رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

زهرا جواهری

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    382
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد زهرا جواهری در 16 شهریور 1397

زهرا جواهری یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

1,959 Excellent😃😃😃😃

درباره زهرا جواهری

  • Other groups کاربر عادی
  • درجه
    ❤❤
  • تاریخ تولد 23 خرداد 1378

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3,719 بازدید کننده نمایه
  1. پارت نهم: به سمت در رفت و دسته کلیدی از جیبش بیرون آورد و در رو باز کرد ،سریع برگشت کنار ماشین ایستاد و گفت: -من همین جا هستم شما بفرمایید ،اگه خوشتون اومد چمدون هارو میارم. چه ترسو! سرم رو تکون دادم و رفتم داخل ...یه حیاط زیبا و ساختون دو طبقه که با معماری قدیمی کاشی کاری شده ... یک حوض دایره ای شکل وسط حیاط قرارداشت و در دوطرف حیاط هم باغچه ی پر از گل های رنگانگ وجود داشت! پایین پله ها هم دو دربود که حدس زدم یکی برای دستشویی ودیگری انباری باشه .از پله ها بالا رفتم، در تمام درو پنجره ها ازشیشه های رنگی استفاده شده بود وقتی وارد میشدی یک راهرویی پیش رو بود که به آشپزخونه منتهی میشد و در هردوطرف ،دری بود که هرکدام یک سالن بود. در هر دو، دو اتاق خواب قرار داشت وتفاوتشون تو رنگ مبلای سالن بود یکی کرم قهوهای و دیگری سیاه سفید . از پله ها بالا رفتم طبقه بالا با پایین فرق داشت و فقط چند دست مبل وجود داشت بدون هیچ اتاقی ! خونه قشنگی بود ولی بیش اندازه کثیف بود معلوم بود که چندین ساله کسی اینجا زندگی نکرده . رفتم چمدون ها رو بیارم، آقای مدیر از ترسش خوابیده بود. از صندوق عقب چمدونارو برداشتم وچند تقه به شیشه زدم ،یهو پرید ،عینکش کج وکوله شده بود قیافش انقدر خنده دار شده بود که نتونستم جلوی خندم رو بگیرم با گیجی نگام میکرد ،کمی بعد به خودش اومد و پیاده شد. مدیر- خانم صبوری خوشتون اومد؟ من – بله خیلی خوبه ولی یه سری وسیله نیاز دارم از کجا میتونم تهیه کنم؟ با شگفتی نگام کرد وگفت: -جدی میخواید اینجا بمونید .اینجا روح داره ها !مطمئنین ؟؟ ساختمونشم قدیمیه ها ؟ جدی گفتم: - من نمیترسم ،مطمئنم دروغه این حرفا ...شما اصلا داخل خونه رو دیدید ؟ راست میگید قدیمیه ولی به نظر من خیلی باصفاست حیاطش باغچش این که وسطه جنگله و... مدیر- من به خاطر خودتون میگم چند نفر قبلی که اومدن فقط دو سه روز موندن و بعدش از وحشت ،به صبح نرسیده رفتند . من- فوقش منم مثل اونا چند روزی میمونم اگه ترسیدم منم فرار می کنم تهران ...حالا راهنمایی می کنید از کجا خرید کنم؟ -بله بفرمایید سوار شید به سوپر مارکتی که تو همون اطراف میدون بود رفتیم ، پیرمردی پشت میز رنگ و رو رفته ی نشسته بود و چه عجب که او هم با من همصحبت شد .وسایلی که برای تمیز کاری میخواستم نداشت و گفت برای اونا باید برم شهر وقتی فهمید میخواهم در خانه ی جنگلی بمونم خیلی تعجب کرد و اصرار داشت منصرف بشم ولی من انتخابم رو کرده بودم . کمی خوراکی گرفتم و با خداحافظی از پیرمرد مهربون به اون خونه برگشتم آقای حمیدی گفت که فردا برای خرید وسایل همراهیم می کند.
  2. امم ی چیزی

