رفتن به مطلب

Fateme00

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    645
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    4

آخرین بار برد Fateme00 در 19 آذر

Fateme00 یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

923 Excellent

درباره Fateme00

  • درجه
    👑👑👑

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,773 بازدید کننده نمایه
  1. Fateme00

    قربونش برم الهی انشالله به هم برسین سالهای سال با خوشی کنار هم زندگی کنین، دختر خوش قلب و مهربون😍😍
  2. در چشمانش خیره شدم، نمی دانستم اسیرش می شوم اسیر چشمانی که جادو می کرد.
    و از آنروز ناگهانی ترین اتفاق افتاد، تپش قلبم، سستی پاهایم، نشات گرفته از همان روز است ....

  3. Fateme00

    پارت ۱۲۳ _ خدا لعنتتون کنه، امروز برای دومین بار دلشو شکوندم ،همشم مقصرش شمایین، برو خیالت راحت باشه خواهرم بهت خیانت نکرد اون حرف های عاشقونه ای که تو گوشیش دیدی ابراز علاقه ش به من بود نه سارا. ایمان جلو پام نشست دستم و تو دستش گرفت اخم رو پیشونیش نشست و گفت: ایمان_ خودم درستش می کنم قول می دم ، دلش و به دست میارم، ببخشید شیوا این سارای احمقم به جای اینکه بگه همچین چیزی نیست، فقط گوشیش و ازم قایم می کرد، وقتی ازش سوال کردم گفت به تو هیچ ربطی نداره تو کارم دخالت کنی،تو بودی چیکار می کردی؟ _ برو ایمان، برو بیرون می خوام تنها باشم. ایمان دستی به پشت گردنش کشید وقتی عصبی می شد اینکارو می کرد.دوباره عذرخواهی کرد و سریع از اتاق بیرون رفت. سمت پنجره رفتم، پرده رو کنار کشیدم و به آسمون نگاه کردم انگار که خدا رو میدیدم شروع کردم باهاش حرف زدن: _ خوب امروز و برام زهرمار کردیش چرا آخه؟یعنی به من اصلا خوشی نیومده؟تا یه اتفاق خوب میفته پشتش باید اینجوری با خاک یکسانم کنی؟ اصلا من به جهنم دلت واسه اون بچه یتیم نسوخت؟ کم دلشو دنیا و خانوادش سوزوندن؟کم سختی کشید؟اول که مهرم و به دلش انداختی با اینکه می دونستی دلم با یکی دیگه ست، الانم که گذاشتی با بدترین حرفا دلشو بشکونم، حاظر بودم اون لحظه دستم و می شکوندی فلجم می کردی تا شمارشو نگیرم و اینجوری دلش نشکنه.بعضی وقتا خیلی بد تا می کنی. ................................... دو سه روزی بود تا حال خودم نبودم، حتی حوصله امیرعلی هم نداشتم، امیرعلی متوجه سرد بودنم شده بود، ولی چیزی نمی پرسید میذاشت پای بحثم با سارا، سارا رو که اصلا نمی دیدم وقتی میومدم پایین میدیدم هست برمی گشتم تو اتاقم ،فقط سر ناهار و شام مجبور بودم تحملش کنم. خونمون انقدر سوت و کور بود که همه افسرده شده بودن. فردا جشن رفیق امیرعلی بود، می خواستم به دروغ بگم بابام اجازه نمیده ولی دلم نیومد تو این دو سه روز حتی برای بیرون رفتنم بهونه میاوردم و نمی رفتم باهاش اگه فردا رو هم کنسل می کردم مطمئنن اعصابش بهم می ریخت. صبح یکم کمک مامان کردم حیاط وشستم لباسار و پهن کردم، مامان با تعجب نگام می کرد،بدون اینکه ازش بپرسم کار داره خودم دست به کار شدم تا کمتر فکر مشغول باشه. کارم که تموم شد دوش گرفتم سیوشرت شلوار طوسیم و پوشیدم و موهامو سشوار کشیدم بعد خشک شدنش بالا سرم جمع کردم و محکم بستم طوری که چشمام کشیده شد. تو حیاط رفتم رو پله نشستم منتظر بابا موندم تا بیاد و در مورد فردا بهش بگم.تو خونه اگه حرف میزدیم دوباره مامان اوقاتش تلخ می شد. نیم ساعت می شد منتظر بودم، دیکه حوصله م سر رفته بود با گوشیم بازی می کردم که صدای باز شدن در اومد، سرم و بلند کردم، بابا با دیدنم لبخند زد و نزدیکم اومداز جام بلند شدم و گفتم: _ سلام خسته نباشید. بابا لبخندی زد و گفت: بابا_ علیک سلام بابا سلامت باشی چرا اینجا نشستی؟ سرم و انداختم پایین و با انگشتام بازی کردم اونقدرا هم که فکر می کردم آسون نبود گفتنش.بابا دستش و زیر چونه م گذاشت و سرم و بلند کرد و گفت: بابا_ چی شده بابا؟ _ هیچی نگران نشین،چیزه فردا جشن نامزدی یکی از دوستای امیرعلیه... بابا_ خب؟ _ گفته اگه شما اجازه بدین منم باهاش برم؟ بابا_ اتفاقا دیشب سارا هم ازم اجازه خواست که با ایمان بره جشن نامزدی دوستش، ولی بابا مطمئنی رو اتخابت؟ اگه کنار هم زیاد دیده شین یه موقع خدایی نکرده از هم خسته شین و نخواین با هم ازدواج کنین می دونی ضربه بدی می خوری؟ می دونی چقدر حرف پشتت می زننن؟
  4. Fateme00

