رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

fatemeh. b

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    1,382
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

1,832 Excellent😃😃😃😃

درباره fatemeh. b

  • Other groups کاربر فعال
  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 6 شهریور 1376

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,173 بازدید کننده نمایه
  1. پارت21 - باشه پس ... - بمونید سعی می کنم زود تمومش کنم . - اینجا زمستون ها تا هفت و نیم بیشتر باز نیست ! - به هفت و نیم نمی رسه ، قول می دم . مه سیما مشغول جمع کردن وسایلش می شود ، خوشبختانه دست چپش که با آن کارهایش را انجام می داد سالم بود . بعد از جمع کردن وسایلش روی صندلی می نشیند و سعی می کند به پرونده ها نظم ببخشد. خانم توکلی همان طور که مشغول نظم بخشیدن به پرونده هاست با اکراه می پرسد : - شما ....قبلا هم همین جا کار می کردید؟! آقای حیدری یک تای ابروهایش را بالا می دهد و به مه سیما نگاه می کند تا ببیند این سوال از کجا در ذهن او نقش بسته است؟! بعد از کمی تامل جواب می دهد : - نه ....چطور؟! - همینطوری به ذهنم رسید ! آقای حیدری ناگهان به یاد خانم افخری می افتاد و لبخند نصفه و نیمه ای روی لبش نقش می بندد اما چیزی نمی گوید. ساعت هفت و پانزده دقیقه آقای حیدری برگه هارا روی میز خانم توکلی می گذارد و بر صندلی کنار خانم توکلی می نشیند خانم توکلی نگاهی به سر تا پای آقای حیدری می اندازد و می گوید: - می تونید برید آقای حیدری. - نه صبر می کنم باهم بریم! مه سیما نگاه متعجبش را به او می اندازد و می گوید: - باهم بریم؟؟! منظورتون چیه؟ - دیگه تقریبا شب شده ، نمی تونم تنها ولتون کنم. مه سیما نیشخندی می زند و می گوید: - من خیلی وقت ها قبل از اینکه شما بیایید تنها می رفتم. - خب ، الان اوضاع خطرناکه یه نفر شمارو تهدید به انتقام کرده و منم به خاطر همین اینجا هستم! - قبلا هم بارها تهدید شدم ، لطفا فراموشش کنید که بخواید هرجا من می رم بیایید و مراقبم باشید چون اصلا خوشم نمی آد . - امروز براتون بس نبود. ندیدید موتوری چطور پرونده رو از شما قاپید؟ - آقای حیدری! - خانم توکلی من یه بادیگارد هستم ، نگران نباشید کسی از پرونده امروز خبر دار نمی شه اما من رو آقای مرادی برای این استخدام کرده که هم مراقب شما باشم هم اینکه کار یاد بگیرم چون دیگه نمی خوام به بادیگاردی ادامه بدم ! - نمی دونستم بادیگاردید! پوزخندی زد و ادامه داد: - مگه من کی هستم که بادیگارد نیاز داشته باشم ؟!! از جایش بلند شد حالا دیگر هفت و نیم بود آقای حیدری هم بلند شد و گفت: - پس اجازه بدید تا خونه همراهیتون کنم . - باشه ، بریم ! آقای حیدری متعجب به او نگاه کرد. باورش نمی شد بالاخره از خر شیطان پایین بیاید .. باهم سوار ماشین شدند . در راه مه سیما بین گفتن یا نگفتن چیزی دو به شک بود در آخر رو به آقای حیدری گفت: - هفته ی دیگه .... و ادامه ی حرفش را خورد یک لحظه از گفتنش پشیمان شد . آقای حیدری نگاهی از آینه به او انداخت و گفت: - هفته ی دیگه چی؟ @M.Alishahi
