رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Hasti81

کاربر خاص💛
  • تعداد ارسال ها

    1,580
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

آخرین بار برد Hasti81 در 10 فروردین

Hasti81 یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

3,336 Excellent😃😃😃😃

درباره Hasti81

  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 24 مهر 1381

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,173 بازدید کننده نمایه
  1. ((پارت سی و هفتم)) در را با احترام برایم باز کرد و من غرق در لذت شدم.نگاهی به لباس های خاکی ام انداختم و گفتم : -لباسام کثیفن.اشکال نداره ؟ اخم کوچکی در بین ابرو هایش نقش بست و با حرفی که زد ؛ لبخند بر روی لبم نقش بست. هیربد:شما تاج سر منی.این چه حرفیه که می زنی؟ رخش متعلق به خودته.فقط یکم هاره.باید مواظب باشی. لبخندی دیگر زدم و سوار شدم.هیربد نیز سوار شد و به راه افتاد.در میان راه هیچ حرفی بینمان مبادله نشد و من همانطور که سرم را پایین انداخته بودم ؛ با انگشتان دستم بازی می کردم. چند دقیقه بعد ، ماشین ایستاد و من متعجب شدم.هیربد بدون هیچ حرفی پیاده شد و فقط هنگامی که می خواست در را ببندد ؛ گفت: هیربد:خواهری تو اینجا باش تا من برم و بیام .قول میدم سریع بیام. سرم را تکان دادم و هیربد با لبخند در را بست و وارد به پاساژی بزرگ و شیک شد. حدود نیم ساعت بعد ، با چند پلاستیک بزرگ ، از پاساژ خارج و سوار ماشین شد.پلاستیک ها را بر روی صندلی عقب گذاشت و ماشین را به حرکت درآورد. هیربد:رفتم و چند دست لباس و کفش و از این جور چیزا واست خریدم.گفتم شاید روت نشه خودت بیای و چیز میز بخری ! آخه توی محوطه پاسگاه متوجه شدم که یه خورده معذبی.لباسا رو فکر کنم اندازه باشه ، ولی کفشا رو نه! لبخندی زدم و زبانم با عشق تکلم کرد. -مرسی .اشکال نداره.چرا زحمت کشیدی؟ هیربد:اِه.حرف اضافه موقوف.میدم رخش یه لقمه چپت کنه! خندیدم و با عشق نگاهش کردم.عشقی که جنسش از نوع خواهر و برادری بود و حس بسیار خوبی را به من القا می کرد. روبروی یک آپارتمان ایستاد و بعد وارد به پارکینگ شد. وقتی ماشین را خاموش کرد ؛ اشاره کرد که از ماشین پیاده شوم. پیاده شدم و قدم به قدم ، همراهیش کردم.روبروی آسانسور ایستاد و لبخندی به رویم زد.متقابلا من هم لبخندی زدم و با همدیگر وارد به آسانسور شدیم. فکرم درگیر هیربد شد ، ولی از اینکه هیربد برادرم است ، شکی نیست.آنقدر خونم به خونش می جوشد و چشمانش شبیه به چشمانم است که جای حرفی دیگر باقی نمی ماند.سرگرد هم با حرف هایش و اطمینانی که از هیربد داشت ؛ دلم را آرام کرد. دوست نداشتم به جز هیربد و رازی که در پیِ خود دارد ؛ به چیز دیگری فکر کنم.به خاطر همین ذهنم را تهی از هر خیالی کردم. آسانسور ایستاد و با هیربد از آن پیاده شدیم.روبروی واحدی با دری چوبی رنگ ایستادیم و هیربد با کلیدی که در دست داشت ؛ مشغول باز کردنش شد. از واحد روبرویی ، زنی با سن و سالی حدودا پنجاه و شیک پوش ، خارج شد و با دیدن من ، یکی از ابرو هایش را بالا انداخت! نگاهی به هیربد کرد و با تمسخر ادامه داد. +صد بار به آقای سلیمی گفتم که به مجرد خونه نده.اینم از عاقبت کاری که کرد. هیربد دستش را مشت کرد و خواست چیزی بگوید که من با چشم اشاره کردم آرام باشد. نگاهی به من کرد و نفس آسوده ای کشید.بی توجه به آن زن ، در را باز کرد و به داخل هدایتم کرد ، اما خودش وارد نشد و در را بست .متعجب از کاری که کرد ؛ پشت در ایستادم و به صدای تقریبا بلندش گوش سپردم که در حال دفاع کردن و معرفی کردن من بود.به زیبایی کلمات خواهر و برادری را به کار می برد و قند های زیادی را در دلم آب می کرد. لبخند گشادی زدم و از در دور شدم.دوست نداشتم فکر کند که فال گوش ایستاده ام ! به همین علت ، روی یکی از مبل های تک نفره نشستم و منتظر آمدنش شدم.
