رفتن به مطلب

parvin nazari

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    58
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

166 Excellent

درباره parvin nazari

  • درجه
    🌟🌟

آخرین بازدید کنندگان نمایه

152 بازدید کننده نمایه
  1. سلام تلاقی سرنوشت_کامل شده_ https://98iia.com/?p=2408
  2. parvin nazari

    پارت سیزده کیان تازه سامی رو پیدا کرده بود و همزمان با اون،قاسمی هم رسید.خیلی کوتاه به هم دست دادند و معرفی شدند. کیان سامی رو توی بغلش گرفت و گفت:تسلیت میگم داداش..منم تو غمت شریک بدون. سامی لبخند کم جونی میزنه و سکوت میکنه. قاسمی سمت در خروجی رو نشون میده و هر سه راه می افتن. قاسمی_پسرم،درک میکنم که الان موقع مناسبی واسه گفتنش نیست..ولی باید یه چیزایی رو بدونی. از در بیرون میرن و وارد حیاط بزرگ بیمارستان میشن. سامیسرش رو به سمت قاسمی چرخوند. قاسمی ادامه داد: من این مدت کامل با پدرت در تماس بودم.آخرین بار هم دیشب بود که بهش ایمیل زدم. سامی فقط گوش میداد و آروم قدم بر میداشت. _...همه ی این مدت داشت سعی میکرد بتونه همه ی اموالشو بعد از مرگ واسه ی تو بزاره...من هرکاری که میتونستم کردم وصیت نامش هم دست منه ولی...از لحاظ قانونی همه چی میتونه به تو برسه به جز سند ملکی. سامی واکنشی نشون نداد. _...من خیلی سعی کردم که خونه رو به تو برسونم و خدابیامرز پدرت هم مدام پیگیر بود ولی تو از نظر قانونی جزو اتباع به حساب میای و خونه و ملک به نامت ثبت نمیشه. سامی با صدای آرومی گفت: من فکر میکردم تابعیت دارم. به ماشین قاسمی رسیدند و سوار شدند. سامی جلو و کیان عقب نشست. قاسمی جواب داد:منم فکر میکردم که داری یعنی..پدرت به همه گفته بود که برات تابعیت گرفته.اما چند روز پیش مشخص شد که اینطور نیست. ماشین رو از پارک بیرون اورد و وارد خیابون شد. قاسمی_نمیدونم جهانگیر چه دلیلی داشت که مخفیش کرد..ولی بهرحال الان نمیتونی خونه رو داشته باشی...همه چیز به تو میرسه به جز خونه. کیان بین صندلی راننده و شاگرد خم شده بود و دستاش رو روی دوتا صندلی گذاشته بود و گوش میداد،سکوت چند ثانیه ای رو شکست و گفت:الان جی؟الانم نمیتونه تابعیت بگیره؟ قاسمی از آینه نگاهی به کیان انداخت و گفت:میتونه،ولی متاسفانه دیگه شامل وصیت نامه نمیشه...اگه تا وقتی جهانگیر زنده بود،اینکارو میکرد میشد، ولی الان... سامی دل و دماغ حرف زدن درمورد ارث و میراث نداشت.به پشتی صندلی تکیه داد و به بیرون خیره شد. قاسمی که متوجه شده بود،بحث رو ادامه نداد و کیان و هم سکوت کرد و به جلو خیره شد. جو سنگینی بود و هر سه تو فکر فرو رفته بودند. سامی شوکه نشده بود،واکنشش نسبت به مرگ پدرش عادی به نظر میرسید،چون انتظارشو داشت. کیان به جز خودش نگران سامی هم بود،حالا هردوشون بی خانمان شده بودن و جایی رو نداشتند.زیر لب فاتحه ای برای آقا جهانگیر خوند و به آینده ی خودش و سامی فکر کرد. خیابون آروم آروم درحال شلوغ شدن بود و ماشین قاسمی به طرف خونه ی آقا جهانگیر میرفت.
  3. parvin nazari

