رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

fatemeh. b

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    1,238
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

1,275 Excellent😃😃😃😃

درباره fatemeh. b

  • Other groups کاربر فعال
  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 6 شهریور 1376

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,424 بازدید کننده نمایه
  1. روز موعود فرا رسید او حالا که روز آزاد شدن قاتل پسرش بود رفت تا انتقام بگیرد اما در بین راه با پسر بچه ای هم سن و سال پسرش رو به رو شد پسر بچه گفت: کاش مامان باباها می دونستن چقدر ما بچه ها دوستشون داریم و خودشون و به خاطر ما اذیت نمی کردن ، من دوست ندارم بابام به خاطر من اینقدر اذیت بشه !!! مرد با تعجب به پسر بچه نگاه کرد پسر بچه هم سن و سال پسر خودش بود پس با دقت به سخنانش گوش کرد چرا که پسر بچه او را یاد پسر خودش می انداخت ادامه داد بابام اینقدر کار می کنه که هرشب وقتی می رسه خونه کلی خسته اس، من دوست دارم بابام اینقدر کار نکنه و همیشه شاد و پر انرژی باشه کاش می دانستند که سلامتیشون برامون از هرچی مهم تر! با صحبت های پسر مرد به فکر فرورفت انگار خدا او را از قصد جلوی راه او قرار داده بود با حال زار به خانه برگشت و به فکر فرو رفت. روز بعد به قبر پسرش سر زد حالا دیگر قصد انتقام نداشت . پایان
  2. fatemeh. b

