رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

fatemeh_5656

کاربر حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    1,885
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    6

آخرین بار برد fatemeh_5656 در 22 آذر 1397

fatemeh_5656 یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

4,479 Excellent😃😃😃😃

درباره fatemeh_5656

  • Other groups کاربر حرفه ای
  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 29 آذر 1382

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

8,336 بازدید کننده نمایه
  1. #پارت هفتم : ـ مطمئنی ؟!..رادوینه ها هم ... نگاهی به چشمان خوف انگیزش که لرزی در بدنم انداخت ، کردم و سپس حرف یاشار را در گلو خفه کردم و نگذاشتم ادامه دهد : - بله درسته!..یادم اومد ، هم دانشگاهیم بوده.... با شیطنت نگاهی بهم انداخت و بعد لب هایش تکان خوردند : - یاشار : عجب بی تربیتی هستیا!... چرا آخه تو سخن بزرگترت رو قطع می کنی ؟ اخم هایم درهم رفت ، نه بخاطر سخنان بی مزه یاشار، بلکه بخاطر یاد آوری اخم ها و نگاه های خشونت بارش آن هم در داداگاه و شب اعدام که مرا بیشتر در برابر وجدانم خجل وار می کرد . طلبکارانه رو به برادرم کردم و پرسشگرانه پرسیدم : - می شه بگی برای چی تشریف نجسش رو اورده اینجا ؟ یکی از پاهایش را روی ان یکی انداخت و در حالی که به خیار خرد شده اش نمک می زد ، خونسردانه جوابم را داد : ـ اومده با بابا شریک شه ! با شنیدن این حرف آن هم از دهان یاشار باری دیگر نگاهم را بسوی آن پسر گستاخ روانه کردم ؛ اما تا خواستم حرفی بزنم ، خفقان گرفتم ؛ زیرا متوجه ی تیپ اش که سر تا پا مشکی رنگ بود ، شدم . صدایی از درونم نهیب زد : " از کجا معلوم ..شاید کسی دیگه ای مرده ! ... حتما که نباید برای مهراب باشه . " برای زدن مهر تایید به روی فرضیه ام به پدرو مادرش چشم دوختم . پدرش پیرهن سفیدی در زیر کت و شلواری سرمه ای بر تن کرده بود و مادرش هم روسری ، شلوار سرمه ای ، مانتوی مجلسی سفید رنگ خوش دوختی پوشیده بود . درعرض یک ثانیه تمام فرضیه ام بر باد فنا رفت . باورم نمی شد که برای مهراب سیاه پوش شده باشد . هیچ رقمه در ذهنم چنین چیزی نمی گنجید . در تمام این مدت با تعجب خاصی که در چشمانم جا خوش کرده بود به رادوین خیره مانده بودم ؛ اما با سوال یاشار به خودم آمدم : - یاسمن!..حالت خوبه ؟ به چی داری نگاه می کنی یه ساعته ؟! زاویه دیدم را تغییر دادم ؛ ولی به این فکر فرو رفتم که در آن چند لحظه ای که گذشت ، حتی نیم نگاهی هم به دیوار ها نکرد و سر تا پا گوش به حرف های پدرم ، پدرش گوش می داد و فقط در بحث های آنها مداخلت می کرد . به خصوصیت های هیکل یا قیافه اش کاری نداشتم ؛ اما کاری کرده بود که مرا بسیار کنجکاو کرده بوده . در همین افکار بودم و همچنان به گل قالی دست بافت عمه ام خیره بودم که یاشار سقلمه ای به پهلویم زد . با غیض اما تن صدای آرامی رو به او کردم و گفتم : - چته وحشی آمازونی ؟ این کارا چی می کنی ؟ در ادامه حرفم خشمگین به شیطنت درون چشمانش خیره گشتم . یاشار به سخن درآمد : - یاشار : بابا چه مرگته تو آخه خواهر من ؟ پسرمردم رو با لباس های مشکیش و گل قالی عمه رو با چشمات به تاراج بردی که ! .... نگاهی به چهره ی خشک و جدی یاشار کردم و بدون جوابی به سوالاش لب زدم : - یاشار من بخاطر مهراب شال سیاه می پوشم ....اما او کل تیپش مشکیه .. اونم بعد از یک سال ، عجیب نیست ؟! یاشار بدون لحظه ای فکر کردن به سوالم جواب داد : - یاشار : نه آخه کجاش عجیبه شاید عمه ای .. عمویی ..دایی .... حرف در دهنش ماسید . گویا تازه متوجه ی لباس پدر و مادرش گشت ؛ ولی بعد از مکث کوتاهی ادامه داد : - یاشار : حالا که فکر می کنم می بینم عجیبه و حق با توست.. بعد از چند ثانیه انگار که تازه چیزی یادش آمده باشد رو به من کرد و گفت : - یاشار : راستی اینو ول کن .. امشب قراره خاله دلربا بیاد اینجا ... " اینکه برای چی می خواستند به اینجا بیان .. برام مهم نبود . تنها چیزی که از حرف های یاشار نظرمو جلب کرد . خبربرگشت کیوان از کانادا بود . این خبر بهترین خبر در زمان خودش می تونست باشه ؛ چون خنده را برای چند لحظه ام که شده روی لب های من اورد .... همون لب هایی که نزدیک یک ساله خنده رو به روی خودش ندیده . از این ها که بگذریم . کیوان به دلیل خوصیاتی که داشت مورد پرستشم بود و از اون برای خودم بتی قابل پرستش ساخته بودم ؛ اما این فقط بخشی از پرستش بود . ما همدیگر رو با هم می پرسیدیم . توی مناجات عارفانه ی من و اون عشقی در کار نبود ؛ ولی اون رو توی زندگیم الگوم قرار داده بودم ؛ اما جالبی این عارفانه های من و کیوان این بود که نه میدونستم چه حکمی براش دارم و نه خودش این رو می دونست ؛ ولی این ندونستن ها برای دوسال قبل هست .. دقیق دوسال .. " رشته ی افکارم به واسطه ی زنگ آیفون پاره گشت .
  2. قطعا چنین اتفاقی نمی افته اگه هم بیوفته جوابم یک کلمه است نه حتی اگه دوسم داشته باشه دنبال حاشیه اشون نیستم از یه زندگی پر از حاشیه هم حالم بهم می خوره
  3. مبی چی شد ؟

