رفتن به مطلب

selin

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    240
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

تمامی مطالب نوشته شده توسط selin

  1. گاهی اونقدر دلتنگ میشم که با خودم میگم بیخیال هدفت شو و برگرد پیش بچه ها، هر روز باهاشون حرف بزن و از تنهایی در بیا!

    حالا که از تو خونه ماهی یه بار هم بیرون نمی رم و کسی رو نمیبینم دلتنگ تر از قبل میشم ولی یه حسی میگه باید موفق و سربلند برگردی پیش کسانی که شاید... شاید منتظرت هستن و شایدم اصلا یادت نیستن!

    فقط اومدم یه سر بزنم و ببینم هنوز اونایی که عاشقشونم هستن یا نه؟ تا شاید یه امید بگیرم و پر انرژی تر واسه هدفم تلاش کنم.

    دلم اونقدری براتون تنگه که احساس بی کسی و تنهایی میکنم، لطفا بازم باشین و اگه به یادم بودین، بازم به یادم بمونین تا برگردم، فقط چند ماه دیگه مونده....

    فقط چند ماه...

     

     

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 2
    2. Mhdis.Mhp

      Mhdis.Mhp

      چندماه دیره بخدا دیره ??

    3. Hana_m

      Hana_m

      سلییین سلاااممم..

      زود برگرد و سربلند!

      منتظرتیماااا...ادامه بده که مطمئنم موفق میشی?

    4. nima.slm00

      nima.slm00

      سلام 

       منتظرت می مونم فقط سربلند برگرد  بهت ایمان دارم سلین جان 

      برای هدفت اونقدر تلاش کن که به عقب برگشتی جایی برای حسرت نمونه 

  2. selin

    عنوان کتاب: بهانه اشک هایم نام نویسنده: selin کاربر انجمن نودهشتیا موضوع:عاشقانه ،اجتماعی زمان پارت گذاری: نا معلوم هدف: نشان دادن زندگی یه دختر بی پناه صفحه نظرات شما خلاصه: هنوز روحش عزادار فرشته ای به نام مادر بود که فهمید باید درد نبود پدر را هم به جان بخره! نمی دونم اسمش چیه؛ معجزه! شانس! پاداش! هر چی که هست فقط این مهمه که بی پناه نموند! بی کس نموند! شاید بشه گفت بهترین اتفاق براش افتاد شایدم... نمی شه فهمید که این اتفاق بهترینه یا بدترین، اینکه با کسانی آشنا شد که زندگی رو جور دیگه ای براش رقم زدن اما؛ هنوز هم با وجود چنین آدمایی، جای خالی یه چیز براش خیلی پر رنگ بود. خودشم نمی دونست چیه! اما پیداش میکنه! خیلی سخت! مقدمه: شوق دیدار تو را دارم نمی آیی چرا؟ مثل باران ، تند میبارم نمی آیی چرا؟ خسته ام از درد، از آهنگ های بی کلام خسته از آهنگ گیتارم، نمی آیی چرا؟ غرق در کابوس میمانم؛ مجال خواب نیست.. من چرا تا صبح بیدارم؟ نمی آیی چرا؟ رفته ای! با خاطراتت اشک میریزم هنوز باز غم در سینه میکارم، نمی آیی چرا؟ ای دوای درد قلبم، خسته ام از زندگی بی تو در بستر گرفتارم نمی آیی چرا؟ نسخه ای پیچیده دکتر؛ بوسه بر لبهای عشق آه، محتاج پرستارم، نمی آیی چرا؟ هیچ کس من را پرستاری به جز روی تو نیست از تب این عشق، بیمارم نمی آیی چرا؟ تقدیم به دوستم کوثر جنگی آغاز رمان : 1397/1/14 ساعت 16:43
  3. selin

