رفتن به مطلب

helia128

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    115
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

305 Excellent

10 دنبال کننده

درباره helia128

  • درجه
    🌟🌟🌟🌟

آخرین بازدید کنندگان نمایه

137 بازدید کننده نمایه
  1. helia128

    " پارت شصت و هشتم " در حال حاضر شدن بودم که صدای بنفشه بلند شد: یگانه بدو بیا دیگه! - اومــدم! سریع عطر زدم و از پله ها دویدم پایین.صدف با اخم داشت گوشیش رو نگاه می‌کرد..آخ بری برنگردی! درو باز کردم، کفشمو پوشیدم و با قدم های محکم رفتم سمت ماشین مازیار.درو باز کردم و نشستم توی ماشین..داشتم از توی آینه ی عقب شالمو درست می‌کردم که چشمم خورد به چشم کسی که داشت از توی آینه نگاهم می‌کرد!! سریع سرمو آوردم پایین و با دیدن مازیار چشمام قد نعلبکی شد که زد زیر خنده!! با تعجب گفتم: تو اینجا چیکار می‌کنی؟!! با خنده گفت: نیم ساعته منتظر شماهام.. دهانمو باز کردم تا یه چیزی بهش بگم که در جلو باز شد و علی پرید و نشست توی ماشین!! هوفی کردم..بنفشه نشست صندلی عقب که علی گفت: من فکر می‌کردم میری تو ماشین خاله اینا! بنفشه مشت زد توی بازوی علی: اولا مثلا همسرتم!! دوما برم بشینم پیش صدف که چی بشه؟!! علی نیشخندی زد و خطاب به مازیار گفت: استارت بزن بریم که داریم از دست صدف راحت می‌شیم!!! خنده ام گرفت..مطمئنا صدف کاری به کار اونا نداشت.به مازیار شاید، اما به بقیه اشون نه..با اومدن صدف انگار فقط من بدبخت می‌شدم..! اونا فقط می‌دونستن صدف چقدر منو تحقیر می‌کنه و اینطوری می‌خواستن بهم دلگرمی بدن.. وسطای راه بودیم که علی گفت: خب مازیار شکایتت به کجا کشید؟ مازیار نفس عمیقی کشید: چند روز دیگه معلوم می‌شه..ولی فکر کنم این بی خوابیام بهتر شه.. علی دستی به شونه ی مازیار زد و گفت: حالا بغ نکن! من اگه جای تو بودم تــخت می‌خوابیدم!! بنفشه_ آخه ماشالا بیخیالی تو!! زدیم زیر خنده..علی پوفی کرد: خانوم شما هی ما رو خیط کن..حرفم به اینه که مازیار افراطیه تو اینجور کارا! داداش تو که می‌دونی موفق می‌شی بی خوابیات واسه چیه؟! خیلی دوست داشتم یه حرفی در تایید حرفِ علی بزنم اما مثل همیشه زبونم قفل شده بودم.ترجیح می‌دادم توی دلم یادآوری کنم این مرد تموم قلبمو گرفته و اینکه چقدر موفق شدنش واسم مهمه... مازیار خندید: چشم..سعیمو می‌کنم! کل راه تا فرودگاه با حرف زدن طی شد تا رسیدیم اونجا.پیاده شدیم و چند دقیقه دیرترش مامان اینا و صدف رسیدن و پیاده شدن.داشتیم می‌رفتیم سمت فرودگاه که مامان در گوشم گفت: یگانه گوش کن ببین چی می‌گم..نبینم به صدف غیظ کنیا! از عصبانیت دوست داشتم گریه کنم ولی به زور جلوی خودمو گرفتم و فقط به سکوت اکتفا کردم.. چهل دقیقه تا پرواز صدف مونده بود.نشستیم روی صندلی های اونجا و منتظر شدیم..صدف هم خداروشکر گرم صحبت با مامان و بابا شد و علی و بنفشه هم که با هم حرف می‌زدن و می‌خندیدن..فقط من و مازیار بودیم که طبق معمول افتاده بودیم به هم و مازیار هم یه کلام باهام حرف نمی‌زد.. حرفای صدف توی گوشم تکرار می‌شد.." یه کاری نکن تو رو از چشم همه بندازم! " صدف هیچ وقت بدون تموم کردن نقشه هاش پاشو از تهران بیرون نمی‌گذاشت.اگه با حرفای دروغش می‌خواست علی رو خام کنه موفق نمی‌شد چون علی خوب منو می‌شناخت! اما مازیار.. امونم نگرفت..کنارم نشسته بود اما نمی‌خواستم صدف چیزی بشنوه..گوشیم رو در آوردم و براش نوشتم: صدف از من حرف بدی بهت نزد؟ همون لحظه آنلاین شد.نیم نگاهی بهم انداخت و نوشت: چرا پی ام می‌دی؟! زیر لب گفتم: با وجود این فضول چاره ی دیگه ای هم دارم؟! لبخندی زد که دندوناش رو نمایان می‌کرد..بعد در حالی که آروم آروم لبخندش از بین میرفت تایپ کرد: نه.چطور؟ کم کم داشتم از اینکه این پی اِم رو براش فرستاده بودم پشیمون می‌شدم اما نوشتم: کلا می‌خواستم بدونم.الکی که نمی‌گی؟! پی امم رو سین کرد ولی چیزی ننوشت.برگشت سمتم و آروم گفت: یگانه باهام رو راست باش..تو از یه چیزی نگرانی.. بعد از مکثی گفت: چیزی شده؟ نگاهی به چشماش کردم.واقعا رو راست بودن بهترین راه حل بود؟! اما انگار راست می‌گفت..درمون دیگه ای واسه بی قراریام نداشتم..نوشتم " بهم گفت یه کاری نکن تو رو از چشم همه بندازم " و گوشیم رو گرفتم رو به روی مازیار.با خوندن حرفم اخم کوچیکی روی صورتش اومد و آروم گفت: حرف الکی زده.. نفس عمیقی کشیدم..داشتم متن رو پاک می‌کردم که دیدم پی ام فرستاد: وقتی من تورو می‌شناسم یعنی نمی‌تونه کاری کنه متعجب شدم.مازیار منو میشناخت؟! واقعــا؟! چطور من نفهمیده بودم؟ دلم می‌خواست ازش بپرسم اما برای منی که خیلی باهاش حرف نمی‌زدم کافی بود..لبخندی زدم و بعد سرگرم رمان خوندن توی گوشیم شدم تا وقت بگذره.. با بلند شدن مامان و بابا فهمیدم که صدف باید بره.به ناچار بلند شدم.صدف به همشون لبخند زوری ای زد اما به من که رسید دیگه حتی تظاهر نکرد.پوزخند زد، یه پوزخند واقعی! پوزخندی که به اندازه ی تموم تحقیراش بعد از تصادفم، تلخ بود.. چیزی که متعجبم کرد مازیار بود که با اخم به صدف نگاه کرد و صدف هم بدون هیچ حسی توی صورتش نگاهش کرد..! بعد به زور از هممون خداحافظی کرد و رفت. از فرودگاه رفتیم بیرون.در حالی که داشتیم می‌رفتیم سمت ماشین علی گفت: آخیــش..رفت..خیال یگانه هم راحت شد! مازیار_ به نحوی خیال هممون راحت شد! لبخندی روی لبم اومد.مازیار واسم یه معجزه بود..معجزه ای که موقتی بود و دیر یا زود برمی‌گشت آلمان.چیزی که نمی‌خواستم حتی بهش فکر کنم..با فکر " تا اون موقع خدا بزرگه " نشستم توی ماشین.هنذفری رو گذاشتم توی گوشم و با خوشحالیِ بعد از رفتن صدف، تا رسیدن به خونه آهنگ شاد گوش دادم!
  2. helia128

