رفتن به مطلب

sali25

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    183
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

630 Excellent

درباره sali25

  • درجه
    🌟🌟🌟🌟🌟

آخرین بازدید کنندگان نمایه

416 بازدید کننده نمایه
  1. sali25

    متوجه هستم انشالله مشغولیت خوب و خوش باشه.ممنون از شما عزیز دل.❤❤❤
  2. sali25

    چرا پارت جدید نمی زارید؟جای حساسی بود ماجرا.
  3. sali25

    ممنونم .همراهی شما بسیار باعث افتخارم بود؛و خیلی خوشحالم که این رمان رو دوست داشتید.شما هم موفق باشید همیشه.????????
  4. سلام عزيز دلم 

    تبريك مى گم رمان شما به تالار منتخبين كاربران انتقال پيدا كرد.

    موفق باشيد♥️

    1. sali25

      sali25

      سلام.بسیار سپاس از شما و همه عزیزانی که رمان رو برای خوندن قابل دونستن.❤❤???

  5. sali25

    مرسی عزیزززم.?? خوشحالم که لذت بردی???❤❤ البته دوماهی طول کشید تا پارتها رو کامل بزارم.ولی خودم دوست داشتم زودتر تمومش کنم که به رمان بعدی فکر کنم .
  6. sali25

    پارت 97(پارت آخر) به پیشنهاد مهرزاد از ویلا بیرون رفتیم تا در کنار کوچه باغی که تا ساحل ادامه داشت قدم بزنیم؛جای زیبایی بود و در آن وقت شب صدای قورباغه ها و جیرجیرکها سکوت را می شکست؛نور مهتاب به صورتهایمان می خورد و با وزش آرام باد بین موهایم آرامش می گرفتم. یک پیرهن گلدار که در قسمت کمر تنگ می شد و دامنی فون با پلیسه ها ی درشت داشت به تن داشتم؛دامن تا روی مچ پا می رسید و به دمپایی های لاانگشتیم می آمد.شالم را آزاد و رها روی موهای بازم کشیده بودم و درکنار مهرزاد که تیشرت سورمه ای و شلوار ورزشی به تن داشت قدم می زدیم. چشمهای مهرزاد زیر نورماه مثل دوپلاک نقره ای می درخشید!جالب بود تا قبل از اینکه دلم را نرم کند،همیشه از چشمهایش هراس داشتم و جز تکه های یخ توصیفی برایشان نبود!اما حالا بیشتر می توانستم زیبایی چشمهایش را ببینم!انگار تازه صورتش را می دیدم!قرص ماهی که میان ابرهای کینه و نفرت پنهان مانده بود!چرا نگاه نکردم!؟ مهرزاد همپای من قدم می گذاشت و من درفکر و خیال خودم بودم!لحظه ای مکث کرد و بعد با قیافه حق به جانبی گفت:دستم درد گرفت! با تعجب گفتم:ااا!چرا!؟به جایی خورد!؟ شیطنت میان چهره اش دوید و گفت:نه !چون خالیه درد می کنه! لحظه ای مکث کرد ،دست مرا در میان دستش گرفت و انگشتهایش را میان انگشتهایم قفل کرد و گفت:حالا بهتر شد! خندیدم و به راه رفتن ادامه دادیم؛برایم قدم زدن آن هم دست در دست مهرزاد کمی عجیب بود.آن شب تا نزدیک صبح کنار ساحل قدم زدیم و در بین خاطرات مهرزاد سعی کردم بیشتر او را بشناسم. یک هفته اقامتمان در شمال رو به پایان بود و این سفر بعد از مدتها عجیب به من چسبید.فکر به اینکه درکنار مهرزاد لحظات خوشی داشته باشم برایم غیرممکن بود اما مهرزاد با تمام وجودش برای خوشحالی من تلاش می کرد!حتی خوب می دانست چه وقتهایی مرا به حال خودم بگذارد و چه وقتهایی کنارم باشد،لحظه ها که طی می شد بیشتر از قبل دلم می خواست کنار مهرزاد باقی بمانم؛محکمتر از قبل تصمیم ماندن را در قلبم زمزمه می کردم و می دانستم این فرصت نه فقط زندگی دوباره ای به مهرزاد می بخشد ،که خودم را از عذاب همیشگی تنهایی و بی کسی نجات خواهد داد؛به دلم افتاده بود در کنار مهرزاد همه چیز خوب خواهد بود،می دانستم اینبار که برگردم ،خانه رنگ و بوی دیگری خواهد داشت. نزدیک عصر بود و مهرزاد از من خواسته بود با او به جنگل بروم!همانجایی که چندروز قبل درون آب افتادیم و ماجراهای بعدی پیش آمد. همراه مهرزاد از در ویلا خارج شدیم و مسیر جنگل را پیش رفتیم.گفتم:اینبار نزدیک رودخونه نمیریم! با خنده گفت:موافقم!خیلی آبش سرد بود! خندیدم و گفتم:هنوزم حس می کنم وقتی افتادم توی آب یه ماهی رو خوردم! با خندید و پیشانیم را بوسید و گفت:از کجا معلوم شاید هم یه بچه قورباغه بوده باشه! با انزجار گفتم:واییی نه!حالم بد شد! مهرزاد دوباره خندید و با هم به سمت حجم سبز درختان رفتیم،اما مهرزاد مسیر قبلی را طی نکرد،در عوض از شیب تپه بالا رفت و من را که از نفس افتاده بودم همراه خود برد. به نقطه ای که کمی از تراکم درختان کم می شد رسید و با انگشتش به جایی اشاره کرد،برگشتم و از دیدن منظره روبه رویم به وجد آمدم! خورشید در میان دریا فرو رفته و رنگ نارنجی افق کرانه را به آتش کشیده بود!زیرپایمان جنگل بود و بعد نقاشی دریا آغاز می شد! با سرخوشی خالصی گفتم:وای مهرزاد!خیلی قشنگه اینجا! مهرزاد لبخندی زد و موهایم را بوسید گفت:دیدن تو از این نقطه قشنگ تر از همه اینهاست! لبخندی زدم و سکوت کردم،دلم نمی خواست این جا را ترک کنم!دوست داشتم تا ابد همین جا باقی بمانم! مهرزاد دوباره نگاهی به من کرد و جانم از نگاهش به لرزش افتاد،نه لرزش ترس،که جانم از مهری که به رگهایم جاری می شد لرزید!انگار جسم بیجان من ،جسمی که از روز مرگ مهراد جز برای فرزندانش زنده نبود،دوباره داشت زنده می شد و مسیحای من ،مردی که با او تلخ ترین ها را از سرگذرانده بودم ،داشت شیرین ترین روزها را در خاطرم نقش می زد! مهرزاد دستهایم را آهسته فشرد و بعد دربرابرم زانو زد!با تعجب نگاهش کردم!سرفه ای کرد و بعد انگشتری زیبایی با یک نگین الماس در برابرم گرفت و گفت:الهه!روزهای زیادی نیاز بود تا من از مرداب بی اعتمادی و نفرت ،از روزهای حسرت و غم،از تعصب و غرور بیجای خودم نجات پیدا کنم!می دونم جز تو کسی نمی تونست من رو از بیزاری مطلقی که درونش دست و پا می زدم بیرون بیاره!نفس گرم تو می تونه هرقلب یخ زده ای رو به تپش بندازه و من با حضور تو عشق روپیدا کردم!در حضور تو نفرت رو کنار زدم و با عشق زندگی رو نگاه کردم!به همین غروبی که می بینی قسم می خورم!به همین آفتابی که فردا دوباره سروکله اش پیدا می شه قسم می خورم همه وجودم رو به کار بگیرم که این غروب ،تبدیل بشه به غروب روزهای بد تو،تبدیل بشه به غروب تنهایی و بغض فروخورده و غمی که در چشمهات داری!قسم می خورم همه سعیم رو بکنم که این غروب ،بشه شروع روزهای خوب ،روزهای سرشار از عشق و خودم خوشبختی رو به زور هم شده هم قدم کنم با خودمون!اما قبل از اینها نیازه که تو فقط یک کلمه بگی!کافیه تو فقط به یه سوال من جواب بدی! از دیدن حلقه ای که در دست داشت و حرفهایی که میزد اشک همه صورتم را پوشانده بود!خیس باران شوقی بودم که در دلم به راه افتاده بود؛باران خورده نگاهش می کردم و مهرزاد که چشمهاش نمناک تر از من بود ادامه داد:الهه مرادی!حاضری من رو به عنوان همسرت از جان و دل بپذیری؟ از حرفی که زد خنده از ته دلی کردم،خنده ای که انگار همه بغضها و غمهایم را شست و در میان قهقهه هایش محو کرد،اشک چشمهایم را پاک کردم و در میان گریه ی شوق گفتم:بله!از جان و دل حاضرم! مهرزاد حلقه را به انگشت من نشاند و بعد محکم در آغوشم گرفت و از جا بلند کرد و چرخید!با شوق نگاهش کردم و بعد از بوسه ای مهرنشان،رو به روی هم ایستادیم! مهرزاد موهایم را نوازشی کرد و گفت:باید برای عروسی آماده بشی! با خنده گفتم:عروسی ؟! مهرزاد گفت:آره دیگه!معمولا بعد از گرفتن جواب مثبت عروسی می کنن! گفتم:اما ما برعکس همه پیش رفتیم! مهرزاد گفت:فرقی نمی کنه با یه بچه یا دوتا!فرقی نمی کنه چی گذشته !اما فکر می کنم این عروسی از همه عروسی های دنیا شادتر باشه!که عروسش تو باشی و من دامادی که برای عروس حاضره جونش رو هم بده!که با هم جشن بگیریم پایان روزهای تلخمون رو و یه زندگی واقعی پر از عشق رو باهم شروع کنیم !دلم می خواد تورو با لباس عروس ببینم که به سمتم میای ،که کنارم ایستادی و باهم دیگه می رقصیم! تمام لحظه هایی که پشت سرگذاشته بودم رو مرور کردم!به حدود شش سال پیش برگشتم ،در میان خاطراتم دختری رو دیدم که شکننده و بی جان به جنگ سرنوشت می رفت،دختری که در آتش عشقی ممنوع سوخت؛ساده لوحی که آتش کینه رقیب رو با گرمای مهر خواهرانه اشتباه گرفت ،زندگیش خاکستر شد و تنها پای عشق مادرانه اش نشست !امروز به جای آن دخترک ساده لوح و شکننده دیروز،زنی قدرتمند رو دیدم ،ایستاده بر بلندای تپه ای ،سرشار از عشق و سرزنده تر از همیشه!نمی دونستم بعد از این لحظاتم چگونه خواهد بود ، اما به یقین ،در آن ثانیه ها،در آن ساعت ،من خوشبخت ترین زن زمین بودم! پایان
  7. sali25

