رفتن به مطلب

maryam78

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    147
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط maryam78

  1. maryam78

    منم با بقیه موافقم دومی
  2. maryam78

    دومی
  3. maryam78

    سلام از مدیران عزیز میخوام رمان "همدلم باش" رو حذف کنین این رمان به ویرایش زیادی نیاز داره و میخوام از اول شروع کنم و کلا رمان رو تغییر بدم اگر میشه لطف کنین و اینکار رو برام انجام بدین ممنونتون میشم
  4. maryam78

    چشمم مرسی بابت راهنماییتون
  5. maryam78

    سلام به دوستان نویسنده گلمم. امیدوارم عاالی باشین. میخواستم ازتون یه کمک کوچولو بگیرم. امیدوارم کمکم کنین تو این امر. من ازتون میخوام اگر براتون مقدوره کسانی که رمانهاشون تکمیل شده لطف کنن و به صورت وُرد اثرشون رو به من بدن تا اونا رو برای افرادی که توانایی خوندن pdf این کتابها رو ندارن تو یه جای دیگه که مخصوص این افراده منتشرش کنم و هم اون ها لذت ببرن از نوشته های شما و هم من بتونم کاری برای همنوعام کرده باشم. هیچ اجباری درکار نیست و حتی اگه نمیتونین به وُرد تبدیل کنین این اجازه رو به من بدین و من اینکار رو بکنم. ممنونتون میشم و شرمندم میکنین با این لطفتون
  6. maryam78

    سلام سمانه جون اگر بخوام کلا تغییرش بدم چی؟
  7. maryam78

    قووبونتت
  8. maryam78

    فقط اسم رمانت همون وقتی ندارمت دیگه؟ درسته؟
  9. maryam78

    قربون دستت صدف جونم
  10. maryam78

    اسم رمان عاشقانه ای ناآرام
  11. maryam78

    چشم حتما اینکار رو میکنم
  12. maryam78

    نمیدونم بذارین نگاه کنم بهتون میگم
  13. maryam78

    بله خودم تبدیل به ورد میکنمش. ممنون ازتون اسامی رمانهای دیگه هم فعلا که آبی انتقام بهاره جون و رمان ملینا جون رو لطف کنین بعد ویراستاری به دستم برسونین. ممنونتون میشم بقیه هم که خود نویسنده ها کسی اعلام آمادگی نکردن
  14.  دلم تنگته 

    باز هوام ابریه 

    نمیدونم الان دلت با کیه 

    حواست اصلا ذره ای با منه؟ 

    تو شعراش یکی داره جون میکنه 

     

  15. maryam78

    پس منتظر می مونم عزیزم
  16. maryam78

    نه تموم شده هم نباشه مشکلی نیست چون قراره هر دفعه قسمتی از رمان رو بذارم
  17. maryam78

    قوبون مهربونیت
  18. maryam78

    دستت طلا بهاره جون
  19. maryam78

    آخجوونم خیلی ماهی هانی جونم. بذار ببینم خانم @hopewriter313
  20. maryam78

    مرررسییی. کدوم رمانت؟؟ عشششقییی
  21. maryam78

    ای کاش کسی باشه که حداقل یه نگاه به این تاپیک بندازه حتی یه نشونه هم از خودشون نذاشتن.خخ ممنونم ازتون
  22. maryam78

    حتی هیچکس اجازه اینو هم بهم نداد که خودم تبدیل به وردش کنم . من بدون اجازه هم میتونستم اینکار رو کنم ولی خب بهتر دونستم اجازه بگیرم ولی خب... هووم
  23. maryam78

