رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

نجوا سعادت

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    105
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

238 Excellent😃😃😃😃

درباره نجوا سعادت

  • درجه
    💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 14 بهمن 1377

آخرین بازدید کنندگان نمایه

960 بازدید کننده نمایه
  1. عزیزم...روحت شاد خیلی سخته مرگ عزیزان...شوک عظیمیه
  2. وای خدا چی شده؟ میشه یکی یه چیزی بگه؟
  3. ببخشید اگه بخوایم تست بدیم باید برای هر شخصیت متفاوت تون صدامونو تغییر بدیم یا نه...به متن احساس بدیم یا فقط صدا مهمه؟
  4. بزرگ ترین کشف عصر ما این حقیقت است که انسان می تواند با تغییر نگرش درونی ذهن، ابعاد بیرونی زندگی اش را متحول کند.

    "ویلیام جیمز"

  5. هرگاه، هر روز دقیقاً آنچه را ضمیر درونت احساس می کند که همان روز باید به انجام برسانی و به انجام رساندی، هر روز احساس می کنی آزادی که جهان را ترک کنی.

    "مارک فیشر"

  6. سلام عزیزم تبریک تبریک?☺️ رمانت خیلی خوشگل و روون بود. دوسش داشتم. ایشالله بره برای چاپ. خیلی خوشحال شدم...خیییللییییییییییی. منتظر رمان جدیدت هستم...بهشت مخفی دیگه؟!!!...امیدوارم که واقعاً لبریز باشه از حال و هوای بهشتی. موفق باشی گلم(:
  7. سلام اولاً تشکر کنم از دوست عزیزی که این پستو گذاشتن تا خانواده ی نود و هشتیا بیش تر با هم آشنا شن. من فاطمه هستم. اسم مستعارم برای نویسندگی نجوا سعادته. متولد سال 77 ام و نوزده سالمه. دانشجوی رشته ی پزشکی ام. در حال نوشتن رمان "احساستو به من نگو" هستم همراه دوست عزیزم فاطمه واحدیان. از همه چیز زندگی خوشم میاد...به نظرم هرچیزی توو دنیا لایق دوست داشته شدنه. ویژگی های اخلاقیم: خیلی برونگرا...خوش خنده...خیلی صادق...توو بعضی موارد حساس...منطقی...پر هیجان و .... پرسپولیسی ام...شاعرم...عاشق هنر و ادبیاتم...سعی می کنم همیشه نیمه ی پر لیوان رو ببینم...یه خواهر و یه برادر بزرگ تر از خودم دارم...توو یه خانواده ی فرهنگی بزرگ شدم...دوستای خوبی دارم و ... چیزایی که به ذهنم میومد همینا بود امیدوارم دوستای دیگه هم از خودش بگن تا بیش تر همو بشناسیم(:
  8. آخه خدا کوچولوهاتو واست نگه داره...ماشاالله...چشم نخورن ایشالله
  9. سلام دوستان می خوام برای رمانم یه جلد انتخاب کنم یه چیزایی مد نظرم هست ولی نمی دونم خوبه یا نه. میشه کمکم کنید و بگید که باید چه ویژگی هایی داشته باشه؟
  10. دوستان کنکوری اطلاع رسانی کنم که بالاخره جواب نهایی کنکور اومد...به سلامتی انشاالله(:

