رفتن به مطلب

shadi_khazeni

ویراستار
  • تعداد ارسال ها

    964
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    10

آخرین بار برد shadi_khazeni در 21 آبان

shadi_khazeni یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

2,763 Excellent

درباره shadi_khazeni

  • درجه
    👑👑👑

کاربر عادی

  • کاربر
    نویسنده و ویراستار

آخرین بازدید کنندگان نمایه

4,285 بازدید کننده نمایه
  1. من آمده ام وای وای

    من امده اممم

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 3
    2. Bahareh
    3. سودا

      سودا

      سلاااااااااااااااااااااام شادانه خودم

      خوووووووووووووووووووووبی؟

    4. maede._.tz

      maede._.tz

      خودا رو شکر اکی خشنگم

      @shadi_khazeni

      دلم برات اینقذه شده بود 😘

  2. شادو ؟

    کجایی ؟

    دلم برای جینگولک بازیات تنگولیده 😐😁

     

  3. shadi_khazeni

    پارت پنجاهم *مهرداد* ماشین رو پشت چراغ قرمز وایسوندم . یه ماشین شاسی بلند کنارم ترمز زد . بی هوا سرم رو به سمت راننده چرخوندم . چشمام از تعجب گرد شده بود . شیشه رو پایین دادم و عینک دودی رو از روی چشم هام برداشتم . خواستم چیزی بگم که با یه تیکاف حرکت کرد . منم سریع حرکت کردم و با سرعت از بین ماشین ها لایی میکشیدم تا بهش برسم . توی یه کوچه خلوت پیچید . سرعتمو بالا تر بردم و با چرخوندن نود درجه ای فرمون ماشین رو مثل سد جلوی راهش گذاشتم . از ماشین پیاده شدم و به سمت در ماشینش رفتم . از ماشین پیاده شد و پررو بهم زل زد . دندونامو روی هم فشار دادم : تو اینجا چه غلطی میکنی ؟ پوزخند حرص دراری زد : اومدم پیشت عشقــــم . یه تک خنده کردم و بلا فاصله یقشو گرفتم . اونم لبخندی زد : هنوز پوزخندات جذابه مهردادم . چشم هامو ریز کردم : اون میم مالیک رو برو روی اون پویای پست فطرت بزار که خیلی راحت سر توی کثیفو شیره مالید . لبخندشو جمع کرد : اون قضیه ربطی به من نداره . گول هم نخوردم . سرمو تکون دادم : اره اره حتما مهرناز دختر خاله من بود که توی اون دورانی که براش میمردم خوابوند تو گوشم گفت از زندگیم گمشو . محکم به ماشین چسبوندمش : وقتی میبینمت میخوام تمام اون شیش سالی که زجر کشیدم و باهات جبران کنم. پس گورتو گم کن کثافت. بعدم با قدم های محکم به سمت ماشین رفتم . با صدای بلندی گفت : بازی هنوز تموم نشده مهرداد خان . اخر زهرمو بهت میریزم . پوزخندی زدم : هر غلطی میتونی بکن .
  4. شادی بخش سایت کجایی؟

    اشکمو دراوردی با نبودت

    1. shadi_khazeni

      shadi_khazeni

      بیا تلگرامم فرخنده

  5. سلام بچه هاع . میبینم که جام پر شدع توی انجمن ! بعضیا جامو پر کردن دیه خهخه .

    بیخیال . از اینا گذشته . ایدی تلگراممو میدم هرکی خاس پی بدع

    @Shadiw_queen

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 1
    2. سودا

      سودا

      شادی یعنی چی؟

      من فقط میخوام تو اینجا باشی

      عه عه عه

    3. maede._.tz

      maede._.tz

      عه!

      میشه چرت نگی ؟

      تو فقط جای خودتی تمام ?

    4. meli.km

      meli.km

      به شادی خانوم نا پیدا ...

