رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

shadi_khazeni

ویراستار
  • تعداد ارسال ها

    1,179
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    14

آخرین بار برد shadi_khazeni در 11 مرداد

shadi_khazeni یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

6,474 Excellent😃😃😃😃

درباره shadi_khazeni

  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 11 اسفند 1383

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

7,892 بازدید کننده نمایه
  1. پارت بیست و چهارم لبخند اطمینان بخشی بر هردوشان زدم و در فکر فرو رفتم... نمی دانم از فردا به بعد چه اتفاقاتی انتظارم را می کشند، اما می دانم این روز ها عجیب دلم آغوش پدر را می خواهد. با صدای بهنیا به خود آمدم. هردو جلوی در اتاق ایستاده بودند. بهنیا گفت : بخواب که فردا روز پرکاری داری... سرم را تکان دادم و چیزی نگفتم. هردو از اتاق خارج شدند و در را بستند... روی تخت دراز کشیدم و بدون آنکه اجازه دهم افکار پیچیده مانند هرشب تمامم را در برگیرد خود را به آغوش خواب سپردم.... ـ : اوهانا؟ اوهانا؟ کمی تکان خوردم. اما با صدای فریادش با شدت از جای پریدم. ـ: اوهانااا؟ دستم را روی قلبم گذاشتم : بهنود خیلی کارت مزخرف بود! دست به کمر بالای سرم ایستاده بود و می خندید. نفس عمیقی کشیدم و زیر لب دیوانه ای نثارش کردم. بهنود روی تخت کنارم نشست و گفت : ساعت یازده صبحه تنبل! لبخند غمگینی زدم : یک هفتست که نخوابیدم... بهنود یعنی واقعا من امروز ازدواج می کنم؟ هیچ یک نمی توانستیم به درستی بحث امروز را پیش بکشیم چون هردو یقین داشتیم این راهی که من می روم به تباهی کشیده خواهد شد... بهنود نفس عمیقی کشید و گفت : زود پاشو کاراتو بکن که یک ساعت دیگه باید محضر باشیم. با تعجب گفتم : محضر باشیم؟ مگه تو ام قراره بیای؟ پوزخندی زد: توقع داری منو بهنیا تورو توی این شرایط با اون دیونه تنها بذاریم؟ ادامه داد : پاشو کاراتو بکن دیر شد. بلند شد و خواست از اتاق خارج شود که گفتم : بهنود؟ به سمتم برگشت. لبخندی زدم: ممنون! چشمکی زد : یه دختر دایی که بیشتر ندارم.. چشم غره ای رفتم : پس لیلی و مهسا دختر عمه افتخار هویجن؟ محکم بر پیشانی اش کوبید : راست میگیا... خب جملمو تصیح میکنم، یه اوهانا بیشتر نداریم... خندیدم و گفتم : حالا شد... شصتش را به نشانه لایک بالا گرفت و از اتاق خارج شد.
  2. چه خبرا بچها؟ چیکارا می کنید؟

  3. اقا یه مدال هم به ما بدین عقده ای شدیم!

