رفتن به مطلب

Fateme00

همکار انجمن
  • تعداد ارسال ها

    871
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    4

آخرین بار برد Fateme00 در 19 آذر

Fateme00 یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

1,301 Excellent😃😃😃😃

درباره Fateme00

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,455 بازدید کننده نمایه
  1. Fateme00

    و وای مرسی از انرژی که بهم دادین همین الان این نکاتی که گفتین و درست می کنم مطمئن باشین تلاشم و می کنم. این پیشرفتم بخاطر کمکهای شما بود خیلی به من لطف دارین مرسی که رمانمو می خونین وقت برام می ذارین😍😍
  2. Fateme00

    بچه ها پارت جدید گداشتم بخونین و نظرتونو بگین خواهش میکنم😍😍
  3. Fateme00

    مرسی گلم چشم حتما
  4. Fateme00

    پارت ۴ بعد رفتن دکتر میلاد دوباره بالاسر نفس رفت و به چهره دخترک خیره شد . چهره جذابی داشت ، می شد به نقاشی خدا نمره بیست داد . چشمهای کشیده با مژه های بلند ، گونه های برجسته دماغ کوچک ، چقدر در خواب برعکس جسارتی که در بیداری داشت معصوم بود. برایش جای سوال بود که چرا یک دختر در این سن باید این همه غم روی صورتش بنشیند؟کنجکاو شده بود که بداند چی باعث شده که دست به این کار احمقانه بزند . با تکان خوردن پلکهایش دستپاچه شد و سریع از اتاق بیرون رفت . (نفس) چشمانم را به اجبار باز کردم دلم می خواست بخوابم چشمانم خیلی خسته بود . ولی حیف که حتی خوابم با چشمانم سر ناسازگاری داشت‌ . به دورو برم نگاه کردم اصلا جایی که بودم برایم آشنا نبود. بلند شدم ، یکم سرگیجه داشتم در آینه ای که روبه رویم بود خیره شدم . لباساهایم عوض شده بود یه تیشرت با شلوار برمودا تنم بود . ولی کِی لباسهایم را عوض کردم؟ اصلا آخرین بار کجا بودم؟چه اتفاقی برایم افتاد؟ موهایم را بالا سرم جمع کردم ، از اتاق بیرون آمدم ۵ تا اتاق کنار هم بود مثل هتل ، یعنی آدم را یاد هتل می انداخت. کسی دور و برم نبود مجبور شدم با صدای بلند بپرسم . _ ببخشید کسی اینجا نیست؟ از نرده ها خودم را آویزان کردم که یک نفر از پشت مرا سمت خود کشید یکم ترسیدم ولی با دیدن شخصی که روبرویم بود لبخندی بر لبهایم نشست . _ سلام وای چیکار می کنین ترسیدم . دخترخندید ، دستش را طرفم گرفت ، گفت: _ سلام عزیزم تو هم منو ترسوندی آخه این چه کاره خودتو آویزون می کنی؟ دستش را در دستم فشردم ، گفتم؛ _ نترسین چیزیم نمی شه بادمجون بم آفت نداره . _من مهنازم تو هم اسمتو بگو تا بیشتر با هم آشنا شیم . در ضمن خانم بادمجون بم آخه تو سنی داری اینجوری نا امید و شکست خورده حرف میزنی . با چشمهایی که سوزشش امانم را بریده بود خیره شدم به او گفتم: _ مگه میشه شما رو نشناسم من تمام فیلماتونو دیدم و باعث افتخارمه الان کنارتونم . مهناز خندید ، من را در آغوشش کشید کمرم را نوازش کرد، در گوشم گفت: مهناز_ منم خوشحالم که یکی از طرفدارامو می بینم اونم طرفدار خوشکلی مثل تو . دستم را گرفت ، دوباره به همان اتاق رفتیم هر دو روی تخت نشستیم . مهناز_ اگه دوست داشتی می تونی باهام درد و دل کنی . دوست دارم بدونم این اشکها واسه چی تو چشمای قشنگت نشسته؟ دوست ندارم چکیدنشو رو صورتت ببینم . با حرفاهایش اشک صورتم را خیس کرد انگار فقط منتظر حرفهای مهناز بود تا عکس العمل نشان بدهد . _ من اسمم نفسِ ، ۲۷سالمه ، از بچه گی عاشق نویسندگی بودم ، مامانم رمان می نوشت منم علاقه شدیدی به نوشتن داشتم و کنارش شروع کردم به نوشتن ، اوایل نوشته هام زیاد جالب نبود ولی مادرم با هر کلمه ای یا جمله ای که می نوشتم ازم تعریف می کرد و همیشه پیش همه می گفت نفس بهترین نویسنده می شه . به یاد آن روزها لبخند روی لبهایم نشست . _جاهایی که اشکالاتم بزرگ بود و به چشم میومد بهم نمی گفت بد شده می گفت به نظرت به جای نوشتن این جمله اینجوری بنویسی قشنگتر نیست؟ تو مدرسه و دانشگاه هم همین رشته رو خوندم ، خیلی پیشرفتم بیشتر شده بود . تا اینکه تو دانشگاهی که درس می خوندم از پسری خوشم اومد . زندگیم از اونموقع تغییر کرد، یه مدت اصلا فکرم سمت نوشتن و درسام نمی رفت . تموم فکرم شده بود کیان آریا پسر جذاب دانشگاه ، خیلیا چشمشون دنبالش بود ولی اون به هیچکس نگاه نمی کرد با غرور میومد دانشگاه و مغرورتر از کنار همه می گذشت . منم مثل بقیه گول قیافش و خوردم یواش یواش دلم و بهش باختم.....
  5. Fateme00

