رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Hasti81

گرافیست
  • تعداد ارسال ها

    2,700
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

تمامی مطالب نوشته شده توسط Hasti81

  1. And she was like the first cigarette, you don't know what you're doing at first and before you know it; you're addicted.

    و او مثل سیگار اول بود، برای اولین‌ بار نمیدونی داری چیکار می کنی و زمانی می فهمی که معتاد شدی.

     

  2. Don't be proud if you everybody wants you, cheap items have many buyers.

    مغرور نشو اگه همه میخوانت، چیزهای ارزون خریدارهای زیادی دارن.

    1. Hany Pary

      Hany Pary

      این خعیلی چسبید!

    2. Hasti81

      Hasti81

      با چسب رازی یا چسب نواری بهت چسبید😂😂😂

      @hanila

  3. Hasti81

    پاسخ گویی و رسیدگی به مشکل

    خواهش میکنم
  4. Hasti81

    پاسخ گویی و رسیدگی به مشکل

    سلام. شما باید کاربر عادی بشید تا خصوصی و گزینه ویرایش براتون فعال بشه. باید امتیازات و ارسالی هاتون به ۱۰۰ برسه. و اینکه شما نمی تونید یک پارت رو به صورت کامل پاک کنید. فقط گزینه ویرایش دارید که می تونید متنتون رو ویرایش کنید.
  5. ((پارت نود و هشتم)) (آرام) پرده های کرم رنگ با رگه های شکلاتی رو کنار زدم و از پنجره نگاهی به بیرون انداختم. نسیم خنکی روی صورتم دست کشید و باعث شد تا چشمام رو ببندم. صدای گنجشکا هم توی گوشم نجوا می کردن و کلا فضای خیلی خوبی رو به وجود آورده بودن. دستام رو از همدیگه باز کردم و نفس عمیقی به همراه خمیازه ای طولانی کشیدم. فریاد رو هم برای دوش گرفتن بیدار کرده بودم و داشت توی حموم برای خودش آواز می خوند. هنوز هم مزه ماکارونی دیشب رو زیر دندونام حس می کردم و اگر چه یه خورده کم نمک بود؛ ولی خوشمزه ترین ماکارونی بود که تا حالا خورده بودم! به خاطر اینکه با عشق درست شده بود و تک تک اجزای خوش فرمش، توی دهنم مزه می داد و چقدر دلم سوخت برای چشمایی که اطرافشون قرمز شده بودن و نشونه از حساسیت شدید فریاد به پیاز رو داشتن. نفس عمیقی کشیدم و لبخندی زدم؛ اما تا خواستم پنجره رو ببندم؛ باز هم یه سایه دیدم و به دنبالش فردی که سیاهپوس از خونه سرایدار بیرون اومد و سریع به طرف در رفت! چشمام به اندازه نعلبکی شده بودن و تمام وجودم رو ترس برداشته بود. حتی نمی تونستم از جام تکون بخورم، چه برسه به اینکه بخوام داد بزنم و فریاد رو صدا بزنم! هر لحظه بیشتر از قبل، قلبم دیوانه وار خودش رو به سینه ام می کوبید و تازه متوجه نگاهِ خیره اون فرد روی خودم شدم. تنها چشماش مشخص بود و حاضرم قسم بخورم که لحظه ای قلبم خون رسانی رو کنار گذاشت و ایستاد. صدای نفسای سنگینم، طنین انداز فضای خفقانِ اطرافم شده بود و جلوی چشمم از دیوار بالا رفت و توی کوچه پرید. به نظر پارکور کار می رسید، چون خیلی ماهرانه کارش رو انجام داد و من همچنان توی شوک فرو رفته بودم. -پس توهم نزده بودم! واقعا دیده بودمش! ولی اون کیه؟ اینجا..اینجا چیکار می کنه؟ بالاخره جرئت به خودم دادم و پاهام رو به حرکت درآوردم. تا دم حموم هم رفتم؛ ولی چیزی مانعم شد و بدون اینکه چیزی به فریاد بگم؛ راهم رو کج کردم و تنِ لرزونم رو تا حیاط کشیدم. هر لحظه احساس می کردم که کنارم قرار گرفته و با شنیدن صدای مهیبی، دست از دهنم گرفتم و جیغ بلندی زدم. تمام بدنم عین بید می لرزید و نفس نفس می زدم. سرم رو چرخوندم و دنبال صدا گشتم که متوجه شدم گلدونی که سر چهار پایه بوده، افتاده و شکسته!
  6. ((پارت نود و هفتم)) بعد از چند دقیقه، کارش را از سر گرفت و زیر گاز را روشن کرد. مقداری روغن درون پیازِ رنده شده ریخت و آن را تفت داد. ادویه های لازم، نمک و گوشت را هم به ترکیبات اضافه کرد و وقتی گوشت مقداری سرخ شد؛ رب هم درون محتوای ماهیتابه ریخت و همزمان ماکارونی را درون آب جوش انداخت و نگاهی به ساعت دیواری کرد. ۸ دقیقه زمان گرفت و بعد از درست شدن سس ماکارونی، زیرش را خاموش کرد و به بقیه کار های ماکارونی رسید. بعد از درست شدن غذا، آن را در دیسی سفید رنگ با حاشیه ای نقره ای رنگ ریخت و میز را چید. نگاهی از روی ذوق به میز انداخت و بشکنی در هوا زد. می دانست که آرام حتما خوشحال می