رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Fateme00

مدير اجرایی
  • تعداد ارسال ها

    1,774
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    4

آخرین بار برد Fateme00 در 19 آذر 1397

Fateme00 یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

4,367 Excellent😃😃😃😃

درباره Fateme00

آخرین بازدید کنندگان نمایه

6,728 بازدید کننده نمایه
  1. حداقل پارتات باید ۶۰خط باشه درست کن لطفا با دانیال یا نسترن در ارتباط باش برای کمک گرفتن
  2. سلام دوستای گلم

    امیدوارم روز جمعه خوبی داشته باشید

    نویسنده های عزیز لطفا هر کی با بخش نظارت و منتقدین مشکل داره تو خصوصی خودم اطلاع بده نه که وقت عزیزای دیگرو بگیرید مدیر اون بخش منم و خیلی زود مشکلاتتون بررسی میشه پس لطفا با خودم در ارتباط باشید. مرسی 

    1. Mah.m

      Mah.m

      فاطمه خانوم از فردا که نیستید من همکارتون رو تگ کنم تو تاپیکا؟

      @Fateme00

    2. Fateme00

      Fateme00

      بهت اطلاع میدم عزیزم @Mah.m

  3. به بعضی ها باید گفت جولون دادنتون یه روزی تموم میشه شرمندگیش فقط براتون می مونه پس آدم باشید.

    هه

     

