رفتن به مطلب

zahra.s

✨کاربر ویژه✨
  • تعداد ارسال ها

    423
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    7

آخرین بار برد zahra.s در 9 آبان

zahra.s یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

1,710 Excellent

درباره zahra.s

  • درجه
    👑👑

کاربر عادی

  • کاربر
    نویسنده​🖊️

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,991 بازدید کننده نمایه
  1. zahra.s

    #باید زیست زندگی با ماجراهای فراوانش، ظاهری دارد به سان بیشه ای بغرنج و در هم باف ماجراها گونه گون و رنگ وارنگ ست؛ چیست اما ساده تر از این، که در باطن تار و پود هیچی و پوچی هم آهنگ است؟ من بگویم، یا تو می‌گویی هیچ جز این نیست؟ تو بگویی یا نگویی، نشنود او جز صدای خویش ـ هی فلانی! زندگی شاید همین باشد یک فریب ساده و کوچک آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را جز برای او و جز با او نمی‌خواهی من گمانم زندگی باید همین باشد من که باور کرده ام، باید همین باشد هی فلانی! شاتقی بی شک تو حق داری راست می‌گویی، بگو آنها که می‌گفتی باز آگاهم کن از آنها که آگاهی از فریب، از زندگی، از عشق هر چه می‌خواهی بگو، از هر چه می‌خواهی هر چه خواهی کن، تو خود دانی گر عبث، یا هر چه باشد چند و چون، این است و جز این نیست مرگ گوید: هوم! چه بیهوده! زندگی می‌گوید: اما باز باید زیست، باید زیست، باید زیست! (اخوان ثالث )
  2. زهرا چطوری یه شگل می زاری لابه لای اسمات بدون اینکه از هم جدا بشن مرغ من ؟
     

  3. zahra.s

    #بعدها مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبار آلود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها روز پوچی همچو روزان دگر سایه ای ز امروز ها ، دیروزها دیدگانم همچو دالانهای تار گونه هایم همچو مرمرهای سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد می خزند آرام روی دفترم دستهایم فارغ از افسون شعر یاد می آرم که در دستان من روزگاری شعله می زد خون شعر خاک می خواند مرا هر دم به خویش می رسند از ره که در خاکم نهند آه شاید عاشقانم نیمه شب گل به روی گور غمناکم نهند بعد من ناگه به یکسو می روند پرده های تیرهٔ دنیای من چشمهای ناشناسی می خزند روی کاغذها و دفترهای من در اتاق کوچکم پا می نهد بعد من ، با یاد من بیگانه ای در بر آیینه می ماند به جای تار مویی ، نقش دستی ، شانه ای می رهم از خویش و می مانم ز خویش هر چه بر جا مانده ویران می شود روح من چون بادبان قایقی در افقها دور و پنهان میشود می شتابند از پی هم بی شکیب روزها و هفته ها و ماه ها چشم تو در انتظار نامه ای خیره می ماند به چشم راه ها لیک دیگر پیکر سرد مرا می فشارد خاکِ دامنگیر خاک بی تو دور از ضربه های قلب تو قلب من می پوسد آنجا زیر خاک بعد ها نام مرا باران و باد نرم می شویند از رخسار سنگ گور من گمنام می ماند به راه فارغ از افسانه های نام و ننگ 《فروغ از نظر من در تمام دوران زندگیش دنبال عشقی بودکه هیچوقت به دستش نیاورد اینو میشه از شعرهاش فهمید دوران سختی که با خانوادش داشت و ازدواج نافرجامش با پرویز شاپور, جدایی او از پسرش تلخی های زیادی در زندگی اون جا گذاشته بود و درنهایت عشقی که به ابراهیم گلستان داشت که پایان اون هم نا امیدی بود با اینهمه نبض فروغ شعر هایش بود شعربرای من مثل پنجره ایست که هروقت به طرفش می روم خود به خود بازمی شود. من آنجا می نشینم , نگاه میکنم , دادمیزنم , گریه میکنم , باعکس درخت ها قاطی میشوم و میدانم که ان طرف پنجره یک فضا هست و یک نفر می شنود 》 Thu Nov 15 21:11:07 GMT+03:30 ✍ 2018 zahra.s لطفا حتی شده چند بیتی از شعرهای شاعرهای مورد علاقه تون رو زیر این تاپیک بنویسید تا بقیه هم مستفیض بشن 💜
  4. 😆😉 به نظرت اخرش چی میشه ؟؟ ... حدس بزن
  5. زَن جنس عجیبیــی دارد..
    چِشــــــم هآیَش رآ که ببندی...
    دید دلش بیشتر می شود
    دِلش رآ که می شکنی..
    بآرآن لطآفت از چشمهآیش جآری میشود..!
    اِنگآر خلق شده تا...
    روی "عشق"را کم کند!