    بازم بابت تاخیر عذرخواهی میکنم..امشب دو تا پارت میزارم. " پارت شصت و هفتم " با صدای تق و توق های مکرر از خواب بلند شدم.با خواب آلودگی سرم رو توی بالشت فرو کردم و پتو رو تا بالای سرم بالا کشیدم اما صداها ادامه داشت.با حرص از خواب بلند شدم و با دیدن صدف که داشت توی کشوهام و روی میز لوازم آرایشم رو می‌گشت تموم صورتم رنگ عصبانیت گرفت..سریع از روی تخت خواب بلند شدم و هلش دادم: چیکار می‌کنی؟! نگاهی بهم انداخت و با پوزخندی گفت: اینو باش..مثلا داره مچ منو می‌گیره..! یادت نره هنوزاز چشم کسی ننداختمت!! تن صدام بالا رفت: مثلا چه غلطی می‌خوای بکنی وقتی حرفات حقیقت نداره؟! پوزخند دیگه ای زد که گفتم: اصلا تو به چه حقی اومدی توی اتاق من؟! گمشو بیرون.. در حالی که از اتاق بیرون می‌رفت گفت: خداروشکر امروز دیگه میرم و از دست تویِ دیوونه راحت می‌شم!! پشت سرش محکم درو بستم و با حرص توی موهام دست کشیدم.دیگه داشت امونمو می‌برید..با عصبانیت وسایل روی میزم رو مرتب سرِ جاشون چیدم.در همون حال یاد حرف آخرش افتادم که گفت امروز می‌رم..یعنی می‌خواست بره؟! خداروشکر! سریع لباسامو عوض کردم.رفتم دست و صورتمو شستم و از پله ها رفتم پایین.علی نبود..رفته بود دنبال بنفشه.وارد هال شدم و با دیدن مازیار که نشسته بود و راحت با بابا حرف میزد و صبحونه می‌خورد متعجب شدم..این که بدون گوشی میدیدمش اونقدر برام عجیب بود که چند ثانیه مات شدم! بابا با دیدن من خندید و گفت: جالبه که مازیار بالاخره اومده توی کانون گرم خانواده؟! نیشخندی روی لبم اومد و گفتم: چه جورم! مامان از توی آشپزخونه بلند گفت: یگانه صدف کجا رفت؟ از طرفی خوشحال شدم که مامان بالاخره باهام حرف زد و از طرفی ناراحت که راجع به صدف ازم پرسید!! رفتم توی آشپزخونه و گفتم:نه..در ضمن امروز اومده بود سر وسایل من! مامان که داشت ظرف ها رو خشک می‌کرد با کلافگی گفت: هیچوقت مشکلتو با صدف نفهمیدم! پوکرفیس نگاهی به مامان انداختم اما سریع حالت صورتم رو عوض کردم.با لحن کشدار گفتم: مــامــان..آشتی؟! مامان اخم کوچیکی کرد و گفت: بله..ولی یگانه فکر نکنی نظرم راجع به اینکه دیگه نمی‌تونی بری بیرون برگشته ها!!! میدونستم مازیار توی این یه مورد می‌تونه مامان رو قانع کنه! پس سریع رفتم سمتش و گونه اشو بوسیدم: قربون مامانم برم من! مامانم با تشر بهم گفت " خب حالا..برو ببینم "، اما داشت سعی می‌کرد لبخندش رو جمع کنه.از آشپزخونه رفتم بیرون و پشت میز نشستم.بابا یکم از چاییش که مونده بود رو سر کشید و بلند شد: من فعلا برم یه سر به بچه ها بزنم.خدافظ. من و مازیار ازش خداحافظی کردیم.مشغول لقمه گرفتن شدم..در همون حال گفتم: صدف می‌خواد برگرده؟! مازیار سری به نشونه ی " آره " تکون داد.لبخندی زدم و گفتم: خداروشکر.. - البته یادآور بشم مجبوریم بریم فرودگاه که بدرقه اش کنیم!! یه لحظه پفم خوابید و دست از پنیر مالیدن روی نون برداشتم..مازیار با دیدن قیافه ی آویزونم لبش رو جمع کرد که نخنده که گفتم: نمی‌شه من نیام؟! سرشو به نشونه ی " نه " تکون داد.یه گاز به لقمه ام زدم که یهو یاد خود مازیار افتادم..به بدبختی لقمه ام رو قورت دادم و گفتم: امروز می‌خوای بری شکایت کنی؟ مازیار_ آره بالاخره. بعد از این همه خستگی حق داشت خوشحال باشه.صبحونه ام رو بعد از این دو هفته کامل خوردم..انگار خوشحالی مازیار داشت خوشحالم می‌کرد! سریع بلند شدم و شروع کردم به جمع کردن میز که مازیار گفت: علی میاد واسه فرودگاه؟ گفتم: نمی‌دونم.ساعت چند می‌خواد بره؟ در همون حال ادای بالا آوردن در آوردم که مازیار خنده اش گرفت و گفت: ساعت پنج. من_ نیاد که من می‌دونم و اون! ظرفا رو بردم توی آشپزخونه.برگشتم توی هال که دیدم داره برگه هاشو جمع و جور می‌کنه..گفتم: ساعت چند می‌خوای بری؟ برگه ها رو مرتب کرد و گفت: یکی-دو ساعت دیگه. لبخندی زدم: موفق باشی.. دستی پشت گردنم کشیدم.یعنی راستی راستی درگیری مازیار داشت تموم می‌شد؟! از خوشحالی توی پوستم نمیگنجیدم..دویدم توی اتاقم و برای مریم قضایا رو تایپ کردم.دو ساعت توی اتاقم داشتم با مریم چت می‌کردم که کسی در اتاق رو زد.سرم رو بالا گرفتم و با دیدن بنفشه جیغ زدم: تو کِی اومدی؟! خندید و گفت: داری با کی چت می‌کنی شیطون؟!! رفتم سمتش و وقتی همدیگه رو بغل کردیم، علی جلوی در سبز شد: بـه بـه این دو تا رو! لبخندی زدم و گفتم: وایی..علی صدف داره می‌ره بالاخره! علی تک خنده ای کرد: آره دیگه از دستش راحت می‌شیم! البته فعلا فرودگاه مونده! با بچه ها رفتیم پایین توی اتاق پذیرایی.صدف برگشته بود خونه و با دیدن ما به زور لبخندی زد.رومو با نفرت ازش برگردوندم..چشمم خورد به مازیار که داشت ساعت مچیش رو می‌بست.با دیدن تیپش دلم ضعف رفت.. - مـاشالا هــزار الله اکبـر... طبق معمول صدای علی بود! مازیار چشماشو ریز کرد: اوه اوه..باز شروع شد! علی بی اعتنا به مازیار گفت: صلـوات محمدی ختم کنین بالاخــره این دوستِ خوشتیپمون میخواد پوزه ی سپهری رو به خاک بماله..دست دست صدای عقبیا رو نمی‌شنوم..!! من و بنفشه زدیم زیر خنده.مازیار لبخندی زد که دندوناش رو نمایان میکرد: خدا بگم چیکارت نکنه علی.. علی از حرفای خودش خنده اش گرفته بود: میگم حواست باشه ها..یهو نوچه های سپهری نیان مدارکتو کِش برن بدبخت شیم!! مازیار خندید: والا از اینا بعید نیست! کیف سامسونتش رو برداشت و قبل از اینکه بره سمت در لبخندی زد.یه لحظه حس کردم انگار جنس لبخندش فرق داشت... رفت و درو پشت سرش بست.محو رفتنش بودم که بنفشه با آرنج زد به بازوم: دخترم کجا رو نگاه می‌کنی؟! سریع به خودم اومدم.نشستیم روی مبل که علی آروم گفت: خب خداروشکر اینم از مازیار.فقط باید دعا کنیم واقعا مدارکش کافی بوده باشه..البته هست ولی از این بی شرفا هر چیزی بر میاد.. با نگرانی گفتم: نه انشاالله کافیه..واقعا حال ندارم دوباره ببینم درگیرِ سپهری شه!! علی نیشخندی زد و گفت: حالا از مازیار فارغ شیم..باید تا ساعت پنج بشینیم خودمونو سرگرم کنیم تا بـعدش بریم بدرقه ی صدف! یهو پفم خوابید و با بی حوصلگی نگاهش کردم که بنفشه گفت: حقا که ضدحالی علی!!!!
  3. helia128