  2. - پارت 20 - سلام خانم توکلی. سلام آقا سپهر باورم نمی شه دوباره ببینمتون مثل اینکه این چند روز که مرخصی بودم اینجا خبرهایی بوده و ما ازش بی خبر موندیم ؛ شما کجا و اینجا کجا؟! مه سیما فقط سلام زیر لبی کرد اما آقای حیدری با خانم افخری مشغول حرف زدن شدند. - سلام لاله خانم ، چه خبر از آنا کوچولو؟ نگاه خانم افخری را غم گرفت و گفت: - هنوز همون طوریه ، مامانم هم دیگه جون نداره بنده ی خدا ! آقای حیدری رو کرد به خانم توکلی و گفت: - خانم توکلی ،شما میخواید برید به کارهاتون برسید منم یه چند دقیقه ی دیگه میام ! مه سیما با نگاه متعجب سرش را تکان داد و از آنها دور شد اما هنوز فضولیش او را تحریک می کرد تا ببیند آنها به هم چه می گویند و چطور در این دو سال هیچ چیزی از خانم افخری نمی دانست! در اتاقش را باز کرد اما هنوز حواسش به آن دو بود به بهانه ی آب خوردن به آبدار خانه رفت و زیر نظر آن دو را کاوید نمی دانست چرا برایش مهم شده بود او از این اخلاق ها نداشت اما انگار از اینکه او با خانم افخری خلوت کرده ناراحت شده بود !! داشت برمی گشت که با تعجب دید آن دو دارند باهم می خندند و چه خنده ای تا به حال آقای حیدری را اینگونه ندیده بود ! انگار قلبش را غم گرفته باشد سینه اش را چیزی چنگ زد به اتاق رفت و سعی کرد فکر مشغولش را به کارش جمع کند. چند دقیقه بعد آقای حیدری وارد اتاق شد . مه سیما به روی خود نیاورد و خود را مشغول کار کرد . آقای حیدری روی صندلی اش نشست و مشغول نوشتن شد . دوساعت گذشته بود و آقای حیدری بدون اینکه حتی چشم از کار بردارد ، ادامه می داد خانم توکلی هر دفعه ای از جایش بلند می شد. برای خود چایی می ریخت اما آقای حیدری یک بند کار کرد . یک ساعت بعد خانم توکلی کارش تمام شد و به سمت میز آقای حیدری رفت تا برگه ها را از او بگیرد اما با دیدن آقای حیدری که روی میز خوابش برده بود، ابتدا خواست با عصبانیت او را صدا بزند ولی با دیدن صورت معصوم او که به آرامی خوابیده بود دلش نیامد و تنها به او زل زد. انگار تازه داشت او را می دید. بدنی هیکلی و ورزشکاری، شانه های ستبر، مو های مشکی و ابرو های پرپشت. داشت قسمت های دیگرش را از نظر می گذراند که لای چشم آقای حیدری از هم باز شد. مه سیما حالت صورتش را تغییر داد و گفت : - اینجا جای خواب نیست آقای حیدری! آقای حیدری از جا پرید چشمانش را باز کرد دستش را کش و قوسی داد و گفت: - بله ببخشید یه لحظه نفهمیدم کی خوابم برد! - کارتون تموم شد؟ آقای حیدری نگاهی به ساعت انداخت شش و سی دقیقه بود . - بله تقریبا تمومِ. - خب من باید برم خونه اگه تا یه ربع دیگه تموم میشه بدید تا ضمیمه اش کنم اگه نه بزارید برای فردا. مه سیما قبل از اذان مغرب و اعشا برای خواهرش پیام داده بود که امشب دیرتر می آید . اما دلش نمی خواست خیلی هم دیر به خانه برود چون ساعت کاریش تا 5/4 بعد از ظهر بود. سپهر- فکر کنم نیم ساعت دیگه تمومِ .