  6. zahra.s

    #پارت_هفتادم عاطفه بدون اینکه چشم به روی هم بگذارد ، روبروی تلویزیون نشسته و به ظاهر فیلم تماشا میکرد ؛ اما ذهنش آشفته و پریشان بود و با نگرانی هرازگاه به در نگاه میکرد تا شاید همان لحظه آرمین در را باز کند و داخل شود . ریحانه هم به روی مبل دراز کشیده و سر بر روی پای عاطفه گذاشته بود و خواب هفت پادشاه را می دید . عاطفه با شنیدن صدای تیک در ، از جا پرید . وحشت زده به پشت سرش چشم دوخت . در آن سیاهی و ظلمات خانه ، چیزی جز سایه یک شخص ندید . با دیدن سایه در درگاه خانه ، ناخوداگاه هی بلندی کشید . شخص از در ورودی فاصله گرفت و با نگرانی تند و تند گفت : _ هیسسس ! ... نترس ... منم !! عاطفه با تشخیص صدای آرمین ، نفس حبس شده اش را آسوده رها کرد . به آرامی سر ریحانه را از روی پایش بلند و یک کوسن جایگزینش کرد . از جا بلند شد و روبروی آرمین ایستاد . هردو در هاله ای از نور به یکدیگر خیره شدند و کلامی از دهانشان بیرون نیامد . عاطفه خسته پلکی زد و خیره به چشمان خمارآلود آرمین زیر لب گفت : _ فکر کردم دیگه نمیای !! آرمین سرش را به فاصله کمی از صورت عاطفه نگه داشت . خسته لبخندی زد و نالید : _ تا حالا شده به کسی قولی بدم اما بهش عمل نکنم ؟!! عاطفه به حرف آرمین ریز خندید . سکوتی عجیب بین هردوشان حکم فرما شد . بغضی در گلوی عاطفه جمع شده بود که نمی دانست منشا اش از کجاست . سعی کرد بغضش را به پایین قورت دهد ، که ناگهان خودش را در آغوش آرمین گم کرد . دستانش را به دور کمر آرمین حلقه کرد و خودش را سخت به او فشرد . در همان حال ، اشک آرام آرام از گونه هایش جاری شد و خطاب به آرمین زمزمه کرد : _ دلم برات تنگ شده بود ! ... این مدت ، همش بینمون فاصله و جنگ و جدل بود !! آرمین هم به تبعیت از او ، دستانش را به دور کمرش پیچید و چانه اش را به سر عاطفه تکیه داد . همانطور که نوازشگرانه دستش را به روی کمر ظریف عاطفه بالا و پایین میکرد ، در جواب گفت : _ منم دلم برای بغل کردنت تنگ شده بود ! ... به خدا این مدت بیشتر از هرموقع زجر کشیدم !! ناگهان در میان حرف هایش ، دهانش به اندازه یک اسب آبی باز شد و خمیازه ای بلند بالا کشید . عاطفه تا این صحنه را دید ، نتوانست خود را تحمل کند و در حالیکه دستش را جلوی دهانش گرفته بود تا صدایش بالا نرود ، شروع به خندیدن کرد . آرمین هم از خنده ی عاطفه خندید و در حالیکه به زور پلک هایش را از هم باز نگه داشته بود ، گفت : _ بهتر نیست به جای این حرف های رمانتیک بریم یکم بخوابیم ؟! ... آخه دارم از خواب بیهوش میشم ! ... دیگه بیشتر از این تحمل ندارم !! *** سه ماه بعد ... عاطفه : _ آرمین ؟! ... میشه ریحانه رو ببری بیرون ؟!! ... خواهش میکنم ! آرمین که تازه از حمام خارج شده و در حال پوشیدن لباسش بود با تعجب گفت : _ چرا عزیزم ؟! ... مگه باز داره اذیتت میکنه ؟!! عاطفه با ظاهری بسیار شلخته ، حنانه را در آغوش گرفته و همانطور که با دست به کمرش ضربه میزد تا از شیر خورده شده آروغ بزند ، جلوی آرمین سبز شد و از شدت خستگی نالید : _ به خدا دارم دیوونه میشم ! ... حداقل تو مواظب ریحانه باش ... من که خودم گرفتارم !! و در ادامه حرف هایش به حنانه اشاره کرد . در همان لحظه نوزاد چنان آروغ زد که آرمین و عاطفه تا چند لحظه ماتشان برد . پس از کمی خیره شدن در چشم یکدیگر ، ناگهان هردو با صدای بلند شروع به خندیدن کردند . ریحانه با چهره ای اخمو ، دست به سینه بالای پله ها ایستاده بود و آنهارا تماشا میکرد . عاطفه و آرمین ، هردوشان متوجه ریحانه شدند و به او چشم دوختند . آرمین لبخندی زد و با مهربانی خطاب به ریحانه گفت : _ سلام بر اخمالوی بابا !! ... میای بریم بیرون یکم بگردیم ؟! ریحانه با عصبانیت به دماغش چین داد و با صدایی بلند داد زد : _ مامان بهت گفته که منو ببری ؟! ... توهم مثل مامان منو دوست نداری ؟!! نگاهی بین آرمین و عاطفه رد و بدل شد . اینبار عاطفه خنده ی آرامی کرد و با ملایمت روبه ریحانه گفت : _ چی داری میگی مامان ؟! ... کی گفته که دیگه من تو رو دوست ندارم ؟! ... تو همه چیز منی ! همان لحظه آرمین کاملا به طرف عاطفه چرخید . دست به سینه و طلبکار یک تای ابرویش را بالا داد و خیره به عاطفه گفت : _ که اینطور ! ... پس من کجای زندگیتم ؟؟!! عاطفه پشت چشمی نازک کرد و با حفظ لبخندش خطاب به آرمین پاسخ داد : _ تو که دلیل زندگیمی !! آرمین چنان از جواب عاطفه کیف کرد ، که تا لحظاتی تنها با لبخندی دندان نما تماشایش کرد . در این سه ماه ، عاطفه هرچه سعی کرد تا درمورد مرگ مهری با آرمین صحبت کند ، زمان و موقعیت مناسب پیش نیامد و آن اتفاق همچنان بر سینه اش سنگینی میکرد . حدود 1 ماه قبل ، آرمین بالاخره به زندگی به ظاهر مشترک خودش و بیتا پایان داد و از هم جدا شدند . با اینکار خیال خودش و عاطفه را راحت کرد . شهلا هم پس از بی محلی هایی که از جانب آرمین دید ، از دنده لج بیرون آمد و هرازگاه به اتفاق آرمیتا ، به عاطفه سر میزد ؛ آرمیتا هم سعی میکرد زمانی که احسان در خانه نیست به عاطفه سر بزند تا از شروع رابطه اش با عاطفه بویی نبرد و دوباره سعی نکند خودش را به عاطفه نزدیک کند . عمارت شاهی بعد از فوت ناگهانی مهری ، بدون اینکه کسی در آن سکونت داشته باشد درحال خاک خوردن بود . مهری قبل از فوتش وصیت نامه ای به دست دکتر پاکزاد که امانتدارش محسوب میشد ، سپرده بود تا بلافاصله پس از مرگش برای اطرافیان خوانده شود . همانطور که همه می پنداشتند ، طبق وصیت نامه ، عمارت شاهی به عزیز دردانه این خانواده ، یعنی آرمین به ارث رسید . آرمین هم به خاطر نارضایتی عاطفه ، پا به درون آن عمارت نگذاشت و بدون اینکه برای آینده کاخ فکری داشته باشد ، بی خیال به ادامه زندگی اش پرداخت . همه چیز به خوبی و خوشی پیش میرفت تا اینکه ... ***
  7. zahra.s