    بابت تاخیر ببخشید دوستان.به شدت درگیرم ! " پارت شصت و ششم " ماشاءالله دریا و زهرا گروه رو ترکونده بودن! توی اون شرایط بد خنده ام گرفت..!به وسطای پی اِم ها رسیده بودم که کسی در اتاق رو زد و بعد صدای علی رو شنیدم: یِگی؟ گوشی رو قفل کردم و سریع رفتم تا درو باز کنم.علی لبخندی زد و گفت: می‌تونم بیام تو؟ از کنار در رفتم کنار و سعی کردم لبخند بزنم: آره حتما. علی اومد تو و سریع رفت و روی لبه ی تختم نشست.کنارش نشستم که بدون وقفه گفت: چیکار کردی یگانه؟ اوضاع حسابی شیر تو شیر شده!! چشم غره ای رفتم و گفتم: یعنی مثلا تو نمی‌دونی!!! خندید: حالا واسه چی چشم غره می‌ری؟! انگار چی گفتم! هوفی کردم و گفتم: چی شد؟ مازیار با مامان حرف زد؟ شونه بالا انداخت و گفت: لابد آره. من_ چی گفت بهش؟ علی_ من چه می‌دونم! موقعی که اومدم هیچی نمی‌گفتن.فقط خاله عصبانی بود. نفس عمیقی کشیدم که علی گفت: حالا بغ نکن..چیزیه که اتفاق افتاده. برگشتم سمتش و گفتم: تو جریانو از کجا می‌دونی؟ از روی تخت بلند شد: دیشب مازیار بهم زنگ زد گفت چی شده. انگار اصلا قرار نبود به روم بیاره مازیار واسم چه کارایی که نکرده...! بعد از مکثی گفت: نگران نباش دخترخاله جان..خشم خاله فروکش می‌کنه.راستی چرا نمیای پایین؟! لبمو کج کردم و گفتم: آره با این اوضاعی که من درست کردم حتما میام پایین!! علی زد زیر خنده: خب هروقت شرایط درست شد من بهت اس میدم بیا! خنده ام گرفت.سرمو به نشونه ی " باشه " تکون دادم.علی هم از اتاق رفت بیرون و پشت سرش در اتاق رو هم بست. ***** ساعت دو بعد از ظهر شد.توی عمرم اینقدر توی اتاقم نمونده بودم!! کل این چند ساعت خودمو با گوشی و الکی نوشتن توی کاغذ سرگرم کردم.. از گشنگی دلم درد گرفته بود.علی هم که اس نمی‌داد! این شد که گوشی رو برداشتم و واسش نوشتم: اوضاع هنوز خرابه؟! سریع آنلاین شد و شکلک خنده فرستاد: نه بابا بیا پایین! ولی قول نمی‌دم خاله خیلی تحویلت بگیره! مطمئنا نمی‌گرفت..حتی مازیار هم نباید تحویلم می‌گرفت ولی برعکس... صفحه گوشی رو قفل کردم و رفتم سمت آینه.شالم رو مرتب کردم و به زور لبخندی زدم..بعد دلو زدم به دریا و از پله ها اومدم پایین.استرس تموم وجودمو گرفته بود.. آب دهانمو محکم قورت دادم که پایین راه پله ها متوجه صدف شدم!!! بیا همینمون کم بود..! پوزخندی بهش زدم و خواستم از کنارش رد شم که گفت: باز یه گند دیگه زدی نه؟! بیچاره مازیار که گیر تو افتاده!! دلم میخواست یه جواب دندون شکن بهش بدم ولی خسته تر از این حرفا بودم..به یه پوزخند دیگه اکتفا کردم و از کنارش رد شدم.دیدم مامان داره با اخم میزو می‌چینه..موهامو با استرس دور انگشتم پیچوندم.وقتی مامان رفت، توی آشپزخونه پشت سرش راه افتادم و تکیه دادم به اپن.داشت ظرفای غذاخوری رو با اخم برمی‌داشت بدون اینکه کوچیکترین نگاهی بهم بندازه..! انگار اصلا وجود نداشتم!! با تته پته گفتم: اِ..چیزه..کمک نمی‌خواین؟! مامان_ نه ! من_ با..شه.. سریع از آشپزخونه دویدم بیرون و رفتم توی اتاق نشیمن.علی و مازیار نشسته بودن و با هم حرف می‌زدن..علی تا متوجه حضور من شد سریع به مازیار گفت: یگانه همه چیو می‌دونه ها! چشمام قد نعلبکی شد.. مازیار یه نگاه به علی و بعد نگاهی به من انداخت که گفتم: چیو می‌دونم؟! علی_ جریان سپهری رو! بیشتر تعجب کردم..پیش خودم فکر کردم حالا چی شده علی اینقدر رک شده؟! من از کجا همه چیو می‌دونم؟! نمی‌دونستم سپهری چیکار کرده که مازیار می‌خواد ازش شکایت کنه..اما هرچی که هست جرمای سنگینین که مازیار اینقدر سخت در تلاشه مچشو بگیره..! سعی کردم از فکر سپهری بیام بیرون..بحث من چیز دیگه ای بود! با لحن مظلومانه ای به مازیار گفتم: با مامان حرف زدی؟ نشستم روی یکی از مبلای نزدیک بهش که مجبور نشم بلند حرف بزنم.مازیار دستی پشت گردنش کشید و گفت: آره..باهاشون حرف زدم.ولی هنوز یکم از دستت عصبانین..باید بهشون مهلت بدی. سری تکون دادم و شروع کردم به جویدن ناخونام.. مامان برای ناهار صدامون کرد و اینجوری بحثمون ته کشید! سر ناهار بابام سرزنده و سرحال به نظر میومد..انگار کسی بهش نگفته بود جریان چیه که مدام از مامان می‌پرسید برای چی اینقدر توی خودشه؟! من و مازیار و علی هم که خودمونو می‌زدیم به اون راه و هیچ واکنشی نشون نمی‌دادیم. بعد از ناهار کلی به مامان کمک کردم تا شاید از دلش در بیارم..دیگه اخم نمی‌کرد اما اصلا بهم نگاه نمی‌کرد.وقتی میزو تمیز کردم و دستامو شستم، رفتم توی اتاق نشیمن تا ببینم مازیار چیکار می‌کنه. انگار پیش اون حس بهتری داشتم..! دیدم طبق معمول نشسته پشت لپ تاب و با اخم کوچیکش داره کارای همیشگیشو می‌کنه..اگه جاش بودم، دیگه تا آخر عمرم هیچ کاری با لپ تاب انجام نمی‌دادم! بی سر و صدا دو تا مبل اونورترش نشستم.متوجه نشد که اینجام..یه لحظه به ذهنم رسید برای اینکه بار روی دوشش رو سبک تر کنم ازش بپرسم کمک لازم داره یا نه..شاید می‌تونستم یه کاری واسش انجام بدم.یه کار کوچیک واسه ی مردی که دیروز همه کاری برای من انجام داد.. درحالی که دستمو زیر چونه ام گذاشته بودم گفتم: کمک نمی‌خوای؟! یکم جا خورد..بهم نگاه کرد و گفت: کمکِ چی؟ مازیار_ نمی‌دونم..راجع به همین سپهری..گفتم شاید بتونم کاری واست انجام بدم.. لپ تابو بست و گفت: علی قضایای سپهریو بهت گفت نه..؟! سر تکون دادم.باورم نمی‌شد داشتم راجع به سپهری با مازیار حرف می‌زدم! مازیار بعد از مکثی گفت: علی اشتباه کرده..نباید تو رو وارد این جریانات می‌کرد. لبخندی زدم: علی کاملا به جا اینکارو کرده! حالا نگفتی..کمک نمی‌خوای؟ خندید و دوباره لپ تابو باز کرد: ای دختره ی لجباز.. خندیدم که گفت: راستش..یه متنه از کارایی که سپهری کرده.متن مهمیه..وقت نکردم چکش کنم.یکی از دوستام تایپ کرده.لطف می‌کنی بخونیش ببینی اشتباه تایپی یا بخشِ گنگی چیزی نداشته باشه؟ متعجب شدم ولی به روی خودم نیاوردم..یعنی اگه اون متنو بخونم میفهمم سپهری مازیارو با کی تهدید کرده بوده؟! قبول کردم و گفتم: چرا که نه؟ لپ تابو داد بهم و فایلو برام آورد.خودشم گوشیشو درآورد..چشمامو ریز کردم و شروع کردم به خوندن.هرچی بیشتر می‌رفتم جلو بیشتر دهنم باز می‌شد..بیشتر مربوط می‌شد به تجا*وز یا تهدید یا بالا کشیدن مال..توی فایل نوشته بود تهدید یکی از بستگان!! ای بخشکی شانس..کدوم بستگان؟! متنو کامل چک کردم و وقتی مطمئن شدم بخش اشتباهی نداره، لپ تابو تحویل مازیار دادم..ازم تشکری کرد و زیرلب گفت: فردا باید برم شکایتو قطعی کنم..فکر کنم این همه شب بیداری و سردرد ارزششو داشت..!
  4. helia128

    سلام فاطمه جان. خسته نباشی. پارت های رمانت زیاد بود و من پونزده پارت اول رو خوندم. باعث خوشحالیه که افرادی مثل شما قلم به دست می گیرن. یکی از قوی ترین رمان هایی بود که تا به حال توی نودهشتیا خونده بودم.توصیف جزئیات به صورت دقیق و کاملا حساب شده، شخصیت پردازی درست و همچنین موضوعی زیبا و متفاوت. در کل بسیار زیبا می نویسی و من از خوندن رمانت لذت بردم ♥♥♥ ایراد خاصی ندیدم فقط اینکه " درومد " رو باید " در اومد " بنویسی و از قبیل همین چیز ها. خوشحال میشم به " غریبه ای آشنا "ی من هم سر بزنی و نظر ارزشمندت رو بهم بگی ♥ قلمت پایدار و برات آرزوی موفقیت میکنم 🌹
  5. helia128

