رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

monemisgc

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    154
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

650 Excellent😃😃😃😃

درباره monemisgc

  • Other groups کاربر عادی
  • درجه
    💚💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 4 تیر 1378

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,166 بازدید کننده نمایه
  1. من بالاخره برگشتم اگه دوست دارین بمونم لایک کنین 

    از تمامی کسانی که دوستم دارن متشکرم 

  2. چالش ها رو یا خودم میسازم یا بعضی از بچه های انجمن پیشنهادش رو برای من میفرستن من بعد برسی و هماهنگی با مدیر بخش سرگرمی و کسب اجازه تایپیکش رو میزنم اگر هم شما خواستین میتونین پیشنهاداتون رو برام در پیام شخصی ارسال کنین تا تایپیکش رو بزنم البته بعد از طی کردن مراحلی که گفتم
  3. کسایی در این مملکت هستن که فقط به دنبال یک نفر میگردن و فقط به اون دل میبندن نه برای نیاز های جسمی بلکه برای بر طرف کردن نیاز های روحی و روانی خودشون و خیلی کم هم نیستن اون دسته پسرا بدون خیلی از پسرا هستن که دنبال دوست دختر نبودن و نیستن نمونش خود من الان 20 سالمه ولی تا الان حتی یکی هم نداشتم و نخواهم داشت تا زمانیکه بدونم اون دختری که به سمت من اومده به خاطر خودم میخواد نه بخاطر بر طرف کردن نیاز های دنیوی؛ تا اون زمان همه دخترا برای من مثل خواهرم هستن شاید من نگم آبجی
  4. پارت دوازده ---دو روز بعد --- روز بعدش با خیال راحت رفتم مدارک رو گرفتم و برگشتم زمانیکه تو هواپیما داشتم برمیگشتم زمانیکه داشت فرود میومد با یک حرکت ناگهانی خلبان ارتفاع کم کرد جوریکه نزدیک بود شلوارمو خیس کنم نامرد حاظرم شرط ببندم یک مقدار عمودی ارتفاع شو کم کرد که نه تنها من بلکه مسافرایی که خواب بودن ترسیدن بیدار شدن یک لحظه با خودم گفتم شاید خلبانش مبینای آخه مبینا تو کار ترسوندن محشر بود ولی با یادم بود که خلبانی که زمان سوار شدن دیدمش یک تیپا به فکرم زدم؛ خلاصه بعد از اینکه فرود اومدیم رفتم خونه یک دوش گرفتم ساکام رو گذاشتم که یادم اومد که ثبت نام کنکور فوق نکردم رفتم تو سایت ثبت نام کردم زمانش هم نگاه کردم که دیک وقت هستش میشه بعدا هم خوند رفتم یگ چیزی خوردم رفتم خوابیدم دو روز بعدش کار خواصی نکردم جز اینکه رفتم شرکت به همه خبر جا به جا شدن مون رو دادم و بعدش بهشون گفتم اگه میتونن بعد از یکم کمک کنن که زود تر کارای جای جدید رو انجام بدیم بعدش جابه جا شیم که همه موافقت خودشون رو اعلام کردن برای همین قرار بر این شد که برای امروز دم در جای جدید هم رو ببینیم راه افتادم سمت دفتر جدیدمون بعد از هم فکری با محمد قرار شد سه طبقه اول رو کارگرا تمیز کنن دو طبقه آخر رو خودمون تمیز کنیم که صدای شکمم در اومد رو به محمد: - وای محمد خسته شدم به بچه ها بگو بیان بالا هم استراحت کنیم هم ناهاری بخوریم راستی برای ثبت نام کنکور چیکار کردی ثبت نام کردی من که امروز انجام دادم؟ - خوب شد یادم انداختی از امروز ثبت نام شروع شده بهت بگم بری ثبت نامت رو انجام بدی بعدش بیایی با هم بخونیم البته میدونم که تو یکسره خر خونی میکنی کاری نداره برات کنکور حالا واقعا نمیخوای به خانوادت بگی مشهدی؟ - نه اگه بگم میگن بیا خونه پس ولش کن حوصله داری بخدا همینجوری که تابستون میام اینجا زهرم میکنن چه برسه به اینکه بفهمن کل سال مشهدم وای فکرشم کل موهای بدنم رو سیخ میکنه بعدشم تنها میخوام به بابام بگم باز اون حداقل حق رو به من میده البته اگه بخوام بگم فهمیدی محمد دقت کردی میگم اگه، پس نری شما بگی شاید بگم شایدم نه بستگی به موقعیتش داره. - باشه بابا حالا چرا میزنی من بهشون هیچی نمیگم. - اخه میدونم الان میگی باشه ولی یک ساعت بعد میبینم کل مشهد پر میشه که من مشهد موندنی شدم و همه اونا هم از زیر سر تو بلند میشه؛ حالا بیخیال این حرفا برو زنگ بزن به رستوران بگو غذا بیارن بابا روده کوچیکه من که صبحانه خوردم داره برای روده بزرگه من نقشه های شوم میکشه فکر کنم الانم داره رو روغنی که میخواد سرخش کنه فکر میکنه البته برای من جوجه اگه لطف کنی خودت رو نمیدونم باقی هم برو سوال کن چی میخورن البته برای کارگرا ببین اگه غذاشون با هستش ببین چی میخورن اوکی؟ محمد که رفت دوباره رفتم تو فکر که الان من باید از کجا نیروی قابل اعتماد پیدا کنم فکر این قسمتش رو نکردم بازم خوبه محمد فکر خوبی کرد گفت فعلا هم طبقه چهارم رو راه میندازیم تا بچه ها از برنامه ها عقب نیفتن بعدش که نیروی انسانیمون جور شد تصمیم گرفتیم که یک کار جالب بکنیم تصمیم گرفتیم که بچه هایی که تا حالا با ما موندن رو هرکدوم بشن سرپرست یک طبقه و چند نفر رو بزاریم زیر دستشون و مشغول شیم و برای فعلا هم یک گروه بندی راه بندازیم و بینشون یک مسابقه راه بندازیم ببینیم وضعیت چه جوریه اگه براشون یک اندیشه خوب بود به همین روش ادامه میدیم وگرنه تعویض میکنیم روش رو البته حالا که فکرش رو میکنم خوب پیشنهادی تو پیش دانشگاهی معلمون داد خدا پدرش رو بیامرزه هنوزم ازش خبر دارم داره تو دانشگاه فردوسی درس میده اونموقع به ما گفت شما که هم وضعیت مالیتون خوبه هم درستون یک شرکت بزنین از همین الان کارتونم شروع کنین البته اول بیشتر بودیم ولی کم کم که مدرسه تموم شد بچه هام که نمرشون رو گرفتن رفتن دقیق یادمه اول 15 نفر بودیم ولی حالا کلا با من و محمد شدیم شیش نفر واقعا برای اونا متاسفم که اینقدر زود جا زدن از همشون خبر دارم هر کدوم دارن یک جای کار میکنن البته اون پسر آشغال عوضی جمشید که همون دو ماه بعد از مدرسه اخراج شد به خاطر اینکه یکی چاقو انداخته بود تو کیفش منم وقتی فهمیدم سری رفتم به دفتر گفتم اوناهم اصلا به حرفاش توجه نکردن اخراجش کردن تازه بهش اخطار هم دادن که اگه بازم حرف بزنه تحویل پلیس میدنش بعدش که فهمید من به دفتر لوش دادم فکر کرده بود که من چاقو رو انداختم تو کیفش خیلی هم سعی کرد ثابت کنه ولی چون من ننداخته بودم نتونست یکسری هم اومد که دعوا کنیم که تهدیدش کردم که کاری میکنم که کارش به دادگاه بکشه که سفید کرده بود، الانم داره تو یک ساعت فروشی شاگردی میکنه هر شیش ماه هم بیرونش میکنن که خدا میدونه دلیلش چیه از همون موقع یکی از قوانین کار تو شرکت هم این شد که هر کسی تو شرکت کار میکنه باید همکارش رو فقط به چشم خواهری ببینه و اگر میخواد پا پیش بزاره باید فقط باید با خانواده باشه وگرنه کارش به من گیر میکنه محمد هم بجای جمشید اوردم چون هم کارش رو دیده بودم هم مورد اطمینان من بود بین ما شیش نفر هم بخوام معرفی کنم سه نفر خانم هستن که یکیشون خانم فرزانه توسلی 27 ساله اهل مشهد بعدش میرسیم به خانم فاطمه اکرمی 28 ساله فامیلش منو یاد مامانم میندازه انگار هم اسم