     زهرا جان اگ دوست داشتی 

    ی سر ب فرمول خاصم بزن 

    دوس دارم نظرتو بدونم ^_^

    1. زهرا جواهری

      زهرا جواهری

      چشم عزیزم

      اتفاقا کمی پیش داشتم میخوندم هنوز پارتای اولم

      خیلی عالیه تا اینجا😍😍

  3. خیلی ممنونم ژیلا جانم تو لطف داری عزیزم بله درسته تمام سعیم رو میکنم که نکاتی که گفتی رو رعایت و ویرایش کنم.❤️
  4. پارت هشت: با ذهنی درگیر وارد مدرسه شدم انقدر تو فکر بودم که یادم رفت ذوق کنم از پیدا کردن مدرسه! مدرسه که چه عرض کنم یه ساختون یک طبقه که سه اتاق داشت . روی دری زنگ زده با ماژیک سیاه مدیریت نوشته بود ،چند تقه به در زدم وبا صدای بفرمایید در وآروم باز کردم . با ترس به در نگاه می کردم که نکنه الان بیافته خرد بشه. مردی حدودا 35 ساله باعینکی که از همون اول به رفتارای من نگاه می کرد،گفت: - سلام بفرمایید ،نترسید این درا سخت جونن نمی افتن ! با تعجب نگاش کردم چیشد بلاخره یکی با ما حرف زد تو این روستا؟ چرا با اخم نگام نمی کنه پس؟ با توکل به خدا ،رو صندلی که معلوم نبود اگه بشینم پایه هاش میشکنه یا نه نشستم . مدیر- خوش اومدین خانم صبوری ؟ درسته؟ من –بله مدیر- گفته بودند یک خانم قراره بیاد اما اصلا اون کسی که تو ذهنم بود با شما فرق داشت. چپ چپ نگاش کردم مگه من چمه؟ فکر کنم فهمید و زود گفت: - خانم صبوری منظورم رو بد برداشت نکنین منظورم اینه که فکر نمی کردم خانم جوانی بیاد چند سالی میشه که اوایل مهر یک خانم تقریبا 40یا 50 ساله میاد و اون هم بنا به دلایلی ،به سه روز نمی کشه که میره ،منم از این جهت گفتم...به هر حال خوش اومدین . من- ممنونم جناب؟؟ مدیر- حمیدی هستم من - بله آقا ی حمیدی راستش من در مورد اینجاچیزایی شنیدم وکنجکاو بودم که بیام واسه همین خودم اینجا رو انتخاب کردم ، باید بگم روستای فوق العاده زیبا با بچه های بازیگوش و مردم مهمون نواز! آقای حمیدی چنان تعجب کرده بود که نزدیک بود چشاش بیافته روی میز! مدیر- تا حالا کسی تعریف نکرده بود،شما اولین معلمی هستید که از بچه ها خوشش میاد تبریک میگم به این بچه ها که قراره با چنین معلمی اموزش ببینن اره جان خودشون چنان ازشون خوشم میاد که اگه بگیرمشون وای به حالشونه من رو سرکار میزارن؟ مدیر- خب در مورد اینجا باید بگم که چندسالی هست که معلم ندارن بچه ها و اگه کسی بخواد تحصیل کنه میره شهر که اینم خیلی سخته ومنم در حد توانم میتونم درس بدم . پس الان مسئولیت بزرگی به دوش شماست .در مورد محل اقامتتون باید بگم که یه اتاقی این جا هست که بقیه معلما همین جا می موندند و یه خونه که وسطه جنگله که باز بنا به دلایلی نرفتن به اون جا من- ببخشید شما هی می گید دلایل ...میشه بپرسم چه دلایلی؟؟ مدیر- مردم روستا میگن که اون خونه روح داره و چند معلمی که که به اون خونه رفتند بعد چند روز از ترس فرار کردند من- روح؟؟ نه بابا چه روحی همش خرافاته جای به این زیبایی چه روحی اخه؟ قبلیا هم شاید دلایل دیگه ای داشتند برای فرار مثلا شاید سکوت مردم و....! با هم به اتاق کنار دفتر رفتیم .در آهنی با صدای قیژ باز شد و باز من ترس شکستن در رو داشتم . چند قدمی جلو رفتم ،آقای حمیدی کنار ایستاد و داخل شدم ؛یه اتاق کوچک بدون هیچ پنجره ای خفه و تاریک بوی نم هم به مشامم میرسید ،درهم که امنیتی نداشت . من- میشه اون خونه توجنگل رو ببینم ؟ سرش رو تکون داد و گفت : - بله بله حتما همراه من بیاید. رفتیم بیرون و خداروشکر که ماشین داشت .چمدونا رو صندوق عقب پرایدش جاسازی کرد و راه افتادیم. نمیدونم از کجا رفت که سر از جنگل در آوردیم من- از اینجا که دیگه نمیشه با مشین رفت؟ مدیر- چرا میشه ...یه راه فرعی هست که مخصوص اون خونه هست. سوالات زیادی ذهنم رو درگیر کرده بود ترجیح دادم به وقتش بپرسم چون فکر کنم رسیده بودیم .یه خونه قدیمی ولی بسیار زیبا !
  5. پارت هفت: وارد روستا شدم ،چند نفری که در حال عبور از اون جا بودن اول با تعجی وبعد با اخم نگام می کردند .نمیفهمیدم برای چی؟ مگه چی کار کردم؟ چند قدم جلوتر خانمی در حال عبور بود گفتم: - ببخشید خانم؟ برگشت و نگاهی به سر و ضعم کرد و چنان اخمی کرد که تو عمرم ندیده بودم بعدش دور شد، با گیجی سرم رو تکون دادم و تا نیم ساعت وضیعت همین بود از هرکی میخواستم سوالی بپرسم همین عکس العمل رو نشون میدادند. نشسته بودم رو یک تنه درخت که کنار دیوار بود ،یهو یه سنگی خورد به سرم با یک دستم سرم رو گرفتم ؛به بالا نگاهی کردم پسر بچه ی 6,7 ساله ای بود که با شیطنت نگام می کرد . من- سلام آقا کوچولو خوبی؟ پسر- سلام کوچولو خودتی با اون قد نیم متریت با دهن باز داشتم نگاش می کردم اگه تو موقعیت دیگه ای بودم نشونت میدادم کوچولو کیه ؟! حیفولی الان نمیشه خوبه خداروشکر یکی با من حرف زد وگرنه دق میکردم من- عزیزم میدونی مدرسه کدوم سمتی هست ؟ پسرکوچولو یکم چونش رو خاروند و بعد با لبخند شیطونی گفت: -میدونم! با ذوق گفتم: - نشونم میدونی؟ از روی دیوار پرید پایین وبا دستش به چپ اشاره کرد وگفت: - اینجا رو مستقیم برو تشکر کردم وبه سمتی که گفت رفتم . در طی مسیر صدای آب میومد و رفته رفته صدا نزدیک تر میشد ، یک ربع بعد رسیدم ، دریا بود! چشمام رو از حرص رو هم گذاشتم .پس اون لبخندش به خاطر این بود. تو راه برگشت ،دختر وپسر کوچولویی درحال بازی بودند دختره خیلی آروم به نظر میرسید ازشون درمورد آدرس مدرسه پرسیدم که نگاهی به هم دیگه کردند وبعدش گفتند: -بروسمت چپ با تشکری به سمتی که گفتند رفتم،ولی این دفعه صدای اب نبود خداروشکر ههمش درخت بود "جنگل" ! فهمیدم دوباره سرکارم گذاشتند .این دفعه خودم مسر رو انتخاب کردم و بعد طی مسافت تقریبا طولانی به کوهی بسیار زیبا رسیدم ! خسته و نا امید به راه افتادم و نمیدونم چیشد که به میدانی که خالی مثل کویر بود ،رسیدم . حس کردم مانتوم کشیده شد .برگشتم وپسر بچه ی خوشگلی رو دیدم که مانتوم رو می کشید و به سمت چپ اشاره میکرد .رو زانو نشستم و با خستگی و ناراحتی به چشماش خیره شدم . تو چشمای آبیش ،به جای شیطنت غم موج میزد. من- عزیزم تو که دروغ نمیگی ؟ نه؟ سرش رو به علامت نه تکون داد و سریع ازم دور شد. صداش کردم ،برگشت نگام کرد. من- میشه منو ببری مدرسه؟ خسته شدم دیگه . با تردید نگام می کرد . با هم به سمتی که گفت رفتیم . فهمیده بودم که نمیتونه حرف بزنه و فقط با اشاره بهم منظورش رو میفهموند . کمی که رفتیم نمیدونم چی دید که با ترس ،مدرسه یپیش رو رو نشونم داد و با عجله برگشت رفت. یعنی چیشد ؟ چرا ترسید؟ ***
  6. چی شدع رقیق گلی 