    امشب رمان تکیه گاه تموم می شه.امیدوارم از خوندنش لذت برده باشید.البته به خاطر یک سری ویرایش ها فعلا در قسمت رمان های پایان یافته نمی زارم تا اون ویرایش ها رو انجام بدم.خوشحال می شم نظراتتون رو بهم بگید.
  8. sali25

    بله صد در صد یکی از دلایل مهم تفاوت و خاص بودن رمان همین شخصیت پردازی یاناره که قرار نیست سفید کامل باشه.اینکه نقاط ضعف یانار هم حس بشه.همونطور که اشاره کردم از یه دختر با عقده پدر و سن کم نباید توقع یه رفتار خیلی بالغ رو داشت.یه جاهایی باید نشون داد که کودک شخصیتش رو در دست میگیره.براساس شخصیت پردازیها فکر میکنم شخصیت های غالب رفتاری یانار بالغ و کودک هست که سعی داره با کنترل کودک بالغ رو قدرتمندتر کنه.البته در برابر هامون که شخصیت رفتاری قالبش کودک و والد هست ,نمی تونه همیشه موفق به کنترل کودک باشه.چرا که والد یانار به خاطر رابطه بدش با پدر خودش دچار مشکل شده و در مواجه با شخصیت والد هامون یه کودک ترد شده ظاهر میشه که قطعا تصمیم های هیجانی و احساسی میگیره.من اینها رو از خوندن رمان دریافت کردم که باز نشون دهنده قدرت بالای شخصیت پردازی شماست.واقعا عالیه.همیشه موفق باشید.ببخشید که زیاده گویی میکنم.❤❤?????
  9. sali25

