رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Hasti81

گرافیست
  • تعداد ارسال ها

    2,695
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

تمامی مطالب نوشته شده توسط Hasti81

  1. پارت۱۱۹ اردلان هم کنارش جا خوش کرد و شروع به پوست کندن پرتقالی برای آرام شد! وقتی کارش به اتمام رسید؛ پره ای از پرتقال را به دست آرام داد، ولی نپذیرفت و از جایش برخواست. پاهایش را به حرکت درآورد و قصد به رفتن کرد که اردلان دستش را گرفت و بلند شد. اردلان: حالت خوب نیست؟ آرام صورتش را جمع کرد و دستِ آزادش را بر روی پیشانی اش قرار داد. آرام: نه زیاد! سر درد دارم. اگه میشه برم و یکم استراحت کنم. اردلان بوسه ای بر پیشانی اش نشاند که از نگاه بقیه دور نماند و دست و سوتی وصف ناپذیر را به دنبال داشت! لبخند بر روی لب های اردلان جا خوش کرد؛ ولی آرام بی تفاوت و سرد، راهش را ادامه داد و فقط خدا می داند که اردلان هم نقابِ خوشی را بر چهره زده بود و درونش از گذشته ای سوزان، زبانه می کشید! باد خنکی وزید و جسم آرام قندیل بست. خودش می دانست که روحش ضعیف شده و جسمش را هم در بر گرفته، وگرنه این باد آنقدر سرد نبود که بدنش را بلرزاند و قلبش را برای خونرسانی متوقف کند! این را هم می دانست که روحش گرسنه است و نیاز به تغذیه دارد، نیاز به غذایی که روحش را تامین کند و غذای روحش کسی به جزء فریاد نبود. وارد به سالن شد و بیشتر به خودش پیچید. بسیار سردش شده بود و دوست داشت در آغوش کسی فرو برود که گرمایش را خریدار باشد و آن را با عشق به او هدیه کند؛ ولی آن آغوش دیگر وجود نداشت و آرام تا کی میتوانست آن سرمای استخوان سوز را تحمل کند!؟ نگاهش را چرخاند و با دیدن حرف "R" حک شده بر روی در، اعصابش بهم ریخت و تحمل فکر کردن به چیز های دیگری را نداشت. فقط خواستار فهمیدن رازی بود که اردلان قول فهمیدنش را به او داده بود و آرام بی صبرانه برای شنیدنش لحظه شماری می کرد. از پله ها بالا رفت و انگار صدای خدمتکارانی که جنب و جوش می کردند و کارهای مهمانی را انجام می دادند؛ نمی شنید و در بیابانی سرد و تاریک سپری می کرد. چقدر دوست که الان تانیا اینجا بود و با او حرف می زد؛ اما این کار هم امکان پذیر نبود و بی طاقت ترش می کرد. وقتی به راهرو رسید، راهش را به سمت اتاقش کج کرد؛ ولی چیزی مانع حرکتش شد و روبروی اتاق اردلان ایستاد.
  2. بفرما عزیزم. امیدوارم به دلت باشه.
  3. باشه آماده اش میکنم.
  4. ببخشید عزیزم‌ . عکس ها رو فرستاده بودم ولی سایت که با مشکل پیش اومده بود، عکسا حذف شده بودن. خداروشکر مشکل الان حل شده. هرکدوم رو که دوست داشتی انتخاب کن . یکی برای اصلی و یکی برای گوشه.