    - چای می خورین براتون بیارم؟ جلوی شومینه نشست و گفت: - نه قربون دستت مادر، فقط یه لیوان آب بده که گلوم خشک شده. آب آوردم و دادم دستش. - وای که چقدر آدم ریخته بود بازار! جای سوزن انداختن نبود ولی آدم با دیدن شور و شوق مردم، سرحال میاد! کاش باهام میومدی. لبخندی زدم و دست سردش رو تو دستم فشردم. - نیازی نبود عزیزدلم، همه چیز دارم! پشت چشمی برام نازک کرد که خندم گرفت. - تو گفتی و منم باور کردم، من از رنگ و روت می فهمم دمغی! مثلا جوونی! یکم سرحال باش مادر، خدا رو خوش نمیاد! من تو سن تو که بودم، با اینکه شوهرم داده بودن ولی یه جا بند نبودم! بعد پوفی کشید و با حسرت تو صداش ادامه داد: - البته نباید جوونای امروز رو سرزنش کرد، زندگی به قدری سخت شده که دیگه حرفی نمی مونه! شایدم نباید هر چیزی رو درد کرد و انداخت تو شکم! از روی خیلی چیزا راحت بگذر! از جاش پا شد و ژاکتش رو از روی مبل برداشت. - برم به کارام برسم که اگه الان رامان بیاد باز سر و صداش بلند می شه! رفتنش رو دنبال می کردم. تو دلم گفتم" کاش همه چیز به اون سادگی که می گی باشه لیلی بانو، ولی حیف که نیست و این زندگی بازی های زیادی با ما شروع می کنه!"
  4. selin

    سلام، خوبی الهام جونم؟ ببخش که یه هفته به تاخیر افتاد. خب میریم سراغ سوالات. به نظرت چرا خدا ما رو خلق کرده؟ حکمت زندگی ما چیه؟ تا حالا هوس لواشک کردی ولی آخرشم نتونی بخوری؟! وقتی پفک میخوری، دستات پفکی میشه، اونا رو لیس میزنی یا مثل وسواسی ها میری میشوری؟! خخ خزترین تیپی که تا حالا زدی چی بود؟ آخرین باری که تو حموم زدی زیر آواز کی بود؟ به این مسئله اعتقاد داری که همیشه بهترین فکر ها و ایده ها تو دستشویی میان سراغ آدم؟! ذهنیتت نسبت به من! غمگین ترین و احساسی ترین اهنگی که گوش کردی! چند بار تو زندگیت از خودت به طور صد در صد راضی بودی؟ انصافا راستشو بگی ها! مخصوصا شماره های 3 و 4و 6 موفق باشی عزیزم.
  5. selin

    https://www.aparat.com/v/1gHWc/تناسخ_در_کلام_استاد_رائفی_پور حتما ببینین.
  6. selin

    میدونی زهرا جان؛ این بحث ها خیلی گیج کننده است! گرچه فهمیدنشون خیلی تفکر میخواد و خدا هم تو قرآن به تفکر عمیق و زیاد دعوت کرده ولی هر چقدر جلوتر بری، بیشتر درگیر میشی و ذهنت سردرگم تر! نمی گم دنبالش نرو ولی تا ته نرو!
  7. selin

    خب سلام آوین عزیزم، خوبی؟ میریم سراغ سوالات: داداش داری یا آبجی؟ از تو بزرگترن یا کوچیک تر؟ به نظرت ناز و خانوم بودن خوبه یا شر و شیطون بودن؟ تو جزو کدومی؟ بهترین حسی که تا حالا داشتی چی بود؟ منظورم اینه که مربوط به چی بود؟ چند بار تا حالا تو خیابون افتادی زمین؟ هنوزم عروسکای بچگیت رو داری؟ به نظرن درس خوندن مهمتره یا ازدواج کردن؟( این سوال رو به این خاطر میپرسم چون خیلی از اقایون یا خانم ها هستن که سنشون از سی هم گذشته ولی به خاطر درس هنوز ازدواج نکردن، به نظرت این خوبه یا بد؟) تا حالا دردی تو بدنت بوده که اشکت رو دربیاره؟ تاریکی و سکوت رو دوست داری یا شلوغی و روشنایی رو؟ محرم ترین فرد برای اسرارت کیه؟ خب خانوم آوین خانوم! امیدوارم موفق باشی.
  8. selin