    @mahdi

    @M@hta

  4. پارت بیست و سوم خود را به ابتدای کوچه رساندم و روی جدول کنار خیابان نشستم... با فکر کردن به فردا تپش قلب شدیدی گرفتم، نفس هایم عمیق شده بود. دست چپم را بالا آوردم، از فردا، حلقه ازدواج انگشتم را در میان حصار خود می برد...و این می تواند آغاز یک غمی بی انتها و انتقامی وحشیانه باشد! از فردا، کسی شریک زندگی ام می شود که تنها برای انتقام مرا بازیچه خودش کرده و من خود می دانم و می پذیرم...می پذیرم که زندگی من در ازای کنار هم بودن مادر و لیلی و فرزندش تباه شود! با صدای بهنیا به عقب چرخیدم و بلند شدم. بهنیا لبخندی زد : سلام. زود سوار ماشین شو تا مامانت نیومده دارمون بزنه... متقابلا لبخندی زدم و همان طور که به سمت پرشیای مشکی رنگ بهنود می رفتم سلام کردم... در عقب را باز کردم و سوار شدم، بهنود پایش را بر روی پدال گاز فشار داد... آینه را بر روی چهره من تنظیم کرد و گفت : سلام مجدد. خندیدم : علیک سلام. بهنیا صدای ضبط ماشین را زیاد کرد و با بهنود شروع به خواندن کردند... بهنود و بهنیا دو قلو بودند، با اینکه از لحاظ ظاهری هیچ تفاوتی باهم دیگر نداشتند اما سلایق لباسی و ظاهریشان با هم دیگر متفاوت بود... بهنود موهایش بلند بود و همیشه از پشت می بست. اما بهنیا از کودکی مو های کوتاه و مردانه ای داشت و اورا در ارایشگاه ها پیدا می کردیم... بهنود دست از لباس های اسپورت بر نمی داشت و بلعکس بهنیا همیشه کت و شلوار بر تن داشت... اخلاق من و بهنیا بیشتر به هم شباهت داشت...آرام ، صبور. بهنیا پرسید: حالا چی شده بود که مامانت زندانیت کرده بود؟ نمی دانستم گفتن حقیقت درست است یا نه! اما... -دارم ازدواج می کنم. بهنود محکم بر روی ترمز کوبید... با تعجب به عقب برگشت و گفت: چی گفتی؟ سرم را پایین انداختم : دارم ازدواج می کنم. بهنود و بهنیا باهم پرسیدند : با کی؟ نفس عمیقی کشیدم : با سروش اردلان... بهنود فریاد زد : چی؟ روانی شدی؟ بهنیا اما در سکوت به من خیره شده بود و هیچ سخنی بر زبان نمی آورد. پس از چند ثانیه شانه های بهنود را گرفت و به سمت فرمان برگرداند و گفت : خونه دربارش صحبت می کنیم... *** هردو کنجکاو چشم بر دهان من دوخته بودند تا اتفاقات را تعریف کنم... نفسم را با صدا بیرون فرستادم و تمام اتفاقات را مو به مو توضیح دادم... گفتم قرار است برای انتقام از کوروش اردلان با پسرش ازدواج کنم و بخاطر برگرداندن آرمان در کنار لیلی چاره ای جز این ندارم، گفتم تمام موضوعات دست به دست هم دادند تا سروش اردلان و مرا در کنار هم قرار دهند... پس از گفتن تمامی جریانات بهنود میان حرفم پرید که سریعا گفتم : بهنود نمی خوام چیزی بشنوم. سعی نکن جلومو بگیری یا نصیحتم کنی. من راهمو انتخاب کردم! هردو با غم به یک دیگر نگاه کردند... بهنیا آرام گفت : منکه نمی دونم تو چه فکری پیش خودت کردی که این تصمیم رو گرفتی ولی اگر کمک خواستی می تونی روی منو بهنود حساب کنی!
  5. انقد تحویل نگیرید منو پررو میشم!

    1. باگرو

      باگرو

      چشم😂

      یذره من تحویل بگیرم بقیه رو بیخال باشه؟

    2. shadi_khazeni
  6. شادو شفتالو کوجایی؟؟

    1. shadi_khazeni

      shadi_khazeni

      اومدم اومدم . مسابقات بودم گلی

  7. هعی روزگار

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. shadi_khazeni

      shadi_khazeni

      حوصلم پوکیده خخ

    3. ♦par@dox♦

      ♦par@dox♦

      رمان بخون خو☹️💛

      @shadi_khazeni

    4. shell_s.h

      shell_s.h

      حوصلت پوکید حقته بد قول😒

  8. شادی؟ من می تونم انصراف بدم؟ فقط همین رمانه دستم باشه؟😣😥😢😟🙏

    1. shadi_khazeni

      shadi_khazeni

      نمیدونم والا از مبینا بپرس

  9. سلام ببین من واقعا نمیفهمم الان چرااا رمان من ناظر نداره برا بقیه داره؟ من چغندرم یا هویج؟؟؟؟الان به کی باید اعتراض کنممم؟

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 5
    2. N.a25

      N.a25

      😂😂😂😂نمیدن

    3. shadi_khazeni

      shadi_khazeni

      ینی چی این دیه چ قانون مزخرف و مسخره ایه؟ مگه اینجا انجمنی برای بهتر شدن قلم نیس پ چرا همه یا دارن همو تیکه پاره میکنن یا قانونای مزخرف میزارن؟؟؟ من ناظر می خوام دوست دارم قلمم بهتر شهههه ببین اینا ب حرف من گوش نمیکنن اصلا هم ب پیام هام رسیدگی نمیشه برو ب مدیرا بگو ناظر برای همه باید اجباری باشه به گفته خودشون! 