  3. پارت 19 - یه درمانگاه ... - درمانگاه ؟! - دستم یکم مو برداشته .. - کدوم درمانگاه؟ - اسمش رو نمی دونم اصلا لازم نیست بیایید آقای... آقای حیدری به حرفش پرید و گفت: - فقط اسم درمانگاه رو بگید یا آدرسشو برام بفرستید. - درمانگاه..... - آهان پس همین نزدیکه ، الان خودمو می رسونم - آقای حیدری نمی خوا... آقای حیدری گوشی را قطع کرد و به سرعت به سمت درمانگاه شتافت. *** با دیدن خانم توکلی روی صندلی نفسی به آسودگی کشید. پرونده را با خود نیاورده بود و در ماشین گذاشته بود . جلو رفت؛ خانم توکلی خسته به نظر می رسید و نگاهش درمانده بود. دستش را آتل کرده بودند. آقای حیدری- چرا مراقب خودتون نیستید؟! مه سیما- یه دفعه اتفاق افتاد ، الان اصلا نگران خودم نیستم. پرونده ، پرونده رو ازم زدن ! آقای حیدری- عجب!...کارتون اینجا تموم شده؟ - بله تقریبا .. - خب پس بریم به کارمون برسیم ، الان بهترید؟ - مثل اینکه اصلا متوجه نیستید چی می گم آقای حیدری؟ - چرا کاملا متوجه ام ! نمی رم تو ماشین منتظرتون ، چون می ترسم دوباره قالم بزارید پس زودتر کارتونو انجام بدید تا بریم . مه سیما لباس گرمش را برداشت و به سختی تنش کرد پول آنجا را پرداخت کردند و با آقای حیدری از آنجا بیرون رفتند. وقتی سوار ماشین شد چشمش به پرونده افتاد و نزدیک بود از خوشحالی غش کند آقای حیدری تا به حال او را اینگونه خوشحال ندیده بود چشمانش برق می زد و با شگفتی به آقای حیدری می نگریست . مه سیما- این رو از کجا آوردید؟! - آن موقع که آن موتوری پرونده را از دست شما قاپید من همون نزدیک بودم دنبالشون کردم و پرونده را ازشون پس گرفتم آنها رو هم تحویل پلیس دادم. رنگ نگاه مه سیما به آقای حیدری تغییر کرده بود. مه سیما انگار در دلش آقای حیدری را ستایش می کرد و او را در غالب فرشته ا ی منجی می دید ! - ممنونم ! آقای حیدری که روی دیگری از خانم توکلی می دید لبخند بی رنگی زد و جوابش را داد: - خواهش می کنم ، بالاخره ما همکار هم هستیم باید هوای همدیگر و داشته باشیم دیگه ! پس از پایان کارشان باید به اداره برمی گشتند و به کارهای عقب افتاده می رسیدند . باهم وارد اداره شدند که خانم افخری جلویشان ظاهر شد.
  4. پارت شصت وشش صبح با صدای گوشی نفیسه از خواب پریدم تصمیم گرفتم دیگه به آنیسا فکر نکنم و با نفیسه زندگی جدیدی رو شروع کنم. بعد از اینکه وسایلمونو جمع کردیم رفتیم رستوران صبحانه خوردیم و به طرف دریا حرکت کردیم. دریا تقریبا خلوت بود نفیسه تو ماشین نشسته بود و بیرون نمی آمد. ده بار صداش کردم اما نیومد من هم در ماشین و باز کردم و رو هوا کولش کردم بردمش سمت دریا هی جیغ می کشید و می خواست خودشو ازم جدا کنه اما محکم تر گرفتمش وقتی دید زورش بهم نمی رسه آروم گرفت. تو دریا کمی آب بازی کردیم . وقتی از آن حال بدمون کمی فاصله گرفتیم سوار ماشین شدیم و به سمت مرغ فروشی حرکت کردیم میخواستم تو دل جنگل جوجه بزنیم. بعد از درست کردن جوجه ها مشغول خوردن شدیم که یه دفعه بارون گرفت سریع وسایل رو جمع کردیم و به سمت ماشین دویدیم. ناهار رو توی ماشین خوردیم. برای شب یه کلبه وسط جنگل کرایه کردم وارد که شدیم خیلی سرد بود شومینه را روشن کردم و هردو، صندلی های چوبی را کنار شومینه گذاشتیم و نشستیم . بعد از کمی سکوت نفیسه