    سلام دوستانمی خواستم یه تاپیک بزنم با عنوان صندلی داغ، قبلا یه تاپیک بوده ولی به خاطر سوالات طولانی و خسته کننده اش تصمیم گرفتیم یه تاپیک با شیوه جدید بزنیم. تو این تاپیک هر هفته 3 نفر صندلی داغ میشینن! خواهشا اسپم نفرستین. اگه سوالی بود تو خصوصی بگین. سوالاتتون از 20 تا زیاد نباشه و سوالات معقولی هم بپرسین. فعلا قوانین همین باشه. تا شنبه هفته آینده سه نفر می تونن اسمشون رو بگن تا هفته دیگه صندلی داغشون شروع بشه. از دوستان عزیز هم دعوت میکنم که به من ملحق بشن. @nima.slm00 @Roya_m @zhrw._.ms @Hani.ks @mahsa
  9. selin

    صندلی داغ با آوین عزیزم
  10. selin

    صندلی داغ با الهام عزیزم
  11. selin

    ببخشید عزیزم، حالم خوب نیست نتونستم این هفته بزارم، چشم.
  12. selin

    به نام او که آفتاب پر مهرش هرگز در آستان دلم غروب نخواهد کرد نام نویسنده: selin نام رمان: من دخترم ژانر رمان: اجتماعی و عاشقانه هدف: هدفم نشون دادن رسم های غلطیه که هنوز هم خیلی از خانواده ها بهش پایبندن! هدفم نشون دادن کهنه پرستیه! ساعات پارت گذاری: ساعت 8 یا 9 شب خلاصه: خیلی بده ناخواسته باشی! خیلی بده! اینکه هر روز بشنوی تو باید پسر می شدی ولی... دختر شدی! هر روز سرکوفتش رو بشنوی، اونم از کسی که باید قهرمان زندگیت می شد، از کسی که باید همدمت می شد! خیلی دردآور تره که یه جورایی طرد بشی و بازم جایی نداشته باشی که بری! مجبوری بمونی و بسازی! مجبوری بمونی و بشنوی! تو یه دختری و این گناه توئه! تو یه دختری و این علت ناسزا شنیدن های توئه! لینک تاپیک نقد: صفحه نظرات شما پ.ن: هنوزم هستن؛ خانواده هایی که دختر داشتن رو کسر شان میدونن! دختر رو به چشم یک موجود نفرت انگیز و اضافه می بینن. هستن پدر و مادرایی که پسر داشتن اوج افتخار و غرورشونه ولی اگه دختر داشته باشن سرافکنده می شن. آدمایی که هنوز هم که هنوزه کهنه پرستن و پسر رو وارث نام و نشان خانوادگیشون می دونن ولی دختر... فقط مایه دردسرشونه! مقدمه: می بینی مرا؟! احساسم را لمس می کنی؟! چشمان همیشه بارانم را لمس کن! صدای پر بغضم را بشنو! اما هیچ یک را باور نکن! ضعف مرا باور نکن! من دخترم! دختری از سرزمین آریاها! دختری از جنس یوتاب* و آرتمیز*! می جنگم برای غرورم! * یوتاب سردار زن ایرانی و خواهر سردار آریو برزن در دوره حکومت داریوش سوم. * آرتمیز یا آرتمیس بانوی زیبا و با وقار و نخستین و تنها زن دریاسالار جهان در ارتش ایران در دوره حکومتی خشایار شاه. تاریخ: 1397/4/17 ساعت: 17:45 یکشنبه
  13. selin

