رفتن به مطلب

Fateme00

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    423
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

آخرین بار برد Fateme00 در 22 مهر

Fateme00 یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

534 Excellent

11 دنبال کننده

درباره Fateme00

  • درجه
    👑👑

آخرین بازدید کنندگان نمایه

842 بازدید کننده نمایه
  1. Fateme00

    سلام بچه ها این رمان پارتاشو دارم شبی ۲تا میذارم که خسته نشین بتونین بخونین و نظر بدین دوست دارم اشکالاتی هست بهم بگین.نا امید شدم رمان اولمو که گذاشتم با اینکه تند تند پارت میذاشتم ببشتر طرفدار داشت.😭😭
  2. Fateme00

    پادت۸ انگار میدونست این بچه های نا اهل نگهم نمیدارن،همش میگفت من نباشم از این بچه ها بخاری بلند نمیشه هر کدومشون میرن دنبال زندگیشون، من باورم نمیشدو تو گوشم نرفت، چشمامو باز نکردم نونی که دادیم بهشون حلال بود، رفتارمونم با پدر و مادرمون اینجوری نبود،من حتی پامم جلوشون دراز نمیکردم نمیدونم چوب کدوم کارمو خوردم،. همینکه سند خونه و زمینارو به نامشون زدم پرتم کردن گوشه سالمندان، تا اینکه مریض شدم و انتقالم دادن اینجا، من اینی که میبینی نبودم تو بهترین جای شمال زندگی میکردم بخاطر کار بچه ها از اونجا اومدم تهران، اومدم تا بچه هام احساس ناراحتی نکنن، با جون دل بزرگشون کردم، دیدن حوونیمو براشون گذاشتم ولی جوابمو اینجوری دادن. با گوشه مغنه م بازی میکردم هر چند ثانیه بغضم را فرو میخوردم چقدر سخت چقدر عذاب آور یعنی خدا بچه هاشو میبخشه، خدایا عرشت چرا نمیلرزه با اشکهای این مادر دل شکسته؟ خدایا جواب دعاهاشو بده نذار انقدر عذاب بکشه؟ سرم دستش را عوض کردم پیشانیش را بوسیدم. _ فکر کن من دخترتم دربست نوکرتم هر چی میخوای به خودم بگو اصلا کل این بخش چه پرستار چه دکترش عاشقتن ما بچه هات هوم؟ پس غصه نخور که دختر و پسرات از غصه ت دق میکنن. پریچهر لبخندی زد، چشمانش را بست قطره اشکی که از گوشه چشمش پایین چکید و با دست پاک کردم، صورتش را بوسیدم، خود بهشت بود این پیرزن پر از انرژی مثبت پر از خوبیها چطور بچه هایش اینهمه خوبی را فراموش کردند؟چطور دلشان میامد نادیده ش بگیرند؟ از اتاق بیرون آمدم قطره اشک سمج را از گوشه چشمم پاک کردم همگام با بیرون آمدنم دکتر رضایی جلوم ظاهر شد، بسمه الهی گفتم و کمی عقب رفتم. _ سلام ببخشید!! ندیدمتون. رضایی با اون لبخند چندش وارش نگاهم کردو گفت: رضایی_ سلام خانم خوبین؟خواهش میکنم از بس غصه ی مریضارو میخورین گریه میکنین دید چشمتون کم شده انقدر خودتو عذاب نده دختر. _ من عاشق پرستاریم، مریضامم دوست دارم اصلا ازشون خسته نمیشم، با ناراحتیشون ناراحت میشم، با دردشون درد میکشم، با شادیشون شادم اصلا اذیتم نمیکنه اینکارا پس شما غصه ی منو نخورین، من اگه اذیت شم کارمو میذارم کنار، بیشتر دور و اطرافیان با نگاه بدشون آدمو خسته میکنن، وگرنه من تو این بیمارستان کنار مریضهام آرامش میگیرم با اجازتون.
  3. Fateme00