    " پارت شصت و پنجم " آروم آروم چشمام باز شد.کش و قوصی به بدنم دادم و بعد به سمت چپ غلت زدم.با دیدن جایی که توش بودم و نمی‌شناختم، متعجب شدم و سریع بلند شدم..نگاهی به ساعت دیواری پشت سرم انداختم که ساعت 10 رو نشون می‌داد.تازه یادم اومد دیشب چه اتفاقاتی افتاد و الان کجام.. از روی تخت بلند شدم.مانتو و شالم رو پوشیدم.چشمامو مالیدم و بعد در اتاقِ بسته رو باز کردم.با دیدن مازیار که خیلی ریلکس روی مبل نشسته بود و با لپ تاب کار می‌کرد کُپ کردم! مازیار تازه نگاهش به من افتاد و گفت: سلام..دستشویی سمت راسته! آب دهانم رو قورت دادم.گلوم خشک شده بود و نای حرف زدن نداشتم! فقط سر تکون دادم و رفتم سمت دستشویی.در حالی که آب خنک رو به صورتم می‌زدم تا بهم شوک بده و بهتر شم، به این فکر می‌کردم که چرا مازیار اینطوریه؟! چرا یه جوری رفتار می‌کنه انگار هیچ اتفاقی نیفتاده؟! از دستشویی اومدم بیرون و سریع از توی اتاق نشیمن دستمال برداشتم تا صورتمو خشک کنم.لابد مازیار پیش خودش فکر می‌کنه این نیومده پسرخاله شد..! دیگه چیکار می‌کردم؟! توی آینه ی اونجا شالم رو مرتب تر کردم.داشتم می‌رفتم سمت اتاق تا گوشیمو بردارم که چشمم به مازیار خورد.داشت نون و پنیر و.. از توی یخچال بیرون میاورد! بی اعتنا به نگاه متعجب من گفت: شما لطف کن یه چیزی بخور بعدش میریم! من_ آخه... مازیار_ به خودت نگاه کن! زیر چشمات گود افتاده! راست می‌گفت..می‌دونستم! ولی بیشتر از این نمی‌خواستم سر بارش بشم..سریع گوشیمو برداشتم و با کیفم از اتاق اومدم بیرون.نشستم روی یکی از صندلی های کنار میز کوچیکی که توی آشپزخونه بود. استکان چایی رو برداشتم و یکم ازش خوردم.مازیار بازم با همون بی اعتناییش، بیخیال عالم لقمه می‌گرفت.اخم کردم..هرچند ضمیر ناخودآگاهم دم گوشم نجوا می‌کرد که " دیگه چیکار باید برات بکنه که نکرده بنده ی خدا؟! " در حالی که با اخم لقمه امو می‌جویدم صدای مازیار رو شنیدم: الان قهری مثلا؟! متعجب شدم ولی سعی کردم اخمم رو حفظ کنم.لقمه رو قورت دادم و گفتم: خودت چی فکر می‌کنی!؟ خیلی بی انصافی بود که بخوام اخم کنم، اونم بعد از این همه کاری که واسم کرده! اما دست خودم نبود..خیلی ریلکس بود! خیلی!! نیشخندی زد ولی دیگه هیچی نگفت.وقتی صبحونه خوردیم و داشتم به مازیار کمک می‌کردم که جمع و جور کنیم گفتم: به مامان گفتی؟ مازیار_بله شما خیالت راحت.. با تمسخر گفتم: خیلی دوست داشتم بدونم وقتی بهش گفتی، واکنشش چی می‌تونسته باشه! مازیار دست از کارش کشید و بی حوصله نگاهم کرد: چرا اینجوری می‌کنی یگانه؟! با یه مَن عسل هم نمی‌شه خوردت! خنده ام گرفت..راست می‌گفت بیچاره..! ولی داشتم به هر دَری می‌زدم تا یکم از بیخیالیش کم کنم که خداروشکر موفق هم شدم! چند دقیقه ی بعدش با مازیار نشسته بودیم توی ماشین و داشتیم راهیِ خونه می‌شدیم..استرس گرفته بودم که به مامان چی بگم..چشم غره ای به مازیار رفتم که متاسفانه دید..آروم گفت: می‌دونم قهری..ولی قول بده قهرت خیلی طول نکشه!!! صورتم رنگ تعجب گرفت..چی؟! با این حرفی که زد من عمرا بتونم باهاش قهر باشم! سکوت کردم و چیزی نگفتم.. نزدیکای خونه بودیم که مازیار گفت: یگانه اگر مادرت چیزی گفت، حالا نمی‌دونم عصبانی بود یا هرچی، بهش حق بده.بد جوابشو نده..باشه؟ من خودم باهاشون صحبت می‌کنم. با این حرفش تموم استرسم فراموشم شد..لبخند کم رنگی زدم. وقتی ماشین رو پارک کرد و پیاده شدیم، دیگه نتونستم نقش بازی کنم! درحالی که طول حیاط رو طی می‌کردیم گفتم: ممنونم به خاطر همه چی.خیلی اذیتت کردم می‌دونم.. اولین بار بود که اینقدر با مازیار صادق بودم! انگار داشتم بهش نزدیک تر می‌شدم... با لبخندی جواب حرفامو داد.در خونه رو که باز کردیم، مامان با قیافه ی بر افروخته اومد جلوی در و با لحنی مخلوط از ترس و نگرانی و عصبانیت رو به من گفت: یگانه خانوم معلوم هست تو کجا بودی تا شب؟! مگه من بهت نگفتم قبل از اینکه تاریک شه برگرد؟ هیچوقت نتونستم حریف لجبازیای تو بشم! یهو جو گرفتت پا شی بری بهشت زهرا؟! صلاحیت نداری..اگه چیزیت می‌شد چی؟! مادر نیستم اگه از این به بعد بزارم تو تنهایی بری بیرون!!! عصبانیت تموم وجودم رو پر کرد و حس کردم بغض سنگینی توی گلوم نشست.مازیار سریع بهم اشاره کرد که چیزی نگم و برم توی اتاقم..به خاطر حرفای مازیار همه ی حرف هام رو قورت دادم و سریع رفتم سمت راه پله.صدای عصبانی مامان دوباره به گوشم خورد: حالا واسه من راه کج می‌کنی؟! دختره ی خیره سر.. سعی کردم به خودم یادآوری کنم که مامان الان فقط عصبانیه..همین! صدای مازیار رو شنیدم: آروم باشین..من براتون توضیح میدم.. رفتم توی اتاقم و در رو بستم.مدام توی فکرم بود که مازیار چی می‌خواد به مامان بگه؟ هرچی که بود، می‌دونستم میتونه مامانو قانع کنه.. لباسامو عوض کردم و روی تختم دراز کشیدم.گوشیم رو از کیفم بیرون آوردم و رفتم توی گروه تا دوباره پیامای ادامه دار بچه ها رو بخونم که اون روز، به خاطر بهشت زهرایِ کوفتیم وقت نکرده بودم بخونم ! لبخندی زدم..همیشه هر اتفاقی که واسم میفتاد، به مریم می‌گفتم! ولی الان اونقدر اتفاق سنگینی بود که حوصله نداشتم تعریف کنم.شاید بعدا می‌گفتم..سعی کردم بیخیال شم و شروع به خوندن پیام هاشون کردم.
  6. helia128

    " پارت شصت و چهارم " " مازیار " نفس عمیقی کشیدم و با کلافگی بیرونش دادم..مدام پیش خودم فکر می‌کردم که چرا یگانه اینطوری شده؟چرا این‌قدر لجبازه مقابل من؟.. اگر پرت می‌شد پایین من باید چیکار می‌کردم ؟! گریه هاش خیلی اذیتم می‌کرد اما دیگه واقعا نمی‌دونستم چی باید بهش بگم.. پیش خودم فکر کردم ، آره شاید نباید سرزنشش می‌کردم.. اما هنوز درک نمی‌کنه که نگرانشم! درک نمی‌کنه وقتی بهم زنگ زد و با اون لحن ترسیده گفت من بهشت زهرام دنیا روی سرم خراب شد..! یگانه نمی‌دونه که چقدر دوستش دارم، اینکه چقدر برام مهمه.. به خرافاتی که راجع به بهشت زهرا توی شب وجود داشت اعتقاد نداشتم.از آدمای اونجا می‌ترسیدم..آدمایی که ممکن بود هر بلایی سرش بیارن! دیگه طاقت نداشتم یه بار دیگه از دستش بدم.. پنجره ی سمت خودمو نصفه کشیدم پایین و آرنجمو بهش تکیه دادم.سر درد داشتم، مثل همیشه! انگار جزئی از خودم شده بود.. گریه ی یگانه بند اومده بود و داشت آروم هق هق می‌کرد.با چشمام دنبال یه سوپر مارکتی می‌گشتم تا بتونم آب بخرم و بدم بهش تا شاید آروم تر شه..وقتی ماشینو کنار یه سوپر مارکتی پارک کردم با صدای گرفته گفت: کجا؟! سعی کردم عصبانیتم رو پنهون کنم: می‌رم آب بگیرم واست. از ماشین پیاده شدم.آب معدنی رو که گرفتم و سوار ماشین شدم هق هقش بیشتر هم شده بود.. آب رو گرفتم سمتش که بی معطلی گرفت و یه نفس رفت بالا. سعی کردم نگاهمو از توی آینه ی بغل، از روش بر دارم.از این دختر لجباز و معصوم.. ( یگانه ) اونقدر حالم افتضاح بود که اصلا نمی‌تونستم به این فکر کنم که اگه الان بریم خونه، مامان چی می‌خواد بهم بگه! از ترس این که صدای هق هقم بلند شه و اعصاب مازیارو خورد کنم تند تند آب می‌خوردم.. پیچید توی یه خیابون و اون موقع بود که فهمیدم داره راه رو اشتباه میره! با صدای گرفته و به زور گفتم: کجا داری میری؟! هنوز همون اخم کوچیک رو داشت..گفت: خونه ی خودم..!!!! این چی گفت؟! مثل برق از جام پریدم و گفتم: چــی؟! چی داری می‌گی؟! پاشو منو ببر خونه ی خودم مامانم الان سکته می‌کنه!! مازیار به حالت " معلوم هست چته؟! " برگشت و نگاهم کرد.آب دهانم رو محکم قورت دادم و فهمیدم نباید بهش می‌پریدم!!! نگاهش رو به روش دوخت و گفت: نکنه انتظار داری با این وضعم تا خونه اتون برم؟! " با این وضعم "..؟ گفتم: ولی مامانم .. مازیار_ یگانه! باهاشون حرف می‌زنم! داشتم بدتر کلافه اش میکردم..عقل چیز خیلی خوبیه! به جای اینکه وقتی مازیار برداشت قطع می‌کردم و به گوشی مامان زنگ می‌زدم، همونطوری نشستم واسه آقا تعریف کردم من کجام! حالا من پا شم برم خونه ی این؟! شیطونی میگه شب بزنم فرار کنم.. پیچید توی یه کوچه و بعد ماشینو برد توی پارکینگ.وقتی از ماشین پیاده شد منم درحالی که ناخن هام رو میجویدم پیاده شدم.تا وقتی رفتیم و کلید انداخت و در خونه رو باز کرد، دیگه ناخن برام نموند! جلوتر از من رفت و سریع از توی آشپزخونه یه لیوان برداشت و واسه خودش آب ریخت.گنگ نگاهش کردم که گفت: بیا تو دیگه. رفتم تو و سریع به خونه اش نگاهی انداختم.یه خونه ی کوچیک ولی خوشگل با یه فضای گرم و صمیمی.دوباره شروع کردم به جویدن ناخونام..مازیار با صداش منو متوجه خودش کرد: امشب اینجا بخواب..فردا می‌برمت خونه. لحنش آروم تر شده بود.رفت سمت یه اتاق و درش رو باز کرد.پشت سرش راه افتادم و رفتم توی اتاق. حساب کار دستم اومد که امشب باید بمونم اینجا! نگاهی به ساعت اتاق انداختم..ساعت ده بود. مازیار_ گشنه ات نیست؟ از ترس اشتهام کور شده بود.سرمو به نشونه ی " نه " تکون دادم.اتاق هیچی نداشت جز یه کمد که حدس می‌زدم خالی باشه با یه تخت و یه ساعت دیواری کوچیک.برگشتم و ناخودآگاه به مازیار نگاه کردم..گفت: تو بخواب اینجا..من می‌رم روی مبل می‌خوابم. سریع گفتم: نه من میرم روی مبل... پرید وسطم: یگانه..اگه راحت نبودم یا کمرم درد می‌گرفت یا هرچی، خودم بهت می‌گفتم! نمی‌خواد نگران باشی. سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم.از اتاق رفت بیرون و گفت: اگه چیزی خواستی بهم بگو.من می‌رم بخوابم. درو قفل کردم و خزیدم زیر پتوی قهوه ای خوشرنگی که روی تخت بود..شال و مانتوم رو در آوردم و گذاشتم بالای تخت. اونقدر به خاطر گریه کردن زیاد خسته بودم که در حالی که سعی می‌کردم اون سه تا مرد وحشتناک رو از ذهنم بیرون کنم، چشمام سریع گرم شد و خوابم برد..
  7. helia128

