رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Hasti81

گرافیست
  • تعداد ارسال ها

    2,646
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

پست ها ارسال شده توسط Hasti81


  1. در 29 دقیقه قبل، Queen.K گفته است :

    ببخشید من الان جایی هستم میشه خودتون برام پیدا کنید?

    اگه هم نمی تونید مشکلی نیس اخر شب خودم براتون میفرستم

    و به نظرتون برای داستانن چه جور جلدی مناسبه?

    گلم همین الان عکست رو امتحان کردم. چون که کیفیتش خیلی بالا بود؛ مشکلی نداشت. همون رو میزنم واست.


  2. پارت۱۰۵

    اشک هام مثل موج، به صورتم سیلی می زدن و شدت می گرفتن.

    اردلان: و بعد هم...

    با تعجب بهش زل زدم.

    اردلان: مادرت رو هم او... اون..

    لب هام رو تر کردم.

    _اون چی؟!

    سرش رو کمی کج کرد و دستش رو روی ملحفه تخت کشید. یه قطره اشک از چشمش سر خورد و روی دستش افتاد!

    اردلان: اون رو به قتل رسوند!

    چشم هام به اندازه نعلبکی شدن و تمام بدنم خیس عرق شد. قلبم دیوانه وار می تپید و آب دهنم خشک شده بود‌. نمی تونستم لام تا کام حرف بزنم و انگار لال شده بودم. اردلان بی رحمانه به حرف هاش ادامه می داد و می خواستم سوالی که ذهنم رو بدجور مشغول کرده بود رو بپرسم؛ اما مثل اینکه به دهنم قفل زده بودن و کلیدش هم به دست اردلان بود! می خواستم بپرسم که پدر و مادرم توی تصادف فوت شدن؛ پس چطور ممکنه که فریاد اون ها رو کشته باشه که لب هاش تکون خوردن و تیر خلاص رو به قلبم زد. تمام امیدی که برای بی گناهیِ فریاد توی وجودم بود رو از بین برد و شروع به توضیح دادن کرد.

    اردلان: بعد از کشتن اون ها، دستور صحنه سازی داد و چند نفرِ زیر دستش، طوری تصادف رو جلوه دادن که انگار ماشین تصادف کرده و آتیش گرفته.

    آب دهنش رو قورت داد.

    اردلان: جنازه ها هم توی آتیش سوزی ساختگی، سوختن و با وجود آشناهایی که توی پزشک قانونی داشت و تهدید کردنشون؛ موضوع جنازه ها به صورت کامل پیگیری نشد و همه چیز پنهان باقی موند!

    مات و مبهوت فقط بهش نگاه می کردم. دیگه هیچی از حرف هاش نمی فهمیدم. نه چیزی می دیدم و نه میشنیدم! دنیای مقابلم توی سیاهی فرو رفت و من هم وسط بیابون های سیاهش، مثل گمشده ای تنها، می دوییدم و به هر جایی که می رسیدم به پرتگاه ختم می شد! حتی نفس کشیدن رو هم از یاد بردم و کاملا احساس کردم که بدنم یخ زد و لحظه ای روح از تنم جدا شد!


  3. پارت۱۰۴

    دستش رو روی دست هام گذاشت و کاری کرد که موهام رو رها کنم. پشت دستش رو روی پیشونیم قرار داد و یه لیوان آب میوه برام ریخت. اصلا متوجه نمی شدم که چطور اینجاست؟ مگه بستری نبود؟ مگه حالش بد نبود؛ پس الان... !

    به طرف میز آرایش رفت و کمی خم شد. صدای آخش بلند شد و دست از پهلوش گرفت. هنوز هم سرم گیج می رفت و نمی تونستم از جام تکون بخورم. احساس می کردم که اگه از جام بلند بشم؛ نقش بر زمیم میشم و توی سیاهی فرو میرم. به خاطر همین، مثل یه مرده همونجا وایستادم و چشم هام رو محکم بهم فشردم.

    صدای قدم هاش توی گوشم پیچید. هر لحظه صدا نزدیک تر می شد تا اینکه بهم رسید. دستش رو زیر سر و گردنم انداخت و کمی بلندم کرد. دست هام رو روی سینه اش گذاشتم و خواستم از خودم دورش کنم؛ ولی نتونستم. 

    آب میوه رو نزدیک لبم آورد و مجبورم کرد که چند قلوپ بخورم. بعد هم کنارم روی تخت نشست و سرش رو پایین انداخت. دست هاش رو بهم گره داد و کمی کمرش رو به سمت جلو خم کرد که صورتش جمع شد و دوباره آخی گفت. سر گیجه ام بهتر شد و خودم رو بالا کشیدم. کمرم رو به تاج تخت تکیه دادم و یاد فریاد افتادم. یادِ کاری که بی رحمانه با پدرم کرد و اونطوری باعث التماسش شد. 

    اشک توی چشم هام جمع شد و ملحفه روی تخت رو توی مشت هام فشردم. لب برچیدم و قلبم چنان جمع شد که لحظه ای حس کردم ایستاد و خون رسانی رو متوقف کرد!

    صداش توی گوشم پیچید؛ صدایی که اینبار گوش هام رو تیز برای شنیدن ماجرا کرد و می خواستم فریاد حقیقی رو بشناسم. همون فریادی که ادعای عاشقی می کرد؛ اما باعث مرگ پدرم شد!

    "لعنتی" زیر لب زمزمه کردم و به خودم نهیب زدم... ولی آخه چرا؟ چرا اینکار رو با من کرد و به من نزدیک شد؟ چرا من رو هم عاشق خودش کرد و کارهایی انجام داد که اون رو مرد زندگیم شمردم؟!

    سرم رو پایین انداختم و به یقه ام زل زدم. نگاهم به اونجا و فکرم یه جای دیگه بود! نکنه قضاوت کنم و با قضاوتم فریاد رو به پای دارِ بی گناهی بکشم؟ همونطور که خیلی ها من رو به پای این دار رسوندن! داری که سیاهی رو سر لوحه خودش قرار داده و توی قلب و وجودم ریشه کرد!

    اردلان: اون صدا رو شنیدی، درسته؟!

    سرم رو سریع بالا آوردم و به اخم هاش نگاه کردم. به چشم های پر شده از اشکش و دست های مشت شده اش!

    اردلان: فریاد اونی که فکر می کنی نیست! اون از آدم های منه. اون پدرت رو کشته!

    دندون هام رو روی همدیگه سائیدم و ناخن هام رو توی دستم فشار دادم. انگار که دنیا روی سرم خراب شد و قادر نبودم خودم رو از زیر آوار بیرون بکشم و نجات پیدا کنم. انگار توی منجلاب بدبختی داشتم دست و پا می زدم و هیچکس نبود که به دادم برسه!

