رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Hasti81

گرافیست
  • تعداد ارسال ها

    2,700
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

پست ها ارسال شده توسط Hasti81


  1. ((پارت نود و دوم))
    از پله ها بالا رفتم و در رو باز کردم. صدای ناله های ریزش، نشانه از بد بودنِ حالش رو داشت. تند به سمت آشپز خونه رفتم و شروع به شستن تشت کردم.
    آب گرم رو باز کردم و خیلی خوب شستمش تا کاملا تمیز بشه. بعد با آب سرد پرش کردم و به سمتِ فریاد بردمش. کنارش نشستم و دستمالِ روی پیشونیش رو برداشتم و دوباره خیس کردم. تشت رو هم پایین پاهاش گذاشتم و پاهاش رو توی آب سرد قرار دادم. از لرزش بدنش، قلبم مثل یه کاغذ مچاله شد و درهم شکست.
    شلوارش رو تا یه حدی بالا زدم و شروع کردم به پاشویه کردنش.
    نمی دونم چرا یهو حالش خراب شد؛ ولی مطمئنم که از قبل هم خراب بوده و به ما هیچی نگفته!
    با گذر کردن کلمه"ما" از ذهنم، یاد زانیار و شماره ای که بهم داد افتادم. به کل یادم رفته بود و با خودم گفتم اگه حالش بدتر شد باهاش تماس می گیرم.

    دستای سردم رو که با آب خیسشون می کردم؛ روی پاهای داغش می کشیدم و همزمان ماساژشون هم می دادم.
    انگار دنیا روی سرم خراب شده بود که اونطوری از سرد بودن آب شکایت می کرد و می گفت که بسه؛ ولی من مقاومت می کردم و نمی ذاشتم پاهاش رو از توی تشت برداره.
    (راوی)
    چشمان خسته اش را در پلک هایی دوخت که آرام بر روی یکدیگر افتاده بودند و نشانه از آرامشِ فریاد را داشتند.
    تکانی به گردنِ گرفته اش داد و به یاد زمانی افتاد که حالش بدتر شد و به زانیار زنگ زد. زانیار هم به همراه دکتر، خود را سریعا رساند و دکتر خبر از عفونت کردن زخمِ فریاد را داد و همانجا با تجهیزاتِ پزشکی اش، زخمش را ضد عفونی و دوباره پانسمان کرد. طریقه مصرف داروهای موقتی فریاد را نیز برای آرامی که به زور سر پا ایستاده بود؛ توضیح داد و بابت اقداماتش تشکر کرد! چه بسا که همین اقدامات جزئی، خود نیز بسیار مهم بوده و تب فریاد را تا حدی پایین آورده بود.

    از فکر بیرون آمد و دستی به پیشانی اش کشید. لبخندی از سرتقی فریاد بر روی لبش نمایان شد و چقدر قند در دلش آب کردند که به خاطر او از حال بدش دم نزده و حاضر نبوده در جایی دکتر گلوله را بیرون بیاورد که او آنجا بوده و مبادا آرامَش بترسد و بی قراری کند.
    لبخندش عمیق تر شد و از اینکه فریاد حالش بهتر است و با طمانینه خوابیده است؛ دستی بر روی موهای مشکی اش کشید و سرش را بر روی سینه اش گذاشت. انگار که تمام غم و غصه هایش را در مردابِ بدبختی هایش غرق کرده بود و هیچ چیز را از گذشته خود به یاد نمی آورد! همانند نوزادی که تازه متولد می شود و هیچ از گذشته تنگ و تاریکی که در وجود مادرش بوده است را نمی داند.

    لب های لرزانش را تکان داد و آرام همانندِ خودش، جمله ای را زمزمه کرد که از گوش های تیز فریاد دور نماند و عشقش را دو چندان کرد.

    "کسی که بهشت را بر زمین نیافته است
    آن را در آسمان نیز نخواهد یافت
    خانه‌ی خدا نزدیک ماست
    و تنها اثاث آن، عشق است."