    پارت ۱۲۲ ایمان_ اتفاقا امیرعلی بهم گفت یه مدت ازش دور شو کمتر ابراز علاقه کن،گفت ازش خبر نگیر تا خودش بیاد سراغت، ولی می ترسم شیوا می ترسم بره دنبال یکی دیگه. _ به نظر من پیشنهادش خوب بود، اگه رفت دنبال یکی دیگه یعنی تو رو نمی خواد،به نظرت دختری که دلش پیشه یکی باشه می تونه به کسی دیگه فکر کنه؟ ایمان_ نمی دونم شیوا بخدا نمی دونم، نمی تونی با این پسره حرف بزنی که دیگه بهش زنگ نزنه پیام نده. با تعجب نگاش کردم و گفتم: _ پسره کیه؟من از کجا بشناسمش؟ اگه بگه به تو چه جلو خواهر خودتو بگیر چی؟ ایمان_می شناسیش. با اخم نگاش کردم وگفتم: _ مثل آدم حرف بزن بگو کیه؟ ایمان_ آرسام پسر همون پیرزنه که خونشون می رفتی. دستم مشت شد، احساس کردم در حال انفجارم، پس چرا آرسام به من اون حرفارو زد؟شایدم ایمان داشت اشتباه می کرد. _ مطمئنی با همن؟ ایمان_ هر دقیقه داره بهش پیام میده زنگ می زنه، تو باشی چه فکری می کنی؟ _ آخه امروز آرسام بهم زنگ زد و گفت چون من جوابشو ندادم حال و روزمو از سارا می پرسه شاید داری اشتباه می کنی؟ ایمان_ اگه در مورد تو حرف می زنن چر قربون صدقه هم میرن؟ با هر حرفش ناخنام بیشتر کف دستم فرو می رفت سرم و بلند کردم و به ایمان خیره شدم و گفتم: _ همین الان براش زنگ میزنم. موبایلمو از رو تخت گرفتم و شمارشو گرفتم ولی خاموش بود.باید می فهمیدم قضیه چیه؟ نقش من این وسط چیه اینا واسه کثافت کاری خودشون من و وارد بازیشون کردن. هر چی به ذهنم فشار آوردم شماره خونه ش یادم نیومد، یهو یاد آدرس و شماره ای که تو کاغذ برام نوشته بود افتادم، از جام بلند شدم و کیفم و از تو کمدم در آوردم و رو تخت خالی کردم. ایمان با تعجب نگام می کرد.بالاخره بعد کلی گشتن پیداش کردم شماره رو تو گوشی زدم و بعد سه بوق جواب داد. آرسام_ بله بفرمایید؟ _ سلام شیوام بعد مکثی طولانی گفت: آرسام_ اتفاقی افتاده؟ یه نفس عمیق کشیدم تا آروم شم،گفتم: _ یه سوال می پرسم قول میدی راستشو بگی؟ آرسام_ ‌داری نگرانم میکنی چیزی شده؟ _ بین تو و سارا چیزی هست؟ آرسام سکوت کرد هر چی سکوتش طولانی تر میشد دستام مشتش سفت تر می شد. _ چرا ساکتی دِ حرف بزن دیگه. احساس کردم صداش خش دار شده بود . آرسام_ نمی دونم راجبه م چه فکری کردی؟من همین چند ساعت پیش بهت گفتم دلم و به یکی دیگه باختم، گفتم هیچوقت از دلم بیرون نمیره، صدبار تو روزایی که کنارم بودی نشون دادم بهت چه با شوخی چه با جدیت از علاقه م بهت گفتم، حالا تو زنگ زدی می گی رابطه ت با خواهرم چیه؟هیچی نیست، هیچی من فقط یکی دوبار به خاطر تو باهاش حرف زدم دو سه بارم بهش پیام دادم و از حسم از تو براش گفتم اون فقط برام یه خواهره، می بینی شیوا من خیلی آدم کم شانسیم نه تونستم یه دوست خوب داشته باشم، نه یه خواهر، تو هم برام رفیق نبودی تو هم یه دوستی بودی مثل بقیه، یادته گفتی آدمای سودجو همون بهتر که ازت دور باشن، حق با تو بود دیگه بهم زنگ نزن، لطفا به خواهرتم بگو، البته من موبایلمو امروز شکوندم حالا حالاها هم گوشی نمی گیرم، دلم می خواد یه مدت از اینجا دور شم و به این فکر کنم کجای کارم اشتباست که هر کی من میرسه دلمو می شکونه،حداقل به احترام دوسنی که باهام داشتی حرمت نگه می داشتی اعتماد می کردی. _ آرسام من .... تا اومدم حرف بزنم قطع کرد، بدون خداحافظی،حق داشت دلشو شکونده بودم؛ حق با اون بود منم آدم سودجو بودم رفیق نبودم، اعتماد نکردم،اشکهایی که رو صورتم نشست و پاک کردم و به ایمان نگاه کردم و گفتم:
  5. Fateme00

    پارت ۱۲۱ امیرعلی_ به نظر من باهاش حرف بزن و راهنماییش کن نذار چیزای بد و تجربه کنه اون بچه ست عقلش نمی رسه تو که بچه نیستی داری بچگونه رفتار میکنی، یعنی چی این حرفت که سرش به سنگ‌ بخوره. _ میگم به حرفم گوش نمیده نمی فهمی حرفمو؟ امیرعلی_ بهت می گم بیارش اینجا باهاش حرف بزنم دیگه.اعصاب نداری امشب مگه مقصرش منم که سرم داد میزنی؟ _ خب می بینی این با کاراش رو مخمه، باز میگی باهاش حرف بزن بیاد پیشم،اصلا مگه خودت شمارش و نداری خودت بهش زنگ بزن من باهاش حرف نمی زنم.. امیرعلی_ قهر کار بچه هاست به تو هم باید گفت؟ _ بخدا باهاش حرف نمیزنم به جون تو قسم اصلا دیگه اسمشم نمیارم. امیرعلی_ باشه خودم بهش زنگ میزنم؟ تو یه نفس عمیق بکش آروم شی،شام خوردی؟ _ نه گرسنه ام نیست. امیرعلی_ پاشو برو غذاتو بخور منم می خوام شام بخورم. _ باشه برو بخور، من دارم می خوابم، اگه زنگ زدی جواب ندادم دوباره عصبانی نشو. کلافه بود قشنگ از حرف زدنش مشخص بود گفت: امیرعلی_ شیوا بخدا رو اعصابی خوشت میاد نه؟ _ مگه چیکار کردم؟ امیرعلی_ برو مثل بچه آدم شامتو بخور انقدر با اعصابم بازی نکن. _ خب.... امیرعلی_ برو شام خوردی بعد بگیر بخواب در ضمن یادت نره به بابات در مورد آخر هفته هم بگی. _ چشم کار نداری؟ امیرعلی_ مواظب خودت باش فعلا خداحافظ. بی احساس میمیری یه دوست دارم بگی؟ _ باشه خداحافظ. داشت یه چیز می گفت که گوشی و قطع کردم مطمئنن باز می خواست غر بزنه. فکر کنم شام خورده بودن، قربونشون برم یکیشونم نیومد صدام کنه بگه شام کوفت می کنی یا نه؟ رو تخت دراز کشیدم، فکرم سمت آرسام رفت، عجیب فکرم و مشغول کرده بود، یعنی الان داشت بهم فکر می کرد؟ خیلی دوست داشتم بدونم از کی دلش پیشم گیر کرده؟اصلا شایدم همچین جیزی نباشه و فقط توهم من و سارا باشه! ولی پس چرا گفت جات تو قلبم می مونه؟ هر چی بهش فکر می کردم مغزم بیشتر ارور می داد. از بی حوصلگی دوباره رمان به دست شدم، فکر کنم برای بار چهارم بود که این رمان و می خوندم، دیگه خط به خطش و حفظ شده بودم با تقه ای که به در خورد از حال و هوای داستان بیرون اومدمو پشت در ایستادم، گفتم: _ بله؟ ایمان_ بیام تو. در و باز کردم و ایمان اومد تو، برگشتم دوباره رو تخت نشستم، ایمان پشت داده به در با یه ژست خاصی ایستاد و با لبخند نگام کرد و گفت: ایمان_ کاش سارا هم اینقدر که تو امیرعلی و دوست داری دوستم داشت، یه موقع هایی به خودم میگم قید همه چی و بزنم و از اینجا برم ولی قلب داغونم گوش نمیده،بدجور خودشو باخته، چرا وقتی جفتتون تو یه خانواده بزرگ شدین یکیتون انقدر باید مثبت و عاشق باشه؟یکی منفی و بی احساس؟ _ ایمان خدایی قبول داری که تقصیر خودته؟ ایمان_ چرا مگه چیکار کردم؟ جز اینکه همیشه روزی صدبار بهش می گم دوستش دارم و می خوامش. _ همین اشتباست، نشنیدی میگن وقتی یکی و دوست داری هیچوقت بهش نگو؟می دونی چرا؟ شونه ای بالا انداخت و گفت: _ البته این نظر شخصیه خودمه، من احساس می کنم وقتی یکیو دوست داری وقتی بهش می گی احساس غرور بهش دست میده این ملکه ذهنش میشه و هی با خودش میگه خب من هر کاری کنم این من و می خواد، پس برم کاری که دوست دارم و انجام بدم این که اول و آخرش بیخ ریش منه ها تو باشی نمی گی؟
  6. Fateme00