    اردلان: من بهش اعتماد کردم و تو رو به دستش دادم؛ ولی اون اعتمادم رو از بین برد و وقتی فهمید تو دختر همون پدر هستی، خواست بهت نزدیک بشه و یه جورایی هم عاشقت شد، اما نمی خواست تو چیزی از موضوع پدرت بفهمی که نکنه ولش کنی و به سمت من بیای!


  4. پارت5

    کمی از نازگل فاصله گرفتیم. دستم رو دور گردن امیر انداختم و خوش آمد گفتم. اون هم نقشش رو خوب بازی کرد و طوری جلوه داد که انگار واقعا از کانادا اومده و بعد از چند سال به ایران برگشته! 

    بدون توجه به نازگل، عمیق به چشم های امیر زل زدم و دیالوگی که از قبل آماده کرده بودم رو به زبون آوردم.

    _امیر، پس ریما کجاست؟

    سرش رو خاروند و دماغش رو کمی جمع کرد.

    امیر: راستش دستشویی داشت. گفت منتظرم بمون تا بیام؛ ولی خب من منتظر نموندم و اون بیچاره رو تنها گذاشتم!

    آب دهنم رو قورت دادم و احساس کردم نقشه ام خوب پیش نمیره! مقصر رو اون پسره ی لعنتی می دونستم و کلی از دستش حرصی شدم؛ اما امیر با خونسردیِ تمام نقشش رو بازی می کرد و طوری حرف می زد که نازگل بشنوه. اون بیچاره هم سرجاش وایستاده بود و با نگاه زیر چشمی که بهش انداختم، متوجه شدم اونقدر به یه چیز نامعلوم فکر میکنه که انگار سرمای پاییز رو متوجه نمیشه!

    بالاخره ریما اومد و جمعمون کامل شد. خودش رو شاکی نشون داد و کلی امیر رو سرزنش کرد. اینبار نازگل به طرفمون برگشت و به من زل زد؛ ولی من صورتم رو برگردوندم و از این می ترسیدم که دستم رو بشه. به خاطر همین، چمدون امیر رو گرفتم و به طرف ماشین رفتم. همونطور که قدم بر می داشتم؛ با امیر حرف زدم و گفتم که می خوام اطلاع بدم که برگشتی و همه رو خوشحال کنم.

    _امیرخان، می خوام زنگ بزنم به مادر گرامیت تا زنگ بزنه به فامیلای گرامیتون. همه هم عین قوم مغول بریزن تو خونه تون و با اسپند ازت استقبال کنن.

    صدای معترضش بد جور دلم رو قلقلک داد و نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم. لبخندی زدم و به طرفش برگشتم. ابرویی بالا انداختم و به حرف های مسخره اش گوش سپردم.

    امیر: جان من به اون مادر گرامی زنگ نزن تا خودمون بریم و مثلا سوپرایز بشن. بابا، اونا به قول خودت قوم مغولن! اسپند و گل و تبریک که سرشون نمیشه! اونا الان با شمشیر و تبر منتظرن.(دوباره دماغش رو کمی جمع کرد و حالت چندش به خودش گرفت) و البته یه عالمه تف که بیشتر قراره با روبوسی بچسبه به خواهر بدبختم ریما!

    اینبار متوجه شدم که ریما پشت سر امیر نیست. تعجب کردم و کنار نازگل دیدمش. داشت باهاش حرف می زد و دستش رو محکم توی دستش فشار می داد. خیلی خوب تونسته بود این دختر شر رو رام کنه!

    آمارش رو داشتم و فقط خدا میدونه که واسه نقشه هام، دست به چه کار هایی زدم و چقدر تلاش کردم تا به نتیجه برسم!

    مردمک چشم هام رو به مردمک عسلیش دوختم. پر از اشک شده بود و آروم چیزی رو برای ریما توضیح می داد. می دونستم هیچکس رو اینجا نداره و حداقل انتظار این رو داشتم که یه ماشین بگیره و به یه هتل بره! بالاخره اونقدری داره که بتونه یه اتاق شیک و مجلل برای خودش جور کنه؛ اما طبق اون چیزی که در نظر گرفته بودم به عنوان نقشه دوم، الان داشت عملی می شد و نقشه اول برای زمانی بود که یه تاکسیِ مخصوص بگیره و به هتل بره، ولی خب نقشه اول کنسل شد و دومی در حال اجرا بود!

    سرش رو بالا آورد و مشکوک به من و امیر زل زد. نمیدونم چی توی چشم هام دید که به طرف ریما برگشت و سرش رو با کمی تردید تکون داد. ریما هم مهربون بغلش کرد و بعد دستش رو محکم گرفت. به طرف من اومد و مشغول حرف زدن شد که دسته ی چمدون رو ول کردم و دست به سینه وایستادم. 

    ریما: آقا آریو، راستش یه مشکلی برای این خانم پیش اومده و متاسفانه اینجا کسی رو ندارن. اگه امکان پذیره، من می خوام که امشب با ما به خونه مون بیاد و توی مهمونیِ کوچیکمون باشه.

    یکی از ابروهام رو بالا دادم و چونه اش رو گرفتم. سریع سرش رو عقب کشید و برام جبهه گرفت. عصبانی شده بود و بدجور پوستِ سفیدش به قرمزی می زد.

    پوزخندی زدم و رو به ریما گفتم:

    _بعد این خانم محترم چطور به ما اعتماد کرده و می خواد با ما همراه بشه.

    صدای معتضرش اجازه حرف زدن به ریما رو نداد و چقدر خشونت و عصبانی شدنش رو دوست داشتم!


  5. پارت ۱۰۳

    (فریاد)

    یه کمی از در فاصله گرفتم و با سرعت به سمتش هجوم بردم. ضربه اولم موفق نبود؛ ولی ضربه دوم کار خودش رو کرد و در شکست. وارد هال شدم و آرام رو صدا زدم. همش می ترسیدم کار بی عقلی انجام بده و هر دوتامون رو بدبخت کنه، به خاطر همین بی وقفه صداش می زدم؛ اما هیچ جوابی نمیشنیدم. از ترس و فرط نگرانی، قلبم محکم می تپید و سعی می کردم تا خونسردیم رو حفظ کنم، اما اصلا موفق نبودم!

    سریع به سمت حیاط رفتم و توی حیاط دیدمش. دور خودش می چرخید و مثل اینکه هیچ صدایی رو نمی شنید. از رفتار و حرکاتش داشتم به مرز دیوونگی و جنون می رسیدم که یه دفعه وایستاد و به در حیاط خیره شد. سریعا صداش زدم و با صدا زدنم، قدماش رو تند تر کرد و وارد کوچه شد. سریع پله ها رو یکی در میون طی کردم و از خونه بیرون زدم؛ ولی آرام غیبش زده بود!

