رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

O_o✌

منتقد انجمن
  • تعداد ارسال ها

    1,184
  • تاریخ عضویت

  • روز های برد

    12

آخرین بار برد O_o✌ در 29 بهمن 1397

O_o✌ یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

5,970 Excellent😃😃😃😃

درباره O_o✌

  • Other groups منتقد انجمن
  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 28 آبان 1380

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

9,342 بازدید کننده نمایه
  1. سلام مبینا جان

    می خوام رمانم بره توی بخش متروکه . اینم از لینک https://forum.98iia.com/topic/2345-رمان-ریحـ🔫ـانه-zhrw_sl-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?do=findComment&comment=203066

     

    1. mobina..a

      mobina..a

      باشه عزیزم. 

    2. O_o✌

      O_o✌

      به خاطر یه سری دلایل !

      بیخی ... @ftm-tzk

  2. #پارت_شصت و چهارم ریحانه : _ خوبه ، ببین من فردا هرطور شده میام اونجا تا کارمو راه بندازی ؛ برای فرداشب می خوام ! شیرین : _ اوکی ، منتظرتم ! ... فقط یه وقت برات بد نشه ؟! ریحانه : _ نه ، حواسم هست ! ... فردا می بینمت ! شیرین : _ بچه ها بشنون خوشحال می شن ! ... پس تا فردا ، خدافظ ! ریحانه : _ بهشون نگو تا غافل گیر بشن ! *** بی حال کف دستش را به روی در گذاشت و با فشاری کم ، آن را باز کرد . خانه مثل همیشه غرق در سکوت بود . هستی بند کیفش را که از شانه اش آویزان بود جا به جا کرد و با لب و لوچه ای آویزان ، کشان کشان راهی پله ها شد . هنوز چند پله بیشتر طی نکرده بود که چشمش به روی دکتر امیری که بالای راه پله ایستاده و با پرستو صحبت می کرد ، ثابت ماند . در همان حال ، سرعت قدم هایش کم و کمتر شد ؛ تا جایی که در فاصله ای کم از دکتر ، ایستاد . دکتر امیری در حالیکه لیستی از عوامل و رفتارهایی که باعث کاهش افسردگی آرمیتا را شامل می شد ، در دست داشت ، روبروی پرستو گرفته بود و برای او مختصر درباره لیست صحبت می کرد . در همان حال هستی را در نزدیکی خود احساس کرد . چشم از چهره مطیع پرستو گرفت و به هستی دوخت که کنجکاو او را نگاه می کرد . دکتر امیری با دیدن هستی ، لبخندی دندان نما زد و کاملا به طرف او برگشت . کیف مخصوص سیاه رنگش را که لوازم معاینه پزشکی درونش بود ، در دستش جا به جا کرد و در همان حال دهان باز کرد و خطاب به هستی گفت : _ سلام هستی جان ! هستی نگاهش را از موهای پُر و جو گندمی دکتر امیری گرفت و در چشم های قهوه ای تیره اش ، ثابت نگه داشت . ناخودآگاه لبخندی به روی لبانش جا خوش کرد . قدمی به سمت دکتر برداشت و در همان حال خطاب به او جواب داد : _ سلام آقای دکتر ... خوبین ؟! دکتر امیری نفس عمیقی کشید . عینک ظریف طبی اش را از روی بینی اش برداشت و با لبخندی که بر روی لبانش کمرنگ شده بود و جای خود را به یک خط صاف داده بود ، سرش را به ارامی تکان داد و در همان حال زیر لب نالید : _ بد نیستم ! هستی با دیدن حال دکتر ، چهره اش به یکباره آشفته شد . با چشمانی که از آنها نگرانی می بارید ، چتری موهای فر خورده روی پیشانی اش را با انگشت کنار زد . آب دهانش را با صدا به پایین قورت داد و در حالیکه فاصله اندک بین خود و دکتر را با گام هایی شمرده طی می کرد ، زیر لب با صدایی خش دار نالید : _ چیزی شده آقای دکتر ؟! ... برای مامانم اتفاقی افتاده ؟ دکتر وقتی هستی را آشفته دید ، سریع به لبخندش عمق بخشید و در حالیکه کراوات ابی رنگ شل شده زیر گلویش را با یک دست محکم می کرد ، به ارامی پلکی زد و با خونسردی جواب داد : _ نه ، نگران نباش ! ... چیز مهمی نیست ! نگرانی در چشمان هستی بیشتر از قبل خودش را نشان داد . پشت سر هم پلک زد و با تته پته نالید : _ چ ... چی شده آقای دکتر ؟ ... اگر مشکلی برای مامانم پیش اومده بهم بگین ! دکتر امیری خونسردانه لبخندی آرامش بخش زد . در همان حال سرش را به طرفین تکان داد و گفت : _ قبلا که گفتم ، چیز مهمی نیست ! ... فقط از اینکه می بینم مادرت دوباره روی ویلچر می شینه ، ذهنم درگیره ! ... خوب داشت پیش می رفت ... وقتی اونشب بدون ویلچر دیدمش واقعا داشتم شاخ در میاوردم ! ... خودت می دیدی که قصد نداشت از اون اتاق دل بکنه ! هستی که انگار با حرف دکتر خیالش از بابت مادرش کمی راحت شده بود ، نفسش را پوف مانند بیرون فرستاد و در جواب به حرف دکتر زمزمه وار گفت : _ اونشب هم به خاطر حسام این کارو کرد !
  3. مثل این که اصلاً قصد اومدن ندارید نه؟؟؟؟😭😭😭😠