    دوباره برگشت سمت آتوسا و گفت: استاد جمشیدی - دیگه تکرار نشه! بعد رفت سمت میزش و نشست پشتش، آتوسا با اخم برگشت طرفم و ادای خودم رو درآورد. آتوسا - بله استاد، درسته! چشم غره ای بهش رفتم که یه لحظه نگام افتاد به پسری که چند تا صندلی اون طرف تر نشسته بود! نمی شناختمش، داشت با لبای خندون نگام می کرد، بی توجه بهش برگشتم سمت استاد و دیگه تا اخر کلاس نه از من صدایی در اومد نه از آتوسای خل! راسته که گفتن یکی یه دونه؛ خل و دیوونه!
  14. selin

    بالاخره رسیدم و یه ماشین گرفتم، ساعت 12 بود که رسیدم خونه، همه چراغا خاموش بود، رفتم داخل و تو تاریکی خواستم برم تو اتاقم که صدای گریه ای شنیدم، برگشتم دیدم گلی نشسته تو آشپزخونه و گوشی هم دستشه! رفتم نزدیک و آروم صداش کردم که زودی برگشت سمتم و با شتاب اومد و منو محکم تو بغل گرفت. گلی - کجایی تو دختر؟ کجایی؟ دلم هزار راه رفت عزیزم، نمی گی یه پیر زن اینجا چشم به راهته؟ مردم و زنده شدم تا بیای، گوشیت رو چرا جواب نمی دی؟ از خودم جداش کردم و اشکاش رو با انگشتام گرفتم. - قربونت بشم عزیزم، ببخش گلی جونم، به خدا از مطب دیر بیرون اومدم، تو راهم یه پسر تشنج کرده بود به اون رسیدم، بعدم ماشین پیدا نشد، گوشیمم که شارژ تموم کرده بود، حالا گریه نکن! ببین صحیح و سالم کنارتم! صورتم رو بوسید و گفت: گلی - دیگه اینطور منو دل نگرون نکن باشه؟ قلبم طاقتش رو نداره. لبخند زدم و دستش رو گرفتم. - بیا بریم بخوابیم گلی جون، خیلی خسته شدم. با شب به خیری از گلی جدا شدم و رفتم تو اتاق خودم، خسته و کوفته لباسام رو درآوردم و خوابیدم. ***** استاد جمشیدی - همونطور که می دونید قرار بود روی پروژه ای کار کنین، موضوع پروژه رو روی تخته نوشتم، آخرین مهلت برای تحویلش هم ماه دیگه هست. بعد از اون تحویل نمی گیرم، اصرار و التماسم قبول نمی کنم! آتوسا کنار گوشم با دهن کجی گفت: آتوسا - وای مامانم اینا! خندم گرفت ولی با صدای خیلی نزدیک استاد خفه شدم! استاد جمشیدی - اگه چیزی هست به ما هم بگین خانوم رحمتی! انگار بازم باید یادآور بشم که پچ پچ کردن تو جمع کار خیلی بدیه! می تونم قسم بخورم که صدای دندون قروچه ی آتوسا رو به خوبی شنیدم! نگام به استاد افتاد که حالت چهره اش جدی بود ولی ته ته چشماش یه شیطنت پنهونی بود که با دقت می شد فهمیدش! استاد جمشیدی - نه خانوم مدرس؟ بعد برگشت سمتم که سنگ کوپ کردم! آب دهنم رو قورت دادم و با من من و صدای آروم گفتم: - بله استاد، درسته.
  15. selin