    1. mobina..a

      mobina..a

      از ویراستارای رمانت پرسیدم هنوز ان نشدن. اگه تا فردا ام نشدن میسپارمش دست ویراستار جدید به اونا هم اخطار میدم.

      شرمنده عزیزم بابت تاخیر.

    2. harir

      harir

      سلام 

      من الان بیشتر ازدوهفتس سعی دارم وارد سایت شم اما موفق نمیشم نه تونستم رمان خودمو تایپ کنم نه رمانی که باید ویرایش میکردموبررسی کنم

      بابت تاخیر متاسفم اما مشکل از سایت بود

    3. mobina..a

      mobina..a

      اشکال نداره عزیز.

  4. نه عامیانه است کلا کتاب ولی متاسفانه بعضی جا ها بخاطر بی دقتیم اونطوری شده عامیانه اش بکن عزیزدلم
  5. fatemeh_5656

    اسم اولین رمانی که خوندین...

    اولین رمانی که خوندم حافظه ی پنهان بود
  6. ببین من اکثر ویراستاریام رو توی سایت انجام دادم و و وردش به جامع و کامل بودن سایت نیست صفحه های توی سایت 3 تاست ولی اگه توی ورد بخواید فکر کنم 150تا 170 بشه
  7. https://forum.98iia.com/topic/1403-رمان-فاصله-ای-بخاطر-سکوت-fatemeh_5656-کاربر-انجمن-نودهشتیا/page/2/ رمان فاصله ای بخاطر سکوت نویسنده : fatemeh_5656 ( فاطمه تیموری ) سلام ویرایستاران عزیز خواهشا رسیدگی کنید @مديريت كل @mahdi @M@hta
  8. سلام داداش من یه مدت توی سایت نبودم و نمی دونستم که باید از پارت اول درخواست ناظر بدم ..

    یه خواهشی دارم من الان رمانم شش پارت شده خواهشا به مهتا بگید درخواست منو قبکل کنه و برام یه  ناظر بزار ..

    برای رمان غروب تو طلوع من ..

    @M@hta

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 8
    2. shadi_khazeni

      shadi_khazeni

      خب به منچه چت باکسو بستن. الان من ناظر میخام ینی فقد اونایی ک رمانشون جدیده ناظر دارن ما هویجیم ؟ جییییییغ یکاری بکن گلابی من ناظر میخام . ب این رفیقای ناظرت بگو به یکیشون افتخار میدم بیاد ناظر رمانم شه 

    3. N.a25

      N.a25

      😂😂😂😂شادی بیا نمایه خودم حرف میزنیم

      ی کار جدید دادن بم تموم شد خودم رمانتو نقد میکنم خوبه؟

    4. M@hta

      M@hta

      عزیزایی که از مدت ناظر گرفتنشون گذشته باید تا پارت چهل بنویسن و بعد درخواست منتقد بدن!!!

      @fatemeh_5656

  9. تلخه یه روز بفهمی تموم حدس هایی که می زدی  همه غلط بودند

×
×
  • جدید...