رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Hasti81

گرافیست
  • تعداد ارسال ها

    2,633
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

تمامی مطالب نوشته شده توسط Hasti81

  1. مرسی هانی همیشه نیشولی بازولی ام _^ خیلی خوشحالم کردی. ممنونم. اون را رو هم هم درست میکنم. دستت درد نکنه. توهم خسته نباشی مهربون_^
  2. ﺟﻤﻠﻪ ﻗﺸﻨﮕﯿﻪ :
    ﺍﻭﻣﺪﻥ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯽ
    ﺑﯽ ﺣﮑﻤﺖ ﻧﯿﺴﺖ...
    ﯾﺎ ﻣﯿﺸﻪ ﻓﺮﺩ ﺯﻧﺪﮔﯿـــــــــــــﺖ
    ﯾﺎ ﻣﯿﺸﻪ ﺩﺭﺱ ﺯﻧﺪﮔﯿـــــــــــــﺖ
    این دو متن کوتاه ارزش خوندن داره !!!
    عشق انسان را داغ میکند و دوست داشتن انسان را پخته میکند!
    هر داغی روزی سرد میشود ولی هیچ پخته ای دیگر خام نمیشود...

  3. :::...کم لطفی نکنید عزیزان...:::

    اگه تونستید بخونید و نقد کنید♡

    خوشحال میشم.