    #پارت_شصت و نهم احسان و بیتا همزمان به طرف آرمیتا سرچرخاندن و متعجب به او که در ورودی بالکن دست به سینه ایستاده بود ، زل زدند . بیتا نگاهی به احسان انداخت که رویش را از او برگردانده و به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود . نگاه مغمومش را به زمین دوخت و با ببخشیدی زیر لب ، از کنار آرمیتا رد شد و بالکن را ترک کرد . آرمیتا با رفتن بیتا ، پوزخندی صدا دار زد . با قدم هایی بلند به احسان نزدیک شد و بدون اینکه به احسان نگاه کند گفت : _ اون موقع ها عاطفه بود ... حالا شده بیتا ! احسان پوفی کرد و با خشمی که از حرف آرمیتا در صدایش مشخص بود غرید : _ همیشه بدبینی ! آرمیتا از حرف احسان حرصی شد و خیره به نیمرخ خونسردش گفت : _ یعنی میگی دروغ میگم ؟!! احسان : _ نمیدونم ... از خودت بپرس ! ... کی بود که وقتی عاطفه از این خونواده فاصله گرفت اول از همه خوشحال شد ؟؟!! آرمیتا : _ حرف رو عوض نکن ! احسان : _ حرف رو عوض نمیکنم ! ... تو همیشه عاطفه رو به چشم رقیب نگاه میکردی !! آرمیتا : _ با رفتارهایی که از تو میدیدم ، میخواستی دیدم بهش عوض نشه ؟! ... وقتی همش از اون و خاطره هاش موقع نامزدیتون جلوی من و حسام تعریف میکردی ، توقع داشتی هنوز به چشم زن داداش بهش نگاه کنم ؟؟!! ... تو حتی از بچه ات هم خجالت نکشیدی !! احسان : _ زیادی بزرگش نکن ! آرمیتا : _ نه ! ... اون بدبختم تقصیری نداشت ! ... عاطفه واقعا عاشق آرمین بود و بهت نگاه هم نمی کرد ! ... این تو بودی که همش میخواستی به طریقی بهش نزدیک بشی !! ... منم برای اینکه تو رو ازش دور کنم ، مجبور شدم بر خلاف خواسته قلبم باهاش دهن به دهن بشم و اونو از خونوادم دور کنم !!! احسان : _ خب ... حالا که رفته ! ... چرا این بحث رو میکشی وسط ؟!! آرمیتا : _ من نیومدم اینجا تا این حرفارو بزنم ! ... وقتی تو رو با بیتا دیدم ، زد به سرم !! احسان : _ جدا از این قضایا ... چی میگی ؟! ... حوصله چرندیاتتو ندارم !! آرمیتا دلخور تا لحظاتی به احسان خیره شد . انگار به نیش و کنایه های احسان در این چند سال عادت کرده بود که سریع به خود آمد و با اخمی غلیظ گفت : _ دکتر پاکزاد یه چیزایی گفت !! احسان نگاهش به روبرو ، اما گوشش با آرمیتا بود . آرمیتا آهی کشید و ادامه داد : _ دکتر گفت که ... مرگ عمه مشکوک به نظر میرسه ! لرزی بر تن احسان افتاد . پشت سرهم پلک زد و با تن صدایی پایین من من کنان گفت : _ م ... منظورت چیه ؟! ... یعنی چی که مشکوکه ؟؟!! آرمیتا بی خیال شانه ای بالا انداخت و گفت : _ چه میدونم ! ... میگه که بعد از یه مشت آزمایش روی جسد بهمون خبر میده !! ذهن و فکر احسان با این حرف آرمیتا ، به بیتا کشیده شد . یک لحظه او را گوشه زندانی تاریک تصور کرد که منتظر حکم اعدامش است . ناگهان با صدای آرمیتا به خود آمد و گیج به چهره اش خیره شد . آرمیتا ابرویی بالا انداخت و نگران پرسید : _ حالت خوبه ؟! احسان به نشانه تایید سر تکان داد و چیزی نگفت . آرمیتا به دور و برش نگاهی انداخت و غصه دار خطاب به احسان گفت : _ بیا بریم تو ! ... الان از بیمارستان میان که عمه رو ببرن !! *** شهلا : _ آرمین ؟ ... پسرم ؟! ... بلندشو برو توی یکی از اتاقا بخواب ! آرمین با صدای شهلا ، پلکانش را به سختی تکان داد و با دید تاری که داشت ، گیج به صورت مادرش زل زد . شهلا با باز شدن چشمان آرمین ، لبخندی محو گوشه لبش نشست و دوباره حرفش را تکرار کرد . آرمین همانطور که خمیازه میکشید به روی کاناپه نیم خیز شد . به دور و برش نگاهی انداخت و با ابروانی در هم از مادرش پرسید : _ ساعت چنده ؟! مهری به ساعت بزرگ در سالن نگاهی انداخت و بلافاصله جواب داد : _ 1:35 دقیقه نیم شب ! آرمین با به یادآوردن موضوعی ، سریع از جا بلند شد و با برداشتن سویچ از روی میز خطاب به مادرش گفت : _ من دیگه میرم ! ... کاری با من نداری ؟! شهلا متعجب از حرف آرمین ، ابرویی بالا انداخت و با اشاره به بیتا گفت : _ کجا میخوای بری این موقع شب ؟! ... بیتا که اینجاست ! آرمین با نگاهی زودگذر به سمت بیتا ، پوفی کرد . دست به کمر ایستاد و جواب داد : _ دارم میرم پیش عاطفه ! شهلا : _ دیوونه شدی ؟! ... با اون آبروریزی که توی محضر جلوی همه کرد ، هنوزم میری به دیدنش ؟!! ... اون دختر جلوی چشم همه سکه یه پولت کرد !! آرمین کفری از حرف های شهلا ، چشمانش را سخت بهم فشرد و از لای دندان های بهم چسبیده اش غرید : _ مامان ! ... بسه !! ... هرچی باشه زن من و مادر بچه هامه ... از همه مهمتر من دوسش دارم و میخوام گذر عمرم در کنار اون باشه !!! بیتا با شنیدن حرف های آرمین ، نگاهش غصه دار شد . به پارکت های زیر پایش خیره شد و دم نزد . آرمین که متوجه تعجب در چشمان مادرش و ناراحتی در رفتار بیتا شده بود ، بیشتر از این ایستادن را جایز ندانست و با شب بخیری زیر لب ، در را پشت سرش بست . ***
  8. سلام بر ناظر خوش ذوق ... ۳ روز اردو دانش آموزی شلمچه بودم نتونستم پارت بزارم . دیگه سعی میکنم زودتر پارت بزارم 💜 به خدا همین الان اومدم خونه ... خستمه 😣
  9. مترسک : من مغز ندارم، تو سرم پر از پوشاله.
    دوروتی : اگه مغز نداری پس چه جوری حرف میزنی ؟
    مترسک : نمیدونم ... ولی خیلی از آدمها هم هستن که بدون مغز یه عالمه حرف میزنن ! ://

