رفتن به مطلب

ssss4444

کاربر98iiA🌿
  • تعداد ارسال ها

    32
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

39 Excellent

2 دنبال کننده

درباره ssss4444

  • درجه
    🌟🌟

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. ssss4444

    فصل اول قسمت هفدهم حامد منو امید باهم رفتیم اداره و بقیه هم با ماشین سعید رفتن بیمارستان. تو راه تلفن امید زنگ خورد. آتوسا بود لوس باباش و البته قند من.همیشه زنگ میزد به امید بهشم میگفتی چرا اینقدر زنگ میزنی می گفت بابا امید خودمه دوس دارم. امید گوشی و جواب داد و بعد گذاشت رو بلندگو. امید:سلام بر نمک بابا. آتوسا:سلام بابایی. حامد:سلام بر لوس باباش. آتوسا:لوس خودتی حامد. حامد: یه ذره ادب یاد بچت بده. من بزرگترت بچه. آتوسا:خب باش. امید: اِ...اِ...زشت آتوسا بزرگتره. آتوسا:ببخشید بابایی.ببخشید بابابزرگ. هردو زدیم زیر خنده خدا آینده ما رو با این بچه بخیر کنه. امید:بابایی کاری داشتی؟ آتوسا:آره بابایی برام چیپس و پفک و بستنی بگیر. حامد:رودل نکنی یه وقت. آتوسا: بابایی ببین. اصلان دوست دارم. امید:باشه آروم باش.کار دیگه ای نداری. آتوسا:نه فقط حامدو نیار خونه. حامد:بچه پرو کیشمیشم دم داره. امیر این بار زد زیر خنده. حامد:بزار بیام خونه اون وقت... آتوسا:اوه اوه اوه خداحافظ بابایی. گوشی رو قطع کرد. هر موقع میام تهدیدش کنم گوشی رو قطع می کنه. حامد: همیشه سر این جمله قطع میکنه. امید:خب تقصیر تو هم هست دیگه خیلی باهاش کل کل می کنی. حامد:تو هم که همش طرف اونو میگری. امید:نه پ بیام طرف تو رو بگیرم. حامد:این طوریه باشه امیدخان ماهم خدایی داریم. امید:باشه بابا قهر نکن. حامد:قهر مال بچه ههاست ولی اگه یه روز دیدی از خواب بلند شدی و دیدی من نیستم ناراحت نشو. امید:دور از جونت. حامد:حالا کی گفته که مردم. امید:پس چی؟ حامد:ماشینو برداشتمو رفتم اداره. امید: دوباره این بازی با کلماتو شروع نکن که اصلان به نفعت نیست. حامد:باشه بابا قبول تو از من بهتری.رسیدیم کیفو از پشت بردار. امید از ماشین پیاده شدو رفت تو منم ماشینو پارک کردمو رفتم تو اداره.بعد از نیم ساعت سه تفنگدار هم اومدن. مسعود:سلام چیزی پیدا کردید. امید:نه هیچ چیز. حامد:آخه اون چه خونه امنیه که یه دوربین توش نیست. سعید: دوربین داره. پس فکر کردی چرا ما اینقدر دیر کردیم. حامد:فکر کردم رفتید پیش سرهنگ. مسعود:مگه خواستن که بریم پیششون. حامد:اره. گفت سه تفنگدار که اومدن بیان تو اتاقم کارشون دارم. امیر:سه تفنگدارو سرهنگ گفت. حامد:نه اینو از خودم گفتم. امیر:حیف که وقت ندارم وگرنه جوابتو میدادم. حامد:فعلان برو به یکی دیگه جواب بده. با یه دهن کجی از اتاق رفت بیرون امیر و مسعودم هم پشت سرش رفتن. امید:دیدی خودت کل کلو شروع می کنی. حامد:من که اصلان قبول ندارم. پایان قسمت هفدهم
  2. ssss4444

    فصل اول قسمت شانزدهم سعید بعد از دیدن وضع خونه امیر زنگ زد پلیس. بعد از چند دقیقه امید و حامد اومدن تا صحنه رو بررسی کنند. سعید:چرا فقط شما دونفر اومدید؟ حامد:سرهنگ گفت بهتره تا موقعی که مسعود می خواد بره ماموریت کس دیگه وارد این خونه نشه. سعید:اصلان نمی فهمم چرا خونه رو گشتن؟ امید:شاید می خواستن بدونن که چقدر ا اونا اطلاعات داری. امیر:تا اونجایی که ما میدونیم قراره بعد از یک ماه در مورد سعید نظر بده. حامد:شاید دنبال مسعود بودن. مسعود:آخه من مگه قوطی کبریتم که کشوها رو بگردن. حامد که در حال گستن بود با باز کردن در یکی از کمد ها گفت. حامد:یا شاید تهدیدتون کردن. با این جمله هر چهار نفر رفیتم سمت حامد.داخل کمد یه آدمک کشیده بودن با یه تناب که مثل دار گردنش بود. با رنگ قرمز اینو کشیده بودن. امید:خب حالا منظور کدوم یک از شمایید؟ سعید:منم. همه ساکت شدن رفتیم تو پذیرایی نشستیم . همه تو فکر بودیم. تا اینکه من صدای تیک تیک ساعتی رو شنیدم. صدا مال ساعت خونه نبود چون از کار افتاده بود. مال ساعت امیرم نبود چون امروز نبسته بودش بقیه هم که ساعت مچی نمیبندن. سعید: این صدای تیک تیک چیه؟ مسعود:حتمان ساعت خونه هست. سعید:نه اون از کار افتاده. صدا رو دنبال کردم زیر یکی از کشوها یه بمب ساعتی بود فقط 20 دقیقه وقت داشتیم. سعید:بمب...بمب. امید:کجا؟ سعید:تو آشپزخونه. امید:چقدر وقت داریم؟ سعید؟فکر کنم 19 دقیقه. حامد:خیلی خب برید بیرون مردم این کوچه و کوچه پشتی رو از این منطقه خارج کنید. امید:تو چی؟ حامد:من سعی می کنم که بمب خنثی کنم...برید دیگه چرا نگاه می کنید. حامد 2 سال تو قسمت خنثی کنندگان بمب بود برای همین ما همه بهش اعتماد داشتیم اما خیلی وقت بود که از اونجا به قسمت سایبر رفته بود. اما ما چاره جز قبول کردن و رفتن نداشتیم. همه جمع شدیم و کل کوچه رو خالی کردیم. بعد امید به گوشی حامد زنگ زد. حامد:بله امید:خوبی چی شد؟ حامد:اوه اوه ... نه نه نه... صدای انفجار اومد همه خوابیدیم روی زمین . اما فقط صدا بود. همه رفتیم تو جلوی در خونه حامد با یه قیافه حق به جانب واستاده بود. امید:سالمی؟ حامد:بله. بمب الکی بود. مسعود:پس صدای انفجار؟ حامد: کدوم یکی از شما کنسرو ماهی رو گذاشته بود روی گاز بعد برنداشته بود؟ منو مسعود نگاهامون سمت امیر رفت. امیر:چرا به من نگاه میکنی.کار من نبود من تا اومدم رفتم یه دوش گرفتم بعدم که شما اومدید. سعید:پس کار کی بوده؟ حامد: من میگم. اونا می خواستن شمارو بترسونن که البته موفق هم شدن. مسعود:برای چی؟ سعید:برای این که عکس العمل ما رو ببینن که دیدن. مسعود:پس خیلی حرفه ای هستن. امیر:اما اونا که از ایرن رفتن پس اینا کی بودن. مسعود:اونا که فقط یکی دو نفر نیستن که چند تا گروهن یکی از هم بپاشه یه گروه دیگه جاشو میگیره. یکم دیگه با هم حرف زدیم بعد رفتیم اداره تا از اثر انگشتایی که حامد و امید پیدا کرده بودن یه سرنخی به دست بیاریم. پایان قسمت شانزدهم
  3. ssss4444

    فصل اول قسمت پانزدهم مسعود موقعی که ماشین کنارم ترمز کرد ترسیدم. کسی از ماشین پیاده نشد سرمو بردم تو ماشین که دیدم سعید خان داره با گوشیش کار میکنه. مسعود: چرا این طوری رانندگی میکنی؟ سعید:ترسیدی؟ مسعود:خودتم بودی می ترسیدی. سعید:سوار شو یکی داره تعقیبت میکنه. مسعود:از کجا میدونی؟ سعید:از اونجایی که من داشتم پشت سرت حرکت می کرد. دیدم که یه موتورسیکلت داره تعقیبت می کنه. سوارشو دیگه. نکنه می خوای همه سوالات رو اینجا بپرسی؟ مسعود: باشه. سوار ماشین شدم. سعید حرکت کرد. داشتم از ترس میمردم نه اینکه نگران خودم باشم نه نگران سعید بودم. سعید از من کوچکتر بود. وسطا راه سعید شروع کرد به حرف زدن. سعید:ترسیدی؟ مسعود:یه جورایی آره. سعید: چه جوری؟ مسعود: اینکه نگران توم. نمیتونم برگردم ببینم کیه که داره تعقیبمون میکنه. سعید:اگه یه چیزی بهت بگم منو نمیزنی. موقعی که این حرفو زد یه لبخند ملیحی روی لباش به وجود اومد. فهمیدم که کسی مارو تعقیب نمکنه. مسعود:الآن می کشمت. کسی مارو تعقیب نمیکنه نه؟ سعید خنده ای از ته دل زد. منم با یه مرض از خجالتش دراومدم. سعید:قهر نکن باب یه شوخی کردم دیگه. مسعود:باز صد رحمت به امیر که شوخی هاش تعادل داره. تا این حرفو زدم یکی از پشت ماشین اومد بیرون. از ترسم یه دادی زدم که خودم ترسیدم. رومو کردم به پنجره و صورتمو مالیدم. امیر:میبینم که داشتید درمورد منحرف میزدید. مسعود:یعنی مردشور هر دوتونو ببرن با این کاراتون. خنده های سعید بلندتر می شود.منم دیگه حوصله خنده های اون دو نفرو نداشتم. مسعود: سعید بزن کنار پیاده میشم. سعید:باشه بابا کجا می خوای بری؟ مسعود:قبرستون. امیر: هنوز زوده بابا تازه 28 سالت قرار تموم بشه. سعید:دور از جونش بابا به قول خودت 28 سالش داره تموم میشه. مسعود:بزن کنار سعید. سعید:اول از همه میریم اداره بعد هرجایی که می خوای بری برو. مسعود: اداره چه خبره؟ سعید: هیچی فقط سرهنگ می خواد ببینتت تا باهات حرف بزنه. قبل از اینکه بپرسی برای چی باید بگم نمی دونم. امیر:اما من می دونم. سعید:از کجا؟ امیر: از گوشای تیزم. مسعو:خب اون چیه؟ امیر: اینه که قراره فردا بری ماموریت مسعود و سعید:چی؟ مسعود:من تازه امروز از بیمارستان مرخص شدم. امیر: اینو دیگه به سرهنگ بگو. سعید رسیدیم. سعید:اره. من و امیر از ماشین پیاده شدیمو رفتیم تو اداره. امید و حامد هم اونجا بودن باهاشون سلامو احوالپرسی کردم. نتونستم زیاد باهاشون حرف بزنم چون ماموریت داشتنو باید میرفتم. رفتم تو اتاق سرهنگ و سلام نظامی دادم و نشستم. سرهنگ با گرمی باهام رفتار کرد. از حالم پرسی . سرهنگ: مسعود جان می دونم که امیر یه چیزایی بهت گفته.چ مسعود:بله سرهنگ. سرهنگ: میدونم که موقعیت خوبی نیست که تو رو با این حالت بفرستم به ماموریت اما با این اتفاقی که افتاده باید هرچه زود تر بری. مسعود:چه اتفاقی افتاده؟ سرهنگ: رابطمون بهمون گفته که قراره افرادی رو که به عنوان عضو جدید می خوان رو زود تر اعلام کنن برای همین که تو باید هرچه زودتر خودتو به اونجا برسونی. مسعود:اما چه جوری؟ سرهنگ: باید از آزمون هاشون عبور کنی. مسعود:اما خودتون میدونید که یکی از آزموناشون کشتن مرم بیگناه. سرهنگ:آره می دومنم اما قرار شده که رابطمون ترتیب این کارو بده. مسعود:سرهنگ با اجازتون من یه فکر بهتر دارم سرهنگ:چه فکری؟ مسعود: من وروونیکارو نجات دادم درسته؟ سرهنگ:درسته. مسعود: من با اون اطلاعاتی که از پروندش خونم دوست نداره که زیر منت کسی باشه. درسته؟ سرهنگ:آره. مسعود:پس چطوره که با یه تصادف الکی من جلوی اون سبز بشم بعد از طریق رابطمون اونو تو یه موقعیت خطرناک بزاریم تا اون از من کمک بحواد اون موقع من بهش کمک می کنم و اون منو وارد گروهشون میکنه.به همین راحتی. سرهنگ: به همین راحتی؟ اومدیمو اون به تو زنگ نزد به یکی دیگه زنگ زد اون موقع چی؟ مسعود:خب اگه می خواید می تونید یکی دیگه رو به جای من بفرستید برای آزمایش که اگه من اونور موفق نشدم یکی دیگه رو داشته باشیم. سرهنگ:باشه اتفاقان اون یه نفرو سراغ دارم. مسعود:اون کیه؟ سرهنگ: ندونی بهتره. مسعود:هرجور شما صلاح می دونید. اگه اجازه بدید از.... سرم بد گیج رفت طوری که به زور تعادلمو حفظ کردم. سرهنگ:خوبی؟ مسعود:بله بله فقط یکم سرم گیج رفت. سرهنگ: از دماغت داره خون میاد. با دست روی جایی که فکر می کردم خونی کشیدم. بله داشت خون میومد. سرهنگ یه دستمال بهم داد و بعد با تلفن روی میز گفت که یه آب قند بیارن. سرهنگ: اگه فکر میکنی که حالت خوب نیست می تونم یکی دیگه رو بفرستم برای این ماموریت. مسعود:نه سرهنگ حالم خوبه. چیزی نیست. دستمالو گذاشتم روی دماغمو سرمو بالا گرفتم. امیر و سعید همراه سربازی که آب قند آورده بود اومدن تو. امیر و سعید سلام نظامی دادنو اومدن سمتمون. سعید: چی شد چرا از دماغت خون میاد. مسعود: هیچی فکر کنم فشارم افتاده. سرهنگ:از کجا میدونی پسر شاید یه چیزیت شده باشه. سعید ماشینو آماده کن . امیر کمکش کن ببرش تو ماشین. برید بیمارستا هرچی شد به من خبر بدید. من صندلی عقب خوابیدم تا وسطای راه هوشیار بودم اما بعد بیهوش شدم هیچی از اطرافم متوجه نمیشدم.نمی دونم چقدر از بیهوش شدنم گذشته بود اما موقعی که بهوش اومدن دیدم که تو بیمارستانم. سعید تا دید من بهوش اومد رفت به پرستار گفت. دکتر اومد بالا سرم و چنتا سوال از من پرسیدو گفت حالش خوبه می تونه مرخص بشه. سعید:بدجوری مارو ترسوندیها دوست عزیز. مسعود:چی شد. چند دقیقه هست که منم بیهوشم. سعید:یه 5 ساعتی میشه. مسعود:چم شده بود؟ سعید:همونی که خودت گفته بودی فشارت افتاده بود. امیر: سلام. خوبی ؟ سری به معنی اره تکون دادم. سعید:دکتر گفت مرخص. امیر:پس حاضرشید که بریم. بی هوا از روی تخت بلند شدم که همین باعث شد تا چشمام سیاهی بره.دستم جلوی صورتم گرفتم. سعید: چی شد؟ مسعود:هیچی یهو از رو تخت بلند شدم چشمام سیاهی رفت. کتمو تنم کرمو از رو تخت پایین اومدم.از بیمارستان خوارج شدیمو رفتیم سوار ماشین شدیم. من عقب خوابیدمو امیرم رفت جلو نشست. چشمامو بستم تا یکم آرامش بگیرم. تا خونه هیچ کسی حرف نزد. موقعی که رسیدیم خونه همه جا بهم ریخته بود انگار یکی دنبال چیزی می گشت... پایان قسمت پانزدهم
  4. ssss4444