شود و شوق کودکانه اش دوباره جوانه خواهد زد. دستانش را خوب شست و با لباسش خشک کرد. قدم هایش را سریع برداشت و به سمت اتاق خواب رفت. آرام مظلومانه در خواب فرو رفته بود و گاهی نفس نفس می زد. پیشانی اش را نشانه رفت و بوسه ای بر روی آن کاشت. تکان ریزی خورد؛ اما بیدار نشد! صبر فریاد به اتمام رسید و می خواست زود تر چشمان افسونگرش را دید بزند تا جان دوباره ای تنش را فرا بگیرد. به همین علت، زیر لب زمزمه کرد که "خودت خواستی آروم دلم" و لبانش را به گوشش نزدیک کرد. خنده اش گرفته بود و قبل از اینکه منفجر شود؛ درون گوش آرام پیس پیس کرد و ثانیه ای نگذشت که آرامِ دلش، جیغ زنان از خواب پرید و پایین تخت جا گرفت. گردنش را خم کرد و موهایش را نرم در دستش گرفت. آرام التماس می کرد و نمی توانست خنده اش را کنترل کند که ناگهان فریاد به سمتش هجوم برد و کف پاهایش را در دستانش حبس کرد. شروع به قلقلک دادنش کرد و نزدیک بود آرام دلش از خنده غش کند! انگار در دل فریاد عروسی به پا کرده بودند که آنگونه خنده آرام را می دید و صدای زیبایش در گوشش می رقصید. دلبرانه و با طنازی هایی که وصف ناپذیر بود و قلبش را می لرزاند. آرام مدام نیز در میان خنده هایش به دست فریاد اشاره می کرد و درخواست آن را داشت که دیگر بس است و حداقل به فکر خودت باش که به تازگی خوب شده ای!! اما گوش های فریاد کر و چشمانش کور شده بود و تنها محتاج همان خنده هایی بود که لالایی را برایش معنا می کرد!
  7. ((پارت نود و ششم)) خودش هم نمی دانست! واقعا هم نمی دانست که چگونه جرئت پریدن در این اقیانوس بزرگ را پیدا کرده؟! نفس عمیقی کشید و از جایش بلند شد. طبق معمول، آرام با نوازش های موهایش توسط فریاد، خوابید. فریاد نیز به طرف میز کوچیکی که در کنار کمد چوبی رنگ بود؛ رفت و اسلحه اش را درآورد. از اتاق خارج و با احتیاط وارد به حیاط شد. از همان بالای پله ها، همه جا را دید زد؛ اما خبری نبود! نمی دانست باور کند یا نه!؟ چرا که آرام شب های بسیاری وحشت زده از خواب پریده و کابوس هایش را برای فریاد توضیح داده بود. به همین علت، با خودش فکر کرد که شاید آرام اشتباه دیده و آن سایه، زاده خیال خودش بوده است! اسلحه اش را پشت کمرش قرار داد و وارد به خانه شد. نگاهی به ساعت گرد با کادر چوبی کرد و هوس آشپزی به سرش زد! یک چیز هایی می دانست و بدک نبود برای تشکر از آرام و دور کردن ذهنش از هر چیزی که حالش را بهم می ریزد؛ غذایی خوشمزه به قول خودش درست کند! آرام قدم هایش را برداشت و وارد به اتاق شد. اسلحه را سر جایش قرار داد و لباسش را با تیشرتی طوسی رنگ عوض کرد. کمی به تنش تنگ و چسبیده بود و چقدر در دلش به زانیار فحش داد که هنوز سایز او را نمی داند و برایش این چند دست لباس های تنگ را آورده و بر عکس لباس هایی که برای آرام آورده بود؛ همگی گشاد و آستین بلند بودند به همراه چند شال و روسری! بعد از شستن زانیار با فحش های گران قدرش، از اتاق بیرون رفت و وارد به آشپز خانه شد. یک بسته ماکارونی از کابینت بیرون آورد و به طرف یخچال رفت. فیریزر را باز و اینبار در دلش قربان صدقه زانیار رفت که همه چیز برایشان آورده و هنوز گوشت در یخچال دارند! خودش نیز به خودش می خندید که هر لحظه یک چیز را به زانیار نسبت می دهد و البته که بهترین اسم برایش از نظر فریاد، کلم بروکلی بود!! بی خیال زانیار، یک بسته گوشت هم درآورد و زیر آب گرم قرار داد تا یخش آب شود. قابلمه ای متوسط را که بعدا او و آرام به همراه سرویس کاملش در زیر زمینی پیدا کردند؛ برداشت و وقتی یادش آمد که آرام چگونه آن ها را شست و تمیز کرد؛ خنده بر لبانش جاری شد. قابلمه را پر از آب کرد و بر روی گاز گذاشت. نمک به مقدار کافی درونش ریخت و زیرش را زیاد کرد تا به جوش آید. سپس آبی به ماهیتابه زد و پیاز بزرگی را انتخاب کرد. قبل از اینکه آن را رنده کند؛ حرصش گرفت که الان اشک هایش جاری می شود و چشم هایش بد جور می سوزد. پوست پیاز را گرفت و رنده را برداشت. هنوز هیچ نشده، چشمانش می سوخت و خدا به دادش برسد که می خواست پیاز را رنده کند! لبانش را برچید و شروع به رنده کردن کرد. هر لحظه بیشتر از قبل، اشک از چشم هایش پایین می آمد و دیگر نمی توانست جایی را ببیند تا اینکه رنده کردن پیاز تمام شد و سریع خودش را به سینک ظرفشویی رساند. آب سرد را باز کرد و اول به دست هایش آبی زد تا وقتی آن ها را بر روی چشمانش می کشد؛ وضعیت وخیم تر نشود! بعد مشغول شستن چشم هایش با آب سرد شد و بالاخره توانست کمی اطراف را دید بزند. چشمانش قرمز شده بود و فقط آرام می دانست که فریاد حساسیت شدید به پیاز دارد.