    1. زهرا جواهری

      زهرا جواهری

      اره

      من مهندسی برق قبول شدم ولی اصلا علاقه ای ندارم

      حس بدی دارم

  11. نجوا سعادت

    رمان احساستو به من نگو

    *** صبح روز قبل ساعت 11:46 ذهنم هر چند ثانیه مردمک چشمامو هل می ده سمت تصویر دختری که با پای راستش روی سرامیک ضرب گرفته...تمرکزمو بد جوری به هم میزنه...ضربه ی پاش اونقدر با ضربان قلبم هماهنگه که احساس می کنم این قلب منه که داره با دو برابر شدت صوت می کوبه...از حرکات سریع و غیر معمول با نفسای تندش که پره های بینیشو باز و بسته می کنه میشه تشعشعات اضطرابو حس کرد...لپای گل انداخته هم توو اون چهره ی استخونی آفتاب سوخته چیزی جز دوئیدن یه راه طولانی رو بهم القا نمی کنه. حامد: خانم بفرمایید...داروهاتون... سرشو میاره بالا و به حامد که داره طرز مصرف داروها رو بهش توضیح می ده نگاه می کنه. چشماش اون قدر درشت ان که خیلی راحت می تونم نگرانی رو از درونشون بخونم. برای این که نشون بده گوشش با حامده، سرشو برای تأیید هی تکون می ده ولی کاملاً واضحه که چقدر پرش ذهن داره...چند بار چشماش بر می گردن سمت من...نمی دونم چی از ذهنش می گذره...یه مدته فکر می کنم هر کی نگام می کنه دلش می خواد خفم کنه...شاید یه بدبینی مفرط باشه...نمی دونم... حالا که عامل مزاحم تمرکزم از بین رفته، حواسمو می دم به کارم...چند تا سفارش داروی دست ساز دارم...می خوام برم داروها رو بسازم که یهو صدای فریاد حامد میاد. حامد: خانم...خانم وایستا... دختره فرار کرده...می رم سمت حامد. _چی شده؟ حامد: پول دارو رو نداد...در رفت. چهره م مثل همیشه یخه...انگار هیچ حسی توو من جریان نداره...بی روح و خشک. _خب چرا شلوغش می کنی؟ بچسب به کارت. حامد که با این حرف خیالش راحت تر می شه، آروم می گه: باشه. روشو که ازم برمی گردونه، بهش نزدیکتر می شم و دم گوشش می گم: حواستو بیش تر جمع کن...این بار فقط از حقوقت کم میشه. بدون این که بهم نگاه کنه، سرشو تکون می ده و می گه: چشم دکتر. قدمامو محکم برمی دارم...خیلی وقته فهمیدم باید محکم باشم...خیلی وقته که دیگران بهم حساب پس می دن نه من به دیگران...خیلی وقته که راهمو کج کردم. *** دیشب ساعت 9:11 از داروخونه میام بیرون...هوای امشبم با یه نسیم بهاری پر شده...باد روی پوستم راه می ره و منو با خودش می کشه...یه چیزی درونمه که می خواد منِ سنگو خرد کنه و با باد همسفر بشه...یه چیزی که بهش می گن روح...شک دارم که همچین چیزی توو من باشه...شک دارم که حقیقت داشته باشم...شاید فقط واقعیتِ منه که توو این خیابونا راه می ره...شاید منم گم شده باشم توو تاریکی شب...شاید فراموش شده باشم لابه لای ورقه های زندگی آدما... سوییچو می چرخونم و ماشینو روشن می کنم...شیشه ی ماشینو می دم پایین...نمی خوام با باد قهر کنم...می خوام وقتی توو جاده سرعت می گیرم مشتشو احساس کنم...می خوام بابت همه ی این سالها تنبیه بشم...بابت بغضی که غرورم توو گلوم زندانیش کرده و آزادش نمی کنه...چقدر سخت می تونم با این غرور که اطرافم چنبره زده کنار بیام...ولی مهم اینه که می تونم...می تونم بیش تر از دو سال باهاش زندگی کنم...واسه همینه که بهم میگن مَرد. پشت چراغ قرمز ایستادم...