رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

monemisgc

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    154
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط monemisgc

  1. من بالاخره برگشتم اگه دوست دارین بمونم لایک کنین 

    از تمامی کسانی که دوستم دارن متشکرم 

  2. چالش ها رو یا خودم میسازم یا بعضی از بچه های انجمن پیشنهادش رو برای من میفرستن من بعد برسی و هماهنگی با مدیر بخش سرگرمی و کسب اجازه تایپیکش رو میزنم اگر هم شما خواستین میتونین پیشنهاداتون رو برام در پیام شخصی ارسال کنین تا تایپیکش رو بزنم البته بعد از طی کردن مراحلی که گفتم
  3. کسایی در این مملکت هستن که فقط به دنبال یک نفر میگردن و فقط به اون دل میبندن نه برای نیاز های جسمی بلکه برای بر طرف کردن نیاز های روحی و روانی خودشون و خیلی کم هم نیستن اون دسته پسرا بدون خیلی از پسرا هستن که دنبال دوست دختر نبودن و نیستن نمونش خود من الان 20 سالمه ولی تا الان حتی یکی هم نداشتم و نخواهم داشت تا زمانیکه بدونم اون دختری که به سمت من اومده به خاطر خودم میخواد نه بخاطر بر طرف کردن نیاز های دنیوی؛ تا اون زمان همه دخترا برای من مثل خواهرم هستن شاید من نگم آبجی
  4. پارت دوازده ---دو روز بعد --- روز بعدش با خیال راحت رفتم مدارک رو گرفتم و برگشتم زمانیکه تو هواپیما داشتم برمیگشتم زمانیکه داشت فرود میومد با یک حرکت ناگهانی خلبان ارتفاع کم کرد جوریکه نزدیک بود شلوارمو خیس کنم نامرد حاظرم شرط ببندم یک مقدار عمودی ارتفاع شو کم کرد که نه تنها من بلکه مسافرایی که خواب بودن ترسیدن بیدار شدن یک لحظه با خودم گفتم شاید خلبانش مبینای آخه مبینا تو کار ترسوندن محشر بود ولی با یادم بود که خلبانی که زمان سوار شدن دیدمش یک تیپا به فکرم زدم؛ خلاصه بعد از اینکه فرود اومدیم رفتم خونه یک دوش گرفتم ساکام رو گذاشتم که یادم اومد که ثبت نام کنکور فوق نکردم رفتم تو سایت ثبت نام کردم زمانش هم نگاه کردم که دیک وقت هستش میشه بعدا هم خوند رفتم یگ چیزی خوردم رفتم خوابیدم دو روز بعدش کار خواصی نکردم جز اینکه رفتم شرکت به همه خبر جا به جا شدن مون رو دادم و بعدش بهشون گفتم اگه میتونن بعد از یکم کمک کنن که زود تر کارای جای جدید رو انجام بدیم بعدش جابه جا شیم که همه موافقت خودشون رو اعلام کردن برای همین قرار بر این شد که برای امروز دم در جای جدید هم رو ببینیم راه افتادم سمت دفتر جدیدمون بعد از هم فکری با محمد قرار شد سه طبقه اول رو کارگرا تمیز کنن دو طبقه آخر رو خودمون تمیز کنیم که صدای شکمم در اومد رو به محمد: - وای محمد خسته شدم به بچه ها بگو بیان بالا هم استراحت کنیم هم ناهاری بخوریم راستی برای ثبت نام کنکور چیکار کردی ثبت نام کردی من که امروز انجام دادم؟ - خوب شد یادم انداختی از امروز ثبت نام شروع شده بهت بگم بری ثبت نامت رو انجام بدی بعدش بیایی با هم بخونیم البته میدونم که تو یکسره خر خونی میکنی کاری نداره برات کنکور حالا واقعا نمیخوای به خانوادت بگی مشهدی؟ - نه اگه بگم میگن بیا خونه پس ولش کن حوصله داری بخدا همینجوری که تابستون میام اینجا زهرم میکنن چه برسه به اینکه بفهمن کل سال مشهدم وای فکرشم کل موهای بدنم رو سیخ میکنه بعدشم تنها میخوام به بابام بگم باز اون حداقل حق رو به من میده البته اگه بخوام بگم فهمیدی محمد دقت کردی میگم اگه، پس نری شما بگی شاید بگم شایدم نه بستگی به موقعیتش داره. - باشه بابا حالا چرا میزنی من بهشون هیچی نمیگم. - اخه میدونم الان میگی باشه ولی یک ساعت بعد میبینم کل مشهد پر میشه که من مشهد موندنی شدم و همه اونا هم از زیر سر تو بلند میشه؛ حالا بیخیال این حرفا برو زنگ بزن به رستوران بگو غذا بیارن بابا روده کوچیکه من که صبحانه خوردم داره برای روده بزرگه من نقشه های شوم میکشه فکر کنم الانم داره رو روغنی که میخواد سرخش کنه فکر میکنه البته برای من جوجه اگه لطف کنی خودت رو نمیدونم باقی هم برو سوال کن چی میخورن البته برای کارگرا ببین اگه غذاشون با هستش ببین چی میخورن اوکی؟ محمد که رفت دوباره رفتم تو فکر که الان من باید از کجا نیروی قابل اعتماد پیدا کنم فکر این قسمتش رو نکردم بازم خوبه محمد فکر خوبی کرد گفت فعلا هم طبقه چهارم رو راه میندازیم تا بچه ها از برنامه ها عقب نیفتن بعدش که نیروی انسانیمون جور شد تصمیم گرفتیم که یک کار جالب بکنیم تصمیم گرفتیم که بچه هایی که تا حالا با ما موندن رو هرکدوم بشن سرپرست یک طبقه و چند نفر رو بزاریم زیر دستشون و مشغول شیم و برای فعلا هم یک گروه بندی راه بندازیم و بینشون یک مسابقه راه بندازیم ببینیم وضعیت چه جوریه اگه براشون یک اندیشه خوب بود به همین روش ادامه میدیم وگرنه تعویض میکنیم روش رو البته حالا که فکرش رو میکنم خوب پیشنهادی تو پیش دانشگاهی معلمون داد خدا پدرش رو بیامرزه هنوزم ازش خبر دارم داره تو دانشگاه فردوسی درس میده اونموقع به ما گفت شما که هم وضعیت مالیتون خوبه هم درستون یک شرکت بزنین از همین الان کارتونم شروع کنین البته اول بیشتر بودیم ولی کم کم که مدرسه تموم شد بچه هام که نمرشون رو گرفتن رفتن دقیق یادمه اول 15 نفر بودیم ولی حالا کلا با من و محمد شدیم شیش نفر واقعا برای اونا متاسفم که اینقدر زود جا زدن از همشون خبر دارم هر کدوم دارن یک جای کار میکنن البته اون پسر آشغال عوضی جمشید که همون دو ماه بعد از مدرسه اخراج شد به خاطر اینکه یکی چاقو انداخته بود تو کیفش منم وقتی فهمیدم سری رفتم به دفتر گفتم اوناهم اصلا به حرفاش توجه نکردن اخراجش کردن تازه بهش اخطار هم دادن که اگه بازم حرف بزنه تحویل پلیس میدنش بعدش که فهمید من به دفتر لوش دادم فکر کرده بود که من چاقو رو انداختم تو کیفش خیلی هم سعی کرد ثابت کنه ولی چون من ننداخته بودم نتونست یکسری هم اومد که دعوا کنیم که تهدیدش کردم که کاری میکنم که کارش به دادگاه بکشه که سفید کرده بود، الانم داره تو یک ساعت فروشی شاگردی میکنه هر شیش ماه هم بیرونش میکنن که خدا میدونه دلیلش چیه از همون موقع یکی از قوانین کار تو شرکت هم این شد که هر کسی تو شرکت کار میکنه باید همکارش رو فقط به چشم خواهری ببینه و اگر میخواد پا پیش بزاره باید فقط باید با خانواده باشه وگرنه کارش به من گیر میکنه محمد هم بجای جمشید اوردم چون هم کارش رو دیده بودم هم مورد اطمینان من بود بین ما شیش نفر هم بخوام معرفی کنم سه نفر خانم هستن که یکیشون خانم فرزانه توسلی 27 ساله اهل مشهد بعدش میرسیم به خانم فاطمه اکرمی 28 ساله فامیلش منو یاد مامانم میندازه انگار هم اسم مامان منو از روی فامیل این خانم برداشتن ولی اشتباه نکنین چون اصلا مال مشهد نیست دو سال قبل از ما شرکت رو راه