رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

mahdie70

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    157
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

305 Excellent😃😃😃😃

درباره mahdie70

  • درجه
    💚💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 28 فروردین 1370

آخرین بازدید کنندگان نمایه

500 بازدید کننده نمایه
  1. پارت هفدهم پرستو سرشار از خشم و تعجب و حسرت بود. دلش می‌خواست پدر خودش زنده بود تا به پایش بیفتد، دستانش را ببوسد و یک دل سیر در آغوشش بگیرد. دلش می‌خواست آنقدر به پدرش محبت کند تا شاید به سهم خودش دِینی را که از پدرهای دنیا بر گردن فرزندانشان است، ادا کرده باشد. دلش می‌خواست برود یقه‎‌ی برسام را بچسبد و توی صورتش فریاد بکشد و بگوید: خیلی غلط می‌کنی که با پدرت اینطور حرف می‌زنی! و از طرف دیگر عقلش نهیب می‌زد که تو نباید یک طرفه به قاضی بروی. تو از گذشته‌ی آن خانواده خبر نداری و به جای هیچ کدام از آنها زندگی نکرده‌ای. پس به تو مربوط نیست. سرت به کار خودت باشد. عاقبت در این جدال، عقل پرستو پیروز شد و تا زمانی که به ایستگاه اتوبوس برسد، تنفسش به حالت عادی برگشته بود و دستهایش هم از حالت قفل شده خارج شده بود. امروز دوشنبه بود و پرستو همیشهدوشنبه‌ها کلی کار داشت. مشغول کار بود اما ذهنش حسابی بازیگوشی می‌کرد و یک جا بند نمی‌شد. زیبا، اشوان و برسام به نوبت جلوی چشمش رژه می‌رفتند. حسابی قاطی کرده بود. از جا بلند شد تا برای خودش چای بریزد و کمی ذهنش را متمرکز کند. فرزانه که انگار از صبح می‌خواست چیزی به پرستو بگوید، بالاخره جلو آمد و من من کنان گفت: -میگم پرستو... بالاخره معلوم نشد کی زیبا رو دزدیده؟ پرستو همانطور که لیوان چای را به دهانش نزدیک می‌کرد گفت: -نه هنوز خبری نیست. امروز بابای زیبا خانم اومده بود. و یک جرعه از چای را نوشید. -باباش؟ از کجا اومده بود؟ -نمی‌دونم! ولی با برادرش دعواشون شد و برادره باباش رو از خونه بیرون کرد. -برادرش؟ مگه زیبا تنها زندگی نمی‌کرد؟ - چرا تنها بود. این دوتا تازه سر و کله شون پیدا شده. -پس میونه شون خرابه! -آره انگار بدجوری هم خرابه. پسره فکر می‌کنه دزدیدن زیبا کار دوستای باباشه! فرزانه یکه خورد و پرسید: مگه باباش چیکاره ست؟ - نمی‌دونم فرزانه منم امروز برای اولین بار بود که می‌دیدمش! -ولی من فکر نکنم کار دوستای باباش باشه... -چرا؟ نظر دیگه‌ای داری؟ _راستش... میخواستم از صبح بهت بگم... من می‌خوام از وحید جدا بشم! پرستو با تعجب پرسید: -چی؟ جدی جدی می‌خوای جدا شی؟ -آره... دیگه نمی‌تونم تحملش کنم... پرستو که گیج شده بود باز هم پرسید: _خب... خب این چه ربطی به جریان زیبا داره؟ فرزانه نگاهی به دور و برش انداخت و در حالی بغض صدایش را دورگه کرده بود جواب داد: _من فکر می‌کنم کار وحید باشه!
  2. قدرت و نیروی برتر و حاکمی وجود دارد که بر روی کائنات لایتناهی مستولی شده است و بر همه چیز حکمروایی میکند. تو نیز جزئی از این قدرت هستی💎

  3. mahdie70

    چالش با توجه به ماه تولد

    بهترین کتابی که خوندم "زوربای یونانی" اثر: نیکوس کازانتزاکیس♥️
  4. mahdie70

    پروفایل نفر قبلیتو نقد کن.