    ♡...ممنونم...♡

  4. ((بسم الله الرحمن الرحیم)) نام رمان: کراوات مشکی. نویسنده: Hasti81 ژانر:عاشقانه، معمایی، تراژدی، درام. هدف:علاقه به نویسندگی. خلاصه: بند بند، تیغ بر رگ و روح می زنم، نشتر عشق بر دل و جان می زنم. طناب دار دروغ هایت را دور گلویم می پیچم و آواز سوگ سر می دهم. نگاهم را معطوف نور مقابلم می کنم. آفتاب تا می تواند خنجر می زند بر چشمانی که فریب فرهاد را سر لوحه سرنوشتش قرار داد! ذهنم از تفکر های بی رحمانه آماس می کند. حریر خیس شده ی دلم را مقابلش پهن می کنم؛ اما ناجوانمردانه آن را لگد مال می کند. مگر من لیلی روزگارش نبودم؟ مگر تا کعبه نرفت تا ضجه بزند و از خدا بخواهد که عشقمان ابدی باشد؟ پس چرا لیلی را به مرگی از جنس سادومازوخیسم رساند؟ چرا قاصدک وارانه، در زندگی ام چرخید و ادعای آن را داشت که قاصد خبر های خوش است؛ ولی کورمال کورمال قدم های استوارش را برداشت و آن کراوات مشکی رنگش را به دور گلویم پیچید؟ چرا؟! سوزناک جواب خود را دادم و صندلی زیر پایم را کنار زدم...چون مرد نیست! نامرد است. مقدمه: یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه لیلی نشست سجده ای زد بر لب در گاه او پر ز لیلی شد دل پر آه او گفت یا رب از چه خوارم کرده ای بر صلیب عشق دارم کرده ای جام لیلی را به دستم داده ای واندر این بازی شکستم داده ای نشتر عشقش به جانم میزنی دردم از لیلی ست آنم میزنی خسته ام زین عشق دل خونم مکن من که مجنونم تو مجنونم مکن مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلی تو من نیستم گفت ای دیوانه لیلی ات منم در رگ پیدا و پنهانت منم سالها با جور لیلی ساختی من کنارت بودم و نشناختی عشق لیلی در دلت انداختم قمار عشق را یکجا باختم کردمت آواره صحرا نشد گفتم عاقل میشوی اما نشد سوختم در حسرت یک یا ربت غیر لیلی بر نیامد از لبت روز و شب او را صدا کردی ولی دیدم امشب با منی گفتم بلی مطمئن بودم به من سر میزنی در حریم خانه ام در میزنی حال این لیلی که خوارت کرده بود درس عشقش بیقرارت کرده بود مرد راهش باش تا شاهت کنم صد چو لیلی کشته در راهت کنم. ♡...لینک رمان کراوات مشکی...♡ :::...منتظر نقد هاتون هستم...:::
  5. پارت1 تکیه ام رو به دیوار دادم و به پله های روبروم چشم دوختم. سه چهار تا پله بیشتر نبود؛ ولی مثل یه کوه، سرازیری داشت! خودم رو بالای یه قله می دیدم و انگار قصدِ سقوط کردن از اون رو داشتم! مثل اینکه هیچ وسیله ای برای کمک نداشتم و تنهای تنهای بودم! ولی چرا؟ چرا خودم رو توی این منجلاب انداختم دریغ از اینکه نه کوهنوردی بلدم و نه شنا؟ اصلا چطور تا این بالا اومدم؟ چطور اینقدر پست شدم؟ چطور اینقدر بقیه برام بی ارزش شدن؟ وجودشون، روحشون برام بی معنا شد؟ چرا؟ چشم هام رو روی همدیگه گذاشتم و دستی به صورتم کشیدم. از این توصیفات حالم بهم می خوره! از این توصیفاتی که بهم اثبات می کنه من یه آدم نامرد و عوضی ام. نفسم رو با حرص فوت کردم و چشم هام رو باز کردم. همونطور که شونه ام چسبیده به دیوار بود؛ با احتیاط پله ها رو یکی یکی و با مکث گذروندم و دست هام رو توی جیبم فرو بردم. صدای رعد و برق، لرز به بدنم انداخت و سرم رو پایین انداختم. من لیاقت این زندگی رو ندارم؛ پس وایستادن زیر یه بارون ساده و نرم و لطیف، نمیتونه چیزی رو بدتر کنه و سنگ وجودم رو آب کنه! پوزخندی نثار خودم کردم و حتی مغزم هم مسخره ام کرد که تازگی ها به قلبم لقب سنگ رو دادم. یه قدم برداشتم و با سری افکنده، به صندل های مشکی و خیسم نگاه کردم. نه! من نباید با فکرای الکی دست از انتقامم بردارم. من تصمیمم رو گرفتم. باید نقشه ام رو اجرا کنم. شاید بی رحمانه باشه، شاید ظالمانه باشه، شاید بدترین چیز