    دست هام رو روی سرم گذاشتم و مدام به چپ و راست نگاه می کردم. " بدبخت شدمی" زیر لب گفتم و نمی دونستم به کدوم طرف برم. چطور ممکنه توی این چند ثانیه تونسته باشه مسافت کوچه رو طی کنه؟ مگه چنین چیزی امکان داره؟

    بی خیال افکارم شدم و بدو بدو به سمت چپ کوچه رفتم؛ اما نبود! سمت راست رو هم رفتم؛ ولی هیچ اثری ازش پیدا نکردم‌. نگرانی و ترس چنان بهم غالب شده بود که احساس می کردم هر لحظه ممکنه بیهوش بشم. دنبال گوشیم گشتم که یادم افتاد توی خونه ست. 

    قدم هام رو تند کردم و وارد خونه شدم. سر پله ها نزدیک بود لیز بخورم و موقع ورود به خونه هم کتفم به در خورد؛ ولی درد قلبم اونقدر به جسمم تیغ می زد که هیچ دردی رو نمی فهمیدم!

    با برداشتن گوشی، شماره زانیار رو گرفتم و به اپن تکیه دادم. 

    (آرام)

    چشم هام رو آروم باز کردم و بغض خفه ای که توی گلوم حبس شده بود؛ راه نفس کشیدن رو ازم سلب کرد. قلب درد داشتم؛ ولی نه در حدی که نیاز به قرص و نگرانی باشه! دیگه خودم و حالاتم رو می شناختم، اما حال جدیدی که وجودم رو احاطه کرده بود رو اصلا تشخیص نمی دادم. نمی دونستم باهاش چکار کنم و چطوری درمانش کنم!

    سرگیجه گرفتم و دوباره چشم هام رو بستم. دست هام رو روی سرم گذاشتم و به موهام چنگ زدم‌. تمام فضای آشنایِ اتاق، دور سرم می چرخید و کم کم چهره یه فرد وحشت آور بیشتر برام واضح می شد!


  6. پارت4

    چشم هام رو ریز کردم و با دقت به حرکاتش زل زدم. قیافه اش نگران و ترسیده به نظر می رسید، آروم و قرار نداشت و مدام به این ور و اون ور نگاه می کرد. ماشین سفید رنگ کنار پاش وایستاد؛ ولی توجهی نکرد و عقب گرد کرد. یه چمدون کوچیک مشکی باهاش بود و دنبال خوش می کشیدش. باد شدیدی وزید و مانتوی شالش توی هوا رقصید. دستم رو دور فرمون مشت کردم و خواستم حرکت کنم که یه نفر از همون ماشین سفید رنگ پیاده شد و به طرف نازگل رفت.

    اخم هام درهم رفت و ماشین رو خاموش کردم. نگاهی به ساعتم انداختم و ده دقیقه مونده بود تا امیر سر و کله اش پیدا بشه. مردمک چشمم رو به سمت نازگل سوق دادم و قیافه رنگ پریده اش لحظه ای دلم رو لرزوند! فقط یک لحظه و بعد هم تمام! دلم پر بود از نفرت و انتقام، پس جایی برای دل رحمی نداشت.

    پسری که از ماشین پیاده شد؛ دسته ی چمدون نازگل رو گرفته بود و سعی می کرد که نازگل رو با خودش همراه کنه، اما اون مقاومت می کرد و اینبار سیلی محکمی به صورت اون پسر زد! پسر هم عصبانی شد و بازوی ظریفش رو چنان محکم گرفت که هر لحظه امکان این رو می دادم که دستش از جا کنده بشه!

    دیگه طاقتم داشت طاق می شد، ممکن بود نقشه ام خراب بشه و همه چیز بهم بریزه، به خاطر همین عصبانی از ماشین پیاده شدم و همزمان امیر هم از فرودگاه بیرون اومد. با تعجب بهم زل زده بود که بهش اشاره کردم تا کاری نکنه!

    قد راست کردم و محکم قدم هام رو برداشتم. به طرف پسره ی گستاخ رفتم و از پشت یقه اش رو گرفتم. همینکه برگشت، مشتی تو صورتش زدم و اینبار به لباسش چنگ زدم. به عقب هلش دادم که تعادلش بهم خورد و خواست روی زمین بیوفته؛ ولی دست از دیوار گرفت و خونی که از بینیش جاری شده بود رو پاک کرد. قیافه اش خشمگین شده بود و با خشونت بهم نگاه می کرد.

    انتظار داشتم به سمتم بیاد و بخواد تلافی کنه؛ اما در کمال تعجب راهش رو کج کرد و به سمت ماشینش رفت. مثل اینکه یه نفر دیگه هم اونجا بود و با ورودش به ماشین، سریع حرکت کرد.

    به طرف نازگل رفتم. اینبار وقت اجرا کردن نقشه بود. چمدونش رو از روی زمین برداشتم و به دستش دادم. به اخم های درهم رفته و دستِ مشت شده ام زل زده بود که چمدون رو کنار پاش گذاشتم. تشکر کوتاهی کرد و بعد از چند ثانیه، امیر کنارم وایستاد و مشغول احوال پرسیِ گرم و صمیمی شد.

    • پسندیدم 1

  7. پارت3

    آریو: خب بابا، من دیگه باید برم. کاری چیزی داشتی باهام تماس بگیر. 

    پدرش سری اندوهگین تکان داد و به خاطر فریب های بچه گانه آریو افسوس خورد. واقعا نمی دانست چه چیزی را باور کند؟! دروغ هایی که از نظر آریو حقیقت محض بودند یا حس پدرانه ای که چیز های ناگواری را برایش گوشزد می کرد؟!

    سردرگم به رفتن آریو و قامت بلندش خیره شد. دلش برای قد و قامتش بدجور ضعف رفت و خدا می داند که در دلش کیلو کیلو قند آب کردند؛ اما با به یاد آوردن شبنم و جگر گوشه اش آرا، زخم دلش سر باز کرد و چرک کینه و نفرت وجودش را فرا گرفت. دستش را مشت کرد و سعی کرد آرام باشد؛ ولی نمی توانست و مدام چهره گریان شبنم و خنده های آرا مقابل چشمانش رژه می رفت. پاهایش بی حس بودند و به آن ولیچر لعنتی برای حرکت متوسل شده بود! دوست داشت بر خیزد و با پاهای خودش به دیدار یارش برود! به دیدار شبنمی که زیر خروار خروار خاک در خوابی عمیق فرو رفته بود و آرایی که...