    1. M.Hamed

      M.Hamed

      محرمم اومد و شما نیستید😭😭😭

      بابا این قدر بی وفا نبودید.

  4. 😭😭😭😠

    چرا نمیایید؟

    بابا دلتنگیم😔🖤

    1. M.Hamed

      M.Hamed

      من گریه 😭😭😭😭😭😭😭

  5. بی وفا شدی از ما جدا...

  6. سلام😭😭😭

    انگار قصد اومدن ندارید نه؟؟

    بابا دلمون واستون تنگ شده یکم به فکر ما باشید.

    ما چشم انتظاریم هااا.

    1. M.Hamed

      M.Hamed

      چقدر دل تنگی سخته😭😭

      هووووف😒😔

    2. O_o✌

      O_o✌

      قربون اون دل تنگت بشم . حالا هم که اومدم تو رفتی 😢 @M.Hamed

  7. سلام دوستان گلم ♡

    خواستم بگم که من حول و حوش ۲۰ روزی نیستم .
    لطفا کسایی که رماناشون نظارتش با منه صبوری کنن تا موقعی که اومدم انشالله از همش یه نقد توپ بزنم .
    پارت های داستان و رمانمم تا یه مدتی خوب ... مسلمه نمی زارم !
    وقتی اومدم اونم جبرانش می کنم . برای کسایی که عقب افتاده بودن خوب شد چون هی می گفتن پارت نزار تا بهت برسیم و این یه فرصته براشون . ( پ ن : که امیدوارم واقعا حرفشون شعار نباشه و بخونن 😒 )
    دوست دارم وقتی اومدم و چشمم به لایک و کامنتاتون خورد انرژی بگیرم و فعالیتمو بیشتر کنم . در غیر این صورت خوب ... دلخور می شم ! ... اینطوری انگار بود و نبود من براتون فرقی نمی کنه !

    از اینا بگذریم ...
    یکی از شهر هایی که می خوام برم مشهده و اونجا به فکرتون خواهم بود و برای سلامتی تک تک شما دوستای گلم دعا می کنم .
    دیگه زیادی حرف زدم ...

    یا علی

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 3
    2. Nia81

      Nia81

      چاکر بچه های رضوی🤚

      @M.Hamed

    3. M.Hamed

      M.Hamed

      😘😘😘😘😍❤️

      ما کوچک شماییم.

