رفتن به مطلب

Giiilass

کاربر قدیمی
  • تعداد ارسال ها

    561
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

آخرین بار برد Giiilass در 1 دی

Giiilass یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

1,636 Excellent

درباره Giiilass

  • درجه
    👑👑👑

کاربر عادی

  • کاربر
    Giiilass

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. Giiilass

    سلام عزیزدلم سمانه خانوم مهربونم❤❤ واقعا باعث افتخار که همراه خوبی مثل شما دارم ممنون که نوشته هام رو میخونید. چشم حتما خیلی زود پارت میذارم بی نهایت مچکر بابت دلگرمیتون😙😙
  2. Giiilass

    @Mahdieh152
  3. Giiilass

    فعلا نمیشه عزیزم ، باید تعداد امتیازات یا ارسالی ها به ۲۰۰ رسیده باشه گلم.
  4. Giiilass

    @m
  5. Giiilass

    سلام عزیزم شما اول باید عکس هاتون رو تو پیکو فایل آپلود کنید و لینکی که به شما میده رو در تاپیک مخصوص عکس شخصیتهاتون کپی کنید. پیکو فایل رو توی گوگل سرچ کنید. و شما بهتر برای سوالات مربوط به خودتون در صورتی که تکرای نیست و قبلا توسط کاربر دیگه ای پرسیده نشده یک تاپیک جدید ایجاد کنید عزیزم. ممنون
  6. Giiilass

    فارسی هم میگفتی قبول بودا😂
  7. Giiilass

    سلام عزیز دلم❤ خسته نباشی فاطمه جون باید بگم قلمت پخته تر شده و همینطور غلط های نگارشی و املایی خیلی کم و توصیفاتت هم بهتر شده گلم. ولی با این همه حس میکنم توانایی این رو داری که بهتر از این باشی چون دختر خوش ذوق و با استعدادی هستی عزیزم. فقط یه چند جایی بی دقتی کرده بودی: عاقل اندر سیفانه ❌ عاقل اندر سفیه✔ برقی شادی = برق شادی وچندتای دیگه یه بازگری کوچولو بکن خانومی ولی در کل خوب بود.
  8. Giiilass

    عزیزم شما باید تو قسمت معرفی و نقد کتاب کاربران تاپیکی به اسم رمانتون ایجاد کنید و بعد آدرسش رو اینجا کپی کنید.
  9. Giiilass

    سلام شما خودتون نمیتونید اصلاح کنید. مواردی رو که گفتم رو توی پارت بعدی قرار بدید یکی از مدیران براتون ویرایش میکنند عزیزم
  10. Giiilass

    سلام عالی بود گلم همینطور پر انرژی ادامه بده❤ فقط آدرس این تاپیک نقد رو توی رمانت کپی کن عزیزم تا خواننده های رمانت راحتر بتونن نقد و نظراتشون رو بهت اعلام کنند ممنون از شما🙏🏻
  11. Giiilass

    سلام عزیزم لینک نقد و ساعات پارت گذاری و هدف رو فراموش کردید. و سبک رمان یا ژانری به اسم کلکی نداریم. اصلاحش کنید.
  12. Giiilass

