس ، پس از لحظاتی که خیره خیره گیسو را آنالیز می کرد ، زیر لب زمزمه کرد : _ دنبالم بیا خانم جوان ! گیسو مطیعانه سرش را به نشانه تایید تکان داد و به دنبال او که از دفتر خارج می شد ، گام برداشت . با خارج شدن از دفتر کوچک مدیر کافه ، آقای مادیکیانس نگاهی کلی به تعداد افراد حاضر در سالن انداخت و با حفظ نگاه بدعنق خود ، با گام هایی بلند به طرف آشپزخانه رفت . گیسو همواره متعجب و حیران به دنبال او حرکت می کرد و هرلحظه کنجکاو تر از قبل می شد . از طرفی نگاه سنگین نازلی را به روی خودش حس می کرد . انگار او هم سر از کارهای آقای مادیکیانس در نمی آورد . آقای مادیکیانس تا وارد آشپزخانه شد ، همه دست از کار کشیدند و به او چشم دوختند . تعداد زن و مردی که در آنجا مشغول به کار بودند ، همگی لباس فرم مشخصی داشتند . زنان ، لباس دامنی به رنگ خردلی مشابه هم پوشیده بودند که بلندی آن تا سر زانوهایشان می رسید و مردان هم پیراهن هایی به رنگ لباس زنان به تن کرده بودند . تنها وجه مشترکشان پیشبند هایی بود که به روی لباس هایشان بسته بودند . در بین همه آنان ، زنی بود که پوشش اش با بقیه متفاوت بود . زنی قد بلند و شیک پوش که موهای تیره اش را در زیر کلاه ناقوسی شکل سبک دهه ۱۹۲۰ خود پوشانده بود . از چشم های تیره وحشی و کشیده اش ، جذبه را می شد دید . نافذ و خونسرد به چشم های آقای مادیکیانس که به خاطر ذره بین عینکش بزرگتر از حد معمول به نظر می رسید ، خیره شده بود . آقای مادیکیانس زیر چشمی نگاهی به گیسو انداخت و با حفظ اخم محو نقش بسته روی پیشانی اش ، خطاب به همان زن گفت : _ خانم شعبانی ... شما این خانم جوان رو استخدام کردید ؟! آن زن که شعبانی نام داشت ، نگاهش به روی چهره گیسو ثابت ماند . گیسو نیز متقابلا در چشمان خندان و در عین حال کمی جدی خانم شعبانی خیره شد . تا جاییکه دیگر تاب نیاورد و با چهره ای خجالت زده بند نگاهش را پاره کرد و سرش را پایین انداخت . ناخودآگاه لبخندی دلنشین مهمان لب های خانم شعبانی شد که از دید آقای مادیکیانس دور نماند . اخم آقای مادیکیانس پررنگ تر شد و مطمئن شد که استخدام گیسو کار اوست . در حالیکه دستانش را پشت سرش در هم قلاب کرده بود ، سرش را بالا گرفت و با ابروهای بالا رفته خیره به خانم شعبانی با صدای بم و خشک مختص به خودش زمزمه وار گفت : _ می شه چند لحظه با هم صحبت کنیم ؟! خانم شعبانی تنها در جواب آقای مادیکیانس سرش را به نشانه مثبت تکان داد . دستی به