    http://forum.98iia.com/topic/1031-بهانه-اشک-هایم-selin/
  16. selin

    دو روز به عید مونده بود و من هنوز چیزی نخریده بودم! البته نه حوصله اش رو داشتم نه پولش رو! یاد اون عیدایی افتادم که با مامان و بابا می رفتیم بازار و کلی لباس می خریدم و من برای همشون کلی ذوق می کردم ولی الان... انگار چندین سال پیر تر شدم که ذوق و شوقی برام نمونده. چند باری لیلی بانو گفت بیا بریم خرید ولی قبول نکردم. بی حوصله تر از قبل شده بودم، هر روز چندین بار از طرف محمد و امیر و آمین زنگ و اس ام اس داشتم ولی هیچ کدوم جوابی از طرف من نداشت. نشستم رو کاناپه و به تلویزیون خیره شدم، لیلی بانو رفته بود تا چندتا لباس تو خونه برای خودش بگیره و رامان هم سر کار بود و حالا حالا ها نمیومد. سرم رو گذاشتم رو دسته مبل و سعی کردم یه چرت بزنم ولی تازه چشمام داشت گرم می شد که زنگ زده شد، حتما لیلی بانو اومده. رفتم در رو باز کردم و منتظرش شدم، دیدم داره با هن هن کل اون پلاستیکا رو با خودش میاره، رفتم بیرون تا کمکش کنم. - خسته نباشین. نفس عمیقی کشید و گفت: - درمونده نباشی دخترم، وای که از پا افتادم. بعد یه خنده آرومی کرد و ادامه داد: - ولی ارزشش رو داشت. رفتیم تو خونه و تمام پلاستیکا رو گذاشتم تو اتاق لیلی بانو و برگشتم پیشش.
  17. selin

    لبخندی بهم زد و گفت: - صبح به خیر. با لبخند بی جونی جوابشو دادم. - صبح شما هم به خیر، ببخشید تو زحمت افتادینا! اخم شیرینی تحویلم داد و سینی رو گذاشت رو عسلی. - دیگه نبینم این حرفو بزنیا، حالا هم پاشو یه آبی به دست و صورتت بزن و بیا صبحانه ات رو بخور. دیروز که کلا داشتی تو تب می سوختی، بیا بخور جون بگیر، دکتر چند روزی بهت استراحت داده، انگار بدنت خیلی ضعیف شده. رفتم دستشویی و بعد از شستن دست و صورت رنگ پریده ام؛ صبحانه خوردم. - آقا رفتن؟ - اره صبح رفت، بیچاره دیروز خیلی زود اومد، اومدم تو اتاقت بیدارت کنم واسه ناهار ولی دیدم هر چی صدات می کنم بیدار نمی شی، ترسیدم زنگ زدم به رامان و گفتم بیاد خونه. شبم که تا دیروقت بیدار بود که حالت بد شد ببرتت بیمارستان! از شنیدن حرفاش تعجب کردم، رامان و این حرفا؟! لیلی بانو وقتی قیافه متعجب و دهن بازم رو دید خندید و گفت: - به قیافه اخموش نگاه نکن، پسرم قلبش بیشتر از اینا مهربونه! با صدای زنگ گوشیم برگشتم سمت عسلی، با دیدن اسم محمد و یاد قرار دیشبمون یه لحظه قلبم وایستاد! وای خدا! سریع برداشتم و خواستم گوشیم رو خاموش کنم ولی هم دلم نیومد و هم یه جورایی بی احترامی دونستم، مجبورا جواب دادم که صدای داد محمد رو شنیدم. - رهـــا؟ معلوم هست کجایی؟! می دونی دیشب چی به من گذشت؟ می دونی چقدر دنبالت گشتیم؟ می دونی چقدر باهات تماس گرفتیم؟ کدوم گوری هستی؟ نه خونه ای، نه گوشیت رو جواب می دی! با شرمندگی و ترس فقط می تونستم بهش گوش بدم! جرات حرف زدن نداشتم، داشت نفس نفس می زد، این بار آروم تر گفت: - رها؟ خوبی؟ کجایی تو؟ - سلام! پوفی کشید و گفت: - سلام و زهر مار! هم از حرف زدنش ناراحت شدم هم بهش حق می دادم. - ببخشید محمد. صداش ناباور و عصبی تر شد. - همین؟ ببخش محمد؟ جواب سوالام این بود؟ بهم بگو کجایی که از دیشب تا حالا نیومدی خونه! با این حرفش لبم رو گاز گرفتم. "از دیشب اونجا کشیک می ده؟!" آروم و مظلوم گفتم: - محمد بعدا حرف می زنیم، خب؟ در اون لحظه هیچ بهانه ای به ذهنم نمی رسید ولی انگار اونم دست بردار نبود. حرصی تر شد. - بعدا یعنی کی؟ نباید بدونم داری چه غلطی می کنی؟! تو که هیچ جایی رو نداری شب رو کجا گذروندی؟ نکنه بی پولی بهت فشار آورده و رفتی... حرفش رو قطع کرد ولی من تا آخرش رو رفتم! دلگیر شدم، بدجور هم دلگیر شدم ولی بدون هیچ حرفی، با یه خداحافظی گوشی رو قطع کردم! ***** پارت ده:
  18. selin

