رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

shadi_khazeni

ویراستار
  • تعداد ارسال ها

    1,195
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    14

آخرین بار برد shadi_khazeni در 11 مرداد

shadi_khazeni یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

6,618 Excellent😃😃😃😃

درباره shadi_khazeni

  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 11 اسفند 1383

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

8,501 بازدید کننده نمایه
  1. پارت بیست و هشت بینی ام را بالا کشیدم و صدایم را صاف کردم : کجا قراره بمونیم؟ همان طور که نگاهش به رو به رو بود گفت : کجا قراره بریم؟ ور دل کوروش اردلان دیگه. با تعجب به سمتش بازگشتم و بلند گفتم : چی؟ قراره پیش اون زندگی کنیم؟ پوزخندی زد: اگر راه بهتری برای زمین زدنش سراغ داری آمادم که ازش استقبال کنم... چشم غره ای رفتم و به پنجره چشم دوختم. هزاران موضوع ذهن مرا به خود مشغول کرده بود. دیدن لیلی، دیدن مادرم ، دیدن آرمان، هم خانه شدن با خانواده ای که به خون من و مادر و خواهرم تشنه اند، ازدواج کردن من با پسر همان خانواده... و جالب تر از همه این ها. سروش پدرش را کوروش اردلان می نامید... برایم عجیب بود که چرا سروش با ماشینی معمولی به محضر آمده بود . آیا او شبیه پدرش است؟ کسی که به دنبال انتقام از پدر خود و خوشحال شدن از مرگ برادر خودش است بی شک بی رحم و سنگ دل است... چگونه قرار است باور کنم دیگر همسر چنین مردی هستم؟ جلوی درب خانه که رسیدیم. ترس و دلهره تمام وجودم را فرا گرفت . آیا مارا از خانه بیرون می اندازد یا می گوید افرادش سروش را یک گوش مالی حسابی بدهند... او اینک به شدت از دست من و لیلی عصبانی است... مخصوصا با آن بلایی که لیلی بر سرش آورد.
  2. سلام وقتتون بخیر.

    اگر مایلید به فعالیت در گروه ویراستاران انجمن نودهشتیا ادامه بدید، تا 24 ساعت آینده اعلام و بنده رو تگ کنید ؛ در غیر این صورت به دلیل غیرفعال بودنتون، خلع مقام خواهید شد. با تشکر🌹

    1. shadi_khazeni

      shadi_khazeni

      سلام ببخشید این چند وقت درگیر بودم . بله مایلم .

      @z.farhani.

    2. z.farhani.

      z.farhani.

      بسیار خب🌹 متشکرم از حضور و همکاری شما دوست عزیز به زودی فایلی برای ویرایش برای شما ارسال میشه لطفا در دسترس باشید❤❤