    فصل اول قسمت چهاردهم مسعود سعید جلوتر از من حرکت می کرد. یه نفر داشت تو آشپزخونه آشپزی میکرد که یدفه زد زیر آواز. با شنیدن صدای نخراشیده ی امیر هردو نفسامونو بیرون دادیمو رفتیم تو آشپزخونه. سعید:امیر ببند اون صداتو همسایه ها اذیت میشن. امیر:سلام سعیدخان. منم خوبم. مسعود:تو همیشه خوبی حتی د مرگ. امیر:منظور؟ سعید:منظور اینه که خیلی سرخوشی. امیر:نه مثل تو همیشه ناراحت باشم خوبه. سعید:آره. امیر:آره و مرض. مسعود:بسه دیگه. شما دوتا هنوز بزرگ نشدید. هردو جواب دادن:نه. مسعود:نه و نگمه. سعید:حالا چرا عصبانی میشی؟ مسعود:عصبانی نشدم. خوابم میاد میرم بخوابم سه ساعت دیگه بیدارم کنید. سعید:برای چی؟ مسعود:برای اینکهدباید برام تعریف کنید تو این سه روزی که نبودم چی شده؟ سعید:من که بیدارت نمی کنم. امیر:منم همین طور. مسعود:شما دوتا حالتون خوبه؟ سعید:من که حرفم دوتا نمیشه. این از من. امیر:مسعود ببین بیا باهم رو راست باشیم اومدیمو ما این داستانو برات تعریف کردیم تو هم که تازه از بیمارستان بیرون اومدی دوباره حالت بد بشه بعد خر بیارو باقالی باز کن. مسعود:نظرم عوض شد. هردو خوشحال شدن. مسعود:همین الان می خوام داستانو بشنوم. حالشون گرفته شد. امیر خودشو مشغول آشپزی کردو شروع کرد به خوندن آواز امیرم رفت تو گوشیش. صدای امیر خیلی داشت منو عصبی می کرد اما خودمو کنترل کردم. مسعود:دوبرره ساکت باش. امیر:ها پس ونکن تا صدا از خودم دروانکنم. هر سه زدیم زیر خنده اما من ول کن قضیه نبودم. مسعود:حالا دور از شوخی بگید. امیر: نه مثل اینکه ول کن قضیه نیست. باشه خودم میگم. امیر شروع کرد به گفتن قضیه. با خودم گفتم عجب داستانی شده ولی عوضش برای رفتن به اون گروه کار آسونی دارم. خواستم که یکم اذیتشون کنم. نمی دونید چقدر اذیت کردن این دوتا حال میده.دستمو بردم سمت قلبم دوتاشون داشتم سکه می کردن. سعید:مسعود قلبته. امیر:من که بهش هشدار داده بود. از هشدار داده بودم امیر خندم گرفت. مسعود:امیر چی؟ بهش هشدار داده بودم. دوباره نشستم کبرا 11 دیدی. سعید:کوفت... امیر:خب فصل جدیدش بود. مسعود:تو باز تکراریشم میبینی. امیر:تو خوبی. مسعود:پس ورونیکا ایران بوده اونایی که منو زدن می خواستم اونو بترسونن اما عوضش من تیر خوردم. سعید:اره. مسعود:بقیش؟ امیر:بقیه ی چی؟ مسعود:مامان گفت که تو یه پرونده رو داشتی که توش امیر زخمی شده. امیر:اها اون بقیه. مسعود:اره سعید:اون که یه قضه ای بود تموم شد رفت پی کارش. مسعود:بزار این طوری بپرسم پرونده چی بوده که امیر صدمه دیده. سعید:خب قضیه بر میگرده به خانواده مرادی. مسعود:مرادی؟ سعید:عمو ابراهیم. مسعود:آها.خب. سعید:قضیه بر می گرده به قتل ساسان مرادی و خانوادش. مسعود:ساسان مرده؟ سعید:اره به دست همون رییس مرموز. مسعود: چه عجیب. خب بعدش. سعید:بعدش امیر یه اطلاعاتی از یه نفر پیدا کرد که خالکوبی شبیه همونی که من زدمش داشت. اون یه نفر فهمید که امیر خالکوبی رو دیده پس تعقیبش کرد تا یه جای مناسب بیهوشش کنه و قایمش کنه تا دست ما بهش نرسه اما امیر اون موقع یه فیلم از خودش گرفتو برای من فرستاد اما من اون موقع خواب بودم اما صبح که از خواب بلند شدم دیدم که مامان و سعیده و مریم بهم زنگ زدن یه ویدیو هم برای من از سمت امیراومده بود.موقعی که فیلمو باز کردم دیدم امیر داره درمور یکی که توی بیمارستان بوده حرف میزده. رفتم پیش حامد و امید.یه مفر دیگه هم اونجا بود که عکس تصادف ماشین امیر و آورده بود منم فیلمو نشون دادمو رفتیم بیمارستان. اونجا سامان اعتراف کرد که قتل برادرو خانوادش کار اون بوده جای امیرم گفت.من از اتاق اومدم بیرون اما از سامان قول گرفتم که کاری نکنه اما اون کار خودشو کرد.خودکشی کرد منم امیرو بردم بیمارستان بقیه رو هم که خودت میدونی. مسعود: اون پرستارم که جلوی خودم مرد. سعید:اره. نمی دونی چه حس بدی بود. انگار تمام آدم کش ها مامور شده بودن که تورو بکشن. مسعود:باشه.من رفتم بخوابم سه ساعت دیگه بیدارم کن. سعید:دیگه برای چی؟ مسعود:چی برای چی؟ سعید:برای چی سه ساعت دیگه؟ مسعود:من که مثل تو تنبل نیستم که باید پرونده رو یه دور بخونم تا... سعید:تا و مرگ. برو بگیر بخواب فردا بیدارت میکنم. مسعود:بابا ساعت پنجه مگه من چقدر می خوابم. امیر:بزار حساب کن.12 ساعت اینور 2 ساعت اونور باید 14 ساعت بخوابی. مسعود:اصلا نمی خوابن. امیر:باشه نخواب. مسعود: پرنده رو بده بخونم امیر:اینجا نیست. ادارس. مسعود:خب بریم اداره. سعید:من که نمیبرمت. امیر:منم که اصلا ماشین ندارم. مسعود:باشه پیاده میرم. خودمم از حرفی که زده بودم تعجب کرده بودم اما کاریه که شده. از در رفتم بیرون. امیدوار بودم که دوباره کسی سراقم نیاد که یه ماشین کنارم توقف کرد. پایان قسمت چهارهم.
  5. ssss4444

    فصل اول قسمت سیزدهم موقعی که رسیدیم به بیمارستان امیر رفت حسابداری تا کارای بیمارستانو انجام بده. منم رفتم پیش مسعود. سعید: سلام خوبی؟ مسعود:اره. چرا اینقدر ناراحتی؟ سعید:از دست این امیر. مسعود:باز چی شده؟ سعید:هیچی. قرار بود مامان نفهمه که تو بیمارستانی اما اقا امیر همه چیز رو صاف گذاشت کف دست مامان. مسعود:نقشه های تو هم که هیچ وقت نمیگیره. سعید:بشکنه این دست. دیگه من برای شماها نقشه نمیکشم. مسعود:باشه قهر نکن. سعید:آخ آخ.راستی بیا باید با مامان حرف بزنی. مسعود:باشه زنگ بزن. زنگ که زدم گوشیو دادم به مسعود و از اتاق رفتم بیرون. چند دقیقه ای که گذشت امیر اومد پیش من خواست بره تو. امیر:سلاااااام انداختت بیرون. سعید:بیا اینجا تو نرو. به کوری چشم تو هم که شده نه. امیر:آخی چرا پس بیرونی؟ سعید:مسعود داره با مامان حرف میزنه. امیر:اااااا. گوشاشو چسبوند به در. سعید:نکن امیر اگه درو باز کنه بد میشه ها. امیر:هیس بابا.بزار ببینیم چی میگه. داشت گوش میداد که در باز شد. گوش امیر به شکم مسعود چسبید. رنگ امیر پرید سریع خودشو جمع و جور کرد. امیر:سلام خوبی ببین هیچی از حرفاتو نشنیدم یعنی سعید نذاشت که گوش بدم باور کن. سعید:من همه چیزو انکار می کنم دروغ میگه. امیر:اِاِاِاِ خودش اینجا بود دید که من فقط چند ثانیه است که اینجا بودم. سعید:درو میگه. مسعود:از قیافه هردوتون معلومه.بریم. هردوتامون هنگ بودیم.بریم.کجابریم؟ امیر:کجا؟ مسعود:اداره. سعید:حتی فکرشم نکن. مسعود:چی؟ سعید:چین نه ژاپن.باید بریم خونه من. امیر:خونه تو؟ سعید:خونه هرسه مون خب. مسعود:آخه اون زنی که پرید جلوی ماشین چی؟ امیر:شما تو خواب ناز بودی موقعی که آقا امیرتون پرونده رو حل کرد. با چشای درشت شده بهش نگاه کردم تا حساب کار دستش بیاد. امیر:سعیدمون. مسعود:یعنی چی؟ جریان چیه؟ سعید:هیچی بزار بریم خونه همه چیزو برات توضیح میدم. مسعود:آخه... سعید:آخه بی آخه راه بیفت. من به امیر علامت دادم تا مسعودو بگیره وببریمش سمت ماشین اگه این کارو نمی کردیم تا صبح سوال می پرسه. سوار ماشین شدیمو راه افتادیم سمت خونه. تو ماشین امیر دلقک بازیش گل کرده بود. امیر:مسعود میدونی تو این سه روزی که نبودی چه اتفاقایی که افتاده؟ مسعود:تیزهوش موقعی که نبودم از کجا باید بدونم. سعید:راست میگه دیگه. امیر:اِ اینطوریاست. باشه پس اول از خبر آخر شروع میکنم. سعید:امیر اگه می خوای موهات سرجاش باشه ببند دهنتو. مسعود:خبر آخر چیه؟ امیر: مامانت می خواد بره خواستگاری برای سعید. مسعود:واقعا مبارک باشه. سریع ماشینو زدم کنارو دستی رو کشیدم.امیر سریع خودشو از ماشین پرت کرد بیرون و تا جایی که می تونست فرار کرد. سعید:اگه دستم بهت نرسه. امیر:پشت گوشتو دیدی منم دیدی. بعد از همون طرف دوییدو رفت.سرعتش بالا بود همیشه تو دو از منو مسعود جلو میزد برای همین ما هیچ وقت تو بچگیمون دو بازی نمی کردیم. سوار ماشین شدم. مسعود از ماشین پیاده شدو رفت جلو نشست. حالا نوبت مسعود بود که شروع کنه. مسعود:خب این خانم خوشبخت کیه؟ سعید:مسعود تورو خدا تو دیگه شروع نکن. مسعود:باشه. نگفتی عروس خانم کیه؟ سعید:کسیه که نمیتونه دماغشو جمع کنه. مسعود:اینکه نشانه های تو. دستی رو کشیدم داشت قهقه میزد. سعید:حیف که تازه از بیمارستان مرخص شدی وگرنه تو میدونستیو من. مسعود:تو می خوای منو بزنی. قیافش شبیه اون موقع هایی شده بود که باید ازش می ترسیدی. سعید:نه من کی باشم که شمارو بزنم. مسعود:خب این اطلاعات مشترک تو و سمیراست. سعید:شک ندارم مامان بهت گفته. مسعود:حالا. سعید:سعیده مگه نه. مسعود: خب خواهر دیگه. سعید: پس همه چیزو بهت گفته. مسعود:اره گفته تو عاشق دختری شدی که جلوی ماشین من پریده بود. سریع زدم رو ترمز. سعید:چی؟ مسعود:چته؟چیو جی؟ سعید:من عاشق ورونیکا شدم. مسعود:مگه اون ورونیکا بوده. سعید:اره ولی اگه می خوای بقیشو بفهمی صبر کن برسیم خونه. مسعود:ورونیکا ایرانه. سعید:نه یعنی بوده. مسعود:رفته؟ سعید:اره. رسیدیم خونه ماشینو پارک کردم تو پارکینگ.رفیتم تو خونه که یه صداهایی ممیومد.یکی تو خونه بود.... پایان قسمت سیزدهم
  6. ssss4444

