رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

roya_k

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    483
  • تاریخ عضویت

  • روز های برد

    2

آخرین بار برد roya_k در 1 آبان 1397

roya_k یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

919 Excellent😃😃😃😃

درباره roya_k

  • Other groups کاربر عادی
  • درجه
    ❤❤❤
  • تاریخ تولد 13 دی 1381

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,974 بازدید کننده نمایه
  1. تولدت مبارک

  2. تولدت مبارک

  3. تولدت مبارک نازنینم. 

    ان شاء الله 120 ساله بشی نازنینم 💕

    اخر عاقبت بخیری و موفقیت از خدا برات خواهانم. 

    ❤️ 

  4. تولدت مبارک رویاخانومی

  5. تولدت مبارک رویا جونی🌹🎊 دلم برات تنگ شده 

    1. Aty.s

      Aty.s

      تولدت مبارک عزیزم

  6. اگه می ریم

    نرو!

    اگه می گیم چرا میخوای بری 

    سر فوضولی نیس!

    رفیقم گلمی

    تاج سرمی 

    بری دلم میشکنه همین♥️?

  7. اینجا محل امنی نیست یه نفهمی اطلاعات منو از انجمن برداشته ومزاحم شده لذا دیگه فعالیت نخواهم داشت تو این کشور از فرهنگ وشعور خبری نیست //بلانسبت انسانهای واقعی بای

    1. Shaparak.s
    2. مديريت كل

      مديريت كل

       

      اجازه بديد ما برسى مى كنيم عزيزم 

  8. چرا می خوای بری چرا?

    1. roya_k

      roya_k

      اونش به خودم مربوطه دیگه هم سوال نکنید

  9. مدیر محترم انجمن من میخوام دیگه تواین گروه وانجمن فعالیتی نداشته باشم لذا مرا حذف نمایید تشکر

    1. مهمان

      مهمان

      کجا میری رویا؟؟؟؟؟

  10. نیستی رویا♥️?