    دستمو، دستمو بالا گرفتم نه واسه عقب نشینی رو به روت آینه گذاشتم زندگیمونو ببینی.. شادمهر عقیلی-سرنوشت
  8. helia128

    " پارت شصت و سوم " با شوک آروم دستم رو آوردم پایین.چی شد؟! با کف دست به پیشونیم زدم.مامان راست می‌گفت دیگه! باید زودتر از خونه میومدم بیرون..اینم عاقبت گوش ندادن به حرف مادر !! هوا نسبتا تاریک شده بود.آب دهانم رو محکم قورت دادم و به اطراف نگاه کردم.پرنده پر نمی‌زد! مطمئن بودم اگه برم خونه مامان یه آشوبی به پا می‌کنه که بیا و ببین..ولی نمی‌شد تا صبح اونجا بشینم! از روی زمین بلند شدم و یکم راه رفتم تا اونجا ماشینی، چیزی پیدا کنم اما هیشکی نبود..مگه می‌شه؟! اینم جای قطعه ست توی بهشت زهرای به این بزرگی؟!! همیشه از اینکه بهشت زهرا تاریک باشه می‌ترسیدم..شاید به خاطر خرافاتی بود که می‌شنیدم! اما اگه واقعا یه بلایی سرم بیاد چی؟! به ناچار کنار یکی از سنگ قبر ها نشستم.اگه می‌خواستم پیاده برم خونه ساعت ده شب می‌رسیدم!! گوشی رو با ترس از توی جیبم در آوردم.چهار تا میس کال از مامان! سریع شماره ی خونه رو گرفتم.طولی نکشید که صدای آشنایی گفت: بله؟ گفتم: علی تویی؟ صدای تک خنده ای شنیدم: علی؟! من مازیارم! ابروهام از تعجب بالا رفت.دوباره آب دهانم رو قورت دادم: اِ..چیزه..مامانم هستش؟ مازیار_ نه با بابا رفتن خونه ی علی.کاری داری؟ یه لحظه حس کردم تن و بدنم لرزید...آخه چه وقتِ بیرون رفتن بود؟! با تته پته گفتم: م..من.. بعد از مکثی صدای نگران مازیار رو شنیدم: خوبی یگانه؟ کجایی الان؟ سر انگشتام یخ کرده بود..دستم رو مشت کردم و با صدای لرزون گفتم: من..بهشت زهرام..اصلا ماشین این اطراف نیست که..بخوام بیام خونه! مازیار_ بــهشت زهرا؟! این وقت شب؟! کدوم قطعه؟ گفتم: قطعه 12 ، ردیف 21... مازیار پرید وسط حرفم: باشه باشه فهمیدم کدوم حدودا رو می‌گی..جایی نرو تا من بیام.. بعد، بدون اینکه چیزی بگه قطع کرد! گوشی رو قفل کردم و توی جیب مانتوم گذاشتم.دستی پشت گردنم کشیدم و به این فکر کردم که الان یه ساعتی طول می‌کشه تا مازیار بیاد اینجا! اگه بتونم اینجا یکیو پیدا کنم خیلی خوب می‌شه.. گوشیمو از توی جیبم در آوردم و توی اون هیری ویری شروع کردم به ور رفتن باهاش!! سعی کردم خودمو آروم کنم و بگم چیزی نیست و الان مازیار می‌رسه و.. اما انتظارم زیادی طولانی شد و چهل و پنج دقیقه ای طول کشید!! هوا کاملا تاریک شده بود و دیگه نمی‌تونستم ترسمو پنهون کنم.. بلند شدم و یکم راه رفتم تا شاید بتونم کسی رو پیدا کنم. یه لحظه حس کردم یه صداهایی میشنوم..اون صداها تا ده دقیقه-یه ربع ادامه داشت..حس می‌کردم خیالاتی شدم.چرا مازیار نمیومد؟! بعد از چند دقیقه راه رفتن، از دور سایه چند نفرو دیدم. خوشحال شدم و فکر کردم می‌تونن کمکم کنن.قدم هام رو تند کردم اما وقتی به چندین قدمیشون رسیدم، با دیدن سه تا مرد ترسیدم و عقب عقب رفتم..به جای اینکه فرار کنم پاهام خشک شد..! سریع کنار یکی از سنگ قبرها نشستم و پاهامو توی شکمم جمع کردم. بعد چند ثانیه بالاخره نزدیک شدن..یکیشون نیشخندی زد و گفت: به به..یه خانوم جوون اینجا تک و تنها چیکار می‌کنه؟! نمی‌تونستم حتی یه کلمه بگم..آب دهانم رو دوباره و دوباره قورت دادم..مَرده گفت: گم شدی؟ بیا ما می‌بریمت خونه..! اعتماد داشته باش..!!! از ترس کم مونده بود گریه ام بگیره..سرمو به چپ و راست تکون دادم که زدن زیر خنده..مازیار کجایی آخه؟! یکی دیگه شون با خنده گفت: اذیت نکن عروسکو.. بالاخره زبونم باز شد: چ..چیکارم دارین؟! دوباره همون مَرده با تن صدای بلندتر گفت: الان یه دختر جوون تک و تنها واسه چی اینجا بمونه؟! به خاطر خودت می‌گم خوشگله ! صدای بلندی از دور شنیدم: نمی‌خواد بیاد..مگه زوره؟! چه نسبتی باهاش داری که باید باهات بیاد؟ خودش بود..مازیار! ضربان قلبم آروم تر شد..بالاخره اومد! با صداش سمتش برگشتن.وای اگه الان درگیر شن چی؟!! مَرده پوزخندی زد: نه بابا؟! بعد تو چیکاره اشی؟! مازیار_ به تو ربطی نداره من چیکاره اشم.. + هه! خب پس به تو هم ربطی نداره من چیکاره اشم!!! چشمام قد نعلبکی شده بود..مازیار اومد جلو و محکم یقه اشو گرفت: ولش می‌کنی یا نه!؟ با چاقوی ضامن داری که مَرده از جیبش در آورد یه لحظه نفسم در نیومد..قلبم دیوونه وار میکوبید..از ترس چشمامو محکم بستم و سرمو روی پاهام گذاشتم..اشکام روی گونه هام سُر خورد.توی عمرم اینقدر ترس رو تجربه نکرده بودم.. با صدای ناله ای که شنیدم ترسم چند برابر شد..کارشو تموم کردن نه..؟! سرمو با گریه و اضطراب و ترس بالا گرفتم و با دیدن مازیار که نفس نفس می‌زد و مَرده که روی زمین افتاده بود از ترسم کم شد..ولی..مازیار..مازیار کُشتش؟!.. نه..امکان نداره..با دیدن چاقویی که روی زمین، نزدیک به خودم افتاده بود و خونی نبود آروم گرفتم...اون دوتا رفیقای عوضی مَرده کجا رفته بودن؟! مازیار اومد سمتم و دستشو دراز کرد: خوبی؟ بلند شو.. هراسون دست گرم مازیارو گرفتم و بلند شدم..مَرده با ناله گفت: میک‌شمت عوضی..می‌کشمت! مازیار پوزخندی زد: هر وقت تونستی پا شی، بیا بُکش !!! بعد قدم هاشو تند کرد.منم پشت سرش راه افتادم.نزدیک ماشین که شدیم، هنوز گریه ام بند نیومده بود.استرس تموم وجودمو گرفته بود..سوار ماشین شدم.مازیار نگاهی بهم کرد و بعد، دستمالی از توی داشبورد برداشت و داد دستم: گریه نکن.. دستمالو از توی دستش گرفتم و اشکامو پاک کردم هر چند بی فایده بود..سعی کردم گریه امو متوقف کنم.مازیار بی درنگ ماشینو روشن کرد و راه افتاد. کل راهو اخم کرده بود.کاملا معلوم بود عصبانیه..اما هیچی نمی‌گفت..حق داشت..منم جرئت نمی‌کردم هیچی بگم. بعد از چند دقیقه گفت: یگانه واقعا دلیل این کارا و بی دقتی هاتو نمی‌فهمم!! یعنی تو نمی‌دونی وقتی می‌ری همچین جایی باید سریع قبل از اینکه هوا تاریک شه برگردی؟! می‌فهمی چقدر منو ترسوندی؟! اگه من دیر می‌رسیدم اونا باهات چیکار می‌کردن..؟! اون موقع من باید چیکار می‌کردم؟! اگه فقط چند دقیقه دیرتر رسیده بودم..تو چرا صدای منو نمی‌شنیدی؟! یه ربع تمام داشتم بلند اسمتو صدا می‌کردم..صدام گرفت اینقدر صدات زدم و نشنیدی..نمی‌دونم واسه چی بهت اجازه دادن که... ناخودآگاه عصبانیت تموم وجودمو پر کرد..بلند داد زدم: حــرف نزن..تو دیگــه حرف نــزن!!! من داشتم از ترس دیوونه می‌شدم لعنتی!!! اونوقت تو دو ساعته داری سرزنشم می‌کنی؟! تو دیگه چه آدمی هستی؟!!.. مازیار هیچی نگفت..فقط از کلافگی نفس عمیقی کشید..بعد چند ثانیه بلند گفتم: بزن کنار می‌خوام پیاده شم! مازیار ابروهاشو از تعجب بالا داد: فیلم زیاد میبینی نه؟! من_ بزن کنار !! مازیار_ دیوونگی نکن یگانه.. من_ بــزن کنــار ! وقتی به حرفم گوش نداد یهو درو باز کردم.. صدای بلند ترمز توی گوشم پیچید..دستم محکم کشیده شد تا پرت نشم بیرون و بعد، ماشین وایساد... شوکه به مازیار نگاه کردم.. با اخم و عصبانیت بهم نگاه کرد..بعد از ماشین پیاده شد و درو با صدای بلندی بست..متعجب شدم.. چند ثانیه وایساد.داشت نفس عمیق می‌کشید.بعد رفت سمت در من.ترسیدم که بخواد کاری کنه..! اما فقط خم شد و کمربندم رو برام بست.تونستم عطرش رو حس کنم..برای چند ثانیه. بعد در سمت منو محکم بست و سوار ماشین شد و راه افتاد.در ماشین رو هم قفل کرد.. دستم رو جلوی دهانم گذاشتم تا صدای گریه م نیاد..من چیکار کردم؟! اگه از ماشین پرت می‌شدم پایین چی؟!..
  9. helia128