توی دنیا باشه، شاید باهاش لقب یه آدم عوضی رو بگیرم؛ ولی نمی دونم چی توی وجودم لونه کرده که حتی قلب و مغزم هم نمیتونن براش دستوری صادر کنن! کنار حوض آبیِ خونه مون نشستم و گوشیم رو از جیبم بیرون آوردم. رمزش رو زدم و وارد مخاطبین شدم. دستم لرزش کمی داشت و برای زدن روی مخاطب مورد نظرم، تردید برای حرکت داشت؛ ولی باز هم همون چیزِ ناشناخته ای که داشت کم کم توی وجودم بزرگ می شد و اختیار رو ازم می گرفت؛ انگشت یخ زده ام رو وادار به حرکت کرد و دکمه برقراری تماس رو زد. گوشی رو نزدیک گوشم بردم و با اولین بوق، جواب داد و تنها چیزی که گفت؛ این بود: +مطمئنی؟ چشم هام رو محکم بهم فشردم و دستی به صورت خیسم کشیدم. لحظه ای دلم به رحم اومد؛ اما اون موجود درونم، برق خشم و کینه رو توی چشم هام منعکس کرد و بی تعلل گفتم: _مطمئنم. نفس عمیقی کشید و گوشی رو قطع کرد. من اونقدر نامرد شده بودم که حتی دوست صمیمیم رو وارد این بازیِ پست کردم. من چیزی به اسم انسانیت ندارم! اصلا! سرم رو با پررویی تمام بلند کردم و به آسمونی که بی رحمانه به صورتم شلاق می زد؛ زل زدم. (راوی) مقابل آینه ایستاد. مغرور، ابروهایش را درهم کشید. پیراهن طوسی اش را برتن کرد. دکمه های سرآستینش را بست و نگاهی همراه با تهی از احساسی، به خود انداخت. نگاهش را به آن کراوات مشکی رنگ دوخت و دستش را پیش برد تا آن را بردارد. انگشتانش آن را لمس کردن و اسرافیل در شیپور دمید. صدای مهیبی جهان را پر کرد و ترس ها را در وجود آدمیان انداخت. کراوات را برداشت و کوه ها درهم شکستند. خرد شدند و همانند شن ها، در هوا پخش شدند. کراوات را در دستش فشرد و تصمیم نهایی اش را گرفت. دریاها به کوره ای آتش تبدیل شدند و زندگی های زیادی را در خود حل کردند. موج ها برانگیخته شدند و بی ارداه هر آنچه را که درمقابلشان بودند را می دریدند. کراوات را دور گردنش انداخت. ابرها سیاه شدند و غریدند. از سیاهی و شرمساری، آتش گریه کردند و درهم کوبیده شدند. گره را به کراوات زد و آن را مرتب کرد. اینبار، دل ها شکستند و توبه کردند. درست همانند قیامتی که افرادی آن را انکار می کنند. مگر اینگونه نیست که بعضی از انسان ها، مرز قیامت را هم گذرانده اند و چیزی بدتر از آن را به وجود آورده اند. مگر اینگونه نیست که دنیا را جهنم کرده اند برای کسانی که خود را مالک روح و جسم آن ها می دانند! مگر اینگونه نیست؟! کت مشکی رنگش را پوشید و ساعت گران قیمتی را که متعلق به همدستش بود را بست و با عطر تحریک کننده اش، کار خودش را به فرجام رساند.
  6. پارت۱۰۲ هنوز جمله اش را در ذهنش کامل نکرده بود که گونه اش آتش گرفت. دست آرام محکم بر روی صورتش فرود آمده بود و فریاد در قعر شگفتی و ژرفای آن دست و پا می زد! دلش برای آرامش جانش لرزید. برای آن صورت بر انگیخته شده و قرمز که سرخی آتش را برایش معنا می کرد. برای آن لب های لرزانی که رقص های نا موزون می زدند و مدام می خواستند چیزی را بگویند. بالاخره لب باز کرد! دهانش از هم گشوده شد و تمام دردهای تو خودی اش را که تازه نهال آن ها در دلش کاشته شده بودند را بیان کرد. فریاد می کشید و نعره اش همانند شیر، گوش فلک را کر می کرد. مشت های کوچکش را بر سینه فریاد فرود می آورد و خواهان دلیل نکبت بارش برای کشتن پدرش بود! اما چشمان فریاد گرد شده بودند و متحیر بود از آنچه که آرام بر زبان می آورد. اصلا متوجه نبود و همانند مجسمه ای بی جان در جایش میخ کوب شده بود! آرام هم بعد از کلی حرف زدن های بی وقفه و ضجه های بی امان، بی جان بر روی زمین نشست و نفس نفس می زد. صدای قلبش طنین انداز گوش های فریاد شد و به خودش آمد. روبرویش زانو زد و خواست در آغوشش آرام را حل کند که دست های آرام مانع