      @Nia81

    4. Nia81

      Nia81

      قربان شما

      @M.Hamed

  8. #پارت_شصت و سوم دستش را آرام دراز کرد و کت اشکان را به چنگ گرفت . در حالیکه جیب های کت را وارسی می کرد ، به پشت سرش چشم انداخت تا از نبود اشکان مطمئن شود . با لمس چیزی که مد نظرش بود ، دستش را بیرون کشید . کارت دعوت را جلوی چشمانش گرفت و به نوشته های روی آن چشم دوخت . خیره به کارت در دستش ، نفسی عمیق کشید و بازدم را از طریق بینی بیرون فرستاد . در همان حال زیر لب با خود گفت : _ این ممکنه اولین و آخرین فرصتم باشه ! ... توی این بازی ، جایی برای ترس وجود نداره ! ... بالاخره دیر یا زود این کار باید انجام بشه ! ... من باید این کارو تموم کنم ، پس چه بهتر که زودتر تمومش کنم ! با شنیدن صدای شرشر آب ، کارت را سریع در یقه اش مخفی کرد و کت را در جای قبلی خود انداخت . سپس با گام هایی بلند وارد آشپزخانه شد و سعی کرد معمولی به نظر برسد . بغلی از ظرف های نشسته را ، با سر و صدا به درون سینک ریخت . آنگاه با اسکاچ و مایع ظرف شویی به جان آنها افتاد . اشکان با چهره ای بی حال در سرویس بهداشتی را باز کرد و پا به نشیمن گذاشت . در حالیکه به طرف مبل می رفت ، نگاهی گذرا به سمت ریحانه که به نظر فارغ از دنیا در حال شستن ظرف بود ، انداخت . وقتی به مبل رسید ، کت قهوه ای رنگش را برداشت و همانطور که دستانش را وارد استین های کت می کرد خطاب به ریحانه گفت : _ میرزایی زنگ زد گفت فردا بیا سرکار ! ... من دیگه می رم ، کاری نداری ؟! ریحانه با همان دستان کفی ، چتری روی پیشانی اش را کنار زد و با لبخندی محو ، خسته جواب داد : _ نه ، خدافظ ! اشکان سرش را تکان داد و بی حرف از خانه بیرون زد . با بسته شدن در ، ریحانه نفسش را پر صدا به بیرون فوت کرد و دستان کفی اش را زیر شیر آب گرفت . در حالیکه دستانش را به لباسش می کشید تا خشک شود ، به طرف تلفن رفت . در همان حین ، کارت را از یقه اش بیرون آورد و به روی اپن پرت کرد . تلفن را که روی اپن بود ، برداشت و تند و تند شماره مورد نظرش را گرفت . با شنیدن صدای اولین بوق ، به کلاه گیس روی سرش چنگ انداخت و انگار که از اسارت رهایی پیدا کرده باشد ، نفسی از سر آسودگی کشید . بالاخره پس از چند بوق ، انتظار تمام شد و صدای شیرین در تلفن پیچید : _ الو ؟! ریحانه با شنیدن صدای شیرین ، تلفن را به گوشش چسباند و جواب داد : _ الو سلام ! شیرین تا صدای ریحانه را شنید ، با شوق و ذوقی که کاملا در صدایش مشهود بود داد زد : _ ریحانه ؟! ... دختره ی دیوونه ! ... معلوم هست داری چه غلطی می کنی ؟ ... نمی گی از بی خبری دلمون کجاها می ره ؟! ... موبایلتم که هرچی زنگ می زنم خاموشه ! ریحانه با فشار به یک دستش که به روی اپن گذاشته بود ، پرشی کرد و سنگینی تنش را به روی سنگ سرد اپن سپرد . در همان حال زمزمه وار خطاب به شیرین گفت : _ می دونم ... معذرت می خوام ! شیرین : _ معذرت می خوای ؟! ... معذرت می خوامم شد حرف ؟ ریحانه : _ من سیمکارتمو به خاطر شرایطی که برات توضیح دادم مجبور شدم عوض کنم ! ... الآنم که بهت زنگ زدم ممکنه برام بد بشه ! شیرین : _ می دونم ... درکت می کنم ! ... اما تو هم منو درک کن لطفا ! ریحانه : _ فدایی داری ... رو چشمم ! کمی در دو طرف خط تلفن ، سکوت برقرار شد که ریحانه آن را شکست : _ می گم ... شیرین ؟ شیرین : _ هوم ؟! ریحانه : _ تو لباسی داری که به درد جشن تولد بخوره ؟! شیرین : _ جشن تولد ؟! ریحانه : _ آره ... مربوط به همین کارمه ! شیرین : _ جلل الخالق ! ... اصلان مگه بهت ماموریت جشن تولدم می ده ؟! ریحانه : _ جدی می گم ... بی شوخی ، بگو داری یا نه ؟! شیرین : _ آره دارم !