  8. ((پارت نود و پنجم)) فریاد:آرام چی شده؟ چیزی دیدی؟ چرا حرف نمی زنی؟ انگار که زبانش قفل شده بود و قاصر تر از آنی بود که چیزی را توضیح بدهد! ترس در وجودش رخنه کرده و دوباره او را به یاد اتافاقات تلخ زندگی اش انداخته بود! نمی دانست آن سایه برای چه کسی است؟ حاضر بود در حضور خداوند قسم یاد کند که چشمانش اشتباه ندیده و سایه فردی را زیر درخت مشاهده کرده. سایه ای که بر روی چشمانش سایه انداخت و دوباره فهماند که رنگ سیاهی هنوز هم در تعقیب اوست و تا اورا به دام و به قعرِ چاهِ خود نندازد؛ دست بردار نخواهد بود! فریاد که از آرام چیزی عایدش نشد؛ دستش را محکم در دستش فشرد و سرش را بر روی سینه اش نهاد. به آرامی جثه ضعیف و ظریفش را تکان داد و به داخل اتاق خواب برد. او را روی تخت نشاند و سریع به آشپز خانه رفت. لیوانی را پر از آب کرد و به دستش داد. لبانش می لرزید و تنش لرزشی اندک داشت و خدا می داند که آتش وجودِ فریاد چگونه شعله کشید و چگونه خاکستر شد. آن فریادی که تنش قسم یاد می کرد در برابر استواری کوه و عظمت دریا. آرام را دراز کرد و صلاح دید که فعلا درباره آن موضوع چیزی نگوید تا وقتی ترسش ریخت؛ دوباره باز جویی کند! دستی به پیشانی اش کشید و لاله گوشش را بوسید. تکان ریزی خورد و محکم فریاد را در آغوش خود راه داد. همان آغوشی که رستاخیز فریاد و وجودش شد. همان آغوشی که عشق را به او هدیه و برایش آرامش را معنا کرد! نفس عمیقی کشید و کش موی صورتی رنگش را باز کرد. مشغول بازی کردن با موهای مشکی اش شد و مدام با حرف های عاشقانه، خود را بیشتر برای آرام اثبات می کرد و بیشتر در اقیانوسِ عشقِ آرام غرق می شد. اقیانوسی که پهنا و عمقش، ترس در دل دیگران می انداخت و کسی جرئت افتادن در آن را نداشت! اما چگونه فریاد این پهنه های تابیده شده با عشق را درهم شکافت و تار و پود آن را از هم گسست؟
  9. ((پارت نود و چهارم)) *یک ماه بعد* آرام موهایش را بالا برد و همانگونه که می دوید؛ با مهارت خاصی به صورت گوجه ای بست تا در دستانِ حریصِ فریاد حبس نشوند! صدای خنده هایشان کل خانه را پر کرده بود و فریاد نمی توانست آن وروجک را در دام خود بی اندازد و حسابی تلافی کار هایش را سرش در بیاوَرَد! با فریادی که زد؛ آرام جیغ کشید و دستش را بر روی سینه اش گذاشت؛ اما سر جایس نایستاد و پشت میز غذا خوری جا خوش کرد. زبانی برای فریاد درآورد و فریاد چقدر دلش می خواست آن زبان را از حلقومش بیرون بکشد تا زمانی دیگر آن را برایش دراز نکند!! حتی خودش نیز از فکری که به سرش زد؛ خندید و تعجب آرام را در بر گرفت‌. خودش می دانست چه بلای بدی به سر فریاد آورده و چقدر به قیافه اش خندیده بود! فریاد دست هایش را بالا آورد و لاک های صورتی رنگ را به رخِ آرام کشید. فریاد: آخه این چه کاریه؟ مگه مرد هم لاک می زنه؟ آرام: آره؛ ولی خانما واسشون می زنن! چشمان فریاد گرد و خنده اش در حال منفجر شدن بود، اما خودش را کنترل کرد و با حرکتی زیرکانه، سریع به طرف آرام رفت و لباسش را از پشت کشید. آرام در بغلش جا خوش کرد و دست و پا می زد تا رهایی یابد؛ ولی نمی توانست و می دانست که تلافی سخت در انتظارش خواهد بود! آن هم قلقلکی سخت و طاقت فرسا بود که فقط فریاد نقاط حساسش را می دانست و بیشتر از همه، کف پاها و گوش هایش بود! فقط کافی بود یک نفر درون گوشِ آرام پیس پیس کند، همان موقع بود که از حال می رفت و کسی نبود تا حالش را به جا بیاورد! همانطور که فریاد آرام را آغوش گرفته بود؛ همانگونه به سمت اتاق حرکت کرد و مدام تهدید می کرد که چه جملاتی را قرار است درون گوشش زمزمه کند و او از حال برود! آرام نیز مدام می خندید و با خنده التماس می کرد که کاری به کارش نداشته باشد، اما فریاد ابرو بالا می انداخت و حرفش را نفی می کرد. ناگهان سر جایش ایستاد و با به یاد آوردن چیزی، نگاه عاقل اندر سفیهانه ای به آرام انداخت و گفت: _ببینم اصلا کی واست لاک آورده؟ اون زانیار گور به گور شده؟ ریز خندیدن آرام، نشانه از درست بودن حرفش را داشت و پوفی کرد. چرا که نمی دانست این بشر چه زمانی می خواهد بزرگ شود؟! مردمک چشمانش را چرخاند و به صورت رنگ پریده آرام چشم دوخت! نگرانی درآن موج می زد و این را خوب می توانست بفهمد و تشخیص بدهد؛ اما نمی دانست چرا اینگونه شده و چرا از پنجره به بیرون خیره شده است؟ رد نگاهش را دنبال کرد؛ اما به جز شاخه های درخت و برگ هایش، چیزی نیافت و دوباره به آرام زل زد. فریاد: آرام چیزی شده؟ آب دهنش را با فشار بلعید و دستش را بالا آورد. به همان پنجره اشاره کرد و در گلویش بغض جا گرفت. بغضش فریاد را به آتش کشید و به دنبال دلیل آن بود. هرچه نگاه کرد؛ چیزی نیافت و عصبی به اشک های آرام و مظلومیتش چَشم دوخت. خود را درآغوش فریاد جا داد و از ترس به خودش می لرزید! انگار که خوشی به این دختر نیامده باشد!
  10. ((پارت نود و سوم)) نفس عمیقی که از سینه اش خارج کرد؛ آرام را به لرزه درآوَرد و سرش را برداشت. به چشمان ریز شده فریاد با تعجب چشم دوخت و ابروهایش که بالا و پایین می پریدند، خنده اش را سرخوش کرده بود! منظورش را خیلی خوب فهمید و دوباره سرش را بر روی سینه پهنش نهاد. بوی تنش را با تمام وجود و با دمی عمیق، استشمام کرد و بی اراده پلک هایش بر روی هم افتادند. انگار نمی خواست غم دوری از یار را تحمل و حتی به آن فکر کند. تنها می خواست از زمان حال تمام استفاده اش را بکند تا در آینده ای که فقط خداوند از آن خبر دارد؛ احساس پشیمانی و حسرت در وجودش لانه نسازد! دستِ سالم فریاد، خیلی آرام بر روی موهای بلندش که سیاهی شب را به رخ چشمانش می کشید؛ گذاشت و به آرامی تره ای از آن ها را در دستش فشرد. مشغول بازی کردن با امواجی شد که رنگ تیره آسمان در شب را درون خود حل کرده بودند و بویی همچون گل های یاس داشتند. فریاد: موهات بوی گل یاس میده! آرام سرخوشانه خندید. آرام: آره. ترکیه که بودیم از شامپوی گل یاس استفاده کردم. فریاد سرخوشانه خندید و نگذاشت تپش قلبِ آرام از هراسی نامنظم شود. چرا که جانش بود و چه کسی جان خویش را دوست ندارد؟! شاید کسی که از دنیا بیزار باشد و قصد رهایی از آن را در نداشتن جان خود بداند؛ ولی آیا فریاد از دنیا سیر است؟ آن هم با وجود آرامی که به تازگی کلمه دنیا را برایش معنی کرده؟! چشمانش را دوباره بست و در آغازی دیگر، بوی گل یاس را استشمام کرد. بویی که صاحبش آرامش را در نهانِ خود داشت و گل یاس وسیله ای بیش نبوده و نیست! یاد شعری افتاد که تنهایی هایش را با آن پر می کرده است. همان شعری که به وجودش آرامش می داده و تنهایی اش را به رخش می کشیده است. همان شعری که وقتی آن را زیر لب زمزمه کرد؛ نفهمید که برای آرام لالایی شد و با همان خوابید. همانند کودکی که آغوش مادرِ خود را به تازگی یافته و گرمایش را دوباره تجربه کرده است. "دیدمت از دور ، خسته بود پاهات تا نگاهت کردم ، وای از اون چشمات گفتی از دستِ ، این آدما خسته ام زخماتو شستم ، بالتو بستم حالا میبینم ، توئه دیوونه فکر پروازی ، دور از این خونه! نرو زندونیت کنن باز ، گم نشو توو فکر پرواز نذار بمونه غمت رو دلم عشقِ دردسر ساز نرو زندونیت کنن باز ، گم نشو توو فکر پرواز چرا انقد گرفتارِ توام؟ نمیدونی نمیدونم میگی باید برم اما نمیتونی نمیتونم! نرو زندونیت کنن باز ، گم نشو توو فکر پرواز نذار بمونه غمت رو دلم عشقِ دردسر ساز نرو زندونیت کنن باز ، گم نشو توو فکر پرواز نذار بمونه غمت رو دلم عشقِ دردسر ساز نرو زندونیت کنن باز ، گم نشو توو فکر پرواز نذار بمونه غمت رو دلم عشقِ دردسر ساز نرو زندونیت کنن باز ، گم نشو توو فکر پرواز نذار بمونه غمت رو دلم عشقِ دردسر ساز. پرواز_علی یاسینی"