    پارت۱۲۰ سارا خشک شده بود دستش و رو صورتش گذاشت و فقط نگام کرد.یهو ایمان و کنار زدو طرفم اومد و گفت: سارا_ تو مگه به حرف کسی گوش دادی افتادی دنبال یه آدم چلاق پس من و نصیحت نکن اونی که تو انتخاب کردی مورد قبول هیچکس نیست. ایمان بلند اسمش و صدا زد تا ساکت شه. دلم شکست با چشمای اشک نشسته بغضی که جا خوش کرده بود تو گلوم نگاش کردم و یه قدم طرفش برداشتم و انگشت اشارمو طرفش گرفتم و گفتم: _ وای به حالت سارا وای به حالت یکبار دیگه این حرف از دهنت در بیاد و از این گه خوریا کنی با خاک یکسانت می کنم، از این ساعت به بعد برام مُردی فهمیدی مُردی از چشمم بد افتادی‌. ایمان_ شیوا الان اعصابتون خورده.... سمت ایمان برگشتم و گفتم: _ این لیاقتتو نداره لیاقتش همون پسرای کثیفن که واسه یه لحظه باهاش بودن می خوانش بعد مثل یه آشغال پرتش کنن دور. پا تند کردم و از کنارشون گذشتم.تو خونه رفتم سمت اتاقم دوییدم دلم گرفت، دلم شکست، نابود شدم،خواهرم که نزدیکترین آدم زندگیمه در مورد مرد زندگیم اینجوری میگه، وای به حال بقیه در اتاق و قفل کردم و روی تخت دراز کشیدم گوشیمو گرفتم کمی به عکسش نگاه کردم، به لبخندش، به چشمای زیباش، دلم طاقت نیاورد شمارشو گرفتم و گوشی و در گوشم گذاشتم. امیرعلی_ سلام علیکم شیوا خانم احوالات بانو؟ بغض گلومو پایین دادم ولی لرزش صدام و نتونستم کنترل کنم آروم گفتم: _ سلام خوبی؟ مطمئنن مثل همیشه یه اخم ریز رو پیشونیش با علامت تعجب نشست. امیرعلی_ صدات گرفته،چیزی شده؟ _ نه امیرعلی_ بگو جون امیرعلی؟ _ مهم نیست دلم یهو هواتو کرد میشه یکم حرف بزنی دلم برات تنگ شده. امیرعلی_ قربونت برم بگو چی شده می دونی صبرم کمه. _ فقط برام حرف بزن تو رو خدا. یکم سکوت کرد انگار داشت دنبال جمله می گشت واسه حرف زدن.بعد چند دقیقه گفت: امیرعلی_از چی بگم برات؟از اینکه نمی دونم دوست دارم یا نه؟از اینکه هی به خودم می گم عادته، ولی نیست، از اینکه امروزم کامل شده بود برای تو، انقدر بهت فکر کردم که الهه رو اشتباه شیوا صدا زدم.شیوا فکر کنم مبتلا شدم به اون چیزی که فکر می کردم قبلا مبتلاشم ولی نبودم،انقدر بهت وابسته شدم که الان که داری گریه می کنی دلم می خواد سرم و بکوبم به دیوار گریه نکن دیگه اصلا پاشو بیا اینجا خودم آرومت کنم. تا حالا براتون اتفاق افتاده که حالتون انقدر خوب باشه که خودتونو تو اوج ببینین؟من حالا اون حس و داشتم بالاخره گفت، گفت که من و می خواد یعنی خوابم نیشگونی از دستم گرفتم فهمیدم بیدارم، بیدار بیدار هیچی خواب نبود بالاخره گفت چیزی که چند ماه منتظر شنیدنش بودم و به زبون آورد. امیرعلی_ میای؟ _ نمی تونم.بابا اجازه نمی ده. امیرعلی_ من لعنتی هم که نمی تونم بیام.نمی خوای بگی چی شده؟ _نگو اینجوی، اگه میومدی هم که نمی تونستم بیام پیشت. امیرعلی_باشه فقط بگو بخاطر من نیست که داری اشک میریزی؟ _ نه امیرعلی_ دروغ که نمی گی؟ _ با سارا بحثم شد. امیرعلی_ سر چی؟ _ چرت و پرت کفت منم خوابوندم در گوشش الانم اعصابم خورده. امیرعلی_ یه چیز بگم بین خودمون می مونه؟ تپش قلبم تند شد گفتم: _ آره حتما چیزی شده؟ امیرعلی_فکر کنم سارا داره به ایمان خیانت می کنه خودشم داره عذاب می کشه کمتر سر به سرش بذار. پوف کلافه ای کشیدم و گفتم. _ایمان بهم گفت واسه همین زدم در گوشش‌ امیرعلی_ خدایی شیوا کسی به اندازه ایمان نمیتونه سارا رو دوست داشته باشه. _ می دونم،ولی خب کسی حریف سارا نمی شه از کسی هم حساب نمی بره، بابا هم از اینکه کسی و به کاری مجبور کنه بیزاره، فقط می مونه مامانم که اون بیچاره هم هر چی میگه بهش مثل آدم رفتار کن انگار یاسین تو گوش خر می خونه. امیرعلی_ به حرف من به نظرت گوش میده یکم باهاش حرف بزنم. _ ولشکن بذار هر غلطی دلش خواست بکنه، این باید یکبار سرش به سنگ‌بخوره تا آدم شه.
  7. Fateme00