      کجایی گلابی ؟

      بزنم کتلتت کنم ؟

      چرا نمیای چند وقته ؟ 

  6. سلام

    شادی کجایی؟نمیای ؟دلم تنگ شده.

    هرجا هستی مراقب خودت باش

    1. shadi_khazeni

      shadi_khazeni

      سلام فرخنده جوووونز اومدم

    2. سودا

      سودا

      کجاایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  7. من نبودم انقد سراغ گرفتین دگرگون شدم ینیا! هاها

  8. shadi_khazeni

    سمانه خانوم نویسنده نمیتونه وارد سایت بشه و رمان رو بخونه تا بعدش براتون بفرستم
  9. shadi_khazeni

    سلام سمانه خانوم خیلی وقته تمومه ولی سایت بالا نمیومد ک براتون بفرستم . حدودا یک هفتس که تمومع
  10. shadi_khazeni

    پارت چهل و نهم *ناشناس* از دور بهش زل زدم . حرارت عشق تمام وجودمو داغ کرده بود . مست شده بودم انگار. چشم هامو بستم، باید مال من بشه . باید... *شادی* بینیمو بالا کشیدم و با بغض به زمین زل زدم . مهرداد با لحن دلسوزانه ای گفت : نگران نباش . بادمجون بم .... یهو فهمید داره چی میگه . کامل گند زد با حرفش ادامه داد : یعنی اینکه نگران نباش . بابای تو خیلی قویه . از چهرش معلومه چیزی نگفتمو نگاهمو به سمت اتاق انداختم . باورم نمیشد توی کماست . اگر میمرد به معنای واقعی کلمه ، بی پناه می شدم... مهرداد ناگهانی سرشو به دیوار کنار اتاق انداخت . به یه نقطه خالی . نفهمیدم چرا . ولی مشکوکانه نگاه کرد . حس و حال کنجکاوی نداشتم . موهام رو داخل شال کردم و به دیوار تکیه زدم... دکتر از اتاق بیرون زد . سریع صاف ایستادم : چیشد اقای دکتر؟ نگاهی به کاغذ توی دستش کرد : امید به خدا . فعلا که تغییری ایجاد نشده . ولی وضعیتشون وخیم نیست نفسمو به بیرون فرستادم و گفتم : باشه مرسی... سرشو تکون داد و رو به مهرداد گفت : بریم داداش . کارم تمومه مهرداد گفت : تو برو منم الان میام دکتر سرش رو مجددا تکون داد و رفت . نگاهی به مهرداد انداختم : دوست دکتری؟ گفت : اره ... امیدوارم حال پدرت زودتر خوب بشه لبخند تلخی زدم : مرسی . دستشو پشت گردنش کشید : ... من دیگه... برم . سرمو تکون دادم : به سلامت . مرسی از دلداریت نیمچه لبخندی زد : خواهش میکنم . فعلا وقتی مهرداد رفت . به بابا نگاه کردم. دستم رو روی شیشه گذاشتم و گفتم : بابا نگاه به اخمالوییش نکن . دلش خیلی مهربونه...
  11. shadi_khazeni

    یه شاسکول ک فک میکنه شاخه خیلی هم فک میکنه خوشگله . دختره گلابی . دوس دارم عین هفته پیش یه مشت بزنم تو دهنش
  12. سلام گلابیای عزیز . وقتم پره چن روزع . شرمنده . میدونم دلتون تنگیدع برام هاها

    1. roya_k

      roya_k

      شصت درصد ت راست میگی ?

    2. shell_s.h

      shell_s.h

      سلام شلغم کوچک کجایی بااااو

    3. maede._.tz

      maede._.tz

      خعلی دلم تنگیده زود برگرد

  13. شادی!

    دلم برات تنگ شده :))

  14. shadi_khazeni

    قربونت
  15. shadi_khazeni

    اوووم باوش درستش میکنم اقدس جونزم
×