رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Hasti81

گرافیست
  • تعداد ارسال ها

    2,646
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

تمامی مطالب نوشته شده توسط Hasti81

  1. پارت ۵۵ محکم دلبرش را در آغوش گرفت و دلبر در شگفتی فرو رفت که چرا یاشار این کار را کرده است؟ چرا به آن زودی تغییر کردار داد و از این رو به آن رو شد! بی حرکت در آغوشش ایستاده بود و بدون ذره ای تحرک، چشمانش را به گل های قالی دوخته بود. گل هایی که در مقابل چشمانش می رقصیدند و لحظه ای احساس کرد که ضعف کرده است و سرش گیج می رود. سر یاشار بر روی شانه دلبر بود و دستانش کمرش را در حصار قرار داده بودند؛ اما دلبر نه دیوانگی اش را می فهمید و نه خیس بودنش را ! مثل اینکه در قعر تاریکی غرق شده بود و اطرافش را نمی توانست دید بزند. چرا که سیاهی، چشمانِ خواستارِ عشق را کور می کند و چه کسی می تواند دوای این درد باشد؟ دردی که بد در تار و پود قلب انسان رخنه می کند و او را از پا در می آورد؛ اما دلبر نمی دانست چگونه به خودش بفهماند که یاشار نمی تواند دوای دردش باشد. دوای چشمان کوری که بدجور وجودش را آزار می داد. تازه به خودش آمد! دستانش را بر روی سینه ستبر یاشار قرار داد و کمی به عقب هلش داد. آرام؛ ولی دلسوزانه! آری..این میان دلی سوخت و آتش گرفت. همانگونه که خداوند، کفار را به آتش می کشد و آن ها را بدجور به تاوان کار هایشان می رساند! سرش را پایین انداخت و حتی نیم نگاهی دیگر به یاشار ننداخت. همان یاشاری که تا چند دقیقه پیش می غرید و نعره می زد؛ اما هم اکنون، مانند شیری شکست خورده از نبرد، در حال ترک کردن میدان بود. عقب عقب رفت و با شرمساری به چشمان پدرِ دلبر زل زد. کوتاه عذر خواست و سر افکنده راه خروج را در پیش گرفت. دلبر هم با آرامشی وصف ناپذیر که نمی دانست آن را در کجا یافته، بی آنکه نگاهی به کسی کند؛ روی تخت دراز کشید و ذهنش مشغول حرف هایی بود که چند ساعت پیش به گوش سپرده بود! همان حرف هایی که ته وجودش را تیغ می زد و ترس بدی از آن ها داشت. شاید هم نه! شاید هم این آرامشش نشانه از آرام بودنش نبود و به علت شوکی بود که از ترس در وجودش جوانه زد!
  2. پارت۱۰۱ [ نه.. نه! ] با شنیدن صدای گلوله و خاموش شدن صدای "پدرش"، چشمانش نزدیک بود از حدقه بیرون زده شود و نفس تنگی بدجور آزارش می داد. خاکستر چشمانش آتش گرفت و خنده های غریبانه فریاد، بدجور نمک به زخمش می پاشید. نمی توانست چنین چیزی را برای خودش جا بیندازد که فریاد پدرش را کشته! آن هم هنگامی که اسطوره اش التماس می کرد و خواستار نجات بود؛ اما او بی توجه به ناله های خانمان سوز عزیزش، او را کشت و قهقه ای سر داد که پرده صماخ گوشش را پاره کرد و نگذاشت صدای قدم های استوار و برگشت فریاد را بشنود! دستش را مشت کرد و بغض چرکینش را که در گلویش جا خوش کرده بود و همانند سرطان، وجودش را درهم می درید؛ نادیده گرفت. آنقدر قلبش زخم برداشته بود و درد داشت که انگار در اقیانوسی پهناور و عظیم در حال غرق شدن بود و حتی برای نجات خود نیز دست و پا نمی زد! خودش را رها کرده بود و امواج، موهایش را در میان آب شانه می زدند! از جایش بر خاست. دست از دیوار گرفت تا نقش بر آن فرش کهنه و مندرس نشود. دست چپش خیلی درد می کرد و کم کم انرژی قلبش در حال تحلیل رفتن بود. باید خودش را سریع به خانه می رساند و قرصش را می خورد؛ وگرنه کار از کار می گذشت! تلو تلو کنان به سمت خانه حرکت کرد و نزدیک بود چند بار بر روی زمین بیوفتد؛ اما دست از نرده های ایوان گرفت و مانع از این کار شد. در را باز کرد و وارد هال شد. صدای آب حمام به گوشش رسید و نشانه از عادت بد فریاد داشت که مدت زمان زیادی در حمام می ماند. خودش را به کشوی میز آرایش رساند و همانجا دو زانو بر روی زمین افتاد. حالش خراب تر از همیشه بود و نیاز به قرصی داشت که می توانست ناجی اش باشد. کشو را باز کرد و با دست های لرزان و یخ زده اش، قرص را برداشت و سریع زیر زبانش گذاشت. روی زمین دراز کشید و به خودش پیچید. همانند پروانه ای که می خواهد پیله ببندد! چشمانش را بست. صحنه هایی جلوی چشمش ظاهر شدند که زاده ذهنش و آن صدا هایی بود که در گوشش زنگ می زدند! حالش کم کم رو به بهبودی بود و کم کم ذهنش قضایع به وجود آمده را تجزیه و تحلیل کرد. صدای آب قطع شد و دستش را مشت کرد. آنگونه که ناخن هایش در دستش فرو رفتند و خراش هایی را بر کف دستش انداختند. بی اراده و عصبانی از جایش بر خاست. قدم های محکمش را برداشت و خودش هم در شگفتی فرو رفته بود که چگونه این همه مقاومت را به دست آورده و چگونه ضعف جسمانی اش بهبود یافته؟ خودش جواب خودش را داد و با کلمه ای رقت انگیز، همه چیز را به فرجام رساند! _نفرت! وارد اتاقی شد که حمام در آنجا بود. همزمان فریاد با لبخند از حمام بیرون آمد و با دیدن آرام، آن هم در آن وضعیت، لبخند از لبانش خداحافظی کرد و نگرانی وجودش را فرا گرفت. ترسید! ترسید که نکند آرام حقیقت را فهمیده باشد! مگر چه چیزی به غیر از آن می تواند او را اینگونه بهم ریخته کند؟!
  3. دَری شکستـــــه میشود ...
          دو دست ، بستــــه میشود ...