      @shadi_khazeni

    3. shadi_khazeni
  3. پارت بیست و هفت با صدای سروش به خود آمدم : نمی خوای بلند بشی ؟ گیج به او چشم دوختم : چی؟ سرش را به نشانه تاسف تکان داد : همه رفتن. پاشو وقت ندارم. نگاهی به اطراف انداختم و بلند شدم. حاج آقا کی رفت؟ چرا مدتیست از اتفاقات دور برم جا می مانم! با مردی که پشت میز نشسته بود خداحافظی کردیم و از در خارج شدیم. مانند اردک دنبال سروش به راه افتاده بودم. حدود دو کوچه از محضر فاصله گرفتیم. سرم را پایین گرفته بودم و فقط زیر چشمی نگاهم را به کفش هایش دوخته بودم. یک دفعه دستانم را گرفت و با سرعت بیشتری شروع به حرکت کرد. تمام بدنم در آن لحظه شروع به یخ زدن کرد. رنگ صورتم مانند گچ شده بود. هیچ کس جز پدرم مرا لمس نکرده بود و حالا این یک...یک تجربه جدید است؟ یک تجربه جدید با مردی که مرا بخاطر انتقام از پدرش می خواهد. دستانم را رها کردم . به سویم بازگشت. گفتم : تند میام... پوزخندی زد و به راهش ادامه داد. چند قدم بیشتر نرفته بودیم که سوئیچش را از جیب بیرون آورد و به طرف 206 مشکی رنگی رفت و سوار شد. من هم سوار شدم و کیفم را در بغل فشردم. ماشین را روشن کرد و با سرعت زیادی حرکت کرد. موبایلم را از کیفم بیرون آوردم و پیام هایم را چک کردم . هیچ پیامی از طرف هیچ کس نبود. نمی دانم چرا مادر هم هیچ زنگ یا پیامکی نزده! با صدای موبایل سروش ناخودآگاه سرم را به طرف دستانش بردم. موبایل را محکم در دستانش گرفته بود و رانندگی می کرد. هرچقدر زنگ خورد جواب نداد و حتی نگاهش را به صفحه اش نیانداخت. این سکوت به شدت حوصله ام را سر برده بود. گفتم : می خوام برم خواهرمو ببینم اگر میشه یه جایی همین اطراف پیاده ام کنید. با اخم نیم نگاهی به من انداخت : مگه قراره خواهرتو ببینی؟ با چشمانی گرد شده به سمت او بازگشتم : مگه قراره نبینم؟ بی آنکه نگاهم کند پوزخندی زد: هروقت کارمون با کوروش اردلان تموم شد میری خواهرت و آرمانو میبینی. اشک هایم سرازیر شد. با صدای لرزان گفتم : ولی این قرارمون نبود. چانه اش را خواراند : خب از این به بعد جز قرارمون هست. نفس عمیق و صدا داری کشیدم و همان طور که اشک هایم جاری شده بود گفتم : لعنت بهت...
  4. سلام . نام رمان : اوهانا لطفا رسیدگی کنید @Kosarbayat398
  5. حالا یه چن روز نبودمااا !  ببین چه بساطی را انداختن . چقد کاربر جدید !

  6. باشه گلم من انلاینم فعلا . منتظرتم
  7. فقط اگر میشه فونتش رو یچیز دیگه بزنید . فونت اوهانا رو میگم . وگرنه بقیش عالیه . فونتش رو یکم ساده و بزرگ تر بزنید .
  8. سلام عزیزم جلدت آماده ست. لطفا از تاپیک جلدت بازدید کن