روی کت و دامن گلبهی رنگ خود کشید . سپس با گام هایی بلند و استوار از آشپزخانه بیرون رفت . *** آقای مادیکیانس با گام های بلند و کشیده اش ، طول و عرض دفترش را طی می کرد . خانم شعبانی هم خونسردانه در گوشه ای ایستاده و او را درحالیکه حرص می خورد تماشا می کرد . ناگهان آقای مادیکیانس از حرکت ایستاد و روبه خانم شعبانی ، با صدایی که سعی می کرد بالا نرود گفت : _ چرا قبل از استخدام اون دختر نظر منو نپرسیدید ؟! خانم شعبانی در حالیکه پوزخندی کنج لبش نشسته بود ، پشت چشمی نازک کرد و دست به سینه جواب داد : _ استخدام از مسئولیت های منه ! ... نیازی نمی دیدم برای استخدام یه گارسون از شما نظر بپرسم ! آقای مادیکیانس که از جواب خانم شعبانی خونش به جوش آمده بود ، با تندی گفت : _ اما شما حق نداشتید یک دختر ایرانی رو استخدام کنید ! خانم شعبانی ناخودآگاه با شنیدن حرف آقای مادیکیانس ابروانش در هم گره خورد . طلبکارانه دست به سینه ایستاد و در حالیکه به سمت آقای مادیکیانس متمایل شده بود ، حرصی به او توپید : _ من به عنوان شریک شما در این کافه حق اینو دارم که در بین این همه کارکن ارمنی ، به عنوان یه ایرانی یه هم زبون در کنار خودم داشته باشم ! آقای مادیکیانس خنده ای از روی عصبانیت کرد و با چهره ای برافروخته خیره در چشمان گرد شده خانم شعبانی طعنه زنان گفت : _ همه در اینجا به زبان فارسی مسلط هستن ! ... این دلیلی نیست که منو متقاعد کنه که اون اینجا بمونه ! اینبار خانم شعبانی در فاصله چند سانتی متری آقای مادیکیانس ایستاد . نگاهش را از فک منقبض شده او گرفت و در چشمانش ثابت ماند . نفس عمیقی کشید و از لای دندان های به هم چسبیده اش غرید : _ شما حق ندارید توی کشور خودم بهم نهی کنید تا هم وطن خودمو اینجا نگه ندارم ! ... من این کارو می کنم و دیگه حرفی نمی مونه ! سپس در برابر نگاه بهت زده آقای مادیکیانس به عقب گرد کرد و از دفتر مدیریت خارج شد . گیسو مظلومانه در گوشه ای از کافه به روی صندلی نشسته و از پنجره به خیابان چشم دوخته بود . در حال و هوای خود ، مضطرب انگشتش را به دور تار موی آویزان شده اش می پیچید که متوجه شخصی بالای سرش شد . کنجکاوانه سرش را بالا گرفت که نگاهش با چشمان پر تسکین خانم شعبانی درهم گره خورد . ناگهان مثل فنر از جا پرید و من من کنان گفت : _ س ... سلام ! خانم شعبانی از واکنش گیسو خود به خود گره ابروانش باز شد و لبخندی دلنشین بر لبانش پدیدار گشت .
  6. خب خب ...