    حتی نمی خواست آن صحنه ها را به یاد بیاورد! به همین علت، دوباره به شمعدانی های چَشم گیرش زل زد و برای رهایی از تفکر های زجر آورش، مشغول ور رفتن با آن ها شد.

    (آریو)

    ماشین رو نزدیک به فرودگاه پارک کردم و از آینه نگاهی به چهره ام انداختم‌. دستی به ته ریش های مرتب شده ام کشیدم و چشم هام رو لحظه ای بستم. همون یک لحظه کافی بود تا بهم ثابت کنه فقط یک لحظه میتونه یه تباهی رو به وجود بیاره و دنیا تیره و تار بشه. اونقدر که بترسی و بخوای پلک هات رو باز کنی؛ ولی اون موقع یادت میوفته که این دیگه پلک زدن نیست و راهت خیلی وقته که غرق در تاریکی شده!

    آرنجم رو به شکل قائم روی در گذاشتم و با انگشت هام مشغول ور رفتن با لب هام شدم. طبق عادت همیشگیم، پوستشون رو می کندم که حرصم گرفت و "لعنتی" زیر لب زمزمه کردم. اخم هام در هم رفته بود و با پام روی کف ماشین ضربه می زدم. یه خورده استرس داشتم و نگران بودم که با پرواز این ساعت نیومده باشه که یهو از فرودگاه خارج شد و همونطور که چمدونش رو روی زمین می کشید؛ با چرخوندن سرش اطراف رو دید می زد.

    لبخندی گوشه لبم نقش بست و بعد از چند ثانیه، لبخندم به حرص تبدیل شد و دندون هام رو روی همدیگه سائیدم؛ دستم رو هم مشت کردم و صاف سر جام وایستادم. دوباره نگاهی به قیافه اش انداختم و موجود درونم به روحم چنگ زد. ماشین رو روشن کردم و همزمان به امیر زنگ زدم که یه ماشین سفیدِ مدل بالا توجه ام رو جلب کرد!

    • پسندیدم 1

  8. پارت2

    قدم های محکمش را بر کمر خم شده ی زمین کوبید و از اتاقش خارج شد. فضای اتاق به نظرش سنگین و طاقت فرسا بود، انگار که نمی توانست دم و بازدمی انجام دهد و نفس کشیدن برایش دشوار به نظر می رسید!

    تکیه اش را به دیوار داد و نگاهی به ساعت امانتی اش انداخت. هنوز هم وقت داشت، وقت برای شروع یک تباهی بی پایان که نمی دانست تا چه زمانی می خواهد در قعر و ژرفای آن دست و پا بزند؟!

    ابرو هایش را دوباره در هم گره زد و به ویلچری چشم دوخت که فردی آرام بر روی آن جا گرفته بود. پشت به او ایستاده بود و آب دادن به گلدان هایش را تماشا می کرد. گلدان هایی با گل های شمعدانی که پشت پنجره قرار داشتند و بدون تعلل مشغول رسیدگی به آن ها بود. انگار که مکان و زمان را تشخیص نمی داد و فقط گل هایش را می شناخت.

    اینبار قدم هایش سست شدند! سست شدند در برابر پدری که آنگونه مظلومانه خودش را مشغول کرده بود و چیزی از نقشه های شیطانی اش نمی دانست. 

    پشت به ویلچر ایستاد و بدون هیچ غروری، کمر خم کرد تا بوسه ای بر سر پدرش بزند. بوسه ای از جنس آتش که دل خودش را هم لرزاند؛ چه برسد به پدری که بدجور پسرک دیوانه اش را می شناخت. به همین علت، با نگرانی سرش را برگرداند و آب گلویش را با فشار بلعید. مردمک چشمانش را قفل چشمان خمارِ پسرکش کرد و روحش در حضور خداوند قسم یاد کرد که با همان نگاه، فهمید چه در سرش می گذرد و قصد انجام کاری را دارد که چندان هم از آن بی اطلاع نبود! 

    می ترسید! می ترسید که پسر سِرتقش حرف هایش را عملی کند و دست به کارهایی بزند که عاقبت خوبی انتظارش را نکشد. ترس در دلش لانه کرده بود و همانند موجودی افسار گسیخته، چنگ بر دل و جانش می زد.

    دستش را بلند کرد و بر روی صورت آریو گذاشت. آریوی کوچکی که الان قد علم کرده بود و ظاهرش را خوب جلوه می داد؛ اما از درون زبانه می کشید و می سوخت. انگار که هیزم های جانش را آتش زده بودند و هیچ راهی برای خاموش کردن آن ها نداشت!

    +بابا جان...

    آریو: جانم بابا؟

    +مثل اینکه حالت خوب نیست! اتفاقی افتاده؟

    دستی به پشت گردنش کشید و لبخندی مصنوعی زد. لبخندی که حالش را بهم زد.

    آریو: آره خوبم. چرا بد باشم؟

    پوزخند سردِ پدرش، حسابش را کف دستش قرار داد.

    +من پسرم رو خوب میشناسم. تو نمیتونی من رو گول بزنی. خواهش می کنم کاری نکن که بعدا ازش پشیمون بشی و هیچ راه فراری برای خلاص شدن ازش رو نداشته باشی. پل های پشت سرت رو خراب نکن که برای برگشت بهشون نیاز داری.

    نفس های سنگینش طنین انداز فضای اطرافشان شده بود.

    آریو: نه پدر من، کاری نمی خوام بکنم. زیادی نگران شدی! با یه کت و شلوار و یه کراوات شک کردی که می خوام کاری انجام بدم که عاقبتش رو میدونم؟ یعنی من حق ندارم یه روز خوشتیپ کنم برم مهمونی؟ (چشمکی زد) شاید یه عروس خوشگل واست پیدا کردم. اونوقت عروسی و بچه و نوه و زندگی شاد و خندان و... همه اینا به این مهمونی بستگی داره. دیگه خود دانی! اگه نوه می خوای باید بپذیری هیچ چیزی توی کله پوکم نیست و فقط قصد دارم یه امروز رو خوش بگذرونم.

    دوباره چشمکی با لبخندی گشاد زد. ریز شدن چشمان پدرش و خنده کوتاهش، شادی هر چند کوچک را در دلش به وجود آورد و باعث شد نگاهی به ساعتش بیندازد. هنوز هم وقت داشت؛ اما بهتر بود زودتر اقدام کند و آماده باشد!

