رفتن به مطلب

Fateme00

همکار انجمن
  • تعداد ارسال ها

    1,222
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    4

آخرین بار برد Fateme00 در 19 آذر 1397

Fateme00 یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

2,101 Excellent😃😃😃😃

درباره Fateme00

  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 18 فروردین 1371

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3,464 بازدید کننده نمایه
  1. Fateme00

    سلام عزیز دل اسم رمانت کنجکاوم کرد که رمانت رو بخونم و خیلی هم خوشحالم بابت این کنجکاوی چون ارزشش رو داشت. مریم جانم تو پارت هفت نوشتی آشپزخونه(آشپزخانه) یه سری اشکالات تایپی بود اونا رو هم درست کن رمانت عالیه گلم زودتر پارت بذار مشتاقم ادامش رو بخونم موفق باشی دردونه.
  2. Fateme00

    سلام خیلی رمانم مشکل داره؟ اگه حاییش رو خواستین تغییر بدین لطفا بهم بگین؟ چه تو جمله بندی چه تو هر چیز دیگه @Arefeh79
  3. Fateme00

    سلام دوستای گلم شرمنده بابت بدقولیم از امشب شبی یه پارت میذارم منتظر نقداتون هستم خیلی عزیزید😍😍
  4. Fateme00

    مرسی که تا آخر رمان باهام بودی اولین ناظری بودی که تا تهش بودی و من واقعا و از ته دل ممنونتم
  5. Fateme00

    منو چرا تگ کردی بالا فرستادم خوندم و نقد کردم
  6. Fateme00

    پارت ۲۷ تا قدم اول را در حیاط گذاشتم آران سمتم دویید و گفت آران : دیوونه کجا بودی؟ نیاز پوستت رو می کنه. اخم هایم در هم کشیده شد و گفتم _ مگه بچه م که اجازه بگیرم برم بیرون ! آران تا دید عصبی ام سکوت کرد و هر دو وارد خانه شدیم. نیاز در آشپزخانه بود و احسان مشغول دیدن اخبار . آرام سلام کردم و سمت اتاق آران رفتم چند دقیقه نگذشت که در اتاق باز شد و نیاز عصبانی و کفگیر به دست وارد اتاق شد . _ اگه اومدی غر برنی و نصیحت کنی باید بگم موقع خوبی رو انتخاب نکردی. اصلا حوصله ندارم نیاز. نیاز: معلومه تا این موقع شب کجا بودی؟ اون گوشیه کوفتی رو چرا جواب نمی دی؟ اگه قراره این چند روز که اینجایی هم چین برنامه ای داشته باشی زودتر برگرد خونه. دستم مشت شد درست نبود صدایم را بلند کنم و سرش هوار بکشم سرم را پایین انداختم و لب هایم را به دندان گرفتم که صدایم در نیاید. نیاز که سکوتم را دید در اتاق را محکم بست و بیرون رفت. اینحا هم نمی توانستم بمانم. دوست نداشتم بخاطر من او عصبی شود و مشکلی در زندگی اش پیش بیاید. سریع سمت ساک لباسم رفتم و لباس هایم را در آن ریختم. شماره کیان را گرفتم احساس کردم بوق نخورده جواب داد، یا شاید آنقدر مشغله فکری داشتم که متوجه ی بوق ها نشدم . کیان : جانم؟ کمی سکوت کردم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم _ کجایی؟ کیان : چیزی شده؟ _ گفتم کجایی؟ کیان : من تو ترافیک صدات گرفته اتفاقی افتاده؟ _ می خوام برم شمال همین الان .میای؟ کمی سکوت کرد و گفت کیان : نمی خوای بگی .... وسط حرفش پریدم و گفتم _ میای؟ کیان : باید برم هتل وسایلم رو جمع کنم. _ بیا دنبالم با هم بریم من نمی تونم اینجا بمونم زودتر بیا . گوشی را قطع کردم و به چشمانم اجازه باریدن دادم چشمانم را بستم و چند نفس عمیق کشیدم فایده ای نداشت اشک ها پشت هم روی صورتم سر می خورد. با تقه ای که به در اتاق خورد سریع اشک هایم را پاک کردم و ساک را زیر تخت پنهان کردم. آران : بیام تو؟ _ اتاق خودته اجازه می گیری؟ آران داخل آمد و کنارم روی تخت نشست آریان : از مامان ناراحت نشو فقط نگرانت بود . _ مهم نیست عادت کردم . آران : نفس خیلی داری سخت می گیری بخدا این جوری پیش بری آخرش دیوونه می شی. _ چون سخت نگرفتم دیوونه شدم باید سخت می گرفتم . تو هیچی نمی دونی آران. دارم عذاب می کشم اومدم اینجا که آرامش داشته باشم ولی ندارم . یه چیز تو وجودم داره اذیتم می کنه دوست دارم در موردش با یکی حرف بزنم ولی نمی تونم. دلم می خواد دست مامان و بگیرم و برم یه جای دور ولی اون باهام نمیاد ، تو یه دوراهی گیر کردم از یه طرف نمی تونم تو اون خونه بمونم از طرفی دیگه نمی تونم مامان و تنها ول کنم و برم. ولی می دونم تو اون خونه موندن مساوی می شه با مرگ من . آران با تعجب نگاهم کرد و گفت آران : چی داره اذیتت می کنه؟ چرا این جوری شدی ؟ باباجون کاری کرده؟ نکنه زیر سرش بلند شده؟ نیشخندی زدم ، اشک گوشه چشمانم را پاک کردم و گفتم _ کاش زیر سرش بلند می شد. با زنگ موبایلم رو به آران گفتم _ میشه تنهام بذاری؟ آران سرش را تکان داد و از اتاق بیرون رفت . کیان پشت خط بود جواب دادم _ کجایی؟ کیان : جلو در.
  7. Fateme00

