رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Hasti81

گرافیست
  • تعداد ارسال ها

    2,700
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

آخرین بار برد Hasti81 در 10 فروردین

Hasti81 یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

6,410 Excellent😃😃😃😃

درباره Hasti81

  • Other groups گرافیست
  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 24 مهر 1381

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمی شود.

  1. پارت۱۰ هم خنده اش گرفته بود و هم از رفتار آن دختران بدش آمد؛ اما بی تفاوت بر روی مبل نشست و فقط چهره ی امیر را نظاره می کرد که خجالت زده و عصبانی سر جایش ایستاده بود. ریما هم دست نازگل را سفت می فشرد و چشمانِ نازگل به اندازه گردو شده بودند و احتمالا با خودش فکر می کرد که واقعا آیا این ها از قبیله مغول هستند یا نه؟! ریما هم از شدت خنده در حال انفجار بود و فقط همان دختران می دانستند که این نقشه ی خودِ ریما برای اذیت کردن امیر بود. اینبار چشمانِ آریو، نازگل را نشانه رفت و سر تا پایش را نظاره کرد. شال از روی سرش کنار رفته بود و بر روی شانه هایش خود نمایی می کرد. موهای لختش را پشت گوشش فرستاد و آن گوشواره های گرد و بزرگ، بدجور به دل آریو نشست و همیشه از این نوع گوشواره ها خوشش می آمد. راحیل کنارش نشست و بشقابی همراه با شیرینی، روبرویش بر روی میز عسلی قرار داد و ناخن های کاشته شده و مشکی رنگش از دید آریو پنهان نماند. راحیل: همه این کار ها نقشه خودش بود! آب دهانش را با فشار بلعید و به چشمانِ خماری چشم دوخت که برق خاصی درونش هویدا شد. آریو: منظورت چیه؟ لبخندی زد و گل روی سرش را مرتب کرد. راحیل: کار ریماست. به همه گفته بود وقتی امیر وارد خونه شد؛ دورش جمع بشن و برقصن. اول هم فکر کردن تو امیری؛ ولی بعدش متوجه شدن و خفه خون گرفتن. به منم گفت، اما من از این کار ها نمی کنم. پوزخندی گوشه لب های مردانه اش نقش بست. آریو: آفرین. چه دختر خوبی هستی تو. (آریو) مشت شدن دستش رو متوجه شدم؛ ولی اون لبخند زد و از جاش بلند شد. پیش بقیه دختر ها رفت و حلقه شون رو شکست. ازشون خواست که کارشون رو تموم کنن و بالاخره امیر نجات پیدا کرد. پیش من اومد و دکمه پیرهنش رو باز کرد. تمام صورتش عرق کرده بود و وقتی بهم نگاه کرد؛ نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم و زیر خنده زدم. مشتی نثار بازوم کرد و به جایی اشاره کرد تا اونجا رو ببینم. سرم رو برگردوندم و با نازگل مواجه شدم. لباس هاش رو عوض کرده بود و راحیل هم بعد از چند دقیقه کنارش نشست! بازم دم نازگل گرم! با اینکه این همه سال خارج از ایران زندگی کرده؛ ولی لباس هاش خیلی بهتر و پوشیده تر از راحیل بود.
  2. Hasti81

    Happy​ 🎈 birthday​ 🎈 meli.km

    من که نمایه تبریک گفتم. اینجا هم میگم که تولدت مبارک باشه گوگولی🤗🤗 @meli.km
  3. مرسی عزیزم ولی من از نت سرچ کردم و نوشتم. اونجا هم نوشته بود لیلا؛ ولی گفتم شاید اشتباه بوده و خودم به عنوان لیلی نوشتم. دوباره چکش میکنم.
  4. تولدت مبارک عزیزم. انشالله سالیان سال در کنار عزیزانت، سالم و سلامت زندگی کنی و خوش باشی😘♡♡♡