    پارت ۱۱۹ _ چشم سلام برسون مواظب خودت باش خیلی خیلی دوست دارم. امیرعلی_ انقدر دلبری میکنی آخر یه بلایی سرت میارم.برو شیطون خداحافظ. _ به امید دیدار. مریم مثلا خودش و زده بود به اون راه که یعنی چیزی نشنیدم منم به روش نیاوردم. با صدای سارا هر دو از جامون بلند شدیم و از اتاق بیرون رفتیم. ایمان و احمد آقا و بابا هم اومده بودن باهاشون سلام علیک کردم و به آشپزخونه کمک مامان رفتم. _ مامان کاری هست بگین انجام بدم. سینی چای رو طرفم گرفت چیزی نگفت نگامم نکرد. دوباره زدم کانال بیخیالی از آشپزخونه بیرون اومدم و پذیرایی کردم کنار بابا نشستم. سارا و ایمان و مرجان نبودن از قیافه عمه هم معلوم بود که طوفانی بودنش بخاطر نبود سارا و ایمانه. احمد_ شیوا جان عمو چه خبر از بیمارستان. لبخندی زدم و گفتم: _ هیچی عمو اومدم بیرون. عمه_ ای وای چرا عمه؟ _ محیطش یکم بد شده بود نتونستم بمونم. مامان چشم غره ای بهم رفت که از چشم مریم دور نموند. احمد_ اشکال نداره محیط بیمارستانم روحیه آدم و کسل می کنه یکم به خودت استراحت بده. بابا_ آره دیگه می خوام عروسش کنم. عمه خندید و با ذوق گفت: عمه_ عمه قربونش بره انشالله ،بهتره بابا دختر نباید زیاد تو خونه بمونه. _ وا مگه من چند سالمه هنوز کلی وقت دارم. مامان بلند شد و سمت آشپزخونه رفت. مریمم رفت کمکش بقیه مشغول حرف زدن بودن که مرجان با دماغ قرمز شده اومد تو. مرجان_ لعنتی پاییزم مگه انقدر سرد باید باشه. _ لباس نپوشیدی خب یه چیز گرم بپوش انقدرا هم سرد نیست. عمه با چشم و ابرو داشت از مرجان آمار ایمان و می گرفت که مثل همیشه مرجان به روی مبارکش نیاورد. وقتی دیدم حواس کسی نیست بلند شدم و سمت در رفتم که مامان گفت: مامان_ بچه ها رو صدا کن دارم میز شام و میچینم. نگاه همه سمتم چرخید مثلا می خواستم یواشکی برم بیرون.چشمی گفتم بیرون رفتم. صدای بلند سارا تا اینجا میومد همیشه طلبکار بود. سمتشون رفتم ایمان بیچاره فقط لباش و به دندون گرفته بود و معلوم بود حسابی عصبیه. _ چته سارا صداتو انداختی رو سرت. ایمان_ عادت داره به جای اینکه صدا من بره بالا جامون عوض شده. سارا_ کفریم نکنا. ایمان یه قدم سمتش رفت و دستش بلند کرد دستش تو هوا مشت شد و پایین آورد سارا ترسید و عقب رفت. ایمان_ به قران پرویی بخدا پرویی خیلیم پرویی. _ خب بگین چی شده الان بحثتون سر چیه؟ ایمان_ خانم برگشته با یکی چت کرده میگم کیه جواب سر بالا می ده بهم. سارا_ خب تو مگه چیکارمی؟ ایمان_ می بینی؟ رو به رو سارا ایستادم و گفتم: _ یعنی چی سارا؟ راست میگه؟ آب دهنش و پایین داد و گفت: سارا_ خب مگه چی شد الان؟ رومو طرف ایمان برگردوندم و گفتم؛ _ لیاقتش و نداره هر چی زودتر رابطتون تموم شه بهتره. سارا_ به تو چه. برگشتم طرفش و محکم خوابوندم در گوشش. _ این و خوردی واسه اینکه بفهمی این کارت یعنی هرزگی به کی رفتی تو ها؟ اصلا فکر میکنی کی هستی که انقدر خودتو دست بالا میگیری؟ می خوای بگی طرفدار زیاد داری؟بگو می خوای چی و ثابت کنی؟ ایمان وسطمون ایستاد و من و کنار کشید.
  8. Fateme00

    پارت۱۱۸ _( امیرعلی خواهش میکنم جواب بده این بچه بازبها یعنی چی؟جون من بردار گوشیو) چند دقیقه نشد که خودش زنگ زد. نیشم خود به خود باز شده بود. یه نفس عمیق کشیدم، مریم خواست بره بیرون که نذاشتم دستش و گرفتم و دوباره نشوندمش رو صندلی. _ سلام عرض شد جناب خیلی سرد گفت: امیرعلی_ سلام _ حتما باید قسمت بدم که جوابم و بدی؟ امیرعلی_ یکبار دیگه قسم بده ببین من چیکار می کنم. _ چرا الان انقدر بداخلاقی؟ امیرعلی_ با کی داشتی حرف میزدی که انقدر اشغال بود.بعدشم اعصابت خورد شد گوشی و پرت کردی که خاموش شد. شدید استرس گرفته بودم نه می تونستم دروغ بگم نه می تونستم راستشو بگم،ولی خب بعدا می فهمید خیلی بد میشد. _ اول اینکه گوشی و پرت نکردم از دستم افتاد،بعدش قول بده که ازم ناراحت نشی دعوام نکنی عصبی نشی؟ صدای نفسش جوری بود که انگار خندش گرفته بود. امیرعلی_ خب اگه می دونی عصبیم می کنه چرا انجام دادی؟ _ امیرعلی؟؟ امیرعلی_ امیرعلی و..... استغفرالله _ نگفته صدات رفت بالا که امیرعلی_ منتظرم _ اول قول بده. امیرعلی_ شیوا داری عصبیم می کنی. _ تو رو خدا اول همش و گوش کن بعد هر چی گفتی قبول باشه؟ امیرعلی_می شنوم. _ آرسام بهم زنگ‌زد خیلی بد میشد اگه جوابشو نمی دادم،فقط گفت پریچهر دلش برام تنگ شده و حرفای معمولی دیگه، منم آب پاکی و ریختم تو دستش و گفتم دیگه بهم زنگ نزنه و زمانی که خونه نیست به پریچهر سر میزنم باور کن فقط همین بود. کمی ساکت شد فکر کردم قطع کرد خواستم صداش کنن خودش به حرف اومد. امیرعلی_ اگه ازت نمی پرسیدم بهم نمی گفتی؟ _ آخه چیز.... امیرعلی_ سوالم جواب بده میگفتی؟ _ از دروغ بیزارم نه نمی گفتم. خندید و گفت: امیرعلی_حقت نیست تنبیه شی. از خنده ش یکم جرات گرفتم و گفتم: _ اونیکه باید تنبیه شه تویی که زودی قهر میکنی نه من. امیرعلی_ باشه یه کار اشتباه تو کردی یکیم من پس رد به رد شد. فکر نمی کردم اتقدر راحت ازش بگذره منتظره یه دعوای شدید بودم. _ خیلی پرویی. خندید و گفت: امیرعلی_ نوکرتم. غروب زنگ زدم می خواستم دعوتت کنم به یه مهمونی که تو کلا ضدحال زدی. با تعجب گفتم: _ مهمونی! امیرعلی_ آره یکی از دوستم آخر هفته نامزدیشه دعوتمون کرده. _من خجالتم میاد. امیرعلی_ مگه خجالت داره نکنه چون قراره کنار من باشی خجالت می کشی. _ ای خدا، مطمئن بودم الان اینو می گی. امیرعلی_ پس مشکل دیگه ای نمی تونه باشه پس میای دیگه. _ بذار به بابا بگم خودم سرخود نمی تونم بهت بگم باشه میام. امیرعلی_ پس زودتر خبرم کن، راستی مهمون دارین؟ _ تو که می دونی چرا می پرسی؟ بلند خندید و گفت: امیرعلی_ مهمون دارین داماد خانواده رو دعوت نمی کنین چه فایده. ته دلم یجوری شده بود دلم می خواست جیغ بکشم با حرفش ذوق مرگ می شدم پس وای به روزی که خودش و کنارم واقعی داشته باشم سکته نکنم نمیرم خیلیه. _ قربون داماد خانواده برم که انقدر آتیش میسوزونه،افتخار نمیدین وگرنه قدمتون رو چشمام. امیرعلی_ قربون چشمات برو دیگه مزاحمت نمیشم مواظب خودت باش مهمونا رفتن زنگ بزن بهم.
  9. Fateme00

