رفتن به مطلب

mench

تیم ترجمه
  • تعداد ارسال ها

    317
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

آخرین بار برد mench در 25 مرداد

mench یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

1,178 Excellent

درباره mench

  • درجه
    👑

کاربر عادی

  • کاربر
    مترجم

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,616 بازدید کننده نمایه
  1. به به مریموووو :****

    دلم برات یه ذره شده :))

    امشب ایشاله پارت رو تکمیل بکنم بفرستم برات بوس ?

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 7
    2. maede._.tz

      maede._.tz

      @mench

      |یشرفت چشمگیری بود :|

      منم یه پاراگراف نه دو یا سه تا پاراگراف ترجمه کردم فک کردم الان تو بیای میگی کل 8 رو تموم نمودی :|

      البته 8 خیلی طولانیه گناه دالییی ? ? ? ?

    3. mench

      mench

      نهههه میرم میشینم ترجمه میکنم امشب بوخودااا:)))))))

      به احتمال زیاد تا صبح بیدارم فصل 8 اینو و کتاب تب سیاه رو ترجمه میکنم ?

    4. maede._.tz

      maede._.tz

      @mench

      منم بیدارممم :))

      برات میفرستم دیگه! منتها ویرایشش احتمالا یکم طول بکشه :|

  2. mench

    ??? از الان دیگه با پستا ولتون نمیکنم????
  3. mench

    ترجمه رو تموم کرده بودم ولی الان تونستم ویرایش کنم?? از الان دیگه منتظر پارت باشین????
  4. پنج از پرفسور آهیرن، استاد یکی مانده به آخر در لیستم، پرسیدم،"امیدوار بودم شما بتونید به یه سری سوال در مورد خواهرم جواب بدید. هیچکدوم از دوستاش رو میشناسید؟ کجا وقتش رو میگذروند؟" امروز بیشتر وقتم را صرف اینکار کرده بودم. با ایمیل برنامه ی آلینا در یک مشتم و یک نقشه ی دانشگاه در مشت دیگرم، از کلاسی به کلاس دیگر میرفتم و بیرون منتظر میماندم تا کلاس تمام شود و بعد در گوشه ای استاد را گیر می انداختم تا سوال هایم را بپرسم. فردا هم همه ی این کارها را دوباره انجام میدهم، اما اینبار به دنبال دانشجو ها میافتم. امیدوارم که از دانشجوها نتیجه ی بهتری بگیرم. تا به کنون چیزی که از خواهرم فهمیدم به اندازه ی سر سوزن هم نمیشود. و هیچ کدام از آنها چیز خوبی نبودند. پرفسور به بلندی و لاغری یک نردبان بود. گفت،"من هرچه که میدونستم به پلیس گفتم." و بعد نوتهایش را با چابکی جمع کرد و ادامه داد،"باور دارم که بازرس اودافی تحقیقات رو در دست داشتند. آیا با ایشون صحبت کردید؟" گفتم،"من در اواسط هفته با ایشون یک قرار ملاقات دارم. اما امیدوار بودم که شما در این فاصله چند دقیقه از وقتتون رو به من بدید." او نوتهایش را در کیف سامسونتش گذاشت، آن را بست و گفت،"متاسفم خانوم لین. من خیلی کم در مورد خواهر شما میدونستم. در اون روزهای نادری که خودش رو به زحمت می انداخت و به کلاس میومد، به سختی در کلاس مشارکت داشت." تکرار کردم،"در اون روزهای نادری که خودش رو به زحمت می انداخت و به کلاس میومد؟" آلینا عاشق دانشگاه بود، او عاشق این بود که درس بخواند و یاد بگیرد. او هیچوقت کلاس هایش را نادیده نمیگرفت. پرفسور آهیرن ادامه داد،"بله. همونطور که به پلیس گفتم، در ابتدا او بطور منظم میومد، اما کم کم یکی در میون کلاس ها رو غایب بود. و بعد طوری شد که سه یا چهار کلاس رو پشت هم غیبت میکرد." باید حتما قیافه ی باورنکرده ای به خودم گرفته بوده باشم، شاید کمی هم ناخوش، چون او افزود،"این اتفاق چیز غیرمعمولی در برنامه های تحصیلی خارج از کشور نیست خانم لین. آدم های جوانی که برای اولین بار از خانه دورند... نه پدر مادری و نه قانونی... یک شهر پرانرژی، پر از کافه. آلینا یک دختر جوان دوست داشتنی بود درست مثل شما... مطمئنم که او فکر میکرد که چیز های بهتری برای انجام دادن داره تا اینکه تو یک کلاس خفه بشینه." اعتراض کردم،"اما آلینا همچین احساسی رو نداشت، خواهر عاشق کلاس های خفه بود. اونها براش دوست داشتنی ترین چیز بودن تو دنیا. شانس اینکه تو دانشگاه ترینتی درس بخونه همه چیزش بود." گفت،"متاسفم. من فقط چیزهایی که دیدم رو دارم به شما میگم." گفتم،"شما هیچ نظری دارید که دوستاش چه کسایی بودند؟" "شرمندم