رفتن به مطلب

negin78

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    125
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

484 Excellent

درباره negin78

  • درجه
    🌟🌟🌟🌟

آخرین بازدید کنندگان نمایه

627 بازدید کننده نمایه
  1. دلم برا مهربونیات تنگ شده?

  2. سلام به همگی اومدم واسه خدافظی :)

    خب جوابا کنکور اومد و من پشت کنکور خونه ی خودمون قبول شدم :))

    اصنم ناراحت نیستم و پر انرژی میخونم واسه سال بعد ...

    از همه واسه نیمه کاره موندن رمانم عذر میخوام و مهرداد ببخش که سیرکو نصف کاره ول میکنم... میدونی هیچ چی تو دنیا برام مهم تر از درسم نیست

    بازم معذرت و خداحافظ تا سال آینده...

    برام دعا کنین ...

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 1
    2. zhrw._.ms

      zhrw._.ms

      قربونت نگین جون 

      با اینکه ناراحت شدم ولی ایشالا سال بعد ❤️

      دعا می کنیم.

      قربانت❤️

    3. زهرا جواهری

      زهرا جواهری

      نگین جان با انرژی بخون با خدا باش اون همیشه کمکت می کنه.

      ایشالا سال بعد هر چی دوس داری ودر صلاحته قبول شی.

      برات دعا می کنم.

      بدرود عزیز دل❤️?:18:

    4. Neda2000

      Neda2000

      سلام نگین جان منم برا ساله بعد موندم خونمون انشالله که همه پشت کنکوریا موفق بشن به امید دیدار

  3. negin78

    خسته...داغون ... له و لورده منتظر نتایج کنکور ... بی حوصلم شدییید حوصله خودمم ندارم...
  4. negin78

    چرا تو با من اینقدر دعوا داری دیونه ی خل و چل من من که به خاطر تو قید
  5. خدایا ینی میشه؟

    میشه که بشه اونی که میخام؟

    واسه یه بارم که شده تو زندگیم بزار اونی بشه که میخام...

    خدایا خواهش میکنم...

    ببین نفس کم اوردم ... خدایا ببین منو...

    حداقل تو ببینم ...

    خودت گفتی بهم نزدیک تر از رگ گردنی..

    خودت گفتی اگه توکل کنم نا امیدم نمیکنی...

    خدایا خودت گفتی...

    خدایا دیدی که تلاشمو کردم ... دیدی هر کاری ازم برمیومد کردم... خدایا روزایی که جنگیدمو دیدی... روزایی که خم شدمو دیدی... خدایا نزار اینبار بیافتم...

    نزار اینبار ببازم...

    نزار...

    باشه؟

    1. نجوا سعادت

      نجوا سعادت

      عزیزم منم یه روزایی این حرفارو به خدا گفتم ولی بهت قول میدم که خدا حرفاتو میشنوه و خیلی خوب نگات میکنه...هر اتفاقی که بیفته مطمئن باش اون زیباترین و بهترین چیزیه که خدا برات رقم میزنیه. خداوند حقه...همیشه به خدا توکل کن