    • پسندیدم 1
    • تشکر 1

  9. در 6 دقیقه قبل، Hum Hum گفته است :

    بی ارداه هر آنچه را که درمقابلشان بودند را می دریدند. ("را" اول رو حذف کنی)

    خلاصه و مقدمت رو دوست داشتم ولی تو همین پارت اول خعیلی خعیلی توضیحات و توصیفات اضافی دادی و خواننده خسته میشه.بااینکه بیشترشون بس زیبا هستن و تفکر برانگیز؛ اما بعضیشون یکم بی ربط بودند.در کل بسیار لذت بردم و پیشرفت تو تک تک بازی هایی که با کلمات به راه انداخته بود و همچنین فضا سازی محشرت موج میزد! فقط اگه سعی کنی یکم از کلمات ساده تری استفاده کنی تا خواننده از ندونستن معنیش سردرگم نشه خیلی خیلی دلبرتر خواهی درخشید_^

    خسته نباشید.

    مرسی هانی همیشه نیشولی بازولی ام _^ خیلی خوشحالم کردی. ممنونم. اون را رو هم هم درست میکنم. دستت درد نکنه. 

    توهم خسته نباشی مهربون_^

    • پسندیدم 1

  10. ((بسم الله الرحمن الرحیم))

    نام رمان: کراوات مشکی.

    نویسنده: Hasti81

    ژانر:عاشقانه، معمایی، تراژدی، درام.

    هدف:علاقه به نویسندگی. 

    خلاصه:
    بند بند، تیغ بر رگ و روح می زنم، نشتر عشق بر دل و جان می زنم. طناب دار دروغ هایت را دور گلویم می پیچم و آواز سوگ سر می دهم. نگاهم را معطوف نور مقابلم می کنم. آفتاب تا می تواند خنجر می زند بر چشمانی که فریب فرهاد را سر لوحه سرنوشتش قرار داد! ذهنم از تفکر های بی رحمانه آماس می کند. حریر خیس شده ی دلم را مقابلش پهن می کنم؛ اما ناجوانمردانه آن را لگد مال می کند. مگر من لیلی روزگارش نبودم؟ مگر تا کعبه نرفت تا ضجه بزند و از خدا بخواهد که عشقمان ابدی باشد؟ پس چرا لیلی را به مرگی از جنس سادومازوخیسم رساند؟ چرا قاصدک وارانه، در زندگی ام چرخید و ادعای آن را داشت که قاصد خبر های خوش است؛ ولی کورمال کورمال قدم های استوارش را برداشت و آن کراوات مشکی رنگش را به دور گلویم پیچید؟ چرا؟!
    سوزناک جواب خود را دادم و صندلی زیر پایم را کنار زدم...چون مرد نیست! نامرد است.

    مقدمه:
    یک شبی مجنون نمازش را شکست
    بی وضو در کوچه لیلی نشست
    سجده ای زد بر لب در گاه او
    پر ز لیلی شد دل پر آه او
    گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
    بر صلیب عشق دارم کرده ای
    جام لیلی را به دستم داده ای
    واندر این بازی شکستم داده ای
    نشتر عشقش به جانم میزنی
    دردم از لیلی ست آنم میزنی
    خسته ام زین عشق دل خونم مکن
    من که مجنونم تو مجنونم مکن
    مرد این بازیچه دیگر نیستم
    این تو و لیلی تو من نیستم
    گفت ای دیوانه لیلی ات منم
    در رگ پیدا و پنهانت منم
    سالها با جور لیلی ساختی
    من کنارت بودم و نشناختی
    عشق لیلی در دلت انداختم
    قمار عشق را یکجا باختم
    کردمت آواره صحرا نشد
    گفتم عاقل میشوی اما نشد
    سوختم در حسرت یک یا ربت
    غیر لیلی بر نیامد از لبت
    روز و شب او را صدا کردی ولی
    دیدم امشب با منی گفتم بلی
    مطمئن بودم به من سر میزنی
    در حریم خانه ام در میزنی
    حال این لیلی که خوارت کرده بود
    درس عشقش بیقرارت کرده بود
    مرد راهش باش تا شاهت کنم
    صد چو لیلی کشته در راهت کنم.

    ♡...لینک رمان کراوات مشکی...♡

    :::...منتظر نقد هاتون هستم...:::

     

    • پسندیدم 1

  11. پارت1

    تکیه ام رو به دیوار دادم و به پله های روبروم چشم دوختم. سه چهار تا پله بیشتر نبود؛ ولی مثل یه کوه، سرازیری داشت! خودم رو بالای یه قله می دیدم و انگار قصدِ سقوط کردن از اون رو داشتم! مثل اینکه هیچ وسیله ای برای کمک نداشتم و تنهای تنهای بودم! 
    ولی چرا؟ چرا خودم رو توی این منجلاب انداختم دریغ از اینکه نه کوهنوردی بلدم و نه شنا؟
    اصلا چطور تا این بالا اومدم؟ چطور اینقدر پست شدم؟ چطور اینقدر بقیه برام بی ارزش شدن؟ وجودشون، روحشون برام بی معنا شد؟
    چرا؟
    چشم هام رو روی همدیگه گذاشتم و دستی به صورتم کشیدم. از این توصیفات حالم بهم می خوره! از این توصیفاتی که بهم اثبات می کنه من یه آدم نامرد و عوضی ام.
    نفسم رو با حرص فوت کردم و چشم هام رو باز کردم. همونطور که شونه ام چسبیده به دیوار بود؛ با احتیاط پله ها رو یکی یکی و با مکث گذروندم و دست هام رو توی جیبم فرو بردم. صدای رعد و برق، لرز به بدنم انداخت و سرم رو پایین انداختم. من لیاقت این زندگی رو ندارم؛ پس وایستادن زیر یه بارون ساده و نرم و لطیف، نمیتونه چیزی رو بدتر کنه و سنگ وجودم رو آب کنه!
    پوزخندی نثار خودم کردم و حتی مغزم هم مسخره ام کرد که تازگی ها به قلبم لقب سنگ رو دادم.
    یه قدم برداشتم و با سری افکنده، به صندل های مشکی و خیسم نگاه کردم.
    نه!
    من نباید با فکرای الکی دست از انتقامم بردارم. من تصمیمم رو گرفتم. باید نقشه ام رو اجرا کنم. شاید بی رحمانه باشه، شاید ظالمانه باشه، شاید بدترین چیز توی دنیا باشه، شاید باهاش لقب یه آدم عوضی رو بگیرم؛ ولی نمی دونم چی توی وجودم لونه کرده که حتی قلب و مغزم هم نمیتونن براش دستوری صادر کنن!