    ***** با صدای کسی هوشیار شدم. - حالا چیکار کنیم؟ زنگ می زنین دکتر بیاد؟ - اره! اینطوری خطرناکه! ممکنه تشنج کنه. - پاشویه هم که فایده نداشت. خواستم حرکتی به خودم بدم که حس کردم کل بدنم درد می کنه، به سختی چشمام رو باز کردم که اول از همه نور چراغ چشمم رو اذیت کرد ولی بعد عادت کردم، سرم رو چرخوندم که دیدم لیلی بانو نشسته رو تختم و دستش رو صورتشه و رامان هم گوشی به دست داره تو اتاق رژه می ره. خواستم حرفی بزنم ولی یه صدای خشدار و نامفهوم از گلوم خارج شد. همون کافی بود تا هر دوتاشون سریع برگردن سمتم. - دختر تو که ما رو کشتی! خوبی مادر؟ خواستم بلند بشم که دست رامان نشست رو شونه ام و با تحکمی که همیشه تو صداش هویدا بود گفت: - بخواب! حالت خوب نیست. دوباره افتادم رو تخت، حالم خوب نبود، سرگیجه داشتم و حس می کردم درونم یه شعله هست! گرم و داغ! - سرما خوردی دخترم؟ مواظب خودت نبودی؟ تو تب داشتی می سوختی. نصف جونم کردی! لبخند بی جونی به چهره نگرانش زدم و دوباره چشمام رو هم افتاد ولی صداهاشون رو می شنیدم. - الو دکتر؟... خوب هستین؟... ممنون... الان می تونین بیاین خونه من؟... بله... هر چه سریع تر؛ بهتر... خدانگهدار. - چی شد پسرم؟ میاد؟ - اره، تا یه ربع دیگه می رسه. کم کم صدا ها ناواضح می شد و سر درد منم بیشتر که دیگه چیزی نفهمیدم. **** با خشکی گلو و تیر کشیدن سرم چشم باز کردم که دیدم هوا روشنه. نشستم سرجام، هنوزم بدنم درد می کرد ولی نسبت به قبل بهتر بودم.خواستم بلند بشم و برم پایین که در باز شد و لیلی بانو با یه سینی اومد تو.
  19. selin

    سلام من میخوام گروه ایجاد کنم، همه موارد رو هم پر میکنم ولی آخر پیج نوشته کلوپ، بعد یه جای خالی هست ولی اون جا چیزی نمی شه نوشت، گروه هم ایجاد نمیشه، میشه کمک کنین؟!
  20. selin

