رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

fatemeh. b

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    1,265
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

1,518 Excellent😃😃😃😃

درباره fatemeh. b

  • Other groups کاربر فعال
  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 6 شهریور 1376

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,800 بازدید کننده نمایه
  1. پارت پنجم عمه هم حرف زن عمو را تایید می کند و بعد از کمی نصیحت مادرانه دوباره شروع می کنند گیر دادن به منیژه - چرا ازدواج نمی کنی؟ سی و چهار سالته ... دیگه کی می خوای بچه بیاری؟ از همین حرف های خاله زنکی.. منیژه تا جواب می دهد هنوز مورد موردنظرش یافت نشده ..عمو ها گوش هایشان تیز می شود و عمو اکبر بحث غلامرضا را پیش می کشد .. صورت ها به سمت منیژه است و منیژه بار دیگر حرفش را تکرار می کند : - برای چی باید با یه مرد 42 ساله که قبلا هم یه بار ازدواج کرده ازدواج کنم؟ و باز هم حرف های تکراری که اخلاقش خوب است و مرد است و.... منیژه اینبار دیگر تاب نیاورد و رو به عمو هایش گفت : - چرا اگر پسر خوبیِ نمی گویید به خواستگاری طاهره بیاید ، طاهره هم 4 سال از من کوچکتر ِ . اگه مرد آقا و خوبیست پس برای طاهره جون مناسب تر است. با این حرف منیژه جو کمی سنگین و سکوت کوتاهی برقرار می شود آخر زن عمو فرزانه سکوت را می شکند سرش را بالا می گیرد و با ادا و غمزه می گوید: - نمی خواستیم تا قطعی بشه بگیم اما حالا که بحثش پیش آمد باید بگم که برای دخترم یه خواستگار آمده و هردو خانواده همو پسندیدیم قرار شده هفته ی دیگه برای بله برون تشریف بیارن خونمون ، خانواده دارو خوبند پسرخوب و نجییبی ِ مدیر عامل یه شرکت بزرگ هم هست ، دیگه نوبتی هم باشه نوبت خودت ِ منیژه جون ! به نظر من که آقا غلامرضا هم خیلی آقاست و مهربون چرا می خوایی لگد به بخت خودت بزنی عزیزم؟ منیژه خون خونش را می خورد اما به روی خودش نیاورد عمو اکبر ادامه داد : - ببین دخترم تو باید زود تر ازدواج کنی یه سرو سامونی بگیری تا اون دوتای دیگه هم از وقت ازدواجشون نگذشته ازدواج کنند آن وقت می تونیداین خونه رو بفروشید و هرکدومتون یه سهمی بردارید... دوباره بحث به سمت این خانه رفت و ذهن خسته ی منیژه را مشوش کرد. محسن با کمی من من گفت : - عمو جان ما اگه ازدواج هم بکنیم اینجا رو نمی فروشیم اینجا یادگار پدر و مادرمون ! عمو نادر با صدایی بلند و کشیده گفت: - یعنی چی که نمی فروشید ، نمی تونید که همتون بعد ازدواج اینجا زندگی کنید بعد هم ملکتون کلنگی خدایی نکرده زمین لرزه ای چیزی بشه ... @مرضیه علیش
  2. پارت چهارم مه سیما کمی من من کرد که دوباره زنگ در بلند شد این بار عمه لیلا با دختر و شوهرش بودندکمی بعد از ورود آنها زن عمو کمی با عمه پچ پچ کردند و تا رو به مه سیما کردند تا چیزی بگویند بار دیگر زنگ در به صدا در آمد ، عمو قاسم و اکبر با خانواده هایشان پشت در بودند هر کدام قابلمه غذای بزرگی با خود آورده بودند منیژه گفت : - خداییش لازم نیست هر دفعه که می آیید اینجا زحمت بکشید دست پخت من هم بد نیست ! عمو قاسم- این چه حرفی دختر جون میوه وچایی با شماغذا هم با ما ؟ هوم؟ عمو قاسم از بقیه عمو ها مهربان تر بود ، اما حیف که همه ی آنها برای خانه ی آنها دندان تیز کرده بودند و این از حرف های گاه و بی گاهشان هویدا بود . خانه ی آنها طبق روال هر پنج شنبه شب شلوغ بود. منیژه کنار خواهرش نشسته بود، عمو اکبر و عمو قاسم با اصغر شوهر عمه کنار هم بودند و مهران پسر بزرگ عمو اکبر کنار زنش سوسن نشسته دل می دادند و قلوه می گرفتند و دختر 6 ساله شان هم با تینا دختر عمونادر حرف می زد و بلبل زبانی می کرد. مهدی پسر دوم عمو اکبر سرش توی گوشی اش مدام مشغول پیامک بازی با نامزدش نرگس بود اما پسر آخری عمو اکبر محمود بدجور تو کف مه سیما بود و در خیالات... خودش را با او می دید ! زنمو زهرا ، رویا ، فرزانه و عمه لیلا کنار هم نشسته و ریز ریز باهم حرف می زدند . عمو نادر مشغول حرف زدن با امیر پسر بزرگ عمو قاسم بود. طناز دختر عمو نادر با تنها دختر عمو قاسم، حمیرا ،حرف می زد و ماهان پسر دیگر عمو قاسم کنار متین پسر عمو نادر و محسن نشسته بود و به خواهرش و طناز می نگرید . طاهره و آتوساهم کنار منیژه نشسته و با هم از لاک وانواع آرایش صحبت می کردند. بار دیگر زن عمو فرزانه رو به مه سیما سوال خود را مطرح کرد اما منیژه پیش دستی کرده و قبل از مه سیما پاسخ داد: -خورده زمین زن عمو ، چیز خاصی نیست ... نگران نباشید ! زن عمو فرزانه رو به مه سیما گفت: - خوب حواستو جمع کن زن عمو ، حیف صورت قشنگت نیست ....
  3. پارت سوم او دوباره به خاطر سربازرسی سر سختانه اش مورد هجوم چند از خدا بی خبر شده بود. کنار لبش چاک برداشته و کبود بود چشمانش متورم و صورتش سرخ سرخ می نمود. منیژه نگران چند ساعت دیگر بود که عمو هایش آنها را سوال پیچ کرده و دوباره بهانه ای به دستشان می آمد. منیژه محسن را فرستاده بود تا کمی میوه بگیرد و خودش می رفت تا وضو بگیرد و نمازش را بخواند . حوالی ساعت 8 شب بود که زنگ در به صدا در آمد عمو نادر و بچه هایش با سر و صدا وارد شدند . بعد از سلام و احوالپرسی زنمو خیره خیره به مه سیما نگاه می کرد آخر سر هم دلش تاب نیاورد و گفت : ((کی این بلا رو سرت آورده زنمو؟!)) @مرضیه علیش
  4. علائم نگارشی تو لپ تابم رعایت شده ...فکر کنم کپی پیست شده یه قسمت هاییش خراب شده که درستش می کنم عزیزم ! ممنونم الان درستش کردم😊 حتما نباید از این علامت استفاده بشه عزیز جان می تونیم از علامت نقل قول و گیومه هم استفاده کنیم پس مشکلی نیس 😉 مرسی از نقد شما دوست عزیز 🌷
  5. سلام گلم ترجیح می دم خلاصه هام همیشه کم باشند دوست ندارم داستان توش لو بره ولی خیلی خیلی ممنونم از نظرت عزیزم بسیار سپاس گزار به خاطر دقت و توجه شما نازنین درستش کردم عزیز جان تشکر فراوون 🧡🧡🧡
  6. سلام ممنون میشم رمانم نقد بشه😍🌹 @N.a25
  7. طول ترم درس بخونید دیگه شب بیداری هم نمی خواد بکشین !
  8. پارت دوم اما با ورود مه سیما به خانه ناگهان خشکش زد ، مه سیما سر تا پا گِلی با صورتی آش ولاش رو برویش ایستاده بود منیژه با دست به صورتش زد و گفت: - چه بلایی سر خودت آوردی دختر؟ مه سیما لب های خشک و کبودش را بهم مالید اما حرفی نزد به سمت دستشویی گام برداشت و خود را درآنجا انداخت و در رابست . منیژه نگران تر از قبل پشت در دستشویی ایستاد و سرو صدا راه انداخت آخر محسن هم از اتاقش دل کنده و به بیرون آمد تا ببیند چه خبر است؟! صدای ضعیف مه سیما از پشت در شنیده شد : - می رم یکم دوش بگیرم ، لطفا حوله مو برام بیار ! منیژه با صورتی برافروخته رو به محسن گفت : - دیدی دلم بیخود شور نمی زد ؟ معلوم نیست دوباره با کی دعواش شده! یکی نیست بگه آخه دختر اینجا که چاله میدون نیست ، آخرش کار دست خودت می دی ... زیر لب غر می زد و به سمت اتاق مه سیما می رفت. بعد از دقایقی مه سیما با چشمانی قرمز و متورم رو به روی خواهرش نشسته بود و فنجان چایی را در دستانش حرکت می داد . @مرضیه علیش