    اینم از استارت داستان کوتاه ما 🤗

    امیدوارم خوشتون بیاد . البته اینو هم بگم یکم سختمه که هم رمانمو بنویسم هم اینو اما خب ، دوست داشتم تجربه شو داشته باشم :) 

    https://forum.98iia.com/topic/6727-داستان-در-پیچ-و-تاب-زلف-او♡-zhrw_sl-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

    پ ن این داستانو تقدیم می کنم به همه دخترای موفرفری سایت از جمله خودم 😜 خخخخ 

    شما هم سهمیمین @Giiilass @Hengameh.b 💜

     

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 4
    2. Hengameh.b

      Hengameh.b

      هوووووورا فرفری دوس😍من که حتما می خونمش فرفری جانم😘

    3. atena_tf

      atena_tf

      نه ولی امروز احتمالا یه چند تایی بذارم 😎 @MaryaM.

    4. Giiilass

      Giiilass

      فداتم که مرسی فرفری جونم❤❤😂

      @zhrw._.sl

  7. با سلام خدمت شما دوستان گلم 🌹 لطفا اگر نقد و نظری در رابطه با داستان در پیچ و تاب زلف او داشتید ، در این تاپیک اعلام کنید . لینک داستان : https://forum.98iia.com/topic/6727-داستان-در-پیچ-و-تاب-زلف-او♡-zhrw_sl-کاربر-انجمن-نودهشتیا/
  8. #پارت_ اول سال۱۹۴۱م ، تهران ... تا می توانست ، در زیر باران به قدم هایش سرعت می بخشید . باران با هر چه که در توان داشت ، به سر و صورتش شلاق می زد . قطرات باران به روی مژه های فر خورده اش اسیر شده و دیدش را تار کرده بود . زنجیر کیفش را که از آرنجش آویزان شده بود ، با کلافگی به روی شانه اش انداخت و با سرعت بیشتری برای رهایی از باران ، به دستگیره در چنگ زد و پا به درون کافه گذاشت . موسیقی ملایم توسط گرامافون در فضا پخش بود و تک و توک افرادی در سالن کافه به چشم می خورد . با نگاهی گذرا به چهره آنها ، تکیه به در چشمانش را به روی هم گذاشت و نفسی از سر آسودگی بیرون فرستاد . در روز اول کاری اش ، با کمی تاخیر مواجه شده بود . کمی که ضربان قلبش آرام گرفت ، پلکانش را آهسته از هم گشود . تکیه اش را از در گرفت و با اضطرابی که به جانش افتاده بود ، به طرف میز پیشخوان گام برداشت . دختری به سن و سال خودش ، پشت میز ایستاده بود و سر به زیر چیزی را یاد داشت می کرد . دختر موهایی قهوه ای و لخت داشت که تره ای از آن را به پشت گوشش فرستاده بود و با نمایان شدن گوشش ، گوشواره ای ظریف به چشم می خورد . دارای پوستی گندمگون و ابروانی ظریف بود که جذابیتی خیره کننده به صورتش بخشیده بود . دختر جوان ، متوجه سنگینی نگاهی به روی خود شد . دستش به یکباره بی حرکت به روی کاغذ ماند و به همراه ، چشمانش را به بالا سوق داد . نگاهش در چشمان درشت و سیاه رنگ دختری که در فاصله کمی از او ایستاده بود ، ثابت ماند . کمرش را صاف کرد و با لبخندی که دندان های ردیف سفیدش را به نمایش می گذاشت ، خطاب به او گفت : _ بفرمایید ! دخترک ، با صدای او لرزی بر اندامش افتاد . آب دهانش را پر صدا به پایین قورت داد و در حالیکه لبخندی بی جان بر لبانش نقش بسته من من کنان نالید : _ س ... سلام ! ... من گیسو احمدیان هستم ! ... قرار بر این هست که ... من از امروز اینجا مشغول به کار بشم ! سپس منتظر به دختر پیش رویش زل زد تا واکنشش را ببیند . دختر جوان ، با حرف گیسو ابتدا با چشمانی خنثی خیره به او ، سکوت کرد . کمی بعد آرام آرام لبانش از هم باز شد و با لحن و لهجه دلنشین زمزمه وار گفت : _ اوه ... پس تو اون فرد استخدام شده ای ! آنگاه دستش را به طرف گیسو دراز کرد و ادامه داد : _ منم نازلی هستم ... از آشنایی باهات خوشبختم ! گیسو صمیمانه دست نازلی را در میان انگشتانش فشرد و به همراه ، لبخند زیبایی نثارش کرد . گیسو کلاه بافتنی قرمز رنگش را که حسابی خیس شده بود از سر برداشت و برای مرتب کردن موهای بلند و فرفری اش ، پنجه هایش را در آن فرو برد .نازلی با اشاره ، اتاق مدیر کافه را به گیسو نشان داد و از او خواست تا قبل از شروع کار ، به ملاقات آقای ﻣﺎﺩﯾﮑﯿﺎﻧﺲ برود . گیسو به تبعیت از حرف نازلی، سرش را به نشانه تایید تکان داد و با گام هایی بلند به طرف جایی که نازلی اشاره کرده بود رفت. پشت در که ایستاد ، حرکتی از خود نشان نداد . استرس بدی به جانش افتاده بود . برای باز گرداندن آرامش به افکارش ، چشمانش را بست و نفسی عمیق کشید . دستان مشت شده اش را باز کرد . در حالیکه لرزی نامحسوس در دستانش ایجاد شده بود ، در فاصله چند سانتی در نگه داشت . با کمی مکث ، بالاخره چند ضربه آرام به در زد . به دنبال این کار ، صدایی خشک و جدی پاسخ گویش شد : _ بله ؟! گیسو با شنیدن صدای مردانه پشت در ، رعشه ای بر اندامش افتاد . لب خشکیده اش را با زبانش نمدار کرد و به همراه ، به دستگیره در چنگ زد . در آهسته از هم باز شد . گیسو ، آرام آرام از پشت در بیرون آمد و چشم به میز میان اتاق دوخت . بر عکس چیزی که انتظار داشت ، مردی جوان در پشت میز حضور داشت و سر به زیر برگه های پخش شده روی میز را مرتب می کرد . صدای قاب های چند میلی متری نیم بوت کهنه چرمی اش ، سکوت سنگین حاکم در فضا را در هم می شکست . مرد جوان ، با پیچیدن صدای قاب کفش های گیسو ، سرش را به آرامی بالا آورد و از پشت عینک ته استکانی ظریفش ، با اخمی محو خیره به گیسو شد . گیسو در فاصله نسبتا زیادی از او ایستاد و با تته پته گفت : _ س ... سلام ! مرد جوان ، با حفظ اخمی که داشت ، بدون آنکه جواب سلام گیسو را بدهد ، نگاهی به سر تا پای او انداخت . با دیدن سر و وضع ساده گیسو ، ناخودآگاه یک تای ابرویش را بالا انداخت و با پوزخندی کنج لبش خطاب به گیسو گفت : _ سلام ... بفرمایید ! ... کمکی از من ساخته است ؟! گیسو نگاهش را از سر آن مرد که در میانه سرش مویی نداشت و کچل حساب می شد گرفت و در حالیکه سعی می کرد خنده اش را کنترل کند ، در جواب به او گفت : _ راستش دیروز که اومدم اینجا ... یه خانم مسؤول انتخاب گارسون برای کافه بودن ... منم خواستم شانسمو امتحان کنم برای همین اومدم اینجا و ایشونم بین همه منو انتخاب کردن ! وقتی نگاه گنگ مرد را به روی خود دید ، لبخندی احمقانه زد و اضافه کرد : _ امروز روز اول کاری منه ! آقای مادیکیانس بدون آنکه ارتباط چشمش را با گیسو قطع کند ، آرام از جا برخاست . یقه پیراهنش را که از زیر کت قهوه ای اش بیرون زده بود ، درست کرد . سپس در حالیکه دستانش را در پشت سرش در هم قلاب کرده بود ، با چهره ای جدی به طرف گیسو گام برداشت . چهره اش آنچنان جدی بود که لبخند از روی لبان گیسو در یک چشم بهم زدن محو شد و ترس در نگاهش پدیدار گشت .