شمارش معکوس...ای کاش همه چی از آخر شروع می شد...اگه شروع پایان بود و پایان شروع...اونوقت همه با تجربه هاشون زندگی می کردن...اونوقت شاید پشیمونی ها کم تر می شد... به آدمای اطرافم نگاه می کنم...همه نگاهشون به عددای قرمزیه که دارن یکی یکی کم می شن...41...40...39...38...این جوری همه معنی انتظار و صبر رو می فهمن...این جوری دنیا جای بهتریه ولی یه مشکل هست...اگه شروع از صفر باشه بازم همه ی آدما صبر می کنن؟...یا گاز می دن و می رن؟...یا دنده عقب می گیرن؟...اگه اون طوری هممون از صفر شروع کنیم و ندونیم قراره به چند ختم بشیم...یعنی بازم این قدر خونسرد توو ماشینامون می شینیم یا...هیچ کس نمی دونه...هیچ کس از احساس یکی دیگه خبر نداره و نباید هم داشته باشه. 10...9...8...7...در ماشین باز می شه و یه دختر می پره توو...همون دختره ست که صبح اومد داروخونه و فرار کرد...بدون این که متوجه من باشه می گه: آقا تو رو خدا برو...تو روخ خدا... قبل از این که بخوام چیزی بگم، صدای بوق ماشینای پشت سرم بلند میشه...پامو می ذارم رو کلاج و با دنده ی دو حرکت می کنم...دستامو محکم می ذارم دو طرف فرمون...می خوام یه جای مناسب پیدا کنم و دختره رو پرتش کنم بیرون...داره عقبو دید می زنه...خیالش که راحت می شه، نفسشو می ده بیرون و می گه: آقا ببخشید...ببخشید تو رو خدا...به ارواح خاک مامانم مجبور شدم. بدون این که حتی نیم نگاهی بهش بندازم می گم: من که چیزی نگفتم. چند ثانیه بهم زل می زنه، سنگینی نگاهش که اذیتم می کنه برمی گردم و نگاش می کنم...توو چشماش یه دردی هست که بهم سیلی می زنه...یه جورایی آروم می شم چون داره تنبیهم می کنه...از این که بندازمش بیرون پشیمون می شم. _کجا میری؟ پوزخند می زنه و می گه: کجا رو دارم برم؟!!! _ننه بابا نداری؟ به خودش اشاره می کنه و می گه: به قیافم می خوره؟ ابروی سمت راستمو می برم بالا و با چشمای گشاد شده نگاش می کنم: قیافه کیلو چند؟ یه نگاه از بالا تا پایین بهم میندازه: به تریپت نمی خوره از این حرفا بزنی...خودت که از اون خوش قیافه های ننه بابا داری. _بهم نظر داری؟ کوله شو بغل می کنه و یه تکون اساسی می خوره: کار من از نظر داشتن گذشته وقتی پای پول در میون باشه. _الان مثلاً داری میندازی؟ خودشو جمع می کنه و می گه: فقط یه پیشنهاد بود. با چشمای خمار می گم: من حوصله ی خودمم ندارم بچه، اشتباه گرفتی. می خنده و می گه: پس از اون ناز داراییی...اشکال نداره...نازتم میکشیم. پوزخند می زنم: اسمت چیه دختر؟ کاملاً برمیگرده سمتم و میگه:کوچیک شما سحر. سرمو بالا پایین میکنم: سحر... سحر: اوهوم...مادرم این اسمو گذاشت روم. بدون اینکه حرفی بزنم دنده رو عوض میکنم. دوباره صداش میاد. سحر:اسم شما چیه آقای دکتر؟ میتونم لوندیو از حرکاتش تشخیص بدم...از گوشه چشمم نگاش می کنم. ـ صدرا. می خنده و می گه: اوووف...اسمتم مثل خودت خوشگله. _ هی دختر چرا پریدی تو ماشینم؟ فراری هستی؟ سرشو برمی گردونه سمتم حرفی نمی زنه....اخم کم رنگی که همیشه رو پیشونیم هست پر رنگتر می شه... برمی گردم سمتش و خیلی جدی می گم: ببین بچه...به نفعته که راستشو بگی. می پره وسط حرفم و می گه: بیخیال بابا...چرا قاطی میکنی؟
  12. نجوا سعادت