    به سوالات نفر قبلی جواب بده

    کی گفته عاشقم !!!!! انگیزه ات چیه؟!
  3. بعضی وقتا فعاله دل پر از خون؟
  4. قلم خوبی داری ، داستان جذاب ، توصیفات خیلی خوبه با عشق 🌷 موفق باشی💜
  5. مرد مانند ببر درنده ای به همسرش نگریست. _ بچه ام را که از سر راه نیاورده بودم ، چرا باید بگذرم، خودت که بهتر می دانی پسرم کنار ما بود وسط خیابون نبود که پریده باشد یا نه آنها آنقدر پرو هستند که میخواستند با پولشان سر و ته همه چیز را هم بیاورند ‌‌... و حالا هم که رای دادگاه را به نفع خودشان با پول یا هرچیزی رقم زدند. حق را خورده اند یک آب هم روش. زن هرچه خواهش کرد فایده ای نداشت. مرد شب و صبح طرح و نقشه می ریخت تا اینکه
  6. باسلام توصیفات داستان تو دوست داشتم خوب نوشتی موفق باشی😍💞
  7. پارت 44 گوشی و قطع کردم نمی تونستم بیشتر از این تو خونه بشینم و دست رو دست بزارم باید یه کاری می کردم ساک کوچکتری از دفعه قبل جمع کردم و از اتاق زدم بیرون رفتم تو آشپزخونه _ عزیزمن باید برم .. عزیزبرگشت سمت من نگران بهم چشم دوخت و گفت: _ تو که تازه آمدی ..کجا می ری؟ _ باید برم عزیز ..معذرت می خوام اینجام اما فکرم درگیر _ اما من ناهار درست کردم . _ می دونم عزیز اما .. _ اگه خیلی فوری نیست صبر کن ناهارتو بخور بعد برو ...تنهایی دق کردم به چشم های مهربونش نگاه کردم .. گفتم:« باشه ناهار و می خورم و می رم .» پیشونیشو بوسیدم و رفتم سمت قابلمه .. _ به .. قورمه سبزی که عاشقشم بالبخند بهم نگاه کرد و گفت: یکم استراحت کنی غذا هم آماده میشه دستمو گذاشتم رو چشمم و گفتم:چشم _ چشمت بی بلا مادر رفتم رو کاناپه دراز کشیدم ساعت 10:20 را نشون می داد دستم که باند پیچی بود تیر کشید نگاهی بهش کردم یکم رعشه گرفته بود دستمو گذاشتم روش که دردش بیشتر شد نشستم رو کاناپه .. تصمیم گرفتم بلیت اتوبوس بگیرم و با اتوبوس برم رفتم دارو هایی که دکتر داده بود خوردم و دوباره رو کاناپه دراز کشیدم نمی دونم کی خوابم برد که با صدای عزیز از خواب پریدم _ مرتضی مادر ... مرتضی جان پاشو مادر ناهار آماده ست پریدم بالا ... _ ساعت چند؟ _ یک و ربع.. مادر چشمام و مالیدم من کی خوابم برده بود !! .. رفتم یه آبی به صورتم زدم نشستم سر سفره یه لیوان آب برای خودم ریختم ویه سر سرکشیدم همینطور که میخواستم ناهار بخورم از تو اینترنت یه بلیت برای رشت گرفتم ساعت 16:00 دیر بود اما فقط برای آن موقع داشت _ مادر ... موقع غذا حواست به غذا خوردن باشه _ چشم عزیز .. داشتم بلیت رزرو می کردم _ بلیت چی؟ _ اتوبوس ..با ماشین نمی رم _ باشه مادر ... راستش یه مطلبی میخواستم بهت بگم _ چی عزیز ؟ راحت باش بگو .. _ ملیحه خانوم و می شناسی ؟ _ همین همسایه روبرویی؟ _ آره مادر ... یه دختر داره اسمش نفیسه است ماشالله خانمی شده واسه خودش خوش برو رو ، نازنین ، از هر انگشتش یه هنر می باره مادر ..خیلی خانمِ..گفتم بریم براش خواستگاری، نظرت چیه؟ مونده بودم چی بگم ..عزیز وقتی سکوتم و دید گفت: _ پس زنگ بزنم ؟ _ نه عزیز من کی همچین حرفی زدم؟ _ مادر داره دیر میشه ها ... دختر خوبیِ، لگد به بختت نزن _ الان وقتش نیست کارهام... اجازه ی ادامه حرفو بهم نداد و گفت: « _ کار که همیشه هس مادر ... نمیشه که تا آخر عمرت کار کنی ، کار می کنی که زندگی کنی کار نمی کنی که کار کنی که !!! _ آخه .. _ آخه و اینها نداره مادر ...فقط بگو کی برمی گردی تا قرارشو برای همون موقع بزارم _ پس بزارید برگردم بعد .... الان که نمی دونم کی برمی گردم !
  8. چند روز بعد در دادگاه در حین ناباوری، رای بر علیه پدر و مادر پسر بچه برگشت و همه چیز تمام شد پدر و مادر با حیرت و گیجی به قاضی می نگریستند که همه را تقصیر پسر بچه ی خودشان که به وسط جاده دویده بود برگرداند باورشان نمی شد که جامعه ای که درش زندگی می کنند این چنین علف های هرز داشته باشد کاش می شد این علف ها را از باغچه ی جامعه شان می چیدند تا دنیاشان گلستان شود اما ... پدر با تهدید به قاتل نگریست مادر جیغ و داد می زد و فریاد می کشید. آنها را از دادگاه بیرون انداختند هردو ناراحت و رنجور بر سر قبر پسرشان رفتند پدر گفت: نگران نباش پسرم من حق تو را شده خودم هم بمیرم می گیرم ، نمی گذارم خونت پایمال شود. زن با نگرانی به همسرش نگاه می کرد می ترسید کار دست خودش بدهد گفت: با این جماعت نمیشود در افتاد تو را به خدا بیا و از انتقام گرفتن دست بردار؛ خدا حتما در آن دنیا کیفرشان می کند ، اصلا من از خون پسرم گذشتم بیا و تو هم بگذر.
  9. پدر و مادر پسر بچه که عکس پسرشان در دست مادرش بود به بیرون از دادگاه گام برداشتند ، جمعیت بیرون از دادگاه خواستار اجرای حق بودند ولی هیچ یک از آنها از شب همان روز خبر نداشتند که عده ای از دولت مردان پا به خانه ی این پدر و مادر گذاشته و با وعده ی پولی دهن پر کن خواستار رضایت بودند تاهر چه زود تر همه چیز فیصله یابد اما پدر پسر بچه سمج تر از این حرف ها بود او نمی خواست خون پسرش پایمال شود با عزمی راسخ تر در نوبت بعدی دادگاه شرکت کرد ، این بار هم بعد از چندین دقیقه دادگاه به زمانی دیگر موکول شد اما دوباره همان شب ، چند تن از دولت مردان آنها را تهدید به رضایت کردند ، اما پدربچه این حرف ها توی کَتش نمی رفت آنها می خواستند با پول او را وسوسه کنند یا با مقام و منسب اما او زیر بار نرفت و بعد از آن هم او را تهدید کردند. وقتی هیچ کدام از اینها کارساز نشد آنها دست به دامن قاضی شدند تا رای را به طریقی دیگر به نفع خودشان رقم بزنند که این بار موفق شدند
  10. تولدت مبارکا باشه🎂