    سلام عزیزم من زیاد تو نقدو نظرات نیستم یعنی خودمو تا اون حد نمیبینم که نقد کنم.ولی دلم نیومد وقتی موضوع رمانت به این قشنگیه نقد نکنم.چون خودمم تو اینا مشکل داشتم دارم بهت میگم.اول خوباشو میگم بعد جاهایی رو که برای خودم سخت بود خوندنش.اسم بد روش نمیذارم. اسم رمانت قشنگه یجورایی میشه گفت جذب کننده ست ، مقدمه هم قشنگ بود. فقط این و مشخص کن یه جاهایی عامیانه نوشتی یه جاهایی رو ادبی، ببین با کدوم راحتتری یا جذابتره با همون ادامه بده آخه اینجوری یکم آدم گیج میشه میدونی چی میگم خوندنش سخت میشه خسته کننده میشه.یه چندتا غلط املایی هم داشتی و علائم نگارشی هم مثل من مشکل داری من واسه خودم و متوجه نمیشم ولی واسه یکی دیگه خوب نظر میدم😊😊یه چیزم زینب جون گفت چون زیاد تکرارش کردی گفتم دوباره بهت بگم. وقتی از گفتم و گفت استفاده میکنی بعد نقل قول یه خط پایینترش داستان و ادامه بده اینجوری قشنگتر میشه اینارو رعایت کن رمانت عالی هست عالی تر میشه ببخشید اگه زیادی نظر دادمو ناراحت شدی امیدوارم موفق باشی خانم گل.😍😍
  10. Fateme00

    پارت۱۱۷ بازوم و ماساژ دادم و گفتم: _ بشکنه دستت، خب اونشب تو عروسی واقعا چیزی نشده بود بعد اینکه پرستارش شدم رادارام روشن شد دیگه اونجا بود از مغز دستور نگرفتم از قلب دستور گرفتم. مرجان لبخندی زد و گفت: مرجان_شیوا به همه چی فکر کردی، اولیش طعنه های مامان من ،نگاه اطرافیا چمیدونم همه چیزای مهم دیگه. _ اهوم فکر کردم تازه آقا برام شرط گذاشته تا پاهاش خوب نشده ازدواج نکنیم. مریم با تعجب گفت: مریم_ مگه خوب میشه؟ _ گفتن احتمال خوب شدنش زیاده. سارا با اخم های تو هم رفته مشغول پیام دادن بود مرجان پس گردنش زد و گفت: مرجان_ بدبخت آخرش کور میشی، من موندم این داداش ما سرکاره چجوری وقت می کنه پیام بده. سارا نیشخندی زد و گفت: سارا_ واسه رو مخ رفتن من وقته آزاد زیاد داره. مرجان_ آدم قحطی بود دل بستی به این. _ خاک بر سرت همین این مگه داداشت نیست؟ مرجان_ خدایی اصلا به هم نمیان ایمان تعصبیه سارا دلش می خواد آزاد باشه مثل آب و آتیشن.آب باید با آب باشه آتیش با آتیش. _ نخیر در اشتباهی اتفاقا آب و آتیش باید با هم باشن یه جاهایی جلو هم و بگیرن. مریم_ شیوا به کی داری میگی؟این و سارا کپ همن هر چی بگی بهشون باز کار خودشونو می کنن بیخیال شو. خندیدمو سری از تاسف تکون دادم. رو پله ها نشسته بودیم پاهام یخ زده بود از جام بلند شدم و رو به مریم گفتم : _ پاشو بریم تو یخ زدم. سارا_ شما دوتا مامان بزرگا برین خدایی کلا ضدحالین. به پیشونیش زدم و دست مریم و گرفتم تو رفتیم.آروم در گوشش گفتم پیشنهاد بده بریم تو اتاق من مریم سری تکون دادو بلند گفت: مریم_ وای خدا چقدر بیرون سرد بود بریم تو اتاقت؟ عمه_ خب بیاین بشینین پیش ما، ما دل نداریم. مریم_ اِ مامان انگار ما همزبون شماییم یکم صبر کنین دایی و بابا میان همزبونای خوبین. رو به مامان گفتم: _ مامان باهام کار ندارین؟ مامان لبخند کمرنگی زد و گفت: مامان_ نه مادر برین تو اتاق راحت باشین. فقط من فهمیدم ته صداش چقدر غم نشسته بود، کاش می تونستم یه جور متقاعدش کنم. تو اتاقم رفتیم و من رو تخت نشستم و مریم رو صندلی میز جلو میز آرایش نشست. شماره امیرعلی و دوباره گرفتم بازم جواب نداد به عادت همیشه وقتی عصبی میشدم پام و تکون می دادم دوباره لرزش پام شروع شده بود. مریم اومد پیشم و پاهامو نگه داشت و گفت: مریم_ باز چی ناراحتت کرده؟ _ امیرعلی غروب که زنگ زد یکم اعصابم خورد بود باهاش بد صحبت کردم از اونموقع جوابم و نمیده. مریم_ خیلی برام تعجب آوره شیوایی که انقدر سخت گیر بود و به کسی باج نمی داد چطور شد یهو خودش میره به پسره ابراز علاقه می کنه، و الانم واسه حواب ندادن اون پسر اینحور کلافه و عصبی شده، واقعا این عشق چیه؟ چه محلولیه؟که آدمارو عوض میکنه؟ لبخندی رو لبم نشست قیافه امیرعلی و تو ذهنم تجسم کردم و گفتم: _ من نمی گم عشق چون عشق زود خاموش میشه، من میگم دوست داشتن زیاد، وقتی یکی و دوست داری زندگی برات قشنگ‌ می شه،پشیمونم از اینکه چرا زودتر این حس و تو وجودم قرار ندادم،البته دست خودتم نیست یهو میاد دنیاتو کن فیکون میکنه.ولی اگه زودتر امیرعلی و می دیدم مثلما سختی های الان و دلهره های الان و نداشتم. مریم ساکت شدو فقط بهم نگاه کرد. دوباره گوشیمو دستم گرفتم و پیامی براش نوشتم.
  11. Fateme00