    پارت۷ دکتر موسوی سری تکان داد و از کنارمان گذشت. زهرا_ وای شیوا چرا تا امروز به چشم خریدار بهش نگاه نکردم؟ چه جیگریه این دکتر موسوی مگه نه؟ _ خاک بر سرت ببین یعنی خاک دو عالم تو سرت. زهرا_ گمشو فکر کن من خوشگل اون خوشگل بچمون میشه بردپیت. _ آره حتما یکم نوشابه واسه خودت باز کن خوشگله، من دارم میرم اتاق ۱۲یکم به خودت بیا توهمی، برات دعا میکنم خوب شی. زهرا_ پیش پیرزنه؟ _یرزنه چیه بی ادب پریچهر جون، آره آخر بچه هاش نیومدن ملاقاتش؟ جدی شدو گفت: زهرا_ نه دوره بدی شده آدم بدش میاد به بچه دار شدن فکر کنه اینهمه سختی بکش ۹ماه تحمل کن بعد به دنیا اومدن شب بیداریها مریضی ها آخرش بشه این، بچه ت ازت قافل شه نگاتم نکنه خیلی بده دلم میخواد این بچه ها رو خودم با دستم خفه کنم، بچه انقدر بی محبتم میشه؟ دیشب سمیرا انقدر گریه کرده بود صبح که داشت میرفت چشماش پف کرده بود. _ آره واقعا دوره بدی شده کاش یکم محبتا بیشتر بود الان بچه ها مثل گربه کورن تا بهشون میگی این راه درسته این راه غلط برات شاخ و شونه میکشن، نمیگن این پدر و مادر که اینجوری داریم رفتار میکنیم باهاشون اونهمه سختی کشیده یکم احترامشو داشته باشیم، هر چی به اینا فکر کنی اعصابت بیشتر به هم میریزه، پاشو برو بخش اطفال شاید کاری باهات داشته باشن،نشین اینجا هی کاسه چه کنم چه کنم دست بگیری دیدی که بچه آخرش میشه این پس فکر شوهر کردن و از سرت بنداز بیرون. زهرا_ نه دیگه من بچه م اینجوری شه خودم میکشمش چشماشم در میارم. _ تو دیگه کی هستی قاتل جانی. با آرامش و لبخند روی لبهام وارد اتاق شدم. _ سلام بر بانوی مهربونیها چطوری پری جونم؟ پریچهر اشکهایش را پاک کردو سمتم برگشت پریچهر_ سلام به روی ماهت خوبی دخترم؟ _ تو خوب باشی کل بخش حالشون خوبه باز که این مرواریدا رو حروم کردی؟ پریچهر_ آخه تا کی باید مزاحم شما باشم چرا خدا جونمو نمیگیره؟ سیبک گلویم را پایین دادم نباید بغض میکردم نباید روحیه ش را بدتر میکردم. دوباره لبخند زدمو صورتش را بوسیدم. _ قربونت برم الهی از ما خسته شدی؟ اگه تو بری ما بدون تو چیکار کنیم؟در ضمن قرار بود داستان زندگیتو عشق بازیتو برام تعریف کنی؟ نکنه یادت رفته پریچهر با یاد خاطراتش لبخندی زد و گفت یه شب که پیشم موندی برات میگم مادرجون خدا کنه یکیم تو زندگیه تو بیاد همونقدر که علی آقا دوستم داشت دوست داشته باشه، فقط خداکنه آخرو عاقبتت مثل من نشه مادر خدا سایه مردو از سرهیچ زنی کم نکنه.اگه کم کنه میشه الان من، علی خدابیامرز همه چی و به نامم کرده بود.
  4. Fateme00

