رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Bahareh

نویسنده حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    1,385
  • تاریخ عضویت

  • روز های برد

    3

آخرین بار برد Bahareh در 7 بهمن 1397

Bahareh یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

5,200 Excellent😃😃😃😃

درباره Bahareh

  • Other groups کاربر عادی
  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 4 اردیبهشت 1381

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

10,709 بازدید کننده نمایه
  1. **6** صدای زنگ گوش خراش ساعت، او را از خواب کوتاهش بیدار کرد. ساعت هفت بود. مطمئن بود بیش از دو ساعت نخوابیده است. عادت کرده بود به این بی خوابی ها... روی تختش نشست و به چهره خودش در انعکاس آینه نگریست. دستی به موهای طلایی اش کشید و آن ها را بی رحمانه در بالای سرش بست. ایستاد و سپس سمت آشپزخانه حرکت کرد. مهشید هنوز نیامده بود. چند سالی گذشته بود که مهشید تنها خدمتکار آنجا شده بود. تقریبا هم سن صوفیا بود و این موضوع ، آن را دلگرم تر می کرد. ولی چه فایده، حال مهشید از او بهتر بود. پارچ چایساز را برداشت و پر از آب کرد. دو دستی دسته اش را گرفت و آن را سر جایش گزاشت و روشنش کرد. صدای پایی از پشت سرش شنید. برنگشت که نگاهش کند. مطمئن بود کسی غیر از پدرش نیست. صدای زنگ خانه به صدا در آمد. پا تند کرد و سریع خود را به آیفون رساند. مهشید بود. دوباره برگشت به آشپزخانه و خیره به بخار بیرون آمده از چایساز شد. مهشید سلام آرامی کرد. لبخندی زد و سمتش برگشت و در آغوشش کشید. مهشید سمت اتاقش رفت تا لباس هایش را عوض کند و بیاید. صوفیا قوری را برداشت و چای را ریخت. خواست آب جوش را درون قوری بریزد که حواسش پرت حضور پدرش شد و بیشتر آب روی دستش ریخت. از درد بدی که در تنش پیچید جیغی کشید و کتری را روی زمین پرت کرد. پا تند کرد سمت شیر آب و دستش را زیر آب برد. از قصد شیر آب را تا آخر باز کرد که صدای توهین ها و نفرین های پدرش را نشوند. مهشید با ترس خودش را به او رساند. سریع جعبه کمک های اولیه را آورد و جلوی صوفیا ایستاد. دستش به شدت سرخ شده بود ولی چهره صوفیا آرام به نظر می آمد. مهشید هم با آرامش دستش را پانسمان کرد. رنگ صوفیا به شدت پریده بود. این از دید پدرش پنهان نماند و با تمام مهارت سعی در پنهان کردن حسش داشت. برای این که حالش جلوی دخترش معلوم نشود از آشپزخانه بیرون رفت و خود را مشغول دیدن تلویزیون کرد. صوفیا روی صندلی نشست و آب قندی که مهشید برایش درست کرده بود را مزه مزه کرد. در همان حال نیم نگاهی به پدر بیخیالش انداخت و در دل حسرت نگرانی نداشته اش را خورد. کمی که حالش جا آمد، بلند شد و سمت اتاقش رفت. جلوی آینه ایستاد و نگاهی به خودش انداخت. چند وقتی بود که دیگر طعم کتک های پدرش را نچشیده بود. زخم های صورتش به کبودی های کمرنگی تبدیل شده بود. اما همچنان صورتش رنگ پریده و چشم هایش غمزده بود. آنقدر به چهره اش خیره ماند که قطره اشکی از چشمش چکید. دلش برای مادرش تنگ شده بود... مانتو شلوار مشکی ای پوشید و شالش را روی سرش انداخت. گوشی ساده اش را در جیبش گذاشت و عزم رفتن کرد. جلوی پدرش ایستاد و سرش را به زیر انداخت. با صدای آرامی گفت: -میرم سر قبر مامان! و بعد خیره در چشمان پدرش شد. حس مبهمی در چشمان پدرش دید که هیچ آن را نمی شناخت. هنگامی که دید پدرش هیچ مخالفتی