رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Dukhtar_paeez

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    101
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

202 Excellent😃😃😃😃

درباره Dukhtar_paeez

  • درجه
    💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 22 آبان 1379

آخرین بازدید کنندگان نمایه

217 بازدید کننده نمایه
  1. مرسی عزیزم واقعا ممنونم اینا رو گفتی آخه این روزا به خاطر امتحانا و فشاری که روم هست وقت نمیکنم یه دور دیگه چک کنم. چشم حتما درستشون میکنم😘
  2. **** با خستگی زیاد موهای خیسش را با سشوار خشک کرد و خود را روی تخت پرت کرد،اصلا فکرش را هم نمیکرد این مهمانی باعث شود تا این اندازه انرژی اش گرفته شود، با اینکه از اول تا آخرش با وجود اصرار های زیاد اطرافیان مانند پیرزن های هشتاد ساله یک جا نشسته بود و تکان هم نمیخورد. البته بدش هم نمی آمد قری به کمر باریکش دهد ولی وقتی به صاحب مهمانی فکر میکرد کاملا منصرف میشد. خودش هم باورش نمیشد بخواهد اینقدر از او کینه به دل بگیرد. باور داشت کارش اشتباه بوده است و مقداری هم بی مسعولیتی کرده، ولی واکنش خودش هم در برابر این بی مسعولیتی به نظر زیاد می آمد هر چند که تقریبا میدانست ریشه اش از کجا آب میخورد. با همه ی نوجوان بودنش برایش سخت بود پسر خوشتیپی که احساس میکرد حس های کوچکی به او دارد پس از مرگ پدرش به یکباره به فرانسه برود و تا پنج سال هم باز نگردد، هرچند که حالا دیگر از همان حس های کوچک هم خبری نبود، ولی کینه ای که از او به دل گرفته بود انگار با گذشت پنج سال هنوز هم سر سختانه خود را تا حدودی حفظ کرده بود. **** صبح با تابیدن نور خورشید به چشمانش از خواب بیدار شد و خدا را شکر کرد که روز تعطیل بود و او لازم نبود به باشگاه برود،البته اگر یک مربی خوب پیدا میکرد کارهایش هم سبک تر میشد و میتوانست گاهی وقتها استراحت کند. از جایش برخواست و پس از شستن دست و صورتش به آشپزخانه رفت. هدیه مثل همیشه لبخند بر لب در آشپز خانه مشغول بود.آهو دستی دور گردن مادرش حلقه کرد و گونه او را سفت بوسید. آهو:-مامان خانم من قهره؟ هدیه پشت چشمی نازک کرد و گفت:-آدم با پاره تنش قهر نمیکنه ولی دلخورم ازت. آهو:-عه مامان جانم من که دیشب بالاخره اومدم. هدیه:-آره ولی کلی خون به جیگرم کردی. آهو اینبار گونه هدیه را سفت تر بوسید و گفت:-مامانی جونم ببخشید دیگه. هدیه لبخندی به صورتش پاشید،جواب بوسه آهو را داد و این یعنی دیگر دلخور نبود. آهو با شادمانی پشت میز نشست و گفت:-پس بابا و آهیل کوشن؟ هدیه در حالی که تر و فرز فنجان آهو را از چایی پر میکرد گفت:-بابات و فرستادم یه مقدار خرید کنه آهیلم صبح زود با دوستاش رفت کوه. آهو چشم گرد کرد:-وای ماشالله به جون داداشم این چجوری خسته نبود؟من کلی خسته شدم. هدیه:-والا من توش موندم چجوری خسته شدی دیشب که همش نشسته بودی. ****
  3. Dukhtar_paeez

    #رمان_هفته_هفتم

    خوندم و نقد کردم
  4. مرسی عزیزم حتما ویرایش میکنم
  5. آهو با نارضایتی میان فرناز و آرزو نشسته بود و هر از گاهی غری به جان آن دو بیچاره میزد،با نزدیک شدن نیاز خانم همگی از جایشان بلند شدند و مشغول به سلام و احوال پرسی با او شدند. هدیه:_نیاز جون پس این گل پسرت کجاست ما بهش خوش آمد بگیم،نمیبینمش؟ نیاز:_پیش دوستاشه میگم واسه دست بوسی خدمت برسه عزیزم،فرناز جون مادر، آرشام تو اتاقشه برو ببین چیکارت داره. فرناز چشمی گفت و از کنار مادرش برخاست. کمی بعد قامت آرش نمایان شد که به سمتشان می آمد همگی،با او دست دادند و خوش آمد گفتند. آهو:_رسیدن بخیر هرچند قبلا زیارتتون کرده بودم. آرش:_به هر حال تشکر آهو خانم. سپس رویش را به طرف آهیل و فربد برگرداند و گفت:_پیشنهاد میکنم بیاین اونور،جوونا اونجان. ***** آهو خنده اش را قورت داد و گفت:_چیکارت کرده تو اتاق اینجوری لپ گلی شدی؟ فرناز چشم غره ای رفت و گفت:_عه یواش ابروم رفت،یکارایی کرده دیگه. در همین هنگام بود که آرشام به جمعشان پیوست و به فرناز درخواست رقص داد. فرناز با لبخند درخواست آرشام را پذیرفت و به جمع رقصنده ها پیوست. آهو همچنان پوف کلافه میکشید و عصبی بود از اینکه به این مهمانی اعصاب خورد کن آمده است،اصلا درک نمیکند،این پسر که انگار از دماغ فیل افتاده است چیست که باید به خاطر بازگشتش به وطن چنین مهمانی بزرگی برگزار کنند؟! آرزو سر به گوشش نزدیک کرد و گفت:-چیه همش شبیه آدمایی که کک افتاده به تنبونشون وول میخوری؟ آهو:-وای آرزو دارم فک میکنم چرا بالاخره قبول کردم باهاتون بیام،برا من که اینجا خیلی کسل کنندس. آرزو تک خنده ای زد:-عزیز دلم چرا کسل کننده؟این همه پسر خوشگل موشگل اینجاس خب یه کدومو تور کن دیگه. آهو چشمی در کاسه چرخاند و گفت:_یه چی بگم؟ آرزو:_بگو. آهو_من صد سال سیاه این پسر خوشگلایی که بخواد تو جشن این پسره ی مزخرف پیدا بشه رو نمیخوام،خب اینام دوستای همین پسرن مشخصه که اخلاقشونم مث همونه،تو که میدونی من از آدمای بی مسعولیت و پررو بدم میاد. آرزو خنده ای سر داد وگفت:-اوه اوه چه توپتم پره،باشه بابا من که دیگه شوهر کردم تمام شد رفت،یه فکری به حال خودت کن که کم کم مامان باید ترشیت بندازه.
  6. سلام عزیزم نقد حاضر نشد؟آخه بچه ها پارت میخوان ازم.
  7. ای جانم چرا باورم نشه این از مهربونیته عزیزم.
  8. سلام عزیزم رمانتو خیلییییی دوس دارم بیشترم قلمتو یعنی یه جوریه که وقتی شروع میکنی به خوندن دیگه نمیتونی کنار بکشی قلمت خیلی روونه. موفق باشی عزیزم😘
×
×
  • جدید...