  2. ((پارت نود و یکم))
    حالا نوبت پارچه بود؛ ولی نمی دونستم از کجا تهیه کنم؟!
    تمام اطراف رو گشتم؛ اما هیچی نبود! تا اینکه نگاهم به مانتوم افتاد. پایینش یه مقدار پاره شده بود.
    بدون لحظه ای فکر کردن، سریع دستم رو جلو بردم و از قسمتی که پاره شده بود؛ کشیدمش و مقداری ازش رو درآوردم.

    با آب و مایع ظرفشویی که کنار سینک بود؛ پارچه رو خوب شستم و توی دستم مچاله اش کردم. قابلمه رو هم برداشتم و به سمت فریاد رفتم. بی حال تر شده بود و پلکهاش رو بهم فشار می داد. 
    از دیدنش توی اون وضعیت، قلبم محکم تر از قبل تپید و صدای ضربانش توی سرم اکو شد. دستام می لرزیدن و لایه ای از اشک تمام چشمم رو پوشونده بود.
    نمی تونستم فریادی که اقتدار و مقاومتش دل دریا رو هم می لرزوند، توی اون حالت ببینم؛ به خاطر همین سریع دست به کار شدم و پارچه رو خوب با آبی که توی قابلمه بود، خیس کردم و روی پیشونیش گذاشتم. دستام رو هم خیس کردم و روی صورتش می کشیدم.

    از چهره اش آتیش فوران می کرد و تازه یادم افتاد که شاید توی حیاط، تشتی چیزی باشه. 
    بدو بدو با اون پایی که کبود شده بود؛ وارد حیاط شدم و همزان آسمون غرش کرد. صدای رعد و برق مثل صدای ناقوس توی گوشم به صدا در اومد و تنم رو لرزوند. دستم رو روی دهنم گذاشتم و جیغ خفیفی کشیدم. با پای برهنه وارد حیاط شدم و چشمام مثل دوربین همه جا رو کاویدن تا شاید چیزِ بدرد بخوری پیدا شد!
    بارون شروع به باریدن کرد. بیش تر از قبل به خودم لرزیدم و دستام رو بغل کردم. کف پام تمام سرمای زمین رو به بدنم منتقل کرد و دندونام بهم دیگه برخورد می کردن.

    مانتوم رو به خودم پیچیدم و موهای خیسم رو از روی پیشونیم کنار زدم. یهو چشمم به یه تشت فلزی افتاد. سریع به سمتش رفتم که نزدیک بود پام لیز بخوره و نقش بر زمین بشم؛ ولی خدارو شکر تعادلم رو حفظ کردم و با دستای یخ زده ام، تشت رو برداشتم و سرمای تشت، بیشتر بهم یادآوری کرد که فریاد اونجا توی تب داره می سوزه.


  3. خیله خب...نوبت توهم رسید😂😂😂

    خانم شتر مرغه جان من روز تولد با ماهیتابه نزنمون. خانومانه بشین سرجات. وول نخور وگرنه خودم با همون ماهیتابه چنان میکوبم تو دهنت که صدا مرغ بدی تخم بزاری😂😂

    خلاصه که من اعصاب ندارم پس حواست به خودت باشه😂😂😂

    تولدت هم مبارک .ان شالله ۱۵۳ سال به همراه عزیزانت در کنار سلامتی زندگی کنی❤❤❤

    • تشکر 1

  4. ((پارت نود ام))

    (آرام)
    یکی از ساندویچا رو به سمتش گرفتم.
    _این ساندویچا رو زانیار آورده. ساندویچ سرده.
    نگاهی به دستم انداخت و لبخند کوچیکی زد. ساندویچ رو ازم گرفت و ناگهانی سرش رو جلو آورد و دستم رو نرم بوسید.
    از خجالت، صورتم گلگون شد و سرم رو پایین انداختم که قهقهه زد!
    با تعجب به صورتش خیره شدم. قرمز شده بود و حتی حرارت بدنش رو هم می تونستم تشخیص بدم. اون می خندید و من نگران بهش زل زده بودم. می دونستم حالش داره بد می شه و خدا می دونه که چقدر دلم بی تابی می کرد و شور می زد!
    با همون دست سالمش، پلاستیک ساندویچ رو پایین آورد تا بتونه شروع به خوردن کنه. 
    نگاهی به من انداخت و با سر اشاره کرد که منم بخورم. می دونستم اگه بهش بگم حالت  خوبه یا نه، میگه خوبم و هیچی راجع به حال بدش نمیگه؛ به خاطر همین لبخندی زدم و منم شروع کردم به ساندویچ خوردن. هنوز هم پام درد می کرد؛ اما درد پام در برابر حالِ فریاد هیچ بود. مثل کوچیکیِ یه ستاره در برابر عظمت آسمون. باید طوری نشون می دادم که انگار هیچی نمی دونم و فکر می کنم حالش خوبه؛ چون اگه بفهمه، به هیچ عنوان نمی ذاره به زانیار زنگ بزنم!