    جوابمو نمیدین😔😔
  5. Fateme00

    سلام خسته نباشید هنوز ویرستاری رمانم تموم نشد ۱۰روز شد
  6. چشاتو قربون یه چندتا غلط املایی هم داشتی که یه دور خودت بخونی متوجه میشی ولی رمانتو دوست دارم وسوسه م کرده تند تند بخونم ولی بچه ی تخسم نمیذاره🙁🙁
  7. سلام دختر خوشگلم من تا پارت ۱۸ رمانتو خوندم یجا گفتی (یعنی من میتوانم به رادمهر هم عادت باشم)این یعنی چی؟ عادت کنم بهتر نیست؟یا میتونی بگی آیا میتوانم آنطور که به مهیار اعتماد کردم به رادمهر هم اعتماد کنم؟
  8. سلام دختر خوشگلم من تا پارت ۱۸ رمانتو خوندم یجا گفتی (یعنی من میتوانم به رادمهر هم عادت باشم)این یعنی چی؟ عادت کنم بهتر نیست؟یا میتونی بگی آیا میتوانم آنطور که به مهیار اعتماد کردم به رادمهر هم اعتماد کنم؟
  9. Fateme00

    پارت۶ بابا_ دایی باید صبح زود بلند شیم بریم سرکار سارا بیکاره خب میخواد بمونه خدایی خیلی خسته م. ایمان_ خب اگه اجازه بدین سارا بمونه من میارمش؟ بابا_ خودش میدونه. من با اخمهای در هم به او خیره شدم سارا توجهی نکردو رو به پدر گفت: سارا_ اگه اجازه بدین بمونم ایمان منو بیاره؟ مامان داشت حرص میخورد ولی با یک لبخند مصنوعی گفت: مامان_ مامانجان تموم شد دیگه خبری نیست بمونی چیکار کنی آخه ؟بریم دخترم هوم؟ سارا_ اصل به آخرشه که دنبال عروس داماد راه میفتن میرن تا در خونشون.مامان اذیت نکن دیگه بچه نیستم که _ حال اگه عروس کشون نکنی نمیشه؟ سارا_ شیوا ولکن دیگه تو چیکار به من داری؟تو خسته ای برو بخواب من که فردا بیکارم الانم خوابم نمیاد. _ خود دانی بابا_ما میریم تو هم سعی کن زودتر بیای ایمان جان هواشو داشته باش.سعی کن زودتر بیاریش دای جان. ایمان_ چشم دایی. مامان چشم غره ای به سارا رفت و از عمه خداحافظی کردیم، عمه هم دلخوشی از سارا نداشت، از اینکه مانده بود اخمهایش در هم بود، بعد خداحافظی نگاه آخری به امیرعلی انداختم، نمیدانم چه نیرویی بود که مرا سمت خودش میکشید، خود به خود نگاهم سمتش کشیده میشد.چه نیرویی بود، من و سمت خودش میکشید برام قابل درک نبود، اگر برای کسی هم تعریف میکردم باور نمیکرد. زهرا_ چیه شیوا تو فکری؟ _ هیچی بچه ای که دیروز آوردنش مرخص شد؟ زهرا_ آره ولی دلم نیومد ببرنش چه خوردنی بود خدا یکی قسمت من بکنه ای خدا یعنی میشه؟ زهرا دستانش را سمت آسمان گرفت روی پایش کوبیدم و گفتم. _ آخه نفله شوهر داری که بچه میخوای؟تو شوهر بکن بچه پیشکش. سرش را خاراندو مانند کودکان لب برچید‌. زهرا_ اِ حتما باید شوهر باشه؟ ای دل قافل شوهر از کجا پیدا کنم؟ای بابا الان حتی یه زاپاسم ندارم مخ کی و بزنم؟ خدایا خودت یکی و برسون. وسط بحثمون دکتر موسوی نزدیکمان شدو رو به زهرا گفت: دکتر موسوی_ خانم صالحی باز که داری مینالی چته؟باز مرخصی میخوای؟ زهرا اخم مصنوعی کردو خود را پکر جلوه داد و گفت: زهرا_ هی دست رو دلم نذار که خونه _ ولشکن دکتر امروز دوباره قاطی کرده هذیون میگه. دکتر موسوی خندید زهرا به من نگاه کرد و گفت: زهرا_ خودشه یافتم.قربون خدا برم سرش را بلند کرد و رو به آسمان گفت: زهرا_خدایا اون قضیه رو خودم حل کردم دیگه زحمت نکش خدا جونم دکتر موسوی_چی میگه؟ آخرش ما کارمون تیمارستان نکشه از دستت خیلیه،من و بگو اینهمه مریض دارم وایستادم با شما دارم بحث میکنم. زهرا با لبخند نگاهش کردو گفت: زهرا_ مزاحم نمیشم آقای دکتر بفرمایید. من و دکتر با تعجب به او نگاه کردیم موسوی_ خودتی؟ تا دیروز سی سی صدام میکردی الان شدم آقای دکتر! زهرا_ دیروز دیروز بود امروز و دریاب
  10. Fateme00

