رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

fatemeh_5656

کاربر حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    1,854
  • تاریخ عضویت

  • روز های برد

    6

آخرین بار برد fatemeh_5656 در 22 آذر 1397

fatemeh_5656 یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

4,256 Excellent😃😃😃😃

درباره fatemeh_5656

  • Other groups کاربر حرفه ای
  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 29 آذر 1382

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

7,791 بازدید کننده نمایه
  1. ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش 

    بیرون باید کشید از ورطه رخت خویش

    از بس که دست می گزمو آه می کشم 

    باید آتش زد به تن لخت لخت خویش 

    # حافظ # دختری از مردگان 

  2. سلام زهرا جان واقعا لذت بردم از سه پارت آخر فقط اعلائم نگارشی نداری دختر خوب طنزت حرف نداره ... عالی .. کلا فکر کنم نصف رمان رو با سه پارت آخر فهمیدم .. از ابن به بعداگه بشه دنبالش میکنم حتما . بخونیا رمانمو حیف نون بازی در نیاری خخ اینم لینک @زهراتیموری قلما مانا هم فامیلی
  3. سلام عزیز دل.. خب از اسمش لذت بردم زیباست. ایده ات نابه و کمتر کسی در این مورد خیلی کم می نویسند مقدمه ات قشنگه اما به زیبایی و قشنگی خلاصه ات نمی رسه راستش هر فیلمی من دیدم که ترسناک بوده یا هر رمانی اسم جنش یا روحش آناست .... عوضش کن پارت یک نوشته بودی زمان های زیادی = زمان زیادی هایش اضافه است پارت دومم پله رو پل نوشته بودی . تردید رو هم تردی نوشته بودی یه جا هم گفته بودی : به سمت سمت چپ = به طرف سمت چپ درستش کن جانا قلمت خوبه ایده ات هم عالی اما سعی کن ترسشو بیشتر نشون بدی .. ترسو باید منتقل کنی و در ضمن شروع جنجالی به پا کرده بودی آورین ... کدوم روحی رو دیدی که شلوار جین بپوشه خواهر من یا تی شرت .... به هر حال تخیلی هست درست اما بهتره که باورپذیریش کم نشه با چنین نکاتی دوست داشتم ....بازم میگم ترسناک نوشتن کار سختیه و به نظرم روش کار کن .... من به جای بچه سکته زدم ... اولا دوما به نظرت چنین بچه ای غش نمی کنه خیلی زود با هم جور شدند ... یه مدت غش کنه دوری کنه بترسه بعدا بگه از جونم چی می خوای بگه یه دوستی روش کار کن حیفه چنین چیزی خب دیگه خیلی زر زدم قلمت مانا یاد آوری کن بخونمش پارت گذاشتی
  4. کشتی منو آیدا دلنوشته ها هم جدا کنید از هم ..خوبا یه ور خیلی خوبا یه ور اونایی هم که معمولی اند خو معمولی اند ویراستاریش کنید و ناظر داشته باشه و از این قبایل
  5. # پارت دوم یکی از سربازان نیرو های انتظامی بود . بدون لحظه ای فرصت دادن ، دستبندی به دستانم زدند و مرا وادار به سوار شدن به یکی از ماشین ها کردند . جلوی درخودرویشان مقاومت کردم و برای بار آخر نگاهی به چشمانش انداختم . در آن دو گوی قهوه ای رنگ ردی از اشک دیدم . در بهر چهره اش بودم که صدایی توجه ام را معطوف خود کرد . - بجنب سوار شو ! در ادامه ی حرفش مرا با کمی فشار داخل آن ماشین کذایی کرد . اتومبیل با سرعت از جایش کنده شده . نگاهی از پشت شیشه ی دودی رنگ ، به عقب انداختم ، تا اینکه او را درحال گریه و شیون در آغوش یکی از سروان ها یافتم . نگاهم رنگ خون گرفت . رگ غیرتم باد کرد ؛ اما تلنگری خنجر مانند به خود زدم . " اون عادت داره بغل این و اون بره ... یادت رفته ؟! " قلبم تیری سهمگین کشید . خنجر تلنگرم به قلبم فرو رفته بود . برای دومین و آخرین بار چشمانم پر از اشک شد . با خود گفتم : " من باعث گریه اش شده بودم ؟ " یکی از درونم داد زد : " مگه همین رو نمی خواستی ؟ " با خود زمزمه کردم . " چرا ...چرا !... این خود من بودم که با خودم عهد بسته بودم تا زمانی که اشک رو توی چشماش ندیدم به استقبال مرگ نرم " برای بار دومم همان صدا فریاد زد : " پس چه مرگته ؟! " بانگی از درونم شنیده شد : " خودمم مرض خودم رو نمی دونم ! " دگر هیچ داد و فریادی از درونم نشنیدم ؛ گویا همدیگر را به خوبی توانسته بودند ، قانع کنند . *** یکی از سربازان در سلول را با صدای " تیک" مانندی باز کرد . اشعه های نور از بیرون سلول انفرادیم به درونش تابیدند و آن مکان تنگ و تار را فقط برای مقدار کمی روشن کردند . سینه سپر کرد و با صدای رسا گفت : - مهراب پارسا ... بیا بیرون وقتش رسیده ! بی رغبت از جای نمور و سردم برخاستم و به سمت در روانه شدم . به دستان سردم که از همیشه یخ تر بودند ، دستبندی فلزی زد و شروع به راهنماییم به سمت در خروجی کرد . از ساختمان مخوف و تاریک زندان که خارج شدیم ، چشمم به آسمان افتاد . هوا گرگ و میش بود ؛ اما هنوز هم نورهای درخشان فلک ، تضاد چشم گیری با سیاهی شب ایجاد کرده بودند . در وسط آن زیبایی ، ماهی تمام رخ خودنمایی می کرد . در افکارم غرق شدم . " مراقبش باش .... نمی خوام صدمه ببینه ... ؛ اما ... برام مهم نی .... هر بلایی سرش می خواد بیاد ...خب بیاد .. " احساساتم گنگ بوند . دلم روضه ی عشق و مجنون گرایی می خواند و منطقم ساز نفرت را به صدا در آورده بود و مرا در صحنه ی بزرگ روزگار می رقصاند . در تمام این مدت مانند دیوانه ها به بالای سرم نگاه می کردم و مثل یک مرده توسط راهنمای مرگم کشیده می شدم . در جایش متوقف شد . نگاهم را از سقف روزگار گرفتم و به اطرفم نگاه کردم . محدوده ی نظامی بود که دور تا دورش پر از دیوار های بلند آجری رنگ همراه با سیم خاردارهای خطرناک بود . سربازان مسلح به اسلحه سرتا سر دیوار ها را محاصره کرده بودند.صدایش را برای بار دوم شنیدم: - سوار شو! ... بدون هیچ اعتراضی سوار و درافکارم غوطه ور شدم . در تمام طول مسیر فقط به جواب یک سوال می اندیشیدم . " در آینده چه اتفاقی براش میوفته ؟ " اما هر چه بیشترمی اندیشیدم ، کمتر به جواب قانع کننده ای دست می یافتم . ماشین که ایستاد ، قلب من هم برای مدت کوتاهی متوقف گردید ؛ اما باز هم به روال عادی اش ادامه داد و شروع به تپیدن کرد . برهان ایستادن قلب من ترس از مرگ نبود ، ترس دیدار خدا هم نبود . تنها دلیل توقفش ........
  6. fatemeh_5656