  11. ((پارت نود و دوم)) از پله ها بالا رفتم و در رو باز کردم. صدای ناله های ریزش، نشانه از بد بودنِ حالش رو داشت. تند به سمت آشپز خونه رفتم و شروع به شستن تشت کردم. آب گرم رو باز کردم و خیلی خوب شستمش تا کاملا تمیز بشه. بعد با آب سرد پرش کردم و به سمتِ فریاد بردمش. کنارش نشستم و دستمالِ روی پیشونیش رو برداشتم و دوباره خیس کردم. تشت رو هم پایین پاهاش گذاشتم و پاهاش رو توی آب سرد قرار دادم. از لرزش بدنش، قلبم مثل یه کاغذ مچاله شد و درهم شکست. شلوارش رو تا یه حدی بالا زدم و شروع کردم به پاشویه کردنش. نمی دونم چرا یهو حالش خراب شد؛ ولی مطمئنم که از قبل هم خراب بوده و به ما هیچی نگفته! با گذر کردن کلمه"ما" از ذهنم، یاد زانیار و شماره ای که بهم داد افتادم. به کل یادم رفته بود و با خودم گفتم اگه حالش بدتر شد باهاش تماس می گیرم. دستای سردم رو که با آب خیسشون می کردم؛ روی پاهای داغش می کشیدم و همزمان ماساژشون هم می دادم. انگار دنیا روی سرم خراب شده بود که اونطوری از سرد بودن آب شکایت می کرد و می گفت که بسه؛ ولی من مقاومت می کردم و نمی ذاشتم پاهاش رو از توی تشت برداره. (راوی) چشمان خسته اش را در پلک هایی دوخت که آرام بر روی یکدیگر افتاده بودند و نشانه از آرامشِ فریاد را داشتند. تکانی به گردنِ گرفته اش داد و به یاد زمانی افتاد که حالش بدتر شد و به زانیار زنگ زد. زانیار هم به همراه دکتر، خود را سریعا رساند و دکتر خبر از عفونت کردن زخمِ فریاد را داد و همانجا با تجهیزاتِ پزشکی اش، زخمش را ضد عفونی و دوباره پانسمان کرد. طریقه مصرف داروهای موقتی فریاد را نیز برای آرامی که به زور سر پا ایستاده بود؛ توضیح داد و بابت اقداماتش تشکر کرد! چه بسا که همین اقدامات جزئی، خود نیز بسیار مهم بوده و تب فریاد را تا حدی پایین آورده بود. از فکر بیرون آمد و دستی به پیشانی اش کشید. لبخندی از سرتقی فریاد بر روی لبش نمایان شد و چقدر قند در دلش آب کردند که به خاطر او از حال بدش دم نزده و حاضر نبوده در جایی دکتر گلوله را بیرون بیاورد که او آنجا بوده و مبادا آرامَش بترسد و بی قراری کند. لبخندش عمیق تر شد و از اینکه فریاد حالش بهتر است و با طمانینه خوابیده است؛ دستی بر روی موهای مشکی اش کشید و سرش را بر روی سینه اش گذاشت. انگار که تمام غم و غصه هایش را در مردابِ بدبختی هایش غرق کرده بود و هیچ چیز را از گذشته خود به یاد نمی آورد! همانند نوزادی که تازه متولد می شود و هیچ از گذشته تنگ و تاریکی که در وجود مادرش بوده است را نمی داند. لب های لرزانش را تکان داد و آرام همانندِ خودش، جمله ای را زمزمه کرد که از گوش های تیز فریاد دور نماند و عشقش را دو چندان کرد. "کسی که بهشت را بر زمین نیافته است آن را در آسمان نیز نخواهد یافت خانه‌ی خدا نزدیک ماست و تنها اثاث آن، عشق است."
  12. ((پارت نود و یکم)) حالا نوبت پارچه بود؛ ولی نمی دونستم از کجا تهیه کنم؟! تمام اطراف رو گشتم؛ اما هیچی نبود! تا اینکه نگاهم به مانتوم افتاد. پایینش یه مقدار پاره شده بود. بدون لحظه ای فکر کردن، سریع دستم رو جلو بردم و از قسمتی که پاره شده بود؛ کشیدمش و مقداری ازش رو درآوردم. با آب و مایع ظرفشویی که کنار سینک بود؛ پارچه رو خوب شستم و توی دستم مچاله اش کردم. قابلمه رو هم برداشتم و به سمت فریاد رفتم. بی حال تر شده بود و پلکهاش رو بهم فشار می داد. از دیدنش توی اون وضعیت، قلبم محکم تر از قبل تپید و صدای ضربانش توی سرم اکو شد. دستام می لرزیدن و لایه ای از اشک تمام چشمم رو پوشونده بود. نمی تونستم فریادی که اقتدار و مقاومتش دل دریا رو هم می لرزوند، توی اون حالت ببینم؛ به خاطر همین سریع دست به کار شدم و پارچه رو خوب با آبی که توی قابلمه بود، خیس کردم و روی پیشونیش گذاشتم. دستام رو هم خیس کردم و روی صورتش می کشیدم. از چهره اش آتیش فوران می کرد و تازه یادم افتاد که شاید توی حیاط، تشتی چیزی باشه. بدو بدو با اون پایی که کبود شده بود؛ وارد حیاط شدم و همزان آسمون غرش کرد. صدای رعد و برق مثل صدای ناقوس توی گوشم به صدا در اومد و تنم رو لرزوند. دستم رو روی دهنم گذاشتم و جیغ خفیفی کشیدم. با پای برهنه وارد حیاط شدم و چشمام مثل دوربین همه جا رو کاویدن تا شاید چیزِ بدرد بخوری پیدا شد! بارون شروع به باریدن کرد. بیش تر از قبل به خودم لرزیدم و دستام رو بغل کردم. کف پام تمام سرمای زمین رو به بدنم منتقل کرد و دندونام بهم دیگه برخورد می کردن. مانتوم رو به خودم پیچیدم و موهای خیسم رو از روی پیشونیم کنار زدم. یهو چشمم به یه تشت فلزی افتاد. سریع به سمتش رفتم که نزدیک بود پام لیز بخوره و نقش بر زمین بشم؛ ولی خدارو شکر تعادلم رو حفظ کردم و با دستای یخ زده ام، تشت رو برداشتم و سرمای تشت، بیشتر بهم یادآوری کرد که فریاد اونجا توی تب داره می سوزه.
  13. جمعه...۱۳۹۸/۱۰/۶