  9. " به نام او که عشق را آفرید " نام نویسنده : زهرا سلیمانی ژانر : عاشقانه ، درام ، تراژدی ، غمگین ساعت پارت گذاری : نامشخص خلاصه : می خوﺍﺳﺘﻢ ﻣﺜﻞ ﺧﯿﻠﯽ ﻫﺎ ، ﺍﺯ ﺯﯾﺮ ﭼﺘﺮﯼ ﻣﻮﻫﺎﯾﻢ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﻭ ﺑﺎﺩ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺧﻮﺩ ﺑﺪﺍﻧﻢ ... می خوﺍﺳﺘﻢ ﺍﻣﺎ نمی شد ! ﺍﯾﻦ ﻓﺮﻓﺮﯼ ﻫﺎﯼ ﺧﺸﻦ نمی خوﺍﺳﺘﻨﺪ ﭼﺘﺮ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻭ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮﻡ ﮐﻨﻨﺪ ! ﺍﻣﺎ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ ... ﺍﺯ ﻻ‌ ﺑﻪ ﻻ‌ﯼ ﭘﯿﭻ ﻭ ﺗﺎﺏ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺧﻮﺭﺩﻩ ام ﭘﯿﺪﺍﯾﺖ ﺷﺪ ... ﺗﻮﯾﯽ ﮐﻪ می گفتی ﻫﻤﯿﺸﻪ در ﺧﯿﺎﻟﺖ ﻋﺎﺷﻖ ﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮ ﻣﻮ ﻓﺮﻓﺮﯼ ﺑﻮده ای ... ﮐﺴﯽ ﮐﻪ در ﺷﻌﺮﻫﺎﯾﺖ ﺑﺎ ﻣﻮﯼ ﺑﺎﺯ ﻗﺪﻡ بگذارد ﻭ ﭘﯿﭻ ﻭ ﺗﺎﺏ ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ، ﺑﺎﺩ ﺭﺍ ﮔﻤﺮﺍﻩ ﮐﻨﺪ ... ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺷﺒﯿﻪ ﻣﻦ ، ﮐﻪ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﺖ ﺑﻪ ﻣﻮﺝ ﻫﺎﯼ ﺧﺮﻭﺷﺎﻥ ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺑﺒﺨﺸﯽ ... ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﻣﻮ ﻓﺮﻓﺮﯼ ﺷﺎﻋﺮﺍﻥ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﺩﺍﺭﻧﺪ ... لینک صفحه نقد : https://forum.98iia.com/topic/6728-داستان-در-پیچ-و-تاب-زلف-او♡-zhrw_sl/
  10. سلام مهتاب جان همونجور که گفتی توی رمانت خیلی وسواس نشون دادی و واقعا نمی شه ازش ایراد گرفت ‌. تنها چیزی که می تونم بگم درستش کنی "می" هایی هست که به فعل می چسبونی . مثل "میکنم" . این هارو تصحیحش کن عزیز دلم . موفق باشی 🌹
  11. #پارت_چهل و هفتم رامین یک تای ابرویش را بالا انداخت و در حالیکه رو به جلو خم شده بود ، دستانش را در هم قلاب کرد و گفت : _ الان دیگه باور دارم که دو تا خواهر دارم ! سپس خیره در چشمان ریحانه ادامه داد : _ بهت می یاد ... خوشگل شدی ! ریحانه قدردان و با خوشحالی همانطور که به رامین چشم دوخته بود ، لبخند زد . آنگاه طاقت نیاورد و با آغوش باز به سمت رامین و حنانه رفت . هردوی آنان را در آغوش گرفت و به خود فشرد . پس از لحظاتی آرام آن ها را از خود جدا کرد و با نگاهی به هردوی آنان زیر لب زمزمه کرد : _ دوست دارم تا فرصت دارم نگاهتون کنم ... نمی دونم مدت زمان دوری از شما چقدر طول بکشه ولی بدونید در همه حال همه فکر و ذکرم شما هستید ! ... قول می دم در اولین فرصت شمارو بیارم پیش خودم ... فقط یه کم دیگه صبر کنید تا ببینم کارم چطور پیش می ره ! در جواب به حرف ریحانه ، باز هم حنانه سکوت کرد ؛ اما رامین بر خلاف او ، دهان باز کرد