مامان منو از روی فامیل این خانم برداشتن ولی اشتباه نکنین چون اصلا مال مشهد نیست دو سال قبل از ما شرکت رو راه اندازی بکنیم اومده بودن مشهد اخریشونم که از هممون کوچیکتره خانم فائزه خانی پور که 26 سالشونه تا اونجا که من میدونم یک سال تو راهنمایی رو پرشی خونده درسش هم خیلی خوبه خانم ها رو معلم مون از طرف دانشگاه فرستاد برامون از بین ما آقایون هم که آقای علیرضا قالیپور که اونم 27 سالشه فکر کنم از خانم توسلی خوشش اومده ولی جرعت نداره پا پیش بزاره بعدم محمد جانغلی که رفیق خودمه هم سن منه بعدشم که منم که بین ما شیش نفر دیگه همکاری وجود نداره بیشتر همو دوستی صمیمی میبینیم و البته حتما دارین با خودتون فکر میکنین که چه طوریه قسمی که چند سال پیش دادم رو فراموش کردم ولی نه فراموشش نکردم ولی فقط من با همین خانم ها هستش که اخم تخم نمیکنم چون اونا میدونن اخلاقم چه جوریه و تقریبا میدونن چرا اینجوری شدم از پسری شاد شنگول تبدیل شدم به یک آدم مغرور پاچه گیر مخصوصا برای خانوما زیادم به دمپر من نمیگردن البته جرعت نمیکنن چون اخرین همون سالای اول یک نفر از بچه های گروه خودم وقتی به دمپر من چرخید هی به اخلاق من گیر میداد اخرش کارش به حسابداری کشید وقت کارم که به موقش شوخی هم میکنیم به وقتشم که خیلی جدی کار میکنیم مخصوصا زمانی که کار خیلی حساس باشه.
  5. پارت دهم ابتدا راه افتادیم رفتیم شرکت یکم اونجا خودمون رو درگیر کردیم با حساب کتاب شرکت بعد نیم ساعت بلند شدم محمد رو صدا زدم که راه بیافتیم بریم دنبال جا، ببینم میتونم جا رو همین امروز اوکی کنیم یا نه اول وقتی راه افتادیم تو همون محله چند تا املاکی رو سر زدیم که گفتن که متاسفانه مکانی که مورد نظر ما هست رو ندارن برای همین رفتیم چهاراه دانشجو اونجا بگردیم که زمانیکه پیش یکی از املاکی ها که داشت چند تا خونه رو نشون میداد بودیم که پیشنهاد جالبی داد - شما بیایین به جای اینکه هزینه اظافه بکنین یک خونه بزرگ که کم پیدا هستش بگیرین یک آپارتمان پنج طبقه بگیرین که تجاری داشته باشه اونجوری دیگه لازم نیست برای تجاری هم اقدام کنین. وقتی این رو گفت حدس زدم که یک مورد داشته باشه که همچین پیشنهادی داد برای همین گفتم: - حتما موردی که به این نمونه های که پیشنهاد دادین دارین درسته؟ - اتفاقا دقیقا دارم یک آپارتمان پنج طبقه اینجور که تو صحبت های شما تو این دو سه مورد شنیدم شما میخوایین برای یک شرکت که بزرگ باشه اینجا هم که من میگم اگه پنج طبقه ش رو بزاریم کنار هم خیلی عالیه تازه میتونین هزینه اش رو اقساطی بپردازین چون وام داره نصف پول رو بدین به صاحب ملک باقیش هم به صورت ماهیانه قسط بانک رو پرداخت کنین نظرتون چیه بریم ببینیمش؟ - بزارین یک مشورت با شریکم بکنم بهتون بگیم. محمد رو کشیدم کنار تا نظرش رو بپرسم - نظرت چیه این مدلی بخریم یا مدلی که مد نظر خودمونه؟ - اینجوری خوبیش اینکه میتونیم پولش رو قسط بندی کنیم تازه تو که میخواستی بری وام بگیری این خونه خودش وام هم که داره نیازی نیست نامه بازی کنیم بازم من میگم بریم یک نگاهی بهش بندازیم ببینیم چه جوریه شبیه اینکه تعریف میکنه خوب هست. - باشه بریم. رفتیم پیش مشاور املاکی بهش گفتیم بریم ببینیم چی داری. یک دوسه تا کوچه ما رو برد بالاتر که جلوی یک آپارتمان تازه ساز و شیک نگه داشتیم - این خونه در اصل برای یکی از شرکت های معمار طراحی و ساخته شده