اندازی بکنیم اومده بودن مشهد اخریشونم که از هممون کوچیکتره خانم فائزه خانی پور که 26 سالشونه تا اونجا که من میدونم یک سال تو راهنمایی رو پرشی خونده درسش هم خیلی خوبه خانم ها رو معلم مون از طرف دانشگاه فرستاد برامون از بین ما آقایون هم که آقای علیرضا قالیپور که اونم 27 سالشه فکر کنم از خانم توسلی خوشش اومده ولی جرعت نداره پا پیش بزاره بعدم محمد جانغلی که رفیق خودمه هم سن منه بعدشم که منم که بین ما شیش نفر دیگه همکاری وجود نداره بیشتر همو دوستی صمیمی میبینیم و البته حتما دارین با خودتون فکر میکنین که چه طوریه قسمی که چند سال پیش دادم رو فراموش کردم ولی نه فراموشش نکردم ولی فقط من با همین خانم ها هستش که اخم تخم نمیکنم چون اونا میدونن اخلاقم چه جوریه و تقریبا میدونن چرا اینجوری شدم از پسری شاد شنگول تبدیل شدم به یک آدم مغرور پاچه گیر مخصوصا برای خانوما زیادم به دمپر من نمیگردن البته جرعت نمیکنن چون اخرین همون سالای اول یک نفر از بچه های گروه خودم وقتی به دمپر من چرخید هی به اخلاق من گیر میداد اخرش کارش به حسابداری کشید وقت کارم که به موقش شوخی هم میکنیم به وقتشم که خیلی جدی کار میکنیم مخصوصا زمانی که کار خیلی حساس باشه.
  5. پارت دهم ابتدا راه افتادیم رفتیم شرکت یکم اونجا خودمون رو درگیر کردیم با حساب کتاب شرکت بعد نیم ساعت بلند شدم محمد رو صدا زدم که راه بیافتیم بریم دنبال جا، ببینم میتونم جا رو همین امروز اوکی کنیم یا نه اول وقتی راه افتادیم تو همون محله چند تا املاکی رو سر زدیم که گفتن که متاسفانه مکانی که مورد نظر ما هست رو ندارن برای همین رفتیم چهاراه دانشجو اونجا بگردیم که زمانیکه پیش یکی از املاکی ها که داشت چند تا خونه رو نشون میداد بودیم که پیشنهاد جالبی داد - شما بیایین به جای اینکه هزینه اظافه بکنین یک خونه بزرگ که کم پیدا هستش بگیرین یک آپارتمان پنج طبقه بگیرین که تجاری داشته باشه اونجوری دیگه لازم نیست برای تجاری هم اقدام کنین. وقتی این رو گفت حدس زدم که یک مورد داشته باشه که همچین پیشنهادی داد برای همین گفتم: - حتما موردی که به این نمونه های که پیشنهاد دادین دارین درسته؟ - اتفاقا دقیقا دارم یک آپارتمان پنج طبقه اینجور که تو صحبت های شما تو این دو سه مورد شنیدم شما میخوایین برای یک شرکت که بزرگ باشه اینجا هم که من میگم اگه پنج طبقه ش رو بزاریم کنار هم خیلی عالیه تازه میتونین هزینه اش رو اقساطی بپردازین چون وام داره نصف پول رو بدین به صاحب ملک باقیش هم به صورت ماهیانه قسط بانک رو پرداخت کنین نظرتون چیه بریم ببینیمش؟ - بزارین یک مشورت با شریکم بکنم بهتون بگیم. محمد رو کشیدم کنار تا نظرش رو بپرسم - نظرت چیه این مدلی بخریم یا مدلی که مد نظر خودمونه؟ - اینجوری خوبیش اینکه میتونیم پولش رو قسط بندی کنیم تازه تو که میخواستی بری وام بگیری این خونه خودش وام هم که داره نیازی نیست نامه بازی کنیم بازم من میگم بریم یک نگاهی بهش بندازیم ببینیم چه جوریه شبیه اینکه تعریف میکنه خوب هست. - باشه بریم. رفتیم پیش مشاور املاکی بهش گفتیم بریم ببینیم چی داری. یک دوسه تا کوچه ما رو برد بالاتر که جلوی یک آپارتمان تازه ساز و شیک نگه داشتیم - این خونه در اصل برای یکی از شرکت های معمار طراحی و ساخته شده ولی به خاطر چند تا مشکلات برشکست میکنن و نمیتونن بیاین اینجا و برای اینکه ملک هم بانک مصادره نکنه دارن میفروشنش شما که میدونین بانک بخواد ملکی رو بفروشه برای وامش رو تصفیه کنه خیلی زیر فی میفروشه این طرف پول لازمه نگاه اینجا به عنوان پست نگهبانی طراحی شده. چه جالب جا برای نگهبانی داره خوبه میشه نگهبان هم استخدام کنیم برای امنیت بیشتر. بعد از اینکه وارد شدیم یک در که بغل دست راه پله و آسانسور بودش که مشاور املاک گفتش: - این رو طبق چیزی که من شنیدم به مسکن برای نگهبانان درست کردن حالا بفرمایید بالا رو نشون بدم البته باید گفت که اینجا طوری طراحی شده که تمامی طبقات به غیر از طبقه پنجم شبیه هم هستن اونم به خاطر اینکه طبقه پنجم طبقه سرپرست هستش یکم تغیرات کلی داده شده مثل درب های اتاقاش و همچنین اتاقی برای اتاق کنفرانس برای اون طبقه طراحی شده علاوه بر اتاقی برای آشپزخونه و اتاق سرپرست دو تا اتاق دیگه هم داره ولی طبقات دیگه اتاق کنفرانس نداره در عوض دو اتاق بیشتر داره. - اینارو بخیال متراژ اینجا چند متره. - والا زیر بنای ساختمان طبق سند 200 متره ولی طراحی هر واحد 150 متره. کل طبقات رو نگاه کردیم قشنگ بودش و همچنین نیاز به دستکاری هم نداشت به طبقه پنجم که به قول مشاور املاک طبقه سرپرست که رسیدیم دهن من و محمد باز مونده بود طراحیش خیلی شیک بودش سالن متوسط با رنگ مخلوطی از سیاه و سفید کف سرامیک سفید چند تا در بود که هرکدوم خیلی زیبا حکاکی شده بود وقتی کل ساختمان رو دید زدیم نظر محمد رو پرسیدم: - نظرت چیه پسر؟ - خوبه یعنی عالیه هم زیبایه هم قیمتش خیلی خوبه انجور جاها رو نمیشه به آسونی پیدا کنیم بعدش هم برای کارکنان هم میتونیم هم آگهی بدیم هم تعدادی کارورز بگیریم اینجوری تو خرج هم کنترل میشه؟ - فکر خوبیه موافقم اما بگو دانشجو های درجه یک رو معرفی کنن نه الکی همینجوری از سر باز کنن. - باشه بعدشم استادش خیلی خوبه میدونم چی میگم بهش اطمینان دارم. محمد رو بردم خونه ماشینش رو برداشت بهش گفتم که فردا یک بلیط پرواز رفت برگشت می‌گیرم میرم مدارک رو میارم برای دانشگاه اگه خبری نشد از من نگران نشو اونم گفت باشه منم رفتم با لبتاپم بلیط رو برای فردا ساعت رفت رو برای ساعت 12 و برگشت رو برای آخرین پرواز روز که ساعت 4 بود گذاشتم که دریا هم برم بعد برگردم رزو کردم رفتم برای شامم ماکارانی گذاشتم تو این چند سال به نظر خودم آشپزیم خوب شده بود یعنی باید خوب میشد وگرنه چه جوری باید دوم میاوردم نمی شد که هر روز غذای بیرون خورد اما با کمک کتاب های آشپزی خوب یاد گرفتم آشپزی کنم خدارو شکر میکنم حداقل تو دستپختم شانس آوردم بعد از خوردن یکم شام به رختواب رفتم گرفتم خوابیدم.
  6. آیا حاضرید با فردی که قبلا با جنس مخالف دوست بوده ازدواج کنید؟ 1- من دخترم - بله حاضرم . . . 2- من دخترم - خیر، هرگز . . . 3- من پسرم - بله حاضرم . . . 4- من پسرم - خیر ، هرگز
  7. الله وکیلی به گونه ای مشکلات نویسندگان رو داخل پست های خود توضیح میدهی که انگار که سالهاست که نویسنده هستی آفرین بر تو اینقدر که نوشته های تو (آری حتما میگویی تو نه شما) خندیدم که دلم همکنون درد گرفته همچنین امروز صبج زمانیکه دندانپزشکی بودم بهم گفت به خاطر عملی که دندانم کردم نباید زیاد بخندم که فشار به او وارد نشود ولی فکر کنم دوباره فردا صبح باید به دندان پزشک مراجعه کنم