    آخ جون پارت جدید رسید. عالی مثل همیشه .خسته نباشید .دوتا پارت آخر غم انگیز بود.شرایط جوریه که نمیشه هیچ کس رو شخصیت سیاه داستان دونست.حتی هامون رو.هرکدوم زخمهایی دارن که مسبب اخلاق فعلیشونه. فقط یه نکته ای که حس کردم این بود که ما از زبان یانار نباید بشنویم که چون من سنم کمه پس تصمیم درست نمیتونم بگیرم یا چون من خودم مشکلاتی دارم نمیتونم از پس همه چیز بر بیام این مسئله رو باید خود خواننده داستان درک کنه چون بهش اشاره شده از قبل و تکرارش از زبان یانار دیگه خیلی توضیح میده همه چیز رو و قاعدتا یه جاهایی آدم خودش نمیدونه چرا داره کم میاره.یه جاهایی باید به خواننده اجازه تحلیل شخصیت رو بدیم.که خودش بتونه یانار رو درک کنه و توضیح واضح نیاز نیست.از یه دختر با عقده پدر و سن کم خیلی نباید توقع تصمیمات کاملا درست رو داشت.یه جاهایی مثل همین حرف زدن های یانار با خودش, شخصیت یانار زیادی عاقل میشه که با شرایطی که داشته یکم ناسازگاره.البته قطعا به خاطر ذهن آزاد و روح بزرگش میتونه باشه.ولی شناخت من از یانار رو کمی دچار دوگانگی میکنه . باز هم تاکید میکنم یانار رمان بسیار متفاوت و زیباییه که میشه با شخصیت ها همزاد پنداری کرد و همه دیالوگهای بینشون خیلی زیبا و واقعی نوشته شده .ممنون از رمان زیباتون.موفق باشید همیشه ??????
  10. sali25

    پارت 96 صورتم را شستم و مسواک زدم و موهایم را دوباره شانه کردم؛با مهرداد از پله ها پایین رفتیم،مهرزاد کنار آرام و آراد نشسته بود و غذای کمکیشان را می داد؛پونه و مهناز درحال پخت و پز بودند و خانم رازقی و سیمین با هم حرف می زدند،کسری و نازنین هم روی کاناپه نشسته بودند و به هرموضوع بی خودی می خندیدند؛خیلی از دیدن کسری که با نازنین خنده های از ته دل را تجربه می کرد خوشحال بودم.به واقع مثل برادرم دوستش داشتم و از اینکه خوشبختی به سراغش رفته بود خیالم راحت شد. خانم رازقی بین حرفهایش به من گفت:مهرداد صبحانه خورده راستی! گفتم:ممنون! خودم چندلقمه ای صبحانه خوردم و باز هم چندلقمه به مهرداد دادم و بعد کنار مهرزاد که با بچه ها مشغول بود نشستیم. تا ظهر مشغول بازی با بچه ها بودیم و خانم رازقی و بقیه خیلی برای نگه داری از بچه ها کمکم می کردند،دلم می خواست این چندروز را بیشتر برای مهرداد وقت صرف کنم تا در همان روزهای اول بازگشتم احساس نادیده گرفته شدن نداشته باشد. مهرزاد با آرام و آراد مشغول بود و من به همراه مهرداد روی تاب در حیاط جلویی ویلا نشسته بودم،مهرداد همانطور که با عروسک کوچک بتمن در دستش بازی می کرد گفت:مامان!بابا مهراد الان کجاست؟ عجیب بود که بعد از چندوقت مهرداد این حرف را می زد.گفتم:پیش خدا!توی بهشت نشسته!اما چی شد که یادش افتادی؟ گفت:مطمئنی که کنار من نیست؟! مکثی کردم و گفتم:خب،یه جورایی کنارت هم هست دیگه!یعنی از آسمون ،از همون جا که توی بهشت نشسته داره تورو نگاه می کنه! گفت:من هرشب کنارم می بینمش آخه! گفتم:اون چیزی که تو می بینی خواب بابا مهراده مامان!اما مگه یادت نیست گفتم که بابامهرزاد رو بابامهرادت فرستاده تا مواظب تو باشه و دیگه بابامهرزاد رو داری! گفت:چرا!گفتی شما اما من بعضی وقتها خواب می بینم که کنار بابا مهرادم هستم!خواب می بینم تو هم هستی و باهم می خندیم!دیشب هم دوباره خواب دیدم بابا مهراد پیشم بود! گفتم:چه خواب قشنگی دیدی مامان! گفت:بابا مهراد به من و تو گفت دوستمون داره و کنارمون می مونه! بغضم رو خاموش کردم و گفتم:مطمئنم همینطور خواهد بود مامانم! مهرداد فکری کرد و گفت:من بابا مهرزاد رو هم خیلی دوست دارم!اون همیشه مواظبمه! گفتم:بابا مهرزاد برای همین اینجاست دیگه!که مواظب تو باشه! مهرداد نگاهی به روبه رویش کرد و گفت:بابا مهرزاد! به پشت سرم نگاه کردم و مهرزاد را دیدم که با قیافه خسته اما خندانی به سمتم می آمد! گفتم:چرا اینقدر خسته ای؟ گفت:مگه این دوتا وروجک اجازه میدن؟! خندیدم و گفتم:خیلی شیطونن!برعکس مهرداد که بچگی آرومی داشت اینا یه لحظه آروم و قرار ندارن! خندید و گفت:متاسفانه توی این مورد به من و مهرسا رفتن!بنده خدا مامانم هنوز غر بچگیهامون رو میزنه! گفتم:وای !نگو که اخلاقشون مثل تو می خواد بشه! مهرزاد خندید و گفت:متاسفم! با خنده آهی کشیدم و مهرزاد کنار ما روی تاب که به مثل یک نیمکت پهن بود نشست. تا خود شب با بچه ها سرگرم بازی شدیم و بعد از اینکه هرسه را خواباندیم ،نفس راحتی کشیدم!به شکل گروهی از بچه ها مراقبت می کردیم!خانم رازقی،پونه و مهناز به من و مهرزاد کمک می کردند و بازهم خسته می شدیم از هیاهو و بازی های این سه !
  11. sali25