    @meli.km

    1. meli.km

      meli.km

      مرسی عزیز دلم😍💕

  5. ممنونم عزیزم. خوشحال شدم خوشت اومده.
  6. پارت۱۲۰ دستش را پیش برد و بر روی دستگیره ی سردِ اتاقش گذاشت. کمی درنگ کرد؛ ولی بعد از آن، در را باز کرد و چشمانش به اندازه نعلبکی شد! تمام اتاق با پارچه های سیاه پوشیده شده بود و تعجب و ترسِ آرام را برانگیخت. در را بیشتر باز کرد و صدای جیر جیرش، گوش هایش را زخمی کرد. دست هایش را بغل کرد و با قدم های محکمی وارد به اتاق شد. یک دور، دور خودش چرخید و تمام اتاق را از نظر گذراند. چقدر برایش آشنا بود! آن همه سیاهی که در مرکزش قرار گرفته بود؛ او را یاد خوب کسی می انداخت و آن شخص، خودش بود. کسی که بهتر از هرکس دیگری معنای سیاهی و فرو رفتن در آن را می دانست و زجر های وصف ناپذیرش را تجربه کرده بود! آهِ پر از افسوسی کشید و گمان کرد که پارچه ها بر روی چیز های دیگری به جزء دیوار کشیده شده اند. به همین علت، جلو رفت و دستش را به طرف آن پارچه ها دراز کرد و خواست کنارشان بزند که صدایی آشنا به گوشش آمد. اردلان: عاقد بعد از رفتن مهمون ها میاد. نمی خوام بیشتر از این معطل کنم. با شنیدن این حرف، ترسیده به طرف در برگشت و به چشم های آن گرگِ زخمی زل زد. دست هایش را در جیبِ شلوارش فرو برد و به طرف آرام آمد؛ اما میان راه، عقب گرد کرد و با فشردن پریز برق، اتاق پر از نور و روشنایی شد. نور، چشمِ آرام را زد و مجبور به ریز کردن آن ها شد، ولی خوب توانست قامت اردلان را تشخیص بدهد. قدم هایش را به سمت عقب برداشت و بعد از اینکه چشمانش به نور عادت کردند، آن ها را از هم گشود و صدای بسته شدن در، میخ بر گوش هایش کوبید. اردلان هر لحظه بیشتر از قبل به او نزدیک می شد و آرام بیشتر از قبل در قعر سیاهی فرو می رفت. دوست داشت زود تر حقیقت را بداند و حداقل باری از روی دوش هایش برداشته شود، به همین علت لب هایش را تر کرد و جرئت به خود داد تا سوالش را دوباره بپرسد. _نمیخوای حقیقت رو بهم بگی؟ اینکه من برای تو چه ارزشی دارم و همه اون چیز هایی که واسم گنگ بودن و قولِ آشکار شدنشون رو بهم دادی برام توضیح بدی؟! اما اردلانِ بزرگ، بی آنکه حرفی بزند؛ آرام قدم هایش را بر می داشت و سعی در حبس کردن کسی را داشت که از ترس، عقب عقب می رفت و بالاخره بر روی تخت افتاد و قبل از اینکه به خودش بیاید و از جایش برخیزد؛ بالای سرش ایستاد و او را در محاصره ی خود قرار داد.
  7. پارت۱۱۹ اردلان هم کنارش جا خوش کرد و شروع به پوست کندن پرتقالی برای آرام شد! وقتی کارش به اتمام رسید؛ پره ای از پرتقال را به دست آرام داد، ولی نپذیرفت و از جایش برخواست. پاهایش را به حرکت درآورد و قصد به رفتن کرد که اردلان دستش را گرفت و بلند شد. اردلان: حالت خوب نیست؟ آرام صورتش را جمع کرد و دستِ آزادش را بر روی پیشانی اش قرار داد. آرام: نه زیاد! سر درد دارم. اگه میشه برم و یکم استراحت کنم. اردلان بوسه ای بر پیشانی اش نشاند که از نگاه بقیه دور نماند و دست و سوتی وصف ناپذیر را به دنبال داشت! لبخند بر روی لب های اردلان جا خوش کرد؛ ولی آرام بی تفاوت و سرد، راهش را ادامه داد و فقط خدا می داند که اردلان هم نقابِ خوشی را بر چهره زده بود و درونش از گذشته ای سوزان، زبانه می کشید! باد خنکی وزید و جسم آرام قندیل بست. خودش می دانست که روحش ضعیف شده و جسمش را هم در بر گرفته، وگرنه این باد آنقدر سرد نبود که بدنش را بلرزاند و قلبش را برای خونرسانی متوقف کند! این را هم می دانست که روحش گرسنه است و نیاز به تغذیه دارد، نیاز به غذایی که روحش را تامین کند و غذای روحش کسی به جزء فریاد نبود. وارد به سالن شد و بیشتر به خودش پیچید. بسیار سردش شده بود و دوست داشت در آغوش کسی فرو برود که گرمایش را خریدار باشد و آن را با عشق به او هدیه کند؛ ولی آن آغوش دیگر وجود نداشت و آرام تا کی میتوانست آن سرمای استخوان سوز را تحمل کند!؟ نگاهش را چرخاند و با دیدن حرف "R" حک شده بر روی در، اعصابش بهم ریخت و تحمل فکر کردن به چیز های دیگری را نداشت. فقط خواستار فهمیدن رازی بود که اردلان قول فهمیدنش را به او داده بود و آرام بی صبرانه برای شنیدنش لحظه شماری می کرد. از پله ها بالا رفت و انگار صدای خدمتکارانی که جنب و جوش می کردند و کارهای مهمانی را انجام می دادند؛ نمی شنید و در بیابانی سرد و تاریک سپری می کرد. چقدر دوست که الان تانیا اینجا بود و با او حرف می زد؛ اما این کار هم امکان پذیر نبود و بی طاقت ترش می کرد. وقتی به راهرو رسید، راهش را به سمت اتاقش کج کرد؛ ولی چیزی مانع حرکتش شد و روبروی اتاق اردلان ایستاد.
  8. بفرما عزیزم. امیدوارم به دلت باشه.
  9. ببخشید عزیزم‌ . عکس ها رو فرستاده بودم ولی سایت که با مشکل پیش اومده بود، عکسا حذف شده بودن. خداروشکر مشکل الان حل شده. هرکدوم رو که دوست داشتی انتخاب کن . یکی برای اصلی و یکی برای گوشه.
  10. پارت ۱۱۸ روبروم وایستاد و انگشتش رو زیر چشمم کشید، بعد سیاه و اشکی شده، جلوی صورتم گرفتش و سرش رو خم کرد. به چشم هام زل زد و با اون یکی دستش، مچ دستم رو محکم فشرد و به طرف میز آرایش بردم. روی صندلی نشوندم و دستش رو با دستمال کاغذی پاک کرد. از توی کشوی میزم، دستمال مرطوب ها رو بیرون کشید و به دستم داد. منتظر بهم چشم دوخته بود و با چشم هاش، بد چیز هایی رو به یادم انداخت. به خاطر همین، یکی از دستمال مرطوب ها رو برداشتم و شروع کردم به پاک کردن صورتم. اردلان: نیم ساعت دیگه میام و بهت سر میزنم. وای به حالت دوباره با این حال و روز ببینمت. این همه باهات خوب برخورد کردم که توهم خوب باشی؛ ولی بهتر که نشدی، بد تر هم شدی. بدون اینکه نگاهش کنم؛ به کارم ادامه دادم و آب دهنم رو با فشار بلعیدم. می ترسیدم بهش نگاه کنم و از اون چشم های وحشی، چیزی رو بخونم که حالم رو بدتر کنه و چیز های بدی رو به خاطرم بیاره. (راوی) لبخند مصنوعی اش، چشم همگان را کور کرده بود و خدا می دانست که در زیر این لبخند، مردابی وجود دارد که خوشی هایش را در خود دفن کرده و قصد دفن کردنِ عشقش را هم دارد؛ ولی آیا میتوانست از فریادی بگذرد که ذره ذره وجودش را شامل می شد؟! با فشاری که به مچ دستش وارد شد؛ به خودش آمد و با افراد جدید، سلام و احوال پرسی کرد. برای چندمین بار، مرد های حاضر در آنجا، دستشان را پیش بردند و خواستار فشردن نرمی و لطافتِ دست هایی بودند که فقط با وجود فریاد گرم می شدند؛ اما او باز هم ممانعت کرد و چندشش شد که اردلان او را گرداگردِ این عمارت گرداند تا با او فخر بفروشد و به قول خودش حرص یک نفر را دربیاورد، اما آن شخص کدام یک از حضار بود؟ بی خیال شانه ای بالا انداخت، که دستی نرم بر روی شانه اش نشست. صورتش را برگرداند و به پریزادی چشم دوخت که با آن آرایشِ ملیح، دل هرکسی را می ربود و دلبری می کرد! پریزاد: مبارک باشه زن بابا. بغض به گلویش چنگ زد و دندان هایش را بر روی یکدیگر سائید. دلش می خواست سیلی بر آن صورتِ زیبا بزند و دلش خنک شود؛ ولی باز هم نتوانست و چقدر از این اجبار ها زجر می کشید و درد وجودش را فرا می گرفت. پریزاد: چی شد عزیزم؟ باید از خداتم باشه که شوهر به این خوبی گیرت اومده! آخه چه اشکالی داره؟ بابای منم از تنهایی در میاد و ... اردلان: بسه پریزاد! پشت چشمی نازک کرد و آرام چقدر خدا را در دلش فریاد زد که ای کاش این دختر شبیه به او نبوده تا حداقل برادر هایش، او را متهم نمی کردند و تا لحظه آخر محبتشان را احساس می کرد، ولی سرنوشت این چنین برای او رقم زده بود و او نمی توانست چیزی را تغییر بدهد و اکنون در آینده ای سِیر می کرد که گذشته را در باتلاق خود پنهان و خفه کرده بود! هیراد با جامی قرمز رنگ، کنارشان جا گرفت و دستش را دور کمر پریزاد حلقه کرد. بوسه ای بر پیشانی اش کاشت و چنان معطوفِ چشمانِ پریزاد شد که زمان و مکان را به فراموشی سپرد و جام از دستش افتاد! دلش لرزید و روح از تنش جدا شد. جدا شد تا آتش گرفتنِ جسمش را حس نکند و زجر نکشد؛ اما طولی نگذشت که باز هم خون در رگ هایش منجمد شد و دست هایش یخ زدند. اردلان که از حالِ زارش خبر داشت؛ به سمت میز هدایتش کرد و روی صندلی با روکشی نقره ای نشاند که همانند صدفی، آرام را به عنوان مروارید پذیرفت.
  11. پارت۹ با دیدن مادرِ مهربان امیر، سلام بلند بالایی داد و روی خوشش را به رُخَش کشید. روبرویش ایستاد و یقه آریو را مرتب کرد. قربان صدقه اش رفت و خدا می داند که این زن، حسی همانند مادر به او دارد و آریو را پسر خود معرفی می کند؛ اما خوب هم اخلاق آن را می دانست و آریو اصلا دوست نداشت که او محبت بیش از اندازه به او بکند و این هم اخلاقش بود دیگر! +عزیزم خوش اومدی. چمدون ها رو ببر تو اتاق امیر. آریو: چشم. به روی دو جفت چشم ناقابلم. دستی به صورتش زد و لبخند ملیحی کنج لبش نشست. +این چه حرفیه پسرم. خودت میدونی چقدر برام عزیزی. آریو چشمکی نثارش کرد و به سمت اتاق امیر رفت؛ ولی دوباره با صدای ماه بانویش ایستاد و عقب گرد کرد. ماه بانو: راستی، پس امیر و ریما کجا موندن؟ چرا نمیان تو!؟ اخمی میان ابروهایش شکل گرفت و صدایش را صاف کرد. آریو: مهمون دارن، الان میان. ماه بانو: مهمون؟! آریو: آره. بعدا واستون توضیح میدیم. بعد راهش را کج کرد و بی آنکه منتظر حرکتی از جانب ماه بانویش باشد؛ به سمت اتاق امیر رفت و همزمان وقتی خواست در را باز کند؛ دستی بر روی دستگیره نشست و ظرافت و لطافتش را به نمایش گذاشت. انگشتری نقره با نگینی آبی، به او خوب فهماند که چه کسی این کار را کرده است! راحیل در را باز کرد و آریو بی آنکه تشکری کند؛ وارد به اتاق شد و چمدان ها را کنار تخت قرار داد. از آیینه نگاهی به خود کرد و گره کراواتش را سفت کرد. آریو:خداروشکر این لباس ها رو امیر از اون ور آب خریده، وگرنه پیش ماه بانو، لو می رفتم. راحیل: چیزی گفتید آقا آریو؟ سرش را چرخاند و نگاهش بر روی لباس های زننده ی راحیل ثابت شد. لبخندش را هم نظاره کرد و پوزخندی زد که این دخترک فکر بیهوده می کند! آریو: نه چیزی نگفتم. لب های برچیده شده ی راحیل، سیخ شد و در چشمش فرو رفت. چرا که از این کارش متنفر بود و هر دفعه بیشتر از قبل بدش می آمد. با شنیدن صدای دست و جیغِ حضار، خواست بیرون برود و به جمع آن ها اضافه شود که راحیل دوباره روبرویش سبز شد و با مردمک هایش به چشمانِ آریو شلیک کرد؛ اما آریو ضد گلوله تر از آن بود که بخواهد با این تیر ها زخمی شود! به همین علت، از کنارش گذشت و رفتار اینبارش را هم نادید گرفت. وقتی به جمع حاضر در سالن رسید؛ چشم هایش گرد شدند و با تعجب به امیر و دخترانی که دورش جمع شده بودند و می رقصیدند؛ زل زد.
  12. خواهش میکنم. از هنگامه جان تشکر کن. @Kosarbayat398
  13. حتما ختم کنید 🙏🌺