  2. ((پارت سی و ششم)) کلافه سرم را تکان دادم و به هیربد چشم دوختم.از داشتن برادری که اینگونه مرا دوست دارد ؛ لبخندی زدم و به وجودش افتخار کردم.شاید بتوانم در کنار هیربد ، زندگی خوبی را شروع کنم و با احساس کردنِ داشتن یک حامی ، سرشار از خوشی شوم. شاید او بتواند به من کمک کند که سروش را از ذهنم دور کنم و کسی دیگر را در قلبم جا دهم! با فکر کردن به اینکه کسی دیگر در زندگی ام باشد ؛ احساس ناراحتی کردم و از حرفی که زدم ؛ پشیمان شدم. دست هیربد را محکم فشار دادم تا به من چشم بدوزد.یعنی این برادر را از مادرم دارم یا از پدرم؟ شاید یکی از آن ها در گذشته ازدواجی ناموفق داشته است! ولی هیچ کداممان شباهتی به پدر و مادرم نداریم؟ هیربد به چشمانم زل زد و با سر انگشتش به دماغم زد.از حرکتش جا خوردم و به صدای دلنشینش گوش سپردم. هیربد:خواهر کوچولوی من چیزی می خواد؟ -ن..نه.فقط می شه خیلی زود واسم همه چیز رو تعریف کنی؟ هیربد:البته دوشیزه هستی.الان هم شما را به سواری با رخش دعوت می کنم! -رخش؟ لبخندی زد و گفت: -بله بانو.اونجا رو نگاه کنید. رد انگشتش را دنبال کردم و با دیدن پرایدی سفید ، بی اراده خندیدم و حتی قهقهه هم زدم! -اینه رخشت؟ با خنده نگاهم کرد و ادامه داد. هیربد:نه خیر موش کوچولو.من جفتیش رو گفتم! نگاهی به جفت پراید کردم و با ماشینی مدل بالا روبرو شدم.ابرو هایم بالا پرید و متعجب شدم.واقعا این ماشین هیربد است؟ با قدم های بلند به سمت ماشین حرکت کرد و من را هم به دنبال خودش کشاند. کنار کاپوت ماشین ایستاد و با دست ضربه ای آرام را به آن زد. هیربد:این رخش منه. نگاهی به ماشین کرد و مشغول صحبت با او شد!!! هیربد:قربونت بشم من.چطوری؟ تایرات خوبن؟ دیدی گفتم قراره یه حوری واست بیارم! بفرما اینم از حوری! با دست به من اشاره کرد و من باز هم خندیدم.با خود فکر کردم که هیربد یا دیوانه است یا اینکه بسیار شوخ!