گفت: - امروز خیلی به من خوش گذشت ، دلم نمی خواد دیگه راجع به گذشته ات چیزی بدونم لطفا فقط برای من بمون. این را گفت و صندلی چوبی خود را به کنار من کشید و سرش را روی سینه ام گذاشت. کاش هیچوقت آنیسا را ندیده بودم ، این دختر واقعا روش عاشقی کردن را خوب بلد بود با کارهایش دل من را آتش می زد و دلم را به درد می آورد که چرا نمی توانم دوستش داشته باشم ! اما آن شب جور دیگری بود. عطر تنش، نگاهش؛ صورتش انگار نورانی شده بود. آن شب کنار هم زندگی جدیدی را آغاز کردیم . یکی شدیم برای هم شدیم تا زندگی مان را از من و تو به ما بدل کنیم و در سختی ها و شیرینی های زندگی باهم باشیم. بعد از ماه عسل به تهران برگشتیم ماموریت نیمه تمامم پس از پنج ماه با موفقیت به پایان رسید. نفیسه سه ماهه باردار بود و عزیز سر از پا نمی شناخت. شش ماه بعد دختر کوچکی به دنیا آورد باورم نمی شد که پدر می شوم اسمش را نفس گذاشتیم تا نفس پدر و مادرش شود . نفس شش ماهش بود که نفیسه سردرد های عجیب و وحشتناکی می گرفت چند بارهم از هوش رفت بعد از اینکه دکتر رفتیم گفتند تومور دارد و تومور هم در حال رشد کردن است . حال و روزهای آن روز ما اصلا قابل گفتن نیست. هم شیمی درمانی و هم دارو کارساز نیافتاد و سه سال بعد نفیسه دار فانی را وداع گفت . من ماندم و عزیز و دختری سه ساله که بارها سراغ مادرش را از من می گرفت در همان موقع ها بود که ماموریت مهم دیگری به پستم خورد. نفس را به عزیز سپردم و برای دستگیری باند خطرناک مواد مخدر و قاچاق انسان به اداره رفتم . پس از بررسی های صورت گرفته متوجه شدیم که آنها مواد مخدر و انسان ها را در انباری در شیراز نگه داری می کنند و از آنجا به دبی می برند، ما و چند پلیس دیگر از چند جای کشور به عنوان پلیس های اعزامی به آنجا رفتیم . در حین عملیات بود که او را دوباره دیدم خودش بود حالا پلیس شده بود. دوی ِنیمه شب بود که شبیخون زدیم و انبار را محاصره کردیم .
  5. پارت شصت وپنجم مرتضی_ پس ما مزاحمت نمی شیم .. آنیسا_ خیلی خوشحال شدم اینجا دیدمتون جناب سروان . این و به زبان آورد اما چشماش یه چیز دیگه می گفت انگار . لبخندی به سمتش زدم وگفتم : _ کجا ؟ یعنی ...نظرت چیه بعد همایش هم و ببینیم؟ _ راستش ....خوب ... نفیسه_ اما ما برنامه ی دیگه ای داشتیم مرتضی ...مگه نه ؟ آنیسا_ خوب ...درواقع منم فکر نکنم بتونم بیام ..همسرتون هستن .. درسته؟ جوابی ندادم اما درعوض نفیسه حلقه شو نشون داد و گفت : _ بله.... درواقع ما برای ماه عسلِ که اینجاییم . _ پس مزاحمتون نمی شم ..با اجازه . اینو گفت و خیلی سریع غیبش زد همه ی اینها رو از چشم نفیسه می دیدم به خاطر همین از همایش زدم بیرون که یه وقت چیزی توعصبانیت بهش نگم اما اون هم دنبال من راه افتاد بیرون ، احساس می کردم مثل کنه بهم چسبیده ! برگشتم طرفشو خیلی جدی گفتم : _ می خوام تنها باشم .. _ بین تو و آنیسا چی بوده ؟ .. انگار بیشتر یه همکاری ... _ هیســــــس، نمی خوام الان چیزی بشنوم ، باشه؟ _ من به عنوان یه همسر باید بدونم .. با عصبانیت برگشتم بهش: _ عصبانیم نکن نفیسه ...چیزی نبوده که بخوای بدونی _ اما ..