    منم دوست دارم تو رمانم رو بخونی اصلا دیگه دوست ندارم😢
  8. Fateme00

    نویسنده کدوم رمانه؟؟؟
  9. Fateme00

    پارت ۲۶ روی نیمکتی که گوشه خیابان بود نشستم از رستوران خیلی فاصله داشت نمی توانست مرا پیدا کند . موبایلم پشت هم زنگ می خورد به هیچ کدام از تماس ها پاسخ ندادم. آن را خاموش کردم و در کیفم انداختم. خیلی عصبی بودم، دستانم می لرزید متنفر بودم از آدم هایی که با طعنه حرف می زدند، درست مثل پدرم من این موجود ناشناخته را به زور تحمل می کردم چطور می توانستم یکی چون او را دوباره وارد زندگی ام کنم ! نمی خواستم مانند دختران ضعیف اشک بریزم از اشک ریختن بیزار بودم. نباید برای هیچ موجود بی ارزش اشک ریخت. به نظرم هیچ چیز ارزش این را ندارد که خود را بخاطرش شکنجه و عذاب بدهی ! کیان که برایم ارزشی نداشت، اصلا لایق هم صحبتی با من نبود چه برسد دوستی! او همان دندان لقی ست که می گویند زودتر باید انداخت دور. بلند شدم و کیفم را روی دوشم انداختم شانسی که آوردم زیاد از خانه ی نیاز دور نشده بودیم. همان راه را دوباره برگشتم با صدای شکمم سر چرخاندم و یک ساندویچی به چشمم خورد سمتش رفتم و یک همبرگر و نوشابه سفارش دادم و روی صندلی نشستم تا آماده شود . ****** هوا کمی تاریک شده بود و کوچه خلوت بود قدم هایم را بلند برداشتم تا زودتر برسم. جلو در با دیدن ماشین کیان پاهایم به زمین میخ شده بود با دیدنم با ماشین سمتم آمد و کنارم ایستاد، بلند داد زد کیان : زودباش سوار شو ترسیدم نه از دادش! از اینکه آبرو ریزی کند برای نیاز بد می شد به دور و برم نگاه کردم خبری نبود، سوار شدم و سمتش برگشتم. تا خواستم حرف بزنم پایش را روی گاز فشرد و با سرعت از کوچه بیرون رفت. _ کجا میری وایستا؟ کیان : دهنت رو ببند تا الان کدوم گوری بودی؟ چرا گوشیت رو خاموش کردی؟ بده من گوشیت رو ببینم . _ نگهدار تا در و باز نکردم. با همان سرعت گوشه خیابان پارک کرد و با ترمزی که گرفت نزدیک بود با سر در شیشه بروم. با ترس سمتم برگشت و گفت کیان : خوبی؟ تمام خشمم را در چشمانم جمع کردم و به او خیره شدم و گفتم _ دیگه هیچ وقت، خوب گوش کن هیچ وقت سر راه من قرار نگیر وای به حالت دوباره ببینمت. خواستم در ماشین را باز کنم که دستم را گرفت. دوست داشتم با او باشم .درست بود حسی به او نداشتم ولی یک چیز ناشناخته در وجودم بود که مرا وادر به با او بودن می کرد. کیان: خواهش می کنم وایستا آرام سمتش برگشتم و به دستش که روی دستم قرار گرفته بود نگاه کردم زود دستش را کنار کشید و گفت کیان : از ظهر خیلی فکر کردم، اولش نمی خواستم بیام سمتت، ولی نتونستم هر چی با خودم کلنجار رفتم دیدم بهتر از تو برای من پیدا نمی شه ، نمی گم عاشقت شدم نه. ولی از اینکه اجازه ندادی بهت نزدیک شم برام دنیایی ارزش داشت. اولش برام سنگین بود، ولی بعدش که فکر کردم دیدم من دنبال یکی مثل تو بودم واسه زندگی م. همه اونایی که باهاشون بودم اگه بهشون پیشنهاد خونه خالی هم می دادم باهام می یومدن خیلی راحت بودن. فکر کردم تو هم مثل اونایی.ولی نبودی خواهش می کنم باهام بمون. سرم را بلند نکردم به روبه رو خیره شدم و گفتم _ من رو برسون دیرم شده نگرانم می شن. کیان : نمی خوای چیزی بگی؟ سمتش برگشتم و گفتم _ اگه یکبار دیگه تکرار شه چی ؟ کیان : قول می دم تکرار نشه _ باشه برسونم خونه لبخندی زد و گفت کیان : چشم نوکرتم هستم. نمی دانم چرا ما کنار هم بودیم هیچ کدام عاشق هم نبودیم انگار چیزی مثل رو کم کنی بود! یا اثبات به دیگران که بگوییم(دیدی توانستم مخ او را بزنم ) نمی دانستم این رابطه درست است یا نه ؟ قطعا درست نبود.
  10. سلام خترای گل و خوشگل جهت سرگرمی فقط این سوال رو می پرسم لطفا هر کی دوست داره جواب بده ...
  11. Fateme00