    پارت 95 مهرزاد با یک پوشه دکمه دار برگشت و پوشه را به دست من داد،داخل پوشه را نگاه کردم؛چهارتا شناسنامه داخلش قرار داشت؛یکی از شناسنامه ها را بیرون آوردم و باز کردم؛از دیدن اسم آرام کامروا در صفحه اول هم ذوق زده شدم هم بسیار تعجب کردم!هنوز درگیری ذهنی شناسنامه گرفتن برای بچه ها را درسر داشتم! با بهت به مهرزاد که با لبخند نگاهم میکرد خیره شدم و گفتم:از کی این وروجکها شناسنامه دارن؟! گفت:از همون روزی که گواهی تولد رو به کسری دادی! گفتم:از دست کسری! خندید و گفت:یعنی واقعا فکر کردی اجازه می دم بچه هام بدون شناسنامه بمونن؟!دوتا کامروا بدون شناسنامه! خندیدم و گفتم:کشتیمون کامروا! شناسنامه دیگری از داخل پوشه بیرون آورد و به سمتم گرفت!می دانستم شناسنامه خودم است،باز کردم و صفحه دوم را دیدم؛پایین نام مهرداد اسم آراد و آرام نوشته شده بود؛ دوباره به اسم مهرزاد که درست بعد از مهراد آمده بود نگاه کردم و به یاد مهراد افتادم! مهرزاد که انگار فکر من را خواند گفت:این چندوقته خیلی خواب مهراد رو دیدم!هربار بهم می گفت تنهاش نزار!حس میکنم روحش از تنهایی تو در عذاب بود؛کاش برگردی الهه تا روحش آروم بگیره! یاد جمله ای افتادم که در همه خوابهام نیمه تمام می موند؛جمله ی مهراد که ته حرفش می گفت: تنها... و من هرگز ادامه جمله رو نشنیده بودم؛چون هربار از خواب می پریدم!شاید مهراد برای من هم همین پیغام رو داشته! مهرزاد گفت:الهه!دلم می خواد یه جمله ای رو خیلی بهت بگم!میشه هربار گفتم تعجب نکنی!؟ گفتم:اینکه "مهرزاد کامروا هستی" ؛منظورته؟ خندید و گفت:نه مسخره!خب...دوستت دارم! با لبخند نگاهش کردم و گفتم:بلند بگو من مهرزاد کامروا دوستت دارم!نه بگو من مهرزاد کامروا عاشقت هستم!هرروز باید بگی این رو بلند!شاید باور کردم. مهرزاد از جا بلند شد و رو به سمت دریا فریاد زد:الهه مرادی!من مهرزاد کامروا عاشقتم! کسری و نازنین به سمت صدایمان برگشتند و کسری بلند گفت:باشه بابا!نکشیمون کامروا!همه ماهی های دریا رو هم تو بیدار کردی دیگه! بعد از این حرف کسری در کنار آنها دور آتش نشستیم. نازنین که دختر خوش خنده و شوخ طبعی بود گفت:حنجره ات ترکید بابا! خندیدم و کمی چای از فلاکس داخل لیوان ریختم و به دست مهرزاد دادم،با لبخند چای را از من گرفت و گفت:اولین باره که دستم چای می دی!دلم میخواد لیوانش رو یادگاری نگه دارم! کسری گفت:آقا این لیوان منه!روش حساب وا نکن! مهرزاد گفت:گدا بازی در نیار کسری میرم سهام کارخونه اش رو می گیرم به نامت میزنم! کسری گفت:تو همون خسارت شیشه های خونه رو که زدی شکوندی هم ندادی هنوز!نمی خواد سهام کارخونه به نامم بزنی! کسری چشمکی به من زد و گفت:درجریانی؟! گفتم:آره.چرا به من نگفتی؟ گفت:ترسیدم !تو هم از مهرزاد خل و چل تری!گفتم بهت میگم برای اینکه اذیت نشم،یهو خودتو گم و گور میکنی! راست می گفت،همچین حرکتی از من اصلا بعید نبود، کسری خوب من را شناخته بود! نازنین به مهرزاد گفت:داستان اون فیگورها رو هم میدونه؟ گفتم:کدوم فیگورها؟! هرسه خندیدند؛نازنین گفت:اون مجسمه هایی که داخل سالن بود و لباسها رو روش پوشونده بودی ؛کار مهرزاد بود! با چشمهای گرد گفتم:لعنت بر شیطون!شما رسما من رو اسگل کرده بودید! اما من اصلا نمی دونستم مهرزاد مجسمه کار می کند!رو به مهرزاد گفتم:مگه تو مجسمه کار میکنی؟! گفت:آره!من مجسمه سازی خوندم توی دانشگاه!ولی بعدش دیگه پی کار مهراد رو گرفتم،هنوزم بیشتر از همه علاقه ام به مجسمه سازیه!وقتی فهمیدم نمایشگاه داری،این ایده به ذهنم رسید که یه کارخوب برات انجام بدم تا نمایشگاهت مدرن تر به نظر بیاد!برای همین این فیگورها رو برات با مفتول ساختم!نمی دونم واقعا خوب بود یا نه! باورش سخت بود؛مهرزاد این همه وقت صرف کرده بود برای اینکه من نمایشگاهم متفاوت باشه!برای اینکه یه نمایشگاه حرفه ای داشته باشم!خیلی از بازدید کننده ها از اینکه چنین مجسمه هایی رو استفاده کردم و داخل نمایشگاه چیدمان خاصی به کار برده بودم کلی استقبال کردند. گفتم:عالی بودن!