    1. AFSOON

      AFSOON

      یا شیخ خیلی خشنود شدم لبخندها بر لبانتان نشسته لایک ز یادتان نرود که همانا شما جزو رستگارانید (سوره ی آل انجمن _ایه ی 65)
      @monemisgc

    2. monemisgc

      monemisgc

      خوشنود سازی اعظای این مکان کاریست الزامی و لازم الجرا و واجب که دستورش از بالا آمده و ما پایین دستان نیز باید بر آن لباس عمل بپوشانیم (سوره ی آل انجمن _ایه ی 77)

       

       

       

       

      :D:D:D:D:D:D:D:D

  8. 8612609_837.jpg

    کشتی به گل نشسته اومده 
    با حال خسته اومده
    توبه شکسته ولی با دل شکسته اومده
    ای جانم
    تویی راحت و روح و روانم
    تویی کشتی امن و امانم
    تویی علت هر ضربانم
    من لی غیرک حسین حسین حسین

    با این که خودم می دونم که بدم
    راهم دادی که اومدم
    آقا در خونه تو گدایی رو خوب بلدم
    ای شاهم
    روی دوشمه بار گناهم
    خجالت می کشم رو سیاهم
    پناهم بده که بی پناهم
    من لی غیرک حسین حسین حسین

    من بی تو کویر خشک هوسم
    پرنده ای در قفسم
    مردن برات عشق منه بذار به عشقم برسم
    ای یارم
    تویی تو همه کس و کارم
    چی میشه بشه آخر کارم
    پای شش گوشه تو مزارم
    من لی غیرک حسین حسین حسین

  9. پارت نهم امروز صبح گذاشته شد

     

  10. monemisgc

    مشاعره

    مادرم تو رو برا من آرزو کرد پیرهن مشکی روضه مو رفو کرد گفت براش نوحه بخونم از غریبی خوندم و دوباره گریه رو شروع کرد یه عمری هستی هوادارم به فدای تو کَس و کارم بابی انت و امی یا ایها الارباب دوست دارم اربابم حسین اربابم حسین
  11. en5378.jpg

    هنوزم یه عاشقی هست، حرم شما نرفته  
    دیگه روش نمیشه جایی، بگه کربلا نرفته

    قبولم کن به پابوست بزار حرمتو ببینم
    بزار برا یه بارم شده بیام پایین پات بشینم

     