و با لبخندی بر لب خطاب به ریحانه گفت : _ ما هم برای موفقیتت دعا می کنیم ... سعیمونو می کنیم که دیگه کمتر شیرین خانم رو اذیت کنیم ! ریحانه نوازشگرانه دستش را به روی موهای رامین کشید . آنگاه با فشاری کم ، سر رامین را جلو آورد و هرچه عشق و محبت داشت ، در بوسه ای بر روی گونه اش خالی کرد . پس از بوسیدن رامین ، بی توجه به چهره خونسرد حنانه ، بوسه ای هم بر روی گونه او زد . سپس از جا برخاست و به دنبال ، دست رامین و حنانه را رها کرد . نفس عمیقی کشید و نگاه از آنان گرفت . خداحافظی زیر لب گفت و در حالیکه دست در جیب مانتویش فرو برده بود ، با گام هایی بلند وارد راهرو شد و چند لحظه بعد ، صدای برهم خوردن در سکوت حاکم بر خانه را درهم شکست . *** کلافه نگاه آخرش را بر روی ساعت مچی اش انداخت . با دیدن عقربه های ساعت ، تکیه اش را به پژوی سیاه رنگش داد و نفسش را پوف مانند بیرون فرستاد . سرش را بالا آورد و از پشت عینک آفتابی دایره ای شکلش ، به جمعیت در حال گذر چشم دوخت . در ان جمعیت ، نگاهش به روی دختری آبی پوش ثابت ماند . راه رفتن ان دختر و طرز نگاهش را به روی خود آشنا دید . دختر لحظه به لحظه به او نزدیکتر می شد و همچنان نگاه خیره اش به آن غریبه ی آشنا ، ثابت بود . وقتی دخترک به او نزدیکتر شد ، یک تای ابرویش از تعجب بالا رفت . متوجه شد که دخترک مستقیم به سمتش می آید . خیره به دختر جوان ، تکیه اش را از پژو گرفت و عینک را از روی چشمش برداشت . حالا دیگر دخترک کاملا روبرویش ایستاده بود . نگاه متعجبش را از سر تا پای او گذراند و در همان حال زیر لب گفت : _ انتظار هرچیزی رو می کشیدم ... به جز یه دختر با این سر و وضع ! ... نسبت به دفعه اولی که دیدمت ، خیلی فرق کردی ! انگاه نگاهش را بالا آورد و خیره در چشمان آبی او ادامه داد : _ از چشمات تشخیصت دادم ! ... خوبه که اون تغییری نکرده ! پوزخندی ناخودآگاه بر روی لبان ریحانه جا خوش کرد . نگاهش را از چشمان سیاه آن مرد جوان گرفت و به پشت سر او نگاه انداخت . با دیدن ماشینی که پارک شده بود ، با حفظ پوزخند روی لبش زیر لب گفت : _ فکر می کردم با اون رگال رپتور خوشگلت می یای ! سپس پشت چشمی نازک کرد و بی هیچ حرفی ، از کنارش رد شد . ماشین را دور زد و در صندلی جلو را باز کرد و بر روی آن جای گرفت . مرد جوان هم با لبخندی محو بر لب ، در ماشین را باز کرد و در کنار ریحانه ، پشت فرمان نشست . سویچ را در محل خود قرار داد و با چرخاندن آن ، ماشین با غرشی خفیف روشن شد . در راه ، هردو ساکت به روبرو خیره بودند اما ریحانه هرازگاه ، نگاه خیره او را به روی خود حس می کرد ؛ تا اینکه دیگر طاقت نیاورد و بدون آنکه نگاهش را از روبرو بگیرد ، کلافه خطاب به او گفت : _ چیه ؟!