  3. ((پارت سی و پنجم)) سروش با خونی که از دماغش جاری شده بود ؛ جلوی پایم زانو زد و حالم را پرسید. سروش:خوبی عزیزم؟ سرم را پایین انداختم و جوابش را ندادم.نفس پر از حرصی کشید و از جایش بلند شد. سرگرد روبرویم ایستاد و گفت: -شما بهتره که با برادرتون برید.حالتون زیاد خوش نیست.پاتون هم که زخم شده.البته توسط یکی از درمانگرای خانم اینجا پانسمان شده ، ولی بهتره که برید و استراحت کنید. -برادرم؟ به آن جوان اشاره کرد و ادامه داد. سرگدر:بله.برادرتون ایشون هستن.آقای هیربد سعادت.خیالتون هم راحت باشه.امنیت شما کاملا فراهمه.بالاخره ایشون برادرتون هستن. -ولی آخه .. سرگرد:شما به من اعتماد دارید یا نه؟ من مثل خواهرم به شما نگاه می کنم.هیربد و خانواده اش رو هم میشناسم .خیالتون راحت باشه. -ولی من برادری نداشتم! قضیه چیه؟ سرگرد:شما برید ؛ هیربد براتون توضیح میده. صدای معترض پدرم ، به گوشم رسید. +من نمی ذارم دخترم با یه قریبه جایی بره! سرگرد:شما هیچ نسبتی با ایشون ندارید.پس نمی تونید براشون امر و نهی کنید! در ضمن شما و آقای حسین زند ، تا اطلاع ثانوی اینجا هستید! چشمان هردوتایشان گرد شد و دستان پدرم شدید می لرزید. با اشاره سرگرد ، آن چند نفر که داخل آمدند ؛ بیرون رفتند و سروش در حالی که با دستمال ، خون روی دماغش را پاک می کرد ؛ گفت: سروش:پس من چی؟ منم با هیربد میرم تا هستی تنها نباشه! سرگرد:نه خیر.توهم تا اطلاع ثانوی میری خونتون. سروش :ولی.. سرگرد:ولی نداریم. سرگرد اشاره ای به برادر تازه شناخته شده ام کرد و هیربد با لبخند به طرفم آمد.دستم را گرفت و با ذوق گفت: هیربد:بیا بریم خواهر کوچولو.خیلی ها منتظرتن. ابرو هایم را مقداری بالا انداختم و به سرگرد زل زدم.لبخند اطمینان بخشی زد و دلم آرام گرفت.بلند شدم و کنار هیربد ایستادم.نگاهی به پدرم و حسین انداختم.پدرم با ترس به من زل زده بود و حسین با نفرت و خشم. سرم را چرخاندم و نگاهم به نگاه سروش پیچید.غمی در چشمانش بود که جگرم را آتش زد و باعث شد بغضی در گلویم جا خوش کند. باید فراموشش کنم.او دیگر زن دارد و حق من نیست! ولی مگر می شود که او را به فراموشی بسپارم؟ تکان ریزی به سرم دادم و نگاهم را از چشمانش دزدیدم.هیربد خداحافظی مختصری کرد و من هم به تبعیت از او ‌، سرم را برای سرگرد تکان دادم و به همراه هیربد از در خارج شدم. دوست نداشتم نگاهم به سروش بیوفتد و گناه کنم.گناه کنم در حق زنی که شاید اطلاعی از عشق من به شوهرش را نمی داند!! با آن سر و وضع کثیف و لباس های پاره ، در کنار هیربد ، احساس حقارت می کردم. نگاهی به لباسم انداختم و به یاد پیمان افتادم.اصلا یادم رفت که از سرگرد در مورد پویا و پیمان بپرسم! یعنی آن ها را هم دستگیر کرده اند یا اینکه موفق به فرار شده اند؟ اصلا پلیس چگونه سر از آنجا درآورده است؟
  4. ((پارت سی و چهارم)) چشمه اشکم جوشید و اشک هایم قطره قطره پایین آمدند.کم کم یادم آمد که این شخص ، قلم سیاه را برداشت و زندگی ام را نقاشی کرد. قلبم را به تاراج برد و خودش رهایم کرد.مطمئنم که الان هم از روی ترحم اینجا است! سرگرد:اهم..اهم. با شنیدن صدای سرگرد ، دستم را مشت کردم و با انزجار از او جدا شدم. خود را بسیار سرزنش کردم که چرا نتوانستم دست هایم را کنترل کنم و آن ها را حلقه ای برای کمرش نکنم! نباید این کار را می کردم ! لعنت به من ! دستم را بالا بردم و سیلی بر صورتش زدم.سرم را پایین انداختم و بغض کردم. سروش:حقمه خیلی بیشتر از اینا هم حقمه. بی توجه به سروش ، قدمی برداشتم و چشمانم را به جوانی دوختم که چشمان سبزش ، وجودم را به غارت برد و حسی نو را در بدنم به وجود آوَرد. لبخندی به چشمانم زد و دوباره آغوشش را برایم باز کرد. یعنی این شخص همان برادری است که می خواست مرا نجات دهد؟ ولی چگونه ؟ من که برادر نداشته ام؟ قدمی دیگر برداشتم که دستم توسط حسین کشیده شد و با از دست دادن تعادلم ، بر روی زمین افتادم. حسین:بس کنید این مسخره بازیا رو! شما کی هستید که به زن من دست می زنید و بغلش می کنید؟ چشمان سروش قرمز و رگ گردنش متورم شد. به سمت حسین حمله کرد و طبق آرزویم ، مشتی را بر صورت چندش آورش زد. با همدیگر گلاویز شدند که پدرم به کمک حسین آمد و آن پسرک هم بی کار ننشست و جلوی پدرم را گرفت. سرگرد تذکر داد که کارشان را تمام کنند ، ولی آن ها ول کن نبودند. گریه امانم را بریده بود و مدام می گفتم که بس کنید. سرگرد در را باز کرد و چند نفر را صدا زد. با آمدن آن ها ، هر چهار نفر را از هم جدا کردند و من بی حال بر روی صندلی جا خوش کردم.