    پارت۱۱۶ (شیوا) سرم خیلی درد می کرد، اصلا حوصله عمه رو نداشتم یه امروز و که امیرعلی خوب بود،کسای دیگه روزمو خراب کردن. سارا تو اتاق اومد و اخماش تو هم بود. جلوی آینه نشست و شروع کرد به آرایش کردن وقتی اعصابش خورد بود آرایش می کرد. _ چی شده سارا اتفاقی افتاده؟ سارا_ پسره الدنگ کپ همون مامانشه خودش هر غلطی دلش بخواد می کنه اونوقت از من ایراد می گیره، باهاش بودن دیگه فایده ای نداره، بهش گفتم بره به جهنم. _ دوباره بحثتون سر چی بود؟ سارا_ به من میگه حق نداری با دوستات بری کافی شاپ اونوقت خودش با دوستاش هر گورستون چالی میره. اخمی کردم و گفتم: _ این چه طرز صحبت کردنه؟ سارا_ ولکن تو رو خدا دوباره بالا منبر نرو حوصله پند و نصیحت ندارم. سری از تاسف تکون دادم و دوباره رو تخت دراز کشیدم به سقف خیره شدم و گفتم: _ سارا خدایی داری گند میزنی به روزای قشنگی که می تونی داشته باشی، ایمان خیلی خوبه اگه روت حساسه چون دوست داره حساسه، اگه غیرتیه و به تیپ و آرایشت گیر میده بخاطر اینه که می خواد فقط مال خودش باشی تو این و دوست نداری؟ می خوای بیخیالت باشه؟ اصلا بهت توجه نکنه؟ سارا_می دونی نه نصیحت پدیرم نه تو کتم میره پس بیخیال شو. شونه ای بالا انداختم و دیگه چیزی نگفتم. با زنگ موبایلش کلافه پوفی کشید و گوشی و دستش گرفت با دیدن صفحه موبایلش اخمی کردو گفت: سارا_ امیرعلیه به من چرا زنگ زده؟ منتظر جوابم نشد،جوابش و داد. سارا_ سلام خوبی؟ امیرعلی_........ سارا_ قربونت مرسی آره اینجاست گوشی دستت. سمتم اومد و گوشی و طرفم گرفت با تعجب نگاش کردم که گفت: سارا_ بگیر دیگه با تو کار داره. بلند شدم و رو تخت نشستم گوشی و گرفتم سارا از اتاق بیرون رفت. _ سلام امیرعلی عصبی گفت: امیرعلی_اون گوشی واموندتو واسه چی داری؟ اولش که زنگ زدم اشغال بود، بعدم که خاموش کردی. _ چته اینجوری صداتو انداختی رو سرت؟ گوشی از دستم افتاد حتما خاموش شد این انقدر عصبی شدن داره؟ امیرعلی_ راست می گی نداره، برو مزاحمت نمیشم خداحافظ. اجازه حرف زدن بهم نداد و سریع قطع کرد.سه چهار باری به گوشیش زنگ زدم ولی جواب نداد. لعنتی به خودم و شانسم فرستادم، از جام بلند شدم لباسم و عوض کردم و کمی آرایش کردم از اتاق بیرون رفتم. عمه کنار مامان نشسته بود و مرجان و مریم کنار سارا پچ پچ می کردن و می خندیدن.از پله ها پایین رفتم بلند سلام کردم، نگاه همه سمتم برگشت. عمه از جاش بلند شد نزدیکش شدم و روبوسی کردیم به مریم و مرجانم دست دادم. _ خیلی خوش اومدین. عمه_ مرسی عمه قربون قد و بالات خوبی؟ _ مرسی ممنون شما خوبین پس بقیه کجان؟ عمه_ سامان عذرخواهی کرد یه مشکلی براشون پیش اومده نتونستن بیان احمد و ایمانم سرکارن یکم دیرتر میان. _ قدمشون رو چشم. سمت مریم و مرجان برگشتم هر دو مشکوک نگام می کردن و با چشم و ابرو برام خط و نشون می کشیدن. _ وا چتونه شما. مریم_ بیا بریم تو حیاط بشینیم هواش خیلی خوبه. مریم و سارا مرجان بلند شدن و سمت در رفتن منم از خدا خواسته پشت سرشون بیرون رفتم هنوز پام و از خونه بیرون نذاشتم که دستم و سریع کشیدنو مریم نیشگونی از بازوم گرفت و گفت: مریم_ درد به جون گرفته حالا از ما پنهون می کنی، ما چرت و پرت می گفتیم و تو چشمت دنبال امیرعلی نبود؟ پس چطوری طورش کردی؟ بازوم و ماساژ دادم و گفتم:
  12. Fateme00

    پارت۱۱۵ (آرسام) هنوز گوشی تو دستم بود بهش خیره شده بودم، دلم می خواست سرم و بکوبم به دیوار. _چیکار کردی احمق؟فکر کردی الان از عشقت و جایگاهش توی قلبت باهاش حرف بزنی اونو مال خودت می کنی؟ چقدر امیدواری،فکر کردی وقتی بهش بگی همیشه تو قلبم می مونی می تونی دلش و بلرزونی؟ اشک سمج لعنتی رو از گوشه چشمم پاک کردم من آرسام با اونهمه غرور حتی تو تنهاییهام دلم واسه خودم نسوخت و گریه نکردم، الان دارم واسه یه دختر اشک می ریزم، واسه اونه یا واسه خاطر غرورمه که خورد شده؟ یعنی واقعا از دستش دادم؟یعنی دیگه نباید بهش فکر کنم؟گوشیم و سمت دیوار پرت کردم و دستم و تو موهام کشیدم، دیگه نباید اینجا می موندم باید برم.اگه برم مامان و چیکار کنم؟ اگه هم اینجا بمونم دیونه می شم مطمئنم دیونه میشم. با صدای مامان سریع اشکام و پاک کردم مامان_ آرسام جان مادر صدای چی بود؟ کجایی؟ آرسام_ هیچی مادر الان میام پیشتون. گوشیه خورد شدم و جمع کردم و تو کشوم ریختم وقتی دیگه شیوا نیست که بهم زنگ‌ بزنه دیگه گوشی به کارم نمیاد. تو آینه به خودم نگاه کردم دستی به موهام کشیدم و دندونامو به هم فشار دادم،چشمام ریز کردم و دقیق تر به خودم نگاه کردم با خودم گفتم:باید بشم آرسام قبل، آرسامی که به هیچ دختری باج نمی دادباید شیوارو فراموش کنم، مطمئنم می تونم فراموشش کنم،هم تو ذهنم هم از دلم. از اتاق بیرون رفتم و کنار مامان نشستم. _ جونم مامان کارم داشتی؟ مامان_ نه مادر کار داری برو به کارت برس، صدای شکستنی اومد دلم شور افتاد صدات کردم. بی مقدمه بدون اینکه اصلا فکری کرده باشم ازش پرسیدم. _ مامان موافقی یه چند روزی و بریم مسافرت؟ مامان با تعجب نگام کرد و گفت: مامان_ کجا بریم؟ من مریض و می خوای وببری وبال گردنت شم هیجا نتونی بری؟با دوستان برو بذار بهت خوش بگذره. دستم و دور گردنش انداختم و گفتم: _ من دلم می خواد شما باهام بیاین.وبال گردن چیه ؟ تاج سرمی دیگه این حرف و نزن. خندید، صورتم و بوسید و گفت: مامان_ می دونی آرسام بعضی وقتها می گم علی از خدا خواسته که تو رو سر راهم قرار بده، می دونی مادر اگه تو نبودی تا حالا دق کرده بودم.اون بچه ها که از رگ و خونم بودن سراغی ازم نگرفتن رفتن پی تفریحشون، حتی یه زنگم نمی زنن حالم و بپرسن. ایلیا هم که بعد ماهها خیر سرش اومد پیم با طلبکاری و اعصاب داغون اومد سراغم تازه ازم طلبکارم بود. _ حرص نخورین مامان درست میشه یه روزی سرشون به سنگ می خوره بر میگردن پیش خودتون. مامان_ خدا کنه اونموقع من مرده باشم چون دیگه نمی خوام روی هیچکدومشونو ببینم هیچکدوم.... _خدانکنه مادر ببین از یه درخواست من به کجا رسیدی، ولشکن مامان دیگه، نگفتی دوست داری کجا بریم؟ مامان_ مطمئنی مادر من باهات بیام؟ _ آره قربونت برم می خوام یه یکی دو هفته ای از اینجا دور باشم، دلم سفر می خواد هر جایی که دوست داری بگو بریم. مامان کمی فکر کرد و گفت: مامان_ من جز گیلان جایی نرفتم هیجا رو هم بلد نیستم، ولی تو اگه دوست داشته باشی میریم گیلان دوست نداری اونجا رو ببینی؟ احساس کردم چشماش برق زد،پس دلش هوای ده کرده بود. -من که از خدامه فردا صبح حرکت می کنیم،ولی فقط اونجا هتل یا چمیدونم خونه واسه اجاره دارن؟ مامان_ هتل می خوای چیکار؟ اونجا خونه پدر شوهرم خالیه پریدختم هست به نظرت می ذاره ما بریم هتل یا جایی خونه اجاره کنیم. _ خب پس همون صبح زود حرکت می کنیم. مامان_ پیرشی پسرم تو به کارات برس من وسیله ی خودم و تو رو جمع می کنم.
  13. Fateme00