  9. #پارت_شصت و دوم از آن طرف ، ریحانه با شنیدن صدای برهم خوردن در ، از پشت دیوار بیرون آمد . اسلحه گلاک در دستش را از حالت مسلح بیرون آورد و به انتهای راهرو ، جایی که اشکان تکیه به در ایستاده بود ، خیره شد . ناخواسته پوزخندی کنج لبش جای گرفت و زیر لب خطاب به او پرسید : _ هستی خانم تشریف بردن ؟! اشکان نفس عمیقی کشید و در همان حال ، از در فاصله گرفت . همانطور که سلانه سلانه و دست در جیب وارد نشیمن می شد ، در جواب به ریحانه زیر لب گفت : _ آره .. رفت ! ریحانه راه آشپزخانه را در پیش گرفت . اسلحه را دوباره در کشوی کابینت گذاشت . سپس به طرف قابلمه روی گاز رفت و سریع زیر آن را کم کرد . در حالیکه ملاقه را برداشته بود و میزان محتویات سوخته درون قابلمه را بررسی می کرد ، خطاب به اشکان با صدایی تقریبا بلند گفت : _ این دختره ، هستی کی بود ؟ .. چیکار داشت ؟! اشکان دوباره به روی مبل روبروی الی ای دی نشست و خیره به صفحه تلویزیون بی حوصله جواب داد : _ خواهر حسام ، یه دختر دهن لق جیغ جیغو ... منو برای تولدش دعوت کرد ! به دنبال حرفش ، کارت در دستش را بالا گرفت تا ریحانه آن را ببیند . ریحانه ، آهان کشداری گفت و در سکوت مشغول ادامه درست کردن شام شد . اشکان هم بی حرف ، کنترل را در دست داشت و آن را به بازی گرفته بود . ریحانه سر قابلمه را به رویش گذاشت و برای اقدام بعدی یعنی درست کردن سس ، دست به کار شد . همانطور که در یخچال را باز کرده بود و درون آن را نگاه می کرد ، صدای چند لحظه پیش اشکان ، در سرش طنین انداز شد : _ خواهر حسام ... منو برای تولدش دعوت کرد ! سپس گفتگوی هستی پشت در خطاب به اشکان : _ فردا شب یه مهمون ویژه هم توی تولدم هست ! ... دایی از انگلیس برگشته ... با اومدنش حسابی غافلگیرمون کرد ! آرام سرش را از یخچال بیرون آورد . با ابروهای بالا رفته به اشکان که پشت به او تلویزیون نگاه می کرد ، خیره شد . در حالیکه چشم از او بر نمی داشت ، پشت اپن ایستاد و کف دستانش را به روی سطح سرد آن گذاشت . دوباره صدای اشکان در سرش اکو شد : _ همین یاروی بخت برگشته ای که می گی ، الآن خارجه ! ... با حسام نسبت نزدیک داره ! ... ما از الآن خودمونو درگیر کار کردیم تا هر موقع همین آقا پاشو گذاشت ایران و کلکشو کندیم ، کسی بهمون شک نکنه ! ... حالا ملتفت شدی مادمازل خانم ؟! با یادآوری این حرف ها ، ناگهان چراغی در سرش روشن شد . با نگاهی مات برده ، ناخودآگاه زیر لب نالید : _ کم کم قضیه داره جالب می شه ! اشکان : _ ها ؟! ... چیزی گفتی ؟! ریحانه با صدای اشکان از هپروت بیرون آمد . در حالیکه سعی می کرد به خود مسلط باشد ، صاف ایستاد و پس از کمی من من کردن ، با لبخندی مصنوعی زیر لب جواب داد : _ خب ، آره ! ... می گم ... منم می تونم باهات بیام تولد ؟! اشکان با کنترل در دستش ، تلویزیون را خاموش کرد . از جا برخاست و کاملا به طرف ریحانه برگشت . پشت لباسش را که به خاطر نشستن بالا رفته بود ، با دستانش به پایین کشید . در حالیکه با گام هایی بلند به طرف سرویس بهداشتی می رفت ، با صدایی بم و جدی تنها گفت : _ نه ! ریحانه همچنان در سکوت ، نگاهش به دنبال او بود تا جایی که از جلوی دیدش محو شد . آرام و با قدم هایی کوتاه از آشپزخانه بیرون آمد . کنار مبلی که تا لحظاتی قبل اشکان بر روی آن جای گرفته بود ، ایستاد . نگاهش نرم نرمک به روی کت اشکان سوق داده شد . لب هایش را با زبانش نمدار کرد و به همراه ، آب گلویش را به پایین قورت داد .