    مرموز و ترسناک!
  5. هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

    نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم❤️

  6. کسی که دلتون رو خیلی شکسته چجوری می بخشین؟

    1. AFSOON

      AFSOON

      نمی بخشمش

  7. ای دختر خانوم ! 

    بله با شمام ...

    دستت مرسی که هناس می خونی ، هعی فقط تو موندی :(( 

    ولی یه نقدم بکن ..بغضم می گیره صفحه نقدم رو می بینم . 

    1. mahdie70

      mahdie70

      تنها رمانی که فعلا دنبال میکنم هناس شماست♥️

      به روی چشم . نقدم میذارم برات💙

    2. PEGAH

      PEGAH

      لطف می کنی جان دل :))

      باعث افتخاره 

  8. "فصل رسیدن" رو تا اینجا خوندین؟ دوست داشتین؟ دلتون میخواد چه اتفاقی بیفته؟

    حدس میزنین چی میشه؟

     

     

  9. دلم واسه حال و هواش لک زده...

     

  10. رفتی

    ماندم غریبانه

    آواره شد خانه

    به دادم نمی رسی... .

  11. mahdie70

    پروفایل نفر قبلیتو نقد کن.

    دوسش دارم یه غمی توشه
  12. mahdie70

    کدومو؟؟؟؟؟

    5
  13. پارت شانزدهم پرستو می‌خواست به سمت در برود که صدای آرام برسام توجهش را جلب کرد. صدای برسام و مرد دیگری که ناآشنا می‌نمود. پرستو متوجه حرفهایی که رد و بدل می‌کردند نمی‌شد. چند قدم جلوتر رفت و از پشت یکی از ستون‌های پارکینگ توانست چهره‌ی مرد میانسالی را ببیند با موهای جوگندمی و چشم‌های روشن. برافروخته بود اما سعی می‌کرد صدایش را کنترل کند. دستش را روی شانه‌ی برسام گذاشت اما برسام دست او را پس زد و با رفتاری که حاکی از عصبانیت بود به سمت ماشینش حرکت کرد. پرستو پشت ستون پنهان شد و صدای برسام ر ا می‌شنید که می‌گفت: -گفتم نمی‌خوام ببینمت. از اینجا برو! مرد میانسال چیزی در جواب گفت و برسام باز هم بلندتر فریاد زد: تو خیلی وقته واسه من مردی. من بابا ندارم می‌فهمی؟ چندبار باید اینو بهت بگم؟ مرد که از قرار معلوم پدر برسام بود، حالا صدایش به وضوح شنیده می‌شد: -پدر زیبا که هستم! می‌خوام ببینم چه بلایی سرش اومده. می‌خوام تا وقتی پیداش کنن اینجا بمونم. برسام دستش را در هوا تکان داد و گفت: -زیبا هم پدری مثل تو نداره. شرط می‌بندم کار یکی از همون رفیقای خودته. معلوم نیست باز سر کدومشونو کلاه گذاشتی که اینجوری دست گذاشته رو نقطه ضعفمون. دعا کن بلایی سر خواهر من نیاورده باشن. فقط برو دعا کن... -برسام صداتو بیار پایین. کلاهبرداری کدومه؟ من چند بار باید بهت بگم دیگه توبه کردم. دیگه چندین ساله دور خلافُ خط کشیدم. دور خلاف و همه دوست و رفیقا رو. دور دشمنا رو. -بازم دروغ می‌گی. مثل همیشه. مثل آخرین باری که ازت پرسیدم اون گندکاری، کار توئه؟ و گفتی نه! ولی بعدش رسوا شدیم. من فقط 20 سالم بود که افتادی زندان. 10 سال بار زندگی رو به دوش کشیدم. مامان و زیبا رو سرپا و سربلند نگه داشتم. خودمو از اون گندابی که درست کرده بودی کشیدم بیرون. دیگه نمی‌خوام تکرارش کنم. می‌فهمی؟ نمی‌ذارم با حرفات خامم کنی. نه من پیش تو برمی‌گردم نه تو دیگه اطراف ما پیدات بشه. برو همونجایی که این 3 سال بعدِ آزادیت بودی. برو دعا کن که رفیقات از دست برسام جون سالم به در ببرن. صورت برسام سرخ سرخ بود و نفس نفس می‌زد. با عصبانیت چند دکمه بالایی پیراهنش را باز کرد، سوار ماشین شد و بی اعتنا به فریادهای پدرش که اسمش را صدا می‌کرد، از پارکینگ بیرون رفت. پرستو هم با ذهنی درگیر و مغشوش از در دیگر آپارتمان خارج شد.