    اگه دیدم حالش بدتر شد یا همینطوری تب داشت؛ حتما به شماره ای که زانیار بهم داد، زنگ می زنم و خبرش می کنم.آره!
    همونطور آروم آروم داشتم ساندویچم رو می خوردم و فکر می کردم که دستِ داغی روی دستم جا خوش کرد. 
    از داغ بودنش تا اون حد وحشت کردم و نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. ساندویچش رو هم نصفه نیمه کنارِ خودش رها کرده بود و رگه های قرمز توی چشمش خود نمایی می کردن.
    صورتش اینقدر داغون بود که ترس تمام سلولای بدنم رو فرا گرفت و دستپاچه شدم.
    فورا دستم رو روی پیشونیش گذاشتم و تبش رو کنترل کردم. خیلی بالا بود و می ترسیدم تشنج کنه!
    تب یکی از پاسخ های بدن و در واقع یکی از دفاع های غیر اختصاصی بدن هست که باعث از بین رفتن عوامل میکروبی می شه. به خاطر اینکه میکروب ها نمی تونن توی دمای بالا به فعالیتشون ادامه بدن و از بین میرن؛ اما اگه این دما زیادی بالا بره و تب همچنان ادامه داشته باشه، خیلی خطرناکه و ممکنه تشنج صورت بگیره!

    صداش زدم.
    _فریاد؟
    فریاد:جونم عزیزم.
    _تب داری.
    فریاد:نه بابا. حالم خوبه.
    _باید تبت رو پایین بیارم.
    فریاد:ولکن آرام. من حالم خوبه.
    اخمام رو بهم گره دادم و از جام بلند شدم.
    بدون توجه به صدا زدناش، به آشپز خونه رفتم و دنبال یه کاسه یا قابلمه یا هرچیزی که بتونم مقداری آب توش بریزم؛ گشتم.
    کابینت اولی رو باز کردم که هیچی توش نبود. کابینت دومی هم همینطور؛ اما کابینت سومی یه قابلمه خیلی خیلی کوچیک توش بود که سریع برش داشتم و پر از آبش کردم. بهتر از هیچی بود و نیاز داشتم که یه مقدار آب کنار دستم باشه.


  5. ((پارت پنجاه و چهارم))

    صدای فریاد یاشار کل خانه را در بر گرفته بود و با هر تهمتی که از زبانش می شنید؛ قلبش بیشتر زخم خورده می شد و دلش رنگِ خون به خود می گرفت!
    بالاخره شکست! دیواری که مرز میان او و شیر زخم خورده بود؛ درهم شکست و قیافه ترسناک و خفقانش، ذهن متخشش دلبر را هر لحظه بدتر می کرد.
    نفس های تند یاشار و قطره های آبی که بر روی سر و رویش می چکیدند؛ بیشتر دلبر را ترساند.
    آب دهانش را با فشار بلعید و خوب می دانست که هیچکس نمی تواند جلوی یاشار را بگیرد. پدرش هم هرچه تلاش می کرد؛ فایده ای نداشت و یاشار همانند اژدهایی خروشان، نعره می کشید و همه را در آتشِ سوزان خود غرق می کرد!
    دست خودش نبود! تحمل دیدن دلبر در آن وضعیت را نداشت و نمی توانست تجزیه و تحلیل کند که آن ماشین برای چه کسی بوده و دلبر چرا از آن پیاده شده است؟! اصلا چرا تا آن زمان بیرون بوده و هزاران چرا و افکارِ دیگری که تمام ذهنش را پر کرده بود.
    آرام آرام قدم هایش را برداشت و به سمت دلبری رفت که حالا رنگ باخته بود و از مردن زیر دست و پای یاشار می ترسید!
    نفس هایش تند شده بود و قفسه سینه اش بالا و پایین می شد. 
    دستش را مشت کرد و دندان هایش را محکم بر روی یکدیگر سائید. در یک قدمیِ دلبر ایستاد که سرتقانه سعی در آرام نشان دادن خود داشت؛ ولی اصلا بازیگر خوبی نبود و یاشار خوب می دانست که در دلش چه می گذرد. به همین خاطر، پوزخندی بد معنی دار، بر روی لب های لرزانش نشست و چانه دلبر را محکم در دستش فشرد؛ اما صدایی از دلبر بلند نشد و همین آرامشش، او را به مرز جنون می رساند.
    بر خلاف تصورش، مردمک چشمانش را در چشمانش دوخته بود و اجازه نمی داد غرورش با ترس یا گریه کردن در مقابل یاشار از بین برود! و همین که نگاه عصبیِ یاشار به رد خون های صورتش افتاد؛ انرژی و عصبانیتش ناگهان تحلیل رفت و ضعف تمام وجودش را فرا گرفت!