  5. ((پارت سی و سوم)) گوشی را با لبخند بر روی گوش خود گذاشت و بعد از چند ثانیه گفت: سرگرد:سلام.خوبی؟ ؟.... سرگرد:کجایید؟ ؟.... سرگرد:خیلی خب.همگی اینجا و منتظر شما هستن. ؟.... سرگرد نگاهی به من کرد و گفت: سرگرد:اونم اینجاست.حالش خوبه.بد نیست. ؟.... سرگرد:باشه عصبانی نشو.ما منتظریم! ؟.... سرگرد:فعلا خداحافظ. گوشی را قطع کرد و به من اشاره کرد تا بر روی صندلی بنشینم. با تردید بر روی صندلی نشستم و سرم را پایین انداختم. حسین:سرگرد ما رو مسخره گیر آوردی؟ هستی رو بده تا ببریم دیگه! سرم را بالا آوردم .اخم های سرگرد در هم رفت و با خشم گفت: سرگرد:مگه این خانم برده یا کالای شماست که ادعای مالکیت روش دارید؟ حسین:ولی.. سرگرد:ولی و اما و اگر نداریم.شما هم بشینید تا تکلیفتون رو مشخص کنم! پدرم عصبانی و البته همراه کمی ترس که از لرزش صدایش هویدا بود ؛ ادامه داد. +شما دارید ما رو گیج می کنید! به ما گفتید بیایم اینجا تا هستی رو با خودمون ببریم یا اینکه به مضخرفات شما گوش بدیم؟ سرگرد:آقای محترم ، لطفا درست صحبت کنید.من احترام سنتون رو دارم. نگاهی به سرگرد انداختم و خدا می داند که از حمایت های سرگرد چقدر خرسند شدم. زاویه دیدم را در راس آن دو دوختم و به دستان لرزان پدرم خیره شدم.حسین به پدرم اشاره کرد و هر دو بر روی صندلی ، در مقابلم نشستند. پدرم مدام پاهایش را تکان می داد و در جایش وول می خورد.انگار از چیزی واهمه داشت! حتی حسین و سرگرد هم متوجه بی قراری های او شده بودند! با شنیدن صدای تقه در ، همگی سر هایمان را چرخاندیم و به در زل زدیم.من بیشتر از بقیه مشتاق برای دیدن فردی بودم که سرگرد آنگونه صمیمی با او حرف می زد. در باز شد و چشمانم بدجور انتظار می کشید! مردی چهار شانه و جوان از در وارد شد و نگاهش را به چشمانم دوخت. چشمان سبزش همانند چشمانم بود و نمی دانم چه شد که خونم به خونش جوشید و احساس کردم که سالیان سال است که او را می شناسم! لبخندی به سیمای کبودم زد و به سمتم آمد.متعجب از جایم بلند شدم. آغوشش را برایم باز کرد و انتظار داشتم که در آغوشش غرق شوم که ناگهان توسط فردی دیگر غرق شدم و بوی عطرش دستانم را وادار به حرکت کرد.دستانم را دور کمرش حلقه کردم و تا می توانستم بویش را استشمام کردم. می دانستم که خواب یا توهمی بیش نیست! مگر دنیا می تواند اینقدر در حق من خوبی کند؟!