فکرش رو هم نمی کردم! کسری لبخندی زد و گفت:مونده تا مهرزاد رو بشناسی! راست می گفت!من تازه داشتم الفبای مهرزاد را یاد می گرفتم،مهرزاد مثل من شخصیت آسانی نداشت که راحت نت هایش را بشود نواخت؛می دانستم پیچیده است و در میان همین پیچیدگی ها باید دنبال زیبایی ذاتش می گشتم و از لابه لای غرور و دیکتاتوری ذاتی اش تکه های احساس را کنارهم می چسباندم . از خستگی خمیازه ای کشیدم و چشمهایم را مالش دادم،مهرزاد گفت:خوابت گرفته؟! گفتم:آره!خیلی! گفت:پس پاشو بریم داخل! با هم به کسری و نازنین که آنها هم درحال جمع کردن بساط آتش بودند شب بخیری گفتیم و به سمت طبقه بالا راه افتادیم،در اتاق بچه ها که خودم هم دیشب در آن ساکن بودم را باز کردم و از دیدن خانم رازقی که کنار بچه ها خوابیده خشکم زد! مهرزاد در چهارچوب در آهسته گفت:چی شده؟ گفتم:ااا....هیچی ...خب من ... مهرزاد سرش را داخل اتاق چرخاند و بعد خنده اش را جمع کرد،نگاهم را به مبلمان چرخاندم و گفتم:روی مبل می خوابم من! مهرزاد گفت:نمی خواد!تو داخل اتاق من بخواب؛من پایین تخت جا میاندازم! گفتم:اما اذیت می شی،پس من پایین تخت می خوابم! مهرزاد گفت:حالا بیا بریم داخل اتاق بعدا بحث می کنیم. پاورچین از اتاق سابق ساک کوچکم که مسواک و شانه را داخلش می گذاشتم بیرون آوردم و به اتاق مهرزاد که در انتهای راهرو کمی دورتر از سایر اتاقها قرار داشت و تا قبل از ورود مهرزاد کسی در آنجا ساکن نبود رفتم. مهرزاد همانطور که لباسش را عوض می کرد نگاهم کرد.سرم را پایین انداختم و معذرت خواستم که در نزدم. مهرزاد خندید و حرفی نزد،مسواک زدم و موهایم را شانه کشیدم و بعد روی تخت دراز کشیدم،مهرزاد از داخل کمد یک پتوی نازک ،بالش و پارچه ی رو اندازی برداشت،پتو را روی زمین انداخت و بالش را گذاشت و دراز کشید،داشتم تک تک حرکاتش را نگاه می کردم،از اینکه او روی زمین بخوابد معذب بودم،گفتم:اون پتو خیلی نازکه که زیر انداختی،تو بیا بالای تخت بخواب،من عادت دارم به زمین،پایین می خوابم! مهرزاد گفت:یعنی من رو همچین آدمی شناختی؟خودم روی تخت خواب راحت بخوابم و زنم روی زمین سفت؟! کمی با خودم کلنجار رفتم،بعد گفتم:اون رون اندازت رو بده! مهرزاد با تعجب رو انداز را به من داد،رو انداز را به شکل یک خط صاف درست وسط تخت کشیدم و با اشاره به سمت دیگر تخت که خالی بود گفتم:می تونی این طرف که خالیه بخوابی!اما حواست باشه از این مرز نباید رد بشی ! مهرزاد خندید و برق خوشحالی رو در چشمهاش دیدم؛ادای مهرزاد را درآوردم و گفتم:یعنی من رو همچین آدمی شناختی!؟خودم رو تخت باشم و صاحب خونه روی زمین سفت! مهرزاد گفت:تو مهمون نیستی!تو خودت صاحب خونه ای! لحظه ای مکث کرد و روی تخت کنارم دراز کشید،بعد با خنده انگشتش رو از مرز رد کرد:آرام ضربه ای به انگشتش زدم و گفتم:از این مرز نباید رد بشی! مهرزاد خندید و گفت:من مهرزاد کامروا از هر مرزی می تونم رد بشم،بجز مرز این تخت! گفتم:بالاخره دست بالای دست بسیار است! مهرزاد خندید و گفت:بله حق با شماست! رو در روی هم به پهلو دراز کشیده بودیم،غرق در چشمهای خاکستریش بودم و دنبال جوابی برای همه سوالهام،دوست داشتم از دریچه همین چشمها به قلبش ،به تمام احساساتش پی ببرم و خیلی زود مهرزاد رو بشناسم!اما می دونستم شناختن مهرزاد زمان بیشتری میخواد! نفهمیدم چه وقت خواب اجازه غرق شدن در چشمهای مهرزاد را از من گرفت،اما وقتی بیدار شدم،خود را اسیر آغوش مهرزاد یافتم،آرامش غریبی در آغوش مهرزاد بود،دلم نمی خواست از خواب بیدار شوم،دوست داشتم بیشتر در آغوشش بمانم،وانمود کردم که هنوز از خواب بیدار نشدم ،قصد داشتم تا زمانی که مهرزاد خود بیدار شود در آغوشش بمانم،نیم ساعتی گذشت و مهرزاد از سر و صدای بقیه بیدار شد،چشمهایم را بستم و تا زمانی که مهرزاد از اتاق بیرون نرفت باز نکردم. هنوز چشمهایم بسته بود که صدای قدمهایی آمد و از لمس انگشت های کوچک مهرداد چشمهایم را گشودم،با لبخند بالای سرم ایستاده بود و صورتم را نوازش می کرد.
  12. زندگی در جهانی رو تصور کن که در آن آینه نباشد!

