رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Roody

کاربر98iiA
  • تعداد ارسال ها

    9
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

11 Good😌😌😌😌

درباره Roody

  • درجه
    کاربرتازه وارد
  • تاریخ تولد 31 شهریور 1375

آخرین بازدید کنندگان نمایه

335 بازدید کننده نمایه
  1. خوشبختم زینب تو ویراستاری؟ قراره این نوشته ویراستاری بشه؟
  2. 1- باور / ر.الف 2- باور / ر.الف باور به قلم : ر.الف با تشکر از م . پورشفیع و خواهریم مقدمه یه روزی تو زندگی هممون هست که می­شینیم و برای آیندمون نقشه می­کشیم. خودمون رو تو موقعیتی که دلمون می­خواد تصور می­کنیم. برای رسیدن به تصوراتمون اول باید باور داشته باشیم که می­تونیم ... وقتی باور داشته باشی که ممکنه، قطعا برای رسیدن بهش تلاش می­کنی ... اگه امیدت به زیر خط فقر برسه دیگه براش تلاشی نمی­کنی. توی این راه اول همت و اراده خودت مهمه و بعد از اون کمک­هایی که بقیه بهت می­کنن. اما هر وقت تو این راه دلسرد شدی، این و بدون که تو هیچوقت تنها نیستی و همیشه اون همراهت بوده و هست ... پس برای برای رسیدن به اهدافت گام بردار. کوتاهی و بلندی گام ها مهم نیست بلکه استحکام گامه که مهمه ... پس هرگز به باورات شک نکن و هیچوقتم شکهاتو باور نکن. کامیار بعد از اینکه تیم سه نفرمون با رفتن کامران ازایران بهم خورد، من و سامی هم زندگی جدیدی رو شروع کردیم و تصمیم گرفتیم که با هم یه شرکت و راه اندازی کنیم. از اولین روزی که با کلی جون کندن و وام گرفتن تونستم کارمو شروع کنم، یه چند وقتی می­گذره. اما خداروشکر به مرور وضعمون بهتر شد و تونستیم بدهی­هامونو هم پرداخت کنیم. خوشحالم که تو این مدت به کسی وابسته نبودیم و رو پاهای خودمون ایستادیم. تازه داشتم خودمو با شرایط جدید وفق می­دادم که بعد از مدتی سامی هم با سمن ازدواج کرد و من این وسط تنها تر شدم. سرمو گرم کارای شرکت می­کنم تا وقت آزاد زیادی برام باقی نمونه. باز دوباره مهمونیه و حوصله دیدن اون عتیقه­ها رو ندارم. همون دخترای فیس و افاده­ای و عملی که مامان برام پسند می­کنه. چند وقتیه گیر میده که کی می­خوای ازدواج کنی؟؟ دقیقا بعد ازدواج سامی این وضع پیش اومده. خیالش از بابت اون دوتا راحت شده و ازونجایی که دستش به کامران هم نمیرسه، این وسط می­مونه مخ منه بدبخت که از صبح تا شب باید خورده بشه. اووووووف هلیا توی آینه نگاهی به خودم انداختم. جووون بخورمت چه جیگری شدی توو؟؟؟ خوشگل کی بودی؟؟؟؟ دل و جون کی بودی؟؟؟ دل بیچاره گیر افتاد ... عاشقت شده اِی دادد ... (خااا بسه) مث همیشه قرمزته. شلوار مشکی، پالتوی مشکی زرشکی و شال زرشکی. چه شکی شکی شد خخخ. پیش به سوی عشق قرمز خودم. عاشق رانندگی تو جاده های ساکت و آرومم و اگه یه موزیک با صدای خواجه امیری هم پخش بشه که دیگه چه چیزی بشه. ساعت هفت از خونه زدم بیرون. هوووووم من عاشق این شهرم وقتی با برف سفید پوش میشه. دستامو بلند کردم و رو به آسمون گفتم خدایا مرسییییییییی. پیش بسوی یونی ... این جانب هلیا نیکخوی دانشجوی سال آخر ارشد معماری. از کل دار و ندار دنیا یه مامی و ددی دوست داشتنی دارم و این قند عسلم. (منظورم همین 206 ایه که ددی محترم بعد از قبولیم تو دانشگاه بهم کادو داد ...الهی که فداش شم من. امروزم انتخاب واحده و باز سایت لامصب خرابه و تا نری آموزش اون خراب شده نمی­فهمی که چی بچیه. همیشه یه جای کارشون می­لنگه خاک توسرا. بعد از صحبت کردن با اون چی چی سالاری، خداروشکر بالاخره کارم حل شد. چه قیافه ایم می گیره­ها، خوبه اینترپلی چیزی نشد. ایششش کامیار همیشه کارمو دوست داشتم و دارم اما ... کارای شرکت دیگه دارن خسته کننده میشن و دلم یه استراحت توپ می­خواد که رفرش بشم. باید برای اولین تعطیلاتی که در راهه برنامه بریزم یه چند روزی بزنم بیرون. یه جایی که اون عتیقه­ها رو نبینم. هعیی داداشی کجایی که یادت بخیر؟ این سامی بی­مرامم که دیگه هیچ جا نمیاد و اگرم بیاد سمنم ور میداره با خودش میاره. اینور و اونور رفتن سمنم که بدون دردسر امکان پذیر نیست. یا گیر میده چند نفر دیگه رو هم با خودش میاره. یا گیرمیده میگه بریم خرید. تو فکر بودم که یهو این پسره دیوانه (سامیار) بدون در زدن عین چی اومد تو اتاق و با صدای بلندی گفت: - سلام بر پسر عموی خل و چل خودم - روانی این چه طرز اومدنه آخه؟ من چن بار باید بهت بگم تا اون در لامصب و بزنی. آدما یه چیزی دارن به نام حریم خصوصی. تعجبیم نداره البته جنابعالی که آدم نیستی. - بعله خودم می­دونم من فرشته ام - آره از نوع جونگیرش - خب بسه دیگه زیادی زرزر کردی. عرضم به حضورتون که زن عمو جان، بنده رو مامور کردن که شما رو ببرم مهمونی. - چی؟؟ برو گمشو حوصله ندارم. من هیچ جا نمیام. - مگه دست خودته؟ (بعد از کامران، سامیار تنها کسی بود که باهاش یه کم احساس راحتی می­کردم و یه 6 ماهی از ازدواجش با سمن (خواهرم) می­گذشت) اومد و دستم و گرفت و بزورکشوندتم بیرون و برد داخل ماشین. ( غول بیابونی) مهمونی خونه خودمون بود. عه ... په این چرا داره میره خونه عمو؟؟ جلو در خونه نگه داشت و مش رمضون در و باز کرد و رفتیم داخل جلوی محوطه اصلی ماشین و خاموش کرد و گفت پیاده شو. همینجوری تو شوک داشتم نگاش می­کردم که باز با اون هیکل گندش پیاده شد و اومد در سمت من و باز کرد وگفت: - پیاده میشی یا پیاده­ات کنم؟ این دیوانه چرا اینجوری شده؟ حالا ننه بابای ما یه چیزی گفتن تو چرا جوگیر شدی آخه؟ رفتیم داخل و من و هل داد سمت حموم و گفت: - ده مین دیگه بیرون باشی. زیاد وقت نداریم. یعنی عزرائیل بهتر ازینا با آدم برخورد می­کرد. به ناچار زودی یه دوش گرفتم. ( نوبت منم میرسه آق سامی بلایی به سرت بیارم که حظ کنی) رفتم بیرون. برام حوله گذاشته بود ... اوهوع عوضی چه مجهزم اومده. یه شلوار مشکی و یه کت مشکی سفید. می­دونست که من عاشق تم سیاه و سفیدم. پوشیدم و رفتیم سمت خونمون. انتظار داشتم از سر و صدای یه ایل آدم سرم سوت بکشه ولی انگار زیاد شلوغش نکرده بودن. خب خداروشکر تا اینجاش که بخیر گذشت. فقط خدا کنه نقشه­های شومی نداشته باشن که واقعا حوصله ندارم. به در ورودی که رسیدیم من جلوتر بودم و سامی پشتم. در و که باز کردم همه جا سوت و کور بود. - گرفتی منو سامی؟ هنوز سامی جوابمو نداده بود که یهو یه جمعیتی جلوم سبز شدن که نزدیک بود سکته کنم کتایون با کیک تو دستش اومد سمتم یه لبخند رو لبم سبز شد. همه یه صدا آهنگ تولدت مبارک رو می­خوندن. (عه آره تولدت بود خرره) کسری از میون جمعیت اومد جلو و با همون صدای ریزه میزه و بچگونه­اش گفت : - دایی ... دایی آلزو تون. عاشق این وروجک بودم. بغلش کردم و چشمام بستم و اول آرزو کردم و بعد دوتایی شمعها رو فوت کردیم. صدای کف زدنشون بلند شد و بعد از اون تنها صدای موزیک شنیده می­شد. آروم لپم رو بوسید و گفت: - تولدت مبارک دایی. منم محکمتر بوسیدمش و گفتم: - مرسی وروجک دایی. - چرا به دایی نگفتی قضیه چیه ناقلا؟ کسری - مامان کتی گف اگه بگی جمعه از پالک خبلی نیش. خندیدم و گفتم : - یعنی دایی رو به پارک فروختی؟ کسری - نه بسنی هم بود. از خنده ریسه رفتم. چند نفری وسط بودن و حسابی دلقک بازی درمیاوردن. از شلوغی خوشم نمیومد. سردرد می­شدم. میون اون همه آدم گیج و منگ روی اولین مبل خالی دونفره نشستم و کسری روهم رو پام نشوندم. سامی اومد و پرسید تو نمی­رقصی؟ که گفتم نه و رفت تا با سمن برقصه. چند لحظه بعد یه جفت چشم تیله ای سبز جلوم بود تو دستش یه سینی پر از ظرفهای کیک بود تشکر کردم و یه ظرف برای کسری برداشتم. (پریسا دختر خاله حمیده بود). کتی به دنبال پریسا چایی آورد و منم مشغول شدم. اتاق تاریک و شلوغ بود و تو اون تاریکی یه چراغ چشمک­زن رو اعصابم پیاده­روی می­کرد. سرم داشت درد می­گرفت. چند باری نفس عمیق کشیدم. چشمامو باز و بسته کردم. همین حین سیوا اومد و کنارم نشست و گفت حالت خوبه؟ سرمو تکون دادم که گفت: می­خوای برات آب بیارم؟ که گفتم نه. سیوا- مطمئنی؟ خوب به نظر نمی­رسی. چپ چپ بهش نگاه کردم که انگار ناراحت شد و رفت. وقتی دیدم کسی حواسش بمن نیست، رفتم بیرون تا هوایی تازه کنم. تو حیاط بزرگ خونمون قدم می­زدم. دیدن درختایی که روشون با برف پوشیده شده و نفس کشیدن تو هوای سرد و تنهایی ... آره تنهایی واقعا گاهی لازم بود. بهتر شده بودم و دوباره ذهنم رفت سمت تعطیلات و با خودم عهد کردم که حتما این کار و بکنم. به درخت آلوچه تو حیاط زل زده بودم. یاد بچگیامون افتادم. خودم و کامران ... دستی روی شونم قرار گرفت. زهره­ام ترکید. زودی برگشتم که دیدم سامیه و داره هر هر می­خنده. - زهرمار. چه مرگته عین جن میای و میری؟ - وااای کامی اگه قیافه خودتو می­دیدی. - مریضی اصن. اون سمن بدبخت معلوم نیست از دستت چی می­کشه؟ هر چی من فحشش می­دادم و حرص می­خوردم اون هی می­خندید و بیشتر حرصم می­داد. - خب دعا و نفرینات تموم شدن پیرمرد؟ تروخدا تعارف نکنیا اگه چیزی مونده بگو ... - اگرم مونده خاطرم نیس. - خب خداروشکر که خاطرت نیست. بریم تا کادوهاتو باز کنی. کجا میری تا یه دقیقه تنهات می­ذارم؟ با هم رفتیم تو. روی میز کلی کادو چیده شده بود. اولین کادو مال مامان و بابا بود که خودشون آوردن و گذاشتن تو دستام و بعدم دو طرفم نشستن و درحالیکه باهام روبوسی می­کردن سامیار هم عکس مینداخت ازمون. کادو رو باز کردم توش یه کلید بود. کلید یه ویلا توی شمال. یعنی عاشقتونم. خب سوژه که جور شد. مامان حدیث دعا می­کرد که ان شالله به زودی زود ازدواج کنی و با زنت بری اونجا ماه عسل. با چشمایی که برق میزدن ازشون تشکر کردم. همینجوری کادوها رو دونه بدونه باز می­کردم. دیگه آخراش بود. این یکی روش نوشته بود از طرف پریسا. هه حالا خیلی خوشم میاد ازش، برام یه ساعتم خریده که هر روز ببینمش و بشه آینه دقم .... لبخند تصنعی بهش زدم و ازش تشکر کردم. آخرین کادو هم مال سیوا بود (خواهر سامی) یه کتاب توش بود می­دونست از کتاب خوندن خوشم میاد. مهربون نگاهش کردم و ازش تشکر کردم و اونم لبخند زد. انگار که بخشیده بودتم. آخرای شب بازم اعصاب خرد کن بود. من دیگه واقعا حالم داشت بهم می­خورد. هووووووف بالاخره خداحافظی کردن و رفتن. ولی این قائله هنوز ختم بخیر نشده بود. هلیا بعد اینکه کارای انتخاب واحدم انجام شد تا غروب کلاس داشتم. غروب که شد زنگ زدم به سمن (از هم­کلاسی­های قبلیم که رفیق فاب و دوست صمیمیمه و در واقع تنها دوستی که دارم) - سلام سمنی - سلام جیگرم شوطوری؟ - خوبم خوبی؟ - خوبم بخوبیت. چه خبرا؟ باز خواب کجارو دیدی یاد ما کردی؟ - خخخخخ خواب بستنی - دوست دارم بیام ولی باز مهمونیه و نمیشه بپیچونمش جیگری - OK باشه یه وقت دیگه. از اولم بدرد نمی­خوردی اصن - برو گمچو انتر - برو به مهمونیت برس عنکبوت - خخخخخ باشه کاری باری؟ - از اولم نداشتم - خخخخخخخ بای - بای دوباره تنهایی رفتم ستاره تا بستنی بخورم. هعییییی تنهایی اصن کیف نمیده. صفایی که تو جمعه تو تنهایی نیس. (حالا همچین میگه انگاری یه اکیپی چیزی هستن همش ینفره) آره همش ینفره ولی همون یه نفر رفیق لحظه­های تنهاییمه (باز تنها شد، چرت و پرت عاطفی تحویل من داد) بعد از بستنی رفتم سمت خونه - سلام بر کدبانوی منزل ما - سلام دخترم - هوووم چه بوهای خوبی میاد. جوووون فسنجوووون. باز واسه ددی ما چه نقشه­ای ریختی؟ این گفتنم همانا و ملاقه­ای که با سرعت چی داشت میومد سمتم همانا. اگه جاخالی نداده بودم الان تو ملاجم بود. مامان ماهم هما تکواندویی هست برا خودش. عجب نشونه­گیری­ای داره) - مگه دستم بهت نرسه خندیدم و پریدم بالا تا لباسم و عوض کنم. نزدیک اومدن بابایی بود و رفتم پایین تا به مامان کمک کنم که سفره رو بندازیم. زنگ در بصدا در اومد. در و باز کردم بابا اومد داخل از دور دیدمش که بدجوری تو فکر بود و اخماش توهم. رفتم جلو و سلام کردم بلافاصله اخماشو کنار زد و مهربون نگام کرد و گفت:"سلام دختر گلم چطوری بابا؟" (عاشق همین حرف زدناشم) - خوبم خوبی؟ خسته نباشی بابایی. - منم خوبم. زنده باشی دخترم. بابا رفت تا دست و روشو بشوره و ما هم دیگه تقریبا سفره رو حاضر کرده بودیم. شاممونو سه تایی خوردیم موقع شام بابا دوباره یه لحظه رفت تو فکر ولی وقتی نگاه نگران من و مامان و دید، بهمون لبخند زد. می­خواست تظاهر کنه که اتفاقی نیفتاده اما خیلی دلم می­خواست بدونم چی فکر باباییمو مشغول کرده ... بعد از شام مثل همیشه رفتیم تو حال و طبق معمول به تماشای تی­وی نشستیم. مامان برامون میوه پوست می­کند و سه تایی می­خوردیم. یه کم که گذشت خوابم گرفت. صبحم کلاس داشتم باید می­رفتم تا زودتر بخوابم بنابراین به مامان و بابا شب بخیر گفتم و رفتم تو اتاق و دیگه جیش، بوس، لالا. کامیار مامان حدیث- پریسا رو دیدی چه خانم شده؟ - نه - وااااا ندیدیش؟ - پریسا رو دیدم ولی خانمیشو ندیدم متوجه لبخند روی لبهای بابا شدم. می­دونستم که اونم دلش نمی­خواد که مامان پریسا رو بچسبونه به من. اخم غلیظی روی ابروهای بور خوشگل مامان نشست و گفت: - چجوری دلت میاد در موردش اینجوری حرف بزنی؟ از خانمی هیچی کم نداره. از هر انگشتش که یه هنر می­باره، تحصیلات عالیه که داره، الانم که مشغول به کاره. چشم حسود کور، خواستگاراش دارن در خونشون و می­کنن. این میره بعدی میاد، بعدی هنوز نرفته یکی دیگه میاد. - به سلامتی - همین؟ - یعنی چی همین؟ - نمی­خوای راجع بهش فکر کنی؟ - نه مادر من نه. من چند بار باید بشما بگم که فعلا قصد ازدواج ندارم - پس کی؟ وقتی موهات رنگ دندونات شد و دندونات رنگ موهات؟ - ای بابااا باز شروع شد. من اصلا ازین طور دخترا خوشم نمیاد. - پس از چطور دختری خوشت میاد؟ - من الان تو موقعیت مناسبی نیستم. هر وقت زمانش رسید چشم - ینی چی که موقعیتم مناسب نیست؟ موقعیتت مگه چشه؟ چی کم داری؟ بابا - حدیثه جان بس کن. بذارین امشب یه خاطره خوش بمونه. دیر وقته برید بخوابید. فردا هم هزار جور کار داریم. الهی من فدات بشم که همیشه نجاتم میدی. هلیا تف تو گور برنامه ریزی کلاسی من. آخه ساعت 8 صبحم شد کلاس؟ کله صبحی باید بریم و این احمدی انتر و تحمل کنیم ایشششش مرتیکه از خود راضی با اون قد درازش. در حال قطع کردن آلارم گوشیم پشت هم غر می­زدم . تا برسم دانشگاه کلی طول می­کشید بنابراین از ساعت 6 بیدار می­شدم. آسه آسه کارامو انجام می­دادم و یه لقمه هم برا خودم می­گرفتم تا تو راه بخورم. یه مانتو سبز، یه شلوار و مقنعه مشکی پوشیدم. هنوز کامل بیدار نشده بودم یعنی نمی­خواستم که بیدار شم چون واقعا زورم میومد 8 صبح کلاس بشینم و به خزعبلات احمدی گوش بدم. نزدیکای ساعت 8 بود. دویدم تا به کلاس برسم در حالیکه هنوز به زمین و زمان فحش می­دادم. درب کلاس روبروم ظاهر شد، 310، خودشه. آخیش رسیدم. در و باز کردم و رو اولین صندلی که موقعیتش برای خواب مساعد تر بود، نشستم. هر چند که نامردا خوباشو جدا کرده بودن. احمدی از قبل هم یکی از استادامون بود. هر کی دیر میومد تو کلاس راهش نمی­داد . (یالغوز بی­قواره) احمدی اومد تو و مثل همیشه انگار که دنبالش کرده باشن تند تند شروع کرد به زرزر کردن.اول اسم و رسم خودشو روی تخته نوشت (ایشش حالا انگار چقدر مهمه ) مباحث درسی مربوطه، تاریخ امتحان میان­ترم و ... روز اولی با آوردن اسم میان­ترم اوقاتمونو تلخ کرد. همینجور که اون حرف میزد، من در تلاش بودم که گوش بدم اما چشمای نازنینم خسته بودن، بنابراین بهتر بود که برم روی حالت Sleep . حرفاشو می­شنیدم ولی هیچکدومو نمی­فهمیدم. گاهیم یه چرت و پرتی روی تخته می­نوشت که تنها با نوشتن اونا سعی می­کردم خودمو بیدار نگه دارم. واال... کی بهت جزوه میده آخه؟ قیافه­های همشونم عین شمر ذی الجوشن میمونه. خودمم نمی­دونستم الان خوابم یا بیدار که یهو صدای احمدی بلندتر شد و گفت: - درست میگم خانم نیکخوی؟ نظر شما در مورد این سوال چیه؟ سکته کردم و صاف نشستم یه نگاهی به سوال انداختم. یا خود خدا این اصلا کی اینو نوشت که من ندیدم؟ سکوت کردم ... جوابی برای گفتن نداشتم ... مخم هنگ کرده بود. احمدی تا دهن باز کرد چیزی بگه، صدای زنگ گوشیم بلند شد. اونم چه آهنگی (Holly Dolly ) وااای الهی بقول رها ( رمان، در همسایگی یک گودزیلا) خودم سنگ قبر خودمو بشورم. کلاس پکید از خنده. مشغول گشتن و پیدا کردن گوشیم شدم. دمای بدنم بالا رفته بود. احساس کردم صورتم گر گرفته و هر آن ممکنه آب بشم و به آب های زیر زمینی کف کلاس احمدی بپیوندم (اااه خداییش دیگه جا نبود؟) بالاخره پیداش کردم و قطعش کردم. احمدی با یه لبخند موذیانه – خانم نیکخوی با رسم و رسومات کلاس من که آشنایی دارین؟ هر کی سر کلاس گوشیش زنگ بخوره باید جلسه­ی بعد به کل کلاس شیرینی بده. حضار مفت خور کلاس که کلی خرکیف شدن و نزدیک بود از خوشحالی صندلیو گاز بزنن. منه بدبخت ضرر دیده هم که سکوت کرده بودم. خداروشکر سواله رو دیگه بیخیال شد و خودش حلش کرد. اصن چه گوشی فهمیده­ای دارم من، خودش می­دونه چه موقع باید زنگ بزنه یه دونه سامی که بیشتر نداریم. ما که مثل هری پاتر، هدویک نداریم. عوضش یه سامی (سامسونگ) داریم. ( خااا خااا الان چشم می­زنی همونم می­ترکه) آخرای کلاس داشتم به این فکر می­کردم که اگه قرار بود یه روزی به این احمدی گل بدم قطعا خرزهره بود یا میمون. حالا اگر شیرینی قرار بود باشه چی بدیم کوفت کنه تا حساب کارش با کرام الکاتبین باشه؟ حال این بشر و یه روزی باید بگیرم. اصلا کی بود که زنگ زده بود؟ دوباره به گوشیم نگاه کردم اسم سمن آخرین شماره بود. مصبتو شک. بعد از کلاس زنگ زدم بهش دو تا بوق خورد و بعدم صدای ریزه میزش پیچید تو گوشم. سمن- سلام شوطوری؟ - سلام شتر خوبم خوبی؟ - شتر شوهرته انتر. خوبم - عزیزم القاب ویژتو به شوی گرامی من نسبت نده. - اوهوع کی میره این همه راهو؟ واستا بیاد بعد طرفداریشو بکن. - هعی دست رو دلم نذار که خونه. مرده­شور برده معلوم نیس کدوم قبرستونی برا خودش کپیده اونوقت منه بدبخت سر صبحی باید برم صدای نکره احمدیو تحمل کنم و شیرینی ببرم. وایستا ببینم توی عنکبوت کله صبحی برا چی به منه بدبخت زنگ زدی؟ خاک تو سر چپر چلاقت کنن نمیگی ملت مثل خودت بیکار نیستن و هزار جور کار و زندگی دارن؟ - بمیر بابا می خواستم بریم بستنی بخوریم تا تلافی اون دفعه رو در بیارم - آخه عنکبوت کی سر صبحی بستنی می خوره؟ به خاطر این زنگ جنابعالی مجبور شدم بهمه شیرینی بدم - بمنچه خو؟ می خواستی سایلنت کنی مجبور نشی به اون مفت خورا شیرینی بدی. - بیخیال بابا گور بابای همشون.کی بریم؟ - عه؟؟! جنابعالی که گفتی سر صبحی بستنی نمی خوری. - وااا من کی گفتم برا مردم حرف در میاری؟ - خیل خب بابا می دونستم از خداته و الکی زرزر می کردی. تا نیم دیگه بیا دنبالم. - OK. Bye - Bye *** سمن – چی می خوری؟ - کوکی ،شاتوت، وانیل پسته تو چی؟ - دارک ، وانیل پسته ،کوکی بعد اینکه سفارشامونو دادیم رفتیم داخل و نشستیم.کلی با این محیط خاطره داشتم و عاشق بستنی هاش بودم. بخصوص من کوکی شو خیلی دوست داشتم سمن – اوممم عالیه - اوهوم - دقت کردی اینجا اسمش ستاره طلاییه ولی ستاره هاش قرمزن؟ - بجز اون یکی که طلاییه - تازه به تعداد کارکنانش ستاره داره - اوهوم. مابقی وقتمونو هم سمن کلی راجع به جشنشون حرف زد و مخمو خورد. خوش بحالشون. دائم در حال جشن گرفتن و مهمونیه خونوادگین. در حالیکه کل خونواده و فک و فامیل ما تو همون جمع ستاییمون خلاصه می شد . از تولد و عروسی و مهمونی دسته جمعی خبری نبود .ولی ما هم تو این ایام ستایی در کنار هم بودیم... سمن – آخ آخ دیر شد - آره جمع کن بریم کامیار تو دفتر سیاه و سفیدم نشسته بودم و به خواب دیشبم فکر می کردم.یه دختر قد بلند با موهای خرمایی و چشمای درشت ...چهره اش زیاد واضح نبود . داشت گریه می کرد ، تاریک بود ، رفتم سمتش یه چیزی می گفت که نمی فهمیدم . انگار کر شده بودم . مدام هم همون رو تکرار می کرد . اما هر چی می دویدم بهش نمی رسیدم . آخرش جیغ کشید که از خواب بیدار شدم . بعد مدتها اولین باری بود که خواب می دیدم . حتی اگه می دیدم هم چیزی یادم نمیومد . ولی این بار ... ذهنمو مشغول کرده بود . شبیه هیچکدوم ازون عتیقه ها و فک و فامیلمون نبود ..ای بابااا هزار جور کار ریخته سرم اونوقت بچی فکر می کنم. اخیرا تونسته بودم با یه شرکت معتبر قرارداد ببندم. قرار بود تا با کمک اونا یه پروژه رو راه اندازی کنیم که اگرکارمون می گرفت یکی از بزرگترین موفقیتهامون محسوب میشد . دم عیده و بازار شلوغه . هوا داره جوری میشه که ظهرش از گرما می پزی و غروبش یخ می بندی.یجورایی شدیم شکل آمریکا یعنی هیچ غلطی نمی تونیم بکنیم .ازینکه توی اون بساط و شلوغی رفت و آمد کنم و خرید کنم ، کلافه می شم . همیشه از جاهای خلوت و لوکس خریدامو انجام میدم. حوصله چک و چونه هم ندارم. درحال نگاه کردن به کتای مشکی بودم که که از پشت مانکن دیدمش. قد بلند ، موهای خرمایی ، پوست سفید ، چشمای درشت ، خودش بود همونی که تو خواب دیده بودمش. ولی ازونی که دیده بودم ، جوونتر به نظر می رسید . داشت بطرف در خروجی پاساژ می رفت. دویدم بیرون از در پاساژ بیرون رفتم و اون محوطه رو گشتم ولی انگار آب شده بود و رفته بود تو زمین نکنه توهم بوده ؟ اااه همش تقصیر مامانه .انقدر گیر میده که داره منو خل و چل می کنه. بیا اینم از حال و روز ما. برگشتم داخل مغازه و بعد از خرید دو دست لباس زدم بیرون . روز مادر نزدیک بود پس باید یه چیزیم برای مامان حدیث می گرفتم. عطر گزینه ی مناسبی بود . هلیا - سمنی؟ - جون؟ - روز مادر نزدیکه تو برای مامانت چیزی خریدی؟ - وال... من براش روسری خریدم - عه؟ - ها؟چیشدی؟ - هیچی گفتم اگه تو هم نخریدی که بریم یه چیزی بخریم - منکه خریدم ولی خب میریم می گردیم تا تو هم یه چیزی پیدا کنی حالا چی می خوای بخری ؟ - اول می خواستم عطر بخرم ولی حالا که تو روسری خریدی منم روسری می خرم - ایشش میمون. با بدجنسی تمام خندیدم.بعد ازینکه کلی اینور و اونور شدیم و نزدیک بود دل و روده هامون بریزه کف آسفالت بالاخره یه روسری پیدا کردیم و من رضایت دادم که همونو برای مامان بخرم . - بی زحمت کادوش کنین. ممنون سمن- چه عجب شما رضایت دادی. - دیگه ما اینیم. همینه که هس. می خوای بخواه نمیخوای نخواه - ایششش نکبت - خخخخخخ لذت می بردم ازینکه حرص میخوره.(روانییی) *** ایشششش این استادا دم عیدیم آدمو ول نمی کنن. کاریشون نداشته باشی تا خود 28 اسفند مارو می کشونن دانشگاه ... همینجوری تند تندم زرزر می کنن. چن روزیه که این دختره زهره هی خودشو می چسبونه بمن . ازش خوشم نمیاد . هم حسوده هم از خودراضیه و من ازین جور آدما متنفرم. صدای جیغ و دماغیش بگوشم خورد : - هلیا میشه از جزوه جلسه پیشت عکس بگیری و بزاری تل؟ همینم مونده حجم نتمو برای توئه خرچنگ مصرف کنم. - آره (خاوک تو اون سر چپر چلاقت که هیچوقت نمیتونی نه بیاری.) - مرسی عزیزم - خوهج بزودی باید یه پایان نامه درست و درمونم ارائه بدم. دکتر نادری تصمیم گرفته گروهی کار کنیم و قراره که گروهبندیمون کنه. یعنی با هر انتری حاضرم هم گروه بشم ولی با این خرچسونه نه. کامیار به مناسبت روز مادر بازم دور هم جمع شدیم اما این بار فقط خودمونیم . سمن و سامی، کتی وامیر و وروجکشون کسری ، من و مامان و بابا و مثل همیشه یا لا اقل تو این چند سال اخیر حضور خالی کامران. جاش خیلی خالیه و فقط از راه دورهمیشه تبریک میگه. (چند سالی میشه که تو آمریکا زندگی می کنه و صاحب یه هتل رستورانه ) خیلی وقته ندیدمش و دلم حسابی براش تنگ شده . دور همی نشسته بودیم و به دلقک بازیای کسری می خندیدیم که زرین خانم اعلام کرد که شام حاضره. بوی قورمه سبزی تو کل خونه پیچیده بود و من عاشق قورمه سبزی بودم ( درست مثل هر مرد ایرونی دیگه ) شام تو سکوت مطلق سرو می شد. امیر و کتی بدبخت مجبور بودن برا اینکه به کسری غذا بدن شیفتی شام بخورن . بعد از شام هم هر کسی کادوشو برد و داد به مامان و بعدم امواج تقدیر و تشکرو چنتا عکس یادگاری. فکر کنم سمن و سامی یه دویست ، سیصدتایی عکس گرفتن تا بیخیال شدن. داشتن به عکسایی که گرفته بودن نگاه می کردن و می خندیدن. کتی و امیرم که با کسری مشغول بودن. مامان یه نگاه بهم انداخت وگفت : - بهترین کادوی تو به من دیدن سر و سامون گرفتنته. پس من کی می خوام نوه هامو ببینم؟ (باز شروع کرد،خدا رحم کنه) - مامان جان شما که همین الانشم نوه دارین . مامان- خب نگاه کن الان همین بچه هم بازی می خواد . ( یعنی از هر حرفی بسود خودش استفاده می کنه ) - خیالتون راحت انقدری توی مهد کودک هم بازی پیدا می کنه که با هم بتونن یه سقف و بیارن پایین. مامان- هر چی من میگم، تو باز حرف خودتو میزنی. یه وقتی بخودت میای و می بینی دیر شده... حالا ببین کی گفتم. - ای بابااا.من از همین تریبون بشما قول میدم که هیچوقت پشیمون نمیشم. اصن شما چرا همش بمن گیر میدی؟ اون کامران الان تو آمریکا داره کلی برا خودش حال می کنه و هیشکیم هیچ کاری بهش نداره. اونوقت منه بدبخت اینجا هر روز خدا هی باید از شما قصه اقدس و اختر و شمسی بشنوم... مامان- کامرانم قول داده که کاراشو زودتر انجام بده و برگرده... - هِه چِه دلت خوشه ها مامانِ من. کار و زندگیش و ول کنه بیاد اینجا که چی بشه؟ مگه مغز خر خورده؟ چیزی نگفت . خودشم می دونست که همچین چیزی محاله. کامران برای رسیدن به اون موقعیت زحمت زیادی کشیده . حالا چطوری یهویی همه چیز و ول کنه و پاشه بیاد؟ زرین خانم برامون چای آورد و مشغول خوردن چای شدیم. بابا تی وی رو روشن کرد و توجه همه به سمت سریال جلب شد.(همیشه بلد بود بحث و یجوری عوض کنه خخخ) امیر ،کتی و کسری همون موقع خداحافظی کردن و رفتن. سمن و سامی هم تا پایان فیلم مارو همراهی کردن و بعدم رفتن . انقدری خسته بودم که حتی حوصله نداشتم برم تو اتاقم ولی بزحمت پاشدم چون به جز اتاق خودم ، عادت نداشتم جای دیگه ای بخوابم یعنی خوابم نمی برد . بمحض اینکه چشمام بسته شدن دوباره قیافه مظلومش جلو چشمام ظاهر شد. پوست سفید، موهای خرمایی ، لبای خوشرنگ . غم عجیبی تو نگاهش موج می زد. خیره خیره نگاهم می کرد . یهو دهنشو باز کرد و جیغ زد. صداش تو گوشم مثل یه زنگ پیچید . با هول از خواب بیدار شدم. لیوان آب و از رو عسلی کنار تخت برداشتم و سر کشیدم. اون کی بود که الان چند باره خوابشو می بینم؟ اصن چرا من؟ یعنی مربوط بحرفهای مامانه؟ هر وقت ازین حرفا می زنه منم خواب می بینم اااه. داره خل و چلم می کنه. دوباره دراز شدم و این دفعه سعی کردم به چیزی فکر نکنم... هلیا این اولین باری بود که خودم کیک می پختم. همیشه مامان بالاسرم بود و بهم کمک می کرد . با زور و بلا راضیش کردم تا با بابا بره بیرون و برای خودش و بابا لباس بخرن و هر چی اصرار کرد که منم باهاشون برم با هزار جور دوز و کلک قانعش کردم که نرم.وای خدایا منو ببخش چه دروغا که نگفتم...خلاصه که بابا خبر داد که دارن برمی گردن و منم تندی کیک و آماده کردم اوفففف چه کیکی فقط نما داره (خخخخ)قسمت زیری کیک سوخته بود و تیکه روییش که با خامه بهش چسبونده بودم بد نبود ولی اصلا پف نداشت.روشم خامه کشیده بودم و با میوه و شکلات تزیینش کرده بودم.واسه شام لازانیا پخته بودم اونم چه لازانیایی یعنی کفت می برید وقتی می دیدیش ، حاضر بودی تمام انگشتاتو باهاش بخوری.بالاخره مامان و بابا از راه رسیدن.من عاشق سورپرایز کردن بودم. تو خونه گلای رز گذاشته بودم و یه موزیک آروم و قشنگ هم در حال پخش بود .در و زدن و اومدن تو.آهنگ عوض کردم تا تولدت مبارک و بخونه.امسال تولد مامان با روز مادر تو یه روز افتاده بود . با کیک رفتم سمتشون و تبریک گفتم.مامان خندید و چشماشو بست و اول آرزو کرد و بعد شمعارو فوت کرد.رفتیم داخل و دور میز نشستیم.از قبل کارد و چنگال و زیر دستی چیده بودم روی میز . مامان کیک و برید و گذاشت تو زیردستی.بابا بمحض اینکه کیک و دید گفت : - هما مطمئنی شمعو خوب فوتش کردی؟ مامان- چطور مگه؟ بابا- آخه انگار یه تیکه اش افتاده تو کیک و کیک و سوزونده. سه تایی خندیدیم و منم خودمو عین گربه ی شرک مظلوم کردم که مامانی گفت : - الهی مامان قربونش بره این اولین باری بوده که تنهایی کیک میپخته. بالاخره هر چی بود خوردیمش.کادومو دادم به مامان و بعدشم پریدم بغلش و ماچش کردم. مامان- دستت درد نکنه عزیز دل مامان چرا زحمت کشیدی؟ - قابلتو نداره مامانی بابا- نوبتیم باشه نوبته منه. از تو جیبش یه جعبه درآورد و بازش کرد .گردنبندی با پلاک قلب توش خودنمایی می کرد. مامان با دیدنش لبخند رضایت بخش توام با تشکری به صورت بابا پاشید.(اوه اوه ادبیات خونم زد بالاخخخ)بابا بلند شد و گردنبند و دور گردن مامان بست و بعدم عاشقانه بصورت مامان خیره شد.هر دو غرق هم بودن که دیدم اونجا اضافیم.رفتم سمت آشپزخونه. خب بوش که میگه حاضره من برم سفره رو بچینم.در فر و باز کردم و با کلی ذوق و شوق لازانیا رو از توش در آوردم. عه پس چرا قیافه اش اینجوری شده؟ یه جای کارش می لنگه. مامان و بابا اومدن و نشستن دور میز. بابا- خب این سرآشپز امشب با چی می خواد دخل ما رو بیاره؟ ظرف و گذاشتم روی میز و با صدای بلند گفتم لازانیا. با دیدن ظرف و غذای توش قیافه های جفتشون شوکه و چپر چلاق شد. با شک به لازانیا خیره بودن. بابا- هلیا جان تو که می دونی معده ی من و مامانت ضعیفه. - بابایی حالا یه تیکه ازش بخورین یه شبه دیگه مامان- هلیا جان یه کم ازون املت های مشتتم درست می کردی. اصن یهویی هوس املتتو کردم. - حالا ازین بخورین زیاد میاد حیف میشه دست بردیم و یه کم ازون لازانیای بی قواره رو گذاشتیم تو دهنمون. زل زدم بهشون تا عکس العمل اونا رو ببینم اما وقتی خودم یه تیکشو گاز زدم ، حال خودم دیدنی تر بود . یه قسمتاییش خام بود.انگار که داشتیم پلاستیک می جویدیم.اصلا خرد نمیشد و کش میومد . یهو سه تاییمون به طرف دستشویی حمله ور شدیم . هر چی تو دهنمون بود ریختیم... وقتی برگشتیم تو آشپزخونه دوباره رفتم تو جلد گربه شرک و نشستم روی صندلی و گفتم دیگه هرگز لازانیا درست نمی کنم. بابا- اشکالی نداره دخترم برای هر کاری یه اولین باری وجود داره. مامان- کار نیکو کردن از پر کردن است.(خوب شد که نگفته کار هر خر نیست خرمن کوفتن ...) حالام پاشو از همون املتات درست کن تا بخوریم. - باشه . *** خدا خدا می کردم فقط تا منو با اون دختره چندش نندازه . تقریبا اسمای همه خونده شده بود . نادری – نیکخوی و ... با شنیدن اسمم تقریبا یه متر پریدم بالا و تو جام سیخ نشستم. نادری – رستگار هووووف. بترکی خو مث آدم بگو دیگه قلبم اومد تو دهنم . خوشحال شدم و لبخند زدم .رستگار یکی از خرخونای کلاس بود . یه نگاه به رستگار انداختم که دیدم اونم همون موقع داره به من نگاه میکنه .بهم پوزخند زد . ایشششش پسره ی بی شعور پررو . حالا انگار چه پخیه. بعد از کلاس اومد پیشم و گفت : - ترجیح می دادم با یه دختر همگروه نباشم.ولی خب دیگه نمیشه کاریش کرد. (ایششش نکبت) بهتره زودتر دست بکار شیم.( حالا اومده نیومده دستورم میده)می تونیم تو دفتر من بیشتر راجع به این موضوع حرف بزنیم ( مثلا الان می خواستی بگی دفتر داری؟ فهمیدیم بابا پولداری) بعدم کارت نکبتیشو گذاشت روی میز و رفت.اوقق حالم بهم خورد پسره ی چلغوز. نگاهی به کارت روی میز انداختم.روش آدرس محل کارش و شماره تلفنش درج شده بود .فردا پنجشنبه بود و شکر خدا کلاس نداشتم . بنابراین می تونستم این نکبت و ببینم . موضوعمون که مشخص بود .نمی دونم کارم با این انترخان نکبتیو الدوله به کجا می کشید ، فقط امیدوار بودم که هر چه زودتر این پایان نامه ی لعنتیم و تموم کنم که هم از شر این خلاص شم و هم یونی هووووف خدا کی برسه اون روز؟ حدودای هشت صبح از خواب بیدار شدم. جلدی رفتم سرویس و بعدم رفتم پایین. - سلام بر اهل منزل.من آمده ام به به من آمده ام مامان با تعجب نگاهی بمن انداخت و گفت : – صبح بخیر دختر سحرخیزم. آفتاب از غرب طلوع کرده که صبح پنجشنبه ای انقدر زود بیدار شدی؟ - کار دارم مامانی باید کارای پایان ناممو انجام بدم - موفق باشی عزیزم - ممنون مامانی بعد ازینکه صبحونمو نوش جان کردم ، رفتم سمت آدرس و بعد نیم ساعت پیداش کردم. مگه میشه من سوار قند عسلم بشم و نتونم جایی رو پیدا کنم؟( خاا خااا الان باز چشش میزنه ) با بسم .. وارد شدم . او لَه لَه چه دیزاینی !! کل دکور اونجا به رنگ کرم قهوه ای بود. درا قهوه ای، دیوارا کرم، میزا قهوه ای ، صندلیا کرم .کفم برید . رفتم سمت میز منشی. - سلام ببخشید مهندس رستگار هستن؟ - وقت قبلی داشتین ؟ - نه ولی بهشون بگین که نیکخوی اومده . یه نگاه چپکول بهم انداخت و دکمه ی تلفنشو فشار داد و گفت : - آقای مهندس خانم نیکخوی اینجا هستن و میخوان شما رو ببینن.... (الان منشیه قهوه ای میشه و من کرم) منشی- بله بله چشم لبخند مطمئنی زدم و منتظر نگاهش کردم که رو کرد به من وبا یه پوزخند گوشه لبش گفت : - بفرمایید بشینید لطفا . نیم ساعت دیگه می تونین ایشونو ببینین. ( یعنی که بنده قهوه ای و منشیه کرم اییشش نکبت اینم که لنگه خودشه. اصن از یه همچین رنگ دیزاینی مشخص بود اینجا چه وضعیتی داره و با ارباب رجوع چجوری برخورد میشه ...) مطمئن بودم که بعمد اینکار و کرده و اصلا تو اتاق خرابشده اش هیچ غلطی نمی کنه . نشستم رو صندلی و گوشیمو در آوردم .رفتم تو بازی فندق و شروع کردم به بازی کردن. منشیه اول نگاهی به من انداخت و بعدم بکار خودش مشغول شد. بعد نیم ساعت منشیه گفت می تونید برید تو .بلند شدم رفتم سمت در اتاق و چند تا ضربه به در زدم که صدای نکره اش بگوشم رسید . - بفرمایین. رفتم داخل و سلام کردم. نشستم روی یکی از مبلا( یکم خودتو تحویل بگیر بابا. تروخدا غریبی نکنی یوقت) (خفه) از روی صندلی چرخدارش بلند شد و جواب سلاممو داد و گفت به به خانم نیکخوی قدم رنجه فرمودین. روی مبل روبرویی من نشست و گفت چی میل دارین؟ - هات چاکلت دوتا چشم داشت دوتا دیگه هم قرض کرد و زل زد بهم(خخخ حقته) و در حالیکه هنوز ازم چشم برنداشته بود ، یه دکمه رو فشار داد و گفت: - خانم موسوی به آقای نوروزی بگین یه هات چاکلت و یه قهوه بیاره . رستگار – خب از کجا شروع کنیم؟ وااا سوالایی می پرسه هااا خب از کجا شروع می­کنن؟ از اونجا از اینجا . - فکر می کردم شما بهتر بدونین دوباره چشمای باباقوریشو دوخت بهم . - خب من یه سری تحقیقات انجام دادم و گفتم شاید بهتر باشه شمام ببینین. یه دوساعتی مشغول شدیم و اون هی زرزر می­کرد و منم نظرات خودمو می­دادم. خیلی حالیم نبود چی میگه ولی خب یه چیزاییم دستگیرم می شد. بالاخره بعد از چند سال گوش کردن به زرت و پرتای استادا باید یه چیزی می­فهمیدم. رستگار اما انگار بلد بود چه گِلی بسرش بگیره. دیگه نزدیک بود آلارم شکمم شرف مرفمو بباد بده که گفت : - بهتره بقیش باشه برای بعد نگاهی بهم انداخت و با همون پوزخندای مخصوص خودش گفت : - ناهار در خدمت باشیم خانم مهندســـــــــــــ. مهندسشو بعمد اینجوری گفت که یعنی الکی مثلا تو هم مهندسی. لبخند موذیانه ای زدم وگفتم : - ممنون . ناهار قبلا دعوت شدم. (ارواح شیکمم. حتی ننه میرزا رمضون قلی خدا بیامرزم دعوتم نمی­کنه) چشمای ورقلنبیدش باز زوم شدن روم. تندی خداحافظی کردم و ازون خرابشده زدم بیرون. سوار قند عسلم شدم و برگشتم سمت خونه. واای که چقدر دلم دستپخت خوشمزه­ی مامان و می­خواست . فاصله اش تا خونمون زیاد بود. پشت چراغ قرمز گیر کرده بودم. اااه میگن اگه یه بار پشت چراغ قرمز گیر کنی دیگه پشت همه ی چراغا می مونی. (قانون نکبت پنداری چراغ قرمزا) می­مردی دو دقیقه دیرتر قرمز می­شدی؟ همینجور زیر لب غر می­زدم که برگشتم و دیدم یه چیز عجیب تو دل برو سمت چپمه. برقش چشامو کور کرده بود. محو تماشای اون جنسیس خوش آب و رنگ بودم که دیدم صاحاب عصا قورت داده­اش عینک دودیشو یه لحظه داد بالا، چشماشو تنگ کرد، یه نگاه بهم انداخت و بعدم سرشو برگردوند و مشغول حرف زدن با کناریش شد. ایش فکر کرده خودشو دید می­زدم نکبت . چراغ سبز شد و ملت گرسنه­ی سر ظهرم که دستشون و از روی بوق نمی­کندن. خیابون بعدی باز چراغ قرمز اااه گندش بزنن. از صبحی که ریخت این پسره­ی نکبت و دیدم حالا دارم هی بد میارم. پسره ی نحس. (رو بچه مردم عیب نذارا) (خو نحسه دیگه) (عه) (اصن تو چی می گی؟ رفیق دزدی یا رئیس قافله؟) (منظورت شریک دزد و رفیق قافلس دیگه؟) (همون. اصن هر چی. پاش برو گمشو الان اعصاب ندارم، من نمی­فهمم تو وجدان منی یا اون؟) با اعصاب داغون بروبروم خیره بودم که سنگینی نگاه کسی رو حس کردم و برگشتم دیدم صاحاب همون خوشگلس. عه این جیگرم که اینجا گیر کرده آخ آخ آخ چه سعادتی. نگاهم به نگاهش گره خورد. به تلافی اونبار بهش چشم­غره زدم و زبونمو در­آوردم و رومو برگردوندم. آخیش جیگرم حال اومد. (بی تربیت) ( خودتی. حالا انگار چند بار دیگه قراره این مرتیکه رو ببینم) بالاخره چراغ سبز شد. کامیار پشت چراغ قرمز در حال حرف زدن با سامی بودم که دوباره دیدمش. این بار پشت رول یه 206 قرمز بود. پوست سفید، موهای خرمایی، چهره­ی عصبانیش خیلی بانمک بود. زیر لب غر می­زد. نمی­دونم متوجه سنگینی نگاهم شد یا چی که برگشت و نگاهم کرد. با داد بلندی که سامی زد، به خودم اومدم و فهمیدم مدت زیادیه که محوش شدم. سامی – هووییییییی. کجایی دو ساعته دارم صدات می زنم؟ دارم حرف می زنماا گل که لگد نمی کنم. چراغ سبز شد و حرکت کرد. - تو هم دیدیش؟ - کیو ؟ - همون دختره رو. - موذیانه خندید و گفت هااان میگم چرا حواسش نیست. رو نمی کردی ناقلااااا . وااای اگه بگوش مامان حدیثت برسه ، حالا کی هست؟ - مسخره بازی در نیار فقط بگو دیدیش؟ - نه وا.. منکه ندیدم.نکنه توهم موهم میزنی..هوم؟ ماشینای پشتم بوق می­زدن و منم ماشینو به حرکت درآوردم. پشت چراغ قرمز بعدی باز دیدمش اما با فاصله دورتر. یه چشم­غره بهم زد و شکلک درآورد که باعث شد خنده­ام بگیره. سامی- مثل اینکه بدجوری گیر کرده . نخوریش حالا با چشات بعد سبز شدن چراغ به سرعت فرار کرد و من لای جمعیت گمش کردم. کی بود که خوابشو می­دیدم؟ تازه بدبختی دیگه هم این بود که فقط خودم می­دیدمش. چرا بقیه متوجهش نمی­شدن؟ نکنه روحی چیزیه؟؟ هلیا - وااای هلیا خسته شدم. آدمو می­کشی تا یه دست لباس بخری. یکیشو بردار دیگه منتظر چی هستی؟ - خو دلم میخواد لباسم خاص باشه - تا حالا بیست دست لباس دیدیم. هیچکدوم خاص نبودن؟ چی مد نظرته آخه؟ من سه دست لباس خریدم. - چیزی مد نظرم نیست فقط می­خوام ... یه تونیک شیری با آستینای حریر ناز نازی جلوی جفت چشام برق زد. - همین چطوره؟ - کدوم؟ - همونی که خیلی خاصه .. - مسخره بازی در نیار عین آدم یچیزی بردار وگرنه دیگه باهات خرید نمیام - جدی میگم بابا بعدم با دست سرشو به طرف ویترین مغازه چرخوندم و گفتم : - بجای چرخوندن زبونت دو دیقه گردنتو بچرخون. چطوره؟ - وااای خیلی نازه - جدی میگی؟ - اوهوم رفتیم تو و پروش کردم. عالی بود. انگار برا خودم دوخته بودنش. بعد از کلی چک و چونه زدن روی قیمت بالاخره برش داشتم. دیدی بالاخره خریدم انتر خان؟ - آره . ولی بعد از اینکه 7 تا جون از من گرفتی.کوفتت بشه خیلی قشنگه - خخخ عزیزم من می خوام تواناییهات و بهت نشون بدم - خفه شو هلی خفه شو - خخخ حرص نزن پیر میشی سامی روت هوو میاره هااا - خفه شووووو - بدجنس خندیدم و گفتم وال... کدوم مردی از یه پیرزن غرغرو خوشش میاد؟ - خیلی پررو شدی تو .حسابتو می­رسم اینو گفت و یه نیشگون از پشتم گرفت که 6 متر پریدم هوا. - عه زشته تو خیابونیم - زشت که تویی ولی خب ازونجایی که جونی برام نمونده الان میریم و جنابعالیم بهم بستنی میدی - ای کارد بخوره تو اون شیکمت. تو که سه دست خریدی. منه بدبخت یه دست خریدم - همون یه دست و خریدی اندازه یه عروسی ازم انرژی گرفتی - باشه بابا زجه نزن نشستیم تو ماشین و رفتیم سمت ستاره. *** نزدیک سال تحویل بود. مامان بر عکس سالهای پیش وقت نکرده بود سبزه سبز کنه. به این فکر می­کردم که امسال سفره رو چطوری بچینم؟ باید سبزه رو هم آماده می­گرفتم. چند تا تخم­مرغ گذاشتم بپزه تا رنگشون کنم. نقش کشیدن روی تخم­مرغ با مداد رنگی رو دوست داشتم. 6 تا ظرف رنگی خریده بودم تا 6 تا سین و توش بچینم. به بابا سفارش کرده بودم تا برامون سمنو و سنجد بخره. سنجدارو ریختم تو ظرف. سمنو ،سرکه، سیب، سکه، سیر و آخریشم که سبزه بود. بعد ریختن اونا توی ظرف روشونو سلفون کشیدم و بعد از اینکه تخم­مرغا پختن شروع کردم به رنگ کردن تخم­مرغا ... با مامان سفره رو چیدیم. بابا عادت داشت موقع سال تحویل بیاد خونه. سه تایی دور سفره نشستیم و شروع کردیم به دعا خوندن : یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبر الیل و النهار یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال صدای شلیک توپ از توی تی­وی پخش شد و بعدم آهنگ دیر دیریری، دیر دیریری اول با بابا و بعدم با مامان روبوسی کردم. بابا از لای قرآن اسکناسای تازشو درآورد و به من و مامان عیدی داد. ما کسی رو نداشتیم که در طول تعطیلات عید به دیدن ما بیاد یا ما به دیدن اونا بریم. تنها دوستیم که داشتم سمن بود. به پیشنهاد بابا قرار شد که تعطیلات رو بریم ویلای شمال منم که از خدا خواسته. کامیار غروب برگشتم خونه جلدی یه دوش گرفتم. سفره هفت سینمونو طبق معمول زرین خانم طبق دستور مامان چیده بود. اومدم پایین و دور میز پیش بابا و مامان نشستم. تی­وی روشن بود و دعا در حال پخش بود. توپ به صدا در اومد. آغاز سال هزار و سیصد و نود و ... سال نو رو به مامان و بابا تبریک گفتم و بعدم هر دو شونو بوسیدم. بابا دست برد تو جیبش و دو تا تراول در آورد و یکی رو داد به من و اون یکی رو هم داد به مامان. ازش تشکر کردیم. منم عیدیهاشونو یکی یکی دادم بهشون و سال خوشی رو براشون آرزو کردم. زنگ تلفن بصدا در اومد و زرین خانم تلفن رو داد دست بابا. کامران بود با هممون حرف زد و سال نو رو تبریک گفت. بعد از سال تحویل سمن و سامی، کتی و امیر و کسری شام خونه ما بودن. روز بعدم رفتیم دیدن بزرگترین عضو خاندان، یعنی عمو سهیل که در واقع پسر بزرگ آقاجون خدابیامرزه. فردای اون روز هم عمو سهیل خونه ما بود درست مثل هر سال. از اونجایی که حوصله دیدن پریسا و خونوادشو نداشتم بنابراین تصمیم گرفتم که برنامه­ی سفرمو عملی کنم. از قبل با سامی هماهنگ کرده بودم که قصد سفر دارم و یه چند وقتی می خوام برم استراحت. وسیله هامو جمع کردم و رفتم سمت شمال همون ویلایی که بابا برام به تازگی خریده بود. به خاطر تعطیلات جاده­ها به شدت شلوغ و اعصاب خرد کن بود. در عوض هر چی بیشتر پیش می­رفتم، لباس سبز طبیعت بیشتر خودنمایی می­کرد و کم کم ازون هوای آلوده دور می­شدم. رطوبت هوا دماغم و قلقلک می­داد و نفس کشیدن تو این هوا آرامش خاصی رو به مغزم تزریق می­کرد. دو برابر زمان عادی طول کشید تا برسم. از اونجایی که تنها اومده بودم و کل مسیر و خودم رونده بودم خستگی تو تنم مونده بود. به محض رسیدن به ویلا اول رفتم دوش گرفتم. هلیا تو مسیر هی زرت و زرت از گل و باغ و بلبل و حتی سگا و گربه­ها عکس مینداختم. (ندید بدید) دیگه شارژم داشت تموم می­شد. ضبط ماشین روشن بود و آهنگ احمد سعیدی، شدیدا، در حال اجرا بود. کم کم چشمام گرم شد و خوابم برد. اووووف عجب خوابیدنی کردم من !!! بیچاره بابا از اول تا آخر مسیر خودش روند. باز خوب بوده که مامان بیدار بوده تا بابا خوابش نبره. بلند شدم و به نمای ویلای کوچیک و دوست داشتنیمون نگاه کردم. مامانی – به به زیبای خفته از خواب ناز بیدار شدن ؟چقدر می خوابی مادر ؟ پاشو پاشو یه کمکی به بابات بده که حسابی خسته شده . کمک کردم تا وسایلمونو ببریم داخل. دیر وقت رسیدیم ویلا و حسابی کثیف بود و مدتها بود که رنگ تمیزی رو به خودش ندیده بود. بنابراین با اینکه مامان و بابا حسابی خسته بودن، اول اونجا رو تمیز کردیم و بعد هم به نوبت دوش گرفتیم. من و بابا رفتیم بیرون و یه سری خرت و پرت برای خونه خریدیم و مامان هم برامون شام پخت. بعد از شام دوباره رفتیم تو همون پوزیشن همیشگیمون یعنی که سه تایی جلوی تی­وی دراز شدیم و مامان هم برامون چای و میوه آورد. الهی بگردم جفتشون دیگه نایی نداشتن بنابراین رفتن بخوابن و منم اول بند و بساط وسط اتاق رو جمع کردم و شستم و با اینکه تو ماشین خوابیده بودم، رفتم تو تختم میلی به خوابیدن نداشتم. گوشیمو برداشتم تا یه کم از انرژیم تخلیه شه و خوابم ببره. یه اس جدید داشتم بازش کردم، از سمن بود. گفت اوناهم به زودی قصد دارن که بیان اینجا و این برای من یه خبر عالی بود. بعد ازینکه یه مقدار فندق بازی کردم، چشمام خسته شدن و خوابیدم. صبح ساعت 11 بود که از خواب بیدار شدم. با بی­حوصلگی رفتم سمت سرویس و دست و رومو شستم و به آشپزخونه رفتم مامان در حال آماده کردن ناهار بود. تا منو دید گفت : - مثلا اومدیم مسافرتا. همش که خوابیدی . می دونی ساعت چنده ؟ - یازدهه دیگه . - نخیر جونم این ساعت هنوز درست نشده ساعت الان 12هه. اَی تف تو این ساعت نکبتی. اییششش یه صبحم به هدر رفت . قید صبحونه رو زدم و به مامان تو تهیه­ی ناهار کمک کردم. بعدم سفره گذاشتیم و سه تایی ناهار خوردیم. بعد از ناهار قرار شد تا بریم بیرون و یه گشتی اطراف بزنیم. حدودای ساعت 15.30 با بابا و مامان ، زیرانداز، یه سری خوراکی، فلاسک، توپ و ... جمع کردیم و زدیم بیرون. طبیعت اینجا روح آدم رو نوازش می­داد. بابا داشت به طرف جنگل کاج می­رفت. تقریبا اونجا تنها بودیم. زمینش طوری از گل و گیاه پوشیده شده بود که حتی اگر میفتادی روی زمین لباسات کثیف نمی­شدن . این اولین باری نبود که به اینجا میومدیم و یه جورایی پاتوقمون محسوب میشد. دیگه همه جاهای جنگل و دید زده بودیم. عکسهامون تو این جنگل فوق العاده زیبا میشد جوری که انگار با فتوشاپ درست شدن. بابا یه جایی برای پارک کردن پیدا کرد و ما هم همونجا زیر اندازمونو پهن کردیم. یه چیزی شبیه تور تو زمین کاشتیم و شروع به بازی کردیم. مامان اولش پا نمیداد ولی بعدا اونم قاطی ما شد. من و مامان همگروه شدیم و باباییم تنها بود هر چند که خودش به تنهایی حریف قدری بود. بابا – من نمی فهمم شما که هر دفعه می بازین برا چی باز پیشنهاد بازی میدید؟ مامان – خواهیم دید کی می بازه از حق نگذریم بازی بابا عالی بود و ما هیچوقت به گرد پاش نمی رسیدیم بابا – شما با قهرمان المپیک طرفید مامان – اوهوع یکمی هم خودتو تحویل بگیر همایون جفتشون والیبال و دوست داشتن و همبازیای قدیمی بودن. بابا همایون و مامان هما پسر عمو و دخترعمو بودن و از بچگی عقدشونو تو آسمونا بسته بودن. همه می­گفتن که این دوتا برا همن و همینطورم شد. وقتی دوتایی مشغول بازی می­شدن دلم می­خواست بشینم و ساعتها نگاهشون کنم. همینطور داشتم به مامان و بابا فکر می­کردم که توپ مستقیم اومد سمتم و صدای بابا که گفت مراقب باششش و بعدم توپی که محکم خورد توی صورتم. حسابی دردم گرفته بود و احساس می­کردم که دهن و دماغم یکی شده و قادر به حس کردنشون نیستم اگه ازم سوال می­پرسیدن با دماغم جواب می­دادم. بعد ازینکه یه کم ماساژش دادم تازه احساساتم برگشت و دهن و دماغم از هم جدا شدن. مزه ی شوری رو تو دهنم حس کردم. بابا و مامان همون لحظه دویدن طرفم. رو زیرانداز نشستیم. سرم رو پای بابا بود و مامان یه دستمال گذاشته بود روی بینیم. چه حیف ... بازیمون تازه داشت جالب می­شد. همش تقصیر من بود. خون دماغم دیگه بند اومده بود. هوا به سمت تاریکی می­رفت. مامان 3 تا فنجون چایی برامون ریخت و گفت سریع بخورید که باید برگردیم. *** سرم و بلند کردم و به ماه سفید آسمون خیره شدم. دیشب انقدر ذوق مرگ شدم که اصلا یادم رفته بود ازش بپرسم که کی میان؟ گوشیمو برداشتم و به سمن اس دادم که کی میاین؟ هنوز جوابی از سمن نیومده بود که مامان برای انداختن سفره احضارم کرد به آشپزخونه. - هووووم الهی هلیا فدات بشه که خونه همیشه عطر غذاهای خوشمزتو میده مامان – باز گشنت شد و شکمت فتوای عاشقانه داد؟ - جدی میگم مامانی تو که نباشی کارمون زاره بابا – اینا رو باید بخودت بگی بابا جان . پس فردا که برات خواستگار بیاد ما باید بهش چی بگیم؟ دخترمون از کدوم انگشتش هنر می باره؟ - بابا جون من که کلا از انگشتم که هیچ از وجودم هنر می باره بابا – عجب .. اونوقت آموزش این هنرا رو تو خواب می بینی بابایی؟ - آره بابایی. اصلا من فردا براتون غذا درست می کنم تا ببینین چه دختر هنرمند و کدبانویی دارین - بابایی الان که فکر می کنم به هنرت ایمان آوردم سه تایی خندیدیم و مشغول شام خوردن شدیم. وقتی سفره جمع شد و به اتاق خواب برگشتم اول گوشیمو چک کردم و دیدم که سمن جواب داده و گفته که احتمالا فردا شب برسن. از خوشحالی خوابم نمی­برد و البته دروغ چرا؟ انقدری هم صبح خوابیده بودم که احساس خستگی نمی­کردم بنابراین بعد ازینکه کلی با گوشیم بازی کردم و تو نت اینور و اونور چرخیدم حدودای ساعت 3 تازه خوابم برد. صبح ساعت 12 تمام از خواب بیدار شدم. از صبح چهارصد پونصد باری گوشیم زنگ خورد ولی هی دوباره برای یکی دو ساعت بعد کوکش می­کردم و همینطور الی آخر تا در نهایت ساعت 12 از تخت نازنینم دل کندم. رفتم پایین هنوز خواب از کله­م نپریده بود. مامان – سلام بر دختر هپلی خودم - سلام . صبح بخیر - کو صبح ؟ دیگه ظهر بخیر. چخبره ؟ مگه جنگه این همه می خوابی ؟ - از جنگم بدتره. میاد پیشم نمیذاره بخوابم - کی ؟؟؟؟ - بختک - وااااا - واال.. - برو برو دست و روتو بشور لوس نشو بابا – چه عجب مادمازل از خواب بیدار شدن.کل تعطیلاتو یهویی بگیر بخواب دیگه بابایی. اینجوری بخوایم پیش بریم به هیچ جایی نمی­رسیم. من گفتم بیایم این جا حال و هوامون عوض شه. اگه قرار باشه همش تو ویلا باشیم که تو خونه بودیم دیگه ... - نه بابایی . اینجا حتی خوابیدنم خیلی حال میده - عجب به طرف دستشویی رفتم تا دست و صورت مبارکمو بشورم مامان برای ناهار خورشت بادمجون می­پخت و باز عطر بادمجون کل خونه رو برداشته بود. اگه قرار بر مسابقه آشپزی بود قطعا مامان توش برنده می­شد ولی متاسفانه من هیچ بویی ازش نبردم. آشپزیم تعریفی نداره. ولی در عوض نقاشی کشیدنم خوبه و از بچگی استعدادشو داشتم. وقتی بابا و مامان هم متوجه علاقه­ی زیادم به نقاشی شدن، برای ادامه دادن تشویقم کردن. دو تا از کارایی که تو دنیا خیلی دوست دارم، یکی نقاشیه و یکی هم شنا. که البته هیچ کدومشون رو به صورت ماهرانه آموزش ندیدم. ولی هر چی بیشتر به خودم و مامان و بابا نگاه می­کنم، می­بینم که نه استعدادای خوب مامان تو آشپزی و نه استعدادای بابا توی تجارت هیچکدومشون بهم به ارث نرسیده... نکنه اصن من سر راهی بودم؟؟؟ (ها دیگه معلومه با این درصد خنگیت لابد تو بیمارستان از دست پرستار افتادی، بعدم عوضت کردن) (گمشوو) صدای مامان من و از افکارم بیرون کشید. - هلیا کجایی ؟الان هزار مرتبه صدات زدم - هان؟ببخشید حواسم نبود - پاشو سفره بزار بابات گرسنه است . - چشم میلی به غذا نداشتم. چه کار بیخودی هی سفره رو بزار، هی بردار، هی بزار، هی بردار. در طول عمرمون چقدر زمان و انرژی برای این کار مصرف می­کنیم؟ ایششش بدترین قسمتشم جمع کردن سفره با شیکم پره. اگه یه روز از عمرم رو می­تونستم خودم انتخاب کنم، می­خواستم عین یه مرد خونه بعد از خوردن غذا همچین لم بدم و پاهام رو دراز کنم و کنترل تی­وی رو توی دستم بگیرم و کانال و عوض کنم تا برنامه مورد علاقه خودم رو ببینم و بعد هم یه خانم خوشکل بیاد جلوم و چای بیاره برام و برام میوه پوست بگیره و من کوفت کنم. صدای مامان دوباره منو از تو افکار شیرینم بیرون آورد (که یعنی هلیا در خواب بیند پنبه دانه) (هوووی وجدان، شتر خودتیا باز بهت رو دادم؟) ( عجب خری هستیا خب من باشم تو هم هستی دیگه) (راست می­گه­ها ولی بازم خر خودتی) مامان – هلیاااا؟؟؟ - هان بله بله ؟ اومدم - کجایی مامان بیااا دیگه . معطل چی هستی؟ جلدی رفتم سمت آشپزخونه. سفره رو گذاشتم و بابایی رو صدا زدم. با اینکه زیاد گرسنه­ام نبود ولی از دستپخت مامانی اونم خورشت بادمجونش نمیشد گذشت. بابا – دستت درد نکنه هما - دستت درد نکنه مامانی مامان – نوش جونتون . خب حالا سفره دستت رو می بوسه هلیا جان اینم همون چیزی که ازش می­ترسیدم. بالاخره قسمت سخت ماجرا رسید. (خدایا یعنی یه روزم نمی­گذره که نخواد سفره پهن و جمع شه؟) - بذارین دو دقیقه دیگه جمع می کنم مامان - هلیا جان سفره احترام داره. مردم دور سفره می­شینن و اینجوری دور هم جمع می­شن. این روزا کم پیش میاد که اعضای خونواده کنار هم باشن. خیلی ها از خداشونه که یه وعده غذا پیش زن و بچشون بخورن اما نمی­تونن. اونوقت تو قدر این لحظاتت رو نمی­دونی. سرمو پایین آوردم. غرورم اجازه­ی عذرخواهی نمیداد فقط بلند شدم که سفره رو جمع کنم. لبخند و روی لبهای مامانی دیدم. سفره که جمع شد ما باز جلوی تی وی بودیم. هر چی کانالا رو عوض می کردیم هیچ برنامه ی جالبی پیدا نمی شد که بخوایم وقتمونو بگذرونیم. فرصت رو غنیمت شمردم و گفتم: - دقت کردین هیچکدوم از استعدادای خوب شما بمن به ارث نرسیده؟ مامانی – در عوض تو هم استعدادای خوب خودتو داری عزیزم . تازه کی گفته اگه تلاشتو بیشتر کنی تو هم می تونی - به نظرتون استعداد نقاشی من به کدوم یکی از اقوام برمیگرده؟ صدای بلند سرفه ی بابا بلند شد .تند تند سرفه می­کرد. چای بدجوری پریده بود توی گلوش. با دست به پشتش ضربه زدم. مامانی – همایون خوبی؟ رنگ صورت بابا به سیاهی می­زد. - سرفه کن بابایی. محکم سرفه کن. بابا – هووووف داشتم خفه می­شدم. سه تایی نفس راحتی کشیدیم. مامان – خدا بگم چیکارت نکنه از ترس کشتیمون همایون. قبل ازینکه بخوام دهن باز کنم تا چیزی بگم بابا گفت: - خب چاییمونم که خوردیم بلند شید حاضر شید بریم بیرون بابا جان. مامان – کجا؟ بابا – چمیدونم یه جایی می ریم دیگه. از وقتی اومدیم دریا نرفتیم بیاید بریم کنار دریا. مامان – غروب سرد میشه کنار دریا. بابا - غروبی برمیگردیم واااا اینا چرا فرصت نمیدن حرفمو بزنم. بیخیال فعلا دریا رو بچسب. جووون به آب دریا اونم بعد از ظهر. بلند شدم که حاضر شم. داشتم شالمو می­پوشیدم که صدای زنگ موبایل بابا به صدا در­اومد. صداشو می­شنیدم که چند بار اسم رستگار و آورد. ولی بجز این اسم هیچی نفهمیدم. رفتم پایین و بلند گفتم: - من آماده ام اما با چیزی که دیدم حسابی شوکه شدم. بابا روی مبل نشست بود و انگار بعد از صحبت کردن با همون یارو حالش بد شده بود . مامان تند تند محتوای لیوان و هم زد و بعدم دادش دست بابا. وااا یهویی چی شد؟ چی گفت مگه اون یارو؟ مامان – همایون دلم داره میاد بیرون بگو چی شده دیگه؟ بابا اما همچنان ساکت بود و تو فکر فرو رفته بود. - چی شده بابایی؟ چرا هیچی نمی گی؟ با کی حرف می­زدی؟ یه کم دیگه ازون آب قندا خورد و گفت: رستگار مامان – رستگار کیه؟ بابا – شریکم مامان – چی می­گفت؟ بابا – انگار تو شرکت به مشکل برخوردیم مامان - یعنی چی؟ بابا – جزئیاتشو نمی­دونم باید خودم برم و ببینم که چخبره؟ - یعنی باید برگردیم؟ بابا – آره بابا به زودی بر می­گردیم. دیگه حرفی نزد. بیرون رفتنمون هم کنسل شد چون هیچکس دیگه دل و دماغشو نداشت. از طرفی دلم می­خواست بیشتر بمونم و از طرفی هم دلم برای بابا می­سوخت. بابا رو مبل لم داده بود و تو افکار خودش غرق بود و مامان هم درگیر کارای شام شد. گوشیمو برداشتم و یه اس به سمن زدم و پرسیدم کجایین؟ همون موقع جواب داد که تو راهیم و به خاطر شلوغی به احتمال زیاد دیر برسیم. حوصله­ام حسابی سررفته بود. دلم می­خواست که لااقل سمن کنارم می­بود. کامیار از حموم که دراومدم حسابی سبک شدم و پلکام سنگین شده بودن. بنابراین خواب و به شام ترجیح دادم. پلکام رفتن رو هم ... همه جا تاریک بود. برگای خشک شده زیر پاهام خش خش صدا می­خوردن و دونفر با قیافه های زشت و زننده مشغول کندن یه گودال بودن. به اطراف نگاه کردم شبیه قبرستون بود. همون دو نفر بعد ازینکه کارشون تموم شد یه نفر و انداختن تو اون گودال. یه مرد قد بلند بالای اون قبر ایستاده بود و بلند بلند قهقهه می­زد صورتشو تشخیص ندادم ... صدای گریه میومد. رفتم سمت صدا و دیدمش. سیاه پوشیده بود. صورتش به سفیدی شبه بود. بلند بلند گریه می­کرد ... از خواب بیدار شدم. صحناتی که دیده بودم دوباره از ذهنم گذشت. هووووووف فکر می­کردم که اگه یه مدت بیام اینجا لااقل یه خواب راحت دارم. اما هیچکدوم ازون خوابایی که دیده بودم به بدی این یکی نبود. اَاااه خدایا این چه خوابیه؟ عین این بدبختای فلک زده زل زدم به آسمون و گفتم تو که درد و میدی و درمونم از خودته، من که معنی این خوابامو نمی­دونم، یه یوسفم لا اقل برام بفرست تا تعبیرش کنه. از جام بلند شدم و به آشپزخونه رفتم. یه لیوان آب ریختم و جرعه ای ازش نوشیدم. سردی آب اعصابمو آروم می­کرد. هلیا مامان داشت مواد ماکارونی رو حاضر می­کرد. رفتم پیشش و تمام سعیم رو کردم که با فلک­زدگی و درموندگی نگاهش کنم. مامان – حوصلت سر رفته؟ - اوهوم - پس بیا برامون سالاد درست کن - باجه سالاد که حاضر شد، سفره رو چیدم. ماکارونی مامان هم آماده بود. دور همی نشستیم اما امشب اثری از خنده ها و شوخیامون نبود. انگار مرگخوارا بهمون حمله کرده بودن و خوشی رو ازمون گرفته بودن (مرگخوار: نگهبونای زندان آزکابان تو هری پاتر) غذای روی میز گرم بود اما جو سردی محیط رو در برگرفته بود. کنار بابا نشستم و سعی کردم با کمترین سر و صدای ممکن برامون سالاد بکشم. بابا حتی حوصله­ی نگاه کردن به سفره و خوردن غذا رو نداشت و تمام ذهن و فکرش شده بود شرکت. دو قاشق بیشتر نخورد و بعدم از سر سفره بلند شد. حتی دهنش برای تشکر از مامان هم باز نشد. ما هم دیگه غذا از گلومون پایین نمی­رفت. هر وقت حال و هوای بابا اینطوری می­شد، وضع خونمون آشفته بود. مامان هم دیگه انگار خودش نبود. بابا عادت نداشت وقتی براش مشکلی پیش میاد اون رو با بقیه در میون بذاره و همیشه سعی می­کرد که خودش مسائل رو حل کنه. هر چند که مامان سعی می­کرد تا هر طوری شده بهش کمک کنه. چون درسته که غرور مانع این می­شد تا بابا ازکسی کمک بخواد اما بجز ما حامی دیگه­ای نداشت. بر خلاف همیشه که بعد از خوردن شام جلوی تی­وی دراز می­شدیم، امشب هر کی تو لاک خودش بود. بابا به اتاق رفته بود تا تنها باشه. مامان رو مبل نشسته بود و حوصله انجام هیچکاری رو نداشت. دلش می­خواست بره پیش بابا و باهاش حرف بزنه اما می­دونست که بابا الان حرفی برای گفتن نداره و ترجیح میده تنها باشه. من دوباره مشغول جمع کردن سفره شدم. تازه سفره رو جمع کرده بودم و داشتم فکر می­کردم چیکار کنم که زنگ در بصدا در اومد. وااا این وقت شب یعنی کی می­تونست باشه؟ تازه ما که کسیو نداریم. رفتم سمت آیفون که دیدم قیافه چپر چلاق سمن نمایان شد. با دیدنش گل از گلم شکفت و به پهنای صورت لبخند زدم. حسابی دلم براش تنگ شده بود و تو این اوضاع و احوال حضورش واقعا بجا بود. رفتم پایین برا استقبال. دویدم سمتش و همدیگه رو بغل کردیم. - دلم برات تنگ شده بود دیوونه - عیدت مبارک خل و چل خودم تازه متوجه حضور سامیار (شوهر سمن ) شدم . ازش عذر خواهی کردم و سال نو رو بهش تبریک گفتم. سامیار – بعله دیگه هر کی سمن خانم و ببینه مگه دیگه مارو هم می بینه ؟ سمن – حسود هرگز نیاسود - کی اومدین ؟ سمن – همین الان. هنوز چمدونامونم باز نکردیم. اول اومدیم اینجا . مامان و بابا با شنیدن سر و صدامون اومدن پایین. سمن – سلام عمو. سلام هما جون. عیدتون مبارک مامان – سلام عزیزم خوش اومدین. عید شما هم مبارک سامیار – سلام سال نوتون مبارک بابا – سلام پسرم سال نو شما هم مبارک سامیار - خب دیگه دم در بده بفرمایین بریم تو هممون زدیم زیر خنده و بابا گفت: - راست میگه بفرمایین تو طبق دستور مامان چای دم کردم و میوه ها رو چیدم توی ظرف. به به عجب برج هیجانی ساختم هر کی یدونه برداره، شیش تاش میفته. تو دو تا ظرف دیگه هم آجیل و شیرینی ریختم. ایششش یه شب سفره رو جمع کردم و غر نزدم.گفتم یه بار تو زندگیم آدم باشم بیااا تازه کلفت کاریم شروع شد اون فقط مقدمش بود. حالا باید ظرفهارو دونه دونه جلوشون نگه دارم آیا بردارن و کوفت کنن آیا نکنن. خوبه که ما فامیلی نداریم وگرنه من انقدر غر می­زدم که فکم در میومد و می­مردم. مامان براشون چای برد و من ظرف میوه رو بردم. اول جلوی سامیار نگه داشتم. - بفرمایین - ممنون مظلومانه گفتم - بردارین دیگه دست برد تا پرتغال برداره،تو دلم گفتم اون نه، اون نه، هنوز کامل برش نداشته بود که میوه ها دونه به دونه افتادن و یکیشون افتاد تو زیر دستیش و بعدی افتاد و خورد به استکان چاییش. چای ریخت روی لباسش و دادش به هوا رفت. فکر کنم سامکیار به فنا رفت. (خب هلی خانم اولی رو که گِیم اُور کردی برو بعدی) سمن – چی شدی؟ سامیار – سوختمممممممممممم مامان – الهی بگردم بنده خدا سوخت. هلیا هیچ معلوم هست داری چیکار می­کنی؟ - به منچه مادر من؟ خودش پرتغاله رو برداشت سامیار – بمبتو روی پرتغال تنظیمش کرده بودی؟ لااقل یه راهنمایی می­کردی نامرد همه زدن زیر خنده که سامیار ادامه داد: - اینجوری بخواد پیش بره هیچ شوهری گیرت نمیادا. اگرم بیاد سوخته میاد. دوباره همشون به من خندیدن. - نگاه ترو خدا بیا و خوبی کن. سمن – تو خوبی نکن. معمولی باش. خخخخ خوب شد که از من شروع نکردی سامیار – دست شما درد نکنه چش غره ای نثار سمن کردم که ریز ریز بهم خندید. دیگه هیچی بهشون تعارف نمی­کنم اصن کوفت بخورن ایشششش کامیار تی­وی رو روشن کردم. فوتبال داشت پخش می­شد. برگشتم رفتم آشپزخونه تو کابینت­ها دنبال ظرف گشتم. جالب بود که تو یکی از کابینت­ها کلی خوراکی بود و من از بین اونا اون چیزی که لازم داشتم رو پیدا کردم، تخمه، تخمه رو ریختم توی ظرف و رفتم جلوی تی­وی. یه روزنامه هم پهن کردم و کنارش لم دادم. دست بردم و یه مشت تخمه برداشتم و یدونه شو بردم سمت دهنم که یهو مخم جرقه زد. یه جای کار می­لنگید. من که تازه رسیدم، خریدم که نکردم، قبلا هم اینجا نیومدیم، پس اینا از کجا اومدن؟ برگشتم به آشپزخونه و در یخچال رو باز کردم. در کمال تعجب دیدم که داخل یخچال هم پر از مواد غذاییه بحق چیزای ندیده و نشنیده. توهمی که بودیم، جنی هم شدیم. اینا از کجا اومدن؟ خدایا شکرت. هر چی می خواستم فراهمه. یهو متوجه­ی اطراف شدم. اصلا این جا که کسی نبود چرا انقدر تمیزه؟ طبیعتا باید کثیف می­بود. قضیه چیه؟ در حال تماشای بازی بودم و هی فرتو فرت تخمه می­شکستم و پرتش می­کردم رو روزنامه. اما فکرم سر بازی نبود. باید از بابا جریانشو بپرسم. اصلا بابا که خبر نداشت من می­خوام بیام اینجا یهویی بهشون خبر دادم. کی می­تونست بیاد اینجا و این همه کار و بکنه و برگرده؟ یا کیه که بجز من کلید اینجا رو داره؟ صدای در اومد. فکر کردم بازم توهمه ولی صداش بلندتر شد. کم کم داشتم می­­گرخیدم. تمیزی خونه، خوراکیها، حالا هم صدای در. یاد فیلمهای ترسناک افتادم. انگار برا کسی تله پهن کرده باشن. با ترس و لرز رفتم سمت در و بازش کردم. - سلام آقا - سلام شما؟ - منو حشمت صدا کن بابا جان. از وقتی بابات اینجا رو خریده کارای نظافت اینجا با من بوده. دیروزم آقا زنگ زدن و گفتن که شما میاین و منم یه مقدار خرید کردم. شرمنده اگه چیزی کم بوده. لبخند زدم و گفتم - دستتون درد نکنه چیزی کم نبوده - پس چیزی لازم نداری بابا جان؟ هر چی خواستی بگو خونه من همین نزدیکاس با دست خونه کوچیکی رو بهم نشون دادو گفت: "اوناهاش اونجاست". ازش تشکر کردم و بعدم خداحافظی کردم. درو بستم رفتم بالا. هووووووف دلم ریخت. ولی خوب شدااا دم بابا ساسی جیز. تا کجا فکر کرده بود. جلوی تی­وی دراز شدم و دیگه با خیال راحت فوتبالمو نگاه کردم. هلیا سامیار بعد ازینکه تقریبا کل آجیل توی ظرفو تموم کرد، بلند شد و گفت: - خب دیگه دیر وقته بیشتر ازین مزاحمتون نمیشیم مامان – مراحمین. شب و اینجا بمونین سمن – ممنون هماجون. دیگه باید رفع زحمت کنیم - تروخدا تعارف نکنین آقا سامی بازم آجیل هست مامان – عه هلیاااا؟ زشته مامان سامیار – نه دیگه شرمنده. امشب دیگه جا ندارم ایشا ا.. یه وقت دیگه. بابا عیدیهاشونو داد و باز مراسم خداحافظی شروع شد. سامیار – خداحافظ سمن – خداحافظ عمو جون، خداحافظ هما جون مامان – خداحافظتون عزیزم سامیار – سال خوبی داشته باشین بابا – شمام همینطور سمن – هر روزتون نوروز، نوروزتون پیروز - می­خواین برین که برین. اگه نمی ­واین برین که بریم بالا... مامان – هلیااااا - واال... بابا – زشته بابا مهمونن سامیار – عیبی نداره عمو شما نگران نباشین ما دیگه به این اخلاق هلیاجان عادت کردیم سمن – اصلا ما دلمون برا همین اخلاق گند هلیا تنگ میشه باز 4 تایی زدن زیر خنده. چه خوب با هم دست بیکی می­کننا. بالاخره دل کندن و رفتن و ما هم برگشتیم بالا. هوا بهاری بود ولی شبش سوز داشت. کامیار گلــــــــــــــــــــــه. ما بین جیغ و فریادایی که می­زدم حاضر بودم قسم بخورم که یه نفر وارد خونه شده. صدای پاش یا شایدم پاشون شنیده می­شد که انگار داشت به من نزدیک می ­شد. از پشت یه جفت دست روی چشمام قرار گرفت و یه دستم روی دهنم. این مدل وارد شدن دیگه برام تکراری بود می­دونستم کدوم دیوونه­ای این شکلی میاد پیشم. - اینجا چه غلطی می­کنی سامی؟ دستاشو از رو صورتم برداشت و گفت: از کجا فهمیدی؟ - آخه جز توئه سادیسمی هیچکس اینجوری نمیاد دیدنم. البته نمی­دونستم که سمنم به جمع خودت اضافه کردی. سمن – ایششش می­خواستیم سورپرایز شی - خیلی ممنون واقعا از لطفی که من دارین. ولی من ترجیح می­دادم که تنها باشم. سامی – مگه من میذارم برادرزن عزیزم تنها بمونه؟ - من نخوام تو رو ببینم باس به کی بگم آخه؟ سمن – عه کامــــــی. بی­ذوقِ بی­احساسِ بی­عاطفه. بده اومدیم دور همی شاد باشیم؟ در ضمن بهتره بدونی که سه دونگ این ویلا مال منه. - نــــــــــــــــــــــــــــــــه سمن – آره - ای خــــــــــــــــــــدا حتی شکمم هم با صدای قار و قورش اعتراضشو نشون داد. سمن – الهی بگردم مگه شام نخوردی؟ - نه سامی – خب عیبی نداره الان یه چیزی دور همی می زنیم تو رگ - تو کوفت بخوری سمن – وسایل داری؟ - آره سمن – پنیرویچ می­خورین؟ من و سامی همزمان با هم – آره (پنیرویچ یا همون پنیر بِرِشته یه غذای شمالی با پنیر و شوید و تخم مرغ و روغن و نمکه که تهیش آسونه و زود حاضر میشه. امتحان کنین) هلیا خواب به چشمام نمیومد. نگران بابا بودم. خداروشکر که سمن و سامیار اومدن اینجا تا یه کم حواسشون پرت شه. امیدوارم که مشکلشون زودتر حل بشه تا بابا هم دوباره برگرده بهمون حالت قبلشو و جو حاکم بر خونمون شاد باشه. نمی­دونم بابا برای فردا چه تصمیمی می­گیره. انقدر به همین چیزا فکر کردم که نفهمیدم کی خوابم برد. صبح ساعت 10 بر خلاف همیشه از خواب بیدار شدم. بعد از اینکه از سرویس بیرون اومدم رفتم پایین مامان مشغول حرف زدن با تلفن بود. شاخکام تکون خوردن و گوشام برای فوضولی حسابی فعال شدن. تلاشم برای شنیدن صدای فرد پشت خط ستودنی بود. احساس می­کردم تو اون لحظه حتی قادرم امواج فروصوت رو هم بشنوم. می­ترسیدم هر آن یه صدای بلند پخش بشه و پرده گوشمو پاره کنه. بالاخره صدای ریزه میزه­ی سمن و از پشت خط تشخیص دادم. مامان در حالیکه با دستش منو کنار میزد و زیر لبی امواتمو صلوات می­فرستاد، چشم­غره­ای برام رفت و تو گوشیه تلفن گفت: - دستت درد نکنه عزیزم ولی همایون می­خواست امروز برگرده صدای پشت خط که شنیده نمیشد مامان – باشه ببینم می­تونم راضیش کنم ------ مامان – قربونت عزیزم ------ مامان – فعلا خداحافظ - کی بود؟ مامان با حرص خاصی گفت – تو که می­دونی سمن بود دیگه برا چی می­پرسی؟ - خب چی می­گفت؟ - ما رو دعوت کرد برای ناهار - کجا؟ - ویلای خودشون - نه بابا. ازین کارام بلده؟ یه چشم­غره­ی دیگه هم نثارم کرد و گفت: یه ذره یاد بگیر شما. زودتر پاشو صبحونتو بخور ساعت داره 11 میشه. گرسنه­ام نبود ولی دلم چای می­خواست. کامیار سمن – سامی پاشو دیگه لنگ ظهره چقدر می­خوابی؟ سامی – بابا مگه همش چقدر خوابیدم؟ سمن – نزدیک به 12 ساعته که خوابیدی تازه میگی چقدر خوابیدم؟ سامی – حالا همچین میگی 12 ساعت انگار چخبره ... چرا الکی شلوغش می­کنی؟ سمن – میگم پاشو مهمون داریم تو جاش سیخ نشست و گفت – مهمون؟ اینجا؟ سمن – اوهوم سامی – کیه؟ سمن – هلیا و مامان و باباش سامی – شما مادر و دختر چتونه هی زرت و زرت مهمون دعوت می­کنین؟ عه آخه از چیه مهمون دعوت کردن خوشتون میاد؟ سمن – پاشو پاشو عین این پیرمردا غرغر نکن. کلی کار داریم لنگ ظهره. سامی – اونوقت مهمون داریم، چی می­خوای بدی دست مهمونای نازنینت تا میل کنن؟ سمن – دست و صورتتو بشور. حاضر شو تا بهت بگم - چیه از صبح داد و هوار می­کنین؟ اینجا رو گذاشتین رو سرتون سمن – عه تو بیداری و از صبح هیچ کمکی نمی­کنی؟ - برا چی باید کمک کنم؟ چخبره مگه؟ سامی – گاومون زایید کامی. مهمون داریم - ای خدا ای خدا ای خــــــــــــــــــــــدا این مادر و دختر کین انداختی تو جون ما آخه؟ هی مهمون، هی مهمون. چه خبره؟ مگه جنگه؟ اصلا کی هس؟ از کجا پیداش کردی؟ کی اینجارو بلده آخه؟ ما همین دیشب اومدیم سمن – اولاً بیخود آه و ناله نکن که فایده نداره. ثانیا مهمون نه و مهمونا، دوست صمیمیه من و خونوادش. - بیا تحویل بگیر سامی خان. خانمتو برداشتی آوردی اینجا هنوز نرسیده برا خودش دوستاشو دعوت می­کنه. انگار نه انگار منه مادر مرده از دست شماها فرار کردم اومدم اینجا. سمن – اَااه چقدر غر می­زنین شما دوتا. پاشین برین چیزایی که تو این لیست هست رو بخرین و بیاین. - ای بابا ما می­گیم نره تو میگی بدوش. بعدشم مگه مهمونای خودت نیستن؟ پس خودتم جورشو بکش سامی – بابا بیا بریم تا کار دیگه­ای دستمون نداده *** سامی – این چیه دیگه؟ این که طوماره. همش سه نفر آدمن، سه نفرم ما جمعا میشیم شیش تا. این برای یه ایل وسایل می­خواد. - بریم یه فروشگاه بزرگ از همونجا همه رو بخریم. حوصله اینور اونور شدنو ندارم . خداروشکر قبل از رسیدن مهمونا برگشتیم خونه و سمن هم وسایل و آماده کرد و بعد از مدتی اومد و گفت شما دوتا باید گوشتا رو کباب کنین. من و سامی همزمان پرسیدیم: - چیکار کنیم ؟ سمن – گوشتارو کباب کنین - مهمونای توان. اونوقت ما ناهار و آماده کنیم؟ سمن – ناهار امروز کبابه. کباب درست کردنم کار آقایونه - کاملا قانع شدم. اونوقت اگه ما کباب رو آماده کنیم بشما زیادی خوش نمی گذره؟ سمن – دیشب که من شام می­پختم مگه به شما خوش نمی­گذشت؟ - عجب. دیشب یبار شام دادی امروز فوری داری پسش می­گیری؟ - بعله دیگه هر رفتی یه اومدی داره. هر عملی یه عکس العملی داره ( قانون سوم نیوتن خخخ ) - که اینطور. دارم برات سمن خانم - خخخخ منتظرم داداشی سامیار – ای بابا الان مهمونا میان آبرومون میره. دیگه الان چرا بحث می­کنین؟ یه کبابه دیگه - هِه زی زی. خوشم میاد با اخلاق این خونواده خوب خودتو وفق دادیا سامیار – بابا حرص نزن پوستت خراب میشه رو دستمون می­مونیا دستامونو شستیم و مشغول به سیخ کشیدن گوشتا و گوجه ها شدیم. هلیا گویا بابا قصد داشت امروز برگرده ولی مامان راضیش کرد تا امروزم بمونه. ساعت 1 ظهر بود. ما با سرعت در حال لباس پوشیدن بودیم. نمی­دونم جو اونجا چجوری بود. با سمن و سامیار مشکلی نبود. ولی خونه خودمون که نبود ممکن بود که چنتا غریبه هم اونجا باشن. بنابراین باید لباسی می­پوشیدم که توش راحت باشم. ولی دقیقا همینجاش سخته که چه لباسی می­تونه راحت باشه؟ دیگه اشکم داشت درمیومد. پس چرا من هیچی ندارم بپوشم؟ صدای مامان از پایین میومد که سمن هنوزم آماده نشدی؟ دیر شده هاااا. این مامان هم هی استرس وارد می­کنه. بالاخره تصمیم گرفتم تونیک سیاه و سفیدمو بپوشم با شلوار سفید. مانتوی مشکی و شال سفید. بدک نبود. شایدم میشد گفت که خوب بود. (نه راضیم ازت. یه نمور سلیقه از خودت نشون دادی) (نوکــــــرم) (مخلصیم) (برو گمچو دیگه دیرم شد عه ) مامان – هلیــــــــــــا داری چیکار می­کنی اون بالا؟ - اومدم بابا – بدو دیرمون شده بابا. منتظرن زشته. بعد دوساعت اومدم پایین. ولی خداوکیلی چرا با اینکه اینهمه هم لباس می­خرم، هر وقت تصمیم می­گیرم برم جایی هیچی ندارم؟ مردم چجوری برای خودشون لباس جور می­کنن؟ ای بابا اینجوری نمیشه یه بار باید برم پونصد شیشصد دست لباس بخرم که یه وقتایی مثل امروز اینجوری عین چی تو گِل گیر نکنم. (عین چی ؟) (به توچه؟) (بی تربیت) (خودتی) (دِ آخه بدبخت تو تا یه دست لباس برای خودت بخری همه رو کچل می­کنی و سه هفتشونو می­گیری اونوقت می­خوای پونصد دست لباس بخری؟) (به منچه خو لباس مناسب ندارن که نمی­گیرم وگرنه که مرض ندارم. اصلا تو چرا جدیدا انقد پررو شدی؟ وجدانم وجدانای قدیم) داخل بنز بابا همایون نشستیم. (الان باید می­گفتی که بابات بنز داره ؟) (بعله باید می­گفتم. جنابعالیم دیگه ببند که حوصلتو ندارم) (بی تربیت) بابا – الان آدرس کجاست ؟ - عه راست میگینا مامان – بریم من می­دونم. - ایول بابا . بابا چشمکی به من زد و گفت – الان یعنی راه بلد ما مامانته؟ باید بهش اعتماد کنیم؟ مامان – همایـــــــون؟ بابا – جونه دله همایــــــــــــون؟ مامان – بریم دیگه دیر شده. بابا – سمعا وطاعتا خانم ساعت یک ربع به دو بود که ما پشت درب مشکی ویلا سبز شدیم .یه آقایی، مسن با قد کوتاه و موهای سفید در و برامون باز کرد و بابا ماشین رو به داخل هدایت کرد. با یه نگاه کلی می­تونم بگم که فوق العاده بود. فاصله ساختمون تا درب اصلی زیاد بود بنابراین بیشتر راه رو با ماشین رفتیم. همون آقائه موسفیده راه رو بهمون نشون می­داد. چندین تا درخت آلوچه اونجا بود که شکوفه­های سفیدش مثل لباس عروس زیباییشونو چندین برابر کرده بود. گل­های رز از هر رنگی تو باغ کاشته شده بود. یه آبنمای خوشگل جیگیلی ویگیلی هم اون وسط بود. نمای ظاهری خونه با سیاه و سفید پوشش داده شده بود و اگه من کنارش وای میستادم با در و دیوارش یکی می­شدم. انگار سازنده­ش عاشق این دو رنگه. علاقس دیگه، بقول پسرخاله: "مِیه چیه"؟ همینجور محو تماشای ویلای قشنگشون بودم که (ندید بدید بازی در میاوردی) (بَبَند دونِته) صدای سمنو شنیدم: - هوووووی کَره . دوساعته دارم صدات می­زنم نخوری ویلامون و با چشات - اییییش نکبت. چه پزیم میده. حالا همچین تحفه­ایم نیست (ارواح شیکمم) - بی­انصافی نکن دیگه. خداییش خوشگل نیست؟ - چرا خدا وکیلی خیلی عالیه. کوفتت بشه. - بیا بریم داخل. رفتیم داخل. سامیار بهمراه یه مرد عصا قورت داده که خیلی آشنا بنظر می­رسید، اومدن سمتمون. سامیار – سلــــــام به به چه عجب جناب نیکخوی بزرگ. قدم رنجه کردین. بابا – سلام عمو. شرمنده انداختیمتون تو زحمت. سامیار – نفرمایین عمو جان. خیلی خوش اومدین همون عصاقورت دادهه هی با تعجب به سامیار نگاه می­کرد. نمی­دونم از چی تعجب کرده بود. مامان – سلام سامیار – سلام خانم نیکخوی خوش اومدین. مجددا سال نوتون مبارک باشه . همون برج زهرماره – سلام سال نوتون مبارک بابا – سلام پسرم سال نوی شما هم مبارک سامیار – معرفی می کنم کامیار جان برادر خانم بنده. ایشونم آقای نیکخوی با همسرشون و یکی یدونه دخترشون کامیار در حال دست دادن با بابا – خوشبختم ها این پس همون برادر سمنه؟ چرا اینجوریه؟ اَاای چه نگاهی میندازه . انگاری ارث ننه باباشو خوردم . هیچیش شبیهه سمن نیست اصلا شبیهه خواهر و برادر نیستن . سمن – خب دیگه ادامه مراسم آشنایی بمونه برای بعد ناهار سرد میشه. بنظرتون ناهار و توی حیاط بخوریم یا داخل ؟ مامان – تو حیاط که زحمتتون میشه خاله جان . سمن – نه خاله جون زحمتی نیس. هوا خیلی خوبه حیفه. نگران نباشین - بنظر منم هوا خیلی خوبه حال میده . بابا – هر طور خودتون راحتترین همون کار و بکنین . کیف و بالاپوشمونو گذاشتیم داخل و باهاشون رفتیم سمت محوطه پشتی. من نمی فهمم این سمن که از قبل میز و تو حیاط چیده دیگه برای چی نظر ما رو می پرسه ؟ جوون به حیاط مخفیش. حیاط به شکل دایره بود و وسط محوطه میزغذاخوری بزرگی داخل آلاچیق قرار گرفته بود. دور تا دور حیاط باغچه کاری شده بود و داخل باغچه ها هم گلهای رز قرمز و سفید. هوا برای غذاخوردن تو حیاط عالی بود . انگار که خدا از ته دلش می خواست تا ما اینجا و تو این حیاط ناهارمونو بخوریم . احساس می کردم تو بهشتم. لبخندی به پهنای صورتم زدم و عطر حضور خدا رو به ریه هام فرستادم. سنگینی نگاه کسی رو حس کردم . برگشتم و دیدم اَااه این که همون ... راستی من این و قبلا کجا دیدمش؟ جوری زل زده که انگار راستی راستی می خوام ویلاشونو یه لقمه چپش کنم. ایشش نکبت .مامان با ذوق زاید الوصفی که فقط خودم می تونستم درکش کنم از حیاط تعریف می کرد. حتی بابا هم خوشش اومده بود. وقتی دوباره به بابا نگاه کردم یاد شرکتشون افتادم. امیدوارم که مشکلش حل بشه ... کامیار وقتی از در اومد تو باور نمی کردم. چشمام واقعا داشتن درست می دیدن؟ این بار بقیه هم اونو می دیدن و من ازین بابت خوشحال بودم. بین این همه آدم ، اون دوست سمن بود؟ چه جالب! برای اولین بار تونستم خوب و از نزدیک ببینمش . پس پدر و مادرش اینا هستن. وقتی می رفتیم سمت میز ، دوباره نگاهم بهش گره خورد و سیر نگاهش کردم. مثل فرشته ها بود . دقیقا طبق سلیقه خودم لباس پوشیده بود یعنی سیاه و سفید ... هلیا نشستیم سر سفره و شروع کردیم به خوردن . عالی بود . گوشتش حسابی نرم شده بود. هرچند که زیاد عاشق کباب نیستم ولی این یکی از محدود بارایی بود که حسابی بهم چسبیده بود. شاید چون تو اون محیط داشتم می خوردم ، واقعا شاید توی اون محیط اگه کوفتم جلوت می ذاشتن حس می کردی بهترین غذای دنیاست و با جون و دل می خوردیش اصلا شاید هدف اوناهم همین بود .( الان نفهمیدیم تعریف کرد یا فحش داد ) ای سمن حقه باز. بیخیال بابا مفت باشه کوفت باشه. ( عین گاو داری می خوری اونوقت میگی کوفت باشه ؟ یه شرمی حیایی چیزی )( ببن دونته الان وقت ندارم ) کامیار بعد از ناهار حسابی ازمون تشکر کردن . خانم نیکخوی – ببخشید ترو خدا حسابی افتادین تو زحمت . سمن – اختیار دارین خاله جون چه زحمتی با تعجب زل زدم بهش . هِه بعله برا تو که زحمتی نداشت. زحمتاش بگردن ما بدبختا بود . آقای نیکخوی – دستتون درد نکنه . سامیار – نوش جونتون هلیا اَااه چقدر خوردما . در معرض ترکیدن بودم . (عوض الهی شکرته؟)( ای خدا جون شکرت. همه گشنه ها وتشنه ها و بدبختا و فلک زده ها و درمونده ها و قحطی زده ها رو ... سیر کن . راضی شدی؟) مامان – هلیا جان پاشو به سمن کمک کن تا سفره زودتر جمع بشه مامان. عین بادکنکی که یهو بادش خالی شه هر چی حس خوب داشتم یهویی رفت . لعنت به غذا خوردن تو حیاط. من تو جمع کردن سفره تو خود خونه مونده بودم حالا چه برسه به حیاط ... ای خــــــــدااا . لعنت به اون نظری که من دادم . ای گل بگیرن دهن منو که دیگه بی موقع حرف نزنم . ای چلاق شم که دیگه تو حیاط ناهار نخورم . ای لال شم که دیگه بخوام نظر بدم اصلا . خودم سه و هفتمو بگیرم ...( پاشو پاشو هر خوردنی یه جمع کردنی داره )( تو بَبَن دونته . آخه تو خونه خودمون من جمع کنم، مهمونیم که میریم من باید جمع کنم ؟این سمن اینجا چناره پس ؟) سمن – نمی خواد خاله جون سامیار و کامیار هستن کمک می کنن. الهی من قوربون این چنار عزیزم که انقدر بفکرمه . قیافه اون دوتا شبیه شمر ذلجوشن شده بود. پتانسلیشو داشتن که همونجا سمن و تیکه تیکه کنن . بخصوص ازون کامیار بعید نبود که سمن و قیمه قیمه کنه و با بقیه پلویی که روی میز بود نوش جان کنه . مامان – نه بزار کمکتون کنه وسیله زیاده . این مامان ما هم معلوم نیست رفیق دزده یا شریک قافله ؟ یه چیزی تو همین مایه ها .( منظورت شریک دزد و رفیق قافله اس دیگه )( ها گل گفتی این دفعه وجدان ) حالا زیاد فرقیم نداره. بزور و زحمت در حالیکه فکر می کردم جرثقیل هم قادر نیست بلندم کنه ، از جام بلند شدم تا چند تا ظرفو در هم کنم و به آشپزخونه ببرم . ایــــــش ناهار نکبتی. ( نمک کور ) ( خودتی ) لعنتی تمومی هم نداره یه دو دقیقه طول میکشه تا ناهار بخوریم اونوقت دو سال نوری طول میکشه تا سفره جمع بشه تازه چی اونم سفره توی حیـــــــــاط . کاش تمام وسایل یکبار مصرف بودن تا همشو با هم تو یه حرکت جمع می کردی می ریختی دور و تموم . دیگه آخراش بود . لیوان و سس و گرفتم تو دستمو رفتم سمت آشپزخونه . سمنم همون لحظه وارد آشپزخونه شد. لیوان و گذاشتم روی اپن و در یخچال رو باز کردم تا سس و بزارم تو یخچال . دیدم واستاده و ریز ریز بهم می خنده . این نکبت می دونست من از سفره جمع کردن بیزارم . سمن نکبتی – خوش می گذره ؟ - چه جـــــــــــــورم. یه خوش گذشتنی نشونت بدم که حظ کنی . تو که بعدا گیرت بمن میفته . خنده اش شدت گرفت. خنده هاش بیشتر رو نِروم بودن. ایش نکبت خندان. یعک سه و هفتی برات بگیرم سمن خانم اون سرش نا پیدا ...حالا بخند . سفره که جمع شد دوباره تو حیاط پیش هم نشستیم . سامیار – هووووم فضا عالی هوا عالی. اگه گفتین حالا چی می چسبه ؟ مار گزیده دیگه از ریسمون سیاه و سفید می ترسه. دیگه با طناب شما دو تا نمیفتم تو چاه . نظرم بی نظر . سمن – چایـــــــــــــــــــــی سامیار – آی گل گفتی خانمی. سمن – دم کردم سامیار – اصن تو فقط منو می فهمی پوزخند کامیار به سامیار دور از چشم نموند . مامان و بابا که حسابی از بودن تو این جمع و بخصوص با مسخره بازیهای سامیار خوشحال بودن. خب دروغ چرا ما هیچ قوم و خویشی نداشتیم وتنها دوستای خونوادگیمون همین سمن و سامیار بودن که اونارو هم هر چند وقت به چندوقت می دیدیم. بنابراین بابا و مامان بدشون نمیومد باهاشون رفت و آمد داشته باشن. بخصوص سامیار که هم شوخ طبع بود و هم بلبل زبون. جوری که وقتی وارد یه جمعی می شد می تونست تنهایی با حرفاش اون مجلس رو بگردونه و توجه همه رو بسمت خودش جلب کنه. آدم از بودن کنار یه همچین کسایی خسته نمیشه. کامیار باز این خوشمزه (سامی) شیکمش سیر شده ، فکش از جنبیدن دست برنمیداره. شروع کنه به حرف زدن دیگه حالا حالاها تمومی نداره مگر اینکه باز دوباره صدای اعتراض شکمش مانع حرف زدنش بشه. سامی – خب آقای نیکخوی چه خبر؟ شنیدم می خواستین امروز تشریف ببرین. چه طور چیزی شده؟ چرا انقدر زود؟ شما که هنوز تازه رسیدین . آقای نیکخوی – متاسفانه یه کاری پیش اومده که باید حتما برگردم و انجامش بدم . ما هم دوست داشتیم بیشتر بمونیم . سامی – که اینطور سمن – این جوری که خیلی بده ما تازه اومدیم کلی هم نقشه کشیده بودیم . حالا حتما باید برین ؟ نمیشه یه کم دیگه بمونین ؟ خانم نیکخوی – والا سمن جان همایون می خواست امروز برگرده به خاطر شما امروز رو موند . سمن – نمیشه هلیا اینجا پیش ما بمونه ؟ خانم نیکخوی سکوت کرد و آقای نیکخوی گفت : - واال... چی بگم؟ اینجا خیلی دوره و من تا حالا هیچوقت از هلیا انقدر دور نبودم. سمن پکر شد . سامی – سمن جان بهشون حق بده. دوست دارن تعطیلاتشونو کنار دخترشون باشن. درست نیست که اونام تنها باشن. ان شا ا... یه وقت دیگه . سمن – پس ان شا ا... بقیه ی نقشمونو یه وقت دیگه عملی می کنیم. لبخند خبیثی زد و به هلیا نگاه کرد . هلیا نگاه متعجبی به سمن انداخت که یعنی چخبره ؟ سمن اما سری تکون داد که یعنی هیچی . بعدم بلند شد و رفت و با چند تا استکان چایی برگشت . هلیا ای خدا ای خدا ای خدا دوباره بساط میوه و آجیل و شیرینی و چای براه بود و من از الان غصه ی جمع کردن اون همه استکان و زیر دستی رو می خوردم. تازه کلی هم ظرف کثیف جمع شده بود. بنابراین از نظر من این ویلا دیگه اون ویلای خوشگلی نیست که تو بدو ورودم دیدم بلکه الان دیگه محدوده ی جنگی محسوب میشه و صلاح بر اینه که هر چی سریعتر ازینجا فرار کنیم. بقول مهران مدیری ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم .اعتراف می کنم که گول زیبایی اینجا رو خوردم و با کله افتادم تو چاه. خدایا خودت منو ازینجا دور کن. اعوذ باال... من الشیطان الرجیم اعوذ بال... اعوذ بال... خدایا غلط کردم خدایا چیز خوردم خــــــــــــــــــــــدا سمن – هنوز تا غروب کلی وقت داریم نه خواهش می کنم تو برنامه ریزی نکن تو خودت یه عامل خطری . مامان – دستت درد نکنه عزیزم ولی ما دیگه باید بریم . با این حرف مامان گل از گلم شکفت. الهی قوربونت برم خدا جون که سریع دعاهامو مستجاب می کنی . الان معنی حرفای بودار سمن می فهمم. سمن – شما که تازه اومدین خاله جون. تازه می خواستیم با هم بریم بیرون . بابا – نه عمو دستتون درد نکنه. ما دیگه باید رفع زحمت کنیم . سمن – پس اگه اجازه بدین لا اقل امشبو هلیا پیش ما باشه. شما هم اگه بمونین خوشحال می شیم. ای رذل بد ذات. برگشتم و مظلوم عین این بخت برگشته ها به صورت بابا نگاه کردم. هیچوقت اجازه نمیداد که تنهایی جایی برم و همیشه می گفت من یدونه بچه بیشتر ندارم. دلم رضا نیست تو رو تنها جایی بفرستم. بابا هنوز داشت بهم نگاه می کرد و مطمئن بودم که جوابش منفیه و بهمین خاطر خیالم آسوده بود. سامیار – نگران نباشین عمو ما مراقبیم. بابا – باشه پس هر وقت خواستی برگردی بگو تا بیام دنبالت بابایی. جـــــــــان؟؟بابا چی گفت؟ بمونم؟؟ بابای من ، من یبار نخواستم یجا بمونم. همین یبار و گفتی بمون ؟ بجان خودم تو هر موقعیت دیگه ای بودیم می گفت نه .یعنی تف تو شانس من.اوس کریم داشتیم ؟ این روزا رو دور بدشانسیم مثل اینکه. انگار راستی راستی بختکی چیزی افتاده رو زندگیم و ولمم نمی کنه . لامصب . بابا – مراقب خودتون باشین سمن با خوشحالی و موذیانه – چشم مامان خب دیگه دستتون درد نکنه بابت همه چیز. خداحافظتون. مراقب هلیای منم باشین . سامیار – چشم خاله جان . خدانگه دارتون بابا – خوش بگذره سامیار – بشما هم همینطور سمن – بازم تشریف بیارین مامان - مزاحم میشیم نه نـــــــــــرو تنهـــــــــــــــــــــام نزار بعد ازینکه مامان و بابا خداحافظی کردن و رفتن، سمن اومد سمتم و گفت : - خب هلیا جان بدو بیا که دیره - افعی بد ذات دستتو خوندم. من با تو جایی نمیام کامیار و سامیار بلند بلند زدن زیر خنده . سمن عین جادوگرا خندید و گفت – میای هانی - تو یه اهریمنی سمن من عمرا اینارو جمع نمی کنم. همون موقع هم اگه مامان و بابا نبودن جمع نمی کردم چی خیال کردی؟ نشستم یه گوشه و بیخیال ظرفا به تی وی خیره شدم . سمن – هوی انتر کارد بخوره تو این شیکمت بعد ازون ناهاری که کوفت جون کردی باید جورشم بکشی . - عرضم بحضورتون که بنده جور ناهار و کشیدم ، زیادیم کشیدم. این 4تا استکان که چیزی نیست خود نکبتت تنهایی هم می تونی . کامیار و سامیار که بدجوری از مکالمه ای که بین ما دوتا بوجود اومده بود کیفور بودن ، غش غش می خندیدن. انگار نمایش کمدی می دیدن . - خو اگه چیزی نیست بیا برشون داریم . - نمی خوام . آروم سرشو نزدیک گوشم آورد و گفت - اگه مزدشو بدم ؟ - می خوای خرم کنی ؟ زرنگی ؟ مزدش چی هست حالا ؟ - شام پیتزا - همین ؟ - نه بعد ازشستن ظرفا اول میریم والیبال و بعدشم بستنی می خوریم. - قیفی؟ سنتی؟ - اوهوم - قول ؟ - اوهوم سامیار – بوهای توطئه میاد. خانما چی برا خودشون قول و قرار می چینن ؟ سمن – بشما مربوط نیست قرار مدارای خانمانست سامیار – اوهوع سمن – بــــــــعله چشمکی بهم انداخت و گفت : آقاسامـــــی؟ بیا یه کمکی بده تا اینا رو جمع کنیم . سامیار بلند شد و کامیار با افسوس سرشو تکون می داد . خخخ چقدر خوب بلد بود همه رو خر کنه . کامیار بعد ازینکه سمن بالاخره موفق شد هلیا رو گرفتار افسون خودش کنه ، سامیم بهشون کمک کرد تا وسیله ها و ظرفای کثیف ، برگردن به آشپزخونه . هلیا و سمن رفتن به آشپزخونه تا ظرفارو بشورن و سمن موفق شد تا با نامردی تمام کاراشو با بقیه تقسیم کنه . یعنی خباثت تو خونشه. براحتی مهموناشو دعوت کرد و از بقیم بیگاری کشید. آی آی آی دختر ساده جدی جدی با یه پیتزا و بستنی خام شد ؟ یعنی انقدر دوست داره ؟ من اگه جای اون بودم ، دو دقیقه لم دادن روی مبل رو با هیچی عوض نمی کردم. تازه اونم که چی؟ این موذمار اعظم تنهایی ظرفارو نشوره ؟ نه مثل اینکه واقعا باید یه حاالی ازین سمن بگیرم. زیادی داره خوش بحالش میشه. از راه اومده یه پنیر ویچ بخورد ما داده بعد مارو یک ساعت نگه داشته بغل آتیش تا کباب حاضر کنیم. خودمونم کباب شدیم . بدبخت اون سامیه که بهش نه نمیگه. اِاای زی زیه بدبخت. سامی – تو هم داری بهمونی که من فکر می کنم فکر می کنی ؟ - نه مطمئنم تو عقلت قد نمیده به اینا فکر کنی . سامی – غلط کردی. حالا می خوای چیکار کنی ؟ - چی رو چیکار کنم ؟ - همین که تلافی ناهار و در بیاریم دیگه. - هِه خانمت که خودشو راحت کرده. برا شامم قرار نیست غذا درست کنه. قراره از بیرون غذا سفارش بده . - خب اینجوری که نمیشه ما باید یه حرکتی بزنیم . - چه حرکتی؟ - لباس بپوش بریم بیرون تا بگم - بریم بیرون؟از وقتی تو و سمن اومدین نمیذارین آدم دو دیقه یه جایی بکپه - خیل خب بیا دیگه هلیا - سمن عین آدم ظرفارو بشور. این هنوز کثیفه - ایش چقدر گیر میدی. کجاش کثیفه؟ - اون چشمای وزغیتو باز کن و ببین - خیل خب بابا. بیا آاااا ، آاا راضی شدی؟ من فکر کردم تو بیای ظرفا زودتر تموم میشن تو که بیشتر لفتش میدی - همینی که هست . در ضمن پیتزای من باید موادش زیاد باشه. - باشه بابا کامیار از یه فروشگاه با کلی وسیله تو دستش برگشت. - چه خبره؟ - - مگه نگفتی شام پیتزائه؟ - اوهوم - خب اینم وسائل پیتزائه با مخلفات اضافه. بریم خونه وقتی برگشتیم و وسائل رو بردیم تو آشپزخونه سمن با چشمای گشاد شده به من و سامی نگاه کرد و گفت: - چخبره؟ سامی – شنیدیم گفتین شام پیتزائه رفتیم وسائلشو خریدیم ، آوردیم. سمن – ولی قرار بود سفارش بدیم برامون بیارن سامی – عزیزم من خیلی وقته دستپختتو نخوردم. بعدم ما تازه اومدیم اینجا رو بلد نیستیم . سمن – خب یجایی پیدا می کنیم ، امتحان می کنیم دیگه. اصلا بذار ببینم گوشیم کجاست؟واااااا گوشی من کجاست؟؟؟همینجا بود. کجا گذاشتیش سامی ؟ سامی – نمی دونم مگه رو همین میز نبود؟ سمن – چرا همینجا بود سامی – خیل خب حالا گوشی می خوای چیکار؟ بیا گوشی منو بگیر سمن گوشی سامی رو گرفت و هر چقدر تلاش کرد تا نتش وصل شه ، وصل نشد که نشد. چند بارم سعی کرد باهاش تماس بگیره ولی نشد . سمن – کامی یه چک کن ببین گوشی تو هم همینطوری شده ؟ - چطوری؟ سمن – نه میشه تماس گرفت نه نتش وصل میشه - آره انگار اینم همونطوره سمن – وااا مگه میشه؟ چرا یهو اینجوری شدن ؟ - نمی دونم ولی یه چند روزیه که خطا مشکل دارن سمن – هلیا گوشی تو چی؟ هلیا – همونجاست پیش کیفم برش دار. سمن با گوشی هلیا هم امتحان کرد اما موفق نشد. خود هلیا هم تلاش کرد اما بی فایده بود . هلیا – واای اینجوری که خیلی بد شد. حالا من چجوری با مامان و بابا تماس بگیرم ؟ سامی – حالا درست میشه ان شاال... غصه نخور یه کاریش می کنیم . سمن – خب شامو چیکار کنیم ؟ سامی – امشب خونگیشو می خوریم سمن – نه واستا با ماشین برم یه چرخی بزنم بیرون احتمالا پیدا میشه سامی مظلومانه گفت – هر جور مایلی چند لحظه بعد سمن تو ماشین در حال استارت زدن بود ولی متاسفانه ماشین روشن نمیشد. من و سامی از خنده پکیده بودیم. سمن با حرص هی زور میزد تا ماشین و روشن کنه اما ماشین بروی مبارکش نمیاورد. با یه چهره ی برافروخته اومد سمتمون. من و سامی هم خودمون و جمع و جور کردیم و رفتیم سمتش . سمن – مگه شما دوتا همین الان از بیرون نیومدین ؟ من و سامی – اوهوم سمن – مگه با ماشین نرفته بودین ؟ من و سامی – اوهوم سمن – پس چرا الان روشن نمیشه ؟ سامی – واال... ما با این ماشین نرفتیم. با ماشین کامی رفتیم. سمن – یعنی چی که روشن نمیشه ؟؟ سوئیچتو بده ببینم کامی؟ من - این سوئیچ سمن بسمت ماشین من رفت و در و باز کرد و باز هر چی استارت زد ماشین روشن نمیشد. من و سامی از بس جلوی خندمونو گرفته بودیم ، در حال منفجر شدن بودیم. سمن ، سگرمه هاش بدجوری تو هم بود . از ماشین پیاده شد و در ماشین و محکم بست و فریاد زد : - سامی می دونم کار شما دوتائه می کشمتون. یَعک پیتزایی براتون بپزم یه وجب روغن روش. دیدن صورت عصبانی و لبو شده ی سمن در حالیکه برامون خط و نشون می کشید یکی از کمدیترین سکانس هایی بود که می تونستم ببینم. سمن – که پیتزا خونگی می خواین هان ؟ خیل خب شام پیتزا درست می کنیم. سمن به آشپزخونه رفت و مقدمات تهیه ی پیتزا رو فراهم کرد. حالا خداوکیلی کاریم نداشتا درست کردنش. سمن زیادی تنبل شده بود. حقش بود حالشو بگیریم. منکه حسابی حال کردم. من و سامی تو حال جلوی تی وی دراز کشیده بودیم و حکم بازی می کردیم. سمن اومد و یه نگاه چپکول نثارمون کرد و بعدم پوزخندی بهمون زد و برگشت تو آشپزخونه. خدا می دونه چه افکار پلیدی داشت که تلافی اون کارمونو در بیاره. ساعت 9.20 دقیقه بود که بالاخره شام حاضر شد . هلیا باورم نمیشد که چه نقشه ای برای سمن کشیده بودن خخخخ انقدر به سمن خندیده بودیم که دلم براش سوخت بیچاره. این دوتا انتر تمام مدتی روکه سمن تو آشپزخونه بود ، در حال بازی حکم بودن و منم چشمام لوچ شد از بس که به تی وی و صفحه ی موبایلم نگاه کردم. سمن بالاخره شامو حاضر کرد و سفره رو چید. به به چه سلیقه ای ، یه نیمچه هنر از خودش نشون داد . - ازین کارام بلد بودی و رو نمی کردی ؟ - بــــــــــــــعله. چی خیال کردی ؟ - چهار دست و پات نــــــــــــــعله - ایییش نکبت - خودتی سامیار – بَــــــه چه کرده خانمم!!! چه کدبانویی!! ما گشنمونه سمن پیتزاهارو برش زد و گذاشت روی میز و ما هم نامردی نکردیم و حمله کردیم بهشون. آخ که چقدر چسبید. خدا وکیلی صفایی که تو خوردن پیتزا هس تو کباب نیست. عطر نداره که داره ، بر و رو نداره که داره ، مزه نداره که داره. وال... کباب به چی خودش می نازه؟ فقط یه عطر خانمان برانداز داره و دیگر هیچ...آخرین تیکشو هم بزور تو حلقم جا کردم. یعنی دیگه دو تا جرثقیل هم نمی تونستن بلندم کنن . من - وااای سمن عااالی بود سامیار – دستت درد نکنه سمنی. پیتزا یعنی این. چین این بیرونی ها آخه؟؟؟؟ سمن – بـــعله ولی عزیزم با این حرفا ظرفا شسته نمیشن. سامی – ظرف ؟ کدوم ظرفا؟ کامی تو ظرفی می بینی اینجا؟ کامیار – نه من که چیزی نمی بینم. احتمالا سمن توهم می زنه . من - یه پیشنهاد دارم. سمن – چیه ؟ من - پانتومیم بازی کنیم هر کی باخت ، باید ظرفارو بشوره . سامیار – از حالا گور خودتونو کندین سمن – در ضمن گروه بازنده باید بستنی هم بده من – موافقم کامیار هنوز ساکت بود که گفتم انگار شما می ترسین ... سامیار – کی ما ؟ از کی ؟؟؟شما ؟؟ عمرا کامیار – ما هم هستیم من – خب پس موضوعارو مشخص کنین. هر گروهی 2 تا موضوع انتخاب کنه. یک دقیقه و سی ثانیه واسه اجرای هر موضوعی زمان داریم. سمن و سامیار برای این که کدوم گروه اول شروع کنه ، سنگ کاغذ قیچی کردن و بعد بازنده که سامیار بود ، شدن گروه اول . - خب کدومتون اول می خواد اجرا کنه ؟ سامیار – من سامیار اومد جلو و سمن موضوع رو تو گوشش گفت. ( تولد دایناسور مهربون ) . سامیار – این دیگه چیه ؟ سمن – همینی که هست سامیار – آره ؟ اینجوریه ؟ دارم براتون . - خب زمان شروع شد کامیار - سه کلمه اس ؟ کلمه اول ؟؟؟ کیکه ؟؟؟ داری شمعارو فوت می کنی؟ تولد ؟ کلمه اول تولدِ؟؟؟ تولد؟ کلمه دوم ؟؟؟ داری فوت می کنی. فوت نیس ؟؟ بال داری؟؟؟ بزرگی؟؟ هااان چیزه گودزیلایی؟؟؟ دایناسوری ؟؟؟ کلمه دوم دایناسور ؟ کلمه سوم ؟؟ تولد دایناسور چی ؟؟؟؟ خل و چل ؟؟ دلقک ؟؟ بی مزه ؟؟ هااان چیز مهربون ؟؟؟ مهربون ؟؟ سامی – یسسسس - این دیگه چه موضوعیه ؟ هلیا – موضوع به این قشنگی - خیله خب حالا نوبت گروه ما شد . موضوع انتخاب شد و سمن برای اجرا بلند شد. سامی موضوعو تو گوش سمن گفت و سمنم خیلی ریلکس شروع به اجرا کرد . هلیا – 4 کلمه اس؟ - صورت ؟ چند تا صورت ؟؟؟ صورت ها ؟کلمه اول صورتها ؟ - کلمه سوم خرسه ؟ - کلمه چهارم؟ بزرگه ؟ خیلی بزرگه ؟ - ستاره اس ؟ تو آسمونه ؟ - هااان صور فلکی دب اکبر سمن دستاشو آورد بالا و کوبید بهم. حالا دوباره نوبت اونا بود. خنده ی موذیانه ای کردم و گفتم خب موضوع انتخاب شده نفر بعدی بیاد. سمن موضوعو تو گوش کامیار گفت : - سازمان حمایت از محیط زیست کامیار – آقا این دیگه اجرا نشدنیه سمن – همینی که هست. اگه جا زدی اعلام شکست کن . کامیار چشم غره ای به سمن زد و بعدم رفت و ایستاد تا اجراش کنه. زمان آغاز شد و کامیارم مشغول اجرا شد. سامیار – ساختمون ؟ اداره ؟؟ یه مکان بزرگ؟؟؟ 4 کلمس؟؟ خب خب خب .کلمه ی اول ساختمونه ؟ بزرگه ؟ اداره اس ؟ ای بابا می زنن توش ؟ گیتارِ ؟نه ؟؟؟ساز داره ؟؟؟ مال توئه؟ مال مائه؟ ای بابااا یه جور دیگه بگوووو .خب خب کلمه سوم، دور ؟ محیط؟ اطراف ؟ اینجا ؟؟ نه ؟؟ کامیار – نه چلغوز . چقدر تو خنگی سامی اَاااه سمن – حرف زدن ممنوع سامیار – خو خوب اجراش کن دیگه. کلمه چهارم؟ کتابه ؟ درسیه؟ ریاضی؟ علوم ؟ دینی؟ ادبیات ؟؟؟ کامیار – اَااه یه دقیقه نگاه کن بعد زرزر کن - وقت تمام کامیار – شِت سامیار – چی بود حالا ؟ کامیار نگاه غضبناکی به سامیار انداخت و گفت: - سازمان حمایت از محیط زیست سامیار – خداییش خیلی سخت بود دفعه ی بعد دوباره نوبت ما میشد و این بار من باید اجرا می کردم . سامیار – خب موضوع انتخاب شده. رفتم جلو و سامیارلبخند خبیثی زد و موضوع رو تو گوشم گفت : - دایره امنیت و اطلاعات کشور. موضوعش سنگین بود اما من و سمن سابقه ی بازیمون زیاد بود و همیشه هم همگروهی هم بودیم. زمان شروع شد و من مشغول شدم ... سمن – 4 کلمس ؟ کلمه اول ؟ دایره؟ خب کلمه 4ام ؟ اطراف ؟ بزرگتر؟ خونه؟ بزرگتر؟ شهر؟ بزرگتر؟ کشور؟ خب کلمه آخرم شد کشور حالا کلمه ی دوم؟ کلمه ی دوم و سوم و کلی بال بال زدم تا تونست بالاخره بفهمه. سمن – دایره امنیت و اطلاعات کشور ؟ - یسسسسسس سامیار – اَااه دهنتون سرویس. سمن نمی دونستم تواناییات انقدر زیاده عزیزم . سمن – بنفعته که منو دست کم نگیری عزیزم. من اینجا دارم حیف می شم . کامیار – اره باید می رفتی اونجا چهارتاییمون زدیم زیر خنده که سمن گفت : - خب بازنده های محترم ظرفا دستتونو می بوسه. در ضمن بستنی ما هم فراموش نشه . سامیار – دیر وقته هلیا هم باید بره خونه. چی کار کنیم ؟ کامیار – پس لباس بپوشین تا اول بریم بیرون بستنی بخوریم و بعدم هلیا رو برسونی وقتیم که برگشتیم من و سامی ظرفارو می شوریم. سمن – اوکی. بریم لباس بپوشیم هلی کامیار من و سامی رفتیم پایین تا ماشینا رو درستشون کنیم. سمن و هلیا هم چند دقیقه بعد اومدن پایین وسوار ماشین شدن. دیر وقت بود و ما هم هنوز جایی رو بلد نبودیم ولی ازونجایی که تعطیلات بود احتمال می- دادم که یه سری از مغازه ها هنوز باز باشن. چند دور اطراف رو گشتیم تا بالاخره یه جای دنج پیدا کردیم. نزدیک مغازه یه پارک بود. از ماشین پیاده شدم و پرسیدم: - می خواین تو ماشین بشینین ؟ سمن – نه بابا ما هم پیاده می شیم . پیاده شدن و با هم رفتیم سمت مغازه. بستنی هامونو گرفتیم اما وارد بستنی فروشی نشدیم و به جاش رفتیم سمت پارک. پارکش زیاد بزرگ نبود اما خوبیش این بود که خلوت بود. فقط خودمون بودیم و خودمون. هر چی که می گذشت سوز و سرما بیشتر تو تنمون نفوذ می کرد اما من عاشق این هوا بودم . سرماش قابل تحمل بود. سامی و سمن جلو جلو راه می رفتن و با هم گرم حرف زدن شدن. سمن موبایلشو گرفت سمت سامی و گفت: - درستش کن یالا. سامیم خندید ومظلومانه گفت : باشه منو نخور. هلیا – پس میشه مال منم شما درست کنین ؟ - اوهوم. گوشی رو از دستش گرفتم و تنظیماتشو به حالت اولیه اش برگردوندم. هلیا – چجوری بفکرتون رسید همچین نقشه ای بکشین؟ - واال... نقشه از سامی بود . هلیا خندید و گفت – چجوری گوشیا و ماشینا رو دستکاری کردین ؟ - دیگه دیگه. اوناش سکرته هلیا – آهان. که اینطور . - اوهوم موقعیت بسی مناسب بود که هر چی سوال دارم ازش بپرسم اما نمی دونستم چجوری یا از کجا باید شروع کنم . - آقای نیکخوی به چه کاری مشغولن؟ هلیا – بابا تو کار واردات صادراته . - اوهوم . ( خاک تو سرت این چه سوالیه آخه ؟ در مورد خودش بپرس) - شما ... اومدم بپرسم شمارو قبلا جایی ندیدم که وقتی نگاهم افتاد بهش هول کردم و پرسیدم: - شما دانشجویین ؟ هلیا نگاه متعجبی بهم انداخت و گفت – آره از کجا فهمیدین ؟ خندیدم و گفتم به این پیشونی میاد که دانشجو باشه. از شوخی گذشته خب مشخصه که سنتون پایینه هلیا – مثلا می خوره چند سالم باشه ؟ - 23 یا 24 هلیا – تشخیصتون درست بود. من ارشد می خونم. تقریبا تموم شده و پایان ناممو هم چند وقت دیگه تحویل میدم . - موفق باشین هلیا – ممنونم. بستنیه خیلی چسبید - نوش جان. ببخشید ولی من ... سامی و سمن عین دوتا خرمگس عاشق همون لحظه سر رسیدن و سامیار گفت که خیلی دیر شده و احتمالا پدر و مادر هلیا خیلی نگران شدن و من نتونستم ادامه سوالامو ازش بپرسم. زیر لبی گفتم هی تف تو این شانس... سمن – چیزی گفتی کامی ؟ - ها؟ من ؟ نـه. سرفه کردم هلیا لبخند پر رنگی زد. یعنی منظورمو فهمیده بود؟ سمن – بریم هلی ؟ هلیا – بریم هلیا داشتم از سرما می لرزیدم. نامردا همشون لباس گرم داشتن اما منه بدبخت با یه لا مانتو رفته بودم خونشون. هوای روز با شبش خیلی فرق می کرد و من نمی دونستم که قراره شب بیایم بیرون. یه آن به این فکر کردم که عین تو این فیلما کامیار الان کت گرم و نرمشو در میاره و میده به من اما چشمامو باز کردم و دیدم زهی خیال باطل اول از همه رفته تو ماشین و پشت رول جنسیس خوشگلش نشسته و منتظره تا ما سوار شیم. کتشو دراورده بود اما نامرد ندادش به من. نشستم تو ماشین و دیدم بخاری ماشین روشنه. از آینه جلوی ماشین بهم نگاه انداخت و منم لبخند زدم و گفتم ممنون. سامیار و سمنم سوار ماشین شدن . سمن – اَااه کامی برا چی بخاری رو روشن کردی ؟ کامیار – چون سرده سمن – خب کتتو بپوش کامیار – خب خودت پالتوتو بکن سمن – عجبااا روشو کرد سمت من و گفت – کاش بیشتر می تونستیم پیش هم باشیم . تازه داشت خوش می گذشت . کامیارخندید و گفت – به شما که خــــــــیلی خوش گذشت سمن خانم. سمن چشم غره ای به کامیار رفت و گفت – نه که بشما خوش نگذشته. تازه قراربر اینه که وقتی برگشتیم خونه ، بازم به شما دوتا خوش بگذره. سامیار – ان شاال ... بعدا جبران می کنیم همه رو. چهارتاییمون خندیدیم. یه کم بعد جلوی در خونمون بودیم. چقدر زود رسیدیم. پیاده شدم و باهاشون خداحافظی کردم و رفتم سمت بالا . - ســـــــــــــــــلام به اهل خونه من برگشتم . بابا – سلام بابایی چرا انقدر دیر کردی ؟ - جاتون خالی رفتیم بیرون بستنی خوردیم . - نوش جونتون یه خبر می دادی بابا . - ببخشید بابایی . مامان – دستشون درد نکنه. امروز کلی زحمت کشیدن.ان شا ال... ما هم یدفعه دعوتشون می کنیم . هِه مامانه منو باش. خبر نداره از منه بدبخت چقدر کار کشیدن. بابا – دیگه امشب وسایلتون و جمع کنین که فردا صبح زود ما باید بریم . - باشه بابایی . مدتی که اینجا بودیم کم بود اما روزهای خوبی بود و حسابی بهم خوش گذشته بود. ان شا ال... تعطیلات بعدی جبرانش می کنیم. وسیله هامو دونه دونه جمع می کردم و می ذاشتم توی چمدونم و به روز های گذشته و روزهایی که در پیش داریم فکر می کردم. ساعت 2 بامداد بود که دیگه نایی نداشتم و همونجا از حال رفتم. صبح موقع حرکت مامان تونست بزور بیدارم کنه اما چه بیدار شدنی... از تو اتاقم بلند شدم و چمدونم رو گذاشتم تو صندوق و رفتم تو ماشین خوابیدم. نفهمیدم چقدرتو جاده بودیم و چجوری گذشت . چشم باز کردم و دیدم به خونه رسیدیم . چند روزی میشه که به خونه برگشتیم. بابا انگار هنوز کاراش ردیف نشده چون خونه که میاد حوصله هیچی رو نداره. کارای پایان نامم داره به خوبی پیش میره. اخلاق رستگارم نسبت به روزای اول یه کم بهتر شده . یعنی که قابل تحمل شده. کامیار بعد ازینکه از تعطیلات نوروزی برگشتیم ، حالم حسابی بهتر شده. چند شبی بود که خیلی خوب و آروم می خوابیدم و خواب نمی دیدم. نمی دونم از اینکه دیگه خواب اونو نمی بینم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟ با اینکه احساس می کردم با دیدن اون خوابا اذیت می شم ، ولی دلم می خواست بدونم قضیه اش چی بوده ؟و یه جورایی دلم براش تنگ شده بود. اصن اونی که من دیدم همونی بود که تو خواب می دیدم ؟ یا بی خودی شلوغش کردم و اینارو بهم وصل کردم . دوباره خودمو درگیر کارای شرکت کردم. خیلی وقته کسری رو ندیده بودم و دلم براش یه ذره شده بود . کاش اونا هم میومدن و یه سری به ما می زدن. امشب شام دور هم جمع می شیم. کتی در طول هفته لااقل یه بار میاد و به ما سر میزنه. ساعت هشت بود که اومدم خونه. همه دور هم نشسته بودن و حرف می زدن. کسری دوید سمتم و من دستامو از هم باز کردم که بپره تو بغلم. لپشو محکم بوسیدم و گفتم : - سلام عشقه دایی . کجایی تو ؟ دلم برات یه ذره شده بود . - سلام دایی. منکه همینجا بودم خودت نبودی - ای جونم. رومو برگردوندم سمت کتی و گفتم کاش شما هم میومدین . کتی – واال... حال پدر امیر زیاد خوب نبود برا همین ما امسال جایی نرفتیم . - ای بابا . اونم شانسه این بچس. حالا بهتره ؟ - آره خداروشکر بهتره. - خدارو شکر . زرین خانم سفره رو چیده بود. دور میز نشستیم. کتی کنارم نشست و کسری رو ازم گرفت. لپشو کشیدم و گفتم دایی قربونش بره . کتی – دایی که نمیاد بهش سر بزنه - شرمنده کتی به این مسافرت واقعا نیاز داشتم. ان شا ال.. بعدا جبران می کنم . کتی – ببینیم و تعریف کنیم . بعد از شام هم مشغول بازی کردن با کسری شدم. تیکه های اسباب بازیشو رو هم گذاشت و خونه می ساخت. ازش پرسیدم چی می سازی دایی ؟ - خونه . می خوام با ملینا عروسی کنم و برم تو این خونه - با این حرفش از خنده پکیدیم. - ملینا کیه دایی ؟ - دوستمه - کجا دیدیش ؟ - تو مهدکودک - چه شکلیه؟ - موهاش طلاییه ، چشاش آبیه - دایی فدای سلیقت شه چشمکی به امیر زدم و گفتم : - کاملا به بابات رفتی دایی همه خندیدیم که امیر گفت : - نه خیر از قدیم و ندیم گفتن حلال زاده به داییش میره - واال... به من که نرفته . احتمالا به دایی کامرانش رفته . دوباره همه خندیدیم که صدای اعتراض مامان باز در اومد . - بچم چشه مگه؟ الهی بگردم تو اون غربت ، تک و تنها ، معلوم نیست کجا هست ؟ چی می خوره ؟ سمن – شما نگران اون و خورد و خوراکش نباشین اونجا همه چی براش فراهمه. سرش کلاه نمیره . خودش خواسته بره. هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد. آقا کامیار شمام یه ذره ازین نیم وجبی یاد بگیر. از الان داره خونه می سازه تا با همسر آینده اش توش زندگی کنه . - انقدر بدم میاد ازین حرفای خاله زنکی مامان – حرفای خاله زنکی کدومه؟ تو کِی می خوای ازدواج کنی؟ یعنی بین این همه آدم تو یه نفر و مناسب خودت ندیدی؟ تو اصلا علاقه نداری که بچه داشته باشی؟ کی می خوای برای بچت پدری کنی؟ وقتی پیر شدی؟ که بچت وقتی رفت مدرسه و تو رفتی دنبالش همه فکر کنن بابابزرگشی؟ - یعنی از هر موقعیتی استفاده می کنین که ربطش بدین به من و ازدواجم. استارت می زنین هم دیگه تمومی نداره.کی گفته که من علاقه ندارم؟ ولی هر چیزی زمان خودشو داره این هم بوقتش - هی میگه بوقتش - اصن نشده ما یبار دور هم جمع بشیم و شما این مسئله رو مطرح نکنی سمن – مامان فکر کنم آخرشم باید این کامیار و ترشی بندازیم - ای خدااا شما مادر و دختر تا منو نبندین به بیخ ریش یه نفر راحت نمی شین دیگه هلیا آخرای ترمه و من باید کارای پایان ناممو تموم کنم. دیگه چیز زیادی ازش نمونده و به امید خدا بزودی تمومه. استاد پایان ناممونو دیده و کلی ازش تعریف کرده. امیدوارم کارای دفاعشم خوب پیش بره. اما دلم برای بابا می سوزه که بهر دری می زنه تا مشکلشو حل کنه اما نمی تونه. خیلی حالش گرفته اس. خونه ام که میاد ، بجز سلام وعلیک عادی با کسی حرف نمی زنه. می شینه یه گوشه و به یه نقطه خیره می شه. بعد از یه مدتم که پا میشه ومیره. مامان هم بدجوری نگرانشه. اصلا معلوم نیست که این مشکل مالی از کجا و چجوری یهویی پیداش شد؟ بابا که وضعش خوب بود. هیچوقتم تا حالا نشده بود که چک بی محل بکشه یا کفگیرش بخوره به ته دیگ و به این و اون رو بندازه. همیشه تو کارش موفق بوده. هی خدااا یعنی میشه خودت یه جوری مشکلشو حل کنی؟ آخه ما که بجز تو کسی رو نداریم. از کی کمک بخوایم بجز تو ؟؟؟؟ نمی دونم چجوری می تونم به بابا کمک کنم؟؟ کاش منم الان کار داشتم و می تونستم از درآمدم به بابا کمک کنم. حاضرم حتی همه ی طلاهام و با ماشینم بفروشم تا بابا مشکلش حل شه ولی بابا آدمی نیست که برای حل مشکلش بخواد اینکارارو بکنه . مغرورتر ازین حرفاست . کامیار امشب بعد مدتها دوباره خواب دیدم که توی یه قبرستون تاریکم و یه نفر کفن پوش روی زمین بود و مردی کنار قبر ایستاده بود و بلند بلند قهقهه می زد. همون دختری که شبیه هلیا بود ، کنار جنازه نشسته بود و گریه می کرد. پارچه رو کنار زد و با چیزی که دیدم وحشت تمام بدنم و دربر گرفت. نــــــه بلندی گفتم و بیدار شدم. تمام بدنم غرق عرق شده بود. بابا پرید تو اتاق که ببینه چه خبر شده. بابا – چی شده بابا خواب می دیدی؟ - آره ببخشید شما رو هم بیدار کردم - طوری نیست بابا . خوبی؟ سرمو تکون دادم . پارچ آب و برداشت و یه لیوان آب ریخت و داد دستم. یه نفس سرکشیدم . - ممنون. شما برید بخوابید منم دیگه خوبم . بابا از اتاق رفت ولی من از ترس تا صبح دیگه چشم رو هم نذاشتم و تمام مدت به این فکر می کردم که اون مرد کی بوده که بالای قبر سرپا ایستاده ؟ نمی دونستم چه اتفاقی برای هلیا افتاده یا می خواد بیفته و اصلا نمی دونستم که باید چیزی راجع به خوابم بهش بگم یا نه ؟ اصلا چرا من باید اینارو می دیدم؟ یعنی اینایی که می دیدم آینده ی هلیاس ؟زبونتو گاز بگیر. اصلا اگه چیزی بگم ، هلیا باور می کنه؟ کی باورش میشه که اون بخواد باور کنه ؟ مسخره اس واقعا. برم به دختر مردم چی بگم؟ نشسته برا خودش زندگیشو می کنه. ولی اگه خدایی نکرده اتفاقی براش بیفته و من چیزی نگفته باشم اونوقت عذاب وجدان می گیرم. ولی آخه چی بگم ؟ چجوری بگم ؟؟؟ مثلا بگم که قبل ازینکه ببینمت خوابتو می دیدم ؟ تو خوابم دیدم که پدرت فوت شده ؟ همونجا غش می کنه میفته که . شایدم یکی یدونه بخوابونه تو گوشمو بگه دیگه نبینمت. هر جور فکر می کردم گفتنش کار درستی نبود. نگفتنشم کار درستی نبود. هی خدااا تو عجب بدختی گیر کردیمااا. اگرم روزی بیاد و خدایی ناکرده اتفاقی بیفته ، برای خودش و خونواده اش ، با چه رویی می تونم بهش بگم که من می دونستم همشو ولی چیزی نگفتم؟ چجوری می تونم سکوتمو براش توجیه کنم؟ اونوقت هلیا از من متنفر میشه؟ ازینکه برای نجات پدرش هیچکاری نکردم؟ یعنی اون می تونه اون موقع منو درک کنه ؟ خدایا این دیگه چجور آزمایشیه؟ به خاطر کدوم گناهم دارم مجازات میشم ؟ هلیا تو یه روز گرم تابستونی کارای پایان نامم به ثمر رسید و من تونستم این پرونده رو هم خاتمه بدم. کلی از استاد تشکر کردیم. از رستگار هم بابت همکاریش تشکر کردم. بلافاصله یه جعبه شیرینی خریدم و رفتم خونه ی سمن. بهش زنگ نزدم تا سورپرایز شه. زنگ در و فشار دادم و سریع قایم شدم و جعبه رو گرفتم سمت دوربین و بعد ازینکه سمن جواب داد ، صدامو عوض کردم و گفتم یه بسته دارین خانم . سمن – الان میام بعد از چند دقیقه که دیگه نزدیک بود زیر پام چنار سبز بشه نکبت خانم تشریف آوردن دم در و در و باز کردن سمن – ســــــلام تو اینجا چیکار می کنی ؟ - سلام نکبت بیا دیگه - ای انتر دیوونه کلی فکر کردم کی برام شیرینی فرستاده جعبه ی شیرینی رو دادم دستش . دهن باز کرد تا بپرسه حالا به چه مناسبت هست که مجال حرف زدن بهش ندادم و گفتم : - پایان نامم بالاخره مورد قبول واقع شد . سمن – مبارکه عزیزم. پس این شیرینی خوردن داره. - بعله سمن – چهار دست و پات نعله - مرگ سمن – دلت میاد ؟ - معلومه که میاد . یه خل و چل از آمار خل و چلای این شهر کم بشه مگه چی میشه ؟ - غلط کردی . من خل و چلم یا تو که جعبه شیرینی رو گرفتی دستت ( صداشو کلفت کرد و گفت : ) و بعد میگی بسته دارین خانم دوتایی زدیم زیر خنده . سمن – حالا که تو خبر خوش دادی بذار تا منم یه خبر خوش بهت بدم - هوم؟ چه خبر شده ؟ سمن – بزودی خاله میشی - چرا چرت و پرت می گی من که خواهر ندارم سمن لباش و کج و کوله کرد و گفت : پس من چیم انتر ؟ - خودتو می گی ؟ سرشو تکون داد و دیگه چیزی نگفت. بهت زده به سمن نگاه کردم. باورم نمیشد چطور ممکن بود سمن به این کوچیکی الان مامان بشه ؟ سمن چند بار صدام زد و وقتی دید جواب نمی دم دستشو آورد جلو صورتمو و چند تا بشکن زد و گفت: - هوووی کجایی ؟ - ها؟؟ هیچی همینجاام . آخه چطور ممکنه که تو... سمن -چیزه می دونی ... خیلی وقته که می دونیم ولی سامیار گفت هنوز فعلا به کسی چیزی نگیم تا سورپرایز شن . - هنوز دهنم باز بود و قادر به گفتن چیزی نبودم. با دستم دهنمو بستم . سمن خندید و گفت : تو هم باورت نمیشه نه ؟ منم اول باور نمی کردم. ندیدی سامیار چه دیوونه بازی ای در آورد وقتی فهمید بزودی بابا میشه . - الهی قوربونش برم ، فندق خاله. پس تو هم یه شیرینی بدهکاری سمن – اوهوم چه جورم - خب حالا این فندق خاله پسره یا دختر ؟ سمن – دختره پریدم بغلش و ماچش کردم و گفتم: - وااای سمنی باورم نمیشه ... مامان شدنت مبارک باشه عزیزم سمن – مرسی عزیزم - خب دیگه من فعلا میرم بعدا دوباره میام و بهت سر می زنم . سمن – به این زودی داری میری ؟ می موندی لا اقل یه چایی می ذاشتم تا با شیرینی بخوریم - نه می خوام زودتر برم اخبار خوب و به مامان هم بگم تا یه کم خوشحال شه . سمن – باشه عزیزم . پس می بینمت. مراقب خودت باش - قوربونت . فعلا خداحافظ سمن – خداحافظ زودی سوار خوشکل قرمزم شدم و اول یه جعبه شیرینی خریدم و بعدم یه راست رفتم خونه. در و باز کردم و طبق عادت همیگشیم گفتم سلام بر اهل منزل من اومدم و بعدم شیرینی رو گرفتم جلوی صورت مامان . مامان – سلام بروی ماهت مامان جان. خیره .خبریه ؟ خندیدم و گفتم دوتا خبر خوب دارم . مامان – الهی همیشه خوش خبر باشی - اول اینکه پایان نامم قبول شده - مبارک باشه عزیزم. ان شا ال... همیشه موفق باشی دخترم - پریدم بغلش و ماچش کردم. الهی بگردم این روزا خیلی غصه ی بابا رو خورده چقدر شکسته بنظر میاد . - و اما دومین خبر خوبمم اینه که سمن بارداره و بزودی من خاله میشم . - الهی مبارکش باشه . - چایی داریم مامانی ؟ - آره مامان جان تازه دم کردم . - آی من فدای این مامانم بشم که همیشه همه ی کاراش به موقعست . - خدا نکنه دو تا چایی ریختم و رفتم پیش مامان نشستم. مامان با لبخند محزونی بهم نگاه کرد و گفت: - دستت درد نکنه دخترم . هر کاری کرد ناراحتیشو ازم پنهون کنه ، نتونست و آخرشم یه قطره اشک از گوشه ی چشمش جاری شد . - آی آی آی قرار نشد گریه کنیا. کی اشک مامانه منو در آورده؟ - نگران باباتم . معلوم نیست چی می خوره. کِی می خوابه؟ اصلا آروم و قرار نداره. حرفم که نمی زنه . - ان شاال... که درست میشه مامانی. ما هم براش دعا می کنیم. حل میشه غصه نخور - خدا کنه همینطور باشه ساعت نزدیکای 8 شب بود که مامان غذاش حاضر شده بود و ازونجایی که نزدیک به اومدن بابا بود ، سفره رو گذاشتیم. امشب بابا از همیشه زودتر رسید خونه و زنگ در و زد. عجیب بود که هیچوقت این موقع نمیومد .. یعنی چی شده؟ اومد تو و گفت: - زودی بساط شام و آماده کنین که امشب مهمون داریم . مامان در حال کشیدن غذا گفت : - مهمون ؟ این وقت شب ؟ کی هست ؟ بابا – رستگار و خونواده اش مامان – واااا بابا – واال... زود باشین . عجله کنین . مامان – خیل خب حالا هول نکن غذا آماده است تو هم برو دست و صورتتو بشور و بیا . حین شام از بس بابا می گفت الان می رسن همش با هول و ولا غذا خوردیم . اصلا نفهمیدیم که چی داریم می خوریم .پریدم بالا تا یه دست لباس درست و حسابی بپوشم. خدایا یعنی امشب باید این عذاب الهی بر من نازل می شد؟ هــــــی خاوک بازم که هیچی ندارم بپوشم. این رفت و آمدهام که همش یهویی پیش میان. بابا یه کم به من فرصت بدین آخه یه جونی برای خرید داشته باشم. ازینور اتاق به اونور اتاق می رفتم و لباسامو زیر و رو می کردم. یه هفت هشت دست لباس هم انداختم روی تخت ولی هیچکدوم مناسبه امشب نبودن. هان پیداش کردم. همین خوبه. یه زیر سارافونی زرشکی با یه سارافون مشکی پوشیدم و شلوار زرشکی مو هم تنم کردم. با این که چند بار این تیپو زده بودم اما هنوزم دلمو نمیزد و خیلی دوستش داشتم. اوخ اوخ داشت یادم می رفت. شال زرشکیمو هم انداختم سرم. خاک بسرم نزدیک بود بدون شال برم پایین. تا یه صفاییم به قیافم بدم شنیدم که صدای زنگ در اومد. وللش حالا یه کم دیرتر برم پایین مگه چی میشه؟ اصلا کی هست این رستگار؟ یکی از دوست و رفیقای باباس دیگه. اصلا من برا چی باید برم پایین ؟ بیخیال، اما بالاخره که باید به مامان کمک می کردم. بابا گفت رستگار و خونوادش نگفت که فقط رستگاره . معلوم نیست چند نفرن. خدا بخیر کنه. اصلا تو توبه نکردی بازم می خوای پذیرایی کنی؟ پس فقط یه سر میرم ببینم چخبره... آروم آروم از پله ها اومدم پایین که کسی متوجه نشه. ولی درست زیر پله یه مرد قد بلند با موهای جو گندمی ایستاده بو . من و دید و گفت : سلام دخترم . - سلام خیلی خوش اومدین . - ممنون دخترم عه ایــــــن. این چقدر شبیهه چیزه ... چیز دیگه آره اینو من کجا دیدم؟ کی بود؟ بابا همین تازگیا بود. ای تو حافظم یعنی...همون موقع یه مرد دیگه پشت سرش وارد خونمون شد و سلام کرد که احتمال می دادم پسرش باشه. عه آره شبیهه اینه.( اساسا خسته نباشی . چه کشف بزرگی کردی. پس می خواستی شبیهه کی باشه؟ پدره شبیهه پسرشه دیگه ). هاا نه منظورم اینه که این پسر این پدره .. میگم چقدر آشناس ... (کاملا قانع شدم .) اَااه ببن دیگه دونتو . همیشه تو موقعیتهای حساس ظاهر میشی سوتیای منه بدبختو بگیری. (حقته بس که خنگی ) خودتی به خودم اومدم و فهمیدم که دو ساعته به قیافه این پسره ی چلغوز نگاه می کردم و سلام نکردم. - عه ... چیزه ... میگم که سلام . پوزخندی زد و گفت : - انقدر دلت برام تنگ شده بود ؟ با صدای آرومتری گفتم - هه خودپرستِ خوش خیال. چشم غره ای بهش زدم و ازش دور شدم. خانم رستگارم بعد از پسرش اومد تو و بعد از سلام و احوال پرسی بهش تعارف کردیم تا بشینه. مامان چایی ریخت و آورد به میدون. ( خخخ می دونست چایی ریختن کار تو نیست .) والا من بی چایی هم خطرناک بودم حالا چه برسه با چایی. خب مرحله ی اول که به خیر گذشت . مامان – هلیا پاشو شیرینی نگه دار براشون مامان . - یا خدا شیرینیا رو پخش کردم و بعدم نشستم پیش ماما . آخیش اینم از مرحله دوم . فنجون چاییمو برداشتم و شروع کردم بخوردن رستگار پدر – نمی دونم آقای نیکخوی وقت کردن بهتون چیزی بگن یا نه چون همه چیز هول هولکی شد و ما اصن نفهمیدیم چی شد. قرض از مزاحمتون امر خیره . چای بدجوری پرید تو گلوم و بسرفه افتادم و یه مقدار چایی هم ریخت بیرون. مامان چپولکی نگام کرد و چنتا ضربه زد پشتم. یه چشم غره هم بهم رفت که یعنی چه گندی بود زدی ؟ خانم رستگار پشت چشمی برام نازک کرد که انگار خر کیه وال... نکبت . خودت جا من بودی میموندی تا خفه شی؟ روزبه هم با یه پوزخند گوشه لبش زل زده بود تو چشام .( ایش خاندان نکبتان )حالا فهمیدم این پسره به کی رفته اینجوری شده. بیچاره آقای رستگار که صبح تا شبشو با اینا می گذرونه . آقای رستگار – خب همایون جان نظر شما چیه ؟ بابا – واال... چی بگم ؟ بقول خودت هول هولکی شده ، من حتی فرصت فکر کردن هم نداشتم . آقای رستگار – بنظرم اشکالی نداشته باشه که جوونا برن و با هم صحبت کنن تا نظرشونو بگن . بابا – نه ایرادی نداره. پاشو هلیا جان. جااان ؟؟؟با گیجی و منگی به بابا نگاه کردم که بابا سر تکون داد. خو یعنی چی این حرکت الان؟ به طرف اتاقم رفتم ولی اصلا یادم نبود که آخرین بار تو چه وضعیتی اتاقمو ترک کرده بودم. یهویی میان و میگن مهمون داریم. یهو میگن برا امرخیر اومدیم. متنفرم از کارای یهویی و بدون هماهنگی قبلی . پشت در اتاق مکث کردم. روزبه پوزخندی زد و گفت : - قراره پشت در اتاق بمونیم ؟ چیزی اون تو هست که نباید دیده بشه ؟ چشم غره ای نثارش کردم و در اتاق و باز کردم. اول خودم رفتم تو و روزبه هم بدنبالم وارد اتاق شد. قدم اول و که برداشت خشکش زد و همونجا وایساد. بی خیال چند تا تیکه لباس روی تخت و کنار زدم و نشستم. بازم یکی از همون پوزخندای مسخره گوشه ی لبش سبز شد و گفت : - انقدر بخودت فشار آوردی که چی بپوشی؟ عروسکمو از رو تختم برداشت و یه نگاهی بهش انداخت و گفت هنوزم خاله بازی می کنی ؟ - آره دیگه الانم تو رو آوردم اینجا خان دایی شی . - از رو ام که نمیری . من چرا بایستی خجالت می کشیدم؟ خودشون باید خجالت بکشن که یهویی اومدن و از قبلش اطلاع نداده بودن. واال... پس این تلفن وامونده به چه دردی می خوره؟ گراهامبل خودشو کشت تلفن و اختراع کرد. ما هم حالا باید خودمونو بکشیم تا فرهنگ استفادشو به اینا یاد بدیم ...( خو خنگه خدا اتاقت به این وضع بود ، حیاط وامونده رو که ازت نگرفته بودن ) عه عه راست میگیااا می مردی زودتر بگی ؟؟ روزبه – اِهم... اینکه حرفی نمی زنی یعنی مشکلی با این قضیه نداری و موافقی ؟ من به قبر تو خندیدم که موافقم. همینم مونده با خاندان نکبتان وصلت کنم. آدم قحطه مگه تو بشی شوهر من ؟ واال... . با قاطعیت کامل گفتم اتفاقا کاملا مخالفم . روزبه – چرا ؟ - خب هر کسی یه معیارایی برای ازدواجش داره - اونوقت معیارای شما چیه ؟ اَااه چقدر سوال می پرسه ها نمیشه که بگم چون تو و مامانت نکبتین. باید یه چیزی می گفتم که دمشو می ذاشت رو کولش و می رفت. چی می گفتم؟ - من دلم می خواد شوهرم قدش خیلی بلند باشه عجب چرت و پرتی گفتم اینکه کوتاه نیست. چشماش هر کدوم اندازه یه هندونه شدن. با تعجب به من نگاه کرد و گفت: - الان من کوتاهم ؟ کم نیاوردم و با اینکه می دونستم دروغه محضه گفتم: - یه همچین چیزی میشه گفت روزبه هیستریک خندید و گفت : - پس تو دلت نردبون شهرداری رو می خواد . - در ضمن دلم می خواد شوهرم خوش اخلاق باشه .آشپزیش خوب باشه و تو خونه آشپزی کنه. اهل سفر باشه . خونه رو تمیز کنه . پولدار باشه. یه خونه و یه ویلا به نامم بزنه. یه دفتر مهندسی برام باز کنه. اگر نتونست کارای خونه رو انجام بده باید مستخدم بگیره. تعداد بچه هام هم دوست دارم زیاد باشه . روزبه که دهنش لحظه بلحظه بیشتر باز میشد یه چند دقیقه ساکت موند و بعدم گفت : - یه بارکی بگو می خوای زن بگیری دیگه . به نظرم تو قید ازدواج و بزن بعدم بلند شد و رفت پایین. منم بدنبالش رفتم پایین پیش بقیه. نگاه آقای رستگار به ما بود. از روزبه پرسید: - چی شد بابا ؟ روزبه – واال... به تفاهم نرسیدیم خانم رستگار لبخندی کمرنگی زد که دور از چشمام نموند. انگار اونم خوشش نمیومد که این وصلت سر بگیره و بزور راضی شده بود که بیاد . آقای رستگار – خب به نظر من هنوز زوده که تصمیم بگیرین. حالا یه هفته روش فکر کنین . شما چی می گی همایون جان ؟ بابا – منم موافقم که زود تصمیم نگیرن. ولی در نهایت نظر دخترم هر چی که باشه نظر منم هست . الهی من فدای بابام بشم. مرسی باباییم. پسره ی یالغوز پررو چی فکر کرده برا خودش ؟؟ کامیار تو تخت خواب گرم و نرمم دراز کشیدم و در برابر خوابیدن مقاومت می کنم. باز دوباره شب شد و من استرس گرفتم که بخوابم. می ترسم که باز کابوسا بیان سراغم. همیشه هم نصفه نصفن. خدایا ، قوربونت ، تو که تا اینجاشو نشون ما میدی ، قیافه ها رو چرا سانسور می کنی؟ آخه اونا کین ؟ چین؟ از جون من چی می خوان؟ تو همین فکرا بودم که از شدت خستگی خوابم برد ... بازم همون قبرستون لعنتی . گورکن سیاه پوشی که درحال خالی کردن قبر بود و کارش که تموم شد با یه نفر دیگه که اونم سیاه پوشیده بود یه جنازه رو انداختن تو قبر و روش خاک ریختن. مرد قد بلند به سمت قبر اومد و بالاش ایستاد. کت و شلوار پوشیده بود و مرتب و تر و تمیز بود. چند تا قدم به سمتش برداشتم تو نور کم بالاخره تونستم چهرشو تشخیص بدم. موهای جوگندمی داشت و مسن بنظر میومد. چنتا چروک گوشه ی چشمش بود . انگار متوجه حضور من شد که برگشت و به من نگاه کرد و دوباره شروع کرد به قهقهه زدن. صدای خنده های بلند و ترسناکش باعث شد که باز بترسم و از خواب بیدار شم. نفس نفس می زدم . قیافه اش درست و حسابی یادم نبود و مطمئنم که قبلا هیچوقت ندیده بودمش و باهاش هیچگونه برخوردی نداشتم. یعنی هلیا دشمن داره؟ خودش می دونه؟ اصلا چرا باید دشمن داشته باشن؟ مگه چیکار کردن ؟ دیگه نمی خوام دست رو دست بذارم و همینطور منتظر بشینم و فقط کابوس ببینم. باید یه حرکتی بزنم . فقط نمی دونم از کجا باید شروع کنم ؟ یه جوری باید این مرتیکه رو پیداش کنم. باید اول آدرس محل کار و خونه ی آقای نیکخوی رو پیدا کنم تا بتونم اون مرتیکه ی عوضی رو که سایه ی نحسش افتاده روی زندگی آقای نیکخوی و خونواده اش رو پیدا کنم . هلیا قبل از خواب از بابا پرسیدم که جریان چیه و اینا برای چی یهویی اومدن خونمون ؟ بابا – راستش رستگار قول داده بود که بهم کمک کنه تا مشکلات شرکت حل بشه و در عوض می خواست تا قول ازدواج تو با پسرش رو از من بگیره . ولی خدا شاهده من حتی یه لحظه هم به این فکر نکردم که بخوام تو رو قربانی شرکت کنم. خودم یه فکری براش می کنم. اگه دوست چندین و چند ساله ام نبود ، هرگز اجازه نمی دادم با این پیشنهادی که داده پاشو تو خونم بزاره. فقط بخاطر احترام دوستیمون اجازه دادم امشب بیان خونمون. حالام که اومدن بابایی هر تصمیمی که تو بگیری تصمیم منم هست. رستگار می- گفت با هم همکلاسیم بودین آره ؟ - اوهوم - خب نظر تو چیه بابا ؟ سگرمه هام رفت تو هم و بق کردم. هه منو باش که فکر می کردم لا اقل خود رستگار آدم درست و حسابیه نگو خودش تَه نکبتاس که همچین پسر و زنی نصیبش شده. سوال بابا رو بی جواب گذاشته بودم و دلم نمیومد که بهش جواب منفی بدم. شاید می تونستم اینجوری یه کمکی به بابایی بدم اما حتی فکر زندگی کردن با اونا دیوونم می کرد. دلم نمی خواست این وسط نه غرور من و نه بابا له بشه ... بابا – حتی فکرشم نکن که به خاطر من یا شرکت تصمیم دیگه ای بگیری که مدیون منی - سرمو انداختم پایین بابا – پس این یعنی جوابت نه هست ؟ سرمو تکون دادم بابا – خیل خب بابایی خیالت راحت باشه . بقیه شو بسپر به من . برای اولین بار تو زندگیم طعم خجالت و چشیدم.( چه عجب بابا تو هم فهمیدی خجالت چیه ) اصلا فکرشم نمی کردم که بخوان همچین پیشنهادی به بابا بدن. ایشش واقعا که خانوادگی نکبتن. باید می زدیم و همینجا سه و هفتشونو می گرفتیم . *** سمن – وااای که چقدر این بستنی قیفی تو این هوا می چسبه - اوهوم عالیه زبونمو در آوردم و گفتم بخصوص با این شیرینیا . بالاخره شیرینیه رو دادی . سمن – نوش جونت. برنامه ات برای تعطیلات چیه ؟ - واال... برای تعطیلات هنوز برنامه ای نریختم . حالا حالا ها که از هفت دولت آزادم چون هنوز کار پیدا نکردم و می خوام دنبال کار بگردم . هر چه زودتر . باید بالاخره یه جا مشغول کار بشم سمن - ایشاال... موفق باشی - مرسی. راستی این فندق خاله کی بدنیا میاد ؟ سمن دستی به شکمش کشید و گفت : - اووووه هنوز کلی مونده . - خداااا کی میشه من این فندقمو ببینم؟ حالا که دقت می کنم یه ذره شبیهه مامانا شدی سمن – از چه نظر ؟ - نمی دونم یه جوری شدی سمن – چه جوری شدم ؟ - دیگه اونجوری نیستی که بودی. اینجوری شدی سمن – چی می گی تو ؟؟؟ اینجوری شدی ، اونجوری بودی ، یه جوری شدی ، خودت فهمیدی چی گفتی ؟ با خنده گفتم : - نه راستشو بخوای فقط فهمیدم یه فرقی کردی دوتایی زدیم زیر خنده سمن – عجبا اول سمن و رسوندم و بعدم رفتم خونه. مامان برای ناهار لوبیا پلو با بورانی بادمجون درست کرده بود. یعنی می مردم برای دستپخت خوبش. بخصوص لوبیا پلو . *** صبح ساعت یازده تقریبا تونستم هشیاریمو بدست بیارم. (هه ساعت 11 رو میگه صبح ) وقتی بلند شدم اتفاقای دیروز دور سرم می چرخیدن. چه خبر شده بود دیروز ؟ حتی فرصت نکردم که اخبار خوب رو به بابا بدم . وااای که چقدر برای سمن خوشحالم . باید برم دنبال کارای مدرکمو و بعدم ببینم که می تونم بدون بند پ یه کاری برا خودم جور کنم ؟ بلند شدم و اول رفتم اتاق فکر و بعدم رفتم پایین. به مامان سلام دادم و بعدم برا خودم یه چایی ریختم. مامان مشغول پختن ناهار بود و تو حس و حال خودش بود. بعد ازینکه چاییمو خوردم سفره رو جمع کردم و بهش گفتم که میرم بیرون دنبال کارای مدرکم و اگه کارم طول کشید و دیر کردم نگران نشه. یه چند وقتی کارش طول می کشید. کلی هم دنگ و فنگ اداری داشت. باید پیش همه ی اون اقدس و نقی و تقی و شمسی و کلثومشون می رفتی تا درنهایت وقتی روده ات از دهنت بیرون اومد و دلت می خواست بیخیال هر چی کار و مدرک و دانشگاه بشی ، بی صاحاب و می دادن دستت.تازه بعدشم باید با اون مدرک نکبتیت بگردی دنبال کار تا ببینی تو کدوم خرابشده ای می تونی برای چه شخص شخیصی حمال بشی ... ولش کن بابا . با نشستن و ازین فکرا کردن ، آخرش همون حمالیم گیرم نمیاد. جلدی پا شدم و حاضر شدم و رفتم یونی. اول برای گرفتن مدرک پی گیری کردم تا ببینم چه کارایی باید انجام داد ... *** خسته و کوفته اومدم خونه و رو اولین مبل ولو شدم . مدتی گذشت تا زنگ در به صدا در اومد . مامان – باباتم اومد . سفره رو بزار هلیا . - چشم سفره رو گذاشتم و بابا هم بعد ازینکه دست و روشو شست کنارمون نشست . بابا – جمعتون جمعه گلتون کمه خندیدیم و مشغول خوردن خوردن شدیم. بابا تعریف می کرد که رستگار اومده و در مورد من بازم ازش پرسیده و بابا هم جوابش کرده. می گفت خیلی دپرس شده بود. بدرک. مرتیکه پررو. بعد از مدتها دیدم که بابا دوباره بخنده. با خندیدن بابا ما هم می خندیدیم و اجازه می دادیم که شادی تو همه جای خونه پخش بشه. خدایا شکرت که اجازه دادی بازم ازین لحظات داشته باشیم. یعنی واقعا مشکل بابا هم حل شده که اینجوری می خنده ؟ بعد از ناهار از مامان تشکر کردیم و من سفره رو جمع کردم. برگشتم به هال . بابا جلوی تی وی لم داده بود و داشت سریال هیلر و می دید. رفتم کنارش با اینکه قبلا این سریال و دیده بودم ، بازم دلم می خواست تماشا کنم. مامان رفت آشپزخونه تا چایی دم کنه. بعد از بیست دقیقه هم ، برامون چایی و میوه اورد . چایی و میوه مونو خوردیم و بابا هم بعد از تموم شدن سریال ، پا شد و رفت. رفتم تو نت تا ببینم چه جاهایی نیرو لازم داره. قوربونش برم همه جا زیادیم نیرو داشتن. یکی دوتا آدرس پیدا کردم اما چشمم آب نمی خورد که بتونم کاری برای خودم دست و پا کنم. ولی تیری تو تاریکی بود و باید امتحان می کردم. برنامه ی فندق و باز کردم ومشغول بازی شدم. یهو چشمامو باز کردم و دیدم که تا غروب سرم تو گوشی بوده و متوجه گذر زمان نشدم .ایششش لااقل یه ذره نخوابیدم . کامیار دوباره تابستون اومد و هر چیم که می پوشم بازم گرمه .تقریبا روزی دو بار دوش می گیرم. با این وجود وقتی کارام زیاد میشه ، فوری داغ می کنم و اعصابم بهم می ریزه . پروژه ای که شروع کرده بودیم تقریبا رو به اتمامه و کاراش به خوبی در حال انجامه .خداروشکر ازین یکی شانس آوردم و اگه تا آخرش همینجوری پیش بره ، لطفی مزد خوبی بهمون میده و امکانش هست همیکاریشو با ما ادامه بده . حواسم رفت سمت هلیا و خونواده اش . از وقتی برگشتیم ازش هیچ خبری ندارم . امیدوارم که حال خودش و خونواده اش خوب باشه . صدای زنگ گوشیم بلند شد ... - الو سلام . تونستی چیزی پیدا کنی ؟ - ******* - خوبه برام بفرست - ****** بقیشو دیگه خودم باید دست بکار بشم .خخخخ نمردیم و کاراگاهم شدیم . بعد از ساعت کاریم اول رفتم سمت آدرسی که بهم داده بود . پیدا کردنش زیاد سخت نبود . ولی تو اون تایم کسی اونجا نبود . پیاده شدم و بسمت درب ورودی رفتم . مرد مسنی جلو روم سبز شد و انگار فهمیده بود غریبه ام که گفت با کی کار دارین آقا ؟ - سلام . با مهندس نیکخوی - آقای مهندس الان نیستن - می تونم بیام تو و منتظرشون بمونم ؟ با تردید بهم نگاه کرد و گوشیشو در آورد و چند قدم ازم فاصله گرفت و با یه نفر حرف زد و بعدم گفت : - بفرمایین . از نظر من حتی این بابا هم مشکوک رفتار می کرد . رفتم داخل . نقشه ی کلی روی دیوار نصب شده بود و هر قسمت ازون محوطه رو نشون می داد . مشغول نگاه کردن به نقشه شدم که ببینم اتاق نیکخوی تو کدوم قسمته . منشی که فاصله ی زیادی باهام نداشت متوجه حضورم شد و پرسید: - با کی کار دارین؟ اومدم بگم با نیکخوی که همون مرتیکه قد بلند با موهای جوگندمی درست از روبروم رد شد و رفت سمت درب خروجی .اااه لعنتی . - با جناب نیکخوی کار داشتم . - ایشون اینجا نیستن . - کی بر می گردن ؟ - حدودا یک ساعت و نیم دیگه . - بسیار خب پس من میرم و بعدا برمی گردم . سریع از محوطه بیرون اومدم . خودش بود . مطمئنم. سوار ماشینش شده بود و تا من اومدم بیرون اونم گاز داد. جلدی پریدم سمت ماشینم و سوارش شدم .پامو گذاشتم روی گاز و تا بالاخره پیداش کردم . با فاصله پشتش می روندم .جلوی یه خونه که چه عرض کنم عمارت نگه داشت و پیاده شد . پس خونه این مرتیکه اینجاس. بالاخره خونه شو پیدا کردم . لا اقل یه دو ساعتی جلوی خونه اش کشیک دادم تا از در خونش اومد بیرون . داشت با موبایلش صحبت می کرد . آهسته حرف میزد وخوب نمی-فهمیدم چی میگه اما به وضوح شنیدم که روی مخاطبش فریاد کشید و گفت : - بهت گفتم همین امشب کارتو انجام بده و بعدم تماسشو قطع کرد و گفت : - هه مرتیکه پسر منو رد می کنی ؟ خواهیم دید چجوری پشیمون می شی جناب نیکخوی بزرگ . فکر کرده کیه ؟ به نفعت بود رو حرف من نه نیاری مهندس . صدای خنده ی شیطونیش بلند شد . درست عین تو خوابم . مو به تنم سیخ شد . نشست تو ماشینش و بعدم گازشو گرفت و رفت .بعد ازین که کوچه رو ترک کرد سریع نشستم تو ماشین و افتادم دنبالش . یعنی امشب قرار بود چه اتفاقی برای آقای نیکخوی بیفته ؟ هلیا رفتم آشپزخونه پیش مامان . - شام چی داریم مامان همایی ؟ - حوصلت سر رفته باز ؟ - اوهوم - بیا تا واسه شام سالاد ماکارانی درست کنیم - آخ جــــــــــــون دستامو شستم و قارچا و خیارشورا رو خرد کردم . مامان هم قابلمه آب و گذاشت رو گاز تا ماکارانی رو آماده کنه . گوجه ها رو هم خرد کردم . سالاد ماکارانی خوبیش اینه که طرز تهیه اش اصلا سخت نیست اما وقتگیره . اونم ازونجایی که حوصله ام سر رفته بود ، کاملا موقع مناسبی بود . ماکارانی ها هم آماده شدن و همشونو با هم قاطی کردم . تو یه ظرف هم سسشو آماده کردم و بعد ذره ذره مواد رو با سسش مخلوط کردم . اوممم خوشمزه شده بود . وقتی به ساعت نگاه کردم دیدم که نزدیکه هشته پس الاناس که دیگه بابا بیاد خونه . سالاد رو کشیدم تو ظرف و تزیینش کردم . زنگ در بصدا اومد . خب اینم از بابا . سفره رو چیدم و مامان و صدا زدم که بیاد . بابا هم طبق معمول اول رفت اتاق فکر و بعدم اومد تو آشپزخونه . بابا – سلام بر اهالی منزل - سلام بابایی خسته نباشی مامان – سلام خسته نباشین بابا- زنده باشین . شمام همینطور . به به عجب غذایی . مامان – شام امشب و هلیا آماده کرده . بابا – نه بابا . هلیا و آشپزی ؟ سه تایی خندیدیم که مامان گفت : - دخترم دیگه خانمی شده برا خودش . همه چیز و داره یاد می گیره . دیروزم با پایان نامه اش موافقت کردن از بس با عجله اومدی و سرمون شلوغ شد که وقت نشد بهت بگیم . بابا – مبارکه بابایی - ممنونم بابا – خب پس دیگه باید شروع به کار کنی مامان – ان شاء ال... بابا – ان شاءال... بابا قاشقشو گذاشت توی بشقابش و گفت : - دستت درد نکنه هلیا . - بهمین زودی عقب کشیدی بابا ؟ انقدر بد بود ؟ بابا – نه بابایی از ما دیگه سنی گذشته نباید شب زیاده روی کنیم . - نوش جان مامان – دستت درد نکنه دخترم - نوش جون ولی آخه شماها که چیزی نخوردین . من انگار توی این خونه تنها کسی بودم که سالاد ماکارانی رو در حد خفه شدن می خوردم .بالاخره شکمم اعلام کرد که دیگه واقعا جا نداره و اگر قصد اینو نداری که باقی غذا رو تو دست و پاهات پر کنی ، عقب بکش . منم اعلام موافقت کردم . بلند شدم و سفره رو جمع کردم . رفتم پیش مامان و بابا نشستم . بابا داشت ادامه ی هیلر و می دید که تلفنش یهو زنگ خورد . به وضوح دیدم که بابا رنگش پرید . بلند و با تعجب داد زد چی شده ؟ یارویی که پشت خط بود یه چیزی گفت که بعدش بابا دوباره پرسید : - کِی ؟ پشت خط - ............. بابا از جاش بلند شد و گفت: - من باید برم بیرون . زود برمی گردم . به سرعت رفت بالا و لباساشو پوشید و خواست از در بره بیرون که مامان با ترس و لرز پرسید : - همایون چی شده ؟ بابا – انبارمون آتیش گرفته مامان – یا ابو الفضل ... چجوری ؟ بابا – نمی دونم هما ... نمی دونم . دارم میرم ببینم چه خبره . مامان – مارو هم بی خبر نذار . بابا رفت بیرون . تانیمه های شبم هنوز خونه نیومده بود . من و مامان تمام مدت تو حال نشسته بودیم و دعا می کردیم که خبر دروغ باشه و هیچ اتفاقی نیفتاده باشه . مامان – ای خــدااا چرا خوشی بما نیومده ؟ - غصه نخور مامانی ایشا ال... که طوری نشده مامان – بابات دیر کرده تا حالا هم ازش خبری نشده . پاشو زنگ بزن بهش . تلفن و برداشتم و بیشتر از 10 بار باهاش تماس گرفتم اما جواب نداد . *** ساعت شده بود 3 شب و بابا هنوز خونه نیومده بود . تلفنشو هم که جواب نمی داد . دلمون مثل سیر و سرکه می جوشید . تلفن خونه زنگ خورد . شیرجه رفتم روش و بدون اینکه شماره رو نگاه کنم ، جواب دادم : - الو بابا ؟ صدای یه غریبه توی گوشی پیچید . - سلام - سلام بفرمایین - از بیمارستان باهاتون تماس می گیرم . با آقای نیکخوی نسبتی دارین ؟ بغض کردم و گفتم: - بله پدرم هستن - ایشون تصادف کردن . چند دقیقه پیش آوردنشون بیمارستان لطفا تشریف ... دیگه نفهمیدم چی می گه و گوشی از دستم افتاد و اشکام جاری شدن . مامان با نگرانی اومد سمتم و پرسید : - چی شده هلیا ؟ کی بود ؟ - بابا رو بردن بیمارستان مامان شروع کرد به گریه و زاری کردن . - ای خداااا .... چه بلایی داره سرمون میاد ؟ حالا من چه خاکی بسرم بریزم ؟ ای خدااا ... ای خدااا - مامان ترو خدا زودتر لباساتو بپوش بریم هر چی دم دستم رسید پوشیدم و کمک کردم تا مامان هم لباساشو بپوشه . با هم رفتیم بیمارستان. از قسمت پذیرش بیمارستان پرسیدیم که بابا رو کجا بردن ؟ یه دختره کم سن و سال پشت مانتیتور نشسته بود . هر چی ما عجله داشتیم اون با کلی ناز و ادا پرسید که اسم بیمارتون چیه ؟ - همایون . همایون نیکخوی . - همچین اسمی اینجا نیست مامان – وااا . مگه میشه ؟ همین الان بهمون خبر دادین خانمه – چرا چرا پیداش کردم . بردنشون اتاق عمل . مامان – یا حسین . - آروم باش مامان جون خودمم حال درست و حسابی نداشتم . اما سعی می کردم هم به مامان دلداری بدم و هم برای بابا دعا کنم . رفتیم پشت در اتاق عمل و منتظرش نشستیم . مامان مدام گریه می کرد و دعا می خوند . از گریه ی مامان منم اشکم دراومد . خدایا خودت بدادمون برس . بابامو برامون نگه دار . هر دقیقه برامون به اندازه ی چند ساعت می گذشت . بغض گلوم هر لحظه بزرگتر میشد و داشت خفه ام می کرد . *** بالاخره دکتر از اتاق عمل بیرون اومد . از جامون بلند شدیم و رفتیم سمت دکتر . دکتر نگاهی بهم انداخت و پرسید شما دخترشون هستین ؟ - بله . من دخترشونم سرشو انداخت پایین و گفت : - متاسفم پدرتون فوت کردن. مزخرفترین و بدترین مکالمه ی تمام عمرم بود .بعد ازون فقط صدای جیغای مامان رو شنیدم . چطور ممکنه ؟ خدایا این همه دعا کردیم ، چجوری تونستی بابامو ازم بگیری ؟مگه ازت نخواستم که بابامو برام نگه داری ؟ مگه برای لحظات خوشمون تو رو شکر نکردیم ؟ حالا باید چه خاکی به سرمون بریزیم ؟ مامان بیهوش شده بود و دوتا از پرستارا دویدن سمتش و اونا هم کمک کردن تا مامان و بلند کردیم و بهش آب قند دادیم . یکی از پرستارا چند تا ضربه به صورت مامان زد و مامان بهوش اومد . مامان – نمی خورم .... بگیر اونور . دوباره بلندتر گفت : - میگم بگیرش اونور پرستاره – آروم باشین خانم اینجا بیمارستانه مامان – همایونمو کشتن . با گریه ادامه داد : - همایون ... کجا رفتی بدون من ؟؟؟؟؟ حالا من چی کار کنم ؟؟؟ چه خاکی به سرم بریزم ؟؟؟ جواب این بچه رو چی بدم ؟؟ همایوووون زار می زد . کسی رو نداشتیم که بدادمون برسه . دلم از بی کسیمون گرفت و منم اشکام سر ریز شد . مامان بعد از مدتی دوباره از حال رفت . بردیمش روی تخت و بهش سرم زدن . دستی روی شونه ام قرار گرفت . به طرفش برگشتم . سمن بود ، تنها کسی که بعد از بابا و مامان داشتم . همراهش سامیار و کامیارم اومده بودن . دستاشو از هم باز کرد و من و در آغوش گرفت و من چقدر محتاج این آغوش خواهرانش بودم . تو بغلش گریه می کردم . سمن – خدا بهتون صبر بده عزیزم . غم آخرتون باشه اشکام شدت گرفتن . هنوز باورم نمیشد که بابامو ازم گرفتن .خدا اموات سامیار و بیامرزه که کارای بیمارستانو انجام داد و مامان رو بردیم خونه . اون شب که یکی از بدترین شبهای عمرم بود رو پیش مامان خوابیدم. کامیار لعنتی لعنتی لعنتی . دیر رسیدم و همون چیزی اتفاق افتاد که ازش می ترسیدم . حالا چجوری می تونم تو چشمای هلیا نگاه کنم ؟ چجوری بهش بگم که من می دونستم قراره چه بلایی سر پدرت بیاد اما نتونستم جلوشو بگیرم ؟ اون شب رستگار از قبل نقشه هاشو چیده بود . بعد از این که مدتی دنبالش بودم جلوی یه انبار بزرگی نگه داشت . شعله های آتیش از دور هم مشخص بود . از قیافه ی خونسردش کاملا مشخص بود که آتیش سوزی کار خود بی وجودشه . تلفن همراهشو در اورد و زنگ زد به نیکخوی و بهش اطلاع داد و بعدم پوزخند زد و گفت اینجا آخرشه جناب نیکخوی . دوباره با یه نفر دیگه تماس برقرار کرد . اسمی ازش نیاورد و فقط بهش گفت الان وقتشه . بعدم رفت جلو و برای حفظ ظاهر رو به کارگراش گفت پس منتظر چی هستین ؟ زنگ بزنین به آتش نشانی . یکی از کارگرا هم گفت که زنگ زدن و تو راهه . طفلکیا سطل سطل آب می بردن و خالی می کردن رو آتیش ولی شدتش زیاد بود و احتمال نمی دادم که چیزی اون تو سالم مونده باشه . برگشتم تو ماشین و رفتم سمت خونه نیکخوی . آدرسشو از قبل پیدا کرده بودم اما جای دقیق خونه شو بلد نبودم .بالاخره تونستم خونه شو پیدا کنم . هیچ بنزی جلوی در نبود . تو مسیر رسیدن به خونه اش یه بنز و دیده بودم و احتمال می دادم که اون نیکخوی بوده باشه و دوباره دور زدم و رفتم تا پیداش کنم و دیدم که دیر شده .لعنتی اگه فقط چند دقیقه زودتر می رسیدم ... به سمن و سامیار خبر دادم که آقای نیکخوی فوت کرده و با هم رفتیم بیمارستان . حال خانم نیکخوی بهم خورده بود و هلیا هم کم از یه میت بی جون نداشت . از پرسنل بیمارستان سوال کردیم . گویا کسی که با آقای نیکخوی تصادف کرده ، فرار کرده و مشخص نیست که کی بوده و من حتم دارم که از طرف رستگار بوده . ولی هیچ مدرکی برای اثبات ادعام ندارم . با سامیار هزینه های بیمارستان و پرداخت کردیم و هلیا و مادرش رو بردیم خونه . خودم رو تو این قضیه مقصر می دونستم و احساس می کردم که به آقای نیکخوی و خونواده اش مدیونم . من و سامی مسئولیت مراسم تدفین رو به عهده گرفتیم . هلیا صبح زود لباسای مشکیمو تنم کردم . سمن هم اومده بود خونمون و کمک کرد تا یه دست لباس مشکی هم به مامان بپوشونیم . مامان از وقتی بیدار شده بود همینطور پشت هم آه و ناله می کرد . مامان – همایووون ... اینا چی می گن ؟ میگن برات مشکی بپوشم ... بهشون بگو که نمردی بگو که بر میگردی خونه ات بلندش کردیم و بردیمش تو ماشین . هیچوقت تا حالا پام به قبرستون باز نشده بود . تمام محیط برام بوی مرگ می داد . نفسم بالا نمیومد و احساس می کردم هیچ اکسیژنی وجود نداره و هوا سعی داره بیشتر خفم کنه . بابا رو با آمبولانس آورده بودن جلوی در خونه . باور نمی کردم اونی که اون زیر خوابه همون بابا همایون من باشه . باورم نمی شد که دیگه بابایی نیست که کل خونه بوی شوخی ها و خنده هاشو بگیره . باورم نمی شد که تعطیلاتمون اینجوری شروع نشده خاتمه پیدا کنه . که عطر حضور بابا توی خونه رو از دست داده باشیم ... که دیگه سایه ای بالای سرمون نیست ... مردی که توی ماشین نشسته بود پارچه رو کنار زد و صورت باباییم معلوم شد . عین ماه کامل می درخشید. بغض به گلوم چنگ انداخته بود .دلم می خواست داد بزنم . صدای لا اله الا ال... می اومد . سمن هم پا به پای ما داشت اشک می ریخت . پشت سر آمبولانس راه افتادیم . رستگار و خونواده اش و یه سری دیگه از همکارای بابا هم اومده بودن . سامیار و کامیار با چند نفر دیگه کمک کردن و زیر تابوت رو گرفتن . یه نفر از قبل قبر و آماده کرده بود ... مامان دیگه حرف نمی زد و فقط گریه می کرد . داشتن بابا رو می ذاشتن تو اون گودال . دویدم سمتش و دستامو گذاشتم روش و گفتم : - حق ندارین . بابام زندس سامیار – هلیا جان برو کنار اینجوری اون خدا بیامرز هم اذیت میشه . - بهت می گم اون زندس چرا نمی فهمی ؟ سمن اومد و دستامو گرفت و بزور کشوندتم کنار . - ولم کن . دارن بابامو زنده زنده می کشن سمن . گذاشتنش تو اون گودال و همون طرفی که قبر و خالی کرده بود حالا داشت پرش می کرد . فریاد زدم – داری چی کار می کنی ؟؟ بهتون می گم اون زندس دستی اومد و خوابید تو گوشم و بعد ازون دیگه چیزی نمی دیدم و همه جا تاریک بود . *** کم کم صداهارو می شنیدم . سمن – طفلی حالا چطوری بهش بگیم ؟ سامیار – نمی دونم ولی بدونه بهتره . یجوری بهش بگو که زیاد شوکه نشه . سمن – من بهش بگم ؟ سامیار – پس کی بگه ؟ سمن – همین الانشم حالش خوب نیست . می ترسم . دیگه جونی براش نمونده . تو جام صاف نشستم و گفتم : - چی شده ؟ چی رو می خواین بهم بگین که نمی تونین ؟ سمن – عه بیدار شدی عزیزم ؟ - چی می خواستی بهم بگی ؟ تو چشمام خیره شد . شک داشت که بهم بگه یا نه . دستاشو گرفتم و تو چشماش نگاه کردم . نگاهشو انداخت پایین و گفت : - خبر خوبی نیست هلیایی . متاسفانه حال مامانت بد شد و آوردیمش بیمارستان . بردنش تو قسمت مراقبت های ویژه . یه قطره اشک از گوشه ی چشمام سر خورد و اومد پایین . مزه شوریشو حس کردم. طفلی مامانم بدون بابام طاقت نیاورده . اونوقت من چرا انقدر سگجونم ؟ چطوری می تونم اینا رو تحمل کنم ؟ از تخت پایین اومدم و سرم رو از دستم بیرون کشیدم . دستم خون میومد اما توجهی بهش نکردم . سمن – چیکار می کنی هلیا ؟ تو هنوز حالت خوب نشده . بهش محل ندادم . رفتم سمت مامان . از پشت شیشه دیدمش . یه پرستاره دستگاه رو خاموش کرد . ماسک اکسیژن رو ازش جدا کرد . ملحفه سفید رو کشید روی صورتش . وارد اتاق شدم و فریاد زدم : - اون نمرده . دستتو بکش کنار . برو بیرون . سمن و سامیار دویدن تو اتاق . سمن – هلیا... - بهتون میگم مامانم نمرده . گم شین بیرون . اشکاش سرازیر شدن و با گریه ادامه داد : سمن – هلیا باید با خاله خداحافظی کنیم . - چرا باور نمی کنی ؟ بهت می گم مامانم زنده اس . بابامو ازم گرفتین . می خواین مامانمو هم ازم بگیرین . کنار مامان نشستم و گفتم : - مامان ... مامان همایی پاشو . پاشو بگو که زنده ای . بگو که دخترتو تنها نمی ذاری . بگو که بابا نمرده . بگو بهشون که ما بی کس نیستیم . ما کسیو نداریم در عوض همدیگه رو داریم ... بگوووو اشکام جلوی دیدمو گرفته بودن . سمن من و از کنار تخت کشید عقب و در آغوش گرفت و مامان و بردن ، بردنش بهمین راحتی ... بهمین راحتی تنها خونوادمو ازم گرفتن . بهمین راحتی یتیم شدم . خدایا داری باهام چیکار می کنی ؟ امتحانت خیلی سخته ... من تحملشو ندارم . دیگه نفسم بالا نیومد و همونجا سقوط کردم . همه جا رو سفید می دیدم انگار کلی پروژکتور روشن بود . فضا نورانی بود . عطر گل دماغمو به بازی گرفته بود . دو نفر آشنا از دور به سمتم میومدن .مامان و بابا بودن . لبخندی به پهنای صورتم زدم و براشون دست تکون دادم . دویدم سمتشون . پریدم بغل بابا . بابا مثل همیشه من و مامان رو در آغوش کشید . - بابا بهشون بگو که زنده ای . ما رو ببر خونه . بابا لبخند زد . دوتاییشون منو بوسیدن و بعد ازم دور شدن . با تعجب پرسیدم : - کجا می رین ؟ بابا –وقته رفتنه بابایی . از حالا باید خودتو نشون بدی . با اقتدار . بهمه نشون بده که چقدر قوی هستی . - ولی من بدون شما نمی تونم زندگی کنم . منم می خوام باهاتون بیام . مامان – الان وقتش نیست عزیزم . - ولی این نامردیه . من تنهام ... مامان – تو دوستاتو داری عزیزم . بابا – باید محکم باشی بابایی . ما وظیفمونو انجام دادیم . حالا نوبته توئه . دوباره لبخند زدن و بعدم خداحافظی کردن .به دور و ورم نگاه کردم اثری از مامان یا بابا نبود . فریاد زدم : - بابااااااااا یهو چشمام باز شدن و سمن و دیدم که بالای سرم نشسته . خیس عرق بودم . لیوان آب رو به دهنم نزدیک کرد و گفت : - آروم باش عزیزم هیچی نیست خواب می دیدی . بلند شدم. لبخند زدم و گفتم: - یعنی همه چی خواب بود؟ سمن اما سرشو انداخت پایین و چیزی نگفت. اشکام جاری شدن و میون بغض و غصه گفتم : - بگو که همش یه کابوس بوده . بگـو سمن – به خاطر عمو و خاله متاسفم . از دست ما دیگه کاری برنمیومد . مرگ و زندگی دست خداست . هر دومون سکوت کرده بودیم . در اتاق به صدا در اومد و به دنبالش سامیار وارد اتاق شد . سامیار – تسلیت می گم هلیا جان . غم آخرت باشه . جوابم بهش فقط اشکی بود که از گوشه ی چشمم جاری شد . سمن دوباره منو در آغوش گرفت و مدتی در همون حال گریه کردم . سامیار – هلیا جان ما مراسم تدفین رو برای مادرت هم انجام دادیم . متاسفانه تو اون موقع بیهوش بودی . گریه ام شدت گرفت . سامیار از اتاق رفت بیرون و مارو بحال خودمون گذاشت . کامیار از وقتی آقای نیکخوی و همسرش فوت شدن . حتی از قبل هم بی قرارتر شدم . قبلا فقط شبها کابوس می دیدم . الان اصلا خوابم نمی بره که بخوام کابوس ببینم . قبلا فقط شبها آروم و قرار نداشتم و حالا روز و شب همش به این فکر می کنم که چه کاری از دستم بر میومده که نکردم ؟ یا حالا چه کاری می تونم بکنم ؟ روم نمیشه تو صورت هلیا نگاه کنم . از وقتی به هوش اومده اصلا پیشش نرفتم و بهش تسلیت هم نگفتم . موبایلم زنگ خورد .گشتم دنبالش اما پیداش نکردم. روی میز تحریرم بود .تا بهش برسم قطع شد . سامی بود . قبل ازینکه بخوام خودم شمارشو بگیرم ، دوباره زنگ خورد . - الو - الو سلام کامی خوبی ؟ - قوربونت . تو خوبی ؟ چی شده ؟ - ممنون . می خواستم بهت بگم که فردا می خوایم برا مامان و بابای هلیا مراسم بگیریم . اگر مایلی که تو هم بیا و یه کمکی بده ثواب داره . - باشه . - میای دیگه ؟ - آره - اوکی. راستی ... - هوم ؟ - تو از کجا فهمیدی که آقای نیکخوی تصادف کرده ؟ - اوممممم چیزه .... اتفاقی شد ... یکی از دوستام بهم گفت . سامی که از پشت تلفنم مشخص بود که هنوز بهم شک داره و قانع نشده گفت : - آهان . دیگه مجال سوال پرسیدن بهش ندادم و گفتم : "خب پس می بینمت " و اونم گفت : " اوکی " و بعدم سریع قطع کردم . اَه گندش بزنن . الان وقت بازپرسیه آخه تو هم برا من کاراگاه شدی ؟ منم که قوربونش برم یجوری عکس العمل نشون دادم که هر کی بود بیشتر شک می کرد که قاتل آقای نیک خوی منم . هلیا بلند شدم و گفتم: - سمنی من دیگه میرم خونه . تا حالاهم خیلی بهتون زحمت دادم . سمن – الان ؟ این وقت شب ؟ محاله بزارم . - آخه درست نیست خونمون خالی بمونه . تازه باید برای مراسم یه سری چیز میز آماده کنم . - خیل خب با هم این کارو می کنیم اما امشب نمیذارم بری. هر چقدر اصرار کردم آخرشم نذاشت برم .اون شب و هم خونه سمن اینا موندم . بیچاره سمن با اون وضعش کلی بهم سرویس داد و ازم مراقبت کرد . سامیار هم کلی برام زحمت کشیده بود . کارای مراسم تدفین و هزینه های بیمارستان و ... همش افتاد گردن این بیچاره . آخه من که دیگه کسی رو نداشتم که بخواد این کارها رو برام انجام بده . اشکام دوباره سرازیر شدن .این میون مطمئنم که تو بیمارستان کامیار رو هم دیده بودم اما بعد ازینکه بهوش اومدم دیگه ندیدمش . بیخیال برای اون بیچاره هم زحمت تراشیدم .لابد بنده خدا رفته دنبال کار و زندگی خودش. علاف که نیست . بشینه اینجا ببینه که من باید چه گلی به سرم بگیرم . والا. تو آینه نگاهی به خودم انداختم . انقدر گریه کرده بودم که چشمام پف کرده بود و عین دوتا گلوله سرخ شده بود . رنگ صورتم به زردی میزد. مثل ارواح سرگردون به اینور و اونور می رفتم و به فردا فکر می کردم . خدایا چجوری باید بدون اونا زندگیمو بگذرونم ؟ حتی کار هم نداشتم . شرکت بابا هم که به مشکل برخورده بود . راستی اون شب که انبار آتیش گرفت ، بعدش چه اتفاقی افتاد ؟ اصلا آتیش سوزی اتفاقی بوده یا عمدی بوده ؟ سرم درد می کرد . بیشتر از این نمی تونستم به مغزم فشار بیارم و فکر کنم. احتمالا جواب همه ی اینا دست رستگاره . آره بعدا با اون صحبت می کنم . فعلا فقط باید به مراسم فکر می کردم . *** صبح ساعت 8 با آلارم گوشیم بیدار شدم . لباسامو پوشیدم و از اتاق رفتم بیرون . سمن هم بیدار بود . بهش سلام کردم . سمن – سلام . کجا با این عجله ؟ - باید برم دنبال کارام . سمن – کدوم کارا ؟ - بخونه سر بزنم ، مرتبش کنم ، وسیله بخرم و ... کار زیاد دارم سمنی . سمن – اول بیا صبحونتو بخور . من که گفتم این کارهارو با هم انجام می دیم. - نمی تونم از گلوم پایین نمیره . سمن – پس بیا فقط یه چایی بخور گلوت تر شه . بیا . سامیارم هنوز خونه بود . طفلی به خاطر من نرفته بود سر کارش . دوباره برگشتم و رفتم سرویس. دست و صورتمو شستم و نشستم پشت میز . سمن برام چای ریخت و گذاشت جلوم . همینجور که چای شیرینمو بهم می زدم ، به این فکر می کردم که باید از کجا شروع کنم ؟ اول برم شرکت بابا ؟ یا نه اول برم دنبال کار برای خودم ؟ یا اول برم خونه ؟ خونه که باید حتما برم . سامیار – هلیااا - بعله ؟ سامیار – کجایی ؟ الان سه بار صدات زدم . - ببخشید حواسم نبود . سامیار – می گم اگه کمک خواستی رو ما حساب کن . سمن – آره عزیزم تو برامون عین یه عضو از خونواده ای . - ممنونم . تا همین الانشم خیلی برامون زحمت کشیدین . سمن – وظیفمون بوده عزیزم . سامیار – سمن می گفت دانشگات تموم شده . اگر مایل باشی می تونی بیای و با ما کار کنی . می تونم با کامیار صحبت کنم . سرمو انداختم پایین. دیگه واقعا خجالت می کشیدم تو صورت سامیار نگاه کنم .برام کمتر از یه برادر زحمت نکشیده . - ترو خدا شرمنده ام نکنین . من همین حالا هم کلی به شما مدیونم . سامیار – این چه حرفیه هلیا جان . ما خوشحال می شیم که تو همکار ما بشی . سمن لبخندی بروم زد و منم بهشون لبخند زدم . سمن – پس مبارکه . - بشرطی که صورت حساب تموم خرجهایی رو که تا بحال برامون کردین رو بهم بدین . سامیار – این حرف و نزن که ناراحت می شم . ما این کارو به خاطر خود خاله و عمو انجام دادیم . - اما من دوست داشتم که خودم این کار و انجام بدم . دوست دارم خاطرشون ازین جهت آسوده باشه این وظیفه من بوده که این کارا رو انجام بدم . حالا که شما بما لطف کردین ، لا اقل هزینه هاشو باید من پرداخت کنم . سامیار – خیل خب خیل خب . اگه تو به این خاطر احساس ناراحتی می کنی ، قبوله . بعد از صبحونه سامیار ما رو برد خونه . یه مقدار گردو وچند جعبه خرما هم سرراه خریدیم . خونه رو تمیز کردیم و تو خرماها گردو گذاشتیم و چیدیم توی ظرف و بعد هم رفتیم سر خاک . قرآن رو باز کردم و چند تا سوره به نیت اونا خوندم . دلم گرفت و آروم آروم اشک ریختم . بلند شدم و اشکام و پاک کردم . نگاهم با نگاه کامیار گره خورد . کامیار – سلام هلیا خانم . غم آخرتون باشه . - سلام ممنون . خرماهارو پخش کردیم و برگشتیم خونه . سمن کلی اصرار کرد که ناهار برم پیششون اما دلم نمی خواست که بیشتر ازین خونمون و خالی بزارم بنابراین ازشون خواستم که برای شادی روح مامان و بابا ، اون روز رو ناهار بپزیم و تو خونه ما ناهار بخوریم . مقداری ازون غذا رو هم به در و همسایه بدیم و اونا هم ازین پیشنهاد استقبال کردن . *** ای خدااا . از کارای خودم لجم می گیره . مهمون دعوت کردم تازه می خوام نذری هم بدم . اونوقت کی می خواد بپزه ؟ من ؟ یا اون سمن بدبخت که حامله است ؟ حالا چه خاکی تو سرم بریزم ؟ ای بمیری هلیا که همش فکت کار می کنه اما فکرت کار نمی کنه . اول باید به این فکر می کردم که چی بپزیم؟ خب اینجور مواقع چی می پزن ؟ هوم ؟ زود باش هلیا اون مغز نخودیتو بکار بگیر . سمن – هلیا حالا چی می خوایم درست کنیم ؟ - نمی دونم راستشو بخوای به این جاش فکر نکرده بودم . سمن – عیبی نداره . به نظرت فسنجون خوبه ؟ - آرره . خودشه . عالیـــــــــــه . فقط منکه بلد نیستم بپزم . سمن – خودم یادت میدم . پریدم و بغلش کردم و بوسه ای روی گونه اش کاشتم . و گفتم : " مرسی سمنی اگه من تو رو نداشتم چی کار می کردم ؟ " قطره ی اشکی از گوشه چشمم سر خورد و اومد پایین . با دستش اشکمو پاک کرد و گفت: - فعلا که هستم . غصه چی رو می خوری ؟ حالام بدو بدو که دیر شد . اول رفتیم بیرون و کلی خرت و پرت خریدیم. مرغا رو پختیم و گردو هارو هم آسیاب کردیم .بالاخره با کمک سمن فسنجونه رو بار گذاشتم . برنجای پاک شده و خیس خورده رو برداشتم که دم کنم که دیدم قابلمه بزرگ تو خونه نداریم .هر چی گشتیم چیز مناسبی پیدا نکردیم . زنگ خونه به صدا در اومد . در و باز کردم . سامیار – یا ال... سامیار و بدنبالش کامیار وارد حیاط شدن و با خودشون قابلمه بزرگ آوردن . با تعجب بهشون نگاه کردم . - ش ... شما از کجا می دونستین ؟ سامیار لبخند مهربونی زد و گفت : - دیگه ما اینیم دیگه . سمن – شما اصلا کی از خونه رفتین که ما نفهمیدیم ؟ سامیار – شما درگیر کار خودتون بودین و متوجه نشدین . الان هم مگه همین و نمی خواستین ؟ پس منتظر چی هستین ؟ کارای مردونه با ما و کارای زنونه هم با شما . لبخندی به روشون زدم و گفتم : - دستتون درد نکنه حجم برنجا زیاد بود و اوناهم کمکمون کردن تا برنجا رو دم کنیم . خدا بخیر کنه می گن آشپز که دوتا بشه آش یا شور میشه یا بی نمک . حالا ما که چهار تا بودیم . سامیار – هوممم . عجب روغنی داره این فسنجونه . سمن چشمکی بهم زد و گفت: - اوهوم دستپخت هلیاس . خوردن داره . نمی دونم نیتم خوب بوده یا چی که کارای اون روز عالی پیش رفتن . فسنجون مزش هم خوب شده بود . پلو هم آماده بود . سمن می گفت باید در کنارش کشمش هم سرخ کنیم . طبق خواسته ی من مقداری ازون غذارو کشیدیم تو ظرفهای یک بار مصرف و دادیم به در و همسایه . بعد ازون هم در حالیکه از شدت گرسنگی در حال تلف شدن بودیم ، برای خودمون هم غذا کشیدیم . خداروشکر که همه چی بخوبی پیش رفت . کامیار – هلیا خانم دستتون درد نکنه . خدا پدر و مادرتون و رحمت کنه . - نوش جان دست شما هم درد نکنه . سامیار – خدا خاله و عمو رو بیامرزه . - خدا رفتگان شمارو هم بیامرزه بعد از غذا با کمال تعجب نه تنها سمن بلکه سامیار و کامیار هم کمک کردن تا وسیله ها جمع شن . بعد هم خداحافظی کردن. سمن – هلیا جان بهتر نیست فعلا بیای پیش من بمونی ؟ اینجوری من هم از تنهایی در میام . - نه عزیزم بهتره فعلا اینجا خالی نمونه . سامیار – تعارف نکن هلیا . اگر کسی کنار سمن باشه خیال من هم راحتتره . - نه تعارف ندارم باهاتون . اینجا بمونم راحتترم . سمن – باشه عزیزم دیگه اصرار نمی کنم . هر جور دوست داری . پس بعدا می بینمت . خداحافظ - دستتون درد نکنه . خداحافظتون . بعد از رفتن اون ها خونه تو سکوت فرو رفت . یه تعدادی از ظرفها باقی مونده بود . اونا رو شستم . بعد ازون دیگه حوصله انجام هیچ کاری رو نداشتم . رو مبل رو به روی تی وی نشستم . در و دیوار خونه بدون مامان و بابا مثل خوره مغز و روحمو می خورد. تی وی رو روشن کردم تا صداش حواسمو پرت کنه . لا اقل آی فیلم همیشه یه فیلمی داره که پخش کنه هر چند که تکراریه ولی خب از هیچی که بهتره . همینجوری که به تی وی نگاه می کردم ، چشمام سنگین شدن و به خواب رفتم . کامیار نمی دونم چی تو نگاهش می دیدم که انقدر منو مجذوب خودش می کرد . شیطون بود و در عین حال مظلوم . طفلکی بعد از فوت پدر و مادرش حالا باید تنهایی همه مسئولیتهارو به دوش بکشه . از خودم بدم اومد . یه جورایی منم مقصر این حال و روزش بودم . همینطور به هلیا فکر می کردم که صدای سامی منو از افکارم بیرون کشید سامی – میگم کامی ؟؟ - هوم ؟ سامی – عه چیزه - چیه ؟ سامی – میگم که ... - بنال دیگه اَااه سامی – به هلیا پیشنهاد دادم که بیاد تو شرکت ما کار کنه . نظرت چیه ؟ - اول پیشنهاد میدی بعد نظر من و می پرسی ؟ سامی – یهویی پیش اومد . خیلی خب باشه. - یعنی موافقی؟ - اوهوم. سامی با خوشحالی – نوکرتم. طفلکی نمی دونست که از خدام بوده که هلیا رو به خودم نزدیکتر کنم . شاید اینجوری بهتر بتونم مراقبش باشم و قدری از عذاب وجدانم نسبت بهش کم بشه . (کیو داری گول می زنی کامی ؟ یعنی حسی که بهش داری فقط از سر دلسوزی و عذاب وجدانته ؟) هلیا یه خانم و آقا جلوی ماشین نشسته بودن . صدای موزیک بلند بود . یه دختر بچه هم عقب ماشین نشسته بود . یهو خانمه جیغ زد : ماهان مواظب باش ... !! صدای گوشخراش بوق کامیون... از خواب بیدار شدم . تمام تنم خیس عرق شده بود . این چه خوابی بود؟ ایش متنفرم از حالتی که لباسم عرقی بشه و به تنم بچسبه . بلند شدم و یه دست لباس تمیز برداشتم و دوش گرفتم . اومدم بیرون موهامو خشک کردم و آماده شدم و رفتم بیرون . تا یه چیزی بخرم و شام کوفت کنم . در خونه رو باز کردم . یه قیافه آشنا جلوم ظاهر شد . رستگار – سلام خانم نیکخوی تسلیت می گم. غم آخرتون باشه . - سلام ممنونم رستگار- می دونم الان وقت مناسبی نیست ولی راستش اوضاع شرکت اصلاخوب نیست . حالا که پدرتون نیست شما باید بیاین و بجای پدرتون تصمیم بگیرین . شرکت در چنین شرایطی باید اعلام ورشکستگی کنه. حقوق کارمندا عقب افتاده . طلبکارا هم هی میرن و هی میان. اگرم نمی تونین اجازه بدین تا من از طرف شما به اوضاع شرکت رسیدگی کنم . - نه لازم نیست . من خودم فردا میام شرکت. رستگار – پس منتظرتونم . شبتون بخیر. - شب بخیر. بدبختی پشت بدبختی . حالا جواب اینارو کی بده؟ نباید همینجوری سرخود پول خرج کنم . این وظیفه منه که حق و حقوق اون کارمندای بیچاره رو بدم . از سر کوچه یه تن خریدم و جلدی برگشتم خونه . آب رو گذاشتم جوش بیاد و بعدم تن رو انداختم توش . الحق و والانصاف نمی دونستم که تن ماهیم انقدر گرونه ... آخه تن ماهی هم دونه شیش تومن ؟ اینجوری باشه از فردا باید فتوسنتز کنم . *** از ساعت 7 صبح بیدار شدم . سر تا پا مشکی پوشیدم . رفتم شرکت بابا اینا . بابا جون کجایی که این شرکت رو نجات بدی؟ حساب تمام کارمندا رو تصفیه کردم و مرخصشون کردم حساب بابا دیگه خالی شده بود . اما شرکت هنوز کلی بدهی داشت . چندین میلیون فقط به خود رستگار بدهکار بودیم. بنابراین چاره دیگه ای نداشتم. با وکیل بابا هماهنگ کردم. ویلای شمال و خونمونو گذاشتم برای فروش . باید دنبال یه خونه کوچیک بگردم تا اجاره اش کنم . دلم نیومد قند عسلم رو بفروشم. ولی بنز بابا رو هم باید بفروشیم هر چند که بعد از تصادف فقط چندتا تیکه آهن ازش باقی مونده بود . هنوز پولای مراسم تدفین رو هم تسویه نکردم... خدایا خودت به دادم برس ... این همه بدهی آخه ؟ کامیار پروژه قبلی که با کمک تیمم به خوبی به اتمام رسید . حالارسیدیم به مرحله ی بعد و یه پیشنهاد جدید ازشون داریم و من امیدوارم که بتونیم انجامش بدیم . مطمئنا از قبلیه زحمتش بیشتره . ولی هر چی زحمت کار بیشتر ، ارزششم بیشتر . چند تقه به دراتاقم خورد. - بفرمایین در اتاق باز شد و لطفی تو آستانه در ظاهر شد. لطفی – با زحمتای ما چطوری مهندس؟ - ای بابا چه زحمتی - کار اولت که عالی بود . فکر می کنی بتونین از پس دومی هم به خوبی بر بیاین؟ - ما که تا اینجاش مشکلی نداشتیم . شک نکن که از پس دومیش هم برمیایم . - امیدوارم. راستی به مناسبت موفقیت پروژمون بین همکارا یه جشن کوچولو گرفتیم . میای دیگه؟ لبخند زدم و گفتم – اوه اوه اصلا فکرشم نکن . تو که می دونی من قاطی این جور جشنا نمی شم . - زیاد شلوغش نمی کنیم . فقط خودمونیم خوش می گذره تو هم بیا . همه ی اعضای تیمت قراره توش شرکت کنن . اگه سرپرست تیمشون نیاد دلخور میشن . - زیاد اصرار نکن که شرمنده ات می شم. - خیل خب باشه دیگه اصراری نمی کنم . هر طور راحتی . فعلا - قربانت فعلا. بعد از اینکه لطفی از در اتاق خارج شد ، دوباره چند ضربه به در خورد . - بفرمایین. آروم وارد اتاق شد . قیافه اش همونطور مظلوم بود . هنوز لباس عزا رو از تنش در نیاورده بود. باز خوبه که منم مشکی سفید پوشیده بودم ... ندای درونم دوباره به صدا دراومد : ( باعث بدبختیای هلیا تویی . تو باعث شدی که هلیا به این روز بیفته . تو باعث شدی نیک منش بمیره . اگه تو اون روز زودتر رسیده بودی ....) سرمو انداختم پایین و سگرمه هام رفتن تو هم . کار دیگه ای از دستم برنمیومد . (اگه از اولش همه چیز و به خود نیک منش می گفتی ، این مشکلات هیچوقت پیش نمیومدن . هه حالام نشستی و راحت زندگیتو می کنی در حالیکه هلیا در طول روز شیکمشو و با غصه سیر می کنه ... ) خفه شو لعنتی خفه شوووووالان وقت این حرفا نیست . هلیا عین میرغضب یه لحظه نگام کرد و اخماش رفتن تو هم . هول شده بودم . نکنه راضی نبوده باشه و سامیارم الکی و از روی دلسوزی فقط یه چیزی گفته باشه؟ اگه بگه نه چی؟ اشکم آماده بود تا بباره . لعنتی . لبمو محکم گاز گرفتم و آهسته گفتم : سلام. خیلی سرد گفت – سلام خدایا اگه این گفت نه قدرتی بهم بده تا سامیارو بکشم که دیگه هیچوقت منو مضحکه کسی نکنه . هیچوقت تو زندگیم انقدر بدبخت نشده بودم که به جواب یه نفروابسته باشم ... اااااه هلیا جون بکن . حرف بزن دیگه... - آقا سامیار در مورد کار بهم پیشنهاد کرده بودن . - خب؟ - خب دیگه همین . - مدارکتون آوردین؟ - بله. مدارک رو گذاشتم روی میز. - قبلا سابقه کار داشتین؟ مظلومانه گفتم – نه. - بسیار خب . می تونین از همین حالا شروع کنین. ذووق مرگ شدم – واقعا؟؟ یعنی من استخدام شدم؟ محکم و قاطع گفت – نخیر . فعلا آزمایشی اینجایین. ایش نکبت. خو می مردی نزنی تو ذوقم آخه؟ نگاهی بهم انداخت و گفت: - می تونین تشریف ببرین. منشی مسیر و بهتون نشون می ده. باشه ای گفتم که فکر کنم فقط خودم شنیدم و بعدم از اتاقش بیرون اومدم. منشیش یه دختر تپل سفید بود . صورت مهربونی داشت . باهم وارد یه اتاق شدیم. سه جفت چشم بهمون خیره شدن . منشی – سلام . ایشون خانم نیکخوی هستن و از امروز تو این قسمت کار می کنن. یکیشون که مسن تر از همه بود بلند شد و گفت : - خوشبختم عزیزم . خوش اومدی . منشی رفت و منو با اون قوم غریبه تنها گذاشت. همونی که مسن بود دستشو به طرفم دراز کرد و گفت: - نسرین صبوری هستم . دستشو به گرمی فشردم و گفتم: - هلیا نیکخوی . منم خوشوقتم. بقیه هم یکی یکی خودشونو معرفی کردن. به جز صبوری دو نفر دیگه هم تو اتاق بودن که یکیشون مرد بود و اون یکی هم یه دختر جوون . با ناز و ادا جوری که انگار من خواستگارشم ، بهم نگاه کرد و گفت : - ساناز سبحانی هستم . سلام دادم و بعدم پشت میز چهارمی که تو اتاق خالی مونده بود نشستم . حیدری- خب خانم نیکخوی تعریف کنین. چطور شد که به این شرکت اومدین ؟ چجوری از زیر نگاه ریزبین صاحابش رد شدین؟ سابقه کاریتون خوب بوده؟ - نه راستش اولین باره مشغول به کار می شم. حیدری - عجب سبحانی – هه پارتیش کلفت بوده . صبوری – هر چی که بوده ، مهندس قبولش کرده و الانم یکی از مائه. بکارتون برسین . هلیا جان تو هم بیا تا برات یه سری از چیزاروتوضیح بدم . لبخند زدم و گفتم : - ممنونم . صبوری – خواهش می کنم عزیزم . از وجود صبوری تو اتاق خوشحال بودم و خداروشکر می کردم که با همچین آدمی همکار شدم. مهربونی از صورتش می بارید . با دقت به حرفاش گوش کردم و بعدم کارایی رو که برام توضیح داده بود انجام دادم . بعد از پایان ساعت کاریم به چند تا خونه سر زدم و بالاخره یه جایی مورد پسندم واقع شد . با هزار بدبختی به تنهایی تمام وسایلم رو بستم و به اونجا نقل مکان کردم . در مقابل خونه ی قبلیمون ، کوچیک بود ولی خب هر چی بود ، برای من تنها کافی بود . شانس آوردم که فردا تعطیل بود چون یک شبانه روز وقتمو گرفت تا بتنهایی بتونم فقط سطحی خونه رو تمیز کنم . حتی وقت سر خاروندن هم نداشتم . گوشیم به صدا دراومد . سمن بود . ازینکه چیزی در این مورد بهش نگفته بودم ، ناراحت بود . کلی هم اصرار کرد که شام و برم پیش اونا ولی من نمی خواستم دیگه سر بار کسی باشم . غروب جمعه خونه در حدی شده بود که بشه توش زندگی کرد . اونجوری که دلم می خواست تمیز نشده بود ولی خب از طرفی هم تنها بودم و هم دیگه وقتی برام باقی نمونده بود . فعلا ازین بیشتر در توانم نبود . ان شا ا... تا تعطیلات بعدی . از صبح بجز چند تا بیستکوییت چیزی نخورده بودم . برا شام دیگه باید از دل شیکمم در میاوردم . رفتم سمت یخچال و درشو باز کردم . خدا این تخم مرغ و خونوادشو از من نگیره . دو تا دونه تخم مرغ برداشتم و نیمرو کردم و نشستم به خوردن . آخ که وقتی گشنه ای سنگم بزارن جلوت با لذت می خوری . صبح با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم . ای تف تو گور شیفتای صبحی و تو روح ساعت 8. کی گفته که کارمندا باید از 8 صبح برن کار کنن آخه ؟ چرا بعد از ظهر تا شب رو کار نکنن ؟ تف تو این برنامه ریزی ... ایشش ... خدایا دارم از خستگی میمیرم ... ساعت 7 بود . تمام بدنم کوفته شده بود . انقدر اثاث بلند کرده بودم که تمام عضلاتم گرفته بود . بلند شدم و در حالیکه احساس میکردم پاهام مال خودم نیست ، چند تا قدم به سمت اتاق فکر برداشتم که نزدیک بود سقوط کنم. تمام سعیمو کردم تا تندی آماده شم . اما تلاشم در حد یه بچه حلزون بود . وقتی رفتم شرکت ساعت هشت و ربع بود . رفتم داخل و خداخدا کردم که فقط صاحابش سر نرسه ... خداروشکر همه جا ساکت و آروم بود . انگار هر کس سرش تو کار خودش بود . رفتم تو اتاق که دیدم کسی نیست . کیفمو گذاشتم داخل اتاق و اومدم بیرون . صبوری رو بیرون اتاق دیدم . صبوری – عه تو برای چی اینجایی ؟ مگه خبر نداشتی امروز جلسه است ؟ - نه خبر نداشتم . صبوری – بدو برو تو اتاق کنفرانس . یه جمعیت اون تو بودن و از هیچکدومشون صدایی در نمیومد و تنها صدای کامیار بود که شنیده میشد . اوه اوه الان اگه ببینتم ، عین ببرزخمی بهم می پره . با بسم ال ... دستگیره در و پایین آوردم و وارد اتاق شدم . جمعیت داخل اتاق همه برگشتن و به من نگاه کردن . سامیارم یه نگاه بهم انداخت و بعد به ساعتش نگاه کرد و سرشو افسوس بار تکون داد . کامیار با اون صدای غضبناکش : - اینجا خونه ی خاله نیست که هر موقع دوست داشتین تشریف بیارین . دلم می خواست زمین دهن باز کنه و برم توش . ایشششش جلوی این همه آدم ضایعم کرد . نکبت . دلم می خواست خرخرشو بجوم .سرمو انداختم پایین و عین این مادرمرده های بدبخت یه گوشه ای نشستم . نمی دونستم که راجع به چی حرف می زنن . فقط هی پروژه پروژه می کردن . هنوز خوابم میومد و پلکام سنگینی می کردن . . دستم و گرفتم جلوی دهنم و خمیازه ای کشیدم . یه مدت بعد دیگه نفهمیدم چی شد ... یه چیزی محکم به صندلیم کوبیده شد و صدای وحشتناکی ایجاد کرد که باعث شد از ترس ، از خواب که هیچی از جامم بپرم . چشمامو بازکردم و به دور و ورم نگاه کردم . هیشکی اون دور اطراف نبود به جز خودم و میر غضب . کامیار – زیبای خفته بالاخره بیدار شدن ؟... کمبود خواب دارین خانم نیکخوی ؟ - ر ... راستش دیشب یه مشکلی پیش اومد که نتونستم خوب بخوابم . - که اینطور بعد از ساعت کاریتون بیاین تو اتاق من . باهاتون کار دارم . باشه ای گفتم که بعدش رفت . ایششش شتر وحشی . این چرا هر وقت من و می بینه رم می کنه ؟ برگشتم تو اتاقمون . کوهی از کاغذ روی میزم قرار گرفته بود . ساناز نگاه خبیثی بهم انداخت و گفت : - می تونی با اینا شروع کنی ... با تعجب گفتم – باید باهاشون چیکار کنم ؟ سانازپوزخند زد و گفت – همشونو اسکن کن و فایلای اسکن شده رو توی این فلش کپی کن و بعدم ببرشون برای خانم رحمتی . بی شعور . مگه من تو قسمت بایگانی استخدام شدم ؟ ( خخخ تو اصلا هنوز استخدام نشدی ) (کوفت ) (مرض) ( تو جونت عزیزم ) ( بمیر بابا توام حال ندارم ) تا ساعت 2 کارم شده بود اسکن کردن اون کاغذای لعنتی بدرد نخور نکبتی . دیگه شکمم اخطار و مغزم ارورداده بود . همه ی کارمندا رفته بودن ناهار و فقط من بدبخت مونده بودم . داشتم فکر می کردم که چی بخورم که در اتاق به شدت باز شد و سامیار پرت شد تو و گفت : - سلام و درود بر کارمند تازه نفس . - سلام اینجا چیکار می کنی ؟ - سمن برات ناهار فرستاده . په چرا انقدر بی حالی ؟ - دیشب خوب نخوابیدم . - به خاطر اسباب کشیت ؟ برا همینم دیر اومدی ؟ - اوهوم - برای چی نگفتی بیایم کمکت کنیم ؟ یعنی ما انقدر غریبه ایم ؟ سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم . سامیار – خیل خب . بیخیال این حرفا . این دست پخت سمن خوردن داره بیا بزن به بدن جیگرت حال بیاد - ممنون . سامیار رفت و منم مشغول خوردن شدم . راست می گفت دست پخت سمن خوشمزه بود . بر عکس من که هیچی از آشپزیسرم نمیشد ، سمن آشپزیش خیلی خوب بود. یه کمی که خوردم ، ته دلمو گرفت . از بس خسته بودم حتی حوصله نگاه کردن به غذا رو هم نداشتم . جمعشون کردم و کارمو ادامه دادم ... صبوری آخرین نفری بود که باهام خداحافظی کرد و رفت . بالاخره ساعت 15.30 تونستم تمومشون کنم . گویا این خانم رحمتی خودش تو قسمت بایگانی کار می کرده و امروز مرخصی گرفته و کاراش رو سر منه بدبخت خراب شده . اون مرخصی گرفته به من چه ؟ خودش فردا که اومد باید جور خودشو می کشید . ایششش اون روزی که شانس پخش می کردن من تو مستراح بودم حتما ... فایلا رو تو فلش کپی کردم ولی خود خانم رحمتی انتر نبود که بهش تحویل بدم بنابراین همشو جمع کردم تا ببرمشون پیش صاحاب اصلیه یعنی همون میر غضب خودمون تا کسب تکلیف بشه . تقه ای بدر زدم و با صدای بفرماییدش وارد اتاق شدم . سلام کردم و مدارک رو به همراه فلش گذاشتم روی میز و گفتم : - خانم رحمتی نبودن که بهشون تحویل بدم . بدون اینکه بهم نگاه بندازه گفت : - ایرادی نداره . چند لحظه سکوت کرد و بعدم عینکشو از روی چشماش برداشت و چشمای وحشیشو دوخت بهم و گفت : - خانم نیکخوی دیگه باید با قوانین اینجا آشنایی پیدا کرده باشین .هیچ تاخیری اینجا قابل قبول نیست و اولویت همیشه با کاره . بچه هاکم مرخصی می گیرن ، اشتباه نمی کنن ، یهویی غیبت نمی کنن چون بعدش هیچ بهونه ی بنی اسرائیلی ای پذیرفته نمیشه . سرمو پایین انداختم . طاقت زل زدن تو چشماش و نداشتم. ابهتش به قدری زیاد بود که نزدیک بود شلوارمو نقاشی کنم . کامیار – امیدوارم که قوانین براتون کاملا روشن شده باشه . سرمو به آرومی تکون دادم. لحنش تغییر کرد و گفت : - در هر حال ورودتون به اینجا رو تبریک می گم. از فردا با خانم صبوری روی طرح جدید کار کنین . ایشش زده کل هیکل ما رو جلوی عام و خاص قهوه ای کرده اونوقت می گه ورودتون تبریک می گم. می خوام نگی ... - ممنون کامیار – می تونید برید . از اتاقش اومدم بیرون در حالیکه تو ذهنم مدام بهش فحش میدادم و چرت و پرت بارش می کردم و نقشه ی قتل شو می کشیدم . اییشششششش . پررو ، مغرور ، گودزیلا ، هیولا ازت بدم میاد . برگشتم تو اتاق خودمون و وسیله هامو برداشتم . بیرون اومدنم از شرکت همزمان شد با بیرون اومدن این هیولا . رفت سمت ماشین جیگرش و منم رفتم سمت خوشگل بابا . محل چیزم بهم نداد و حتی یه خداحافظی خشک و خالی هم نکرد . حتی مهلت نداد تا من چیزی بگم . ایییششش نکبت مغرور . بدرک ... به خونه که رسیدم اول یه زنگ زدم و از سمنی بابت ناهار خوشمزه اش تشکر کردم و بعدم یه دوش گرفتم و کپه گذاشتم . خیلی خسته بودم ... *** وااای خدا چقدر خوابیدم . تمام روز و خوابیدم ، باز شب خوابم نمی بره . اگه فردا هم دیر برسم ، با تیپا پرتم می کنه بیرون . بلند شدم وساعتمو نگاه کردم . عقربه ی چاق ساعت شمار با دهن کجی بهم ساعت 20:00 رو نشون می داد . ایششش اینم برام آدم شده . ( با عقربه ها هم حرف می زنی ؟ مریضی بخدا ) ( بتو چه ؟ باز تو پیدات شد ؟ چخه ) ( بی تربیت ) از سر کوچه نون و تخم مرغ خریدم و یکیشو برداشتم و نیمروش کردم . همش تو گلوم گیر می کرد و هیچ مرگی نبود تا باهاش قورتش بدم . در نتیجه پدر کبد مبارک رو صلوات فرستادم و همش رو با آب پایین بردم . آی آی آی هلیا هیچوقت فکر می کردی اینچوری به پیسی بخوری؟ حین جمع کردن سفره گوشیم زنگ خورد . وکیل بابا بود . می گفت یه نفر پیدا شده که حاضره خونه و ویلا رو یه جا بخره ولی قیمت پیشنهادیش میشد گفت که خیلی پایینه . بهش گفتم که یه مقدار دیگه هم صبر می کنیم . واقعا حیفم میومد . ازون خونه کلی خاطره داشتم و دلم نمیومد بخاطر چندرغاز ردش کنم . ولی چاره چی بود ؟ بالاخره حق مردم رو باید می دادم . ماشینی که با تصادف بابا قراضه شده بود رو هم فروخته بودم . اشکام ناخداگاه سرریز شدن . تمام خاطراتم از دوران کودکی تا آخرین لحظاتی که با بابا و مامان بودم ، جلوی چشمام رژه می رفتن . بعد از چند دقیقه که سیر گریه کردم ، سعی کردم خودم رو به یه کاری مشغول کنم تا چشمام خسته شن و خوابم ببره . یه سری فیلم و سریال از قبل دان کرده بودم و اصلا فرصت نگاه کردنشون پیش نیومده بود . یکیشونو به صورت رندم باز کردم . ازون فیلمای عصر قدیم افسانه ایه باحال کره بود . همون چند قسمت اول رو که نگاه کردم ، چشمام خسته شدن و گرفتم خوابیدم . *** آلارم گوشیم بیدارم کرد . اَاااه خداییش عجب توانایی تو خوابیدن داشتما . جلدی بلند شدم . امروز دیگه تحت هیچ عنوان نباید تاخیر می خوردم . واسه صبحونه کوفتم تو خونه نداشتم بنابراین بعد از اتاق فکر لباس پوشیدم و رفتم سمت شرکت . ازونجایی که با شخصی می رفتم بنابراین مشکلی نبود و یه ربع زودتر از موعد رسیدم . جلوی تابلوی شرکت آریا پیمان توقف کردم و نگهبون در و برام باز کرد . بعد ازینکه ماشینمو پارک کردم ، قدم زنون رفتم سمت داخل که صدایی از پشت سرم منو تو جام میخکوب کرد . کامیار – به به خانم مهندس . مثل اینکه نصیحتای دیروز خیلی روتون اثر کرده . برگشتم و بهش نگاه کردم . چقدر کت و شلوار اداری برازندش بود . کصوفط خیلی خوشتیپ شده . ناچارا سلام کردم . کامیار موذیانه خندید و گفت : - علیک سلام .صبح عالی متعالی . میگم خانم مهندس ... حالا که خیلی زود تشریف آوردین می تونین به گلای باغچه هم آب بدین . دندونامو بهم سابیدم و زیر لب گفتم یه آب دادنی نشونت بدم که حظ کنی. مرتیکه لند هور . اول صبحی کبکش ابو عطا می خونه .( شما مثل نگو. کسی ازت انتظار نداره قلنبه سلمبه حرف بزنی) (خفگی طی کن شما ) ( بی تربیت ) چشمامو تنگ کردم و با خشمی که توشون موج می زد، بهش نگاه کردم . لبخندی به پهنای صورتش زد و در حالیکه قاه قاه می خندید ، گفت : - ترو خدا من و نترسون . شب کابوس می بینم . بعدم از من جلو زد و قبل از من رفت داخل.بی تربیت. خانمی گفتن ، آقایی گفتن. از حرفش بیشتر حرصی شدم . نشونت میدم جناب مهندس. وارد اتاقمون شدم و منتظر نشستم تا بقیه هم بیان. اولین نفری که وارد اتاق شد صبوری بود . طفلی همیشه زود میومد و دیرم میرفت . واقعا وظیفه شناس بود . صبوری – سلام عزیزم . چه زود اومدی امروز ... صبحت بخیر. لبخند زدم و گفتم : - سلام صبح تو هم بخیر . آره دیگه دیروز به اندازه کافی تنبیه شدم . لبخند مهربونی بروم زد و گفت – عزیزم ... خب بیا تا راجع به کارای امروز بهت بگم . کم کم بقیه هم اومدن و با صبوری مشغول کار شدم . خیلی با حوصله بود و همه چیز و خیلی خوب برام توضیح می داد . همه قرار بود ایده بدن تا بهترین طرح انتخاب بشه . عاشق این کار بودم . شروع کردم و با مداد اولین خطوط رو رسم کردم . کامیار وقتی یاد چشماش میفتم از خنده ریسه میرم . وااای خدا قیافه ی عصبانیش یکی از خنده دارترین چهره هایی بود که تو طول عمرم دیده بودم . دلم می خواست دوباره اون صورت رو با اون نگاه می دیدم . با خنده های اول صبحم کلی انرژی گرفتم . هر بار که می بینمش دلم می خواد اذیتش کنم تا قیافه ی حرصی و عصبانیشو ببینم اما بعدش از کارم پشیمون میشم و دلم براش می سوزه . یاد آقای نیکخوی میفتم و بیشتر عذاب وجدان می گیرتم . راستی آقای نیکخوی . چه راحت همه چیزهایی که تو خواب دیده بودم جلوی چشمام به وقوع پیوست بدون اینکه بتونم جلوشو بگیرم . بدون اینکه بتونم برای هلیا تعریفشون کنم . بدون اینکه بتونم اون بی وجود رو سر جاش بنشونم احتمالا الان روح نیکخوی در عذابه و از دست من هم عصبانیه . واقعا الان چه حسی نسبت به من دارن ؟ احتمالا خود هلیا هم اگه بفهمه از من متنفر میشه ....اَه لعنتی . اصلا چرا باید ازت متنفر بشه ؟ مگه تو چیکار کردی دیوونه ؟ تو که ننشستی تماشاشون کنی ... فقط بدشانسی آوردی . آره خب . مرگ و زندگی نیکخوی و زنش که دست من نیست . هر چقدرم تلاش می کردم نمی تونستم زنده نگهشون دارم . آره مطمئنا هلیا تشخیص میده که من این وسط هیچ تقصیری نداشتم . پوفففففففففففف . از دیروز که کنفرانس گذاشتیم هیچ غلطی نکردم اونوقت نشستم چه فکرای بیخودی می کنم . اما تا قضیه ی نیکخوی و حل نکنم ، ذهنم آروم نمی گیره . هلیا طرح برای یک مجتمع تجاری بود . زمینشم خیلی بزرگ بود . باید همه ی جوانب رو در نظر می گرفتیم تا به صرفه ترین طرح رو ارائه بدیم . سخت بود عین چیزی رو که تو ذهنم داشتم ، روی کاغذ پیاده کنم . اما ازونجایی که به کارم علاقه داشتم ، حاضر بودم ساعتها بشینم و درباره اش فکر کنم . وقت ناهار از فست فودی که تو همون نزدیکی بود یه ساندویچ سفارش دادم و بعد از خوردنش دوباره مشغول شدم . تو کار خودم غرق بودم که یهو صبوری گفت : صبوری – چرا برای ناهار پیش ما نمیای ؟ اصلا متوجه حضورش نشدم وقتی صداش به گوشم خورد 6 متر پریم هوا. صبوری – الهی بگردم ترسیدی؟معذرت می خوام. - ببخشید متوجه نشدم کی اومدی تو .. صبوری- ناهار خوردی؟ - آره ، جات خالی ساندویچ سفارش دادم. صبوری – نمیدونستی که شرکت سلف داره؟ - نه نمی دونستم . - واقعا ؟ مگه بهت نگفته بودن؟ - نه کسی در این مورد چیزی نگفته بهم . خو چه وضعشه ؟ هی میاد میگه مگه اینو نمی دوستی؟ از اول همه چیزو عین آدم بهم بگین تا بدونم دیگه... صبوری – عزیزم از فردا بیا پیش ما . لبخندی توام با تشکر بروش پاشیدم و گفتم ممنونم .... *** سبحانی و حیدری رفته بودن . فقط من و صبوری مونده بودیم که اونم گفت : _ من دیگه باید برم عزیزم تو نمیای؟ - هنوز یه کم از کارم مونده. اونم تمومش کنم بعد . - خسته شدی ... خیلی به خودت فشار نیار بقیشو می تونی بزاری برای فردا. - نه چیزی نمونده که تموم بشه . - هر جور دوست داری . پس خداحافظت. - خداحافظ. او له لَه هلی ! چقدر کار کردی . بالاخره تموم شد ... اوف ناز شستت . همینطور با لبخند به طرحم خیره شدم. در اتاق باز شد و به دنبالش کامیار وارد اتاق شد . کامیار – عِه شما هنوز نرفتین؟ فکر کردم فقط چراغ روشنه. - نه کارم همین الان تموم شد . - خسته نباشین. - ممنون جلو اومد و نگاهی به میز انداخت . با چشمای گشاد شده بهم نگاه کرد و گفت : کار خودته؟ - بله. - همین امروز همشو کشیدی ؟ تنهایی؟ - بله. همینجور نگاهش میخ طرحم بود و چشم ازش بر نمیداشت . خوب که بررسیش کرد گفت : - اینو من می برم با یکم تغییرات کوچیک فوق العاده می شه. با خوشحالی طرح رو لوله کردم و تحویل کامیار دادم . وسایلمو جمع کردم و با هم زدیم بیرون. - به عنوان اولین کارتون میشه گفت عالیه ! - ممنونم. - توی یه جلسه همه طرحشونو ارائه میدن و تو باید بتونی از طرحت دفاع کنی. سرمو تکون دادم که یعنی فهمیدم. - هر چند از نظر من این طرح الان کامله ولی تا اون روز می تونی هر تغییری که فکر می کنی لازمه رو روش اجرا کنی . دوباره سرمو تکون دادم . - ممنون از راهنماییتون . - خواهش می کنم. بسمت ماشینامون رفتیم و سوار شدیم . بوقی زد که لابد نشانه خداحافظی و احترامش بود . اَاَه که چقدر این پسر مغروره ... خو میمردی مثل آدم خداحافظی کنی؟ با ذوق زایدالوصفی رفتم خونه. دلم می خواست به نشانه این موفقیتم یه بستنی بخورم ولی نه ... حالا کوتا موفقیت ؟؟ هنوز فقط 4 تا تعریف خشک و خالی ازش شده . باید تو جلسه انتخاب بشه تا بشه بهش گفت موفقیت . دوباره خسته و کوفته رو مبل ولو شدم ... دِهَه این که زندگی نشد . هر روز هر روز بخوام بیام و کپه بزارم که چی بشه؟ همه صبحم که اونجا به فنا می ره . بعد از ظهرمو هم که خودم به فنا میدمش دیگه هیچی دیگه چیزی باقی نمیمونه که .... نوچ امروز باید یه کار جدید بکنم ... چی کار مثلا؟ چه کاری می تونم بکنم؟ صدای گوشیم منو از افکار شیرینم بیرون آورد ...دهه ! بر خرمگس معرکه لعنت ... رستگار بود و می گفت که برای وصول پول طلبکارا وقتی نمونده و من مجبورم که خونه و ویلا رو هرچه سریع تر بفروشم ..... ناچارا به وکیله زنگ زدم و گفتم که دوتاشو به همون یارو بفروشه اونم قبول کرد . اینم از این . خب حالا من چیکار کنم؟هیچ کاری مفید تر از این پیدا نکردم که بشینم و ادامه سریالمو ببینم . بعد از مدتی آلارم شکمم نشون داد که دیگه بیشتر از این نمی تونه ادامه بده . در نتیجه بلند شدم و طبق معمول تخم مرغ نیمرو کردم و نشستم به خوردن ... این روزا چقدر من تخم مرغ خوردما ... باید به غذاهای دیگه هم فکر کنم ..... یکی از کارایی که تو این تایما می تونم انجام بدم این بود که رو آشپزیم کار کنم. کامیار این دختره نابغه س چطور یه روزه به عنوان اولین کارش تونست همچین طرحی بزنه؟ به طرحش خیره شدم . اصلاحات لازم رو انجام دادم . مطمئن بودم که فلانی این طرحو تو جلسه انتخاب می کنه. امیدوار بودم که مال اون برنده شه یاد نگاه صبحش افتادم و خنده م گرفت . در اتاق باز شد و کسری وارد اتاق شد . دوید و اومد کنارم و خودشو پرت کرد تو بغلم . کسری – سلام بغلش کردم وگونشو بوسیدم . - سلام خوشگل دایی . چطور مطوری؟ خوبی؟ کسری خندید و گفت : - اوهوم - ای قوربونت بره دایی . با کی اومدی دایی؟ - با مامانی آخ که چقدر دلم برای این وروجک تنگ شده بود . ابروهای بور خوشگلشو کشید تو هم و لباشو کج کرد و گفت : - باهات قهلم . - چرا دایی ؟چیشده ؟ - چون دیگه نمیای خونمون . - آخ آخ آخ راست میگی دایی خیلی وقته نیومدم . حالا چیکار کنم تا شما بنده رو عفو بفرمایید ؟ چشماش برق زدن . خندید و گفت : - بلیم پالک احترام نظامی گذاشتم و گفتم : - اطاعت میشه قربان . چند دقیقه بعد من و کسری دوتایی تو پارک بودیم . دستش و تو دستم گرفتم و گفتم : - بریم بستنی بخوریم ؟ خندید و گفت : - اوهوم - پس بزن بریم . هلیا دیگه داشتم از خستگی می مردم . جونی برام نمونده بود . ای خدااا . آخه فیلم دیدنم شد کار مفید ؟ چی تو این فیلما هست که اینقدر آدمو جذب می کنه؟ با بی حالی رفتم مسواک زدم و بعدم تو تختم بیهوش شدم . خواب کلی مرغ دیدم که بهم حمله ور شدن و می گفتن تخم مرغای مارو همه شو خوردی. بهم نوک می زدن و قد قد می کردن . راه فراری هم نبود .... از خواب بیدار شدم . ساعت سه بود . اوووووف این دیگه چه خوابی بود ؟ انقدر فیلم دیدم که خیالاتی شدم . تشنه ام بود به سختی از تختم کنده شدم و رفتم تو آشپزخونه و یه لیوان آب خوردم . بازم جای شکرش باقیه که هنوز وقت دارم که بخوابم . برگشتم تو تختم و دوباره خوابیدم . *** پوووووف یه روز گند دیگه که باید از خواب نازت بزنی و بیدار شی و بری میرغضب رو ببینی . ( آخی دلت میاد بگی میرغضب؟این روزا که خیلی باهات مهربون بود )اوهوم راست میگی این روزاخیلی خوب بود معلوم نیس چی زده بود .... ولی هر چه بود بهش ساخته بود ....خخخ یاد طرح نازنینم افتادم . انگیزمو برای بلند شدن زیاد کرد . جلدی حاضر شدم دیگه حال ندارم تریپمو توصیف کنم . سوار خوشگل مامان شدم وپیش به سوی شرکت... دوباره زود رسیدم شرکت ، صبوری ، سبحانی و بدنبالش حیدری وارد اتاق شدن . بهم سلام کردیم. حیدری- فکر می کنم تهدیدات مهندس خیلی روتون تاثیر گذاشته . کی اومدین خانم نیکخوی؟ خندیدم و گفتم آره . یه ربعی میشه که اومدم. سه تاییمون نشستیم و مشغول شدیم. صبوری – هلیا جان به کجای طرحت رسیدی؟ - من تمومش کردم سه تاییشون چشاشون شد قد یه کاسه . حیدری و صبوری باهم – واقعا ؟؟؟ - آره ساناز یه پشت چشمی برام نازک کرد و گفت : - انگار خیلی تلاش می کنی تا خودتو اینجا محکم کنی . ولی بدون که بهمین راحتیا نمیشه مورد تایید مهندس باشی. ایش دختره نکبت به تو چه که چیکار می کنم و چیکار نمی کنم ؟ حیدری – میشه طرحتو ببینم؟ - آخه الان ندارمش. حیدری – یعنی چی نداریش؟ مگه کجاست؟ صدای کامیار از لای در اتاق اومد – اینجاس ..... طرحمو گذاشت روی میز . هممون به احترامش بلند شدیم که گفت : - به کارتون برسید در ضمن به طرح بقیه نگاه نکنید و سعی کنید از ایده های خودتون استفاده کنید 4 شنبه طی یه جلسه بهترین طرح انتخاب و اجرا می شه . روشنه ؟ هممون با هم گفتیم – بله بعد از تموم شدن حرفاش سری تکون داد و رفت . طرحمو باز کردم و نگاه کردم. بعضی جاهاش تغییر کرده بود که بهتر شده بود. حیدری و صبوری و سبحانی بالا سرم جمع شدن. حیدری – وااااو چه کرده. جدا اولین بارته؟ - اوهوم. حیدری – خیلی عاالیه . دوباره سر جاشون نشستن و منم به یه سری کارای متفرقه مشغول شدم ... سبحانی فنجون بدست بهم نزدیک شد و گفت : - هلیا جان می تونم نظرتو راجع به این قسمت بپرسم؟ جااان ؟ این از کی با من انقدر مهربون شده؟ اصن برای چی نظرمو می پرسه؟ از کی نظر من انقدربراش مهم شده ؟ صبوری و حیدری هم متعجب نگاهش کردن. نگاهی به طرحش انداختم و سعی کردم جوری که ناراحت نشه ایرادشو بگیرم . کارش خوب بود ولی .... - ای واااای هلیا . شرمنده ام ....فنجون قهوه اش کج شده بود و محتویاتش ریخته بود روی طرح خوشگلم ... شوکه شدم و همینجور به طرح خراب شدم نگاه می کردم. حیدری و سبحانی سعی کردن با دستمال خشکش کنن ولی میشد گفت که نابود شده بود. حالا چجوری دوباره همشو می کشیدم؟ تازه اصلاح شده بود ، چجوری خودم همه کاراشو انجام می دادم؟ تازه وقت زیادیم نداشتم . فردا 4 شنبه بود .... اشک تو چشمام حلقه زد. حیدری – نگران نباش هلیا جان ما کمکت می کنیم تا دوباره بکشیش . - نه شما باید طرح خودتون رو بکشین ، من خودم درستش می کنم. وقت ناهار همشون رفتن بیرون و باز من موندم تو اتاق . غصه ام شده بود چرا تا میام از یه چیزی لذت ببرم خراب می شه؟ آخه چرا؟؟؟ اشکام سرازیر شدن. کامیار – چه اتفاقی افتاده؟؟ اشکامو با دست پاک کردم و نگاه اشکیمو بهش دوختم . کامیار – هوم؟ چی شده؟ طرحی که خراب شده بود رو بهش نشون دادم. باز کرد و نگاه کرد و گفت : - به خاطر این گریه می کردی؟ - اوهوم خندید و گفت - ای بابا ... فکر کردم چه اتفاق مهمی افتاده . همون موقع که طرح رو ازت گرفتم ، بعد از اصلاح ثبتش کردم. نگران نباش .نمونه اش هست. لبخند رو لبام جا گرفت .