    چشم دل من به گنبد طلاته
    دست رقیه رو سر زائراته
    حسین وااااای

    باز تو کوچه دم گرفته نفسای خیس بارون
    گرد عشق و تو نگاهت داره مینویسه بارون


    نرفتم کربلا اما بزرگ شده ی روضه هاتم
    تو اوج روضه ها محو زیارت دارالشفاتم

    وقتی میبینم علم و پرچمت رو
    حس میکنم باز بوی محرمت رو


    هنوزم یه عاشقی هست حرم شما نرفته
    دیگه روش نمیشه جایی بگه کربلا نرفته

    زیر آسمون کسی نیست خونه زاد تو نباشه
    با همه دنیا غریبه هر کی یاد تو نباشه


    دارم با گریه میخونم قسم به غم غربت تو
    میگه زهرا قبول باشه به سینه زن هیئت تو

    لحظه به لحظه دلم با اِذن آقا
    داره میخونه یا ساقی العطاشا

  12. پارت نهم ----- زمان حال معین----- - کجایی هرچی صدات می‌کنم جواب نمی دی فکر کردم سکته کردی ما روهم میخوایی ببری با خودت اون بالا. - چی می‌گی واسه خودت داشتم فکر می‌کردم حالا چیکار داری؟ - هیچی می‌گم بچه ها زنگ زدن گفتن تو پاتوق جمع شدن زود بریم . - باشه منم دارم می‌رم؛ نکنه وایستادم خودم خبر ندارم!؟ - نه بابا انگار سرت به جایی خورده، یا یکی زده تو سرت و یا اینکه چیزی زدی؟ - ببند فکو همینجوری گاز می‌دی می‌ری صبر کن با هم بریم، من دوساعت بیشتر نمی شینم میخوام برم شرکت ببینم وضع به چه منواله. - پس مرض داشتی گفتی ماشین رو بزارم تو خونه تو نکبت؟ با نیش باز بهش گفتم: نه گفتم بزار که بعدش باهم بریم شرکت کارت دارم می‌دونستم بریم بیرون بشینی دیگه بلند بشو نیستی. - میدونستی خیلی بیشوری؟ - آره ولی برای یادآوری دوباره شما ممنونم. - پسر رو که نداری، عوض رو اقیانوس آرام رو گذاشتی تو جیبت. - ایول بابا خوب منو شناختی؟ - پس چی؟ - ولش کن بحث رو عوض کن من حریف تو نمیشم. - حالا بخیال سیگار داری؟ - آره بدم؟ - پ ن پ بزار تو داشتبورد؛ بده دیگه پسره خول. سیگار گذاشتم لب دهنم محمد برام روشنش کرد و منم یک پک عمیق کشیدم به راه خودم ادامه دادم رفتم پاتوق که دیدم عه این پسر لوس پارسا هم که اینجاست با چند تا از دختر و پسر های دیگه که نمیشناختم فهمیدم رفیق های محمد هستن تو دانشگاه پسرای خوبی بودن یک ساعتی اونجا بودم دخترا جمع که دیگه رو مخ من بودن رو به محمد گفتم محمد بریم که یک عالمه کار ریخته سرم. - ارسلان: ای بابا بشینین دیگه کجا اینقدر زود نیومده می‌خوایین برین هنوز تازه میخواییم بزن و بکوب راه بندازیم، بریم در در. - داداش کار دارم وگرنه میموندیم ایشالا جمع بعدی. محمد بلند شد دیگه خوب درد منو فهمیده بود که از چی ناراحتم برای چی سریع بلند شدم وگرنه خوب میدونست که من اگر تو جمعی برم قبل از دو ساعت بلند بشو نیستم تا الانم فقط به احترام جمع نشسته بودم تو فکر بودم که صدای لوس ترین دختر از بین دخترا بلند شد. - کجا ای بابا تازه داشتیم آشنا میشدیم محمد جون شما بهشون بگین بیست دقیقه دیگه حداقل؟ محمد هم صورت منو دید سریع منو برگردوند که چیزی نگم رو به دختره گفت نه دیگه ممنونیم. راه افتادیم هم سوار ماشین شدیم صدام رفت بالا: - اخه این چه وضعشه عه عه عه دختره دیگه تو حلق پسره رفته بعدش به من میگه بمون آشنا بشیم. - حالا بخیالش به ما چه بگو ببینم چه نقشه ای برای شرکت کشیدی؟ به موقع بحث رو عوض کرد تنها چیزی که اعصابم رو آروم میکنه منو از فکر رو خیال بیرون بیاره کار بود، خدا رو شکر حداقل تو کارم موفق بودم مخصوصا بعد از دو سال بعد اون سال دقیق یادمه که تو روز تولد 20 سالگیم بود که بابا خبر داد که مینا تو پاریس ازدواج کرده از همون روز تماماً فکر خیالم شده بود درس و کار که فرصت فکر کردن به مینا رو نداشته باشم حالا هم که داشتم برای دکترا میخونم که تمومش کنم تو فکر بودم که شرکت رو بزرگ کنم تعداد بچه هارو بیشتر کنم رو به محمد نقشه گفتم که اونم در عوض نقشه بزرگی که برای شرکت کشیده بود گفت: - فکر میکنی زود نیست. - نه تازه دیر هم شده باید زود تر از اینا فکر پیشرفت کار رو میکردم الان ده سال تو همون خونه قدیمی داریم کار میکنیم میخوام از بابام یکم پول بگریم یکم وام از بانک بگیرم یک محل مثل همینجا ولی بزرگ تر بخرم بعدش بدم با ام دی اف کاری اتاق، اتاق کنن اینطوری میتونیم با تیر دو نشون بزنیم هم جا رو عوض میکنیم و تنوع درست میکنیم و هم جا رو بزرگ تر میکنیم و از همه مهم تر میتونیم کارکنان جدید بگیریم. -محمد: باشه بریم ببینیم چیکار باید بکنیم.
  13. السلام علیک یا أباعبدالله
    وعلی الارواح التی حلت بفنائک علیکم منی جمیعا
    سلام الله أبدا مابقیت وبقی اللیل والنهار
    ولاجعله الله آخر العهد منی لزیارتکم
    السلام علی الحسین
    وعلى علی بن الحسین
    وعلى أولاد الحسین
    وعلى أصحاب الحسین

     

    ********

     