اما تو وقتی دیدیش ضربان قلبت ... داد زدم : _ بس کن و از هتل زدم بیرون رفتم به پارک نزدیک آنجا و روی نیمکت نشستم و دستم و کردم تو موهام دوساعت تو همین وضعیت بودم و فکر می کردم. بعد هم برگشتم هتل. نفیسه با ترشرویی در اتاق و برام باز کرد رفت رو تخت نشست. پشتشو بهم کرد گفتم : _ پاشو آماده شو بریم کنار دریا ... _ نمی خوام ، حسش نیست! _ نفیسه جان ، برو آماده شو تا بریم .. _ نمیام گفتم که .. _ به جهنم اصلا ، فردا برمی گردیم تهران . برگشت سمتم و بغض کرد وای خدا این حرکات بچه گانه اش بدجور رو مخم بود رو تخت دراز کشیدم سرمو انداختم تو گوشی، کنارم دراز کشید و گفت : _ هنوز هم نمیخوای برام بگی؟ _ چی رو باید برات بگم؟ _ خودت خوب می دونی چی رو می گم؟ نفسمو صدادار بیرون دادم و شماره ی آنیسا رو گرفتم گذاشتم رو بلند گو بعد از چند تا بوق گوشی رو برداشت _ بفرمایید؟ _ منم مرتضی .. کمی مکث کرد که فکر کردم قطع کرد گفتم: _ الو .. _ هستم ... چیکار داشتید؟ _ میشه لطفا با نفیسه حرف بزنید و بگید که شما هم ازدواج کردید و ما بهم هیچ ربطی نداریم؟ _ اما من ...ازدواج نکردم ! تقریبا داد زدم : _ ازدواج نکردی؟! _ نه، بهش گفتم نمی تونم باهاش ازدواج کنم ... از رو بلند گو برداشتم که نفیسه با اخم بهم نگاه کرد _ اما من فکر کردم ... _ من اصلا به اون به عنوان یه شوهر نگاه نمی کردم ، راستش ...هیچی ! آب دهنم و به سختی قورت دادم آمدم بگم راستش چی ولی گفتم : _ گوشی و می دم به نفیسه ، شرمنده که مزاحمت شدم . دلم نمی خواست از حرف زدن دست بکشم دلم می خواست ببینمش و کلی باهاش حرف بزنم اما دیگه خیلی دیر شده بود. با صدای خیلی آرومی گفت: باشه دوباره گذاشتم رو بلند گو با صدای زیبای همیشگیش گفت : _ الو .. نفیسه سرد گفت : _ پشت خطم ... _ ببین نفیسه جون ، ما داستان های زیادی باهم داشتیم اما هیچ رابطه ای بین ما نبوده ، من داداشم به قتل رسیده بود و داشتم از قاتل هاش مدرک جمع می کردم که به طور اتفاقی با جناب سروان روبه رو شدم و ایشون بهم کمک کردند تا قاتل ها دستگیر بشن همین ، لطفا در مورد همسرت بد فکر نکن و زندگی خودتو خراب نکن ، باشه؟ _ مطمئن باشم فقط همین بوده ؟ _ آره عزیزم ...من باید برم دیگه . _باشه . قطع کرد و صدای بوق تو اتاق پیچید منم گوشیو قطع کردم نفیسه_ چه بی ادب حتی خداحافظی هم نکرد !! مرتضی_ پشت سرش درست حرف بزن ...لطفا .. نفیسه_ شاید از جانب اون چیزی نباشه اما تو دوستش داشتی ، نه؟ اگه دوستش نداشتی قلبت براش تند نمی زد و اینطوری ازش طرفداری نمی کردی و غیرت نشون نمی دادی! _ آره ...آره دوستش داشتم ، خیالت راحت شد ؟ یه زمانی بهش علاقه داشتم اما حالا تویی که کنارمی ، خوب؟ پس لطفا از نبش قبر کردن زندگی من دست بردار. اشکاش قطره قطره صورتشو پوشوند _ پس تو که اونو دوست داشتی چرا آمدی خواستگاری من ؟ ... چرا؟! دستشو گرفت جلوی صورتشو های های شروع کرد گریه کردن طاقت نیاوردم وگرفتمش تو آغوشم و موهاشو نوازش کردم ! _ فعلا تو تنها زن تو زندگیمی نفیسه . اصلا از همون اول اشتباه کردیم برای ماه عسل آمدیم اینجا ، فردا می ریم یه جای دیگه خوبه؟ سرشو به نشونه ی آره پایین وبالا کرد گفتم: _ پس بهترِ بخوابیم تا فردا راه بیافتیم اول یه سر می ریم دریا بعد هم تو جنگل ناهار می خوریم و می ریم سمت همدان ... نظرت چیه؟ _نمی دونم .. _ حالا تا فردا درموردش فکر می کنیم ... اینو گفتم پشتمو بهش کردم و خوابیدم.