  12. #پارت_چهل و ششم ریحانه با حرکت چشم شیرین ، با نگاهی کنجکاو ، به پشت سرش چرخید . تا چشمش به عقربه های ساعت افتاد ، چشمانش گرد شد . مانتو را از روی شانه اش برداشت و با گام هایی بلند ، به طرف دیوار تاشو تعویض لباس رفت و در کمتر از یک دقیقه ، مانتو پوشیده ، روبروی آینه قدی ایستاد و خودش را برانداز کرد . شیرین خیره به او ، کلاه گیس را از روی صندلی برداشت . با شالی آبی رنگ در دست ، به ریحانه نزدیک شد و کنارش ایستاد . ابتدا کلاه گیس را به روی سر ریحانه انداخت و سپس آن را توسط شال پوشاند . ریحانه کلافه و با حرص ، نچی کرد و با صورتی مچاله شده گفت : _ اوففففف اصلا به این چیزا عادت ندارم ... انگار دارم خفه می شم ! شیرین با لبخندی دلنشین ، در حالیکه شال روی سر ریحانه را مرتب می کرد گفت : _ اینقدر غر غر نکن دختر ! ... دیگه باید عادت کنی ! ... این کلاه گیسم تا موقعی که موهات کاملا رشد نکرده ، پیشت باشه ! ریحانه زیر لب خطاب به شیرین تشکر کرد . انگاه با قدم هایی بلند به طرف درب اتاق رفت . تا به دستگیره چنگ زد ، با صدای شیرین از حرکت ایستاد و پرسشگر به عقب برگشت . شیرین تا نگاه خیره ریحانه را به روی خود دید ، آب دهانش را به پایین قورت داد و با لحنی که در ان نگرانی به خوبی مشهود بود ، تته پته کنان گفت : _ ریحانه ... تو ... مطمئنی که ... شیرین به اینجای حرفش که رسید سکوت کرد و تنها به چشمان خونسرد ریحانه چشم دوخت . کم کم لبخندی محو ، مهمان لبان ریحانه شد . دستش از روی دستگیره در سر خورد و در یک چشم بهم زدن در آغوش شیرین گم شد . در حالیکه نوازشگرانه به روی کمر شیرین دست می کشید ، چانه اش را به شانه شیرین تکیه داد و گفت : _ نگران نباش ! ... به زودی همه چی حل میشه ! ... به این فکر کن با کاری که می خوام بکنم ، می تونم با آرامش خیال در کنار رامین و حنانه توی یه خونه بقیه زندگیمو بگذرونم ... موفقیت هاشونو به چشم ببینم ... اصلان دیگه کاری باهامون نداره ! شیرین حلقه دستانش را به دور شانه ریحانه تنگ تر کرد و در جواب به حرف او گفت : _ اینطور که گفتی تو فقط به فکر اطرافیانت هستی ... یه کمم به فکر خودت باش ! ... الان که اینقدر برای آینده برنامه چیدی ، حتی به من نمی گی کار اصلیت توی اون هولدینگ لعنتی چیه که اصلان قراره این همه در حقت لطف کنه ! ریحانه آرام خودش را از شیرین جدا کرد . با حفظ لبخندی که بر لب داشت ، تنها گفت : _ قبلا که بهت گفتم کاری که قراره انجامش بدم برام مهم نیست ! ... الان هم باید برم ... همین حالاشم خیلی دیر کردم ! شیرین تنها در جواب ، آهی عمیق از سینه بیرون فرستاد و سرش را به نشانه تاسف به طرفین تکان داد . ریحانه شال روی سرش را مرتب کرد و به دنبال ، در را باز کرد . در اتاق نشیمن ، رامین و حنانه با لبخندی بر لب ، خیره به تلویزیون شده بودند . تا صدای باز شدن در اتاق را شنیدند ، به پشت سر چرخیدند . تا چشمشان به ریحانه در ان سر و وضع افتاد ، بدون ذره ای پلک زدن ، به او خیره شدند . ریحانه وقتی نگاه بهت زده آنها را بر روی خود دید ، به زور خنده اش را کنترل کرد . در حالیکه با قدم هایی آرام از کنارشان رد می شد و به طرف کمد جا کفشی می رفت ، خطاب به هردوی آنان گفت : _ چرا شما دوتا اینجوری نگاه می کنین ؟! ... مگه همینو نمی خواستین ؟ اینبار ریحانه روبروی آنها ایستاد . دستانش را از هم باز کرد و با چرخی جلوی چشم آنها گفت : _ چطوره ... بهم میاد ؟
×
×
  • جدید...