    تمام تنش پر شده بود از ترسی که شاید دوباره حال دلبرش بد شده و مجبور شده به بیمارستان برود! زیرا این رد خون هایی که خوب شسته نشده بودند، نشان می داد که خون دماغ شده است!
    بدنش لرزید و حتی فکر کردن به اینکه دلبر را ترسانده و بی خودی او را قضاوت کرده؛ حالش را بد می کرد و این حال بد را فقط یک چیز می توانست خوب کند! آن هم آغوش کسی بود که جانش را هم برایش فدا می کرد و این عصبانیت ها و دل نگرانی ها اصلا دست خودش نبود! به هیچ عنوان! و خودش نیز نمی دانست که چرا اینگونه زود آزرده خاطر می شود!


  6. ((پارت پنجاه و سوم))

    انگشت سرما زده اش را بالا برد و زنگ را فشرد. صدای مادر دلبر در گوشش پیچید و لبخند از روی لبانش کنار رفت.
    صدای تقه در و باز شدنش مصادف شد با شنیدن صدای ماشینی که توجه اش را جلب کرد.
    سرش را برگرداند و سمندی مشکی رنگ را با چشمانش دید زد که درِ پشتی اش باز و دلبر با حالی ناخوش از آن پیاده شد!
    اخمانش چنان بهم گره خوردند که آسمان رعد زد و باران شدت گرفت!!

    خون در رگ هایش جهید و همانند کوره ای آتشین، چشمان قرمز شده اش را به دلبر دوخت. اول به دلبرش و بعد سعی در دید زدنِ راننده را داشت؛ اما نمی توانست چهره اش را ببیند.
    دلبر نیز سرش را پایین افکنده بود و متوجه حضور یاشار نشده بود. آنقدر غرق در فکر و خیال بود که خشمِ خانمان سوز یاشار را احساس نکرد. 
    حال خودش نیز خراب بود و با حبس شدن بازویش در دستان بزرگ و مردانه یاشار، تازه به خودش آمد و آخی بلند گفت. 
    چنان بازویش را می فشرد که هر لحظه بیشتر از قبل احساس درد و بدبختی تمام وجودش را می گرفت و بغضش دوباره شکست! دیگر تحمل داستان دوباره ای نداشت و به اندازه کافی امروز زجر کشیده بود.
    فریاد زد! داد زد! و اصلا حرفِ دیگران برایش مهم نبود!
    دستِ یاشار که حالا متحیر و حیرت زده بود را پس زد و به سمتِ خانه حرکت کرد.
    در خانه را باز شده دید و سریع به داخلش هجوم برد که با پدرش برخورد کرد. نگاهش نگران و ترسان بود و چقدر خجالت کشید برای آبروی پدرش که آن را در کوچه با صدای بالایش ریخت؛ اما از کارش پشیمان نبود. مگر خودش، دلش و وجودش اهمیت نداشتند که حرفِ مردم را به خودش ترجیح دهد!؟
    اما الان اصلا نمی توانست فکر کند و فقط نیاز به آرامش داشت. نیاز به خواب و فکری تهی از هر خیالی.
    بدون سلام کردن و توجه به کسی، به درون اتاقش هجوم برد و لباس هایش را از تنش کند. صدای بلندِ یاشار را می شنید؛ اما توجهی نمی کرد. سریع در اتاقش را قفل کرد و خدا را شاکر شد که زود این کار را انجام داده؛ زیرا یاشار به در اتاقش حمله کرده بود و همانند شیری زخم خورده به در چنگ می انداخت.