  6. ((پارت سی و دوم)) پدرم به همراه حسین وارد اتاق شد و تب مرا بالا برد. دستم را به میز گرفتم تا نقش بر زمین نشوم! حسین پوزخندی را نثار چشمانم کرد و دنیا در برابر چشمانم سیاه و تار شد. پدرم با خشم به من زل زده بود و در چشمانش رگه های قرمز دیده می شد.دستانش را مشت کرده بود و فکش ، منقبض بودن خود را به رخ می کشید. قطره اشکی از چشمم سر خورد و روانه گونه ام شد . با دیدن پدرم که به سمتم حمله کرد ؛ چشمانم گرد شد و دستانم را دور دستانش قفل کردم.انگار قصد داشتم جلویش را بگیرم ، ولی نتوانستم! پدرم گلویم را محکم گرفت و می خواست با تمام زوری که دارد ؛ خفه ام کند! نفس در سینه ام حبس شد و احساس خفگی می کردم. از میان چشمان ریز شده ام ، سرگرد را دیدم که به سمتمان آمد و دستان پدرم را از روی گلویم برداشت.فردی را صدا زد و با آمدن آن فرد ، پدرم توسط او مهار شد. سرگرد:آقای ایزدی مجبورم نکنید که بیرونتون کنم.فرزندتون می تونه به خاطر این کار از شما شکایت کنه! نگاهی گذرا به سرگرد انداختم و روی زمین افتادم .با دستانم ، گلویم را ماساژ دادم و عجیب آب را می طلبیدم. سرفه امانم را بریده بود و با دیدن لیوانی که سرگرد جلویم گرفت ؛ به او چنگ زدم و تا آخر آب را خوردم. صدای حسین و پوزخند پدرم ، خنجر برداشت و قلبم را زخمی کرد. حسین:هه..آدمی مثل تورو معلومه که باید توی کلانتری پیدا کرد.معلوم نیست چه غلطی کرده که گرفتنش؟ به جز فرار ، کار خلاف دیگه ای هم بلدی انگار! اشک در چشمانم جمع شد و با صدای بلند فریاد زدم.تحمل تهمت را نداشتم.مگر آن ها نمی دانند که خداوند سخت انتقامم را می گیرد؟ -من هیچ کار خلافی نکردم.دست از سر این تهمتاتون بردارید و یکم به فکر اون دنیاتون باشید.واسه فرار کردنم هم کار خوبی کردم.کجای دنیا گفته که باید اجبار رو تحمل کرد و باهاش ساخت؟ حسین به سمتم حمله کرد که سرگرد جلویش را گرفت و با صدای بلندی گفت: سرگرد:بسه.وگرنه مجبور می شم که شما رو بیرون کنم. حسین :خیلی خب . جناب سرگرد ما کی می تونیم این خانم رو با خودمون ببریم؟ سرگرد:شما نمی تونید ایشون رو با خودتون ببرید! چون شما هیچ نسبتی با این خانم ندارید!! با چشمانی گرد شده به سرگرد چشم دوختم که با لبخندی اطمینان بخش ، جوابم را داد. صدای معترض پدرم ، گوشم را نوازشی سخت کرد. +چی میگی جناب سرگرد؟ این دختره منه.قراره که به زودی هم همسر ایشون بشه. سرگرد پوزخندی نثار حرف های پدرم کرد و با ابهت سر جایش نشست.گوشی خود را درآورد و مشغول شماره گرفتن شد.
  7. ((پارت سی و یکم)) وقتی حرف هایم تمام شد ؛ با دستمال کاغذی ، اشک هایم را پاک کردم. سرگرد که تازه متوجه شدم نامش امین امیری است ، برگه ای را جلویم قرار داد و گفت: سرگرد:خانم ایزدی ، لطفا همه چیز رو اینجا بنویسید. سرم را تکان دادم و خودکار آبی رنگ را در دستم گرفتم. سرگرد از جایش بلند و با برداشتن چند برگه دیگر ، از در خارج شد و مرا تنها گذاشت. نگاهی به برگه ای انداختم که در ابتدا مشخصاتم را می خواست.تمام مشخصاتم را نوشتم و در قسمت پایینِ برگه ، شروع کردم به نوشتن تمام اتفاقاتی که افتاده است. بعد از تمام شدن خط های برگه ، برگه دیگری را برداشتم و دوباره خودکار به دست شدم.نوشتم و همراهش اشک هایم را به کاغذ هدیه دادم. هنگامی که نوشتنم تمام شد ؛ برگه هایی را که با دست خطم پر شده بودند ؛ مرتب کردم و سرم را پایین انداختم. مدام با دستمال کاغذی که در دستم بود ؛ بازی می کردم و با سر انگشتانم تمام دستمال را ریز ریز کردم. نمی دانم سرگرد کجا رفت ؟! -پس کی میاد؟ از استرس مردم ! خدایا خودت به دادم برس. سرم را بلند کردم و به ساعت چشم دوختم.ساعت دقیقا دوازده ظهر را نشان می داد. از استرس ، مدام در جایم وول می خوردم و طاقتم به سر رسیده بود. با شنیدن صدای در ، سرم را چرخاندم و با دیدن سرگرد ، از جایم بلند شدم. سرگرد کنار در ایستاد و با دست به کسی اشاره کرد که وارد شود! متعجب به سرگرد چشم دوختم و با دیدن کسی که به اتاق وارد شد ؛ قلبم برای لحظه ای ایستاد و اجازه وارد شدنِ خون از دریچه های سینیِ قلبم به سرخرگ هایم را نداد!