  10. #پارت_شصت و یکم در آخروقتی از او توجهی ندید ، آهی عمیق از سینه بیرون فرستاد و به دنبال آن ، بی حرف زیپ کیفش را باز کرد . دستش را درون کیفش کرد و لحظاتی بعد ، کارتی را از آن بیرون آورد . در حالیکه همچنان سکوت بین آنها حکمفرما بود ، هستی کارت را جلوی اشکان گرفت . اشکان یک تای ابرویش را بالا انداخت و بی میل کارت را از دست هستی گرفت . همانطور که خیره به کارت در دستش بود ، با صدای نجوا مانند هستی ، توجه اش جلب شد : _ اومده بودم که بهتون این کارت رو بدم ! ... آخه فردا شب تولدمه ، دوست داشتم شما هم بیاین ! سپس سرش را بالا آورد و منتظر به اشکان چشم دوخت . وقتی نگاه بی حوصله او را به روی کارت دید ، ناگهان با یادآوری موضوعی با شوق خاصی که پیدا کرده بود ، دهان باز کرد و اضافه کرد : _ راستی ، فردا شب یه مهمون ویژه هم توی تولدم هست ! ... دایی از انگلیس برگشته ؛ با اومدنش حسابی غافلگیرمون کرد ! اشکان که با لب و لوچه کج شده به حرف های هستی گوش می سپرد ، ناگهان با شنیدن حرف آخر هستی سریع از خود عکس العمل نشان داد . با نگاهی نامحسوس به پشت سرش ، آرام از در فاصله گرفت و آن را نیمه باز گذاشت . خودش را به سمت هستی متمایل کرد و پچ پچ گانه خطاب به هستی گفت : _ تو الآن چی گفتی ؟ ... آقای شاهی اومده ایران ؟! هستی متعجب از حرکت ناگهانی اشکان ، به عقب خم شد و زیر لب پرسید : _ چرا یهو اینقدر آروم حرف زدی ؟! اشکان انگشتش را به روی بینی اش گذاشت و با حفظ تن صدایش گفت : _ لطفا آروم حرف بزن ! ... تو فقط بگو مطمئنی داییت از آمریکا برگشته ؟! هستی دست به سینه اخم هایش را در هم کشید و در جواب به اشکان گفت : _ وا ! ... امروز صبح گفت که می خواد بره سر خاک زن دایی و دخترهاش ! اشکان که انگار با شنیدن این حرف دنیا دور سرش در چرخش بود ، چشمانش را به روی هم گذاشت و به دیوار کنار آسانسور تکیه داد . هستی نگران و گیج شده روبروی اشکان ایستاد و خطاب به او تند و تند گفت : _ ای وای ! ... چی شد یهو ؟! ... حالتون خوبه ؟ اشکان صورتش را با دستانش پوشاند . در همان حال با خود نالید : _ وای خدا ! سپس تکیه اش را از دیوار گرفت . هستی کنار ایستاد و در حالیکه دست مشت شده اش را به روی سینه اش فشار می داد ، نگاهش به دنبال او در حرکت بود . اشکان در را باز کرد . تا پا به درون خانه گذاشت ، قبل از بستن در ، تنها به نشانه خداحافظی سرش را برای هستی تکان داد . هستی نیز ناخودآگاه در جواب به خداحافظی با لبخندی محو ، دستش را بالا آورد و آرام تکان داد . صدای بسته شدن در ، فضای ساکت و آرام محوطه ساختمان را برهم زد . هستی درحالیکه پشت به در ایستاده بود ، نفسش را پوف مانند به بیرون فرستاد . با دو گام بلند روبروی آسانسور ایستاد و بلافاصله دکمه کنار آن را فشرد . کمی منتظر ماند اما وقتی نشانه ای از بالا آمدن آسانسور ندید ، با حس کلافگی که داشت ، انگشتش را پشت سرهم به روی دکمه فشرد . ناگهان با بالا آوردن سرش ، نوشته کذایی چند دقیقه قبل به چشمش خورد " آسانسور تا مدتی خراب است " . با نفس های کشدار و دستان مشت شده ، هرچه حرص داشت را در پاهایش جمع کرد و ناگهان با تمام توان به در آسانسور لگد زد . هستی : _ تو روحت ! در حالیکه از درد ، چشمانش را به روی هم می فشرد و لبش را گاز می گرفت ، پایی را که به در آسانسور کوبیده بود ، در دست گرفته بود و لی لی کنان بالا و پایین می پرید . در آخر همانطور که می لنگید و به در آسانسور فحش و ناسزا می داد ، ناچار از پله ها پایین رفت .
  11. تو رو خدا یکم آرومتر پارت بزار 😣