    کنار حوض آبیِ خونه مون نشستم و گوشیم رو از جیبم بیرون آوردم. رمزش رو زدم و وارد مخاطبین شدم. دستم لرزش کمی داشت و برای زدن روی مخاطب مورد نظرم، تردید برای حرکت داشت؛ ولی باز هم همون چیزِ ناشناخته ای که داشت کم کم توی وجودم بزرگ می شد و اختیار رو ازم می گرفت؛ انگشت یخ زده ام رو وادار به حرکت کرد و دکمه برقراری تماس رو زد.
    گوشی رو نزدیک گوشم بردم و با اولین بوق، جواب داد و تنها چیزی که گفت؛ این بود:
    +مطمئنی؟
    چشم هام رو محکم بهم فشردم و دستی به صورت خیسم کشیدم. لحظه ای دلم به رحم اومد؛ اما اون موجود درونم، برق خشم و کینه رو توی چشم هام منعکس کرد و بی تعلل گفتم:
    _مطمئنم.
    نفس عمیقی کشید و گوشی رو قطع کرد. من اونقدر نامرد شده بودم که حتی دوست صمیمیم رو وارد این بازیِ پست کردم. من چیزی به اسم انسانیت ندارم! اصلا!
    سرم رو با پررویی تمام بلند کردم و به آسمونی که بی رحمانه به صورتم شلاق می زد؛ زل زدم.

    (راوی)
    مقابل آینه ایستاد. مغرور، ابروهایش را درهم کشید. پیراهن طوسی اش را برتن کرد. دکمه های سرآستینش را بست و نگاهی همراه با تهی از احساسی، به خود انداخت. نگاهش را به آن کراوات مشکی رنگ دوخت و دستش را پیش برد تا آن را بردارد. انگشتانش آن را لمس کردن و اسرافیل در شیپور دمید. صدای مهیبی جهان را پر کرد و ترس ها را در وجود آدمیان انداخت.
    کراوات را برداشت و کوه ها درهم شکستند. خرد شدند و همانند شن ها، در هوا پخش شدند.
    کراوات را در دستش فشرد و تصمیم نهایی اش را گرفت. دریاها به کوره ای آتش تبدیل شدند و زندگی های زیادی را در خود حل کردند. موج ها برانگیخته شدند و بی ارداه هر آنچه که درمقابلشان بودند را می دریدند.
    کراوات را دور گردنش انداخت. ابرها سیاه شدند و غریدند. از سیاهی و شرمساری، آتش گریه کردند و درهم کوبیده شدند.
    گره را به کراوات زد و آن را مرتب کرد. اینبار، دل ها شکستند و توبه کردند. درست همانند قیامتی که افرادی آن را انکار می کنند. مگر اینگونه نیست که بعضی از انسان ها، مرز قیامت را هم گذرانده اند و چیزی بدتر از آن را به وجود آورده اند؟ مگر اینگونه نیست که دنیا را جهنم کرده اند برای کسانی که خود را مالک روح و جسم آن ها می دانند؟ مگر اینگونه نیست؟!
    کت مشکی رنگش را پوشید و ساعت گران قیمتی را که متعلق به همدستش بود را بست و با عطر تحریک کننده اش، کار خودش را به فرجام رساند.

    • پسندیدم 7
    • تشکر 1

  12. پارت۱۰۲

    هنوز جمله اش را در ذهنش کامل نکرده بود که گونه اش آتش گرفت. دست آرام محکم بر روی صورتش فرود آمده بود و فریاد در قعر شگفتی و ژرفای آن دست و پا می زد! دلش برای آرامش جانش لرزید. برای آن صورت بر انگیخته شده و قرمز که سرخی آتش را برایش معنا می کرد. برای آن لب های لرزانی که رقص های نا موزون می زدند و مدام می خواستند چیزی را بگویند.

    بالاخره لب باز کرد! دهانش از هم گشوده شد و تمام دردهای تو خودی اش را که تازه نهال آن ها در دلش کاشته شده بودند را بیان کرد. فریاد می کشید و نعره اش همانند شیر، گوش فلک را کر می کرد. مشت های کوچکش را بر سینه فریاد فرود می آورد و خواهان دلیل نکبت بارش برای کشتن پدرش بود! اما چشمان فریاد گرد شده بودند و متحیر بود از آنچه که آرام بر زبان می آورد. اصلا متوجه نبود و همانند مجسمه ای بی جان در جایش میخ کوب شده بود!

    آرام هم بعد از کلی حرف زدن های بی وقفه و ضجه های بی امان، بی جان بر روی زمین نشست و نفس نفس می زد. صدای قلبش طنین انداز گوش های فریاد شد و به خودش آمد. روبرویش زانو زد و خواست در آغوشش آرام را حل کند که دست های آرام مانع از کارش شد و آن لحظه قلبش زخمی برداشت که تیغ هم نمی توانست زخمی آن چنان عمیق به وجود بیاورد!

    دهان باز کرد تا برایش توضیح دهد و بگوید که اشتباه می کند و هیچی از حرف هایش را نمی فهمد؛ اما آرام تمسخر انگیز انگشت سبابه اش را بر روی لب هایش نهاد و پوزخندی سخت سنگی زد. 

    فریاد شکست! شکست و هزار تکه شد! ترسید که آرام را از دست بدهد و راهی برای بازگشت نباشد، به همین علت خام شد. خام نگاه برنده ی آرام که بر روحش تیغ می زد.

    آرام به زور از جایش بلند شد و از اتاق بیرون رفت. خواست بر خیزد و به دنبالش برود که ناگهان در بسته و قفل شد. حیران سر جایش ایستاد و از فکر اینکه آرام دست به کار بی خردانه ای بزند؛ وجودش از فرط استرس و نگرانی زبانه کشید و به سمت در حمله ور شد. آرام را صدا می زد و می خواست که در را باز کند؛ اما آرام همچون دیوانه ای سرکش، هیچ صدایی را نمی شنید و فقط اشک ریختن را می دانست. اصلا زمان و مکان را  تشخیص نمی داد و به دورش می چرخید. انگار توانایی نداشت اطرافش را تجزیه و تحلیل کند و پرده صماخش با صدای فریاد نمی لرزید.

    با دیدن در خروجی، همانند پرنده ای زندانی شده، به سمتش هجوم برد و خودش را در کوچه انداخت. متحیر به اطرافش زل زد و یادش نمی آمد که چه زمانی به حیاط آمده بود که الان در کوچه به سر می کرد.

    لحظه ای صدای فریاد در گوشش نجوا کرد؛ اما تا خواست برگردد و پا به فرار بگذارد، لباسش توسط غریبه ای آشنا کشیده شد و در آغوش کسی فرو رفت که از دید فریاد پنهان ماند!


  13. ((بسم الله الرحمن الرحیم))

    نام رمان: کراوات مشکی.

