رفتن به مطلب

Reihaneh._.ms

✨کاربر ویژه✨
  • تعداد ارسال ها

    775
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

آخرین بار برد Reihaneh._.ms در 18 مهر

Reihaneh._.ms یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

1,308 Excellent

درباره Reihaneh._.ms

  • درجه
    👑👑👑

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,805 بازدید کننده نمایه
  1.  Reihaneh._.ms

    غرور گاهی عشق می آورد "گاهی بغض بغضی که نمیشکند اما وجودت را مانند خوره میخورد تا نباشی نه روحت نه وجودت تا عشقت را نیازارد تو این بغض را به من هدیه کردی تا دیگر فراموشت نکنم
  2.  Reihaneh._.ms

    دوستت داشتم و دارم کاش میدانستی... که در نبودت یک مرد نابود شد تو بدون اینکه بدانی یک مرد را شکستی با غرورت مردی که به تو هزاران بار گفت دوستت دارم اما تو ... تو با غرورت این مرد لگد کوب شده را بار ها شکستی و با همین غرور او را عاشق ساختی
  3.  Reihaneh._.ms

    پارت بیست و چهارم چی آزمون تمدید نشد یعنی چی ؟ خب من واسه 1 ماه بعد خونده بودم (نه که خیلیم خوندم) نعره زدم نـــــــــــــــــــــــــــــــه نازنین :چته داد میزنی ؟ من : آزمون تمدید نشده پس فرداست نــــــه نازنین : آخیش جیگرم خنک شد من :بروبابا .مامان مامان مامان : چــــــیه؟ من : من برا پس فردا کلی خوراکی میخوام که مغزم کار کنه مامان : باشه بابا برات میخرم من : مرسی خب ساعت عزیزم ... ساعت رو توی دستم گرفتم و رفتم لب پنجره کار مهمش دیگه داره شروع میشه... که یـــــــــــهو ساعت از دستم افتاد و پشکید کف خیابون یا خود خدا بدو بدو رفتم پایین داشت گریم میگرفت چرا باید خراب میشد اونم الان ... ساعت به تلی از خاکستر تبدیل شده بود نـــــــــــــــــــــــــه با حالت خــــــــــــیلی خسته روی تختم نشستم حالا چه غلطی کنم ؟ تمام کتاب هام رو ریختم رو تخت اول ریاضی شروع کردم به ورق زدن همه چی برام گنگ و مبهم بود اینا چین ؟؟ هیچی نمیفهمیدم و مجبور کلی از اینترنتم رو خرج دانلود فیلم آموزشی کنم و در عین حال هیچی نفهمم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
  4.  Reihaneh._.ms

    خخخ خود دختره حذف نمیشه قسمت کنارش حذف میشه
  5.  Reihaneh._.ms

    خب دیگه قسمت کنار دختره میره
  6.  Reihaneh._.ms

    فک کنم بشه
  7.  Reihaneh._.ms

    خواهش میکنم
  8.  Reihaneh._.ms

    نه فکر نکنم نمیدونم منم تازه وارد گروه گرافیست ها شدم ولی نه مشکل نداره
  9.  Reihaneh._.ms

