رفتن به مطلب

mench

مدیران آینده
  • تعداد ارسال ها

    369
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

آخرین بار برد mench در 25 مرداد 1397

mench یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

1,479 Excellent😃😃😃😃

درباره mench

  • درجه
    مدیر تالار ترجمه
  • تاریخ تولد 11 آذر 1375

کاربر عادی

  • کاربر
    مترجم

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3,682 بازدید کننده نمایه
  1. mench

    سلام دوست عزیز در پست اول قرار دادن ترجمه خلاصه رمان و نام نویسنده الزامی است. پست دوم شما هم نیاز به ویرایش دارد. جمله ها از وسط صفحه شروع میشوند. اگر با کامپیوتر وارد نودهشتیا شی خودتون میبینی چقد پستت قر و قاطی شده خسته نباشی 😘
  2. mench

    خلاصه اینگلیسیشو بفرست
  3. mench

    سلام عزیزم یه خلاصه ای از کتاب بگو تا بتونیم کمک بیشتری کنیم
  4. mench

    دوست عزیز لینک زیر رو لمس کنید و بعد از اینکه به این لینک رفتید، ایجاد موضوع جدید رو بزنید تا رمان تون رو شروع کنید https://forum.98iia.com/forum/95-تایپ-رمان/ قبل از شروع رمان خود بهتره که سری به این تاپیک که لینکش رو در زیر میذارم سر بزنید تا با قوانین تایپ رمان آشنا بشید:
  5. mench