از کارش شد و آن لحظه قلبش زخمی برداشت که تیغ هم نمی توانست زخمی آن چنان عمیق به وجود بیاورد! دهان باز کرد تا برایش توضیح دهد و بگوید که اشتباه می کند و هیچی از حرف هایش را نمی فهمد؛ اما آرام تمسخر انگیز انگشت سبابه اش را بر روی لب هایش نهاد و پوزخندی سخت سنگی زد. فریاد شکست! شکست و هزار تکه شد! ترسید که آرام را از دست بدهد و راهی برای بازگشت نباشد، به همین علت خام شد. خام نگاه برنده ی آرام که بر روحش تیغ می زد. آرام به زور از جایش بلند شد و از اتاق بیرون رفت. خواست بر خیزد و به دنبالش برود که ناگهان در بسته و قفل شد. حیران سر جایش ایستاد و از فکر اینکه آرام دست به کار بی خردانه ای بزند؛ وجودش از فرط استرس و نگرانی زبانه کشید و به سمت در حمله ور شد. آرام را صدا می زد و می خواست که در را باز کند؛ اما آرام همچون دیوانه ای سرکش، هیچ صدایی را نمی شنید و فقط اشک ریختن را می دانست. اصلا زمان و مکان را تشخیص نمی داد و به دورش می چرخید. انگار توانایی نداشت اطرافش را تجزیه و تحلیل کند و پرده صماخش با صدای فریاد نمی لرزید. با دیدن در خروجی، همانند پرنده ای زندانی شده، به سمتش هجوم برد و خودش را در کوچه انداخت. متحیر به اطرافش زل زد و یادش نمی آمد که چه زمانی به حیاط آمده بود که الان در کوچه به سر می کرد. لحظه ای صدای فریاد در گوشش نجوا کرد؛ اما تا خواست برگردد و پا به فرار بگذارد، لباسش توسط غریبه ای آشنا کشیده شد و در آغوش کسی فرو رفت که از دید فریاد پنهان ماند!
  7. ((بسم الله الرحمن الرحیم)) نام رمان: کراوات مشکی. نویسنده: Hasti81 ژانر:عاشقانه، معمایی، تراژدی، درام. هدف:علاقه به نویسندگی. خلاصه: بند بند، تیغ بر رگ و روح می زنم، نشتر عشق بر دل و جان می زنم. طناب دار دروغ هایت را دور گلویم می پیچم و آواز سوگ سر می دهم. نگاهم را معطوف نور مقابلم می کنم. آفتاب تا می تواند خنجر می زند بر چشمانی که فریب فرهاد را سر لوحه سرنوشتش قرار داد! ذهنم از تفکر های بی رحمانه آماس می کند. حریر خیس شده ی دلم را مقابلش پهن می کنم؛ اما ناجوانمردانه آن را لگد مال می کند. مگر من لیلی روزگارش نبودم؟ مگر تا کعبه نرفت تا ضجه بزند و از خدا بخواهد که عشقمان ابدی باشد؟ پس چرا لیلی را به مرگی از جنس سادومازوخیسم رساند؟ چرا قاصدک وارانه، در زندگی ام چرخید و ادعای آن را داشت که قاصد خبر های خوش است؛ ولی کورمال کورمال قدم های استوارش را برداشت و آن کراوات مشکی رنگش را به دور گلویم پیچید؟ چرا؟! سوزناک جواب خود را دادم و صندلی زیر پایم را کنار زدم...چون مرد نیست! نامرد است. مقدمه: یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه لیلی نشست سجده ای زد بر لب در گاه او پر ز لیلی شد دل پر آه او گفت یا رب از چه خوارم کرده ای بر صلیب عشق دارم کرده ای جام لیلی را به دستم داده ای واندر این بازی شکستم داده ای نشتر عشقش به جانم میزنی دردم از لیلی ست آنم میزنی خسته ام زین عشق دل خونم مکن من که مجنونم تو مجنونم مکن مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلی تو من نیستم گفت ای دیوانه لیلی ات منم در رگ پیدا و پنهانت منم سالها با جور لیلی ساختی من کنارت بودم و نشناختی عشق لیلی در دلت انداختم قمار عشق را یکجا باختم کردمت آواره صحرا نشد گفتم عاقل میشوی اما نشد سوختم در حسرت یک یا ربت غیر لیلی بر نیامد از لبت روز و شب او را صدا کردی ولی دیدم امشب با منی گفتم بلی مطمئن بودم به من سر میزنی در حریم خانه ام در میزنی حال این لیلی که خوارت کرده بود درس عشقش بیقرارت کرده بود مرد راهش باش تا شاهت کنم صد چو لیلی کشته در راهت کنم. ...♡لینک صفحه نقد رمان کراوات مشکی...♡ ناظر رمان: @یارا
  8. Hasti81