    نویسنده: Hasti81

    ژانر:عاشقانه، معمایی، تراژدی، درام.

    هدف:علاقه به نویسندگی. 

    خلاصه:
    بند بند، تیغ بر رگ و روح می زنم، نشتر عشق بر دل و جان می زنم. طناب دار دروغ هایت را دور گلویم می پیچم و آواز سوگ سر می دهم. نگاهم را معطوف نور مقابلم می کنم. آفتاب تا می تواند خنجر می زند بر چشمانی که فریب مجنون را سر لوحه سرنوشتش قرار داد! ذهنم از تفکر های بی رحمانه آماس می کند. حریر خیس شده ی دلم را مقابلش پهن می کنم؛ اما ناجوانمردانه آن را لگد مال می کند. مگر من لیلی روزگارش نبودم؟ مگر تا کعبه نرفت تا ضجه بزند و از خدا بخواهد که عشقمان ابدی باشد؟ پس چرا لیلی را به مرگی از جنس سادومازوخیسم رساند؟ چرا قاصدک وارانه، در زندگی ام چرخید و ادعای آن را داشت که قاصد خبر های خوش است؛ ولی کورمال کورمال قدم های استوارش را برداشت و آن کراوات مشکی رنگش را به دور گلویم پیچید؟ چرا؟!
    با دست های خون آلود، اشک های دُر مانندم را پاک کردم. رد خون بر روی صورتم ماند و سوزناک جواب خود را دادم! صندلی زیر پایم را کنار زدم و در حال خفگی زمزمه کردم... چون مرد نیست! نامرد است.

    مقدمه:
    یک شبی مجنون نمازش را شکست
    بی وضو در کوچه لیلی نشست
    سجده ای زد بر لب در گاه او
    پر ز لیلی شد دل پر آه او
    گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
    بر صلیب عشق دارم کرده ای
    جام لیلی را به دستم داده ای
    واندر این بازی شکستم داده ای
    نشتر عشقش به جانم میزنی
    دردم از لیلی ست آنم میزنی
    خسته ام زین عشق دل خونم مکن
    من که مجنونم تو مجنونم مکن
    مرد این بازیچه دیگر نیستم
    این تو و لیلی تو من نیستم
    گفت ای دیوانه لیلی ات منم
    در رگ پیدا و پنهانت منم
    سالها با جور لیلی ساختی
    من کنارت بودم و نشناختی
    عشق لیلی در دلت انداختم
    قمار عشق را یکجا باختم
    کردمت آواره صحرا نشد
    گفتم عاقل میشوی اما نشد
    سوختم در حسرت یک یا ربت
    غیر لیلی بر نیامد از لبت
    روز و شب او را صدا کردی ولی
    دیدم امشب با منی گفتم بلی
    مطمئن بودم به من سر میزنی
    در حریم خانه ام در میزنی
    حال این لیلی که خوارت کرده بود
    درس عشقش بیقرارت کرده بود
    مرد راهش باش تا شاهت کنم
    صد چو لیلی کشته در راهت کنم.

    ...♡لینک صفحه نقد رمان کراوات مشکی...♡

    ناظر رمان: @یارا

    • پسندیدم 4
    • حیرانم 1
    • ذوق زده 1

  14. پارت ۵۵

    محکم دلبرش را در آغوش گرفت و دلبر در شگفتی فرو رفت که چرا یاشار این کار را کرده است؟ چرا به آن زودی تغییر کردار داد و از این رو به آن رو شد!

    بی حرکت در آغوشش ایستاده بود و بدون ذره ای تحرک، چشمانش را به گل های قالی دوخته بود. گل هایی که در مقابل چشمانش می رقصیدند و لحظه ای احساس کرد که ضعف کرده است و سرش گیج می رود. 

    سر یاشار بر روی شانه دلبر بود و دستانش کمرش را در حصار قرار داده بودند؛ اما دلبر نه دیوانگی اش را می فهمید و نه خیس بودنش را ! مثل اینکه در قعر تاریکی غرق شده بود و اطرافش را نمی توانست دید بزند. چرا که سیاهی، چشمانِ خواستارِ عشق را کور می کند و چه کسی می تواند دوای این درد باشد؟

    دردی که بد در تار و پود قلب انسان رخنه می کند و او را از پا در می آورد؛ اما دلبر نمی دانست چگونه به خودش بفهماند که یاشار نمی تواند دوای دردش باشد. دوای چشمان کوری که بدجور وجودش را آزار می داد.

    تازه به خودش آمد!

    دستانش را بر روی سینه ستبر یاشار قرار داد و کمی به عقب هلش داد. آرام؛ ولی دلسوزانه! آری..این میان دلی سوخت و آتش گرفت. همانگونه که خداوند، کفار را به آتش می کشد و آن ها را بدجور به تاوان کار هایشان می رساند!

    سرش را پایین انداخت و حتی نیم نگاهی دیگر به یاشار ننداخت. همان یاشاری که تا چند دقیقه پیش می غرید و نعره می زد؛ اما هم اکنون، مانند شیری شکست خورده از نبرد، در حال ترک کردن میدان بود.

    عقب عقب رفت و با شرمساری به چشمان پدرِ دلبر زل زد. کوتاه عذر خواست و سر افکنده راه خروج را در پیش گرفت. دلبر هم با آرامشی وصف ناپذیر که نمی دانست آن را در کجا یافته، بی آنکه نگاهی به کسی کند؛ روی تخت دراز کشید و ذهنش مشغول حرف هایی بود که چند ساعت پیش به گوش سپرده بود! همان حرف هایی که ته وجودش را تیغ می زد و ترس بدی از آن ها داشت.

    شاید هم نه!

    شاید هم این آرامشش نشانه از آرام بودنش نبود و به علت شوکی بود که از ترس در وجودش جوانه زد!


  15. پارت۱۰۱

    [ نه.. نه! ]

    با شنیدن صدای گلوله و خاموش شدن صدای "پدرش"، چشمانش نزدیک بود از حدقه بیرون زده شود و نفس تنگی بدجور آزارش می داد.

    خاکستر چشمانش آتش گرفت و خنده های غریبانه فریاد، بدجور نمک به زخمش می پاشید. نمی توانست چنین چیزی را برای خودش جا بیندازد که فریاد پدرش را کشته! آن هم هنگامی که اسطوره اش التماس می کرد و خواستار نجات بود؛ اما او بی توجه به ناله های خانمان سوز عزیزش، او را کشت و قهقه ای سر داد که پرده صماخ گوشش را پاره کرد و نگذاشت صدای قدم های استوار و برگشت فریاد را بشنود!