  4. پارت ۱۰۰ یادم نمیره هر چی میره جلو بدتر میشه چند وقته که تو رفتی حواسمو پرت میکنم اما من به سختی میتونم یادم بره انگار پیشم نشستی آخه تو واسم نفسی عاشق مگه میتونه عشقشو ول کنه جای خالیشو با یکی دیگه بتونه پر کنه مگه میتونه که بگذره از اون همه خاطره خیلی باید بگذره عشقت از دلم بره دروغ بود همش انگار همه بازی بود تو میریختی اشک دیدم واست عادی بود قلبه من شکست انگار که یه خواب بودی زود گذشتو رفت دروغ بود همش انگار همه بازی بود تو میریختی اشک دیدم واست عادی بود قلبه من شکست انگار که یه خواب بودی زود گذشتو رفت بعد تو تا دم صبح تو کوچه ها و من پرسه میزنم تو نیستی تنها شدم دستی دستی این دلو زدی شکوندی تو حتی پای قولتم نموندی دروغ بود همش انگار همه بازی بود تو میریختی اشک دیدم واست عادی بود قلبه من شکست انگار که یه خواب بودی زود گذشتو رفت دروغ بود همش انگار همه بازی بود تو میریختی اشک دیدم واست عادی بود قلبه من شکست انگار که یه خواب بودی زود گذشتو رفت چند باری این آهنگ رو پلی کرد انقدر بهش گوش داد تا خوابش برد. دوست نداشت فعلا به هیچ چیز فکر کنه کمی آرامش می خواست فقط کمی پایان
  5. پارت ۹۹ کریمی بزرگ وقتی خبر مرگ محمد رو شنید تحمل نکرد و دق کرد. حامد تک و تنها مونده بود بچه ها قبول نکردن کنارشون باشه حتی پروانه رو هم کنارشون قبول نکردن. عروسیه هانیه و آراد موکول شد به بعد خوب شدن نهال. نهال بعد شنیدن مرگ محمد اونم با اون وضعی که می گفتن نتونستن شناسایش کنن افسردگی گرفته بود یه لحظه هم اون روزار و نمی تونست به فراموشی بسپاره. مهراد این چند وقت کنارش بود و در گوشش از آینده می گفت. آینده ای که پر از زیباییه ولی نهال تو این دنیا نبود انگار با محمد مرده بود یه جورایی عذاب وجدان داشت. نمی تونست مهرادم کنارش قبول کنه. همه از حالاتش می ترسیدن چون بعد بهوش اومدنش یه کلمه هم حرف نزد. فقط به روبروش خیره میشد و گریه می کرد. مهراد: نهال؟ فقط نگاش کرد مهراد: دلم برای صدات تنگ شده. لبخند غمگینی زد. نهال:خیلی زود گذشت؟ مهراد خندید و دستاش رو بوسید. مهراد: تو حرف زدی!؟ نهال: مگه لال بودم روزهایی که گذشت سخت بود؟ مهراد: خودت میگی گذشت پس نباید بهش فکر کرد. نهال: اون بخاطر من مرد. مهراد: نه بخاطر تو نبود. اون داشت معالجه میشد یهو از دست دکترا فرار کرد یکم تحمل می کرد شاید اینجوری نمی شد. نهال: انگار یه خواب بد بود. مهراد: آره کاش دیگه این روزا بر نگرده. نهال:مهراد؟ مهراد: جون مهراد؟ نهال برو دنبال زندگیت. مهراد: زندگیه من اینجاست. نهال: بذار فکر کنم؟ مهراد: اذیتم نکن تحمل دوری رو دیگه ندارم. نهال: ولی موندن با من اذیتت می کنه بذار جفتمون فکر کنیم،فقط ما نیستم پای آینده یکی دیگه هم وسطه نمی خوام یه نهال دیگه به وجود بیاد. مهراد: فقط یک هفته باشه. نهال: سه ماه شاید بیشتر بشه ولی کمتر نه. مهراد: پس من اینجا می مونم. نهال: خب بگو فکر نکن. مهراد: پس بذار لا اقل بیام بهت سر بزنم . نهال: باشه. مهراد: می دونی که خیلی دوست دارم. لبخند زد نهال: می دونم مهراد: پس زیاد چشم انتظارم نذار. نهال: به شرطی که قول بدی خوب فکر کنی. مهراد: من خیلی وقته فکرام رو کردم. نهال: ولی من نیاز به فکر کردن دارم، به نظرم ما مثل شاه و گداییم. تو با اون خانواده من.... مهراد: باشه فکرات رو بکن فقط چرندیات نباف. مهراد بلند شد سمت در رفت. نهال: مهراد؟ ایستاد نهال: اگه جوابم هر چی بود رفتارت باهام عوض نمیشه؟ همونطور که پشتش بهش بود آروم سرش رو تکون داد. مهراد: نه همیشه عشق خودم می مونی تا ابد این و تو گوشت ، ذهنت، قلبت، فرو کن. از اتاق رفت بیرون و لبخند و رو لباش نشوند. قصه ای که شروع شده فکری به پایانش نکن، تلخ و شیرین می گذره سخت و آسون می گذره ، تنها چیزی که باید همیشه ضمیمه زندگیمون بمونه عشق و وفاداریه. تمام فکرت رو متمرکز کن به این موضوع که خدا عشق رو تو وجودمون آفرید پس بیایم درست ازش استفاده کنیم شکستن قلب هنر نیست به دست آوردنش هنره.
  6. پارت ۹۸ از پرستارا خواست تا اون رو به بیرون هدایت کنن پرستار: آقا خواهش می کنم بیرون تشریف داشته باشین تا دکترا کارشون رو انجام بدن مگه سلامتیش براتون مهم نیست؟ محمد سرش رو تکون داد بلند شد ودوباره نگاهی به دخترک انداخت تا خواست بیرون بره صدای دستگاه بلند شد. دکتر تقاضای دستگاه شک کرد. مهراد خشک شده بود زانوهاش لرزید رو زمین افتاد. با چشم هاش خط صاف تو مانیتور رو دید رفتن عشقش رو . دو نگهبان وارد اتاق شدن و اون و به زور بیرون بردن. اون بلند نهالش رو صدا میزد. مهراد: نهالم من اینجام بخدا همین جام یکم تحمل کن بخاطر عشقمون نهال جانم نرو بخدا بری نمی بخشمت. آراد و هانیه با شنیدن گریه ها و صدا زدن مهراد ترسیدن کنارش اومدن . آراد: چیکارش دارید ولش کنید. نگهبان: نذارید برن داخل برای مریض خودتون بهتره. مهراد سر رو شونه های آراد گذاشت مهراد: اون امانت بود دستت امانت دار خوبی نبودی. نمی بخشمت آراد، آراد نهالم رفت الکی اون تو هستن کاری نتونستن بکنن من خودم دیدم نهالم دیگه نیست. هانیه بلند گریه می کرد آراد: نهال هیچ جا نمیره می دونه من تنهام تنهاترم نمی کنه مطمئنم.. پروانه و حامد با رضا زهرا نزدیکشون شدن پروانه وقتی حال و روز اونارو دید از حال رفت. آراد یقه حامد و گرفت و چسبوندش به دیوار. آراد: اومدی چی رو ببینی؟ مرگ دخترت رو ببین چیکار کردی باهامون. دلت اومد زنت رو ول کنی . رضا اون رو جدا کرد و زهرا و یه پرستار دیگه پروانه رو بردن. مهراد رو به رضا کرد. مهراد: بابا عروس بی معرفتت بلند نمیشه تو صداش کن بگو چقدر بی تابش بودم اون حرف شما رو گوش میده. رضا رو زانو نشست و سرش رو تو بغلش گرفت. رضا: اون تنهامون نمی ذاره تازه می خواد دخترم شه مگه دست خودشه. مهراد: بابا نبضش کند بود اون لعنتی نمی دونم چیکارش کرد دست وپاهاش ورم کرده بود و کبود بود حتی لباش..... گریه مجال حرف زدن بهش نداد. حامد سرش رو به دیوار چسبوند پشیمون بود ولی این پشیمونی چه حاصلی داشت زندگیش نابود شده بود. زنش وقتی فهمید هم بچه تو شکمش رو از دست داد هم پسرش رو دیوونه شد. از طرفی زندگی اولش دخترش گوشه بیمارستان میون مرگ و زندگی دست و پا میزد پسرش که چشم دیدنش رو نداشت همه چی بهم ریخته بود چیزی از اون آرامش دیده نمی شد. رو زمین نشست شونه هاش می لرزید از بچگی نهالش تا الان جلو چشم هاش زنده شد مثل فیلم گذشت. نهال: بابایی؟ بابا: جون بابایی؟ نهال: من بزرگ شم میشم زنت؟ بابا: نه همین جون بابا می مونی. نهال: من دوست دارم شب ها پیش شما بخوابم. بابا: تو ، تو قلب بابایی نهال: اگه یه چیم بشه؟ بابا: قلب بابا دووم نمیاره می ایسته. با یادآوری حرف آخرش صدای گریه اش بلندتر شد . بابا: پاشو قلب بابا می دونی تحملش رو ندارم بخدا می ایسته قلبم پاشو دردونه م پاشو.پاشو. سه چهار ساعتی می شد همه پشت در ایستاده و نشسته گریه و دعا می کردن. ولی خبری از دکترا نشد. مهراد بلند شد و با شونه های افتاده سمت در رفت. سرش رو به در چسبوند انگار اومده بود تو یه امامزاده و حاجت می خواست. مهراد: نهال منتظرم صدام رو می شنوی؟ پاشو ببین همه اینجان، من، هانیه، آراد، مامان و بابات، مامان و بابای من، پاشو از این چشم انتظاری درمون بیار. با صدای در عقب رفت. دکتر بیرون اومد. مهراد روبروش ایستاد. مهراد: چی شد دکتر؟ لبخند زد دکتر: از خدا خواستم ناامیدم نکنه، خانمت برگشت شرمندت نشدم دکتر جان. دست رو شونه مهراد گذاشت و دو ضربه بهش زد. مهراد اشک ولبخند هر دو رو صورتش نشست. رو به بقیه کرد. مهراد: خدا دوباره اون و بهمون داد خدا رو شکر خدای هزار بار شکرت‌.
  7. پارت ۹۷ موهام رو نوازش کرد گلوم رو ماساژ می داد محمد: من و می بخشی آره؟ سرم رو تکون دادم. محمد: دیگه بهم نگو دیوونه، من دیوونه نیستم. _ باشه. محمد: نهال بیا با هم بمیریم از همین دره می پریم خب؟ _ امروز نه فردا. محمد : قول میدی؟ سرم رو تکون دادم. چشم هام رو بستم، مردن بهتر از این عذاب کشیدن بود مطمئنم نمی تونن پیدام کنن. از گوشه چشمم اشک چکید رو صورتم نفهمیدم کی دوباره از حال رفتم چشم هام توان باز موندن نداشت پلک هام رو هم افتاد. امیدم رو از دست داده بودم. (راوی) اون روز رو محمد و نهال آروم کنار هم خوابیدن جفتشون به فردا فکر می کردن فردایی که قرار بود جونشون رو از دست بدن محمد به خیال اینکه نهال اون رو مثل قبل دوست داره به آرامش رسید و خوابید. نهال امیدوار بود کمکی از غیب برسه ولی کدوم کمک از کجا؟ گرسنه و تشنه شب رو به صبح رسوندن محمد هر چی نهال رو صدا زد جواب نشنید ترسیده بود نبضش رو گرفت کند میزد سرش و رو قلبش گذاشت فکر می کرد نمی زنه دستا هاش یخ بود. بلند صداش میزد. محمد: نهال نهالم پاشو قربونت برم قرار نبود تنها بری باید با هم بریم جر نزن بلند شو.اگه پا نشی میمیرم مگه نگفتی دوستم داری پاشو پاشو محکم خودش رو میزد ولی نهال آروم خوابیده بود. خواب خواب یه خواب ابدی محمد لیوانی آب رو صورتش ریخت فایده نداشت دور خودش می چرخید و بد و بیراه به خودش می گفت. لب های نهال ورم کرده بود دستاش کبود بود حتی مچ پاهاش تمام زخماش رو بوسید به خیال اینکه اون مرد دست به چشم هاش کشید و اشک ریخت. محمد: حقم این نبود، منتظر باش دارم میام پیشت ما باید با هم باشیم منتظرم باش زود میام. دوباره نگاه آهر رو بهش انداخت و از کلبه بیرون رفت. رفت نزدیک پرتگاه چشم هاش رو بست.تو تصوراتش نهال رو میدید که با لبخند نگاهش می کنه و دستش رو طرفش دراز می کنه لبخند زد دستش رو دراز کرد و قدم برداشت زیر پاش خالی شد ولی لبخند از رو لبش محو نشد. محمد رفت، رفت به جایی که شاید اصلا متعلق به اونجا نبود. مادرش با یک انتخاب اشتباه هم خودش رو نابود کرد هم یه زندگی دیگه رو و هم بچه ای عقده ای به جامعه تحویل داد. همونقدر که فاصله عشق و نفرت به اندازه یک قدمه فاصله عشق و جنون از نیم قدم هم کمتره محمد دچار جنون عشق شد .