    پارت ۵ سارا_ اه چته کندی دستمو! _ تو هم خوردی پسره رو چه خبره زل زدی بهش! سارا_ ها حالا کارت چی بود؟ مزاحم شدی. _ خاک بر سرت کنن خلایق هر چه لایق نگاه کن یه وقت از دستت نپره نیست که خدای خوشگلاست میدزدنش. سارا شانه ای بالا انداخت و دست مریم و مرجان را گرفت روی سن رفتن و مشغول رقصیدن شدند. سارا چنان عشوه ای میامد منی که خواهرش بودم و هم جنسش چشم از او بر نمیداشتم، نگاه آن پسر هم فقط به هیکل سارا بود، چندشم شد رویم را برگرداندم، نگاهم خیره چشمانی شد که جادو میکرد برق میزد به دختری که کنارش ایستاده بود نگاه کردم، از زیبایی چیزی کم نداشت عجیب نگاهش جادو میکرد خود به خود سرم را که بلند میکردم نگاهم سمت او کشیده میشد.برای خودم جای تعجب بود من!شیوا !خیره بشم به پسری؟ مرجان_ هی دختره اون صاحب داره!!!چه صاحبی هم داره،،،، _ وا توهم زدیا فقط نگاه کردم کور که نیستم دیدم با کسیه نامزدشه ؟ برای اولین بار کنجکاو شده بودم تمام وجودم گوش شد تا از او برایم بگوید. مرجان_ دوست ایمانه خیلی بچه خوبیه با ادب پر جذبه، اوف هر چی بگم ازش کم گفتم، قد و هیکلشم که داری میبینی گقتنی نیست، فقط بدیش اینه وضع مالیه خوبی نداره مثل خودمونه مثل خودمون که نه ازما بدتره، ولی برعکس دختره هم قیافه داره، هم پول،هم هیکل، دختره رو تو آموزشگاه دیده آخه پسره ساز یاد میده همه نوع سازی بگی برات میزنه، کلا هنرمنده دختره هم رفته بود سنتور یاد بگیره که یک دل نه صد دل عاشقش شد،خودشم به امیرعلی پیشنهاد داده باهم باشن،آخ نمیدونی چه طاقچه بالایی برای دختره میذاشت.البته حق داشت میترسید یه وقت بی پولیشو بزته تو سرش. _ چقدر کوچیک کرد خودشو من که صد سال سیاه اینکارو نمیکنم دختره آویزون چجوریم چسبیده بهش. مرجان بلند خندید و مریم گفت. مریم_ چیه باز دهنت باز شده؟ مرجان_ هیچی بحث سر امیرعلی و دوست دخترش بود. مریم_ نگو که عاشقش شدی؟ _ نه بابا شما هم یچیزتون میشه ها. مریم_ دو هفته دیگه عروسیشونه سه ساله عاشقانه همو میخوان. _ انشالله خوشبخت شن. سارا_ بچه ها آمار اینیکی هم بدین؟ مریم_ کی؟ سجاد؟ اوف اون ازین دله هاست دوست داره با همه یه تیک بزنه تیک تاکیه واسه خودش اصلا نمیتونم تحملش کنم. سارا لبهایش آویزان شد. سارا_ بیشعور خورد تو ذوقم برم تو نخ یکی دیگه. _ هر کی ندونه فکر میکنه از این دختراست که رو دست بابا مامانش مونده خیلی خری بخدا. آنشب به هر سختی بود تحمل کردمو نشستم بعد شام همه مهمانها کم کم قصد رفتن کردند، ما هم بلند شدیم، سارا که ایمان مخش را کار گرفته بود، سارا هم با ذوق به حرفهایش گوش میکرد، فقط عمه با دیدن آن دو حرص میخورد برای من هم جای تعجب داشت که چطور ایمان توانست او را رام کند. _ سارا دل بکن دیر شد صبح باید زود بلند شم. ایمان_ چقدررعجله داری شیوا بمونین یه شبه دیگه؟ مامان و بابا هم بلند شدن بابا رو به ایمان گفت.
  11. Fateme00