    پارت۳ فرشته نزدیکترین رفیقم در آغوش مردی که قرار بود شود همه کسم ،شود مردم، قدم بعد، او را بوسید، لبهایی که قرار بود فقط برای بوسیدن من باشد . قدم بعد، حرفهایی که به من می زد به او هم می زد. او فقط به من می گفت کوچولوی من ، نفس من ، قدم بعد، حالا نفسش ، کوچولیش کس دیگری بود . اشک هایی که روی صورتم می چکید را با پشت دست پاک کردم. صورتم خیس تر شد دیگر کل وجودم در آب بود . زیر آب بودم نفس کشیدن برایم سخت بود . ولی من مرگ را نمی خواستم . نمی خواستم بگوید که بخاطر او خودکشی کرده ام . دست و پا زدم ولی بی فایده بود دیگر توانی نداشتم با هر بار دست و پا زدن پایین تر می رفتم نفس کم آوردم . بی صدا و بی حرکت خودم را به آب سپردم دیگر چیزی نفهمیدم سکوت مطلق یک خواب عمیق ...... .........................‌‌‌‌‌‌‌‌..‌.................... (راوی) کسی متوجه نشده بود که دخترک در آب برای زنده ماندنش دست و پا میزد . اصلا کسی او را ندید که وارد آب شد . پسر بچه ای که بالای دیوار بود احساس کرد چیزی در آب تکان می خورد .ولی فکر می کرد توهم است دوباره با دقت نگاه کرد. نه اشتباه نکرده بود . واقعا کسی در آب بود . شروع کرد به داد زدن و کمک خواستن از دیوار پایین پرید سمت آب دویید و بلند داد میزد کمک کنید خودش شنا بلد نبود. چند نفری که ان اطراف بودن برای کمک طرف پسرک دوییدند زودتر از همه پسرک کم سنی شنا کرد و خودش را به او رساند . دخترک بی جان را روی دست بلند کرد و کنار ساحل روی زمین گذاشت . کل مردمی که آن اطراف بودن دورش جمع شدن غریق نجات تازه خودش را رسانده بود .در زمستان که کسی شنا نمی کرد. پچ پچ مردم غریق نجات را کلافه کرده بود . با فریادی که زد همه را به سکوت دعوت کرد،اول نبض دخترک را گرفت کند میزد . تنفس مصنوعی به او داد دوباره نبضش را گرفت شروع کرد به ماساژ دادن قلبش، بعد چند ثانیه دوباره به او تنفس مصنوعی داد با سرفه دخترک همه شروع کردن به دست زدن و صلوات فرستادن . یه عده از مردمی که دوره اش کردند بچه هایی بودند که برای ضبط سکانسی از فیلم لب ساحل بودند . یکی از خانمها پتویی دورش پیچید و کمکش کرد بلند شود دخترک با چشمان معصوم و گریانش به بقیه نگاه کرد و گفت: نفس : نمی خواستم خودکشی کنم فقط گرمم بود خواستم کمی خنک شم که یهو زیر پام خالی شد و چیزی نفهمیدم . تو اون جمع فقط یک نفر بود که با تحقیر نگاهش می کرد سری از تاسف تکان داد و با نیشخند رو به جمع گفت: _یاد بگیرین از این به بعد گرمتون شد خودتون بندازین تو آب تا حد مرگ برین شاید خنک شین . جمع بلند خندیدن و دخترک با نفرت به آن پسر نگاه کرد و گفت: _تو حدی نیستی که بخوام جوابتو بدم . فکر می کردم اونایی که معروفن شخصیتشون بالاست ولی امروز با دیدن شما فهمیدم اشتباه می کردم . نفس به سختی از جایش بلند شد و رو به بقیه گفت: _ نمایش تموم شده برین به سلامت رو برگرداند ، از آنجا دور شد پسرک که غرورش خورد شده بود تحمل نکرد دنبالش رفت دستش را گرفت و گفت: _ می دونی با امثال تو باید چیکار کرد؟ باید زنده خاکتون کرد که درس عبرتی شین واسه بقیه بچه ننه هایی که تا تقی به توقی می خوره فکر خودکشی میزنه به سرشون ، من مثل بقیه ابله نیستم که باور کنم قصد خودکشی نداشتی ، چون گرمت بود خواستی تنی به آب بزنی واقعا خنده داره چه راحت همه رو ابله جلوه میدی . دختری سمتش آمد ، دستش را گرفت ، و گفت: _ میلاد چیکار داری با بنده خدا ،اصلا به تو چه بیا بریم بچه ها منتظرن . نفس دستانش مشت شد دندانهایش را به هم زد و رو برگرداند به راهش ادامه داد ولی چند قدمی نرفته بود که بی حال شد و روی زمین افتاد . میلاد سمتش رفت او را روی دستانش بلند کرد سمت ویلایی که با بچه های فیلمبرداری اجاره کرده بودند رفت لگدی به در زد و در را باز کرد . بقیه هم دنبالش رفتند . نفس را روی تخت خواباند سریع از بچه ها خواست یک دکتر بالا سرش بیاورند .
  6. Fateme00