    فصل اول قسمت دوازدهم ساکو سریع پشت سرم قایم کردم. سعید:سلام مامان خوبی؟ مامان مهگل:سلام تو اینجا چی کار میکنی؟ اون چیه پشتت قایم کردی؟ این که ساک مسعود. سعید:این اره قبل از این که بره من اجازه داد که ساکشو بردارم. مامان مهگل:عجیبه. سعید:اره این که خوبه مثلان ماشینشو داد به ابراهیم. چه کارایی میکنه این پسر. مامان مهگل: ماشین مسعودو که امیر آورد خونه. آخ آخ اصلان یادم نبود خودم بهش گفتم ببره خونه. دیگه هیچکاری نمیشد بکنم همه چیز لو رفت. مامان مهگل:بیا برو تو تا ببنم چیو مخفی میکنی. از این طور حرف زدن مامانم فهمیدم اگه یک کلمه ی دیگه چرت و پرت بگم منو از خونه که هیچ از ایران میندازه بیرونرفتم روی مبل بازجویی نشستم. اینکه میگم مبل بازجویی چون هر موقع خواستم از من اعتراف بگیرن من روی همون مبل می شستم حتی از بچگیم. یادش بخیر چه کارهایی که من نکرده بودم از شکستن شیشه گرفته تا شکستن دست مسعود. مامان مهگل:چرا ساکتی؟ سعید:امیر نمیاد؟ مامان مهگل: بازجویی از اونو سعیده و مریم به عهده گرفته. حالا حرف بزن. سعید:مامان من... تا خواستم جملمو تموم کنم صدای جیغ سعیده رفت هوا. سعید: دامادتون بدون چک خوردن همیچی رو لو دادن. سعیده و میرم با دو اومدن جایی که ما بودیم. سعیده:مسعود کدوم بیمارستانه؟ مامانم با چشای گرد شده اول به مریم و سعیده نگاه کرد و بعدم به من بعد با صدای نسبتا بلند گفت. مامان مهگل:مسعود کجاست؟ درسته که از صدای مامانم ترسیده بودم اما اگه می گفتم کل عملیات میرفت رو هوا شاید اونا برای مسعود یه به پا گذاشته بودن. سعید:مامان من نمی تونم شمارو ببرم اونجا. مامان مهگل:یه دلیل برام بیار که قابل قبول برای یه مادری باشه که پسرش رو تخت بیمارستان. سعید:باشه. یک ماموریتی که قراره بره به خطر میفته دو حتی ممکنه جون خود مسعود هم به خطر بیفته سه خود مسعود هم راضی نیست که بعد از اینکه این همه بلا سر منو امیر و خودش اومد همه نقشه هامون نقشه بر آب بشه. مامان مهگل:یعنی من نباید بدونم حال پسرم چطوره؟ سعید:من از بیمارستان باهاتون تماس ویدیویی میگیرم تا هم ببیبینیش هم باهاش حرف بزنی خوبه. مامان مهگل:قول بده. سعید:باشه مامان قول میدم. سعیده:چه بلایی؟ سعید:چی؟ سعیده:گفتی بلایی سر تو و امیر و مسعود اومده.سر مسعود رو که میدونیم سر تو و امیر چی اومد؟ سعید:آها پس امیر بهت نگفته که چه بلایی سر ما اومده. اخر جمله رو بلند گفتم تا امیر بشنوه.امیرم سریع خودشو رسوند به ما. اومد بغل من وایستاد منم از جام بلند شدمو بغل امیر وایستادم.جای زخم سرش از جایی که من وایستاده بودم معلود بود.یه فکر شیطانی به سرم زد. امیر:چیزی نشده که این سعید بزرگش کرده. منم آروم زدم به زخم سرش که دادش رفت هوا. امیر:مگه مرض داری. سعیده:سرت چی شده؟ امیر:هیچی.بعدن تلافی میکن. سعید:باشه فعلان برو جواب بده اگه زنده موندی از سوالای سعیده بعد حالا یه فکری میکنیم. با اخم رفت اما من اینقدر خوش حال بودم که نگو.با دیدن قیافه مامانم خودمو جمع و جور کردم. با رفتن کامل امیر و بقه مامان زد زیرخنده منم زدم زیرخنده. مامان مهگل:تو هنوز دست از اینکارات بر نداشتی تا وقتی هم که ازدواج نکنی دست از اینکارات برنمی داری. خنده روی لبم خشک شد. سعید:من حالا حالاها ازدواج نمی کنم مادر من. مامان مهگل: تو غلط کردی میکنی من عروسی سعیده رو دیدم عروسی مسعودم که تا چند روز دیگه میبینم. سعید:چند ماه دیگه. مامان مهگل: حالا.یعنی تو بچه وسطی ولی آخر از همه ازدواج میکنی. سعید: مامان این حرفا رو جلوی سعیده نزن که کلهی منو میکنه. مامان مهگل:پس اگه می خوای جلوش نگم باید ازدواج کنی. سعید:مامان. مامان مهگل:یامان.همین فردا میریم خواستگاری. سعید:مامان من ماموریت دارم. مامان مهگل:خب بعد از ماموریت مریم خواستگاری دختر فرانک خانم. بلند داد زدم:می خوای بی خواستگاری سمیرا. امیر و سعیده و مریم با نیشای باز سرشونو از اتاق اوردن بیرون. امیر:دلم خنک شد خود خدا حالتو گرفت. سعید: تو برو تو اتاق تا بازجویت تموم نشده نیا بیرون. امیر:اتفاقان تموم شده.تا کور شود سعید که نتواند دید. سعید:پس راه بیافت بریم بیمارستان. ساک مسعودم بردار. مامان مهگل:جوابت چیه. سعید:مامان دختره از بچگی دماغشو نمی تونست بکشه بالا حالا من برم خواستگاریش. سعیده:اتفاقان اونم درمورد تو همینو می گفت. با خشم بهش نگاه کردم تا حساب کار دستش بیاد اما اون به پشت سرم اشاره می کرد.من که تازه متوجه حضور یکی تو خونه شده بودم.با چشمای بسته برگشتم. سعید:سمیرا خانم شما دختر خوبی هستید اما من نمی خوام ازدواج کنم. صدای خنده جمع بلند شد. چشمامو باز کردم. بابام بود که پشت سرم وایستاده بود.برگشت رو به سعیده. سعیده: مطمعن باش تلافیشو سرت درمیارم اونم بدجور. امیر من پایین منتظرتم همگی خداحافظ. صدای خداحافظی همه رو شنیدم. از خونه خارج شدمو رفتم سوار ماشین شدم امیرم پشت من سوار ماشین شد. امیر:به به مثل اینکه یه عروسی دیگه هم افتادیم اونم عروسی امیر و سمیرا. و زد زیر خنده اونم با صدای خیلی بلند. سعید:امیر:درد سرت خوب شده. امیر:آخ آخ نه هنوز یکم درد میکنه. سعید: پس اگه می خوای دردش بیشتر نشه ببر صداتو. اروم روی صندلی نشست و من آهنگ گذاشتم تا تو راه حوصلمون سر نره... پایان قسمت دوازدهم
  7. ssss4444

    فصل اول قسمت یازدهم سعید آدرسو از امید گرفتمو با امیر راه افتادیم که بریم به آدرس. بعد از 5 دقیقه که از حرکتمون گذشته بود امیر بخاطر داروها خوابش برد. ماشین پر از سکوت بود و من از این سکوت متنفر بودم اما دلمم نمیومد که امیر رو از خواب بیدار کنم. به ماجراهای این دو روز فکر کردم به این که چه جوری اینقدر اتفاقی ورونیکا جلوی مسعود قرار میگیره و بهش شلیک می کنند. به اینکه چرا من باید خانواده مرادی رو دوباره ببینمو اونا پرونده قتل سامانو بدن به من بعد ساسان خودشو به عنوان قاتل معرفی کنه. بعد بفهمیم که پویان زندست.اینا یکم عجیبه.یکم که نه خیلی عجیب. تو این فکرا بودم که رسیدیم به آدرس.خواستم امیر رو بیدار کنم که دیدم خودش بیدار شد. امیر:رسیدیم؟ سعید:اره پیاده شو باید بریم از پشت وسایل برداریم. پیاده شدیم از صندوق عقب جلیقه هارو برداشتیمو پوشیدیم من همیشه دوتا خشاب اضافه برای هر اسلحه ای بر می دارم که برای ما سه نفر میشه 6 تا خشاب.امیر سه تا خشاب برداشت منم سه تا. آدرس یه خونه قدیمی بود. رفتیم تو خیلی آروم. من جلو حرکت میکردم و امیرم منو از پشت کاور میکرد. تا اینکه رسیدیم به یه اتاقی که درش بسته بود با ضربه بازش کردیم بچه رو بسته بودن به تخت بیهوش بود نبضش اروم میزد دستش رو به سردی بود. بچه رو بردمو سوار ماشینش کردم. مامورا هم رسیدن. امیر اونجا موند تا کمکی به مامورا بکنه. بچه رو رسوندم بیمارستان. بعد زنگ زدم به بیمارستان تا به دکتر مرادی بگن که بیاد پیش پویان.نمی تونستم توی چشاش نگاه کنم. من باعث مرگ ساسان شده بودم و میدونم که چه حالی داشت عمو ابراهیم برای همین بهتر بود اصلان جلوش آفتابی نمیشدم. برای همین سوار ماشین شدمو رفتم بیمارستان پیش مسعود.موقعی که رسیدم بیمارستان امید و امید و حامد اونجا بودن. امیر:حال بچه چطوره؟ سعید:خوبه.دکتر مرادی رفته پیشش. امیر:سعید باید بریم لباسای مسعودو از خونه بیاریم. سعید:نگران نباش بیا بریم خونه یه نقشه ای دارم. امیر:مگه رات میدن تو خونه. سعید:هر هر هندل. امیر:خیلی خوب باشه.نقشت چیه؟ سعید:کاری که همیشه جواب میده. تو زنگ میزنی میری بالا منم پشتت میام بالا میرم خونه مسعود وسایلشو برمیدارم. امیر:آفرین. اون موقع من با این کلم برم. سعید:خوب تو نمی تونی یه نیم ساعت اون باندو از سرت باز کنی. امیر:چرا میشه. سعید:راه بیفت. سریع سوار ماشین شدیمو رفتیم خونه. طبق نقشه امیر رفته تو خونه منم بعدش با یه فاصله کوتاه رفتم خونه امیر که رفت تو خونه مامان منم رفتم خونه مسعود که طبقه بالا بود وسایلشو جمع کردم موقع پایین اومدن از پله ها در خونه مامان باز شد و مامان جلوی در نمایان شد... پایان قسمت یازدهم
  8. ssss4444