    هیچی والاه. قصد آزار و اذیت کردنتون رو نداشتم. فقط خواستم تاریخ اعلام کنم😂😂😂

    1. melika.p

      melika.p

      وای امروز شیشمه !؟

      😐😂

  14. Hasti81

    تولد مینای شتر مرغی

    خیله خب...نوبت توهم رسید😂😂😂 خانم شتر مرغه جان من روز تولد با ماهیتابه نزنمون. خانومانه بشین سرجات. وول نخور وگرنه خودم با همون ماهیتابه چنان میکوبم تو دهنت که صدا مرغ بدی تخم بزاری😂😂 خلاصه که من اعصاب ندارم پس حواست به خودت باشه😂😂😂 تولدت هم مبارک .ان شالله ۱۵۳ سال به همراه عزیزانت در کنار سلامتی زندگی کنی❤❤❤
  15. ((پارت نود ام)) (آرام) یکی از ساندویچا رو به سمتش گرفتم. _این ساندویچا رو زانیار آورده. ساندویچ سرده. نگاهی به دستم انداخت و لبخند کوچیکی زد. ساندویچ رو ازم گرفت و ناگهانی سرش رو جلو آورد و دستم رو نرم بوسید. از خجالت، صورتم گلگون شد و سرم رو پایین انداختم که قهقهه زد! با تعجب به صورتش خیره شدم. قرمز شده بود و حتی حرارت بدنش رو هم می تونستم تشخیص بدم. اون می خندید و من نگران بهش زل زده بودم. می دونستم حالش داره بد می شه و خدا می دونه که چقدر دلم بی تابی می کرد و شور می زد! با همون دست سالمش، پلاستیک ساندویچ رو پایین آورد تا بتونه شروع به خوردن کنه. نگاهی به من انداخت و با سر اشاره کرد که منم بخورم. می دونستم اگه بهش بگم حالت خوبه یا نه، میگه خوبم و هیچی راجع به حال بدش نمیگه؛ به خاطر همین لبخندی زدم و منم شروع کردم به ساندویچ خوردن. هنوز هم پام درد می کرد؛ اما درد پام در برابر حالِ فریاد هیچ بود. مثل کوچیکیِ یه ستاره در برابر عظمت آسمون. باید طوری نشون می دادم که انگار هیچی نمی دونم و فکر می کنم حالش خوبه؛ چون اگه بفهمه، به هیچ عنوان نمی ذاره به زانیار زنگ بزنم! اگه دیدم حالش بدتر شد یا همینطوری تب داشت؛ حتما به شماره ای که زانیار بهم داد، زنگ می زنم و خبرش می کنم.آره! همونطور آروم آروم داشتم ساندویچم رو می خوردم و فکر می کردم که دستِ داغی روی دستم جا خوش کرد. از داغ بودنش تا اون حد وحشت کردم و نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. ساندویچش رو هم نصفه نیمه کنارِ خودش رها کرده بود و رگه های قرمز توی چشمش خود نمایی می کردن. صورتش اینقدر داغون بود که ترس تمام سلولای بدنم رو فرا گرفت و دستپاچه شدم. فورا دستم رو روی پیشونیش گذاشتم و تبش رو کنترل کردم. خیلی بالا بود و می ترسیدم تشنج کنه! تب یکی از پاسخ های بدن و در واقع یکی از دفاع های غیر اختصاصی بدن هست که باعث از بین رفتن عوامل میکروبی می شه. به خاطر اینکه میکروب ها نمی تونن توی دمای بالا به فعالیتشون ادامه بدن و از بین میرن؛ اما اگه این دما زیادی بالا بره و تب همچنان ادامه داشته باشه، خیلی خطرناکه و ممکنه تشنج صورت بگیره! صداش زدم. _فریاد؟ فریاد:جونم عزیزم. _تب داری. فریاد:نه بابا. حالم خوبه. _باید تبت رو پایین بیارم. فریاد:ولکن آرام. من حالم خوبه. اخمام رو بهم گره دادم و از جام بلند شدم. بدون توجه به صدا زدناش، به آشپز خونه رفتم و دنبال یه کاسه یا قابلمه یا هرچیزی که بتونم مقداری آب توش بریزم؛ گشتم. کابینت اولی رو باز کردم که هیچی توش نبود. کابینت دومی هم همینطور؛ اما کابینت سومی یه قابلمه خیلی خیلی کوچیک توش بود که سریع برش داشتم و پر از آبش کردم. بهتر از هیچی بود و نیاز داشتم که یه مقدار آب کنار دستم باشه.