  14. پارت پانزدهم پرستو: مامان مژده بده که داری به آرزوت می‌رسی! مامان مهری با هیجان لقمه‌ای که داشت درست می‌کرد را کنار گذاشت و گفت: نگو که داری عروس می‌شی؟! پرستو: چجوری انقدر سریع می‌فهمی من چی می‌خوام بگم مامان؟ دو تا حدس غلط محض دلخوشی من بزن خب! مامان مهری: وقتی خودت مامان شدی می‌فهمی. از حالت چشمای بچه‌ات حرف دلشو می‌فهمی. حالا کی میان؟ پرستو: آخر هفته تشریف میارن. ولی مامان هنوز هیچی قطعی نیستا. باید خانواده‌شونو بیشتر بشناسیم. الان فقط دارن میان یه خواستگاری ساده. نبری و بدوزی واسه خودت! مامان مهری: خیلی خب حالا نترس. به این سرعت نمی‌خوام بفرستمت بری که! بعد ناگهان با دستش آرام به صورتش زد و گفت: وای چقدر کار دارم خدا مرگم بده! زود باش بخور و برو من به کارام برسم. زود باش! پرستو با خنده جواب داد: مامان حالا کو تا پنج شنبه! چیکار داری؟ یکی دو ساعت بعد شام میان و میرن. مامان مهری: ساکت ساکت! تو از این چیزا سر در نمیاری. پرستو: باشه چشم...آ...بفرما. اینم لقمه آخر. لقمه را در دهان گذاشت و با دهان پر به سمت در رفت در حالی که داشت کفشهایش را می‌پوشید گفت: مامان نری بیفتی به جون در و دیوارا دوباره‌ها! همه جا تمیزه بخدا. مامان مهری در حالی‌که یک ساندویچ دیگر به دست پرستو می‌داد او را به بیرون هل داد و گفت: برو بیرون. برو انقدر حرف نزن. خداحافظ. و در را بست و فرصت اعتراض دیگری به پرستو نداد. پرستو همانطور که ساندویچ را گاز می‌زد وارد آسانسور شد. می‌خواست تا کسی او را موقع خوردن ندیده ساندیچش را تمام کند. بنابراین تا می‌توانست تند تند می‌خورد. اما از شانسش آسانسور در طبقه دوم ایستاد؛ در باز شد و پشت در کسی نبود جز برسام. زیر چشمانش به وضوح گود رفته بود و معلوم بود دیشب را نخوابیده است. با دیدن پرستو در آن وضعیت، یک آن صورتش کش آمد و خواست بخندد اما خودش را جمع و جور کرد و وارد آسانسور شد و پشت به پرستو ایستاد. لقمه‌ی بزرگ در گلوی پرستو گیر کرد و به سرفه افتاد. به سختی جلوی سرفه‌اش را گرفت که باعث شد اشک از چشمانش سرازیر شود. برسام برگشت و نیم نگاهی به پرستو انداخت و بدون حرف، بطری آبی که در دستش بود را به سمت پرستو گرفت. پرستو هم چون درآستانه خفگی بود بدون تعارف بطری را گرفت و نوشید. از آسانسور که خارج شدند برسام نگاه دوباره‌ و کوتاهی به سمت پرستو انداخت و وقتی دید نفسش بالا می‌آید به سمت پارکینگ به راه افتاد. پرستو پشت سرش با صدای تقریبا بلند گفت: ممنون! اما برسام جوابی نداد و به راهش ادامه داد. چقدر این پسر مغرور و از خود راضی بود. حتی کمک کردنش هم به آدمیزاد نرفته بود. بدبختانه همین غرور هم به جذابیتش می‌افزود و پرستو اصلا دوست نداشت در دام این جذابیت غریب و بی حد و مرز گرفتار شود.