  9. پارت پنجاهم .. انگار گر گرفته بودم ، لبی تر کردم و پرسیدم : _ چقدر وقت دیگه می رسیم ؟ _ می رسیم 20 یا 40 دقیقه دیگه _ 20 دقیقه و 40 دقیقه خیلی توفیر داره _ حالا شما بینابینشو بگیر... رشت و که می دونی دریا نداره یکم تامل کنی می رسیم ..... فقط بگم دریا الان مواج ها ... _ بهتر .... دوست دارم مواج باشه . دیگه حرفی بینمون نبود تا اینکه رسیدیم _ بفرمایید اینم یه دریا خلوت برای شما ... خودتی و دریا _ فندک داری؟ _ برا سیگار می خوای ؟ _ نه بابا اهلش نیستم ، می خوام آتش روشن کنم .. _ پس وایسا منم بیام .. داره بارون میاد سخت روشن میشه .. سرمو به نشونه ی باشه تکون دادم و پیاده شدم . به سختی آتشی به پا کردیم راننده_ من می رم تو ماشین هروقت خواستی بریم .. بیا .. _ باشه .. ممنون کنار آتش که با فاصله کمی از ماشین به پا کرده بودیم ایستادم. به خروش دریا خیره شدم لحظه لحظه خاطراتم از اولین برخوردم با آنیسا تا همین چند ساعت پیش از جلوی چشمم عبور کرد چند قطره اشک از گوشه چشمانم چکید ، سریع با دستانم آنها را از صورتم زدودم . نشستم نتونستم خودمو کنترل کنم ... زار زدم ... داد زدم . نمی دونستم دوستم داره یا نه ... اگه می دونستم یه لحظه ام معطل نمی کردم و برای همیشه آنیسا برای من بود آروم وجودم بود اما ...نمی دونستم ...نمی تونستم ! کمی که آروم شدم آتش و خاموش کردم کمی کنار دریا قدم زدم و سوار ماشین شدم .
  10. پارت اول صدای سوت کتری کل خانه را برداشته بود ، منیژه در اتاق را چهار طاق باز کرد و با حس نسیم بر روی صورتش جانی دوباره گرفت. خواهرش چند ساعتی می شد که از خانه بیرون رفته بود. امشب قرار بود عموهایشان به خانه ی آنها بیایند هنوز بعد از دوسال چشم آنها به این خانه ی کلنگی دویست متری بود. منیژه نگران بود و دلش شور می زد، مه سیما کمی دیرکرده بود . محسن در اتاقش زیر پتو چنباتمه زده بود و ظاهرا داشت برای کنکور می خواند. منیژه بعد از زدن دو تقه در وارد اتاق شد ، محسن سرش را بالا گرفت وبا نگاهش دلیل ورودش را پرسید ، منیژه با صورتی مشوش و نگران درحالیکه دستانش را در هم فرو کرده و بهم فشار می داد به او گفت :(( مه سیما هنوز نیومده ، جواب گوشیش رو هم نمی ده !)) محسن که اخلاق خواهرش منیژه را خوب می شناخت که همیشه دلیلی برای دلواپسی پیدا می کند نگاهی به ساعتش انداخت و گفت :(( نه دیر نکرده ..لابد سر راه وایساده یکم میوه بخره !)) منیژه کمی آرام شده بود اما هنوز نگرانی از چشمانش هویدا بود. ساعتی بعد زنگ در به صدا در آمد غروب شده و نزدیک اذان بود منیژه با خوشحالی به سمت آیفون رفت و بادیدن صورت مه سیما نفسی به آسودگی کشید و در را زد اما @مرضیه علیش