    " پارت شصت و دوم " علی نیشخندشو خورد و سعی کرد جدی باشه: ولی بعید می‌دونم واسه کسی پیش بیاد..می‌شه مگه ؟! مازیار_پس چطور واسه من و یگانه پیش اومده؟! " من و یگانه ".. پس انگار واسه خودش هم پیش اومده! علی شونه بالا انداخت و گفت: لابد شما دو تا استعداد ذاتی دارین! در حالی که چشم غره می‌رفتم گفتم: این همونه که تا دو دقیقه پیش داشت به من می‌گفت پشمک بی استعداد.. علی زد زیر خنده و از روی تاب بلند شد: حرفمو پس می‌گیرم..من می‌رم بقیه جوجه ها رو باد بزنم.شما هم به مذاکراتتون بپردازین!! بعد، ما دو تا رو تنها گذاشت و رفت اونور باغ تا به کارش برسه. زیرچشمی به مازیار نگاه کردم.حس می‌کردم داره تلاش میکنه تا جلوی علی سرزنده به نظر بیاد اما..دوباره همون حالت به صورتش برگشته بود.آروم گفتم: چرا ناراحتی؟ چند ثانیه مکث کرد.حق داشت..یهویی پرسیده بودم! درحالی که نگاهش به گوشه و کنار باغ بود نفس عمیقی کشید و گفت: بعضی وقتا خاطرات گذشته یکم اذیتم می‌کنن..ولی در کل خوبم. خاطرات گذشته..! باید حدس می‌زدم.یه لحظه از خدا خواستم از این به بعد زندگیش پر از آرامش باشه..می‌دونستم لیاقت این آرامشو داره..! نامحسوس نگاهی به دستش انداختم که هنوز پانسمان داشت.چقدر از اون ماجرا گذشته بود؟! هرچی فکر کردم یادم نیومد.گفتم: راستی..دستت بهتره؟ سنگینی نگاهشو روی خودم احساس کردم..نفس عمیقی کشید و نگاه گذرایی به دستش انداخت: آره خیلی بهتره..تقریبا دیگه خوب شده.امروز-فردا باید پانسمانشو باز کنم. چشمام گرم شدن و احساس کردم جریانی از اشک به چشمام هجوم آورد.دوباره این حس بهم دست داد که " هرچقدر انکار کنم یا خودمو گول بزنم، مقصر خودمم..! من اونو تحت فشار قرار دادم، سر چیزای الکی..درست همون موقع که نمی‌دونستم چه درگیری هایی داره..نمی‌تونم اتفاقایی که افتاد رو هضم کنم، هنوز که هنوزه..! " درحالی که سعی می‌کردم صدام نلرزه گفتم: ببخشید.می‌دونم همه اش تقصیر خودم بود.. قطره اشکی از چشمم افتاد.خدایا..من باید یاد بگیرم یکم روی اشکام کنترل داشته باشم!! مازیار برگشت سمتم و گفت: تو هنوز خودتو مقصر میدونی؟ سرمو به نشونه ی " آره " تکون دادم که گفت: ولی ما درباره اون موضوع با هم صحبت کردیم..گفتم که تو مقصر نبودی.تو حق داشتی خیلی چیزا رو بدونی.اون موقع چیز زیادی درباره من نمیدونستی..ولی الان بیشتر می‌دونی. با پشت دست اشکم رو پاک کردم و گفتم: به هر حال..متاسفم. مازیار لبخندی زد: متاسف نباش..دیگه هم نمی‌خواد راجع بهش فکر کنی. علی از ته باغ داد زد: مــازیار..یگــانه..پا شین بیاین تو الان غذا یخ می‌کنه ! از روی تاب بلند شدم: آروم!!! اومدیم! ******** در حالی که به شکلات کیت کَت توی دستم گاز می‌زدم پی ام های بچه ها رو هم توی گروه می‌خوندم.دریا نوشته بود: بابا به نظرم آدم خیلیَم نباید به خودش فشار بیاره واسه کنکور.به هوش خود آدم بستگی داره! خواستم بنویسم " چه ربطی داره " که مریم سریع پی ام فرستاد: چه ربطی داره؟! رکسانا هم دختر باهوشیه ولی انتگرال بزاری جلوش کار خرابی می‌کنه!!! زدم زیر خنده و نوشتم: دمت گرم مریم ! زهرا ( یکی دیگه از بچه های کلاسمون ) نوشت: آفرین مریم..خوشمان آمد..! هم زمان با فرستاده شدن شکلک پوکرفیس توسط دریا، تایپ کردم: به نظرم آدم باید از امسال شروع کنه. مریم پی ام داد: آره دقیقا. وقتی از بچه ها خداحافظی کردم و گوشیمو قفل کردم، کاغذ شکلات رو انداختم توی آشغالی و از پله ها تند تند اومدم پایین.مامان نشسته بود و کتاب می‌خوند.خوشحال شدم که بالاخره توی آشپزخونه نیست!! کنارش نشستم و سرمو روی شونه اش گذاشتم.نیشخندی زدم و گفتم: مامان چه عجب ناهار درست نکردی !! مامان خندید و بعد از اینکه موهام رو بوسید گفت: دختر منو ببینا..! فقط خودمون دو تاییم دیگه!جوجه ی دیشب توی یخچاله.گرم کن بخور. گفتم: بابا و مازیار کجان؟ مامانم با یه دست کتاب رو ورق زد و رفت صفحه بعدی و گفت: بابات کار داشت رفت بیرون.مازیارو نمی‌دونم.لابد رفته دنبال کارای همیشگیش. پس انگار مامان هم می‌دونست قضیه چیه..سرم رو از روی شونه ش برداشتم و با لحن کش دار گفتم: مـامـان.. مامان_ همیشه محکم حرف بزن یگانه من_ چشم..ببخشید..خواستم بگم می‌خواستم برم.. نگاهی به چشمای کنجکاو مامانم انداختم و بعد سریع گفتم: می‌خواستم برم بهشت زهرا ! مامانم در حالی که به کتابش نگاه می‌کرد گفت: نه ! اخم کردم: مامــان؟! آخه چرا؟! مامان با مداد کتاب رو نشونه گذاشت و از بالای عینکش بهم نگاه کرد: می‌خوای بری قطعه پدر بزرگ؟ سرمو به نشونه ی " آره " تکون دادم که مامان گفت: دیگه بزرگ شدی..قبل از اینکه هوا تاریک شه برمی‌گردی، از اعتماد منم سوء استفاده نمی‌کنی!! گفتم: یعنی برم؟! مامان_ بله برو ! یگانه حرفای منو یادت نره ها ! من_ چشم ! از روی مبل بلند شدم و رفتم توی آشپزخونه تا غذا رو گرم کنم.مامان گفت: یگانه..الان دیره ها..تا بری شب شده ! می‌خوای بری زود برو.. هوفی کردم: چیزی نمی‌شه مامان ! مامان سری به نشونه ی تاسف تکون داد و بعد گفت: مسیر ها رو که بلدی؟ کلید رو از توی کیفم بیرون کشیدم و گفتم: بله بلدم..نگران نباشین. بعد از اینکه خوش خوشان کارام رو کردم، خداحافظی کردم و در رو پشت سرم بستم.به مقصد بهشت زهرا ماشین گرفتم و راهی شدم. توی راه ذهنم به هزار جا رفت.بیشتر سمت مازیار.دیگه خسته شده بودم از اینکه هیچی نمی‌تونستم از سپهری بفهمم و همه ی پاسخ های نصفه نیمه ای که علی به زور می‌داد..واقعا هم به من مربوط نبود! ولی چون مازیار برام مهم بود دلم می‌خواست بیشتر بفهمم..چه بسا می‌تونستم کمکش کنم..! حدود یه ساعت بعد، تقریبا ساعت هفت دم قسمت قطعه ها پیاده شدم.مامان راست می‌گفت..باید زود تر میومدم! بعد از چند دقیقه قطعه ی پدر بزرگم رو پیدا کردم.خیلی وقت بود که نیومده بودم..روی سنگ آب ریختم. کناری نشستم و به صورت مرد پیری که توی عکس لبخند می‌زد خیره شدم.ناخودآگاه لبخند زدم..یاد خیلی چیزا افتادم، یاد بیشتر خاطرات کودکیم که با پدربزرگم رقم خورد.شروع کردم باهاش درد و دل کردن.حس می‌کردم می‌شنوه و درک می‌کنه.. نمی‌دونم چقدر گذشت که هوا تاریک شد و وقتی به ساعت مچیم نگاه کردم، دیدم ساعت هشته..!!
  10. helia128