نمی کند، با چشمانی متعجب نگاهش کرد. سکوت برای هر دوشان سخت بود. مخصوصا برای صوفیا که هر لحظه بغضش را سنگین تر می کرد. درست در چند وجبی هم ایستاده بودند و جسم و روح صوفیا، آغوش پدرش را تمنا می کرد. پدرش چه ظالمانه این موضوع را می دانست و باز هم از او دریغ می کرد. آنقدر حس تنفر جلوی چشمش را گرفته بود که... بالاخره سکوت شکسته شد و پدرش گفت: + باشه، با هم میریم. لبخندی ناخودآگاه روی لبش نشست ولی زود مخفی کرد. پدرش سمت اتاقش رفت و صوفیا همچنان به جای پدرش خیره بود. به جای این که خوشحال شود، ترسید. در ذهنش پر از " نکند " ها شد... نکند او را ول کند و برود نکند کسی چیزی بگوید که عصبی شود نکند جلوی دیگران تحقیرش کند نکند .... و همین ها باعث ترس بیشترش شد. قلبش دیوانه وار به قفسه سینه اش کوبیده می شد. با آمدن پدرش، پشت سرش سوار ماشین شد. گوشه ی مانتو اش را در مشتش گرفت و فشرد. دستانش به شدت عرق کرده بودند و تنش داغ شده بود. سر در قبرستان را که دید، همه ی حال چند لحظه ی پیشش را فراموش کرد و سمت فرشته ی گم شده اش پرواز کرد. به بالای سر مادرش که رسید زانوانش خم شد و روی سنگ افتاد. با شیشه گلابی که از خانه آورده بود، سنگ مادرش را شست و به چهره حکاکی شده مادرش نگریست. به دور و برش نگاهی انداخت. طبق انتظارش خبری از پدرش نبود. پیشانی اش را روی سنگ قبر سرد گذاشت و با ولع، عطر گلاب را به ریه هایش فرستاد. با اولین اشکش، هق هق گریه اش بلند شد. در دل با مادرش سخن گفت: - مامان! مامان خوبم! دلم خیلی برات تنگ شده. خیلی وقته که دیگه خبری از دخترت نگرفتی... خیلی وقته که ندارمت مامان! دیگه صدات داره فراموشم میشه. مامان چرا رفتی؟ چرا تنهام گزاشتی؟ چرا پیشم نموندی؟ خیلی تنهام مامان. خیلی... از وقتی رفتی تنها تر هم شدم. من دیگه کسی رو بجز تو ندارم. مامان! دلم برای سر پناه شدن هات تنگ شده. واسه وقتی که بابا با کمربند منو می زد و تو همیشه منو بغل می کردی و همه کتکارو به جون می خریدی تنگ شده... خوش به حالت رفتی و راحت شدی. اما چرا من رو نبردی؟ چرا نذاشتی منم بیام پیشت. مامان دارم نابود میشم. کاش بودی... کاش... هق هقش هر لحظه بلند تر می شد. آخر سر مشتی به سنگ زد و اسم مادرش را فریاد زد. دستی جلو صورتش دراز شد و به دستمال در دستش خیره شد . سرش را بالا آورد و نگاهی به چهره مرد غریبه ای انداخت. ایستاد و سر به زیر انداخت. - خدا بیامرزتشون زیر لب تشکری کرد و دستمال را از دستش گرفت. در چشمانش محو شد . رنگ چشمانش، عجیب مانند رنگ چشم های خودش بود. صدای کلفتی از پشت سرش، لرز بر اندامش انداخت و تنش داغ شد. سریع سمت پدرش چرخید و با نگاهی که التماس بی ابرو نشدنش را درونش گنجانده بود به او نگریست. با تک کلمه ای که از دهانش شنید از خوشحالی بال در آورد و با نگاهی پر از تشکر به چهره خاموش پدرش نگریست. -بریم برگشت سمت پسر و تشکر زیر لبی کرد و پشت پدرش پا تند کرد. تا رسیدن به اتاقش هیچ حرفی رد و بدل نشد. تنش به شدت داغ کرده بود. به خود قول داده بود که دیگر به چهره مردی خیره نشود ولی گویا آن پسر، بد جور ذهنش را مشغول کرده بود. هیچ چیزش برایش قابل انکار نبود. گویا همان لحظه، تمام آن پسر در صندوقچه ذهنش جای گرفت. صدای گرمش... چشمان آبی اش... چهره مهربانش...! منکر هیچ کدامشان نمی توانست بشود. همه خاطرات آن لحظه را در گوشه ی ذهنش مدفون کرد و به خواب عمیقی فرو رفت.
  2. بارون!