  8. ((پارت سی ام)) سرگرد که از روی درجه اش تشخیص دادم سرگرد است ؛ به طرفم برگشت و با دست اشاه کرد که بنشینم. آنقدر هل بودم که دست و پایم می لرزید و ترس از این داشتم که به گناه بی گناهی مجازات شوم! بر روی صندلی که با دست به آن اشاره کرد ؛ نشستم و سرم را زیر انداختم.با انگشتان دستم مشغول بازی شدم و عرق سرد روی پیشانی ام را با پشت دستم پاک کردم.انصاری از اتاق بیرون رفت و بیشتر احساس قربت کردم. گرمای عجیبی را از درون خود احساس می کردم و مدام با خود می اندیشیدم که حتما در مورد پیمان و پویا با آن ها صحبت خواهم کرد. سرگرد:نام و نام خانواگی؟ با لرزش سرم را بالا آودم و به سرگرد زل زدم. -چ..چی؟ اخم هایش را در هم گره زد و با جدیت ادامه داد. سرگرد:گفتم نام و نام خانوادگیت رو بگو. -هس..هستی.هستی ایزدی. سرگرد:نام پدر و مادر؟ -علی ایزدی و نازنین ایزدی. سرگرد:پدر و مادرت با همدیگه نسبت دارن؟ -بله.پسر عمو و دختر عمو هستن. سرگرد سرش را تکان و چیز هایی را در کاغذ جلو دستش نوشت. با استرس سرم را بالا آوَردم و به فضای اتاق زل زدم. نمی توانستم اطرافم را در ذهنم تحلیل کنم ؛ به همین علت به سرگرد و دست هایش که مشغول نوشتن بودند ؛ نگاه کردم. سرش را بالا آورد و در چشمانم خیره شد.قیافه جدی اش ، ترس را در دلم انداخت.نمی دانستم آن شجاعتی را که در برابر پویا و پیمان داشتم ؛ الان کجاست؟! البته بهتر! در برابر پلیس نباید گستاخ بود! حتما با خود فکر می کردند که من هم از امثال آن دخترک زننده در بازداشتگاه هستم! سرگرد:خیلی خب.شما بفرمایید که اونجا و اون موقع شب ، وسط چند نفر آدم مست و معتاد چیکار می کردید؟!! آب دهانم را با گره قورت دادم و گفتم: -به خدا من با اونا نسبتی ندارم.من رو دزدیده بودن! سرگرد:شما رو دزدیده بودن؟ -بله. سرگرد:کی؟ می دونید کی شما رو دزدیده بود؟ اصلا چطوری فرار کردید و سر از اونجا درآوردید؟ شروع کردم به گفتن ماجرا .سرگرد هم با دقت به حرف هایم گوش می کرد و هرازگاهی سرش را تکان می داد . وسط صحبت کردن ؛ گریه ام گرفت و سرگرد با لیوان آبی که به من داد ؛ راه نفس را برایم باز کرد و مقداری حالم را بهتر کرد.حتی از آن برادری که پیمان هم گفته بود ؛ سخن گفتم و همزمان اشک ریختم ، ولی نمی دانم چرا تا صحبت برادری نا معلوم شد ؛ لبخندی بر لبان سرگرد نقش بست و با خیالی آسوده ، ادامه حرف هایم را به گوش سپرد؟!