    یلـــی سکوت میکند !
             به احتــــــرام ِ فاطمه ....

    شهادت جان‌سوز بانوی بزرگ عالم، حضرت فاطمه زهرا(س)، دخت پیامبر نبی مکرم اسلام تسلیت باد.

  4. خواهش میکنم گلم. مبارک باشه. @Kosarbayat398
  5. پارت100 هرچقدر تلاش کردم نتونستم درستش کنم! نا امید از اینکه دیگه روشن نمیشه، روی زمین انداختمش که یهو دکمه اش جا به جا و ضبط روشن شد! لبخند عمیقی روی لبم نقش بست و سریع آماده برای شنیدن شدم. دکمه پخشش رو زدم و گوشه اتاقک نشستم. ضبط رو هم روی پاهام گذاشتم و ساکت منتظر بودم تا اینکه بالاخره صداش بلند شد. (راوی) [ تق...تق...تق ] صدای قدم های استواری در گوشش پیچید. دلش لرزید و گوش هایش دو برابر تیز تر شدند. قلبش بی تابی می کرد و محکم خودش را به سینه اش می کوبید. تمام سلول های بدنش پر از هیجان و استرش شده بودند. دستانش کمی می لرزیدند و در دلش خدا خدا می کرد که فریاد فعلا حمامش را تمام نکند! وگرنه او را سخت ملامت می کرد و آرام این چنین نمی خواست. [ ایستاد! ] صدای قدم ها دیگر به گوش نمی رسیدند! اینبار صدای نفس هایی طنین انداز شده بود که بد او را یاد کسی می انداخت! کسی که اسطوره زندگی اش بود و مردانگی اش را ستایش می کرد. کسی که از رفتنش سالیان سال می گذشت؛ اما هنوز هم صدای نفس هایش را می شناخت. دوست داشت زود تر زبان باز کند و چیزی بگوید. شاید که همان باشد! همان صدایی که بدجور دلتنگ اوست. [صدای ناله ای فضا را پر کرد. انگار که کسی درد کشیده باشد و بخواهد با خدا اتمام حجت کند.] درد قلبش را به وضوح احساس کرد و دست راستش را بر روی قلب زخم دیده اش نهاد. قلبی که فریاد قصد ترمیم او را کرده بود و می خواست با تار و پودی از عشق و محبت آن را دوباره بسازد؛ اما اگر خنجری از پشت در سینه اش فرو رود چه؟ باز هم می تواند به اقدامش ادامه دهد؟ [ فریاد این کار رو نکن! ] انگار که قصد داشت گوش هایش را فریب دهد و انکار کند که نام جانش را شنیده. کسی که حاضر است در حضور خداوند قسم یاد کند که همانند او مردی وجود ندارد! فردی که نامش را از زبان کسی شنید که التماس می کرد و التماس هایش برایش نا آشنا بود! کسی که اسطوره صبر و مقاوتش بود! [ فریاد خواهش می کنم. اون قصد فریب دادنت رو داره. بذار من برم. بذار از اینجا برم. ] خنده های غریبش، تیشه به ریشه اش زد و وجودش را به آتش کشید. رستاخیزی را به وجود آورد که در آن می سوخت و حتی آرامشِ جانش هم نمی توانست باعث فرو کش شدن شعله های سر به فلک کشیده شود. همان شعله هایی که تار و پود قلبش را کم کم می سوزاند و پیش می رفت. [ ولی من باید به دستورش عمل کنم. این تنها راهیِ که میتونم خودم رو بهش ثابت کنم و وارد گروه بزرگش بشم. ] نوای حرکت صندلی بر روی زمین و اسلحه گرمی که فلزی بودنش را به رخش کشید؛ درد قلبش را دو چندان کرد و عرق سرد بر روی پیشانی اش نشست. کم کم نفس تنگی داشت به سراغش می آمد و این دست چپش بود که امان از چشمان تیله مانندش سلب کرد.
  6. همه کار درستن و تلاش میکنن. @Kosarbayat398 @زهراتیموری @M@hta @N.a25 @admin @..mimo.. @z.farhani. دیگه یادم نیست.
  7. واسه گوشه اشکال نداره
  8. خواهش میکنم. این چه حرفیه
  9. خواهش میکنم عزیزم
  10. امیدوارم دوست داشته باشی. @M.lika
  11. سلام. به نظرم برای اصلی(تصویر اول) . برای گوشه(تصویر دوم) قشنگ میشه.
  12. سلام عزیزم کدوم رو برای اصلی بزارم؟ هر دوتا خوب هستن.
  13. .