    پارت۱۱۴ آرسام_ یعنی چی فعلا؟ _ آرسام می دونی چیزه... آرسام_ نکنه گفته من نامحرمم نباید باهام حرف بزنی. تعجبم بیشتر شد دوباره به سارا نگاه کردم.خودشو زد به اون راه و روش و برگردوند. _ نه فقط یکم حساس شده روت آخه نمی دونم کدوم بی عقلی بهش رسونده که تو خواستگاری کردی از من اونم فقط بخاطر همین... وسط حرفم گفت: آرسام_ باشه نمی خواد توضیح بدی دیگه مزاحمت نمی شم کار نداری. _ آرسام؟ آرسام_ بهتره قطع کنی می دونم الانم کلی عذاب وجدان گرفتی برو دختر خوب انشالله همیشه خوشیتو ببینم. _ آرسام تو رو خدا قطع نکن، گوشت با منه؟ آرسام_ آره بگو. _ تو که می دونی من واقعا مثل یه دوست یه برادر دوست داشتم و دارم مگه نه؟ آه سردی کشید و گفت: آرسام_ اهوم چرا فکر می کردم بغض کرده؟توهم زدم یا واقعی بود؟ _ آرسام؟ آرسام_ اینجوری صدام نکن برو شیوا خواهش می کنم قطع کن اشتباه کردم بهت زنگ زدم، قول میدم دیگه مزاحمت نشم تو بهترین دوستم بودی و هستی خواهی بود و همیشه تو قلبم می مونی خدانگهدار. گوشی از دستم افتاد این امکان نداشت، یعنی آرسام نه نه... اصلا باور کردنی نیست مگه میشه؟ اشکام صورتم و خیس کرده بود سارا جلو پام نشست دستام و تو دستش گرفت و بوسید. سارا_ شیوا نکن اینجوری اشک نریز بخدا آخر این چشماتو کور می کنی، چطور نفهمیدی که آرسام دلشو بهت باخته؟اونروز که اومدیم بیمارستان دیدنت اصلا حال و روزش خوب نبود، می گفت هر کاری میکنه تا تو از این وضعیت بیای بیرون کلی نقشه کشیده بود برای یه مدت کوتاه هم شده تو رو از اینجا دور کنه،از همونجا فهمیدم که خیلی می خوادت ولی خب تقصیر تو نبود تو حتی در مورد امیرعلی هم باهاش حرف زده بودی مگه نه. فقط سرمو به علامت مثبت تکون دادم. _ سارا من دلشو شکوندم نه؟آرسام خیلی تنهاست از بچه گیش با سختی خودشو بالا کشونده ،درسته پریچهر دستشو گرفته، ولی خودشم مرد بوده از همون بچه گیش مردونه کار کرد رو پای خودش ایستاد.دعا کن براش سارا دعا کن یکی بیاد تو زندگیش که عاشقانه بخوادش اون لایق بهترینهاست.چطور منه احمق نفهمیدم دلش پیشمه؟ یکی دوباری از حرف زدنش شک کردم ولی خب باورش برام سخت بود،چرا تو اینهمه من و انتخاب کرد؟ با اینکه من سفره دلم و پیشش باز کرده بودم و از همچی خبر داشت چطور باز بهم دل بست؟ سارا اشکامو پاک کرد و بغلم کرد. سارا_ مطمئن باش خدا جواب سختی هاشو میده بالاخره روزهای خوبم میبینه.عشق که دست آدم نیست مگه خودت می خواستی عاشق امیرعلی شی ها؟ _ نمی دونم شاید حق با توئه با صدای گوشی سارا از هم جدا شدیم و رو تختم به پهلو دراز کشیدم پاهامو تو بغلم جمع کردم. سارا موبایلش و گرفت و از اتاق بیرون رفت. چشم هامو بستم وفکرم رفت به روز اولی که آرسام و دیدم،لحظه لحظه هایی که کنارم بود، وقتی اولین بار تو خونش رفتم وقتی حالم بد بود، اصرار کرده بود که برسونتم، وقتی تو حیاطش روی تاب با هم نشستیم، وقتی از امیر علی دلم گرفت و رفتم سراغش مثل همیشه با روی خوش ازم استقبال کرد، وقتی رفتم تو بغلش و نوازشم کرد، وای خدا لعنتم کنه یعنی همه ی اونروزایی که من داشتم از عشقم براش می گفتم اون داشت به من فکر می کرد، چقدر عذاب آوره چون خودم عشق یه طرفه رو چشیدم میدونم الان چقدر براش درد داره، واسه همین هر دفعه که گفتم مثل برادرمی اخماش جمع میشدآخ آرسام یعنی خدا من و می بخشه؟خدایا خودت یکی تو زندگیش بیار که کاملا من و فراموش کنه. انقدر گریه کرده بودم که چشمام گرم خواب شد.
  14. Fateme00

    پارت۱۱۳ سارا_ خوش گذشت؟ _ جات خالی عالی بود. چپ چپی نگام کرد و گفت: سارا_ می مردی به یه بهونه منم میبردی؟ _ حوصله دردسر ندارم. سارا_ حالا بزار از دماغت در بیارم امشب عمه اینا اینجان. پوفی کشیدم و کلافه گفتم: _ اد همین امشب باید می اومدن؟ تو که حتما خر ذوقی؟ سارا_ نه بابا با اون پسر نفله ش قهرم. _ باز چرا؟ سارا_ شخصیه. اداشو در آوردم و گفتم: _ شخصیه،به جهنم نگفتی. سارا_ من بهت هیچی نمی گم خود به خود امشب حالت گرفته میشه. _ اونقدرها هم مهم نیست زیادی غولش کردی،مامان الان مثل اینکه انبار باروته، چه موقعی هم اومدن، ما خودمون اوضاع خونه قمر در عقربه، اینم میاد که امشب حسابی آش هم می خوره، فردا هر کی تو خونه باشه یعنی خدا به دادش برسه.اصلا فردا چبه از همین الانش ترکشش پخش شده اونجور که داشت میز و با دقت می سابید و تمیز می کرد یعنی داغونم نزدیکم نشین. سارا بلند خندید و گفت: سارا_ تازه نمی دونی سه بارم من دستمال کشیدم کل خونه رو گردگیری کردم.تازه یه ظرف سالاد درست کردم رفت تو سطل زباله. با تعجب نگاش کردم و گفتم: _ نه ،چرا؟ سارا_ مامان خانم گفتن گوجه آبش در اومده نمیدونی عمه ت بهونه گیره. بعدم گفت پاشو برو نمی خواد دست به چیزی بزنی. _ خدا رحم کنه؛کیا میان حالا؟ سارا_ همشون. _ پس پاشو برو کمک مامان به من که کار نمیده انجام بدم برو کمکش گناه داره. سارا_ خارجی حرف میزنم؟ نمیفهمی میگم سه بار گردگیری کردم دوباره خودش همه جا رو تمیز کرد؟ سالادمم که ریخت سطل آشغال باز به چی دست بزنم؟خوشت میادا من که تا نیان پایین نمیرم. سری با افسوس تکون دادم و گفتم: _ خدایی الان مطمئنم تو رو از سر راه آوردیم من دلسوز، مامان دلسوز، بابا دلسوز، تو به کی رفتی؟ بلند خندید و گفت: سارا_ به عمه م. منم باهاش خندیدم و محکم تو سرش زدم. _ آدم نمی شی. با صدای زنگ گوشیم به سمتش رو تخت شیرجه زدم. سارا_ غرق نشی. با دیدن شماره آرسام رنگم پرید.سارا سمتم اومد و گفت: سارا_ چته چرا خشک شدی؟ جواب بده دیگه، کیه؟ _ شماره آرسامه. سارا_ خب؟ _ امیرعلی گفت جوابشو ندم. لگدی به پام زد و گفت: سارا_ گمشو بابا مگه اینجاست؟ جواب بده، کم کمکت کرده کم هواتو داشته بی نمک نباش. راست می گفت بی دلیل جوابشو ندم بی نزاکتیم و نشون میده.با دستای لرزون جوابشو دادم. _ سلام آرسام_ سلام بی معرفت خوبی؟ _ مرسی تو خوبی؟پریچهر جون خوبه؟ آرسام_ خوبه فقط کلی دلتنگتیم. _ شرمنده اصلا وقت نمی کنم یه سر بهش بزنم حتما تو اولین فرصت میام پیشش. خیلی سرد گفت: آرسام_اهوم حتما اینکارو بکن، شنیدم رابطه ت با امیرعلی خوب شده. تعجب کردم من که بهش چیزی نگفتم یعنی از کجا فهمیده؟به سارا نگاه کردم که داشت ناخوناشو تو دستش فرو می کرد و بهم خیره شده بود. _ کی بهت گفت؟ آرسام_ تو جوابمو ندادی از سارا حالتو پرسیدم اون بهم گفت. _ آره فعلا باهام خوبه.
  15. Fateme00