    بسیار از مقدمه تون خوشم اومد! بنظرم یکی از بهترین مقدمه هایی بود که در سایت خوندم. شدیدا منتظر شروع و ادامه داستانتون هستم
  6. یک دقیقه بعد، پیامی برای کریس ارسال کردم که گفته ام نمیتوانم به پاساژ بیایم. در همین حین جاش سر میرسد. می ایستم و میگویم،"خیلی دیر کردی!" "تو بهم گفتی 8109. ولی این 8901 ئه!" با اعتماد بنفس میگویم،"نه، مطمئنم که گفتم 8901." "نه، مطمئنم که گفتی 8109. چرا جواب گوشیت رو نمیدادی؟" از ماشین اش پیاده میشود و سپس وقتی که پهلوی ماشینم را میبیند، فک اش میافتد. میگوید،" یا خدا. به شرکت بیمه زنگ زدی؟" "نه. تو زنگ میزنی؟" جاش تماس میگیرد و سپس در مدتی که منتظریم، در ماشین اش می نشینیم. میخواهم در صندلی عقب سوار شوم که یادم می آید مارگو دیگر اینجا نیست. دفعات زیادی شده که در ماشین اش سوار شوم و فکر نمیکنم که تا به حال یکبار هم در صندلی جلو نشسته باشم. میگوید،"اوممم... میدونی که مارگو میکشتت دیگه نه؟" سرم را با چنان سرعتی میچرخانم که موهایم همانند شلاق به صورتم میخورند. میگویم،"مارگو قرار نیست بفهمه، پس یک کلمه هم حرف نمیزنی!" "کی میخوام باهاش صحبت کنم؟ ما با هم تموم کردیم، یادت نمیاد؟" به او اخم میکنم و میگویم،"متنفرم وقتی مردم اون کار رو میکنند... وقتی که ازشون میپرسی که میتونن یه راز رو نگهدارن یا نه و به جای جواب بله یا خیر دادن، میگن،’به کی آخه میخوام بگم؟’" "من نگفتم،’به کی آخه میخوام بگم؟’!" "فقط از ته دل جواب بده بگو آره یا نه. شرط نذار." میگوید،"به مارگو هیچی نمیگم. فقط بین من و تو میمونه. قول میدم. خوبه؟" جواب میدهم،"خوبه." سپس هر دوی ما ساکت میشویم و تنها صدای باد خنک که از دریچه های کولر خارج میشود شنیده میشود. از فکر آنکه چطور قرار است این خبر را به پدرم بدهم، شکمم بهم میپیچد. شاید باید با چشم های اشکی این خبر را به او بدهم تا دلش برایم بسوزد. یا میتوانم همچین چیزی بگویم، یک خبر خوب دارم و یک خبر بد. خبر خوب اینه که من خوبم، یه خراش هم برنداشتم. خبر بد اینه که ماشین مچاله شده. شاید "مچاله" کلمه ی مناسبی نباشد. غرق در افکار خودم بودم که جاش گفت،"خب تنها بخاطر اینکه من و مارگو با هم بهم زدیم، تو هم دیگه نمیخوای باهام حرف بزنی؟" اگر همچین ادغامی وجود داشته باشد، بنظر میرسید جاش به شوخی تلخ شده یا شوخی تلخی میکند. با تعجب به او نگاه کردم،"احمق نباش. معلومه که همچنان قرار باهات معاشرت باهات کنم. فقط نه تو مکان های عمومی." این نقشی است که من و او بازی میکنیم. نقش خواهر کوچک مزاحم. انگار که من و کیتی با هم فرقی نداریم. انگار که من و او تنها یکسال تفاوت سنی نداریم. جاش حتی لبخند هم نمیزند، همچنان عبوس است درنتیحه پیشانی ام را به پیشانی اش میکوبم،"شوخی کردم، خنگ!" میگوید،"بهت گفته بود که قرار این کار رو بکنه؟ منظورم اینه که، از اول میدونست که قرار اینکارو بکنه و براش برنامه ریزی کرده بود؟" وقتی که مکث میکنم، ادامه میدهد،"یالا! میدونم که اون همه چیو بهت میگه." "نه واقعا. حداقل اینبار نه. راست میگم، جاش. به خدا هیچی در این مورد نمیدونستم." و دستم را روی قلبم میگذارم. جاش حرفهایم را میپذیرد. درحالی که لب پایینی اش را گاز میگیرد، میگوید،"شاید نظرش عوض شه. ممکنه، نه؟" نمیدانم که گفتن بله یا خیر چقدر مرا سنگدل تر میکند، چون در هر صورت او ناراحت میشود. چون زمانیکه من 99.9999 درصد مطمئن هستم که مارگو به او برمیگردد، یک میزان کوچکی احتمال دارد که برنگردد و من نمیخواهم که به او امید واهی دهم. درنتیجه سکوت میکنم. آب دهانش را قورت میدهد، و سیب آدم اش بالا و پایین میرود،"نه، حق با توئه. وقتی مارگو تصمیم اش رو گرفت، تصمیم اش رو دیگه عوض نمیکنه." لطفا لطفا لطفا گریه نکن. سرم را بر روی شانه اش میگذارم و میگویم،"همیشه نمیشه مطمئن بود، جاشی." جاش به روبرو خیره میشود. در کنارمان، یک سنجاب در حالا بالا و پایین رفتن از درخت بلوط بزرگ است. بالا میرود، پایین می آید و دوباره بالا میرود. هر دویمان به آن خیره میشویم. میپرسد،"کی هواپیمایش فرود میاد؟" "چند ساعت دیگه." "آیا... آیا برای عید شکرگذاری به خونه برمیگرده؟" "نه. اونها عید شکرگذاری رو جشن نمیگیرن. اونجا اسکاتلنده، جاش. سلاااام! اونها عیدهای آمریکایی ها رو جشن نمیگیرن!" دوباره اذیتش میکنم، اما اینبار خودم هم دل و دماغش را ندارم. میگوید،"درسته." "ولی برای کریستمس برمیگرده خونه." و هر دوی ما آه میکشیم. جاش از من میپرسد،"همچنان میتونم با شماها وقت بگذرونم؟" "من و کیتی؟" اضافه میکند،"و