  15. پارت چهاردهم آن شب فکر و خیال پرستو را رها نمی‌کرد و نمی‌توانست بخوابد. از طرفی به فکر خواستگاری بود و نگران آینده‌اش؛ و از طرف دیگر معمای ربوده شدن زیبا ذهنش را مشغول کرده بود. پیدا شدن سر و کله‌ی برادری که در این چند سال فقط یک بار دیده بودش، برایش خیلی عجیب بود. به خصوص اینکه این خواهر و برادر هیچ شباهت ظاهری هم به یکدیگر نداشتند و همین موضوع پرستو را به اشتباه انداخته بود. خیلی بی سر و صدا یک لیوان چای برای خودش درست کرد و به سمت تراس رفت تا هوایی تازه کند. روی صندلی نشست و به نظرش بویی شبیه بوی دریا به مشامش رسید. نفس عمیقی کشید و چشمها را بست و به صدای شب گوش سپرد. شب شلوغ و پر همهمه تهران؛ شبی که هرگز خیال استراحت و آرامش نداشت و با دود و گرفتگی و خفگی عجین شده بود. دلش بدتر گرفت. خواست به اتاقش برگردد که صدای مردی توجهش را جلب کرد. صدا از یکی از واحدهای طبقه پایین می‌آمد. پرستو از لبه‌ی تراس به پایین خم شد و دید چراغ واحد زیبا خانم هنوز روشن است. صدای داد و فریاد برادر زیبا تا طبقه بالا می‌رسید، اما پرستو متوجه حرفهایش نمی‌شد. صدا فقط صدای خودِ برسام بود پس پرستو حدس زد که دارد با تلفن صحبت می‌کند. سعی کرد بیشتر به جلو خم شود تا داخل آپارتمان را ببیند اما نتوانست. آن زاویه اصلا مناسب نبود. در حین این تلاش و تقلا، صدای برسام قطع شد و ناگهان در تراس را باز کرد و با صورتی سرخ و موهایی آشفته تر از قبل در حالی که قفسه سینه‌اش به شدت بالا و پایین می‌رفت و بلند و صدادار نفس می‌کشید، وارد تراس شد. دستی به سر و ریشش کشید و گوشی را روی میز پرت کرد. چشمها را به هم فشرد، سرش را بالا گرفت و وقتی چشمها را باز کرد با دیدن پرستو که از تراس آویزان شده بود و موهای بلندش از پشت سرش پایین ریخته بود، جا خورد! پرستو چند ثانیه‌ای نتوانست نگاهش را بگیرد اما ناگهان به خودش آمد و متوجه وضعیت نامناسبش شد.در مقابل نگاه بهت زده‌ی برسام خودش را بالا کشید، به سرعت به داخل رفت و در را بست. قلبش به شدت می‌زد. هر وقت این آدم را می‌دید، حس عجیب و ناشناخته‌ای تمام وجودش را به بازی می‌گرفت. علاوه بر قلبش که وحشیانه می‌تاخت، آب دهانش هم خشک می‌شد؛ حرکاتش انگار از اختیارش خارج می‌شد و دست و پایش را گم می‌کرد. بچه نبود که حسش را نفهمد، اما نمی‌خواست باورش کند. نمی‌خواست به این حس بها بدهد. آنچه از ظاهر برسام بر می‌آمد این بود که آدم درستی نیست. حداقل می‌شد مطمئن بود که وضعیت روانی درست و حسابی نداشت! و عقل پرستو به او هشدار می‌داد که به چنین آدمی نزدیک نشود. به علاوه پرستو قرار بود چند وقت دیگر با اشوان ازدواج کند؛ بنابراین این احساسات و هیجانات معنی نداشت. باید جلوی خودش را می‌گرفت. مطمئن بود که این هیجان و بالا رفتن تپش قلبش به خاطر جذابیت ظاهری برسام به سراغش می‌آید و حتماً بعد از مدتی از بین خواهد رفت. این هیجانات را بارها تجربه کرده بود. اما باوجود تمام این دلیل و منطق‌ها، آن شب نقش چشمان وحشی و نگاههای خیره‌ی برسام، تا زمان خواب از خیال پرستو نرفت.
×
×
  • جدید...