  6. fatemeh. b

    نفر قبلیتو با چی عوض میکنی؟!

    با یه چوب جادویی!
  7. fatemeh. b

    تبریکککک🍰🍰🍰

    ۵ شهریور
  8. fatemeh. b

    نفر قبلیتو با چی عوض میکنی؟!

    با یه نوزاد 😊
  9. پارت شصت و چهارم _ نفیسه نظرت چیه امروز بعد از ظهر بریم دریا؟ بهم لبخند شیرینی زدو گفت : _ عالیه .. اما همایش و مگه نمی خوای بری؟ _ خوب بعد همایش می ریم ..هوم؟ _ اوهوم . سرمو که دوباره به طرف آنیسا برگردوندم داشت با چشم های گرد شده به من نگاه می کرد دلم میخواست باهاش حرف بزنم اما وقتی خوب به من چشم دوخت به نفیسه که روبه روم نشسته بود نگاه کرد و از جاش بلند شد رفت بیرون ! از جام بلند شدم برم دنبالش که نفیسه گفت : _ منم غذا خوردنم تموم شد ، از همین جا بریم همایش یا اول بریم تو اتاقمون یکم استراحت کنیم؟! _ چی؟ ... من ...باید برم دستشویی تو میخوای برو تو همایش بشین منم الان میام _ باشه عزیزم. همه جا رو گشتم اما انگار آب شده بود رفته بود تو زمین .. با ناراحتی رفتم سمت همایش. نفیسه تا منو جلوی در دید دستشو برام بلند کرد. رفتم طرفش باهم نشستیم. نفیسه برگشت سمتم و گفت : _ یقه ات کج شده بزار تا برات درستش کنم . با یه دستش داشت یقه مو درست می کرد و آن یکی دستش نزدیک قلبم بود که از دور آنیسا رو دیدم قلبم لحظه ای تپش گرفت ، نفیسه با شنیدن تپش قلب من به صورتم نگاه کرد و رد چشمانم را گرفت و روی آنیسا ایستاد. سر نفیسه رو به طرف خودم برگردوندم که دستشو از رو قلبم برداشت و به رو به رو خیره شد خیلی آروم گفت : _ می شناسیش؟! چیزی نگفتم و فقط از جام بلند شدم و ناخود آگاه به سمت آنیسا گام برداشتم ، آنیسا تا من و دید یکم دستپاچه شد اما خودشو کمی جمع و جور کرد و لبخند همیشگیش روی صورتش نقش بست . آنیسا_ جناب سروان ! مرتضی_آنیسا! آنیسا_ شما هم اینجایید؟ ... یه لحظه به چشمم شک کردم. فکر کردم دیگه نمی بینمتون! _مرتضی_ منم همینطور! _آنیسا_ اوضاع چطور پیش می ره؟ _مرتضی_ مثل همیشه ......... که نیست ! _ آنیسا_ چطور؟ _ مرتضی_ تو رو کم داره ! صدا از بلند گو بلند شد _ حضار لطفا همه بنشینید .. تا کم کم شروع کنیم از همه ی شما بابت جمع شدنتون در این همایش سپاس گذاریم...... مرتضی_ منتظر کسی هستی؟ صداشو صاف کرد و به پشت سر من اشاره کرد، برگشتم که نفیسه رو دیدم با یه لبخند مصنوعی جوری که معلوم بود داره خود خوری می کنه اما سعی می کنه قیافه شو معمولی جلوه بده گفت : _ معرفی نمی کنی مرتضی جون؟ مونده بودم چی بگم که آنیسا پیش دستی کردو دستشو سمت نفیسه دراز کرد و گفت : _ من آنیسا هستم .با جناب سروان تو یه ماموریت همکاری کردم. نفیسه خیلی سرد باهاش دست داد و گفت: _ یعنی همکارش هستید؟ گفتم: _ بهتر نیست بریم بشینیم؟ ... اینجا همایش و.... نفیسه _ آره فکر خوبی.... نظرتون چیه بریم کافه ای چیزی؟ آنیسا گفت : اوه ، متاسفم اما این همایش برای من خیلی مهمِ و من هم قرار حرف بزنم .