  7. ((پارت هشتاد و نهم))
    زانیار رفت و نگاهِ خیره فریاد را بر روی خود ندید. همان نگاهی که تیغ بر وجودش می زد و تنش را خونین و مالین می ساخت. 
    دلش شک را در خودش جا داده بود و خدا می داند که آتشی بیش نبود!
    عرقِ سرد روی پیشانی اش را با دستِ سالمش پاک کرد و احساس ضعف تمام وجودش را فرا گرفت.
    دستش را به چارچوب در گرفت تا تعادلش را حفظ کند که ناگهان آرام سریع به سمتش آمد و زیرِ بازوی سالمش را گرفت.
    نگاهش نگران و تنش لرزان از حالِ بدِ فریاد بود. چرا که اصلا به حرف های پزشکش گوش نمی داد و مدام از جایش بر می خواست. 
    و آرام هم خوب می دانست که فریاد سرتقانه کار هایش را به فرجام می رساند و شاید فقط خودش بتواند جلویش را بگیرد!
    خاکستر چشمانش را در قعرِ سیاهیِ چشمانِ فریاد ریخت و آتش سوزانش را خاموش کرد.
    دلش آرام گرفت و وجود آرام درکنارش وصف ناپذیر بود.

    بدون هیچ حرفی، با آرام همراه شد و بر روی تشکی که روی زمین پهن شده بود؛ نشست. آرام هم کنارش زانو زد و سعی داشت با آرامش تمام، فریاد را دراز کند؛ اما فریاد غرق در چشمانِ افسونگرش شده بود و زمان و مکان را نمی دانست.
    آن چنان در چشمانش زل زده بود که معذب بودن آرام را تشخیص داد و شرمسارانه سرش را پایین انداخت و همانند کودکی لجباز که توسط مادرش تنبیه شده، دراز کشید و چشمانش را بست. 
    قلبش با شدت خودش را به سینه اش می کوبید! انگار که قصد دریدن سینه اش را داشت! انگار که نفس کم آورده باشد؛ به دنبال راه فراری برای رهایی بود. همانند پرنده ای که در قفسِ تنگش پر پر می زد.

    گرمیِ پتو را بر روی خودش احساس کرد و هوا نیز کم کم رو به تاریکی می رفت. دلش ضعف داشت و غذا می طلبید که حضور آرام را دوباره در کنار خود حس کرد.
    بوی ساندویچ، مشامش را نوازشی نرم کرد و چشمانش را از هم گشود. 
    لبخند آرام تنها چیزی بود که به چشمش آمد و تبِ بدنش بالا رفت!
    نمی دانست از حضور آرامِ دلش است یا حالی که کم کم داشت بهم می ریخت!
    آرام ساندویچ را به سمتش گرفت و صدای زیبایش، نجوا کنان در گوشش رقصید و طنازی کرد. دلبرانه!


  8. ((پارت پنجاه و دوم))

    از جایش بر خواست و روبروی تصویرِ بزرگِ دلبر، جا خوش کرد. انگار که آسمان ها را بهم بافته باشند؛ قلبش سخت فشرده شد و سیگار را در دستش مچاله کرد! 

    دردِ قلبش آنقدر وصف ناپذیر بود که غرش آسمان را نشنید! سوختن دستش را هم متوجه نشد! فقط دلش می خواست همین حالا او را ببیند و گرمای وجودش را با تمام سلول های تنش حس کند؛ وگرنه مجنونانه سر به بیابان می گذاشت و آن موقع بود که کسی نمی توانست جلوی خشم و قلبِ پینه دوز شده اش را بگیرد.

