رفتن به مطلب

Dukhtar_paeez

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    95
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

189 Excellent😃😃😃😃

درباره Dukhtar_paeez

  • درجه
    💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 22 آبان 1379

آخرین بازدید کنندگان نمایه

157 بازدید کننده نمایه
  1. Dukhtar_paeez

    مرسی عزیزم حتما ویرایش میکنم
  2. Dukhtar_paeez

    آهو با نارضایتی میان فرناز و آرزو نشسته بود و هر از گاهی غری به جان آن دو بیچاره میزد،با نزدیک شدن نیاز خانم همگی از جایشان بلند شدند و مشغول به سلام و احوال پرسی با او شدند. هدیه_نیاز جون پس این گل پسرت کجاست ما بهش خوش آمد بگیم نمیبینمش؟ نیاز_پیش دوستاشه میگم واسه دست بوسی خدمت برسه عزیزم،فرناز جون مادر، آرشام تو اتاقشه برو ببین چیکارت داره. فرناز چشمی گفت و از کنار مادرش برخاست. کمی بعد قامت آرش نمایان شد که به سمتشان می آمد همگی با او دست دادند و خوش آمد گفتند. آهو_رسیدن بخیر هرچند قبلا زیارتتون کرده بودم. آرش_به هر حال تشکر آهو خانم. سپس رویش را به طرف آهیل و فربد برگرداند و گفت_پیشنهاد میکنم بیاین اونور،جوونا اونجان. ***** آهو خنده اش را قورت داد و گفت_چیکارت کرده تو اتاق اینجوری لپ گلی شدی؟ فرناز چشم غره ای رفت و گفت_عه یواش ابروم رفت،یکارایی کرده دیگه. در همین هنگام بود که آرشام به جمعشان پیوست و به فرناز درخواست رقص داد. فرناز با لبخند درخواست آرشام را پذیرفت و به جمع رقصنده ها پیوست. آهو همچنان پوف کلافه میکشید و عصبی بود از اینکه به این مهمانی اعصاب خورد کن آمده است،اصلا درک نمیکند،این پسر که انگار از دماغ فیل افتاده است چیست که باید به خاطر بازگشتش به وطن چنین مهمانی بزرگی برگزار کنند. آرزو سر به گوشش نزدیک کرد و گفت-چیه همش شبیه آدمایی که کک افتاده به تنبونشون وول میخوری؟ آهو-وای آرزو دارم فک میکنم چرا بالاخره قبول کردم باهاتون بیام،برا من که اینجا خیلی کسل کنندس. آرزو تک خنده ای زد-عزیز دلم چرا کسل کننده؟این همه پسر خوشگل موشگل اینجاس خب یه کدومو تور کن دیگه. آهو چشمی در کاسه چرخاند و گفت_یه چی بگم؟ آرزو_بگو. آهو_من صد سال سیاه این پسر خوشگلایی که بخواد تو جشن این پسره ی مزخرف پیدا بشه رو نمیخوام،خب اینام دوستای همین پسرن مشخصه که اخلاقشونم مث همونه،تو که میدونه من از آدمای بی مسعولیت و پررو بدم میاد. آرزو خنده ای سر داد وگفت-اوه اوه چه توپتم پره،باشه بابا من که دیگه شوهر کردم تمام شد رفت،یه فکری به حال خودت کن که کم کم مامان باید ترشیت بندازه. فرناز با لبخند درخواست آرشام را پذیرفت و به جمع رقصنده ها پیوست. آهو همچنان پوف کلافه میکشید و عصبی بود از اینکه به این مهمانی اعصاب خورد کن آمده است،اصلا درک نمیکند،این پسر که انگار از دماغ فیل افتاده است چیست که باید به خاطر بازگشتش به وطن چنین مهمانی بزرگی برگزار کنند. آرزو سر به گوشش نزدیک کرد و گفت-چیه همش شبیه آدمایی که کک افتاده به تنبونشون وول میخوری؟ آهو-وای آرزو دارم فک میکنم چرا بالاخره قبول کردم باهاتون بیام،برا من که اینجا خیلی کسل کنندس. آرزو تک خنده ای زد-عزیز دلم چرا کسل کننده؟این همه پسر خوشگل موشگل اینجاس خب یه کدومو تور کن دیگه. آهو چشمی در کاسه چرخاند و گفت_یه چی بگم؟ آرزو_بگو. آهو_من صد سال سیاه این پسر خوشگلایی که بخواد تو جشن این پسره ی مزخرف پیدا بشه رو نمیخوام،خب اینام دوستای همین پسرن مشخصه که اخلاقشونم مث همونه،تو که میدونه من از آدمای بی مسعولیت و پررو بدم میاد. آرزو خنده ای سر داد وگفت-اوه اوه چه توپتم پره،باشه بابا من که دیگه شوهر کردم تمام شد رفت،یه فکری به حال خودت کن که کم کم مامان باید ترشیت بندازه.
  3. Dukhtar_paeez

    سلام عزیزم نقد حاضر نشد؟آخه بچه ها پارت میخوان ازم.
  4. Dukhtar_paeez

    ای جانم چرا باورم نشه این از مهربونیته عزیزم.
  5. Dukhtar_paeez

    فداتم😘
  6. Dukhtar_paeez

    چشم ممنونم
  7. سلام عزیزم رمانتو خیلییییی دوس دارم بیشترم قلمتو یعنی یه جوریه که وقتی شروع میکنی به خوندن دیگه نمیتونی کنار بکشی قلمت خیلی روونه. موفق باشی عزیزم😘
  8. Dukhtar_paeez

    ممنونم
  9. نام رمان:نازِ باران نام نویسنده:dukhtar_paeez لینک رمان:
  10. Dukhtar_paeez

    سلام عزیزم خسته نباشی رمانت قشنگه فقط علائم نگارشی رو رعایت نمیکنی مثلا اخر هر دیالوگ حتما نقطه یا علامت خاص خودشو بزار. امیدوارم بزودی رمانت طرفدارای زیادی پیدا کنه😘😘
  11. Dukhtar_paeez

    ندارم داداش
  12. Dukhtar_paeez

    ندارم هندزفیری گره خورده(حتما گره خورده باشه هاا😂)
×