    تو درباره صورتت خیالبافی می کنی و تصورت این است که صورتت بازتاب چیزی است که در درون توست!

    و بعد وقتی چهل ساله شدی،کسی برای اولین بار آینه ای در برابرت می گیرد؛وحشت خودت را مجسم کن!

    تو صورت یک بیگانه را خواهی دید و به روشنی به چیزی پی خواهی برد که قادر به پذیرفتنش نیستی:

    صورتِ تو ،خودِ تو نیست...!

    (جاودانگی اثر میلان کوندرا)

  13. sali25

    پارت 94 دلم از دیدن مهرداد سیر نمی شد،برای همین به طبقه بالا رفتم و خودم مهرداد را از خانم رازقی گرفتم و به ساحل بردم،کنار مهرداد به تماشای ساحل و آتشی که بچه ها روشن کرده بودند نشسته بودیم،آرام در آغوش مهرزاد بود و آراد در بغل خودم شیر می خورد. مهرداد که تا به حال شیرخوردن کودکی از مادرش را ندیده بود گفت:مامان!تو به من هم شیر دادی؟ گفتم:آره پسرم!همه مامانها به بچه هاشون شیر میدن دیگه!این شیر شما رو قوی می کنه! گفت:پس اونهایی که مامان کنارشون نیست چی؟ گفتم:خب اون وقت مجبورن یه پودر به اسم شیرخشک از داروخونه بگیرن با آب قاطی کنن و داخل شیشه بخورن! مهرداد با دستش به آرامی صورت آراد را نوازش کرد و گفت:مامان !آراد کی بزرگ می شه که باهاش بتونم فوتبال بازی کنم!؟ گفتم:یه ذره دیگه صبر کنی بزرگ می شه! گفت:می دونستی من داداش بزرگه ام! بوسیدمش و گفتم:آره الهی فدات بشم!تو مهربون ترین داداش بزرگه دنیایی! مهرداد گفت:دلم می خواد با آرام هم بازی کنم!اونم فوتبال دوست داره؟ گفتم:باید بزرگ بشه ببینیم چی دوست داره! می دانستم سوالات مهرداد تمامی ندارد،دلم می خواست تا خود صبح با او حرف می زدم اما دیروقت بود و نمی خواستم برنامه خوابش را که به لطف خانم رازقی سروقت بود به تعویق بیاندازم،آراد را به خانم رازقی سپردم و با مهرداد به طبقه بالا رفتیم تا مهرداد را بخوابانم؛بعد از چندوقت این اولین شبی بود که دوباره من برایش قصه می گفتم و لالایی می خواندم،به اتاق خودم که آراد و آرام را هم آنجا می خواباندم رفتم و مهرداد را روی تخت خود خواباندم. مهرداد همانطور که چشمهایش گرم خواب می شد با یک انگشت به آرامی روی صورتم را نوازش می کرد،پرسید:مامان !فردا صبح که بیدار شدم تو هستی؟! دلم از این پرسش گرفت!چه بی رحمم من که اضطراب نبودنم را به جان پاره تنم انداخته ام!مهرداد من می ترسید به خواب رود و این دیدار ،رویای کودکانه ای بیش نباشد!رویایی که با بیداری صبح روز بعد پاک شود و دوباره اثری از من نیابد! لبخندی زدم،مهرداد را بوسیدم و گفتم:از امروز قول میدم هرصبح که چشم باز کنی کنارت باشم! مهرداد گفت:قول بده پیش بابا مهرزاد و من بمونی! گفتم:قول میدم پیش تو بمونم! گفت:نه !قول بده بابا مهرزاد رو هم تنها نزاری!آخه اون هرشب گریه می کرد که تو نبودی! بغضم را فروخوردم و گفتم:باشه مامان!تو جون بخواه از من!قول میدم عزیزم! مهرداد که خوابید از اتاق بیرون آمدم،در راه پله ها پونه و مهرزاد را دیدم که آرام و آراد را در آغوش داشتند. پونه آهسته گفت:خوابیدن طفلکیا! آرام را از بغل پونه گرفتم و به همراه مهرزاد که آراد را در آغوش داشت دوباره به اتاق خواب رفتیم،واقعا رسیدگی به سه بچه خیلی سخت بود و خدا رو شکر که دورم شلوغ بود و بقیه کمک می کردند. هردو وروجک را سرجایشان خواباندیم ،مهرزاد کنار تختشان ایستاده بود و با دقت نگاه می کرد؛گفتم:به چی نگاه می کنی؟هردوشون آینه صورت خودت هستن! گفت:متاسفانه خیلی ژن غالبی داشتم! ادای خودش را درآوردم و گفتم:کامرواها همیشه غالب هستن! خندید و من رو در آغوش گرفت و با هم از اتاق خارج شدیم،بعد از کمی مکث گفت:اما مامانم که عکسشون رو دید گفت صورتشون شبیه الهه است!کلی خوشحال شدم! گفتم:اا یعنی لاله خانم هم بچه ها رو دیده؟! گفت:آره!توی این مدت یه بار هم به ایران اومدن!بچه ها رو اون زمان حضوری دیدن؛قبلش هم عکس می فرستادم. گفتم:لاله خانم نگفت من کجام؟! گفت:مگه می شه نپرسه!؟قبل از اینکه بیاد ایران تلفنی جریان رو بهش نگفتم،هربار از تو پرسید گفتم توی اتاقتی،یکم گله داشت ازت که چرا سراغی ازش نمی گیری،اما وقتی اومد ایران ،تا جریان رو فهمید کلی به من بد و بیراه گفت؛تا چندوقت باهام حرف نمی زد و قهر کرد؛می خواست بیاد دنبالت!گفتم بهش صبر کنه تا یکم بگذره،به زور راضیش کردم که کاری نکنه!مهرسا هم به خاطر تو این مدت باهام قهرکرد،به هردوشون قول دادم دوباره برت می گردونم و این بار مثل تاج روی سرم می زارمت! لبخندی زدم،به ساحل که رسیدیم جز کسری و نازنین کسی نبود؛همه در پذیرایی مشغول دیدن تلوزیون بودند. خانم رازقی هم که تنها در ساحل نشسته بود با دیدن ما جلو آمد و گفت:من میرم بخوابم؛هروقت نیاز داشتید صدا بزنید . شب بخیری گفتم و رفت،با مهرزاد کنار ساحل نشستیم و به موج دریا خیره شدیم. گفت:راستی نمایشگاهت خیلی خوب بود! یاد گلهای ارکیده افتادم و گفتم:ممنون!گلهای تو هم قشنگ بود! خندید و به مسخره گفت:اا فهمیدی کار من بوده! گفتم:اینقدر تابلو بود کارت که همه فهمیدن!اولین روز فکر کردم کار خانم رازقی باشه اما وقتی هرروز فرستادی دیگه فهمیدم کار خودته! گفت:هرروز میومدم نمایشگاه بهت سرمی زدم،دزدکی به کارهات نگاه می کردم و وقتهایی که تنها بودی مراقبت بودم!روزی که رفتی به اون مهمونی هم کسری بهم خبر داد که کجا می ری،من هم برای اینکه مراقبت باشم آدرس رو گرفتم و سعی کردم دورادور هوات رو داشته باشم! با یادآوری کار متین اخمی کردم،مهرزاد گفت:اون شب وقتی متین داشت پیشنهادای احمقانه اش رو میداد یک گوشه ایستاده بودم وگوش می کردم به حرفهاش!نمی دونم چرا اما دلم می خواست جواب تورو بدونم!ازطرفی می خواستم بدونم و از طرفی اگه جوابت چیزی جز نه بود می دونستم که دیوانه می شم،می دونستم کار دست خودم می دم!الهه اون روز وقتی به حرفهای متین جواب منفی دادی فهمیدم که هنوز شانس دارم؛فهمیدم با وجود اینکه ترکم کردی، بهم وفاداری ! گفتم:توی وجودم این نیست که به شوهرم حتی اگه دلخواه من نباشه،حتی اگه جز اسم داخل یه شناسنامه گم و گور شده نباشه بی وفایی کنم!من همین شکلیم! مهرزاد پیشانیم را بوسید و گفت:می دونم!دیگه می شناسمت؛دیگه مثل آب چشمه برام خالصی،انقدر خالص که از حضورت من هم پاک بشم! بعد دوباره فکری کرد و گفت:الان برمی گردم!جایی نرو! سرجایم نشستم و به دریا خیره شدم که در سیاهی شب جز سفیدی موج هایی که به ساحل میزد پیدا نبود،کسری و نازنین کنار آتش حرف می زدند و من برخلاف دیشب تنها نبودم!
  14. sali25