    همونطور که مات صورتم بود زیر لب گفت: - یه ربع دیگه. سرم رو تکون دادم و رفتم تا کفشای رامان رو واکس بزنم. کارم که تموم شد برگشتم تو آشپزخونه که دیدم نشسته پشت میز و داره چای می خوره، تا منو دید انگار جا خورد و همونطور مات به چشمام نگاه کرد، بی توجه رفتم کنار لیلی بانو نشستم و مشغول خوردن شدم. چاییش که تموم شد یه تشکر کرد و بلند شد تا بره. - دنبالم بیا! سرم رو بلند کردم ببینم با کیه که دیدم داره منو نگاه می کنه! وقتی دید نگاش می کنم رفت بیرون، نیم نگاهی به لیلی بانو انداختم و دنبالش رفتم، وایستاده بود کنار جا کفشی و داشت کفشاش رو می پوشید. - بله؟ بدون اینکه برگرده گفت: - به خاطر یه مرخصی که بهت ندادم به این روز افتادی؟ حوصله کل کل نداشتم برای همین خیلی سرد گفتم: - نه! مربوط به اون نیست. برگشت سمتم. - واقعا؟ دوباره همونطور یه "بله" گفتم که سرش رو تکون داد، کت بلند و مردونه اش رو که چهارشونه تر نشونش می داد پوشید. - باشه. کیفش رو برداشت و بعد نیم نگاهی به من رفت بیرون. برگشتم تو آشپزخونه. - لیلی بانو اگه اجازه بدین من برم یکم استراحت کنم، شب نتونستم خوب بخوابم. اومد نزدیکم و دستم رو تو دستای پر مهرش گرفت. - چیزی شده؟ می خوای به من بگی؟ لبخند تلخم رو به روش پاشیدم و دوباره بغض عین بختک افتاد رو گلوم! - دیشب خواب مامان و بابام رو دیدم، دلم براشون تنگ شده! یکم گریه کردم. دستم رو نوازش کرد. - فقط یکم؟ چشمات یه چیز دیگه می گن. برو بخواب عزیزم، امروز کار چندانی نداریم ولی از فردا باید خونه تکونی رو شروع کنیم، عید نزدیکه. سرم رو تکون دادم و رفتم تو اتاقم. با همون لباسا افتادم رو تخت، حالم زیاد خوب نبود، احساس ضعف می کردم، کمی تو جام غلطیدم و بعد نفهمیدم کی خوابم برد.
  21. selin

    از دست و پا زدنای خودم؛ از خواب پریدم! به نفس نفس افتاده بودم! یهویی اشکام راه خودشون رو باز کردن. بابا و مامان عزیزم! چقدر دلم براشون تنگ بود. - چرا آخه؟! خـــدا چـــرا؟! جمله آخر رو با هق هق و داد گفتم! دیگه بریده بودم! دلم مامان و بابام رو می خواست. خوابشون رو دیده بودم! بغض گلوم بدجور اذیتم می کرد، نفسای عمیق می کشیدم. خیس عرق بودم، رفتم سمت پنجره و بازش کردم که باد خیلی سردی تو صورتم خورد، لرز کردم ولی اهمیت ندادم، نیاز داشتم بهش! خیسی اشکای روی صورتم باعث خنکی بیشتر صورتم شده بودن. چراغای حبابی حیاط روشن بود و از تاریکی محیط کم می کرد. چند دقیقه ی بعد پنجره رو بستم و رفتم روی تختم ولی تا خود صبح خواب به چشمام نیومد! بدجور احساس تنهایی و بی پناهی داشتم! من دختر احساساتی ای بودم! به قدری که با کوچکترین بی توجی از سمت بابا و مامان گریم می گرفت! الان با نبودنشون؛ حس مرگ داشتم. با زنگ گوشیم لباسام رو عوض کردم و بعد از شستن صورتم رفتم سمت اتاق رامان! در رو باز کردم که دیدم بازم لخت خوابیده! یعنی سردش نمی شد؟! سعی کردم نگاهم بهش نیافته، رفتم نزدیک و چند باری صداش زدم ولی بیدار نشد. ای بابا! هر روز باید این برنامه رو داشته باشیم؟ از روی پتو دستم رو گذاشتم رو بدنشو کمی تکون دادم همزمان هم صدا کردم که چشماش باز شد. سریع کشیدم عقب ولی اون دوباره چشماش رو بست! پوفی کشیدم و گفتم: - جناب مجد؟ لطفا بیدارشین! حوصله نداشتم و سرمم در حد انفجار درد می کرد. بار دیگه دستم رو گذاشتم روش و تکونش دادم؛ تا چشماش رو باز کرد گفتم: - نخوابین! دیرتون می شه. چشمای خمار خوابش بدجور روی مخم بود! به قدری جذاب شده بود که ناخودآگاه خیره اش شده بودم! همینطور به هم خیره بودیم که یهویی نشست رو تخت و پتو از روی سینه اش افتاد روی پاهاش! فهمیدم ه شلوارم نداره! سریع برگشتم و همونطور که پشتم بهش بود رفتم سمت کمد و حوله و یه دست لباس رسمی درآوردم و گذاشتم روی صندلی میز توالتش! بی اینکه برگردم گفتم: - پایین منتظرتون هستم. رفتم پایین که دیدم لیلی بانو داره چای می ذاره! سلام بی حالی بهش دادم که با خوش رویی برگشت سمتم و خواست سلام بده ولی با دیدن صورتم زد تو صورتش و گفت: - خدا مرگم بده! چی شدی؟ چشمات چرا قرمز و پف کرده است؟ گریه کردی؟ لبخند تلخ و نیمه جونی بهش زدم. - چیزی نیست، چایی کی آماده می شه؟
  22. نظراتتون رو برام بگین لطفا
  23. خیلی ممنون عزیز.
  24. selin