    میگم نام کاربریمو عوض کنم

    بزارم shaparak یا شاپرک

    چطوره؟

  3. بعضی از آدما...
    مثل ابر می مونن، وقتی از آسمونت میرن کنار، روزت روشن‌ تر میشه

    برین کنار بینم! 😁😠

  4. **** نامه شانزدهم: در ثانیه های دوری... سلام بر بهترین همسر دنیا. داوود جانم. امید وارم حالت خوب باشد. حال من که در نبود تو، تعریفی ندارد اما حال بچمان عالی ست. همین خال مرا نیز خوب می کند. خبری ازت ندارم و این نگرانم می کند. اما تاثیر قرص های آرامبخش از نگرانی هایم بیشتر است و با آن ها گویا در خلأی بی حس پرواز می کنم. با این که نقاش خوبی نیستم اما هر لحظه دلم برایت پر می کشد... و در اوج، با یاد تو آرام می گیرم. درست یک سال و نیم است که ندیدمت و این مرا به اندازه هزار سال پیر کرده است. اما نا امید نیستم. همچنان هم روز ها در ایوان می نشینم و به انتظار برگشتت تا شب در حیاط قدم می زنم. هر آن منتظر صدای آرام چرخش کلیدت در قفل در هستم تا به اندازه تمام این ثانیه های دوری، در آغوشت بگیرم و تو... و تو... تو چه می کنی؟ اول مرا در آغوش میگیری یا فرزندمان را؟ می دانم که پسر کوچولویمان طاقت دوری ندارد. پس به من قول بده، اگر آمدی، نخست فرزندمان را در آغوش بگیری... بی تو هر روز برایم شب قبل از عید است. اما نمی دانم که چرا هیچ وقت ماه را روئت نمی کنند! مگر ستاره، چقدر می تواند در تمنای ماه بماند و دم نزند؟ اصلا مگر می شود؟ پس من، همچنان در انتظار روئت ماه می مانم و می دانم که روزی، به تو خواهم رسید. دلتنگ همیشگی ات: حوریه
  5. پاک کردم تشکر 😘
  6. خوع... اصنشم دوچ دالم 😂😂😛
  7. تا وقتی جلد نداشته باشه اونو میزارم باشه. واسه زیباسازیش!
  8. سلااام! اهام... مرسی خوندی ممنون 😍
  9. 😑😑😑😑😑😑😑

    بگم یا خودت گرفتی؟

    1. maew._.tz

      maew._.tz

      @Bahareh

      😂😂😂😂 نه بیبِ گرفتم.

      بزار این هفته هم رد شه😂😂 بعدش با پارتام ترورت میکنم

    2. Bahareh
  10. ای بابا . این غلطای تایپی پیرم کرد 😅😑 مرسی مرسی 😘
  11. Bahareh

    بارش افتاب (نقد)