    دمید روح غم اندر تن مه غم عالم

    تو نوحه سر بده چون شد عزای اشرف آدم

    لباس تیره به تن کن، ز داغ نوحه تو سر کن

    که گشته ماه عزا و دوباره گشت محرم

    فرا رسیدن ماه محرم تسلیت باد

  14. این پارت پنجمه

    پارت شیش

    پارت هفت

    پارت هشتم که امروز گذاشتم

    بچه ها بازدید نبوده لطفا بازدید کنید منتظرم 

  15. پارت هشتم وقتی رسیدم از پرستار وضعیتش رو پرسیدم که فهمیدم امروز ظهر یکم فشارش بالا پایین شده آوردنش بیمارستان بابایی هم که من رو دید گفت: - تو اینجا چیکار می‌کنی با کی اومدی؟ - به قول شما اول سلام بعدشم یکم صبح دلم شور می‌زد راهی اینجا شدم رفتم در خونتون کسی خونتون نبود یکی از همسایتون گفت که اینجایین حال عزیز چه طوره؟ -از دست تو سلام علیکم، خوش اومدی بهتره فقط یکم فشارش پایین اومده بود که برای من خودش رو ناز کنه که ببینه بازم من نازش رو می‌خرم. اینقدر پدربزرگ و مادربزرگ، مادریم رو دوست دارم که نگو ناگهان گوشیم زنگ خورد نگاه کردم دیدم مینا هستش گفتم شاید پشیمون شده زنگ زده تا بهم بگه؛ با این طرز فکر دلم شاد شد چشام خندون، به شکلی که بابایی هم تشخیص داد. - کیه پدر سوخته که اینجوری شدی نکنه... - آره،ناز کن من زنگ زده که نازشو بخرم الان میام بزارین یکم نازشو بخرم بیام. -باشه بابا برو ولی برگردی باید تعریف کنیها همچنین باید بگی کی هست عروس خانم. - چشم. رفتم یکم اونطرف تر جواب دادم: -بله - سلام معین کجایی؟ از ظهر تا الان کل جایی که امکان داشت باشی رو گشتم ؟ - اروم باش اومدم سبزوار پیش باباییم و عزیزم بزودی بر میگردم عشقم. -معین گفتم فراموش کن. منم زنگ زدم بگم که من ساعت نه شب پرواز دارم گفتم شاید بخوایی بیایی فرودگاه انگار آوار رو سر من خراب شد باورم نمی شه وای نه یعنی واقعا مینا داره میره نه این امکان نداره من نمی زارم تیر آخر رو باید بزنم نباید اینطوری تموم می‌شد، نه نبایداینجوری من عشقم رو از دست می‌دادم، مگه چی کم داشتم که اینجوری داره می‌زاره میره؟ - علو، معین هستی ؟ -اره دارم گوش می‌دم بگو گوشم باتوه، مینا نمی تونی بمونی نمیشه نری به خدا من تو رو دوست دارم اینجوری نرو بزار عشقم رو بهت ثابت کنم. -نه، معین من نمی تونم علکی تلاش نکن. -برای اینکه بدونی من عاشقتم هرچی تو را شاد کنه رو انجام میدم، ولی منو فراموش نکن خدا به همرات عشقم تلفن رو قطع کرد شروع کردم به گریه که ناگهان دستی رو شونه من نشست نگاه کردم دیدم بابابزرگ کنارم ایستاده داره با ترحم نگام می‌کنه رو بهش گفتم: _ بابا دیدی منو قبول نداشت رفت، دیدی برای اولین بار عاشق شدم ولی ولم کرد هرچی بهش گفتم قبولم نداره؛ داره میره... و دیگه اشکام دیگه تحملم رو برید؛ معین ای که اصلا کسی ناراحتی شو ندیده بود شروع کرد به گریه و شونه هاش شروع کرد به بالا و پایین رفتن که بابابزرگ منو در آغوشش جا داد. -اگر دوسش داری بزار بره به خدا بسپار اگر ارزش عشق تو رو داشته باشه بر می‌گرده؛ خدا همیشه با عشاقه نمیزاره ارزش عشق برای کسی کم بشه . یک چند دقیقه ای گریه کردم وقتی آروم گرفتم از بابایی تشکر کردم بابایی گفت که عزیز بیدار شدهو بلند شدیم رفتیم پیش عزیز سلامی بهش کردم بقلش کردم عزیز هم سرم رو در آغوش گرفت یک ب*و*س*ه بروی پیشونیم زد. - به می‌بینم پسر عزیزم اومده به دیدنم مادرت هم اومده؟ - نه عزیز تنها اومدم، کسی هنوز خبر نداره من اینجام . ناگهان بابا بزرگ برگشت رو به من: - چی گفتی کسی خبر نداره اینجایی مگه تو عقل نداری؟ نمگی نگرانت بشن؟ - حالا چرا اینجوری می‌گی بابایی؛ همچین می‌گین الان یک هفتس اینجام دارم تخمه می‌شکنم همش 6 ساعته راه افتادم بعدشم الان می‌رم خبر می‌دم، خوبه؟ - باشه پسرم برو خبر بده کسی نگرانت نشه. -چشم البته اگر اجازه بدین برم مشهد چون کارای شرکت زیاد شده برگردم که بابا تنهایی نمی تونه هم شرکت خودش رو بگردونه هم شرکت منو. پرستار اومد داخل گفت که اتاق رو خالی کنیم که بابایی رفت بیرون منم رو به پرستار گفتم الان می‌رم -باشه پسرم برو خدا به همرات اما سری بعدی خبر بده بعد بیا باشه - چشم فقط عزیز یک استخاره برام می‌گیری - من که نمی تونم بگو بابابزرگت برات بگیره - چشم ممنونم فعلا خداحافظ - خدا به همرات نگاهی برای آخرین بار بهش کردم که با لبخندی نگاه منو جواب داد سرم رو پایین انداختم و رفتم پیش بابایی رو بهش گفتم: - بابا یک استخاره برام می‌گیری اما دلیلش رو نپرس چون قولی دادم نمی‎خوام بشکنه - بابایی: باشه بابا یک ثانیه صبر کن تسبیح خوشکلش رو در اورد شروع کرد بعد از چند ثانیه - بابایی: پسرم خوب اومد، می‌خوای دردل کنی من هستم ها - ممنونم نمی‌خوام زیر قولم بزنم من دیگه بر می‌گردم مشهد. - باشه پسرم اما از من به تو نصیحت زیاد بهش فکر نکن بزار سر وقتش به عشقی می‌رسی که دیگه اینروز ها فراموشت می‌شه. به مهربونی بابایی یک لبخند زدم بغلش کردم دستش رو بوسیدم راه افتادم رفتم تو یک مسجد نماز صبح رو خوندم و سر نماز از خدا خواستم که عشقم رو به عشقی گرفتار کن که لحظه ای خنده از روی صورتش نیفته سجده کردم رو راه افتادم تو راه دلم گرفته بود از تو موزیک هام یکی از دکلمه های جدید آقاسی (شاعر اهل بیت) رو گذاشتم مشغول گوش شدن شدم راه افتادم که دوباره تلفنم زنگ زد دیدم بابام زنگ زده جواب دادم هم اومدم سلام کنم که صدای داد بابا در اومد - کدوم گوری رفتی که از ظهری خبری ازت نیست هم محمد دنبالت میگرده هم مینا تلفنت هم یا تو دسترس نیست یا جواب نمیدی؟ - سلام بابا ببخشید یکهو دلم شور زد اومدم سبزوار که فهمیدم بازم فشار عزیز پایین اومد الان هم تازه راه افتادم تو راهم دارم میام سمت مشهد تا صبح مشهدم فقط چیزی نپرس که امروز از اون روزاس که حرفی از من در نمیاد میام مشهد باهم صحبت می‌کنم فعلا افسر جلومه. - من که می‌دونم برای منو از سرت باز کنی می‌گی افسر جلوته ولی آروم بیا که تصادف نکنی بیا که کارت دارم شدید. - باشه چشم. زنگ زدم به مینا که دیدم دیگه گوشیش خاموش شده فهمیدم که دیگه رفت و دیگه مینایی نیست من بخاطرش تلاش کنم به عشقم قسم دیگه دور بر عشق و عاشقی تاپ نمیخورم و تا آخر با تمام دخترای اطرافم سرد رفتار می‌کنم یا همچنین میکنم که دیگه دور بر من تاپ نخورن.