  10. zahra.s

    #پارت_شصت و هشتم همهمه ای در عمارت شاهی به پا شده بود . ظاهرا آرمین آخرین نفری بود که بالای بدن بی جان مهری ایستاد . وقتی چشمش به جسد مهری افتاد ، اشک ناخوداگاه تمام صورتش را پوشاند . آرام تعداد افراد حاضر بالای سر مهری را کنار زد و نزدیک تختش شد . خیره به صورت رنگ پریده ی مهری ، کم کم زانوانش سست شد و کنار تختش به روی زمین زانو زد . دستش را برای گرفتن دست مهری دراز کرد . دست مهری هنوز گرمای خود را داشت . آرمین همانطور که به خود میلرزید ، دستان مهری را بالا آورد و با چشمانی بسته ، عمیق بوسید . شهلا و آرمیتا هم با نگرانی ایستاده بودند و به صحنه پیش رویشان نگاه میکردند . آنها به خوبی از وابستگی بین آرمین و مهری خبر داشتند ؛ تنها در این میان احسان و بیتا بدون کوچکترین حسی ، به ناله های آرمین چشم دوخته بودند و از حال و احوالش متاسف بودند . آرمین زیر لب خطاب به مهری که بی حرکت به روی تخت دراز کشیده بود ، نالید : _ چی شد که اینجوری رفتی عمه جون ؟! ... شما از همه سرحالتر بودین ! ... چی شد که یهو مارو تنها گذاشتین ؟! دکتر پاکزاد که در کنار پدر آرمین ایستاده بود ، قدمی به جلو برداشت و رو به همه اعضای خانواده ، مودبانه گفت : _ می دونم که الان موقع مناسبی نیست ... اما باید خدمتتون عرض کنم که ... پس از معاینه ... متوجه شدم که ایشون بر اثر سکته قلبی جونشون رو از دست دادن ! آرمین با صدایی خفه نالید : _ چی ؟! ... سکته ؟!!! با حرف دکتر پاکزاد ، ناگهان چشمان بیتا در نگاه احسان گره خورد . احسان با اشاره چشم از او خواست تا به جایی خلوت بروند . آنگاه اول خود از میان جمعیت بیرون رفت و لحظاتی بعد ، بیتا به دنبالش به بیرون از اتاق راهی شد . بیتا تا در را باز کرد ، به منیژه برخورد که باعث شد هی بلندی بکشد . هردو با چشمهایی گرد شده بهم خیره شدند که منیژه با گفتن ببخشیدی زیر لب ، زودتر نگاهش را گرفت و وارد اتاق شد . بیتا آب دهانش را با سروصدا به پایین قورت داد و با قدم هایی شل و ول به طرف بالکن رفت . احسان پشت به او ، دست در جیبش کرده بود و حیاط زیر پایش را نگاه میکرد . تا حضور بیتا را پشت سرش حس کرد ، آرام چرخید و با اخمی محو نگاهش کرد . بیتا دستانش را در هم قلاب کرد و نزدیکش شد . کنار نرده های بالکن ایستاد و سر به زیر انداخت . احسان چشم از صورت مغموم او نمیگرفت . منتظر بود تا بیتا حرف را شروع کند ؛ اما بیتا تنها به پایین نگاه میکرد و چیزی نگفت . احسان نفس عمیقی کشید و هوای ریه هایش را به بیرون فوت کرد . نگاهش را به روبرو دوخت و خطاب به بیتا گفت : _ یه چیزایی شنیدم ! بیتا با حرف احسان لرزی بر تنش افتاد . لبان خشکش را با زبانش خیس کرد و من من کنان پرسید : _ چی ... چی شنیدی ؟! احسان بسته سیگاری در برابر چهره مبهوت بیتا بیرون آورد . نخی از جعبه بیرون کشید و میان لبانش گذاشت . همانطور که فندک را پشت سر هم برای آتش زدن سیگار به صدا در می آورد ، در جواب نگاه متعجب بیتا ، بی خیال شانه ای بالا انداخت و گفت : _ چند روزه ... تفریحی میکشم ! آنگاه پکی عمیق به سیگارش زد و با چشمانی بسته دود غلیظ را آرام از سینه اش بیرون فرستاد . بیتا هنوز منتظر به احسان زل زده بود تا جواب سوالش را بدهد . احسان دوباره پکی به سیگارش زد و با صدایی خسته نالید : _ موقع مرگ مهری تو بالای سرش بودی ؟! بیتا با حرف احسان ، چشمانش را به روی هم فشرد . به نیمرخ احسان زل زد و با پوزخندی گوشه لبش پاسخ داد : _ آره ! ... من بالای سرش بودم که یهو قلبش وایساد ! احسان زیر چشمی به بیتا نگاهی انداخت . سیگار را بین دو انگشتش گرفت و با ابروهای بالا رفته خطاب به او پرسید : _ حالا تو چته ؟! بیتا سرش را به طرف احسان چرخاند و گیج جواب داد : _ منظورت چیه ؟! احسان : _ منظورم واضحه ! ... ترس رو توی کل رفتارات میشه حس کرد ! ... ببینم ... نکنه داری ازم چیزی رو مخفی میکنی ؟!! بیتا از سوال احسان جاخورد . فکر نمیکرد احسان از طرز حالتش به چیزی پی ببرد . آب دهانش را به پایین فرستاد و با لبخندی مصنوعی سعی کرد