  5. پارت ۱۱۸ روبروم وایستاد و انگشتش رو زیر چشمم کشید، بعد سیاه و اشکی شده، جلوی صورتم گرفتش و سرش رو خم کرد. به چشم هام زل زد و با اون یکی دستش، مچ دستم رو محکم فشرد و به طرف میز آرایش بردم. روی صندلی نشوندم و دستش رو با دستمال کاغذی پاک کرد. از توی کشوی میزم، دستمال مرطوب ها رو بیرون کشید و به دستم داد. منتظر بهم چشم دوخته بود و با چشم هاش، بد چیز هایی رو به یادم انداخت. به خاطر همین، یکی از دستمال مرطوب ها رو برداشتم و شروع کردم به پاک کردن صورتم. اردلان: نیم ساعت دیگه میام و بهت سر میزنم. وای به حالت دوباره با این حال و روز ببینمت. این همه باهات خوب برخورد کردم که توهم خوب باشی؛ ولی بهتر که نشدی، بد تر هم شدی. بدون اینکه نگاهش کنم؛ به کارم ادامه دادم و آب دهنم رو با فشار بلعیدم. می ترسیدم بهش نگاه کنم و از اون چشم های وحشی، چیزی رو بخونم که حالم رو بدتر کنه و چیز های بدی رو به خاطرم بیاره. (راوی) لبخند مصنوعی اش، چشم همگان را کور کرده بود و خدا می دانست که در زیر این لبخند، مردابی وجود دارد که خوشی هایش را در خود دفن کرده و قصد دفن کردنِ عشقش را هم دارد؛ ولی آیا میتوانست از فریادی بگذرد که ذره ذره وجودش را شامل می شد؟! با فشاری که به مچ دستش وارد شد؛ به خودش آمد و با افراد جدید، سلام و احوال پرسی کرد. برای چندمین بار، مرد های حاضر در آنجا، دستشان را پیش بردند و خواستار فشردن نرمی و لطافتِ دست هایی بودند که فقط با وجود فریاد گرم می شدند؛ اما او باز هم ممانعت کرد و چندشش شد که اردلان او را گرداگردِ این عمارت گرداند تا با او فخر بفروشد و به قول خودش حرص یک نفر را دربیاورد، اما آن شخص کدام یک از حضار بود؟ بی خیال شانه ای بالا انداخت، که دستی نرم بر روی شانه اش نشست. صورتش را برگرداند و به پریزادی چشم دوخت که با آن آرایشِ ملیح، دل هرکسی را می ربود و دلبری می کرد! پریزاد: مبارک باشه زن بابا. بغض به گلویش چنگ زد و دندان هایش را بر روی یکدیگر سائید. دلش می خواست سیلی بر آن صورتِ زیبا بزند و دلش خنک شود؛ ولی باز هم نتوانست و چقدر از این اجبار ها زجر می کشید و درد وجودش را فرا می گرفت. پریزاد: چی شد عزیزم؟ باید از خداتم باشه که شوهر به این خوبی گیرت اومده! آخه چه اشکالی داره؟ بابای منم از تنهایی در میاد و ... اردلان: بسه پریزاد! پشت چشمی نازک کرد و آرام چقدر خدا را در دلش فریاد زد که ای کاش این دختر شبیه به او نبوده تا حداقل برادر هایش، او را متهم نمی کردند و تا لحظه آخر محبتشان را احساس می کرد، ولی سرنوشت این چنین برای او رقم زده بود و او نمی توانست چیزی را تغییر بدهد و اکنون در آینده ای سِیر می کرد که گذشته را در باتلاق خود پنهان و خفه کرده بود! هیراد با جامی قرمز رنگ، کنارشان جا گرفت و دستش را دور کمر پریزاد حلقه کرد. بوسه ای بر پیشانی اش کاشت و چنان معطوفِ چشمانِ پریزاد شد که زمان و مکان را به فراموشی سپرد و جام از دستش افتاد! دلش لرزید و روح از تنش جدا شد. جدا شد تا آتش گرفتنِ جسمش را حس نکند و زجر نکشد؛ اما طولی نگذشت که باز هم خون در رگ هایش منجمد شد و دست هایش یخ زدند. اردلان که از حالِ زارش خبر داشت؛ به سمت میز هدایتش کرد و روی صندلی با روکشی نقره ای نشاند که همانند صدفی، آرام را به عنوان مروارید پذیرفت.