    دلم برات تنگیده خواعر شووورممم?♥️♥️♥️

  11. سلام واقعا؟؟لطفه شما رو میرسونه ممنونم
  12. roya_k

    نگاهی دیگر/roya_k

    نگاهی دیگر / پارت هفدهم غرق در افکارم بودم و از ترس چشمم به کف اتاق خشک شده بود که در اتاق با صدای قیژ مانندی باز شد. رادوین پنکه و بالشت به دست بالای سرم ظاهر شداومد داخل و در رو با پاهاش بست.با چشمای گرد شده از ترس و تعجب بهش نگاه کردم که گفت —چیه بابا نمیخورمت که مگه نگفتی میترسی ؟خب منم اینجا میمونم دیگه. خودمو بیشتر به دیوار نزدیک کردم و گفتم: لازم نکرده ،کی گفته میترسم؟مگه من ازت خواستم بیای؟! سینه شو ستبر کرد و گفت:همچین بدم نیستا،یه پسر خوشتیپ،پولدار،کنارت میشینه اینجوری نه حوصله ی تو سر میره نه من! مثله همیشه خودمو به در بیخیالی زدم و شونه ای بالا انداختم.والله این که ازش بخاری در نمیاد عینهو کبریت بی خطره! آروم آروم نزدیک پنکه شدم و گفتم: خیلی مغروریا میدونستی؟ بالشتو گذاشت زیر سرش و گفت: اگه از نظر قیافم میگی و حرفای چند دقیقه پیشم،که باید بگم عینه حقیقته برگشتم طرفشو گفتم: خب حالا آقای خوشتیپ چه خودتم تحویل میگیری مثلا من دستت امانتم تو این چند روز نمیمردی واسه منم پنکه بیاری چشماشو بست و یکم از این دنده به اون دنده شدو گفت: یه پنکه بیشتر نبود که تصمیم گرفتم بزارمش تو اتاق خودم.... دهنمو بردم نزدیک پنکه و گفتم: دیدی گفتم نه تنها مغروری بلکه خودخواه و بی مسئولیتم هستی... سرشو با شتاب از روی بالشت بلند کرد که یه آن خودمو خیس کردم بر خلاف تصورم که الان میاد و دهنمو سرویس میکنه با یه حرکت سریع بلیزشو از تنش در آورد. چشمام تا آخرین حد ممکن گشاد شد و رومو کردم طرف پنکه و خودمو به بی خیالی زدم...نمیگه دختر جوون و زیره هیجده نشسته تو این اتاق، کارایه مثبته نود و دو سال میکنه ..اه میگم دیگه کلا آدم بی ملاحظه ایه چند دقیقه ای خودمو درگیر پنکه کردم،عجیبه ها اینجا برقم داره!یه لحظه تعجب کردم ...دیگه داشت حوصلم سر میرفت کاش حداقل گوشیم بود .. زیر چشمی به رادوین نگاه کردم،غرق خواب بود...با نگاه کردن به اون خمیازه ی خودمم در اومد...انگار راستی راستی شب شده .بالشت کثیف خودمو برداشتم و روش چادرکشیدم....با فکر به اینکه یعنی ممکنه رادوین گوشی همراهش باشه؟؟به خواب رفتم *** صبح با صدای بلندی از خواب پریدم،صدای رادوین بود که داشت دعوا میکرد...چشمامو با پشت دست مالیدم و جلو رفتم...رادوین با یه مرد بگو مگو میکرد و بقیه هم دورشون جمع شده بودن.با گیجی جلو رفتم و پرسیدم —اینجا چه خبره؟سوالم تو سر و صداها گم شد که عصبی و بلند تر داد زدم —پرسیدم اینجا چه خبره؟؟ صدام به قدری بلند بود که همه ساکت شدن..خودمم تعجب کردم یعنی من واقعا پتانسیلشو داشتم که اینطوری داد بزنم؟؟ رادوین به طرفم برگشت و گفت:شما برو تو ،برو تو ببینم..و هلم داد داخل و درو از پشت بست پشت در اتاق خشکم زد اون جلوی اونهمه ادم ضایعم کرده بود...حق اینکارو نداشت...با خشم دستمو مشت کردم اما نمیدونم چرا گریم گرفت و افتادم رو زمین...از خودم بدم اومد که در مقابل رادوین انقدر ضعیف جلوه میکردم...من بابام باهام اینطوری حرف نزده بود چه برسه به این تازه از راه رسیده ی هیچ کاره.. در با شدت باز شد که خودمو سریع جمع کردم .رادوین با سری کج شده نگاهم کرد ...فهمید گریه کردم اما خودمو نباختم و گفتم " حالا میگی چی شده یا نه؟"
  13. roya_k

