رفتن به مطلب

Reihaneh._.ms

✨کاربر ویژه✨
  • تعداد ارسال ها

    764
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

آخرین بار برد Reihaneh._.ms در 18 مهر

Reihaneh._.ms یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

1,294 Excellent

درباره Reihaneh._.ms

  • درجه
    👑👑👑

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,769 بازدید کننده نمایه
  1.  Reihaneh._.ms

    هفت ساله جواب می دهد - صدای داستان رو اوه - اما ما هیچ صدای کوف...ما هیچ صدایی قرار نیست در بیاریم اونم برای یه داستان. هفت ساله -اره چون تو بلد نیستی داستان بخونی اوه - شاید شما ها بلد نیستید گوش بدین هفت ساله- شاید تو بلد نیستی تعریف کنی اوه با بی میلی به کتاب نگاه می کند اوه - در هر صورت این چجور کو .. مزخرفیه قطار سخنگو ؟ هیچی درباره ی ماشین توش نیست ؟ هفت ساله غر میزند- شایدم توش راجع به یه پیرمرد دیوونه و غر غرو توش نوشته باشه ؟ اوه با اخم میگوید - من پیرمرد نیستم سه ساله با خوشحالی جیغ میزند - دلگک اوه غر میزند اوه - دلقک هم نیستم #مردی به نام اوه #فردریک بکمن پیشنهاد میکنم همه بخونن خیلی قشنگه اولاش یه جورایی چرت و حوصله سربر نشون میده ولی خیلی قشنگه #از پرفروش های نیویورک تایمز
  2.  Reihaneh._.ms

    این تاپیک قبلا ایجاد شده بود
  3.  Reihaneh._.ms

    خارجی هم میشه ؟
  4.  Reihaneh._.ms

    پارت بیست و سوم دفترچه ی خاطرات عزیزم هوفــــــــــ نمیدونی چه ضد حالیه وقتی آزمونی که اینــــــــــــقدر منتظرش بودی به یه علتی که الان دقیقا یادم نیست تمدید بشه و دوباره بیفته برای خیــــــــلی بعد تر و از اون طرف مجبور بشی بری خونه ی دختر حالت که توانایی حرف زدن داره ولی نمیزنه و پسرخاله ی پر روت و مهم تر از همه اینکه خواهرت به راحتی و البته به تنهایی تو این وضعیت تو به جای پیش خاله رفتن لم بده جلوی تلویزیون و چیپس و ماست موسیر بخوره دارم دیوونه میشم در دفترچه ی خاطراتم رو بستم هعی وقتمونم که خالیه خب ... کتاب مردی به نام اوه رو باز کردم خیلی ازش خوشم اومده بود... 30 دقیقه بعد آروم در کتاب رو بستم ای امان از بی کاری مامان- یلدا پاشو حاضر شو بریم من - کجا ؟ مامان - بازار دیگه مگه نگفتی لباس میخوای؟ خب وقتمون پر شد معمولا وقتی مامانم میرفت بازار تا وقتی که مغازه ها رو ببندن اونجا بود هر مغازه رو سه دور نگاه میکرد آخرشم هیچی نمیخرید و این روال میموند برای فردا و پاساژ کناری البته فقط برای من اینجوری میشد چون خیلی سخت پسندم مامانم انتخاب میکنه ها ولی من نمیزارم بخره مثلا یه بار با همکارای مامانم (مامانم معاون مدرسه ی دخترونست) که همه با هم رفیقن رفته بودیم مسافرت چون مامانم میخواست برام لباس بگیره فقط و فقط به همین دلیل رفتیم انزلی و از اونجایی که همه عاشق پاساژ گردی بودن یک روز کامل رو به این کار اختصاص دادیم و ساعت 10 صبح رفتیم معروفترین قسمت انزلی یعنی قسمت آزاد پاساژ گردی هر کسی با بچه ی دخترش ( همه تو مسافرت خانم بودیم) رفت پی گردشش من مامانم کل پاساژ اول و دوم رو گشتیم ولی چیزی نیافتیم ناهار خوردیم بعدم تا شب کل پاساژ های اونجا رو گشتیم ولی تهش فقط یه دمپایی پشمی خریدیم ولی من حتی نمیخواستم اون رو بخرم بجاش میخواستم از اون آبنبات شکلاتیا و اون پاستیل ماستی ها بخرم و امروز دوباره جریان پاساژ و پاساژ گردی به راه بود باید لباس راحت و خنک میپوشیدم به خاطر همین مانتو چهارخونه ای اسپرت قرمز مشکیم رو با شلوار مشکیم و البته شال مشکیم پوشیدم و البته کفش ها و کیف اسپرت ست با مانتوم رو پوشیم به به چه خوب شدم یه ذره پولم برای ساندویچ ژامبون و دلستر و پاستیل حالا آمادم ...
  5. میتوان زیبا زیست…
    نه چنان سخت که از عاطفه دلگیر شویم،
    نه چنان بی مفهوم که بمانیم میان بد و خوب!
    لحظه ها میگذرند
    گـــــرم باشیم پر از فــــکر و امید…
    عشـــــق باشیم و سراسر خــورشید…