    پارت دوازده سامی غلتی زد و چشماش رو نیمه باز کرد.نگاهی به جای خالی کیان انداخت و فهمید که کیان رفته.احساس خستگی زیادی میکرد،دوباره چشماش رو بست. بعد از چند دقیقه از جاش بلند شد و از اتاق بیرون رفت.آبی به دست و صورتش زد و به طرف اتاق پدرش رفت.در زد و در رو باز کرد.پدرش خواب بود و دستش از تخت اویزون شده بود.سامی نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت و تعجب کرد.وارد اتاق شد و به طرف تخت پدرش رفت.سابقه نداشت که خواب پدرش انقدر طولانی بشه،باید زود تر از این بیدار میشد.ترسی توی دلش افتاد و رنگش پرید اما چشمش به قرص کنار تخت پدرش افتاد و نفس عمیقی کشید.گفت:قرصای خواب..خداروشکر..بابا، فکردم تنهام گذاشتی. دست پدرش رو گرفت و متوجه ی دمای کم بدن پدرش شد. وقتی سردی دست اقا جهانگیر رو حس کرد،نفسش بالا نیومد. زمان ایستاد.حس کرد قلبش هم از حرکت ایستاد.چیزی که همیشه ازش وحشت داشت و هروز صبح،با ترس ازش بیدار میشد، حالا اتفاق افتاده بود. با بغص دستی به صورت سفید پدرش زد و صداش کرد. تغیری توی صورت آقا جهانگیر ایجاد نشد. زانوی سامی سست شد و کنار تخت روی زمین افتاد.نفس نفس میزد و احساس خفگی میکرد.سعی کرد بغضش رو قورت بده تا خفه نشه.چشماش همه جارو سیاه میدید.با فریاد بلندش راه نفس و اشک هاش باز شد و گریه اش شدت گرفت. کیان بی هدف توی خیابونا میچرخید.برای چندمین بار شماره ی سامی رو گرفت.بازم بی جواب موند. چند باری در زده بود و کسی در رو باز نمیکرد.عصبی و کلافه دستی توی موهاش کشید.حرفای مهناز خانم یه لحظه از ذهنش بیرون نمیرفت.توی کیفش دست برد و پوشه ی آبی رنگ رو بیرون اورد.قبل از اینکه بازش کنه گوشیش زنگ خورد. سامی بود.باعجله گوشی رو جواب داد و گفت:معلوم هست کجایی؟چرا نگفتی صبح میخوای بیرون بری؟ صدای سامی گرفته بود و انگار از ته چاه بلند میشد.جواب داد:نمیدونستم قراره بیرون برم. کیان صداش رو اروم تر کرد و گفت:خب من کلی زنگ خونتون رو زدم..پدر بنده خدات لابد کلی اذیت شده.تو الان کجایی؟ سامی با مکث جواب داد:کیان،بابام فوت کرد. کیان متوجه ی حرفش نشد.پرسید:چی؟ سامی دوباره گفت:بابام کیان،بابام فوت کرد. چیزی توی دل کیان فرو ریخت.به روبروش خیره شده بود و نمیدونست باید جی بگه. چند دقیقه ای در سکوت گذشت. کیان سکوت رو شکست و گفت:کجایی؟ سامی گفت:بیمارستان (...) کیان به طرف خیابون دوید و دستش رو برای ماشینی بلند کرد و خطاب به سامی گفت:دارم میام. و بی خداحافظی قطع کرد و سوار ماشینی که براش ایستاده بود شد و آدرس داد.ماشین حرکت کرد. سامی با شنیدن صدای بوق قطع شدن تماس گوشی رو از گوشش برداشت و به صفحه اش نگا کرد.عکسی از خودش و پدرش روی صفحه ی گوشیش بود.راهروی بیمارستان پر از رفت و امد بود.سامی روی یکی از صندلی های انتظار نشسته بود. با شنیدن صدای آشنایی سر بلند کرد.آقای قاسمی وکیل و دوست پدرش بود.از جاش بلند شد و بعد باهم نشستن. اقای قاسمی دستی روی شونه ی سامی زد و گفت:خیلی متاسفم پسر،غم بزرگیه. سامی جوابی نداد. قاسمی گفت:کارای پزشکی قانونی انجام شده؟ سامی به زمین زل زده بود.به نشونه ی نه سرش رو تکون داد. قاسمی روی شونه ی سامی زد و بلند شد و گفت:نگران نباش بسپرش به من. و از سامی دور شد.
  4. parvin nazari