    فصل اول قسمت دهم سعید بعد از تمام شدن کارمون توی بیمارستان و باندپیچی شدن سر امیر بردمش خونه خودم. سعید:امیر بیا تو خونه خودته. امیر:معلومه خونه خودمه. سعید: خیلی پر رویی. امیر:تعارف بگیر نگیر داره دیگه. فقط کی بریم سند بزنیم. هردو یه خنده ای کردیم. سعید: وقت گل نی. امیر: چرا اینجارو تمیز نمی کنی. سعید:منتظر دستور تو بودم. امیر:تو نه شما سه سال ازت بزرگ ترما. سعید:باشه پدربزرگ. امیر:دیگه اینقدر پیر نیستم. من رفتم توی آشپزخونه. چون از یه هفته ی پیش مامانم منو برای مهمونی خداحافظی مسعود انداخته بود بیرون من خونه رو پر از مواد غذایی کرده بودم.وقتی میگم همه چیز یعنی از دارو گرفته تا غذا و حتی اسلحه تا این حد همه چیز برام مهم بود. ولی من هنوز نفهمیدم مامانم چرا منو انداخته بود بیرون باید مسعود رو مینداخت بیرون. خونه ای که گرفته بودیم دوتا اتاق خواب داشت امیر رفته بود تو اتاق استراحت. این خونه برای مواقع ضروری بود و الانم یکی از این مواقع بود. آب پرتقالی که برای امیر گرفته بودمو بردم تو اتاق تو اتاق که بهش بدم که دیدم رو تخت خوابش برده. لیوانو گذاشتم روی میز رو اروم از اتاق بیرون رفتم. رفتم تو پذیرایی و روی یکی از مبلها نشستم. دفعه قبل که اومده بودیم اینجا یه سوسک اومده بود تو خونه و منو امیر از ترس سوسک رفته بودیم رو مبل و مسعود هم دنبال سوسکه میدویید.چشمتون روز بد نبینه سوسکه بالدار بود.بال زد ما هم ترسیدمو پرت شدیم رو زمین و پایه مبل شکست و دست آخر هم مسعود سوسک رو انداخت بیرون. آخرشم پایه مبل رو درست نکردیم و قرار شد پایه رو بزاریم سر جاش تا دفعه بد درستش کنیم. من یادم نبود از شانس بدم نشستم روی همون مبل. پایه مبل از جاش در اومد من خوردم زمین. امیر از صدای برخورد اومد بیرون و بادیدن من روی زمین با خنده اومد منو از زمین جمع کرد. امیر:آخ آخ آخ مبل قربانی اولشو گرفت خدا به داد من برسه. سعید:مطمعن باش با تو کاری نداره. امیر:خب چرا حواستو جمع نمیکی؟ سعید:ببخشید که سه ماه پیش اومدیمو این اتفاق افتادو یادم نبود. امیر:خداببخشه. رفتم روی یه مبل دیگه نشستم.امیرم رفت تو اتاقو دوباره خوابید. منم خواستم روی مبل بخوابم که دیدم موبایلم ویبره میره.گوشی رو برداشتم سعیده بود.جواب دادم. سعید:سلام بر خواهر مهربانم. سعیده:سلام. هندونه زیر بغل من نزار. امیر کجاست؟چرا گوشیشو بر نمیداره؟ سعید:چیزی نشده دیشب کار داشتیم. تلفنشم خاموش شده. سعیده: الآن پیشت. میخوام باهاش حرف بزنم. سعید:نمیشه الآن خوا... می خواستم جملمو کامل کنم اما امیر از اتاق اومد بیرونو با قیافه تلبکارانه دستشو به معنی گوشی بده به من دراز کرد. سعید:مگه نخوابیده بودی؟ امیر:مگه با سرو صدای تو میشه خوابید آخه. گوشه بده. الو سلام سعیده خانم. با صدای بلند گفتم زن زلیل تا بفهمه .اونم دستشو به معنی ساکت باش جلوی صورتش گرفت بعدش رفت تو اتاقو دیگه نونستم حرفاشونو بشنوم. رفتم تو فکر.تو فکر اینکه چه بلایی قراره سر من بیاد. سرهنگ گفته بود بعد از دوماه تصمیم میگره.پس یعنی چه کاری میخواد بکنه. مسعود فردا میاد تو بخش پس باید یه نقشه بکشم برم تو خونه و لباس های مسعود و بردارم.امیر تلفنش تموم شد رفتم تو اتاق که دیدم یکی دیگه زنگ زد و امیر جواب داد.یه نگاهی بهش کردم که خجالت بکشه اما انگار نه انگار اما موبایلو گذاشت رو بلندگو. امیر:سلام امید خوبی چه خبر؟ امید:سلام خوبی بابا ما نگرانت بودیم. امیر:اره خبر دارم. سعید:امید کاری داشتی که زنگ زدی. امید:اره. سعید تو مطمعن هستی که سامان همونی بوده که امیر میگفته. امیر:اونی که من دیدم سامان نبود. سعید:چی داری میگی؟ امیر:یکی از پرستارا بود. سعید:شما چطوری فهمیدید؟ امید: یه برچسب تقلبی روی دست سامان بوده. امیر:پس چرا من نفهمیدم. امید:ما هم شانسی فهمیدیم. حامد دستش خورد به لیوان اب و اب ریخت رو دستش یه گوشه از برچسب اومد بالا. سعید:امیر می تونی چهرشو شناسایی کنی؟ امیر:آره. امید:خوبه پس بیاد اداره تا چهرشو شناسایی کنید. یه لحظه به ذهنم رسید اون پرستار اونجا چی کار میکنه چرا ساسان اون کارو کرد که یاد مسعود افتادم. سعید:امید کسی مراقب مسعود هست؟ امید:اره... صبر کن ببینم... شما دوتا اینجا چی کار میکنید مگه قرار نبود مراقب مسعود باشید. تلفن رو قطع کردیم و سریع از خونه زدیم بیرون در عرض 30 دقیقه رسیدیم بیمارستان رفتم تو یه جسد رو داشتم از بیمارستا میبردن بیرون ملافه رو کنار زدم دعا کردم مسعود یا امید یا حامد نباشه که با دیدن چهره یه زن خیالم راحت شد.امید همراه یه نفر که داشت باهاش حرف میزد اومد پایین رفتم سمتش. سعید:سلام حال مسعود چطوره؟ امید:خوبه. زنه بهش حمله کرده اما اون هوشیار بوده و تونسته از خودش دفاع کنه تا این که منو بقیه رسیدیم بالا زن اسلحه رو گرفته بود سمت مسعود یکی از بچه ها بهش شلیک کرد و زنه مرد. سعید:نفهمیدید چرا سامان به دروغ اعتراف کرد. امید:چرا یه ویدیو که توش یه پسربچه بود. با اون مجبورش کردن که اون حرفارو بزنه. سعید:یه پسربچه.کی هست؟ امید:پسر ساسان.پویان. سعید:اما اون که... امید:اره میدونم مرده اما دکتر مرادی پسربچه رو شناسایی کردن.خودشه. سعید:پس جسد توی ماشین. امید:ما جسد پسربجه رو تو ماشین پیدا نکرده بودیم. سعید: توی ویدیو ننگفتن کجا تحویلش میدن. امید:توی ویدیو نه اما یه پیامک از طرف یه شخص ناشناس فرستاده شده. سعید:ادرس کجاست... پایان قسمت دهم
  9. ssss4444