  6. پارت۹ با دیدن مادرِ مهربان امیر، سلام بلند بالایی داد و روی خوشش را به رُخَش کشید. روبرویش ایستاد و یقه آریو را مرتب کرد. قربان صدقه اش رفت و خدا می داند که این زن، حسی همانند مادر به او دارد و آریو را پسر خود معرفی می کند؛ اما خوب هم اخلاق آن را می دانست و آریو اصلا دوست نداشت که او محبت بیش از اندازه به او بکند و این هم اخلاقش بود دیگر! +عزیزم خوش اومدی. چمدون ها رو ببر تو اتاق امیر. آریو: چشم. به روی دو جفت چشم ناقابلم. دستی به صورتش زد و لبخند ملیحی کنج لبش نشست. +این چه حرفیه پسرم. خودت میدونی چقدر برام عزیزی. آریو چشمکی نثارش کرد و به سمت اتاق امیر رفت؛ ولی دوباره با صدای ماه بانویش ایستاد و عقب گرد کرد. ماه بانو: راستی، پس امیر و ریما کجا موندن؟ چرا نمیان تو!؟ اخمی میان ابروهایش شکل گرفت و صدایش را صاف کرد. آریو: مهمون دارن، الان میان. ماه بانو: مهمون؟! آریو: آره. بعدا واستون توضیح میدیم. بعد راهش را کج کرد و بی آنکه منتظر حرکتی از جانب ماه بانویش باشد؛ به سمت اتاق امیر رفت و همزمان وقتی خواست در را باز کند؛ دستی بر روی دستگیره نشست و ظرافت و لطافتش را به نمایش گذاشت. انگشتری نقره با نگینی آبی، به او خوب فهماند که چه کسی این کار را کرده است! راحیل در را باز کرد و آریو بی آنکه تشکری کند؛ وارد به اتاق شد و چمدان ها را کنار تخت قرار داد. از آیینه نگاهی به خود کرد و گره کراواتش را سفت کرد. آریو:خداروشکر این لباس ها رو امیر از اون ور آب خریده، وگرنه پیش ماه بانو، لو می رفتم. راحیل: چیزی گفتید آقا آریو؟ سرش را چرخاند و نگاهش بر روی لباس های زننده ی راحیل ثابت شد. لبخندش را هم نظاره کرد و پوزخندی زد که این دخترک فکر بیهوده می کند! آریو: نه چیزی نگفتم. لب های برچیده شده ی راحیل، سیخ شد و در چشمش فرو رفت. چرا که از این کارش متنفر بود و هر دفعه بیشتر از قبل بدش می آمد. با شنیدن صدای دست و جیغِ حضار، خواست بیرون برود و به جمع آن ها اضافه شود که راحیل دوباره روبرویش سبز شد و با مردمک هایش به چشمانِ آریو شلیک کرد؛ اما آریو ضد گلوله تر از آن بود که بخواهد با این تیر ها زخمی شود! به همین علت، از کنارش گذشت و رفتار اینبارش را هم نادید گرفت. وقتی به جمع حاضر در سالن رسید؛ چشم هایش گرد شدند و با تعجب به امیر و دخترانی که دورش جمع شده بودند و می رقصیدند؛ زل زد.
  7. خواهش میکنم. از هنگامه جان تشکر کن. @Kosarbayat398
  8. حتما ختم کنید 🙏🌺