    تعویض جلد رمان

    چه اسمی بذارم؟ مریم شجری؟
  9. Negar_20200110_165018.png

    @دختردریا80

    فقط عزیزم کم حجمش کن♡

    1. dokhidarya

      dokhidarya

      ممنونم عزیزم

    2. Hasti81

      Hasti81

      خواهش میکنم گلم @دختردریا80

  10. عزیزم جلد رمان رو توی صفحه اول رمانت قرار بده♡♡

    @M.lika

  11. پارت ۵۵ محکم دلبرش را در آغوش گرفت و دلبر در شگفتی فرو رفت که چرا یاشار این کار را کرده است؟ چرا به آن زودی تغییر کردار داد و از این رو به آن رو شد! بی حرکت در آغوشش ایستاده بود و بدون ذره ای تحرک، چشمانش را به گل های قالی دوخته بود. گل هایی که در مقابل چشمانش می رقصیدند و لحظه ای احساس کرد که ضعف کرده است و سرش گیج می رود. سر یاشار بر روی شانه دلبر بود و دستانش کمرش را در حصار قرار داده بودند؛ اما دلبر نه دیوانگی اش را می فهمید و نه خیس بودنش را ! مثل اینکه در قعر تاریکی غرق شده بود و اطرافش را نمی توانست دید بزند. چرا که سیاهی، چشمانِ خواستارِ عشق را کور می کند و چه کسی می تواند دوای این درد باشد؟ دردی که بد در تار و پود قلب انسان رخنه می کند و او را از پا در می آورد؛ اما دلبر نمی دانست چگونه به خودش بفهماند که یاشار نمی تواند دوای دردش باشد. دوای چشمان کوری که بدجور وجودش را آزار می داد. تازه به خودش آمد! دستانش را بر روی سینه ستبر یاشار قرار داد و کمی به عقب هلش داد. آرام؛ ولی دلسوزانه! آری..این میان دلی سوخت و آتش گرفت. همانگونه که خداوند، کفار را به آتش می کشد و آن ها را بدجور به تاوان کار هایشان می رساند! سرش را پایین انداخت و حتی نیم نگاهی دیگر به یاشار ننداخت. همان یاشاری که تا چند دقیقه پیش می غرید و نعره می زد؛ اما هم اکنون، مانند شیری شکست خورده از نبرد، در حال ترک کردن میدان بود. عقب عقب رفت و با شرمساری به چشمان پدرِ دلبر زل زد. کوتاه عذر خواست و سر افکنده راه خروج را در پیش گرفت. دلبر هم با آرامشی وصف ناپذیر که نمی دانست آن را در کجا یافته، بی آنکه نگاهی به کسی کند؛ روی تخت دراز کشید و ذهنش مشغول حرف هایی بود که چند ساعت پیش به گوش سپرده بود! همان حرف هایی که ته وجودش را تیغ می زد و ترس بدی از آن ها داشت. شاید هم نه! شاید هم این آرامشش نشانه از آرام بودنش نبود و به علت شوکی بود که از ترس در وجودش جوانه زد!