    فصل اول قسمت نهم سعید صبح که از خواب بیدار شدم کتمو پوشیدمو رفتم بیرون از اتاق.ساعت 9 بود امید و حامد اومده بودن منم رفتم پیششون تلفنمو تو اتاق جا گذاشتم. امید:صبح بخیر تازه از خواب بلند شدی؟ سعید:اره.شما کی اومدید؟ حامد:ساعت هشت و نیم. امید:برو صورتتو بشور بعد بیا که خیلی چیزا فهمیدیم. سعید:باشه.امیر نیومده؟ حامد:اون احتمالان تا الآن خوابه. هر سه یه خنده آرومی کردیم. من رفتم صورتمو شستمو رفتم پیش بقیه.امیر و حامد داشتم صبحانه می خوردن که منم بهشون اضافه شدم.بعد از خوردن صبحانه رفتیم تا پرنده قتل ساسان رو بررسی کنیم. سعید:طبق گفته اطلاعات پرونده به ساسان دوتا گلوله خورده یکی به مغز و یکی به قفسه سینه. حامد داشت پرونده رو می خوند. حامد:یه گلوله. سعید:چی؟ حامد:ساسان یه گلوله خورده اونم به قفسه سینه. سعید: اما دوتا سوراخ تو بدن ساسان بود. حامد:اره اما مثل اینکه اون یکی یه جور دیگه بوده.تو مگه پرونده رو نخوندی؟ سعید:نه کامل نخوندم. امید:زخم سر چه جوریه؟ حامد:کسی نمی دونه اما تو جای سوراخ گل پیدا شده. سعید:گل حامد:اره. سعید:مثل شاخه درخت. حامد:اره ولی اگه کسی این کارو کرده باشه هم خیلی خر زوره هم خلی باهوش. سعید:یا متخصص مغز و استخوان. حامد و امید بهم نگاه کردن و همه اروم گفتیم فرامرزی. سعید:باید یه حکم دستگیری برای فرامرزی بگیریم. حامد:من میگیرم.تو فقط زنگ بزن به پدرام بگو تو به ته دیگ پرونده هم نرسیدی. سعید:ببین تو خودت کرم دعوا داری بعد همه چیزو میندازی گردن امیر. حامد:حقشه. سعید:فکر کنم تلفنمو تو اتاقت جا گذاشتم میرم بیارمش. رفتم تو اتاق امید و تلفنمو برداشتم. با نگاه کردن به تلفن رنگم پرید.24تا پیام داشتم از مامانم و سعیده و مریم.مطمعن شدم که امیر همه چیزو لو داده.حتی جرعت زنگ زدن به سعیده رو هم نداشتم.رفتم یه پیام ویدیویی از طرف امیر بود بازش کردم.بازش کردم.امیر تو ماشین بود و داشت این ویدیو رو میگرفت و رانندگی میکرد. امیر:سعید یه ماشین داره تعقیبم میکنه نمی دونم کیه یه پراید شمارشو نمی تونم بخونم روی پلاکشو گل گرفته راستی من یه چیزی فهمیدم روی دست یکی از دکترای بیمارستان همون خالکوبی که روی دست اونی که تو زدی بود. فکر کنم یه ربطی به هم... اینجای فیلم بود که انگار ماشین امیر با یه چیزی تصادف کرد و چپ کرد.با عجله رفتم پیش امید و حامد.یه نفر دیگه پیش اونا بود. رفتم جلو ویدیو رو نشونشون دادم. سعید:امید فکر کنم یه اتفاقی برای امیر افتاده این ویدو رو برام فرستاده هر چی هم بهش زنگ میزنم کسی تلفنشو جواب نمی ده. قیافه امیدو دیدم که انگار می خواست بهم یه چیزی بگه. سعید:چی شده؟خبری شده؟ امید:ماشین امیر و پیداکردیم. سعید:خودش چی؟ امید:ماشینش داغون شده اما خودش تو ماشین نبوده یعنی موقعی که ماشینو پیدا کردن کسی توش نبوده. داشتم سکه می کردم مسعود که توی اون حال بود امیرم که ناپدید شده بود آخه من باید چی کار میکردم. سعید:حکم بازداشت فرامرزی رو گرفتید؟نیرو فرستادید دنبالش. امید:اره اما نبود.شنیدی گفتم امیر ناپدید شده. سعید:فرامرزی هرجا هست امیرم اونجاست.امیر زودتر از ما اینو فهمیده اول رفته بیمارستان و خالکوبی روی دست فرامرزی رو دیده بعد فهمیده اون با فرادی که مسعود رو زدن هم دسته.فرامرزی هم بو برده که امیر فهمیده برای همین ناپدیدش کرده. امید:از کجا میدونی؟ سعید:توی ویدیو از یه دکتر گفت که توی بیمارستان علامت اون گروه رو داره. چه کسی جز فرامرزی میتونه باشه. امید:اما اون نمی تونه باشه. سعید:چرا؟ امید:جسد فرامرزی دیشب توی خونش پیدا شده. سعید:چه طور ممکنه. امید:جالبش اینجاست که هیچ علامتی روی دستای فرامرزی نبوده. سعید:پس قاتل کیه؟ حامد:حکم بازرسی کل افراد بیمارستان امادس. امید:من گفتم بره حکمو بگیره تا سرعت کار زیاد بشه. سعید:خب بریم بیمارستان. راه افتادیمو رفتیم بیمارستان. تو راه همش به امیر فکر می کردم.پیامک های بقیه رو باز کردم همه از من پرسیده بودن امیر کجاست؟خودمو مقصر میدونستم که چرا اون موقع گوشیمو چک نکرده بودم.اگه اون موقع چک کرده بودم الآن امیر این جا بود. رسیدیم بیمارستان به ترتیب لیست رفتیم تا دست های کارکنان رو بررسی کنیم خانم رحمانی هم برای بررسی دست های خانوما با ما اومده بودن.سامان اومد پیشم تا با من حرف بزنه و ببینیم چه خبره. سامان:چی شده؟چرا اینجوری میکنید؟ سعید:باید برین یه جایی تا تنها با هم حرف بزنیم. سامان:باشه بریم اتاق من. رفتیم تواتاق سامان من روی مبل نشستم اونم رفت پشت میزش نشست. سامان: خب حالا میگی چی شده. سعید:فرامرزی مرده. سامان:چه جوری؟ سعید:یکی یه گلوله خالی کرده تو سرش. سامان:یکی دیگه هم مرد. سعید:اره مشکل فقط یکی دوتا نیست. سامان:همکارتونو پیدا کردید. شوکه شدم بهش نگاه کردم خودشم از حرفی که زده بود شکه شده بود رنگش پریده بود اما خودشو جمع و جور کرد. سعید:تو از کجا میدونی؟ سامان: خبرا زود میپیچه. سعید:اما این هر خبری نیست که زود بپیچه. سامان:از سرباز دم در پرسیدم. سعید:سرباز دم در هیچی نمی دونست. از جام بلند شدم و رفتم استین دستاشو بالا زدم روی ساعد دست راستش همون علامت بود. سعید:چه جوری تونستی برادرتو بکشی؟چه جوری تونسیتی فرامرزی رو بکشی؟چه جوری دلت اومد که اون بچه بیگناهو بکشی؟ها جواب بده سامان. سامان:این یه دستور بود. سعید:از اولش بگو. سامان:من فرامرزی و ساسان یه گروه مستقل از گروه های ریس بودیم. گروهمون کوچیک بود اما فعالیت هامون بزرگ.هر بیماری که از دست اون دوتا ابله جون سالم به در میبردن ما می کشتیمش. خیلی تمیز تا این که یه روز یه بچه رو آوردن ساسان باید کارشو تموم میکر اما این کارو نکرد.مجبور شدیم که فرامرزی کارو تموم کنه و کرد. سعید:چند ساله؟ سامان:5 ساله. سعید:تو چه جوری به همچین آدم کثیفی تبدیل شدی ها؟ سامان:دستور بود باید اجرا میشد.بعد از کشتن اون بچه به ما گفتن که باید ساسانو خانوادشو بکشیم اما من مخالفت کردم گفتن تاوان کسی که از دستور سرپیچی میکنه همینه اگه تو هم این کارو بکنی همین بلا شایدم بد تر سرت میاد. سعید:دیگه بدتر از مرگ چیه؟ سامان:مرگ اونایی که دوسشون داری؟ سعید:ساسان عزیز تو نبود برادرت نبود؟ سامان:چرا اما اون حکم مرگ خودشو با نکشتن اون بچه امضا کرده بود من نمیخواستم بابامم از دست بدم. برای همین یه نقشه کشیدیم.قرار بود فرامرزی زنگ بزنه به ساسانو اونو بکشونه خونش منم خانوادشو ببرم تو یه جاده و با سرعت زیاد بزنمشون به یه کامیونی که اون جا با جنازه ساسان آماده بود. سعید:چه جوری از ماشین پیاده شدی.ممکن بود خودتو به کشتن بدی؟ اگه نمی تونستی از ماشین پیاده بشی تو ماشین گیر میکردی. سامان:نه همه چیز هماهنگ بود.به موقع از ماشین پریدم بیرون.بعد اونی که تو دیروز زدیش ساسانو گذاشت تو ماشین و بعد به راننده کامیون گفت که بره زنگ بزنه به پلیس بعدش من رفتم بیمارستان فقط کافی بود که یه شاهد داشته باشم. سعید:شما دوتا شاهد همدیگه شدید و بقیه هم بر اساس حرف شما به ما گفتن که شما بیمارستان بودید.درسته؟ سامان:اره. سعید:فرامرزی رو چرا کشتی؟ سامان:به من دستور داده بودن چون شما بهش شک کرده بودید پس باید حذف می شد. سعید: شب قبل از این که بیاد خونه تو رفته بودی توی خونه و منتظرش بودی. بعد از اینکه اومد تو تو یه گلوله زدی وسط پیشونیش. ولی تو این همه مهارتو از کجا آوردی. سامان:من یک سال خارج از ایران توی اسراعیل این مهارتا رو یاد گرفتم. سعید: اون شخصی که من زدمو می تونست زنده بمونه مگه نه؟ سامان:اره ولی باید از بین میرفت اون چهره رعیس رو دیده بود. سعید:تو چی ؟ سامان:من نه فقط فرامرزی و ساسان دیده بودن. سعید:پس دستورات رو از کی میگرفتی؟ سامان:دستورات به صورت رمزی از یه پیامک تبلیغاتی برای من فرستاده میشد. سعید:سر برادرم که بلایی نیاوردی؟ سامان:نه. نگران نباش رعیس هنوز نمیدونه که اون پلیس یعنی بهش نگفتم. سعید:امیر کجاست؟ سامان دستشو برد سمت کشوی میزش و یه کلید داد به من. سامان:خونه ی قدیمی رو یادته که بابام خرید. سعید:اره. سامان:اونجاست.بیهوشه. سعید:چه بلایی سرش آوردی؟ سامان:هیچی فقط بیهوشش کردم. بلند شدمو خواستم از اتاق برم بیرون. اما یه سوال برام پیش اومد. سعید:یه سوال دیگه.چرا همه چیز رو ئداری الآن میگی و اونم به من. سامان:یه قانون داریم.برای خارج شدن از گروه باید حقیقت گروه رو به یه شخص بگی حالا اون شخص هر کی که می خواد باشه. سعید:نمی خوام با دستبند از اینجا ببرمت بیرون.خودت تا ده دقیقه ی دیگه بیا بیرون باشه.کار احمقانه ای هم نکن. از اتاق رفتم بیرون.رفتم سمت امید. امید:پیداش نکردیم. سعید:سامان به همه چیز اعتراف کرد من الآن میرم دنبال امیر فقط ده دقیقه صبر کنید سامان خودش میاد بیرون. امید:کار سامان بوده؟ سعید:اره.من رفتم. رفتم سوار ماشین شدمو رفتم سمت خونه قدیمی.خونه ای که خیلی ازش خاطره داشتم.کل بچگیمون اونجا گذشته بود.همه چیز از گریه گرفته تا خنده از قهر گرفته تا آشتی حتی عروسی داییمم اونجا بود امما بعد از اون عروسی اونجا رو فروختیم و اومدیم تو خونه ای که الآن هستیم. موقعی که رسیدم سریع رفتم تو همش اسم امیر رو صدا میزدم همه اتاقارو گشتم تا این که رسیدم اتاق مسعود که درش قفل بود دومین کلید رو روی در امتحان کردم درو باز کردم و رفتم تو. امیر روی تخت بیهوش افتاده بود و روی سرش خون بود اما بدنش گرم بود و ضربان قلبش هم میزد بلندش کردمو بردمش تو ماشین رفتم به نزدیک ترین بیمارستانی که اون جا بود زنگ زدم به امید. سعید:سلام چی شده سامانو بردیدش کلانتری. امید:نه بعد از ده دقیقه رفتیم تو سیانور خورده بود خودکشی کرده بود. حال امیر چه طوره؟ سعید:خوبه تا 3 ساعت دیگه مرخص میشه. امید:خوبه پس ببرش خونه. سعید:اره اما نه خونه خودش می برم خونه خودم تا حالش خوب بشه. امید:باشه پس ما میریم بیمارستان مراقب مسعود باشیم امروز نوبت تو و امیر بود که ما جورشو میکشیم. سعید:باشه بابا فردا ما میایم خوبه. امید:علاوه بر اون ما دوتا شب کاری هم داریم که اگه روش حساب کنی که مشتری خودت بشیم. سعید:میخوام صد سال سیاه مشتری نشی.همون فردا. امیر:باشه بابا بد اخلاق. تلفنو روش قطع کردم تا اون باشه به اخلاق من گیر نده اما اون پر رو تر از حرفا بود پیامک زد که خداحافظی بلد نیست بی ادب زنگ زدم به مامانمو گفتم حال هردومون خوبه و بعدش امیر رو بردم خونه... پایان قسمت نهم
  10. ssss4444