ولی به خاطر چند تا مشکلات برشکست میکنن و نمیتونن بیاین اینجا و برای اینکه ملک هم بانک مصادره نکنه دارن میفروشنش شما که میدونین بانک بخواد ملکی رو بفروشه برای وامش رو تصفیه کنه خیلی زیر فی میفروشه این طرف پول لازمه نگاه اینجا به عنوان پست نگهبانی طراحی شده. چه جالب جا برای نگهبانی داره خوبه میشه نگهبان هم استخدام کنیم برای امنیت بیشتر. بعد از اینکه وارد شدیم یک در که بغل دست راه پله و آسانسور بودش که مشاور املاک گفتش: - این رو طبق چیزی که من شنیدم به مسکن برای نگهبانان درست کردن حالا بفرمایید بالا رو نشون بدم البته باید گفت که اینجا طوری طراحی شده که تمامی طبقات به غیر از طبقه پنجم شبیه هم هستن اونم به خاطر اینکه طبقه پنجم طبقه سرپرست هستش یکم تغیرات کلی داده شده مثل درب های اتاقاش و همچنین اتاقی برای اتاق کنفرانس برای اون طبقه طراحی شده علاوه بر اتاقی برای آشپزخونه و اتاق سرپرست دو تا اتاق دیگه هم داره ولی طبقات دیگه اتاق کنفرانس نداره در عوض دو اتاق بیشتر داره. - اینارو بخیال متراژ اینجا چند متره. - والا زیر بنای ساختمان طبق سند 200 متره ولی طراحی هر واحد 150 متره. کل طبقات رو نگاه کردیم قشنگ بودش و همچنین نیاز به دستکاری هم نداشت به طبقه پنجم که به قول مشاور املاک طبقه سرپرست که رسیدیم دهن من و محمد باز مونده بود طراحیش خیلی شیک بودش سالن متوسط با رنگ مخلوطی از سیاه و سفید کف سرامیک سفید چند تا در بود که هرکدوم خیلی زیبا حکاکی شده بود وقتی کل ساختمان رو دید زدیم نظر محمد رو پرسیدم: - نظرت چیه پسر؟ - خوبه یعنی عالیه هم زیبایه هم قیمتش خیلی خوبه انجور جاها رو نمیشه به آسونی پیدا کنیم بعدش هم برای کارکنان هم میتونیم هم آگهی بدیم هم تعدادی کارورز بگیریم اینجوری تو خرج هم کنترل میشه؟ - فکر خوبیه موافقم اما بگو دانشجو های درجه یک رو معرفی کنن نه الکی همینجوری از سر باز کنن. - باشه بعدشم استادش خیلی خوبه میدونم چی میگم بهش اطمینان دارم. محمد رو بردم خونه ماشینش رو برداشت بهش گفتم که فردا یک بلیط پرواز رفت برگشت می‌گیرم میرم مدارک رو میارم برای دانشگاه اگه خبری نشد از من نگران نشو اونم گفت باشه منم رفتم با لبتاپم بلیط رو برای فردا ساعت رفت رو برای ساعت 12 و برگشت رو برای آخرین پرواز روز که ساعت 4 بود گذاشتم که دریا هم برم بعد برگردم رزو کردم رفتم برای شامم ماکارانی گذاشتم تو این چند سال به نظر خودم آشپزیم خوب شده بود یعنی باید خوب میشد وگرنه چه جوری باید دوم میاوردم نمی شد که هر روز غذای بیرون خورد اما با کمک کتاب های آشپزی خوب یاد گرفتم آشپزی کنم خدارو شکر میکنم حداقل تو دستپختم شانس آوردم بعد از خوردن یکم شام به رختواب رفتم گرفتم خوابیدم.
  6. آیا حاضرید با فردی که قبلا با جنس مخالف دوست بوده ازدواج کنید؟ 1- من دخترم - بله حاضرم . . . 2- من دخترم - خیر، هرگز . . . 3- من پسرم - بله حاضرم . . . 4- من پسرم - خیر ، هرگز
  7. الله وکیلی به گونه ای مشکلات نویسندگان رو داخل پست های خود توضیح میدهی که انگار که سالهاست که نویسنده هستی آفرین بر تو اینقدر که نوشته های تو (آری حتما میگویی تو نه شما) خندیدم که دلم همکنون درد گرفته همچنین امروز صبج زمانیکه دندانپزشکی بودم بهم گفت به خاطر عملی که دندانم کردم نباید زیاد بخندم که فشار به او وارد نشود ولی فکر کنم دوباره فردا صبح باید به دندان پزشک مراجعه کنم

