رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Hasti81

گرافیست
  • تعداد ارسال ها

    2,370
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

آخرین بار برد Hasti81 در 10 فروردین

Hasti81 یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

4,871 Excellent😃😃😃😃

درباره Hasti81

  • Other groups گرافیست
  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 24 مهر 1381

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,135 بازدید کننده نمایه
  1. بفرما عزیزم.امیدوارم که خوشت بیاد.
  2. باشه گلم.اماده اش میکنم
  3. عزیزم عکس اصلی تکراریه.لطفا یه عکس دیگه انتخاب کن.منم میگردم و اگر چیزی پیدا کردم واست میفرستم.
  4. سلام. مرسی عزیزم که به قولت عمل کردی و این رمانم رو هم خوندی. راجع به واقعیت پذیریش هم باید بگم که اونجوری که تو فکر میکنی نیست.یه چیزی هست که اونا کاریش ندارن و همون روزی که دلبر رو دیدن، میتونستن کلکش رو بکنن ولی خب این یه رازه و باید تا آخر بخونی تا متوجه بشی گلم(فعلا تو خماریش بمون😂😂😂😂😂خخخخ) بیشتر از این نمیتونم توضیح بدم چون داستان لو میره. با تشکر عزیزم. یا علی✋ @Hany Pary
  5. جلد رو توی گروه فرستادم.

    @mahdi

    1. mahdi

      mahdi

      مرسی مرسی واقعا ممنونم

    2. Hasti81

      Hasti81

      خواهش میکنم.