    فصل اول قسمت نهم سعید صبح که از خواب بیدار شدم کتمو پوشیدمو رفتم بیرون از اتاق.ساعت 9 بود امید و حامد اومده بودن منم رفتم پیششون تلفنمو تو اتاق جا گذاشتم. امید:صبح بخیر تازه از خواب بلند شدی؟ سعید:اره.شما کی اومدید؟ حامد:ساعت هشت و نیم. امید:برو صورتتو بشور بعد بیا که خیلی چیزا فهمیدیم. سعید:باشه.امیر نیومده؟ حامد:اون احتمالان تا الآن خوابه. هر سه یه خنده آرومی کردیم. من رفتم صورتمو شستمو رفتم پیش بقیه.امیر و حامد داشتم صبحانه می خوردن که منم بهشون اضافه شدم.بعد از خوردن صبحانه رفتیم تا پرنده قتل ساسان رو بررسی کنیم. سعید:طبق گفته اطلاعات پرونده به ساسان دوتا گلوله خورده یکی به مغز و یکی به قفسه سینه. حامد داشت پرونده رو می خوند. حامد:یه گلوله. سعید:چی؟ حامد:ساسان یه گلوله خورده اونم به قفسه سینه. سعید: اما دوتا سوراخ تو بدن ساسان بود. حامد:اره اما مثل اینکه اون یکی یه جور دیگه بوده.تو مگه پرونده رو نخوندی؟ سعید:نه کامل نخوندم. امید:زخم سر چه جوریه؟ حامد:کسی نمی دونه اما تو جای سوراخ گل پیدا شده. سعید:گل حامد:اره. سعید:مثل شاخه درخت. حامد:اره ولی اگه کسی این کارو کرده باشه هم خیلی خر زوره هم خلی باهوش. سعید:یا متخصص مغز و استخوان. حامد و امید بهم نگاه کردن و همه اروم گفتیم فرامرزی. سعید:باید یه حکم دستگیری برای فرامرزی بگیریم. حامد:من میگیرم.تو فقط زنگ بزن به پدرام بگو تو به ته دیگ پرونده هم نرسیدی. سعید:ببین تو خودت کرم دعوا داری بعد همه چیزو میندازی گردن امیر. حامد:حقشه. سعید:فکر کنم تلفنمو تو اتاقت جا گذاشتم میرم بیارمش. رفتم تو اتاق امید و تلفنمو برداشتم. با نگاه کردن به تلفن رنگم پرید.24تا پیام داشتم از مامانم و سعیده و مریم.مطمعن شدم که امیر همه چیزو لو داده.حتی جرعت زنگ زدن به سعیده رو هم نداشتم.رفتم یه پیام ویدیویی از طرف امیر بود بازش کردم.بازش کردم.امیر تو ماشین بود و داشت این ویدیو رو میگرفت و رانندگی میکرد. امیر:سعید یه ماشین داره تعقیبم میکنه نمی دونم کیه یه پراید شمارشو نمی تونم بخونم روی پلاکشو گل گرفته راستی من یه چیزی فهمیدم روی دست یکی از دکترای بیمارستان همون خالکوبی که روی دست اونی که تو زدی بود. فکر کنم یه ربطی به هم... اینجای فیلم بود که انگار ماشین امیر با یه چیزی تصادف کرد و چپ کرد.با عجله رفتم پیش امید و حامد.یه نفر دیگه پیش اونا بود. رفتم جلو ویدیو رو نشونشون دادم. سعید:امید فکر کنم یه اتفاقی برای امیر افتاده این ویدو رو برام فرستاده هر چی هم بهش زنگ میزنم کسی تلفنشو جواب نمی ده. قیافه امیدو دیدم که انگار می خواست بهم یه چیزی بگه. سعید:چی شده؟خبری شده؟ امید:ماشین امیر و پیداکردیم. سعید:خودش چی؟ امید:ماشینش داغون شده اما خودش تو ماشین نبوده یعنی موقعی که ماشینو پیدا کردن کسی توش نبوده. داشتم سکه می کردم مسعود که توی اون حال بود امیرم که ناپدید شده بود آخه من باید چی کار میکردم. سعید:حکم بازداشت فرامرزی رو گرفتید؟نیرو فرستادید دنبالش. امید:اره اما نبود.شنیدی گفتم امیر ناپدید شده. سعید:فرامرزی هرجا هست امیرم اونجاست.امیر زودتر از ما اینو فهمیده اول رفته بیمارستان و خالکوبی روی دست فرامرزی رو دیده بعد فهمیده اون با فرادی که مسعود رو زدن هم دسته.فرامرزی هم بو برده که امیر فهمیده برای همین ناپدیدش کرده. امید:از کجا میدونی؟ سعید:توی ویدیو از یه دکتر گفت که توی بیمارستان علامت اون گروه رو داره. چه کسی جز فرامرزی میتونه باشه. امید:اما اون نمی تونه باشه. سعید:چرا؟ امید:جسد فرامرزی دیشب توی خونش پیدا شده. سعید:چه طور ممکنه. امید:جالبش اینجاست که هیچ علامتی روی دستای فرامرزی نبوده. سعید:پس قاتل کیه؟ حامد:حکم بازرسی کل افراد بیمارستان امادس. امید:من گفتم بره حکمو بگیره تا سرعت کار زیاد بشه. سعید:خب بریم بیمارستان. راه افتادیمو رفتیم بیمارستان. تو راه همش به امیر فکر می کردم.پیامک های بقیه رو باز کردم همه از من پرسیده بودن امیر کجاست؟خودمو مقصر میدونستم که چرا اون موقع گوشیمو چک نکرده بودم.اگه اون موقع چک کرده بودم الآن امیر این جا بود. رسیدیم بیمارستان به ترتیب لیست رفتیم تا دست های کارکنان رو بررسی کنیم خانم رحمانی هم برای بررسی دست های خانوما با ما اومده بودن.سامان اومد پیشم تا با من حرف بزنه و ببینیم چه خبره. سامان:چی شده؟چرا اینجوری میکنید؟ سعید:باید برین یه جایی تا تنها با هم حرف بزنیم. سامان:باشه بریم اتاق من. رفتیم تواتاق سامان من روی مبل نشستم اونم رفت پشت میزش نشست. سامان: خب حالا میگی چی شده. سعید:فرامرزی مرده. سامان:چه جوری؟ سعید:یکی یه گلوله خالی کرده تو سرش. سامان:یکی دیگه هم مرد. سعید:اره مشکل فقط یکی دوتا نیست. سامان:همکارتونو پیدا کردید. شوکه شدم بهش نگاه کردم خودشم از حرفی که زده بود شکه شده بود رنگش پریده بود اما خودشو جمع و جور کرد. سعید:تو از کجا میدونی؟ سامان: خبرا زود میپیچه. سعید:اما این هر خبری نیست که زود بپیچه. سامان:از سرباز دم در پرسیدم. سعید:سرباز دم در هیچی نمی دونست. از جام بلند شدم و رفتم استین دستاشو بالا زدم روی ساعد دست راستش همون علامت بود. سعید:چه جوری تونستی برادرتو بکشی؟چه جوری تونسیتی فرامرزی رو بکشی؟چه جوری دلت اومد که اون بچه بیگناهو بکشی؟ها جواب بده سامان. سامان:این یه دستور بود. سعید:از اولش بگو. سامان:من فرامرزی و ساسان یه گروه مستقل از گروه های ریس بودیم. گروهمون کوچیک بود اما فعالیت هامون بزرگ.هر بیماری که از دست اون دوتا ابله جون سالم به در میبردن ما می کشتیمش. خیلی تمیز تا این که یه روز یه بچه رو آوردن ساسان باید کارشو تموم میکر اما این کارو نکرد.مجبور شدیم که فرامرزی کارو تموم کنه و کرد. سعید:چند ساله؟ سامان:5 ساله. سعید:تو چه جوری به همچین آدم کثیفی تبدیل شدی ها؟ سامان:دستور بود باید اجرا میشد.بعد از کشتن اون بچه به ما گفتن که باید ساسانو خانوادشو بکشیم اما من مخالفت کردم گفتن تاوان کسی که از دستور سرپیچی میکنه همینه اگه تو هم این کارو بکنی همین بلا شایدم بد تر سرت میاد. سعید:دیگه بدتر از مرگ چیه؟ سامان:مرگ اونایی که دوسشون داری؟ سعید:ساسان عزیز تو نبود برادرت نبود؟ سامان:چرا اما اون حکم مرگ خودشو با نکشتن اون بچه امضا کرده بود من نمیخواستم بابامم از دست بدم. برای همین یه نقشه کشیدیم.قرار بود فرامرزی زنگ بزنه به ساسانو اونو بکشونه خونش منم خانوادشو ببرم تو یه جاده و با سرعت زیاد بزنمشون به یه کامیونی که اون جا با جنازه ساسان آماده بود. سعید:چه جوری از ماشین پیاده شدی.ممکن بود خودتو به کشتن بدی؟ اگه نمی تونستی از ماشین پیاده بشی تو ماشین گیر میکردی. سامان:نه همه چیز هماهنگ بود.به موقع از ماشین پریدم بیرون.بعد اونی که تو دیروز زدیش ساسانو گذاشت تو ماشین و بعد به راننده کامیون گفت که بره زنگ بزنه به پلیس بعدش من رفتم بیمارستان فقط کافی بود که یه شاهد داشته باشم. سعید:شما دوتا شاهد همدیگه شدید و بقیه هم بر اساس حرف شما به ما گفتن که شما بیمارستان بودید.درسته؟ سامان:اره. سعید:فرامرزی رو چرا کشتی؟ سامان:به من دستور داده بودن چون شما بهش شک کرده بودید پس باید حذف می شد. سعید: شب قبل از این که بیاد خونه تو رفته بودی توی خونه و منتظرش بودی. بعد از اینکه اومد تو تو یه گلوله زدی وسط پیشونیش. ولی تو این همه مهارتو از کجا آوردی. سامان:من یک سال خارج از ایران توی اسراعیل این مهارتا رو یاد گرفتم. سعید: اون شخصی که من زدمو می تونست زنده بمونه مگه نه؟ سامان:اره ولی باید از بین میرفت اون چهره رعیس رو دیده بود. سعید:تو چی ؟ سامان:من نه فقط فرامرزی و ساسان دیده بودن. سعید:پس دستورات رو از کی میگرفتی؟ سامان:دستورات به صورت رمزی از یه پیامک تبلیغاتی برای من فرستاده میشد. سعید:سر برادرم که بلایی نیاوردی؟ سامان:نه. نگران نباش رعیس هنوز نمیدونه که اون پلیس یعنی بهش نگفتم. سعید:امیر کجاست؟ سامان دستشو برد سمت کشوی میزش و یه کلید داد به من. سامان:خونه ی قدیمی رو یادته که بابام خرید. سعید:اره. سامان:اونجاست.بیهوشه. سعید:چه بلایی سرش آوردی؟ سامان:هیچی فقط بیهوشش کردم. بلند شدمو خواستم از اتاق برم بیرون. اما یه سوال برام پیش اومد. سعید:یه سوال دیگه.چرا همه چیز رو ئداری الآن میگی و اونم به من. سامان:یه قانون داریم.برای خارج شدن از گروه باید حقیقت گروه رو به یه شخص بگی حالا اون شخص هر کی که می خواد باشه. سعید:نمی خوام با دستبند از اینجا ببرمت بیرون.خودت تا ده دقیقه ی دیگه بیا بیرون باشه.کار احمقانه ای هم نکن. از اتاق رفتم بیرون.رفتم سمت امید. امید:پیداش نکردیم. سعید:سامان به همه چیز اعتراف کرد من الآن میرم دنبال امیر فقط ده دقیقه صبر کنید سامان خودش میاد بیرون. امید:کار سامان بوده؟ سعید:اره.من رفتم. رفتم سوار ماشین شدمو رفتم سمت خونه قدیمی.خونه ای که خیلی ازش خاطره داشتم.کل بچگیمون اونجا گذشته بود.همه چیز از گریه گرفته تا خنده از قهر گرفته تا آشتی حتی عروسی داییمم اونجا بود امما بعد از اون عروسی اونجا رو فروختیم و اومدیم تو خونه ای که الآن هستیم. موقعی که رسیدم سریع رفتم تو همش اسم امیر رو صدا میزدم همه اتاقارو گشتم تا این که رسیدم اتاق مسعود که درش قفل بود دومین کلید رو روی در امتحان کردم درو باز کردم و رفتم تو. امیر روی تخت بیهوش افتاده بود و روی سرش خون بود اما بدنش گرم بود و ضربان قلبش هم میزد بلندش کردمو بردمش تو ماشین رفتم به نزدیک ترین بیمارستانی که اون جا بود زنگ زدم به امید. سعید:سلام چی شده سامانو بردیدش کلانتری. امید:نه بعد از ده دقیقه رفتیم تو سیانور خورده بود خودکشی کرده بود. حال امیر چه طوره؟ سعید:خوبه تا 3 ساعت دیگه مرخص میشه. امید:خوبه پس ببرش خونه. سعید:اره اما نه خونه خودش می برم خونه خودم تا حالش خوب بشه. امید:باشه پس ما میریم بیمارستان مراقب مسعود باشیم امروز نوبت تو و امیر بود که ما جورشو میکشیم. سعید:باشه بابا فردا ما میایم خوبه. امید:علاوه بر اون ما دوتا شب کاری هم داریم که اگه روش حساب کنی که مشتری خودت بشیم. سعید:میخوام صد سال سیاه مشتری نشی.همون فردا. امیر:باشه بابا بد اخلاق. تلفنو روش قطع کردم تا اون باشه به اخلاق من گیر نده اما اون پر رو تر از حرفا بود پیامک زد که خداحافظی بلد نیست بی ادب زنگ زدم به مامانمو گفتم حال هردومون خوبه و بعدش امیر رو بردم خونه... پایان قسمت نهم
  11. ssss4444

    فصل اول قسمت هشتم بعد از 30 دقیقه بالاخره حامد و امید کارشون تموم شد. حامد:بیا من یک نفر و پیدا کردم.علی خاکپور متخصص پوست.درگیری با ساسان مرادی نداشته برعکس خیلی هم باهم دوست بودن. امید:منم یکیو پیدا کردم.آرش جمشیدی کاراموز و دانشجو ساسان مرادی بوده.یه ترم انداختتش اما هیچ درگیری نداشتن. سعید:باشه اسمارو پیامک میکن به سرهنگ. بعد از پیامک کردن اسما از سرهنگ خواستم به نزدیک ترین کلانتری دستور بده تا اونا رو بیارن به اداره داشت حالم از هرچی بیمارستانه بهم می خورد. بعد از 45 دقیقه هر 5 مظنون رو بردن اتاق های بازجویی.اول از همه رفتم از سامان بازجویی کنم.داخل اتاق بازجویی شدم. سامان:سلام. سعید:سلام. ببین فقط می خوام چند تا سوال بپرسم چیزی نیست. سامان:مشکلی نداره. سعید: آخه قیافت یه طوریه.انگر ترسیدی. سامان:اولین بارمه که اتاق بازجویی میبینم. سعید:پس باید خیلی هیجان انگیز باشه. سامان:برای اونایی که جای تو میشینن بله. سعید:باشه آروم باش.از ساعت 5 بعد از ظهر تا 6 بعد از ظهر 29 تیر کجا بودی؟ سامان:بیمارستان بودم. سعید:از کجا یادته؟ سامان:چون موقعی که شیفت بودم بهم زنگ زدنو این خبر رو دادن سعید: درمورد مرگ برادرت با کسی حرف زدی؟این که چه جوری مرده. سامان:فقط گفتیم که تو تصادف مرده. سعید:خیلی خوب می تونی بری. سامان:همین. سعید:پس چی؟فکر کردی سرتو میبرن. سامان:تو همین مایه ها. سعید:بلند شو برو وگرنه خودم سرتو می برم. یه لبخنده روی لبش نشست رفتم سراغ اتاق حسین فرامرزی.قبل از این که وارد اتاق بشم از جا بلند شد و با داد شروع کرد. فرامرزی:من برای چی اینجام؟من به چه حقی آوردید اینجا. سعید:آقای فرامرزی آروم باشید.ما فقط می خوایم چند تا سوال از شما بپرسیم همین. فرامرزی یکم آروم شد و روی صندلیش نشست اما هنوز عصبانی بود.یه لیوان آب براش ریختم و دادم بهش. سعید:آقای فرامرزی یادتونه اون روزی که ساسان مرد سما کجا بودید؟ فرامرزی:بله شیفت بودم تو بیمارستان از اتاق بیمارم که اومدم بیرون حال سامان بد بود رفتم جلو ازش پرسیدم چی شده گفت که ساسان مرده.صبر کن ببینم شما منو برای یه تادف اینجا کشوندین.حالا فهمیدم کار اون فسیل با اون پسر ناز نازیش.اون فسیل از اولشم به پسراش وابسته بوده بعد از مرگش هی توهم می کرد که پسرشو کشتن اون تو تصادف مرد حالا بعدش یه شاخه درخت رفته تو اون مغزش دیگران مقصرن اون باید خودش حواسش می بود. سعید:خیلی خوب آقای فرامرزی میتونید برید ممنون از وقتی که در اخیارمون قرار دادید. فرامرزی:خواهش می کنم. رفتم اتاق بعدی مازیار همدانی.آروم روی صندلی نشسته بود. سعید:سلام آقای همدانی ممنونم که به این جا اومدید. همدانی:خواهش میکنم. سعید:شما روز مرگ ساسان مرادی کجا بودید. همدانی:تولد پسرم بود رفته بودم خونه کلی هم مهمون داشتیم. سعید:پسرتون چند سالشه؟ همدانی:تازه رفته تو 4 سال. سعید:خدابراتو حفظش کنه. همدانی:ممنون. سعید:شما می دونی ساسان چه جوری مرده. همدانی:می گفتن که تصاف کرده. سعید:خیلی خب ممنون که وقتتونو به ما دادید. همدانی:همین. سعید:بله. چطور مگه؟ همدانی:آخه فکر می کردم یک دو ساعتی طول بکشه. یه لبخندی بهش زدم. سعید:خداحافظ آقای همدانی. از اتاق خارج شدم.رفتم اتاق نفر بعدی.عل خاکپور.رفتم تو به نظر استرس داشت. سعید:سلام آقای خاکپور.چرا اینقدر استر دارید. خاکپور:سلام.معلومه؟گ سعید:تابلو.به هر حال بشینید فقط چندتا سوال سادس.روزی که ساسان مرد شما کجا بودید. خاکپور:بیمارستان بودم.موقعی که خبر مرگ ساسانو به سامان دادن من کنارش وایستاده بودم وقت ناهار بود قرار بود باهم بریم ستوران جلوی بیمارستان که اون خبر بدو دادن. سعید: شما میدونید ساسان چه جوری مرده. خاکپور:مگه تصادف نکرده بود. سعید:بله درسته. خیلی ممنون که وقتتونو به ما دادید.می تونید برید. تعجبو از صورتش خوندم. سعید:سوال دیگه ای ندارم که بپرسم.چرا همتون این طوری نگاه می کنید. بعد از اتاق رفتم بیرون.سرم داشت از درد میترکید.نوبت آخرین نفر بود.آرش جمشیدی.رفتم تو اتاق برعکس همه خیلی آروم بود.موقعی که وارد شدم از جاش بلند شد عین بچه مدرسه ای ها.خندم گرفت اما کنترلش کردم. سعید:بفرمایید بشینید.خیلی آروم به نظر میرسید. جمشیدی:چرا باید آروم نباشم. سعید:آخه بزرگ تر از تو هم اینجا اومده بودن اما یه حس استرسی حداقل داشتن اما تو نه. چمشیدی: من از پدرم یاد گرفتم از پیزی نترسم. کاری هم نکردم که از پلیس بترسم. سعید:شغل پدر شما چیه؟ جمشیدی:همکار خودتونه. سعید: پس خیلی بهش افتخار میکنی؟ چمشیدی:بله.کردن سعید:حتمان ایشونم به شما افتخار می کنند. بیم سر سوالا.روزی که ساسان مرادی مرد شما کجا بودید. جمشیدی:دانشگاه.کلاس داشتم از ساعت 9 تا 5 بعد از ظهر. سعید:بعد از اون کجا رفتید جمشیدی:خوابگاه.آخه کلاسم تو مشهد بود. سعید:درمورد مرگ آقای ساسان مرادی چی میدونید. جمشیدی:شنیدم که تصادف کردن. سعید:خب آقا آرش سوالای ما تموم شد می تونید تشریف ببرید جمشیدی:ممنونم خداحافظ. سعید:خداحافظ. بعد از رفتن آرش جمشیدی از اتاق رفتم بیرون. اینقدر سرم درد می کرد که هرکسی که میدید راحت متوجه می شد.رفتم پیش امید. امید:چیه سرت درد میکنه. سعید:آره امید:ما اینجا اتاق استراحت داریم می خوای بری اونجا استراحت کنی. سعید:اره فکر خوبیه چون من امشب خونه نمیرم. امید:چرا؟ سعید: با این دست بازوی باندپیچی شده خوب شک میکنن. امید:تهش که می فهمن. سعید:شاید نفهمیدن. امید:بیا اینم کلید اتاق من برو تو اتاق استراحت راحت بخواب یه قوطی قرص سردرد هم توی کشوی کارم وردار بخور منم با حامد میرم خونه کاری داشتی زنگ بزن . سعید:باشه دستت درد نکنه. از حامد و امید خداحافظی کردمو رفتم تو اتاق درم قفل کردم قرص خوردمو خوابیدم. پایان قسمت هشتم
  12. ssss4444