    مرسی عزیزم دلم
  12. Fateme00

    سلام جیگرا پارت جدید گذاشتم😊😊
  13. Fateme00

    پارت ۴ با مامان سر میزی که عمه نشسته بود رفتیم، تا با او هم سلام و احوالپرسی کنیم. با اکراه همراه مادر رفتم اصلا دلخوشی از او نداشتم. _ سلام عمه خوبین؟ عمه ایستاد دستم را کشید چون پاشنه کفشم بلند بود در آغوشش افتادم، همه ی دوست داشتنش ظاهری بود سایه مان را با تیر میزد. عمه سمیه_ خوبی عمه جون؟ بی وفا شدی نمیای طرف ما؟ _ شرمنده عمه همش بیمارستانم اصلا وقت نمیکنم سر بجنبونم، مزاحمتون میشم.من که بیشتر بهتون سر میزنم! شما اصلا نمیاین! من هم مثل خودش با او رفتار کردم.با اینکه سارا را دیده بود پرسید. عمه سمیه_ سارا جون نیومد؟ مامان_ اومد الان میاد پیشتون. عمه با بابا و مامان هم روبوسی کردو رو به مادر گفت: عمه سمیه_ طاهره جان انشالله قسمت دخترای تو بشه، چقدر دلم میخواد اینارو هم تو لباس عروس ببینم دیگه آرزویی ندارم دیگه به استقبال مرگ میرم. مامان_ دور از جونتون این چه حرفیه خواهر تو شب شادی و عروسی، انشالله صد و بیست سال عمر با عزت خدا بهتون بده ایناهم ازدواج میکنن ولی الان زوده. _ عمه جون با اجازتون ما بریم بشینیم آخه کفشام اذیتم میکنه. عمه_ برو عمه برو قربون قد و بالات برم. مامان هم با اجازه ای گفت و با هم سر میزی که خالی بود نشستیم. مامان بلند شدو سمت سارا رفت، در گوشش چیزی گفت، او هم با اخم بلند شد سمت عمه رفت. مرجان و مریم دختر عمه هایم سر میز ما آمدند، با بابا و مامان احوالپرسی کردند، به زور دستم را کشیدند سر میزشان بردند، منم به اجبار کنارشان رفتم مانتو و شالم را در آوردم کنارشان نشستم. عمه دو دختر و دو پسر داشت که سامان بزرگترین پسرش بود امشب شب دادمادیش بود، پسر دیگرش ایمان علاقه شدیدی به سارا داشت،ولی عمه مرا برایش انتخاب کرد، سارا هم تا میتوانست به ایمان بیچاره تیکه می انداخت، اصلا از او خوشش نمیامد و هیچوقت اجازه نداد ایمان به او نزدیک شود، بیشتر مهمانها از دوستانشان بودند خانواده شوهر عمه کسی نیامده بود، چون عمه با همه مشکل داشت، تنها کسی که کمی احترامش را نگه میداشت پدر بود،عمه حتی به خواهر دو قلوی خودش هم رحم نمیکرد، از او هم دوری میکرد بر عکس او عمه معصومه بهترین عمه بود ولی خیلی از ما دور بود بخاطر دخترش که سوئد برای ادامه تحصیل رفته بود مجبور شد کنار او زندگی کند، سر چرخاندم تا به سارا چیزی بگویم که نگاه خیره ش را به روبرو دیدم، نگاهش را دنبال کردم به پسری که روبرویش بود زل زده بود پسر هم با لبخند به او خیره شده بود، سقلمه ای به او زدم تا از رویا بیرون آمد.
  14. Fateme00