    1. Aty.s

      Aty.s

      جاااانمممم؟

      تولد من 20 اردیبهشته عشقم 🙄

    2. Hasti81

      Hasti81

      وای ببخشید. اشتباه تگ کردم.

      @Atefe

  14. ((پارت نود و نهم)) به دنبالش هم یه گربه سیاه با چشمای سبز و براق دیدم که تخس سر جاش ایستاده بود و من رو دید می زد! آب دهنم رو قورت دادم و نمی دونم این همه شجاعت رو از کجا آورده بودم که به تنهایی برم و اونجا رو نگاه کنم؟ از پله ها پایین رفتم و تونیکم رو سفت به خودم پیچیدم. آستیناش رو هم کشیدم و توی مشتم فشردم. چند تار مویی که توی صورتم ریخته شده بودن رو کنار زدم و سعی کردم تا نفسای تندم رو کنترل کنم. چند قدم مونده به اتاقک، وایستادم و اطرافم رو با نگاهم کاویدم. بسم اللهی توی دلم گفتم و چند قدم مونده رو هم طی کردم. دستم رو روی در فلزی و سرد گذاشتم و سرماش تا مغز استخونم سرایت کرد! اونقدر که تنم لرزید و دلم هری ریخت. سرم رو کمی کج کردم و در رو به سمت داخل هل دادم. صدای قیژ و قیژ در، توی سرم مثل ناقوس به صدا دراومد و مو به تنم سیخ شد. از لای در نگاهی به داخلش انداختم؛ ولی هیچکس اونجا نبود. به جز چند تا خرت و پرت و یه تخت قدیمی و فلزی! در رو تا آخر باز کردم و نگاهم به دنبال چیزی بود که بتونه توجه ام رو جلب کنه! چیزی که اون شخص رو به اینجا کشونده باشه و شاید اصلا اون چیز رو برده باشه؛ ولی... ولی ممکنه چیزی رو هم اینجا گذاشته باشه؟ کلافه سری تکون دادم و اخمام رو درهم بردم. وارد اتاقک شدم و یه دور به دور خودم چرخیدم و اطرافم رو دید زدم. دیوارای پوسیده که چند تا ترک داشت و روی زمین هم مقداری گچ ریخته شده بود؛ اما دریغ از وجود یه پنجره! همین هم باعث شده بود که اتاقک کمی تاریک باشه و به دنبال کلید برق گشتم که اون رو کنار چند تا کارتون پیدا کردم. با فشردنش، نور زردی اتاق رو فرا گرفت و بهتر می تونسم اجزای اون رو در نظر بگیرم. قدمای لرزونم رو برداشتم و به چند تا کارتونی که گوشه اتاق بودن؛ نزدیک تر شدم. تا حالا اینجا نیومده بودم. یعنی فریاد نمی ذاشت که اینجا بیام! به خاطر همین کنجکاو شده بودم و به فریاد نگفتم که اون شخص رو دیدم. شاید اینجا چیزی باشه که فریاد نمی خواد من ببینم و شاید هم همه اینا زاده فکرم باشه و چیز خاصی وجود نداشته باشه؟ اما اون شخص چرا به اینجا اومده بود؟ چرا بدون اینکه پا به فرار بذاره، مستقیم به چشمام زل زده بود و نگاهم می کرد؟! عصبی از این همه فکر و خیال زیادی که ذهنم رو اشغال کرده بود؛ دستم رو تکون دادم و کارتون ها رو روی زمین ریختم. یه عالمه کتاب روی فرش کهنه و قدیمی که تار و پودش پوسیده بود؛ ریخته شدن و بینشون هم چند تا نوار کاست و سی دی بود. با تعجب بهشون زل زدم و موهام رو پشت گوشم فرستادم. خم شدم و دو زانو وایستادم تا ببینم دقیقا راجع به چی هستن. چند تا از کتاب ها رمان بودن و بعضی از اون ها هم روانشناسی و علمی بودن. بینشون هم یه دفتر بود که صفحه اولش با خط خوش جمله "خاطرات غم انگیز من" و صفحه آخرش جمله "خاطرات خوب زندگی من" نوشته شده بود؛ اما خبری از هیچ خاطره ای نبود! بین صفحه اول و آخر یه عالمه برگه کنده شده بود و بعد از صفحه آخر هیچ برگه ای کنده نشده بود! اما چرا یه شخص باید صفحه آخر دفتر که دیگه هیچ برگه ای نداره، حرف از خاطرات خوب و شیرین بزنه؟! لب هام رو برچیدم و بی خیال دفتر شدم. چند تا از نوار کاستا رو برداشتم و نگاهشون کردم. روی هر کدومشون شماره داشت"۵ و ۴ و ۳ و ۲" اما شماره یک نبود! اطرافم رو با دقت نگاه کردم و به دنبال شماره یک گشتم؛ ولی نبود. بالا سر کارتون ها رفتم و سر و تهشون رو درآوردم؛ ولی بازم هیچی پیدا نکردم تا اینکه چشمم به ضبطی افتاد که گوشه اتاق جا خوش کرده بود. دقیقا پشت کارتون هایی که قبلا مرتب چیده شده بودن. سریع به طرفش رفتم و برش داشتم. تمامش رو خاک گرفته بود و وقتی خاک هایی که روش بودن رو کنار زدم؛ به سرفه افتادم. یکی از دکمه هایی که بالای ضبط بود رو زدم و یه دفعه جایگاهی که مخصوص گذاشتن نوار کاست بود؛ باز شد و در کمال تعجب دیدم که نوار شماره یک داخلش بود! چشم هام چهار تا شدن و سریع اقدام برای گوش دادن بهش کردم؛ اما ضبط کار نکرد. لعنتی زیر لب گفتم و مشغول ور رفتن باهاش شدم.
  15. جان من خصوصیتو چک کن :|

    @hanila

     

  16. میدونی موقع تولد وقتی خدا داشت بدرقمون میکرد چی گفت!!!؟؟؟
    گفت:داری به دنیایی میری که غرورت را میشکنن و به احساس پاکت سیلی میزنن !!!
    نکنه ناراحت بشی ...!!!
    من تو کوله پشتیت عشق گذاشتم ...
    تا ببخشی !!!
    خنده گذاشتم ... تا بخندی !!!
    اشک گذاشتم ... تا گریه کنی !!!
    و
    مرگ گذاشتم ... تا بدونی 
    دنیا ارزش بدی کردن نداره !!!
    پس خوب باش و خوبی کن !!!

  17. Hasti81

    💋تولد@زهراتیموری💋

    تولدت مبارک همشهری جان. ان شالله زندگی سرشار از سلامتی و خوشبختی داشته باشی❤❤❤ @زهراتیموری
  18. آرزویم این است :
    آن چنان سیر بخندی که ندانی غم چیست.

  19. Life only comes around once, so do whatever makes you happy and be with whoever makes your heart smile.

    زندگى يک بار بيشتر پيش نمياد پس هر كارى شادت ميكنه انجام بده و با كسى باش كه قلبت رو به خنده میاره.

     

×
×
  • اضافه کردن...