    پارت 93 صدای مهناز رو که از پایین پله ها شنیدم از جا بلند شدم،می دانستم مهرداد هم با مهناز و خانم رازقی می آید؛نفهمیدم مسیر پله ها رو با آن پای زخمی چطور طی کردم و خودم رو به مهرداد رسوندم! مهرداد کنار خانم رازقی ایستاده بود و انگشتش رو می خورد.با دیدن من لحظه ای مردد نگاه کرد و دست خانم رازقی رو محکمتر چسبید.از این حرکتش ترسیدم!نکنه بچه ام دیگه دوستم نداره!؟نکنه فراموشم کرده باشه؟!دلم گرفت از این فکرها!آنقدر هیجان و استرس داشتم از دیدن دوباره پسرکم که وقتی دیدمش مثل مجسمه بی حرکت ایستادم،قلبم تند تند می تپید و تمام تنم داغ شده بود اما توان حرکت نداشتم،از اینکه مهرداد به سمتم نیامده بود هم کمی استرسم بیشتر شد. اما خانم رازقی مهرداد رو کمی به جلو هل داد و گفت:مهرداد جان!مامانت رو نمی خوای ببینی؟اینهمه ازم پرسیدی مامانم کجاست!؟ مهرداد با قدمهای آرامی به سمتم آمد؛روبه رویش نشستم،اشک بی اختیار صورتم رو پوشونده بود و نمی دونستم در اون لحظه چی باید بگم،مهرداد را بغل کرده ام و حرفی جز گریه نداشتم؛این سلام ،سخت ترین سلام دنیا بود!مهرداد اما انگار خوب می دانست چه بگوید،خوب می فهمید در این لحظه جز کلامی صادقانه و خیلی ساده،هیچ چیز کارگشا نیست! بدون سلامی همانطور که در آغوشم بود گفت:کجا بودی؟ گفتم:برای .... نمی دونستم چی بگم.نمی دونستم چه حرفی بزنم که توجیه خوبی باشه؛اما قبل از اینکه من حرفی بزنم مهرزاد در کنارم روی زانو نشست و به مهرزاد گفت:بهت که گفته بودم مامان بر می گرده!دیدی برگشت!دیدی جای دوری نرفته بود! مهرداد سرش رو به نشانه مثبت تکون داد. مهرداد که انگار سوال قبلی رو فراموش کرده بود خودش را از آغوشم بیرون کشید و درچشمهایم زل زد و گفت:قول میدی دیگه نری؟!قول میدی پیش من و بابا مهرزاد بمونی؟ نمی دونستم چی بگم بهش،چطور می تونستم به بچه ام بگم بابا مهرزادت یه هفته فرصت داره و من قراره برای برگشتن فکر کنم،لبخندی در میان هق هق گریه هایم زدم و مهرداد رو در آغوش کشیدم و آهسته درگوشش گفتم:به کسی نگو اما قول میدم! چنددقیقه ای مهرداد را در آغوش نگه داشتم اما از آغوش کوچکش سیر نمی شدم ،هرچند همین چنددقیقه عجیب آرامم کرد. مهرداد که از آغوشم جدا شد رو به مهرزاد لبخندی زد وآهسته گفت:مامان قول داد پیشمون بمونه! باورم نمی شد که این دونفر باهم یه تیم شده بودند!مهرزاد چشمکی به مهرداد زد و گفت:دمت گرم پسر! با اخم نگاهی به مهرزاد کردم و گفتم:انگار دوباره باید این بچه رو تربیت کنم! کسری گفت:اگر این فیلم هندی تموم شد بیاید بشینید رو مبل!الهه جان پات هنوز داره خون میاد! تازه یاد زخم پام افتادم،جای قدمهام از طبقه بالا تا پایین با ردی از خون به جا مونده بود. گفتم:ای وای همه جا رو کثیف کردم! مهناز که تا آن لحظه ساکت بود گفت:عیبی نداره تمیزش می کنم! تازه مهناز را دیدم،حضور مهرداد باعث شده بود همه دنیا را نادیده بگیرم؛از جا برخواستم و مهناز را در آغوش کشیدم. مهناز اشک رو از صورت تپلش کنار زد و گفت:خانم حلالم کن!خانم ... میان حرفش پریدم و گفتم:تو در حقم خواهری کردی!میدونم چقدر ساناز رو دوست داشتی!می دونم چقدر برات سخت بوده که به مهرزاد حقیقت رو بگی!ممنونم ازت مهنازجان!تو دوباره دنیا رو برام روشن کردی! مهناز با اشک گفت:بعد از اینکه شما جلوی اخراجم رو گرفتی و آقا من رو به خونه قدیمی فرستاد خیلی فکر کردم،وقتی فهمیدم از خونه رفتید دلم شکست؛به خودم اومدم که ناخودآگاه طرف ناحق رو گرفته بودم؛من خیلی اشتباه کردم !در حقتون بدی کردم خانم! گفتم:دیگه حرفشم نزن مهناز،اگه تو نبودی هنوز زندگی برام جهنم می موند! از آغوش مهناز بیرون اومدم و به سمت خانم رازقی رفتم و سلام و احوال پرسی کوتاهی کردم،این مدت از خانم رازقی بی خبر نبودم،برای همین آنچنان حرفی برای گفتن نبود،البته جز جریان نگه داری از دوقلوها که نمی خواستم بیشتر از این پیگیر ماجرا باشم!حالا که می دانستم خانم رازقی پرستار دوقلوها هم بوده ،خیالم نسبت به تربیت آنها راحت تر شده بود. مهرزاد گفت:بهتره پایت رو پانسمان کنیم!نگرانم آلودگی بگیره! پونه چسب زخم و گاز استریل رو آورد و روی پله ها نشستم،بقیه افراد خانه هم هرکدام به سمتی رفتن؛خانم رازقی به اتاق بچه ها رفت تا لباس مهرداد را عوض کند،مهناز با پونه در حال حرف زدن و حلالیت خواهی بودند،کسری و نازنین و سیمین هم با آرام و آراد که در آغوششان بود به ساحل رفتند. می خواستم خودم پتادین را روی زخمم بگذارم اما مهرزاد گفت:میشه کمک کنم؟! سکوت کردم،یاد زمانی افتادم که در مهمانی جای چنگهای مهناز را مرهم می گذاشت،گفتم:باشه !یادمه این کار رو خوب انجام میدی! لبخندی زد و همون طور که آرام پتادین را روی زخم می زد گفت:چه شب نحسی بود اون شب!میخواستم مهناز رو خفه کنم!خیلی شانس آورد که همونجا نکشتمش! گفتم:حکمتش رو بعد فهمیدی اما! گفت:آره.ولی اونشب خیلی حرص خوردم.از طرفی قبلش متین هی زر مفت می زد.بعد هم که مهناز کولی بازی در آورد و تو با اون وضع اومدی داخل معرکه،کتک خوردنت که داغونم کرد هیچی،از لباست و چشمهای هیز متین هم دیوانه شدم دیگه!اما وقتی که اونجور گریه کردی،دلم بدجوری گرفت،اون زمان حال و هوای عشق تو داشت دوباره به وجودم برمی گشت. مهرزاد چسب زخم را برروی زخم چسباند و بعد پایم را بوسید؛سعی کردم جلویش را بگیرم اما دستهایم را محکم چسبید تا تکان نخورم.
  15. sali25