  16. پارت هفت چند وقتی از ماجرا گذشت، هر روز مینا میومد شرکت ولی یک ساعت تا دو ساعت بودش و بعدش میرفت تا اینکه مینا امتحانات خرداد ماهش رو داد کارورزیش شروع شد که باعث شد بیشتر از روزای قبل بیاد شرکت ولی الان از ساعت شیش صبح که میومد تا خود شیش عصر بودش یک سه هفته ای که کارورزیش طول کشید و من سعی میکردم دوباره احساس قلبی خودم رو بهش ابراز کنم ولی نمیشد امروز روز آخرش بود که عظم جذم کرده بودم که بهش بگم برای همین برگشتم رو بهش گفتم: - مینا میای بریم بیرون ماشین خریدم خودم دارم میرم در در میایی؟ - مگه تو گواهی نامه داری؟ - اره دیروز به دستم رسید بعدشم برای اول کار رفتم یک 206 خریدم حالا میای بریم شرینیش بهت بدم -باشه بزار با بچه ها خداحافظی کنم بیام. -باشه از طرف منم خداحافظی کن به منشی هم بگو امروز دیگه نمیام. -اوکی. رفتم تو پارکینگ ماشین تازه خریده بودم خیره شدم با سختی بابا رو راضی کردم البته بعدش بهم گفت جایزه موفقیت شرکتت؛ سوار شدم رفتم سمت دم در مینا هم اومد سوار شد تبریکی گفت منم سری تکون دادم و فلش رو به پخش وصل کردم که صدای موزیک از پاشاهی پخش شد آخ دلم وا شد با موزیکش انگار حرف دل منو داره می‌گه رفتم طرقبه رو به بستنی فروشی وایستادم پیاده شدیم، وقتی پیاده شد سریع از تو داشبورد کادویی که براش خریده بودم رو برداشتم رفتم داخل برای جفتمون فالوده سفارش دادم رفتم نشستم رو به مینا بی مقدمه گفتم: - نظرت در مورد من چیه؟ مینا که شک زده شده بود با مِن، مِن گفت: - یعنی .... چی؟ - نظرت در مورد من چیه بنظرت چه جور آدمی میام با اینکه الان دیگه خیلی وقته که داری پیش من کار می‌کنی و.... . با صدا زدن شماره ما حرفم قطع شد رفتم تا سفارش رو بگیرم برگشتم بهش خیره شدم مینا که داشت با فالودش بازی می‌کرد رو به من گفت: -معین می‌دونی، من خیلی از روزی که تو جنگلی که تو راه شمال گفتی دوسم داری فکر کردم البته من بهت گفتم که شوخی جالبی نکردی چون فکر کردم واقعا داری شوخی می‌کنی اما وقتی اونروز دوباره جلوی همه گفتی به عشقم نظر داشتی با اینکه می‌دونستم بچه ها از این موضوع خبر ندارن و با خودشون میگن که داره شوخی میکنه اما بازم خجالت کشیدم بعدش رفتم با محمد صحبت کردم که واقعیت رو بهم گفت از اون روز هم میدونستم که یک روزی همچین زمانی پیش میاد و می‌دونم الانم چی می‌خوایی بگی اما معین این رو بدون ما بدرد هم نمی خوریم؛ ازت خواهش می‌کنم که این موضوع رو به کسی نگو بزار پیش خودمون بمونه چون من کسی دیگه رو دوس دارم قراره که برای اینکه هم همدیگه رو بیشتر بدون دردسر ببینیم و هم درس بخونیم بریم خارج و به همین خاطر نمی تونم با تو باشم، می‌دونم الانم تو پا جلو بزاری بابام با مامانم مجبورم می‌کنن باهات ازدواج کنم و نمی زارن باهاش به خارج برم، البته تو چیزی کم نداری ولی برای من چیزهایی زیادی هم داری برای همین دلیل به درد هم نمیخوریم و... یکهو وسط حرفش پریدمو کادو رو رو میز گذاشتم و گفتم: - مینا خواهش می‌کنم دوباره فکر کن من واقعا عاشقتم نمی تونم بدون تو زندگی کنم . - معین نمی تونم بفهم. -باشه، باشه قبول ولی اذت یه خواهشی دارم اونم اینه اگه روزی خواستی برگردی بدون من همیشه دارم بهت فکر... - مینا پرید وسط حرفم: معین من دارم میرم و دیگه نمیام. -کجا داری میری ؟ - من دارم میرم آمریکا توی یکی از دانشگاه های اونجا درخواست دادم و قبول هم شده. - چی، خانودت؟ -گفتم دارم میرم برای ادامه تحصیل؛ برای اینکه من و اون بیشتر بتونیم همدیگه رو بشناسیم اینجا با قوانین مسخره ای که داره نمی زاره ازت خواهش می‌کنم جلوی منو نگیر به کسی هم نگو برای چی دارم میرم اتفاقاً فردا ساعت نُه شب پرواز دارم. -باشه ولی اینو بدون از ذهن من هیچ وقط پاک نمی شی. - نه معین منو فراموش کن، همین الان که از پشت این میز بلند می‌شیم دیگه منو فقط به چشم دختر عموت ببین اگه غیر این باشه دیگه صحبتی باهات نمی کنم. فهمیدی؟ دیگه ساکت شدم فالوده رو خوردیم بلند شدیم رفتم حساب کردیم و راه افتادیم رفتم سمت ماشین سوار شدم مینا هم سوار شد راه افتادیم مینا رو در خونشون پیدا کردم و بعد از اینکه رفت با سرعتی بسیار بالا راه افتادم گاز دادم نمی دونستم کجا میرم و فقط میخواستم برم.می رفتم رو اشک می‌ریختم اهنگی رو که مینا خیلی دوست داشت رو پلی کردم رفتم. نفهمیدم کی وارد جاده شدم فقط فهمیدم اینقدر رفتم که نزدیک سبزوار و هوا کاملا تاریک شده افسرم پشت سرم داره میاد سریع زدم کنار افسر اومد کنارم جلوم وایستاد پیاده شد اومد جلو - مدارک لطفا. مدارک رو دادم قبل از اینکه مدارک رو نگاه کنه پرسید: - چند سالته؟ -18 - گواهی نامه داری؟ - بله؛ الان دستتونه. -می دونی داشتی با چند تا سرعت می‌رفتی؟ - نه متوجه نشدم شما ببخشید. -اخه پسر جون 180 تا سرعت داشتی به نظر تو می‌تونم ببخشم اونم زمانیکه داشتی دوبرابر سرعت مجاز میروندی ؟ - اخه باید سریع می‌رفتم سبزوار، بهم خبر دادن مادر بزرگم تو بیمارستان حالش بهم خورده ترو خدا این سری هر چقدر می‌خواین جریمه کنین ولی ماشین رو پارکینگ نفرستین منم قول مردونه می‌دم آروم برم باشه. - از دست شما جوون ها اسم مادربزرگت چیه ؟ باید از صحت داستانت مطمعا بشم. - عــه ...... مهرا فلاحی - سوئیچ ماشین رو بده و صبر کن الان میام. سوئیچ رو دادم رفت اوخ اوخ رفت استعلام کنه؛ نگاه بیسم به دست گرفت خدا کنه تایید کنن من دارم چی می‌گم یعنی من ارزو می‌کنم عزیز الان بیمارستان باشه ای خدا منو ببخش اوه اوه داره میاد. - پسر جون با آرامش برو مادر بزرگت حالش بهتره این سری رو من به خاطر اینکه شبیه پسرم هستی نه ماشینت رو می‌فرستم پارکینگ و نه گواهینامت رو باطل می‌کنم ولی برای اینکه بهش برسی تند نرو وگرنه باز یک نفر دیگه باید پیش شما بیاد. - چشم ببخشید تند رفتم بازم نامرد 200 هزار تومن جریمه کرد ولی بازم خدا رو شکر ماشین رو نفرستاد پارکینگ؛ رفتم سبزوار برای راحتی خیال از اینکه حال عزیز خوبه.
  17. تو دل غم مونده؛ یه ماتم مونده / یه چند شب دیگه تا به محرم مونده