    این هم قشنگه هم به موضوت میخوره موفق باشی
  10.  Reihaneh._.ms

    عکس بی کیفیت واسه جلد نمیزنن
  11.  Reihaneh._.ms

    بی کیفیت ها
  12.  Reihaneh._.ms

    هفت ساله جواب می دهد - صدای داستان رو اوه - اما ما هیچ صدای کوف...ما هیچ صدایی قرار نیست در بیاریم اونم برای یه داستان. هفت ساله -اره چون تو بلد نیستی داستان بخونی اوه - شاید شما ها بلد نیستید گوش بدین هفت ساله- شاید تو بلد نیستی تعریف کنی اوه با بی میلی به کتاب نگاه می کند اوه - در هر صورت این چجور کو .. مزخرفیه قطار سخنگو ؟ هیچی درباره ی ماشین توش نیست ؟ هفت ساله غر میزند- شایدم توش راجع به یه پیرمرد دیوونه و غر غرو توش نوشته باشه ؟ اوه با اخم میگوید - من پیرمرد نیستم سه ساله با خوشحالی جیغ میزند - دلگک اوه غر میزند اوه - دلقک هم نیستم #مردی به نام اوه #فردریک بکمن پیشنهاد میکنم همه بخونن خیلی قشنگه اولاش یه جورایی چرت و حوصله سربر نشون میده ولی خیلی قشنگه #از پرفروش های نیویورک تایمز
  13.  Reihaneh._.ms

    این تاپیک قبلا ایجاد شده بود
  14.  Reihaneh._.ms

    خارجی هم میشه ؟
  15.  Reihaneh._.ms

    پارت بیست و سوم دفترچه ی خاطرات عزیزم هوفــــــــــ نمیدونی چه ضد حالیه وقتی آزمونی که اینــــــــــــقدر منتظرش بودی به یه علتی که الان دقیقا یادم نیست تمدید بشه و دوباره بیفته برای خیــــــــلی بعد تر و از اون طرف مجبور بشی بری خونه ی دختر حالت که توانایی حرف زدن داره ولی نمیزنه و پسرخاله ی پر روت و مهم تر از همه اینکه خواهرت به راحتی و البته به تنهایی تو این وضعیت تو به جای پیش خاله رفتن لم بده جلوی تلویزیون و چیپس و ماست موسیر بخوره دارم دیوونه میشم در دفترچه ی خاطراتم رو بستم هعی وقتمونم که خالیه خب ... کتاب مردی به نام اوه رو باز کردم خیلی ازش خوشم اومده بود... 30 دقیقه بعد آروم در کتاب رو بستم ای امان از بی کاری مامان- یلدا پاشو حاضر شو بریم من - کجا ؟ مامان - بازار دیگه مگه نگفتی لباس میخوای؟ خب وقتمون پر شد معمولا وقتی مامانم میرفت بازار تا وقتی که مغازه ها رو ببندن اونجا بود هر مغازه رو سه دور نگاه میکرد آخرشم هیچی نمیخرید و این روال میموند برای فردا و پاساژ کناری البته فقط برای من اینجوری میشد چون خیلی سخت پسندم مامانم انتخاب میکنه ها ولی من نمیزارم بخره مثلا یه بار با همکارای مامانم (مامانم معاون مدرسه ی دخترونست) که همه با هم رفیقن رفته بودیم مسافرت چون مامانم میخواست برام لباس بگیره فقط و فقط به همین دلیل رفتیم انزلی و از اونجایی که همه عاشق پاساژ گردی بودن یک روز کامل رو به این کار اختصاص دادیم و ساعت 10 صبح رفتیم معروفترین قسمت انزلی یعنی قسمت آزاد پاساژ گردی هر کسی با بچه ی دخترش ( همه تو مسافرت خانم بودیم) رفت پی گردشش من مامانم کل پاساژ اول و دوم رو گشتیم ولی چیزی نیافتیم ناهار خوردیم بعدم تا شب کل پاساژ های اونجا رو گشتیم ولی تهش فقط یه دمپایی پشمی خریدیم ولی من حتی نمیخواستم اون رو بخرم بجاش میخواستم از اون آبنبات شکلاتیا و اون پاستیل ماستی ها بخرم و امروز دوباره جریان پاساژ و پاساژ گردی به راه بود باید لباس راحت و خنک میپوشیدم به خاطر همین مانتو چهارخونه ای اسپرت قرمز مشکیم رو با شلوار مشکیم و البته شال مشکیم پوشیدم و البته کفش ها و کیف اسپرت ست با مانتوم رو پوشیم به به چه خوب شدم یه ذره پولم برای ساندویچ ژامبون و دلستر و پاستیل حالا آمادم ...
×