    برای مصون ماندن از #بیماری های #مسری(#کرونا #ویروس)

    لطفاً با لینک کانال نشر بدید🌺💐

    دعای مجرب در رفع حوادث بلایا مخصوصا در امراض واگیردار ( مُسری) ضمنا با وضو باشید چون آیات قرآن است بعد از نماز صبح خوانده شود

    این دعای منقول از امیرالمومنین علی علیه السلام را در هنگام #شیوع_بیماری‌ها در منزل بگذارید و بعد از هر نماز #صبح بخوانید!

    از مرحوم آیة الله آقای حاج سیّد احمد خوانساری نقل شده است که:

    در سالهای دورتر بیماری وبا به ایران و خوانسار آمده بود. بدین دلیل در شهرستان خوانسار و در اکثر خانه ها یک نفر یا بیشتر از دنیا رفتند؛
    #مگر خانه هایی که در #هر_روز این آیات مبارکات را بعد از نماز صبح میخواندند که به آنها هیچ صدمه ای وارد نشد!


    💠 بِسمِ اللهِ الرّحمنِ الرَّحیمِ

    📖 قُل لَّن یُصِیبَنَا إِلاَّ مَا کَتَبَ اللّهُ لَنَا هُوَ مَوْلاَنَا وَعَلَى اللّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ.
    📖 وَإِن یَمْسَسْکَ اللّهُ بِضُرٍّ فَلاَ کَاشِفَ لَهُ إِلاَّ هُوَ وَإِن یُرِدْکَ بِخَیْرٍ فَلاَ رَآدَّ لِفَضْلِهِ یُصَیبُ بِهِ مَن یَشَاء مِنْ عِبَادِهِ وَهُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ.
    📖 وَمَا مِن دَآبَّةٍ فِی الأَرْضِ إِلاَّ عَلَى اللّهِ رِزْقُهَا وَیَعْلَمُ مُسْتَقَرَّهَا وَمُسْتَوْدَعَهَا کُلٌّ فِی کِتَابٍ مُّبِینٍ.
    📖 وَکَأَیِّن مِن دَابَّةٍ لَا تَحْمِلُ رِزْقَهَا اللَّهُ یَرْزُقُهَا وَإِیَّاکُمْ وَهُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ.
    📖 مَا یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَةٍ فَلَا مُمْسِکَ لَهَا وَمَا یُمْسِکْ فَلَا مُرْسِلَ لَهُ مِن بَعْدِهِ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ.
    📖 قُلْ أَفَرَأَیْتُم مَّا تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ إِنْ أَرَادَنِیَ اللَّهُ بِضُرٍّ هَلْ هُنَّ کَاشِفَاتُ ضُرِّهِ أَوْ أَرَادَنِی بِرَحْمَةٍ هَلْ هُنَّ مُمْسِکَاتُ رَحْمَتِهِ قُلْ حَسْبِیَ اللَّهُ عَلَیْهِ یَتَوَکَّلُ الْمُتَوَکِّلُونَ.
    📖 حَسْبِیَ اللّهُ لا إِلَـهَ إِلاَّ هُوَ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ.
    وَ أَمْتَنِعُ بِحَوْلِ اَللَّهِ وَ قُوَّتِهِ مِنْ حَوْلِهِمْ وَ قُوَّتِهِمْ وَ أَسْتَشْفِعُ بِرَبِّ اَلْفَلَقِ مِنْ شَرِّ مٰا خَلَقَ وَ أَعُوذُ بِمَا شَاءَ اَللَّهُ لاَ قُوَّةَ إِلاَّ بِاللَّهِ اَلْعَلِیِّ اَلعظیم.


    📜بحار الانوار جلد 83 .صفحه : 337

    لازم به ذکر است 
    در میان بستگان و فرزندان مرحوم آیت الله خوانساری، این آیات مبارکه به #هفت_آیه معروف است.
     و این مرجع بزرگ عالم تشیع، به جهت اهمیت و مجرب بودن این دعای شریف،
     از مرحوم شیخ احمد زنجانی خطاط درخواست نموده‌ بودند که این آیات را بنویسند،
    و آن را بین فرزندان و اقارب
    توزیع کرده بودند.

    @ranginkkamoon


     

  14. خواهش میکنم_^ من برم بغض کنم واسه این مجهولات. الان حال و روزت رو راجع به به گنگ بودن رمانام میفهمم😂😂😂
×
×
  • اضافه کردن...