    فصل اول قسمت هفتم موقعی که وارد اداره شدم هر سه نفر بلند شدن و اومدن سمت من. امیر:خوبی شنیدیم که چی شده؟ سعید:اره خوبم فقط یه خراش روی دستم برداشته. امید:حال مسعود چطوره؟ سعید:خوبه فردا میرنش تو بخش الآنم به هوش بود. امید:خداروشکر. تلفن زنگ خورد حامد جواب داد. بعد از چند کلمه حرف زدن حامد رو به من کرد. حامد:سعید یکی از اداره شما زنگ زده میگه اون اطلاعاتی که خواستی رو فرستاده به ایمیلت. سعید:اره. ازش بپرس شماره این جارو از کجا آورده. حامد حرفای منو تکرار کرد و جوابو داد. حامد:میگه از سرهنگ گرفته. سعید:باشه. برو اون ور. حامد و کنار زدمو رفتم سمت کامپیوتر حامد ایمیلمو باز کردم.لیستا خیلی زیاد بودن. سعید:بچه ها به کمکتون نیاز دارم اونم بدجور. امیر:نکنه می خوای کل اینارو بخونیم. سعید:دقیقان. امید:10 تاش مال من. حامد:10تاشم برای من. سعید:خب 15 تا مونده.امیرخان شما چندتارو برمیداری. امیر:ببین من به تو میگم خودت بگو من چقدر تا رو میتونم انجام بدم.30 دقیقه دیگه وقت کاری تموم میشه این یکی من بای جور تورو تو خونه بکشم باید فکر کنم ببینم چی بگم.تازه باید به سوالای مامانو باباتو خواهرتو خواهرمو بدم.حالا خودت بگو. سعید:5تا رو انجام بده.فقط اونایی که چپ دستن و سایز کفشاشون 45 رو ببرسی کنید. حامد:چه قدر امروز از این آدما مبینم. سعید:چطور؟ حامد:آخه اونی که تو امروزبا گلوله زدیشم همین مشخصاتو داشت.چپ دست و سایز کفش 45. سعید:جالبه.باید یه زنگی به سرهنگ بزنم. سریع از جام بلند شدم به سرهنگ زنگ زدم. سرهنگ:الو دیگه چیه سروان. سعید:قربان یه سوالی ازتون دارم. سرهنگ:بپرس. سعید:فرمانده چه کسایی رو میکشه. سرهنگ:افرادی که زیاد تو کارشون دخالت می کنند. سعید:امکان داره به خواسته یکی دیگه این کار رو بکنه. سرهنگ:اتفاقی افتاده. سعید:قربان میشه جواب بدید. سرهنگ:بله اگه پولش خوب باشه بله قبول میکنه. سعید:قربان فکر کنم این دو نفر حداقل دو ماه پیش به ایران اومدن. سرهنگ:منظورت چیه؟ سعید:پرونده ای که ازتون خواسته بودمو یادتونه. سرهنگ:بله سعید:ساسان مرادی رو یه نفر که چپ دست بوده و سایز کفشش45 بوده کشته و این اطلاعات با اونی که من زدمش مطابقت داره. سرهنگ:هزاران نفر تو این کشور با مشخصات زندگی میکنن از کجا معلوم که کار اونا باشه. سعید:نمی دونم.گفتم شاید به هم ربط داشته باشن. سرهنگ:اینقدر به خودت فشار نیار یکم استراحت کن. سعید:سرهنگ یه حکم بازجویی از تمام کسایی که تا چند دقیقه دیگه اسامیشونو براتون میفرستم می خوام. سرهنگ:نه مثل اینکه حرف حرف خودته دستور و اینجور چیزا رو نمی فهمی.باشه بفرست ببینم چی کار میتونم بکنم. سعید:ممنونم قربان خداحافظ. تلفنو قطع کردمو رفتم پیش بقیه. سعید:پس امیر کو؟ حامد:رفت. تازه افراد تو رو هم تموم کرد این سه نفر با مشخصات همخونی داشتن. سعید:آفرین زرنگ شده.شماها چی؟ حامد:من که هنوز هیچی امید:منم نه. سعید:باشه ببینیم چی داریم اینجا.حسین فرامرزی 35 ساله متخصص مغز و استخوان. ساسانم متخصص مغز استخوان بود.یک هفته قبل از مرگ ساسان باهاش درگیر شده.نفر بعدی مازیار همدانی.متخصص قلب سه روز قبل از مرگ ساسان باهاش درگیر شده. حامد:اوه اوه این دوست شما مثل اینکه خیلی دعوایی بوده. سعید:زیاد نه ولی... حامد:چی شد؟چرا خشکت زد. امید:آخری کیه؟ سعید:سامان مرادی.متخصص مغز و استخوان. باهم درگیری نداشتن حامد: چقدر عجیب. امید:فکر میکنی چند درصد احتمال اینو داره که سامان برادرشو کشته باشه. سعید:نمی دونم... پایان قسمت هفتم
  13. ssss4444

    فصل اول قسمت ششم سعید بعد از یکم حرف زدن با مرادی بزرگ زنگ زدم به سرهنگ تا هم یه اطلاعاتی بگیرم ازش بگیرم هم ازش بخوام پرونده ساسانو به من بده. سعید:سلام سرهنگ. خبری نشده؟ سرهنگ:سلام من باید از تو خبری بگیرم اون وقت تو داری از من خبر میگیری.با دکتر مسعود حرف زدی؟حالش چطوره؟ سعید:اره حرف زدم گفت مشکلی نداره فردا میارنش تو بخش فقط یه شک بهش وارد شده که تاثیری تو بهبودیش نداشته.خب خبری از خبرچینتون نشد. سرهنگ:خب خداروشکر.چرا اتفاقان مثل این که قراره ورونیکا فردا برگرده آلمان تازه یه خبر دیگه هم هست. سعید:چی؟ سرهنگ:خبر این که تو یکی از مامورانشونو زدی به گوش فرماندشون رسیده اما هنوز تصمیمی برات نگرفته.باید مراقب خودت باشی. سعید:قربان من یه درخواستی داشتم. سرهنگ:چی؟ بگو. سعید:قربان میخواستم پرونده یه قتل رو به من بدید. سرهنگ:سعید جان آخه تو تو این ماموریت باید باشی ممکن یه پرنده دیگه کارتو کند کنه. سعید:قول میدم قبل از این که ماموریت شروع بشه این پرونده رو ببندم. سرهنگ:باشه اگه خودت می خوای باشه ولی اطلاعات پرونده رو که کجاست رو برام بفرست ببینم چی میشه. سعید:ممنون سرهنگ اگه کاری ندارید من برم پیش مسعود. سرهنگ:نه کاری ندارم خدا به همراهت. سعید:خداحافظ. بعد از قطع کردن تلفن رفتم پیش سامان تا باهاش صحبت کنم. تازه داشت از اتاق مسعود میومد بیرون. سعید:سلام حالش چطوره؟ سامان:خوبه الآن به هوش اما باید استراحت کنه. داشت یه چیزی مینوشت اصلان حواسش به من نیود. سعید:چرا بهم نگفتی؟ سامان:چیو؟ سعید:قضیه ساسانو. نوشتنو متوقف کرد و سرشو آورد بالا کاغذو داد به پرستار. سامان:سعید انجا نمیشه حرف زد بیا تو اتاقم. دنبالش رفتم رو به روی یه اتاق وایستاد کلیدو از جیبش درآورد و درو باهاش باز کرد رفتیم تو. سامان:بشین راحت باش. نشستم رو مبلی که اونجا بود سامانم اومد روی مبل رو به رویی من نشست. سامان:چیزی میخوری بگم برات بیارن. سعید:نه فقط جواب سوالمو بده. سامان:بابا بهت گفته نه. سعید:اره اون بهم گفت. سامان:منم اول مثل بابا فکر میکردم اما بعد از گزارش پلیس دیگه شکم به یقین تبدیل شد اما هیچکس نتونست قاتلو پیدا کنه هیچکس. سعید:چرا نیومدی پیش من با مسعود؟ سامان:پیداتون نکردیم. سعید:خیلی خوب یه لیست از تمام کسایی که فکر میکنی این کارو انجام داده می خوام. کسایی که فکر میکنی تو ابن بیمارستان هستن. سامان:باشه.ممنونم ازت . سعید:کاری نمی کنم وظیفمه. از اتاق که رفتم بیرون سرهنگ بهم زنگ زد. سعید:سلام قربان اتفاقی افتاده؟ سرهنگ:سلام. اره افتاده اونی که به مسعود شلیک کرده بود همراه ورونیکا از ایران خارج شدن.فرمانده ورونیکا گفته که تا دوماه دیگه درمورد تو تصمیم میگیره. سعید:چرا اینقدر طولانی؟ سرهنگ:شگردشه همیشه این طوریه. میخواد قافلگیر کنه. سعید:شگرد خوبیه.پس فعلان منو مسعود در امانیم. سرهنگ:اره فعلان.راستی در مورد پرونده ای که گفتی.بسته شده بود با سختی بازش کردم بیا اداره پرونده رو میزته. سعید:ممنونم سرهنگ. بعد از خداحافظی و قطع تلفن کتمو پوشیدم رفتم اداره.رفتم تو اتاقم یکی از همکارا پرونده ساسانو برام آورد. توی پرنده عکس ساسان و خانوادش بود که همه غرق در خون بودن .تو گزارش پزشکا قانونی اومده بود که زن و بچه ساسان همون اول مردن اما ساسان بعد از 15 دقیقه و با شلیک گلوله مرده.دوباره به عکس ساسان نگاه کردم دو تا گلوله بهش خورده بود یکی به قفسه سینه و یکی به سرش.ادامه گزارشو خوندم نوشته بود به احتما 80 درصد قاتل چپ دست بوده.افراد کمی تو دنیا وجود دارن که که چپ دستن علاوه بر اون فکر نکنم افراد زیادی توی این پرونده باشن که چپ دست باشن.کامپیوترمو روشن کردم و امیلامو چک کردم.یه ایمل از طرف سامان برام اومد لیست تمام کسایی که فکر میکرد احتمالان ساسانو کشتن.از لیست یه کپی گرفتمو دادم به یکی از بچه ها تا اطلاعاتشونو برام دربیاره.خودمم راه افتادم رفتم جایی که بقیه بودن پیش امیر و امید و حامد... پایان قسمت ششم
  14. ssss4444