    1. زهرا جواهری

      زهرا جواهری

      ژیلااااااااا

      دلم خیلی گرفتس😢

    2. Z.H

      Z.H

        زیلا نبینه قمتو عشقمممم

  7. تو سکوت می کنی،
    فریاد زمانم را نمی شنوی..
    یک روز من سکوت خواهم کرد!

    تو آن روز
    برای اولین بار
    ... مفهوم "دیر شدن "
    را خواهی فهمید..

     

  8. بعضی حرفا رو نمیشه گفت ... باید خورد...
    ولی بعضی حرفا رو نه می شه گفت ... نه میشه خورد
    می مونه سر دل! میشه دل تنگ! میشه بغض! میشه سکوت!
    میشه همون وقتی که خودتم نمیدونی چه مرگته!

    ...
    مث همین حالا

  9. خدای عزیزم

    اون کسی که همین الان مشغول خوندن این متنه،
    و من خیلی دوستش دارم.

    ازت میخوام کمکش کنی زندگیش سرشار از همه بهترین ها باشه.

    ... و کاری کن به آنچه چشم امید دوخته (آنگونه که به خیر و صلاحش هست) برسه .

    ... خدایا، در سخت ترین لحظات یاریگرش باش,

    تا همیشه بتونه همچون نوری در تاریک ترین و سخت ترین لحظات زندگیش بدرخشه و در ناممکن ترین موقعیتها عاشقانه مهر بورزه.

    خداوندا، همیشه و هر لحظه او را در پناه خودت حفظ بفرما،

    هروقت بهت احتیاج داشت دستش رو بگیر
    (حتی اگه خودش یادش رفت بیاد در خونت و ازت کمک بخواد)

    و کاری کن این رو با تمام وجود درک کنه که هر آن هنگام که با تو و در کنار تو قدم برمیداره و گنجینه ی توکل به تو رو توی دلش حفظ کرده، همیشه و در همه حال ایمن خواهد بود.

  10. سلام عزیزم من رمانت رو خوندم درسته با دو پارت نمیشه نقد درست حسابی کرد ولی تا اینجا میتونم بگم عالی بود و فقط یک نکته که دوستان هم گفتن چند جا غلط املایی بود . منتظر پارت های بعدیت هستم با انرژی ادامه بده موفق باشی بانو جان❤️
  11. وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

    وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

    وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید

    وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید

     

    من عاشق چشمت شدم ، نه عقل بود و نه دلی

    چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی

    یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

    آندم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

     

    وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

    آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

    من بودم و چشمان تو ، نه آتشی و نه گِلی

    چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی

     

    من عاشق چشمت شدم شاید کمی هم بیشتر

    چیزی از آن سوی یقین شاید کمی هم پیش تر

    آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود

    دیگر فقط تصویر من در مردمکهای تو بود

     

    من عاشق چشمت شدم...