  16. ((پارت پنجاه و چهارم)) صدای فریاد یاشار کل خانه را در بر گرفته بود و با هر تهمتی که از زبانش می شنید؛ قلبش بیشتر زخم خورده می شد و دلش رنگِ خون به خود می گرفت! بالاخره شکست! دیواری که مرز میان او و شیر زخم خورده بود؛ درهم شکست و قیافه ترسناک و خفقانش، ذهن متخشش دلبر را هر لحظه بدتر می کرد. نفس های تند یاشار و قطره های آبی که بر روی سر و رویش می چکیدند؛ بیشتر دلبر را ترساند. آب دهانش را با فشار بلعید و خوب می دانست که هیچکس نمی تواند جلوی یاشار را بگیرد. پدرش هم هرچه تلاش می کرد؛ فایده ای نداشت و یاشار همانند اژدهایی خروشان، نعره می کشید و همه را در آتشِ سوزان خود غرق می کرد! دست خودش نبود! تحمل دیدن دلبر در آن وضعیت را نداشت و نمی توانست تجزیه و تحلیل کند که آن ماشین برای چه کسی بوده و دلبر چرا از آن پیاده شده است؟! اصلا چرا تا آن زمان بیرون بوده و هزاران چرا و افکارِ دیگری که تمام ذهنش را پر کرده بود. آرام آرام قدم هایش را برداشت و به سمت دلبری رفت که حالا رنگ باخته بود و از مردن زیر دست و پای یاشار می ترسید! نفس هایش تند شده بود و قفسه سینه اش بالا و پایین می شد. دستش را مشت کرد و دندان هایش را محکم بر روی یکدیگر سائید. در یک قدمیِ دلبر ایستاد که سرتقانه سعی در آرام نشان دادن خود داشت؛ ولی اصلا بازیگر خوبی نبود و یاشار خوب می دانست که در دلش چه می گذرد. به همین خاطر، پوزخندی بد معنی دار، بر روی لب های لرزانش نشست و چانه دلبر را محکم در دستش فشرد؛ اما صدایی از دلبر بلند نشد و همین آرامشش، او را به مرز جنون می رساند. بر خلاف تصورش، مردمک چشمانش را در چشمانش دوخته بود و اجازه نمی داد غرورش با ترس یا گریه کردن در مقابل یاشار از بین برود! و همین که نگاه عصبیِ یاشار به رد خون های صورتش افتاد؛ انرژی و عصبانیتش ناگهان تحلیل رفت و ضعف تمام وجودش را فرا گرفت! تمام تنش پر شده بود از ترسی که شاید دوباره حال دلبرش بد شده و مجبور شده به بیمارستان برود! زیرا این رد خون هایی که خوب شسته نشده بودند، نشان می داد که خون دماغ شده است! بدنش لرزید و حتی فکر کردن به اینکه دلبر را ترسانده و بی خودی او را قضاوت کرده؛ حالش را بد می کرد و این حال بد را فقط یک چیز می توانست خوب کند! آن هم آغوش کسی بود که جانش را هم برایش فدا می کرد و این عصبانیت ها و دل نگرانی ها اصلا دست خودش نبود! به هیچ عنوان! و خودش نیز نمی دانست که چرا اینگونه زود آزرده خاطر می شود!
  17. ((پارت پنجاه و سوم)) انگشت سرما زده اش را بالا برد و زنگ را فشرد. صدای مادر دلبر در گوشش پیچید و لبخند از روی لبانش کنار رفت. صدای تقه در و باز شدنش مصادف شد با شنیدن صدای ماشینی که توجه اش را جلب کرد. سرش را برگرداند و سمندی مشکی رنگ را با چشمانش دید زد که درِ پشتی اش باز و دلبر با حالی ناخوش از آن پیاده شد! اخمانش چنان بهم گره خوردند که آسمان رعد زد و باران شدت گرفت!! خون در رگ هایش جهید و همانند کوره ای آتشین، چشمان قرمز شده اش را به دلبر دوخت. اول به دلبرش و بعد سعی در دید زدنِ راننده را داشت؛ اما نمی توانست چهره اش را ببیند. دلبر نیز سرش را پایین افکنده بود و متوجه حضور یاشار نشده بود. آنقدر غرق در فکر و خیال بود که خشمِ خانمان سوز یاشار را احساس نکرد. حال خودش نیز خراب بود و با حبس شدن بازویش در دستان بزرگ و مردانه یاشار، تازه به خودش آمد و آخی بلند گفت. چنان بازویش را می فشرد که هر لحظه بیشتر از قبل احساس درد و بدبختی تمام وجودش را می گرفت و بغضش دوباره شکست! دیگر تحمل داستان دوباره ای نداشت و به اندازه کافی امروز زجر کشیده بود. فریاد زد! داد زد! و اصلا حرفِ دیگران برایش مهم نبود! دستِ یاشار که حالا متحیر و حیرت زده بود را پس زد و به سمتِ خانه حرکت کرد. در خانه را باز شده دید و سریع به داخلش هجوم برد که با پدرش برخورد کرد. نگاهش نگران و ترسان بود و چقدر خجالت کشید برای آبروی پدرش که آن را در کوچه با صدای بالایش ریخت؛ اما از کارش پشیمان نبود. مگر خودش، دلش و وجودش اهمیت نداشتند که حرفِ مردم را به خودش ترجیح دهد!؟ اما الان اصلا نمی توانست فکر کند و فقط نیاز به آرامش داشت. نیاز به خواب و فکری تهی از هر خیالی. بدون سلام کردن و توجه به کسی، به درون اتاقش هجوم برد و لباس هایش را از تنش کند. صدای بلندِ یاشار را می شنید؛ اما توجهی نمی کرد. سریع در اتاقش را قفل کرد و خدا را شاکر شد که زود این کار را انجام داده؛ زیرا یاشار به در اتاقش حمله کرده بود و همانند شیری زخم خورده به در چنگ می انداخت.