  10. پارت شصت و سوم چشمامو که باز کردم اولش با دیدن نفیسه کنار خودم جا خوردم اما یه دفعه همه چی یادم اومد ، همون لحظه تصمیم گرفتم آنیسا رو برای همیشه فراموش کنم داشتم به صورتش نگاه می کردم که چشماشو باز کرد.با دیدن من رو تخت جا خوردو بلند شد نشست. گفتم: _ من دارم می رم ، تو راحت باش ! از رو تخت بلند شدم پیراهن و شلوارم و برداشتم خواستم از در بیرون برم که گفت: _مرتضی! برگشتم سمتش از تخت پایین آمد و با چند گام خودشو به من رسوند تو چشمام نگاه کرد و گفت: میشه کاری که تو ماشین تموم نکردیم و الان کاملش کنیم؟ هاج و واج بهش نگاه کردم دو تا دست هاشو رو شونه ام گذاشت و منو به سمت عقب برد جوری که در نیمه بسته کاملا بهم خورد و بسته شد با تعجب بهش زل زده بودم منو ول کرد و قاه قاه زد زیر خنده. _ باشه بابا تا وقتی تو نخوای انجامش نمی دیم ... سرشو کج کرد و ادامه داد : مراقب خودت باش آقایی من !! پوزخندی زدم این دختر همیشه با کارهاش من و سوپرایز می کرد، اصلا قابل پیش بینی نبود ! سرمو تکون دادم و رفتم لباس هامو عوض کنم . بعد از دوماه تصنعی به من عفو خورد و قرار بود آزاد شم ، بعد از آن اردشیر آزاد می شد تا ما را به بالا دستی ها برسونه! به خاطر همین یک ماه می تونستم استراحت کنم ، عزیز برنامه ی ماه عسل به مشهد و شمال برامون چیده بود ، اول رفتیم مشهد ، نزدیک حرم یه هتل گرفتم تا سه روزی که آنجایم تو مسیر طی نشه دو روزشو به زیارت گذروندیم یه روزش هم با هم رفتیم شاندیز و طرقبه ، یکم هم سوغاتی خریدیم بعد هم رفتیم رشت، تو همون هتلی که آنجا ماموریت داشتم رفتیم. مسئول آنجا من و شناخت و گفت : _ چطورید جناب سروان؟ .... راستی امروز اینجا یه همایش جالب برگزار میشه راجع به قاچاقچیان مواد و قتل هایی که انجام می دن ! خوشحال می شیم شما هم تشریف بیارید ... لبخندی زدم و گفتم : _ با کمال میل ، اگه تونستم حتما میام ساعت چند ؟ _ سه بعدازظهر.. سری تکون دادم و با نفیسه رفتیم تو اتاقمون تا لباس عوض کنیم و بریم رستوان. تو رستوران رو به رو هم نشسته بودیم وداشتیم غذا می خوردیم که بادیدن رو به روم شوک زده شدم آنیسا درست رو به روی من نشست روی یه صندلی و سرش تو گوشیش بود نفیسه تا صورت من و دید که به روبه رو خیره شده آمد برگرده که بلند گفتم : _ نفیسه نظرت چیه امروز بعد از ظهر بریم دریا؟
×
×
  • اضافه کردن...