    سلام سلام و صد سلام خووو... عاقا من دلم گرفت. چه غمگیییین . عرررر 😭😭😭😭😭😭 خهلی غمگینه . خوبه . احساساتمو جریحه دار کردی خخ خب غلط های املایی رو ک... هیچ بقیش عاولی فقط این جمله چیه اصن؟ 😄 ( بیچاره؟! بودم! بدبخت بودم. بیچاره بودم! نبودم؟! ) و دگر هوچ موفق باشی
  12. **5** ساعت را نگاه کرد و آهی کشید. با خود زمزمه کرد: -شاید تا الان عروس اومده باشه امروز روز قرارش بود . با تانیا . با تنها دوستی که برایش مانده بود. اما طبق معمول او حبس در خانه شد و از دنیا محروم گشت. هر چه داد و بیداد کرده بود در دل سنگی پدرش نفوذی نداشت. از استرس، در جایش بند نبود. مدام با خود می گفت: -یعنی چی میشه؟ یعنی اون از من دلخور می شه؟ و بعد دستش را بر روی دست دیگرش می زد و بلند می گفت: -حتما دلخور می شه! و بعد شدت تپش قلبش بیشتر و بیشتر می شد. نگاهی به در بسته انداخت و لبانش را خیس کرد. هیچ کاری از دستش بر نمی آمد. دیگر اختیار زندگی از دستش خارج شده بود. روی تخت نشست و روی لباس دکلته سرخ رنگی که برای عروسی تانیا آماده کرده بود، دست کشید. در دلش پر از کاش ها بود و به اندازه هزاران کار نکرده ، غمگین بود. بغض در گلویش بد جور سنگینی می کرد اما او دیگر اشکی برای ریختن نداشت. دراز کشید و چشمانش را بست. چند دقیقه ای که گذشت در قفل اتاقش باز شد. او هم به ناچار چشم گشود. از چیزی که می دید باور نمی کرد. لب هایش بی صدا تکان خوردند و تنش در آنی سردِ سرد شد. زمزمه کرد: ت...تانیا! طولی نکشید که تانیا با بغض سنگینش، خود را در آغوش صوفیا انداخت و گفت: -کجا بودی صوفیا؟ مگه قول ندادی بیای؟ از آغوشش بیرون آمد. تانیا با آن لباس عروس، بسیار زیبا شده بود. زبانش بد آمده بود، نگاهی به ساعت انداخت. نه، گویا چند دقیقه چشم گزاشتن، ساعت ها طول کشیده بود و چطور او هیچ نفهمیده بود؟! سرش را از خجالت پایین انداخت و هیچ نگفت. تانیا دستانش را فشرد و گفت: - بمیرت برات که انقدر داری اذیت میشی. الهی بابات بم.... با تصور ادامه جمله اش، سریع دستش را به علامت سکوت بالا آورد و گفت: -نه تانیا! اینطوری نگو... اون بابامه + دیوونه ای صوفیا! نمی بینی چه بلایی سرت آورده؟ هنوزم میگی باباته؟ - شاید همه چی خوب شدط + خوش خیال نباش. کسی که با دخترش همچین کاری می کنه دیگر درست بشو نیست بغض کرد و گفت: اما این تنها داراییمه! حرفش عجیب سنگین بود. آنقدر که بغض تانیا را هم شکست. چند لحظه ای در آغوش هم آرام گرفتند. لبخندی مجبوری بر لبانش نشاند و گفت: -راستی تو کجا اینجا کجا؟ مگه امروز عروسیت نبود؟ تانیا دستی به صورت اشک بارش کشید و تمام آرایشش را بهم ریخت. + هر چی دنبالت گشتم نبودی. خیلی هم زنگ زدم بهت. نگرانت شدم. مهمونا که رفتند خواستم بیام ببینم چکار می کنی. لبخند مهربانی زد و گفت: -مرسی تانیا. تو خیلی خوبی تانیا آرام به پشتش زد و گفت: +راستی اگه یک چیز بگم، قبول می کنی؟ دعوتش کرد روی تخت بنشیند. لباس مجلسی اش را هم زود جمع کرد و در کمد گذاشت. - خب چی؟ تانیا کمی من و من کرد و گفت: - با سامان مشورت کردم. حرفی نداشت. بهش گفتم تو بیای خونه ما زندگی کنی و... یه لحظه رنگ از چهره صوفیا پرید. با چشمان درشت شده ای سمتش برگشت و حرفش را قطع کرد: -نه نه. اصلا! نمی تونم قبول کنم. اینو از من نخواه! تانیا رو به رویش ایستاد و با اخم گفت: -آخه چرا؟ باور کن بهت بد نمی گذره. از اینجا که بهتره! صوفیا نگاهی به اتاق انداخت و گفت: - ببخش منو تانیا! ولی من نمی تونم بیام تانیا دستش را گرفت: - لجبازی نکن دیگه صوفیا. اینطور منم دلم گرم میشه تو پیش مایی. خونه ات جداست. سامان هم آدم بدی نیست. میشناسیش که... اشکی که تا آن زمان سعی در مهار کردنش داشت بر روی گونه اش چکید: -نه نمی تونم. از من نخواه بیام تانیا. خواهش می کنم! تانیا با دیدن چشمان خیس از اشکش متعجب شد و گفت: - چ...چرا گریه می کنی صو...صوفیا هان؟ چیزی شده؟ سرش را تند چرخاند و گفت: -نه نه! هیچی نشده. ممنونم از پیشنهادت اما بزار که قبول نکنم. تانیا که دیگر چاره ای نداشت، شانه هایش را بالا انداخت و گفت: - باشه هر طور راحتی. صوفیا هول هولکی گفت: - وای ببخشید تانیا. اصلا حواسم نبود برات چیزی بیارم . صبر کن تا... تانیا دستش را جلویش آورد و گفت: -من چیزی نمی خورم صوفیا. زحمت نکش. خواست حرفی بزند که تانیا دوباره روی تخت نشست و گفت: -از بس سامان هر چی بود مجبورم کرد بخورم، دارم می ترکم. و بعد دستی به شکمش کشید. صوفیا به خنده افتاد. شاید تنها مهارت او، پنهان کردن درد هایش بود...
  13. 1377091587870323.jpg

    چلا کسی رمانمو نوموخونه؟ 🙇

    من خششته شدممم اییش 😞 

    پ.ن: شیطونه میگه برم بپارتم 😋

  14. سعی کن تو زندگیت امیدوار باشی هیچوقت حسرت چیزایی رو که نداری نخور مثل عقل ، شعور ، انسانیت ، فهم ، تیپ ، قیافه ….

    😐😐😂

×
×
  • جدید...