     

     

    شاعر: دکتر افشین یداللهی

    1. maryam78

      maryam78

      چه خووشگل 

  12. سلام عزیزم خیلی ممنون سمانه جان که مثل همیشه عالی نقد می کنی بله ویرایش کردم نکاتی که اشاره کردید . ❤️ممنون همچنین بانو
  13. پارت شش: *** به سمت تاکسی ها رفتم ولی تا اسم روستا رو میگفتم قبول نمی کردند. میگفتن دوره به سمت تاکسی بعدی رفتم یه پسره جونی بود درکمال تعجب قبول کرد ولی یه جور بدی نگام می کرد ؛ترجیح میدم پیاده برم تا با همچین آدمی چند نفر دیگه هم قبول نکردند داشتم ناامید میشدم که نگاهم به سمت پیرمردی رفت که کنار ماشین داغونی وایساده بود و کسی هم سمتش نمیرفت . فکر می کردم قبول نکنه ،اما تا بهش گفتم خیلی خوشحال شد وقبول کرد .با خوشحالی سوار شدم فکر کنم یه ساعتی میشد که تو راه بودیم و سکوت فضای ماشین رو پر کرده بود.ناگفته نماند که کل مسیر رو اقای راننده دستشو میزاشت رو کمرش و صورتش از درد جمع میشد . من- ببخشید آقا چقدر راه داریم؟ آقا- دخترم تقریبا نیم ساعت دیگه میرسیم اما بقیهش ماشین رو نیست باید خودت بری البته بعد اون راه زیادی نیست یه پیچ هست اون رو رد کنی میرسی. نگاهم به عکس پسری افتاد که جلوی ماشین بود ،اگه بچه داشت پس چرا خودش با این سن کار می کرد ؟؟! نتونستم جلوی کنجکاویم رو بگیرم و گفتم : - عمو ببخشید میشه یه سوالی بپرسم؟ آقا- بله دخترم بفرمایید. من- اون عکسی که جلو هست پسرتونه؟ بله ای گفت و اه عمیقی کشید. من – عمو چیزی شده؟ انگار دلش خیلی گرفته بود گفت: - دلم خیلی از این زمونه گرفته منی که با این بیماریم باید استراحت می کردم الان تو جاده ها کار می کنم ،پسرم از وقتی بزرگ شده بود دیگه من کار نمی کردم وخداروشکر زندگی خوبی داشتیم ؛پسرم مهندسه ولی برای خرج زندگی مسافرکشی می کرد ؛تا این که چند روز پیش یه ماشین به پسرم می زنه و پاش می شکنه و دیگه نمیتونه تا یه مدت کار کنه، بالاخره زندگیم خرج داره تا برسیم از مشکلات زندگیش گفت از این که عروسش بارداره و خرج بیمارستان برای زایمان رو ندارن ،از بیماری قلبی خانمش و ...اشک توچشمام جمع شده بود ولی برای این که ناراحت نشه و فکر نکنه بهش ترحم می کنم ،جلوی اشکام رو گرفتم . رسیدیم و بعد حساب کردن کرایه خواستم پیاده شم که یه چیزی یادم افتاد. من- ببخشید عمو میشه یه شماره تماس بدید من این جا جایی رو نمیشناسم اگه جایی موندم ازتون بپرسم. اقا- بله دخترم ،تو هم مثل بچه خودم هستی هرکجا مشکلی پیش اومد زنگ بزن تا جایی که از دستم بربیاد حتما کمکت می کنم . تشکری کردم و پیاده شدم و به سمتی که نشونم داد به راه افتادم . چمدونارو به سختی دنبال خودم می کشیدم بعد رد کردن پیچ ،تابلویی رو دیدم که روش نوشته بود "بهشت مخفی" لبخند عمیقی زدم ، تا حالا تو عمرم از دیدن یه تابلو انقدر ذوق نکرده بودم.
×
×
  • جدید...