    خدا بیامرزدشون روحشون شاد یادشون گرامی
  7. پسره قصه تو دوست دارم ولی چه دوستای بی شخصیتی داره حقشون بود کتک خوردن🤣🤣
  8. Fateme00

    😂😊خدا به داد اونیکه بخواد زبونم لال بهت خیانت کنه برسه میکشیش. حتما عزیزم چشم
  9. Fateme00

    خوشحالم که خوشت اومد . نفس آروم نیست یواش یواش باهاش آشنا میشی ولی من اگه بودم همین برخورد و می کردم آدمی که بی ارزش شه لایق هیچی نیست حتی فحش و ناسزا .مرسی از اینکه وقتت و برای رمانم گذاشتی عشقم😘
  10. Fateme00

    پارت۲ کیان : چیه؟ می خوای چی بشنوی؟ تو که دیدی همه چیو همین بود . به قول خودت هفت سال هم و می خواستیم ، یکبار شد بذاری بهت نزدیک شم ، بهم دست نزن نامحرمی ، بغلم نکن نامحرمی ، کیان این حرف و نزن گناه داره ، اینجوری قربون صدقه م نرو شیطون می افته بینمون . می بینی همه رو حفظم همه رو . الانم چیزی نشده ، فرشته خودش خواست باهام باشه ، بهش گفتم حسی بهش ندارم . من فقط تو رو می خوام ، تو زن زندگیمی ، تو زندگیمم می مونی ، خودتم می دونی انقدر دیونه هستم که برای نگه داشتنت هر کاری کنم . بلند خندیدم انقدر بلند که صدایش خودم را هم اذیت می کرد . _ خیلی احمقی ، فکر کردی باهات ادامه می دم؟ تهدیدم می کنی؟ اونم منو؟ منی که همه چیمو باختم و ته خطم؟ فکر می کنی برام مهمه بلایی سرم بیاری؟ تو دیگه تف سربالایی ، دیگه هیچوقت نمی خوام هیچکدومتون و ببینم ، هیچکدومتون بلند داد زدم. _ فهمیدین؟ فرشته اشک می ریخت کیان به فکش فشار می آورد دستش مشت شده بود . از نگاهش آتش می بارید . برگشتم قدماهایم را محکم برداشتم . نگذاشتم لرزش پاهایم و دستانم را ببینند . نگذاشتم برایم دل بسوزانند . از اتاق بیرون آمدم در را پشت سرم بستم . نگاهم را چرخاندم به خانه ای که اولین بار قدم در آن گذاشتم ، در خیالم در رویاهام هزاران بار آن را چیدم و از نظر گذراندم . قطره اشک مزاحم را از چشمانم زدودم . پا تند کردم و از خانه بیرون رفتم .گوشه حیاط دوچرخه دو نفره ای که خریده بودیم به من دهن کجی می کرد . چشمانم را بستم تمام خاطراتی که با آن دوچرخه داشتیم در ذهنم زنده شد . _ وای کیان دیگه نفس ندارم یکم وایستیم . کیان : تو که خودت نفسی چجوری نفس کم میاری؟ پا بزن تنبل داری چاق میشی من زن چاق نمی خوام رکاب بزن . آنروز کل ساحل رامسر را دور زدیم. چقدر شبش پا درد گرفتیم . دوباره قطره اشک مزاحم را از چشمانم پاک کردم . لعنتی به خودم فرستادم . نباید سرم را بلند می کردم باید چشم بسته می گذشتم که چیزی را نبینم که خاطره اش آزارم ندهد . از در حیاط بیرون رفتم . سوار ماشینم شدم لعنتی حتی در آن ماشین هم خاطره اش بود . به صندلی پشت دادم و چشمانم را روی هم گذاشتم . یاد روز اولی که ماشین گرفتم افتادم . کیان : وای نفس اینم ماشینه آخه! یه چیز می گرفتی منم روم شه بشینم پشتش . _ خیلی هم خوبه من عاشق ماشینمم کوچولوئو بامزه ست تو مشکل داری برای خودت شاسی بلندشو بگیر. کیان : ای خدا حالا به جای MVM نمی شد پراید بگیری؟ اونم کوچیکه دیگه . _ نخیر، من خیلیم دوستش دارم . چشمانم را باز کردم استارت زدم . به در حیاط نگاه کردم با خودم گفتم: ؛؛چیه دوست داشتی دنبالت راه بیفته و مثل فیلما گریه کنه و صدات کنه؟ دختره توهمی زودتر دور شو، اونا دوباره رفتن تو کار عشق و حال خودشون . ؛؛ ضربه ای به فرمان ماشین زدم ، پایم را روی گاز فشردم با سرعت از آنجا دور شدم . دور دور دلم نمی خواست به خانه برگردم . خانه ای که چشم انتظاری نداشتم. فقط سکوت بود و تنهایی . سمت دریا رفتم آهنگ دوست داشتنیم را پلی کردم و اشک ریختم . چقدر بدم می آمد از اشک هایی که ناخواسته روی گونه هام می چکید. چقدر بیزار بودم از این همه ضعف.... ماشین را پارک کردم ، پیاده شدم سمت ساحل رفتم روی شن نشستم به دریا خیره شدم . دورو برم کسی نبود . فقط کمی جلوترانگار صحنه فیلمبرداری بود . فقط همان اطراف شلوغ بود . دوباره به دریا خیره شدم بلند شدم ، قدم به قدم که جلو می رفتم صحنه های امروز در ذهنم تداعی می شد . لحظه اول در را باز کردم ، قدم بعد، خواستم غافلگیرش کنم . قدم بعد، می خواستم مهمترین خبر زندگیم را به او بدهم . قدم بعد ، وقتی آرام پشت در اتاق ایستادم . قدم بعد صدای کیان بود. قدم بعد، داشت قربان صدقه کسی می رفت. قدم بعد از در نیمه باز اتاق نگاه کردم . قدم بعد ، دیگر پاهایم در آب بود ، در چه فصلی هستیم که انقدر سرمای آب سوزناک است؟ لرز کردم ولی وجود آتش گرفته ام را خنک می کرد.
  11. Fateme00

