رفتن به مطلب

shadi_khazeni

ویراستار
  • تعداد ارسال ها

    956
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    10

آخرین بار برد shadi_khazeni در 21 آبان

shadi_khazeni یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

2,649 Excellent

درباره shadi_khazeni

  • درجه
    👑👑👑

کاربر عادی

  • کاربر
    نویسنده و ویراستار

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3,865 بازدید کننده نمایه
  1. shadi_khazeni

    پارت چهل و هشتم * مهرداد * با قدم های محکم راهروی بیمارستان رو طی کردم . خودمو به میز پذیرش رسوندم و به دختری که پرونده هارو توی قفسه ها می چید گفتم : هی خانوم... برگشت، با دیدن من صداش رو پر از ناز و ادا کرد و گفت : جانم؟ پسر ندیده ! پوزخندی زدم : اتاق دکتر زند؟ ابروهاش رو بالا انداخت : جان؟ دوباره تکرار کردم : اتاق دکتر زند؟ به خودش اومد : اهان . چیکارشون دارید؟ دستمو پشت گردنم کشیدم : خانوم محترم لازمه برای شما توضیح بدم؟ اخم هاش رو توی هم کرد : اقای محترم نمیشه هر کس و ناکسی از راه رسید بره پیش دکتر که! امرتون رو بفرمایید ؟ موقع خوبی بود تا عصبانیتمو سرش خالی کنم . دستمو روی میز کوبیدم و با صدای نسبتا بلندی گفتم : تا نزدم فکتو بیارم پایین بگو زند کجاست؟ خودشو عقب کشید ، اما کم نیاورد : اقای محترم اینجا بیمارستانه! . تلفن رو توی دستش گرفت و خواست به نگهبانی خبر بده که مقنعشو گرفتم و کشیدم. با داد گفتم : من اعصاب درست و حسابی ندارم . کاری نکن بدم پدرتو در بیارن! علی از دور با دو خودش رو به من رسوند : مهرداد داری چیکار میکنی؟ داداش ولش کن کتمو گرفت کشید . خودمو محکم کنار کشیدم : ولم کن بعد با چشمای به خون نشسته چشم توی چشم علی گفتم : علی!همین الان اینو میندازی بیرون وگرنه این بیمارستانو روی سرت خراب میکنم . حرفمو تایید کرد : باشه داداش تو اروم باش . بیا بریم توی اتاق . بعدم رو به دختره گفت : خانوم والایی همین الان یک راست میرید سمت حسابداری واسه تسویه . منو به سمت اتاقش راهنمایی کرد . وارد شدیم ، روی صندلی نشستم . علی گفت : خب چه خبرا ؟ مهرناز چطوره؟ نفس عمیقی کشیدم : هیچی، خوبه نگاهی به عکس نوار مغز امید بیمارم انداخت: مغزش خیلی زود فرمان میده . در حدی که قدرت تفکر رو ازش میگیره . به همین خاطر... تقه ای به در خورد . پرستار سریع وارد شد و گفت : اقای دکتر . اقای شکیبا که توی کما رفتن وضعشون وخیمه . خانومی که همراهشون بود هم بیهوش شدن . علی از جاش بلند شد و به سمت قفسه پرونده ها رفت : اسم همراه بیمار چیه ؟ پرستار گفت : شادی شکیبا فرزند امیر شکیبا . یه لحظه چهره شادی از جلوی چشمام رد شد . ولی سریع از ذهنم رفت . علی به سمت در رفت . بریم ببینیم وضعش در چه حاله . رو به من کرد : توعم بیا مهرداد . سرمو تکون دادم و بلند شدم . به سمت طبقه بالا رفتیم . اتاق ای سی یو . علی وارد اتاق شد و رفت بالای سرش و شروع کرد به چک کردن . من هم پشت در منتظرش ایستادم که صدای خس خسی توجهمو جلب کرد . به عقب برگشتم . با دیدن شادی چشم هام از تعجب گرد شد . بینیش رو بالا کشید و سِرم به دست و نفس زنان خواست وارد اتاق بشه که گفتم : نمیتونی بری . به سمتم برگشت . زیر چشم هاش گود افتاده بود. چونش لرزید : بابام داره میمیره ! چیزی نگفتم و فقط بهش نگاه کردم . با صدای لرزونی گفت : تازه پیداش کردم . نمیزارم از دستم بره...
  2. shadi_khazeni

    اوک
  3. shadi_khazeni

    دیه کاره دیه باس جدی باشیم
  4. shadi_khazeni

    سلام . دو تا نکته هست که باید بگم : 1 اگر غلط های املایی زیاد باشه طوری که ویراستار مجبور باشه خط به خط رمان رو ویرایش کنه . برگشت میخوره تا خودتون ویرایش کنید . 2 صحنه های متفرقه و... حذف کنید . مثالش رو مائده زد : و دلم گفتم هیچی لاس میزنم و خودم رو میفروشم اگر این جمله به دست ویراستار برسه، مجبور میشه حذف کنه . و تعادل رمانتون به هم میخوره . لطفا این جمله رو حذف کنید و از جمله هایی که مثل اینا هست استفاده نکنید . موفق باشید
  5. البته این جوک اصلی نی اونو شب میفرستم

  6. امریکا یک متر برف اومده . اخبار ایران میگه نزول بلاهای اسمانی امریکارا فلج کرد

    اونوقت توی خوزستان طوفان گرد و خاک بلند میشه اخبار میگه باز خوزستان بوی تربت کربلا گرفت...

  7. shadi_khazeni

    سلام مائده، نقدت عالي بود . و مرسي از تگت . بايد بگم كه بله با قوانين سايت جور نيست و حتما اين جمله در تاييد نهايي حذف خواهد شد.... صدف لطفا اين جمله رو ويرايش يا حذف كن
  8. shadi_khazeni

    سلام رمانتون رو مطالعه کردم . باید بگم قلم زیبا ، ساده ، و روانی دارید موفق باشید
  9. shadi_khazeni

    سلام خدمت نويسنده ها . يه موضوعي هست كه بايد حتما مطرح بشه... لطفا با انجمن همكاري لازم رو داشته باشيد و حتما بعد از اتمام پانزده پارت از رمانتون، درخواست ناظر بدين . اگر درخواست ندين ، و ناظر ها بر رمانتون نظارت نداشته باشن ممكنه بي اطلاع نكاتي رو رعايت نكنيد كه در ويرايش نهايي كه با ويراستار هست دوستانمون به مشكل بخورن. لطفا ، لطفا درخواست ناظر رو فراموش نكنيد و به نكاتي كه ميگن توجه كنيد و با انجمن و ناظران و ويراستار ها همكاري رو داشته باشيد . با تشكر...
  10. shadi_khazeni

    چشم
  11. shadi_khazeni

    من وقتی دلم میگیره بلند تر از همیشه میخندم
  12. shadi_khazeni

    اوهوم گوش ( چشم)
  13. shadi_khazeni

    من ادم رویای تو نیستم من فکر و ذکرم پرت این سازه یکی مث تو با چش رنگی با یه روانی که نمیسازع من ادم رویای تو نیستم من با خودم درگیرم ، افسردم من زخمی راه نمه پاهام از بس تو هر راهی زمین خوردم کنار من لب پرتگاهی ک اخرم سقوط میکنی دیوونه زل نزن توی چشام ! چرا هرچی میگم سکوت میکنی؟ اره تصمیمم اینه! تنهایی ارومم اشکاتو از صورت پاک بکن... اینجا ته خطه دستامو ول کن برو
×