رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Hasti81

گرافیست
  • تعداد ارسال ها

    2,550
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

آخرین بار برد Hasti81 در 10 فروردین

Hasti81 یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

5,892 Excellent😃😃😃😃

درباره Hasti81

  • Other groups گرافیست
  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 24 مهر 1381

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. اعطای 500 امتیاز + مدال قدرانی برای هستی عزیزم که زحماتش گاهی توی این انجمن دیده نشد. بهتره که طراح پروفایل های سایت که هستی مهربون و فعال هستش رو معرفی کنم تا گمنام نمونه و قدر دانی لازم ازش به جا بیاد.

    عزیزم انشالله روی سکوهای بلند تر موفقیت ببینمت.

    موفقیت تو مایه ی خرسندیه منه.

    یا علی⚛️

  2. ‏16 آذر، روز دانشجو به همه دانشجویان عزیز مبارک🎓
    ترم زندگیتون بی مشروطی،
    لحظاتتون همیشه پاس،
    معدل شادیتون ۲۰،
    سایه حذف از زندگیتون دور...🌹

  3. عزیزم مهتا گفت باید نام و نام خانوادگیت رو بگی تا پروفت رو بزنم.مرسی

    @Nafas...

    1. Nafas...

      Nafas...

      اوکی عزیزم

      الینا محمدی

  4. مرسی عزیزم.نظر لطفته.

    خیلی خوشحال شدم که خوشت اومده❤❤❤

    فقط گلم باید نظرت رو توی صفحه نقد رمان میذاشتی که لینکش توی صفحه اول هست.ولی اشکالی نداره گلم به یکی از مدیران میگم تا حذفش کنه چون برخلاف قوانین هست.

    امیدوارم موفق باشی 💗💗💗

    یا علی..

    @Ferfery

  5. تولدت مبااااااااااااااااااااااااااارک😍😍😍

    ان شالله همیشه سالم و سلامت باشی و به آرزوهات برسی❤❤❤❤

    1. Fatima123

      Fatima123

      مرسی مهربونم❤❤😍😍

    2. Hasti81

      Hasti81

      خواهش میکنم😢😢😢

    3. Hasti81

      Hasti81

      خواهش میکنم😢😢😢

  6. خواهش میکنم گلم @Kosarbayat398
  7. ((پارت چهل و هشتم)) یهو از اتاق بیرون رفت و چند ثانیه بعد دوباره به اتاق برگشت. یه چیزی توی دستش بود و به خاطر اینکه فضای اتاق یه خورده تاریک بود؛ تشخیص ندادم! جلو تر که اومد؛ دستش رو به طرف دیوار دراز کرد و چیزی نگذشت که نور زیادی چشمم رو زد و احساس کوری کردم. مدام پلکهام رو بهم می فشردم و سعی می کردم تا چشمام به نور عادت کنه. دستم رو بالا آوردم و به صورت قائم جلوی چشمام قرار دادم. چند بار دیگه پلک زدم و بالاخره دیدم خوب شد و نگاهم روی پاهای مردی دوخته شد که از زل زدن بهش می ترسیدم. می ترسیدم همون چشمای آبی و اون قیافه وحشتناک رو دوباره ببینم و وضعم بدتر از اینی که هست بشه! آب دهنم رو قورت دادم و بغضم رو بلعیدم. دست لرزونم رو بالا آوردم روی قلبم گذاشتم. قلبی که بی وقفه می تپید و انتظار آرامش رو داشت! قدماش رو که برداشت و شروع به حرکت کرد؛ باعث شد تا سریع چشمام رو ببندم و تند تند نفس بکشم. اکسیژن کافی به شش های بدنم نمی رسید و احساس تنگی نفس داشت می کشتم! حضورش رو کنارم حس کردم و کاملا فهمیدم که جلوم قرار گرفته. چون سایه اش روی صورتم افتاد و شدت نوری که به پلکهام تیغ می کشید و رو کاهش داد. نفس پر از حرصی کشید و صداش مثل ناقوس توی گوشم به صدا دراومد! انگار با پتک توی سرم زدن و بهم جریان برق متصل کردن! تمام حس های بد و بی اعتمادی به وجودم سرازیر شد و نفرت قلبم رو به درد آورد! (راوی) پلک های خسته و درمانده اش را از دردی که وجودش را فرا گرفته بود؛ از هم گشود و لایه ای اشک همچون دریایی خروشان، تصویر روبرویش را در خود غرق کرد! لب های لرزان و ترک خورده اش را با زبان قاصرش خیس کرد و چرکِ کینه و نفرت، راه گلویش را بسته بود! خون دوچندان تر از قبل از بینی اش جاری شد و لباسش غرق در خون شد؛ اما حتی خیسیِ خون را نیز احساس نکرد از بس که آتش درونش شعله می کشید! چند قطره خون بر روی دستان ظریف و کشیده اش نقش بست و نگاه مرد مقابلش به آن دوخته شده بود. مردی که نگرانی از سر رویش می بارید؛ ولی دلبر، زیادی غرق در رستاخیز شده بود و هیچ چیز را تشخیص نمی داد. ناگهان، خون در رگ هایش جهید و دستش همانند وزنه ای سنگین بر روی صورتی فرود آمد که چشمانی آبی اما معصوم داشت!!
  8. @MaaRRYYaaM بفرما عزیزم.امیدوارم مورد پسندت باشه
  9. این دوتا که فرستادم رو دیدی؟
  10. عه. خب باز میگردم ببینم چیزی پیدا میشه یا نه
  11. آره دیدم.ولی خب قانونه. به کوثر بگو گلم ببینم چی میگه. @Kosarbayat398
×
×
  • جدید...