  6.  Reihaneh._.ms

  7.  Reihaneh._.ms

    زندگی موسیقی گنجشک هاست زندگی باغ تماشای خداست زندگی یعنی همین پرواز ها صبح ها لبخند ها آواز ها
  8.  Reihaneh._.ms

    میتوان زیبا زیست… نه چنان سخت که از عاطفه دلگیر شویم، نه چنان بی مفهوم که بمانیم میان بد و خوب! لحظه ها میگذرند گـــــرم باشیم پر از فــــکر و امید… عشـــــق باشیم و سراسر خــورشید…
  9.  Reihaneh._.ms

    میرم آینده اونم امریکا
  10.  Reihaneh._.ms

    خیلی خوشحالم اصلا دارم بال درمیارم وای خدای من
  11.  Reihaneh._.ms

    اووووووووه بابا چه قدر معترضید خب اگه دوست ندارید اسم رمان ندید ولی دیگه اینطوری هی اعتراض نکنید
  12.  Reihaneh._.ms

    هیع دیگه ساعتم برق نمیزنه داغونش کردم لعنت لعنت هیع گند زدم آخر یه کاری دست خودم میدم خب بزار یه سوال بپرسم آیا من آدم خری هستم ؟ روی صفحه اومد یقینا برو بابا اه بی ادب خیلی ازت خوشم میاد روی صفحه اومد بدون شک خفه وجدان ـ اه اه واقعا که بی تربیت این چه طرز حرف زدن وجدان عزیز شما نیز ساکت باش تلویزیون رو روشن کردم تلویزیون خالم اینا اولد و البته خیلی خفن خب نسیم ا بفرمایید شام آخی ااااااااا عجب غذایی دهنم آب افتاد اااااا بزن اونور هیچی نداره مزخرف تکراری چرت ارزش وقت گذاشتن نداره که یهو نگام به کتابخونه افتاد این اولین باری بود که تصمیم به خوندن یه کتاب داشتم عقاید یک دلقک نه دختر خوب. خودمون تو خونه داریم سالاریها جلدش قشنگ نیست دشمن عزیز نه رویای نیمه شب نه آها این خوبه مردی به نام اوه روی کاناپه لمیدم و شروع به خوندن کردم فصل اول مردی به نام اوه کامپیوتری می خرد که کامپیوتر نیست صدای قهقهم تو خونه پیچید پوف خخخخخ چه باحال به به کتاب چه قدر آموزندست ایی چندشم شد از حرفم ایی شبیه بچه مثبت ها شدم عق یعنی واقعا عق خب دیگه حالا بقیش 2 ساعت بعد... خب بعد از کتاب بریم سراغ دنیای زیبای مجازی کامنت جدید بزاریم
  13.  Reihaneh._.ms

    خب آیدیتون ؟
  14.  Reihaneh._.ms

    مشکله تلگرام حل شد حالا چی کار کنم @hopewriter313
  15.  Reihaneh._.ms

    سلام ببخشید من میخوام. گرافیست شم ولی به تلگرام دست رسی ندارم حالا میخوام بدونم میشه یا نه @m @samanehaminian69 @hopewriter313 @site mother
×