    مقدمه چشمانم را باز می کنم به دوردستها خیره می شوم جایی که ردپای عشق است واقعی ، پاک ، زلال.... خیره می شوم به آینده ای که در آن غرور جایی ندارد. به چشمان خسته ام بنگر ، صدایم کن غرورت را کنار بزن ، یک قدم فاصله بینمان را کم کن تا به تماشای عشق بنشینیم .کنار هم دست در دست هم شانه به شانه . و با هم بگوبیم تا عشق هست زندگی باید کرد . پارت ۱ چشمانم را بستم نفس عمیق کشیدم . لبخندی روی لباهایم نشست . گل و شیرینی را گرفتم . از ماشین پیاده شدم برای اولین بار دوست داشتم سوپرایزش کنم . آرام در حیاط را باز کردم و بی سرو صدا داخل رفتم ، فاصله حیاط تا خانه را بدون هیچ سر و صدایی طی کردم ، سرم را به در چسباندم هیچ صدایی به گوشم نخورد . آرام در را باز کردم داخل خانه رفتم . استرس تمام وجودم را به لرزش در آورده بود دستانم به شدت می لرزید . آهسته سمت اتاقش قدم برداشتم . دستم را روی دستگیره در گذاشتم . تا خواستم در را باز کنم با صدایی که شنیدم دستم روی دستگیره خشک شد . نیاز نبود سرم را به در بچسبانم صدای خنده هایشان واضح به گوش می رسید . از لای در نیمه باز شده همه چیز را میشد دید . نیاز به باز کردن در نبود . لرزش دستانم بیشتر شد حتی پاها و قلبم هم می لرزید . چه شد که به اینجا رسیدم؟ یعنی اینجا ته خط بود! به همین زودی همه چی به اتمام رسید؟ آنهمه عشق و دوست داشتن پر زد رفت؟ من بخاطر یک موجود بی ارزش از همه گذشتم؟ بخاطر یه آدم بی لیاقت؟ برو دختره احمق کور، به همین سادگی تمام شد کیش و مات شدی، کیش و مات..... با پشت دست اشکهایم را پاک کردم رد شدم گذشتم از مرد خیانتکارم . چند قدم دور شدم ولی تحمل نکردم برگشتم . با قدمهای بلند لگد محکمی به در زدم در باز شد . هر دو ترسیده سمتم برگشتند و به من خیره شدند . گل و شیرینی را پرت کردم . برایشان دست زدم . خندیدم ، بلند خندیدم و قدم به قدم به آن دو نزدیک شدم . در دو قدمیشان ایستادم . یکی مردی بود که در آینده قرار بود به او تکیه کنم.نفر بعد صمیمی ترین رفیقم..... _سلام زوج عاشق خوش می گذره؟ کمی مکث کردم و با لبخند نگاهشان کردم . چرا ترسیدین؟ چرا هول شدین؟ ادامه بدین صحنه ی قشنگی بود.