    با کلی آرزوی خوب برای تو عزیزم💕

    1. fatemeh. b

      fatemeh. b

      مرسی عزیزم 😍😍😍😍😍😍😍😍😘😘😘😘

      @ftm-tzk

      😘

    2. ftm-tzk

      ftm-tzk

      قربونت💕

  11. 🎉🎇🎆

     

    آرزویم این است دلت خوش باشد
    نرود لحظه‌ای از صورت ماهت لبخند
    نشود غصه دمی نزدیکت
    لحظه‌هایت همه زیبا باشند
    از خدا می‌خواهم
    که تو را سالم و خوشبخت بدارد همه عمر
    و نباشی دلتنگ
    عزیزم تولدت مبارک

    1. fatemeh. b

      fatemeh. b

      😃😃😃😃

      @....

      😃

      ممنون😍😍😍😍😍😘😘😘😙

  12. وقتــی برای یه شهریوری دلیــل میاری و اون در مقابل تمامـ حرفات فقط میگــه باشــه بدون دیگــه دلیل واسش مهم نیس ؛ چون دیگه باورت نداره . چــون میدونه بحث کردن دیگه فایده اي نداره و تو فقط میخوای خودتــو توجیح کنی و مطمئن باش وقتــی سکوت میکنه دنیایی از حرف ها داره تا بهت ثابت کنه که دروغ گفتی !

    پس شهریور ماهی ها تولدتون مبارک

    1. fatemeh. b

      fatemeh. b

      مچکرررررررم😊😍😍

      @monemisgc

  13. g34079.gifتولدت مبارک عزیزدلم

    ایشاا‌...۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۸ ساله بشی و با نوه و نتیجه و ندیده و خلاصه با همه اقوام جشن بگیری و تو با دست لرزون کیکت رو بخوری😄💓💖💗

    6.gif

    1. fatemeh. b

      fatemeh. b

      وااااای مررررررسی سحر جونیم😊😊😊😊😊😃😃😃😃😃😃😄😄😄😄😄😄😀😀😀😀😀😀😀😀😀😀😀😀😀😀

      😗😗😗😗😗😗😗😗😗😙😚😙😙😙😙😙😙😙😙😙😙😙😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍

       

      😅😅😅😅😅😅😘😘😘😂😂😂

      @Sahar79

    2. Sahar79

      Sahar79

      چاکرتیم😘😁😂😅🤓❤❤❤❤

      @fatemeh. b

    3. fatemeh. b

      fatemeh. b

      قربونت ، فدات💖💖💋💋💋

       

       

      @Sahar79

×
×
  • جدید...