رفتن به مطلب

maede._.tz

ناظر رمان
  • تعداد ارسال ها

    872
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    8

آخرین بار برد maede._.tz در 20 آبان

maede._.tz یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

2,014 Excellent

درباره maede._.tz

  • درجه
    👑👑👑

کاربر عادی

  • کاربر
    نویسنده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,227 بازدید کننده نمایه
  1. maede._.tz

    ببین حالا😜
  2. maede._.tz

    جون بابا چه شروعی🤚😉 فقط سیوشرته یا سوییشرت؟
  3. maede._.tz

    ممنون فاطمه جان خب برا اینکه نمیخواستم تو نقدم سلیقه خودمم دخیل کنم💫 من که ناظر این رمان نیستم شاید از نظر من یه چیز بهتر باشه ولی صدف یه چی دیگه رو دوست داشته باشه.. واسه همین💕 مرسی نقد تو رو هم خوندم خیلی با محتوا بود..♥️♥️
  4. ماعده من عاشقتم دخترررر مررسی از نقد قشنگت❤️

    1. maede._.tz

      maede._.tz

      قربانت صدفو وظیفه ست

      @sadaf shaygan

  5. چه ستی کردید کلکا

     

     

     

  6. maede._.tz

    نچ نچ مامان خانوم بیا کیک درست کنم دهنم اب افتاد😋😋
  7. صدفو💫

    صفحه نقدت🎀

    1. sadaf shaygan

      sadaf shaygan

      دیدم ماعده جووونم خیل خیلی ممنون عزیز دلم بهتررینی که عاشقتم یه خورده سرم توکار شلوغه اخر هقته همش رو درست میکنم عزیز دلمممم