نه پدر با محبتی داشت نا مادر با مسئولیتی محمد بیچاره فکر می کرد مادرش رو کشته نهال مرده ولی..... ******************** بالاخره بعد سه روز تونستن ردی از نهال پیدا کنن مهراد دست کمی از محمد نداشت تو این سه روز بی خبری مثل مرده متحرک شده بود. آراد و هانیه هم دست کمی از اون نداشتن. امیدی برای پیدا کردن نهال نداشتن ولی مامورا رو همراهی کردن. دو ماشین پلیس پشت ماشین محمد پارک کردن و دو مامور پیاده شدن همه جا رو گشتن سری از تاسف تکون دادن. هانیه یاد حرف نهال افتاد که گفته بود محمد اون رو پیاده تا بالای کوهی برد و اونجا یه کلبه بود. با ذوق پیاده شد آراد و مهراد با تعحب نگاهش کردن. رو به مامورا کرد. هانیه: نهال یکبار گفته بود اینجا اومده بالای این کوه یه کلبه ست. مامور با تعجب نگاهش کرد. تو این بیابون کلبه ش کجا بود!؟ هانیه: تو رو خدا بیاین بریم. رو به مهراد کرد. هانیه: مهراد بخدا نهال اینجاست حسم بهم دروغ نمی گه. دوباره به مامورا نگاه کرد. هانیه: مگه رد موبایلش رو نزدین بیاین تو رو خدا. مهراد سریع تر از مامورا دویید انگار جون تو پاش افتاده بود. به دستور مامور توجه نکرد و دویید. نفس نفس میزد ولی دل خودش هم گواه داده بود یه نشونه ای اینجا پیدا می کنه. هانیه و آراد با مامورها پشتش رفتن . مهراد با دیدن کلبه هم اشک ریخت هم لبخند زد آروم آروم سمت کلبه رفت. سرش رو به در چسبوند صدایی نشنید.از پنجره به داخل نگاه کرد. با دیدن نهالش رو تخت پاهاش بی حس شد آهسته آهسته در کلبه رو باز کرد و وارد شد خودش رو به سختی به تخت رسوند . با دیدن حال روزش به خودش لعنت فرستاد بلند داد میزد دست به صورتش کشید از سردی صورتش ترسید نبضش رو گرفت سرش و رو قلبش گذاشت .نبضش کند بود و امیدوارش کرد. سریع رو دستاش بلندش کرد مامورا دور تا دور کلبه رو محاصره کردن آراد با دیدن خواهرش زانو هاش خم شد مهراد با التماس به یه مامور نگاه کرد و خواست باهاش بره تا زودتر برسونتش بیمارستان آراد و مهراد با هانیه و یه مامور سمت ماشین رفتن. مهراد: نهالم قربونت برم یه چیز بگو لعنتی سه روزه صدات رونشنیدم نگفتی دق می کنم. هانیه پاهای کبودش رو نوازش می کرد. هانیه: قربون پاهات برم چی اومد به سرت الهی خواهرت بمیره تو رو تو این حال نبینه. چند ساعتی طول کشید تا از اون کوه لعنتی بیان بیرون.بالاخره به نزدیک ترین بیمارستان رسیدن، مهراد اون رو از خودش جدا نمی کرد. به پرستارا گفته بود که دکتره و می خواد کنارش باشه. از دور به کارهاشون نگاه می کرد گوشه اتاق کز کرده بود و زل زد و بود به دخترک بی جون روی تخت. دستگاه بهش وصل کردن دکترا بالا سرش بودن. یاد اون پسری افتاد که دست به دامنش شد تا نامزدش رو بهش برگردونن.تازه حالش رو درک می کرد بلند دکتر رو صدا زد. مهراد: دکتر؟ سمتش برگشت. مهراد: یه روزی یکی بهم التماس کرد جون نامزدش رو نجات بدم امروز من ازت می خوام عشقم رو بهم برگردونی. دکتر سرش رو تکون داد اشک تو چشم هاش جمع شد
  8. پارت ۹۶ _تو مرد نیستی تو یه نامردی یه آشغالی. محمد: نامردیم رو آخر شب بهت نشون میدم. _ هیچ غلطی نمی کنی یا شایدم مثل اون مامانت انقدر پستی که چشمت دنبال زندگی مردمه. محمد: اسم اون آشعال رو نیار. _ تو با اون آشغال فرقی نداری، شنیدم اصلا تو براش مهم نبودی چند باری قصد داشت بندازتت. حتی باباتم نمی خواست .... محکم تو دهنم کوبید احساس کردم دندونم خورد شد. احساس می کردم دارم از حال میرم تموم امیدم به هانیه بود که برام کاری کنه. اصلا نفهمیدم کی چشم هام رو هم افتاد و از حال رفتم. (محمد) حرف هاش رو مخم بود فقط قصد عذاب دادنم رو داشت نهال من دیگه نبود ،عوض شده بود همش تقصیر اون زن و مرده باید تقاص پس بدن همه اونایی که من و به این روز انداختن باید تقاص پس بدن. نزدیکش شدم انگار خوابش برده بود ساکت شد. جیب هاش رو گشتم با دیدن گوشیش محکم به پیشونیم زدم ولی با خاموش بودنش خیالم راحت شد.. لیوان آب آوردم و رو صورتش ریختم. تکون خورد . باید می رفتم سراغ اونایی که نابودم کردن همشون باید تقاص پس بدن همشون. نمی دونم چجوری خودم رو به ماشین رسوندم با سرعت می روندم.حرف های نهال تو سرم اکو می شد هر لحظه صداش بلندتر می شد. زدم رو ترمز دستام و رو گوشم گرفتم. محمد: نه نه خفه شو ، تو رو خدا خفه شو. داشتم دیوونه می شدم فقط با کشتنشون آروم می شدم همشون باید می مردن بعد خودم و می کشم .آره باید همه رو بکشم همه رو...... (نهال) نمی دونم چند وقته اینجا بودم هوا روشن شده بود.نمی دونم اون کدوم گوری رفت سعی کردم هر طور شده دستام رو وا کنم ولی نمی شد لعنتی محکم بسته بود. توان باز کردنش هم نداشتم. لبام خشک شده بود چشم هام به زور باز بود احساس می کردم لبام ورم کرده. با صدای در ترس دوباره تو وجودم نشست. محمد بود ولی نه محمد دیروز نامرتب بود انگار با کسی دعوا گرفته بود. _ محمد؟ خندید بلند خندید و نگام کرد. محمد: خفه ش کردم نهال بالاخره جونش رو گرفتم با همین دستام. اون گردنبند که بابات واسه مامانم خرید رو دزدیده بودم کادو دادم به تو تا اون عذاب بکشه هر چی که یادگار بابات باشه رو نابود می کنم. اون گردنبند بچه همه چی. بلندتر خندید من گریه م گرفته بود _ کیو؟ چی می گی محمد تو رو خدا من می ترسم. با نفرت نگام کرد محمد: باید بترسی همه باید ازم بترسن تو ، بابات، مامانم، بابات دیر رسید نهال مامانم جونی نداشت مرده بود بچه تو شکمش یادگاری باباتم نمی مونه مطمئنم اونم میمیره بابات تنها شد. با ترس نگاش کردم باید با آرلمش باهاش حرف میزدم اون اصلا تو حال خودش نبود مثل یه روانی بود. _ بیا دستام رو باز کن بیا قربونت برم. مظلومانه نگام کرد جلو پام نشست سرش و رو پاهام گذاشت. محمد: تو که می خوای تنهام بذاری؟ مگه نگفتی می خوای تنهام بذاری؟ _ نه عزیزم چرا تنهات بذارم بیا باز کن دستام رو پاشو عزیزم. محمد: تو من و دوست داری مگه نه؟ چون مامانم رو کشتم تو هم به آرامش رسیدی مگه نه؟ فقط سرم رو تکون دادم. دستش رو رو لبم کشید داشتم عذاب می کشیدم ولی حرفی نزدم و چشم هام رو بستم. محمد: الهی دستم بشکنه من اینکارو کردم آره؟ ولی حق داشتم تو رو اعصابم رفتی تو گفتی اون زن من رو نمی خواست مگه نه؟ _ محمد جان من تو رو دوست دارم به جهنم که تو رو نخواست بیا بازم کن دستم درد اومد. محمد: قول میدی بغلم کنی؟ موهام نوازش کنی؟ دو شب نخوابیدم. _ قول میدم ، قول میدم. یهو دوباره از مهربونی در اومد وحشی شد رفت تو آشپزخونه چاقو آورد. محمد: بیا با هم بمیریم اگه من و دوست داری بیا بمیریم. به لکنت افتادم ولی سعی می کردم ترسم و نشون ندم. _ م..حمد..من.. من یعنی ما باید زنده باشیم باید زندگی کنیم بچه دار شیم تو دوست نداری از من بچه داشته باشی. لبخند زد. محمد: دوست دارم دوتا بچه باشه یه دختر یه پسر. _ اهوم محمد: جفتشون شبیه تو شن می خوام از نهال هزارتا داشته باشم دوست دارم همه چیشون به تو بره. لبخند مصنوعی زدم. محمد: ولی اگه من و اعدام کنن؟ _ نمی ذارم من کمکت می کنم بهم اعتماد نداری؟ محمد: هیشکی به حرفت گوش نمیده اونا من و می کشن. _ نمی ذارم به جون خودم نمی ذارم بهشون میگم حالت عادی نداشتی. دوباره اخم کرد با خشونت بهم نزدیک شد. گلوم رو گرفت محمد: من دیوونه نیستم بلند داد میزد محمد: من دیوونه نیستم چشم هام تار می دید این بار دوم بود اشهدم رو می خوندم مرگ ایندفعه حتمی بود. وقتی دید دارم کبود میشم یهو دستش رو برداشت دست و پا زدنم رو دید به حالت عادی برگشت. سریع دست و پام رو باز کرد لیوانی آب برام آورد به زور نفس می کشیدم گلوم می سوخت آب دهنم رو به زور قورت دادم چه برسه به آب رو تخت درازم کرد کنارم نشست.
  9. پارت ۹۵ ترسیده بودم دست و پام می لرزید. _ چیکار داری می کنی محمد؟ تو رو خدا وایستا محمد جون عزیزت وایستا. محمد: عزیزترینم تویی تو رو هم از دست بدم میمیرم. _ خودت می دونی اگه بخوایمم نمی تونیم با هم باشیم تو رو خدا محمد عاقلانه فکر کن وایستا. بلند گریه می کردم تو دلم به خدا التماس می کردم. نذاشت چند دقیقه از شکر کردنم بگذره اینجور جوابم رو داد. _ محمد تو رو خدا باز کن این لامصب رو محمد: هیس، می خوام ببرمت یه جایی زود بر می گردونمت به شرطی که ساکت باشی اگه بخوای حرف بزنی یا کاری کنی به هیچی توجه نمی کنم حتی از این کشورم می تونم خارجت کنم پس ساکت شو. _ تو ناقوس تو دوست داشتن یعنی این؟ لعنتی اینجوری دوستم داری؟ هیچی نگفت منم سکوت کردم دلم پیش هانیه بود. یواشکی طوریکه محمد متوجه نشه بهش پیام دادم. _ (هانیه محمد به زور من و سوار ماشینش کرد تو رو خدا یه کاری بکن) محمد انگار تو فکر بود اصلا حواسش به من نبود گوشی و رو سایلنت گذاشتم و تو دستم گرفتم دستم رو تو جیبم گذاشتم. دوباره داشت من و می برد تو اون کلبه جنگلی نمی دونستم برگشتی تو کاره یا نه؟ اگه هم بود مطمئنن مهراد دیگه نگامم نمی کرد لعنت به من گند زدم به همه چی کاش جواب نمی دادم. بالاخره ایستاد پیاده شد در سمتم رو باز کرد. محمد: بیا پایین. _ نمیام من و برگردون. دستم رو گرفت فکرم پیش مهراد رفت و تو دلم ازش کمک خواستم ازش طلب بخشش کردم. دستم رو کشیدم _ ولم کن تو نجسی، حتی حرف زدن باهات کفاره داره بهم دست زدی نزدی. مثل اینکه واقعا دکتر رفته بود چون اون محمدی که من می شناختم الان باید عصبی میشد ، نه که با لبخند نگام کنه. محمد: خودت میای یا بغلت کنم؟ داشتم دیوونه میشدم گوشیم زنگ خورد دستم لرزید سریع وصل کردم و از قصد از محمد پرسیدم. _ اینجا کدوم جهنم دره ایه؟ واسه چی آوردیم اینجا. سرش پایین بود توجه ای نمی کرد. _ مگه با تو نیستم.بگووتا به یکی بگم کجا آوردیم. محمد: چرا انقدر لجبازی می کنی مجبورم نکن کاری و کنم که دلم نمی خواد. _ بیا من و برگردون تو رو خدا بیا برم گردون. سمتم برگشت دستم و گرفت و دنبالش کشید برعکس اون روز امروز انگار زودتر رسیدیم. در کلبه رو باز کرد رفت تو منم کشید با خودش دوباره در و از تو قفل کرد. رو تخت نشست نگام کرد. محمد: بشین _ نمی خوام.من می خوام برم؟ محمد: کجا بری؟تو مال منی. _ هه ،کورخوندی مگه اینکه جنازم ماله تو شه. محمد: من بخاطر تو رفتم دکتر نگاه چقدر خوب شدم. _ برام مهم نیست تو بچه ی اون زن هر...من حتی از نگاه کردن به تو هم بیزارم. عصبی شد مشتی به دستش زد. محمد: من رو با چوب اون نزن. _ تو چطور زدی؟ بدم زدی؟ من و با چوب پدرم زدی خوردم کردی دیگه چی می خوای ازم؟ محمد: مال من شی. _ خوابش رو ببینی. محمد من کسی دیگه رو دوست دارم الانم مطمئنن دلنگرانمه. محمد: دروغ می گی. _ به کی قسم بخورم تا باور کنی؟ محمد: برام‌ مهم نیست. _ تو یه حیوونی ازت بیزارم . بلند شد طرفم اومد دستش و رو صورتم کشید. محمد: چقدر دلم واسه نوازش کردنت تنگ شد، برای بغل کردنت ، بوسیدنت، خودم و عقب کشیدم دستش رو انداختم پایین. _ ولی من اصلا بهت فکرم نمی کردم. محمد: می دونستی مامانم از بابات بچه داره ؟ چشم هام اشک جمع شده بود دستام می لرزید. _ برام مهم نیست جفتشون برن به درک. محمد: ولی نرفتن به درک دارن شاد زندگی می کنن. دیدی اصلا شماها براش مهم نبودید. _ می خوای به چی برسی؟ دوباره یه قدم دیگه بهم نزدیک شد. محمد: من تنهام نهال بیا کنارم باش، تو که دوستم داشتی. _ خودت می گی داشتم، فهمیدم اشتباه بود. اشتباه می کردم خوب نشده بود هنوز پر از عقده بود هنوزم کینه تو دلش بود. از پنجره به بیرون نگاه کردم تاریک شده بود. _ بذار من برم.عشقت رو بهم ثابت کن محمد: نچ نمیشه تازه می خوایم با هم شام بخوریم. _ بابات کجاست؟ محمد:اونم با یکی سرگرم شده تو ترکیه من و ول کرد. دعا می کردم گوشیم خاموش نشه.کاش به عقل هانیه برسه به پلیس خبر بده. محمد دستش سمت دکمه مانتوم رفت. _ چیکار می کنی؟ محمد: گرمه درش بیار _ راحتم. توجه به حرفم نکرد خواست بعدی رو باز کنه که ازش فاصله گرفتم. _ می دونی این یه سال کجا بودم؟ محمد: نه نمی خوام بدونم. _ ولی من بهت می گم ،خونه رفیق بابام اون یه پسر داشت این یکسال با هم بودیم جای خالیت رو حسابی پر کرد طوری که یه لحظه ندیدنش عذابم میده.روزهای خوبی رو با..... بلند داد زد محمد : خفه شو تا خفه ت نکردم. _ خفه نمی شم باید بشنوی من مال یکی دیگه م تو الان فرقت با بابام چیه تو هم دزد ناموسی مثل پدر من. محکم در گوشم خوابوند دستش سنگین بود صورتم سوخت. محمد: تو مال من بودی؟ _ هه یادت نره مامانتم اول برای بابام بود بعد سر و کله بابات پیدا شد درست مثل الان تو. محمد: می خوای عصبیم کنی؟ می خوای بکشمت؟وقتی داشتم اینجا می رفتم بی کینه رفتم پس دوباره نذار زخمم سر باز کنه _ مردن بهتر از با تو بودنه.زخمت با اومدن من عفونت می کنه بوی گندش همه جا رو می گیره مس دست از سرم بردار. رفت یه صندلی آورد یه طنابم دستش بود فاتحم رو خوندم. به زور دست و پام رو بست.
  10. پارت ۹۴ تو آرایشگاه نشستم و هانیه رو صندلی نشست آرایشگر مَشغول بند کردنش بود. منم با لبخند نگاش می کردم. یکی از آرزوهام داشت برآورده میشد اونم بودن هانیه کنار آراد بود‌ انگار داشت همه چی خوب پیش می رفت و این یعنی نگاه خدا بهم . تو دلم شکرش کردم با صدای زنگ موبایلم از کیفم درش آوردم. شماره ناشناس بود. _ بله بفرمایید. + سلام _ سلام شما؟ + نشناختی؟ با نفرتی که تو وجودم نشسته بود جواب دادم. _ باز که زنگ زدی؟ برای اینکه هانیه متوجه نشه لبخند زدم و اشاره کردم بهش زود برمی گردم. از آرایشگاه اومدم بیرون و رو پله جلوی آرایشگاه نشستم. _ چیه چرا دوباره زنگ زدی؟ محمد: دلم برات تنگ شد خود به خود نیشخندی رو لبم نشست _ هه، دلت برام تنگ شد؟ تا الان دلت چیکار می کرد که بعد یکسال یادش اومد از گشادی در بیاد؟ محمد: من زیرنظر دکتر بودم نهال نتونستم فراموشت کنم. هیچ وقت حرف آخر اون روزش یادم نرفت.سوهان روحم بود. _ چطور اون روز که با گریه داشتم از پیشت می رفتم گفتی ببخشید اگه خواهرم نبودی می گرفتمت الان خواهرت نیستم غریبه م؟ محمد: غلط کردم، نهال غلط کردم. _ دیگه بهم زنگ نزن من حتی بهت فکرم نمی کنم. محمد: پس برای اخرین بار بذار ببینمت. _ هه، تو خوابتم من رو نمی بینی. محمد: اگه نیای مجبورم بیام تو اون آرایشگاهی که هستی آبروریزی راه بندازم تو که دوست نداری هانیه ناراحت شه ها؟ با ترس به دور و برم نگاه کردم به لکنت افتاده بود. _ تو.... تو کجایی؟ از کجا می دونی من آرایشگام؟ محمد: بیا اینور خیابون تو ماشینم. _ برو محمد تو رو خدا برو کم اذیتم کردی؟ کم عذابم دادی؟ ببین تو زندگی حامد و به گند کشیدی هیچ، زندگی من و مامانم و آرادم نابود کردی. ولی من ازت ممنونم چشم هام رو باز کردی تا بفهمم عشق واقعی یعنی چی؟ محمد من دارم ازدواج می کنم لطفا دست از سرم بردار وگرنه مجبور میشم شکایت کنم ازت. محمد: فقط یه لحظه نهال بعد برو. _ نمی تونم محمد: منتظرم تا سه میشمرم نیای خودم میام تو. گوشی رو قطع کرد نمی دونستم باید چیکار کنم از طرفی دلم به حال هانیه می سوخت کم تو این چند وقت اذیت نشد. فوقش یه دقیقه من و می دید تموم میشد دیگه.دلم می گفت خیانت ولی عقلم می گفت هانیه هم گناه داره اگه اون داد و بیداد می کرد براش بد میشد. بالاخره پا رو دلم گذاشتم و با حرف عقل بلند شدم و به دور و برم نگاه کردم. ولی کسی نبود. با بوق ماشینی به سمت راستم نگاه کردم. یه سانتافه مشکی با شیشه های دودی ایستاده بود و چراغ می داد قلبم انگار تو دهنم میزد. آب دهنم رو قورت دادم و سمت ماشین رفتم. دوبار دستم جلو رفت واسه باز کردن در ولی باز عقب کشیدم ، دیگه در از تو باز شد ،باز شدن در همانا و دیدن قیافه نحس محمد همانا. نگاهش با اونروزا فرق می کرد ولی لرزش دستش اخماش همون بود قیافش جا افتاده تر شده بود. محمد: پیر شدم؟ _ نه محمد: بیا تو. _ گفتی فقط می خوای من و ببینی دیدی دیگه حالا برو. محمد: بیا تو. _ برو محمد خواهش می کنم برو، من دیگه حس قبل و بهت ندارم. محمد: سوارشو کاریت ندارم. نگاهی به در آرایشگاه انداختم و آروم سوار شدم. در رو بستم یهو درا قفل شد. با ترس نگاهش کردم. _ چرا در و قفل کردی؟ محمد: ازم می ترسی؟ _ از شیطان باید ترسید. محمد: زخم نزن _ زخم نیست حقیقته. تو چشم هاش نگاه کردم محمد: تو فردای همون روز برام مردی انگار وجود نداشتی، محمد تو کثیف ترین آدم زندگیم بودی هستی و خواهی بود.در و باز کن من برم. به فکش فشار آورد دستش دور فرمون قفل شد یه نگاه بهم کرد و پاش رو تا اخرین حد رو گاز گذاشت ماشین از جاش کنده شد.
  11. پارت ۹۳ اون روز رو تا شب فروشگاهها رو گشتیم با دست پر آخر شب خونه برگشتیم بهترین شب ها رو من کنار مهراد گذروندم شب ها روزهایی که فکر نکنم تو عمرم گذرونده باشم. ************* دو روزه از مهراد دورم خدا می دونه اونشب آخر رو چجوری به صبح رسوندیم. با بودن آراد نه من تونستم تو اتاق مهراد برم نا اون تونست بیاد فقط تا صبح به هم پیام دادیم و عکسامون رو برای هم فرستادیم. روز اومدنمم که گفتنی نیست. خواستم وسایلم رو جمع کنم که خاله نذاشت عمو رضا و خاله زهرا حالشون بدتر از من بود .اونا هم غصه دار رفتنم بودن مهراد که از صبح زود رفت مطب که رفتنم رو نبینه صبح زود موقع اذان اومد تو اتاقم و خداحافظی کرد. مهراد: من میرم طاقت ندارم رفتنت رو ببینم. _ این موقع صبح ؟ سرش رو تکون داد حرف زدن براش سخت بود. دستم و رو قلبش گذاشتم لبخند زدم. _ آروم شده؟ مهراد: چون صاحبش پیششه. _ به اون منشیه نگاه نمی کنیا. مهراد: چشم. _ سر به زیر میری سر به زیر بر میگردی. مهراد: به روی چشم. _ می دونی که دوست دارم؟ مهراد: می دونم _ می دونی که از الان دلتنگتم؟ مهراد: می دونم. _ مواظب عشقم باش. مهراد: می خوای گریه م رو در بیاری؟ _ نه می خوام لبخندت رو ببینم. محکم بغلم کرد مهراد: خیلی زود هم و می بینم قول می دم آخرین جداییمونه. _ رو قولت حساب می کنم، منم قول میدم. مهراد: منم رو قولت حساب می کنم تا زندم و نفس می کشم نمی ذارم چیزی اذیتت کنه. با صدای هانیه از فکر اومدم بیرون. هانیه: کجایی؟ _ همین جا. هانیه: فردا مامانتم میاد. _ می دونم. هانیه: دلت براش تنگ نشد؟ _ نه هانیه:از ته دلت می گی؟ سرم رو تکون دادم واقعا دل تنگش نبودم فکر می کردم لایق مادر بودن نبود. هانیه: غروب که باهام میای آرایشگاه؟ _ آره هانیه: چته نهال؟ بخدا می بینمت غصه م می گیره. _ هیچی فقط دلم گرفته. هانیه: روز عروسی داداشت و دوستت باید این حس رو داشته باشی؟ لبخند زدم. _ بهترین روز برام فقط واسه این زندگی داغونم کلافه م تا فردا خوب میشم خیالت راحت موندم شما که محرم شدید دیگه عروسیتون واسه چیه؟ خواست دمپایی پرت کنه که آراد از پشت بغلش کرد. آراد: های های با خواهرم چیکار داری؟ هانیه شکلکی در آورد برام هانیه: خواهر نیست عفریته ست ببین بهم چی میگه. هر سه بلند خندیدیم آراد کنارم اومد و گونه م رو بوسید. آراد: عشق خودم چطوره؟ _ برو بچه عشقت دیگه یکی دیگه ست نگاه چه با نفرت نگام می کنه. لبخند زد و دستش رو باز کرد به هانیه اشاره کرد. هانیه هم اومد تو بغلش آراد: قول می دم جفتتون رو به یه اندازه دوست داشته باشم. گونه ش رو بوسیدم. _ تو تموم فکر و قلبت فقط باید جای هانیه باشه هانیه عزیزتر از یه خواهره برام. اشک گوشه چشمم رو پاک کردم. هانیه بغلم کرد اونم گریه می کرد. هانیه: بمیرم برات که زندگی خوشیت رو نخواست. آروم در گوشش طوری که آراد نشنوه گفتم: _ من دلخوشی زندگیم رو پیدا کردم بعد شما منم میرم. با تعجب ازم جدا شد و نگام کرد آراد مشکوک نگامون کرد . _ ها چیه زنونه بود. یه آها گفت و بیرون رفت. هانیه: چی رو ازم پنهون کردی مارمولک؟ _ می فهمی خیلی زود فعلا دندون رو جیگر بذار. ناهار خوردیم و با هانیه آماده شدیم. تیشرتی که مهراد برام انتخاب کرد و قول گرفت ازم این رو همش زیر مانتوم بپوشم همون کار و کردم مانتو سفیدم و با شلوار ستش پوشیدم روسری و کیفم رو گرفتم بعد به مهراد زنگ زدم. مهراد: سلام دردونه _ سلام خوبی؟ مهراد: صدات رو شنیدم بهتر شدم. _ حرکت کردین؟ مهراد: دارم میمیرم برای زودتر دیدنت. _ کجایین؟ مهراد: نیم ساعته حرکت کردیم شب اونجاییم ببینم برای خانواده شوهر جانت چه می کنی. _ مگه عمو و خاله پیشت نیستن؟ مهراد: هستن من باهاشون راحتم. _ وای گفتی بهشون؟ مهراد: آره داریم میایم خواستگاری وسایلت رو هم نیاوردیم آماده باش که باهامون برگردی. _ دیوونه، چیزی نگفتن؟ مهراد: دیدمت می گم دارم رانندگی می کنم عزیزم کار نداری فعلا _ نه مواظب خودت باش دیگه زنگ نزن پیامم نده تا برسی خیلی دوست دارم. مهراد: من همینطور. خاله و عمو از اونور یه چیزایی می گفتن که نمی شنیدم یعنی واضح نبود. گوشی رو قطع کردم و با هانیه بیرون رفتیم.
  12. a5e523d35c60324f7e66efd85a9811a5.jpg