    نگاهی دیگر/roya_k

    نگاهی دیگر / پارت شانزدهم سرنوشت منو به کجاها که نکشوند.جلوتر رفتم ،یه کامیون نارنجی رنگ،نیسان آبی ویه پیکان درب و داغون کناری پارک شده بودن چند خونه کاهگلی با فاصله از اینجا هم به چشم میخورد. به سرم زد که فرار کنم،اما از قدیم میگن مار گزیده از ریسمون سیاه و سفیدم میترسه.آره من میترسیدم ،از دوباره فرار کردن،کی میدونست شاید دوباره افتادم و ایندفعه دیگه کاملا به دیار باقی شتافتم. آهی کشیدم ناچارا عقب گرد کردم.به بخت بدم لعنت فرستادم یعنی چی که من باید از یه گولاخ فرمانبرداری کنم،داداشمم که معلوم نیست کجا گذاشته رفته اونوقت من بیچاره اینجا گیر یه همچین آدم نفهمی افتادم. وقتی به اتاقم رسیدم که دیدم رادوین تند و آتشین به درگاه تکیه کرده. رادوین—علیک سلام! —سلامُ علیکم به رحمت الله و برکــــــــــــــــــاته رادوین دستی به پیشونیش کشید —کجا بودی؟ لحنم رو کوچه بازاری کردم تا کی باید امرو نهی های اینو میشنیدم —خیک آق شجاع بودم،ربطی داره؟ رفتم داخل که صدای در اومد رادوین درو پشت سرش بست.قلبم محکم تو سینم کوبید یا الله میخواد چیکار کنه؟تا به خودم بجنبم و برگردم گردنمو محکم تو دستاش گرفتو چسبوندم به دیوار.هر چقدر دست و پا زدم و تقلا کردم ولم نکرد و از بین دندونای بهم چسبیدش صداش به گوشم رسید... رادوین—خوب گوش کن ببین چی میگم،یه بار دیگه ببینم بی احترامی کردی،حرف مفت زدی یا هر چیز دیگه ای ...میسپارمت دست همون آدمایی که دیدی...تو این خرابه گدا گشنه زیاده فهمیدی؟؟خودتم خوب میدونی که حرفامو عملی میکنم... دستامو روی دستای چفت شدش گذاشتم،که فورا دستاشو عقب کشید... روی زمین زانو زدم و تند تند هوای اتاقو به ریه هام فرستادم خدایا خودت منو از دست این آدم نجات بده... قبل از اینکه از اتاق بزنه بیرونو درو قفل کنه بلند گفتم —نـــــــــه نبند جونه بچت نبند با چشمای گرد شده به منی که چهار دست و پا تا دم در رفتم نگاهم کرد —چی نکنه دوباره میخوای بری و واسه خودت جولون بدی؟! از جام بلند شدم دیگه این همه بی احترامی از حد توانم خارج بود . —ببین آقا پسر دیگه زیادی داری گنده تر از دهنت حرف میزنی یه بار بهت هیچی نگفتم،من قاطی کنم بزرگ و کوچیک و پرستار و پلیس حالیم نمیشه یه وقت دیدی... رادوین با پوزخند گفت —چی دیدم؟ کم نیاوردم —هرچی دیدی از چشم خودت دیدی... بی توجه به حرفام و خواهشی که تو صدام موج میزد هلم داد تو و درو از روم بست...خیلی آدم بی عاطفه ایه نمیگه من میترسم؟ رفتم و گوشه ای از اتاق کز کردم و سرمو روی دو زانوم گذاشتم..پاهام که با موزاییک چرک و خاک گرفته کف زمین برخورد کرد کمی مورمورم شد و از ترس ماری هم که تو اتاق دیدم بیشتر تو خودم فرو رفتم...تازه فهمیدم چرا درو قفل میکنه ،مثله اینکه اینا وضعشون حسابی خرابه...والله خودمم با چشمای خودم دیدم... خدایا خودت رحم کن اینجا دیگه چجور خرابه ایه...دیگه کم کم دارم کپک میزنم تو این سلول گرم....
  14. roya_k