  8. maede._.tz

    ♥️♥️♥️💫 مرسی عزیز دلوم
  9. maede._.tz

    پارت چهلم: دم در خانه هدیه جون مرا پیاده کرد؛ نیازی به تشکر که بود ولی من اهل تشکر از آدمی که با نابود کردن خواهرم، زندگی مرا از هم پاشانده بود؛ نبودم.در را آرام بستم و تک زنگی به آوا زدم. در خانه با صدای تیکی باز شد و عارف با سرعت دور شد. از پله ها بالا رفتم؛ آوا در چهار چوپ در خانه شان ایستاده بود؛ چراغ های خانه روشن بود و اثری از بی خوابی در صورت آوا نبود. ابرویی بالا انداختم و پاورچین، پاورچین وارد هال شدم. با دیدن صحنه روبه رویم خشکم زد؛ هدیه جون، رادمهر، رادمان و حتی امیرآقا بیدار رو به رویم ایستاده بودند.. اما دیدن آن ها شک نبود. نمی خواستم سرم را بچرخانم چون صدایی را می شنیدم که متعلق به کسی جز مادرم نبود. عزیز شروع کرد:کجا بودی نصف شبی مادر؟! برگشتم تا جوابش رابدهم که یک طرف صورتم سوخت. نگاهی به چشمان برزخی پدرم انداختم؛ دیگر اثری از آن محبت همیشگی اش در صورتش نمایان نبود. قطره اشکی بر روی گونه ام لغزید. هدیه جون مادرم را بغل کرد و آوا پدر و برادرانش راهی اتاقشان کرد. پدر و برادرانی که در نگاه هایشان چیزی جز سرزنش ننهفته بود. مادرم با عجز و لابه گفت: خدایا؟ سهم من از این دخترایی که بهم دادی همین بود؟! تینا رو که بردی! ... مادرم برگشت در صورتم نگاه کرد و گفت: همه امیدم تو بودی و تارا !! پدرم غرید: افسانه، عزیز، جمعش کنین برین. حتی نگاهی به من نینداخت! نگاه که خوب است اسمم را هم بر زبان نیاورد. بلورهای آب بر روی گونه ام می لغزیدند. به سمت هدیه جون رفتم و گفتم: به ولله من کار اشتباهی نکردم! هدیه جون شما بهشون بگید! من راه درستو رفتم؛ نه؟! حتی اوهم دیگر نگاهی به من نمی کرد! او هم دیگر به پاک بودنم باور نداشت!! زجه هایم، سکوت خانه را خراش می داد. عزیز دستم را گرفت و بلندم کرد. و زیر لب زمزمه کرد: از اعتمادشون درست استفاده نکردی ننه! از پله ها با سرعت می دویدم. دلم می خواست از بند این دنیا و افرادش زها شوم؛ اما چاره چه بود؟ جنگیدن با سرنوشت خود؟ این که گزیری از تمام ناگزیرهای دنیا بود! ولی درد من چیز دیگری بود! من اگر می مردم هم بدنوم بودم! شوم بودم! سوار ماشین که شدم؛ اجازه دادم بغضم باز هم بشکند و تا توانستم زار زدم اما مثقالی از بار گناهانم کاسته نشد! بار گناهانی که گناه نبودند ولی در نظر آنها آنفدر بزرگ بود که گویا من قتلی مرتکب شده ام. بابا تک سرفه ای کرد تا من بساط گریه ام را جمع کنم، فین،فینی کردم و بابا ادامه داد: تا این وقت شب چه غلطی می کردی تو خیابونا؟ _نالیدم: هیچی به خدا! بابا به خدا من، من فقط... دل دل می زدم. به خانه رسیده بودیم اما طبق قرارداد نانوشته ای هیچ کداممان از ماشین خارج نمی شدیم! بابا دوباره غرید:تو فقط چی؟ چه می گفتم؟! _من: رفتم یه امانتی رو بگیرم! _مادرم فریاد کشید: این وقت شب؟ _با هق هق گفتم: نمی تونست صبح برسونتش! _ دوباره پرسید: کدوم امانتی بوده که نصف شب رفتی دنبالش؟ هنوز می خواستم جواب سوالش را بدهم که پدرم گفت: چرا نگفتی باهم بریم؟ مگه من بی غیرتم که بذارم ناموسم نصف شب تو خیابونا پرسه بزنه؟ _دوباره مادرم پرسید: امانتی دست کی داشتی؟ _بابا ادامه داد: پسر بود یا دختر؟ هزاران سوال از من پرسیده شد؛ و بعضی هایشان تهمت های ناروایی را در خود جای داده بودند که هق هق هایم را تشدید می کردند. اما من در جواب تمام پرسش های والدینم جز سکوت چیزی نداشتم. عزیز مابین حرف های پدر و مادرم پریدو گفت:می تونیم تو خونه هم صحبت کنیم! ابهت عزیز، باعث شد تا ما بی هیچ حرف دیگری از ماشین خارج شویم. اما من مدام در ذهنم دروغ هایی را در نظر می آوردم که تحویل عزیزترین افراد زندگی ام داده بودم. در اتاقم را بستم حتی حال و حوصله لباس هایم را هم نداشتم! تنها مانتویم را آویزان و شالم را روی دسته صندلی ام گذاشتم. با شلوار جین مشکی و تی شرت قرمزم بالای تخت نشستم. سرم را مابین دستانم فشردم؛ این درد لعنتی چه بود که مرا کلافه تر می کرد. عزیز تقه ای به در زد و لنگان لنگان وارد اتاق شد. کنار من آرام روی تخت نشست و گفت:ننه! بگیر بخواب! من باهاشوان صحبت می کنم... سرم را روی پای عزیز گذاشتم و نالیدم: عزیز! به خدا من گناهی نکردم! موهایم را نوازش کرد ولی از چشم هایش چیزی نمی شد خواند! عزیز هم اشتباه می کرد. لبخند تلخی به او زدم؛ خم شد،پیشانی ام را بوسید و رفت.
  10. maede._.tz