  12. پارت۱۰۱ [ نه.. نه! ] با شنیدن صدای گلوله و خاموش شدن صدای "پدرش"، چشمانش نزدیک بود از حدقه بیرون زده شود و نفس تنگی بدجور آزارش می داد. خاکستر چشمانش آتش گرفت و خنده های غریبانه فریاد، بدجور نمک به زخمش می پاشید. نمی توانست چنین چیزی را برای خودش جا بیندازد که فریاد پدرش را کشته! آن هم هنگامی که اسطوره اش التماس می کرد و خواستار نجات بود؛ اما او بی توجه به ناله های خانمان سوز عزیزش، او را کشت و قهقه ای سر داد که پرده صماخ گوشش را پاره کرد و نگذاشت صدای قدم های استوار و برگشت فریاد را بشنود! دستش را مشت کرد و بغض چرکینش را که در گلویش جا خوش کرده بود و همانند سرطان، وجودش را درهم می درید؛ نادیده گرفت. آنقدر قلبش زخم برداشته بود و درد داشت که انگار در اقیانوسی پهناور و عظیم در حال غرق شدن بود و حتی برای نجات خود نیز دست و پا نمی زد! خودش را رها کرده بود و امواج، موهایش را در میان آب شانه می زدند! از جایش بر خاست. دست از دیوار گرفت تا نقش بر آن فرش کهنه و مندرس نشود. دست چپش خیلی درد می کرد و کم کم انرژی قلبش در حال تحلیل رفتن بود. باید خودش را سریع به خانه می رساند و قرصش را می خورد؛ وگرنه کار از کار می گذشت! تلو تلو کنان به سمت خانه حرکت کرد و نزدیک بود چند بار بر روی زمین بیوفتد؛ اما دست از نرده های ایوان گرفت و مانع از این کار شد. در را باز کرد و وارد هال شد. صدای آب حمام به گوشش رسید و نشانه از عادت بد فریاد داشت که مدت زمان زیادی در حمام می ماند. خودش را به کشوی میز آرایش رساند و همانجا دو زانو بر روی زمین افتاد. حالش خراب تر از همیشه بود و نیاز به قرصی داشت که می توانست ناجی اش باشد. کشو را باز کرد و با دست های لرزان و یخ زده اش، قرص را برداشت و سریع زیر زبانش گذاشت. روی زمین دراز کشید و به خودش پیچید. همانند پروانه ای که می خواهد پیله ببندد! چشمانش را بست. صحنه هایی جلوی چشمش ظاهر شدند که زاده ذهنش و آن صدا هایی بود که در گوشش زنگ می زدند! حالش کم کم رو به بهبودی بود و کم کم ذهنش قضایع به وجود آمده را تجزیه و تحلیل کرد. صدای آب قطع شد و دستش را مشت کرد. آنگونه که ناخن هایش در دستش فرو رفتند و خراش هایی را بر کف دستش انداختند. بی اراده و عصبانی از جایش بر خاست. قدم های محکمش را برداشت و خودش هم در شگفتی فرو رفته بود که چگونه این همه مقاومت را به دست آورده و چگونه ضعف جسمانی اش بهبود یافته؟ خودش جواب خودش را داد و با کلمه ای رقت انگیز، همه چیز را به فرجام رساند! _نفرت! وارد اتاقی شد که حمام در آنجا بود. همزمان فریاد با لبخند از حمام بیرون آمد و با دیدن آرام، آن هم در آن وضعیت، لبخند از لبانش خداحافظی کرد و نگرانی وجودش را فرا گرفت. ترسید! ترسید که نکند آرام حقیقت را فهمیده باشد! مگر چه چیزی به غیر از آن می تواند او را اینگونه بهم ریخته کند؟!
    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 3
    2. hana81