همه چیز را عادی جلوه دهد : _ نه ... نه ! ... من چیزی رو مخفی نمیکنم ! ... انگار تو زیادی حساس شدی !! احسان کاملا به طرف بیتا چرخید و رخ در رخش قاطعانه گفت : _ مطمئنم که داری چیزی رو ازم پنهون میکنی ! ... بهتره دهنت رو باز کنی و هرچیزی که ذهنت رو مشغول کرده ، به من بگی ! بیتا مردد به احسان زل زد . از طرفی دوست داشت تا بار گناهانش را با حرف زدن کم کند ؛ اما از طرفی دلش نمی خواست که کسی او را قاتل بداند و تا آخر عمر به چشم یک گناهکار نگاهش کنند . چشمانش را به روی هم گذاشت و با ذهنی متشنج به چند دقیقه پیش فکر کرد . زمانی که با مهری در اتاق درباره رابطه خودش و آرمین بحث میکردند . ناگهان لب باز کرد و با خود زمزمه کرد : _ ای کاش زمان به عقب بر میگشت ! عذاب وجدان ، تمام وجودش را در بر گرفته بود . ناگهان در برابر نگاه متحیر احسان ، بدنش شروع به لرزیدن کرد . اشک هایش بی امان به روی گونه هایش سرازیر شد . سرش را به طرفین تکان داد و دوباره زیر لب نالید : _ کاش زمان به عقب برمیگشت ! ... اصلا نفهمیدم چی شد !! احسان با دیدن حال بیتا ، سیگارش را به نرده فشار داد و خاموش کرد . بازوی بیتارا گرفت و او را که انگار در این عالم نبود ، پشت سر هم تکان داد . بیتا با تکان های احسان ، سرش را بالا گرفت و خیره در چشمان احسان وحشت زده تته پته کنان گفت : _ باور کن احسان ... من تقصیری نداشتم !! ... با نیش و کنایه هایی که بهم میزد یهو خون جلوی چشامو گرفت ! ... نفهمیدم چی شد ! ... فقط یه لحظه به خودم اومدم دیدم بالشت دستمه و دارم روی صورتش فشار میدم !! احسان مبهوت تنها زیر لب نالید : _ چی ؟! بیتا بی وقفه ادامه داد : _ باور کن احسان ! ... قبول کن که من تقصیری نداشتم ! ... نمیتونستم وایسم و ببینم بلایی رو که سر عاطفه آورده ، سر منم بیاره ! احسان یه سختی آب دهانش را قورت داد . چشم از چشم بیتا بر نمی داشت . فشار انگشتانش به دور بازوی بیتا کم شد و در همان حال ، ناباور زمزمه کرد : _ چی داری میگی بیتا ! ... این اراجیف چیه که میگی ؟!! ... دکتر پاکزاد گفت که ... گفت که مهری سکته کرده ! ... یعنی میگی ... به مرگ طبیعی نمرده ؟؟!! بیتا بازویش را از دست احسان بیرون کشید . لبش را به دندان گزید . پشت به احسان ایستاد و با صدایی که بر اثر بغض می لرزید گفت : _ دکتر پاکزاد راست گفته ! ... مهری سکته کرده ... اما زیر دستای من !! ... دماغش را بالا کشید و اضافه کرد : _ با شنیدن صدایی از اتاق بیرون اومدم اما چیزی ندیدم ! ... رفتم چند بار به صورتم آب زدم تا به خودم بیام ... یهو صدای جیغ منیژه کل خونه رو برداشت ! ... فهمیدم مهری رو بی جون روی تخت دیده ! ... پشت در وایسادم و اونو نگاه کردم ... از شانس بدم بالشتی رو که روی صورت مهری گذاشته بودم ، پایین تخت دید ! ... اگر روی بالشت پوست خیار نچسبیده بود ، غم و غصه ای نداشتم ... اما متاسفانه بر عکس چیزی بود که انتظارشو داشتم !!! احسان ناباور به زمین خیره شده بود و پلک نمیزد . اصلا در ذهنش نمی گنجید که بیتا دست به چنین کاری بزند . بیتا ملتمس به طرف احسان چرخید و پس از مکثی طولانی با عجز خطاب به احسان گفت : _ تو رو خدا کمکم کن ! ... اینارو بهت گفتم تا فکرامون رو روی هم بریزیم ! ... نزار بیفتم گوشه زندان !! احسان تکیه اش را به نرده های بالکن داد و سرش را روبه بالا گرفت . صورتش را با دست هایش پوشاند و خطاب به بیتا نالید : _ چرا ؟! ... چرا این کارو کردی ؟؟ ... احمق تر از تو توی زندگیم ندیدم ! ... نا امیدم کردی ! بیتا قدمی به سمت احسان برداشت و گفت : _ حالا که کسی نمیدونه کار منه !! احسان سریع واکنش نشان داد و دستانش را جلوی چشمان بیتا دراز کرد . با فک منقبض و با چشمانی بی روح ، زیر لب غرید : _ جلو تر نیا !! بیتا با حرف احسان سر جای خود خشکش زد . چیزی نگفت و تنها خیره به چشمان احسان شد . وقتی سکوت طولانی احسان را دید ، دهان باز کرد تا چیزی بگوید که با صدای آرمیتا متوقف شد : _ خوب باهم خلوت کردین !!
  11. سلامت باشی عزیزم . مرسی از توجه ات 💜
  12. zahra.s