انگار که بهترین خبر دنیا رو بهم دادن. تقدیرانه نگاش کردم و گفتم : - واقعا ممنونم. - خواهش می کنم . راستی اومده بودم بهت بگم که می تونی ناهار رو توی سلف شرکت بخوری . یعنی به خاطر من این همه راهو اومده بود؟ از در اتاق زدم بیرون مسیر رسیدن به سلف رو نشونم داد و خودشم باهام هم قدم شد ... از ورودی سلف که باهم رد شدیم ، همه با تعجب به ما نگاه می کردن. با هم رفتیم و غذاهامونو گرفتیم. من به سمت میز صبوری و بقیه رفتم ؛ کامیارم رفت و پیش سامیار نشست . هنوز همه با تعجب نگاه می کردن . وااا برا چی اینجوری نگاه می کنن ، اومدیم غذا بخوریم خو . مگه آدم گشنه ندیدن؟؟ صبوری – خوش اومدی عزیزم . - ممنون حیدری – بالاخره افتخار دادین با ما سر یه میز غذا بخورین ... فقط عجیبه ... - چیش عجیبه؟ حیدری- مهندس هیچوقت اینجا غذا نمی خورد. امروز اولین باره که اینجا می بینمش. دلیلش چی می تونه باشه؟ سبحانی چشم غره ای بهم زد و گفت : - وا خب حالا یه روزم اون بنده خدا دلش خواسته پیش بقیه غذا بخوره الکی براش حرف در نیارین . حیدری- ما که هنوز چیزی نگفتیم . صبوری – بیخیال بچه ها غذامونو بخوریم . اووووف از کی من غذای آدمیزادی نخورده بودم. معده ام حسابی متعجب شده بود . خیلی وقت بود که بجز تخم مرغ و نون و آب چیزی ندیده بود . حالا مونده بود که چجوری هضمش کنه. در حالیکه تند تند قاشقای پر غذا رو تو دهنم می ذاشتم ، صبوری و حیدری با دهن باز بهم خیره شده بودن. سبحانیم یه نگاه تحقیر آمیز نثارم کرد که یعنی انگار از قحطی اومده . اما شکم گرسنه من این حرفا و این نگاها حالیش نبود و بعد از مدتی رنگ یه غذای درست وحسابی رو می دید. پس باید دلی از عزا در می آورد. اوخیش بالاخره تموم شد . حیدری – اوخی خیلی گرسنه بودی . صبوری – هلیا جان اگه بازم گرسنته این برای من زیاده ها!! - نه عزیزم ممنون سیر شدم دیگه . - سبحانی – چه عجب !!! به تو چه آخه نکبت ؟؟ پول تورو خوردم؟؟ پول ننتو خوردم ؟ پول آقاتو خوردم؟ مال خودم بوده نوش جونم . گوشت شه به تنم. از جام بلند شدم که دیگه برگردم سر کارم که حیدری گفت : - واستا ما هم میایم . با هم برگشتیم تو. تا آخر وقت اداری کار خاصی نداشتم درنتیجه زمان به کندی سپری می شد. بالاخره کارم تموم شد و برگشتم خونه. اول از همه کتری گذاشتم و چای دم کردم. یه چایی که خوردم ، جیگرم حال اومد. یه لیست خرید بلند بالا نوشتم و بعدم حاضر شدم تا برم بیرون. اووووف تنهایی همه ی کارا سختن. با هزار بدبختی ساکای خرید رو آوردم داخل و شروع کردم به شستن میوه ها و تره بار . شستشو که تموم شد باید در فکر شام می شدم . دیگه تخم مرغ بسه. خب حالا چی بخوریم؟ خیلی وقت بود که خوراک نخورده بودم. بنابریان امشب و خوراک می خورم . اول لوبیا سبزارو با هویجا گذاشتم بپزه بعدم پیاز سرخ کردم و گوشت رو توش تفت دادم و به هویج و لوبیا سبز اضافه کردم. رب و ادویه هم بهش زدم . آخرای کارم که آبلیمو ریختم توش و به به چه عطری ... چه بویی... ( مثل اینکه یه بو هایی از آشپزی بردی ) (بعله پس چی فکر کردی ؟) (داری نشون میدی بی خاصیت نیستی هلیا ) (عه بی خاصیت عمته )( ای بی تربیت )( تو که عمه نداری )(راست میگیااینم حرفیه ) اوووف که دیگه طاقت ندارم. سفره رو چیدم مامانی ، بابایی ، اشک تو چشمام جمع شده بود ،کجایین که ببینین هلیا برا خودش آشپزی شده ! جاشون دور این سفره حسابی خالیه ... شروع کردم به خوردن .... کامیار هر روز یه چهره ی جدید ازش می بینم. وقتی اون چشمای گریون با قیافه معصومشو دیدم ، هوری دلم ریخت. وقتی بهش خبر دادم که یه نسخه از طرحشو دارم . چشماش برق زدن . قیافه اش از جلوی چشمام کنار نمی رفت. پلیر رو روشن کردم و آهنگ جاذبه احسان خواجه امیری رو پلی کردم. چی مگه تو این دنیا مثل آرامش چشماته ؟ مات توام وقتی می بینم خنده رو لبهاته مثل تو کی می تونه منو آروم کنه با حرفاش ؟ غیر تو کی تونست بهم ثابت کنه دوسم داشت؟ تویی اون کسی که باید از زمان گذشت و دید همه ساعتا رو وقت رفتنت عقب کشید تا هوا نباشه عطر تو قدم نمی زنم تو شدی دلیل زندگیم و زنده بودنم همه می گن روت حساسم آخه تو فرق داری واسم عاشقم کن با یه اشاره آخه چشمات جاذبه داره حتی تو بیداری و خوابم دوست دارم تصویر تو باشه همه جا باشی تو کنارم ، عشق و این دیوونگی هاشه همه می گن روت حساسم آخه تو فرق داری واسم عاشقم کن با یه اشاره آخه چشمات جاذبه داره حتی تو بیداری و خوابم دوست دارم تصویر تو باشه همه جا باشی تو کنارم عشق و این دیوونگی هاشه دورو ورم چیدم همه اون عکسای دوتایی رو دیگه نمیشناسم به جز آغوش تو جایی رو غصه و غم وقتی تو کنارم باشی ازم دوره چی تو نگات داری که تسکین منه مغروره تو بهم بگو کجا بدون من قدم زدی؟ که تعادل یه شهرو با نگات بهم زدی کیو دیدی مثل لبخنده ؟؟؟؟؟؟ با چشمای خیس؟ همه زندگیمی دل بریدن از تو ساده نیست همه میگن روت حساسم آخه تو فرق داری واسم بقول احسان چی تو نگات داری که تسکین منه مغروره ؟ هلیا اوووووف که امروز 4 شنبه س و قراره طرحمون رو ارائه بدیم تا از میونش یه کدوم انتخاب بشه . استرس داشتم که تهش چی میشه. خیلی فوری یه لقمه پیچیدم و رفتم شرکت . اون روز همه خیلی زود اومدن شرکت . علاوه بر کارمندای شرکت یه عده دیگه هم اومده بودن که احتمالا همون کسیایی بودن که شرکت باهاشون قرارداد بسته بود . اتاق کنفرانسو از قبل چیده بودن و همه خیلی شیک و مجلسی سر جاهاشون نشسته بودن . طرحارو یکی یکی به یه یارویی که برای مقایسه تو راس نشسته بود ،نشون دادن . همه ی طرحا حذف شدن به جز دو تا که یکیشون مال من بود. همون آقائه – بین این دوتا طرح نمی تونم یکیش رو انتخاب کنم . جفتشون هم خوبن . اما .... دستش رو گذاشت روی طرح من و گفت فکر می کنم این طرح ارزش اقتصادی بالاتری داشته باشه . بنابراین همین طرحو اجرا می کنیم. تا چند دقیقه نمی تونستم نفس بکشم و نفهمیدم چی گفت که یهو همه کف زدن . مهندس ازم خواست که جلو برم . روبه روی طرحم ایستادم مهندس لبخند زد و گفت – ایشون هلیا نیکخوی هستن. یارو –پس شما خالق این طرح هستین . من لطفی هستم . قبلا ندیده بودمتون . نیروی تازه این؟ - بله. - به عنوان نیروی تازه کار و جوان . کارتون خوب بود . چیشش همه میگن عالیه این می گه خوبه '__' لبخندی زدم و تشکر کردم . قرار شد که طرحم اجرا بشه و فردا هم به مناسبت موفقیت شرکت ترتیب یه جشن کوچولوداده بشه . سامیار لبخند زد و گفت – هلیا . جشن فردا رو میای دیگه؟ - نمی دونم وال... . سامیار – نمی دونم چیه باو . این جشن به خاطر توئه باید باشی. - آخه تا حالا تو این محیط نبودم. سامیار – خب حالا میای می بینی . هر چیزی یه اولین باری داره. - باشه بابا میام. بعد از اینکه دورم خلوت شد ، کامیار اومد سمتم و خیلی آروم و باوقار گفت : - بهتون تبریک می گم . اولین طرحتون مورد پسند واقع شده. - ممنون . همش به لطف شما بود . لبخند زد و گفت : کامیار – حاصل زحمتای خودتون بود . سرم رو انداختم پایین . از چشماش خجالت کشیدم . با صدایی که فقط خودم می شنیدم گفتم: - ممنون. کامیار – جشن فردا رو که میای ؟ - سرمو تکون دادم. کامیار – اوکی . عه این از کی باهام انقدر خودمونی شد ما نفهمیدیم؟ ای دل غافل هلی انقدر خنگ بازی درآوردی تو این چند وقته که هر کی هر جوری دلش خواسته باهات حرف زده . یه غروری چیزی . خاااوک هلی خاااوک . ای داد بی داد . حالا من فردا چی بپوشم هیچی ندارم که .... باید تا دیر نشده برم یه چیزی بخرم . بعد از ساعت کاریم به سمنی زنگ زدم و گفتم تا باهام بیاد بیرون و من بتونم یه چیزی بخرم. *** سمن – هلیا ترو خدا امروز دیگه مسخره بازی در نیار . من نمیتونم با این شیکم هی اینور و اونور شم . یوقت دیدی همینجا روت بالا آوردما. - خیلی خب بابا . آخه هیچی نیست خودت که می بینی . سمن – خلاصه بهت بگم که این جا دیگه آخرین جاییه که باهات میام . - باوش. سمن – همین پیرهنه چشه مگه؟ - کدوم؟ - همین زرشکیه تو که عاشقش زرشکی بودی . - عه راست میگی .... چرا ندیدمش؟ الهی بترکی سمن . انقدری که غر می زنی آدم نمیفهمه داره چیکار می کنه. سمن – عجبا . تو از اولم نفهم بودی الکی پای من ننداز . - خخخخخ بریم تو پرووش کنم . سمن – بریم . رفتیم تو و بعد از پرو همونو برداشتم . از خستگی در حال مردن بودم . ولی می ارزید . چون لباسم واقعا خوشگل بود . سمن – شانس آوردیااا. - اوهوم سمن – اوووف منم باید فکر کنم یه چیزی بپوشم . - مگه تو هم میای؟ - پ ن پ لطفی با جناب عالی قرار گذاشته - ایشش بترکی الهی سمن از تصور اینکه با لطفی قرار گذاشته باشم ، تنم مور مور شد . سمن خندید و گفت - شوهری من که بدون من جایی نمیره. - ایشش لوس *** خوب شد سمنم اومد وگرنه من میون یه مشت غریبه چه غلطی می کردم آخه؟ لباسم یه پیرهن بلند مشکی زرشکی بود که هم بلندیش خوب بود و هم پوشیده بود . بعد از پوشیدن لباسام نگاهی به خودم انداختم . خیلی وقت بود که دیگه تیپ نزده بودم و مهمونی نرفته بودم . الانم حوصله شلوغی مهمونی رو نداشتم اما به خاطر طرحم ذوق زده بودم . آخه یکی از اولین موفقیت ها تو زندگیم بود. صدای گوشیم منو از افکار قشنگم بیرون کشید و صدای گوش خراش سمن به گوشم خورد . - چه خبرته بابا گوشم زنگ زد. سمن – مگه نگفتم نیم دیگه آماده باش پس چه غلطی میکنی؟ - دارم حاضر می شم دیگه مگه تو کجایی؟ - پایینم و زیر پامون چنار سبز شده . 1 ساعته معطل و علاف جنابعالی شدیم . - خوبه که به فضای سبز کوچمون اضافه شد. - هوووووف .... بمیری هلیا ... - خو من که گفتم کارم طول می کشه خودم تنها میام . سمن – خبر مرگت جای کل کل کردن زود تر بپوش بریم الان سامیار مخمو سرویس می کنه. - خیلی خب بابا ..... قار قار نکن الان میام . دیگه نذاشتم چیزی بگه و قطعش کردم . خخخخ آخر اینقدر از دست من حرص می خوره ، خودش که هیچ بچه شم کچل به دنیا دمیاد . (خو خره همه بچه ها وقتی بدنیا میان کچلن دیگه ) ( راست میگیا ... ولی نخیرم بعضیام مو دارن اصن به تو چه باز تو افکار من فوضولی می کنی ؟ ) نفهمیدم چطوری خودمو رسوندم پایین . رو پاگرد آخری نزدیک بود سر بخورم بیفتم که بخیر گذشت . درو باز کردم و رفتم سمت ماشین سامیار . با سر سلام کردم و نشستم . سامیار – به به بانووو بالاخره تشریف آوردین ؛ زود نبود؟ داشتم به سمن می گفتم که فکر کنم باید زایمانش و همینجا جلوی در انجام بده و بقیه عمرمونو تو کوچه شما به خوبی و خوشی زندگی کنیم ... - حالا که اصرار داری میتونم برم اون موقع بیام؟ سمن - یه وقت از رو نریا شما .. درارو قفل کردی؟؟ - مگه شما دوتا می ذارین آدم درست و حسابی همه جا رو چک کنه؟ سمن – عجباااا. سامیار- می خوای برگرد چک کن. - نه باوا بریم بستم همه جا رو . سامیار – هوووووف خداروشکر . رفتم دیگه رفتماااا. *** خونه نمیدونم مال کی بود ولی مال هر کی بود کوفت جونش شه که خیلی قشنگ بود . محوطه حیاطش که رویایی بود . داخل خونه هم یه سالن بزرگی بود که جمعیت عظیمی اشغالش کرده بودن . مشخص بود که طراح بعمد برای همچین مهمونیایی این سالن رو تدارک دیده بود . جای سوزن انداختن نبود . موزیک آرومی از پلیر در حال پخش بود . وقتی از در ورودی داخل رفتیم ، نگاه همه زوم شد رو ما . لطفی اومد سمتم و دستش رو گذاشت پشت کمرم و گفت : - این هم ازستاره مجلس ما نَ مَ ن َ ؟ این چی می گه این وسط؟ وایسا ببینم عمو تو اصن خودت چیکاره ای ؟ همه شروع به کف زدن کردن .نگاهم افتاد به کامیار . اخماش تو هم بود . با عجله اومد کنارم و بین من و لطفی قرار گرفت . لبخند رضایت بخشی بهم زد و گفت : - خانم نیکخوی شما از همین حالا استخدامین . دوباره همه شروع کردن به کف زدن . یکی از کارمندا که یه جورایی دی جی شده بود تند تند آهنگارو عوض می کرد و چند تا زوجم پریدن وسط و شروع به رقصیدن کردن . لطفی نگاه بدی بهم انداخت و بعد رو به کامیار گفت : - نگفته بودی همچین معجزه ای تو تیمت داری . پس برای همین از کارتون مطمئن بودی . سورپرایز قشنگی بود مهندس. کامیار یه لبخند مصنوعی تحویل لطفی داد و جوری که لطفی متوجه نشه بهم اشاره کرد که ازشون فاصله بگیرم . تنها شده بودم . سمنم با سامیار مشغول رقصیدن بودن . این دختره علی رغم بارداریش چقدر وول می خوره . دیدم همه تو حال خودشونن زدم بیرون . هوای بیرون عالی بود قدم زدن تو اون محوطه بهم آرامش می داد . چند تا قدم برداشتم و از میون درختایی که بصورت ردیف کاشته شده بودن و وسطشون خالی بود رد شدم تا به تاب دو نفره ی خوشکلی که انتهای اون راه بود برسم . دو قدمی تاب بودم که صدای کامیارو شندیم . - انگار فقط من نیستم که اون میون احساس راحتی نمی کنه . برگشتم و نگاهی بهش انداختم . این بشر همیشه تریپ سیاه سفید می زنه . گاهی خیلی مهربون ، گاهی خیلی وحشی . به اخلاقشم می خوره . سیاه و سفید روی تاب نشستم ... بغل دستم نشست و گفت : - خب؟ چه حسی داری که اولین طرحت پذیرفته شده ؟ - - اوووم . حس خوبی دارم . زد زیر خنده و گفت : - خسته نباشی ، همش همین ؟ - همین که نه ولی نمی تونم توصیفش کنم . اعتماد به نفسم زیاد شده حس می کنم افکارم مورد قبول واقع شده ... - با خنده گفت : - باشه ... باشه ... فهمیدم ( انگار بگه نکش خودتو ) نظرت راجع به کار تو شرکت چیه؟ - خوبه ... سریع سرشو برگردوند سمتم و با حرص گفت : - همیشه انقدر مختصر و مفید جواب میدی؟ (اینم یچیزیش میشه ها چرا اینجوریه؟ یهو جل عوض می کنه . ) - خخخخخ .... خوبه یعنی هم محیطش خوبه هم کارکنانش خوبن هم قوانینش خوبن . احساس می کنم جاییه که می تونم توش پیشرفت کنم . بنابراین از هر لحاظ خوبه - آفرین . تو که اینقدر خوب حرف میزنی برای چی دیگرانو از شنیدن حرفات محروم می کنی؟ لپام گل انداخت و سرم و انداختم پایین . ازین تعریف ناگهانیش شوکه شده بودم . با خودم گفتم . آی آی آی مهندس هنوز خوب نشناختیم بنفعته که زیاد حرف نزنم ... خخخ لبخندی بهش زدم و دیگه چیزی نگفتیم . سامیار اومد سمتون و با یه لبخند موذیانه رو لبهاش بهمون گفت که وقت شامه... اون شب جدای از شلوغی داخل بعنوان یه مهمونی کاری تجربه خوبه بود وقتی یاد حرفای کامیار میفتادم قند تو دلم آب می شد. نمی دونم چرا ولی دوست داشتم دوباره می دیدمش ... دوست داشتم اون تاب صد ها بار تکون می خورد و زمان تو همون لحظه می ایستاد و این سامیار انتر عین چی اون وسط سبز نمی شد .... اوووف فردا جمعس که .... کوتا شنبه .... باورم نمیشه که برای رسیدن شنبه انتظار بکشم .. ای بابا ... حالا چجوری تا شنبه طاقت بیارم؟؟ اصلا فردا رو چیکار کنم؟؟؟ اَاَاَاَه.... کامیار خیلی وقت بود که دیگه از اون خوابا و کابوسا خبری نبود و راحت می خوابیدم . انگار از وقتی بهم نزدیک شده ذهنم آروم شده .... امشب تو اون لباس خواستنی تر شده بود . دیگه نمی تونستم در برابر دلم که می خواست نزدیکش باشم ، مقاومت کنم . اولین کسی بود که احساس می کردم با بقیه فرق داره . کسی که دلم می خواست لحظه هامو باحضورش بگذرونم . مثل بقیه ی دخترا افاده ای نیستو ادا و اطوار مسخره نداره ... پلیر رو روشن کردم .دوباره آهنگ خواجه امیری رو پلی کردم ( جاذبه ) لعنتی .... چی مگه تو این دنیا مثل آرامش چشماته ؟ هلیا امروز به خودم لطف کردم و اجازه دادم به چشمای نازنینم تا ساعت 11:00 بخوابن . خو چیه خستن . از کی من خوب نخوابیده بودم؟؟؟ اصلا آخرین باری که خوابیدم یادم نیست (جون به جونت کنن بازم مرده ی خوابی ) ( به تو چه حسود؟ ) حالام باید یه حال اساسی به شیکم همایونیم بدم . چی بخوریم؟؟ هووم؟ ( بگو چی بلدی درست کنی؟ خخخ) هاااااان خیلی وقت ماکارونی نخوردم خخخخ یکی دیگه از غذاهایی که بلد بودم اومد تو منو غذاییم . همه چی هم که هست شروع کردم به خیس دادن سویا و سرخ کردن پیاز ... بعد از دو ساعت بالاخره موفق شدم یه ماکارونی شل و ول وارفته درست کنم بازم بد نبود . کلی هم ظرف کثیف کرده بودم . بنابراین تا ساعت 2 بعد از ظهرم کارم شستن ظرف ها بود . سالادم درست کردم . سالاد شیرازی با آبغوره دلار اوووف (یکمی هم خودتو تحویل بگیر باو ) خب اینم از بخش لذتبخش آشپزی که همون چیه؟؟ خوردنشه .. جووون به این غذا خیلی شیک و مجلسی برا خودم غذا کشیدم و نشستم یه موزیک آروم هم از گوشیم پخش کردم. بسم ا... هنوز چنگال رو نذاشتم تو دهنم که یهو گوشیم زنگ خورد . ای بمیری که نمیزاری یه لقمه غذا از گلوم پایین بره . صفحه گوشیم اسم وکیل رو نشون داد . این موقع ظهر آخه؟؟ جواب دادم . گویا بعد از فروش ویلا و خونه هم حتی حسابمون با طلبکارا تسویه نشده بود ... ای داد بیداد حالا من چه خاکی تو سرم بریزم؟ دیگه چیزی برامون نمونده بود . غذا از گلوم پایین نمی رفت .. آهی کشیدم . رفتم سمت جعبه جواهراتم همشون یادگاری بودن .. همه شونو دوست داشتم اما ... مجبور بودم حالا چیز زیادیم نبود همش یکی دوتا تیکه بیشتر نبودن .. آخرین چیزیم که برام مونده بود ، ماشین بود . مجبور بودم عصای دستمو هم بفروشم ... اشکام جاری شدن دیگه واقعا به نهایت بی کسی و بی چیزی رسیده بودم .. پوچ پوچ ..تازه با فروش اینام چیز زیادی عایدم نمی شد. یه دل سیر گریه کردم و تصمیم گرفتم که هر چه زودتر اونارو هم بفروشم . کامیار رو مبل لم داده بودم و فوتبال می دیدم که سامی زنگ زد. سامی – سلام پسرعموی گرامی . - چته باز مشکوکی ! سلام گرگ بی طمع نیست . - ای بمیری که نیمچه احساس نداری . ولی حس شیشم خوبی داری . امروز جمعه س و همه بی کاریم. سمنم حوصلش سر رفته ، گفتم بزنیم بیرون . - خب سمن حوصلش سر رفته پس تو به چه دردی می خوری بردار ببرش بیرون دیگه. من چیکارم؟ - پس تو چجور دایی ای هستی؟ - تو ام نقطه ضعف منو فهمیدی دیگه ول نمی کنیا. - پس میای دیگه؟ - جهنم ...آره میام . - یک ساعت دیگه میام دنبالت . Ok – هلیا سمن – چرا صدات اینجوریه هلی؟ - نمیدونم احتمالا زیاد غذاهای سرد خوردم گرفته . - آی آی آی دخمله هر چقدرم زرنگ باشی من یکیو نمی تونی گول بزنی من خودم کلاغ جا قناری رنگ می کنم می فروشم حالا زود تند سریع بگو ببینم چی شدی؟؟؟ - هیچی بابا دلم گرفته بود . سمن – الهی بگردم . مگه من مردم که تو تنها بشینی و دلت بگیره؟ پاشو پاشو زودتر لباستو بپوش که بریم بیرون یه هوایی بخوریم. - اصلا حسش نیست سمنی. سمن – عه چی چیو حسش نیست؟ مگه من می ذارم تو امروز تو خونه بشینی . تا یک ساعت دیگه آماده باش که میایم دنبالت . حوصله تیپ زدن نداشتم . یه تیپ اسپرت معمولی زدم . دقیقا یک ساعت بعد یه ماشین پشت خونه بوق زد و بعدم گوشیم تک زنگ خورد .رفتم پایین و با دیدن کسایی که تو ماشین بودن یه لحظه قلبم وایساد . این اینجا چیکار میکنه؟ مگه اونم قرار بود که بیاد؟ چرا بهم چیزی نگفت این سمن انتر ؟ ( خب حالا فهمیدی که چی؟ ) از این که منو انقدر بی حال و حوصله و بدتیپ ببینه خجالت می کشیدم . مثل همیشه خوش تیپ بود و البته سفید مشکی . زیاد تعلل کرده بودم بنابراین زود به خودم اومدم و سوار ماشین شدم سلامی رو به جمع کردم . کامیار- سلام سامیار – علیک سلام هلیا خانم گل و گلاب . چه عجب شما یه بار زود اومدی پایین . چطوری؟ - ممنون سمن – سلام عزیزم . چه عجب یه بار تو فضای سبز تشکیل ندادی تا از در بیای بیرون . هممون باهم خندیدیم . سامیار – حالا کجا بریم؟ - نمی دونم هرچی نظر جمعه. سامیار- شهربازی؟ سمن – آرره من خیلی وقته نرفتم ؛ بریم. - من بدم نمیاد بریم . سامیار رو به کامیار کرد و گفت تو چی میگی؟ - کامیار – مگه میشه بگم نه؟ سامیار خندید و گفت خب پس تصویب شد . بمحض رسیدن به شهربازی ، سمن گفت من بستنی میخوام و بدنبال حرفش سامیار و کامیار رفتن و با 4 تا بستنی برگشتن . کامیار بستنی رو گرفت رو به من و گفت : - - بفرمایین . تشکر کردم و با ذوق مشغول خوردن بستنی شدم .همچین با لذت می خوردم و به بستنیم خیره شده بودم که وقتی سرمو بلند کردم دیدم سامیار با تعجب و کامیار با لبخند به من نگاه می کنن . سامیار- فکر کنم تو بیشتر از سمن دلت بستنی می خواست . – خو چیه بستنی دوست دارم . سامیار – نوش جون اول از همه بستنی رو تموم کردم و بعد از اینکه بقیه ام بستنی شون تموم شد سامیار گفت نظرتون راجع به دومی چیه؟ کامیار – هرکی نخوره سامیار – قبول 4 تا دیگه می گیریم و هر کی نتونست بخوره باید شام بده . کامیار و منو سمن – قبوله . بدون وجود هیچ مشکلی و به راحتی بستنی دومو هم خوردم . کامیار و سمنم بستنی شونو خوردن . سامیار اما به زور داشت می خورد . کامیار – سامی داداش زور نزن پایین نمیره.خخخخخ سامیار – نه می تونم. سمن – سامی جر نزن دیگه نمی تونی . بزور نخور حالت بد میشه . سامیار در حالی که بستنی شو مینداخت تو سطل آشغال گفت اَاَاَاَه لعنت به این دهن که نمی دونه کی باز بشه و همش ضرر میزنه. عجیب بود که سامیار با اون هیکلش نتونه دوتا بستنی رو بخوره در حالی که ما همه به راحتی خوردیم. سامیار – جهنم شام با من . من و سمن همزمان – هووورااا . یارکشی کردیم و دو به دو سوار وسایل می شدیم؛ من و سمن ، سامیار و کامیار . صدای اعتراض سامیار درومد - قبول نیست . من زن گرفتم آقا شوهر که نکردم .... ادای زنای لوس و بدبخت رو درآورد و گفت: خدایا من به چه جرمی باید ( با دستش بهکامیار اشاره کرد ) اینو تحمل کنم. - خا بسه بسه . انقدر ناله نکن بیا این زنت ماله خودت . آخرین وسیله ای بود که می خواستیم سوار شیم . تو نوبت بودیم و داشتیم به گروه قبلی که سوار شده بودن نگاه می کردیم . خیلی جیغ جیغ می کردن . با نگاه کردن به ارتفاعی که از زمین گرفته بود و چرخیدنش گرخیدم ولی بازم از رو نرفتم و سوار شدم . کامیار روشو به من کرد و گفت مطمئنی که می خوای سوار شی؟ رومو بهش کردم و خیلی مطمئن گفتم : - آره . کامیارم سری تکون داد و هیچی نگفت . از همون لحظه اولی که از زمین فاصله گرفت حالم بد شد و تنم یخ کرد . جوری شده بودم که انگار نمی تونستم تکون بخورم ؛ همه وجودم میلرز ید . کامیار – خوبی هلیا؟ حتی قادر نبودم که جوابشو بدم . فقط برگشتم و نگاش کردم . کامیار – با توام هلیا خوبی؟ صدام در نمی اومد از ترس دل درد عجیبی گرفته بودم . کامیار یه چند بار دیگه تکونم داد و بعدم داد زد آقا نگه دار ... بهت می گم نگه دار ... شخصی که مسئول اون وسیله بود ، نگهش داشت و بعدم با عصبانیت گفت: - وقتی میترسه مجبور نیست که سوار شه ملتو علاف کنه. سمن و سامیارم اومدن پایین . کامیار به طرف پسره هجوم برد وگفت : - حالا که شده می خوای چیکار کنی؟ سامیار رو به کامیار – ای بابا بسه سمن – خدا خیرت بده که گفتی نگه دار. من و سمن دویدیم به سمت سرویس و هرچی خورده بودیم رو بالا آوردیم . دیگه چیزی تو معده و روده ام نمونده بود . کلهم اجمعین خالی شد . سمن – ااااه هلی تو که حالت از من بدتره رنگت حسابی پریده . عین گچ دیوار شدی . از سرویس زدیم بیرون . سامیار و کامیار اومدن سمتمون – خوبین؟ - اوهوم. کامیار – مطمئنی؟ رنگ صورتت هنوز خیلی سفیده . بیاین بریم یه گوشه بشینیم و یه چیزی بخوریم . -واااای نه ... الان نمی تونم چیزی بخورم . سمنم مثل من گفت که واقعا جایی برای خوردن نداره . کامیار – بیاین نظرتون عوض میش . رفیتم و یه گوشه نشستیم و کامیارو سامیار از ما جدا شدن و بعد از نیم ساعت با دست پر برگشتن . سمن – اَاَاَاَاه چقدر خرید کردی داداشی .... چی همه وسایل ... چی هست حالا؟ کامیار- یه دقیقه دندون رو جیگر بزار تا برسم آبجی ... سمن – خو می خوام ببینم زودتر ... کامیار – شما که گفتین فعلا چیزی میل ندارین ( با بدجنسی ) .... خو بیا ببین قراره همشو منو سامی بخوریم . وقتی نایلونو باز کرد کلی چیزای ترش توش بود . قره قروت و آلوچه و ذغال اخته و .... هر چی ترش تاحالا دیده بودم اون تو بود ... با دیدن اون همه ترشی دلم غش و ضعف رفت و آب دهنم و دیگه نمی شد جمع کرد .. با اشاره دست من با سمن حمله بردیم و نایلونا رو قاپیدیم و بعدم دویدیم سمت ماشین ؛ توش نشستیم و سمن درو قفل کرد . حالا کامیار و سامیار هی درو شیشه رو می کوبیدن و ما دوتا هی یه قاشق از اون خوشمزه ها می خوردیم و براشون ادا در میاوردیم . صداشون از بیرون میومد که می گفتن نامردا ... داریم براتون ؛ مارو قال میزارین ؟ جرات دارین درو باز کنین . سمن – راستش می خواستم درو باز کنم ولی حالا که تهدید کردین دیگه باز نمی کنم. تقریبا تمام محتویات نایلون رو خوردیم و کامیار و سامیار که دیگه امیدی برای ورود به ماشین و خوردن اونا نداشتن همینجوری بیرون عین مادر مرده ها نشسته بودن. بالاخره سمن دکمه در رو زد و درای ماشین رو باز کرد. سامیار و کامیار خیلی ریلکسی جوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده سوار ماشین شدن. این همه بی خیالی خیلی مشکوک بود و بنظر می رسید که نقشه های شومی در سر می پرورونن. یعنی چی در انتظارمون بود؟ با سر اشاره ای به سمن کردم که یعنی فکر می کنی چی شده که گفت منم نمی دونم . سامیار راه افتاد به سمت خونشون قرار بود که شام رو سامیار بده و می خواست اول از یه رستوران شام بگیره و بعد بریم خونشون و بخوریم . 4 تا مونم با پیتزا موافق بودیم . وقتی رسیدیم خونه شون ، سامیار پیتزاها و سایر مخلفات روگذاشت تو آشپز خونه . من و سمن با هم رفتیم به اتاق خواب سمن و سامیار . درحالیکه مانتومو در میاوردم ، احساس کردم یه چیز سیاه از کنار پام رد شد ورفت زیر میز عسلی . فکر کردم چشمم اشتباه دیده . موهامی سرمو باز کردم تا دوباره سفت ببندمش .کلیپسمو برداشتم و بردم سمت سرم که احساس کردم یه چیز نرم از رو پاهام رد شد. وقتی دیدمش دیگه طاقت نیاوردم و چنان جیغ بنفشی کشیدم که بیا و ببین . سمن هم دیدش و داد زد : م م م م و و و و ش ... جیغ میزدیم و ازاینور به اونور می دویدیم . رفتم سمت درو دستگیره رو فشار دادم اما باز نمی شد . موشه اومد سمتمون و ماهم دوباره جیغ زدیم و فرار کردیم .رفتیم رو تخت و سرپا ایستادیم . سمن – سامی من میدونم این کار شما دوتاست می کشمتون . شلیک خنده هاشون به هوا رفت ... نامردا . منت کشی تو خونمون نبود بنابراین طی یه حرکت انتحاری سمن دستش و گذاشت روی شکمش و آخ بلندی گفت و منم به دنبالش بلند داد زدم : - سمن ، سمن ، تو رو خدا چی شدی؟ توروخدا چشاتو باز کن ...سمن ... در اتاق به شدت باز شد و سامیار پرت شد تو ... سامیار خیلی نگران – چی شده؟؟؟سمن چی شدی؟؟؟؟ خوبی ؟ طوری شده؟ بچه طوریش شده؟؟؟ هوووم؟ سمن اما همچنان فیلم میومد و حرف نمیزد . پهلوش رو گرفتم و بردمش بیرون . کامیار – خواهری خوبی؟ می خوای دکتر خبر کنیم؟ می خوای بریم بیمارستان؟ هوووم؟ دوتاییشون داشتن از ترس میمردن . همین که از دراتاق زدیم بیرون سمن یهو زد زیر خنده .. سامیار که فهمید رو دست خوردن گفت : باز خالی بستین؟؟ ما با هم سرمونو تکون دادیم و خندیدیم . سمن – تا تو باشی ما رو نترسونی . همین الان میری می گیریش و میندازیش بیرون و می کشیش وگرنه تا یه هفته از غذا خبری نیست . سامیار – عزیزم امشب خشن شدی . باز این رفیق جونتو دیدی شیر شدیاا. سمن- همینه که هست ... سامیار – باشه بابا رفت تو اتاق و با موشه برگشت .. اَاَی از دمش گرفته بود و اومد سمت ما . اینم از موشه .. خیالت راحت شد؟؟ بیشتر اومد نزدیکمون و گرفتش جلوی صورتمون ... اَاَاَایَ حالم بهم خورد .جیغی زدم و چشامو با دستام گرفتم. سمن – ساااامیاار!! سامیار اما بازیش گرفته بود و قصد نداشت ببرتش کنار سامیار – نگاش کنین چه خوشگله.... - ااااه اه خیلیم چندشه . کامیار – بابا یعنی هنوز نفهمیدین مصنوعیه؟؟؟ چشامو باز کردم و بهش نگاه کردم. چشمای سمنم از این حرف گشاد شد ... یخورده که بهش دقت کردم دیدم آره به عنوان یه موجود زنده ی طبیعی یه مقدار کم تحرکه. ولی خدا وکیلی از دور خیلی واقعی می زداااا ... هر چیم بود چندش بود. اه اه وقتی از رو پاهام رد شده بود .... اوووق انقدر ازش چندشم میشد که حتی درست بهش نگاه نمی کردم که بفهمم مصنوعیه یا واقعی. سامیار و کامیار که دیدن با تعجب و دقت داریم نگاش می کنیم ، زدن زیر خنده. چشم غره ای نثارشون کردم و رفتم سمت سرویس تا دستامو بشورم . سمن – دارم برات آقا سامیار حالا بخندین . 1-1 به نفع داور. سامیار – فعلا که مساوی شدیم سمن – بترس از آن روز که قراره سمن و هلیا تلافیشو در بیارن .. سامیار – عمراا سمن – خواهیم دید پیتزاهامونو هم با کلی شوخی و خنده خوردیم . همه ی ذهنم رو این درگیر بود که سامیار اون موش رو از کجا پیدا کرده بود ؟؟!! کامیار – دیر وقته فردا صبح زود باید بریم شرکت . من دیگه میرم. - آره منم رفع زحمت .. سمن – عه بخور و برو دیگه !! - وااای سمن اگه دیر بخوابم خودت می دونی عمرا فردا تا غروبم بیدار نمی شم . ولی دستتون درد نکنه امروز فوق العاده بود . سامیار – خواهش میشه .... خواهش می کنم اصلا قابلتونو نداشت ( اینو در حالی می گفت که چهره یه فلک زده ی مال باخته رو گرفته بود ) سمن – وظیفت بود عزیزم . سامیار – عزیزم بذار مهمونا برن بعدا راجع به وظایف حرف می زنیم ... کامیار برگشت و رو به من گفت : - مثل اینکه اوضاع قمر در عقربه بیا ما دوتا در ریم . - خخخ آره بریم . خداحافظی کردیم و از در اومدیم بیرون . خواستم آژانس بگیرم که کامیار نذاشت . بالاخره قسمت شد و سوار جیگرش شدم . جووون به این سیستم و دم و دستگاه ... اوووف جون به این فضا .. ضبط ماشینشو روشن کرد و صدای احسان خواجه امیری ازش پخش شد . عه اینم که به احسان گوش میده . (جاذبه ، احسان خواجه امیری) چی مگه تو این دنیا مثل آرامش چشماته ؟ مات تو ام وقتی می بینم خنده رو لبهاته مثل تو کی می تونه منو آروم کنه با حرفاش غیر تو کی می تونست بهم ثابت کنه دوسم داشت ؟ تویی اون کسی که باید از زمان گذشت و دید همه ساعتا رو وقت رفتنت عقب کشید جفتمون شعرو از بر بودیم و زیر لب باهاش می خوندیم. تا هوا نباشه عطر تو قدم نمی زنم تو شدی دلیل زندگیم و زنده بودنم همه میگن روت حساسم ، آخه تو فرق داری واسم عاشقم کن با یه اشاره آخه چشمات جاذبه داره به اینجاهاش که رسید برگشت و یه مدت خیره خیره نگام کرد . آقا جان مادرت جلوتو نگاه کن با جلوییمون یکی نشیم . هی جلو رو نگاه می کردم هیبه اون، هی به جلو هی به اون که یهو خنده ش گرفت و نگاهشو برگردوند و گفت : باشه باشه . همینجوری که به جلو نگاه میکرد گفت : - خب حالا از کدوم ور بریم؟ *** لعنتی دیشب خیلی خوب بود ..... ولی خیلی زود گذشت ... زیاد نخوابیدم ... هنوز خستم ولی باید پا می شدم و می رفتم تا اون روی وحشیشو نمیدیدم . ولی خداوکیلی این بهش می خورد که اختلال چند شخصیتی داشته بشه . یه روز عین هیولا ها .. یه روز عین فرشته ها .. خود واقعیش کدومه ؟ وقتی پاچه می گیره ؟ یا وقتی فرشته ی نجات میشه ؟ داداش خو ثبات شخصیتی داشته باش . خب دیگه بسه زیاد زرزر کردی هلیا پاشو که دیره .... کار تورا می خواند . این آخرین باریه که با قند عسلم میرم سر کاربازم مثل همیشه به موقع رسیدم و رفتم تو اتاق . از صبح هر بار که منو تو شرکت می بینه حس میکنم یه جور خاصی نگام میکنه یا شایدم توهمات فانتزی خودمه . طرح قبلی رو که با موفقیت گذروندیم . از وقتی اون طرح انتخاب شده پیشنهاداتمون بیشتر شده و داریم روی طرحای جدیدی کار می کنیم این که گاها توی شرکت رقابت ایجاد میشه انگیزه کاریمون رو بیشتر میکنه . تازه انگار اکثرا هم همکارا دوره میزارن دور هم جمع میشن تا موفقیتشونو جشن بگیرن . چه ملت خوشحالین اینا . کلا از وقتی اومدم تو شرکت حالم بهتره . کمتر وقت آزاد دارم تا بخوام آه و ناله کنم والان فقط تنها مشکلی که دارم و در واقع مشکل عظیمی هم هست ، همون بدهکاریامونه ... بعد از ساعت کاری ماشین و بردم تا برای فروش بذارمش . طلاها رو هم یجا فروختم . چندر غاز بیشتر نبود . صلاح دونستم اول پول سامیار رو بدم تا خیالم از بابت پول کفن و دفن راحت شه .. زشت بود هرروز تو محیط کاری یا غیر کاری میدیدمش و شرمنده میشدم . *** بمحض اینکه پول ماشین رسید تو دستم ، چندتا از چکارو وصول ... آخرین نگاهمو بهش انداختم . دیگه قرار نیست ببینمت قند عسلم .خیالم از بابت بدهیای بیمارستان و مراسم که راحت بشه ، دیگه فقط میمونه بدهکاریمون به رستگار که اونم بهش قول دادم تو اولین فرصت تسویه کنم و باید یه مقدار بهم وقت بده که اونم قبول کرد . هعیی خدااا جون ، خودت یاری کن بتونم باقیشو هم بدم . تازه اجاره خونه هم هست ... گوربابای پول ... هعی کجا بودیم و به کجاها رسیدیم ... قدم زنون برمیگشتم تا به خونه برسم ... حلقه اشکی تو چشمام شکل گرفت خیلی سعی کردم گریه نکنم اما تلاشم بی فایده بود ... اشکام دونه دونه میومدن پایین و پسرایی که از کنارم رد میشدن تیکه مینداختن ... یه ماشین جیگرکنارم ترمز زد .. توش دوتا پسرژیگول نشسته بودن ... یکیشون که رو صندلی کمک راننده بود یه طرف موهاش کوتاه بود جوری که پوست سرش دید داشت و برعکس اون طرف موهاش بلند بود . یه تیشرت پوشیده بود که کلی حروف و کلمات انگلیسی درشت روش نوشته بود . اون یکی که پشت فرمون بود ، موهاش خیلی بلند بود و یه تی شرتت پوشیده بود که رنگش انقدری جیغ بود که چشمام درد میگرفتن .... صورتشون از صورت دوتا دختر تمیز تر بود مدت زیادی بهشون خیره بودم یهو سرمو برگردوندم و براه خودم ادامه دادم. همونی که پشت فرمون بود یهو شیشه رو پایین داد – خانمی هم مسیریما ... بپر بالا ... چیزی نگفتم و به راه خودم ادامه دادم . جاده خلوت بود و از دور کسی تو اون خیابون نبود ...تو فکر رفتم و با خودم گفتم اصلا چی شد که از این خیابان سر دراوردم . مسیرم اصلا این وری نبود ... به دورو ورم نگاه کردم الان از این سه راهی باید از کدوم طرفی میرفتم ؟ کااش لااقل ماشین داشتم ... ترسیده بودم و حتی فکرمم درست کار نمیکرد .. سرعت قدم هامو کم کردم ... هرچی فکر می کردم این مسیر رو یادم نمیومد . اصلا فکر نمی کنم تا حالا ازین مسیر رد شده باشم. اون دوتا هم پا به پای من با ماشین جلو میومدن و هی یه چیزی میگفتن که نمیفهمیدم فقط می شنیدم .... سر سه راه وایسادم هیچ کسی هم به جز اون دوتا قزمیت توی خیابون نبودن ازشون بپرسم ... به این طرف و اون طرف نگاه انداختم ... اون دوتا که انگار فهمیده بودن مسیر و بلد نیستم ، از ماشین پیاده شدن و اومدن کنارم . موبلنده – آخی خانمی گم شدی ؟ راهو بلد نیستی؟ اون یکی – بیا ما یادت میدیم. فاصلشون باهام کم شده بود . با خودم گفتم اگه یه ذره دیگه جلو بیان میزنم سه و هفتشونو همینجا میگیرم .. ولی همین که یه قدم دیگه اومدن جلو ناخودآگاه چشمام و بستم اومدم یه حرکتی بزنم که دیدم دیگه صدای قارقارشون نمیاد . فورا چشمامو باز کردم و دیدم که دوتاشون سوار ماشین شدن ورفتن .... واااا... چه یهو دمشون و گذاشتن رو کولشون... سرمو و که چرخوندم ... عه ... اینجا چیکار میکرد؟ اوه اوه چه برزخیم شده . پس اون دوتا قیافه اینو دیدن که گرخیدن واال... منم وقتی اینجوری میبینمش تومبونمو آب میدم حالا چه برسه به اون دوتا ... به سرعت از محل دور شدن ... برگشت و به من نگاه کرد و با اخم غلیظی گفت این وقت روز اینجا چیکار میکنی؟ به تته پته افتاده بودم و نمیدونستم اصلا چی بگم؟ - هی هیچی یه کاری داشتم خواستم برگردم خونه نفمیدم کی از اینجا سردرآوردم . اینجا رو خوب بلد نیستم - اوهوم که اینطور . چرا با ماشین نیومدی؟ نتونستم تو چشاش نگاه کنم و دروغ بگم . سرمو انداختم پایین و گفتم : - همینجوری . دلم نمی خواست دروغ بگم اما غرورم اجازه نمی داد . اگه راستشو می گفتم ، ممکن بود دوباره از سر ترحم بهم کمک کنن ولی من ترحم نمی خواستم . می دونستم که آخرش بالاخره میفهمه که ماشینمو فروختم . اما دلم نمی خواست الان بفهمه . - عجب ....همینجوری ...اونوقت چرا از مَپ گوشیت استفاده نکردی؟ عه راست میگفتا . اصلا به ذهنم نرسیده بود . گاهی اوقات خیلی خنگ میشم . رومو بهش کردم و گفتم : - اصلا به ذهنم نرسید . انقدر هول کردم که یادم رفت . - خب حالا که به خیر گذشت ولی از دفعه بعدی که راهو گم کردی از تو نقشه راهتو پیدا کن . خواستم ازش بپرسم که چجوری سر از اینجا درآوردی ولی انقدر جدی بود که برای جواب سوالاشم بزور دهنم رو باز میکردم تا حرف بزنم .خخخ مثل تو این فیلما . ولی جدای این توهما و رمانتیک بازیا جدی چجوری سر از اینجا دآورده بود؟ فعلا که شده بود فرشته نجاتم . یعنی داشت تعقیبم می کرد؟ نکنه موقع معامله ماشین هم منو دیده باشه ... یعتی فهمیده ماشینمو فروختم؟ وااای اینجوری که آبروم میره ... وااای خدا یعنی می دونه که دروغ گفتم بهش؟؟ اگه تعقیبم می کرد پس چرا زودتر نیومد جلوتا اون دوتا رو بفرسته رد کارشون ؟ صدای کامیار ابرای بالای سرم رو کنار زد . - به چی فکر می کنی؟ - هوووم؟ بهیچی. - تو هیچی انقدر غرق شدی؟ دلم رو زدم به دریا و ازش پرسیدم . به این فکر می کردم که تو چجوری اومدی اینجا ؟ کامیار – اتفاقی بود ؛ داشتم برمیگشتم خونه. آهان خدارو شکر پس قبلشو ندیده ولی تا اونجا که می دونستم راه خونشون از این طرف نیست . رسما پیچونده ها ... یا شایدم خونه مجردی؟؟؟آهااا پس این آق مهندس برا خودش خونه داره . چطوری دلش میاد خونواده ش و بزاره کنار و تنهایی زندگی کنه؟ من که طاقتشو نداشتم. کامیار – کنار خونواده زندگی می کنم . فقط بعضی اوقات رو تنهایی می گذرونم جاااان؟ چجوری ذهنمو خونده ؟ برگشتم با چشمای گشاد بهش نگاه کردم . اخماش کنار رفتن و زد زیر خنده . صدای خنده هاش محیط کوچیک ماشین رو پر کرد . کامیار – نترس بابا جادوگر نیستم . فقط حدس زدم که به این فکر می کنی ... خب طبیعی بود که اینجوری فکر کنی. سرمو برگردوندم و گفتم: آهان . کامیار – چقدر بامزه میشی وقتی تعجب میکنی ... حس کردم گونه هام گر گرفته و هر آن ممکنه بسوزه وبترکه. کامیار – همچنین وقتی خجالت می کشی .... دیگه واقعا در حال آب شدن بودم ... دوباره کامیار – یا وقتی هول میشی و دست و پاتو کم میکنی ... موذیانه بهم نگاه میکرد و میخندید ... دلم می خواست صندلی ماشین دهنشو باز می کرد و منو می خورد . ( معمولا میگن زمین دهنشو باز می کرد ) (ولی من اون لحظه دلم خواست صندلی اون ماشین منو بخوره خو چیه ؟ ) ( ندید بدید ) (خودتی ) نمی دونستم چیکار کنم تک تک کارام زیر ذره بین گرفته بود . کامیار – یا وقتی نمیدونی چیکار کنی... صبرم سر اومد و گفتم : - خب دیگه .... دوباره با صدای بلندی خندید و گفت : - یا وقتی عصبانی میشی ... تصمیم گرفتم چیزی نگم و فقط از پنجره بیرونو نگاه کنم ... چند دقیقه ای به سکوت گذشت تا اینکه کامیار به حرف اومد : - قهری؟ جواب ندادم و همچنان بیرونو دید میزدم . کامیار – جدی جدی قهری؟ دوباره چیزی نگفتم و همینجور ساکت موندم . خم شد و از سمت من بیرونو نگاه کرد و گفت : - اون بیرون چی داره که به ما محل نمیدی ؟ خنده ام گرفته بود سعی کردم جلوی خندمو بگیرم . کامیار – ای بابا حالا چیکار کنیم تا آشتی کنی؟ کامیار – هوووم ؟ بستنی خوبه؟ خنده ام گرفته بود . اونم فهمیده بود بستنی خیلی دوست دارم . برگشتم و گفتم اوهوم به شرطی که قیفی باشه . کامیار – قیفی ام می گیریم . سریعا ماشینو هدایت کرد به سمت یه بستنی فروشی و جلوش نگه داشت . دو دقیقه بعد با دوتا بستنی برگشت . اینجوری که بگذره من تمام بستنی های شهرو امتحان می کنم . خخخخ به این فکر کردم که تقریبا هر باری که با هم بیرون رفتیم من یه بستنی لااقل خوردم . تو اون گرما واقعا بستنی لذت بخش بود و جیگرم حال میومد . بعد از اینکه بستنی هامونو خوردیم ، ازش تشکر کردم . کامیار – خب حالا مادمازل کجا تشریف میبرن؟ - ممنون تا همینجا خیلی زحمت کشیدین خودم بر میگردم . اخم ظریفی کرد و گفت : نه دیگه تعارف بی تعارف . بشین بریم . دوباره برگشتیم داخل ماشین و بدون اینکه من چیزی بگم . مستقیم رفت جلو خونه و گفت : - بفرمایین . فقط دوبار اومدا چه خوب آدرسشو یاد گرفته . ازش تشکر کردم و پیاده شدم . خوشحال بودم از اینکه اوقاتی رو که باهاش می گذروندم ، باعث میشد همه غمام یادم بره . واسه همین دوست داشتم هر روز ببینمش . روزایی که نمی دیدمش ، ثانیه ها به اندازه ی یه ساعت طول می کشیدن . کامیار دو دل بودم که بهش بگم یا نگم ... اصلا نمیدونم چجوری بیانش کنم .این یه فرصت بزرگ بود برای هر دوتامون .و شاید بیشتر برای خودم تا بالاخره بفهمم با خودم چند چندم . نکنه با گفتن این حرف دیدش بهم بد بشه ... ای خدااا چیکارش کنم؟؟ لعنتیا برا چی همچین شرطی گذاشتین آخه ؟ نمیتونم بیخیال همچین چیزی بشم . نمیدونم با کی راجع بهش مشورت کنم ... تنهاکسی که بهم نزدیکتره ، سامیاره ... باسمن که اصلا و ابدا ... با بابا هم باز نمیشه ... فقط کافیه خبر به گوش مامان حدیث برسه و دیگه فاتحم ال ... خدایااا یه راهی جلو پام بزار ... تو دفترم نشسته بودم درحالی که دستامو پشت سرم زده بودم به این قضیه فکر میکردم ..... که یهو سامیار عین گاو مش رحیم سرشو انداخت پایین و اومد تو . سامی – نبینم فکری شی مهندس . - خاک بر سر توئه مهندس که من پیر بشم هم نمیتونم به تو یاد بدم در بزنی . سامی – خیلی خب حالا حرص نزن پوستت خراب میشه تا ابد بالقوز میمونی . - حالا برا چی اومده بودی؟ - بیا اینو بگیرو امضا کن .... کاغذو از تو دستش گرفتم و امضاش کردم . از زیر دستم برداشت و گفت : - فعلا - وایسا کارت دارم . برگشت و موذیانه نگاهم کرد و گفت : - چیکار داری؟ تو این اتاق ! ما دوتا تنهایی !؟ خطرناک شدیا . - - یه دقه لال شو تا بگم. - - خب بنال ریفیق ببینم چه مرگته .... - یکی از دوستای لطفی که تو انگلیسه ،یه طرحی گذاشته برای احداث یه هتل رستوران ؛ به قشنگترین طرح هم جایزه میدن. سامی – خب؟ مشکل کجاس؟ - مشکل اینه که این امتیاز فقط برای متاهلاس سامی – یعنی چی برای چی همچین طرحی گذاشتن ؟ چرا نباید مجردا شرکت کنن؟ - چمیدونم لاید برای حمایت از کانون گرم خانواده . سامی – عجباااا خب حالا میخوای چیکار کنی؟ - میخوام توش شرکت کنم. - چی؟؟ یعنی چی که توش شرکت کنی . تو که ... - آرههه برای همین خواستم باهات حرف بزنم ... - خب؟؟؟ - میخوام به هلیا پیشنهاد بدم - چی؟؟؟؟؟؟ - ای بابا برای چی داد میزنی؟ - تو می خوای چیکار کنی؟ - همین که شنیدی. - تو همچین کاری نمیکنی. می دونی اگه سمن و بقیه بفهمن چی میشه؟ جواب پدر مادرتو چی میدی؟ زن عمو نخ نخ موهاتو میکنه. - قرار نیست کسی چیزی ازش بفهمه ... ما فقط هدفمون این پروژه س . - اصلا با خود هلیا حرف زدی؟ - نه هنوز ولی بهش میگم. - کامی داری با خودت چیکار میکنی؟ واقعا ارزششو داره؟ میدونی با این کار ممکنه هم آینده خودت هم آینده اون دختر رو خراب کنی؟ بعدفکر نکردی اگه.... - اَاَاَاَه سامی من اینارو بهت نگفتم عین این بابا بزرگا بیای نصیحتم کنی .. فقط می خوام بهم کمک کنی. - - یعنی تصمیمتو گرفتی؟ - آره و اگه هلیا قبول کنه عملیش می کنم. - خب از دست من چه کاری ساخته اس؟ - بهت میگم. - Ok تصمیم گرفتم همین امروز با هلیا حرف بزنم . امیدوارم قبول کنه بعد از ساعت کاری دیدمش که از اتاق بیرون میومد . تقریبا همه رفته بودن ولی بازم برای محکم کاری بهتر بود بیرون از شرکت باهاش حرف بزنم . از در شرکت اومد بیرون و منم با ماشین رفتم کنارش و یه تک بوق زدم و گفتم بفرمایین ؛ برگشت و با یه لبخند از همونا بهم گفت : - سلام ، خیلی ممنون . خودم میتونم برم . - در توانایی پاهای شما شکی نیست . دلم زدم به دریا وگفتم : - اگه میشه سوار شین میخوام یه چیزی رو باهاتون در میون بزارم . اخم ظریفی رو پیشونیش نقش بست و سوار ماشین شد و گفت : - بفرمایین . - اینطوری که نمیشه بریم یه جایی تا بتونم بگم . جلوی کافی شاپ نگه داشتم و پیاده شدیم . رفیتم داخل و یه قسمتی که دنج تر و راحت تر بود و از دید بقیه مخفی تر نشستیم . هلیا پرسیدم : خب چی می خواستین بگین؟ کامیار روشو بهم کرد و گفت : - عجله نکنین . میگم. چی میل دارین؟ - آب پرتقال . - بسیار خب . دولیوان آب پرتقال سفارش داد . کامیار – ببینین هلیا خانم ... اوممم - راحت باشین . کامیار – اومم راستش توسط یکی ازدوستانم باخبر شدم که یه نفر یه مسابقه ای ترتیب داده که طی اون مهندسین برای احداث یه هتل رستوران یه طرحی رو ارائه میدن و به بهترین طرح در نهایت یه جایه توپ تعلق میگیره . - این که خیلی عالیه . کامیار – آره خوبه ولی متاسفانه شرط داره . - چه شرطی؟ تا اومد حرف بزنه یارو آبمیوه هارو آورد . دوباره پرسیدم: - چه شرطی؟ کامیار – شرطش اینه که باید شرکت کننده ها زوج باشن. - عه ولی اینکه خیلی نامردیه . پس مجردا چی میشن؟ کامیار – آره ... به همین خاطر اومده بودم تاا ... تا به شما ... چجوری بگم؟ .... می خوام نظرتونو در این باره بدونم ... - درمورد چی؟ نگاهی بهم انداخت که انگار داره با یه گاگول حرف می زنه و گفت : - در مورد همین قضیه دیگه ... - آهان این که خیلی خوبه ولی متاسفانه من شرط لازمشو ندارم . دوباره پوکر فیس شد و نگاهشو به من دوخت . خیلی سعی می کرد بدون این که دهن خستشو وا کنه منظورشو بگیرم ولی متاسفانه این جور موقع ها دوزاریم خیلی دیر میفتاد ؛ لیوان آب پرتقال رو به خودم نزدیک تر کردم و نی رو گذاشتم تو دهنم . آخرش با حرص گفت : - میخوامازتون درخواست کنم تا برای شرکت تو این مسابقه همراهم بیاین . به سرفه کردن افتادم و نزدیک بود هر چی تو دهنمه بره تو نای ام .... صورتم سرخ شد و احساس کردم الانه که دود از کلم بلند شه و بمیرم... کامیار – خوبی؟ چت شد؟؟ هلیا؟ ای وای خوبی؟ با دست چند ضربه محکم به پشتم زد و باعث شد تا حالم خوب بشه . محتویات دهنم همه ریخت بیرون ... ( ایش چندش) - آآخ داشتم خفه میشدماا . کامیار یه نگاه به من و یه نگاه به اون چیزایی که از دهنم در اومده بود کرد و قیافه اش کج و کوله شد .. ولی باز نگران پرسید : خوبی حالا؟ خنده ام گرفته بود فقط سرمو تکون دادم . این چه جور پیشنهادی بود ؟ یعنی می خواست باهاش به صورت صوری ازدواج کنم؟ یا فقط همراهش باشم؟ ای بمیری که عین آدم پیشنهاد نمیدی ... آخه این چجور حرف زدنه .... کامیار – می تونید راجع بهش فکر کنید فقط بدونید که فرصت زیادی هم نداریم . بنابریان لطفا زودتر تصمیمتونو بگیرین. خیلی دوست داشتم تو این طرح شرکت کنم و برنده بشم. اما از طرفی هم می ترسیدم این کارو بکنم. کامیار- راستی این مسابقه تو ایران اجرا نیمشه بنابراین اگه بخوایم توش شرکت کنیم باید از ایران بریم. خب خوشم میاد لحظه به لحظه داره مراحل انجامش سخت تر میشه . یعنی من بیام با این قزمیت که هنوز خوب نمی شناسمش برم تو یه طرحی که برای زوجینه شرکت کنم تازه اونم تو دیار غربت؟ تصمیم گیریش خیلی سخته... کامیار – اگه شما هم توش شرکت کنین تجربه خوبی کسب می کنین اگرم برنده بشیم ، جایزه اش میرزه . - جایزه اش چیه؟ - پول نقده . مطمئنا انقدری هست که بخاطرش این همه ریسک بیرزه . سکوت کرده بودم و به این قضیه فکر می کردم ... مدتی گذشت.. کامیار – خب فکر می کنم که توضیحات کاملو داده باشم . دیگه بقیش به نظر شما بستگی داره . کارتشو گذاشت روی میز و گفت بعد از تصمیم گیری منو در جریان بذارین . تصمیمتون هر چی باشه برای من محترمه . بعدم بلند شدیم و دیگه بدون هیچ حرفی من رو رسوند خونه . عجب سوژه ای . اگه توی مسابقه برنده بشیم و پولو بین زوجین تقسیم کنن ، من می تونم حسابمو با رستگار تسویه کنم و خلاص ؛ سختیش زیاد بود . اما به کامیار اعتماد داشتم .اما معلوم نیست پولی که میدن چقدره ؟ شاید از نظر من این پول کم باشه . ولی مطمئنا کامیارم محتاج چندرغاز پول نیست که بخواد بخاطرش همچین ریسکی بکنه . نکنه هدف دیگه ای ازین کارش داشته باشه ؟ نه ... امکان نداره ... اون همچین آدمی نیست . یه ایل آدم ازش حساب می برن و روش قسم می خورن . هر کی تو شرکت کار می کنه ازش راضیه و از خوبیاش تعریف می کنه . اون که آدم خوب و شناخته شده ایه .. تا حال اهم بهم کمک زیادی کرده ، منم که یه عالمه به رستگار بدهکارم ... به نظرم این ریسک به خلاص شدن از دست رستگار میرزید . تصمیم گرفتم نظرمو زود نگم تا فکر نکنه بدجوری کشته مردشم ... نمیدونستم راجع به این قضیه با سمن حرف بزنم یا نه؟ ولی شاید کامیار دوست نداشته باشه که خواهرش چیزی بدونه. نمیدونم اگه قرار باشه سمن هم بدونه حتما خودش بهش میگه . ای بابا ... تنها کسی که داشتم سمن بود حالا به اونم نمی تونم چیزی بگم ... اوووف سه روز از اون پیشنهاد گذشت و من هنوز جوابمو ندادم هر بار که می رفتم تا جواب مثبت بدم ، یه چیزی از درونم منو نهی میکرد . از طرفی دلم نمیومد که بهش جواب منفی بدم و از یه طرف دیگه هم نمی دونم چرا از دادن جواب مثبت می ترسیدم ... زنگ گوشیم به صدا درومد و روی صفحه اش اسم رستگار حک شد ... پاسخ رو لمس کردم . رستگار – سلام خانم نیکخوی. - سلام - خوبین؟ - ممنون شما خوبین؟ خانواده خوبن؟ - ممنونم میشه امروز یه ساعت از وقتتونو به من بدین؟ - بله ؛ طوری شده؟ - نه خیالتون راحت میخوام باهاتون حرف یزنم . - بسیار خب .. چه ساعتی ؟ کجا؟ - .... *** مرتیکه خجالتم نکشیده همچین پیشنهادی بهم بده اَاَاَاَه آدمم این قدر رذل آخه ؟ یعنی چی؟ عین اینه که من و با پول بخره ...اصلا پیشنهاد چیه ؟ این یه جور تهدیده . انقدر حرصم گرفته بود که دلم می خواست هر چی دم دستم اومد رو تو سر رستگار بشکنم ... پرو پرو برگشته به من میگه که اگه با پسرم ازدواج کنی لازم نیست بدهیتو بدی ... عوضی .... عوضی .... حالا این کفتار پیر به کنار یعنی واقعا روزبه هم با همچین پیشنهادی موافقه؟ اصلا در جریان کارای باباش هست ؟ هر چند با اون دیدی که ما از خونوادشون داشتیم ، همشون سر و ته یکرباسن .گلدونی که جلوم بود رو از شدت حرص پرت کردم سمت دیوار .... صدای شکستنش حرص درونمو خالی کرد .... با خااااک یکسان شده بود .... (خخخخ بدبخت گلدونام از دست تو در امان نیستن ) اون شب انقدر عصبی بودم که حتی شام هم نخوردم و گرسنه خوابیدم . اون مرتیکه عصبیت کرد براچی با شیکمت قهر میکنی؟ فقط یه چیزی رو می دونستم که باید هر طور شده این مسابقه رو ببرم تا از شر این خاندان نکبتی راحت شم . نفهمیدم چی شد که یهو به خودم اومدم و دیدم تو محضریم ... کامیار با سامیار اومده بود اما من کسی رو نداشتم گویا در مورد این قضیه به سمن چیزی نگفته بودن و قرار هم نبود که گفته بشه . مثله این بدبختای بی کس شده بودم و خیلی سریع به هم محرم شدیم . غصه ام گرفته بود . هیچوقت فکر نمی کردم که توی همچین روزی مامان و بابام کنارم نباشن . ندایی از درونم همچنان بهم میگفت : هلیا داری با خودت چیکار می کنی؟ خدا پدر سامیار رو بیامرزه که سعی میکرد جو رو شاد نگه داره . عاقد – اینجارو امضا بزنین لطفا . رفتیم جلو و امضا کردیم ... همین ... به همین آسونی بهمین خوشمزگی( پودر کیک ...) (بمیر بابا ) باورم نمیشد که چه غلطی کردم . کامیار یه حلقه رو از تو جعبه کوچیکی درآورد و انداخت توی دستم . سامیارم یه جعبه درآورد و گرفت سمتم و گفت قابلتو نداره . - ممنونم چرا زحمت کشیدی؟ - زحمتی نبود ...وظیفه س .. یه جعبه شیرینی هم آورده بود که درشو باز کرد و اول جلوی عاقد گرفت و بعدم جلوی ما نگه داشت . سامیار – بفرمایین کامتونو شیرین کنین . نبینم غصه بخوری هلیایی . نگاه قدرشناسانه ای بهش انداختم .این چند وقت اخیر برام از برادری کم نذاشت . خیلی زحمت کشید . رومو کردم بهش گفتم : - مرسی داداشی . لبخند مهربونی بهم زد . خدایا مرسی که طعم برادری رو هم بهم چشوندی . کامیار – خب دیگه اگر نگاه های محبت آمیزتون تموم شد بریم که دیر میشه . قرار شد بریم خونه تا وسیله هامونو جمع کنیم تا از ایران بریم این اولین بار بود که بدون مامان و بابا به یه سفر میرفتم اونم یه جای خیلی دور... مسابقه تو لندن برگزار میشد .. سرعت اتفاقاتی که رخ میداد اونقدری زیاد بود که هنوز قبلی هضم نشده خودم رو تو یه موقعیت جدید می دیدم . کامیار خیلی خوشحال بود که قراره تو مسابقه شرکت کنه. کامیار – خب ... به لندن خوش اومدی مادمازل ... در طول هفته کار می کنیم و نقشه می کشیم از طرحمون که مطمئن شدیم بعدش می تونیم بریم بگردیم . نظرت چیه؟ - خوبه. Ok - دلم نمیخواست که با دیدن ناراحتیم یا غم و غصه ام ناراحتش کنم و تو ذوقش بزنم . دلم براش می سوخت. بنابراین تصمیم گرفتم که همه ذهنمو روی کارم متمرکز کنم و از زیبایی های اونجا لذت ببرم . روز اول رو فقط جا به جا شدیم و خستگی در کردیم و یه کم بیرون گشت زدیم و از چند تا مغازه دیدن کردیم .پشت ویترین یکی از فروشگاه ها یه عروسک خوشگل دیدم که خدای نمک بود. دو تا چشم مشکی داشت و یه عینک شیشه گرد هم ویترین چشماش شده بود با موهای بلند مواجی که رو شونه هاش ریخته بود وااای خدااا عاشقش شده بودم . بدجوری چشممو گرفته بود . همینجوری بهش زل زده بودم تا وقتی که کامیار حواسش نبود کلی دیدش زدم . قصد خریدش رو نداشتم . چون وقت ولخرجی نبود . کامیار بعد از اینکه دیگه نتونست لباسای مشکی سفید برای خودش جور کنه ، رضایت داد تا بریم . کامیار- تو از چیزی خوشت نیومده؟ - نه - پس بریم؟ - بریم. رفتیم سمت فروشگاهی که کلی لباس زنونه داشت ؛ رو کرد به من و گفت : - اینجوری نمیشه . تو مدتی که اینجایی باید چند دست لباس راحتی و رسمی داشته باشی. - ولی من لباس دارم . - خب حالا بیشتر میشن. یعنی قشنگ قانعم کرد . رفت سمت یه پیراهن مشکی زرشکی و گفت نظرت راجع بهش چیه؟ فکر کنم فهمیده بود که من از رنگ زرشکی خوشم میاد . خیلی زرنگ بود گفتم : - قشنگه . اونو دستش گرفت بعد از اون نگاهم سمت هرکدوم از لباسها که می رفت ، به فروشنده می گفت تا برامون بیاره . همشونو برداشت و هولم داد به سمت اتاق پرو ... دونه دونه لباس هارو پوشیدم اونم راجع بهشون نظر می داد . پشت صندوق دستم رو بردم سمت کیفم که گفت : - وقتی یه مرد کنارته هیچوقت کیف پولتو در نیار ... بابا جنتلمن ... بابا با مرام ... شدی شبیه باورام ( خوبسه ) شب که شد برگشتیم هتل و اول شام خوردیم . همه اتاقای هتل پر بود و مجبور شدیم سوئیت بگیریم ... با تعجب به داخلش نگاه کردم ... فقط یه اتاق خواب داشت . ای دل غافل چرا همون موقع که اومدیم متوجه نشده بودم؟ من که بیرون نمی خوابم گفته باشم . همینجا جام راحته... رفتم تو سرویس تا مسواک بزنم اومدم بیرون . عادت داشتم وقتی مسواک می زدم بعدش آب بخورم والا همه ی دهنم بهم می چسبید. رفتم تو آشپز خونه یه لیوان آب خوردم و برگشتم به اتاق و هین .. یا امام ... - تو تو تو کامیار نگاهی بهم انداخت و گفت من چی؟ - هیچی تازه از حموم دراومده بود و نیم تنش برهنه بود . نگاهمو برگردوندم و لپام باز گر گرفتن . بازم احساس می کردم موذیانه منو تحت نظر گرفته . وسایل خوابشو برداشت و رفت سمت در و گفت من بیرون می خوابم ... چیزی لازم داشتی بگو ... نتونستم بهش نگاه کنم و قط ازش تشکر کردم . خب تا اینجاش که به خیر گذشت خخخخ . رفتم رو اون تخت قشنگ و نرمم بخوابم که .... عه ای جاااانم این از کجا اومد؟... همون عروسک ناز عینکی پشت ویترین بود.... خدااا جووون خیلی نازه... عاشقش بودم ... برش داشتم و بغلش کردم ... نازش کردم .. ولی اون از کجا فهمید؟ خیلی نا محسوس دید می زد . حالا از خوشحالی خوابم نمی بره. اون شب با یه لبخند که روی لبهام بود و ناشی از وجود همون عروسکه تو بغلم بود خوابم برد ... فردا براش یه اسمم انتخاب میکنم شب موقع خواب ساعت کوک نکرده بودم و آلارمای گوشیم رو هم قطع کرده بودم و حسابی از زمان و مکان فارغ بودم . صبح با احساس نوازش دستی چشمامو باز کردم . چندبار پلک زدم تا تصوی جلوم واضح تر بشه .کامیار بود. چی کامیار؟ کامیار اینجا چیکار میکرد؟ پتومو دورم پیچیدم... من کجام؟ اینجا کجاس؟ تیکه آخر فکرمو بلند گفتم ... کامیار با صدای بلندی خندید و گفت : - آروم باش اینجا لندنه و تو الان تو هتل هستی و ساعت صرف صبحانه دیگه تموم شده . خانم خوابالو حالا چیکار کنیم؟ خجالت کشیده بودم... از این که روز اولی منو اونجوری دیده بود ، از اینکه فهمیده بود من خیلی تنبلم و خیلی میخوابم ... نوچ نوچ نوچ باید بهش ثابت می کردم که خیلی زرنگم (ارواح شیکمم ) کامیار – پاشو لباس بپوش بریم بیرون یه چیزی بخوریم... همینجوری مونده بودم که بره بیرون تا لباس بپوشم که دیدم نشسته. کامیار – پس چرا نشستی؟ - خب چیزه - هووم چیه؟ - چیزه دیگه.. - یعنی چی چیزه دیگه؟ با حرص گفتم : - یعنی که می خوام لباس بپوشم ... بشه که بری بیرون ... چشماشو شیطون کرد و دوخت بهم و گفت : - خب بپوش من که کاری به کارت ندارم یه لبخند موذیانه هم گوشه لبش بود - نه خیر نمیشه . - چرا نمیشه؟ - چون ...چون ... صدای زنگ تلفنش بلند شد که منم دیگه ادامه ندادم. با خنده به تلفنش جواب داد و از اتاق رفت بیرون . نوچ نوچ نوچ خطرناک شدی آق مهندس دیگه اعتماد معتماد یوخده از امشب در اتاق رو هم قفل می کنیم .. بعله اینجوریاس ... دارم برات کامی خان چه فوری فوری هم پسر خاله میشه واس ما . جلدی پا شدم و لباسمو عوض کردم . رفتم سرویس و اومدم بیرون و مسواک زدم کل کارام به 10 مین نکشید ... هوووف نفهمیدم چی کار کردم .. یخورده هم به سر صورتم صفا دادم و از در اتاق رفتم بیرون که دیدم تماسشو همون دقیقه قطع کرد . برگشت منو حاضر و آماده دید و گفت : - چه زووووود حاضر شدی !!! از در هتل زدیم بیرون و واسه صبحونه اونم ساعت 12 دیگه دیر بود بنابراین به دوتا بستنی اکتفا کردیم و گفتیم که بتونیم لااقل یه ناهار درست و حسابی بخوریم . برگشتیم هتل و بعد از ناهار نشستیم به کار کردن و یه کم با هم راجع به ابعاد زمین و اینکه چه طرحایی تا حالا ارائه دادن و چی الان مده حرف زدیم و بعدم قلم به دست گرفتیم و دست به کار شدیم ... اون روز تا ایده می دادیم و طرح می زدیم. حتی بعد از شام هم برگشتیم به کار که کامیار اعلام خستگی کرد و گفت : - من دیگه نمی کشم نظرت چیه یه فیلم ببینیم ؟ ازونجایی که من صبح زیاد خوابیده بودم ، هنوز انرژی داشتم ولی بدم نمیومد که دیگه اون کاغذ ماغذا رو بزارم کنار و فیلم ببینم . - ببینیم. فوری فلششو زد به تی وی و یه پوشه رو باز کرد ... بدون اینکه نظرمو راجع بهش بپرسه یه فیلم رو پلی کرد . بی تربیت ، واسه خوش کردن دلم هم که شده بود یه سوالی چیزی می پرسیدی خو... فیلم شروع شد ژانرش رو که نفمیدم چیه ولی موضوعش در کل برمی گشت به گرگینه ها و خوناشام ها یا نه شاید هرچی موجود تخیلی می شناختم اون تو وجود داشت فقط با این تفاوت که همشون روحیاتشون خشن بود .... انگار هر کدوم ازون ها می خواستن ثابت کنن که گونه خودشون برتره ... خیلی تو عمق فیلم بودم که یهو نفهمیدم چی شد دوتا شخصیت اول فیلم تو جنگل بودن ولی حالا یه جایی خیلی شیک تو وسط شهر بودن . وارد هتل شدن ... نمیدونم چرا ولی همش حس میکردم اون دختره منم . رفتم داخل اتاق خواب رو تخت نشستم حتی عروسکمم بود بغلش کردم و تو تخت خوابیدم . سایه ی چیزی رو احساس کردم یهو چشمامو باز کردم . صورت یه خوناشام جلوم بود بیشتر که دقت کردم شبیه کامیار بود ولی چشماش قرمز بودن و دندونای جلوییش خیلی تیز و بلند بودن .. با یه صدایی که خیلی بم بود داد زد هلیا تو خوناشام شدی ... جیغ زدم نههههههه . چشمام باز شدن . نور چراغ چشمامو می زد . دیدم تو تختم و کامیارم بالای سرم بود . تحت تاثیر کابوس هنوز ازش می ترسیدم .خیلی آروم و مهربون گفت : آروم باش چیزی نیست خواب می دیدی عزیزم همش خواب بود . دلم آروم گرفت . دیگه قیافشو کج و کوله نمی دیدم . کامیار - آب می خوری؟ سرمو تکون دادم. هنوز گیج خواب بودم بنابراین دوباره سرمو گذاشتم رو بالشت و خوابم برد .صبح با کمال تعجب با اینکه از من بعید بود ولی خیلی زود از خواب بیدار شدم . ساعت 7:45 بود . بلند شدم و یه سرویس رفتم و مسواک زدم .تصمیم گرفتم دوشم بگیرم بنابراین یه دست لباس تمیز برداشتم و رفتم حموم . حسابی شارژ شدم اومدم بیرون لباسامو پوشیدم سشوار و برداشتم تا موهامو خشک کنم یه مدت که گذشت از تو آینه کامیار رو دیدم که با خنده نگام می کرد ... با خواب آلودگی گفت : - سلام صبح بخیر .چه زود بیدار شدی. سحر خیز شدی . - سلام صبح شمام بخیر .. بعله کامیار رفت سمت سرویس و منم دیگه خشک کردن موهام تموم شده بود موهامو با کش بستم و یه شال هم انداختم رو سرم . با هم رفتیم پایین و صبحونه خوردیم . چقدر وقتی خوابالو می شد قیافش با نمک بود. موقع صبحونه حوصله نداشت فکر کنم دیشب خوب نخوابیده بود. راستی دیشب چه خبر بود؟ من داشتم فیلم میدیدم ... یهو از تو فیلم من و کامیار دراومدیم یهو من از تو اتاق خواب سر درآوردم ... یعنی همشو خواب می دیدم؟ اصلا فیلم نبوده؟ خاک تو اون سر توهمیت کنن. تو اصلا کی خوابت برد ؟ کی رفتی تو اتاق ؟ مثلا انرژی داشتی دیگه نه ؟ چرا هیچی از دیشب یادم نمیاد؟ کامیار با همون لبخند همیشگی گفت : - به چی فکر می کنی؟ - هیچی کامیار – آدم که به هیچی فکر نمیکنه از دهنم در رفت و گفتم: - به دیشب . یه لبخند موذیانه رو لباش نقش بست و گفت : - دیشب موقع فیلم خوابت برد . پوووف خسته نباشی اینو که خودمم فهمیدم . دیگه اونقدرام خنگ نبودم . ولی کی رفتم به اتاق که خودم نفهمیدم . - انقدر خسته بودم که نفهمیدم چی شد . اصلا کی رفتم تو اتاق . کامیار – آره خیلی خسته بودی ... چشمات با چوب کبریتم باز نمیموند . با بدجنسی گفت حالا خوبه صبح هم خوابیده بودیا... - آره ولی روزش خیلی کار کرده بودم چشمام خسته شده بودن... - آهان خواستم از زیر زبونش حرف بکشم ولی این موذی تر ازین حرفاست که چیزی بروز بده . اییییش دیگه ادامه ندادم و خودمو بی تفاوت نشون دادم . رو کردم بهش و گفتم : - بریم سراغ نقشه ها؟؟ در حالی که هنوز از همون پوزیشن موذمارش بیرون نیومده بود گفت : - بریم . *** الان سه هفته س که به شدت روی نقشه هامون کار می کنیم . چند روز دیگه بیشتر به برگزاری مقایسه نمونده ... نقشه ی ما هم دیگه تقریبا تمومه فقط یه مقدار خرده ریزه کاری داره . تصمیم گرفتیم از این چند روز باقی مونده حسابی استفاده کنیم. کامیار – خب 5 روز فقط از این تعطیلات باقی مونده ... بیا سه روزشو بریم گرینویچ رو ببینیم . گرینویچ ... گرینویچ چقدر آشنا بود اسمش برام .... کجا شنیده بودم؟؟ هااان جغرافیا ... نصف النهار مبدا ... آره حالا گرنویچ واقعی رو می گفت؟( نه الکی شو میگه ) - ببینیم - پس موافقی؟ - اوهوم - پس بزن بریم وسیله هامونو جمع کنیم و بریم . از ذوق داشتم می مردم تک تک سلول های بدنم می خندیدن . کامیار برامون بلیط قطار گرفت و پیش بسمت گرینویچ. کامیار – خب انتخاب کن ... موزه یا فضای سبز؟ - فضای سبز. - اماکن تاریخی یا دریا؟ خیلی محکم گفت : - دریااااااااااا کامیار با خنده – کلا علاقه ای به تاریخ نداری .. حاالا رستوران یا رودخونه؟؟ - آقا دیگه این دوتا رو که نمیشه از هم جدا کرد . یعنی اگه بخوایم غذا بخوریم باید رودخونه نریم؟ بق کرده گفتم: - یا اگه بخوایم رودخونه رو ببینیم باید با شیکم گرسنه بخوابیم؟ کامیار خندید و گفت : - نه این یکی رو شوخی کردم . ولی معلوم شد از شیکمت نمیگذری ها.. دستی به شیکمم کشیدم و لپام دوباره گلی شدن  کامیار – همشونم می بینیم اولین جایی که ازش بازدید کردیم موزه بود ... علاقه ای به اینجور جاها نداشتم ولی خب به عنوان اولین بار در طول عمرم می شد گفت که از یه موزه دیدن کردم ... چیششش نمیدونم ملت از چی اینا خوششون میاد که توشون محو میشن . خب تو زمان فلان یه یارویی اینو ساخته که ساخته به من چه ! کامیار یه نگاهی بهم انداخت و گفت : انقدر از اینجور جاها بدت میاد؟ ( از اینقدرم بیشتر) – هااان ؟ نه بابا خوبه که ( دروغگوی پلید ) کامیار (موذیانه) – اوهوم .... که خوبه بالاخره از اون موزه لعنتی اومدیم بیرون .... پوووف یه جوری شده بود که انگار از این به بعد می خواست هر روز منو بیاره موزه تا حالمو بگیره و ازش هیچی بعید نبود. خسته شدم از بس اون چرت و پرتا رو نگاه کردم ( البته من عذر خواهی می کنم از تمام علاقه مندان به موزه و تمام کسانی که برای موزه و وسایل توش ارزش و احترام قائل اند...این چی می فهمه از موزه آخه ؟) سوار ماشین شدیم ... آلارم شکمم به صدا دراومد و دوباره لبخند و رو لبهای کامیار نشوند و در عوض دوتا گلوله ی قرمز روی لپای من کاشت ... ای بمیری که نمیفهمی کی باید ابراز وجود کنی ... همیشه گند میزنی و آبرو حیثیت برام نمیذاری. کامیار – پس بگو که خانم چرا حال و حوصله نداشتن ... وایی ترو خدا دیگه به روم نیار ماشین رو به سمت یه رستوران شیک و پیک هدایت کرد ... جااان جااان غذا به منو نگاه میکردم با اون عکسای خوشگل و خوشمزه اش نابودم می کرد ... آب دهنم ترشح میشد و دلم بیشتر ضعف میرفت . کامیار – چی میخوری؟ از اونجایی که هیچکدوم اونا رو تا حالا نخورده بودم و اسمشونو رو هم نشنیده بودم دوباره آتو دستش ندادم تا مسخره ام کنه و گفتم : - نمیدونم هر چی تو می خوری منم می خورم . کامیار هم گفت اوکی . سفارشاتو به گارسون داد و اونم رفت . خیره شد به منو من هم خیره شدم بهش . دهه تا کی باید بمونیم همدیگرو نگاه کنیم تا این غذا رو برامون بیارن دو لقمه کوفت کنیم؟ کامیار – خیلی گرسنته؟ - نه خوبم . کامیار – یه کم دیگه بمونی میارن . خب دیگه توام .... یه بار شکممون پیشت غرغر کرد هی بروم بیار.... اصلا خودت هیچوقت شیکمت غر غر نمی کنه؟ اون موقع دارم برات آق مهندس. همچین بکوبم توسرت تا بفهمی چه حسی داره ( ای کینه ای ) بالاخره غذا رو آوردن جاااان چه آب و رنگی ... نمی دونم چی بود اما قیافه اش که خیلی خوردنی بود . کامیار – امیدوارم خوشت بیاد . لبخندی زدم و گفتم : - بنظر که خوشمزه میاد .. خیلی گرسنه بودم شروع کردیم به خوردن ؛ اولین قاشق رو که گذاشتم دهنم ، قیافه ام مچاله شد ... بعضی از قسمتاش لزج بود که حالمو بد میکرد و بعضی قسمتاشم خرد نیمشد اَایَ این چرا اینجوریه؟ این که مزه همون لازانیایی که من درست کرده بودمو میده ... ایشش هر چی گاز زدم نتونستم قورتش بدم ... بمحض اینکه اون قسمت لزجشو قورت دادم عوقم گرفت دستمو گرفتم جلوی دهنم کامیار خیلی راحت و بودن هیچ مشکلی داشت میخورد ... بلند شدم و دویدم به سمت دستشویی ... همشو تف کردم و هرچی قورت داده بودم یه زور بالا آوردم .. عووووق این دیگه چی بود اییی خیلی بدمزه و چندش بود .. مزه اش هنوز تو دهنم بود و حالمو بد میکرد ... لعنتی از بینم نمیره مزه اش . برگشتم سر میز .. کامیار از غذاش دست کشیده بود ... نگاهی شیطون بهم انداخت و گفت : - خوبی؟؟؟؟ ای کصوفط منکه می دونم تو به عمد اینکارو کردی آق مهندس دارم برات . هلیا نیستم اگه تلافیشو سرت در نیارم . - اوهوم خوبم. - دوست نداشتی؟ - یجوریه نمی تونم هضمش کنم. ( حتی نتونستی قورتش بدی چه برسه به هضم. ) کامیار – میخوای یه چیز دیگه سفارش بدیم؟ - نه دیگه میلم به غذا نمیره ( خدایا هنوز گشنمه اگه همینجوری بمونم تا شب که تو شکمم کنسرت راه میوفته و بدتر آبروم میره که) چشمام افتاد به یکی از میزا که روش ماکارانی بود ... یارو همچین هورت میکشید که رشته ها با روح و روانم بازی میکرد . کامیار رد نگاهمو گرفت . خیلی تیز بود این بشر. گارسونو صدا زد و سفارش اسپاگتی داد بعدم روشو کرد به منو گفت : - اینجوری که نمیشه بشین یه چیز بخور بعد بریم. خیلی سریع اسپاگتی رو اوردن . کامیار انگار سیر شده بود فقط با غذاش بازی میکرد و زیر زیرکی منو میپایید اما من حالا فقط یه چیز برام مهم بود و چشمام فقط یه چیز رو می دید اونم اسپاگتی بود عین گاوی که هفت روزه غذا نخورده افتادم به خوردن .. به سه دقیقه نکشید که ظرف خالی شد .. چشمای کامیار گشاد شده بودن و همینجوری محو خوردن من شده بود . کامیار – بازم می خوای؟ - نه ولی خیلی خوب بود ... ممنون ( چه عجب آبرو داری کردی ) خیلی بد نگاه میکرد وگرنه یه کاسه دیگه می خوردم - نوش جون بریم؟ - بریم. کنار دریا نشسته بودیم و تو افق غرق شده بودیم . من که به بدبختیای خودم فکر می کردم و کامیار هم تو افکار خودش غرق بود .. خدایا یعنی میشه این جایزه رو ببریم و من از شر رستگار خلاص شم؟ از وقتی اون حرفارو بهم زد ذهنیتم درباره اش تغییر کرده. کلا دیگه ازش بدم میاد . نمی خوام ریخت و قیافه شو ببینم . نه خودشو نه خونواده ی نکبتیشو ... اه اه اه بابای بیچاره ام این همه مدت چجوری تحملش کرده ؟ قبلا همش فکر میکردم چه آدم خوبیه که تاحالا هیچوقت نخواسته پولشو بگیره و هیچ ادعایی نداشته ... ولی الان احساس میکنم که همش ظاهرسازیه و فقط تو فکر یه نقشه بوده ... اصلا برای چی باید اون همه پول رو بیخیال بشه اونم بخاطر ازدواج من و پسرش ؟ یعنی پسرش اینقدر کشته مرده من بود ؟ یا اونم یه قسمتی از نقشه اش بود که من بی خبرم ؟ اصلا نکنه این قضیه ی بدهی شرکت و مشکلات بابا هم همش زیر سر اون بوده باشه ؟ نـــــــــــــــه. خجالت بکش هلیا . هر چقدرم پیشنهاد بدی داده باشه حق نداری اینجوری راجع بهش قضاوت کنی . نمی دونم ولی هر چی که هس اصلا ازش خوشم نمیاد . دست بردم و تیکه ای از چیپس رو گذاشتم دهنم ... صدای قرچ قروچش بلند شد ولی اهمیتی ندادم ... نگاهم رفت سمت کامیار حتی یه بارم برنگشت منو ببینه ... یعنی به چی فکر میکنه که انقدر غرق شده؟ سنگینی نگاهم رو احساس کرد و برگشت طرفم ... پاکت چیپس رو گرفتم طرفش ... یه دونه چیپس از توش برداشت و گفت: - پایه بازی هستی؟ منم گفتم اوهوم چه بازی؟ - شجاعت یا حقیت. - ما که همش دونفریم . - -اوهوم ایرادی نداره بطری آب رو برداشت و گردوندش . چرخید و چرخید تا افتاد به من که ازش سوال بپرسم . چی باید میپرسیدم؟ چه سوالی ازش داشتم؟ - چرا علی رغم اینکه خونواده بزرگی داری همیشه تنهایی؟ شوکه شده بود یا شایدم تعجب کرده بود که من این سوالو ازش پرسیدم . کامیار – من معمولا آدم معاشرتی نیستم . بنابراین به قول خودت خونواده به اون بزرگی زیاد فایده ای به حالم نداره. - که اینطور بطری آب رو چرخوند و نوبت کامیار شد . یه لبخند موذیانه رو لبش بود . پرسید شجاعت یا حقیقت ؟ گفتم حقیقت .. یکی از ابروهاشو داد بالا و گفت : - بسیار خب .... حقیقت .. هنوز اون لبخند خبیثانشو جمع نکرده بود . کامیار – نظرت راجع به من چیه؟ اوووه مای گاد دهنم سرویس شد ... حالا باید چی بهش میگفتم ؟ از اینکه جلوش ازش تعریف کنم خوشم نمیومد پررو میشد ..اخمام رفت تو هم و فکر کردم چی بگم؟ اوووف چجوری تونست انقدر صریح و رک سوال بپرسه ؟ لعنتی انتظار همچین سوالی رو نداشتم . کامیار – انقدر بده؟ - چی؟ - تصوراتت از من - نه .. چرا باید بد باشه؟ - آخه بدجوری اخم کردی - نه... فکر میکردم .. - آهاااان . دستشو زد زیر چونش و همینجوری بهم خیره شده بود ... منتظر موند تا من حرف بزنم - راستش چیزی زیادی ازت نمیدونم ... ولی به نظر میرسه آدم قوی و محکمی هستی که به کسی تکیه نمی کنی . کاراتو خودت پیش می بری و از کسی کمک نمی گیری. در کل آدم خودتی و بیشتر اوقاتتو تنهایی می گذرونی ... - خب؟؟ - خب دیگه ... همین .. - همین؟ بیشتر اینارو که خودم بهت گفته بودم . - آره دیگه تو سوال پرسیدی نگفتی چند خط یا چند صفحه برات انشا بنویسم که ... گفت : - عجب ... پیشرفت کردی .. زرنگ شدی .. - بووودم ( یوهاهاها هنوز منو نشناختی مهندس ) قرار بر این شد که اگه اولین بار حقیقتو انتخاب کردی باید بار دوم شجاعتو انتخاب کنی ... بطری رو چرخوند ... بطری چرخید و چرخید افتاد طرفه اون که بپرسه یا خداااا ... این خیلی خطرناکه ... رسما باید سه و هفت خودمو یکجا می گرفتم . کامیار- خب ... انگار دوباره گیر افتادی ... نگاهی به دورو برش انداخت و یعد دوباره به من نگاه کرد . یا خداااا معلوم نبود چی تو ذهنشه ... خندید و گفت : - به چی فکر میکنی؟ - به هیچی کامیارخندید و گفت : – به هیچی که آدم فکر نمیکنه .... و بعد از چند ثانیه سکوت گفت : - خب امشب شام با توئه ... قراره دستپخت تورو بخوریم .. چی؟؟؟!!! با من ؟؟؟ قبر خودتو همینجا کندی مهندس جان . - پس بهتره با ایران و خونوادت خداحافظی کنی ... می ذاشتی اول تو مسابقه شرکت می کردیم بعد... کامیار با خنده – یعنی انقدر بده؟؟؟ (خو لابد بده که میگم ) - من فقط چندتا غذا بلدم درست کنم. - و اونا چین؟ - یکیشون املته کامیار با شنیدن اسمش قیافه اش شبیه خربزه پنچر شد - و اون یکیش خوراک لوبیا و گوشته که البته میتونی رو گزینه دوم زیاد حساب باز نکنی چون تا حالا فقط یه بار تست شده. حالا دیگه قیافش جوری بود که انگار یه دوچرخه هم از وسط خربزهه رد شده باشه .. کامیار – ولی اینا که شام نمیشن . - پس چی میشن؟ - اینا فقط سرگرمین ... برا تزیین سفره می ذارن روش... دهنم وا موند ... مگه اینا تو خونشون چجوری غذا میخورن ؟ کامیار – تو تصور کن داری تعریف می کنی رفتی لندن ... جاهای دیدنیشو دیدی ... رفتی کنار دریا بعد شب املت خوردی ... - مگه چشه؟ - چش نیست گوشه ... من این حرفا تو کتم نمیره فسنجون میخوام . - چی؟؟؟ ولی من که بلد نیستم . - ولی باید بپزی ... میگم بلد نیستما عجب آدمیه ! مرگ میپزم براش ... سمنم که نیست هیچی دیگه ... - باشه میپزم .. چه حرفی بود زدی خاک تو سرت ... ای گل بگیرن دهنتو هلیا .... برای چی جوگیر میشی آخه ؟ - خب اینم از شاممون حالا ادامه بازی با زندگیت خداحافظی کن .. یه فسنجونی برات بپزم یه وجب روغن روش باشه ... حالا ببین. بطری رو چرخوندیم .. این بار نوبت من بود یو هاهاها ...بهتره سه و هفتتو با هم بگیری مهندس که نقشه ها برات دارم قیافه شو مثله گربه شرک مظلوم کرده بود اما من دلم به رحم نیومد ... - خب آقای مهندس ... اون سکو رو می بینی ؟ - اوهوم - آورین چشمات خوب می بینن ... باید منو از اینجا تا اونجا کول کنی .. - چی؟؟ چیکار کنم؟؟ - همینی که شنیدی - ولی این بی انصافیه داری از من بیگاری میکشی... آخه مگه من حمالم؟ هر چقدر زجه زد من محل ندادم و در نهایت گفت باشه ... بلند شدیم و راستی راستی تا اونجا کولم کرد ... وقتی پشتش بودم صدای غرغرای زیر لبیشو می شندیم و قاه قاه می خندیدم . کامیار – بخند بخند ... خانم مهندس که قطعا بعدش قراره گریه کنی .. بعد یه مدت رسیدیم سر جای اولمون کامیار با حرص بطری رو چرخوند ولی باز افتاد به من و من که پکیده بودم از خنده ... - خب شجاعت یا حقیقت ؟ - شجاعت .. - اوله له ... شجاع شدی .. - بوودم - اوکی فکر کردم... چی میگفتم بهش؟ آهااان خودشه خوبه ... بلند گفتم آواز بخون . همینجوری وایساد نگام کرد و گفت : - جدی؟ گفتم: - اوهوم. - چی بخونم حالا؟ - نمیدونم هر چی دلت خواست .. مدتی گذشت تا آخر صدام درومد و گفتم بخون دیگه کامیار – یه زخم کهنه روی بالم یه آسمون که چشم برام نیست به غیر واژه ی غریبی ؛ چیزی تو ترانه هام نیست حتی یه آینه پیش روم نیست که اسممو یادم بیاره تنها ترین مسافر شب تو خلوتم پا نمی زاره ازم نخواه باتو بمونم توهیچی از من نمی دونی اگه بگم راز دلم رو تو هم کنارم نمی مونی ازم نخواه باتو بمونم توهیچی از من نمی دونی اگه بگم راز دلم رو تو هم کنارم نمی مونی تو هم کنارم نمی مونی تو هم کنارم نمی مونی دلم از نژاد عشقه از تو و از ترانه لبریز یه دنیا غم تو صدامه ، مثل سکوته تلخ پاییز من یه پرنده غریبم من از نژاد آسمونم ... میون این همه ستاره من یه شهاب بی نشونم ازم نخواه با تو بمونم تو هیچی از من نمی دونی اگه بگم راز دلم رو تو هم کنارم نمی مونی تو هم کنارم نمی مونی تو هم کنارم نمیمونی آی تو هم کنارم نمیمونی (راز ، ناصر عبداللهی ) انوقدر تحت تاثیر قرار گرفته بودم که اشک تو چشمام جمع شده بود . صداش خوب بود ولی چیزی که باعث می شد طنین صداش قشنگتر بشه ، احساسی بودکه تو خوندنش حس می شد . وقتی سکوت کرد ، براش دست زدم و گفتم وااای عالی بود ... عالییی لبخند زد و گفت : – ممنون . - قبلا هم خوندی؟ - یه وقتایی برای خودم - نه مثل اینکه استعداد داری . دوباره خندید و چیزی نگفت . بطری رو چرخوند و این بار افتاد به اون یا خود خدااااا - می گم بس نیست بازی؟؟ بریم دیگه نزدیک غروبه . هوا تاریک میشه ما هم که اینجا غریب - عه؟؟؟!!! تا حالا که نوبت شما بود دیر نبود تا به من رسید دیر شد؟ - نه من برا خودت میگم تو شب رانندگی سخت میشه ها - آهااان .. نه مرسی شما نگران من نباش . لبخند خبیثی زد و تمام حرصشو ریخت تو چشماش و گفت : - خب خانم مهندس آماده ای؟ - اوهوم دروغ گفتم ... غلط کردم آماده نیستم . مظلومانه چشمامو دوختم بهش . - دیگه گریه ام کنی فایده نداره ... حالا اگه جرات داری شجاعت انتخاب کن. این جمله اش خوی خرکیمو بیدار کرد و باعث شد بازم جوگیر بشم و بگم شجاعت .. مثلا می خواست چیکار کنه؟ - مطمئنی؟ - اوهوم . صد در صد - بسیار خب برات متاسفم چون قراره وقتی برگشتیم بیای و خونمو تمیز کنی . - چی؟؟ مگه من نوکرتم؟؟؟ - منت کشی و جر زنی نداریم . مگه من حمال بودم؟ - ولی این نامردیه بلند بلند خندید و گفت : - همون موقع که اون شرط رو میزاشتی باید فکر اینجاشم میکردی . لب و لوچه مو کج کردم و مظلوم بهش نگاه کردم . کامیار – فایده ای نداره بیخود تلاش نکن . - بابا بی انصاف یکی باید بیاد خونه منو تمیز کنه. - به من ربطی نداره .. شرط شرطه ... در ضمن بهتره روی قولت بمونی وگرنه عواقب بدی داره. - تهدید؟ - می تونی اینطوری فکر کنی ای خبیث بد ذات .. دارم برات . شیطونه می گفت تو فسنجونش قرص مسهل بریزم .. کامیار با خنده گفت : خب دیگه دیر وقته بهتره بریم وگرنه رانندگی برام سخت میشه. ایش نکبت داشت ادای منو درمی اورد سوار ماشین شدیم و رفتیم محل اقامتمون تو راه کامیار کلی مواد غذایی خرید وارد خونه که شدیم منه بدبخت رفتم تو آشپز خونه... یه چیزایی از فسنجون یادم بود .. دست به کار شدم یه مقدار سالاد باهاش درست کردم ... مرغ رو گذاشتم بپزه و مشغول شستن کاهو و گوجه و خیار و هویج شدم... با هر بدبختی بود بالاخره فسنجونو بار کردم ... بدجوری کرم تو وجودم رفته بود که یه بلایی سرش بیارم ولی بعدش دیدم تو دیار غربتیم دلم سوخت ... این نقشه ام بمونه برای وقتی که لااقل تو شهر خودمونیم .دلم می خواست جا بزنم وخرابش کنم و بگم بلد نیستم ولی اینجوری خودمم بی غذا می موندم . ای بابااا راهی نبود به درک اصلا به تجربیاتم اضافه میشه وال... بعد از چهار ساعتو خرده ای بالاخره این فسنجونه آماده شد . سفره رو چیدم ... خخخ کامیار خوابش برده بود .. رفتم بیدارش کنم بدجوری غرق خواب بود نگاهش کردم من چهار ساعت تو آشپز خونه بمونم تو بگیری بخوابی؟ نه اینجوری نمیشه ... نزدیکش شدم و جیغ بلندی زدم و گفتم : - کامیار .. کپ کرد بدبخت .... تو جاش سیخ نشست و درحالیکه چشماشو میمالید گفت : - هاااان ؟چیه ؟چی شده؟؟ زدم زیر خنده وگفتم : شام حاضره بیا بخوریم .. همینجوری مات و مبهوت مونده بود منو نگاه می کرد ... از گیجیش بیشتر خنده ام می گرفت ... حالا نخند کی بخند .. یه کم که به خودش اومد و هوشیار شد ،گفت : - عه اینجوریه؟ یاوش ..دارم برات هلیا خانم .. فعلا 1 هیچ به نفع تو به زور خندمو قورت دادم و رفتیم پشت میز نشستیم تا غذا بخوریم .. اول برای کامیار برنج کشیدم .. خورشت و سالادم براش ریختم .. بعد از آماده شدنشون هیچکدوم رو دیگه نچشیده بودم. جرات نداشتم اول خودم امتحان کنم .. وال... تا اون هست چرا خودم اول بمیرم ؟ خخخ اگه نمرد منم می خورم .. اولین قاشق غذا رو که خورد ، قیافه اش مچاله شد ... نگاهی بهم انداخت و بعد قاشق بعدی رو گذاشت دهنش و دوباره موند .. همه ی حواسم به اون بود که ببینم بالاخره قابل خوردنه یا نه؟ انگار فهمید منتظرشم ... پرسیدم چطوره؟؟؟ کامیار – تا به حال فسنجون به این بدمزگی نخورده بودم. دپرس شدم. این همه براش زحمت کشیدم ... آخرشم هیچی .. پس چرا این داره می خوره ؟! - خب چرا می خوری وقتی بد مزه اس؟ - خیلی گرسنه ام بود ( کشتی پسر مردمو از گشنگی ) اگه از گرسنگی هم نمی مرد قطعا بعد از خوردن دستپختم میمرد حجم زیادی از برنجا و خورشتشو خورد ... خو اینکه این همه خورده منم اگه یه ذره ازش بخورم نمی میرم . دست بردم یه مقدار از برنج و خورشتم برا خودم بکشم که یهو داد زد کامیار - ... آخ .... آخ ... آی دلم ... آی دلم ...مامان ... کجایی که کامیتو کشتن ... آخ آخ آخ .... هر بارم که اخ اخ می کرد ، صداش بلند تر میشد ... ترسیده بودم ... - چی شدی کامی ؟ خوبی؟ چی می پرسیدم ؟ این بدبخت اگه خوب بود که آخ آخ نمیکرد .... چیکار باید می کردم براش؟آخه منکه چیزیم توش نریخته بودم . مطمئنم که سمن با همین خرت و پرتا فسنجون درست می کرد . رفتم سمتش دستشو گرفتم و بردمش سمت تخت . نشست روش و دوباره صدای آخ و اوخش بلند شد ... کمک کردم تا دراز بکشه ... بلند شدم برم تو آشپزخونه که بلند داد زد : آخ ... مامان .... درد داره ... واااای ... دسمتو گرفت و گفت : - حالم بده هلیا .. ایشششش . این چقدر نازک نارنجیه. یه کاسه پلو خورده . درد زایمان نداره که ... تازه خیلی دلشم بخواد دستپخت من و بخوره . به اون خوشمزگی . 4 ساعت براش زحمت کشیدم . هنوز خودم ازش نخوردم . شاید چون گرسنه مونده بود ، معده اش درد گرفته . فکر نمی کنم کار فسنجون باشه ... آخه ... یعنی واقعا از غذای من بود ؟ - الان برات یه قرصی چیزی پیدا می کنم. اشک تو چشمام جمع شد ... خدایا منکه توش چیزی نریخته بودم . خیلیم سعی کردم خوب از آب در بیاد چرا اینجوری شد آخه ؟؟ همه جا رو گشتم تا درنهایت از تو وسایلا یه قرص پیدا کردم که برای دل درد بود با یه لیوان آب بردم براش و گفتم اینو بخور خوب میشی.. کامیار – اگه بدتر شد چی؟؟ - نه نمیشه ... قول میدم خوب شه ... نمی دونم تو نگاهم چی دید که اعتماد کرد و قرص رو ازم گرفت و خورد یه قلپ آبم بعدش خورد . هنوزم درد داشت ... قیافه اش هی مچاله میشد .. خواستم بلند شم برم یه چیز دیگه هم پیدا کنم تا زودتر خوب شه ولی دستمو گرفت و گفت نرو ... کنارش نشستم و دستشو گرفتم ... یه مدتی گذشت که احساس کردم چشماش گرم شد و خوابش برد ... خواستم بلند شم که دستمو سخت گرفت .. پس هنوز بیدار بود ... دوباره نشستم خیلی خسته بودم نفهمیدم کی بود که یهو خوابم برد ... کامیار عین یه بچه معصوم نشسته خوابش برده بود ... دلم بحالش سوخت فکر کنم زیاده روی کردم بلند شدم قرصی رو که برداشته بودم انداختم دور ... خوابوندمش روی تخت ... خیلی ناز خوابیده بود ... برگشتم تو آشپزخونه . خب... فسنجوون کی بودی تو؟؟ کلی ازش خوردمو درحال ترکیدن بودم . عاشق فسنجون بودم . با اینکه دلم نمیومد ، باقیشو هم ریختم دور .1-1 یه نفع داور هلیا خانم . تا تو باشی دیگه منو اونجوری بیدار نکنی . دیر وقت بود برگشتم تو اتاق . دوباره نگاش کردم . غرق خواب بود رفتم تو حال و روی کاناپه دراز کشیدم و بهش فکر کردم ... چقدر باور کرده بود که حالم بد شده ... طفلکی ...خیلی ساده بود و عاشق همین سادگی و زود باوریش بودم و درحالیکه به اتفاقات امشب و عکس العمل هلیا فکر می کردم و یه لبخند گوشه لبم بود ، به خواب رفتم .. گوشیمو برای ساعت 8 کوک کرده بودم . کش و قوسی به بدنم دادم و زنگ موبایلمو قطع کردم و اول رفتم سرویس و مسواک زدم .رفتم تو اتاق پیش هلیا هنوز خواب بود ... یوهاها پس هنوز نفهمیده بود . می ریم مرحله ی بعدی . یه لیوان آب سرد برداشتم و ریختم روش و با صدای بلندی گفتم : هلیا پاشو آتیشششششش ... از ترس گرخید و یه متر پرید هوا ... از روی تخت بلند شد و اومد بره سمت در که پتو پیچید توپاش و پهن زمین شد ... منو میگی از شدت خنده می خواستم زمین رو گاز بزنم . بلند شدو پتو رو از دور پاش باز کرد ... چشم غره ای بهم زد و با حرص زول زد تو چشمام.. دوباره خنده ام گرفت ... عاشق قیافه عصبانیش بودم . گفتم : - چیزی که عوض داره گله نداره . هلیا – باشه کامی خان فعلا 1-1 - نوچ دِ نشد خانم مهندس .حسابتم خرابه . 2-1 به نفع من . - چطور؟ سرمو بی تفاوت تکون دادم . هلیا سمج تر از قبل اومد جلوم و پرسید : - راستشو بگو چیکار کردی؟ هرچقدر سعی کردم ساکت بمونم نشد و زدم زیر خنده و گفتم : واقعا قضیه دیشب رو نفهمدی؟ - نه وال... مگه چیشده بود؟ خندیدم و گفتم: - غذای دیشب خیلی خوب بود و مشکلی نداشت. هلیا با حرص یه نگاه بهم انداخت و گفت یعنی اون کارای دیشبت همش فیلم بود؟ سرمو تکون دادم که باعث شد بیشتر عصبی شه و داد زد : می کشمت کامیار من دیشب لب به غذا نزدم ... از خنده در حال ترکیدن بودم. - ولی خداییش دلم برات سوخته بود آخرش خخخ هلیا در حالیکه از حرص در حال انفجار بود گفت : - ای بمیری کامیار ... بعدم بلند شد و رفت سرویس . ای خدااا این خوشی ها رو از ما نگیر . رفتیم آشپزخونه و صبحونه خوردیم هلیا در یخچال و باز کرد و اثری از فسنجون ندید با عصبانیت گفت : - غذای دیشب همش تموم شد؟ - اوهوم . نتونستم جلوی خندمو بگیرم و دوباره خندیدم . - یعنی همشو خوردی؟ - اوهوم - نترکیدی؟ خندیدم و گفتم : - میبینی که نترکیدم از عصبانیت پوست لبشو می جوید .. دروغ چرا یه ذره دلم براش سوخت . ولی بیشتر برا فسنجونه . حالا می فهمم دلیل مردم آزاریای سامیار چیه . فکر کنم جفتمون سادیسم داریم خخخ. - خب ازونجایی که فسنجون تموم شده ، ناهار رو از بیرون می گیرم . هلیا وظیفش بود ... من که دیگه عمرا غذا نمی پختم تا کوفت کنه ... عه عه عه منه ساده رو باش که باور کردم درد داره ... حتی حاضر شده بود دروغکی قرصم بخوره . خداییش استعداد بازیگریم تو خونش بود . خاک توسرت هلیا که انقدر خری .خاااوک. حیفه خر . ولی من که اگه حالتو نگیرم هلیا نیستم ... این خط و اینم نشون . کامیار – بریم بیرون یه دوری بزنیم و ناهارم همون بیرون بخوریم . - باوش فضای سبز اون ناحیه خیلی خوشگل بود و دلم می خواست ساعتها رو چمنش دراز بکشم و درحالیکه نور آفتاب بهم می تابه ریلکس بگیرم بخوابم . (تو هم که جون به جونت کنن می خوای بخوابی ) روی چمنا نشسته بودیم و اسنک می خوردیم . کامیار – هلیا ؟ - هووم؟ - بی تربیت هومم چیه؟ - هووم یعنی جانم عزیزم گوشم با توئه - چه پر معنی بود و ما نمی دونستیم . - اوهوم از این به بعد بدون ( باز پررو شد ) - اگه جایزه رو ببریم و برگردیم ایران چیکار میکنی؟ - خب معلومه با سهمم حال میکنم . - نه منظورم این نبود . - په منظورت چی بود؟ خیلی واضح بگو داداچ چرا می پیچونی ؟ از لحن حرف زدنم متعجب شده بود . چند ثانیه بهم خیره شد و بعد گفت : - منظورم این بود که بعد از اینکه با سهمت حال کردی چیکار می کنی؟ - خب اون موقع به ادامه زندگیم توی شهر کثیف و آلوده ی تهران می رسم و مثل همه ی آدمای دیگه همون یه ذره اکسیژنشو مصرف می کنم و دی اکسید کربن پس میدم . قیافه اش مچاله شد . در انتظار شنیدن چیز دیگه ای بود ولی کور خوندی مهندس . ما از اوناش نیستیم. دیگه ادامه نداد و مسیر صحبتمون عوض شد تا موقع ناهار در مورد طرحمون حرف زدیم . حسابی گرسنه ام شد . کامیار – با پیتزا موافقی؟ - اوهوم بدجور اووف هر چقدرم که پیتزا بخورم بازم دلمو نمیزنه .. بعد از خوردن یه پرس پیتزا بدجوری سیر شده بودم که هرچی غذا جلوم می دیدم بالا می آوردم. هوا هم خیلی گرم بود قدم زنون به سمت رودخونه می رفتیم تا غذامون هضم شه هم رودخونه رو ببینیم . اطراف رودخونه گلش خیس خورده بود و لیز بود و متاسفانه متوجه نشدم و پام رفت تو اون گلا ... ای کصوفط نکبت چه موقع لجن کاری بود آخه ... بخشکی شانس . پای کامیارم رفت تو گلا و حالا شده بودیم مثل دوتا خر که تو گلن. کامیار – اااه ... گندش بزنن ... تف تو این شانس ... بیا پاهامونو با آب بشوریم . دوتایی رفتیم سمت رودخونه ... ارتفاع آب یه مقدار نسبت به سطح زمین پایین بود و برام سخت بود که دستمو به آب بزنم ولی کامیار خیلی راحت دستشو می برد تو آب و پاهاشو تمیز میکرد . نفمیدم چی شد که پام روی سنگ لیز خورد و اومدم پهن شم تو آب که جیغ زدم . کامیار پرید سمتم و چنگ زدم به لباسش اما دستم نرسید و... متاسفانه تالاپی افتادم تو آب و کل هیکل مبارک خیس شد . خوشبختانه عمق آب زیاد نبود . کامیار به جای اینکه منو از آب بیرون بیاره دستشو گذاشته بود روی دلشو می خندید (ای نکبت فرصت طلب ) کامیار – وایی خیلی خوب بود ... ببخشید حرکتت خیلی با نمک بود ... دستتو بده به من . رفتم جلو دستمو دراز کزدم و فکر خبیثانه ای به ذهنم رسید و همون لحظه عملیش کردم .دستشو کشیدم و اون که انتظار همچین چیزی رو نداشت ، افتاد توی آّب ( چشماش گشاد شدن ) خیلی خنده دار شده بود . حالا نوبت من بود که بهش بخندم . یه مشت آّب پرت کرد رومو منم یه مشت ریختم روی اون ... سرتا پامون خیس شده بود ... رفتیم بیرون و زیر نور آفتاب نشستیم تا خشک شیم ... متاسفانه لباس تمیز نیاورده بودیم . فکرشو نمی کردیم که لباس لازم شیم . همینجور که اونجا نشسته بودیم چشمام گرم شدن و یه چرت کوتاه زدم و با صدای کامیار که می گفت بیدار شو بریم سرما می خوری بلند شدم . سوار ماشین شدیم و برگشتیم . اومدم از ماشین پیاده شم که یه عطسه زدم . کامیار نگاه نگرانی بهم انداخت و گفت زودتر برو تو . وقتی رفیتم داخل کامیار گفت : - برو یه دوش آب گرم بگیر و زود بیا بیرون . از حموم اومدم بیرون دیدم چای دم کرده - تو هم افتاده بودی برو توهم دوش بگیر ... - نگران نباش منم میرم . کامیار رفت دوش بگیره و من یه چایی برای خودم ریختم . گرماش خیلی دلچسب بود ولی من هنوز خوب گرم نشده بود و حس می کردم سرم درد می کنه .فقط امیدوار بودم که سرما نخورم تا تعطیلاتمون خراب نشه . یه قرص مسکن انداختم بالا و افتادم رو تخت و دوباره بیهوش شدم . کامیار از حموم که در اومدم ، لباسامو تنم کردم خیلی احساس خوبی داشتم و حسابی سبک شده بودم حقا که الان چایی می چسبه .رفتم تو آشپزخونه و دوتا چایی ریختم و بلند گفتم هلیا بیا چایی بخوریم.. نشستم پشت میز و منتظر هلیا شدم و به بخارایی که از فنجون بلند می شدن خیره شدم چند دقیقه ای گذشت ولی از هلیا خبری نشد ... چای دیگه سرد شده بود .. عجیب بود پس چرا نیومد؟ منکه خیلی بلند گفتم یعنی نشنیده؟ بلند شدم رفتم سمت اتاق . چند ضربه به در اتاق زدم و گفتم: - هلیا چای نمیخوری؟ سرد شدن که. جوابی ازش نشنیدم . دوباره در زدم اما خبری از هلیا نشد . نگران شدم . یعنی چی شده که جواب نمیده ؟ با صدای بلند تری گفتم هلیا خوبی؟ چرا جواب نمیدی؟ اگه جوابمو ندی مجبور میشم بیام تو .هیچ صدایی از تو اتاق نشنیدم . دستگیره درو فشار دادم و درو باز کردم . رفتم تو دیدمش که روی تخت خوابیده . صورتش خیس عرق بود و پتو رو تا گردنش کشیده بود بالا . رفتم کنارش و دستمو گذاشتم رو پیشونیش داغ داغ بود . پتو رو کنار زدم و یه ظرف آّب آوردم و پاهاشو گذاشتم توش و یه دستمال خیسم گذاشتم روی پیشونیش هنوز دمای بدنش بالا بود . ترسیده بودم حتی دماسنجم نداشتم که بفهمم تبش چقدر بالاس نه اینجوری نمیشه هرجوری بود یه بالا پوش تنش کردم و بردمش درمانگاه . دکتر اول نگاهی به هلیا انداخت و بعدم به من . ازم پرسید چه نسبتی باهاش دارم؟ منم گفتم که شوهرشم . شروع کرد به معاینه و گفت که خوب شد آوردیش تبش خیلی بالائه و امکان داشت تشنج کنه ... وقتی قیافه نگرانمو دید پرسید : - تازه ازدواج کردین ؟ نترس خوب میشه .. یه لبخند بهم زد و نسخه ای رو که براش تجویز کرده بود داد بهم و گفت اینارو که بخوره خوب میشه . از داروخونه ای که تو درمونگاه بود ، سریع داروهاشو تهیه کردم و برگشتم . همینجور به قیافه مظلوم هلیا خیره شده بودم و هر چند دقیقه یکبار هم با دماسنج دمای بدنشو چک می کردم ..همچین معصومانه تو عمق خواب بود که دلم براش ضعف رفت .لباش تکون خوردن و بحرف اومد شکسته پکسته یه کلمه ای گفت مثل بابا .. دلم براش سوخت دستشو گرفتم تو دستم و بوسه آرومی روی دستش زدم و نفهمیدم چشمام کی رفت رو هم ... هلیا نور اتاق چشمامو میزد. انگاری که صبح شده هلیا خانم . هر چی خوابیدی بسه . چندبار پلک زدم و بعدم چشمام و بزور باز کردم ولی دلم نمی خواست بیدار شم .. خواب دیشب عجیب بهم چسبیده بود . دیشب حتی یادم رفته بود که گوشیمو زنگ بزارم . ... چشمامو که بازکردم با فضای عجیب و بسی غریب رو به رو شدم .جلل خالق اینجا دیگه کجاس؟ این کیه سفید پوشیده ؟ هی دل غافل راستی منم خدابیامرز شدم؟ خدایا نمیشد یه حوری از این بهتر برای ما می آفریدی؟ تو اون دنیاتم شانس نداریم؟ این اصغر جلاد کیه آخه... یا خدااا تیزی سوزن تو دستشو که دیدم جیغ بلندی زدم که هرکی اون اطراف بود جسبید به سقف یا شایدم ( بقول عزیز بزرگواری ) سقفید به چسب . همون اصغر جلاده یه نگاهی بهم انداخت و یه چیزی بلغور کرد که نفهمیدم . دِ بیا زبونشونم فرق می کنه . دستشو آورد جلو که تندی بهش گفتم : - NO …. NO . THANK YOU لبخند زد و دوباره دستشو آورد جلو . عجب زبون نفهمیه ها . هی میگم نه هی لبخند ژکوند تحویل من میده .کامیار درحالیکه با صدای جیغ من گرخیده بود ، پرید و یه نگاه به من و یه نگاه به اون سفید پوشه انداخت و گفت چی شده؟ دستم کشیدم عقب گفتم :. - چی شده؟ چی می خواستی بشه ؟ اون دنیام شانس ندارم . از بین این همه آدم این اصغر جلاد شده حوری ما . اصلا تو اینجا چیکار میکنی ؟ کی مردیم ما ؟ کامیار درحالیکه می خندید گفت : - چی میگی هلیا ؟ سرما خورده بودی اینجام درمانگاست . کسیم نمرده. الانم خداروشکر مثل اینکه حالت بهتر شده . هعی دل غافل خوشحال شده بودم که از این زندگی نجات پیدا کردم . یارو دوباره دستشو آورد جلو که باز دادم رفت هوا و گفتم : - تروخدا به این نفهم بفهمون که من آمپول نمیخوام. نمیزنم . کامیارکه باز خبیث شده بود گفت : - لابد لازمه دیگه . بزنی بهتره - هیچم لازم نیست . من این همه سال برام لازم نشده . الانم لازم نیست بزنم یه سرماخوردگیه دیگه - باشه هرجور راحتی . روشو کرد سمت جلاده و یه چیزی خارجکی بلغور کرد و دوتایی با هم خندیدن و اون مرتیکه هم رفت . کصوفطا به من می خندین؟ ( پ ن پ به هم می خندیدن .. وقتی دوتایی با هم می خندن و تو نمی فهمیدی به عمه ی من که نمی خندیدن به تو می خندیدن ) ( رو آب بخندن مگه من خنده دارم؟ ) دکتر اومد و بهم لبخند زد . چخبره امروز همه لبخند تحویل ما میدن ؟ روز جهانیه لبخنده مگه ؟ بعد از اینکه فهمید سرومرو گنده تو جام نشستم و حالم بهتره زرت و پرتی کرد که یعنی مرخصی . کامیار کمکم کرد ازون درمونگاه با صاحاب اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم و برگشتیم سمت سوئیت خودمون و آخیششش راحت شدم از دستشون . چند نفر به یه نفر آخه ؟ کامیار سر راه کنار یه مغازه نگه داشت یه سری چرت و پرت خرید و برگشت تو ماشین . - به به به کامی خان قراره امروز مارو با دستپخت خوشمزتون سورپرایز کنین؟ - بعله چشمکی زد و گفت : - آماده باش که قراره یه سوپ خوشمزه بخوری . اااه حالم بد شد از سوپ بدم میومد .. اَاااا سوپ ؟؟؟ نــــــــه ... اشتهام کور شد . - ولی من سوپ نمیخوام - امروز باید بخوری چون غذای دیگه ای نیست که بخوری عزیزم . با عجز زل زدم بهش اهه اهه خدااا این یکی از بدترین عذابات بود ... این فرشته های عذاب کین برا من خلق کردی آخه؟ سرما خورده باشی توی بهترین تعطیلاتت اونم زمانیکه می تونی لحظات بکری داشته باشی بعدم تازه سوپ بخوری . ای ایش تف تو شانس من . - یعنی خودتم می خوای سوپ بخوری؟ - اوهوم - دروغ نگو دیگه یعنی تو حاضری ناهار فقط سوپ بخوری؟ - اوهوم - چجوری می تونی سوپ بخوری اونم وقتی مریض نیستی ؟ خندید و گفت : مگه سوپ فقط مال مریضاس؟ - از نظر من آره - از نظر من نه - هرچقدر دوست داری بخور من بهش لب نمیزنم - می خوری - عمرا خندید و گفت : - هرجور دوست داری . حال و حوصله هیچ کاری رو نداشتم و ترجیح دادم بعد از خوردن مسکن تو تختم لم بدم و به محض اینکه سرم فرود اومد ، خواب مثل یه مادر مهربون منو تو آغوشش کشید و چقدرم دوست داشتم این مادر رو که بهم آرامش می داد. ( خخخ سرما خورده هذیون میگه ) ( خفه می خوام بخوابم ) ( خب بکپ دیگه ) *** از خواب که بیدار شدم ، بوی اشتها برانگیز غذای کامیار تمام خونه رو برداشته بود . شکمم ضعف رفت . اوووففف خیلی گرسنه ام بود و طاقت نداشتم. کامیار تقه ای به در زد و وارد اتاق شد . کامیار – بیداری ؟ - اوهوم کامیار – چقدر تو می خوابی بابا . سینی غذا رو داد بهم و گفت : - بیا گفتم شاید نظرت عوض شده باشه . نگاهمو دوختم به محتویات داخل ظرف و قیافم کج و کوله شد . خدایااا واقعا سوپه ... با عجز وبدبختی تمام گفتم : - یعنی واقعا باید سوپ بخورم ؟ کامیار با خنده – اوهوم . امتحانش کن . بوش خوب بود . دماغمو قلقلک میداد . شکمم گرسنه بود . برای اولین بار تو عمرم تصمیم گرفتم شاهکار کنم و مزه سوپو امتحان کنم . قاشقمو ازش پر کردم و آروم آروم بردم سمت دهنم . هنوزم شک داشتم که بخورمش . قابل تحمل بود . دروغ چرا رو به خوشمزگی می رفت . قیافه ام ازون حالت چپر چلاق در اومد و قاشق بعدی رو هم گذاشتم دهنم. کامیار – چطوره ؟ - خیلی بدمزه اس ولی ازونجایی که خیلی گرسنه ام دارم می خورمش . ( ارواح شیکمم ) کامیار – آهان . که اینطور . چشمکی زد و گفت : - خب تا تو اینو بزور می خوری ، منم برم برای خودم بریزم . چیزی لازم نداری ؟ - نه هوووف بالاخره رفت . هیچوقت فکر نمی کردم سوپ انقدر خوشمزه باشه . چرا قبلا بدم میومد ؟ هر چند که فقط موقع سرماخوردگی می خورمش . اوهوم این غذای مریضاست و فقط به مریضا می چسبه . ای بابا . این که همش تموم شد . کی خوردمش ؟ هنوز سیر نشدم که . کاسمو برداشتم و پاورچین پاورچین به آشپزخونه رفتم . کامیار روی مبل نشسته بود و همینجور که به تی وی زل زده بود ، خیلی شیک و مجلسی سوپ می خورد . با صدای بلندی گفتم دستت درد نکنه . کامیار در حالیکه هنوز روش به تی وی بود ، گفت : – نوش جان . بازم می خوری ؟ - نه همینم به زور خوردم . ( یه روده راست نداری . آخرش انقدر دروغ میگی که میمیری ) در حالیکه سعی می کردم کمترین سر و صدای ممکن رو ایجاد کنم ، برا خودم سوپ ریختم و شروع کردم به خوردن . وااای خیلی خوبه . آبلیمو ... آبلیمو می خواد . ( خب خره این سوپ داخل قابلمه کم می شه میفهمه دیگه ) ( بدرک بفهمه مهم الانه . مهم شیکم منه که الان آبرو نمی فهمه و غذا می خواد ) آبلیمو رو از توی یخچال برداشتم . دوتا قاشق ریختم تو کاسه ی سوپم . تقریبا کل قابلمه سوپو توی کاسه ی خودم خالی کرده بودم . اومدم درآابلیمو رو ببندم که از دستم افتاد و چرخید و چرخید و چرخید و هر چی سعی کردم برش دارم ، بیشتر قل خورد و رفت اونور تر و همینجور صدا می خورد تا نهایتا وایساد و برش داشتم. ای آبلیموی نکبتی . لعنت بهت که برام شرف مرف نذاشتی . لحظه ای که خواستم از در آشپزخونه بیام بیرون ، به کامیار نگاه کردم . هنوز روش به تی وی بود . آخیش برگشتم برم که گفت : - چی بود صدا می خورد ؟ از ترس هیـن بلندی کشیدم و گفتم : – هیچی درب بطری اب بود . کامیار – آهان بدون اینکه بهش نگاه کنم هم می تونستم تشخیص بدم که الان هم یکی از همون لبخندهای مخصوص خودش رو زده . جلدی پریدم تو اتاق . حالا نخور کی بخور . اوففف انقدری خوردم که دارم می ترکم . دیگه واقعا از پسش برنمیام ولی چشمام هنوز می خواست . آخ آخ آخ دلم . رو تخت لم دادم . دارو هامو خوردم ودوباره بیهوش شدم . *** ساعت چنده ؟؟ اَااه گندش بزنن . چقدر من امروز خوابیدم . ساعت هفته شبه . مگه من کوآلام آخه ؟ یه روز از تعطیلاتمون همینجوری گذشت . تنم حسابی کوفته شده بود . اوووف بلند شدم . عه پس این ظرفای غذام کو ؟ هَی وای من یعنی کامیار دیده و برداشته ؟ یعنی فهمیده من همشو خوردم ؟ بی سر و صدا از در اتاق اومدم بیرون . وارد آشپزخونه شدم . ظرفا تمیز و شسته بودن .هیچ ردی از کثیفی نبود . تو حال هم کسی نبود . پس کامیار کجاس ؟ همه جا رو گشتم حتی حموم و سرویس بهداشتیم نگاه کردم کسی نبود . وای دَدم یعنی تنها موندم ؟ با صدای بلندی کامیار و صدا می زدم و ازین طرف به اون طرف می رفتم . اشک تو چشمام جمع شده بود . خب خره بهش زنگ بزن . عه آرره . رفتم تو اتاق و گوشیمو برداشتم و بهش زنگ زدم . اشغال بود . چند بار دیگه هم شمارشو گرفتم بازم اشغال بود . نشستم روی مبل و در حالیکه اشکام سرازیر می شدن ، به این فکر می کردم که یعنی کجا می تونست رفته باشه ؟ منو تنها گذاشته رفته ... منه مریضو . اگه چیزیم میشد چی ؟ نکنه کلا رفته و منو اینجا کاشته ؟ گریه ام شدت بیشتری پیدا کرد ... حالا چه گلی بسرم بگیرم اینجا ؟ نه جایی رو بلدم و نه زبونشون و میفهمم نه اونا زبون منو می فهمن . کلا یه عده آدم زبون نفهم جمع می شیم دور هم . نکنه دزد بیاد . برخورد قطرات بارون با سقف حواسمو پرت کرد و من و از فکر بیرون کشید . هوای بارونی رو دوست داشتم . بوی خاک خیس خورده ... مدتی گذشت و من همینطور بیکار نشسته بودم روی مبل و به این فکر می کردم که کامیار الان کجاست ؟ بارون شدت گرفت و تنها صدایی که سکوت خونه رو می شکست ، صدای بارون و رعد و برق بود . لامپای برق چشمک می زدن و نوید این رو می دادن که بزودی برق قطع میشه . به به ازین بهتر نمی شد . همه چیز برای ایجاد یه سکانس ترسناک و توهمات فانتزی من مهیا بود . درست چند لحظه بعد مطابق پیش بینی ای که کرده بودم ، برقا رفت . ( لعنت به سق سیاهت هلیا ) تاریکی اتاق و صدای رعد و برق کم بود ، دم بدم هر چی موجود خیالی و ترسناک بود جلوی خودم احساس می کردم . صدای خنده های شیطانی و مسخرشون تو گوشم بود . لعنتی چقدر تو متوهمی یه کم آدم باش . چیزی نیست که طبیعیه بارون دیگه . برقام رفته خب الان میاد دیگه . سایه ی سیاهی از پشت در نمایان شد و بعدم دستگیره در تکون خورد و بدنبالش در باز شد . نزدیک بود شلوارمو به آب بدم . اشکام همینطور گوله گوله میومدن پایین . دستمو بردم سمت دهنم که ناخودآگاه جیغ نکشم و با دست دیگه ام تو تاریکی بدنبال چیزی می گشتم که باهاش از خودم دفاع کنم . اولین چیزی که اومد تو دستم رو برداشتم تا باهاش بکوبم تو سرش . اومد سمتم هر قدمی که بر می داشت ، منم یه قدم به عقب می رفتم تا اینکه پشتم خورد به دیوار . با خودم گفتم : جلوتر بیاد می زنم سه و هفتشو همینجا می گیرم اما یه قدم دیگه برداشت که ... با گریه گفتم - ترو جان هر کی دوست داری ازینجا برو ... دستی اومد و دور کمرم حلقه شد ... به هق هق افتادم ... بغلم کرد. گفتم گم شو و با همون چیزی که تو دستم بود ، محکم کوبیدم پشتش که صدای آخِش در اومد . چقدرم صداش شبیهه صدای کامیار بود . هر چی دقت می کردم بیشتر شبیهه کامیار می شد . همون لحظه برقا وصل شدن و عه این که جدی جدی کامیاره . دستمو گرفتم جلو دهنم و هین و بلندی گفتم . - کامیار تویی؟ کامیار با چهره ای که از درد مچاله شده بود گفت – پس می خواستی کی باشه ؟ - من ... من فکر می کردم که دزد اومده . کامیار – دزد میاد اینجا چی رو بدزده ؟ اصلا حقش بود برای چی نگفت که خودشه ؟ - برا چی نگفتی خودتی ؟ کامیار – باید می گفتم ؟ فکر می کردم فهمیدی دیگه . ... آخ نگو که خانم نقشه کشیده بود بزنه مارو نفله کنه . کمکش کردم بشینه روی مبل و گفتم ببینم چی شده ؟ کامیاربا عصبانیت – لازم نکرده . - لوس نشو دیگه پیرهنش خونی شده بود . الهی بگردم کشتم پسر مردمو . تیکه ای از اون مجسمه که تیز بود ، شکسته بود و تو تنش فرو رفته بود . خون ریزیش زیاد نبود . با دست اون تیکه رو در آوردم که صدای آخش در اومد . یه پارچه ی تمیز آوردم و خون پشتشو پاک کردم و روی زخمشم با الکل تمیز کردم . کامیار – هوووف آخر تو منو می کشی . - لوس نشو دیگه حالا انگار زخم شمشیر خورده . کامیار – والا اینجوری که من تو رو دیدم ، بعید نیست از فردا با کارد و شمشیر ازم استقبال کنی . - می خواستی تو تاریکی اونجوری نیای خونه سر زخم و پوشوندم و نگاهی به لباسش که خونی شده بود انداختم و گفتم اونا رو هم باید عوض کنی . کامیار نگاهی عصبی بهم انداخت و گفت : بعله حاصل زحمتی شماست . ضربه ی محکمی به پشتش زدم و گفتم : اصلا حقته . باز صدای آخش دراومد و پرسید چرا ؟؟؟ - برا چی منو تنها گذاشتی و رفتی بیرون ؟ هان ؟ نگفتی من تنهایی می ترسم ؟ نگفتی مریضم ممکنه طوریم بشه جایی رو بلد نباشم ؟ نگفتی کسی بخواد بیاد توخونه من باید چیکار می کردم ؟ کامیار – خب خواب بودی منم حوصله ام سر رفته بود . یه کاری هم داشتم باید انجام می دادم . مدت زیادی نبود که رفتم بیرون . با اون سابقه خوابیدن فکر می کردم حالا حالاها بیدار نمیشی . اشاره ای به پشتش کرد و گفت – بعد هم ماشاال... توانایی شما انقدر زیاده که فکر نمی کنم کسی بتونه بهت آسیبی برسونه . چشم غره ای بهش زدم و رومو برگردوندم . کامیار – حالا شام چی می خوری هلی کوماندو ؟ - با بی تفاوتی شونه ای بالا انداختم و گفتم نمی دونم . کامیار – با اون حجم از سوپی که خوردی اصلا هنوز جا داری ؟ - من دیدم زیاد درست کردی می مونه حیف میشه گفتم بخورمش نریزیم دور . کامیار – آهان می گم چقدر تو فداکاری . خب حالا شامو چیکار کنیم ؟ - بیا تا حاضری بخوریم . کامیار – خب بلند شو حاضری رو حاضر کن . - من مریضم گناه دارم . کامیار – زدی منو نفله کردی انتظار داری برات غذا هم بپزم ؟ لب و لوچه امو کج کردم و گفتم پس بیا امشب املت بخوریم . کامیار – بخوریم بلند شدم و با بی حالی گوجه ها رو ریز کردم . چنتا سیر برداشتم و سرخشون کردم و نیم ساعت بعد املت حاضر بود . همه همه یک ساعت هم تو آشپزخونه نموندم . - کامیـــــــــــــــار. بیا شام بخوریم کامیار – هومم چه بوی خوبی داره . اشتها برانگیزه . - اوهوم کشیدم توی ظرف و شروع کردیم بخوردن . با اینکه برای ناهار کلی سوپ خورده بودم ، بازم گرسنه ام بود . بخصوص وقتی بوی سیر می پیچید تو فضا حسابی تحریک می شدم . اوووف به دو دقیقه نکشید که ظرفامون خالی شد . یه مقداری ته ماهی تابه باقی مونده بود . اوردم وسط و پرسیدم می خوری ؟ کامیار – اوهوم من از یه طرف و کامیارم از طرف مقابل شروع کردیم به خوردن. همچین تند تند می خوردیم که انگار دنبالمون کردن . به لقمه ی آخری که رسید ، تندی یه تیکه نون برداشتم و لقمه گرفتم و گذاشتم دهنم . هنوز کامل نچپونده بودم تو دهنم که کامیار بلند شد و انتهای لقممو گاز زد و خورد . همینجوری مات و مبهوت از کاری که کرده بود مونده بودم و فقط نگاه می کردم . حتی پلک هم نزدم . این الان چیکار کرد ؟ کامیار که منو تو اون حالت دید ، زد زیر خنده . کامیار – وااای عالی بود هلی . املتات حرف ندارن . لایک داری . درحالیکه هنوزم شاخام جمع نشده بودن ، گفتم نوش جون . سفره رو باهام جمع کرد . جوون به تو میگن مردِ مردستون . اصن همین الان یهویی من تَرِه غش . حاضرم شیش تا سینک ظرف بشورم اما سفره جمع نکنم . ( ارواح شیکمم که من شیش تا سینک پر ظرف بشورم . دروغ گفتم خدایا منو ببخش. غلط کردم )ظرفارو شستم و برگشتم توی هال . اوخی طفلکی روی مبل خوابش برده بود . کتری رو گذاشتم روی گاز . قرصامو خوردم و بعد ازینکه آب جوش اومد ، چای دم کردم . چای که آماده شد ، رفتم بالا سر کامیار . چه ناز خوابیده بود . طفلی چقدر تو این مدت زحمت کشیده بود . یاد صبح افتادم که کنار تختم خوابش برده بود . دستم توی دستش بود . لبخندی زدم و دستمو لای موهاش فرو کردم . موهای پر پشتش زیر دستم تکون می خوردن . پوست سفید، موهای بور ، بینی و لبهاشم متناسب بودن . قیافه ش خیلی جذاب بود . اومدم صداش بزنم ولی دلم نیومد بیدارش کنم . همینجور غرق صورتش شده بودم که یهو چشماش باز شدن و با هم چشم تو چشم شدیم . از ترس هر کدوم از چشمام شدن اندازه یه هندونه . لبخند شیطونی بروم پاشید . زودی سرمو برگردوندم و گفتم : - چ... چای دم کردم . گفتم ش ... شاید دلت بخواد که ... بلند شد و منو در آغوش کشید . جمله ام نصفه تموم موند . بوسه ی آرومی روی پیشونیم زد و سرم و گذاشت روی شونش . خواستم خودمو ازش دور کنم که خیلی آروم گفت : " چند لحظه ... فقط چند لحظه بمون . " تمام بدنم گر گرفته بود . احساس می کردم الانه که قلبم از تو دهنم در بیاد . حس می کردم صدای ضربان قلبم به حدی شدیده که کامیار می شنوه . چند لحظه بعد بلند شد و رفت . قلبم هنوز بلند بلند تالاپ تلوپ می کرد . دلم می خواست رو بلندی وایستم وجیغ بزنم تا هیجان درونمو خالی کنم . وویی ... این اولین باری بود که کامیار و انقدر رمانتیک می دیدم . اونم چه روزی ... دقیقا همون روز که با مجسمه کوبیدم پشتش . خخخ. نکنه به جای کمرش کوبیدم تو سرش و مغزش جا بجا شده ؟ نه نه شواهد نشون میدن که درست زدم . کامی جون انگار خوشت اومده. ازین ببعد یکی یدونه ازینا نثارت می کنم . حالا کجا رفت ؟ وااای خاک تو سرم کتری . دویدم سمت آشپزخونه چیز زیادی از آب جوش باقی نمونده بود ولی به اندازه دوتا فنجون چای می شد . دو تا چای ریختم و دوباره کتری گذاشتم . رفتم تو هال و دیدم کامیار برگشته و روی مبل نشسته . فنجون چای رو دادم دستش . آروم تشکر کرد و دیگه چیزی نگفت . تو سکوت چایی هامونو خوردیم که یهو کامیار رفت تو جلد جدیشو گفت : - دو روز بیشتر به برگزاری مقایسه نمونده . - آره طرحمونو هم هنوز کامل نکردیم . کامیار – اوهوم . فردا برمی گردیم . دپرس شدم . دوست نداشتم بهمین زودی برگردم . چه زود تموم شد . تازه داشت بهم خوش می گذشت . ازینجا خوشم اومده بود . پاک فراموشم شده بود که اصلا برای چی اومدیم اینجا . آره یادم رفته بود که وقتی برگردم با رستگار عوضی و پسر عوضی ترش طرفم .هعی ... صبح زود با قطار حر کت کردیم و ازونجا هم با ماشین به هتل برگشتیم . حسابی خسته راه بودیم . لا اقل من که اینجوری احساس می کردم . بهمین خاطر هم به محض رسیدن به هتل این دفعه نه تنها من بلکه کامیار هم گرفت خوابید . گوشیمو زنگ نذاشته بودم و دوباره زمان از دستم در رفته بود . وقتی بیدار شدم ، هوا تاریک بود . از اتاق رفتم بیرون . عجیب بود که کامیار هنوز هم خوابیده بود . دلم براش سوخت به تلافی کارایی که برام کرده بود بیدارش نکردم و تنهایی طرحمونو کامل کردم . حالا بعد خودش می بینه نظر میده دیگه . ولی خیلی عجیب بود که کامیار انقدر بخوابه . هیچوقت ازین عادتا نداشت . رفتم سمتش و صداش زدم اما بیدار نشد . تکونش دادم و بلندتر صداش زدم ولی بازم تکون نخورد . تنش داغ بود . ای وای من . اینم که سرماخورده . تبش شدید بود . گیج شده بودم . حالا باید چیکار می کردم ؟ همون کارایی که خودش کرد دیگه . پاهاشو گذاشتم توی ظرف آب و پاشویه اش کردم . یه دستمال خیس کردم و گذاشتم روی پیشونیش . هر چند دقیقه یه بار هم دستمال رو بر میداشتم و دوباره خیسش می کردم و روی پیشونیش میذاشتم ولی هنوز بدنش داغ بود . بالاپوشش هنوز هم تو تنش بود . درش آوردم .ای خدا اگه تبش پایین نیاد چی ؟ باید به یه نفر خبر می دادم . رفتم بیرون و با هر بدبختی بود به یه مرتیکه زبون نفهم فهموندم که چه خبره . خیلی زود دکتر آورد تا معاینه اش کنه . یه سری چرت و پرت هم پشت سر هم بلغور کرد که نفهمیدم ولی حدس زدم راجع به داروهاشه. آدرس داروخونه رو بلد نبودم بنابراین از همون مرده کمک خواستم و خداروشکر که کمکم کرد .بعد از یه ساعت اومد و من هم بعد از ده دقیقه این ور و اون ور کردنشون فهمیدم چی بچیه . البته تقریبا . بازشون کردم و بزور ریختم تو حلقش . تا آخر شب هم چند بار دیگه پاشویه اش کردم اما کامیار همچنان عین خرس خوابیده بود . همینجور کنار کامیار نشسته بودم و به قیافه ی غرق خوابش زول زده بودم . ازونجایی که زیاد خوابیده بودم ، دیگه خوابم نمیومد . بزودی بر میگشتیم ایران و من دلم برای این صورت و این روزهامون تنگ میشد بنابراین تا می تونستم ازون فرصت استفاده کردم . دستمال رو از روی پیشونیش برداشتم تا دوباره خیسش کنم . لباش تکون خوردن و کلماتی رو زمزمه کردن که نفهمیدم چی میگه و هی تکرار می کرد... گ گیه ... گریه ؟ هوووم؟ این بار بلند تر گفت : گریه نکن . وااا من که گریه نمی کنم . الهی بگردم هذیون میگه . چشماشو باز کرد . قرمز و خمار بودن . بهم نگاه کرد و گفت : نرو . وااا من که هستم . جایی نمیرم . اینم خل شده ها . دستشو دراز کرد . دستشو گرفتم تو دستم و گفتم : هستم جایی نمیرم . چشماش دوباره بسته شدن انگار خیالش راحت شده بود . شایدم اصلا تو هپروت بود و منه خنگ فکر می کردم با منه . هومم؟ نکنه مارو دست انداخته ؟ دیگه چیزی نگفت. دستمو فرو بردم لای موهاش . از حرکت موهای بورش زیر دستام خوشم میومد .چشمام و بستم اما سعی کردم هشیار بوابم .نکنه خوابم ببره و کامیار حالش بد بشه ؟ نه اینجوری نمیشه . گوشیمو آلارم گذاشتم و بعدش خوابیدم . با صدای آلارم گوشیم چشمام باز شدن . آفتاب طلوع کرده بود . دستمو گذاشتم روی پیشونیش . دمای بدنش پایین اومده بود . خداروشکر ولی هنوزم یه مقداری گرم بود . گرسنه ام بود . شام هم نخورده بودیم . رفتم تو آشپزخونه و کتری گذاشتم . با یادآوری اینکه فردا روز آخر بود ، دلم می گرفت .غصه ام گرفت . چرا باید اینجوری وقتمونو می گذروندیم آخه ؟ کتری جوش اومد و چای دم کردم . برای خودم و کامیار چای ریختم و با نون و پنیر و گذاشتم تو سینی و با سینی رفتم پیش کامیار . پس چرا بیدار نمیشه این ؟ از دیروز عین خرس خوابیده . بهش حسودیم شد خو . اول چای خودم و خوردم . آخیششش چقدر گرسنه ام بود . دستمو بردم سمتش و تکونش دادم و صداش زدم . چشماش تکون خوردن اما هنوز بیدار نشده بود . دوباره تکونش دادم و بلند تر صداش زدم : کامیــــــــــار ....کامــــــــــی ... بیدار شوووو . از دیشب هیچی نخوردی ضعف می کنی . لبخند زد اما چشماشو باز نکرد . ای خبیث نشونت میدم . دستمو بردم تا قلقلکش بدم که یهو دستمو کشید و افتادم تو بغلش . دستاشو دور کمرم حلقه کرد . بدنش گرم بود . دوباره ضربان قلبم شدت گرفت . چشماشو دوخت به چشمام . کامیار – صبح بخیر خوشکله . جااان؟؟ لبخند زدم و گفتم : - صبح تو هم بخیر . بهتر شدی ؟ مظلوم گفت – نه هنوز سرم درد می کنه . - پاشو... پاشو تا از گرسنگی نمردی یچیزی بخور چاییت هم یخ کرد . اومدم بلند شم که سفتتر نگهم داشت. ای بابا . برگشتم و با تعجب نگاهش کردم که دیدم باز دوباره چشمای شیطونش بهم خیره شده . پرسیدم : چیزی شده ؟ کامیار موذیانه گفت – دوای این درد که چایی نیست . - پس چیه ؟ همینجوری نگاهم کرد و چیزی نگفت و منم عین خنگا نگاهش کردم . بعد از چند لحظه وقتی دید چیزی عایدش نشده گفت : - نفهمیدی ؟ - - نچ بق کرده گفت – خیلی خنگی هلیا . انگشتشو برد سمت گونه اش و بهش اشاره کرد . تازه دوزاریم افتاده بود که چی میگه ولی روم نمیشد. دیگه چشماش داشتن زار میزدن . سکوتمو که دید نفس صدا داری کشید و صورتشو برگردوند. پریدم و در عرض نیم ثانیه بوسه ای رو گونه اش زدم و از در رفتم بیرون . اوخیش قلبم آروم گرفت . لامصب چه چشایی داره هااا هوففف نفس بکش هلیا ...دم ... بازدم ... دم ... بازدم ... اووو نمیری حالااا جرات نداشتم حالا حالاها ببینمش برای همین هم رفتم تو آشپزخونه تا خودمو به یه کاری مشغول کنم . اوممم بچمون مریضه حالا ناهار چی بخوریم ؟ اَاای من از غذای مریض بدم میاد . پلو می پزم خودم با نیمرو می خورم برای کامیار هم به تلافی اون روز آب وجه می پزم . یو هاهاهاهاها اون مریضه باید آب جوجه بخوره . من آب جوجه دوست ندارم . یادش بخیر مامانیم همیشه وقتی مریض میشدم ، برام درست می کرد و منم با کلی ناز و ادا می خوردمش . تا حالا درستش نکردم ولی مامان همش می گفت کاری نداره درست کردنش .( این غذا رو دست کم نگیرین . تو مسابقه اول شده . یه غذای بدون روغن و سالم ) موادشو ریختم تو قابلمه و گذاشتمش رو گاز . برنجم شستم و خب حله . اصلا آشپزی تو خونمه . ( خا بسه ... مثل اینکه مزه ی اون لازانیایی که درست کردی از یادت رفته ؟)( تو حرف نزنی کسی نمیگه لالی ها) کامیار از دیروز همش خوابیده بودم و دیگه از هر چی خوابه بیزار بودم ولی بعد ازینکه قرصام و خوردم ، دوباره سرم سنگین شده بود و نای بلند شدن نداشتم . یاد هلیا خنده رو مهمون لبهام کرد . با چنان سرعتی دویده بود سمت در که نزدیک بود با در و دیوار یکی بشه . چشمام گرم شدن و خوابم برد . وقتی بیدار شدم ، شکمم ضعف می رفت . با بی حالی بلند شدم و رفتم سرویس اَاااه این خودم بودم ؟ چه داغونم . بیچاره حق داشته ازت فرار کنه بدبخت. عین ارواح سرگردان شدی . زیر چشمام سیاه شده بودن . رنگمم به سفیدی میزد . جای مامان حدیث خالی بود . این جور وقتا دست از سرم بر نمیداشت و هی می رفت و میومد ، یه دم کرده می آورد یا سوپ می اورد . کلا نمیذاشت یه لحظه تنها بمونم . ولی هلیا ... انصافا برام کم نذاشته بود . طفلکی معلوم بود که خوب نخوابیده . اون که عاشقه خوابه ازخوابیدن زده بود و مراقبم بود . خخخ اوه اوه نقشه رو بگو . ای وای من .... نقشه رو هم درستش نکردیم که . وااای دارم از گرسنگی میمیرم . به سمت آشپزخونه رفتم . با وجود کیپ بودن بینیم ، بوی غذا رو تشخیص میدادم . وارد اشپزخونه شدم. انگار هلیا انتظار دیدنم و نداشت که هول شد و اومد در قابلمه رو با دست برداره که دستش سوخت و در قابلمه رو انداخت رو زمین و که متاسفانه درش شیشه ای بود و هزار تیکه شد . هلیا – هیـــــــــــــــن . دستاشو گرفت جلوی صورتش و اشک تو چشماش جمع شد . خم شد تا از روی زمین تیکه های شیشه رو جمع کنه که گفتم چیکار می کنی ؟ هلیا – من ... من ... نفهمیدیم چی شد که یهو از دستم افتاد . دست برد و خرده شیشه رو برداشت که فرو رفت تو دستش . - فدای سرت که افتاد . ببین با دستات چیکار کردی . اینا باشه بعد جمع می کنیم . زمین پر از خرده شیشه بود . اوردمش بیرون و اون انگشتی که ازش خون میومد رو تمیز کردم و با چسب زخم بستم و روی اون قسمتی که سوخته بود رو هم پاد زدم . - همینجا میشینی تا من برگردم . هلیا – من خودم تمیزش می کنم . - لازم نکرده . شما همینجا میشینی . هلیا – آخه تو حالت خوب نیست - خیلیم خوبه هلیا حسابی جلوش پت و مت بازی در آورده بودم . آخه خااوک تو اون سر بی مخت بریزم . برا چی در قابلمه ی داغ و با دست برداشتی ؟ خدایا آخه چرا من این انقدر خنگم ؟؟؟ الان پیش خودش میه یه کارم نمیتونه درست و درمون انجام بده . ( مگه می تونی ؟) ( تو یکی خفه ) صداش از آشپزخونه میومد . - هووم . چه کردی ... چه عطر و بویی ... این غذا ، خوردن داره . با تعریفاش ذوق مرگ شدم . با دو تا سیب از آشپزخونه برگشت و یکیش و گرفت جلوم و گفت : بفرمایین . تشکر کردم و سیب و از دستش گرفتم . دوتایی نشستیم به سیب خوردن و آخ که چقدر اون سیب بهم چسبید . حسابی ترد و تازه بود و منم با ولع خاصی گاز می زدم اما صدای گاز زدن کامیار نمیومد . سرمو که بالا گرفتم دیدم که همینجور واستاده و بمن نگاه می کنه . پرسیدم چیزی شده ؟ کامیار – برای چی اینجوری می خوری؟ - مگه چجوری می خورم؟ کامیار – ته سیبم خوردی ؟ - اوهوم . کامیار – دونه هاشم خوردی ؟ - اوهوم . کامیار – چرا ؟ خندیدم و گفتم اینجوری خوشمزه تره . کامیار – آهان . رفتم آشپزخونه و به غذا سر زدم . آماده ی آماده بود . گاز و خاموش کردم . تخم مرغ هم نیمرو کردم . وااای خدا بازم تخم مرغ . ولی خب چاره ای نیست . کامیار وارد آشپزخونه شد . تو دستش فقط شاخه ی سیب مونده بود . خخخ اینم که مثل من سیبشو خورد . کامیار – این ناهار شما آماده نشد کدبانو ؟ موذیانه خندیدم و گفتم - حاضر حاضره . بفرمایین بشینین و میل کنین . براش آب جوجه ریختم و گذاشتم جلوش . قیافه اش چپر چلاق شد و با دیدن قیافه اش زدم زیر خنده . کامیار – این چیه ؟ - آب جوجه کامیار – آب جوجه چی چی هَه ؟ لبخند خبیثی زدم و گفتم – غذای بیمار . با لبای کج و معوجش زول زد بهش و هنوز دو به شک بود که بخورتش یا نه ... کامیار – یعنی واقعا من باید اینو بخورم ؟ - آره دیگه . پس منتظر چی هستی ؟ کامیار – یعنی واقعا غذای دیگه ای در کار نیست ؟ - نوچ قاشقش و برداشت و با اکراه نگاهی به محتویات کاسه اش انداخت و روشو کرد سمت آسمون وچیزی زیرلبی گفت که گمون می کنم اشهدشو خونده باشه و بعدم قاشقشو پر کرد و چشماشو بست و قاشق و گذاشت تو دهنش . یهو چشماشو باز کرد و لبخندی زد و گفت : هوممم ... خیلی خوشمزه اس . شاخ در آورده بودم . نگاهمو دوختم تو چشماش که ببینم داره فیلم بازی می کنه یا نه که دیدم راستی راستی خوشش اومده و تند تند قاشقش رو پر می کنه و می خوره .منم مشغول خوردن پلو تخم مرغ خودم شدم . ولش کن بزار هر قدر که می خواد بخوره . بعد از چند لحظه با کمال ناباوری دیدم که بلند شد و دوباره کاسه اشو پر کرد . یعنی انقدر خوشش اومده ؟ منو باش که فکر می کردم امروز از گرسنگی میمیره .جلل خالق کامیار – تو ازینا نمی خوری ؟ - نه مرسی نوش جون . همشو برا تو درست کردم . کامیار – نیم عمرت بر فناست کامیار یه روز از زمان برگشتنمون به ایران می گذره . باورم نمیشه که جایزه رو ما بردیم . هنوز جایزمونو تقسیم نکردیم . اون دو روز آخر اصلا نفهمیدم چجوری تموم شد . دلم برای لحظه های دو نفره مون تنگ میشه . سرما خوردگیم به لطف هلیا و آب جوجه ی خوشمزه اش خوب شد . خخخخ آخ که چه قدر کیف کردم وقتی دید که ازش خوشم اومده ، عین بادکنکی شده بود که بادش خالی شده .روی مبل لم دادم و چهره ی هلیا رو به یاد آوردم . زمانیکه اعلام کردن برنده ما دوتاییم از خوشحالی اشک می ریخت . گوشیمو از جیبم در آوردم و بدون فکر دستم اسمش رو لمس کرد . خواستم قطعش کنم اما انگار گوشیش نزدیکش بود که فی الفور جواب داد : هلیا – الو - الو ... سکوت کردم .نمی دونستم چی بگم . هلیا – الو کامیار خودتی ؟ آره دیگه پس می خواستی کی باشه ؟ عممه این وقت شب خوابتو دیده ؟ - آره ... سلام . هلیا – سلام - خوبی ؟ هلیا – ممنون . تو خوبی ؟ سرما خوردگیت بهتر شد ؟ - آره منم خوبم . هیچ بهونه ای بذهنم نمی رسید تا دلیل زنگ زدنم و بهش بگم . هلیا – خداروشکر . دوباره سکوت برقرار شد . چشمامو بستم و گفتم : - نظرت چیه برا موفقیتمون یه جشن کوچولو داشته باشیم ؟ خودمون دوتایی . هلیا – اوهوم . به نظرم فکر خوبی باشه . خوشحالی رو تو صداش حس می کردم . - فردا چطوره ؟ هلیا – خوبه - اوکی . پس ، فردا می بینمت . ساعت 7 میام دنبالت . هلیا – باشه . دلم نمی خواست مکالممون زود تموم شه . اون نامردم هی جوابای کوتاه می داد . - شبت بخیر هلیا – شب تو هم بخیر - خداحافظ هلیا خندید و گفت : خداحافظ اینم ازین . یه بهونه جور شد برای این که دوباره ببینمش . خدایا این بهونه ها رو از ما نگیر . حالا فردا چیکار کنیم ؟ کجا بریم ؟ چی بخوریم ؟ از ذوق خوابم نمی برد . دوست داشتم زودتر فردا شه . هلیا گوشیمو قطع کردم و جیغ خفیفی کشیدم . آخ جوون . خدا عاشقتم که همش یه حالی بهم میدی . حالا چیکار کنم ؟ چی بپوشم ؟ اصلا لباس ندارم که بپوشم .همشون تکراری شدن . ایششش. مرده شورتو ببرن که هیچوقت خدا لباس نداری و همیشه هم وقتی یادش میفتی که دیگه دیره . هی خـدا... در کمد لباس هامو باز کردم و همشو زیر و رو کردم . تک تک می گرفتم جلوم و از تو آینه خودم و دید می زدم . نه اینم خیلی پوشیدم . اینم نه ... هیچکدومشون دیگه جالب نیودن . بق کرده روی تخت نشستم . فردا صبح میرم یه چرخ می زنم تا یه چیزی گیر بیارم . ارواح شیکمم. من یه هفته هم کم میارم برا اینکه یه دست لباس بخرم اونوقت تو یه صبح لباس گیر بیارم ؟ هاااان یه چیزی فقط مونده .چمدونمو باز کردم . از دیروز که اومدیم هنوز مرتبش نکردم خخخ به لباسهایی که کامیار برام خریده بود نگاه کردم .ازبین اونا یه مانتوی زرشکی بود که نپوشیده بودم . خیلی شیک و مجلسی بود و نمیشد راحت هر جایی بپوشم . اما تصمیم گرفتم فردا شب همونو بپوشم . آخه فردا که هر شبی نیست . توی آینه لبخند خبیثی زدم . اینم از این . حالا خیالت راحت شد ؟ رفتم تو سرویس و مسواک زدم و تو جام دراز کشیدم و به فردا فکر کردم . دوست داشتم زودتر فردا برسه . فردا یه شبه خاصه . اوووف دیر شد. صبحم باید برم شرکت اگر خواب بمونم دیگه هیچی ... با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم . حال صبحونه نداشتم . یه لقمه پیچیدم و بعدم لباس پوشیدم . ذهنم درگیر شب بود . خدایا زودی شب شه دیگه . جلوی درب ورودی دیدمش . واای که عاشق تیپ رسمی و اخلاق خشک و خرکیش بودم . اونم منو دید. چشمکی زد و گفت ساعت 7 یادت نره . سرمو تکون دادم که یعنی یادمه . آخ جون فقط من نبودم که دل تو دلم نبود . اونم مثل من خر ذوق بود . بعد از برگشتنمون پیش نیومده بود که با هم باشیم . کار زیادی نداشتم بنابراین لحظه شماری می کردم که زودتر ساعت اداری تموم بشه و بتونم برم. آخیش بالاخره تموم شد . از ساختمون اومدم بیرون. کامیار هم همزمان با ماشین جیگرش جلو روم ظاهر شد . خدایا رسما نوکرتم . یه چند روزیه که خیلی خر شانسم . مخلصتیم اوس کریم . نزنی یه وقت از دماغمون در بیاری . عینک دودی که به چشماش زده بود ، باعث میشد جذابتر جلوه کنه . با همون قیافه جدیش اشاره کرد که یعنی سوار شو . نشستم تو ماشین . دست برد و دکمه ی پلیر و زد و آهنگ و عوض کرد . زندگی ، زندگی ، زندگی منی تو / زندگی ، زندگی ، چرا نمیشه بی تو جون و دل کی بودی ؟ بگو آخه چی بودی ؟ / دل منو به این زودی ، چرا ازم ربودی ؟ دل بیچاره گیر افتاد ، عاشق تو شدم ای داد / همیشه هواتو می خواد ، اون دلی که دادی به باد آرامش من ، باید بشه من / کاری بکنم بشه تا بشی دنیای من رویای منی ، دنیای منی ، این قدر خواستنی / عشقم من تو شدم یا تو منی ؟ نمی بینم هیشکیو آخه تو رو دیگه دارمت / معمولی نه ها تو رو طور دیگه دارمت آره جور دیگه دارمت آرامش من ، باید بشه من / کاری بکنم بشه تا بشی دنیای من رویای منی ، دنیای منی ، این قدر خواستنی / عشقم من تو شدم یا تو منی ؟ ( محمد علیزاده ، زندگی ) همینجور با آهنگ می خوند و گاهی هم به من نگاه می کرد . دلم می خواست جیغ بزنم .تو خوندن باهاش همراه شدم . دوتایی بلند بلند می خوندیم می خندیدیم . حالا دیگه از احساسم بهش مطمئن بودم و یجورایی از احساس اون هم . یه دور دیگه هم با همون آهنگه خوندیم و بعد رسیدیم در خونه . همین که پامو گذاشتم تو خونه پریدم تو اتاق فکر و اساسی برنامه ریزی کردم . واقعا هیچ جایی به اندازه اینجا نمی تونه توی برنامه ریزی کردن موثر واقع بشه . همچین ریلکس میشینی و فکر می کنی .وقتی اومدم بیرون دیدم که یا خداا ده دقیقست که اون تو بودم . نفهمیدم چجوری دوش گرفتم . یه شلوار مشکی پوشیدم و بعدم مانتو زرشکیمو تنم کردم . یه رژ همرنگش داشتم که باهاش ست میشد . شال مشکی زرشکیمو هم سرم کردم . اوففف چه جیگری شدی تو .توی آینه برا خودم بوس فرستادم .عاشق این رنگ بودم و مطمئن بودم که بهم میاد . اصن تو رنگ شانس منی لامصب . از یک ساعت زودتر آماده بودم و نشسته بودم روی مبل و چشمامو منتظر دوخته بودم به گوشی . اوووف حالا یه ساعت باید منتظر بشینم . قفل گوشیمو باز کردم تا فندق بازی کنم . اصلا نفهمیدم کی خوابم برد ولی همینجور گوشی بدست بودم که یهو صداش بلند شد .جلدی چشمامو باز کردم و جواب دادم . کامیار – الو هلیا آماده ای ؟ خیلی سعی کردم صدام طبیعی باشه ولی آخرشم با صدای خواب آلود ضایعم گفتم : آره . کامیار – خوابیده بودی ؟ خودمو زدم به اون راه و گفتم : کی ؟ من ؟ نه بابا . کامیار با خنده گفت – اوکی من دم درم بیا پایین . هول کردم و بلند شدم و گفتم : جدی میگی ؟ کامیار- اوهوم - باشه الان میام . توی آینه به خودم نگاه کردم . هعی وای من . معلومه که خواب بودم حالا چیکار کنم ؟ آااه ولش کن الان دست می زنم بدتر خرابش می کنم . بدرک . دوتا ضربه به صورتم زدم و رفتم پایین . اوه مای گاد این خودش بود ؟ سلام کردم و نشستم تو ماشین . جواب سلاممو داد و گفت : خودتی یا اون موقع که رسوندمت عوضت کردن . این دقیقا نظر من درباره ی خودش بود . منتها به یه لبخند اکتفا کردم کامیار موذیانه پرسید : مطمئنی نخوابیده بودی ؟ - اوهوم کامیار – ولی چشمات که یه چیز دیگه میگن . - یه کوچولو کامیار – آهان . یه کوچولو یعنی یکی دو ساعت دیگه که برای شما یه چرت کوچولو محسوب میشه.خخخ چیزی نگفتم . نه می تونستم بگم آره نه می تونستم بگم نه . اگه می فهمید یکی دو ساعت خوابیدم . می فهمید که چقدر ذوق داشتم و زود آماده شدم و بعد خوابم برده . انگار فکرمو خوند که فقط موذیانه خندید و دیگه چیزی نگفت و درعوض پلیر و روشن کرد. جالب بود که بیشتر لحظاتمون توی ماشین اینجوری سپری میشد و به جای اینکه خیلی ساده حرفامونو بهم بزنیم ، با هم آهنگ گوش می دادیم . وقتی می خندی همه ی دلخوشیا مال منه / کنار تو ستاره ی خوشبختی سو سو می زنه وقتی می خندی زندگی از عطر عاشقی پره / کنار تو به زندگی هوای تازه می خوره چشمای گیرای تو رو ، نگاه جذاب تو رو هیشکی نداره خوبی بی اندازتو ، حال و هوای تازتو هیشکی نداره ماله توئه تموم این عشقی که تو زندگیمه / خوبی بی نهایتت دلیل دیوونگیمه می خندی و حس می کنم دلخوشیام زیاد شده / تا می بینم دنیا پراز رنگای خوب و شاد شده چشمای گیرای تو رو ، نگاه جذای تو رو هیشکی نداره خوبی بی اندازتو ، حال و هوای تازتو هیشکی نداره جلوی یه سفره خونه سنتی نگه داشت . جدا می خوایم اینجا شام بخوریم ؟ شوخی نکن ... این همه تیپ زدیم بیایم اینجا ؟ ماشین و خاموش کرد . شاخ در آوردم . چشمامو که شده بود قدر دو تا هندونه دوختم بهش و گفتم : - اینجا قراره شام بخوریم ؟ کامیار با خنده گفت – آره . چطور مگه ؟ خوشت نمیاد ؟ - نه ... نه چرا خوشم میاد . فقط ... کامیار – فقط ؟ - یجوریه .. فکر کن شیک و پیک کردیم و بعد بریم اینجا ... کفشمو از پام در آوردم و مدل سفره خونه ای نشستم و صدامو کلفت کردم و گفتم: داش کامی یه سیخ دیگه بزنیم ؟ بعدم دستی به بالای لبم به نشونه سیبیل کشیدم که یهو برگشتم و دیدم داره از خنده منفجر میشه . بعد از اینکه خنده اش بند اومد گفت : کامیار – نه تو بیا مطمئنم نظرت عوض میشه . در حالیکه مطمئن بودم نظرم برنمیگرده ، گفتم باشه . برا چی می خواد عوض شه آخه ؟ دقیقا فضاش همونجوری بود که انتظارشو داشتم . کامیار رفت سمت صاحب اونجا و خیلی گرم سلام و احوال پرسی کرد و بهم دست دادن . مثل اینکه صاحبش و خوب می شناخت . مرده یه چیزی تو گوشش گفت و اونم سرشو تکون داد و خندید . بعدم اومد سمت من و گفت بیا بریم . همون مرده مارو هدایت می کرد . وااا کجا می ریم ؟ این ور که جایی نیست . با کمال تعجب دیدم که یه ورودی داره و بعد از گذشتن ازش به یه محوطه ی خیلی خوشگل و دنج رسیدیم . چشمام ازون محیط کوچولوی خوشگل برق زدن . گرداگردش باغچه بود و وسطشم آبنما . انگار کامیارم می دونست که از همچین محیطهایی خوشم میاد . حسابی با صفا بود . ای کامیار ناقلا... این جاها رو از کجا بلد بود ؟ با چند نفر تا بحال اینجا رو امتحان کرده بود ؟ دیگه چه جاهایی رو بلد بود ؟ رومو که برگردوندم سمتش، دیدم که داره به من نگاه می کنه . کامیار – هنوزم نظرت عوض نشده ؟ - چرا چرا ... اینجا با اون چیزی که فکر می کردم کاملا متفاوته . کامیار – خب خداروشکر . بیا بشین . چشمکی زد و گفت : ازونجایی که فکر می کنم با این لباسا سختمون میشه سفره خونه ای بشینیم ، بهتره پشت این میز بشینیم . خندیدم و نشستم رو به روش . کامیار – خب . چی می خوری ؟ - جــــوجه برای دوتاییمون جوجه سفارش داد . خوشم میاد که خیلی خوش خوراک بود و هیچ وقت برای غذا ساز مخالف نمیزد یا شاید هم بخاطر من از انتخاب خودش میزد ... چه غلطا چرا باید بخاطر من از شکم خودش بگذره. ولی جفت این حالت ها هم خوب بود . یه موزیک سنتی پخش شد و سکوت محیط و درهم شکست . همینجور منتظر نشسته بودیم که من برای باز کردن سر صحبت پیش قدم شدم . - اینجارو چجوری پیدا کردی ؟ کامیار – بر می گرده به چند سال پیش . اون موقع ها زیاد بیرون می رفتیم . تقریبا همه جا رو امتحان کرده بودیم . اینجارو هم اتفاقی پیداش کردیم . ولی بعدش خیلی اینجا رفت و آمد کردیم . مثلا می خواستم یه چیزی بگم ازون حالت خشک و خالی در بیایم ولی بیشتر حالم گرفته شد . اخمام رفت تو هم . می رفتیم ؟ امتحان کردیم ؟ همش فعل جمع بکار می برد . بچه پررو خجالتم نمیکشه تو روی من میگه قبلا با یه نفر می رفته بیرون . به فرض که می رفته به تو چه ربطی داره ؟ مگه باید میومد از تو اجازه می گرفت ؟ خب که چی حالا اگرم قبلا با کسی میومدی ، می مردی بروم نمیاوردی ؟ اصن وایستا ببینم ... یعنی قبلا نامزد داشته ؟ سکوت کرده بودم . غرورم اجازه نمیداد که در این مورد ازش سوالی بپرسم . ( نه جان ما بیا و بپرس ) کامیار لبخند موذیانه ای زد و گفت : قبل ازینکه سامیار ازدواج کنه . آخیش خیالم راحت شد . کامیار – در واقع ما سه تا بودیم . دوباره دپ شدم و با تعجب پرسیدم : - سه تا ؟ کامیار – اوهوم . ولی حالا تقریبا ازون تیم سه نفرمون چیزی نمونده . هممون پراکنده شدیم . سامی که ازدواج کرد و درگیر زندگیشه . منم تو شرکت درگیرم و اون یکی هم ... لبخندی زد و باقی حرفشو خورد . لعنتی بعمد اینجوری حرف میزد تا منو حرص بده . می دونست چقدر کنجکاوم که بدونم اون نفر سومی کی بوده و حالا کجا رفته . از حرصش پوست لبمو می جویدم . بمیرمم نمی پرسم کی بوده و چی شده . اگه بپرسم ، باختم . کامیار خندید و گفت : - خیل خب .عصبی نشو. نفر سومی برادرم بود . دوباره قلبم آروم گرفت . ای نمیری که آخر منو می کشی از فوضولی . کامیار با همون لبخندای مخصوصش – به چی فکر می کردی حالا ؟ و من طبق معمول شکست خورده گفتم : هیچی و بازهمون جواب رایج کامیار که آدم به هیچی که فکر نمی کنه . نمی تونستم بگم که بچی فکر می کردم بنابراین سعی کردم مسیر صحبت رو عوض کنم - خوش بحالتون . من هیچوقت با دوستام انقدر بیرون و نگشته بودم. همیشه یه پاتوق داشتیم و همه ی بیرون رفتنامون توهمونجا خلاصه میشد . کامیار چشمک زد و گفت – مطمئنی که بهمین فکر می کردی ؟ یعنی که خر خودتی .خداییش انقدر ضایع بودم ؟ خاک تو اون سرت که بلد نیستی یه دروغی بگی باور کنن . کامیار – خب می تونی ازین ببعد از فرصتات استفاده کنی . - اوهوم . کامیار – نگفتی به چی فکر می کردی ؟ ای بابا اینم گیر سه پیچ داده . دیگه نمی دونستم چجوری مسیر و عوض کنم که یهو فرشته ی نجاتم اومد و غذاهامونو آورد و گذاشت جلومون . روشو کرد به کامیار و گفت چیزی لازم ندارین ؟ کامیار که مشخص بود از حضور بی موقع یارو حرصی شده گفت : نه ممنون . جووون چه رنگی . چه عطری . به به من می میرم برا جوجه . قاشق اولمو پر کردم و گذاشتم دهنم. کامیار – چه طوره ؟ - عالیه تو سکوت غذامونو می خوردیم و کامیارم انگار دیگه موضوع و فراموش کرد. - واای دستت درد نکنه عالی بود . کامیار – دیگه نمی خوری ؟ - نه ممنون . بلند شد و قدم زنون به سمت آبنما رفت که منم دنبالش رفتم . کامیار - حالا با جایزمون چیکار کنیم ؟ یعنی چی که چی کار کنیم ؟ من که همشو باید بدم به اون رستگار . ای که کوفتش بشه حاصل زحمتام و می خواد یه جا بخوره یه آبم روش . عوضی . از وقتی بابا فوت کرده بود ، دیگه اثری ازون لبخندا و دخترم دخترم گفتناش نبود . انگار همه اش برا حفظ ظاهر جلوی بابا بود . بابایی کجایی که وضع دخترتو ببینی ؟ کامیار سکوتمو که دید ، دست کرد تو جیب کتش و یه پاکت در آورد و گذاشت تو دستم و گفت اینم سهم شما تمام و کمال. - ممنون. حالا چه با عجله ... کامیار – عجله ای نیست . همین الانشم دو روز گذشته .راستی تو اصلا کی وقت کردی که طرحو تموم کنی ؟ ژست ازخود متشکرا رو گرفتم و گفتم : دیگه ما اینیم دیگه ( خاخا حالا خودتو نگیر ) کامیار – خیلی تو این مدت زحمت کشیدی . اگه تو طرحو تکمیل نکرده بودی ، الان ما برنده نبودیم - تو هم خیلی زحمت کشیدی . اگه تو این پیشنهاد و نداده بودی ، الان ما برنده نبودیم . لبخند زد و چشمای شیطونشو دوخت به چشمام و خیره خیره نگاهم می کرد . تو نقطه ای بودیم که هیچکس بهمون دید نداشت . فضا رمانتیک شده بود . یه قدم بهم نزدیک تر شد . نگاهش رفت پایینتر و صورتشو آورد جلو ... لبهاشو گذاشت رو گونه ام .پوستم از همون ناحیه می سوخت و تمام تنم گر گرفته بود .عین یه تیکه لبو سرخ شده بودم . ازم فاصله گرفت و بعدم رفت سمت بیرون . هی با دست خودمو باد می زدم تا از سرخیم کم شه . دستمو بردم تو آب همون آبنما و خیسیش و مالیدم به گونه ام .هی خدا چرا من انقدر ضایعم آخه ؟ صورت حسابمونو تسویه کرده بود . از صاحب اونجا تشکر کردیم و نشستیم تو ماشین . هنوز نمی تونستم مستقیما بهش نگاه کنم .انگار کامیار هم ترجیح میداد جو حاکم همینطور باشه که دیگه حرفی نزد . این بار از پلیر ماشین یه آهنگ خارجی پخش میشد که متاسفانه از آهنگای خارجی هیچی سر در نمیاوردم و فقط می شنیدم که یکی قار قار می کنه .ولی خب لا اقلش این بود که شاد بود . این کامیارم چقدر آهنگ داره ها . یادم باشه یه کپی از آهنگاش بزنم . خخخ . با غصه به در خونمون نگاه کردم . یعنی راستی راستی امشب تموم شد ؟ نمیشد بیشتر طول بکشه ؟ از طرفی هنوز از روبرو شدن باهاش خجالت می کشیدم و از طرفی هم دلم نمی خواست ازش دور شم . دوراهیه بدی بود . آروم تشکر کردم و شب بخیر گفتم و پیاده شدم . تموم مدتی رو که به خونه رسیده بودم ، به کامیار فکر می کردم . هنوز حتی لباسهامو هم در نیاورده بودم . اسم کامیار روی صفحه ی گوشیم هک شد و صدای گوشیم بلند شد . گرخیدم . آروم باش هلی چیزی نیست که یه تلفن ساده اس . نمی بینتت که ، فقط می خواد باهات حرف بزنه . حرف بزنه ؟ ما که همین الان خداحافظی کردیم . - الو کامیار – خواستم بگم هنوزاون قولی رو که داده بودی یادم نرفته . - کدوم قول ؟ کامیار – بهمین زودی فراموش کردی ؟ هر چی فکر کردم یادم نیومد که چه قولی بهش دادم . خدایا غلط کردم. باز چه قولی دادم که یادم رفته ؟ سکوتم طولانی شده بود . کامیار – پووووف . مثلا یادت رفته دیگه ... باوش من یادت میندازم . قول داده بودی که برگشتیم ، بیای و خونمو تمیز کنی . - وااای نه کامیار – واای آره - هنوز که خستگی از تنمون درنرفته . کامیار – بیخود بهونه نیار . فردا چطوره ؟ - چی فردا ؟ نه ... فردا که از صبح تا بعد از ظهر شرکتیم . کامیار – خب پس میمونه آخر هفته که تعطیلی . ازونجایی که عادت به بدقولی نداشتم ، ارواح شیکمم ، قبول کردم . هعی خدااا این بشر عجب حافظه ی قوی ای داره ها ...یادم باشه کمتر جلوش سوتی بدم . ( تو که خدای سوتی ای ) دو روز بیشتر تا آخر هفته نمونده بود که اون دو روز هم عین برق و باد گذشت و من اصلا چیزی ازش نفهمیدم . دیگه انگار زمین و زمان دست بدست هم داده بودن تا من زودتر خرحمالی کنم . طبق ادرسی که داده بود رفتم و رسیدم پشت در . زنگ رو فشار دادم . در باز شد و رفتم تو . کامیار تو آستانه ی درب داخلی قرار گرفت . از همونجا بلند سلام دادم . واو ... عجب خونه ای ... حسابی خرپولنا . خودش همچین خونه ای داره دیگه بدون خونه ی مامان و باباش چیه . یه ویلا هم که دارن عین یه تیکه از بهشته . کامیار – سلام خوش اومدی . - ممنون . همچین خوش هم نیومدما . نیومدم مهمونی که . اومدم خرحمالی کنم . وقتی وارد خونه شدم ، احساس کردم مسیر و اشتباهی اومدم . نمای زیبایی که از بیرون می دیدم کجا و این کجا ... انگاری وسط میدون جنگ بودم . به نظر نمی رسید که یه انسان اونجا زندگی کنه . حتی خونه ی منی که انقدر تنبلم هیچوقت به این وضعیت نمیرسه . به قدری شلوغ و پلوغ بود که دکور خونه تشخیص داده نمیشد. به اوضاع و احوال در هم خونه نگاه کردم و با بی حالی گفتم : مگه جنگه ؟ کسی بهت حمله کرده بود ؟ کامیار خیلی ریلکس زد زیر خنده و قاه قاه می خندید و میون خنده هاش گفت : – اینم از خونه من . مطمئن بودم که وقتی از دربیای تو دو قدم هم برنمیداری و پا به فرار میذاری . به خاطر همینم در و قفل کردم . این و گفت و دوباره قاه قاه خندید . نامرد نوکر مفت گیر آورده بود .حالا باید از کجا شروع می کردم ؟ اول لباساشو از روی مبل و وسط اتاق جمع کردم و بعدم ظرفا و آشغالا رو بردم تو آشپزخونه که دیدم یا خداااا اینجا که از بیرونم بدتره . به هر قسمتی از خونه که وارد میشدم ، بیشتر از اومدنم پشیمون میشدم . اینجا دیگه قشنگ خط قرمز محسوب میشد . مگه داریم این همه کثیفی؟ نه خداییش اصلا به قیافه اتو کشیدش نمی خورد اینقدر کثیف باشه . بابا یه ایل نوکرم که جمع کنیم بیان اینجا بازم یه هفته طول می کشه تا اینجا جمع و جور بشه . دیگه اشکم داشت در میومد .. کامیار آستیناشو زد بالا و گفت خب من چکاری از دستم ساخته اس ؟ بازم خداروشکر که قراره خودشم کمک کنه . فکر کردم الان عین این شاهزاده ها میره یه گوشه میشینه و فقط نظارت می کنه . من ظرفارو می شستم و کامیارم آشغالا رو جمع می کرد . بعد من گردگیری می کردم و کامیار هم جارو میزد . لباسارو هم جمع کردم و ریختم تو ماشین لباسشویی تا بشورتشون . غول مرحله ی آخرم که دفتر و دستک و کاغذهای کامیار بود . اونا رو هم جمع کردم و بردم بزارم تو کشوی میزش که دیدم اونجاهم شلوغ و پلوغه . مشغول مرتب کردن اونا شدم و کامیار هم داشت سفارش شام میداد .ساعت 11 شب بود که بالاخره کارام تموم شدن و عین مرده ها افتادم روی مبل و حتی حوصله غذا خوردن هم نداشتم . کامیار صدام می زد اما توانی برای جواب دادن و باز کردن چشمام نداشتم . کامیار سه چهار باری صداش زدم اما بلند نشد .دیگه جونی براش نمونده بود . طفلکی دلم براش سوخت . امروز حسابی ازش بیگاری کشیدم . عذاب وجدان گرفته بودم . نمی خواستم انقدر تو عذاب بیفته . فقط می خواستم یه شب دیگه هم کنار خودم نگهش دارم . بیدار کردنش فایده ای نداشت بنابراین بردمش تو تخت تا راحت بخوابه . بدون هلیا غذا از گلوم پایین نمی رفت و برا همین تصمیم گرفتم شکمم و تنبیه کنم و اون شب شام نخورم . نشستم کنار هلیا و سیر نگاهش کردم . دلم می خواست این صورت ، این چشمها و این بدن مال خودم باشه بدون هیچ قید و شرطی بدون هیچ محدودیتی. بدون مخالفتهای مامان و بابا و بدون حرف و حدیث فامیل . دلم می خواست هیچ وقت سفر دوتاییمون تموم نمیشد . حیف که چه زود تموم شد . دست بردم و به آرومی موهاشو نوازش کردم . چند روزی بود که مامان بهم شک کرده بود . هیچوقت انقدر طولانی خونه رو نپیچونده بودم . اونم بعد از ازدواج سامیار و رفتن کامران که می دونست بدون اونا جایی نمیرم . معمولا هر جایی هم که می رفتم ، سمن و سامی بهم می چسبیدن و دست از سرم برنمیداشتن .یه جورایی جاسوس مامان محسوب میشدن . ازینکه مامان اینطوری برام بپا گذاشته بود و عین بچه دبیرستانی ها منو زیر ذره بین گرفته بود ، بیزار بودم . اونوقت کامران خیلی راحت داره کیف دنیا رو می بره و هیچ کسم نمی دونه که اونجا چه غلطی می کنه . خوشا بحالش ... اینجوری که نمیشه . تا کی باید وضع همینجوری بمونه ؟ می خوام خودمو ثابت کنم . باید بفهمه که من دیگه اون پسر کوچولوی 4 سالش نیستم . ولی هر بار که می خوام دراین راستا باهاشون حرف بزنم ، می ترسم. می ترسم که همه چیز بدتر شه و هلیا بیشتر ازم دور شه . به چهره ی معصومش خیره شدم چقدر شبیه همون دختری بود که تو خوابام می دیدم . آخرشم نتونستم معمای خوابامو حل کنم . ولش کن فعلا که ازشون خبری نیست . مهم اینه که هلیا الان پیش منه .تو افکار خودم غرق بودم که نفهمیدم کی خوابم برد . ساعت 6 صبح بود که آلارم گوشیم مارو از خواب ناز پروند . کش و قوسی به بدنم دادم و بلند شدم . همزمان با من هلیا هم بیدار شد. هنوز قیافه ش خواب آلود بود .چند باری پلک زد و بعد چشماشو درشت کرد . با صدایی که از ته چاه درمیومد گفت : هلیا – چرا این چند روز هر طرف و نگاه می کنم ، کامیار و میبینم ؟ از خنده پکیدم . چندتا ضربه بصورتش زد . دستاشو گرفتم تو دستم و گفتم خواب نیستی بابا بیداری خودتو نکش . جیغ بنفشی کشید که سریع دستمو بردم جلوی دهنش و گفتم چته اول صبحی ؟ ملت همه خوابن . هلیا – تو اینجا چیکار می کنی؟ - منظورت چیه که اینجا چیکار می کنم ؟ با خنده ادامه دادم – معلومه مثل همه ی آدمای دنیا رو تختم خوابیده بودم . هلیا – تخت تو ؟ - اوهوم هلیا سریع بلند شدم و تو جام سیخ نشستم . راست میگیا این که تخت من نیست . پس من اینجا چیکار می کنم ؟ سگرمه هام رفتن تو هم و نگاه خطرناکی انداختم بهش . مظلوم پرسید – یعنی تو از دیشب چیزی یادت نیست ؟ با تعجب گفتم – مگه دیشب چه خبر بود ؟ کامیار – جدی چیزی یادت نمیاد ؟ دیشب ... حرفامون ... کارامون ...هیچکدومشون و یادت نیست ؟ - یا خداا. چی می گفتیم ؟ چیکار می کردیم ؟ موذیانه خندید و گفت – یه کم فکر کن یادت میاد . بعدم بلند شد و رفت اتاق فکر . به دیشب فکر کردم .من دیروز قرار بود بیام خونه اشو تمیز کنم . تمیزشم کردم .بعدم ... بعدش ... بعدش چیشد ؟ چرا اینجا موندم ؟ قرار نبود بمونم . هیچی دیگه لابد ... لابد چی ؟ چرا بعدش یادم نمیاد ؟ نکنه ... نه بابا منحرف . ولی هیچی از چیزایی که میگفت یادم نمیومد . اصلا حرفی نزدیم . کاری نکردیم که ... از اتاق فکر اومد بیرون و من و که تو اون حالت متفکر دید ، بلند زد زیر خنده . بعد بمن میگه ملت خوابن . کامیار – تو هنوزم داری بهش فکر می کنی ؟ بابا شوخی کردم . حرصی شدم و کوسنی که کنار دستم بود رو برداشتم و به سمتش پرتاب کردم و گفتم می کشمت کامیار منو دست میندازی ؟ جا خالی داد و گفت : عمرا . بعد هم با شدت بیشتری خندید . هر چی اون بیشتر می خندید ، بیشتر حرصم در میومد . پریدم و شروع کردم به کتک زدنش .هی اون می خندید و منم بیشتر خط و نشون می کشیدم . هر چی بالشت و کوسن اون اطراف بود ، همه رو پرت کردم سمتش . آخریشم اومدم پرت کنم که با دستش مانع شد .حالا هی اون بالشت رو می کشید و هی من می کشیدم تا این که از وسط جر خورد و دوتاییمون به دوتا سمت مخالف هم پرت شدیم و همینجور پهن زمین شده بودیم ومی خندیدم . بارونی از پر بارید رومون . انگار همه ی حرصم با پاره شدن اون بالشت از بین رفت . خوب که از خنده سیر شدیم ، کامیار گفت اوه اوه هلیا زود باش که دیر شد . امروز شنبست و باید بریم شرکت . اوووف نه متنفرم از شنبه ها . بابا من هنوز خستم ... - میگم که چیزه کامیار – هوم ؟ چی شده ؟ - کامــــــــــی جـــونـــــــــــــم ؟ خندید و گفت – جونــــــــــــــم ؟ - بیا امروز و نریم شرکت کامیار – ماکه تازه از سفر برگشتیم . همش چند روز بیشتر نیست که میریم شرکت . دوباره مرخصی بگیریم ؟ - اوهوم . یه امروز... یه روزه دیگه ... رفتم سمتش و با التماس تو چشماش زول زدم و گفتم : خواهش خواهش خواهش رفت تو جلد جدیشو گفت : - باید روش فکر کنم . اون وقت این نرفتنمون چه سودی داره ؟ بمونیم که چیکار کنیم ؟ تو نمیگی اخرش با این تعطیلیا من ورشکسته میشم ؟ - - نه نمیشی . می مونیم از تعطیلیمون لذت می بریم . کامیار – چجوری ؟ - اووم ... خب می تونیم با یه ناهار خوشمزه شروع کنیم . کامیار – خب بعدش ؟ - بعدشم بازی می کنیم . کامیار – بازی؟؟؟ چه بازی ای ؟ چشمکی انداختم و گفتم : دیروز اینجا کلی وسیله بازی دیدم. کامیار متعجب گفت : اینجا ؟ - اوهوم . حالا قبوله ؟ کامیار – باشه قبوله اما فقط امروزه و دیگه هم ازین خبرا نیست . - باجه . پریدم بغلش و دستامو دورش حلقه کردم و بوسه ی آرومی روی گونه اش کاشتم و دوباره فشنگی پریدم تو اتاق فکر . وقتی اومدم بیرون دیدم که کامیار ترتیب یه صبحونه کامل و داده بود . همه چی آماده روی میز چیده شده بود .( یکی نیست بگه مگه چقدر تو دستشویی بودی ؟ ) پشت میز نشستم و گفتم : وااای تو یه کدبانوی تمام عیاری. دیگه واقعا وقت شوهر دادنته . خندید ودر حالیکه سعی می کرد صداش نازک و زنونه باشه ، گفت : آره می دونم . از هر انگشتم یه هنر میباره . کیه که قدر بدونه خواهر . والا دوتایی زدیم زیر خنده . حین صبحونه هم عین این زنای خونه فکر می کردیم که ناهار چی بخوریم؟ کامیار – نوبتیم باشه ، نوبت قورمه سبزیه . - باشه پس امروز و قورمه سبزی با سالاد می خوریم . کامیار – خیلیم عالی . بعد از این که یه صبحونه ی مفصل خوردیم ، شروع کردیم به تهیه ی قورمه سبزی خوشمزمون . خوب یاد نداشتم ولی یه چیزایی تو چنته داشتم .چون با هم کارا رو انجام میدادیم ، زودتر تموم میشد . قسمتی از سس گرفت به دستم . برگشتم سمتش و دیدم که حواسش نیست . انگشتم و مالیدم به دماغش و بادیدن دماغ سسیش خنده ام گرفت . قیافه ی پوکرش دیدنی بود. - وای اگه خودتو ببینی کامیار – عه اینجوریاس؟ دارم برات هلیا خانم . اومد پیش دستی کنه و انگشت سسیشو بماله به صورتم که من زودتر از تو قوطی ربی که کنار دستم بود ، رب برداشتم و همشو مالوندم به صورتش و بعد هم فرار کردم . کامیار – جرات داری وایسا ... در حالیکه می خندیدم گفتم : به جان خودت ندارم . دور تا دور میز می چرخیدم و از دستش فرار می کردم تا بالاخره تونست گیرم بیاره و هر چی سس بود مالید به هیکلم . ایششش خیلیروغنی و چندش شده بودیم . به قیافه های هم نگاه می کردیم و می خندیدیم. - یعنی اگه یه چیز سبزم می زدم تو صورتت شکل چراغ راهنما می شدی . - خودتو ندیدی . عین ارواح شدی . خورشتمون چیز توپی از آب دراومد . به به بزنم به تخته دستپختم روز به روز داره پیشرفت می کنه .کامیار قاشق آخرم گذاشت تو دهنش و بعد ازینکه قورتش داد گفت : - وااای عالی بود . انقدر خوردم که دارم می ترکم . - نوش جون . - ولی آشپزیت حرف نداره ها ... روز بروزم که غذاهات خوشمزه تر میشن . قند تو دلم آب شد .مگه اینکه تو از دستپختم تعریف کنی . ذوق مرگ شده بودم . - مرسی . ولی اینو که با هم درست کردیم . - خب من هر کاری که تو میگفتی رو انجام میدادم . بعد ازینکه بساط ناهار و جمع کردیم ، کامیار روی مبل ولو شده بود و قدرت تکون خوردن نداشت . - خب حالا اگه گفتی وقت چیه ؟ - وقت چیه ؟ در حالیکه دسته های بازی رو به دستگاه وصل می کردم گفتم : وقته بازیه . خیلی وقت بود که بازی نکرده بودم .تعداد بازی هاش از بازی هایی که من تو دوران بچگیم بازی کرده بودم ، بیشتر بود . یعنی واقعا کامیار با این بازی می کرد ؟ عین خروس جنگیا نشسته بودیم کنار هم و تیکن بازی می کردیم و با حرص همدیگه رو می زدیم . آخ که چه کیفی می داد . بیشترشونم من می بردم . کامیار – هر سری با لی غولان بازی می کنی . خب منم اگه لی و بردارم می برم دیگه . - خو بردار . - نه دیگه این سری نه تو لی بشو نه من . - باوش . قبوله . سری بعدی با گنام بازی کردم و بازم بردمش .من هی می خندیدم و اون هی حرص می خورد و همه ی حرصشو روی دسته خالی می کرد . همچین محکم فشارش می داد که اگه من جای اون دسته بودم تا حالا خرد و خاک شیر شده بودم . نمی دونم جنسش از چیه که تا حالا دووم آورده . احتمالا برای کامیار ساخته شده . خخخ یه دفعه دیگه هم با هم بازی کردیم و این بار کلک زد و به عمد هی حرف میزد تا حواسمو پرت کنه و شانس آورد که تونست ناغافل ضربه آخر و بهم بزنه و اون ضربه خوردن همانا و باختن همانا . چون بعدش دیگه بهم فرصت نداد و انقدر روم فن پیاده کرد ، همه ی خونم از دست رفت . ایشش فرصت طلب . بالاخره یه راند کامل و تونست ببره . وقتی تموم شد ، از خوشحالی تو کل محوطه هال دور میزد و جیغ و داد می کرد . - خوبه حالا یه بار بردی . اگه جای من بودی چیکار می کردی ؟ - تو از بس بردی دیگه برات تکراری شده . بردن برات هیچ لذتی نداره . - عجب - اوهوم - حالا اگه گفتی چی می چسبه ؟ - چایی - آخ گفتی . از بس مثل جنگلیا بهم پریده بودیم و جیغ و داد راه انداخته بودیم ، تشنمون شده بود . دوتایی رفتیم تو آشپزخونه تا چای دم کنیم که دیدیم ای دل غافل ظرفها هم تو سینک بهمون دهن کجی می کنن . کتری گذاشتیم و بعد هم با کلی مسخره بازی دوتایی ظرفها رو شستیم و هر چی کف بود می ریختیم روی هم .دستشو آورد تا بازم کف بریزه روم که با خنده گفتم : - ترو خدا کامیار این دفعه دیگه اگه سرما بخوریم ، مردیم . - آره راست میگی به سرماخوردگیش نمیرزه . دوتا فنجون چای ریختم و گذاشتم روی میز . نشسته بودیم روی صندلی و در سکوت به بخاری که از چای بلند میشد ، خیره شده بودیم . امروز به من یکی که خیلی خوش گذشته بود . نمی دونم برای کامیار چطوری گذشته بود . ولی من از یه شنبه گند به یه شنبه قند رسیده بودم . بعد از خوردن چایی هامون رو کردم بهش و گفتم بهتره دیگه من برم . کامیار – بهمین زودی ؟ - آره دیگه اگه بخوام باز تا شب اینجا بمونم که باز فردا صبحم خواب می مونم . - آره خب . ولی ... باشه پس من می رسونمت . دوتایی از در خونه اومدیم بیرون . خواستم سوار ماشین شم که صدای یه آشنا مانعش شد . برگشتم و با تعجب بهش نگاه کردم . سمن – پس اینجا بودید - تو اینجا چی کار می کنی ؟ نگاه غضبناکی بهم انداخت و گفت : - این دقیقا سوالیه که من می خواستم ازت بپرسم . تو خونه ی برادر من چیکار می کنی ؟ - من ... من .. کامیار – من ازش خواستم یه نقشه رو برام بیاره . خواست تنها برگرده که گفتم می رسونمت . سمن نگاه بدی بهم انداخت و بعدم با خشم زول زد تو چشمای کامیار و گفت : خودتی . فکر نمی کردم انقدر با هم غریبه باشیم . روشو کرد سمت من و گفت : تو بهترین دوستم بودی هلیا ... اشک تو چشماش جمع شده بود . ظرف توی دستشو داد به کامیار و گفت : - اینو مامان برات درست کرده . طفلی نگرانت شده بود . دیده سر کار نرفتی فکر کرد شاید باز سرما خوردی . نمی دونست که داری چه غلطی می کنی ... منتظر نموند تا براش توضیح بدیم و بدون هیچ حرفی برگشت تو ماشینش و رفت . خیلی بد شده بود ... خیلی ...با اون پیشنهاد مزخرفم حسابی اوضاع رو بهم ریخته بودم .ای لعنت به من که همیشه با این پیشنهادام گند می زنم به همه چیز . کامیار با اخم غلیظی گفت – منتظر چی هستی ؟ بشین تا بریم . می ترسیدم باهاش مخالفت کنم . نشستم تو ماشین . اونم لفتش نداد . حتی پخش ماشینو هم روشن نکرد . تو سکوت محض رسوندتم جلوی در خونه و بعدم با سرعت تمام رفت . حتی مهلت نداد تا ازش تشکر کنم . خواهر و برادر لنگه همن والا . ایش بی تربیت . تمام شب و به این فکر می کردم که بعد ازینکه سمن اونجوری مارو دیده قراره چه اتفاقی بیفته ؟ مطمئنم که از من متنفر میشه . اشکام جاری شدن . تنها دوستی که داشتم و از خودم دور کردم . حالا دیگه هیچکس پشتم نیست . ای خدا می دونم ... می دونم یه اتفاقی قراره بیفته . دلم همش گواهی بد میده . انقدر گریه کردم که بالشتم خیس خیس شده بود . طبق معمول شام نخوردم و نفهمیدم ساعت چند شد که خوابم برد ... تمام مدت ساعت کاری هیچ برخوردی با کامیار نداشتم ... اصلا ندیدمش که بخوام برخورد داشته باشم . یعنی این اتفاقایی که افتاده رو از چشم من می بینه ؟ پ ن پ . کی بود که اون پیشنهاد و داد ؟ یعنی تو خونه هم براش اتفاقی افتاده ؟ نه اگه از چشم من می دید که همونجا بدادم نمی رسید . یا شایدم نه ... موقع برگشتن از سر کار تنها بودم . یه تاکسی گرفتم و تا سر خیابون اومدم و مابقی راه رو هم پیاده طی کردم . واقعا بی ماشینی بد دردیه . عروسکم کجایی که یادت بخیر . رسیدم جلوی خونه و کلید رو از تو کیفم درآوردم . خواستم بازش کنم که یه نفر صدام زد . - خانم نیک منش ؟ برگشتم سمتش . یه خانم مسن اما باکلاس و تیتیش بود . از تریپش حسابی خوشم اومده بود . خیلی شیک و پیک و اتو کشیده بود . انگاری لباساشو همین الان خریده بود . بعد ازینکه اسکنم تموم شد ، گفتم : - بله بفرمایین خودم هستم . - من مادر کامیار هستم . یا قمر بنی هاشم بدبخت شدم رفت . قلبم به تپش افتاد . این از کجا فهمید ؟ پس به خاطر همین بود که کامیار دیگه سراغی ازم نگرفته بود ؟ حالا اومده چی بگه ؟ - بفرمایین تو بدون هیچ تعارفی وارد خونه شد . نگاهی به اطراف خونه انداخت و بعدم روی یکی از مبلا نشست . - چای میل دارین یا شربت ؟ ( اول نگاه کن تو خونه چی داری بعد سوال کن خنگول ) مامان کامیار – ممنون نیازی نیست . من نیومدم اینجا مهمونی . فقط می خوام باهات حرف بزنم . اوه اوه یا خدا معلومه توپش حسابی پره . الان فهمیدم خوی خشن کامیار به کی رفته . ابهتت تو حلقم . موش شدم و نشستم جلوش . مامان کامیار – نمی خوام مقدمه چینی کنم. مستقیم میرم سر اصل مطلب . تو به کامیار علاقه داری ؟ سرمو انداختم پایین نمی دونستم چی بگم . هر چی می گفتم ضایع بود . ای دهنت سرویس با این سوال پرسیدنت . سکوتمو که دید گفت : مامان کامیار – بهتره نداشته باشی . با تعجب بهش نگاه کردم . خشکم زده بود . مامان کامیار – چون تو و کامیار برای هم ساخته نشدین . بهم نمی خورین . من پسرمو لای پر قو بزرگ کردم . کلی برای آیندش برنامه دارم و نمی خوام بهمین راحتی ها زندگیش خراب شه . نمی دونم هدفت از نزدیک شدن بهش چیه .. مکثی کرد و ادامه داد : - ولی اگر پوله ... حاضرم حتی بهت پول هم بدم ولی در عوض تو هم باید قول بدی که دست از سر کامیار برداری و ازش دور شی . اشکام خودبخود سرازیر شدن . این داشت چی میگفت برا خودش ؟ دیگه داشت توهین می کرد . فکر کرده کیه ؟ مگه من فقیر و ندارم که باهام اینجوری برخورد کنه ؟ کل وجودم از نفرت پر شده بود واز شدت خشم می لرزیدم . بغضم و فرو دادم و گفتم : من احتیاجی به پول شما ندارم و قصد خراب کردن زندگی پسرتونو ندارم . لبخندی زد و پرسید : پس قول میدی که از زندگیش بیرون بری ؟ حلقه ی اشکی که تو چشمام شکل گرفته بود ، سر خورد و اومد رو لبهام . در حالیکه لبام می لرزیدن گفتم : آره انگار دلش قرص شد که همون موقع رفت . دلم می خواست فریاد بزنم و هر چی حرص درونم جمع شده خالی کنم . زنگ خونه به صدا در اومد . این دیگه کیه ؟ چی می خوان از جون من ؟ کامیار دیروز که سمن هرچی رو که دیده بود ، چنتا دیگه هم با سوال پیچ کردن سامیار گذاشت روش و برد گذاشت کف دست مامان . خجالتم نکشیده . دختره ی جاسوس . برا همینم از اول چیزی بهش نگفته بودم . شب که رفتم خونه ، انگار وارد میدون جنگ شده بودم ولی تصمیم گرفتم دلمو به دریا بزنم . اوضاع که داغون هست بزار تا تنور داغه ، نون و بچسبونم . خود مامان هم شروع کننده اش بود . مامان – اینکه سفر کاری برم ... دو سه روز برم حال و هوام عوض شه ، از دخترایی که تو پسند می کنی خوشم نمیاد ، همش به خاطر این دختره بود ؟ خیلی خونسرد زول زدم تو چشماش و گفتم : آره . که جوابش شد یه سیلی تو گوشم . مامان – خجالت نمی کشی ؟ تو چشمای من زول میزنی و میگی آره ؟ این دختره چی داره که به خاطرش به ما دروغ گفتی ؟ بخاطرش داری زندگیتو بهم میریزی؟ حق نداشت به هلیا توهین کنه . صدام رفت بالا . دست خودم نبود . - این دختره اسم داره و یه تار موش به تموم اون دخترایی که شما برا من پسند می کنین میرزه مامان – صداتو بیار پایین . به خاطر یه دختر بی پدر و مادری که معلوم نیست کیه و از کجا اومده تو روی من وایمیستی؟ به وضوح دیدم که با این حرف مامان رنگ از رخ سمن پرید. چجوری می تونست این بی احترامی ها رو ببینه و چیزی نگه . - مادر منی و احترامتونم واجب ولی بار آخری باشه که در مورد هلیا اینجوری حرف می زنین سیلی دوم رو هم از بابا خوردم . بابا – این آخرین بارت باشه که صداتو رو مادرت بالا می بری . این خونه هنوز بزرگتر داره . خودت گندی رو که زدی جمعش می کنی . انگار مزه ی سیلی به مزاقم خوش اومده بود که گفتم : من می خوام با هلیا ازدواج کنم . مامان تو صورتم براق شد . مامان – هیچ فکر می کنی که چی میگی؟ تو می خوای باهلیا ازدواج کنی؟ خنده هیستریکی کرد و ادامه داد : - بعد ما به فامیل چی بگیم ؟ بگیم دختره رو از کجا پیدا کردیم ؟ اصلا نه قبلش از کی خواستگاریش کنیم ؟ هان ؟ نه پدر بالاسرشه نه مادر. نه حتی یه بزرگتر . - مگه من می خوام با پدر و مادرش ازدواج کنم ؟ من به اونا چیکار دارم ؟ به خودش کار دارم . مامان – چرا متوجه نیستی که اون فقط به خاطر پولت اومده سمتت کامیار ؟ - سمن تو چرا چیزی نمیگی؟ مگه نمیشناسیش؟ مگه دوستت نبود ؟ مگه تو با پدر و مادرش آشنایی نداشتی؟ سمن – می شناختمش . ولی حالا دیگه نه . سرمو تکون دادم و با نفرت به سمن نگاه کردم . - کاش نیکخوی الان زنده بود و تو رو می دید. حتم دارم که الان تو گور هم تنش لرزیده . رومو کردم سمت بابا و گفتم : من تصمیمو گرفتم . می خوام باهلیا ازدواج کنم . بابا – من همچین اجازه ای به تو نمیدم . - حتی اگه شما اجازه ندین هم ... هنوز حرفم تموم نشده بود که چک دوم بابا خوابید تو گوشم و شوری خون و تو دهنم احساس کردم . دستش چسبید به صورتم . جای انگشتاش می سوخت اما میرزید . همش میرزید که هلیا رو داشته باشم . هر چند که مایل نبودم اینجوری بی حرمتی بشه اما دیگه کاری از دستم برنمیومد . بابا که انگار دلش بحالم سوخته بود گفت : - وقتی میگیم نه ، یعنی نه . دیگه حرفی هم در این مورد نباشه . چیزی نگفتم چون اگر می گفتم هم فایده ای به حالم نداشت . حرفش یکی بود ولی مطمئن بودم که می تونم نظرشونو عوض کنم . شاید مامان به خاطر خواهرزاده ی عتیقه اش کوتاه نیاد اما می دونم که می تونم بابا رو نرم کنم . رفتم تو اتاق ترجیح می دادم که بقیه شب و تنها باشم و فکر کنم ... تمام روز خودمو از دیدن هلیا محروم کردم و همش به این فکر کردم که چیکار می تونم بکنم ؟ دلم برای دیدنش پر پر میزد . دیشب هم باهاش بد برخورد کردم . اون طفلک که گناهی نداشت . مهلت صیغه مونم داشت تموم میشد . سامیار اومد تو اتاق . طبق معمول برای عذرخواهی . سامی – باور کن چاره ای نداشتم کامی . تو که خودت سمن و میشناسی. - خفه شو سامی که اصلا حوصلتو ندارم یعنی سمتم پیدات نشه که سایتو با تیر می زنم . - خب قرار بود فقط برید سفر و برگردید . - ولی این اصلا به این معنا نبود که وقتی برگشتیم می تونی همه چی رو لو بدی . - بابا لامصب اگه جلو در خونه ت نمی دیدت که منم مجبور نمی شدم همه چیز و بزارم کف دستش . چیزی نگفتم . سرشو انداخت پایین و گفت : بازم شرمندتم رفیق. - آخه شرمندگی تو الان به چه درد من می خوره ؟ - شاید اینجوری بهتر باشه . بالاخره که باید یجوری موضوع رو می فهمیدن . - یعنی چی که بهتر باشه ؟ چیش بهتره الان ؟ گند زده شد به همه چی اونوقت می گی اینجوری بهتره؟ - خب عمو و زن عمو که همه چی رو فهمیدن . فقط مونده حالا ازشون اوکی بگیری . - با این گندی که جناب عالی زدی چقدرم که من می تونم دستمو به نشونه اوکی گرفتم جلوش و گفتم : اوکی رو بگیرم ازشون . - دیگه اومدی نسازی ها . خودم کمکت می کنم . اصلا خودم میام به عمو و زن عمو میگم . اونام زیادی شلوغش کردن . ما که خونواه هلیا رو میشناختیم . از طرفی به سامی حق می دادم .شاید منم اگه به جاش بودم با توجه به این اخلاق گند سمن که خوب می شناسمش ، همین کار می کردم .ولی از طرفی هم دلم می خواست یکی باشه که تمام دق و دلیمو روش خالی کنم و چه دیواری کوتاهتر از سامی . اونم دیگه منو خوب شناخته بود و با همه ی این سگ اخلاقی هام هنوز کنارم مونده بود و همش به غرغرام گوش میداد . سامی – از صبح هلیا رو دیدی؟ - نه - نمی خوای ببینیش؟ - نه - ناراحت به نظر می رسید . دلم لرزید . ولی چیزی نگفتم . الان وقتش نیست . می دونست لجبازتر از این حرفام که دیگه اصرار نکرد . سکوتمو که دید گفت : خب دیگه من برم . فعلا . باید با هلیا حرف بزنم اما اینجا نه .بعد از تموم شدن تایم اداری رفتم گل فروشی و یه دسته رز قرمز خریدم و با یه جعبه شیرینی بعدم رفتم سمت خونه هلیا . هنوز خوب نزدیک خونه نشده بودم که دیدم کسی از داخل خونه میاد بیرون . یه ماشین شبیهه ماشین مامان هم جلوی در بود . خودش بود که سوار ماشین شد و رفت . مامان اینجا چیکار می کرد؟ چجوری ازینجا سردرآورد ؟ آدرس خونه هلیا رو از کجا پیدا کرد ؟ سوالایی می پرسما ... لابد اونم از سمن پرسیده بود دیگه . معلوم نیست که مامان بهش چیا گفته .طفلکی .ته و توشو در میارم . از ماشینم پیاده شدم که برم سمت خونه اش که دیدم تو اون بلبشو یه ماشین دیگه هم همونجا سبز شد . یه پسر جوون از توش اومد بیرون . حس خوبی نسبت بهش نداشتم . زنگ خونه ی هلیا رو زد و چند لحظه بعد هم هلیا اومد دم در .خیلی گرم با هلیا سلام و علیک کرد .چیزی که می دیدم و باور نمی کردم . هلیا فامیلی نداشت ، هیچکسو نداشت . می خواستم خوش بین باشم اما هیچ جوری نمی تونستم چیزی که می دیدم و توجیه ش کنم . هلیا رفت بالا و بعد از چند لحظه پسره هم رفت تو .دستام شل شدن و جعبه ی شیرینی و دسته گل از دستام افتادن . برگشتم تو ماشین ... هلیا - برا چی اومدی بالا ؟ گفتم که الان برات میارم . روزبه – نمی دونستم انقدر مهمون نوازی . پاکت پولو گرفتم جلوش . - اینم ازین . فکر نمی کنم دیگه حرفی برای گفتن بمونه . لبخند موذیانه ای زد و گفت : - عه؟؟ نو که اومد به بازار کهنه میشه دل آزار ؟ - منظورت چیه ؟ لبخند موذیانه ای زد وگفت: – منظورم اینه که اگه دلتو به خاطر این ( با انگشتش به بیرون اشاره کرد) بچه قرتی خوش کردی ، بهتره بدونی که دمشو گذاشت رو کولش و رفت . بچه قرتی ؟؟ منظورش چی بود ؟ یعنی کامیار پایین بود ؟ دویدم پایین .کمی اونطرف تر از خونه یه دسته گل با یه جعبه شیرینی افتاده بود روی زمین . روزبهم دنبالم اومد پایین . با پوزخند مسخره ای گوشه ی لبش گفت : روزبه – من و تو رو که باهم دید ، فکرای ناجور کرد و رفت . اشکام سرازیر شدن . لعنتی . پاقدمت نحسه ...نحـــــس . روزبه – بهتره دیگه قیدشو بزنی . چون احتمالا اونم همین کار و کرده . مشخص بود ازینکه تونسته همچین کاری بکنه خوشحاله . عوضی . رومو کردم سمتش و با نفرت گفتم : - به خاطر اون نیست . جناب عالی همیشه دل آزار بودی . بعدم رفتم تو خونه و در و بستم . صدای نحسشو از پشت درم می شنیدم که می گفت : - من هنوزم منتظرجوابت هستم . اعتنایی بهش نکردم و رفتم بالا . اشکام گوله گوله سرازیر میشدن . حتی نتونستم براش توضیح بدم . می خواستم قبل ازینکه برم ، برای آخرین بار درست و حسابی ببینمش . نمی خواستم خاطره ی بدی ازم داشته باشه . حالا چه فکری درموردم می کنه ؟ ولی خب من که تصمیمم به رفتن بود . بهونشم جور شد . حالا دیگه راحت می تونم برم . بعد ازینکه یه دل سیر گریه کردم ، بلند شدم و وسایلمو جمع کردم . یادگاری های کامیار و هم برداشتم . فردا ازینجا میرم . میرم یه جایی که دیگه نه سمن و ببینم و نه کامیار ... *** دلم برای آغوش مامان و بابا تنگ شده بود . کاش الان اینجا بودن و من و دلداری می دادن . کاش بودی و می دیدی که چی بروز دخترت اومده بابایی . حین جمع کردن وسائل یادگاری های مامان و بابا رو جلوی خودم می چیدم و به عکسای سه نفریمون نگاه می کردم . یه عکس قدیمی لای وسائل قدیمی بابا پیدا کردم . یه زن و مرد توی عکس بودن که تو بغل خانمه یه بچه ی کوچولو بود . مشخص بود که تازه بدنیا اومده . اما سوال اینجاس که اینا کی بودن ؟ یعنی از دوستای بابا بود ؟ هومم شاید . عکس از دستم افتاد و وارونه شد . پشت عکس یه چیزی نوشته شده بود . شبیه خط بابا بود . - هلیای عزیزم . نامه ای که لای قرآن گذاشتم رو بخون. نامه ی لای قرآنمون ؟ پس چرا من هیچوقت ندیدمش؟( از بس قرآن می خونی ) راست میگی . هیچوقت دیگه سمت قرآن نرفتم که بخوام ببینمش . اول وضو گرفتم . قرآن و از تو کتابخونه برداشتم و بازش کردم . ورق زدم تا نامه رو پیدا کنم .پیداش کردم .بازش کردم مشخص بود که خیلی وقته نوشته شده چون کاغذش خیلی قدیمی بود . اونم دستخط بابا بود . - برای هلیای عزیزم : چند سال اول ازدواجمون من و مادرت بچه ای نداشتیم و مادرت افسرده شده بود تا اینکه یه روز ... طبق معمول بعد از ساعت کاریم سوار ماشینم شدم که برگردم خونه . مامانت لیست خرید بهم داده بود و بنابراین تو راه کنار چند تا مغازه توقف کردم . وقتی بخونه رسیدم وسایل و از تو ماشین برداشتم و خواستم ماشین و قفل کنم که صدای گریه ی یه دختربچه ی چند ماهه رو از داخل ماشین شنیدم . اولش فکر کردم که اشتباه می شنوم ولی وقتی دوباره صدا رو شنیدم ، به سمت صدا رفتم و دیدم که واقعا یه بچه توی ماشینه و گوشام درست می شنون . اون عکس هم همراهه همون بچه پیدا کردم ... مادرت با دیدن بچه گل از گلش شکفت . نمی دونم کار خدا بود یا چی که دنبال پدر و مادر اصلیشم گشتیم و وقتی دیدیم تلاشمون به جایی نمی رسه تصمیم گرفتیم خودمون بچه رو بزرگ کنیم و چه چیزی بهترازین که صاحب یه دختر خوشگل و دوست داشتنی بشیم . ازون ببعد زندگیمون رنگ و رو گرفت و مادرت از حالت افسرده بیرون اومد و تو شدی عزیزدردونه ی ما . امیدوارم مارو ببخشی که تا حالا اینو ازت قایم کردیم . چیزایی که می خوندم رو باور نمی کردم . یعنی چی؟ این نامه چی میگه؟ این یه شوخیه مسخره اس . پس اون عکسه چی میگه ؟ شوکه شده بودم . پس من بچه ی کیم؟ اشکام خود به خود سرازیر شدن. چرا اینکارارو با من می کنین آخه ؟ نگاهم رفت سمت قرآن . خیلی وقت بود که نخونده بودمش . تصمیم گرفتم هم برای آرامش خودم و هم برای روح مامان و بابا یه کم قرآن بخونم . کامیار سه ماه بعد ... آذرماهه و هوا سوز داره . این همه شب بدون تو کم بود ، طولانی ترین شب رو هم باید بدون تو سر کنم ...تموم شهر و دنبالش گشتم . آب شده و رفته زیرزمین . دختر سمن بدنیا اومده و دوباره می خوان کل فامیل و دور هم جمع کنن تا نوه شونو نشون همه بدن حالا که چی انگار هیشکی دیگه نوه دار نشده ... حوصله مهمونی رو ندارم .هر روز و هر شب بخودم لعنت می فرستم که چرا اون روز گذاشتم و رفتم و چرا پیشش نموندم . نفهمیدم مامان بهش چی گفت . نفهمیدم هلیا چرا رفت و چندین سوال بی جواب دیگه... خیلی وقته با کسی حرف نمی زنم . تنها کسی که شاید دو کلوم باهاش حرف می زنم سامیه که اونم این روزا بچه دار شده دیگه مارو نمی بینه . معمولا وقتایی که مامان و بابا خونه ان از تو اتاقم بیرون نمیام .تو تختم دراز می کشم و به هلیا فکر می کنم . تنها صداییم که سکوت اتاقم و میشکنه صدای احسانه : بعد تو هوای هر روز من غریبی حال پاییز و داره بعد تو محاله بارون یریز تمام شب تو اتاقم نباره گریه ی هر شب من ، بی تو دیوونگی نیس باشه بدکردم اما حقم این زندگی نیس درده روزای بی تو ، درد احساس عشقه بشکن این بغض سخت و ، گریه میراث عشقه گریه ی هر شب من ، بی تو دیوونگی نیس باشه بد کردم اما حقم این زندگی نیس گریه ی هر شب من ، از رو دیوونگی نیس باشه من بد ولی این ، حقم از زندگی نیس ( احسان خواجه امیری ، بعد تو ) چه حس تردیدی تو قلب ما رفته ، دلم هنوز اینجاست ، دلت کجا رفته ؟ یه عمره خوشبختی منو رها کرده ، تو کم بشی از من تمام من درده یکی تو دنیا هست ... که کل دنیاشی تموم درداته تموم رویاشی یکی تو دنیا هست ... که غرق احساسه نگاهشو میده چشاتو بشناسه یکی تو دنیا هست که عاشقه باتو یه عمره جنگیده بگیره دنیاتو ، بگیره دنیاتو یکی تو دنیا هست که غرق احساسه نگاهشو میده چشاتو بشناسه نفس بکش اینجا، کنار کابوسم ، نفس بکش من اون هوا رو می بوسم آتیش روشن کن هر گوشه ی خونم ، بی فصل آغوشت خیلی زمستونم یکی تو دنیا هست که عاشقه با تو یه عمره جنگیده بگیره دنیاتو ، بگیره دنیاتو یکی تو دنیا هست که غرق احساسه نگاهشو میده چشاتو بشناسه ( احسان خواجه امیری ، نفس ) کامران خبر داده که بزودی برمیگرده و احتمالا واسه جشن مزخرفشون می رسه . همه بیرون بمناسبت شب یلدا دور هم جمعن . شبها بازم همون کابوسهای قدیمیم رو می بینم و دیگه مطمئن شدم که دلیل کابوسام هلیاست و وقتی هلیا پیشمه راحت می خوابم . هلیا سه ماهه این ور و اون ور آلاخون والاخونم . شغلمم متغیره . هر جا میرم بدون بند پ قبولم نمی کنن. یا اگرم قبول کنن بصورت نیمه وقت که خرج اجاره خونمو هم نمی رسونه . ازین بلاتکلیفی و اینور و اونور رفتن خسته شدم . هر شب عین مرده ها برمیگردم خونه و تو هال عین جنازه دراز میشم و به این فکر می کنم که اگه سه ماه پیش همه چی رو ترک نکرده بودم ، الان وضعم این نبود . ازون موقع تا بحال دیگه کامیار و ندیده بودم و دلم براش یه ذره شده بود . یعنی اونم هنوز به من فکر می کرد ؟ ظرفا رو شستم . دلم می خواست همونجا کف آشپزخونه ولو شم . محبی با اون صدای کلفتش صدام زد . برگشتم طرفش. محبی – مدیر باهات کار داره - چی کار داره ؟ محبی – نمی دونم خودت برو ببین . در حالیکه به سمت اتاقش می رفتم ، به فکر این بودم که لابد باز نیروهاشون زیاد شده و می خوان کمش کنن و زورشون به منه بدبخت رسیده ... چند تا ضربه به در اتاق زدم و با صدای بفرماییدش وارد اتاق شدم . صداش عجیب آشنا میزد . نگام به پایین بود . سلام کردم . - سلام . خانم نیکخوی ؟ وقتی دوباره صداشو شنیدم کپ کردم .فورا سرمو بلند کردم و با چشمای گشاد شده بهش نگاه کردم . - تو اینجا چیکار می کنی ؟ از لحن حرف زدنم متعجب شد و پرسید : - من شما رو می شناسم ؟ چشمام هشت تا شدن . این برا چی اینجوری شده ؟ چرا خودشو میزنه به اون راه ؟ اصلا چرا یهویی اومده و مدیر اینجا شده ؟ بحق چیزای ندیده و نشنیده . - باید بشناسم ؟ دیگه مطمئن بودم که سرش بجایی خورده. مگه میشه آخه ؟ چشمم با اسمش که روی یه شیء شیشه ای حک شده بود و روی میز قرار گرفته بود ، برخورد کرد . کامران دانش پژوه . یعنی داداشش بود که انقدر شبیهش بود ؟ رد نگاهمو گرفت . سرمو انداختم پایین و گفتم : - نه ببخشین . من شما رو اشتباه گرفتم . با لبخند موذیانه ای که گوشه ی لبش بود و به شدت شبیهه لبخندای کامیار بود گفت : آهان یعنی فهمیده بود که خودشو با کامیار اشتباه گرفتم ؟ فهمیده بود که من و کامیار همدیگه رو می شناسیم ؟ اصلا نکنه از قبل منو می شناخت و ماجرای ما رو می دونست ؟ کامران – می خواستم بگم با استخدامتون موافقت شده . از خوشحالی بال درآوردم .ولی بودار بود . این یهویی از کجا پیداش شد ؟ برا چی با استخدام من موافقت کرد ؟ نکنه اینجا هم مشکلی برام بوجود بیاد ؟ در هر صورت من فعلا بجز اینجا جایی رو ندارم .نمی تونم ازینجا برم . اونم بعد از کلی سگدو زدن . اینا رو بیخیال فعلا مهم اینه که موندنی شدم . خدایا شکرت . به خودم اومدم و دیدم مدت زیادیه که دارم نگاش می کنم . کامران – طوری شده ؟ لبخند زدم وگفتم : - نه طوری نشده . تشکر کردم و اومدم بیرون .امروز یه حال اساسی بخودم میدم . آره . امروز روز پارتیه . امروز یه قیفی به بدن میزنم . هـــوراااا پول بستنی رو حساب کردم و اومدم یه لیس بهش بزنم که عین جن جلوم ظاهر شد . اَااه یعنی بما نیومده یه لحظه آروم و قرار داشته باشم . ایشششش . این اینجا چیکار می کرد ؟ بدون اینکه سلام کنه پرسید: - خوشمزس؟ - والا هنوز که نخوردم ولی به گمانم خوشمزه باشه . یه قیفی هم برای خودش خرید و درمقابل چشمای متعجب من اومد کنارم و شروع کرد به خوردن بستنی . وقتی دید مات و مبهوت موندم گفت : - بخور دیگه بستنیت آب شد . زدی کوفتش کردی تازه میگی بخور آب شد ؟ آخه جلوی تو از گلوی منه بدبخت پایین میره ؟ سعی کردم نادیدش بگیرم و بستنیمو بخورم اما دوباره سر حرف و باز کرد : - همیشه وقتی خوشحالی بستنی قیفی می خوری؟ چشمام گرد شدن . کامران با خنده گفت – چرا هر چی میگم چشماتو درشت می کنی ؟ انقدرعجیبم ؟ - از کجا می دونی که الان خوشحالم ؟ کامران – خب همین الان یه خبر خوب بهت دادم - آهان کامران – نگفتی ... همیشه می خوری؟ - آره کامران – منم امروز تازه به اینجا اومدم و مدیر شدم پس منم باید یه بستنی به بدن بزنم . ایششش خب به منچه ؟ بشین کوفت کن دیگه هی هم سوال نپرس . بستنیم که تموم شد خواستم برم که گفت: - می رسونمت . - ممنون . لازم نیست . راهم نزدیکه خودم می تونم برم . بدون اینکه اصراری کنه گفت هر جور مایلی و رفت . وااا اینم خله ها . یچیزیش میشه . (خل خودتی که ردش کردی . حالا باید تو این سرما همه راهو پیاده بری ) چشمم کور دندم نرم همه راهو خودم با پای خودم میرم . کامیار مامان و بابا رفته بودن عروسی یکی از اقوام و من و کامران تو خونه تنها بودیم . کم پیش میومد اینجوری تنها باشیم . دلم برای دوران بچگیمون تنگ شده بود . اون روزا خیلی بهم نزدیک بودیم . و با سامیار یه تیم تشکیل داده بودیم . همینطورغرق بچگیامون بودم که کامران اومد و یه سیب پرت کرد طرفم و گفت : - بچی فکر می کنی ارشمیدس؟ سیب و تو هوا قاپیدم و گفتم : - به بچگیمون .یادته عینک آقابزرگ و من شکستم ولی تو کتک خوردی ؟ خندید و گفت – اوهوم . یادته سر عروسکای سمن و کتی چه بلایی آوردیم ؟ خندیدم و یه گاز از ته سیبم زدم . یادش بخیر . سمن چقدر اون روز گریه کرده بود . - بابا اون روز جفتمونو آویزون کرد . تا دور روز احساس می کردم رو هوام . کامران – آخ گفتی - هعی چه دورانی داشتیم برا خودمون کامران – اوهوم خیلی خوب بود . چشمکی زدم و گفتم : - حالا بیخیال بچگی . تو این مدت چیکارا کردی ؟ خندید و گفت : - هیچی بابا همش درگیر کارا بودم . تو چه خبر ؟ خندیدم و گفتم : - منم درگیر کارا بودم . کامران – عه ؟ راه افتادیااا. دوتایی زدیم زیر خنده . - چطور شد که برگشتی ؟ کامران – بابا منم آدمم به خدا دلم تنگ میشه . دیگه چیزی نگفت . تصمیم گرفتم باهاش حرف بزنم . حرف زدن با کامران آرومم می کرد . هیچوقت عین این بابابزرگا نصیحتم نمی کرد . یا حرفای مامان و بابا رو برا من تکرار نمیکرد . دو به شک بودم که بگم یا نگم که خودش پرسید : - چی می خوای بگی ؟ - نمی دونم از کجا شروع کنم ... - از اول اولش . اول قضیه خوابمو براش تعریف کردم . کامران – چند وقته که این خوابارو می بینی ؟ - خیلی وقته . خودمم نمی دونم که درست از کی شروع شد - آهان . تا حالا این آدما رو بیرون از خواب هم دیدی ؟ - راستش ... آره ... - خب ؟ طاقت نیاوردم و کل ماجرا رو براش تعریف کردم . کامران خندید و گفت : - دهنتون سرویس . خرشانسا . جایزه رو هم بردین ؟ خندیدم و گفتم : - آره دیگه کامران – حالام ازش بی خبری ؟ - اوهوم - یعنی ازون موقع دیگه اصلا ندیدیش ؟ - اوهوم - دنبالشم گشتی و ندیدیش ؟ - اوهوم - خب مرگه اوهوم . کامل بنال ببینم چه گلی بگیریم دیگه .. - از همون موقع که جلو در خونه با اون پسره دیدمش دیگه ندیدمش . دنبالشم گشتم ولی پیداش نکردم . - که اینطور ...پسره رو می شناختی ؟ - اون موقع نمی شناختم . ولی بعدا فهمیدم کیه . - کیه ؟ - پسر شریک باباش. همون که همه چیزشونو ازشون گرفت . - از کجا فهمیدی ؟ - من اون روز بعد ازینکه برگشتم تو ماشین ، تصمیم گرفتم پشت سر اون پسره ی عوضی برم و بفهمم کیه و وقتی دنبالش رفتم دیدم که دقیقا جلوی خونه ی رستگار نگه داشت و بعدم رفت تو . همونجا فهمیدم که پسر رستگاره . - خب از کجا معلوم که پسرشه ؟ - قبلا هم توی مراسم پدر هلیا دیده بودمش همراه باباش اومده بود . ولی اون موقع یادم رفته بود . - عجب ... حالا اگه هلیا رو پیداش کنی چیکار می کنی ؟ مونده بودم که چی بگم ... من دوسش دارم و از احساسم بهش مطمئن بودم ولی نمی دونستم که اونم هنوز منو دوست داره یا نه ؟ کامران – اگه تا حالا ازدواج کرده باشه چی ؟ با این حرفش انگار همه ی غمهای عالم ریخت تو دلم ... اگه واقعا ازدواج کرده باشه چی ؟ اگه از دستش داده باشم چی ؟ اونوقت می میرم . هی لعنت به من که اگه اون روز دیر نمیرسیدم ، الان هم نیکخوی زنده بود و هم هلیا مال من بود . ناراحتیمو که دید دلش بحالم سوخت و گفت : - تا پیداش نکنیم نمی تونیم از پیش نتیجه گیری کنیم . نگران نباش بالاخره یه طوری پیداش می کنیم . کور سوی امیدی به دلم تابیده شد . خندید و گفت – انقدر حرف زدی که ته سیبتم خوردی . خندیدم و چیزی نگفتم . نگاهی به شاخه ی سیب که تو دستم مونده بود انداختم . دوباره یاد هلیا افتادم . راست می گفت که اینجوری خوشمزه تره ... کامران – ها؟ نکنه اونم اینجوری سیب می خورد ؟ خندیدم و گفتم – زدی تو خال . اونم اینجوری سیب می خورد . کامران – خاک برسر خرت کنم . پس عاشق شدی رفت . فردا شب جشن بدنیا اومدن دختر سمن، سایه ، بود . حوصله دیدن فامیل و سمن و نداشتم اما اون بچه که گناهی نداشت . یه سر میرم و زود برمی گردم . هلیا این پسره یهو از کجا پیداش شد ؟ مگه کامیار نگفته بود که برادرش ایران نیست ؟ یعنی این یکی دیگس ؟ نکنه روحی چیزیه ؟ ولی هر کی هست ، خیلی شبیهه کامیاره . منو یاد اون میندازه . دلم براش تنگ شده . با اینکه خودش نبود ولی دوست داشتم امروز هم ببینمش تا یه کم از دلتنگیم کم بشه . انگار مرغ آمین گو درست کنارم بود که آرزوم خیلی زود برآورده شد و همون لحظه عین چی از پشتم دراومد و رسید بهم . کامران – به به سلام خانم نیک منش . صبح عالی متعالی . لبخند زدم و گفتم – سلام صبح شما هم بخیر . مکث کرد و ایستاد جلوم . همینجور زول زده بود بهم و نگاهم می کرد . ترسیده بودم . پرسیدم چیزی شده ؟ کامران – نه ... فقط ... - فقط چی ؟ - هیچی اومدم برم که گفت : خانم مهندس ؟ با تعجب برگشتم سمتش و گفتم : - بله ؟ - حیفه که استعدادای یه خانم مهندس تو آشپزخونه اینجا حروم بشه . چیزی در جوابش نگفتم.اونم سکوتمو که دید ، حرف دیگه ای نزد و بعدم رفت تو .این از کجا فهمیده که من مهندسم ؟ قضیه بو داره ... درطول مدتی که اونجا کار می کردم ، دیگه ندیدمش . بعد از پایان ساعت کاریم خواستم برم خونه که با ماشین جلوی پام ترمز زد . شیشه رو داد پایین و گفت اگر افتخار میدین که برسونمتون و بعدم با خنده گفت : یا اینکه ترجیح میدین پیاده برین و خیابونا رو متر کنین ؟؟؟ ایششش عوضی . یعنی دیروز دیده بود که پیاده مسیر و می رفتم ؟ یعنی تا خونه دنبالم کرده ؟ نکنه مسیر خونه ام و یاد گرفته باشه و به کامیار و خونواده اش بگه ؟ اصلا واقعا با اونا نسبتی داره؟ اگه بازم سر و کله ی مادرش اینجا پیدا بشه چی؟ در هر صورت مدت زیادیه که ازشون فاصله گرفتم . فکر نکنم اونام دیگه به من کاری داشته باشن . احتمالا تا حالا منو فراموش کردن ... با صدای بوق بلند ماشین کامران شیش متر پریدم هوا . کامران – مگه سوال کنکور طرح کردم که یه ساعته داری فکر می کنی ؟ غرورم می گفت ردش کنم و برم . اما عقلم می گفت یه آدم عاقل از یه سوراخ دوبار نیش نمی خوره پس سوار شو . شاید تونستم از زیر زبونش بکشم که با کامیار نسبتی داره یا این فقط یه تشابه اسمیه؟ نگاهم هنوز به ماشین بود که گفت : کامران – فکر نمی کنم ماشینم اونقدر ها ترسناک باشه . بالاخره سوار ماشین شدم اما خیلی معذب بودم . قیافه اش که با کامیار مو نمیزد . مگه میشه این فقط یه تشابه اسمی باشه ؟ حتی رفتاراشم مشکوک بودن . به نظر میرسید که من و میشناسه . ژست مارموز اعظم و گرفته بود . نمیدونم چه افکار خبیثی از ذهنش عبور می کرد ... کامران – خب از کدوم طرف بریم خانم نیکخوی ؟ - خیابونِ *** در حال رانندگی کردن بود که دست برد و پخش ماشین و روشن کرد و از بخت بد من دقیقا همون آهنگ زندگی داشت اجرا میشد . زندگی زندگی زندگی منی تو زندگی زندگی چرا نمیشه بی تو جون و دل کی بودی ؟ بگو آخه چی بودی ؟ دل منو به این زودی بگو چرا ازم ربودی ؟ یاد کامیار اشک رو مهمون چشمام کرد و علی رغم همه ی تلاشهایی که کردم تا از کامران مخفیش کنم ، بازم یه قطره اشک از گوشه ی چشمم چکید که سریع با دستم پاکش کردم اما دور از چشم کامران نموند .دیدم که از تو آینه ی ماشین منو زیر نظر گرفته بود .برای ماست مالیزیاسیون گندی که زدم ، لبخندی زدم و گفتم آهنگ قشنگیه . کامران – اوهوم . بخصوص اگه باهاش خاطره داشته باشی ، قشنگترم میشه . لعنتی چرا همش منو یاد کامیار میندازی ؟ نمی خواستم آدرس خونمو یاد بگیر بنابراین هنوز نرسیده بودیم که گفتم : - دستتون درد نکنه . من همینجا دیگه باید پیاده شم . لبخند زد و در جوابم گفت : - خواهش می کنم . بفرمایین . از ماشین پیاده شدم و به نشونه خداحافظی براش دست تکون دادم و اونم سری تکون داد و رفت . وقتی خیالم از رفتنش آسوده شد ، منم رفتم سمت خونه . رسیدم خونه و دوباره پشت در ولو شدم . پووووف عجب سیریشیه این . مثلا قرار بود من ازش حرف بکشم . هه اون بیشتر تونست ازم حرف بکشه . خاک توسرت کنن هلیا خاوک. کامیار تصمیمو گرفته بودم اول هلیا رو پیدا می کنم و بعدم ازش درخواست ازدواج می کنم . حتی اگه بابا و مامان مخالف باشن . هوا داشت کم کم تاریک میشدو سوز سردی داشت . رفتم شیرینی فروشی و یه جعبه شیرینی خریدم و بعد ازونم رفتم گل فروشی . از اونجا هم مستقیم رفتم سر خاک نیکخوی . پدر و مادر هلیا کنار هم دفن شده بودن . سنگ قبرشونو شستم و روی هر کدوم یه دسته گل گذاشتم . نشستم کنار قبرشونو و براشون فاتحه خوندم . - سلام آقای نیکخوی . منو که یادت میاد . امروز اومدم پیشت برا امر خیر. اومدم خواستگاری یکی یدونه دخترت . می خوام ازت اجازه بگیرم . بهتون قول میدم که خوشبختش می کنم . دیگه اجازه نمیدم بیشتر ازین رنج بکشه ... می دونم می دونم در حقتون کوتاهی کردم . اون روز اگه فقط چند دقیقه زودتر می رسیدم این اتفاق برای شما نمیفتاد و هلیا هم انقدر سختی نمی کشید . دینی که به گردنمه رو هیچوقت فراموش نمی کنم و بهتون قول میدم که هم حق شما رو بگیرم و هم هلیا رو خوشبخت کنم . اشکم دراومد و همونجا تو تاریکی سرمو گذاشتم روی سنگ و یه دل سیر گریه کردم . خدایا خودت کمکم کن که این دینمو ادا کنم . کمک کن تا حق مظلوم از ظالم گرفته بشه . تو یه راهی رو جلو پام بزار... ای خدااااا بعد از مدتی از روی سنگ بلند شدم و در جعبه ی شیرینی رو باز کردم و بین مردم پخش کردم . قدم زنون به سمت ماشینم می رفتم . هوا دیگه حسابی تاریک شده بود و بعضی قسمتها که لامپ نداشت ، چشم چشمو نمی دید . سایه ی سیاهی رو دیدم که در حال عبور از عرض خیابون بود و یه ماشین با سرعت خیلی زیاد داشت بهش نزدیک میشد . دویدم سمتش و قبل ازینکه ماشین بزنتش کشیدمش کنار که خداروشکر ماشین بهمون برخورد نکرد و جون سالم بدر بردیم . قد کوتاه و خمیده اش نشون میداد که مسنه . - حالتون خوبه ؟ - من خوبم بابا. دستت درد نکنه . خیر ببینی از جوونیت . - مسیرتون کدوم وره بگید تا برسونمتون . - زحمتت میشه بابا جون . - چه زحمتی بردمش سمت ماشین و وقتی تو روشنایی صورتشو دیدم ، تازه فهمیدم چقدر قیافه اش آشناست و انگاری قبلا یه جایی دیدمش . موهای سفید ، پوست چروکیده ، قد خمیده با یه صورت مهربون .... داشتم فکر می کردم که کجا دیدمش ... - من رحمانم بابا .اونایی که منو میشناسن بابا رحمان صدام میزنن . دیدمت وقتی کنار قبر نیکخوی بودی . نیکخوی مرد بزرگی بود . خدا بیامرزدش . - شما ایشونو میشناختین ؟ - چندین سال بود که می شناختمش و براش کار می کردم . خیلی به من و خونواده ام محبت کرد . یادش به خیر هیچ وقت یادم نمیره اولین باری که نیکخوی رو دیدم . اون یه جوون تازه کار بود و هنوز با خانم ازدواج نکرده بود . منم اون موقع ها جوونتر بودم . کار درست و حسابی نداشتم . کار می کردم اما بزورخرج زن و بچمو در میاوردم . زمستون بود و به خاطر سرمای هوا و بارش برف مردم کمتر بیرون میومدن . منم اون روز هیچی کاسبی نکرده بودم و داشتم دست خالی به طرف خونم می رفتم . برف می بارید و ماشین نیکخوی تو برفا گیر کرده بود . هوا هم حسابی سرد و تاریک بود . رفتم جلو و کمکش کردم تا ماشینشو تکون بده اما ماشینش بدجوری گیر کرده بود و ما هم چون خیلی تاریک بود نمی تونستیم بفهمیم مشکل از کجاس . خونه ام همون نزدیکی بود . دعوتش کردم به خونم . اون شب و تا صبح تو خونه ما موند و صبح که هوا روشن شد ، بالاخره تونست ماشینشو خلاص کنه . ازم کلی تشکر کرد و رفت . رفت اما یه روز دوباره برگشت و گفت که برم پیشش و باهاش کار کنم . خدا نیکخوی و سر راه من قرار داده بود . ازون ببعدش پیش نیکخوی کار کردم و وضعم خیلی بهتر شد . دیگه شبی نمیرسید که من دست خالی برم خونه . - هااان آره . میگم چقدر قیافتون برام آشناست . من شما رو تو شرکت آقای نیکخوی دیدم . - آره بابا جان من تو شرکت نیکخوی کار می کردم . - گفتین کار می کردین ؟ یعنی الان دیگه کار نمی کنین ؟ - از وقتی پای اون شریک کلاهبردارش به شرکت باز شد ، همه چیز عوض شد . بعد از فوت نیکخوی منو هم از شرکت بیرون انداخت . - که اینطور . اشک تو چشماش جمع شده بود .سرشو انداخت پایین و گفت : - خدا منو ببخشه . من دیده بودم که آتیش سوزی کار خود بی وجدانشه اما از ترس حرفی نزدم. نیکخوی بیچاره فوت کرد و من دوباره به این وضع افتادم . - پس شما شاهدش بودین . شما هم فهمیده بودین که این آتش سوزی کار رستگار بوده . - آره بابا . تازه تصادف رستگارم کار خودش بوده . اون نامرد به نیکخوی خیانت کرد و شک کرده بود که من از کاراش بو برده باشم و بخوام دستشو رو کنم ، منو از اونجا بیرون کرد . همه ی شرکت و دار و ندار نیکخوی و به نام خودش زد . ازاولشم معلوم بود که چشمش دنبال داراییه نیکخویه و به همین قصد هم نزدیکش شد . نیکخوی اما انقدر قلب مهربونی داشت که بهش اعتماد کرد . - پس بعید نیست که این ماشین رو هم خود ناکسش فرستاده باشه تا شمارو بترسونه یا تهدید کنه - ازون خدانشناس هیچی بعید نیست . - ولی اینجوری که نمیشه شما دیگه اینجا جاتون امن نیست . راستشو بخواین ... من می خوام حقیقت و برملا کنم . درسته که با اینکار اونا دوباره زنده نمیشن اما می خوام اینکار و به خاطر دخترشون انجام بدم . اون باید حقش و ازون عوضی بگیره . میشه شما هم کمکمون کنین ؟ - مگه نیکخوی دختر داشت باباجون؟ - آره یه دختر داره که الان بیست و خرده ای سالشه . - ولی تا اونجایی که من میدونم آقای نیکخوی و خانمش بچه دار نمیشدن . - منظورتون چیه ؟ - هااان پس اونا آخرش همون دختربچه رو بزرگش کردن . - متوجه منظورتون نمیشم . آقای نیکخوی فقط یه بچه دارن که اونم دخترشون هلیاس . - قضیه اش مفصله بابا جون . حالا بگو ببینم تو آقای نیکخوی و خونوادشو از کجا می شناسی ؟ نشستم و براش سیر تا پیاز ماجرا رو تعریف کردم . بابا رحمان خندید و گفت – پس الان یه دل نه صد دل عاشق شدی . لبخند زدم و گفتم : - پس قول میدین که کمکم کنین ؟ بابا رحمان – من به حکمت خدا اعتقاد دارم و به نیکخوی مدیونم . اون شب خدا نیکخوی رو سر راه من قرار داد و امشب هم تو رو . این دینیه که رو گردن منم هست بابا جون . - اما ... بابا رحمان منظورتون ازینکه اونا بچه دار نمیشدن چی بوده ؟ یعنی هلیا دختر خونده ی اوناست ؟ *** امروز جشن تولد سایه است و قراره مهمونی تو خونه ی قدیمی آقا بزرگ برگذار بشه . خدا بیامرزه آقابزرگ و که زمین خونه اش خیلی بزرگ بود و برای هر کدوم از بچه هاش یه قطعشو جدا کرده بود . عمو سهیل هنوز به زمین خونه اش دست نزده و از همون اول تصمیم گرفته که مستقل زندگی کنه ولی بابا از همون زمان که آقا بزرگ زنده بود ، روی زمین خودش خونه ساخت و یه مدت هم اونجا زندگی کرد . درست نمیدونم که اون زمان من و کامران بدنیا اومده بودیم یا نه ولی چیزی ازون خونه یادم نمیاد . بعدا سر یه سری از مسائل بابا هم اون خونه رو ترک می کنه و برا خودش یه خونه ی جدید می خره . در واقع همین خونه ای که الان داریم توش زندگی می کنیم . هیچوقت نپرسیدم که چرا بابا اون خونه رو ول کرد ؟ بعد از فوت آقا بزرگ و خانم بزرگ ، برادرا تصمیم گرفتن که خونه پدریشونو به همون شکل نگه دارن و گهگاهی هم جشنا و مراسمهای خونوادگیمونو اونجا برگزار می کنن . عصربا کامران رفتم طلافروشی و سفارشم و تحویل گرفتم . با مامان اینا هماهنگ کرده بودم که گردنبند سایه رو من می گیرم . کامرانم قرار بود یه جفت گوشواره براش بخره . با هم برگشتیم خونه و آماده شدیم . من که طبق معمول لباسام سیاه و سفید بودن . کامرانم یه دست کت و شلوار نوک مدادی پوشید . کامران شنگول نگام کرد و چه طور شدم ؟ - عااالی . چشمکی نثارش کردم و گفتم : - چی شده ؟؟؟ شاد و شنگول میزنی . خبریه ؟ کامران با شیطنت خندید و گفت : - ایشال... خبرشم می شنوی . - رو نکرده بودی ناقلا . کامران نگاهی بهم انداخت و گفت – تو هنوز ازین ترکیب رنگ خسته نشدی ؟ - نه والا . مامان اینا ازقبل رفته بودن و فقط من و کامی مونده بودیم که ماهم بالاخره آماده شدیم و رفتیم . هر چی دیرتر می رسیدیم بیشتر به نفعم میشد چون سر و صدای کمتری رو تحمل می کردم . اما کامران انگار دل تو دلش نبود که زودتر برسه اونجا . مدام غرغر می کرد بدو دیگه الان تموم میشه دیگه برا چی داریم میریم ؟ مشخص بود داره پرپر میزنه تا برسه و یکی رو اونجا ببینه . رسیدیم و از ماشین پیاده شدیم و رفتیم تو . هنوز شلوغ پلوغ بود و صدای موسیقی و دست و خنده با هم قاطی شده بود . سرم از همون لحظه ی اولش درد گرفته بود .یه گوشه ای خلوتتر از بقیه ی جاهای خونه نشستم . سمن اومد سمتم . سایه هم تو بغلش بود . از بعد ازون اتفاق دیگه با سمن حرف نمیزدم و امشبم بیشتر فقط به خاطر اون بچه تو مراسمشون شرکت کرده بودم . بدون اینکه چیزی به سمن بگم ، بچه رو از تو بغلش گرفتم و بوسش کردم . لبخندی زد که دلم براش غش رفت . سمن همونجا وایساد و به من و بچه اش نگاه می کرد و اونم چیزی نمی گفت . - سلام خوشکل دایی. گردنبند رو از تو جیبم درآوردم و بستم دور گردنش . بچه ی خنده رو و دوست داشتنی ای بود . درست برعکس مامانش و جالبتر اینکه چشماش منو یاد چشمای هلیا مینداخت. اوووف که می خواستم گازش بگیرم این خوشکله رو .کامرانم همون لحظه اومد کنارم نشست و اول یه چشمک به سمن انداخت که از چشمام مخفی نموند و بعدم رو به من گفت : - بده ببینم این وروجکو سمن – می خوام باهات حرف بزنم کامیار . - من با تو هیچ حرفی ندارم . سمن – معذرت می خوام . می دونم اشتباه کردم . - هه تازه الان به این نتیجه رسیدی ؟ فکر نمی کنی که دیگه دیر شده ؟ سمن – می دونم ... اینا رو می دونم . من به تویی که برادرمی و هلیایی که عینه خواهرم بود ، بد کردم ولی باور کن پشیمونم . - چه فایده ؟ الان دیگه چه فایده ؟ اشک تو چشماش جمع شده بود . - با مامان و بابا حرف میزنم و راضیشون می کنم . هر کاری از دستم بر بیاد براتون انجام میدم . - حالا که هلیا نیست می خوای این کارارو بکنی ؟ - پیداش می کنیم . هیستریک خندیدم و گفتم : - من سه ماهه دارم دنبالش می گردم و نتونستم پیداش کنم حالا تو می خوای یهویی پیداش کنی ؟ دیگه واقعا داشت گریه می کرد . سمن – خیلی وقته که از کارم پشیمون شدم ولی وقتی سایه به دنیا اومد بیشتر از قبل از خودم و کاری که با هلیا کردم بدم اومد. من الان خودمم دختر دارم و می دونم وقتی دخترتو اذیت و آزار کنن و تودستت از دنیا کوتاه باشه وکاری ازت برنیاد یعنی چی . من نه تنها در حق هلیا و تو بلکه در حق پدر و مادرشم ظلم کردم . گریه اش شدت گرفت . - منو ببخش داداشی . اگه نمی تونی لا اقل به خاطر سایه منو ببخش داداشی . دلم دیگه واقعا براش سوخت . از سنگ که نبودم . اونم خواهرم بود . - خیل خب . من می بخشمت . ولی برو دعا کن که اونها هم ببخشنت که دست من نیست . دست بردم و اشکای روی صورتش و پاک کردم و گفتم : - حالام دیگه گریه نکن . زشته تو مهمونی . لبخند زد و دستاشو انداخت دور گردنم و گفت : - مرسی داداشی . همه ی تلاشمو می کنم که هلیا رو پیدا کنم و شما دو تا رو بهم برسونم . کامران در حالیکه سایه تو بغلش خوابیده بود ، اومد سمتمون و گفت : - خب پس بالاخره شما دوتا دوباره با هم صلح کردین . خجالت نمی کشین ؟ من باید این همه راهو بیام و شما دوتا رو آَشتی بدم ؟ سه تایی خندیدیم. راست میگفت از زمان بچگیمون من و سمن همش با هم قهر می کردیم و هر دفعه هم کامران آشتیمون میداد . کامران سایه رو داد به سمن و گفت : - بچه خوابه . تو این شلوغی اذیت میشه . بعدم دستشو انداخت گردن منو و رفتیم پیش بقیه . برعکس من کامران خیلی برای اینطور مراسمها حوصله به خرج میداد . کنار هم نشستیم روی مبل که سیوا برامون کیک و چایی آورد . چای و کیکمو برداشتم و ازش تشکر کردم . اونم لبخند زد و گفت : - خواهش می کنم . کیک و چاییمو خوردم و وقتی برگشتم سمت کامران که دیدم به کیکش لب نزده و سگرمه هاش بدجوری درهمه . عجیب بود این که کیک دوست داشت و تا همین چند دقیقه پیش هم شاد و شنگول بود. یهو چیشد که اینجوری شد؟ متعجب گفتم : - کیکتو نمی خوای بخوری ؟ کامران – تو می خوری که بخور . بعدم بلند شد و رفت بیرون .اینم یه چیزیش میشه ها . چه مرگشه خو ؟ سرمو که بلند کردم دیدم سیوا داره به من نگاه می کنه . هااان گرفتم قضیه چیه . پس دلیل برگشتن کامران سیوا بوده .اول خواستم برم بیرون پیشش ولی بعد ترسیدم که بیشتر عصبی شه . چون دیده بود که سیوا به من نگاه می کنه ، احتمالا الان سایمو با تیر میزنه. صدای موزیک بلند شد و بچه ها اون وسط جنگولک بازی و ادا در میاوردن .بهونم برای اینکه از اونجا فاصله بگیرم و برم بیرون جور شد . در حال و باز کردم و رفتم بیرون . اطراف خونه آقابزرگ و گشتم تا بالاخره کامران و پیدا کردم و رفتم پیشش . داشت با تلفنش حرف میزد تا رفتم پیشش ، با عجله گفت : بعدا بهتون می گم و قطع کرد. روی نرده های پشت خونه آقا بزرگ نشسته بود و به رو بروش خیره شده بود. نمی دونستم چجوری سر صحبتو باهاش باز کنم که بیشترعصبی نشه . به خاطرهمینم تصمیم گرفتم فعلا سکوت کنم و فقط کنارش بشینم . مدتی که گذشت خودش شروع کرد به حرف زدن : - فکر نمی کردم که با رفتنم فاصله ام باهاش انقدر زیاد شه وگرنه هیچوقت نمیرفتم . نمی دونی وقتی کارام درست شد و تونستم برگردم چقدر خوشحال بودم که می تونم دوباره ببینمش - تو این همه سال عاشقش بودی و هیچی بهش نگفتی ؟ - نه نگفتم چون فکر می کردم که اونم من و دوست داره و منتظرم میمونه ولی اشتباه می کردم. غرور لعنتیم نذاشت قبل از رفتنم بهش بگم. - حالا هم دیر نشده . - واسه تو آره . ولی واسه من نه . - مطمئنم که سیوا نظرش عوض میشه منتها اگر تو هم بزنی زیر غرورت و بهش بگی . باید پیشش اعتراف کنی قبل ازینکه واقعا دیر بشه . برگشت به طرفم و تو چشمام نگاه کرد . انگار اونم یه کورسوی امیدی پیدا کرده بود که لبخند زد . دوباره روشو برگردوند و به روبه رو خیره شد . کامران – هیچوقت نفهمیدیم این ساختمونی که پشت خونه ی آقابزرگه مال کیه؟ - اوهوم . حتی نفهمیدیم که کسی توش زندگی می کنه یا نه . از بچگی هم بابا هیچوقت نمیذاشت نزدیک اون خونه شیم . کامران لبخند شیطونی زد و گفت : - تو هم بهمونی که من فکر می کنم فکر می کنی داداشی؟ منم به طبعیت ازش لبخند خبیثی زدم و گفتم : - اوهوم . پایه ای بریم ؟ - پایه که پایه اس داداش چهارپایتم . دستامونو کوبیدیم بهم و رفتیم سمت دیواری که پشت محوطه ی خونه ی آقابزرگ رو از محوطه ای که اون ساختمون مشکوک توش بود ، جدا می کرد . از بچگی هر کاری که برامون ممنوع بود و دوتایی انجام داده بودیم و چوبشم خورده بودیم . فقط این یکی ازون زمان مونده بود که ازش نتیجه نگرفته بودیم . کامران قلاب گرفت و من رفتم بالا . کامرانم پرید که من دستشو گرفتم و کشیدمش بالا . از بالای دیوار پریدیم پایین و رفتیم سمت ساختمون . چراغ یکی از اتاقا روشن بود . پس یعنی اینجا کسی زندگی می کنه ؟ - کامران نگاه کن . چراغ اتاق روشنه . کامران – اوهوم - خب بنظرت بعد درسته که ما بریم تو ؟ کامران – خب اگرم کسی اون تو باشه ، مطمئن باش از فک و فامیل خودمونه . - لابد یه دلیلی داره که بابا نمیذاشت بریم تو . کامران – اَااه چقدر سوسول شدی تو ... ببینم می تونی انقدر سر و صدا کنی تا همه رو خبر کنی ؟ پاورچین پاورچین و عین این دزدا رفتیم تو . در خونه قفل بود بنابراین از پنجره ای که رو به حال باز میشد رفتیم تو . دکوراسیون لوکسی داشت و همه جا تمیز و مرتب بود و اثری از خاک و خل یا تار عنکبوت نبود . - ای بابا راستی راستی اینجا یه نفر زندگی می کنه . کامران – هیسسس انگار صدامونو شنیدن که یه نفر داشت میومد سمتمون . تو تاریکی سریع پشت وسیله ها قایم شدیم . یه خانمی که بهش می خورد مستخدم خونه باشه ، اومد و یه نگاهی انداخت و وقتی دید کسی نیست رفت . خوب که از رفتنش مطمئن شدیم ، آروم آروم از پله ها بالا رفتیم . رفتیم پشت در همون اتاقی که چراغش روشن بود . کامران می خواست در و باز کنه که دستش و نگه داشتم و اول در زدم و وقتی دیدم صدایی نیومد ، در و باز کردم . چیزی که می دیدم رو باور نمی کردم . چطور ممکنه ؟ اونی که تو اتاق می دیدم دقیقا همونی بود که اولین بار توی خوابم دیده بودم . موهاش خرمایی رنگ بود اما روی شقیقه هاش سفید شده بود . حرف نمیزد انگار اونم انتظار نداشت که منو ببینه و ماتش برده بود. بعد از چند لحظه لباش تکون خورد و دقیقا همون چیزی رو گفت که تو خواب گفته بود . اما متاسفانه صداشو نمیشنیدم . حتی نمی تونستم لب خونی کنم . کامران – این چی میگه تو می فهمی ؟ - نه . منم چیزی نمی شنوم . بهتره دیگه بریم کامرا... هنوز جمله ام تموم نشده بود که جیغ کشید و همه رو با خبر کرد . مستخدم بلافاصله پرید تو و فریاد زد : - شما کی هستین ؟ اینجا چی می خواین ؟ من و کامران که خیلی شوکه شده بودیم حتی نتونستیم دهن باز کنیم و حرف بزنیم .یه چوب بزرگ و قطور تو دستش بود که اونو گرفته بود سمتمون. یه قدم اومد سمتمون و ما هم یه قدم رفتیم عقب و بعدش اون همینجوری میومد سمت ما و ما هم می رفتیم عقب پشتم خورد به در اتاق . دستگیره در و باز کردم و با کامران دویدیم و از پله ها اومدیم پایین .پشت سرمون دوید و اومد پایین .فکرشم نمی کردم که با اون هیکلش بتونه انقدر سریع باشه . در خونه قفل بود و متاسفانه کلید هم روی در نبود که بتونیم بریم بیرون . خانمه – حتی فکر فرارم نکنین . الان زنگ می زنم به پلیس . شما می دونستین که این خونه مرد نداره و اومدین اینجا آره ؟ - نه... نه خانم باور کنین که ما دزد نیستیم . کامرانم بلافاصله با انگشتش خونه آقا بزرگ و نشون داد و گفت : - ما از ساکنین اون ساختمون هستیم خانمه – خبه خبه ... ساکنین اون ساختمون ، آقا و خانم بودن که الان چندین ساله خدابیامرز شدن . - خب ما چیزیم دیگه ... کامران – آره ما نوه شونیم. خانمه که انگار بابا و عمو رو می شناخت پرسید : - کدوم نوه ش؟ - ما پسرای ساسانیم . خانمه – برای چی اومدین اینجا ؟ - راستش ... چیزه ... خب ... ما دلیل خاصی نداشتیم ... همینجوری اومدیم خانمه – همینجوری اومدین؟ آدم همینجوری از پنجره میره تو خونه ی یکی دیگه ؟ کامران – خب آره حق با شماست . ما فکر نمی کردیم که کسی اینجا زندگی کنه . خانمه – چراغ اتاق که روشن بود . چطور فکر کردین کسی اینجا زندگی نمی کنه ؟ کامران – دقیقا زدین تو خال . همون چراغه که روشن بود ما روکنجکاو کرد و کشوند اینجا . خانمه – خیل خب . من دیگه با شما دوتا کاری ندارم . الان زنگ می زنم به باباتون خودش همه چیز و می فهمه . میشینین همینجا تا باباتون بیاد . تکون خوردین خودتونو مرده فرض کنین . کاملا از قیافه اش مشخص بود که شوخی نداره و دست بزنشم خوبه . هیکلشم ماشال... داشت انگار یه دوره مهارتای رزمی رو کامل دیده بود بنابراین تصمیم گرفتیم برای اینکه سالم و بدون دردسر از در بریم بیرون ، همونجا منتظر بابا بشینیم . - ببخشین . چطور شما اینجا تنها زندگی می کنین ؟ اگر یوقت سر و کله ی دزدای واقعی پیدا بشه شما چیکار می کنین ؟ خانمه – سالهاست کسی به این خونه رفت وآمد نکرده . حتی دزد . - اون خانمی که اون بالاست الان حالش خوبه ؟ خانمه – مستخدم پیششه. خودش حواسش بهش هست. بهتره انقدر حرف نزنی وگرنه مجبور میشم دهناتونم ببندم . هنوزم شک داشت که من و کامران نوه های آقا بزرگ باشیم . پس بیشتر از یکی مستخدم تو این خونه زندگی می کنن . اون خانمه کی بوده که تنها تو این خونه زندگی می کنه با مستخدماش؟ چند دقیقه به سکوت گذشت تا بالاخره در خونه به صدا دراومد . خانمه در خونه رو باز کرد و بابا تو آستانه ی در ظاهر شد و بعدم اومد تو. بابا – اینجا چه خبره فروغ ؟ نگاهش خورد به ما دوتا و با عصبانیت پرسید : - شما دوتا اینجا چیکار می کنین ؟ چجوری اومدن تو ؟ فروغ – در قفل بوده . از پنجره اومدن تو . بابا – خیل خب من خودم حسابشونو میرسم . فعلا که مش رمضون نیست تو بیشتر حواستو جمع کن فروغ – چشم آقا . از اون خونه بیرون اومدیم و برگشتیم به خونه ی آقا بزرگ . بابا تو طول مسیر هیچی نمی گفت و ما هم سکوت کرده بودیم .وقتی رفتیم داخل دیدیم که مهمونی تموم شده و تنها خونواده ما و عمو اونجا هستن . مامان – چه خبر شده بود ساسان ؟ بابا با عصبانیت گفت : - از خودشون بپرس . دست پرورده ی خودم و خودتن . نگاهش و دوخت به من و کامران و گفت : - شما دوتا تا حالا کجا بودید ؟ بابا – عین دو تا دزد رفتن خونه ی سیما . بیست سی سال زحمت کشیدم . آخرش دوتا دزد تحویل جامعه دادم. مامان – برای چی رفتین اونجا آخه ؟ - می خواستیم بدونیم چی رو تا حالا ازمون مخفی کردین ؟ بابا – تا کی می خواین به اینجور کاراتون ادامه بدین ؟ دیگه بچه نیستین که کتکتون بزنم . کامران – دقیقا چون دیگه بچه نیستیم نمی تونین گولمون بزنین . تا کی می خواین همه چی رو ازمون مخفی کنین ؟ عمو سهیل – حق با بچه هاست ساسان . اونا هم حق دارن بدونن . اگه بهشون گفته بودیم الان از روی کنجکاوی به اون شکل وارد خونه نمی شدن . - اونجا خونه ی کیه عمو ؟ عمو سهیل – خونه ی عمه سیماتون. من و کامران همزمان با هم – عمه سیما ؟ سیوا و سامی و کتی و سمنم توجهشون جلب شده بود . سیوا – این همه سال ما عمه داشتیم و خبر نداشتیم ؟ عمو سهیل – آره کامران – برای چی این و ازمون مخفی کردین ؟ ما چرا نباید می دونستیم ؟ بابا – عمه سیماتون مریضه . سالهاست با هیشکی حرف نمی زنه . - برای چی ؟ بابا سکوت کرده بود که سمن پرسید : - چی شد که عمه مریض شد بابا ؟ بابا – ماجراش طولانیه بابایی . برمی گرده به چندین سال قبل ... اون زمان ما هنوز تو( با دست به خونه ی قدیمیمون اشاره کرد ) این خونه بودیم . برای عمه ات خواستگار اومده بود و من مخالف ازدواجش بودم ولی عمه ات عاشقش شد و باهاش ازدواج کرد . منم قهر کردم و ازینجا رفتم و اون خونه ای که الان توش زندگی می کنیم رو خریدم و با هم رفتیم تو اون خونه . چند سال بعد ازدواج عمه ات اونا صاحب یه دختر میشن . هنوز حتی برای دخترشون شناسنامه هم نگرفته بودن که ماشین شوهرعمتونو می دزدن . شوهرعمتونم همون روز تصادف می کنه و میمیره . از قرار معلوم بچه اون روز توی ماشین بوده و همراهه ماشین دزدیده شده . ما کلی پیگیری کردیم اما هیچوقت بچه شونو پیدا نکردیم . حتی نفهمیدیم که زنده اس یا نه . عمه ات بعد ازینکه جریان و فهمید حالش بهم خورد و افتاد رو زمین و تا یه هفته بیهوش شد و بعد ازینکه بهوش اومد هم هیچوقت حرف نزد و هر کسی هم که وارد اتاقش میشد جیغ میزد . آقا بزرگ که خیلی دخترشو دوست داشت ، تلاش زیادی کرد تا حال عمتون خوب بشه . پیش همه جور دکترم بردتش اما سیما تغییری نکرد . حتی پیش دکترای خارجیم بردتش اما سیما انگار خودش نمی خواست که خوب بشه . آقا بزرگم وقتی دید که دیگه کاری از دستش ساخته نیست ، تومحوطه ی پشتی خونه ی خودش برای سیما خونه ساخت و مستخدمای خونه شو هم فرستاد تا ازسیما مراقبت کنن و بعد ازونم جز اینکه بشینه و تباه شدن آینده و خوشبختی دخترشو ببینه چاره ای نداشت . متاسفانه مدت زیادی هم طاقت نیاورد و از دنیا رفت . بعد از فوت آقا بزرگ من و عمو سهیلت تصمیم گرفتیم به خونه ی آقابزرگ دست نزنیم و مثل خودش از عمه سیماتون مراقبت کنیم . کامران – که این طور ... پس قضیه این بوده بابا – آره کل قضیه همین بوده . - اخیرا بازم دنبال بچشون گشتین ؟ بابا – راستشو بخوای به اون صورت نه . آخه اونم الان دیگه بزرگ شده . ما اون زمان خیلی دنبالش گشتیم و بیکی از دوستانم سپردم که اگر پیدا شد ، مارو با خبر کنه ولی متاسفانه هیچوقت خبری ازون بچه نشد . خود آقا بزرگم خیلی دنبال اون بچه گشته بود اما پیداش نکرده بود . - به نظرتون اگه دخترعمه رو پیدا کنیم ، عمه حالش خوب میشه ؟ بابا – چی بگم بابا جون ... همه چی دست خداست . اون زمان که هنوز بچه بود ما خیلی دنبالش گشتیم اما پیداش نکردیم . الان دیگه اگرهم پیش کسی بزرگ شده باشه ، معلوم نیست کجاست ... چجوری می خوای پیداش کنی ؟ ما هیچی ازش نمی دونیم . نه یه هویت معلوم داره ... نه می دونیم الان ازدواج کرده یا نه ... نه می دونیم اصلا تو ایرانه ... اگه تو ایرانه کجای ایرانه ؟ و نه می دونیم زنده اس یا زبونم لال مرده ... نمی دونم چرا ولی دلم روشن بود .ازونجایی که قبلا خواب عمه رو دیده بودم ، احساس می کردم که باید هر کاری از دستم برمیاد براش انجام بدم . همه ی تلاشم و می کنم که عمه دوباره سلامتیشو به دست بیاره . اینجوری روح آقاجونم شاد میشه . کامران تو گوشم آهسته گفت : - باز داری به چی فکر می کنی کنفسیوس ؟ نکنه اونی که تو خواب می دیدی همون عمه سیما بوده ؟ خوشم میاد که دوزاریش همیشه خوب میفتاد . برگشتم سمتش و فقط سرمو تکون دادم . کامران – حالا می خوای چیکار کنی ؟ - باید از یه جایی شروع کنم و دنبالش بگردم . تو هم پایه ای ؟ کامران – چهارپایه اتیم داداش . از وقتی سر خاک نیکخوی رفته بودم ، کلید خوابام خود بخود داشتن پیدا میشدن . اول بابا رحمان و بعدم عمه سیما ... الان فقط مونده هلیا ... اصل کاریم همونه . هه انگاراین عذاب بر من نازل شده که بقیه ی عمرمو دنبال گمشده ها بگردم . اون از هلیا و اونم از دختر عمه سیما. مغزم جرقه زد . هلیا ... دختر عمه سیما . هلیا خیلی شبیه عمه سیما بود . نکنه ؟؟؟ خدایا حکمتتو شکر . از سالی که عمه دخترشو گم کرده بود تا حالا چند سال می گذشت ؟ از زمان فوت آقا بزرگ تا امروز حدود بیست و سه یا بیست و چهار سال می گذره . هلیا هم تقریبا همین سن و سال و داره . هلیا امروز غروب بیکار بودم و دلم گرفته بود . دیشب خواب بابا و مامان و دیده بودم . خیلی وقت بود که بهشون سر نزده بودم . هر جور شده یه سر می خوام برم سر خاکشون . آماده شدم و یه دسته گل و یه جعبه خرما هم خریدم و بردم سر خاک . یه دسته گل روی خاکشون بود . یکی برای بابا و یکی هم برای مامان . یعنی کی اینو آورده بود ؟ کامیار ؟؟؟ با بیاد آوردن اسمش لبخند زدم . به بابا و مامان سلام کردم و سنگاشونو شستم. دسته گل و روی قبرشون گذاشتم و براشون فاتحه خوندم . قلبم داشت کنده میشد ازین همه دوری ... دوری از بابا ، مامان ، کامیار، سمن ... یادته بهت گفتم که سمن بارداره مامان ؟ تا حالا احتمالا بچه ش بدنیا اومده . من هنوز بچشونو ندیدم ولی مطمئنم عین خودش خوشکل و بامزه اس . دلم براتون تنگ شده ... خیلی زیاد ... دیگه طاقت ندارم ... اشکام سرازیر شدن و یه مدت گریه کردم . هم برای بابا هم مامان هم خودم ... بلند شدم هوا داشت تاریک میشد و اگه به شب بر می خوردم ، می ترسیدم تنهایی برگردم خونه . با عجله خرما رو پخش کردم و برگشتم خونه . جلدی یه املت درست کردم و شام خوردم . تازه لقمه ی اول و گذاشته بودم دهنم که موبایلم زنگ خورد . وااا یعنی کیه این وقت شب ؟ ولش کن الان خودش می فهمه اشتباه گرفته و قطع می کنه ولی انگار طرف ول کن نبود و با خودم کار داشت . بلند شدم و تلفنمو از تو جیبم در آوردم وبه شماره اش نگاه کردم . ناشناس بود . جواب دادم : - الو ؟ - الو سلام خانم نیک منش . کامرانم . دانش پژوه . شناختین ؟ هنوز لقمه ی غذام تو دهنم بود و نمی تونستم خوب حرف بزنم و در حالیکه دهنم نیمه پر بود گفتم : - عه سلام آقا کامران خوبین ؟ - ممنونم . شما خوبین ؟ شرمنده این وقت شب مزاحمتون شدم . داشتین شام می خوردین ؟ - نه ... نه ... ممنونم . خواهش می کنم . کاری داشتین ؟ تابلو بود که فهمیده دروغ گفتم چون خندید و گفت : - بله یه کار مهمی داشتم باهاتون .. - بالاخره غذای تو دهنمو جویدم و قورت دادم و گفتم : - بفرمایین - می خواستم بگم که ... چیزه ... چه طوری بگم ؟ - راحت باشین . - آخه ... نمیشه ... یه طوریه ... - چیشده آقا کامران ؟ اتفاقی افتاده ؟ - نه ... خیالتون راحت باشه . اتفاقی که نیفتاده فقط .... - فقط چی ؟ دارین نگرانم می کنین . - خب آخه از پشت تلفن نمی تونم براتون توضیح بدم . باید حضورا بهتون بگم . - حضورا ؟ - آره میشه فردا تشریف بیارین بیرون تا براتون توضیح بدم ؟ - کجا ؟ با عجله گفت : - بعدا براتون توضیح میدم و قطع کرد . واااا . اینم خله هااا . وسط شام منو کشید بیرون آخرم معلوم نیست چه زری زد . ایشششش خب میمردی زودتر می نالیدی من می رفتم شاممو می خوردم ؟ املتم یخ شد که ... مجبور شدم دوباره گرمش کنم و بعد بخورم . پوووف متنفرم ازینکه غذایی که می خوام همون شب بخورم و دوباره گرمش کنم . اصلا فقط یه ایرانیه که غذاشو گرم می کنه و بعد صبر می کنه تا سرد شه و بعد می خورتش خخخ. بعد از شام سفره رو جمع کردم و ظرفارو شستم و رفتم اتاق فکر و مسواک زدم . هوا حسابی سوز داشت و اعلام کرده بودن که بزودی برف میاد . رفتم زیر پتوم . خیلی کیف میداد تو این هوا زیر پتو بخوابی . یعنی کامران چی و می خواست بهم بگه ؟؟؟ ولش کن فردا می بینمش و بهم میگه دیگه . گوشیمو برداشتم که برای فردا صبح آلارم بذارم و همون لحظه یه پیام رسید . از طرف کامران بود . آدرس یه پارک و داده بود و گفت فردا صبح ساعت 9 اونجا باش . خبر مهمیه . داشتم از فوضولی می ترکیدم که بدونم چخبره . بزور چشمامو بستم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم تا زودتر بخوابم و فردا صبح خواب نمونم . کامیار تو اتاقم کنار کامران دراز کشیده بودم . تمام این شبایی که اومده بود رو با اینکه کامران خودش اتاق مجزا داشت، بیاد قدیم کنار هم می خوابیدیم . سرش تو گوشیش بود و داشت تند تند یه چیزی رو تایپ می کرد و یه لبخند موذیانه هم گوشه ی لبش بود . - به کی پی ام میدی ناقلا که اینجوری نیشت بازه ؟ کامران – کی من ؟ بهیشکی . پی ام نمیدم که . دارم یه چیزی رو یادداشت می کنم . - گوشای منم مخملی دیگه کامران – هر جور دوست داری فکر کن . پریدم روش و گفتم خیلی خری . دست بردم گوشیشو بقاپم که نذاشت .اون دستشوکه توش گوشی بود ، برد بالا و با اون یکی دستش دستامو پس می زد و بعدم دیدم که پیام و حذف کرد . - عوضی . کامران خندید و گفت – حقته . صبح مثل همیشه از خواب بیدار شدم و بعد ازینکه آماده شدم ، رفتم شرکت . ساعت حدودا بیست دقیقه به نه بود که گوشیم زنگ خورد . کامران بود . خندیدم و گفتم : - الو سلام کامی . چیشده ؟ به دوساعت نکشیده دلت برام تنگ شده ؟ - سلام صداش آروم بود و مشخص بود که بغض کرده . - چیشده کامی ؟ چت شده ؟ - وااااای واااای اگه بدونی کامی ... - چی رو ؟؟؟ چی رو بدونم ؟؟ با گریه گفت : - مگه میشه همچین چیزی اصلا ؟ - چی میشه ؟ بابا بگو چیشده دیگه ؟ نصفه جونم کردی . قلبم داره میاد تو دهنم . فریاد زد : - د نمی تونم لامصب ... نمی تونم - تروخدا کامران بگو بابا طوریش شده ؟ - نه . - مامان حالش خوبه ؟ - آره - عمو سهیل طوریش شده ؟ - نه - سیوا طوریش شده ؟ - نه زبونتو گاز بگیر - خب بنال بدونم چیشده دیگه دوباره داد زد : - نمی تونم لامصب ... نمی تونم اینجوری - چجوری می تونی پس لامصب ؟ بگو دیگه ... - من الان اینجا نشستم ببینم چه گلی می تونم بگیرم... - کجا ؟ - آدرس و برات می فرستم ... فقط زود بیا - خیل خب . آروم باش من الان میام . خدایا نوکرتم تو منو نکش اینا خودشون آخرش منو مرگ میدن . جلدی بلند شدم و از اتاقم رفتم بیرون و به منشی گفتم که ممکنه دیر کنم خودش فعلا کارارو ردیف کنه . به سامیم پی ام دادم که باید برم یه جایی کار دارم و حواسش به شرکت باشه . کامران آدرسو پیامک کرده بود . عه خب این احمق برا چی تو پارک نشسته و داره گریه می کنه ؟ درست راس نه به ورودی پارک رسیدم و دوباره زنگ زدم به کامی و ازش پرسیدم که کجا نشستی ؟ کامران دوباره با گریه گفت : - بیا سمت بستنی فروشی . دویدم سمت بستنی فروشی واطراف و نگاه کردم و دنبال کامران گشتم . یه نیمکت یه کم با فاصله از بستنی فروشی قرار گرفته بود . رفتم سمتش که دیدم یه دختر روش نشسته و و نگاهش سمت پایینه . پرسیدم : - خانم ببخشین . یه آآآآآآآآآآآآااااآقا هم قد و قواره من این دور ... سرشو بلند کرد . حرفمو خوردم . چیزی که می دیدم و باور نمی کردم . - هلیا . تو ... تو هلیا با تعجب نگاهی بهم انداخت و گفت : - کامیار ؟ - آره خودمم . - از کجا فهمیدی؟ چجوری اومدی اینجا ؟ - کامران بمن گفت که بیام اینجا ... گفته بود که یه اتفاقی افتاده - آره به من هم گفت که یه اتفاقی افتاده - به تو هم گفت ؟ مگه تو کامران و میشناسی ؟ - آره حرصی شدم و پرسیدم : - از کجا می شناسیش؟ - مدیر اونجاییه که توش کار می کنم . عصبانیتر گفتم : - پس اون عوضی خیلی وقته که تو رو می دیده و بمن چیزی نمی گفته . مگه دستم بهش نرسه - تقصیر اون نیست . من خودم نمی خواستم ببینمت . الانم نباید اینجا باشم ... خواست بره که گفتم : - نمی فهمم . این همه مدت همدیگه رو ندیدیم اون وقت تو... بهمین راحتی می خوای بذاری بری؟ - از اولشم نباید همدیگه رو می دیدیم . اشتباه کردم . منو ببخش . حرف دیگه ای برای گفتن ندارم . اشک تو چشماش جمع شده بود . می دونستم که داره دروغ می گه . هیچوقت دروغگوی خوبی نبود چون چشماش همه چیز رو لو می دادن . پشتش و کرد به من که اشکاشو نبینم . - شاید تو حرف دیگه ای برای گفتن نداشته باشی . اما من درست به اندازه ی نبودنت یا شایدم بیشتر باهات حرف دارم و کلی سگدو زدم تا پیدات کنم . جایی نبود که به ذهنم رسیده باشه و نگشته باشمش . حالا که پیدات کردم بهمین راحتی نمی ذارم بری . برگشت و بهم نگاه کرد . عاشق همین نگاه مظلومش بودم . - می دونم حرفایی که امروزداری می زنی ، تحت تاثیر حرفای اون روز مامانمه . می دونم باهات بد کردیم . اما جبران می کنم بخدا همشو جبران می کنم .اتفاقایی افتاده که تو از همشون بی خبری هلیا . هلیا نمی دونستم از چی حرف می زنه ولی فقط خدا می دونست که چقدر دلم داشت براش پرپر می زد . - خواهش می کنم هلیا . بیا تا برات توضیح بدم . اینجا نمیشه . نگاهمو انداختم پایین . تحمل دیدن چشمای ملتمسشو نداشتم . اون روز مادرش از من خواهش کرده بود . من بهش قول دادم . چجوری می تونم زیر قولم بزنم ؟ لعنتی ترو خدا خواهش نکن . نمی تونم چشماتو ببینم و ازش بگذرم . - هلیا تو رو روح آقای نیکخوی لج نکن بیا بریم . عصبی شدم . نگاهمو دوختم تو چشماش و حرصی گفتم : - این آخرین بارت باشه که از نقطه ضعم استفاده می کنی . - خیل خب . خیل خب . اشتباه کردم . غلط کردم . راضی شدی ؟ چیزایی که می خوام بگم . فقط در مورد من و تو نیست . مربوط به قضیه ی پدر و مادرتم هست . - مامان و بابام ؟ - آره لعنتی می دونست چجوری رامم کنه . - چی شده ؟ چی از اونا می دونی ؟ با هم رفتیم تو ماشین کامیار نشستیم و کامیارم شروع کرد به حرف زدن . - همه ی این ماجرا ها از یه خواب شروع شد . من قبل ازینکه اون روزتو رو همراه پدر و مادرت توی ویلامون ببینمت هم دیده بودم . اولین بار تو خواب دیدمت و یه روز تو بازار ، تو پاساژ و یه بارم اگه یادت باشه تو خیابون همدیگه رو پشت چراغ قرمز دیده بودیم . اون زمان هنوز خوابامو باور نمی کردم . فکر می کردم توهمه تا اینکه خود واقعیتو تو ویلامون دیدم اون موقع ها بود که تازه بفکر افتادم که چرا من باید خواب تو رو ببینم ؟ چند روز بعدش هم خدا منو ببخشه به خواب دیدم که آقای نیکخوی فوت کرده . دیدم که باعث و بانیش رستگاره اما چیزی نگفتم چون نمی دونستم چجوری باید بهتون بگم .خودمم به درستی خوابام شک داشتم و هنوز باورشون نداشتم . اما پیشو گرفتم . رفتم شرکت بابات و اونجا اون رستگار بی وجود و دیدم . اون شب آتیش سوزی انبار به عمد بوده هلیا . همشم زیر سر رستگار بوده ... *** یه یه ساعتی بود که کامیارهمینجور داشت برام حرف میزد و من چیزایی رو که می شنیدم و باور نمی کردم. رستگار لعنتی ... عوضی ... چجوری بخودش اجازه داد همچین کاری باهامون بکنه ؟ تازه چجوری وجدانش بهش اجازه داده بود که بعد ازون کاری که باهامون کرده ، بیاد و کلی هم پول ازم بچاپه ؟ حتم دارم که اون بحران مالیم کار خودش بوده تا همه دارایی بابا رو بنام خودش بزنه . قضیه خواستگاریشونم بی قصد و قرض نبوده . کامیار- باید اون عوضی رو سر جاش بنشونیم هلیا . - ولی ما هیچ مدرکی ازش نداریم . کامیار – ولی یکی هست که حاضره شهادت بده . - کی ؟ کامیار – نمی دونم تا بحال توی شرکت بابات دیدیش یا نه . بابا رحمان . - بابا رحمان ؟ کامیار – آره - نه تا بحال ندیدمش . کامیار – شاید تو اونو نشناسی ولی اون تو رو خوب میشناسه . تازه یه چیزاییم بابا رحمان تعریف کرده که نمی دونم تا چه حد ازش می دونی . - چی گفته ؟ کامیار - تو می دونستی که ... نگاهشو دوخت به من . انگار شک داشت که بهم بگه . شاید از عکس العملم می ترسید . کامیار – قول میدی خونسردی خودتو حفظ کنی ؟ - آره کامیار - بابا رحمان می گفت که آقای نیکخوی و خانمش بچه دار نمیشدن و تو دخترخوندشون بودی - پس بابا رحمان اینارو هم می دونسته خونسردیمو که دید پرسید : - تو می دونستی این قضیه رو ؟ - آره کامیار – حالا می خوای با رستگار چی کار کنی ؟ - معلومه میرم و ازش شکایت می کنم . باید تقاص کارایی رو که کرده پس بده . کامیار – خوبه منم کمکت می کنم . پووووف انقدر حرف زدم که دهنم کف کرد . چطوره دوتا بستنی بخوریم ؟ با تعجب نگاهش کردم و گفتم : - تو این سرما ؟ کامیارخندید و گفت : - اوهوم . بخاری رو روشن می کنم . موافقی ؟ - اوهوم . از ماشین پیاده شد تا بخره. خنده ام گرفت . اونم مثل من بستنی دوست داشت . دلم حسابی براش تنگ شده بود. حالا که دیدمش ، دیگه نمی تونم ازش دل بکنم . هر وقت که می بینمش جدایی ازش برام سختتر میشه . دلم می خواست ساعتها می نشستم و به حرفاش گوش می دادم . چقدرامروز مظلوم شده بود . یعنی اونم به اندازه ی من تو این مدت دلش تنگ میشده ؟ فکر اینکه بعد ازین قضیه دوباره باید از هم دور بشیم عذابم می داد . خیلی زود با دوتا بستنی برگشت و بخاری ماشین و روشن کرد. بستنی هامونو که خوردیم ، گفت : - چند نفر هستن که باید ببینیشون . - چند نفر؟ کیا ؟ خندید و گفت : - بریم خودت می بینی . جلوی یه خونه ی بزرگ و مجلل نگه داشت . چند تا بوق زد و بعدش در باز شد . با ماشین رفتیم تو. عجب زمین خفنی بود . هیچوقت فکر نمی کردم یه همچین چیزی تو این شهر باشه . من تو خوابام هم بلد نبودم رویای همچین خونه ای رو ببینم . بالاخره ماشین و متوقف کرد و پیاده شدیم . رفتیم داخل و اولین کسی که پرید طرفم ، باورم نمیشد سمن بود . داشت گریه می کرد . سمن – سلام هلیایی - سلام سمن – دلم برات تنگ شده بود عزیزم . منو ببخش . باعث و بانی این همه عذاب من بودم . اشکای منم جاری شد . دلم براش سوخت . همش که تقصیر اون نبود . من هم مقصر بودم . - نه عزیزم . ما هم مقصر بودیم . اگه از اولش بهت همه چیز و می گفتم ، اینجوری نمیشد . سمن با گریه گفت : - یعنی منو می بخشی ؟ - آره عزیزم . مگه میشه آدم رفیق چندین سالشو نبخشه ؟ لپمو بوسید و گفت : - خیلی ماهی هلیا . - ماهی از خودته گلم . سامیار – سلام هلیا . خوشحالم که باز دوباره می بینمت . - سلام . منم خوشحالم که باز می بینمتون . کامیار – خب اگه آبغوره گیریاتون تموم شده باید بگم که یه خانم خوشکل دیگم اینجاس که دلش می خواد هلیا رو ببینه . تو بغلش یه بچه بود . - وااای خدا این دختر سمنه ؟ بده ببینم این فندق خاله رو ... - سلام عشقه خاله سامیار – هلیا ؟؟ داشتیم ؟؟ - هوم ؟ چی داشتیم ؟ - فقط دخترسمن ؟ هممون خندیدیم و بعدش گفتم : - خب حالا یه چیزی گفتم . حسود . دوباره هممون خندیدیم . وای خدا می خواستم بخورمش . خیلی ناز و تو دل برو بود و خیلیم خوش اخلاق . تا یه ذره نوازشش می کردی ، برات می خندید و دلت برای اون صورت کوچولوی سفید معصوم خندون ضعف می رفت . - خب اسم این فندقمون و چی گذاشتین ؟ سمن – سایه - ایشال... که پا قدمش مبارک باشه . کامیار چشمکی انداخت و گفت : - وال ... پاقدمش که تا حالا خوب بوده ... اشاره ای به من کرد و گفت : - اتفاقای خوب خوب همینجوری پشت هم دارن ردیف میشن . سمن و سامی ازین حرفش خندیدن و منم تنها یه لبخند زدم . خودمونیما تو این مدتی که تنها بودم یه کم آدم شدم و آبروداری رو یاد گرفتم . خخخ خواستم سایه رو بدم به سمن که دیدم چنگ زد به یقه ام . لبخندی زدم و گفتم : - ای جون خاله. می خوای هنوز تو بغل خاله باشی ؟ کامیار خیلی آهسته گفت : - معلوم نیست چه مهره ای داری که هیچکس نمی تونه ازت دل بکنه . دلم ارزید . چقدر خوب می تونست با حرفاش منو به سمت خودش بکشونه . کامیار – هنوز یه نفر دیگه مونده که ندیدیش. رومو کردم بهش و پرسیدم کی ؟ - باید خودت ببینیش . با هم رفتیم سمت یه ساختمون دیگه که پشت ساختمون اصلی قرار گرفته بود . چقدر حیاط اون محوطه قشنگ و آرامش بخش بود . دوست داشتم همیشه تو همچین محیطی قدم بزنم و هوای تمیزش و به ریه هام بفرستم . کامیار رفت جلو و در زد و بعد از دقایقی یه خانمی در و برامون باز کرد . کامیار – سلام فروغ خانم . فروغ خانم – سلام کامیار – قبلا بابا باهاتون هماهنگ کرده دیگه فروغ خانم – آره بیاین تو رفتیم تو . منظورش چی بود که بابا باهاتون هماهنگ کردن ؟ اصلا این خونه متعلق به کی بود ؟ این زمین بزرگ مال کی بود ؟ از پله ها رفتیم بالا و پشت در یه اتاق وایستادیم . سمن و سامی عقب مونده بودن و کامیار جلوی من بود . دست برد و چند ضربه به در اتاق زد . هیچ صدایی از پشت در اتاق شنیده نمیشد . کامیار در و باز کرد و من و به سمت تو هدایت کرد . رفتیم تو . یه نفر تو اتاق روی تخت نشسته بود . سلام دادم . - خدای من ... این ...این غیر ممکنه ... باور کردنی نبود. دستمو بردم جلوی دهنم که جیغ نزنم .یه خانم توی اتاق بود که خیلی شبیه من بود . اصلا با هم مو نمی زدیم . تنها تفاوتش چند تار موی سفید شده کنار شقیقه هاش بود . خدایا قربون حکمتت چجوری ممکنه دو نفر انقدر شبیهه هم باشن آخه ؟ اونم از دیدن من شوکه شده بود و همینجور اشک می ریخت . لبخند زد و دستاشو از هم باز کرد . رفتم سمتش و منو بغل کرد . بیشتر از ده بار بوسیدتم . لباش تکون خوردن : - د .... دخترم دیگه چیزی نشنیدیم . با دیدن چشمای گریونش اشک منم دراومد . اون واقعا مادر منه ؟ کامیار با خوشحالی گفت : - دیدین گفتم دخترتونو پیدا می کنم عمه جون ؟ دیدین بقولم عمل کردم ؟ لبخندی به کامیار زد و ازش خواست بیاد جلو و دستش و گذاشت رو شونه ی کامیار و آروم چند ضربه به شونه اش زد . باورم نمیشد که اون مامان واقعیم باشه . مدتی کنارش نشستم و اون موهامو نوازش می کرد . چه آرامشی بهم تزریق میشد وقتی کنارش بودم ... کامیار از در رفتم بیرون و خبر خوش حرف زدن عمه رو به بقیه هم دادم . هرچند کلا فقط یه کلمه گفته بود ولی همینشم جای شکر داشت . خدا بیامرزه آقا بزرگ رو جاش خالی بود که این صحنه رو ببینه . با وجود شباهت زیادی که دارن ، بعید می دونم تو تشخیص رابطه ی بینشون اشتباه کرده باشم اما برای اینکه مطمئن بشیم بهتر بود که آزمایش ژنتیکم انجام بشه . شب از هلیا خواستم که پیش عمه بمونه تا فردا صبح برم دنبالشون که آزمایش بدن . شب که شد تو تاریکی اتاق نشسته بودم و طبق معمول فکر می کردم . به فردا ، به نتیجه ی آزمایش ، به اینکه بعدش چجوری به هلیا پیشنهاد بدم ؟ در اتاق آروم باز شد و کامران وارد اتاق شد . فکر می کرد خوابیدم . خخخ به عمد این موقع اومده بود که خوابیده باشم . تو تاریکی گوشیش و گذاشت روی میز کنار دستم و رفت تا لباساشو عوض کنه . وقتی برگشت ، هر چی سعی کرد گوشیش و پیدا کنه نتونست . گوشیش و گرفتم جلوش و گفتم دنبال این می گردی ؟ از ترس به مرز سکته رسیده بود . چهره ی رنگ پریده اش تو تاریکی اتاق هم حتی مشخص بود . آب دهنش و قورت داد و با فریاد گفت : - خاک بر سر جنیت کنم . قلبم ریخت . فکر کردم خوابی . خندیدم و گفتم : - حقته . توی عوضی برا چی زودتر بهم نگفتی که می دونی هلیا کجاست ؟ - خب گفتم دیگه . - نوچ . دیر گفتی . - خب آخه قرار بود دوتاتونو سورپرایز کنم . دستم و دور گردنش حلقه کردم و بخودم فشارش دادم . کامران – چته وحشی ؟ خندیدم و گفتم : - عاشقتم خره با حرص گفت : کامران – خیل خب ولم کن خفه شدم . ولم کن دیوونـــــــــــه . - که می خواستی سورپرایزمون کنی هان ؟؟ کامران – آره به جون هلیا می خواستم خوشحالتون کنم خره - جونه کی ؟؟؟؟ کامران – بابا بجون خودم بجونه خود خرت . و با التماس گفت : - بابا بردار دیگه دستتو . دستمو برداشتم وبا حرص گفتم : - یَعک سورپرایزی نشونت بدم که حظ کنی داداشی . در حالیکه گردنشو مالش می داد گفت : - ولی حال کردی عجب فیلمی بازی کردم ؟ نه جان من حال کردی ؟ - اصن بازیگری تو خونته . خخخ ولی من کامیار نیستم اگه تلافیشو سرت درنیارم داداشی . کامران – اصلا منو نداشتی چیکار می کردی ؟ خداییش راست می گفت . اگر کامران به ایران نیومده بود ، الان نه هلیا رو داشتم و نه سمن . این کامرانم نعمتیه ها . انگاری اومده تا همه رو بهم وصل کنه . - خیلی کَرِتیم داش کامی . کامران - مخلصتیم داش کامی . یهو دوتایی پشتمونو بهم کردیم و با هم گفتیم : - ببند دیگه بزار بخوابیم . این عادت همیشگیمون بود . صبح زود رفتم دنبال هلیا و عمه تا ببرمشون برای آزمایش و بعد ازینکه عمه رو برگردوندم خونه ، با هلیا یه صبحونه ی مشت زدیم به بدن و ازونجا هم رفتیم تا علیه رستگار شکایت کنیم ... چهره ی جاخورده ی رستگار توی دادگاه دیدنی بود . مثل اینکه چند بارم یه نفر و فرستاد تا بابا رحمان و تهدید کنه اما نمی دونست که بابا رحمان دیگه تو اون خونه نیست . همون شبی که نزدیک بود با یه ماشین تصادف کنه ، ازش خواستم تا با خونوادش بیان و تو خونه ی قدیمی ما زندگی کنن . اونجا هم می تونستن از عمه مراقبت کنن و هم از دست رستگار در امان بودن . با وجود بابا رحمان خیلی زود تونستیم کارمونو پیش ببریم و دادگاه رستگار و محکوم کرد و قرار شد تمام پولایی رو که هاپولی کرده به هلیا پس بده . - خب خانم مهندس . اینم از این . حالا نمی خوای به ما یه شیرینی بدی ؟ خیلی شیرین خندید و گفت : – شیرینیم می دیم منتهاش بعد ازینکه نتیجه ی آزمایش اومد . - ای خسیس ناقلا . می خوای دوتاشو یکی کنی ؟ هلیا – خخخ . من به این مظلومی ... بخشنده ای ... مگه از من با سخاوتترم داریم ؟ خندیدم و گفتم : - نــه . کی میگه ؟ هلیا – میگم کامیار ؟ - جون ؟ هلیا با خنده گفت – میشه بریم سر خاک بابا و مامان ؟ - اوهوم . چرا نشه جلوی شیرینی فروشی نگه داشتم و گفتم : - باید این خبر خوب و اونا هم بدونن . به زودی برف می بارید و می خواستم موقع اولین برف سال هلیا رو یه بار دیگه سورپرایز کنم . هلیا بعد ازینکه نتیجه ی دادگاه مشخص شد ، خیالم راحت شد و امیدوارم که حالا روح بابا و مامان هم درآرامش باشه . لبخندی زدم و رو به آسمون گفتم : - خدایا شکرت . یکبار خونوادمو ازم گرفتن اما تو یه خونواده جدید بهم دادی . این بار یه جعبه شیرینی گرفتیم و همراه کامیار رفتیم سر خاک مامان و بابا . کامیار یه شیشه گلاب خرید و باهاش سنگشونو شستیم و بعد نشستیم و دوتایی براشون فاتحه خوندیم . بعد از چند لحظه کامیار در جعبه ی شیرینی رو باز کرد و برد تا بین جمعیت پخشش کنه . تنهام گذاشته بود تا راحت بتونم باهاشون درد و دل کنم . - سلام بابایی . سلام مامانی . دیدین بالاخره انتقامتونو ازشون گرفتیم ؟ کامیار و که یادتون هست . بیشتر زحمتاش و اون کشید . در واقع اون بود که همه ی این خبرارو بهم داد و اگر اون نبود من هیچوقت نمی تونستم . موقعی که شما تصادف کردین تا قبل از اینکه علیه رستگار شکایت کنیم ، همش عذاب وجدان داشت و چقدر تلاش کرد تا به اینجا برسیم . یه خبر خوب دیگه هم براتون دارم و اونم اینه که مادرمو پیدا کردم و دیگه تنها نیستم .یادتونه چقدر گشتین تا پیداش کنین ؟ از امشب می تونین راحت و آسوده بخوابین . دعا می کنم تو اون دنیا هم خوشبخت زندگی کنین . قطرات اشک از گوشه ی چشمم پایین چکید . درسته که مامان واقعیمو پیدا کردم. ولی بازم جای خالی اونا رو احساس می کردم . کامیار برگشت و منم اشکامو پاک کردم و برگشتیم خونه . *** بعد از چند روز بالاخره نتیجه آزمایشمون هم رسید . همونی شد که خودمون می دونستیم . جوابش مثبت بود . حال مامان رو به بهبود بود . دلم می خواست زودتر خوب بشه تا بتونم باهاش حرف بزنم و همه ی سوالاتمو ازش بپرسم . تقریبا هیچی از بابام نمی دونستم . ولی هنوز می ترسیدیم راجع به گذشته باهاش حرف بزنیم . روی میز آرایشی که توی اتاق مامان بود ، عکس یه خانم و آقا و یه دختر بچه بود . دقیقا شبیهه همونایی که توی خوابم دیده بودم . یعنی بچه ای که تو خوابم دیده بودم ، من بودم ؟ به دیوارای اتاق مامان نگاه کردم که پر از تابلوهای نقاشی بود . لبخندی بروش زدم و پرسیدم : - این نقاشی ها کار خودتونه مامان ؟ سرشو آروم تکون داد . - منم نقاشی رو خیلی دوست دارم . میشه به منم یاد بدید ؟ دوباره سرشو تکون داد . ازینکه می تونستم در طول روز حتی فقط چند کلمه با مامان حرف بزنم خوشحال بودم . شاممونو که خوردیم ، داروهاشو بهش دادم و خیلی زود خوابش برد . صبح با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم . کامیار بهم گفته بود که دیگه به رستوران کامران نرم و برگردم به شرکت خودش . دست و صورتمو شستم و اومدم بیرون . فروغ خانم صبحونه رو برامون آماده کرده بود . به فروغ خانم و مامان سلام دادم و صبحونمو تند تند خوردم و پریدم بالا لباسامو پوشیدم . دست کامیار درد نکنه که کمکم کرده بود تا وسیله هامو بیارم .برگشتم پایین و صورت مامان و بوسیدم و باهاش خداحافظی کردم و با عجله رفتم بیرون . صدای فروغ خانم تا بیرون درم میومد که می گفت : - عجله نکن دختر . و در جوابش بلند داد زدم : - چشم از درب اصلی رفتم بیرون و به محض اینکه یه قدم برداشتم ، یه خانم آشنا رو دیدم . مامان کامیار بود . دروغ چرا ؟ از دیدنش اصلا خوشحال نشده بودم . چون خاطره ی خوبی باهاش نداشتم . مامان کامیار – سلام هلیا - سلام مامان کامیار – می دونم بد موقعی مزاحمت شدم . می تونم باهات حرف بزنم ؟ تو رودروایستی گیر کردم و گفتم : - مراحمین . بفرمایین . منو دعوت کرد به یه کافی شاپ و دوتا قهوه سفارش داد . چند دقیقه به سکوت گذشت تا بالاخره به حرف اومد : مامان کامیار – منو ببخش هلیا جان . من اشتباه کردم . خودمم می دونم که الان دیگه خیلی دیر شده ولی با این وجود ازت می خوام که منو ببخشی. خودخواه بودم که به تو و کامیار توجه نکردم و با احساسات مادرانه کورکورانه تصمیم گیری کردم و باهات بد کردم . داشت گریه می کرد . یه دستمال کاغذی از روی میز برداشت و اشکاشو پاک کرد . - ترو خدا گریه نکنین . مامان کامیار – تو این مدتی که نبودی و نمی دونم چه سختیایی کشیدی ... کامیارم یه روز خوش نداشت .و یه آب خوش از گلوش پایین نرفت . از بیرون که میومد یه راست می رفت تو اتاقش و با هیچکسم حرف نمیزد و وقتیم فهمید که اومدم پیشت و باهات بد حرف زدم و من باعث شدم که تو ازش دور بشی ، دیگه حتی حاضر نشد که بیاد سر سفره شام و ناهار تا باهامون غذا بخوره . فهمیدم که خوشبختیه کامیار با توئه و من نمی خوام شاهد آب شدن و بدبختی پسرم باشم . نمی خوام مادری باشم که با دست خودش داره زندگی بچشو خراب می کنه . دیگه ازین ببعد تصمیم با خودتونه. هر تصمیمی که شما بگیرین ما هم قبول می کنیم . باور کن اینا رو بخاطر این نمی گم که تو دختر سیمایی. سمن باهام حرف زد و گفت که خونوادت چه کسایی بودن و چه اتفاقی براتون افتاده . خدا منو ببخشه که بعد ازون همه سختیایی که کشیدی ، عذابتو بیشتر کردم . همینجور حرف می زد و گریه می کرد . درست بود که اون روز از حرفش خیلی ناراحت شدم و بعدشم کلی عذاب کشیدم تا از کامیار دور شم اما اگه قرار باشه کامیار و دوست داشته باشم ، باید خونوادشو هم دوست داشته باشم و نمی خوام بخاطر من کامیار از دست مامانش ناراحت باشه . پس باید بخاطر کامیار ببخشمش . دستاشو گرفتم تو دستم و گفتم : - ترو خدا دیگه گریه نکنین. من می بخشمتون . مامان کامیار – قلب خیلی مهربونی داری . بعد از خداحافظی با مامان کامیار رفتم شرکت کامیار و دوباره پستمو تحویل گرفتم . هوووم چه حس خوبیه دوباره خانم مهندس بشی و قلم دستت بگیری و نقشه بکشی . چقدر دلم برای این محیط و آدماش تنگ شده بود ... بعد از تموم شدن تایم کاریم از شرکت زدم بیرون و هنوز چندتا قدم برنداشته بودم که یه ماشین کنارم وایستاد و اسممو صدا زد . صداش برام آشنا نبود . برگشتم و به ماشین نگاه کردم . به به دوست دیروز دشمن امروز ... روزبه بود . اینجا چی کار می کرد ؟ توجهی بهش نکردم و به راهم ادامه دادم . روزبه – هلیا ... خواهش می کنم سوار شو می خوام باهات حرف بزنم . - من هیچ حرفی باهات ندارم . از ماشین پیاده شد و اومد روبه روم و گفت : - ولی من خیلی حرفها برای گفتن دارم ... - من علاقه ای به شنیدنش ندارم . خواستم از کنارش رد شم که دستشو گذاشت روی کیفم و گفت : - خواهش می کنم ... التماس و از تو چشماش خوندم . یه ماشین آشنا کنارمون نگه داشت و کامیار با قیافه ی برزخی از ماشین پیاده شد و دوید سمتمون . دست روزبه رو از روی کیفم برداشت و منو کشید پشتش . یه پوزخند زد و گفت : - به به آقای رستگار کوچیک . اون از پدر که مال مردم می خوره و با چشماش بهش اشاره کرد و ادامه داد : - اینم از پسر که مزاحم ناموس مردم میشه . صورت روزبه از عصبانیت سرخ شده بود و نزدیک به انفجار بود . روزبه – حرف دهنتو بفهم . من از کارای بابام بی خبر بودم . الانم قصدم مزاحمت نبوده . هلیا خودش می دونه . کامیار – اولا هلیا نه و هلیا خانم . دوما وقتی دوست نداره به حرفات گوش کنه یعنی که شما مزاحمی . روزبه – هِه . مرسی از آموزشای اخلاقیتون . آقای معلم اخلاق ، جناب عالی خودت چیکاره ای که اومدی و مزاحم ما شدی ؟ کامیار – من نامزدشم . با این حرفش کیلو کیلو قند تو دلم آب شد . می دونستم برای اینکه روزبه رو دک کنه همچین حرفی زده بود برا همین خیلی طبیعی رفتار کردم و چیزی نگفتم . روزبه چشماشو که اندازه ی دوتا هندونه شده بود ، دوخت بهم و پرسید : - راست میگه ؟ - آره کامیار لبخند پیروزمندانه ای به روزبه زد و گفت : - خب ... جناب رستگار ، اگه دیگه حرفی برای گفتن نیست ، من و هلیا باید بریم . امیدوارم دیگه مزاحم هلیا نشید چون دراین صورت حساب کارتون با منه . روزبه برگشت سمت من و گفت : - معذرت می خوام . نمی دونستم نامزد کردی . کامیار – عزیزم بهتره دیگه بریم تا دیرمون نشه . سرمو تکون دادم و درپاسخ به چشمای متعجب روزبه فقط گفتم : - خداحافظ چیزی شبیهه خداحافظ از دهنش خارج شد. با کامیار تو ماشین نشستیم و خوب که از روزبه ی مات و مبهوت دور شدیم ، دوتایی زدیم زیر خنده . عجب کیفی داد . حسابی حال کرده بودم ازینکه روزبه رو ضایع کرده بودیم . وقتی گفت از هیچکدوم از کارای باباش خبر نداشته ، دلم براش سوخته بود اما دیگه به این پدر و پسر اعتماد ندارم . *** بعد ازین ماجراها دایی سهیل که حالا بزرگ خونوادمون بود ، همه رو تو خونه ی خودش جمع کرد و من ازینکه دوتا حامی مثل دایی سهیل و دایی ساسان پیدا کرده بودم ، خوشحال بودم . دایی سهیل مثل بابا همایون ، شوخ و خونگرم بود و دایی ساسان در عوض خیلی آروم بود . جفتشون مهربون بودن . زندایی سهیلا هم که زن دایی سهیل بود ، خانم خیلی خوبی بود و دوتا هم بچه داشتن که یکیشون پسر بود و در واقع همون سامیار خودمون بود و اون یکی هم دختر بود که اون شب اصلا تو جمع حاضر نشده بود و من نتونستم ببینمش . حدیثه خانم هم که زن دایی ساسان بود و حسابی موجبات آشناییمونو از قبل فراهم کرده بود . خونواده ی دایی ساسان شلوغتر بود . 4 تا بچه داشت که دوتاشون پسر و دوتاشون دختر بودن . سمن و که از بچگی می شناختم و یه خواهرم به نام کتایون داشت که خیلی ساده و خاکی بود و با آقا امیر ازدواج کرده بود و صاحب یه پسر کوچولوی دوست داشتنی به نام کسری شده بودن . کسری کوچولو بانمک بود و خیلی راحت می تونست خودشو تو دل همه جا کنه . پسرای دایی ساسانم که کامیار و کامران شیطون بودن که جفتشونو از قبل می شناختم . اون شب همه ورودمو به جمع خونواده تبریک گفتن و حسابی ازم پذیرایی کردن . پرده رو کنار زدم و از پنجره بیرون و نگاه کردم . این اولین برفی بود که امسال داشت می بارید و اونم درست روز تولد من . یه دست لباس گرم تنم کردم و خواستم برم تو حیاط قدم بزنم که گوشیم همون لحظه زنگ خورد . نگاهی به صفحه ی گوشیم انداختم و لبخند زدم . شماره ی کامیار بود . جواب دادم : - سلام اما به جای کامیار ، صدای نگران سمن تو گوشی پیچید . سمن – الو سلام هلیا خودتی ؟ - آره خودمم سمنی چی شده ؟ سمن – کامیار ... کامیار ... با نگرانی گفتم : - کامیار چش شده ؟ سمن با گریه گفت : - دیدی چی شد هلیا ؟؟ خاک تو سرمون شد .... کامیار ... داداشی ... قلبم به شدت می کوبید به قفسه ی سینه ام و می خواست از توش در بیاد . - کامیار چش شده سمن ؟ سمن دوباره با گریه گفت : - نمی دونم ... خوب بود ... همینجوری یهویی حالش بد شد و افتاد رو زمین . زنگ زدیم آمبولانس بیاد . ترو خدا بیا اینجا هلیا ... - شما الان کجایین ؟ سمن – خونه ی آقابزرگ دیگه نفهمیدم چجوری و با چه وضعیتی رفتم خونه ی آقابزرگ . کامیار - برای چی اینجوری بهش گفتی دیوونه ؟ سمن – بابا خودتون گفتین اینجوری بگم . کامران – دیگه خیلی پیاز داغشو زیاد کردی . طفلکی الان از ترس زهره ترک میشه . در خونه صدا خورد و هر کی رفت تو نقش خودش . من تو اتاق قدیمی آقابزرگ روی تخت دراز کشیده بودم. صدای گریه ی سمن میومد . چجوری می تونست انقدر راحت و مصنوعی اشک بریزه ؟ خداییش بازیگری تو خونمونه . چشمامو بسته بودم که با هدایت سمن ، هلیا وارد اتاق شد . اومد تو و نشست کنار تختم . همه تنهامون گذاشتن . هلیا صدام میزد . - کامیار ... پاشو ... کامــــــــــیار بلند شو . آروم دستشو گذاشت روی شونه مو تکونم داد و با گریه گفت : - بهت میگم پاشو . مگه خودت نگفتی همه جارو دنبالم گشتی . مگه نگفتی می خوای همه چیز و جبران کنی ؟ پس چی شدی ؟ خیسی اشکشو روی صورتم احساس کردم . هلیا – دروغ گفتم . دیگه تنهات نمی ذارم . دیگه هیچوقت از پیشت نمیرم . ترو خدا پاشو . بجز تو دیگه از کی بخوام که پشتم باشه ؟ دیگه از کی کمک بخوام ؟؟ خدایا چرا همه ی کسایی که دوستشون دارم رو ازم می گیری ؟ سرشو گذاشته بود روم و همینجور گریه می کرد . دلم براش ریش شد . پیرهنم از اشکاش خیس شده بود . آروم دستامو بردم و دورش حلقه کردم و گفتم : - منم دوست دارم عزیزم . هیچوقت نمی ذارم تنها بمونی . یهو شوکه شد و سرشو بلند کرد و با تعجب بهم نگاه کرد . خندیدم و بهش نگاه کردم . با مشتش محکم کوبید تو شونم و گفت : - عوضی . تو ... تو تا حالا بیدار بودی و همه چی رو می شنیدی ؟ قیافه اش خیلی بانمک شده بود . موذیانه خندیدم و سرمو تکون دادم . هلیا عصبانی گفت – می کشمت کامیار . بلند شدم و سعی کردم از مشت و لگداش فرار کنم . دوباره هر چی بالشت و کوسن اون اطراف بود به طرفم پرت می کرد . خندیدم و گفتم : - تا دوباره یه دونه شونو پاره نکنی بیخیال نمیشی دیگه نه ؟ نگاهم رفت سمت پاهاش و خشکم زد . تو یه پاش دمپایی بود و اون یکی پاش پابرهنه . تازه دکمه های لباسشم اشتباهی بسته بود . دوباره خنده ام شدت گرفت . هلیا – به من می خندی بچه پررو ؟ بالشتو آورد بالا بکوبه تو سرم که همون لحظه بقیه ی بچه ها هم اومدن تو . کامران – حقشه هلیا بزنش . بخورش . لهش کن . هلیا – تو یکی حرف نزن که از دست تو هم شکارم . اصلا امروز هر دوتونو می کشم . سمن با خنده وارد اتاق شد و گفت : - خون خودتو کثیف نکن عزیزم . ما خونوادگی همینجوری عوضی ایم . ایشال... تو هم بزودی به جمعمون اضافه میشی. هممون با هم خندیدیم و سامیارم با کیک وارد اتاق شد . سامی – تولدت مبارک دختر عمه . هلیا لبخند شیرینی زد و با ذوق زاید الوصفی گفت : - مرسی پسر دایی . سامیار – همه ی این نقشه ها زیر سر کامیار بود تا بکشونتت اینجا . هلیا دوباره خندید و نمی دونست که با هر کدوم ازین خندیدناش ، چی بروز دل بی صاحاب من میاره . لباسی رو که برای هلیا خریدم بهش دادم و گفتم : - هرچند که خاطره میشه اگه با همین تریپت عکس بگیری ولی اگه دلت بخواد می تونی لباستو عوض کنی . چشماش برق زدن . هلیا – وااای مرسی . چرا زحمت کشیدی ؟ - قابل شما رو نداره بانو . هلیا که خاطره میشه این تریپ من هااان ؟؟ یعک خاطره ای نشونت بدم که تا ابد یادت بمونه آقا کامی. سمن دستگاه پخش و روشن کرد و آهنگ تولدت مبارک پخش شد . همه با هم و یکصدا میشمردن تا شمعهارو فوت کنم. کامیار که درست کنارم وایساده بود، یه چشمک بهم زد وگفت : کامیار – یادت نره که آرزو کنی . چشمامو بستم و آرزو کردم و بعد از اینکه گفتن یک ، چشمامو باز کردم و لپامو پر باد کردم وبمحض اینکه همه ی شمعارو فوت کردم ، همگی برام دست زدند و دوباره تبریک گفتن . کامیارم که فوضولیش گل کرده بود ، آروم تو گوشم پرسید که چه آرزویی کردم که منم مثل خودش آروم تو گوشش گفتم آرزو رو که به کسی نمیگن عزیزم . نمی دونم چیشد که یهو صورتش سرخ شد و ازم فاصله گرفت . فقط یه نفر این وسط خوشحال به نظر نمی رسید و ازونجایی که من فقط خواهر سامیار و ندیده بودم ، اون باید خواهر سامیار باشه . کیک و برش دادم و کامیار تیکه ای ازون کیک و گذاشت دهنم و تیکه ی دیگه اشم گذاشت دهن خودش که همه براش خندیدن . منم وقتی دیدم حواسش جمعه خوردنشه دستموکیکی کردم و مالیدم به صورتش و به قیافه اش که خامه ای و کاکائویی بود ، خندیدیم . میون خنده هام گفتم : - تا تو باشی دیگه منو دست نندازی آقا کامیار . کامیار – عه ؟ اینجوریه ؟ الان حسابتو می رسم . - خوابشو ببینی . کامیار دنبالم کرد و گفت : - عزیزم من همه ی خوابامو تبدیل به واقعیت می کنم . همگی به من و کامیار می خندیدن . نزدیک بود بهم برسه که پریدم سمت کامران و پشتش قایم شدم . وقتی داشتم از پشتش فرار می کردم ، دستشو دراز کرد که بزنه به صورتم اما جاخالی دادم و همش خورد تو صورت کامران . کامران مات و مبهوت مونده بود و به ما دو تا نگاه می کرد و این سری همگی با هم به کامران می خندیدیم . کامران – نه مثل اینکه منم باید حسابی تبریکمو به عرضتون برسونم دختر عمه . دوباره همه با این حرف کامران خندیدیم و این بار دوتایی افتادن دنبالم . دو نفر به یه نفر ؟ این نامردیه . رفتم سمت سامیار . سامی – من نه ... ترو خدا ... من پوستم به خامه حساسه ... جوش می زنه ... کهیر می زنه .... کامران دست خامه ای شو زد تو صورت سامیار و گفت : - بمیر بابا . ( صداشو زنونه کرد و گفت ) حساسم ، جوش می زنم ، مگه دسته خودته ؟ به صورت من و کامیار زدن تو هم باید بخوری. خندیدم و گفتم : - تیم سه نفرتون حالا قشنگ نشونه گذاری شد . کامیار – عزیزم تبریک می گم با اومدن تو ، تیم سه نفره خانم ها هم تکمیل شد . تو ، سمن و سیوا پس اسمش سیوا بود . نامردا از سه طرف بهمون حمله کردن . کامیار دستشو زد تو صورت من و سامیارم دستشو زد تو صورت سمن . کامرانم دستشو برد سمت سیوا و کشید به صورتش . صدای جیغ و داد من و سمن دراومده بود . اما سیوا در حالیکه تو چشماش اشک جمع شده بود ، قهر کرد و رفت بیرون . کامرانم به دنبالش رفت . با دیدن چشماش دلم سوخت . ازینکه صورتش کیکی شده بود ناراحته ؟ ( چقدر تو خنگی آخه ) خو آخه وقتی کامران دستشو زد تو صورتش قهر کرد و رفت . ولی نه قبلشم خوشحال نبود . - سیوا چرا ناراحته ؟ کامیار خندید و گفت : - چیزی نیست . درست میشه . غصه نخور . بعدم یه چشمک بهم زد و جعبه ی دستمال کاغذی رو گرفت سمتم و گفت : - بیا صورتتو پاک کن . یعنی چی که غصه نخور ؟ یه چیزی اینجا مشکوکه . چرا به من چیزی نمیگن ؟ داشتیم صورتامونو پاک می کردیم که کامیار وقتی دید کسی حواسش نیست صورتش و نشون داد و گفت : - هلیا ببین اینجا خامه ایه هنوز ؟ - نه من چیزی نمی بینم . - ولی به نظر چرب میادا . یه دستمال کاغذی تمیز رو برداشتم و کشیدم به صورتش . کامیار – نه اونجا نه با انگشتش یه ذره اونور تر و نشون داد و گفت : - اینجا دوباره اون قسمتو هم با دستمال پاک کردم که موذیانه خندید و گفت : - نه نه اونجا نه ... با انگشت کنار لبش و نشون داد و گفت : - اینجا . با مشت کوبیدم تو شونه اش که صدای آخش دراومد . آروم و زیر لبی بهش گفتم منحرف که اونم خندید و دیگه هیچی نگفت . داشتیم کیک و تقسیم می کردیم که کامران و سیوا اومدن تو . به نظر می رسید که دیگه از اخم و ناراحتی سیوا خبری نیست . هر چند که هر سال تولدمو با مامان و بابا جشن می گرفتم و جمع سه تاییمونو دوست داشتم اما می تونستم بگم که این هم یکی از بهترین روزهای تولدم بود چون این روز رو کامیار برام بوجود آورده بود . ازین جمع جدیدی که بهش وارد شده بودم ، حسابی خوشم اومده بود و همشونو دوست داشتم . خدایا ازین که بهم یه همچین خونواده ی سرزنده و شادی دادی که بتونم غمهامو فراموش کنم ، ممنونم . سمن با فندق خانمش اومد سمتم و یه جعبه ی کوچولوی روبان پیچ رو گرفت جلوم وگفت : - اینم هدیه ی ما و این فندق به شما . - دستت درد نکنه عزیزم چرا زحمت کشیدی ؟ - قابلتو نداره عزیزم . صورتشو بوسیدم و اول روبان و بعد در جعبه رو باز کردم . توشو با چند تا سکه پر کرده بودن . دوباره ازشون تشکر کردم . طفلکیا چقدر تو خرج افتادن . اونوقت من برای کوچولوی تازه به دنیا اومدشون هنوز هیچی نخریده بودم . بعد ازونم به ترتیب ، امیر و کتی ، کامران و سیوا ، کادوهاشونو گذاشتن روی میز و من یکی یکی ازشون تشکر کردم و سیوا و کتی رو هم بوسیدم . کامیار – خـــــــــــب . نوبتیم که باشه نوبت منه . اومد جلوم و دستاشو کرد تو جیباشو یکی یدونه جعبه ی کوچولو از هر کدوم در آورد . کامیار – خب هلیا خانم اول چپی یا راستی ؟ خندیدم و گفتم : - چپ کامیار خندید و گفت : - نمیشه باید اول راست و باز کنم . همگی با هم خندیدیم و کامیار جعبه ی سمت راست و داد بهم . بازش کردم که دیدم توش یه سوئیچه . آخجون دوباره ماشین دار شدم . لی لی لی لی . از خوشحالی داشتم بال درمیاوردم . سوئیچ و از توش در آوردم و بهمه نشون دادم که همگی با هم گفتن : - اوووووووووو نگاه قدرشناسانه ای به کامیار انداختم و با خوشحالی گفتم : - ممنونم خیلی زحمت کشیدی . کامیار – قابلتو نداره عزیزم . نگاه من و کامیار هنوز به همدیگه بود که بچه ها باز با هم گفتن : - دومی .... دومی ... بازش کن ... بازش کن کامیار نگاهی به بچه ها انداخت و خندید و بعد دوباره برگشت سمتم و جلوم زانو زد . خودش در جعبه رو باز کرد و حلقه رو گرفت جلوم و گفت : - به من افتخار زندگی مشترک می دین بانو ؟ خندیدم و گفتم : - بله صدای دست و جیغ و سوت کل فضای خونه ی آقا بزرگ و پر کرد و کامیار قول داد که فردا با دایی و زندایی بیان خونمون برای خواستگاری . پلیر و دوباره روشن کردن و کامیار لبخند زد و روشو کرد سمت من و همراهه اهنگ شروع کرد به خوندن : کامیار – نه این قرارمون نبود ... تو بی خبر بری من خسته شم که تو بی همسفر بری نه این قرارمون نبود من رنگ شب بشم تو سرسپرده شی من جون به لب بشم باور نمی کنم این تو خود تویی این تو که از خودش بی خود شده تویی باور نمی کنم عشق منی هنوز گاهی به قلب من سر می زنی هنوز وقتی زندونی تو هوس مثل پروازی تو قفس این رسم همراهی نشد ای هم نفـــــــــــس وقتی قلبت از من جداس سرگردون بی هم صداس انگار دستت با دست من نا آشناس منم باهاش همراهی کردم : باور نمی کنم این تو خود تویی این تو که از خودش بی خود شده تویی باور نمی کنم عشق منی هنوز گاهی به قلب من سر می زنی هنوز باور نمی کنم این تو خود تویی این تو که از خودش بی خود شده تویی باور نمی کنم عشق منی هنوز گاهی به قلب من سر می زنی هنوز (احسان خواجه امیری ، باور نمی کنم ) داره حسی تو من بیدار میشه جهان هم مثل من بیکار میشه مثل روزای اول هول میشم دوباره قصمون تکرار میشه چقدر گفتم نرو بی عشق سخته منو تا زنده ای یادت نمیره تو سرگرم کسی بودی که می خواست شده یک شب تو رو از من بگیره دعا کردم دلت از عشق بریزه به من نزدیکتر شه گرمتر شه دعا کردم کسی حتی نتونه از احساسی که دارم ، با خبر شه می خوام باور کنم تا آخر عمر کنارت سالها تحویل میشه جهان با عشق ما آغاز میشه جهان بی عشق ما تعطیل میشه می خوام باور کنم تا آخر عمر کنارت سالها تحویل میشه جهان با عشق ما آغاز میشه جهان بی عشق ما تعطیل میشه ( احسان خواجه امیری، تحویل بهار ) و من باور داشتم که من و کامیار با هم می تونیم زندگی شاد و آرومی رو داشته باشیم . پایان کامیار خخخخ مگه میشه همه چی تموم بشه و من تلافی نکرده باشم ؟ امشب قرار بود بریم خونه ی عمه برای خواستگاری . صبح با آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم . کش و قوسی به بدنم دادم و از جام بلند شدم . کامرانم با صدای زنگ گوشیم بیدار شده بود . دلم ضعف می رفت . رفتم سرویس و بعدم نشستم به صبحانه خوردن . بعد ازینکه صبحونم تموم شد جلدی آماده شدم و زدم بیرون . خب حالا چجوری تلافیشو در بیارم ؟ یه مدت پشت رول فکر کردم تا آخرش عین ویکی بشکن زدم و گفتم فهمیدم . باید یه کم لفتش می دادم تا طبیعی تر جلوه کنه . چند تا دور تو خیابون زدم و بعد ... یه عالمه پیاز خریدم و همه رو پوست کندم و خوب که گازش رفت تو چشمم اشکام جاری شدن و صدام تغییر کرد . زنگ زدم به سیوا و بهش گفتم بیاد تو خیابونِ *** تا باهاش حرف بزنم و بعدم زنگ زدم به کامران و با صدایی که توش استرس موج میزد بهش گفتم : - کامییییی .... کشتم ... کشتم ... کامران با نگرانی گفت : - چیشده کامی ؟ کیو کشتی ؟ با گریه گفتم : - با ماشین زدمش ... تصادف کردم ... کامران – دیوونه ... یه کم احتیاط می کردی ... خدایا آخه چرا امروز ؟ کجایی الان ؟ - خیابونِ *** روبروی مغازه ی*** منتظرم افسر بیاد . کامران – خیل خب باشه هول نکن الان میام . هووووف به نظر میرسه که باور کرده . خدا کنه سیوا هم زود برسه . یه جایی وایستادم که هم ازون نقطه دور باشه و هم بتونم بهش دید داشته باشم . سیوا اومده بود و روی نیمکت منتظر من نشسته بود . کامران رسید و گیج و منگ به اطراف نگاه کرد و وقتی دید اثری از تصادف و من نیست زنگ زد به من . با خنده گفتم : - الو کامران – الو و کوفت ... الو و مرگ ... الو و حناق 48 ساعته ... کو تصادف ؟ کو خود خرت ؟ په چرا نمی بینمت ؟ نگو چاخان کردی که می کشمت کامی ... هر چی اون اونور خط چرت و پرت بار من می کرد من اینور از خنده داشتم می مردم . حتی از پشت تلفنم نفس نفس زدناشو می شنیدم . مطمئن بودم که صد تا سکته زده تا به این خیابون رسیده . خندیدم و گفتم : - یادت میاد چند روز پیشا منو هلیا رو تو پارک سورپرایز کردی داداشی؟ خواستم تو هم ازین سورپرایزا داشته باشی . کامران – کو سورپرایزت عوضی؟ اینجوری سورپرایز می­کنن؟ قلبم نزدیک بود از دهنم بیاد بیرون. دوباره خندیدمو گفتم: - سورپرازت یه کم اونور تر روی نیمکت نشسته ، همینجوری وایسی زرزر کنی سورپرایزت می­پره­ها. از ما گفتن بود. اطراف خودشو نگاه کرد و بعد ازینکه سیوا رو روی نیمکت دید، بهم گفت: - من بعدا حساب تو رو می­رسم . فعلا خداحافظ. خندیدم و گفتم عمرا. خب اینم ازین. آخ آخ آخ کلی کار دارم باید برم آماده شم برای امشب. چیه لابد می­خوای تو مراسم خواستگاری و عقد و عروسیمونم باشی؟! تا شام عروسیمونو نخوری ول نمی­کنی دیگه نه؟؟ برو عمو جون الان همه چی گرونه. دلار شده 12.600تومن غریبه ها رو دعوت نمی­کنیم. همه خودین. دیگه تهش معلومه دیگه ... دیگه واقعا پایان خخخ تابستان 97
  3. Roody