    دلا رو بی بی؛ به اینجا خونده/ یه چند شب دیگه تا به محرم مونده

    رو دلها داغ و غمی بنشونده/ یه چند شب دیگه تا به محرم مونده

    تو راه درمون هر درمونده /  یه چند شب دیگه تا به محرم مونده

    داره صدای مادری میاد / چه بیشبکه بی یارو حبیبه

    آقا حسین غریبه / آقا حسین غریبه

    ماه محرم بر تمامی مسلمانان جهان پیشا پیش تسلیت باد

  18. تا جان ز تن برادرت گشت جدا
    انگار که جان ز پیکرت گشت جدا
    شمشیر ز بودن خودش مانده خجل
    چون با لبه اش گل سرت گشت جدا

     

    ماه محرم بر تمامی مسلمانان جهان پیشا پیش تسلیت باد

  19. لبم لبریز از جام حسین است

    عروج نام من بام حسین است

    اگر جراح قلبم را شکافد

    به روی لوح دل نام حسین است

     

    ماه محرم بر تمامی مسلمانان جهان پیشا پیش تسلیت باد

  20. هم آیه و هم کتاب می گفت حسین
    هم لیلی و هم رباب می گفت حسین
    اعضاء و جوارح قتیل ره عشق
    در خون خودش خضاب می گفت:حسین