    " پارت شصت و یکم " - بدو یگانه .. رفتما ! صدای علی بود که داشت خودشو می‌کُشت! شالمو پشت سرم محکم کردم و داد زدم: اومدم ! پله ها رو سریع طی کردم تا به پایین رسیدم.علی منتظرم وایساده بود.با دیدنم نیشخندی زد و گفت: می‌خواستم جات بزارم! نمی‌دونستم چرا استرس گرفته بودم.به هرحال قرار بود کاری کنم که علی یه چیزی لو بده!!!منم نیشخندی زدم و تمام استرسمو زیر همین نیشخند دروغین پنهون کردم..علی هم که خیلی توی نخ من نرفته بود ( و گرنه خوب می‌تونست بفهمه که چم شده ) گفت: پس شما یه لحظه اینجا وایسا من الان میام. وقتی مسیرشو سمت اتاق نشیمن کج کرد فهمیدم با مازیار کار داره..بازم، همون مازیار بود و همون چند تا ورقه و همون لپ تاب همیشگی که حتی مهلت نکرده بودم ببینم رمز داشت یا نه..! از اتاق نشیمن صدای رسای علی به گوش رسید: مازیــار؟!! مازیار_ بلــه؟! یه جور بامزه ای گفت " بلـه " که خنده ام گرفت. خواستم برم توی اتاق نشیمن که حس کردم بحثشون جدی شده واسه همین وایسادم پشت دیوار.از اونجا صدای علی رو شنیدم: الان منظورت اینه که پته های این یارو رو بریزی رو آب، شرکتشم میره رو هوا ...؟! خب دوست عزیز منفعتش این وسط چیه واسه تو؟! مازیار هوفی کرد و با صدایی که حتی آروم تر از علی بود گفت: ببین علی جان..بحث من اصلا اون شرکت نیست..خودت می‌دونی که..چه بلاهایی سرم آورده؟!.. نفسمو بریده علی..هزار بار با عزیزتر از جونم تهدیدم کرده..حتی نه با خودم!..لعنتی خوب میدونه نقطه ضعف من چیه.همین الان که نشستم اینجا، هم جون من در خطره هم جون عزیزم..! خسته شدم ولی به این راحتیا دست از سرش بر نمیدارم..تموم خلافاش، هر کاری که با خانواده همکاراش و خود همکاراش کرده، هرکاری کرده باشه علی..مو به موشو گزارش میدم..دادگاه خودش تصمیم میگیره چیکار کنه.علاوه بر خودم به خاطر همه ی قربانیای دیگه به دست اون اینکارو می‌کنم.. فکم با زمین فاصله ای نداشت.مطمئن بودم بحث اون سپهری وسط بود! علی_ آروم باش مازیار..ببین.. چیزی از حرفاشون نمی‌فهمیدم .. نشنیدم بعدش چی گفتن چون از دیوار فاصله گرفتم تا یکم فکر کنم..پس یارو یه پا خلافکاره، یه شرکت داره و با مازیار هم مشکل داره.یا خدا ..!! علی_ یگانــه..بدو که بریم ! با صدای علی برگشتم تو این دنیا.علی با لبخند مهربونی داشت نگاهم می‌کرد..لبخندی زدم و گفتم: بریم. کفشای ورزشیم رو پام کردم و منتظر علی شدم تا اونم کفشاشو بپوشه.وقتی پوشید، در خونه رو نیمه باز کرد و از لای در با تن صدای بلندی گفت: خاله جان تا ما میایم شمام این جوجه رو آماده کنین دیگه ! من همین که باد می‌زنم غنیمته ها ! صدای مامانم اومد که با خنده گفت: باشه آقا پســر !! بطری آب معدنی رو که برداشتم، علی گفت: ولش کن بابا دست و بال آدمو می‌بنده..برگشتنی خودم می‌خرم! سری تکون دادم و بطری رو گذاشتم همونجا.علی یه نگاه به ساعتش کرد و گفت: خب خب..بیا بریم همون پارکه که گفتم.. **************** - هــوف..چقدر خوش گذشت ! علی خندید و یکم از آبش خورد: بله خوش گذشت با اینکه کشتی منو..بابا دنبالت کردن مگه؟! یه دقیقه واینمیستی که !! - ها ها ها! حالا دیدیم کی کم میاره! بعد از یک ساعت راه رفتن و دویدن ، بالاخره رضایت داده بودیم برگردیم و داشتیم پیاده برمی‌گشتیم خونه و آب می‌خوردیم!! استرسم دوباره اود کرده بود. واسه همین بعد از خوردن کلی آب تصمیم گرفتم سوالامو بپرسم..واسه همین مظلومانه گفتم: علی..؟! در حالی که از لحنم متعجب شده بود گفت:بله؟! نفس عمیقی کشیدم و گفتم: خب.. چیزه.. نمی‌دونستم چجوری بپرسم.از یه طرف نمی‌شد هی لفتش داد و گرنه بیخیال می‌شد.پسرخاله امه دیگه..من اخلاقشو نشناسم به چه دردی می‌خورم؟! آب دهانمو قورت دادم و با مِن مِن گفتم: اِم..خواستم بگی که..سپهری کجا کار می‌کنه؟!! علی زد زیر خنده!! از خنده ش خنده م گرفت ولی سعی کردم نخندم: علـی!!!! من دارم جدی حرف می‌زنما ! علی خنده شو خورد و به جاش نیشش تا بناگوش باز شد.در کمال تعجبم گفت: توی یه شرکت.یه شرکت که مازیار چند سال پیش اونجا بوده.حالا اینکه چه شرکتیه رو ول کن! زیر لبم " خداروشکر "ی گفتم که علی حرف زده و اگه همین فرمون بریم جلو عالی می‌شه! گفتم: اِم..بعدش اینکه..یارو خلافکاره؟ علی_ آره دیگه.و گرنه مازیار الکی که نمیتونه پا شه بره دادگاه! یاد تهدیدایی افتادم که مازیار ازشون حرف می‌زد.با به یادآوردنش، نمی‌دونستم چرا ولی بغضم گرفت..یکم آب خوردم تا بغضم بره پایین." عزیزتر از جونم.." منظورش کی بود؟ پرسیدم: یه سوال دیگه هم داشتم..مازیار نامزد داره؟! یا حالا هرچی؟!! تا این جمله رو گفتم علی دست از قدم زدن برداشت.نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و بعد دوباره زد زیر خنده!! با کلافگی گفتم: عــه! علی در حالی که هنوز بریده بریده می‌خندید گفت: نامزد کجا بود یگانه؟! حرفا می‌زنیا..این سوالا کی به ذهنت رسیده؟ حداقل اگه می‌گفت " آره "، خیالم راحت تر می‌شد! حالا باید بشینم فکر کنم که منظورش کیه..خواهر، برادر، پدر، مادر، ای خدا..یعنی که چی؟ من حتی نمی‌دونم خانواده اش کین.مامان و بابا چطور اینقدر بهش اعتماد داشتن که گذاشتن بیاد اینجا؟! یه لحظه از خودم حرصم گرفت ولی خب..در اینکه مازیار مردِ محترمیه شکی نیست اما..اگه اطلاعاتی که درباره مازیار وجود داره به من مربوط نیست و تغییری توی زندگیم ایجاد نمی‌کنه پس چرا نمی‌گن؟ تا دهانم رو باز کردم تا از علی درباره خانواده مازیار بپرسم علی سریع گفت: خب دیگه چه خبر؟ که تصمیم گرفتم فک مبارک رو ببندم و لام تا کام حرف نزنم! حدود بیست دقیقه طول کشید تا رسیدیم خونه.علی به محض ورود به خونه، کش و قوصی به خودش داد و گفت: قربون هوای خونه..مُردیم از گرما.. بابا_ والا شما که دیگه اینجا رو خونه خودت حساب کردی ! با صدای بابا همه خندیدن.منم یه راست پریدم توی آشپزخونه و با مامان و بنفشه مواجه شدم که داشتن جوجه ها رو سیخ می‌کردن.بنفشه لبخندی تحویلم داد و گفت: خوش گذشت بانو؟ سر تکون دادم و یه تیکه خیار از توی سالاد برداشتم که مامان گفت: ناخنک نزن..دارم می‌بینمت یگانه! نیشخندی زدم و گفتم: باشه من معذرت خواهی می‌کنم! می‌رم یه دوش بگیرم، زودی میام. مامانم با چشم غره ای که حالت شوخی داشت گفت: هی از زیر کار برو.. بنفشه و علی زدن زیر خنده.واسه یه لحظه حس کردم دیدن علیِ متاهل، چقدر سخته ! پله ها رو به حالت دو طی کردم.دیگه پا نمونده بود واسم.لباسامو برداشتم و سریع یه دوش گرفتم تا بعدا نگن یگانه اصلا کمک نمی‌کنه..! در حال خشک کردن موهام بودم که دیدم مریم پی ام داد.قفل گوشی رو باز کردم و دیدم که نوشته: " پروفایلتو عوض کنی بد نیستا..اون آدم خوشبخت کیه که تو دلت تنگ لبخنداشه؟! هرچند حدس زدنش اصلا سخت نیست! " خوشبخت؟! لابد آره..تک خنده ای کردم و نوشتم: خوب شد یادم انداختی! درضمن..نخیر خبری نیست! چندین دقیقه هم به خشک کردن موها و جواب دادن به مریم گذشت تا بالاخره تونستم برم پایین.سر راه به اتاق مازیار هم سر زدم که دیدم کسی توش نیست..خــدایا، این بنده ات چرا آروم و قرار نداره؟! خودم با خودم قرار گذاشته بودم که برم کمکشون ولی خودمم بیخیال شدم..! از کنار آشپزخونه گذشتم و تصمیم گرفتم برم پیش علی که داشت برای خودش جوجه باد می‌زد! یه لحظه از خدا خواستم به منم یه مغز بیخیال نسبت به مازیار، مثل علی بده که دیگه من اینقدر درگیر نشم..! داشتم کفشمو می‌پوشیدم و خم شده بودم که متوجه مازیار شدم.نشسته بود روی همون تاب نیمکتی توی حیاط..این شد که چند ثانیه خمیده موندم!! خدایا ببین ماشاءالله یه کاری می‌کنه آدم به یه نشستن عادیش شک می‌کنه! همینجوری به سرم زد که برم کنارش بشینم.فکر کنم خیلی خسته بود که واسه یه لحظه بیخیال همه چی شده بود..این شد که رفتم پیشش و کنارش نشستم.انگار توی فکر بود که تازه بعد چند ثانیه متوجه حضورم شد و با لبخند کم رنگی گفت: علیکِ سلام! من_ سلام علیکم! چرا نشستی اینجا؟ دستی روی چشماش کشید و بعد، ریلکس گفت: همینطوری.خسته شده بودم. نگاهم چرخید و روی دفتر کنارش ثابت شد.چشمامو ریز کردم...همون دفتری بود که روز اول دستش دیدم! پس هنوزم همونو داره! البته یه جوری حرف می‌زدم انگار هفت-هشت سال پیش دیده بودمش! فوقش دو ماه بود! مازیار_ به چی نگاه می‌کنی؟! سرمو گرفتم بالا و لبخند دستپاچه ای زدم: این دفتره.. بعدش سریع گفتم: همیشه می‌نویسی؟! همون لبخند بی رمقِ همیشگی رو زد و گفت: وقتی عشقت به نویسندگی زیاد باشه و دستت راه بیفته، میشه جزئی از روحت.توی غم، عصبانیت یا حتی توی شادی هات دوست داری یه چیزی رو خلق کنی.دوست داری بنویسی. با حرفاش، یاد عادت بچگیم افتادم و باعث شد که خنده ام بگیره.گفتم: یعنی شده عصبانی باشی و یه متن بنویسی، بعد یهو از توش یه چیزی در بیاری که بگی " وای این خودشـه؟! " نگاهی به دسته پرنده ها انداختم که داشتن توی آسمون پرواز می‌کردن.با این که اصلا توی نویسندگی استعداد نداشتم اما همیشه وقتی عصبانی بودم به نوشتن رو می آوردم..حتی الان هم همین عادت رو دارم! مازیار تک خنده ای کرد و گفت: آره بعضی وقتا.باید به این چیزا پر و بال داد.وقتی یکم بهش پر و بال بدی و روش کار کنی شاید خیلی هم خوب شه. صدای علی از پشت سرمون شنیده شد و بعدش، اومد و اون سمت کنار مازیار نشست: چی میگین شما دوتا خلوت کردین؟! چشم غره ای به شوخی به علی رفتم و گفتم: داشتم درباره این می‌پرسیدم که چطور می‌شه از یه متن که توی عصبانیت نوشتی یه چیز خوب در آورد! علی نیشخندی زد: اصلا مگه ممکنه؟! مازیار_آره.چرا ممکن نیست؟! علی خندید: بابا این پشمک صورتی رو چه به نوشتن! این اصلا نمیتونه بنویسه!!! مازیار یه مشت آروم تحویلش داد: ول کن علی..اتفاقا اگه بخواد و دوست داشته باشه پتانسیلشو داره ! علی_مگه من کیسه بوکستم؟! دوباره بهش چشم غره رفتم و گفتم: هه هه هه ضایع شدی؟! علی دهانش رو باز کرد تا چیزی بگه که مازیار گفت: بیخیال شو دیگه! زیر لب گفت: " خفه شوی نامحسوس " که زدم زیر خنده!
  11. helia128