    1. AFSOON

      AFSOON

      یا شیخ خیلی خشنود شدم لبخندها بر لبانتان نشسته لایک ز یادتان نرود که همانا شما جزو رستگارانید (سوره ی آل انجمن _ایه ی 65)
      @monemisgc

    2. monemisgc

      monemisgc

      خوشنود سازی اعظای این مکان کاریست الزامی و لازم الجرا و واجب که دستورش از بالا آمده و ما پایین دستان نیز باید بر آن لباس عمل بپوشانیم (سوره ی آل انجمن _ایه ی 77)

       

       

       

       

      :D:D:D:D:D:D:D:D

  8. 8612609_837.jpg

    کشتی به گل نشسته اومده 
    با حال خسته اومده
    توبه شکسته ولی با دل شکسته اومده
    ای جانم
    تویی راحت و روح و روانم
    تویی کشتی امن و امانم
    تویی علت هر ضربانم
    من لی غیرک حسین حسین حسین

    با این که خودم می دونم که بدم
    راهم دادی که اومدم
    آقا در خونه تو گدایی رو خوب بلدم
    ای شاهم
    روی دوشمه بار گناهم
    خجالت می کشم رو سیاهم
    پناهم بده که بی پناهم
    من لی غیرک حسین حسین حسین

    من بی تو کویر خشک هوسم
    پرنده ای در قفسم
    مردن برات عشق منه بذار به عشقم برسم
    ای یارم
    تویی تو همه کس و کارم
    چی میشه بشه آخر کارم
    پای شش گوشه تو مزارم
    من لی غیرک حسین حسین حسین

  9. پارت نهم امروز صبح گذاشته شد

     

  10.  

