رفتن به مطلب

meli.km

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    811
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

1,180 Excellent

درباره meli.km

  • درجه
    👑👑👑

آخرین بازدید کنندگان نمایه

716 بازدید کننده نمایه
  1. meli.km

    اوخی بمیرم برات نوه گلم غصه نخور پارت می زارم برات
  2. meli.km

    کی مظلومه ؟ مرسی :))) امروز هم قاچاقی پارت گذاشتم ولی چون تویی ازین به بعد بیشتر می زارم ♥️
  3. meli.km

    :)))))
  4. meli.km

    مرسی فاطی خیلی ازت ممنونم که اینهمه وقت می زاری :))) در رابطه با آبکی شدن عشقشون ... چیزی نمی گم بزار یکم برم جلوتر خودت ببینی بازم مرسی :)) این آخر هفته ای که داره میاد مختص به رمان توئه حتما می خونم *
  5. meli.km

    کجا ارسال کردی ؟
  6. meli.km

    سلام دوستان پارت 22 و 23 یکم تغییر کرد ... خوشحال می شم نظراتتون رو در رابطه با این داستان بدونم :))
  7. meli.km

    پارت 23 بالاخره مهمونا قصد رفتن کردند . امیر - تولدت مبارک حاج خانوم ! همچنین شما حاج آقا ! من و بردیا با لبخند از امیر تشکر کردیم و کیان هم با مانلی و نیما خداحافظی می کرد . بعد ، به سمت بابا رفت . کیان - خیلی از دیدنتون خوشحال شدم آقای حاتمی ! کیان دستشو دراز کرد که با بابا دست بده ولی بابا زل زده بود تو صورت کیان و تکون نمی خورد . با دقت داشت توی صورت کیان دنبال چیزی می گشت . هممون با تعجب به بابا نگاه می کردیم . کیان هم تعجب کرده بود و چیزی نمی گفت . مامان – علیرضا ؟ چی شد ؟! بابا چیزی نمی گفت و همچنان به کیان نگاه می کرد ... مامان - علیرضا ؟! با صدای مامان ، بابا به خودش اومد و برگشت به سمت مامان . بابا - چیزی گفتی ؟! مامان - آقا کیان منتظر شما هستن ! چرا خشکت زده ؟! بابا لبخندی زورکی زد و با کیان دست داد . بابا - ببخشید من چند لحظه حواسم پرت شد . خیلی خوش آمدین ! کیان با شک لبخندی زد و خداحافظی کرد و رفت ... **** هممون داشتیم کمک می کردیم که ظرفا زودتر جمع بشن . درسته که گلناز و بتول خانم کار می کردند ولی اینقدر مهمونا زیاد بودند که اگه می خواستند دو نفری کار کنند ، تا فردا طول می کشید . ظرفا رو از روی میزا جمع می کردم و همزمان تو فکر چند دقیقه ی پیش بودم . چرا بابا اونجوری زل زده بود تو صورت کیان ؟ با دیدن مانلی که حالا شکمش کمی برآمده شده بود و داشت ظرفا رو جمع می کرد ، به سمتش رفتم . من - خواهر من تو برو بشین نمی خواد کمک کنی ! مانلی در حالی که نفس نفس می زد سری تکون داد و رفت پیش نیما نشست . بردیا هم روی یکی از صندلی ها بغل نیما نشسته بود و خیلی عمیق توی فکر بود . تعجب کردم . بردیا هیچ وفت اینقدر عمیق توی فکر نمی رفت ... با تموم شدن ظرفا ، مامان خواست بره تو اتاقش که بردیا صداش کرد . بردیا - مامان میشه چند لحظه بیای اینجا بشینی ؟! مامان با تعجب روی یکی از صندلی ها نشست . مامان - چی شده ؟! بردیا - چیزی نیست ! یعنی ... چیزی که هست ! می خواستم حالا که مانلی و نیما هم هستن یه چیزی بگم . استرس توی حرکات بردیا کاملا مشخص بود . نمی دونستم می خواد چی بگه ولی از استرس اون ، منم استرس گرفته بودم . بابا - بگو بابا جان می شنویم ... بردیا کمی این دست اون دست کرد . نمی تونست راحت حرفشو بزنه . مانیا - بردیا بگو دیگه ... چی شده ؟ چرا اینقدر استرس داری ؟! مامان - چی شده پسرم ؟ بگو دیگه جون به لبمون کردی ! چیزی نگفت و به سنگ های کف خونه زل زد . سکوت سنگینی بود . هیچ کس حرفی نمی زد و همه منتظر بردیا بودیم . بالاخره نفسی عمیق کشید و به حرف اومد : بردیا - من ... می خوام ازدواج کنم ! هممون رفتیم توی شک . ازدواج ؟! من حدس زده بودم که بخواد راجع به کسی که دوسش داره حرف بزنه ولی فکر نمی کردم تا این حد جدی باشه ! چند لحظه سکوت شد و کسی چیزی نگفت و آخر سر هم بالاخره بابا به حرف اومد : بابا - بردیا هممون شوکه شدیم . ازدواج ... مشکلی نداره فقط ... با کی می خوای ازدواج کنی ؟! بردیا بازهم نفسی عمیق کشید : بردیا - با ترنم ! بدتر از قبل شوکه شدیم . بردیا ؟! با ترنم ؟! یعنی ... کسی که بردیا ازش حرف می زد و می گفت عاشقشه ترنمه ؟! هیچ کدوممون انتظار نداشتیم بردیا بگه می خواد با ترنم ازدواج کنه . اون دو تا که همیشه کل کل می کردن ... رفتارشون اصلا مثل کسایی نبود که همو دوست دارن ... مگه میشه من متوجه نشم ؟! چجوری ؟! بابا - پسرم مطمئنی ؟! ازدواج بچه بازی نیست که یه روز خوشت بیاد یه روز خوشت نیاد ها ! بحث یه عمر زندگیه ! از تصمیمت مطمئنی ؟ بردیا با لحنی محکم و مطمئن جواب داد : بردیا - بله بابا مطمئنم ! من خیلی وقته که ... آرومتر ادامه داد : بردیا - دوستش دارم ! مامان بعد از کمی مکث جواب داد : مامان - خب مامان جان ما که از خدامونه ! خانواده ی ترنم رو خیلی وقته می شناسیم و روشون شناخت داریم ! خودشم که عین دخترای خودمونه . فقط ... اونم تورو دوست داره ؟! بردیا سرشو پایین انداخت : بردیا - نمی دونم ! کسی چیزی نمی گفت . هممون دنبال راه حلی بودیم که فکری به ذهنم رسید : من - من می تونم با ترنم صحبت کنم و نظرشو بپرسم . بابا - به نظرم بهترین راه همینه . اول نظر اون دختر رو بفهمیم ، اگه قبول کرد بریم خواستگاری ... بردیا قدرشناسانه نگاهم کرد : بردیا - مرسی ! چیزی نگفتم و با لبخند نگاهش کردم . همه لبخند می زدند . همه خوشحال بودیم . هممون برای بردیا خوشحال بودیم . نیما - خب ... آقا بردیا ... تو هم رفتی قاطی مرغا ... بردیا لبخندی زد و چیزی نگفت . نیما - مرد حسابی حداقل می ذاشتی یه شب از تولدت بگذره ، بعد می گفتی می خوام ازدواج کنم ! فکر کردی الان دیگه 24 سالت شده خیلی بزرگ شدی ؟! هممون خندیدیم . بعد از چند دقیقه صحبت ، مانلی گفت که خسته شده و می خواد بره خونه . نیما هم سریع از جاش بلند شد و خداحافظی کردند و رفتند . از خستگی روی پاهام بند نبودم . شب بخیری سرسری گفتم و سری از پله ها بالا رفتم . لباسام رو در آوردم و انداختم روی مبل . بعد از پوشیدن لباس های راحتیم ، شیرجه زدم توی تختم و تا سرم نرسیده به بالشت ، خوابم برد ...
  8. meli.km

    این دومیش چنگال رو کف قالب جا گذاشته ؟! 😂😂😂😂
  9. meli.km

    من مودم رو ول کردم مودم منو ول نمی کنه 😂😂😂
  10. meli.km

    اوخی 😢♥️
  11. meli.km

    باشه نوه خوشگلم منتظرم 😂♥️
  12. meli.km

    من استارت می زنم 😁 دختر تو مگه کنکور نداری ؟ 😂😂😂 منتظرم زود شروع بشه و بخونم و امیدوارم مثل بقیه ی رمانات پرطرفدار و عالی از آب دربیاد 😍♥️
  13. meli.km

    اها ... واقعا دیگه نظری ندارم 😐 ولی به نظرم ادامه بده
×