    رمان باور / ر.الف

    نسخه ورد رو دارم ولی هرچی سعی می کنم توی سایت پیوست داده نمیشه
  4. Roody

    رمان باور / ر.الف

    سلام عزیزم،این تموم شده. کامله
  5. Roody

    اسم اولین رمانی که خوندین...

    یاسمین مودب پور بود
  6. Roody

    رمان باور / ر.الف

    نام رمان: باور نویسنده: ر.الف کاربر انجمن نود و هشتیا ژانر: هیجانی _ عاشقانه _ طنز هدف: مطمئنا همیشه بعد از یک دوره ی سختی آسانی خواهد بود. همانطور که خداوند تبارک وتعالی در قرآن کریم میفرماید: انّ مع العسر یسرا خلاصه: هلیا و کامیار دو تا شخصیت تقریا معکوس هستن که بنحوی زندگیشون بهم گره می خوره و اتفاقاتی براشون میفته تا در نهایت علتشون پیدا میشه... لینک صفحه بررسی و نقد رمان باور:
  7. سلام خوش امدید به انجمن نودهشتیا

    لطفا تایپک راهنمایی انجمن بخونید تا با انجمن اشنا شوید

    https://forum.98iia.com/topic/1887-راهنمای-انجمن/?tab=comments#comment-36037

×
×
  • جدید...