  18. ((پارت هشتاد و نهم)) زانیار رفت و نگاهِ خیره فریاد را بر روی خود ندید. همان نگاهی که تیغ بر وجودش می زد و تنش را خونین و مالین می ساخت. دلش شک را در خودش جا داده بود و خدا می داند که آتشی بیش نبود! عرقِ سرد روی پیشانی اش را با دستِ سالمش پاک کرد و احساس ضعف تمام وجودش را فرا گرفت. دستش را به چارچوب در گرفت تا تعادلش را حفظ کند که ناگهان آرام سریع به سمتش آمد و زیرِ بازوی سالمش را گرفت. نگاهش نگران و تنش لرزان از حالِ بدِ فریاد بود. چرا که اصلا به حرف های پزشکش گوش نمی داد و مدام از جایش بر می خواست. و آرام هم خوب می دانست که فریاد سرتقانه کار هایش را به فرجام می رساند و شاید فقط خودش بتواند جلویش را بگیرد! خاکستر چشمانش را در قعرِ سیاهیِ چشمانِ فریاد ریخت و آتش سوزانش را خاموش کرد. دلش آرام گرفت و وجود آرام درکنارش وصف ناپذیر بود. بدون هیچ حرفی، با آرام همراه شد و بر روی تشکی که روی زمین پهن شده بود؛ نشست. آرام هم کنارش زانو زد و سعی داشت با آرامش تمام، فریاد را دراز کند؛ اما فریاد غرق در چشمانِ افسونگرش شده بود و زمان و مکان را نمی دانست. آن چنان در چشمانش زل زده بود که معذب بودن آرام را تشخیص داد و شرمسارانه سرش را پایین انداخت و همانند کودکی لجباز که توسط مادرش تنبیه شده، دراز کشید و چشمانش را بست. قلبش با شدت خودش را به سینه اش می کوبید! انگار که قصد دریدن سینه اش را داشت! انگار که نفس کم آورده باشد؛ به دنبال راه فراری برای رهایی بود. همانند پرنده ای که در قفسِ تنگش پر پر می زد. گرمیِ پتو را بر روی خودش احساس کرد و هوا نیز کم کم رو به تاریکی می رفت. دلش ضعف داشت و غذا می طلبید که حضور آرام را دوباره در کنار خود حس کرد. بوی ساندویچ، مشامش را نوازشی نرم کرد و چشمانش را از هم گشود. لبخند آرام تنها چیزی بود که به چشمش آمد و تبِ بدنش بالا رفت! نمی دانست از حضور آرامِ دلش است یا حالی که کم کم داشت بهم می ریخت! آرام ساندویچ را به سمتش گرفت و صدای زیبایش، نجوا کنان در گوشش رقصید و طنازی کرد. دلبرانه!
  19. ((پارت پنجاه و دوم)) از جایش بر خواست و روبروی تصویرِ بزرگِ دلبر، جا خوش کرد. انگار که آسمان ها را بهم بافته باشند؛ قلبش سخت فشرده شد و سیگار را در دستش مچاله کرد! دردِ قلبش آنقدر وصف ناپذیر بود که غرش آسمان را نشنید! سوختن دستش را هم متوجه نشد! فقط دلش می خواست همین حالا او را ببیند و گرمای وجودش را با تمام سلول های تنش حس کند؛ وگرنه مجنونانه سر به بیابان می گذاشت و آن موقع بود که کسی نمی توانست جلوی خشم و قلبِ پینه دوز شده اش را بگیرد. کتش را برداشت و به سرعت ادکلن گران قیمتش را بر روی خود خالی کرد تا به خیالِ خود، بوی سیگار مشامِ دلبرش را نرنجاند و دلش را آزرده خاطر نکند. بدون آنکه سوئیچ ماشینش را بردارد؛ از خانه بیرون زد و راه پله طولانی را یکی در میان طی کرد تا اینکه به درب اصلی رسید. از نظرش حتی آسانسور هم مانع برای حرکتش می شد و می خواست خود را سریع تر در آغوش دلبر بیابد؛ اما وقتی یادش آمد سوئیچ را با خودش نیاورده است؛ دیگر دیر بود. باران همانندِ کلوخه های سنگ، بر روی سرش پتک فرود می آوردند و لقب مجنون را نثارش می کردند! به درستی که مجنونی بیش نبود و حتی تاریکیِ شب و خیابان های آغشته در آب، نمی توانستند در برابرش سَد باشند. کم کم به خانه شان نزدیک شد و خدا را شکر کرد که خانه ای نزدیک به خانه دلبر خریداری کرده تا در هنگام تنهایی، فورا لیلی اش را ببیند و دلش با تار و پودِ آرامش بافته شود! تمام سر و رویش خیس شده بود و موهایش پخش و پلا شده بودند. لبخندی بر روی لبانش نمایان شد و روبروی درب ایستاد و چقدر دلش می خواست که خودِ دلبر آن را باز کند. پتو بر روی تنش بیندازد و نگران باشد که نکند سرما در وجودش رخنه کرده و از پا درش بیاورد.
×
×
  • اضافه کردن...