    کسی کمکم نمیکنه؟؟
  24. maryam78

    *این متن متعلق به یک هم جنس و هم نوع من است . کمی حرف دل ,کمی تلخی ,کمی گلایه که حیفم آمد ساده از آن بگذرم ... بخوانید و تامل کنید و نظر دهید* روزگاری سهراب نوشت: چشمها را باید شست جور دیگر باید دید. از آن پس همه خواندند و نوشتند، گفتند و شنیدند که سهراب گفته است “چشمها را باید شست جور دیگر باید دید”. اما چه کسی جور دیگر دید؟ از خانه می‌روم بیرون، وارد کوچه و خیابان می‌شوم، به اینجا می‌گویند: جامعه. جامعه که من را می‌بیند، گویی با یک موجود عجیب و متفاوت روبرو می‌شود، یادش می‌آید، دیدن من چقدر دردناک است. ولی من که نماد دردهای او نیستم. معلولیت، من را به محدودیتهایی می‌رساند، گاهی سرعت کاری را نسبت به دیگران کندتر می‌کند یا سخت‌تر، اما غیر ممکن نه؛ و دیگران این کندی عمل من را به حساب ناتوانی محض یعنی ساده‌ترین راه ممکن برای کنار گذاشتنم می‌دانند. معلولیت، محدودیت می‌آورد. با این حرف تو کاملا موافق هستم، اما می‌دانی بسیاری از این محدودیتها ناشی از نگاه نادرست و محدود توست. من را ناتوان می‌بینی و با سعی هرچه تمام‌تر این باور غلط را به خود تلقین می‌کنی. اگر کمی از محدودیت نگاه تو نسبت به من کم می‌شد، جاده رفتن من اینقدر خاکی و پست نبود. با این حال پر توان در بزرگراه‌های علم و عمل می‌تازم. گاهی کسی پیدا می‌شود و من را می‌بیند، اما از همان درصدهای کمش هم در سطوحی پایینتر و بیشتر با نگاهی مشکوک با حرفهایی شعار‌گونه که تنها رد پایی از من در راه باقی می‌گذارد. امروز زمان دیگری است و زمان تشویقها و تمجیدهای بی‌معنا گذشته است. باید دانست که همه معلولیت‌هایی دارند که گاهی آشکار و گاهی پنهان است و مراقب بود که ناآگاهی ما را به مسیری اشتباه سوق ندهد. دیگر زمان داستانهای گدایی و فال‌فروشی برای نابینایان گذشته است. تو که خود را امروز متمدن می‌دانی پس بدان این نقشهای کاذب و زشت را به یک انسان با هر نوع ویژگی نباید منتسب کرد. این برای آنهایی است که در جایگاهی پست قرار گرفته‌اند؛ و نابینایی هیچ از ارزش انسانی کسی نمی‌کاهد. ترحم جز اینکه راهی به خطا رفتن است و ایجاد نوعی احساس منفی و نامتعارف، معنی دیگری ندارد. چشم را گفته‌اند سلطان بدن است، کارش دیدن است، نه اشک ریختن، آن هم بی‌دلیل. اگر می‌توانست به خوبی ببیند، دیگر بیهوده اشکهایش روان نمی‌شد و فرهنگی نادرست و اشتباه را همواره پابرجا نگاه نمی‌داشت. وقتی تو من را می‌بینی، به جای اشک ریختن و حس نادرستی که منتقل می‌کنی با من همراه شو و کمک کن تا آنچه بنظرت مغایر عرف اجتماعی است، را به من بیاموزی، تا من خموده نباشم، درست حرف بزنم، درست غذا بخورم، با دیگران به راحتی برخورد کنم و هر چیزی که در نظر تو می‌تواند من را مانند تو کند به من یاد بده نه اینکه با یک تاسف خشک و بیهوده من را با همان نادانسته‌هایم باقی بگذاری. اجتماع یک کلاس درس است نه فقط جایی برای گذر از دیده‌های امروز و فردای ما. وقتی من را ببینی مطمین باش که می‌توانیم در یک دایره‌ای از زندگی با هم همراه شویم. دوست من شعارها، حسرتها، ترحمها و نگاه محدود را کنار بگذار، تا دنیای خودت هم بزرگتر شود و دنیای بزرگ من را به خوبی ببینی. در سایه دیدن است که به آگاهی می‌رسیم. کلید قفس من، در دست نگاه زیبای توست. این قفس برای بالهای بزرگ من خیلی کوچک است. بیا و همت کن و میله‌های این قفس کوچک را یکی یکی بشکن و راهی برای آسودگی فکرهایمان باز کن. با مادرم برای خرید به مغازه‌ای رفته بودم، بلند گفت: خانم دخترتان نابیناست؟ دو نفر داشتند با مادرم آهسته می‌گفتند، مشکل من چیست و راجع به نابینایی من می‌پرسیدند. استادی برای آشناییش با نحوه درس خواندن من و استفاده از دیکشنری می‌پرسید، وقتی یکی از دانشجویان گفت: استاد برایش دست بزنیم، گفت: دست زدن ندارد، وظیفه‌اش است. استادی بعد از خواندن هر جمله من می‌گفت: آفرین. بچه‌ها برایش دست بزنید. داشتم غذا می‌خوردم، خانمی گفت: از کجا می‌فهمی قاشقت پر است که قاشق را به دهان نزدیک می‌کنی! رفته بودم مهمانی و چلو کباب می‌خوردم، همه کبابها ریز ریز شده بودند، پرسیدم چرا به این شکل است؟ گفت: من برایت خرد کرده‌ام. خانمی در خیابان من را دید بوسید و خواست برای خرید کتاب به من پولی بدهد، اگرچه قبول نکردم، ولی ترحمی از ایشان ندیدم. آقایی من را در خیابان دید گفت: کجا می‌روی؟ بنشین در خانه این کلاسها چه سودی برایت دارند؟ کودکی می‌گفت: خاله تو که نمیبینی، ولی خوب و صاف راه می‌روی، به‌هیچ جا هم نمی‌خوری. پس چرا توی فیلمها همه نابیناها اینقدر کج و کوله حرکت می‌کنند. زنی در راه با من همراه شد و در این همراهی درد دل هم می‌کرد و از بدی‌های زمانه می‌گفت. زنی که قبلا کارمند بهزیستی بوده، با من همراه شد و از خاطره یاد دادن خط بریل به بچه برادرش برای تقلب کردن می‌گفت، کارش درست نبود، اما حس همراهیش شوخ بود، نه یک حس منفی! در کلاس خانمی پرسید: اشکالی ندارد درباره مشکلتان با شما صحبت کنم. در کلاس خانمی دایم دور و بر من می‌چرخید، مهربانی‌هایش لوس بود، تهوع‌آور بود. کسی در راه به من پول داد، حس تحقیر به معنای واقعی! همیشه باید خودم را به دیگران ثابت کنم و این خسته‌کننده است. و نهایتا اینکه باور هم نمی‌کنند و نکرده‌اند. تنها آرزوی خوب برای من و امثال من: خدا شفا بدهد. هیچ جنبه‌ای از زندگی را قرار نیست، برایمان حتی آرزو کنند. *نوشته از نیره* یک آسیب دیده بینایی
  25. maryam78

    عزیزم وجودت تو این سایت توانا بودنت رو فریاد میزنه سکوت گاهی وقتها پر از فریاده که با گوش سر شنیده نمیشه تو میتونی و من هم میتونم با تموم محدودیت هامون
×