اما باید بگم نه." اینبار با التماس پرسیدم،"آیا او دوست پسری داشت؟" "من اطلاعی نداشتم. در آن فرصت هایی که میدیدمش، من متوجه نشدم که با جمعی باشد. متاسفم خانم لین، اما خواهر شما یکی از دانشجویانی بود که هر ترم از این راهرو ها میگذشت و اگر هم در چشم میومد بخاطر نبودش بود نه حاضر بودنش." تسلیم شده، از او تشکر کردم و دور شدم. پرفسور آهیرن پنجمین استادی بود که تا به الان با او صحبت کردم و تصویری که از خواهرم کشید، تصویر زنی بود که من نمیشناختم. زنی که در کلاس ها شرکت نمیکرد، به درسهایش اهمیت نمیداد و به نظر میرسید هیچ دوستی ندارد. به لیستم نگاه کردم. یک پرفسور دیگر هم داشتم تا به دنبالش بروم اما او تنها در چهارشنبه ها وجمعه ها کلاس داشت. تصمیم گرفتم تا به کتابخانه بروم. همانطور که با شتاب وارد محوطه ی پوشیده از چمن شدم که دانشجویان زیادی در آن لم داده بودند و آفتاب میگرفتند. به دلیل های ممکنی که رفتار عجیب آلینا را توضیح دهد فکر کردم. درس هایی که در برنامه ی تحصیلی خارج از کشور ارائه میشد، با این هدف بود تا اطلاعات فرهنگی را ترویج دهد. در نتیجه خواهر من- با لیسانس زبان اینگلیسی که برنامه داشت تا دکترای ادبیات را بگیرد- در آخر کلاس هایی مثل سزار در کلتیک گال و تاثیر صنعت بر قرن بیستم ایرلند را گرفت. آیا ممکن بود که از آنها لذت نبرده باشد؟ نمیتوانستم این را تصور کنم. آلینا همیشه در مورد همه چیز کنجکاو بود. آه کشیدم و در همان لحظه از نفس عمیقی که بدرون کشیدم پشیمان شدم. دنده هایم درد میکرد. امروز که بیدار شدم یک کبودی پت و پهن در بالای شکمم پیدا کردم. نمیتوانستم لباس زیر بپوشم زیرا کبودی ام بسیار درد میکرد درنتیجه یک زیرپوش زنانه که با گل های رز ظریف آراسته شده بود پوشیدم. روی آن یک سویشرت صورتی که به مانیکور و پدیکور صورتی جذابم میامد پوشیدم. یک شلوار تا زیرزانوی سیاه با یک کمربند پهن نقره ای، صندلهای نقره ای و با یک کیف کوچک نقره ای جوسی کوتور که تمام تابستان پولم را ذخیره کردم تا بخرم، تیپم را کامل کردم. موهای بلند بلوندم را در بالای سرم بستم و با یک کلیپس مینا کاری زیبا نگهش داشتم. ممکن بود که کبود شده باشم و حس سردرگمی کنم، اما خدایا، من واقعا خوش تیپ بودم. مانند لبخندی که واقعی نبود، به نمایش گذاشتن ظاهری آراسته و مرتب، باعث میشد از درون حس کنم که همه چیز مرتب است. تا نه شب فردا بهت وقت میدم تا گورت رو از مسیر من و این کشور گم کنی. چه گستاخ. مجبور بودم تا زبانم را گاز بگیرم تا از سر جوانی کار ناگهانی ای نکنم، که چی؟ - کنترل من که دست تو نیست، دومین کاری که بیشتر از سر جوانی بود این بود که به مادرم زنگ بزنم و ناله کنم، هیچکی اینجا من رو دوست نداره و من حتی نمیدونم چرا!!! و این معیار هایش برای سنجیدن ارزش انسان ها! چه عیب جو و بدبین. زیر لب غرغر کردم،"یه قربانی، جون صندلیت." بعد از شنیدن حرف های خودم نالیدم. از آنجایی که مامان به دنیا آمده و بزرگ شده در دل دین بود، هنگامی که بزرگ میشدیم، جبهه ی سفت و سختی درمورد فحش دادن داشت– او میگفت: یک زن زیبا یک دهان زشت ندارد – درنتیجه من و آلینا کلمه های احمقانه ی ساختگی خودمان را جایگزین کردیم. سطل شیر همان چرند بود. جون صندلیت همان جون عمه ات بود. گل آفتاب گردان همان مدفوع بود. و فحش های خیلی بد که یادم نمی آید آخرین بار کی از آنها استفاده کردم غورباقه بودند. میبینی که اوضاع چطور بود. متاسفانه، زمانی که بچه بودیم آنقدر از آنها استفاده کردیم که آنها تبدیل به عادت شدند و اکنون سخت بود که کلمات زشت واقعی را استفاده کنیم. برای تحقیر و تمسخر بیشتر من، طوری که عموما کار میکرد اینگونه بود که هرچه بیشتر ناراحت میشدم، احتمال آنکه از کلمات بچگی ام استفاده کنم بیشتر میشد. کمی سخت بود که دست بالاتر را در بار، در یک میهانی دانشجویی بگیری تا تو را جدی بگیرند وقتی تهدیدت آن بود که،" برین عقب وگرنه نگهبان اینقدر میزنتتون که گل آفتاب گردونتون درآد و پرتتون کنه ازینجا بیرون." در این دوره و سن، کلام درست و تمیز باعث میشد بیشتر از چیزی که باید، مورد تمسخر قرار بگیری. گلویم را صاف کردم،"یه قربانی، جون عمه ات."
  5. mench