عشقم تو بغل دوستم! تراژدی باهالیه دست خودم نبود لحظه ای آرام بودم ، لحظه ای طوفانی . با نفرت به کیان نگاه کردم . _ خیلی خوب شد زودتر شناختمت . فقط از این می سوزم ،که هفت سال عمرمو پای تو هدر دادم ، از همه گذشتم بخاطرتو، از همه ی اونایی که گفتن این مرد نمی شه برات ، ولی من چیکار کردم ، بخاطر توئه بی لیاقت پشت پا زدم به همه چی و همه کس . فرشته: نفس بذار برات توضیح بدم . تمام نفرتم را در چشمانم ریختم به او خیره شدم ، به کسی که رفاقتمان را به گند کشید .او هیچ وقت رفیق نبود . به ظاهر رفیق بود، به ظاهر خواهر بود، همش تظاهر _ خفه شو فرشته فقط خفه شو چرا؟ هوم چرا؟ چند ساله با همین که انقدر راحت خودتو به تاراج گذاشتی؟ نگاهم را از فرشته گرفتم سمت کیان برگشتم . با نیشخند نگاهش کردم و گفتم _ آخی چه مظلوم! کی تا حالا مظلوم شدی؟ تازه که خوب داشتین دل و قلوه می دادین ، الان چرا لال شدی؟ سرت و بگیر بالا مرد باش واسه این کارت دلیل بیار، فقط یه دلیل کیان ، بگو می شنوم . سرش را بلند نکرد با انگشتهای دستش بازی می کرد . چقدر جلو چشمانم خار و ذلیل شده بود، واقعا من عاشق همچین مردی بودم! کیان : نفس بخدا... _ با اون دهن کثیفت قسم خدا رو نخور. کیان سرش را بلند کرد در چشمانم خیره شد . چشمانی که یک زمانی حاضر بودم جانم را برایش بدهم . مگر مرد هم انقدر چشمانش گیرا می شد! منم ظاهر بین بودم ، باید اعتراف کنم که زیباییش من را مجذوب خودش کرد ، چشمای کشیده و قهوه ایش ، ابروهای مرتب و ردیف شده اش ، گونه های برجسته اش ، بینی کوچک و خوش فرمش ، لبهای برجسته ، من هم گول ظاهرش را خوردم ، هفت سال را بیهوده گذاراندم ، چکار کردم با زندگی و عمرم ، برای یک آدم بی ارزش دمه دستی حرام شد.گریه نکردم . همیشه با خیره شدن در چشمانش دست و دلم می لرزید ولی حالا محکم بودم به او خیره شدم منتظر بودم تا از خودش دفاع کند ، ابلهانه است ولی منتظر یک توجیه بودم که قانع شوم و دوباره کنارش بمانم .
  12. Fateme00

    فدات بشم مهربونم
  13. Fateme00

    بله حرف شما کاملا درسته من ۷سال با شوهرم رفیق بودم و خیلی اتفاقا برامون افتاد ولی انقدر هم و دوست داشتیم و داریم که همه ی اونایی که قصد جداییمونو داشتن و کنار زدیم ولی من هیچوقت اسمش وعشق نذاشتم گفتم دوست داشتن زیاد.واقعا عشق کلمه مقدسیه من احترام زیادی براش قائلم واقعا نباید عشق و به لجن کشید اونم تو این دوره که اصلا عشقی بین کسی وجود نمیاد رو این عشقای امروزی حتی نمیشه اسم دوست داشتنم گذاشت.
  14. Fateme00

    ویشکا آسایش
  15. Fateme00

    😍😍😍
×