    سلــــام راستش واقعا نقدی ندارم و میخوام انرژی بدم ♥ خیلــی خیلی خوبه و جای تحسین داره که اینقدر به مسائل اجتماعی میپردازید.حتما رمان عالیتون رو دنبال میکنم موفق باشین مثل همیشه 😍
  12. helia128

    من نمیدونم چطور شد، من چجوری دل سپردم من فقط دیدم که چشماش، پر بارونه و خواهش عاشقونه منو برده، تا تهِ حسِ نوازش.. مازیار فلاحی-من نمیدونم
  13. helia128

    دیوونه بازی نکن، خودتو راضی نکن که عاشقم نباشی، که عاشقم نباشی دیوونه بهونه هی نگیر، دلمو دست کم نگیر که عاشقت نباشم، که عاشقت نباشم ماکان بند-دیوونه بازی
  14. helia128

    با اینکه دوسِت دارمو از دوری تو میمیرم اگه چشمات بهم بگه میرم فقط منو نگاه کن، بگو برو میرم و بازم دلم میخواد تو رو
  15. helia128

    عطری دیگه شبیه تو، توی اتاقم نمیاد هیچوقت دیگه از ته دل خنده سراغم نمیاد برای خوشبختی تو، جاده نشست به انتظار چطور دلت اومد بری؟! خودتو جای من بزار
×