    کتش را برداشت و به سرعت ادکلن گران قیمتش را بر روی خود خالی کرد تا به خیالِ خود، بوی سیگار مشامِ دلبرش را نرنجاند و دلش را آزرده خاطر نکند. 

    بدون آنکه سوئیچ ماشینش را بردارد؛ از خانه بیرون زد و راه پله طولانی را یکی در میان طی کرد تا اینکه به درب اصلی رسید.

    از نظرش حتی آسانسور هم مانع برای حرکتش می شد و می خواست خود را سریع تر در آغوش دلبر بیابد؛ اما وقتی یادش آمد سوئیچ را با خودش نیاورده است؛ دیگر دیر بود.

    باران همانندِ کلوخه های سنگ، بر روی سرش پتک فرود می آوردند و لقب مجنون را نثارش می کردند!

    به درستی که مجنونی بیش نبود و حتی تاریکیِ شب و خیابان های آغشته در آب، نمی توانستند در برابرش سَد باشند.

    کم کم به خانه شان نزدیک شد و خدا را شکر کرد که خانه ای نزدیک به خانه دلبر خریداری کرده تا در هنگام تنهایی، فورا لیلی اش را ببیند و دلش با تار و پودِ آرامش بافته شود!

    تمام سر و رویش خیس شده بود و موهایش پخش و پلا شده بودند. لبخندی بر روی لبانش نمایان شد و روبروی درب ایستاد و چقدر دلش می خواست که خودِ دلبر آن را باز کند. پتو بر روی تنش بیندازد و نگران باشد که نکند سرما در وجودش رخنه کرده و از پا درش بیاورد.


  9. در 8 ساعت قبل، مری سیبیل گفته است :

    نام: ملیکا

    نام کاربری: @mahiii

    درجه کابری: کاربر منتخب و گرافیست

    عکس پروفایل:

    %DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B9_%DB%B1%DB%B2_%D

    سوال ها:

    1: نظرتون راجع به اسمش چیه؟زیبا

    2: عکس پروفایلش چطوره؟قشنگه

    3: نظرتون در مورد نام کاربریش چیه؟اونم قشنگه

    4: به نظر شما ملیکا گرافیست موفقی هست؟صد در صد

    5: برخوردش با شما و کاربرها چطوره؟عالییییی

    6: میتونید شخصیت ملیکا رو خارج از سایت پیش بینی کنید؟اگه میتونید کامل توضیح بدید.شیطون و زبون دراز و حساس

    7: بهترین یا بدترین خاطره ای که ازش دارید چیه؟نگم بهتره ولی خاطره خوووووب یه عالمه

    8: میتونید ظاهر ملیکا رو تصور کنید؟چه شکلیه؟چشم و ابرو مشکی با لبای صورتی :|

    9: به نظر شما خارج از سایت چه شخصیتی داره؟همون شیطون و بی خیال :)

    10: حرفی هست که بهش نگفته باشید؟خیلیی خوبیی

    11: کدوم استیکر بهش شباهت داره؟😂😂😂😂

    12: به نظرتون چه اسمی بهش میاد؟فدک😂😂😂😂

    13: تا حالا شده حس کنید ملیکا حرف ناحق میزنه؟اممممم.نه

    14: ازش دلخور یا ناراحتی؟نه

    15: دوست داری چطوری باهات برخورد کنه؟مثل همیشه

    16: اگر کاری کرده که به نظرتون درست نیست بگید!نکرده

    17: اگه یه روزی از سایت بره ناراحت میشی؟صد در صد. خیلی زیاد

    18: اخلاقش چطوره؟ یا چطور باشه بهتره؟همینطوری خوبه

    19: یه آرزو براش بکنید!ان شالله در کنار خانواده و عزیزانت سالم و سلامت باشی سال های طولانی

    20: اگه رمانش رو خوندید بگید قلمش در چه سطحه؟بی نظیرهههه

    21: پیشنهاد یا انتقاد؟اسمت رو تو شناسنامه بزار فدک😂😂

    (لطفا با صداقت به سوال ها جواب بدید، اسپم ممنوع!)

    موفق باشید.

    پ.ن: تا هفته ی دیگه تاپیک باز نمی شود لطفا درخواست نکنید!