    #پارت_شصت و هفتم عاطفه که به زور نفسش بالا می آمد ، برای فرار از دست بیتا ، هرچه قدرت و نیرو داشت در پاهایش جمع کرد و در یک چشم بهم زدن شروع به دویدن کرد . عاطفه بی وقفه اشک میریخت و جرات برگشتن نداشت تا ببیند که آیا بیتا به دنبالش است یا نه ! ؛ در حالیکه می دوید زیر لب فریاد کمک میزد . اما از شانس بدش ، کسی در آن اطراف نبود و همه در اتاق خدمه ها استراحت میکردند . نفس نفس زنان وارد حیاط شد . عاطفه که دیگر رمقی در پاهایش نبود ، به در آهنی حیاط چنگ انداخت و با یک حرکت ، آن را باز کرد . در کوچه هیچکس نبود . او که جانش به لبش رسیده بود ، بی حال به دیوار تکیه داده و به ماشینی که از دور می آمد ، خیره شد . ماشین را از دور شناخت . آن شخص کسی نبود جز آرمین که در به در به دنبالش میگشت . آرمین که غرق در افکار خود بود و هنوز متوجه عاطفه درون کوچه نشده بود ، نزدیک تر که شد او را دید که بی حال در کوچه ایستاده و هرآن ممکن بود پخش زمین شود . پایش را محکم به روی ترمز گذاشت و ماشین با صدایی وحشتناک ایستاد . ناباور از ماشین پیاده شد و در حالیکه به عاطفه نزدیک میشد زیر لب خطاب به او گفت : _ عاطفه ... معلومه تو کجایی !؟ ... اینجا چیکار میکنی ؟؟!! عاطفه با این حرف آرمین ، بغض جمع شده در گلویش ترکید و هق هق کنان خودش را در آغوش آرمین پرت کرد . همانطور که خودش را محکم به سینه آرمین میفشرد زیر لب نالید : _ خدارو شکر که اومدی !! ... منو ببر خونه ! ... خواهش میکنم منو ببر خونه !! آرمین از حرف ها و رفتارهای عاطفه گیج شده بود ؛ اما با این حال بدون گفتن کلمه ای اضافی ، به عاطفه کمک کرد تا سوار ماشین شود . *** در راه هرچه آرمین از عاطفه سوال میکرد ، عاطفه با اشک ریختن جوابش را می داد . اصلا قادر به حرف زدن درباره چیزی که تا لحظاتی قبل دیده بود ، نبود . آرمین هم دیگر سوالی نپرسید و کلافه ، یک چشمش به تن لرزان عاطفه و یک چشمش را به جاده دوخت . وقتی به خانه رسیدند ، صدای تلفن به گوششان رسید که بی وقفه زنگ میخورد . انگار شخص پشت تلفن قصد نداشت تا کسی جواب نداده است ، قطع کند . آرمین برای جواب دادن به تلفن قدم برداشت و زیر نگاه سنگین عاطفه ، تلفن را جواب داد : آرمین : _ الو ؟! _ ... آرمین : _ چی ... چی میگی عفت خانوم ؟! ... درست حرف بزن بفهمم چی شده ! _ ... آرمین : _ چی ؟!! ... عمه مهری ؟؟؟ _ ... آرمین : _ به دکتر خبر دادی ؟!! سکوتی طولانی برقرار شد . عاطفه با شنیدن نام مهری دوباره ترس تمام وجودش را فرا گرفت . پاهایش شروع به لرزیدن کرد و حس کرد دیگر قادر به ایستادن نیست . آرام به روی مبل نشست و سرش را بین دستانش گرفت . آرمین که با شنیدن مرگ مهری شوکی عظیم بهش وارد شده بود ، خیره به نقطه ای نامعلوم ، تلفن را در میان انگشتانش فشرد . عفت مدام با ناراحتی از آرمین حالش را میپرسید و می ترسید نکند با شنیدن این خبر ناگهانی ، بلایی به سرش آمده باشد . آرمین نفهمید که کی بغض در گلویش جمع شد . حوصله صدای جیغ مانند عفت را نداشت و تلفن را آهسته سرجایش گذاشت . همانطور که پشتش به عاطفه بود ، زیر لب با صدایی که بر اثر بغض می لرزید با خود زمزمه کرد : _ باورم نمیشه ! ... عمه مهری من ... مرده ؟!! چانه اش شروع به لرزیدن کرد . اشک آرام راه گونه هایش را پیش گرفت و در کسری از ثانیه ، تمام صورتش خیس از اشک شد . عاطفه که حرفی برای گفتن نداشت ، دستان سردش را زیر بغل زد و آرام از جا بلند شد . با قدم هایی شمرده و لرزان ، نزدیک آرمین شد . دستش را روی شانه آرمین گذاشت . آرمین با حس کردن گرمای آشنایی ، به عقب سر برگرداند . پس از مدت ها خیره در چشم یکدیگر شده بودند ؛ انگار با اینکار درد و دل هایشان را باهم در میان می گذاشتند . عاطفه آهی عمیق کشید و با لب هایی لرزان زمزمه کرد : _ متاسفم !! آرمین با این حرف عاطفه ، بغض در گلویش را قورت داد . تا لحظاتی خیره در چشم عاطفه ، چیزی نگفت ؛ اما ناگهان چهره ای کاملا جدی به خود گرفت . دست عاطفه را از روی شانه اش پس زد و زمزمه وار زیر لب با خود تکرار کرد : _ تا نبینم باورم نمیشه ! ... تا با چشمای خودم نبینم باور نمیکنم !! ... عمه مهری زنی نبود که به این سادگیا بمیره ! عاطفه با این حرف آرمین ، سریع واکنش نشان داد . به بازویش چنگ انداخت و با چشمهایی گرد شده ، تند و تند گفت : _ نه نه نه ! ... تو نباید بری اونجا ! آرمین با تعجب ابرویی بالا انداخت و پرسید : _ چرا ؟! _ چون ... چون ... توی اون خونه ... عاطفه که جرات گفتن حقیقت را نداشت ، حرفش را نصفه رها کرد و تنها در سیاهی چشمان آرمین غرق شد و چیزی نگفت .آرمین پس از لحظاتی ، بند نگاهشان را پاره کرد و دست به کمر نفسش را به بیرون فوت کرد . آرمین که از این رفتار عاطفه برداشت دیگری کرده بود ، بازوهای عاطفه را در دست گرفت و طوری که حرف هایش در عاطفه تاثیر گذار باشد ، بریده بریده و محکم خیره در چشمانش زمزمه کرد : _ گوش کن عاطی ... عمه مهری من مرده ! ... الان وقت لج و لجبازی نیست ! ... درسته تو ازش کینه به دل داشتی ... اما اون عمه منه و بیشتر از مادرم برام مادری کرده ! ... من باید برم ! ... متوجه شدی ؟!! عاطفه سرش را به طرفین تکان داد و همانطور که اشک آرام آرام از چشمانش به پایین سرازیر میشد ، خودش را به آرمین نزدیک کرد و سر بر شانه اش گذاشت . در همان حال چشمانش را به روی هم گذاشت و زیر لب نالید : _ قول بده سالم برگردی پیشم ! ... همین امروز ... هرساعتی باشه مهم نیست ... فقط بیا ! آرمین که هنوز از رفتارهای اخیر عاطفه گیج بود و با این حرف و رفتارهای الانش هم گیجتر شده بود ، با مهربانی دستانش را به دور کمر عاطفه حلقه کرد و او را به خود فشرد . در همان حال لبانش را به گوش عاطفه نزدیک کرد و به تبعیت از او زیر لب زمزمه کرد : _ قول میدم ! ... حالا میتونم برم ؟! ***
  13. zahra.s