    مبینا
  13. Giiilass

    ولی فکر کنم بشه عوضش کرد چون امتیازتون بیشتر از ۲۰۰ هست. @ihawni
  14. Giiilass

    عزیزم این تنها کافی نیست ارسالی شما هم باید بیشتر از ۲۰۰ باشه.
  15. Giiilass

    پارت ۴۹ : بهار : چرا درست و مستقیم نمیگی با من چه مرگته؟ بنیامین : چون عادت دارم دشمنم و بی سر و صدا محک بزنم... بیشتر به سمتش خم شد. بنیامین : تا بهتر بشناسمت...تا بهتر بدونم ، چجوری میشه از میدون به درت کرد.. بهار : چه دشمنی؟؟ من حتی نمیدونم تو کی هستی؟؟ بنیامین : عجله نکن...برای همه چی به اندازه ی کافی وقت داریم... نیما کلافه به هر دو نزدیک شد. عصبی و بی ملاحظه داد زد: دیگه وراجی بسه ، از اینجا گمشو بیرون! بهار نیم نگاهی به او انداخت و پوزخندی به صورتش زد و بنیامین هم صاف ایستاد و به نیما خیره شد. بهار : هنوز سیلی که قولش رو داده بودی... نیما کلامش را قطع کرد و داد زد: بیرون!! بی اعتنا به نگاه و صورت پر اخم بهار به او پشت کرد و به سمت پدرش رفت که روی مبلمان نشسته بود و آنها را زیر نظر داشت. کنارش نشست و با اخم شروع کرد با او صحبت کردن. نگاه و رفتارش دلخور بود و ناراحت ، انگار در حال گله و شکایت بود و نمی خواست جلوی دیگران خودش را از تا بیاندازد. ماهان پیش بهار برگشت و با لبخند محکم دست خواهرش را گرفت. بنیامین هم بی تفاوت از او فاصله گرفت و روی یکی از مبلمان ها نشست و با گوشی سرگرم صحبت شد. رامین هنوز ایستاده بود و دستپاچه و عصبی با چند نفر از مهمان ها آرام آرام حرف میزد و سعی داشت افتضاح بار آمده را به نحوی جمع و جور کند. بهار نگاه گذرایی به اطراف و آدم های فرو رفته در لاک خود انداخت و دلش شکست. این معرکه ای که برای بی آبرویی او و خانواده اش به پا شده بود حتی یک عذر خواهی هم نداشت؟ جوری رفتار می کردند که انگار او و ماهان اصلا وجود ندارند. دست ماهان را رها کرد و به سمت رامین راه افتاد. بهار : رامین جان؟ رامین متعجب و اخم کرده به سمت او برگشت که با سیلی محکم بهار از جا کنده شد. تا آمد بفهمد چطور و از کجا بهار با دو دست محکم به سینه اش کوبید و او را به عقب و به سمت میز بزرگ هول داد و رامین که حسابی تعادلش را از دست داده بود ، درست روی کیک تولد فرود آمد و با سَر از آن طرف میز جلوی پای نیما و روشان پایین افتاد. چند جیغ کوتاه و بلند زنانه از جمعیت بلند شد و صدای پچ پچ و سرزنش های دوباره بین مهمان پا گرفت. نیما از شدت خشم می لرزید و نفس های تند و نامنظمش کاملا محسوس بود. از جا نیم خیز شد و با دست های مشت شده و صورت کبود به بهار خیره ماند. جلوی شلوار و لباس خوش رنگش کیکی شده بود. رامین به زحمت از جا بلند شد و سعی کرد صاف بایستد. کل هیکل لاغر و لباس گران قیمتش با کیک تولد یکی شده بود و جای انگشتان بهار روی صورت رنگ پریده و زردش به سرخی میزد. بنیامین با صورتی پر اخم و غافلگیر مکالمه اش را نصف نیمه رها کرد و از جا بلند شد و تمام صحنه و بهار را از نظر گذراند و نیم نگاهی به نیما انداخت و منتظر عکس العمل او شد. بهار هم از شدت خشم و هیجان می لرزید. لبخند تلخی به صورت نیما زد و گفت: تولدت مبارک! قدمی به میز نزدیک شد و ادامه داد: من هدیه ای برای تو نداشتم ، ولی این و به عنوان کادوی تولد قبول کن...لطفا... سریع به عقب قدم برداشت و دست ماهان ترسیده را در دست گرفت و سریع عقب گرد کرد و از بین جمعیت مبهوت و ساکت مهمان گذشت و از ساختمان بیرون زد. دست ماهان در دستش یخ زده بود و می لرزید. خودش حال بهتری نداشت و هر لحظه انگار منتظر یک اتفاق بود. در اتاق سرایداری را با شتاب باز کرد و هر دو وارد تاریکی و سکوت غریبانه ی آن شدند. یک دفعه ماهان دستش را رها کرد و به سمت تاریک ترین نقطه اتاق دوید. شیشه تیله هایش را بغل گرفت و در خود جمع شد. سرش را به روی زانو گذاشت و در لاک کودکانه اش فرو رفت. بهار نگاه پر اخمی به برادرش انداخت و سریع در اتاق را بست و به سمتش راه افتاد. آرام کنارش نشست و دستی به روی موهایش کشید. بهار : ماهانم؟ خوبی داداشی؟ ماهان در همان حالات تقریبا داد زد: چرا این کار و کردی؟؟ بهار لبخند تلخی زد و مهربان پرسید: کدوم کار...سیلی یا...کیک؟ ماهان سر از روی زانو برداشت و با عصبانیت جواب داد: اون رامین نامرد ، سیلی حقش بود! ولی...ولی چرا کیک و خراب کردی؟! نیما خیلی عصبانی شد بهار.. بهار لبخندی تلخ تر از قبل زد و گفت : اونم حقش بود..
×