    @mahiii

    • باحال بود 1
    • ذوق زده 1

  10. ((پارت هشتاد و هشتم))

    (راوی)

    بالاخره توانست! با هزار تا دلیل و منطق. با هزاران حرفی که آرامش را در تک تک حروفش گنجانده بود و دل سنگ را هم آب می کرد؛ چه برسد به آرامی که دروازه دلش را با ابریشم بهم تنیده بود و نقطه ضعف بزرگی داشت! آن هم وجودِ فریادی بود که بر خلافِ اسمش، وجودش را با مهربانی و آرامش زینت می بخشید.

    صیغه را زانیار خواند و خدا می داند که در دل فریاد چه آشوب و ترسی لانه کرده بود! ترسی که به تازگی از زانیار در دلش جوانه زده بود و وجودش را می درید!

    نمی توانست باور کند کسی که کل سی جزء قرآن را حفظ کرده و عقایدی سخت همچون سنگ دارد؛ چگونه دست به همکاری با کسی زده که کثافت از سر و رویش می بارد؟!

    نمی دانست و همین ندانستن او را به مرز دیوانگی می رساند!

    فکرش مشغول تر از قبل گردید و ترسش چند برابر شد! از صدایی که بر روی آن قسم می خورد تا شکی بر وجودِ آن نباشد!!

    همان اسمی که دکتر به اشتباه زانیار را با آن صدا زد؛ ولی کامل او را زمزمه نکرد! همان دکتری که به خانه آمد و در قسمت پشتیِ حیاط که خانه ای برای سرایدار بود؛ آن گلوله کوچک را از بازویش بیرون آوَرد و تمام تلاش خودش را کرد که کارش را اینجا انجام ندهد و به او گفت که احتمال عفونت زیاد است؛ ولی فریاد سرتقانه قبول نکرد و برای آرامشِ آرام و اینکه ترسی در دلش لانه نسازد؛ این پیشنهاد را به او داده بود.

    خوب یادش می آید که دکتر سعی در ضد عفونی کردن آن اتاقک داشت و داروی بیهوشی را به آن تزریق کرده بود که زانیار را صدا زد؛ اما اول اسمش را چیزی دیگر گفت و همین بیشتر از قبل دیوانه اش کرد!

    با شنیدن صدای زانیار، تمارض به خوب بودن کرد و جوابش را با لبخندی مصنوعی داد.

    زانیار: ببین فریاد من بهت اعتماد دارم؛ پس اعتمادم رو سلب نکن. مطمئن باش اگه کسی به غیر از تو بود؛ هیچ وقت این پیشنهاد مسخره رو بهش نمی دادم؛ اما الان شرایط فرق می کنه و کاملا بحرانیه. اینجا رو هم با افرادمون پوشش دادیم؛ ولی خودتون هم حواستون جمع باشه. منم اگه تونستم هر چند روز یه بار سر می زنم بهتون و از اردلان واستون خبر میارم.

    دستی به شانه فریاد زد که اخم هایش را درهم برد و سرش را پایین انداخت تا آتش چشمانش را در آرامشش خاموش نکند. 

    نمی خواست بفهمد که به او شک پیدا کرده و بی اعتماد شده است؛ به همین علت سرش را مقتدرانه بالا گرفت و با ابهت سری برایش تکان داد تا خیالش را راحت کند.


  11. ((پارت هشتاد و هفتم))

    نگاهی به فریاد انداختم که این دفعه لبخند کوچیکی گوشه لبش نقش بسته بود. زانیار هم خنده کوتاهی کرد و دستی به سرش کشید.
    زانیار: راستش واسه اینکه فریاد جون جونی دلش رو به تو باخته، ممکنه که...
    با برخورد کردن کوسن مبل به صورت زانیار توسط فریاد، خنده از صورت زانیار محو شد و منم سرم رو پایین انداختم. لبخند کوچیکی از کار فریاد روی صورتم نقش بست و گوشام برای بقیه حرفای زانیار تیز شدن.
    زانیار: خب راستش می دونم که تو...نه نه! یعنی شما روی چنین مسئله ای حساس هستید؛ خودِ فریاد به من گفت و دنبال راه حل می گشت و از اونجا که من بسیار دانا، عاقل، دانشمند و خوشگل و خوشتیپ هستم؛ فریاد از من درخواستِ کمک کرد و من هم درخواستش رو پذیرفتم! البته در ازای اینکه تمام انگشتای پام رو ببوسه و ...