  6. negin78

    گوشی را توی دستم فشردم و به مادرم که با لبخند مشغول پختن غذا بود خیره شدم : _ مامانم ناهار چی داریم؟ به سمتم برگشت و با نگاه سردش به چشمانم خیره شد... صدای اس ام اس موبایلم باعث شد چشم از او بگیرم و به صفحه گوشی خیره شوم... همان شماره ی ناشناس... فقط یک کلمه نوشته بود : ((لازانیا)) پشت بندش صدای سرد مادرم: _لازانیا برای لحظه ای ترسیدم... اقراق نکرده ام اگر بگویم حتی قدرت سخن گفتن هم نداشتم... کاملا گیج شده بودم... اینجا چه خبر است؟ دستانم روی حروف روی صفحه ی موبایل میلغزید : _تو کی هستی؟ به دقیقه نکشید که پیام جدیدش روی صفحه گوشی ظاهر شد: _امیدوارم عمرت برای فهمیدنش کافی باشه با سوزشی که در بازویم پیچید گوشی را روی زمین انداختم و به سرعت از جایم بلند شدم.. دستم بدجور میسوخت و خون سبزم به بیرون فواره میزد. با تعجب به مادرم چشم دوختم : _ مامان؟ چیکار میکنی؟ مامان... پوزخندی گوشه ی لبش نقش بست... چاقو را در دستش فشرد و نزدیک تر شد... چاقوی آغشته به خون من... عقب میرفتم: _مامان... توروخدا... مامان منم سارا... هیچ نمیگفت... تنها جلو می آمد و بالطبع من عقب میرفتم... احساس میکردم به زودی اتفاقی خواهد افتاد که نباید.. بلند شدن ناخن هایم را به وضوح حس میکردم... ضربان قلبش را واضح تر از همیشه میشنیدم ... بالا و پایین رفتن قفسه سینه اش را... _مامان برو عقب من نمیخوام اتفاقی بیوفته... جلو آمد.. _تو رو خدا مامان... من... من دیگر نتوانستم... گویی غریزه بر قلب و احساسم غلبه کرد... گویی مغزم را از کار انداخت... حال من بودم که جلو میرفتم.. هلش دادم که روی زمین افتاد ... روی مادرم چنبره زدم و قلبش را نشانه رفتم... تپ تپ تپ ... صدای قلبش ... بالا و پایین رفتن قفسه سینه اش ... اما... با ضربه ای که به پهلویم خورد روی زمین افتادم ... درست کنار مادرم... به زننده ی ضربه خیره شدم... پدرم بود.. او هم نگاهش سرد ... کلامش سرد... _یه روزی از اینکه امروز نمردی پشیمون میشی مادر را بلند کرد و با هم از خانه خارج شدند ... هنوز هم از درد به خودم میپیچیدم... دست زخمی ام را روی پهلویم گذاشتم و با دست دیگرم سعی میکردم بلند شوم... صدای جیغ لاستیک ها نشانگر رفتنشان بود... کجا؟ نمیدانم ... من دیگر هیچ چیز را نمیدانم... بالاخره و با هر سختی که بود از جایم بلند شدم ... موبایل را از روی زمین برداشتم ... یک پیام خوانده نشده ... همان شماره ی ناشناس : _ به زودی میبینمت ... سارا...
  7. negin78

    نمیدونم والا فهمیدین منم در جریان بزارین
  8. negin78

    چرا تو با من انقدر دعوا داری دیوونه ی خل و چل من..؟ من که
  9. negin78

    چی شد ؟ دختره مرد؟ وای تو شوکم من
  10. negin78

    برگرد و در میان این نگاه های ترحم آمیز که نبودنت را فریاد میزنند دوباره آرام در گوشم زمزمه کن که هستی... که میمانی... که دوستم داری... دوباره دروغ بگو... میدانی؟ دلم برای دروغ هایت تنگ شده... باز بگو دوستم داری... باز این دروغ شیرین را تکرار کن و من قول میدهم که دوباره خودم را به نادانی بزنم... دروغت را راست پندارم و در حجم محبت دروغینت غرق شوم... قول میدهم...
  11. دیدین یه وقتایی هیشکی نمیفهمت؟

    همه باهات سر جنگ دارن به خاطر حال خرابت؟

    ولی هیشکی نمیپرسه ازت که چته؟ چه مرگته؟

    چرا شدی ابر بهار؟

    یه دیقه میخندی یه دیقه بارونی...

     

     

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 1
    2. negin78

      negin78

      فدات بشم خواهری...

      چیزی نیست فقط یکم دلم گرفته...

      درست میشه.. :))

    3. samanehaminian69

      samanehaminian69

      قربون دلت ????

      اگر خواستى من حاضرم به همه حرفات فقط گوش كنم????