    ماه محرم بر تمامی مسلمانان جهان پیشا پیش تسلیت باد

  21. پارت شیش دو سه روز دیگه اونجا موندیم، بعدش به خاطر شرکت بابا برگشتیم. البته همونجا درباره شرکت هم به همه گفتیم .یک هفته ای از برگشتمون به مشهد گذشت که به بابا گفتم به عمو و مینا بگه برای کارورزی بیاد پیش خودمون .که عمو هم از خدا خواسته قبول کرد. مینا هم از روی اجبار قبول کرد و امروز قراره دفترچه کارورزی شو بیاره که بابا امضا و مهر کنه؛ وقتی اومد منم اون رو به همه معرفی کردم .همه بهش سلام کردن و با خوش رویی جوابش رو دادن که همون لحظه صدای در اومد بعد هم عباسی ظاهر شد. مینا که دیدش هم تعجب کرد، هم عصبانی شد. منم که کمی از اون نداشتم با خشم رفتم سمتش: - بفرمایید امری داشتین؟ - واقعیتش اومدم سر کارم. -گفتم گمشو از این شرکت بیرون؛ نگفتم؟... گفتم دیگه تو شرکت نبینمت؛ بهت نگفتم؟... کجای حرفم برات غیر قابل فهم بود مرتیکه نفهم؟ - فکر کردم شوخی دارین می‌کنین. آقای غ.... با این حرفش اعصابم خورد شد، یک مشت تو صورتش زدم که همه به سمت ما حمله ور شدن که جلوی دعوای ما رو بگیرن: - شوخی، می‌خوای شوخی رو بهت نشون بدم؟... تو نفهم به عشق من که صد دفعه در موردش به تو و محمد گفتم، نظر داشتی؛ بعد توقع داری بزارم اینجا تو شرکت خودم کار کنی. چی فکر کردی ؟ اینجا بی در پیکره معلوم نیست وقتی بزارم بیایی اینجا دیگه چه گوه خوری دیگه میکنی. اونم اینجا که قرار رفت و آمدش زیاد باشه. فکر کردی اینجا کجاست ؟پارک سر کوچتونه؟ تا نزدم و همینجا نکشتمت گمشو بیرون؛ همین الان گمشو از همین الان تو اخراجی. تنها شانسی که آوردی اینه که اینا جلوی من رو گرفتن وگرنه همینجا میزدم نابودت میکردم پسره ... . برگشتم رو به همه که تا اون موقع منو با عباسی رو گرفته بودن؛ گفتم: - از همین الان با همه حجت رو تمام می‌کنم .هر کسی که اینجا می‌خواد کار کنه،باید چشم پاک باشه .تا زمانی که اینجاست حق اینکه کسی که اینجا هست رو به چشم غیر خواهر برادری نگاه کنه. بخدا بد جوری از اینجا بیرونتون می‌کنم (رو کردم به عباسی) شما هم پرونده ات رو فردا میفرستم دانشگاتون که یک جا دیگه برای کار کردن بری، کارورزی پیدا کنی. پس گم شو از شرکت بیرون دیگه هم پاتو اینجا نزار وگرنه خونت پای خودته. بابا همون لجظه اومد. وقتی لب خونی عباسی رو دید، نگاهی به من کرد ،که چند تا از پسرا من رو گرفته بودن ؛رو به من گفت: - اینجا چه خبره؟؟؟ - آها به موقع اومدی/ بابا لطفا از دفترت پرونده آقای عباسی رو به من بدین. -چی شده که اینقدر عصبانی هستی؟ -بعداً برات توضیح می‌دم، فقط اینو الان بدونین نمی خوام با آدم های چشم ناپاک کار کنم. عیب داره؟؟؟ -چی...؟ کی...؟ آقای عباسی بهشون نمیاد ؟ - بابا دهنم رو نزارین باز کنم ؛که اونموقع فکر نمی کنم همین آقای عباسی از این درسالم بیرون بره .پرونده رو بده بهشون .امروز زنگ می‌زنم به استاد ستوده تا یک نفر دیگه رو جای آقای عباسی بفرسته که مشکلی تو گروه پیش نیاد .راستی اینم دفترچه مینا بگیرین مهر امضا کنین تا به باقی بچه ها مینا رو معرفی کنم ،دیگه هم لطفا چیزی نگین. -باشه باشه آروم باش صدات رو بیار پایین ،الان پرونده آقای عباسی رو میارم .آقای عباسی لطفا بیایین تو اتاق من. منم رو به مینا و باقی بچه ها که داشتن نگامون می‌کردن گفتم :همگی اتاق کنفرانس. همه که موش شده بودن به سمت اتاق کنفرانس راه افتاده بودن. من با مینا هم پشت سر اونا راه افتادم قبل از ورودم به اتاق چند تا نفس بلند کشیدم که یکم اعصابم آروم بشه بعد رفتم تو اتاق کنفرانس داخل اتاق رو به همه گفتم: - از امروز خانم مینا غلامی دختر عموی بنده اینجا کنار ما مشغول می‌شن تا هر زمان که بخوان بمونن؛ کسی که مشکلی نداره؟ همگی کلشون رو تکون دادن دوباره سرشون رو پایین انداختن ،خندم گرفته بود. مینا هم با تعجب به همه نگاه می‌کرد حاضرم شرط ببندم که با خودش می‌گفت ،اینا همونایی هستن که سالن رو روسرشون انداخته بودن .رو به همه: - داستان آقای عباسی برای همه یک درس عبرت بشه که من با کسی شوخی ندارم .این رو بدونین تا زمانی که داریم کنار هم کار می‌کنیم هیچ کس نه رئیس هست نه کارمند همه باهم دوست و خواهر برادریم دقیقا مثل زمانیکه تو دانشگاه هستیم .البته از این بالاتر کسی پیش بره اونم بدون اطلاع خانواده شون بدون معطلی جفتشون اخراج می‌شن. فهمیدین !اگر فهمیدین همه کله ها بالا... . همه کلهاشون بالا اومد با یک لبخند نگام می‌کردن دوباره شروع کردم: - خوب حالا اولین کار ما برای استارت کار شرکت، البته دقت کنین همکلاسی های من میدونن که من زمان کار و پروژه اخلاقم جدی میشه. البته نه خیلی خشک و رسمی ولی شوخی بیجا و بیش از حد رو تحمل نمیکنم، چون باعث میشه از کیفیت کار کم بشه حالا تا باهم کار کنیم متوجه منظور من میشین. رو تخته وایت بورد نوشتم به نام خدا شروع کردم به توضیح که باید چیکار کنیم؛ همه داشتن با دقت گوش می‌کردن که چی می‌گم می‌خواستم اولین پروژه ای که کار میکنیم ،سایتی باشه برای خودمون؛ که اگه کسی مشکلی داشت بفهمیم کجا هست؛ تا مشکلش رو حل کنیم. همه موافقت کردن استارت کار رو زدم رو به مینا: - اگه خواستی ما هروز از ساعت هفت اینجا مشغول میشیم. تا ساعت شیش بعد ظهر هم هستیم. البته کسایی که کلاس دارن بعدش میان. هر موقع خواستی بیا تو کار کمک کن تو درس های عملیت هم کمکی برات می‌شه. - باشه هروز میام خیلی جمع شادی دارین. - تازه زمان کارشون ندیدی، من هر روز تو کلاس می‌بینم اینایی هم که آقای ستوده فرستاده گفته که تو کارشون مهارت دارن .منم از صبح که اومدم خوب متوجه شدم که هنوز بچه درونشون رشد نکرده شوخ هستن . من که میگم فردا پشیمون می‌شی ،برای همین فردا داشتی میومدی یک بسته قرص سر درد برای خودت بگیر بعد بیا. مینا اول تعجب کرد ،که صدای بچه ها بلند شد و باعث شد متوجه حرف من بشه . خندید خدافظی کرد، رفت .ماهم مشغول شدیم. @hellgirl
  22. رمانت خیلی قشنگه منتظر پارت 21 هستم

    1. AM=SR

      AM=SR

      واقعا؟؟خوشحالم که خوشت اومده 😍😘

      @monemisgc

    2. monemisgc

      monemisgc

      پس چی خیلی قشنگ مینویسی 

      یکی از نویسنده های آلمانی که زندیگی نامش رو چند سال پیش خوندم میگفت هیچ کس نویسنده خوبی نیست حتی من که چندین کتاب برای فروش چاپ کردم تنها کسانی نویسنده خوبی هستن که خودشون به خودشون اعتماد و به قلمشون اعتماد داشته باشن اگر این چنین باشه حتی اگر یک کلمه هم بنویسن میشه پر طرفدار ترین کتاب مغازه ها

  23. ببخشید ولی ما کلا 6 گزینه دادیم دو تا دیگش رو از کجا اوردی؟؟؟ میشه بگی؟؟؟ خیلی کنجکاو شدم بدونم گزینه 7 چیه که گزینه 8 شده عشق؟!؟!؟!
  24. آفرین ولی در اصل سر منشه فساد رو بگیری میرسی به جهل مردمی گه به طرفشون اعتماد علکی کردن
×
×
  • جدید...