    فصل اول قسمت پنجم سرهنگ بعد از شنیدن صدای گلوله نگران مسعود و سعید بود همش فکر می کرد نکنه اتفاقی برای سعید یا مسعود افتاده باشه.30 دقیقه تمام تو این فکرا بود که رسید به بیمارستان.رفت داخل بیمارستان.همه ترسیده بودن . دو نفر جسدی رو که پر از خون بود و یک ملافه روی اون کشیده بودن رو به سردخانه میبردن. سرهنگ جلوی اونا رو گرفت با ترس روی ملافه رو برداشت و بعد از دیدن چهره یکی از اون دونفری که به مسعود شلیک کردن یه نفس راحت کشید. صورتشو سمت در آسانسور کرد و سعید رو دید که بازوش باندپیچی شده از آسانسور بیرون اومد. رفت سمتش تا باهاش صحبت کنه. سرهنگ:مگه من بهت نگفتم کاری نکن برای چی رفتی و درگیری ایجاد کردی ها؟ سرهنگ منتظر جواب از سعید بود اما سعید فقط به زمین نگاه می کرد انگار یه اتفاقی افتاده بود. سرهنگ نگران شد. سرهنگ:چی شده؟ برای مسعود اتفاقی افتاده؟حرف بزن دیگه جون به لب شدم. سعید روی صندلی که بغلش بود نشست. سعید: موقعی که اونا اومدن تو مستقیم رفتن سمت اتاق مسعود.منم با عجله رفتم تو دیدم یکی از اونا با یه دستش بالش گذاشته رو سر مسعود و با دست دیگش اسلحه رو نشونه گرفته بود. منم بدون توقف بهش شلیک کردم.خورد وسط پیشونیش و افتاد زمین.فکر کردم نفر دوم وایستاده دم آسانسور تا موقعی که بخوان فرار کنن سریع سوار آسنسور بشن و برن اما این طوری نبود بعد از شلیک من اون از پشت دیوار اومد بیرونو به من شلیک کرد ولی گلوله کشیدو رفت. من افتادم روی زمین اما اون ماسک اکسیژن رو از صورت مسعود برداشت و یه ضربه به صورت مسعود زد تا بیهوش بشه بعد سریع از بیمارستان خارج شد.منم سریع پرستار و دکتر و خبر کردم.دکتر ابراهیم مرادی حالش بد شده بود برای همین یه دکتر دیگه اومد بالا سرش. سرهنگ:خیلی خوب تو برو خونه منم یه چند نفر رو می فرستم تا مراقب مسعود باشن تا اون موقع هم من اینجا میمونم. سعید:نه من اگه با این حالم برم خونه مامانم ازم سوال میکنه همه چیزو میفهمه.اونا الآن فکر میکنه مسعود رفته ماموریت. سرهنگ:بعدان چی؟تو که تا ابد نمی تونی اینجا بمونی و اینو ازشون مخفی کنی. سعید:می دونم ولی فقط تا فردا.فردا میرم پیششون.الآنم باید برم پیش دکترش تا ببینم وضعش چطوره. سعید بدون اینکه حرف سرهنگو گوش بده رفت پیش دکتر. سعید:سلام دکتر .حال مسعود چطوره؟ دکتر:سلام آقا سعید.مشکلی نیست این آقایی که شمارو زد یه شک کوچیک به برادرتون وارد کرده که مشکلی نداره. سعید:پس مشکلی نداره. دکتر:نه فردا میاد تو بخش.خیلی وقت که ندیدمت. سعید:ببخشید من شمارو یادم نمیاد. دکتر:ای بابا تو از آلزایمر ها هم بدتری. اول که بابامو نشناختی الآنم منو.تو خوبی؟ سعید:اها سامان مرادی. چه خبره امروز کل خاندان مرادی رو امروز می بینم اول بابات بعدم خودت فکر کنم نفر بعدی هم ساسان برادرت باشه. سامان:نه راستش فکر نکنم. سعید:نکنه رفته خارج. سامان:ای کاش رفته بود خارج. سعید:چی شده؟ سامان:دوماه پیش تو یه تصادف خودشو خانوادش مردن. سعید:واقعان متاسف نمی خواستم ناراحتت کنم. سامان:نه دیگه عادت کردیم. سعید:مرادی بزرگ چطورن کجان. سامان:حالش خوبه.تو اتاق خودشه داره استراحت میکنه. سعید:خیلی خوب من میرم پیشش بعدان میبینمت. سعید باورم نمیشد که ساسان مرده باشه آخه اون آدم محتاتی بود همیشه.رسیدم به اتاق ابراهیم مرادی در زدم و با شنیدن کلمه بفرمایید وارد اتاق شدم. سعید:سلامی دوباره به دکتر مرادی بزرگ.حالتون خوبه؟ ابراهیم مرادی:سلام مزه نپرون بیا تو. خودت حالت چطوره شنیدم که تیر خوردی. سعید:اره فقط گلوله کشید و رفته.حالم خوبه. راستش اومدم که تسلیت بگیم برای مرگ پسرتون ساسان من تازه فهمیدم. ابراهیم مرادی: ساسانو خانوادشو کشتن. سعید:برای چی همچین فکری میکنید؟ ابراهیم مرادی:برای این که ساسان همیشه محتات بود بعد از تولد پسرشم محتات تر شد. ساسان ماشینو قبل از این که برن سفر برده بود سرویس.ماشین کاملان سالم بود اما تو گزارش پلیس نوشته بود که ترمز ماشین برده شده. برای این میگم که کشته شده. سعید:عجیب پرونده دسته کیه؟ ابراهیم مرادی:هنوز دست کسی نیست.ازت می خوام تو پرونده رو قبول کنی. سعید:اما فکر نکنم بتونم به پرونده ساسان برسم چون مسعود... ابراهیم مرادی:ازت خواهش میکنم مسعدو بسپار به من تو فقط قاتل پسر منو پیدا کن. سعید یکم فکر کرد. سعید:باشه من پرونده رو قبول میکنم. پایان قسمت پنجم
  15. ssss4444

    فصل اول قسمت چهارم سعید داخل اداره که شدیم حامد روی صندلی نشسته بود و داشت با کامپیوتر کار می کرد. به محض ورود ما بلند شد و سلام نظامی داد. من یکی که فقط منتظر کل کل حامد و امیر بودم. هر لحظه ممکن بود شروع کنند. امیر:سلام آقاحامد. حامد:علیک سلام. فیلما تا 5 دقیقه دیگه آماده میشن. امیر خان شما هم انگار نه انگار که برادر زنت تو بیمارستان داره جون میده. امیر:اولان به تو چه دومان حالش خوبه سومان به کارت برس. حامد:اولان صبر کن دومن خیلی بیخیالی سومان به خودم مربوطه. بیا اینم فیما می تونید ببینید. همه سرامون رفت تو کامپیوتر حامد که فیلمو ببینیم. فکر می کردم که تو فیلم چند تا پسر بچه هستن که یه اسباب بازی خطرناک دستشونه اما اشتباه می کردم.یه زن که خیلی ترسیده بود و داشت از دست دوتا مرد مسلح فرار می کرد.قیافه زنه خیلی برام آشنا بود. سعید:رو قیافه زنه زوم کن. امید:چی شده؟ بعد از زوم شدن تصویر روی زن شکه شدم. سعید:امکان نداره.این باید آلمان باه. امیر:این اینجا چی کار میکنه.پس ما برای چی داشتیم مسعود رو می فرستادیم ماموریت. سعید:نمی دونم چه خبر شده.این اینجا چی کار میکنه؟ امید:میخواید به ما هم بگید چی شده؟ تلفن زنگ خورد سرهنگ بود. تلفن و جواب دادمو از جمع بقیه دور شدم. سعید:سلام سرهنگ. سرهنگ:سلام. چی شد چیزی فهمیدی؟ سعید:سرهنگ اگه بهتون بگم باورتون نمیشه. سرهنگ:چی شده؟ سعید:ورونیکا ایرانه. سرهنگ:اما این امکان نداره اون باید الآن آلمان باشه. سعید:اما تصویر نشون میده که ایران. سرهنگ:یعنی چی؟بزار با خبرچینمون حرف بزنم ببینم قضیه چیه. سعید:پس سرهنگ با اجازتون من میرم بیمارستان با دیدن این تصویر خیلی نگران مسعود شدم میگم نکنه عملیات لو رفته اینا هم اومده بودن که مسعود رو بکشن. سرهنگ:نه فکر نکنم. اونا برای کسی که هنوز وارد گروهشون نشده ورونیکا رو نمی فرستن.تو برو بیمارستان منم زنگ میزنم ببینم قضیه ورونیکا چیه. سعید:خداحافظ. سرهنگ:خداحافظ. با تموم شدن حرفامون از بچه ها خداحافظی کردمو سوار ماشینم شدم و رفم بیمارستان. موقعی که رسیدم دکتر مرادی رو اونجا دیدم. رفتم سمتش تا باهاش حرف بزنم. سعید:سلام دکتر.حال مسعود چه طوره؟ دکتر:سلام سعیدخان.حالش خوبه طوری خوبه که فکر کنم فردا میاریمش بخش. سعید: چه طور گه قرار نبود فردا بیاریدش بخش. دکتر:اره اما دو ساعت پیش چشماشو باز کرد.حرف هم زد اما نه زیاد چون با ماسک اکسیژن نفس می کشه. سعید:می تونم ببینمش. دکتر:اره اما بیهوش بهش مسکن زدیم تا صبح راحت بخوابه. سعید:نه باهاش حرف نمیزنم فقط می خوام ببینمش. دکتر:باشه با پرستار صحبت میکنم که بزاره بری تو.خب من برم بعدان میبینمت. دکتر به پرستار گفت که اجازه بده برم تو.پرستار یه لباس آبی به من داد تا بپوشم بعد از پوشیدن لباس رفتم تو. تو 30 دقیقه یه دل سیر مسعود و نگاه کردم درسته فقط 18 ساعت ندیده بودمش اما خیلی دلم براش تنگ شده بود. برادری که حتی یک لحظه از من دور نمیشد با این که برادر بزرگ تر بود. نمی دونستم بعد از این که ازدواج کنه و بره یا این که به این ماموریت بره چی کار کنم.بعد از این که 30 دقیقه تموم شد از اتاق رفتم بیرون. به سرهنگ زنگ زدم تا ببینم اونی که تو تصویر بوده ورونیکا بوده یا نه. سعید:الو سرهنگ سلام چی شده؟ سرهنگ:سلام.مثل این که ورونیکا از دستور فرماندش سرپیچی کرده.فرماندشم برای ترسوندنش فرستادتش ایران و دونفر رو انتخاب کرده که فقط بترسوننش. سعید:یعنی برادر من برای ترسوندن یه دختر تیر خورده و تا پای مرگ رفته.هویت مسعودفاش شده؟ سرهنگ:سعید احساساتی نشو پیداشون میکنیم. نه هویت مسعود فاش نشده.راستی حالش چطوره؟ سعید:خوبه بهوش اومده فردا میارنش تو بخش. سرهنگ:خب خداروشکر. دو نفر از کنار من رد شدن.قیافه هاشونو دیدم همون دونفری بودن که به مسعود شلیک کرده بودن. سرهنگ:سعید چی شده؟چرا جواب نمیدی؟ سعید:سرهنگ اینجان. سرهنگ:چی؟منظورت کیا هستن؟ سعید در حال دویدن به سمت آسانسور بود اما دیر رسید و آسانسور در حال رفتن به بالا بود. سعید:اون دونفری که به مسعود شلیک کردن دارن میرن طبقه ای که مسعود اونجا بستریه. سعید با دو از راه پله ها میرفت بالا و نفس نفس میزد. سرهنگ:سعید هیچ کاری نکن من نیرو ها رو خبر می کنم. سعید به موقع به راهرویی که اتاق مسعود اونجا بود رسید. سعید:دیر میشه اونا دارن میرن تو اتاق مسعود. سرهنگ:سعید جلو نرو خطرناکه سعید نرو. اما سعید به حرفای سرهنگ گوش نکرد. صدای گلوله تو گوش سرهنگ پیچید سرهنگ رنگش پرید و تنها کار که میتونست بکنه اینه که بره بیمارستان... پایان قسمت چهارم
×