    دستش را مشت کرد و بغض چرکینش را که در گلویش جا خوش کرده بود و همانند سرطان، وجودش را درهم می درید؛ نادیده گرفت.

    آنقدر قلبش زخم برداشته بود و درد داشت که انگار در اقیانوسی پهناور و عظیم در حال غرق شدن بود و حتی برای نجات خود نیز دست و پا نمی زد! خودش را رها کرده بود و امواج، موهایش را در میان آب شانه می زدند!

    از جایش بر خاست. دست از دیوار گرفت تا نقش بر آن فرش کهنه و مندرس نشود. دست چپش خیلی درد می کرد و کم کم انرژی قلبش در حال تحلیل رفتن بود. 

    باید خودش را سریع به خانه می رساند و قرصش را می خورد؛ وگرنه کار از کار می گذشت!

    تلو تلو کنان به سمت خانه حرکت کرد و نزدیک بود چند بار بر روی زمین بیوفتد؛ اما دست از نرده های ایوان گرفت و مانع از این کار شد.

    در را باز کرد و وارد هال شد. صدای آب حمام به گوشش رسید و نشانه از عادت بد فریاد داشت که مدت زمان زیادی در حمام می ماند.

    خودش را به کشوی میز آرایش رساند و همانجا دو زانو بر روی زمین افتاد. حالش خراب تر از همیشه بود و نیاز به قرصی داشت که می توانست ناجی اش باشد. 

    کشو را باز کرد و با دست های لرزان و یخ زده اش، قرص را برداشت و سریع زیر زبانش گذاشت. روی زمین دراز کشید و به خودش پیچید. همانند پروانه ای که می خواهد پیله ببندد!

    چشمانش را بست. صحنه هایی جلوی چشمش ظاهر شدند که زاده ذهنش و آن صدا هایی بود که در گوشش زنگ می زدند! 

    حالش کم کم رو به بهبودی بود و کم کم ذهنش قضایع به وجود آمده را تجزیه و تحلیل کرد. 

    صدای آب قطع شد و دستش را مشت کرد. آنگونه که ناخن هایش در دستش فرو رفتند و خراش هایی را بر کف دستش انداختند.

    بی اراده و عصبانی از جایش بر خاست. قدم های محکمش را برداشت و خودش هم در شگفتی فرو رفته بود که چگونه این همه مقاومت را به دست آورده و چگونه ضعف جسمانی اش بهبود یافته؟ 

    خودش جواب خودش را داد و با کلمه ای رقت انگیز، همه چیز را به فرجام رساند!

    _نفرت!

    وارد اتاقی شد که حمام در آنجا بود. همزمان فریاد با لبخند از حمام بیرون آمد و با دیدن آرام، آن هم در آن وضعیت، لبخند از لبانش خداحافظی کرد و نگرانی وجودش را فرا گرفت. ترسید! ترسید که نکند آرام حقیقت را فهمیده باشد! مگر چه چیزی به غیر از آن می تواند او را اینگونه بهم ریخته کند؟!

    • پسندیدم 1

  16. پارت100

    هرچقدر تلاش کردم نتونستم درستش کنم! نا امید از اینکه دیگه روشن نمیشه، روی زمین انداختمش که یهو دکمه اش جا به جا و ضبط روشن شد!

    لبخند عمیقی روی لبم نقش بست و سریع آماده برای شنیدن شدم. دکمه پخشش رو زدم و گوشه اتاقک نشستم. ضبط رو هم روی پاهام گذاشتم و ساکت منتظر بودم تا اینکه بالاخره صداش بلند شد.

    (راوی)

    [ تق...تق...تق ]

    صدای قدم های استواری در گوشش پیچید. دلش لرزید و گوش هایش دو برابر تیز تر شدند. قلبش بی تابی می کرد و محکم خودش را به سینه اش می کوبید. 

    تمام سلول های بدنش پر از هیجان و استرش شده بودند. دستانش کمی می لرزیدند و در دلش خدا خدا می کرد که فریاد فعلا حمامش را تمام نکند! وگرنه او را سخت ملامت می کرد و آرام این چنین نمی خواست.

    [ ایستاد! ]

    صدای قدم ها دیگر به گوش نمی رسیدند! اینبار صدای نفس هایی طنین انداز شده بود که بد او را یاد کسی می انداخت! کسی که اسطوره زندگی اش بود و مردانگی اش را ستایش می کرد. کسی که از رفتنش سالیان سال می گذشت؛ اما هنوز هم صدای نفس هایش را می شناخت.

    دوست داشت زود تر زبان باز کند و چیزی بگوید. شاید که همان باشد! همان صدایی که بدجور دلتنگ اوست.

    [صدای ناله ای فضا را پر کرد. انگار که کسی درد کشیده باشد و بخواهد با خدا اتمام حجت کند.]

    درد قلبش را به وضوح احساس کرد و دست راستش را بر روی قلب زخم دیده اش نهاد. قلبی که فریاد قصد ترمیم او را کرده بود و می خواست با تار و پودی از عشق و محبت آن را دوباره بسازد؛ اما اگر خنجری از پشت در سینه اش فرو رود چه؟ باز هم می تواند به اقدامش ادامه دهد؟

    [ فریاد این کار رو نکن! ]

    انگار که قصد داشت گوش هایش را فریب دهد و انکار کند که نام جانش را شنیده. کسی که حاضر است در حضور خداوند قسم یاد کند که همانند او مردی وجود ندارد! فردی که نامش را از زبان کسی شنید که التماس می کرد و التماس هایش برایش نا آشنا بود! کسی که اسطوره صبر و مقاوتش بود!

    [ فریاد خواهش می کنم. اون قصد فریب دادنت رو داره. بذار من برم. بذار از اینجا برم. ]

    خنده های غریبش، تیشه به ریشه اش زد و وجودش را به آتش کشید. رستاخیزی را به وجود آورد که در آن می سوخت و حتی آرامشِ جانش هم نمی توانست باعث فرو کش شدن شعله های سر به فلک کشیده شود. همان شعله هایی که تار و پود قلبش را کم کم می سوزاند و پیش می رفت.

    [ ولی من باید به دستورش عمل کنم. این تنها راهیِ که میتونم خودم رو بهش ثابت کنم و وارد گروه بزرگش بشم. ]

    نوای حرکت صندلی بر روی زمین و اسلحه گرمی که فلزی بودنش را به رخش کشید؛ درد قلبش را دو چندان کرد و عرق سرد بر روی پیشانی اش نشست. کم کم نفس تنگی داشت به سراغش می آمد و این دست چپش بود که امان از چشمان تیله مانندش سلب کرد.

    • پسندیدم 1
×
×
  • اضافه کردن...