    غذا بخور چاق شی
  6. mench

    ?? اون پارتایی که دیشب خوندی رو 26 شهریور گذاشتم. ? یعنی من پارت میذارم یک ماه بعد میخونی قشنگ(اینجوری بهونه جور میکنم باز دیرتر پارت بذارم!!!!) ???
  7. سلام مريم بانووووووو

    خدايى دلت تنگ نمى شه حداقل نبايد وقتى ميايى يه ابراز وجودكنى !؟؟؟؟?????

    1. mench

      mench

      سلاممم مدیر عزیززززز??????

      من که دلم تنگ میشه.. اصلا دلم برای برای یانار و شخصیت داستانایی ک داشتم ترجمه میکردم تنگ شده چه برسه به شما بانووووو?????

      ولی چشم سعی میکنم اکتیو تر باشم??????

       

    2. samanehaminian69

      samanehaminian69

      دلم واقعاً براى شما نازنينم تنگ شده و اينكه به شدت جاتون تو سايت خاليه اميدوارم بازم حضور و  ترجمه هاى زيباى شما رو داشته باشيم قربونت??????

      چقدر دلم براى تب سياه رمان شبونه هاى من تنگ شده??

      اميدوارم بازم بتونى وقت كنى و با پارت هاى زيبات كارتو ادامه بدى ??????

  8. دارم پارت جدید تب سیاه رو ترجمه میکنم... یوهوهوهوهو ??

    فکر کنم خودم بیشتر ذوق کردم تا شما?

    با رفتن و خوندن تب سیاه ذوق من رو بیشتر کنین??

     

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 11
    2. mench

      mench

      پارت زیاد و طولانی ایه نه؟?