    1. shadi_khazeni

      shadi_khazeni

      سلام گلم چشم

  9. تایید شد . منتظرم گلم قشنگ بشه هااا
  10. پارت بیست و شش بلند شدم و با صدایی آرام سلام کردم. به سمتم برگشت و سرش را تکان داد : سلام. با دستش به سمت دو صندلی که با کمی وسایل تزیین شده بود اشاره کرد و ادامه داد : اونجا بشین. پس از دادن گواهی فوت پدر و شناسنامه ام به سمت صندلی رفتم و نشستم. بهنود و بهنیا نگران به من می نگریستن . لبخند اطمینان بخشی زدم و زمزمه کردم : خوبم. بهنود اخم هایش را درهم کشید و با حرص به سروش نگاه کرد. دستانش را مشت شده بود. سروش خیلی سریع به سمتم آمد و کنارم نشست، موبایلش را از جیب کتش بیرون آورد و بدون اینکه هیچ سخنی به من بگوید مشغول کار با آن شد. دقایقی گذشت. گویی قصد نداشت موبایل را کنار بگذارد. به سمتش چرخیدم و گفتم : پس کی میان خطبه رو بخونن؟ بی آنکه چشم از شی نحس بگیرد شانه هایش را بالا انداخت و پاسخی نداد. اشک در چشمانم جمع شد. این زندگی ای بود که خودم انتخاب کرده بودم و نباید انتظار بیش از این را داشته باشم. بهنود بعد از این حرکت سروش سریعا از در خارج شد. بهنیا اخمی کرد و به سمتم آمد، همانطور که اخم بر چهره داشت لبخندی زد و گفت : مبارکه دختر دایی. صدایش را آرام تر کرد و ادامه داد : بهنود گفت طاقت این رفتارای اردلان رو نداره. ببخشید که نمی تونیم پیشت باشیم ولی من که باید برم شرکت بهنود هم که دیدی... میان سخنش پریدم:می فهمم بهنیا! تا همین جا هم خیلی لطف کردین . هم تو هم بهنود . یه روزی برسه که جبران کنم! سرش را تکان داد و با خداحافظی کوتاهی از در خارج شد. حالا دیگر بی پناه بودم . بی پناه محض... زندگی من مانند رمان هایی بود که آغازش با ازدواج اجباری شروع می شود اما پایانش مثل آن ها نیست. چون ، زندگی من رمان نیست! حقیقتی تلخ است که باید با آن تا آخرین نفس مواجه شوم و بسوزم. در افکار خود غوطه ور بودم که مردی از در وارد شد و با صدای بلند سلام داد . من و سروش با هم بلند شدیم و سلام کردیم. حاج اقا جلو آمد و کمی آن طرف تر از ما نشست. نه آینه و شمعدانی در کار بود و نه قند سابیدن و کلید زبانی... یک عقد ساده که همان بار اول باید بله را بگویم. دلم به حال خودم می سوخت و دلم می خواست همین جا بساط گریه و ناله سر بدهم... همان طور که نجواهای گوناگونی در دلم می پیچید و مرا می سوزاند دیدم که سروش به سمت حاج آقا رفت و چند جمله ای با او سخن گفت و بعد دوباره سر جایش نشست. حاج آقا شروع کرد : جناب آقای سروش یگانه اردلان، آیا وکالت دارم خانم اوهانا فرهمند را با مهریه سیصد سکه بهار آزادی و یک جلد کلام الله مجید و یک دست آینه شمعدان.... با جمله ای که شنیدم سرم را با شدت بالا آوردم. سیصد سکه؟ اما قرار ما بر مهریه نبود! نگاهی به سروش انداختم. عادی نشسته بود و با اینکه متوجه سنگینی نگاهم شده بود رو به من نکرد. از شدت تعجب مات و مبهوت مانده بودم که حاج اقا بلند گفت : عروس خانم وکیلم؟ به همین زودی؟ یعنی من تا دقایقی دیگر عروس خانواده اردلان ها می شوم؟ دستانم می لرزید. دندان هایم برهم میخورد. با صدایی لرزان گفتم : بله دیگر هیچ چیزی نمی شنیدم. چرخش زمین را حس می کردم. چشمانم می سوخت و به سختی می توانستم نفس بکشم. سروش همان جعبه زرشکی رنگ را سمتم گرفت و گفت : دستت کن. جعبه را گرفتم و آن را باز کردم. حلقه ساده ای که یک نگین کوچک بر رویش بود. ساده اما زیبا . خودش هم حلقه ای را بیرون آورد و دست کرد. درست ندیدم چگونه بود اما با این سلیقه ای که من از او در این دو دیدار دیده بودم به نظر نمی آمد بد باشد. فکر می کردم چون مرا از روی انتقام برای پدرش به عقد خود در آورده بدترین شکنجه هارا برایم در نظر گرفته باشد اما او اصلا به من هیچ اهمیتی نمی داد، مرا نمی دید و صدایم را به سختی می شنید چه اینکه بخواهد وقتش را صرف شکنجه و زدن من کند... از این فکر لبخندی بر لبم آمد . جز آنکه نامش در شناسنامه ام جا خوش کرده بود فکر نمی کنم مشکل دیگری با او داشته باشم... صدای در دلم نهیب زد: پایت را از محضر بیرون نگذاشته خواب های رنگارنگی دیده ای! عقلت را از دست داده ای یا هنوز نمی دانی او فرزند کیست؟
  11. http://s6.picofile.com/file/8376235600/Screenshot_۲۰۱۹_۱۰_۲۵_۱۹_۱۱_۵۸.png اینم عکس گوشه
  12. باشه چشم امشب میفرستم براتون
×
×
  • جدید...