    4. negin78

      negin78

      شما لطف داری اجی

       

  12. negin78

    #پارت 9 بانوی سیاه (02) به دیوار های خانه نگاه کردم به بادکنک های رنگارنگی که به دیوار های سفید آویخته بودیم و ریسه های صورتی ای که تضاد زیبایی ایجاد کرده بودند با سفیدی دیوار ها... و کیک روی میز که کلماتی با خامه رویش حک شده بود : ((بابا سپهر تولدت مبارک)) ساعت هفت شب بود و شیفت کاری پدرم هشت تمام میشد... یعنی تنها یک ساعت دیگر فرصت داشتیم . و این فاجعه بود ... سارا_ سینا اون ضبط درست نشد؟ بابا الان میادا پیچ گوشتی سیاه رنگ را در دستش چرخاند : _ چرا تمومه... فقط باید سرهمش کنم مادرم در حالی که سعی میکرد درب ترشی را بازکند گفت : _سینا مادر بیا در این ترشیو واسه من باز کن دستم شکست. به سمت آشپز خانه پا تند کردم : _ مامان بزار خودم الان بازش میکنم و شیشه ترشی را در دست چپم فشردم و با دست راست دربش را باز کردم : _اونقدرام سفت نبودا در این هیاهو صدای گریه ی نیما باعث شد که بتوانم از زیر نگاه متعجب مادر فرار کنم : _اومدم داداشم ... گریه نکن درب اتاقش را باز کردم و کلید برق را زدم ... با دیدنم لبهایش را جمع کرد و دستانش را در هوا تکان داد بغلش کردم : _ تو دیگه مردی شدی واسه خودت ... مرد که گریه نمیکنه از تنهایی میترسید ... همیشه وقتی از خواب بیدار میشد و میدید تنهاست گریه میکرد.. روی مبل نشستم و نیما را روی پاهایم نشاندم و ماشین کوچکش را دستش دادم... نمیدانم چقدر در آن حالت و به برادر کوچکم زل زده بودم و قربان صدقه اش میرفتم اما صدای زنگ بود که باعث شد از جا بپرم : _بابا اومد سینا به سرعت خودش را به کلید برق رساند و خاموشش کرد و من آیفون را زدم و به همراه مادرم و نیما پشت مبل سه نفره پناه گرفتم.. دستگیره ی در پایین رفت و پشت بندش قامت پدر در چارچوب در پدیدار شد.. ضبط را روشن کردم و آهنگ تولدت مبارک فضا را پر کرد ... روشن شدن برق هم مصادف شد با جیغ های من و برف شادی که مادرم روی سر پدرم میریخت... کمی مات و مبهوت اطراف را نگاه کرد و سپس لبخند شیرینی روی لبهایش نشاند... سینا را در آغوش گرفت و نیما را غرق بوسه کرد و سپس نوبت رسید به پیشانی من و مادر که در محبت غرق شوند... _ واقعا غافلگیر شدم ... نمیدونم چی بگم .. آن شب زیبا بود... پر از خنده ... پر از شادی ... پر از خوشبختی ... آن شب پر بود از محبت ... پر بود از عشق اما از قدیم گفته اند در پس هر خنده گریه ایست و در پس هر شادی غمی... تا آن شب باور نداشتم... تا آن شب خوشحال ترین دختر ایران بودم... تا آن شب خوشبخت ترین انسان این کره ی خاکی بودم... ساعت تقریبا 11 شب بود : ((تولد تولد تولدت مبارک...مبارک مبارک تولدت مبا...)) صدای ضبط قطع شد... آهنگ غم انگیزی فضای خانه را پر کرد ... سارا_سینا مثلا ضبطو درست کردی؟ این چه آهنگیه؟ آدم یاد بدهکاریاش میافته... _چه ربطی داره بلند شد و به سمت ضبط رفت ... کمی با دکمه هایش بازی کرد و ادامه داد: _صدا که از ضبط نمیاد سارا_ینی چی؟ پس از کجا میا... صدای خنده ی ترسناکی مانع از ادامه ی حرفم شد و بعد... در باز شد...
  13. negin78

    خدا نکنه خواهری :))
  14. negin78

    ارغوان خیلی رو مخمه ولی خوبه اگه ارغوان بیشعور بازی در نیاره و با امیر نمونه بهترم میشه بنظرم باید امیرو ول کنه و امیر بیافته زندون :))
  15. negin78

    خواهش میکنم وظیفه بود آبجی فدای شما :))
×