     

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 5
    2. monemisgc

      monemisgc

      زمانیکه پیامتون رو دیدم رفتم یک بار کامل تمام پارتای خودم رو خوندم که اشتباهم رو پیدا گنم

    3. AFSOON
    4. monemisgc
  11. monemisgc

    مشاعره

    مادرم تو رو برا من آرزو کرد پیرهن مشکی روضه مو رفو کرد گفت براش نوحه بخونم از غریبی خوندم و دوباره گریه رو شروع کرد یه عمری هستی هوادارم به فدای تو کَس و کارم بابی انت و امی یا ایها الارباب دوست دارم اربابم حسین اربابم حسین
  12. en5378.jpg

    هنوزم یه عاشقی هست، حرم شما نرفته  
    دیگه روش نمیشه جایی، بگه کربلا نرفته

    قبولم کن به پابوست بزار حرمتو ببینم
    بزار برا یه بارم شده بیام پایین پات بشینم

     

    چشم دل من به گنبد طلاته
    دست رقیه رو سر زائراته
    حسین وااااای

    باز تو کوچه دم گرفته نفسای خیس بارون
    گرد عشق و تو نگاهت داره مینویسه بارون


    نرفتم کربلا اما بزرگ شده ی روضه هاتم
    تو اوج روضه ها محو زیارت دارالشفاتم

    وقتی میبینم علم و پرچمت رو
    حس میکنم باز بوی محرمت رو


    هنوزم یه عاشقی هست حرم شما نرفته
    دیگه روش نمیشه جایی بگه کربلا نرفته

    زیر آسمون کسی نیست خونه زاد تو نباشه
    با همه دنیا غریبه هر کی یاد تو نباشه


    دارم با گریه میخونم قسم به غم غربت تو
    میگه زهرا قبول باشه به سینه زن هیئت تو

    لحظه به لحظه دلم با اِذن آقا
    داره میخونه یا ساقی العطاشا

  13. پارت نهم ----- زمان حال معین----- - کجایی هرچی صدات می‌کنم جواب نمی دی فکر کردم سکته کردی ما روهم میخوایی ببری با خودت اون بالا. - چی می‌گی واسه خودت داشتم فکر می‌کردم حالا چیکار داری؟ - هیچی می‌گم بچه ها زنگ زدن گفتن تو پاتوق جمع شدن زود بریم . - باشه منم دارم می‌رم؛ نکنه وایستادم خودم خبر ندارم!؟ - نه بابا انگار سرت به جایی خورده، یا یکی زده تو سرت و یا اینکه چیزی زدی؟ - ببند فکو همینجوری گاز می‌دی می‌ری صبر کن با هم بریم، من دوساعت بیشتر نمی شینم میخوام برم شرکت ببینم وضع به چه منواله. - پس مرض داشتی گفتی ماشین رو بزارم تو خونه تو نکبت؟ با نیش باز بهش گفتم: نه گفتم بزار که بعدش باهم بریم شرکت کارت دارم می‌دونستم بریم بیرون بشینی دیگه بلند بشو نیستی. - میدونستی خیلی بیشوری؟ - آره ولی برای یادآوری دوباره شما ممنونم. - پسر رو که نداری، عوض رو اقیانوس آرام رو گذاشتی تو جیبت. - ایول بابا خوب منو شناختی؟ - پس چی؟ - ولش کن بحث رو عوض کن من حریف تو نمیشم. - حالا بخیال سیگار داری؟ - آره بدم؟ - پ ن پ بزار تو داشتبورد؛ بده دیگه پسره خول. سیگار گذاشتم لب دهنم محمد برام روشنش کرد و منم یک پک عمیق کشیدم به راه خودم ادامه دادم رفتم پاتوق که دیدم عه این پسر لوس پارسا هم که اینجاست با چند تا از دختر و پسر های دیگه که نمیشناختم فهمیدم رفیق های محمد هستن تو دانشگاه پسرای خوبی بودن یک ساعتی اونجا بودم دخترا جمع که دیگه رو مخ من بودن رو به محمد گفتم محمد بریم که یک عالمه کار ریخته سرم. - ارسلان: ای بابا بشینین دیگه کجا اینقدر زود نیومده می‌خوایین برین هنوز تازه میخواییم بزن و بکوب راه بندازیم، بریم در در. - داداش کار دارم وگرنه میموندیم ایشالا جمع بعدی. محمد بلند شد دیگه خوب درد منو فهمیده بود که از چی ناراحتم برای چی سریع بلند شدم وگرنه خوب میدونست که من اگر تو جمعی برم قبل از دو ساعت بلند بشو نیستم تا الانم فقط به احترام جمع نشسته بودم تو فکر بودم که صدای لوس ترین دختر از بین دخترا بلند شد. - کجا ای بابا تازه داشتیم آشنا میشدیم محمد جون شما بهشون بگین بیست دقیقه دیگه حداقل؟ محمد هم صورت منو دید سریع منو برگردوند که چیزی نگم رو به دختره گفت نه دیگه ممنونیم. راه افتادیم هم سوار ماشین شدیم صدام رفت بالا: - اخه این چه وضعشه عه عه عه دختره دیگه تو حلق پسره رفته بعدش به من میگه بمون آشنا بشیم. - حالا بخیالش به ما چه بگو ببینم چه نقشه ای برای شرکت کشیدی؟ به موقع بحث رو عوض کرد تنها چیزی که اعصابم رو آروم میکنه منو از فکر رو خیال بیرون بیاره کار بود، خدا رو شکر حداقل تو کارم موفق بودم مخصوصا بعد از دو سال بعد اون سال دقیق یادمه که تو روز تولد 20 سالگیم بود که بابا خبر داد که مینا تو پاریس ازدواج کرده از همون روز تماماً فکر خیالم شده بود درس و کار که فرصت فکر کردن به مینا رو نداشته باشم حالا هم که داشتم برای دکترا میخونم که تمومش کنم تو فکر بودم که شرکت رو بزرگ کنم تعداد بچه هارو بیشتر کنم رو به محمد نقشه گفتم که اونم در عوض نقشه بزرگی که برای شرکت کشیده بود گفت: - فکر میکنی زود نیست. - نه تازه دیر هم شده باید زود تر از اینا فکر پیشرفت کار رو میکردم الان ده سال تو همون خونه قدیمی داریم کار میکنیم میخوام از بابام یکم پول بگریم یکم وام از بانک بگیرم یک محل مثل همینجا ولی بزرگ تر بخرم بعدش بدم با ام دی اف کاری اتاق، اتاق کنن اینطوری میتونیم با تیر دو نشون بزنیم هم جا رو عوض میکنیم و تنوع درست میکنیم و هم جا رو بزرگ تر میکنیم و از همه مهم تر میتونیم کارکنان جدید بگیریم. -محمد: باشه بریم ببینیم چیکار باید بکنیم.
  14. السلام علیک یا أباعبدالله
    وعلی الارواح التی حلت بفنائک علیکم منی جمیعا
    سلام الله أبدا مابقیت وبقی اللیل والنهار
    ولاجعله الله آخر العهد منی لزیارتکم
    السلام علی الحسین
    وعلى علی بن الحسین
    وعلى أولاد الحسین
    وعلى أصحاب الحسین

     

    ********

     

    دمید روح غم اندر تن مه غم عالم

    تو نوحه سر بده چون شد عزای اشرف آدم

    لباس تیره به تن کن، ز داغ نوحه تو سر کن

    که گشته ماه عزا و دوباره گشت محرم

    فرا رسیدن ماه محرم تسلیت باد

  15. این پارت پنجمه

    پارت شیش

    پارت هفت

    پارت هشتم که امروز گذاشتم

    بچه ها بازدید نبوده لطفا بازدید کنید منتظرم 

×
×
  • جدید...