    سلام خوبی میشه بدونم من چندمین نفرم ؟؟؟
  12. Fateme00

    سلام قربونت برم مرسی گلم بابت وقتی که گذاشتی
  13. Fateme00

    سلام من رمانش رو دنبال می کنم نظرمم گفتم لایکم کردم 😊😊
  14. Fateme00

    خب می تونی بنویسی خانه مان یه الف اضافه کلا متن و تغییر میده . باز خودت می دونی من خیلی رمان خوندم رمانای نویسنده هایی که عالین ولی همچین چیزی ندیدم یکن تو ذوق می زنه البته فقط نظر منه شاید دوستان دیگه با نظر شما موافق باشن موفق باشی دوست جانم
  15. Fateme00

    خب عشق جان رمانت رو خوندم. موضوع داستانت خیلی خوبه،.خیلی خوب تونستم باهاش ارتباط بر قرار کنم آفرین.نمی دونم درسته یه نکاتی رو بگم یا نه؟ ولی دوست دارم وقتی همچین رمان قشنگی و با همچین موضوع جالبی داری می نویسی بدون کوچیکترین نقص باشه.من می گم دوست داشتی و قبول داشتی درست کن. ببین عزیزم تو خیلی از جمله ها کلمات ربطی مثل را ، به، و نیاز بود که استفاده نکردی. شما به زبان محاوره نمی نویسی باید دقت کنی به د آخر فعل ها مثل می آیند می کنند و ....رو بزاری پارت ۲ تنهایم(تنهاییم درسته)پارت ۳ پاک نشدی نوشتی (نشدنی) یا یه جا نوشتی شما رو هم ناراحت می کنم هم خودم ( هم شما رو ناراحت می کنم هم خودم) قشنگتر نیست؟ باز پارت ۱ با خیس شدن پاهایم رو نوشتی با خیس شدن پایم . باز پارت ۳( نزدیکترین شعاع من زندگی می کردند ولی از هم دورترین بودیم) (ولی از هم خیلی دور بودیم) قشنگتر نیست؟ ویه جا هم نوشتی او را می دزدت ( او را می رباید قشنگتر نیست؟) پارت۷ می چرخاندند( می چرخاند) پارت ۱۰ زنگش نزنم( تا با او تماس نگیرم ) بهتر نیست؟ تو راه بازگشت( در راه بازگشت) یه جاهای خیلی تکرار شد. خانه امان این من اولین بار دیدم (خانه مان) مگه نیست ؟ محله امان (محله مان) من همه ی اینار و امان خوندم ببخشید گلم خیلی چیزای دیگه هم بود حتما خودت یه دور بخون بیشتر اشکالات تایپی بود در کل رمانت عالیه مطمئن باش تا اخرش باهاتم. اینارو رعایت کنی عالی ترم میشه رمانت موفق باشی گلکم. رمان منم یادت نره بخونی فدات
×