    استقلال یا پیروزی

    فقط پرسپولیس...عشقه
  13. اگه کارمون به خدا موند...تو انجام شده بدون?

  14. غزل زیبایی از صائب:

    "دنبال دل کمند نگاه کسی مباد

    این برق در کمین گیاه کسی مباد

    از انتظار، دیدهٔ یعقوب شد سفید

    هیچ آفریده چشم به راه کسی مباد

    از توبهٔ شکسته، زمین گیر خجلتم

    این شیشهٔ شکسته به راه کسی مباد

    یا رب که هیچ دیده ز پرواز بی محل

    منت‌پذیر از پر کاه کسی مباد

    لرزد دلم ز قامت خم همچو برگ بید

    دیوار پی‌گسسته پناه کسی مباد

    در حیرتم که توبه کنم از کدام جرم

    بیش از شمار، جرم و گناه کسی مباد

    صائب دلم سیاه شد از کثرت گناه

    این ابر تیره پردهٔ ماه کسی مباد"

  15. نجوا سعادت

    رمان احساستو به من نگو

    فصل دوم (آخرش که چی) دو سال بعد صدرا: همه جا سیاهِ سیاهه... تنها چیزی که می فهمم صدای تیک تاک ساعته...تیک...تاک...تیک...تاک...و احساس خفگی...فشار و خفقان...حنجره م که داره خرد میشه زیر فریادای سکوتم...قطره های عرق که از لای موهام میچکن پشت گردنم و رو تن داغم یه رد سرد می کشن...و این سرما بدنمو مچاله می کنه...شیشه ی قلبم که سینمو هل می ده بالا و می کشه پایین...بالا...پایین...بالا...پایین...و یه هوای فاسد و کثیف که اکسیژنو ازم دریغ می کنه...سرفه م می گیره...پتو رو کنار می زنم و چند لحظه به سقف خیره می شم...یه سطح تیره...چیزی جز این نیست...آخرش که چی؟...دو ساله که این جمله رو با خودم تکرار می کنم...آخرش که چی؟ خودمو می کشم عقب و میشینم رو تخت...چند بار سرفه می کنم...می خوام پا شم برم دستشویی که بازوهامو چنگ می زنه...ناخنای بلندش بهم احساس بدی می ده...احساس کشیدن ماژیک روی دیوار...دیشبو یادم میاد...یه دختر...اسمش می آد توو ذهنم...سحر. سحر: خوبی؟ بدون این که برگردم سمتش، دستاشو از رو بازوم میکنم و ول می کنم. _زود وسایلتو جمع کن برو...کارم باهات تموم شده. صدای نفسشو می شنوم که می ده بیرون، می خواد یه چیزی بگه که پا می شم و می رم دستشویی. جلوی آینه می ایستم...حتی تصویر خودمم برام تاریکه...انگار چشمام فقط نقطه کورن...هیچ لکه ی روشنی نیست...هیچ... سحر محکم می کوبه به در: درو باز کن لعنتی...حسابتو باهام صاف کن بعدش من میرم. شیر آبو باز می کنم. صورتمو با آب سرد می شورم و یه مشت آب می پاشم رو آینه...شاید اینجوری آدمی که توی آینه ست روشن بشه...پوزخند می زنم...صدای فحش دادن سحر قطع نمیشه...قهقهه می زنم...سرمو می برم زیر شیر آب و بعد سرمو به چپ و راست می چرخونم...قطره های آب پرتاب می شن...می خورن به دیوار و چند تیکه میشن... زیر لب می گم: خفه شو. دوباره آب می پاشم رو آینه...ولی... داد می زنم: لعنتی...لعنتی...هرزه ی آشغال خفه شو. درو با شدت باز می کنم، سحر پشت در ایستاده. از چشماش می خونم که بد جور گرخیده. برای اینکه تعادلشو حفظ کنه، چند قدم می ره عقب. می خواستم آش و لاشش کنم ولی خودم مثل یه کارت پِرِس شده ام. بی اهمیت از کنارش رد می شم. می رم توو اتاق...دستام خیلی بی جونن...تی شرتمو از رو زمین بر می دارم و می پوشم. سحر توو چارچوب در وایمیسته. چشماش خیسن. با صدای لرزون و گرفته می گه: من دستمالت نیستم که تووش فین کنی و بعد عین آشغال بندازیش دور...می فهمی؟ یه لبخند عصبی رو لبم می شینه، شلوارمو می پوشم. می رم جلوش وایمیستم و با انگشت اشاره م چند بار می زنم رو کتفش و می گم: می دونی فرق تو و دستمال چیه؟...دستمالایی که من توشون فین می کنم اولش تمیزن...ولی تو...همون اولشم یه آشغال بودی. اخماش میرن کنار و چهره ش بی روح می شه...با کتفم می زنمش کنار و رد می شم...دارم می رم سمت آشپزخونه که داد می زنه: تو مَردی؟...خودتو دیدی توو آینه که به من می گی آشغال؟ عصبی می شم، تورم رگامو حس می کنم که می خوان گردنمو بشکافن...دست می کشم رو گردنم...گرمای خون شاهرگم دستمو می سوزونه...برمی گردم و با خشونت تمام میرم سمتش...هرچی زور دارم میدم به دستم و محکم میزنم به سینه ش... سحر: آخ...(خم می شه و دستاشو دور تنش حلقه می کنه) با فشار چونه شو می گیرم و سرشو میارم بالا و توو چشماش زل می زنم: هی عوضی...واسه من شاخ نشو وگرنه با هم شاخ به شاخ میشیم...گرفتی چی گفتم؟ جوابمو نمیده...اشک توو چشماش حلقه زده...دوباره داد میزنم: گرفتی یا نه؟ سرشو تکون میده...ولش می کنم...میره توو اتاق و وسایلشو جمع می کنه...حواسم بهش هست...بدنش خیلی ظریفه...اینقدر لاغره که حتی بعضی از استخوناشم دیده می شه...یادم میاد دیشب، کل زندگیشو برام تعریف کرد...ازم خواست یه مقدار بهش پول بدم...واسه عمل قلب برادرش...اومده بود داروخونه...دنبال یه جا خواب بود...باهاش همدردی کردم...آوردمش خونه م...ته همه ی همدردی هام به این جا می کشه...آخر همه چی...اینجاست. کیفشو برمی داره و می ره سمت در...دستش می ره رو دستگیره...اشکاش دونه دونه می چکن رو دستش. سحر: گفتی کمکم می کنی...همش دروغ بود؟...من بهت اعتماد کردم...فکر کردم تو با بقیه ی مردا فرق داری... چیزی نمی گم...صدای کوبیده شدن در توو فضای خونه می پیچه.
×
×
  • اضافه کردن...