      @mahdi

  6. ((پارت چهل و پنجم)) تنه ام رو بالا کشید و تپش قلبم بالا رفت.خون به سرعت و با فشار به درون سرخرگام پمپ شد و شروع کردم به جیغ زدن. +خفه شو. لحظه ای ساکت شدم که چاقوش رو بالا آورد و روی گردنم گذاشت.سردی چاقو رو با تمام وجود حس کردم و مو به تنم سیخ شد. تند تند و پشت سرهم نفس می کشیدم و تمام بدنم بی حس بود.حتی نمی تونستم یه لحظه هم به سقوط از پل و افتادن فکر کنم. +اون عکسا رو چیکار کردی؟ داد زد. +کجا هستن؟ لبای لرزونم رو حرکت دادم؛ اما هرچقدر تلاش کردم؛ نتونستم با زبونم چیزی رو تکلم کنم! +حالا واسه من لال شدی؟ چاقو رو بیشتر فشار داد و گرمیِ چیزی و جاری شدنش رو روی پوست گردنم، احساس کردم. دستم رو بالا آوردم و آستینش رو محکم توی دستم فشردم.دوست داشتم التماسش کنم، ولی نمی تونستم! انگار زبونم بند اومده بود و به قول خودش لال شده بودم! نگاهم به پارچه ای افتاد که باهاش صورتش رو پوشونده بود! نمی دونم چرا؟ ولی توی یه تصمیم ناگهانی، دست لرزونم رو سریع جلو بردم و پارچه رو از روی صورتش برداشتم که همزمان مساوی شد با خاموش شدن چراغ تیر برق.ول کردن من و فریاد زدنش. با شدت روی همون سطح فلزی افتادم و صدای مهیبش، تیشه برداشت و به ریشه ام زد! نور چراغ تیر برق، ثابت نبود و مدام خاموش و روشن می شد. به خاطر ترسم، تکیه ام رو از حفاظای آهنیِ پل گرفتم و دستم رو روی گردنم کشیدم.اونم به من پشت کرده بود و کمی خم شده بود.دستاش رو روی زانوهاش گذاشت و صدای نفسای پر از حرصش، تلنگری بهم زد تا از جام بلند بشم. پاهایی که انگار روی ویبره بودن رو تکون دادم و کمی خم شدم که یهو به سمتم برگشت و با دیدن قیافه اش، چنان شوکی بهم وارد شد که بیهوش شدم!
  7. ((پارت چهل و چهارم)) آروم حرکت کرد و به سمتم اومد.نفس عمیقی کشیدم و به خودم دلداری دادم که نترسم و این مرد هم قصد عبور کردن از پل رو داره. منم قدمای لرزونم رو برداشتم و به حرکت در اومدم.پلاستیک رو توی دستم فشار دادم و مدام زیر لب به خودم فحش دادم. فقط یه خورده از جایی که بودم؛ دور شده بودم که یهو دوباره وایستاد! منم به تبعیت از اون وایستادم و اینبار ترس رو با تک تک سلول های بدنم تجربه کردم. دستش رو توی جیبش برد و چیزی رو از توش درآورد. با برقی که زیر نور مهتاب زد؛ چاقو بودنش رو تشخیص دادم و عقب گرد کردم.با هر قدمی که من بر می داشتم؛ اونم یه قدم جلو میومد و بدن من بیشتر می لرزید.انگار مغزم قدرت تجزیه و تحلیل نداشت و نمی تونست تصمیم درستی رو توی اون وضعیت بگیره! کمی که جلوتر اومد؛ روشن شدن یکی از چراغای تیر برق، توجه ام رو جلب کرد و باعث شد تا صورتش رو ببینم. ولی..ولی نصف صورتش رو پوشونده بود و چشماش...! چشماش همونایی بودن که کابوس شبانه ام شده بودن! همونایی که روز و شب برام نذاشتن و حکم یه زخم کهنه رو داشتن! همونایی که تهدیدم می کردن و باعث می شدن لبخند مصنوعی به این و اون تحویل بدم! همونایی که توی اون وضعیت هم قدرت تکلمم رو دزدیده بودن و باعث شده بودن سر جام میخکوب بشم! همونایی که.. وقتی به پاهاش سرعت داد و با چاقو به سمتم حمله کرد؛ تازه مغزم به پاهام و زبونم دستور فرار و جیغ رو داد! بلند جیغ زدم و با تمام سرعت به عقب فرار کردم.پلاستیک و کوله ام افتادن و تنها چیزایی که برام مهم بودن؛ نجات دادن جون و آبروم بود؛ ولی هنوز چند متر اونور تر نرفته بودم که از پشت یقه ام رو گرفت و محکم به عقب پرت شدم. فرصت بلند شدن رو بهم نداد و دستش رو روی گلوم گذاشت.با دستام، دستش رو محکم گرفتم و سعی داشتم که از گردنم جداش کنم؛ اما نتونستم و اونم هر لحظه فشار دستاش رو بیشتر می کرد.فشار دستاش رو بیشتر می کرد و من یاد خانواده ام افتادم.فشار دستاش رو بیشتر می کرد و من یاد یاشار افتادم.فشار دستاش رو بیشتر می کرد و من یاد آرزوهام افتادم.یاد هدفایی که داشتم.یاد کارایی که می خواستم انجامشون بدم.همه مثل سکانسای یه فیلم از جلوی چشمام رد شدن و به سرفه افتادم که دستش رو برداشت. به خودم پیچیدم و دستام رو گلوم گذاشتم.مدام ماساژش می دادم و سرفه می کردم. نفس کشیدن برام سخت شده بود و احساس می کردم که هیچ اکشیژنی به سلولای بدنم نمی رسه! چند تا مشت محکم به سینه ام زدم و چند تا سرفه کردم. چشمام رو چرخوندم و دیدمش که داشت با دوربینم ور می رفت.می دونستم چی می خواد! دنبال عکسایی بود که از اون و بقیه افرادش گرفته بودم.شک نداشتم که خودش رئیس همه بود؛ ولی چرا صورتش رو پوشونده؟ منکه اون رو دیدم!! وقتی چیزی پیدا نکرد؛ به سمتم برگشت و با چشمای به خون نشسته نگاهم کرد. دوباره به سمتم هجوم آورد. دستام رو تکیه گاهم قرا دادم و خواستم بلند بشم که بازوهام رو گرفت و به سمت حفاظ های آهنیِ پل بردم. با خطور کردن فکری که به سرم زد و بلایی که ممکن بود به سرم بیاره؛ چشمام به اندازه نعلبکی شدن و تمام بدنم از ترس عرق کرد.هجوم اشک به چشمام رو متوجه شدم و تمام وجودم یخ زد.
  8. بابت مدال خیلی ممنونم عزیزم😍😍😍😍😍😍😍😍.ولی من بلد نیستم به کسی مدال بدم.اوندفعه تلاش کردم ولی نشد!

    1. ftm-tzk

      ftm-tzk

      قابلت و نداشت عزیز دل🤗

      (بیخیال مدال دادن )

      @Hasti81

    2. Hasti81

      Hasti81

      فدات گلم❤❤❤

      @ftm-tzk

  9. مبارک باشه همشهری😍😍😍😍

    @زهراتیموری

    1. زهراتیموری

      زهراتیموری

      مرسی هستی جونم😘😘

  10. Hasti81

    کی جذاب تره؟

    مرسی گلم😘😘😘😘
  11. بفرما عزیزم. امیدوارم که خوشت بیاد. عکس دوم رو هم واست زدم.چون که وقتی امتحان کردم؛ قشنگ شد و بد در نیومد. @Elham_mh
  12. عزیزم عکس اصلی مناسب و با کیفیته. ولی عکس دومی کمی کیفیتش پایینه.میتونی عکسای بهتری هم پیدا کنی. عکس اصلی انتخاب آخرته؟
×
×
  • جدید...