    سلام صدف جانم! ببخش که نقدت اینقدر به تاخیر افتاد :)) من فقط خواستم برات یه نقد واقعی بنویسم واسه همین طول کشید شرمنده :(( خب با اجازه ات یکم به رمانت ایراد می گیرم امیدورام ناراحت نشی 😘 اولین نکته ای که بهت میخوام بگم اینه که توی رمانت تغییر زمان تو جمله های مرتبط به هم داشتی.. یعنی چی؟ یعنی این که توی جمله هایی که بهم کاملا مرتبط بودن از زمان های مختلف استفاده کردی مثلا: دوباره پوزخند زدم خونسرد بودم چون عادت کردم یا شایدم احساساتم مردن نمیدونم هرچی که بود اروم بودم. خب ببین تو مثالی که زدم همه فعل هات ماضی بودند جز مردن! بهتر بود بگی : یا شاید احساساتم هم مرده بودند! ایلیالبخندش روپررنگ کرد انگار لبخندعضو جدا نشدی از صورتش بود،معلومه میدونه که لبخندش چقدرخیره کنندس! یا تو این یکی :)) نباید بگی معلومه میدونه! باید بگی معلوم بود میدونست! نکته بعد: می دونی من رو غلط املایی یکم زیادی حساسم برا همین برا تو هم کلی غلط گرفتم مضخرف مزخرف قاقل غافل حاظر حاضر حرس حرص عصابم اعصابم مطمعن مطمئن نکته بعد.. عزیزم؟ با فاصله یا به قول خودمون اسپیس آشنا هستی که! پس چرا ازش استفاده نمی کنی خوو بزنمشونلی بزنمشون ولی؟ فک کنم این جمله ای که نوشتی با قوانین سایت جور نباشه ولی حالا می تونی از @shadi_khazeni بپرسی: و دلم گفتم هیچی لاس میزنم خودم رو میفروشم خب یه نکته مهم که تو جذب خواننده ها تاثیر میذاره اینه که یک همه اطلاعاتو نباید یه جا بدی! چون به سرعت فراموش میشن مثلا: از خونه بيرون اومديم؛خونه ماتو یه اپارتمان 12واحدی بود وماطبقه 2بودیم واینکه اسانسور نداشت و قدیمی ساز بود سمت شرق تهران به احتمال زیاد امسال جابه جا میشدیم ولی بازم مشخص نبود از اسباب کشی بیزارم واقعا خیلی سخته با صدای مامان از فکر بیرون اومدم. الان تو مثال بالا هر خواننده ای مثه من سریع یادش می ره و اینکه اصلا مهم نیست که اونا طبقه 2 بودن یا 4! و این که یک نکته بسی بسی مهم: هیچ وقت حالات کاراکتراتو به خواننده ها تلقین نکن بزار اونا خودشون اروم اروم بهش برسن مثلا: تو مثال پایین نیاز نیست بگی که چرا خونسرد نیستم! مثلا من اگه جات بودم این طوری می گفتم: پوست لبمو کندم! اه و.... به طور کل خیلی بهتره که جوری بنویسی که خواننده به این نتیجه برسه که یغما خونسردیشو از دست داده! کلمه منشی رو با تاکید بیشتر گفتم چرا پیش این بشر هیچ وقت خدا خونسرد نبودم؟؟  تو سه پارت آخر به نظر میاد که از زمان نزدیک تری پارت ها رو روایت میکنی! خب بهتره بنویسی حال یا یه چیزی تو همون مایه ها ببین صدفوو! فضا سازی رمانت خیلی دلنشینه ولی از اتفاقات سریع میگذری!! بال و پر بده! زیاد! بزار خواننده ها تو نوشته هات غوطه ور شن.. ولی توصیفات حالتت عالی بودن مخصوصا پارتهای آخر که یغما تو بیمارستان بود! فقط صدف من این جمله رو درک نکردم توضیحش می دی؟ سادیسم یه نوع از دیگر آزاریه! یعنی یغما مادرشو آزار میداده؟ چی؟ تو دلم میگفتم من اصلا دختر خوبی نیستم..میبینی دکتر؟؟ سادیسم وار عاشق مامانم بودم. خب ببین یغما تو همون بار اول خیلی از ایلیا خوشش اومده! رنگ عوض می کرده و به تته پته می افتاده!! قضیه چیه؟ خب البته چون یغما از مهر و محبت پدری بی نسیب بوده, خیلی دور از ذهن نیست ولی لطفا بیشتر بهش اشاره کن :)) نکته آخر: زین و جی جی رو گذاشتی کاراکترات آخه! به قول فاطمه من به تو چی بگم بشر؟ همش زین و می بینم یاد رمانت میوفتم دیگع حالا نکاتی که به نظرم خیلی مثبت بودن: اولا من عاشق رمانایی هستم که همیشه یه عالمه حفره تو ذهن خواننده ایجاد میکنن و بعدش آروم آروم حفره ها محو میشن! کار سنگینیه ولی تو تا اینجا خوب از پسش براومذی 😘 مقدمه خیلی قشنگولی داشتی! از معدود مقدمه هایی بود که باهاش حال کردم 😘 قسمت های رمانت که مال تولد رونیا بودن خیلی خوب بود.. فقط باید روی توصیفات مکانت بیشتر کارکنی! تولد رونیا یکی از قسمت هایی بود که خوب روش منور دادی ولی هنوزم جا داشت :)) پارت های آخرت که بغما در مورد خیلی چیزا حرف می زد خیلی خوب بود! شخصیت یغما رو جوری بیان کرده بودی که تو جمع ها خیلی راخت نبوده ولی خیلی هم خحالتی نبوده... برا همینم با اون روانشناس یا روانپزشکی که صحبت می کرده خیلی مانوس بوده که تونسته باهاش به همین راحتی صحبت کنه! ته تهش: رمانت از اون مدلایی که کلی مخاطب داره! قلم شیرینی هم داری.. من خودم اینقذه باهاش حال کردم که دنبالشم کردم! بنابر این اگه خواننده هات تو انجمن کم و زیاد میشن نگران نباش مهم وقتیه که بره رو سایت :)) و در آخر امیدوارم ناراحت نشی منم تمام تلاشمو کردم برات یه نقد با محتوا بنویسم! قلمت مانا
  11. maede._.tz