    پارت ۳ من که حسابی سرخ شده بودم سرم و انداختم پایین. بابا_ خودت میگی دقت کنی، اگه دیدی زیاد تو چشمی کمترش کن. دیگه تو سنی هستی که خودت خوب و بد و تشخیص میدی نیاز به گفتن من یا مامانت نیست. همیشه از این رفتاربابا خوشم میامد، هیچوقت چیزی رو بهمان تحمیل نمیکرد. همه چیز به عهده خودمان میگذاشت، برعکس مامان که حرص میخورد بابا کاملا خونسرد بود. بابا_ شما تا دیشب میگفتین نمیاین چی شد پشیمون شدین؟ سارا_ از خونه موندن و گرسنه خوابیدن که بهتره به نظرتون این تنبل بلند میشد غذا درست کنه؟ _ خودت اونوقت چیکاره ای؟ سارا_ بچه دست به گاز نمیزنه در ضمن دستپخت تو یه چیز دیگه ست،غذایی که خودم درست میکنم بهم نمیچسبه میدونی حالمو بد میکنه. _ بچه دیگه آره؟ بچه انقدر آرایشم نمیکنه به نفع که باشه ۲۰سالته بزرگی، به نفعت که نباشه بچه ای، از این به بعد خودت درست کن که عادت کنی دیگه حالت بد نشه،چون وقتی ازدواج کنی این لوس بازیها تو کت مرد نمیره. بابا رضا و مامان بلند خندیدن سارا هم لبخندی زدو گفت: سارا_ من اگه سارام کاری میکنم تو کتش بره، من که مثل تو نیستم که همه ازم سواری بگیرن. بابا_ سارا درست صحبت کن انگار نه انگار ازت بزرگتره! سارا_ ببخشید خب راست میگم دیگه میگی نه الان تو جشن بهتون ثابت میکنم. جلو در باغ ماشین را پارک کردیم وارد باغ شدیم جشنشان مختلط بود سارا لبخندی زد و در گوشم آرام گفت: سارا_ آخجون چه مخی بزنیم امشب!! وای شیوا اگه نمیومدم چقدر میسوختم. چشم غره ای برایش رفتم و دستش را فشار دادم. _وای به حالت سرت بجنبه، خودت میدونی حالتو میگیرم پس مثل بچه آدم میشینی پیشم جم نمیخوری تا جشن تموم شه فهمیدی؟ سارا_ نه تو رو خدا باز که جو بزرگی گرفته تو رو! چی میگی واسه خودت؟ تو مثل امُلا بشین یه گوشه من که میرم پیش بچه ها،والا اومدم خوش بگذرونم میخواستم یه جا بشینم خب تو خونه مینشستم. _ خدایی خیلی پرویی دلم میخواد کلت و بکنم مردشورتو ببرن که هیچوقت رو حرفات ثبات نداری، وگرنه الان تو خونه جلوی تلوزیون دراز کشیده بودیم نه با این کفشو لباس مثل مجسمه بشینیم تا این جشن مسخره تموم شه. سارا_ خدایی شیوا آدم پیشت حوصله ش سر میره،تو خونه گفتم اگه بهم گیر ندی تنخات نمیذارم، تو که از الان شروع کردی، دلم برای داماد آیندمون میسوزه طفلک چه موجودی و باید تحمل کنه. تا خواستم جوابش را بدهم دستم را ول کردو سمت میز دختر عمه هایم رفت، دور تا دور باغ ریسه آویزان بود،گوشه ای از باغ عکس بزرگی از عروس و داماد را گذاشتند. دور تا دورشان بادکنک و گل ریخته بود، دو طرفشان میزو صندلی مهمان چیده بودند، با مامان و بابا نزدیک عروس داماد رفتیم، عمه حق داشت هر چقدر تعریف میکرد واقعا عروس زیبایی بود، به هر دو تبریک گفتم سامان بابا را بغل کرد و بوسید، مادر هم او را بغل کرد و بوسید و تبریک گفت، از حق نگذریم عمه بچه های خوبی داشت فقط خودش غیر قابل تحمل بود.
×