  9. ((پارت بیست و نهم)) +ببین دختر جون . اینجا نهایت خطِ! هر غلطی که کردی از توی اون دماغ خوشگلت درش میارن! چشمانم را ریز کردم و با تعجب پرسیدم. _مگه اینجا کجاست؟ خب یه چیزی بگو! با این حرفم ، همان دختره که سرش پایین بود ؛ سرش رو بالا گرفت و با بغض گفت: +اینجا بازداشتگاهه. بلند داد زدم و با فریادم گوش فلک را کر کردم. _چی میگی؟ من اینجا چیکار می کنم؟ اینجا جای من نیست! یک دفعه صدای ترق تروق آمد و دریچه ای کوچک از در باز شد. صورت زنی را در میان آن دیدم که با ملایمت می خواست مرا آرام کند. +خانم اینجا بازداشتگاهه.خواهش می کنم سر و صدا نکنید‌. بغض در گلویم جا خوش کرد و ادامه دادم. -به خدا من کاری نکردم! +بسیار خب‌.همه چیز مشخص می شه.اگر بی گناه باشید ؛ هیچ مشکلی واستون به وجود نمیاد! دریچه را بست و اشک هایم جاری شد.خواستم از جایم بلند شوم که دردی در پایم پیچید. همانجا بر روی زمین جا خوش کردم و عقب عقب آمدم.به دیوار تکیه دادم و با سرمای دیوار ، بدنم لرزید. مقداری از لباس خاکی ام را بالا زدم و به پای باند پیچی شده ام زل زدم. قیافه ام در هم رفت و اصلا نمی دانستم چه بلایی به سرم آمده است؟ سرم را بالا گرفتم و به چشمان آبی آن دختری زل زدم که تا چندی پیش سرش پایین بود. با التماس نگاهش کردم و گفتم: _تورو خدا بگید چی شده ؟ من شما رو اونجا دیدم.من چطوری اومدم اینجا؟ حرفی نزد و دوباره سرش را پایین انداخت. خواستم چیزی بگویم که یک دفعه در باز شد و همان زن در چارچوب در ظاهر شد. با دست اشاره کرد که از جایم بلند شوم. +پاشو عزیزم.باید به چند تا سوال جواب بدی. به زور از جایم بلند شدم و صدای همان دختری که لباس زننده بر تن داشت ؛ همانند ناقوس در گوشم به صدا درآمد. +خانم خانما ، خوب عزیزم عزیزم می کنی! باهاش فامیلی چیزی هستی؟ +شما لطفا ساکت باش.من بعد از این همه سال ، خوب می دونم کی شایسته احترامه! +اُهو..یعنی ما آدم نیستیم؟ +من با شما بی احترام نبودم.لطفا سر و صدای اضافی ایجاد نکنید. بی توجه به بحث و گفت و گویشان ، لنگان لنگان به سمت در رفتم و کنار همان خانم ایستادم. دستم را گرفت و به بیرون از بازداشتگاه هدایتم کرد. زنی دیگر آنجا بود که می خواست به دستانم دستبند بزند ، ولی دیگری نگذاشت و گفت: +لازم نیست. نگاهی به لباسش که در زیر چادر مقداری مشخص بود ؛ کردم و متوجه شدم که نامش سیمین ناصری است. زیر بازویم را گرفت و کمکم کرد تا راه بروم.دربین راه پایم عجیب درد گرفت و می خواستم بر روی زمین بیوفتم که بازویم را محکم گرفت و نگذاشت نقش بر زمین شوم. به سمتش برگشتم و با محبت در چشمانش زل زدم.لبخندی زدم و جوابم را با لبخندش داد. -مرسی. ناصری:خواهش می کنم. نگاهم را به مقابل دوختم و به افرادی که در سالن تجمع کرده بودند ؛ زل زدم. ناصری به سمت اتاقی که دری سفید داشت ؛ هدایتم کرد و با دست ، چند ضربه به در زد. +بفرمایید. در اتاق را باز کرد و با همدیگر وارد اتاق شدیم.احترام گذاشت و در را پشت سرش بست.