      hana81

      ممنون می شم انجام بدی چون بلد نیستم @N.a25

    3. N.a25

      N.a25

      باشه گلم فقط اخر شب انجام میدم، ببخشید

    4. hana81

      hana81

      نه بابا خواهش می کنم 

  13. دَری شکستـــــه میشود ...
          دو دست ، بستــــه میشود ...

    یلـــی سکوت میکند !
             به احتــــــرام ِ فاطمه ....

    شهادت جان‌سوز بانوی بزرگ عالم، حضرت فاطمه زهرا(س)، دخت پیامبر نبی مکرم اسلام تسلیت باد.

  14. خواهش میکنم گلم. مبارک باشه. @Kosarbayat398
  15. پارت100 هرچقدر تلاش کردم نتونستم درستش کنم! نا امید از اینکه دیگه روشن نمیشه، روی زمین انداختمش که یهو دکمه اش جا به جا و ضبط روشن شد! لبخند عمیقی روی لبم نقش بست و سریع آماده برای شنیدن شدم. دکمه پخشش رو زدم و گوشه اتاقک نشستم. ضبط رو هم روی پاهام گذاشتم و ساکت منتظر بودم تا اینکه بالاخره صداش بلند شد. (راوی) [ تق...تق...تق ] صدای قدم های استواری در گوشش پیچید. دلش لرزید و گوش هایش دو برابر تیز تر شدند. قلبش بی تابی می کرد و محکم خودش را به سینه اش می کوبید. تمام سلول های بدنش پر از هیجان و استرش شده بودند. دستانش کمی می لرزیدند و در دلش خدا خدا می کرد که فریاد فعلا حمامش را تمام نکند! وگرنه او را سخت ملامت می کرد و آرام این چنین نمی خواست. [ ایستاد! ] صدای قدم ها دیگر به گوش نمی رسیدند! اینبار صدای نفس هایی طنین انداز شده بود که بد او را یاد کسی می انداخت! کسی که اسطوره زندگی اش بود و مردانگی اش را ستایش می کرد. کسی که از رفتنش سالیان سال می گذشت؛ اما هنوز هم صدای نفس هایش را می شناخت. دوست داشت زود تر زبان باز کند و چیزی بگوید. شاید که همان باشد! همان صدایی که بدجور دلتنگ اوست. [صدای ناله ای فضا را پر کرد. انگار که کسی درد کشیده باشد و بخواهد با خدا اتمام حجت کند.] درد قلبش را به وضوح احساس کرد و دست راستش را بر روی قلب زخم دیده اش نهاد. قلبی که فریاد قصد ترمیم او را کرده بود و می خواست با تار و پودی از عشق و محبت آن را دوباره بسازد؛ اما اگر خنجری از پشت در سینه اش فرو رود چه؟ باز هم می تواند به اقدامش ادامه دهد؟ [ فریاد این کار رو نکن! ] انگار که قصد داشت گوش هایش را فریب دهد و انکار کند که نام جانش را شنیده. کسی که حاضر است در حضور خداوند قسم یاد کند که همانند او مردی وجود ندارد! فردی که نامش را از زبان کسی شنید که التماس می کرد و التماس هایش برایش نا آشنا بود! کسی که اسطوره صبر و مقاوتش بود! [ فریاد خواهش می کنم. اون قصد فریب دادنت رو داره. بذار من برم. بذار از اینجا برم. ] خنده های غریبش، تیشه به ریشه اش زد و وجودش را به آتش کشید. رستاخیزی را به وجود آورد که در آن می سوخت و حتی آرامشِ جانش هم نمی توانست باعث فرو کش شدن شعله های سر به فلک کشیده شود. همان شعله هایی که تار و پود قلبش را کم کم می سوزاند و پیش می رفت. [ ولی من باید به دستورش عمل کنم. این تنها راهیِ که میتونم خودم رو بهش ثابت کنم و وارد گروه بزرگش بشم. ] نوای حرکت صندلی بر روی زمین و اسلحه گرمی که فلزی بودنش را به رخش کشید؛ درد قلبش را دو چندان کرد و عرق سرد بر روی پیشانی اش نشست. کم کم نفس تنگی داشت به سراغش می آمد و این دست چپش بود که امان از چشمان تیله مانندش سلب کرد.
  16. همه کار درستن و تلاش میکنن. @Kosarbayat398 @زهراتیموری @M@hta @N.a25 @admin @..mimo.. @z.farhani. دیگه یادم نیست.
  17. واسه گوشه اشکال نداره
  18. خواهش میکنم. این چه حرفیه
  19. خواهش میکنم عزیزم
  20. امیدوارم دوست داشته باشی. @M.lika
×
×
  • اضافه کردن...