    تا میام یه نظارتی روی رمانت کنم میبینم ۵۰ تا اضافه شده 😳🤐😂

    1. delii

      delii

      باشه حتما😂😂😂متاسفم😊

       

  12. #پارت_شصتم آنگاه برای بار سوم ، با حفظ اخم روی پیشانی ، به در اشاره کرد تا اشکان آن را باز کند . ریحانه همانطور که انگشتش را به روی ماشه گذاشته بود ، اسلحه را با دو دست به سینه اش چسباند و گوش هایش را تیز کرد تا شاهد مکالمه اشکان با شخص پشت در باشد . اشکان وقتی ریحانه را آماده باش دید ، نفسش را پوف مانند به بیرون فرستاد . ناچار دستش را دراز کرد و با حفظ خونسردی همیشگی اش ، پس از نگاهی کوتاه به پشت سر خود ، دستگیره در را به چنگ گرفت و به ارامی در را باز کرد . با باز شدن در ، چهره ناراحت و غمگین هستی نمایان شد . اشکان که با دیدن هستی حسابی جا خورده بود ، ناخودآگاه یک تای ابرویش بالا رفت و زیر لب من من کنان نالید : _ ش ... شما ؟! هستی در حالیکه بند کیفش را در میان انگشتانش می فشرد ، به سختی آب گلویش را پایین فرستاد . در جواب به اشکان تنها با دهانی نیمه باز و چهره ای مات برده ایستاده بود و این پا و آن پا می کرد . اشکان وقتی او را آنگونه دید ، چشمانش را ریز کرد و در حالیکه پرسشگر به او چشم دوخته بود گفت : _ کاری داشتی هستی خانم ؟! هستی که همچنان بی حرف به اشکان زل زده بود ، با فشردن پلکانش به هم دیگر ، به خود مسلط شد و راست ایستاد . دستانش را در زیر بغلش مشت کرد و با نگاهی که در آن خشم و دلخوری مشهود بود ، بالاخره دهان باز کرد و گفت : _ انگاری خیلی داره بهتون خوش می گذره ! ناخودآگاه یک تای ابروی اشکان بالا رفت و زیر لب نالید : _ جان ؟! هستی در حالیکه نفس هایش داشت لحظه به لحظه کشدارتر می شد ، نیشخندی عصبی زد و خیره در چشمان پرسشگر اشکان زمزمه وار گفت : _ از کی تا حالا با خانما گپ می زنی ؟! ... تو که از اینجور آدما نبودی و از اینکارا خوشت نمیومد ! اشکان همچنان گیج از حرف های هستی ، تنها در سکوت او را نگاه می کرد که ناغافل با صدای هستی که انگار از ته چاه در می آمد ، گیج تر از قبل شد : _ این دختره کی بود ؟! اشکان برای بار چندم از حرف هستی جا خورد . در ذهنش مدام این سوال می گذشت که منظور هستی چه کسی است ! اشکان : _ دختره ؟! هستی فک منقبض شده اش را تکان داد و از لای دندان های چفت شده اش غرید : _ آره ! ... همین که الآن توی خونه ی رفیقته ؛ که البته شک دارم خونه رفیقت باشه ! ... شایدم منظورت از رفیق همون دوست دختر باشه ! اشکان که با شنیدن حرف های هستی چشمانش به روی کار آمده بود ، کمی در جای خود جابه جا شد . خیره در چشمان خشمگین هستی ، آب گلویش را پر صدا به پایین قورت داد و پس از مکثی طولانی به حرف آمد : _ معلوم هست چی دارید می گید هستی خانم ؟! ... این صدای زن دوستم بود ! هستی با شنیدن حرف اشکان ، ناگهان رنگ از رویش پرید . با دهانی تقریبا باز ، بدون پلک زدن به صورت اشکان که حالا برافروخته به نظر می رسید خیره ماند . شرمنده ، آرام نگاهش را از اشکان گرفت و به نقطه ای نامعلوم دوخت . اشکان کمی او را برانداز کرد . در آخر با پوزخندی کنج لب ، به عقب قدم برداشت و خطاب به هستی گفت : _ کارتون همین بود ؟! ... اگر بازپرسیتون تموم شده من برم ! اشکان با اتمام حرفش ، بی توجه به حال هستی همانطور که دستگیره در ، در میان انگشتانش فشرده می شد ، به ارامی در را به حرکت در آورد . ناگهان با صدای ضعیف هستی ، فشاری به در وارد شد و از بستن آن جلوگیری کرد . اشکان پوفی کرد و بدون آنکه نگاهی هرچند کوچک به هستی بیندازد ، پشت در ایستاد . هستی در حالیکه هنوز شرمندگی از چشمانش می بارید ، کمی به چهره خونسرد اشکان چشم دوخت .
  13. می گفتم : . . . . . . . . . خاک تو طرت 😐✋ دیگه بهتر از من ؟ منتظر چی هستی دقیقا ؟ بی لیاقت ! برو اصلا با همونایی که نگاتم نمی کنن ! عبضی به درد نخور 😝👊 نه ولم کنیییین ... من باید اینو بکشمشششش 😠😡😂
  14. اتفاقا دوست دارم یه بارم که شده حسشو درک کنم 😌 مادر شدن خیلی باحاله
  15. سلام سلام....

    زهرا جون اشک من و در آوردین.😭😭

    چرا این قدر پر از احساس ؟؟؟

    ابراز علاقه گیسو به ایوان و دوست دارم ایوان آخر از همه عالی بود پر از حس نهفته 😍😘

    شعری به اون کوتاهی خیلی به دلم نشست با اجازتون کپی اش می کنم...

    دیگه چی بگم از زیبایی این پارت ، هیچی ندارم جز بگم عالیییییییییییییییی بود😘😍😍😘

    من فکر می کردم سهیل برادر گیسوی اما بدش که فهمیدم پسرعمه شه ، یه دردسری بین رابطه گیسو و ایوان این به وجود میاره.

    به هر صورت یادتون باشه من رو ایوان بد غیرتی دارمم هاااا ، یه بلا ملا سرش نیاد 😁😅

    موفق و سلامت باشین 😍😍😍😍😘😘😘😘

     

    1. O_o✌

      O_o✌

      اوه اوه پس خوش به حال ایوان که هواداری مثل تو داره !

      ممنون همراه همیشگی من 😚@M.Hamed

×
×
  • جدید...