بابات." به او اطمینان خاطر میدهم،"ما هیچجا نمیریم." خیال جاش راحت میشود. میگوید،"خوبه. متنفرم از اینکه تو رو هم بخوام از دست بدم." به محض آنکه این را میگوید، قلبم مکث میکند و یادم میرود که نفس بکشم، و تنها برای آن یک ثانیه سرم سبک میشود. و آن لرزش عجیب در سینه ام، به همان سرعت که میاید به همان سرعت هم میرود. دو ماشین بکسل سر میرسند. زمانی که به دم خانه ام میرسیم، میگوید،"میخوای که وقتی داری خبرشو به بابات میدی منم اونجا باشم؟" از این حرف انرژی میگیرم و بعد یادم می آید که چگونه مارگو گفته که حالا همه مسئولیت ها به عهده ی من است. مطمئنم که قبول اشتباه خودم بخشی از مسئولیتی است که دارم.
  7. مرسی از شما عزیزم 😘
  8. سلام عزیزم ممنون از تو بابت انرژی خوب و مثبتت ملینا جون🤗😘 پ.ن کی عاشق پیتر نیست اخه؟؟😂😂
  9. پیتر کاوینسکی و من یک زمانی دوست بودیم، قبل از آنکه کاوینسکی شود، زمانی که پیتر کِی بود. در راهنمایی ما یک گروه شر بودیم. پیتر کاوینسکی، جان آمبروس مکلارن و ترور پایک پسرهای گروه بودند. جنویو، من و اَلی فلدمن هم دخترهای گروه بودیم که گاها کریس هم در جمع مان می آمد. خانه ی اَلی فلدمن در انتهای کوچه بود. آن موقع، جنویو دو خیابان آنورتر از ما زندگی میکرد. این که میزان صمیمیت به نزدیکی سکونت برمیگردد، خنده دار است. مانند اینکه عمق دوستی تو با دوستانت ارتباط مستقیم با نزدیکی خانه هایتان داشته باشد. یا اینکه، در کلاس موسیقی پهلوی کسی مینشینی که حروف اول اسمتان در حروف الفبا نزدیک بهم باشد. درست مانند تاس انداختن، شانسی است. در کلاس هشتم جنویو به محله ی دیگری اسباب کشی کرد و ما برای مدتی دوستیمان ادامه یافت. او به محله ی ما می آمد تا با ما وقت بگذراند، اما چیزی تغییر کرده بود. در دبیرستان دیگر جنویو به ما توجهی نداشت. همچنان دوستی اش با پسرها پابرجا مانده بود، اما رفاقتش با دخترها تمام شده بود. دوستی من و الی همچنان ادامه داشت تا اینکه سال قبل نقل مکان کرد، اما همیشه یک چیز تحقیرآمیز در مورد دوستی مان بود. انگار ما دو پس مانده ی نانی بودیم که با هم یک ساندویچ مانده درست میکردیم. ما دیگر دوست نیستیم. من و جنویو یا من و پیتر. برای همین خیلی عجیب است که کنار هم بر لبه ی پیاده رو نشسته ایم طوری که انگار هیچ چیز تغییر نکرده است. موبایل اش ویبره میرود و او آن را از جیبش خارج میکند. میگوید،"باید برم." با صدای تو دماغی ای میگویم،"کجا میری؟" "پیش جنویو." "پس بهتر که زودتر بری. اگه دیر برسی جنویو عصبانی میشه." پیتر صدای پفففی از خود در می آورد، ولی با این حال به سرعت بلند میشود. با خودم فکر میکنم که این حجم کنترل داشتن بر یک پسر چگونه است. فکر نمیکنم که همچین چیزی را بخواهم؛ مسئولیت بزرگی است که قلب یک آدم را در دستانت نگه داری. در حال سوار شدن در ماشین اش است که انگار فکری به ذهنش میرسد و میپرسد،" میخوای که برات به بیمه زنگ بزنم؟" میگویم،"نه، همه چی خوبه. ولی مرسی که وایسادی. خوبیتو رسوندی." پیتر لبخند دندان نمایی میزند. این را در مورد پیتر به خاطر دارم که چقدر تعریف را دوست دارد. میپرسد،"الان حالت بهتره؟" سرم را به نشانه ی تایید تکان میدهم. واقعا حس بهتری دارم. میگوید،"خوبه." او قیافه پسر خوشتیپی را دارد که از زمان دیگری آمده است. او میتواند یک سرباز بی پروا از جنگ جهانی اول باشد، که آنقدر خوشتیپ است که یک دختر سالیان به انتظارش می ماند تا از جنگ برگردد. به اندازه ای خوشتیپ که برای همیشه میتوان به انتظارش نشست. او میتواند یک سویشرت قرمز رنگ ورزشی بپوشد و درحالی که سقف ماشین کاروت اش(Corvette) را باز گذاشته، به دنبال دوست دخترش میرود تا به مراسم رقص بروند. چیزی که دختر ها در مورد او دوست دارند قیافه ی خوشتیپ اوست که بیشتر در گذشته دیده میشد تا حال. اولین بوسه ی من با او بود. الان که به آن فکر میکنم خیلی چیز عجیبی است. به نظر میرسد برای قرن ها پیش بوده، اما تنها چهار سال پیش اتفاق افتاد. *** پ.ن : راضی این از پارت گذاریمون؟ 😅
  10. سلام عزیزم امیدوارم سالم و سرحال باشی تا به اینجا رمانت خوب بود. (پارت اولم البته😂) فقط خواستم بگم که بین کلمات فاصله بنداز. اگه شده برو پارت های اول رو ویرایش کن بنظرم. چون خواننده سه خط میخونه میبینه خب یه جاهایی رو نمیفهمه چون کلمات بهم پیوستن، ول میکنه میره یه داستان دیگه رو شروع میکنه! حالا بنظرم جالب بوده تا اینجا، یعنی کنجکاوم به این داستان! با انرژی ادامه بده عزیزم 😘
  11. mench

  12. mench

  13. mench

  14. mench

×