  11. فصل چهل و نهم رو به پسرعمویش گفت : _ دستت خوبه ؟ آره؟.... تورو خدا بس کن این الم شنگه بازی رو من مال توام ..خوبه ؟!قول می دم ! دیگه چیزی نشنیدم به سمت مخالف حرکت کردم نمی دونستم به کجا می رم اما فقط می رفتم چند ساعتی در خیابان قدم زدم ساعت 1 نیمه شب بود که تازه حواسم به اطرافم افتاد ؛ من .... کجا بودم؟! هیچ کس دور و برم نبود و خیابون غرق سکوت بود... تک و توک ماشین می رفت و می آمد .. مکانم و روشن کردم و از توی گوشی به تاکسی اینترنتی تماس گرفتم گفت تا بیست دقیقه دیگه می رسه کنار جدول آنجا نشستم و منتظر موندم حدود نیم ساعت بعد یه پراید مشکی رنگ یکم پایین تر ایستاد و انگار سردرگم بود . به پلاکش نگاه کردم خودش بود پا تند کردم و سوار شدم ، عقب نشستم ، آدرس هتل و کامل تر دادم و چشم هامو بستم که با بلند شدن صدای ضبط چشم هام باز شد. تو را با هرچی که اسمشو می زاری عشق تنها می زارم با کسی که احساس بهتری داری بهش تنها می زارم نه ، نتونستم من همون کسی که میخواستی تو باشم زمین میخوردم نمی تونستی ... _ آقا میشه ....عوضش کنید لطفا ! از تو آینه به عقب نگاه کرد فکر کنم حال زارمو دید که گفت : _ به روی چشم داداش . آهنگ بعدی از قبلی هم بدتر بود و حالمو خراب تر می کرد تو که نیستی هوا یه جوریه انگار خفه اس بزار ببینمت قول می دم آخرین دفعه اس تو که نیستی درا رو بستم حبسم با خودم یه چند تا میله کم داره این اتاق عین قفس تو که نیستی شبا جاده تا هرجا که بره به هرجا می رسم هی ، هی خاطره _ آقا این که از اولی هم بدتر _ چی می خوای بزارم برات ؟.... می خوای اصلا خاموشش کنم ؟ _ آره قربونت ... دستگاه رو خاموش کرد و گفت : _ ببینم ، چته ؟! .. حالت یه جورییِ.. انگار همچین یه نمه ناخوشی ! _ نه خوبم ، شما حواست به رانندگیت باشه ! یه دفعه یادم افتاد اینها همه وقت شمال بودم و کنار دریا نرفتم یکم به جلو خم شدم وگفتم : _ میگم ... میشه برید کنار دریا ...بعد بریم هتل؟ پولشم هرچی باشه می پردازم _ حالا که گفتی پولشو می دی با کمال میل .... _ ممنون آب دهنم و که از بغض پر شده بود به سختی قورت دادم ؛ به صندلی تکیه دادم و به بیرون چشم دوختم ...تو سرم صدای آنیسا زنگ می زد که می گفت: «هارت و پورتش زیاد اما تو دلش هیچی نیست !» رعد و برقی زده شد و پس از مدتی کوتاه قطرات باران بود که روی شیشه نقش آگین شد خوش به حال آسمان که بغضش را با اشک هایش خالی کرده بود من اما پر از بغض بودم آن شب ..
  12. گرافیست عزیز @Fatima123 جلد 😍رمانمو درست کردند و واقعا عالی بود ازشون کمال تشکر را دارم.
  13. پارت چهل و هشتم دست پسر را رها کردم که با دست آزاد شده اش محکم به سمتم حمله ور شد جا خالی دادم و دو تا دستاشو از پشت گرفتم ، مردم کم و بیش دورمون جمع شده بودند و یک سری هم با گوشی هاشون فیلم میگرفتند داد زدم : _ چتونه اینجا جمع شدید ؟ ... وایسادید فیلم سینمایی ببینید ؟! برید به زندگی هاتون برسید. بعد در گوش پسراز لای دندان هام غریدم : پاتو از گلیمت آن ور تر برداشتی ....حالا به یه مامور حمله ور می شی؟! پسر_ چرت نگو بابا .. از کجا معلوم واقعا مامور باشی از این تقلبی هاش ریخته تو خیابون .. دستشو بیشتر از پشت فشردم و گفتم : _ مدرک می خوای ..آره ؟.. وقتی رفتیم اداره کلانتری آن موقع می فهمی !! مردم آرام آرام متفرق شدن آنیسا کنار من به آرامی نجوا کرد : _ پسر عموم غلط کرد جناب سروان، تو رو خدا ولش کنید ... هارت و پورتش زیاد اما تو دلش هیچی نیس ! با شنیدن صدای او که از پسر عمویش طرفداری می کرد دستانم شل شد و به چشمان آنیسا نگریستم چشمانش از کنارم عبور کرد و به سمت پسر عمویش شتافت و انگار قلب من بود که از جایش کنده شد ..
  14. سلام چرا رمانم تایید نمیشه ،آیا؟!🤨😐🤪

    1. dokhidarya

      dokhidarya

      تایید شد عزیزم

    2. fatemeh. b

      fatemeh. b

      تشکر 🌹

×
×
  • اضافه کردن...