رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

fatemeh. b

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    1,244
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

1,484 Excellent😃😃😃😃

درباره fatemeh. b

  • Other groups کاربر فعال
  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 6 شهریور 1376

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,535 بازدید کننده نمایه
  1. fatemeh. b

    بخش پرسش و پاسخ ،

    سلام چند روز صفحه نقد رمان من نیس ، میشه بپرسم چراااااا؟!😐 رمان دختر دلخواه من
  2. پارت 45 _ می ترسم دیر بشه مادر ... دختر خوب ها رو زود می برن تو دلم گفتم بهتر بزار ببرنش ...! ولی بلند گفتم : _ عزیز مسخره بازی که نیست یه دفعه یه زمان قرار می زارید من نمی تونم بیام ...پس فعلا دست نگه دارید .. _ آخه من چه گناهی کردم که میخوام تو رو تو لباس دامادی ببینم ؟ _ آن هم به موقعش مادر … الان هم اگه کاری ندارید من کم کم آماده شم برم _ باشه قربونت برم مراقب خودت باش خدا پشت و پناهت باشه انشالله فصل چهارم از اتوبوس آمدم پایین و برای جایی که جعفر گفته بود تاکسی گرفتم بعد از چند دقیقه رسیدم ازماشین پیاده شدم و به سمت رستوران گام برداشتم وقتی وارد شدم چشمم به جعفر افتاد و مستقیم رفتم پیشش _ سلام ، چه خبر؟ جعفر_ سلام آقا مرتضای گل ، دستت چطوره ؟ نفسم و با صدا دادم بیرون و گفتم: _ بهتر ِ ، نگفتی چه خبر ، جواد چرا گوشیشو جواب نمی ده ؟! جعفر_ وسط ماموریت که نمی تونه گوشی جواب بده... _ یعنی چی؟ .. تونست بگیرتشون؟ جعفر_ به زودی خبر های خوب به دستمون می رسه _ درست حرف بزن ببینم چی میگی؟ جعفر_ هیچی... به آنیسا گفتم بیاد اینجا ..! _آنیسا خانوم اولا .... دوم هم شما بیخود کردی... بعد هم چه ربطی داره؟! میگم آنها رو گرفتن یا نه ؟ جعفر_ همکارت رفته ترکیه... مرز ترکیه گرفتنشون _ لعنتی ..چطور تونستن تا آنجا برن؟ جعفر_حالا خداروشکر کن گرفتنشون ...آنیسا یا همون آنیسا خانوم شما رو هم برای همین گفتم بیاد تا خبر خوب و بهش بدم ! _ وای از دست تو جعفر .. جعفر_ اینهاش.. حلال زاده خودش هم آمد. برگشتم عقب ..لبخند زنان آمد سمت ما و صندلی کنار من و کشید و گفت: _ سلام آقا جعفر ، سلام جناب سروان... شما برگشتید؟ _ سلام ، بله تازه رسیدم . آنیسا_ خب خبر خوبتون چیه آقا جعفر؟ بی صبرانه منتظرم بشنوم . جعفر_ خب اول مشتلق بدید تا بگم ! _ اذیت نکنید بگید چی شده؟ جعفر_ خب گرفتنشون ... _ واقعا؟!!... وای خدا ..باورم نمیشه ؛ راست میگه جناب سروان؟ سرمو تکون دادم و گفتم :« بله مثل اینکه مرز ترکیه گرفتنشون » خندید و گفت : امشب هرچی سفارش دادید مهمون من
  3. تولدت مبارک باشه 😊🙌❤❤❤💝💌

    ایشالله صد ساله شی نه صد و بیست ساله شی نه صد و بیست سال کمه همیشه زنده باشی 

    انشالله موفق باشی و عمر با عزت داشته باشی گلم 😘😘🌷🌷💜💜💜

  4. روز موعود فرا رسید او حالا که روز آزاد شدن قاتل پسرش بود رفت تا انتقام بگیرد اما در بین راه با پسر بچه ای هم سن و سال پسرش رو به رو شد پسر بچه گفت: کاش مامان باباها می دونستن چقدر ما بچه ها دوستشون داریم و خودشون و به خاطر ما اذیت نمی کردن ، من دوست ندارم بابام به خاطر من اینقدر اذیت بشه !!! مرد با تعجب به پسر بچه نگاه کرد پسر بچه هم سن و سال پسر خودش بود پس با دقت به سخنانش گوش کرد چرا که پسر بچه او را یاد پسر خودش می انداخت ادامه داد بابام اینقدر کار می کنه که هرشب وقتی می رسه خونه کلی خسته اس، من دوست دارم بابام اینقدر کار نکنه و همیشه شاد و پر انرژی باشه کاش می دانستند که سلامتیشون برامون از هرچی مهم تر! با صحبت های پسر مرد به فکر فرورفت انگار خدا او را از قصد جلوی راه او قرار داده بود با حال زار به خانه برگشت و به فکر فرو رفت. روز بعد به قبر پسرش سر زد حالا دیگر قصد انتقام نداشت . پایان
  5. fatemeh. b

    به سوالات نفر قبلی جواب بده

    کی گفته عاشقم !!!!! انگیزه ات چیه؟!
  6. بعضی وقتا فعاله دل پر از خون؟
  7. قلم خوبی داری ، داستان جذاب ، توصیفات خیلی خوبه با عشق 🌷 موفق باشی💜
  8. مرد مانند ببر درنده ای به همسرش نگریست. _ بچه ام را که از سر راه نیاورده بودم ، چرا باید بگذرم، خودت که بهتر می دانی پسرم کنار ما بود وسط خیابون نبود که پریده باشد یا نه آنها آنقدر پرو هستند که میخواستند با پولشان سر و ته همه چیز را هم بیاورند ‌‌... و حالا هم که رای دادگاه را به نفع خودشان با پول یا هرچیزی رقم زدند. حق را خورده اند یک آب هم روش. زن هرچه خواهش کرد فایده ای نداشت. مرد شب و صبح طرح و نقشه می ریخت تا اینکه
  9. باسلام توصیفات داستان تو دوست داشتم خوب نوشتی موفق باشی😍💞
×
×
  • جدید...