    اینجوری میخنده :اِهه اِهه اِهه آها :)))
  5. parvin nazari

    اختاپوس تو باب اسفنجی :))
  6. parvin nazari

    پارت یازده کیان با صدای زنگ گوشیش بیدار شد و سریع قطعش کرد. ساعت۸صبح بود.نگاهی به سامی انداخت که خواب بود و صدای زنگ رو نشنیده بود.خمیازه ای کشید و از جاش بلند شد.رخت خوابش رو جمع کرد و اماده شد که برگرده خونه.دم در اتاق اقا جهانگیر ایستاد و دودل شد که خداحافظی کنه یا نه... تقه ی ارومی به در زد و اروم لای در روباز کرد. از لای در اقا جهانگیر رو دید که خواب بود و دستش از روی تخت اویزون شده بود.بیصدا در رو بست و از خونه بیرون رفت. بهطرف خونه ی سیامک براه افتاد اما قدم هاش رو آروم و کند برمیداشت تا زمان بیشتر بگذره و سیامک از خونه بیرون بره...تا حدود ساعت ده قدم زد و بعد به طرف خونه رفت. زنگ زد.مهناز خانم بعد از چند دقیقه در رو باز کرد.صورتش کاملا از اشک خیس بود و نوک دماغش و چشماش سرخ شده بود.کیان از دیدنش خیلی تعجب کرد یه لحظه این فکر از ذهنش گذشت که سیامک فوت کرده...ویجورایی خوشحال شد.چند ثانیه ای که نگاه های عجیب کیان رد و بدل شد،مهناز خانم بی مقدمه کیان رو تو بغلش کشید و هق هقش شدت گرفت. کیان کاملا شوکه شده بود و معنی این رفتارو نمیفهمید.سعی کرد خودش رو از مهناز خانم جدا کنه ولی نتونست. مهناز خانم محکم کیان رو توی بغل گرفته بود و فشار میداد و مثل گهواره تکون میخورد وگریه میکرد.کیان خیسی اشک مهناز خانم روی شونش رو حس میکرد و هنوز نمیفهمید چخبره. بالاخره مهناز خانوم از کیان جدا شد واجازه داد وارد شه. کیان اروم پرسید:چیزی شده؟ مهناز خانم اشکاش رو با استینش پاک کرد و بینیش رو بالا کشید و لبخند همراه با بغضی زد و گفت: نه،ببخشید..بیا بشین و رفت و روی مبلی نشست.کیان هم آروم جلو رفت و کنارش روی مبل نشست. مهناز خانوم نگاهی به کیان انداخت و گفت: من از همون اولی که توی خونه ی ما اومدی دوسِت داشتم..میدونم که خیلی اذیتت کردم...هم من هم سیا..ولی تو درست مثل پسر نداشته ی خودم بودی.. بغض مهناز خانم ترکید و با اشک ادامه داد: یجورایی حس مادرانه بهت دارم..با اینکه مادر خوبی نبودم. کمی مکث کرد و با نگاهی به سرتاپای کیان گفت:چقد زود بزرگ شدی...چقدر مظلومانه بزرگ شدی اشکاش شدت گرفت و دوباره صورتش خیس شد. دستش رو روی دهنش گذاشت و اشک ریخت. کیان هنوزم نمیتونست درک کنه و با تعجب و خجالت به مهناز خانم نگاه میکرد. پرسید:میشه بگین چیشده؟دارم نگران میشم...میخواین براتون آب بیارم؟ از جاش بلند شد تا آب بیاره ولی مهناز خانم دستش رو گرفت و گفت که بشینه. مهناز:نه نه..نمیخوام..وقت نداریم میخوام باهات حرف بزنم. کیان دوباره سرجاش نشست و منتظر شد. مهناز خانم که گریش کمتر شده بود پوشه ی دکمه دار کوچیک و آبی رنگی رو از روی میز برداشت و باز کرد. گفت:کیان..تو دیگه نباید اینجا برگردی.سیا دیوونه شده..میترسم بلایی سرت بیاره. قبل ازینکه کیان چیزی بگه گفت:گوش کن..من میدونم که از من بدت میاد ولی الان واقعا میخوام کمکت کنم.چون حس میکنم دوست دارم...من بزرگت کردم..قلبم که از سنگ نیست. کیان جا خورده بود. مهناز خانم از پوشه ی آبی شناسنامه و مدارک دیگه ای رو در اورد و گفت:این مدارکت که اینهمه مدت دست من بود..کامل کامله و دیگه از الان دست خودته. مدارک رو کنار گذاشت و کارت عابر بانکی بیرون اورد و گفت:اینم عابر بانک منه..رمزشم یک دو سه چهاره..این پیشت باشه اگه به پول احتیاج پیدا کردی فقط کافیه بهم زنگ بزنی...خودمم هر چند وقت واست پول میریزم. پاکت دیگه ای داخل پوشه در اورد و دوباره بغض کرد:این نامه هم..حرفاییه که لازمه بدونی...چیزایی که تاحالا نمیدونستیشون. قطره اشکی از چشمش چکید:من..من نتونستم خودم این حرفارو بهت بگم..واسه همین اونارو نوشتم. همرو به پوشه ی آبی برگردوند و به دست کیان داد و دستش رو گرفت و گفت:کیان..خواهش میکنم منو ببخش..میدونم بعد از خوندن اون نامه چه حالی پیدا میکنی...ولی تروخدا سراغ سیا نرو..ترو خدا این طرفا پیدات نشه..بخاطر خودت میگم..میفهمی؟ کیان تازه فهمیده بود جریان چیه. به چشمای مهناز خانوم خیره شد و فقط یه کلمه پرسید:چرا؟ مهناز خانم دوباره گریش گرفت و کیان رو تو بغل گرفت و گفت:میخوام زنده بمونی...چون نمیخوام زندگیت خراب شه...چون دوسِت دارم پسرم...اگه اطراف سیا پیدات شه حتما تورو میکشه...خواهش میکنم حرفمو گوش بده. کیان فقط گوش میداد و بی حرکت توی آغوش مهناز خانم بود. باصدای در مهناز خانم از جا پرید و هردو به طرف در سر چرخوندند. مهناز خانم دستپاچه شد و گفت:سیامکه..چرا برگشت؟ از جا بلند شد و کیان رو بلند کرد و گفت:پاشو نباید تورو اینجا ببینه...بیا..بیا اینجا قایم شو. و دستش رو کشید و به طرف کمد دیواری کنار در برد و توی کمد هلش داد و در رو بست. سریع با آستینش اشکاش رو پاک کرد و در رو برای سیامک باز کرد. چند ثانیه بعد سیامک وارد شد.کفشاش رو گوشه ای گذاشت و کیفش رو روی مبل انداخت و نشست. کیان از لای در کمد نگاهش میکرد. مهناز خانم لبخند زد و گفت:چرا زود برگشتی؟ کیان مهناز خانم رو میدید ولی سیامک پشت به اون نشسته بود. سیامک جواب داد:کار داشتم..دوباره میرم. و خن شد تا جورابش رو در بیاره.مهناز خانم ازین فرصت استفاده کرد و با چشم و سر به کیان که از لای کمد نگاه میکرد،علامت داد تا بیرون بره. کیان آروم در کمد رو باز کرد و بی صدا از در بیرون رفت و در رو بست و سریع دور شد. با صدای بسته شدن در رنگ صورت مهناز پرید ولی سیامک عکس العملی نشون نداد و خیلی عادی گفت:رفت؟ مهناز خانم با دستپاچگی گفت:کی؟ سیامک پوزخندی زد و گفت:کیان،بهش گفتی؟ مهناز خانم که ترسیده بود گفت:نمیفهمم منظورت چیه.. سیامک گفت:فکر کردی من واقعا خودمو واسه کشتنش به خطر میندازم؟اونارو گفتم تا تو فراریش بدی..دیگه بر نمیگرده. مهناز خانم شوکه شده بود و با من من گفت:یعنی همه ی اونایی که گفتی..دروغ بود؟ سیا خندید و گفت:زن ساده ی من...آره...باید بگم که از احساساتت سو استفاده کردم و معذرت میخوام...حتما حبران میکنم...ولی این تنها راهی بود که اون پسره رو از خودمون دور کنیم. از جاش بلند شد و گفت:پاشو آماده شو..برای ساعت ۵بلیط داریم.از ایران میریم...با حسابدار یه قرارایی گذاشتم...تا گَندِش در نیومده باید در بریم. و به طرف حمام رفت و بلند تر گفت:راستی،وقتی کسی رو قایم میکنی باید کفشاش هم از جلوی در برداری خندید و ادامه داد :همینجور اونجا نشین...پاشو چمدونارو ببند. مهناز خانم به نقطه ای خیره شده بود و میلرزید.از خشم و از ترس. از فکر اینکه بازیچه شده بود ناراحت بود.زیر لب گفت:خیلی پستی.
  7. parvin nazari