    رمان این به اون در

    این به اون در / پارت 2 دیبا هم ساندویچشو کنار گذاشت.انگار خیلی مشتاق بود با من همکلام بشه! گفت: - اخه برایه چی؟ و بعد پوفی کشید . من همچنان سکوت کرده بودم . از جاش بلند شد و مانتویه بلند و خاکستریشو تکوند و کفشایه ورنیشو با یه ژسته خاصی زمین گذاشت و روبه رویه من ایستاد. دستشو جلو اورد. - میتونی به من اعتماد کنی. اروم چشمامو به طرفه چشماش سوق دادم.منظورش از اعتماد چی بود؟ انگار که حرفمو از تو چشمام خونده باشه گفت: - تا چند ساعته دیگه گشت راه میافته تو خیابونا و پارکا ..تو که نمیخوای دو دستی تحویله خانوادت بدنت؟ البته نمیخوام اغفالت کنم یا چیزه دیگه...ولی معلومه خودتم ناچارا از خونه زدی بیرون.یا هم اینکه.. نفسی گرفت و ادامه داد - گیره چهار تا لات و لوت میافتی اون موقع ست که افسوس میخوری... بهتر بود چیزی بگم با اینکه بیراهم نمیگفت! - خب ... نمیدونم و بعد اهی کشیدم و تند و یک نفس گفتم: - تنها زندگی میکنی؟ناراحت نشیا اما من مطمین نیستم بتونم بهت اعتماد کنم دیبا خانم. - من با دو تا از دوستام زندگی میکنم،زهرا و محدثه. - یعنی همتون مجردین؟ کیفشو از رو نیمکت برداشت و در حالی که داشت اماده میشد گفت: - هعی... هر کدوممون دنیایی داریم . واسه همینه که وقتی دیدمت فهمیدم تو ام مثله مایی...حالا بیا بریم معرفی میکنم همه رو...به شرطی که...تو ام دلیله فرارتو بگی. دوست نداشتم انقدر فرار فرار کنه. نمیشد به روم نیاره؟ ناچارا کولمو برداشتم و از جام بلند شدم.با استرس پشته سره دیبا راه افتادم و از پشت به هیکله موزونش نگاه کردم.به اون مانتویه بلند و روسریش نمی اومد ادمه خلاف و بدی باشه. یه لحظه ایستادم.به اسمونه تاریک چشم دوختم.شب بود...شبه شب.یعنی الان کسی از خانواده م نگرانم نشده؟دنبالمم نمیگردن؟ صدایه دیبا بلند شد - زود باش دختر میخوام سره راه یه سر ساندویچیم برم. با شونه هایه افتاده دنباله کسی که تازه یک ساعتم از اشناییمون نگذشته بود راه افتادم.صدایه دزدگیره ماشینی بلند شد که برگشتم و با دویست و شیشه سفیده دیبا مواجه شدم.ابه دهنمو به زور قورت دادم و دره صندلی جلو رو باز کردم.قبل ازین که استارت بزنه زیر چشمی نگاهم کرد و گفت: - راستی دقت نکرده بودم،چشمایه طوسیه خوشرنگی داری. لبخند زدم و گفتم: - مرسی لطف دارین. ماشینو روشن کرد که صدایه اهنگه باران تو فضا پخش شد: واسه منی که ته خطم..مهم نیستش کنارت کی راه میره مهم نیست از نگاهه کی گرم میشی...مهم نیستش که دلم از چی میگیره واسه منی که دیگه ته خطم...هیچ احساسی برام معنی نداره درست... تازه داشتم میرفتم تو حس که اهنگ قطع شد. برگشتم و به صورته دیبا نگاه کردم . دیبا - فکر کردی من میزارم بری تو فازه غمگین واسه خودت ؟؟؟ از بیحالی حسه جواب بهشو نداشتم هنوز یخم اب نشده بود . دیبا دره ماشینو باز کرد و بیرون رفت. سرمو به شیشه ی ماشین تکیه دادم ،از پشته شیشه ی بخار گرفته بهش که داشت میرفت تو ساندویچ فروشی نگاه کردم. لبم به یه خنده ی یه وری کش اومد.فکر نمیکنه شاید من دزد باشم؟ خستگیه زیاد نزاشت به این چیزا فکر کنم و خوابم برد. نفهمیدم چقدر گذشت که با صدایه شخصی از خواب پریدم. - اهاای خانمه بیدار شو بینیم. از ترس خودمو چسبوندم به در و دستگیره رو گرفتم که صدایه خنده ی اشنایی بلند شد.صدایه خنده ی دیبا بود. دیبا - محی (محدثه) اذیتش نکن طفلکو از خواب پرید. نفسی کشیدمو در و باز کردمو پیاده شدم. به طرفه دختره چشم عسلی ای که خیلی شنگول میزد رفتم و دستمو برایه دست دادن جلو بردم. - ببخشید ، ندیدمتون ترسیدم یهویی دستمو فشرد و گفت - حالا این دفعه رو میبخشم دیگه تکرار نشه هااا. صدایه اعتراضه دیبا بلند شد - محدثه ! با روحیاتت اشنا نیست بهش بر میخوره یه وقت دختر که فهمیده بودم اسمش محدثه است سرشو با حالت بامزه ای پایین اورد و گفت - بله بله چشم سرگرد. خندیدم و تازه چشمم به حیاط که احتمالا پارکینگم بود افتاد. یه حیاطه کوچیک در حدی که ماشین توش جا بگیره با دو تا باغچه ی باریک کنارش و یه راه پله که احتمالا به خونه میخورد. محدثه - خب خانومی اگه انالیزت تموم شد تشریف ببریم بالا که بقیه منتظرن. با خودم گفتم:بقیه؟ نکنه پسر مسرم تو خونه باشه؟عجب غلطی کردم اومدما با پایه خودم افتادم تو دهنه شیر... ***
  15. اینم خعیلی باحاله فقط عروس نفرین میکنه مثلا بری پا میکروفن بگی باعرضه سلام و خسته نباشییید همه باهم: عروس چقد انتره دوماد ازون بدتره
×
×
  • اضافه کردن...