    بارش افتاب (نقد)

    عالی تد آخر خوندن فقط زود پارت بزار دلم برا بدبختیس میسوزه
  7. fatemeh_5656

    بارش افتاب (نقد)

    نسترن جان سلام داستانت عالی بود ... اما تا پارت چهار خوندم اسمت با اینکه جدیده اما من ندوست اگه فقط بارش بود قشنگ تر بود . مقدمه ات عالی بود اما خلاصه من گنگ دوست دارم اما بازم نخ نمی ده بعدم توصیفاتت عالیه و ایده اتم جالب اما من یه رمان اینجوری خوندم منتها نه در این باب اما تقریبا شبیه بود در آخر غلط املایی و نگارشی هم داری . .... مثل قول = غول کیلید عامیانه است ولی کلید باید بنویسی و تکان نه تکون و از نظر من این جمله خیلی قشنگ تره اگه به جای آب های سرکش قطره های سرکش می گفتی قلمت مانا بازم یادآوری کن دنبالش کنم
  8. بابت نقد هر دو ممنونم ..چند نکته ی جدید یاد گرفتم
  9. سمانه خانم ؟! 🙇

     رمان جدیدم شروع شده یه پارتم هست 

    شما هم  که سرتون شلوغ😒

    قول می دید ولی می زنید زیرش 😔

    اسمتونم هی عوض موکنید 😤😉😂

    نمو خونید رمانمو ؟! 😟

    https://forum.98iia.com/topic/6768-رمان-غروب-تو-طلوع-من-فاطمه-تیموری-fatemeh_5656-کاربر-نودهشتیا/

     

×
×
  • جدید...