    پارت۱۱۲ سرم و انداختم پایین و گفتم مرسی. امیرعلی_ فدات داداش امیرعلی هردو شیرموز جلو خودش گذاشت و گفت: امیرعلی_ چیه ازم دور شدی بیا پیشم بشین. دوباره ناپرهیزیاش شروع شده بود، اصلا هم به فکر قلب من نبود. بلند شدم و کنارش نشستم یکم از شیرموزم و خوردم. امیرعلی کیک تو ظرفو با چنگالی که کنارش بود نصف کرد و سمت دهنم گرفت و گفت؛ امیرعلی_ یکم بخور ببین چقدر خوشمزه ست. سرم و عقب بردم و گفتم: _ تلخه بدم میاد. دوباره دستش و سمتم آورد. امیرعلی_ تلخ نیست یکم بخور نمیکشتت بخدا. به زور یکم از کیک و خوردم راست می گفت زیادم تلخ نبود.بقیه شو تو دهن خودش گذاشت و گفت: امیرعلی_ اومم چقدر اینسری کیکش خوشمزه تر شده. _ دیوونه دهنی من بود. امیرعلی_ اِ جدی! میگم چرا انقدر خوشمزه تر شده. خود به خود لبخند کش اومدو رو لبم نشست. حرفی هم که از دلم اومد، رو زبونم نموند و اومد بیرون. _ خیلی دوست دارم، خیلی، هیچکس و تو عمرم به اندازه تو دوست نداشتم و نخواهم داشت. با لبخند غمگینی که رو لباش نشست گفت: امیرعلی_تا حالا کسی بهم نگفت دوستم داره حتی اونی که ادعاش میشد عاشقمه. دستش و تو دستم گرفتمو فشاری به دستش آوردم وگفتم: _من جای همه ی اونایی که تا حالا بهت نگفتن دوست دارم روزی هزاربار بهت میگم دوست دارم خوبه؟ پشت دستم و نوازش کرد بهترین حس و بهم انتقال داده بود یه حس شیرین و دوست داشتنی... امیرعلی_ تو دوست داشتنت و بهم ثابت کردی خدا کنه لایقت باشم. دوست داشتم ساعت تو همون زمان وایسته، نمی خواستم حرکت کنه، چقدر این روی امیرعلی دوست داشتنی یود،کاش همیشه همینجوری بمونه مهربون و آروم. _ لایقم باشی؟تو تاج سرمی خندید و گفت: امیرعلی_نوکرتم بخدا کجا قایم کرده بودی این روتو. _ تحملم کم بود وگرنه حالا حالاها هم این رومو نمیدیدی.مثل تو که روهای خوبتو پنهون کردی. لبخندی زد و بحث و عوض کرد وگفت: امیرعلی_شیوا سارا می گفت بیمارستان کار می کنی؟ _ می کردم. امیرعلی_ خب؟ _ چی خب؟ امیرعلی_ یعنی چی، کار می کردم؟ _ یکی از پرستارا برام حرف در آورده بود منم نشوندمش سرجاش.بهم گفتن این حق و نداشتی اخراجم کردن. امیرعلی_ مگه میشه به همین آسونی؟ _ بله به همین آسونی،ولی خب بعدش گفتن برگردم، ولی محیطش دیگه مثل قبل نبود یعنی دیگه قابل موندن نبود. امیرعلی_ قضیه همون دکتره ست؟ _ اهوم خیلی اعصاب خوردکن و رو مخ بود. امیرعلی_ پس بهتر شد اومدی بیرون ، بیا پرستار دل بیمار خودم باش فقط مال من و مال من و مال خودم باش. _ دیوونه، امیرعلی یه بار برام گیتار میزنی و می خونی؟ شنیدم هم نوازندگیت عالیه هم صدای خوبی داری؟ امیرعلی_ نه بابا هر کی گفته شوخی کرده باهات،ولی یکبار هم برات ساز میزنم هم می خونم خوبه؟ _ عالیه. امیرعلی_راستی امروز قبل اومدنت ایمان اومده بود دنبالم که بریم با بچه ها بیرون. _ اِ چرا نرفتی؟ امیرعلی_ خب به تو قول داده بودم. _ خب من فردا می اومدم. ادامو در آورد و گفت: امیرعلی_ خب من امروز می خواستم ببینمت. _ بی مزه لوس ادا عمت و در بیار. امیرعلی_ عمه ندارم ولی عمو دایی خاله زیاد دارم. _ دخر دایی دختر خاله دختر عمو چی؟ امیرعلی_ ای حسود، اونم زیاد دارم فقط مامان من یدونه پسر آورد، بقیه فامیل تا تونستن دختر آوردن، ولی خیالت راحت سال به سال هم و نمی بینیم. _ خب خدارو شکر الان تنها مشکلم آموزشگاهته. با کف دستش زد رو پیشونیمو گفت: امیرعلی_ دختره خل، آخه چپل چلاق اگه می خواستم به این بچه ها باج بدم که تا حالا با صدتاشون ازدواج کرده بودم که. _ بله بله مشخص اصلا به هیچکدوم باج ندادی؟ بلند خندید و گفت: امیرعلی_ یعنی عاشقتما از حسودی داری می ترکی واسه کسی که اصلا وجود نداره و ارزشم نداره. _ ولی همونی که وجود نداره؛ تو همون آموزشگاه به وجود اومده بود. امیرعلی دوباره خندید و سرش و تکون داد و گفت: امیرعلی_ می خوای بیا سرکلاسا بشین. با ذوق گفتم خدایی می تونم بیام؟ امیرعلی_ آره ولی به شرطی که حواس من و پرت نکنی. _ هفته ای سه روزه دیگه آره؟ با تعجب نگام کرد و گفت: امیرعلی_ خدایی می خوای بیای؟ اخمام تو هم رفت و گفتم؛ _ مسخره م کردی؟ امیرعلی_ نه بخدا جدی گفتم دوست داشتی بیا،منم میبری میاری دیگه.
×