رفتن به مطلب

Bahareh

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    783
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

1,969 Excellent

درباره Bahareh

  • درجه
    👑👑👑

کاربر عادی

  • کاربر
    نویسنده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3,762 بازدید کننده نمایه
  1. Bahareh

    نه جواب نمیده! فقط من یادم رفت ناظر رو تو پست اولم بنویسم @roya_m
  2. ســنــگ ،بــاخــت تــا ڪــاغــذ بــغــلــش ڪــنــه:)....

  3. دنــیــا اگــه دنــیــا بــود
    وقــتــے ســرمــا مــیــخــوردیــم دواش شــلــغــم نــبــود 
    ســیــب زمــیــنــے ســرخ ڪــرده بــا ســُس قــرمــز بــود *.*

  4. Bahareh

    سلام به دلیل شروع شدن امتحانام. حدود یه ماه نمی تونم پارت بزارم لطفا به قسمت متروکه انتقال ندین ممنون
  5. نمـــــیـدانــــی ،
    چه دردی دارد !
    وقـــتـی ..
    حــــالـم ..
    در واژه هــا هــم نــمی گنــــجــد …!

  6. Bahareh

    خستم!... همینجا رو کاناپه راحت ترم 😂✋ دنبال دردسر که نمی گردم والاع 😂✋
  7. Bahareh

    یه حس بی حسی دارم...!
  8. آدما هيچوقت به درد عادت نميكنن فقط از يه جايى حوصله ابراز كردنشو ندارن...

  9. Bahareh

    این پارت آخره: **** - هعی! دختر نچسبی بودی ولی خب برو به سلامت من- لطف داری - واییی دلم برات تنگ میشه پنیررر یهو خودش رو انداخت تو بغلم که هول شدم و خشک ایستادم. - برو برو از جلو چشام خفه شو! من- ممنونم ازت - خواهش عزیزم.... ما رو فراموش نکنیا من- دوست خوب هیچ وقت فراموش نمیشه برگشتم و ساکمو تو دستم جابجا کردم. همراه سربازه به سمت در خروجی حرکت کردیم. البته بعد از گرفتن صد تا تعهد و از اینجور چرت و پرت ها! در باز شد و آروم رفتم بیرون و یه سرکی کشیدم. یه ماشین بنز جلو خودم دیدم. با دیدن رانندش نفس حرصی ای کشیدم و راهمو کج کردم و از جهت مخالفش رفتم. صدام کرد. توجه نکردم. صدای در ماشین اومد و بعد اومد جلوم ایستاد. یه نگاهی به سر تا پاش انداختم. چه تیپی هم زده بود! چشمام رو صورتش در چرخش شد. سیاوش- بهم نگاه کن با چشمام اجزای صورتش رو از نظر گزروندم و ناچار تو چشماش نگاه کردم سیاوش- چرا لج می کنی؟ من- به جا نمیارم خواستم از کنارش رد شم که بازومو گرفت سیاوش- که من رو نمی شناسی!؟ من- باید بشناسم؟ در حالتی بین خواستن و نا خواستن بودم. نمیدونستم باید چکار کنم؟ من عوض شدم. شدم یه سابقه دار! به خاطر یه اسلحه لعنتی! به خاطر کامی و... به خاطر انتقامم! چشم هامو به زمین دوختم سیاوش- عوض شدی. خیلی... من- من عوض نشدم! عوضی شدم! معلوم نیس؟ سیاوش- من هنوز همونم پانیذ . توام خودتی. من- نیستم سیاوش- هستی! من... پانیذ باید با هم حرف بزنیم. من- من با تو حرفی ندارم نرم هولش دادم. از کنارش رد شدم سیاوش- اما من دارم! بخوای نخوای باید به حرفام گوش کنی من- علاقه ای به گوش کردن چرندیات ندارم سیاوش- پانیذ! ازت نپرسیدم میای یا نمیای. باید بیای! چرخیدم. متعجب گفتم: که چی بشه؟ سیاوش- چقدر تو سوال می کنی اه انقدر با حرص گفت که زدم زیر خنده. حرصش گرفت اومد جلوم ایستاد سیاوش- چرا می خندی؟ به زور جلو خندمو گرفتم من- حرص خودنت خنده داره سیاوش- که این طور! تک خنده ای کردم سیاوش- تو منو گرفتی نه؟ لبخندی زدم... اومد جلو. اونم یه لبخندی رو لبش داشت. دست تو جیبش کرد و یه چیزی بیرون کشید. تعجبی نگاهش کردم جعبه مخمل صورتی ای به سمتم گرفت و زانو زد. چشام گشاد شد. سیاوش- پانیذ؟ می دونم! خیلی عجولم! شش ماه صبر کردم، دیگه نمی تونم! حالا حاضری تو همه دنیام بشی و من همه زندگیت؟ نمی دونستم چی بگم؟ شاید من... نمی دونم نمی دونم! سیاوش- دستم خشک شد؟ دستم رفت سمت جعبه باز شده و با اکراه بستمش. تعجب رو تو چشم هاش حس می کردم. مجبورش کردم بلند شه! دستشو بین دستام گرفتم و تو چشم هاش نگاه کردم من- بین من و تو خیلی فرقه! از اول هم همین بود! تو خوبی من بد. تو خانواده داری ولی من نه! لیاقت تو من نیستم! سیاوش- پانیذ؟ چرا فکر می کنی تو... من- فکر نمی کنم مطمئنم ولی... سیاوش- ولی چی؟ سرم رو انداختم پایین. غم تو چشماش خیلی اذیتم می کرد. گوشه لبم کشیده شد و بعد جاشو به یک لبخند داد. سرمو گرفتم بالا من- تو اون یکی قلب پانیذ رو از خودت کردی! این جسم... اون قلبشو انداخته دور! یه چند دقیقه در حال تجزیه حرفام بود و بعد لبخندی رو لبش اومد سیاوش- همه کار می کنم تا این یکی قلبت رو هم مال خودم کنم من- یه قول میدی؟ سیاوش- صد تا قول میدم من- قول بده نری! بغض کردم و لبم رو گاز گرفتم تا اشکم نریزه. سیاوش- من هستم. تا آخرش! من- پس منم هستم تا آخرش...
  10. ‏اشکایی که بدون هیچ دلیلی سرازیر میشن مال همون موقع هان که دلت شکست ولی به روت نیاوردی و خندیدی :(:

  11. Bahareh

    بفرما اینم لایک... برو خوجحال شو?
  12. Bahareh

    خخ هوم خب من مرامی بلد نیستم بلایکم ? هنوز نخوندم وقتی خوندم لایک هم میکنم شرمنده. الان به رمان خودمم نمی تونم بیرسم
  13. Bahareh

    مرسی ازت واقعا خب غلط های اونجوری زیاد دارم. چون معمولا همونجا در جا می نویسم و ویراستاریش نمیکنم ( چون حسش نمیاد ? ) حتما درستشون می کنم... اون لخت مو رو هم خودم قبول دارم. ولی بعضی تکرار ها هم قشنگش میکنن نه؟! بعد یه چیزی لبخند -> تلخند خنده -> تلخنده ? ممنونم ازت. رمانتم خوندما...نمیدونم چرا حس نقد نمیاد ?
  14. Bahareh

    ممنونم رمان منم طلسمی شده واسه خودش!?
×