    میدونم..خودشون گفتن تگشون کنم تو تاپیک طراحی جلدم
  8. parvin nazari

    خواهش میکنم لطف دارین??❤
  9. parvin nazari

    @hopewriter313 خدمت شما ❤
  10. parvin nazari

    خیلی عالیه ممنون ❤?
  11. parvin nazari

    کتاب مرشد و مارگریتا یه کتاب عاشقانه و تخیلی فوق العاده که من عاشقش شدم.نویسندش میخائیل بولگاکف و چاپیه کتاب جنایت و مکافات که دیگه معرفی کردن نداره اثر فیودور داستایوفسکی و چاپی بهترین رمانی بود که تاحالا خوندم و کوری اثر ژوزه ساراماگو که بنظرم فوق العاده بود و خیلی خیلی قوی و عالی بود اونم چاپیه و ارزش خوندن داره این سه تا کتاب خیلی واسه من قشنگ بودن و هنوز که هنوزه مزهشون زیر دندونمه
  12. parvin nazari

    لطف دارید??
  13. parvin nazari

    فدا?
  14. سلام رمان کامل شده اسم رمان:تلاقی سرنوشت نویسنده :parvin nazari ژانر اجتماعی،عاشقانه یکی از ماشینا واسه ی گوشه باشه یکی از دخترا واسه عکس اصلی
  15. parvin nazari

    حوصله ندارم منتظر یه خبر یا یه اتفاق خوب یا هیجان انگیزم یه چیزی که زندگیمو ازین یکنواختی و روزمرگی خارج کنه..
×