      من دارم میرم بخوابم. یک صفحه از ترجمه مونده دیگه خسته شدممم هلاکم هلاککککک. ? فردا شب مینویسم.(ایشالا)?

    3. maede._.tz

      maede._.tz

      برو بخواب باو

      من فردا مدرسه رو دودر میکنم :|

      شبت به خیر ?

    4. mench

      mench

      خوش بگذرهههههه(من دلم دودر خواست) ??

      شب تو هم بخیر??

  9. سلام بچه ها دوست دارم یکم وقتتون رو بگیرم... دوستای عزیزم تشکر شما به ما انرژی میده که پست بذاریم! آخرین پستی که مائده گذاشته تقریبا برای 20 روز پیشه و تنها تشکری که شده توسط من بوده!!!! ترجمه واقعا کار آسونی نیست و اینکه من یا مائده عزیزم وقت میذاریم کتابی رو ترجمه میکنیم تنها و تنها بخاطر شماست. من شخصا دوست دارم تا لذت و تجربه ی خوندن کتابی رو که خودم از خوندنش لذت بردم رو با شما به اشتراک بذارم. از سر همین بی توجهی یک کتابم رو برداشتم. و میخواستم تب سیاه رو هم بردارم. تب سیاه رو برنداشتم اما دیگه دست و دلمم نمیره که پستی بنویسم. من تا یک ماه آینده سرم شلوغه و پستی نمیذارم اما اگه این بی توجهی ها ادامه داشته باشه فکر نمیکنم بعد اون هم پستی بذارم... ممنون از وقتتون!
  10. سلام بچه ها

    دوست دارم یکم وقتتون رو بگیرم...

    دوستای عزیزم تشکر شما به ما انرژی میده که پست بذاریم!

    آخرین پستی که مائده گذاشته تقریبا برای 20 روز پیشه و تنها تشکری که شده توسط من بوده!!!!( کتاب به همه پسراهایی که قبلا دوستشان داشتم) ترجمه واقعا کار آسونی نیست و اینکه من یا مائده عزیزم وقت میذاریم کتابی رو ترجمه میکنیم تنها و تنها بخاطر شماست. من شخصا دوست دارم تا لذت و تجربه ی خوندن کتابی رو که خودم از خوندنش لذت بردم رو با شما به اشتراک بذارم.

    از سر همین بی توجهی یک کتابم رو برداشتم. و میخواستم تب سیاه رو هم بردارم. تب سیاه رو برنداشتم اما دیگه دست و دلمم نمیره که پستی بنویسم.

    من تا یک ماه آینده سرم شلوغه و پستی نمیذارم اما اگه این بی توجهی ها ادامه داشته باشه فکر نمیکنم بعد اون هم پستی بذارم...

    ممنون از وقتتون!

  11. سلام ?

    لطفا پارت نزارديگه ?

    نمى زاريد نه ????

    1. mench

      mench

      سلام?

      فعلا نه راستش. خیلی خیلی خیلی  خیلی درگیرم. شاید پارتی که بنویسم بره برای دوماه بعد.

      واقعا شرمندم برای بدقولی :(((((

    2. samanehaminian69

      samanehaminian69

      عزيزم 

      مهم نيست سرت سلامت عزيز دلم

      ♥️♥️♥️♥️??????

  12. mench

    دوستان من از همه تونننن شرمنده ام. راستش من خواب ندارم چه برسه به وقت ترجمه!!!!!!!! راستش من وقت خالی ای که پیدا کردم پنجشنبه است که تو راه شمال بشینم یه پارت از تب سیاه یه پارت از اون یکی کتاب ترجمه کنم ?? والا وقت نیست! ندارم!!!?? همین دیگه حالا تا باز آنلاین شم بدرود ????
  13. mench

    میشه من فردا صبح پست بذارم؟؟؟ ??
  14. mench

    وظیفه نیست که دختررووو لطف میکنی :* :* :* :* :*
  15. mench

    ای بابا، بیدار نمونااا یه وقت بدقول میشم دیگه روم نمیشه بیام تو سایت بانو شما خود ریه مایی
×