    با صدای نعره فریاد، گوشام رو گرفتم و از ترس قلبم توی دهنم جا خوش کرد. قیافه اش وحشتناک شده بود و اخماش درهم رفته بود؛ ولی یهو صورتش به زردی زد و پلکش پرید. فکر کنم درد داشت؛ اما تمارض به خوب بودن می کرد!
    زانیار: باشه غلط کردم داداش. تو زیادی به خودت فشار نیار.کجا بودم؟..آها! خب شما یک ماه یا دو ماه صیغه کنید تا به همدیگه محرم باشید.همین!!
    با تعجب و سریع سرم رو بالا آوردم و به فریاد چشم دوختم. سعی کردم حرف زانیار رو تجزیه و تحلیل کنم و وقتی که موضوع رو بر انداز کردم؛ خیلی سریع گفتم:
    _نه!
    چشماش گرد شد.
    فریاد:چی نه؟!
    _من دوست ندارم صیغه کنم.
    نگاهی به زانیار انداخت و بعد به چشمام زل زد.
    فریاد:چرا؟ دلیلت چیه؟
    اشک توی چشمام جمع شد. مثل همیشه!
    _نمی خوام.
    نفس عمیقی کشید و تنِ صداش رو پایین آورد.
    فریاد: می ترسی؟ می ترسی پام رو فراتر از حدم بذارم؟


  12. ((پارت پنجاه و یکم))

    آخرین سجده اش طول کشید و بوی مهرِ خیس شده، مشامش را نوازش کرد. شیطان بالای سرش بر صورت خود چنگ می زد که سجده اش با دلی خدایی طول کشیده و اورا به فراموشی سپرده است.

    آرام تکیه اش را به کف دستانش داد و از سجده برخاست. تشهد و سلام را با صدایی گرفته و آرام زمزمه کرد. نمازش که تمام شد؛ تسبیح را در دست گرفت و شروع به ذکر گفتن کرد.

    دلش آرامش را به مهمانیِ خود دعوت کرده بود و انگار باری سنگین را از روی دوش هایش برداشته بودند و حالی وصف ناپذیر داشت.

    آنگونه غرق در معاشرت و راز و نیاز با خدای خود شده بود که گریه های دلبر را از روی قضاوت بی جایش، نشنید. همان اشک هایی که بر روی صورت لطیف تر از ابریشمش سیلی می زدند!

    **********

    کت کاربنی رنگش را از تنش درآوَرد و بر روی راحتی جا خوش کرد. دستانش را از هم باز کرد و بر روی پشتیِ مبل گذاشت. تکانی به گردنِ خشک شده اش داد و نفسی عمیق کشید. 

    نگاهش به جا سیگاریِ استیل مانندش افتاد و هوس سیگار کشیدن به سرش زد. 

    دست در جیب کتش فرو کرد و جعبه سیگار را درآورد. سیگاری سفید با نوشته نقره ای که بر روی آن حک شده بود را بیرون کشید و با فندک نقره اش آن را روشن کرد.

    پک عمیقی به سیگاری که حالا سرِ قرمزش، آتش را توصیف می کرد؛ زد و چشمان خسته اش را به خنده ی دلبر دوخت. 

    همزمان با دیدنش، لبخند بر لبانش جاری شد و برای خودش متاسف شد که به قولش عمل نکرده و باز هم سیگار می کشد. قولی مردانه که از روی عشق و جانش آن را به دلبر هدیه کرده بود.

    مردمک چشمش را حرکت داد و چشمان درشتِ دلبر را نشانه گرفت. آن لبخند زیبا و دلربایش را. آن موهای چتری و حالت دارش را. آن بینی خوش فرم و در آخر چهره ی معصومش را.

    قلبش بی امان برایش می کوبید و هر لحظه بیشتر از قبل هومون اکسی توسین در بدنش ترشح می شد. هورمونی با صفتِ عشق که جان از کف می داد!

×
×
  • اضافه کردن...