    برای مصون ماندن از #بیماری های #مسری(#کرونا #ویروس)

    لطفاً با لینک کانال نشر بدید🌺💐

    دعای مجرب در رفع حوادث بلایا مخصوصا در امراض واگیردار ( مُسری) ضمنا با وضو باشید چون آیات قرآن است بعد از نماز صبح خوانده شود

    این دعای منقول از امیرالمومنین علی علیه السلام را در هنگام #شیوع_بیماری‌ها در منزل بگذارید و بعد از هر نماز #صبح بخوانید!

    از مرحوم آیة الله آقای حاج سیّد احمد خوانساری نقل شده است که:

    در سالهای دورتر بیماری وبا به ایران و خوانسار آمده بود. بدین دلیل در شهرستان خوانسار و در اکثر خانه ها یک نفر یا بیشتر از دنیا رفتند؛
    #مگر خانه هایی که در #هر_روز این آیات مبارکات را بعد از نماز صبح میخواندند که به آنها هیچ صدمه ای وارد نشد!


    💠 بِسمِ اللهِ الرّحمنِ الرَّحیمِ

    📖 قُل لَّن یُصِیبَنَا إِلاَّ مَا کَتَبَ اللّهُ لَنَا هُوَ مَوْلاَنَا وَعَلَى اللّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ.
    📖 وَإِن یَمْسَسْکَ اللّهُ بِضُرٍّ فَلاَ کَاشِفَ لَهُ إِلاَّ هُوَ وَإِن یُرِدْکَ بِخَیْرٍ فَلاَ رَآدَّ لِفَضْلِهِ یُصَیبُ بِهِ مَن یَشَاء مِنْ عِبَادِهِ وَهُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ.
    📖 وَمَا مِن دَآبَّةٍ فِی الأَرْضِ إِلاَّ عَلَى اللّهِ رِزْقُهَا وَیَعْلَمُ مُسْتَقَرَّهَا وَمُسْتَوْدَعَهَا کُلٌّ فِی کِتَابٍ مُّبِینٍ.
    📖 وَکَأَیِّن مِن دَابَّةٍ لَا تَحْمِلُ رِزْقَهَا اللَّهُ یَرْزُقُهَا وَإِیَّاکُمْ وَهُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ.
    📖 مَا یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَةٍ فَلَا مُمْسِکَ لَهَا وَمَا یُمْسِکْ فَلَا مُرْسِلَ لَهُ مِن بَعْدِهِ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ.
    📖 قُلْ أَفَرَأَیْتُم مَّا تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ إِنْ أَرَادَنِیَ اللَّهُ بِضُرٍّ هَلْ هُنَّ کَاشِفَاتُ ضُرِّهِ أَوْ أَرَادَنِی بِرَحْمَةٍ هَلْ هُنَّ مُمْسِکَاتُ رَحْمَتِهِ قُلْ حَسْبِیَ اللَّهُ عَلَیْهِ یَتَوَکَّلُ الْمُتَوَکِّلُونَ.
    📖 حَسْبِیَ اللّهُ لا إِلَـهَ إِلاَّ هُوَ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ.
    وَ أَمْتَنِعُ بِحَوْلِ اَللَّهِ وَ قُوَّتِهِ مِنْ حَوْلِهِمْ وَ قُوَّتِهِمْ وَ أَسْتَشْفِعُ بِرَبِّ اَلْفَلَقِ مِنْ شَرِّ مٰا خَلَقَ وَ أَعُوذُ بِمَا شَاءَ اَللَّهُ لاَ قُوَّةَ إِلاَّ بِاللَّهِ اَلْعَلِیِّ اَلعظیم.


    📜بحار الانوار جلد 83 .صفحه : 337

    لازم به ذکر است 
    در میان بستگان و فرزندان مرحوم آیت الله خوانساری، این آیات مبارکه به #هفت_آیه معروف است.
     و این مرجع بزرگ عالم تشیع، به جهت اهمیت و مجرب بودن این دعای شریف،
     از مرحوم شیخ احمد زنجانی خطاط درخواست نموده‌ بودند که این آیات را بنویسند،
    و آن را بین فرزندان و اقارب
    توزیع کرده بودند.

    @ranginkkamoon


     

  9. خواهش میکنم_^ من برم بغض کنم واسه این مجهولات. الان حال و روزت رو راجع به به گنگ بودن رمانام میفهمم😂😂😂
  10. سلام هانی عزیزم. توصیفات خیلی قشنگ و زیبا بودن. واقعا با کلمات خوب بازی کردی_^ خلاصه و مقدمه که خیلی خیلی پر بار و زیبا نوشته شده بودن و واقعا آدم حض می کرد_^ اسم آناهیل هم که خیلی قشنگ بود و خیلی خوشم اومد. فقط موقع خوندن من گنگ بودم! نمیدونم چرا نفهمیدم یه جاهاییش رو  مثلا اونجا که داشت موهای الیاس رو ناز می کرد؛ آینده بود و بعدش به گذشته فکر می کرد و اون اتفاقا رو به یاد می آورد؟ اممم. آها...کلمه شراب ممنوعه. یه چیز دیگه به جاش به کار ببر. مثلا اون زهر ماری رو سرکشید :| خلاصه که خیلی خوب بود و منتظر ادامه اش هستم. موفق باشی_^ @Hany Pary
  11. دو روزه که رمان سیاهی یک ساله شده ^_^ :| یه سه چهار سال هم قبلش روش فکر کردم. دیگه قبل عید باید تمومش کنم وگرنه خودم رو به دار می آویزم :|