    #پارت_شصت و ششم روبروی در آهنی غول پیکر عمارت شاهی ، مستاصل ایستاده بود . قلبش تند و تند می تپید و نفس کشیدنش نامنظم شده بود . حس اینکه قرار است دوباره با مهری چشم در چشم شود ، چنان تنفری به جانش انداخته بود ، که حاضر نمیشد قدم از قدم بردارد و وارد حیاط بزرگ عمارت شود . از دور ، زنی تقریبا مسن ، با بغلی پر از گل ، به سمت عمارت میرفت که ناگهان چشمش به روی شخصی آشنا ، پشت در خیره ماند . با تعجب یک تای ابرویش را بالا انداخت و راهش را به طرف در حیاط کج کرد . نزدیک در که شد ، فهمید حدسش درست از آب در آمده و عاطفه پشت در است . عاطفه که هنوز متوجه آن زن خدمتکار نشده بود ، نگاهش را از بین میله های آهنی ، به درون حیاط انداخت . ناگهان زنی را دید که با حالت دو به سمتش می آید . کمی که دقت کرد ، او را شناخت و با لبخند پشت در منتظرش ایستاد . زن خدمتکار در فاصله چند قدمی عاطفه ایستاد و مبهوت به عاطفه نگاه کرد . در همان حال با حیرت زیر لب خطاب به عاطفه گفت : _ سلام عاطفه خانم ... شما ... اینجا ؟! عاطفه که متوجه گیجی خدمتکار شده بود ، به لبخندش عمق بیشتری بخشید و جواب داد : _ سلام منیژه خانم ! ... چرا اینقدر تعجب کردی ؟! ... عمه خانم خونه ست ؟!! منیژه با سوال عاطفه ، لرزی بر تنش وارد شد که باعث شد به خود بیاید . آب دهانش را با سروصدا قورت داد و تته پته کنان جواب داد : _ ب ... ب ... بله ! ... هستن ! عاطفه پس از شنیدن حرف منیژه ، بی صبرانه به در فشاری داد و وارد حیاط شد . در برابر چشمان گرد شده منیژه ، با خونسردی و با قدم هایی بلند از حیاط گذر کرد و وارد عمارت شد . عمارت ، غرق در سکوت بود و همه جا از تمیزی برق میزد . لوستر کریستال بزرگی که در سالن آویزان شده بود ، اولین چیزی بود که توجه را بعد از وارد شدن به عمارت ، جلب میکرد . عمارت آنقدر ساکت بود ، که وقتی عاطفه به آرامی قدم برداشت ، صدای قاب کفش هایش در تمام سالن پیچید . خوب می دانست که این زمان ، زمان استراحت مهری ست و اکنون در اتاقش دراز کشیده است . پس ، از پله های بلند و فرش شده ، به نرمی بالا رفت تا به اتاق مهری برسد . از راهرویی که در دو طرفش به فاصله 1 متر از هم دَر بود و خبر از وجود اتاق های زیاد در عمارت را میداد ، آرام گذر کرد . بر سر یک پیچ ، راهروی دیگری وجود داشت که ظاهرا با راهروی اول یکسان بود . اتاق مهری ، دَرِ سوم در راهروی دوم بود . عاطفه چند بار به همراه آرمین به دیدن مهری آمده بودند . همیشه به این اتاق می آمدند و از مهری در حالیکه استراحت میکرد و مخلوطی گیاهی به پوستش مالیده بود ، دیدن میکردند . به همین دلیل به این اتاق ، آشنایی کامل داشت . هنوز به اندازه دو دَر از اتاق مهری فاصله داشت که متوجه زمزمه هایی آشنا شد . سرعت قدم هایش کم و کمتر شد ، تا جایی که ایستاد . گوش هایش را تیز کرد تا زمزمه هارا بهتر بشنود ؛ اما صداهایی که از درون اتاق مهری به بیرون می آمد ، خیلی ضعیف بود و عاطفه چیزی متوجه نمی شد . به همین دلیل ، سعی کرد بدون اینکه صدایی از خود تولید کند و توجه اشخاص درون اتاق را به سمت خودش جلب کند ، نزدیک در شود . در نیمه باز بود و عاطفه می توانست به راحتی درون اتاق را ببیند ؛ بدون اینکه کسی متوجه اش شود . با یک چشمش از لای در به درون اتاق چشم انداخت ؛ مهری طبق معمول دراز کشیده و پوست خیار به روی صورتش گذاشته بود . از طرفی دیگر ، بیتا ناراحت ایستاده و با اخم به مهری نگاه میکرد . یک لحظه تمام وجودش از دیدن بیتا خوشحال شد و فهمید که آرمین سعی داشته اذیتش کند و به دیدن بیتا نیامده است . مهری پوست خیار را آرام از روی چشمش برداشت تا به بیتا نگاه کند . در همان حال عمیق نفسش را به بیرون فرستاد و زیر لب گفت : _ عرضه نداری ! بیتا با حرف مهری اخم هایش در هم رفت و غرید : _ یعنی چی که عرضه ندارم ؟! ... مگه چیکار مونده که انجام ندادم ؟! ... وقتی اون عاشق عاطفه ست ، خودمو به آب و آتیش هم بزنم فایده ای نداره ! مهری دوباره خیار را به روی چشمش گذاشت و خونسرد جواب داد : _ اینو دیگه خودت باید راهشو پیدا کنی ! ... تو این همه مدت پیش عاطفه زندگی کردی ، یعنی تا حالا نفهمیدی عاطفه چیکار میکنه که باعث میشه آرمین جذبش بشه ؟! بیتا : _ راستش ... کار خاصی نمیکنه ! ... رفتارام رو اکثرا از اون تقلید میکنم ! مهری : _ مثلا ؟! بیتا : _ خب ... مثلا وقتی میاد خونه با خوشرویی میرم جلوش ... یا ... سعی میکنم غذای مورد علاقه اش رو درست کنم ! ... اما اون هربار توی ذوقم میزنه و چشماشو به روی حسی که بهش دارم میبنده ! مهری نچ نچی زیر لب کرد که باعث شد اخم بیتا غلیظ تر از قبل شود . در حالیکه از شدت عصبانیت به خود میلرزید از بین دندان های بهم فشرده اش خطاب به مهری نالید : _ چرا نچ نچ میکنین ؟! ... مگه خطایی ازم سرزده ؟؟؟ مهری سرش را به طرف بیتا برگرداند و در همان حال خونسرد جواب داد : _ تو مطمئنی آرمین به خاطر اینکارا دوسش داره ؟! بیتا کلافه پوفی کرد و دست به سینه جواب داد : _ معلومه که مطمئنم ! مهری آهانی گفت و در حالیکه پوست خیار روی صورتش را مرتب میکرد ، با طعنه گفت : _ پس چرا حالا که عاطفه بهش محل نمیزاره ، هنوزم ولش نمیکنه و همه جا دنبالشه ؟!! بیتا در جواب سوال مهری سکوت کرد و چیزی نگفت . مهری وقتی صدایی از بیتا نشنید ، خنده ی آرامی کرد و زیر لب گفت : _ چی شد ؟! ... زبونتو موش خورده ؟!!! بیتا باز هم سکوت کرد . مهری پوزخندی به سکوت بیتا زد و طعنه زنان بدون اینکه به بیتا نگاه کند گفت : _ حداقل عاطفه که تونست دوتا دختر به دنیا بیاره ... اما تو همونم نمیتونی !!! ... چون ظرفیت نگهداری از یک وارث خاندان شاهی رو نداری !! ... خدا به اندازه لیاقت آدما بهش بها میده !! ... از اولم نباید به حرف احسان گوش میکردم و تو رو عروس دوم این خانواده با اصل و نصب میکردم !!! بیتا نفس هایش کشدار شد . انگشتانش کم کم در کف دستش جمع شد و خیره به روبرو با خود زمزمه کرد : _ من همیشه سعی کردم به چشمش بیام ! ... اما اون حتی وقتیم پیش منه ، ذهنش پیش عاطفه ست ! ... دیگه خسته شدم ... هیچکس درکم نمیکنه !!! مهری خمیازه ای کشید . بی تفاوت ، پشتش را به بیتا کرد و خواب آلود گفت : _ اگر میخوای با خودت حرف بزنی ، بهتره بری بیرون ! ... خسته ام ... میخوام بخوابم !!! بیتا چشم از مهری بر نداشت . حتی ذره ای به خودش تکان نداد تا به بیرون قدم بردارد . ذهنش از خودخواهی مهری پر شده بود . بی توجه به عاطفه که از پشت در مشغول تماشایش بود ، با خطور پیدا کردن فکری شیطانی در ذهنش ، پوزخندی زد و آرام به طرف تخت مهری رفت . عاطفه از پشت در ، با گیجی تک تک حرکات بیتارا در ذهنش ثبت میکرد . بیتا با خونسردی بالشتی تزئینی که بالای تخت گذاشته شده بود ، برداشت . خیره به بالشت خنده ای آرام و مرموزانه کرد و در همان حال دستی به بالشت کشید و گفت : _ فکر میکنه قراره همیشه توی خوشی زندگی کنه ... اما به نظرم ... همین الانشم زیادی زندگی کرده !! اینبار نگاهش را به چهره غرق در خواب مهری دوخت و با حرص ادامه داد : _ همیشه دوست داشتم بهت بگم ، پیرزن گند اخلاق ترشیده !! ... چون واقعا برازنده اته !!! آنگاه ، آرام آرام بالشت را زیر نگاه وحشت زده عاطفه ، به صورت مهری نزدیک کرد و در یک لحظه ، بالشت را محکم به روی صورتش فشار داد . همانطور که دست و پا زدن مهری را تماشا میکرد ، دیوانه وار خندید و گفت : _ خدافظ عمه خانم ! ... امیدوارم اون دنیا بهت خوش بگذره !! مهری همچنان با دستانش به بازوهای بیتا ضربه میزد و تقلا میکرد که از زیر فشار دستانش بیرون بیاید ؛ اما بیتا نه تنها فشار دستانش را کم نکرد ، بلکه خودش را به روی مهری انداخت و با فشار هرچه تمام تر بالشت را به روی صورتش فشرد . کم کم دست و پاهای مهری بی حال شد و پس از لحظاتی ، ثابت کنار بدنش افتاد . عرق سردی بر پیشانی بیتا نشسته بود . با دستانی لرزان ، بالشت را آرام بالا آورد و به صورت مهری زل زد . مهری در حالیکه چشمانش باز بود و به سقف نگاه میکرد ، بی جان به روی تخت افتاده بود . عاطفه پشت در ، دستش را محکم به روی دهانش فشار میداد تا صدایی از خود بیرون ندهد و توجه بیتا را جلب کند . حال بیتا در نظرش یک قاتل بود ؛ قاتلی که ممکن بود حتی به جان آرمین هم صدمه بزند . نفس هایش از ترس کشدار شده بود و به خود میلرزید . دوست داشت تا میتوانست از آنجا دور شود ، اما پاهایش یاری اش نمیکرد . قطره های اشک بود که از چشمانش به روی گونه هایش سرازیر میشد . بالاخره پاهای بی حالش را تکان داد و آرام آرام به عقب گرد کرد . در همان حال که همه جارا سکوت فرا گرفته بود ، ناگهان پایش به گلدان گلِ بزرگی که در راهرو گذاشته بودند ، برخورد کرد . یک لحظه حس کرد دیگر قلبش نمی تپد و هر آن سرو کله بیتا پیدا میشود و مقتول بعدی خواهد بود .
×