  10. ((پارت بیست و هشتم)) تازه متوجه آتش کوچکی در پشت سر خود شدم. سه پسر و دو دختر با لباس های کهنه ، پشت سرم بودند و با تعجب نگاهم می کردند. اسلحه ام را در دست یکی از پسران دیدم که با خود اسلحه ، سرم را نشانه رفته بود. چشم های سه نفرشان که دو تا از آن ها دختر بودند ؛ خمار بود و این ترس بدی را به وجودم تزریق کرد. در کنار آتش ، چند شیشه م*ش*ر*و*ب بود و این حالم را بیشتر خراب کرد.نکند بلایی بدتر به سرم بیاید؟! حالم بسیار خراب بود و پایم عجیب می سوخت.فکر می کنم گلوله از کنار پایم رد شده و آن را خراشیده باشد! سرم را به سمت سراشیبی چرخانم و با شنیدن صدای شلیک ، سرم گیج رفت و دنیا بر روی سرم خراب شد. ***** چشمانم را کمی از هم باز کردم و با دیدن ظلماتی رعب انگیز ، تا آخر آن ها را گشودم. نگاهم را دور تا دورم چرخاندم و متوجه شدم که در اتاقی تنگ و تاریک هستم! -من کجا ام؟ صدای پوزخند دختری در سرم صدا داد و با چشمانم به دنبال صاحب آن صدا گشتم که با سه دختر مواجه شدم! وقتی چشمانم به تاریکی عادت کرد ؛ بهتر توانستم چهره شان را ببینم. آن سه نفر در گوشه اتاق بودند و سر و وضع بدی داشتند ! دو نفر از آن ها را انگار می شناختم! کمی فکر کردم و متوجه شدم که همان دو دختر در جنگل هستند! لباس هایشان کهنه و قسمتی از لباس هایشان پاره شده بود. یکی از آن دو ، قیافه ای بسیار مظلوم و موهای فری داشت که چشمانش را می توانم به سیاهی شب نسبت دهم. دیگری سرش را بر روی پاهایش گذاشته بود و نمی توانستم صورتش را ببینم. آن دختری را هم که نمی شناختم ؛ دماغی عملی و لب هایی پروتز شده داشت که سر و وضع لباسش بسیار بد و زننده بود. حلقه ای گرد و نقره ای را به لبانش زده بود و حال آدم را بهم می زد. +چیه؟ خسته نشدی از دید زدن؟ و چندشم شد از لفظ حرف زدنش که همانند لات ها بود. -اینجا کجاست؟ دستش را بالا آورد و من میخ ناخن هایش شدم که همانند ناخن های یک جادوگر بودند.
  11. ((پارت بیست و هفتم)) در کنار جاده درختان زیادی بود که سر به فلک کشیده بودند و در بین آن ها به دنبال راهی برای فرار می گشتم. با دیدن سرازیری که کنار جاده بود ؛ لبخندی بر روی لبانم نمایان شد و راهم را به سمت آن کج کردم ، اما با شنیدن صدای قدم های پویا ، ترس در دلم لانه کرد و سرعتم را بیشتر کردم.نباید این گلوله را بیهوده هدر دهم. با صدای تیری که آمد ؛ لحظه ای ایستادم و وقتی از سالم بودن خود اطمینان پیدا کردم ؛ به سمت سراشیبی رفتم و وقتی خواستم پایین بروم ؛ دوباره صدای تیر آمد و مصادف با پایین افتادن من شد. بر روی شیب غلت زدم و درد و سوزش عجیبی را در پایم احساس کردم. وقتی به پایین شیب رسیدم ؛ سرم محکم به یک سنگ برخورد کرد و گیج و منگ شدم‌.توان حرکت را نداشتم و از این می ترسیدم که پویا سر برسد و تمام زحماتم به باد برود. دستم را به پایم زدم و نگاهم را به دستم دوختم.تمام دستم غرق در خون بود . چشمانم را از درد جمع کردم و به دنبال اسلحه ام گشتم. نبود! سرم را برگرداندم و با نگاهم اطراف را نگاه کردم.سایه یک نفر را در بالای سراشیبی دیدم و شک نداشتم که سایه پویا است. بیشتر به عقب نگاه کردم و با دیدن پنج جفت چشم ، جیغ بلندی کشیدم.
  12. Hasti81

    دیالوگ های رمان شما در قالب عکس نوشته

    نه من همینطوری دوست داشتم. ولش کن.اشکالی نداره. مرسی عزیزم💟💟
×
×
  • جدید...