    سلام الهام جونوم! همشهر گل خودوم.. تو که روی هرچه مشهدی بود ره سفید کردی یره گه! اصلا عاولی! خیلی ریز و باریک داری آروم آروم دلایل ازدواج مرساد ره با یاس نشون میدی! اوقدر واقعی نوشتی رمانته که مو از وقتی شروع کردم همیجور جذبش شودوم! خیلی خوب نشون داده بودی که یاس دختر چشم و گوش بسته ای بوده! و چون با او دختره ی نیچسب میترا دوست رفته، از راه راست منحرف شده اه اه ولی مو بازم دلم میخواد دهن مرساد و مرشاد و میترا و شهریار و نکیسا و بقیه رو آسقالت کونوم بس که ای یاس بد بخته زجر دادن اینا! نوچ نوچ باز من باید اینجا غلط املایی بگیروم؟ آخه ای انصافه؟ قافل چیه هین! غافل راجب همیه اشتباه رایج بین ماست که درستش راجع به ایده عال هم نوچ نوچ ایده آل حاظر درستش حاضره همی دیگع! خیلی رمانته دوستیدوم 😘 اگه حال داشتی رمان منم بوخون رمان هم شهری گلت زودم پارت بزارا :))
  12. maede._.tz

    مرسی عزیزم لطف می کنی :)) قربون محبتت 😘 چشات خسته نشن گلی 😘
  13. maede._.tz

    عزیزم حتما وخ کنم تا تهش یاهاتم.. دوست داشتی یه سر به رمان منم بزن لینکش تو امضامه :))
  14. maede._.tz

    خوندیدم دوستیدم 😘 خو هنو خیلی نمیشه نقد کرد که :))
×