  12. پارت۱۱۷ یه مهمونیِ کوچیک گرفته بود و بعضی از دوست های صمیمی و گردن کلفتش رو هم دعوت کرده بود. می خواست من رو به اون ها معرفی کنه و طبق گفته خودش، بهشون فخر بفروشه و حرص یه نفر رو در بیاره! خیلی التماسش کردم و اصرار داشتم که این مهمونی برگزار نشه، از من به عنوان وسیله استفاده نکنه؛ولی اون گوشش بدهکار نبود و همینکه اسم آرمان و جونش رو در میون کشید، خفه شدم و نذاشتم که با اون دهن کثیفش، اسم آرش و آرمین رو هم تکلم کنه. قدم های بی جونم رو برداشتم و پشت پنجره وایستادم. به هوای نسبتا تاریک زل زدم و نگاهم رو به میز های سلطنتی دوختم که مرتب شده توی عمارتِ اسفناک بارش، چیده شده بودن و خیلی ها در حال تکمیل کردن وسایل روشون بودن. نگاهم رو ازشون گرفتم که متوجه شدم در عمارت باز شد. نمیدونم چرا؛ ولی دلم لرزید! یک لحظه احتمال دادم که شاید فریاد باشه و میتونم یک بارِ دیگه ببینمش، اما یه فرد دیگه از ماشین پیاده شد و کبریت به توهماتم زد. فریاد! هه! اون اصلا لیاقت دوست داشتن من رو نداره چه برسه به اینکه... به دیوار تکیه دادم و با دست هام صورتم رو پوشوندم. مطمئن بودم اون مقداری که آرایش کرده بودم؛ الان توی صورتم ماسیده و پخش شده بود، ولی دوست داشتم زار بزنم و خودم رو خالی کنم. به جای اینکه نگران خودم باشم، نگران فریاد بودم و از اینکه اینطور توی ذهنم بهش حرف زدم و لقب بی لیاقت رو بهش نسبت دادم؛ احساس خفت می کردم و خیلی پشیمون بودم. خیلی! در اتاق باز شد که دست هام رو سریع برداشتم و به اخم های بهم گره خورده اردلان چشم دوختم. یه کت و شلوار سورمه ای با لباس سفید به تن کرده بود و تیپ شخصیتیش رو به رخم کشید. قدم هاش رو برداشت و صدای کفش های چرمِ سورمه ای رنگش، میخ به گوشم کوبید و هر لحظه بیشتر از قبل احساس تنفر بهم دست می داد. تنفر از اردلانی که کثافت تمام زندگیش رو گرفته بود و حتی برام توضیح نمی داد که چرا برای به دست آوردنِ من، به زندگیم چنگ انداخته و مرز بدبختی و نابودیم رو گذرونده!
  13. http://s6.picofile.com/file/8388881968/IMG_20200221_184638_181.jpg تاییده؟
  14. پارت۱۱۶ دستم رو روی قفسه سینه ام گذاشتم و از خواب پریدم، نفس نفس می زدم و عرق سرد روی پیشونیم نشسته بود. با دیدن اتاق سالم و تهی از هر آتیشی، نفس راحت و عمیقی کشیدم و به ساعت زل زدم. عقربه هاش مثل خنجر شده بودن و وجودم رو زخمی می کردن؛ ولی مجبور بودم! مجبور به متعهد بودن و نجات دادن جون برادر هایی که از جونم هم عزیز تر بودن؛ اما فریاد... اشک توی چشم هام جمع شد و از جام بلند شدم. روی صندلیِ میز آرایش نشستم و به چشم های بی حالتم زل زدم. شونه رو برداشتم و شروع کردم به شونه زدن موهام. هر قسمتی از موهام رو که شونه می کردم، یاد فریاد می افتادم و تصویرش توی آینه برام تداعی می شد. قلبم فشرده شد و رگ هام یخ زدن! وجودم شعله ور شد و مگه می شد هم یخ زد و هم