    4. N.a25

      N.a25

      😐😐😐😐میگم

  10. بنظرتون من چرا بن شدم؟ وا

    1. shadi_khazeni
    2. shadi_khazeni

      shadi_khazeni

      نه . انجمن چی شدهههه

    3. N.a25

      N.a25

      حرف از بن شدگان زد بن شد.

      @akram80

  11. پارت بیست و دوم دیگر جوابی از مادر نشنیدم. چند مشت بر در کوبیدم و پیشانی ام را به در چسباندم... به فکر راه چاره ای می گشتم، خدارا در دل صدا می زدم که، با پیدا کردن راهی سریعا موبایل را از روی تخت برداشتم و شماره بهنود را از لیست مخاطبین پیدا کردم... دستم را بر روی گزینه تماس گذاشتم و دعا دعا می کردم که برای یک بار هم که شده جواب دهد. پس از خوردن بیش از هفت بوق، صدای خسته اش در موبایل پیچید : هوم؟ آرام اما سریع گفتم : سلام بهنود خوبی ؟ صدای نفس های منظمش نشان از به خواب رفتنش بود. بلند گفتم : بهنود با توعم! پوفی کشید : ها؟ بگو بگو بیدارم. نفس عمیقی کشیدم : وقت ندارم فقط گوش کن لطفا! خمیازه صدا داری کشید و گفت : ببین نازی چند بار بگم بهم زنگ نزن! با تعجب گفتم : نازی کیه؟ سرفه ای کرد :‌هیچی از دهنم پرید. سلاله دیگه به من زنگ نزن. با عصبانیت گفتم : تو آدم نمیشی؟ اوهانام! چند ثانیه سکوت برقرار شد اما به یک باره لب به سخن گشود : عه تویی؟ خوبی؟ چه خبر؟ زندایی خوبه؟ لیلی هم که تیمارس... اهم... آرمان هم که خوبه... میان سخنش پریدم : می ذاری حرفم رو بزنم یا نه؟ گفت : بگو بگو؟ من: به کمک تو و بهنیا نیاز دارم!... *** گوشم را به در چسبانده بودم و به سخنانشان با دقت گوش می دادم... صدایشان واضح به گوش نمی رسید، اما می شنیدم که هردو ابراز تاسف و غم برای از دست دادن سیاوش و پدرم می کردند... میان صحبت هایشان بهنود گفت : زندایی ببخشید، با اجازه من برم دستشویی صورتمو بشورم احساس تب دارم. مادرم گفت : برو عزیزم. با صدای قدم های بهنود که به در نزدیک می شد گوشم را از در فاصله دادم... بهنود آرام گفت : اوهانا اینجایی؟ متقابلا آرام جواب دادم : آره دیگه! در رو باز کن! چند ثانیه سخنی نگفت اما بعد ادامه داد : کلید کجاست؟ من : مگه پشت در نیست؟ بهنود : منکه چیزی نمی بینم! دستم را عبود بر پیشانی ام گذاشتم و گفتم : جاکلیدی رو نگاه کن. سمت راست! صدای قدم هایش را شنیدم که دور می شد و دوباره نزدیک می شد، صدای تق تق در مرا به خود آورد. به انتهای اتاق رفتم و بالشت هارا روی تخت چیدم و پتو را رویش کشیدم تا شبیه منی شود که به اصطلاح دراز کشیده ام. کوله ام را بر دوشم انداختم و به سمت بهنود بازگشتم : برو پیش مامانم . در اتاق رو هم قفل کن و کلید رو بزار سر جاش. بهنود لبخندی زد :‌علیک سلام دختر دایی! سر تکان دادم : سلام. ده دقیقه دیگه سر کوچه منتظرتم. یکم بنشینید که مامانم شک نکنه. من رفتم . می بینمت! با افکاری به شدت پریشان از در خانه بیرون آمدم و نگاهی به آسمان کردم : خدایا از فردا وارد یه راه تاریک می شم...خودت دستمو بگیر!
  12. سلام نگین جان ویراستاری این رمان با شما . دو هفته زمان داری گلم @81Negin
×
×
  • جدید...