    Delam Tang shod Khahari 😞 😞

     

     

     

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 1
    2. Hany Pary

      Hany Pary

      Jiiiiiiiiiiiiiiigh!!! mikhasti payan bedi???? Fadat beshammmmmmmmmm mannnnnnnnnnnn

      Aji gooli khodamiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii booooooooooooooooos

      bezar binam.. rasti "selebraty" b koja residdddddddd?? @Fateme00

    3. Fateme00

      Fateme00

      فعلا هیچ خواهری ولی دوباره از هفته بعد استارت می خوره

    4. Hany Pary

      Hany Pary

      Khodaro Shooooooooooooooooooooooookr :NewPack_give_rose:

  13. سلام فاطمه جون خوبی ؟ 

    میگم ناظر رمان من مهتا هست. اما نمیدونم مشغله اش زیاده یا دیگه ناظر نیست که رمان رو نقد نمیکنه. 

    لطفا با مهتا حرف بزن یکی رمان رو نقد و نظارت کنه 

    1. Fateme00

      Fateme00

      سلام گلم چشم رسیدگی میشه

    2. Fateme00

      Fateme00

      شما بعد هر پارتی مهتا رو تگ کن ناظرتون ایشونه

      @mahsa

  14. پارت ۹۲ یه روزی لحظه شماری می کردم واسه روزی که آراد بیاد حالا امروز که وقت اومدنش بود دلم رو غم گرفت. با مهراد رفتیم هتلش آخه از دیشب انقدر بهونه گیر و عصبی شدم. که رو مهراد هم تاثیر گذاشتم. مهراد: نهال جان بس کن دیگه می دونی طاقت گریه هات رو ندارم. _ آراد گفته وسایلم رو جمع کنم. مهراد: واسه خودش گفته تو باهاش رفتی فرداش با مامان اینا خونتونیم. _ اگه.... دستش و رو لبم گذاشت. مهراد: هیس، اصلا چطوره منم باهاتون بیام بهش می گم اینهمه نهال اینجا بود حالا من میام اونجا هوم؟ _ خودت رو مسخره کن. مهراد: غلط بکنم، بگو چیکار کنم شاد شی. _ نمیشه واقعا باهامون بیای؟ مهراد: نه قربونت برم واسه عروسی آراد میایم همونجا با آراد حرف میزنم میگم نامزدم رو بدین برم. _ خوشحالی می خوام برم؟ دست تو موهاش کشید نزدیکم شد دستم رو گذاشت رو قلبش مهراد: الان سه شب انقدر بی قراره تند میزنه می بینی؟ راست می گفت خیلی تند میزد ترسیدم نگاش کردم. مهراد: خودمم ترسیدم که قبل از رسیدن به تو بایسته. _ نگو اینجوری. خودم رو تو بغلش انداختم من و محکم به خودش فشرد و موهام رو نوازش کرد. مهراد:دارم دق می کنم نهال می دونم اگه یه شب نباشی خوابم نمی بره، اگه بری که شب موهام رو نوازش کنه تا بخوابم؟ کاش می تونستم جلو رفتنت رو بگیرم. بغض کرده بود چقدر احمق بودم که فکر می کردم براش مهم نیست. من و از خودش جدا کرد و بیرون رفت انگار نمی خواست اشکاش رو ببینم. حالم اصلا خوب نبود نمی دونستم باید چیکار کنم شاید بهترین راه حرف زدن با آراد بود. نیم ساعت طول کشید اومدنش با ظرف غذا اومد تو. مهراد: پاشو دست صورتت رو بشور پاشو عزیزم. بلند شدم و کاری که خواست انجام دادم. اومدم بشینم که بلند شد و خواست مانتوم رو در بیاره مثل همیشه فقط یه تاپ تنم بود. _ بذار باشه تنم؟ مهراد: در بیار خب تو رو می بینم گرمم میشه. _ فقط یه تاب تنمه. مهراد: خوبه تو بغلمی انگار با دیدن تابش وسوسه میشم. خندید و نشست. دیدم حق با اونه این کولر لعنتیش هم که خراب بود خودمم خیلی گرمم بود. در آوردم و روبروش نشستم. نگاهی بهم انداخت و خندید _ چیه؟ مهراد: پاشو مانتوت رو بپوش مثل اینکه وسوسه شدم قاشق رو سمتش پرت کردم و بی خیال یه قاشق دیگه گرفتم. _ چشم چرون دیگه تا تموم شدن غذا نه نگام کرد نه حرف زد. تابمم که قربونش برم یه تاب واقعی بود هیچ جام رو نگه نمی داشت. خودم که خیلی دوستش داشتم شدیدا بهم میومد. _ دستت درد نکنه مهراد: نوش جونت. _من رو میزم؟ مهراد: بگم غلط کردم مانتوت رو می پوشی؟ خندیدم و پوشیدمش دوباره روبروش نشستم. نگام کرد و نفس عمیقی کشید. مهراد: پوف تا ازدواج نکردیم حق نداری دیگه این تاب رو بپوشی. خندیدم _ آخه همشون شبیه همینه. سرش رو تکون داد مهراد: بلند شو _ کجا؟ دستش رو باز کرد مهراد: ولخرجی خرید. _ حرفشم نزن مهراد: پاشو تا بغلت نکردم نبردم. _ خوابم میاد. یکم فکر کرد . مهراد: باشه بخواب بلند شدی میریم فروشگاه های اینجا تا صبح بازه. نمی شد از زیر خرید در رفت ولی خوابم میومد. دراز کشیدم مهرادم کنارم دراز کشید طاق باز خوابیده بودیم. مهراد: خانمه به چی فکر میکنه؟ _ به آقاهه کنارم. مهراد: پس خوبه فکر کن. به پهلو خوابیدم و صداش زدم. _ مهراد؟ اونم سمتم برگشت مهراد: جون مهراد؟ تا حالا انقدر بهم نزدیک نبودیم لبخند خود به خود رو لبم نشست لبم رو گاز گرفتم اصلا فراموش کردم چی می خواستم بگم. مهراد: چیه؟ _ هیچی یادم رفت.
  15. پارت۹۱ روزها میومد و می رفت رابطه من و مهراد نزدیک و نزدیکتر میشد. حس آرامشی که باهاش داشتم با هیشکی نداشتم. حتی کنار خانوادم. اون شده بود همه کسم. هنوز نه خاله از رابطمون چیزی می دونست نه عمو نه آراد و حتی هانیه عشقمون فقط بین خودمون بود. هرشب بعد خواب خاله و عمو میومد تو اتاقم و کلی قربون صدقه م می رفت بعضی وقت ها از این همه خوشی می ترسیدم وقتی با مهراد در مورد ترسام گفتم می گفت، به خوشی فکر کن به چیز های خوبی که در آینده در انتظارمونه. گفت ما آدما می تونیم کاری کنیم بهترین زندگی رو داشته باشم ولی انقدر منفی نگریم که خود به خود اون اتفاقای بد برامون میفته. دیگه به اومدن آراد چیزی نمونده بود. تنها چیزی که اذیتم می کرد دوری از مهراد بود. با خاله اومده بودم میوه فروشی سبزی و میوه گرفتیم و تو راه برگشت ساره رو با نامزدش دیدیم. خاله لبخند زد و منم داشتم به تفاوتشون فکر می کردم. یعنی واقعا سیرت خوبی داره اگه نداشته باشه هیچ جوره به هانیه نمی خورد. دیگه نزدیکشون شدیم.من و خاله هر دو سلام کردیم که ساره سرد جوابم رو داد. _ تبریک می گم عزیز انشالله خوشبخت شین. ساره: ممنون نامزدش تقریبا هم قدش بود. شاید با عمل دماغ و اون فرقی که باز می کرد جاش موهاش رو هوایی میزد یکم بهتر میشد. چشم و ابروی قشنگی داشت پوستشم که به قول من سیاه بود به قول ساره برنزه ولی همون سبزه خودمون بود. گونه ساره رو بوسیدم و دوباره به جفتشون تبریک گفتم . نامزدش هم سرش رو پایین انداخت و تشکر کرد. نمی دونم چرا ساره دلخور بود مگه دعوتم کرد که انتظار داشت کنارش باشم.!؟ خاله: ما دیگه بریم مزاحمتون نشیم به مامان سلام برسون ساره جان. ساده: بزرگیتون رو می رسونم. منم خداحافظی کردم و با هم تو خونه رفتیم. _ خاله چرا باهام اینجوری برخورد کرد؟ خاله: دوست داشت تو کنارش باشی حتی یکبار نرفتی بهش تبریک بگی؟ _ خب اون حتی مراسم عقدش هم دعوتم نکرد من باید دلخور شم برعکسه. خاله: ولشکن مادر دیگه رفتنی شد دختری که شوهر کنه دیگه وقت سر خاروندن نداره چه برسه به دوست و رفیقش فکر کنه. شونه ای بالا انداختم و تو اتاقم رفتم ولباس عوض کردم. گوشیم زنگ خورد. _ سلام عشق جانم. مهراد: سلام دردت به جونم چطوری شما؟ _ خوبم؟ مهراد: کجا بودی دو بار زنگ زدم جواب ندادی؟ خود به خود فکرم به روزی کشیده میشد که محمد زنگ میزد وقتی جواب نمی دادم یا داد و بیداد می کرد یا بد و بیراه می گفت. _ با خاله رفتیم میوه فروشی، تو کی میای؟ مهراد: دلت برام تنگ شد؟ _ خودت می دونی چند قدم که ازم دور میشی دلتنگ میشم. مهراد: من اجازه دارم فدای دل تنگت بشم؟ _ خدانکنه دیوونه. نگفتی کی میای؟ مهراد: زنگ زدم بگم تا غروب بیمارستانم نمی تونم بیام دعا کن عمل خوب پیش بره. _ وای باز عمل!؟ نمیشه یکی دیگه انجام بده؟ خندید مهراد: نه قربونت برم برو مواظب خودت باش. واسه منم دعا کن. عملش خوب بود امشب مهمون من بیرون. _ انشالله که خوبه تمام فکرت رو متمرکز کن به عمل مهراد: چطوری همش رو متمرکز کنم وقتی همش رو مشغول خودت کردی آخرش به جنون نکشم خیلیه. نهال فکر کنم ازدواج کنیم. خیلی دیوونه تر شم نظرت چیه بزنم بیرون از این کار؟ بلند خندیدم _دکتر قسم خورده ما رو باش. مهراد: من دیگه باید برم خیلی دوست دارم مواظب خودت باش. _ تو هم همینطور خدا نگهدارت. تا غروب باید منتظرش می موندم بهترین کار این بود که بخوابم. وگرنه کاری نداشتم انجام بدم. درسم که قشنگ بوسیدم گذاشتم کنار. به عکسی که چند روز پیش گرفتیم با هم نگاه کردم و بوسیدمش فکر نمی کردم یه روز انقدر بهش وابسته شم و برای چند لحظه ندیدنش دلتنگش شم.
×
×
  • جدید...