آتیش گرفت؟! سری تکون دادم و اشک هام رو با پشت دستم پاک کردم. مردمک چشم هام عین قبل نمی درخشیدن و ماتِ مات بودن؛ درست مثل یه مرده که دیگه روحی برای زندگی و لذت بردن از اون رو نداره! آهی کشیدم و با کش مویِ مشکی که روی میز بود، موهام رو گوجه ای بستم و با انزجار به لوازم آرایش روی میز نگاه کردم؛ اما خداروشکر کردم که تونستم راضیش کنم و نذارم یه آرایشگر بیاره و حالم رو بدتر از قبل کنه. به خاطر همین، به اجبار کرم رو برداشتم و به صورتم زدم. رنگ زرد چهره ام، پنهان شد؛ اما هنوز هم بی حال بود. رژ صورتی رنگ رو برداشتم و خیلی کمرنگ روی لبم کشیدم. یه ریملِ کم حجم هم زدم و بی خیال اقسام دیگه شدم! سفارش کرده بود که عطر نزنم و چقدر دوست داشتم حرصش رو دربیارم. نگاهم رو چرخوندم و روی عطر ثابتش کردم. دستم رو پیش بردم و شیشه اش روی توی دستم فشردم. درش رو باز کردم و بوی تندش، نفسم رو بند آورد. لبخند خبیثی زدم و دوباره سرجاش گذاشتمش. به طرف لباس رفتم و آرزو کردم که ای کاش میتونستم با قیچی تیکه تیکه اش می کردم و آتیشش می زدم تا دلم خنک بشه؛ ولی زهی خیال باطل! دست های لرزونم رو جلو بردم و با حرص برش داشتم. توی دستم محکم فشردمش و توجهی نکردم که ممکنه با چنگ های پر از حرصم چروک بشه و خشم اردلان رو به دنبال داشته باشه؛ چون جنسش نازک بود و به راحتی چروک می شد! لباس هام رو درآوردم و همون لباس کذایی رو به تن کردم. موهام کمی بهم خوردن و با به یاد آوردن اتفاقی که ممکنه برام بیوفته، اشک هام جاری شدن و هق هقم کل اتاق رو پر کرد. با ناراحتی و حرص، لباس رو توی تنم مرتب کردم و دوباره موهام رو مرتب کردم. همون عطر رو هم برداشتم و تمامش رو روی خودم خالی کردم. بوی تند عطر رو گرفته بودم و حتی خودم حالم بهم می خورد، چه برسه به اردلانی که سفارشش رو زیر پا گذاشته بودم. شالِ تور مانندِ ست با لباس رو برداشتم و روی سرم انداختم. خودم ازش خواسته بودم و نمی خواستم تا قبل از اینکه محرم بشیم؛ فکر اشتباهی کنه!
  15. چرا صفحه اول و چت باکس رفت واسم :| مال چند ساعت پیش اومده :|

    @Hany Pary

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 2
    2. Hasti81

      Hasti81

      نقدت هم کردم ها.. انگار رفته :|

      @Hany Pary

    3. Hasti81
    4. Hany Pary

      Hany Pary

      خخ عاره اون هست مرسی دستت طلا!!!

      @Hasti81

  16. باشه میگردم واست. عزیزم لطفا نقل قول بزن یا تگم کن که بدونم پیام ارسال کردی. مرسی
  17. خب عزیزم چه نوع عکسی میخوای واست پیدا کنم؟
  18. سلام. لطفا اسم نویسنده، لینک رمان و عکس های پیشنهادیتون رو بفرستید. عکس ها با کیفیت باشه.
  19. عزیزم این کیفیتش بیشتره. اینو واسه رمانت بذار.
  20. خواهش میکنم گلم. @Kosarbayat398
  21. خواهش میکنم عزیزم. ولی اسم کامل هم گوشه نوشته شده. اما درستش میکنم
×
×
  • اضافه کردن...