    پارت 92 کسری که رفت به ثانیه نکشید پونه داخل اتاقم شد،می دونستم می خواد ازم عذرخواهی کنه، اما من دنبال عذرخواهی گرفتن از زنی که مادرانه به من پناه داده،نبودم! گفتم:پونه جان،من از تو دلخور نیستم!می دونم که به کسری اعتماد کردی!از کسری هم دلخور نیستم!خدا رو شکر که شما رو دارم. پونه نم چشمهاش رو با پشت دستش پاک کرد و گفت:خدا شاهده هرروز برای شما دعا کردم که خوشبخت باشی!خدا شاهده هرروز از خدا خواستم به یتیمی و بی کسیت رحم کنه ! از حرفش گریه ام گرفت،پونه رو بغل کردم و از گرمای آغوش مادرانه اش آروم شدم؛هرزنی می تونه مادر باشه فقط باید خودش بخواد!کافیه چشمه محبتش رو گسترش بده تا یه مادر بشه!مادر شدن به بارداری نیست؛ به قلبه!و پونه یه مادر واقعی بود! پونه گفت:خانم خدا شاهده آقا رو هیچوقت مثل زمان تولد آرام و آراد ندیده بودم؛نمی دونید چه حالی داشت بنده خدا!چندشبی که بیهوش بودید چشم ازتون برنداشت،توی این مدت اجازه نداد هیچکس جز خودش بالاسرتون بمونه،یه تنه پرستاریتون رو کرد!اما من قبل از این فهمیده بودم که آقا شما رو دوست داره خانم!از همون شبهایی که می دیدم یواشکی جلوی در اتاقتون می ایستاد و به شما که خواب بودید نگاه می کرد؛یادمه یه بار کنار مهرداد خوابتون برده بود ،با اینکه اون شب با هم دعواتون شده بود، اما هیچوقت یادم نمیره که آقا اومد و یه پتو روی شما کشید تا سرما نخورید!از همون زمان فهمیدم هرچی بشه ته ته اش شما کنار هم قرار می گیرید. لبخندی زدم و سکوت کردم،صدای تقه ی ریزی بر در اتاق اومد و مهرزاد در چارچوب در قرار گرفت؛پونه با دیدن مهرزاد از جا بلند شد و گفت:اا خب من برم پیش دوقلوها که تنها نباشن! از رفتار ناشیانه اش خنده ام گرفت اما جلوی خودم رو گرفتم؛مهرزاد هم انگار مثل من خنده اش گرفته بود و با لبخند رفتنش رو نگاه کرد. بعد مهرزاد با همان لبخند به سمت من اومد و بدون حرفی حوله ای که در دستش بود رو به موهای من پیچید و با نوازش آرامی سعی کرد موهایم را خشک کند. گفتم:نیازی نیست!خودشون خشک می شه!! گفت:نه !یادمه وقتی خونه بودی کلی طول می کشید تا موهات رو با سشوار خشک کنی! نگاهش کردم و گفتم:دزدکی آمارم رو می گرفتی؟ گفت:می شه تو باشی و من نگاهت نکنم؟!میشه باشی یه جا و من ناخودآگاه خیره نشم بهت؟! گفتم:حرفهات برام هنوز عجیبه! گفت:می دونم !حق می دم بهت!حق میدم که تا آخر عمرت نخواهی حرفهام رو بپذیری!اما اینکه فرصت دادی بهم حتی برای یه هفته این امید رو در دل من ایجاد کرده که می شه دوباره خودم رو ثابت کنم ؛که می شه یه روزی باورم کنی! حرفی نزدم؛مهرزاد در سکوت موهام رو کمی با حوله خشک کرد و بعد با سشوار مثل کاری که خودم همیشه می کردم. کارش که تموم شد دسته ای از موهام رو بوسید؛اما بعد حالت چهره اش عوض شد و با قیافه حق به جانب همیشه گفت:یک ساعت طول کشید تا خشک بشه!چقدر مو داری تو! گفتم:خودمم خسته می شم !باید کوتاهشون کنم تا کلافه ام نکنه! مکثی کرد و جدی گفت:دست بهشون نمیزنیا! گفتم:این شد مهرزاد همیشه! خندید و گفت:می دونستم خشنم جذاب تره! پوزخندی زدم و گفتم:واقعا اعتماد به نفس تورو اگه فیل داشت تا الان پرواز کردن با گوشهاش رو یاد گرفته بود! مهرزاد خندید و گفت:زبون تو رو هم اگه داشت دیگه چیزی از خدا نمی خواست! مهرزاد نگاهی دقیق به من انداخت و گفت:تا حالا بهت گفته بودم با چشمهات مشکل دارم!؟ با اخم گفتم:یعنی چی؟! خنده ی ریزی زد و گفت :چشمهام درد می گیره از دیدن چشمهات! با اخم گفتم:می تونی نگاه نکنی! و نگاهم روی چشمهای خاکستریش باقی موند؛همونطور که به چشمهام زل زده بود گفت:اصلا برای اینکه نمی شه نگاهشون نکرد چشمم درد می گیره!برای اینکه وقتی چشمهات رو می بینم دلم میخواد خیره بمونم و پلک نزنم! لبخند رضایتی به لبهام نشست و سعی کردم مخفی اش کنم،هنوز می خواستم باهاش سرسنگین باشم که فکر نکنه به این راحتی رضایت دادم.
×