    - شما... شما... اینجا چیکار... می کنین؟! خیره شدم تو چشماش. - جواب سوالم رو ندادی! به وضوح صدای قورت دادن اب دهنش رو شنیدم. با دستپاچگی گفت: - بله! یعنی نه! اومــم باید برم پایین. بعد سریع دوید پایین. به فکر فرو رفتم، یعنی خانوادش کجان؟ چرا این قدر غمگینه؟ باید ته و توش رو دربیارم. با فکری مشغول رفتم سمت اتاق کار. رها : قبل از اینکه برم آشپزخونه؛ رفتم تو دستشویی و آبی به دست و صورتم زدم. شیر آب رو بستم و تو اینه به خودم خیره شدم. یعنی همه حرفام رو شنید؟ لامصب بدون بلوز اومده نشسته پشتم! خجالتم نمی کشه! وای یعنی گریه و زاریمم دیده! خاک تو سر خودم! غرور نداشته ام جلوش به باد رفت! رفتم سمت آشپزخونه و با لبخندی به لیلی بانو نشستم روبروش. - به به! غذای لیلی بانو خوردن داره! لبخندم رو جواب داد. - نوش جونت دخترم. بعد از شام و کمک به لیلی بانو رفتم تا بخوابم ولی وقتی از جلوی اتاق کار رامان گذشتم درش نیمه باز بود! یعنی اینجاست؟ بیخیال شونه بالا انداختم و رفتم تو اتاق و بعد از تنظیم ساعت خوابیدم!
  25. selin

    سرش رو تکون داد، دستش رفت سمت دکمه های پیرهنش و همونطور که بازشون می کرد گفت: - نه! وقتی دید دارم با چشمای بیرون زده و حرصی نگاش می کنم ادامه داد: - برو بیرون. بعد بی توجه به من پیرهنش رو درآورد که سریع صورتمو برگردوندم و رفتم بیرون. اعصابم به کل به هم ریخته بود، پسره ی عوضی! حالا من چیکار کنم؟! به محمد چی بگم؟ اگه پاشه بیاد دم خونه چی؟ ای خدا! مستاصل روی پله نشستم و سرم رو روی زانوهام گذاشتم. - اخه بابا جون! چرا رفتی و منو تنها گذاشتی؟ اگه تو بودی من مجبور نبودم این همه سختی رو تحمل کنم! مجد: نشستم روی تخت و پیرهنم رو پرت کردم رو زمین! سرم خیلی درد می کرد، به قدری که می خواستم چشمای اون دختر رو از جاش بکنم. با وجود این که می دونست مرخصی ای در کار نیست ولی بازم اومده بود ازم مرخصی بگیره! واقعا اون دختر کیه؟! سریعا مغزم جواب داد"یکی مثل بقیه ی دخترا"! دستم رو گذاشتم روی سرم! حس می کردم تب دارم! به قهوه ام که روی عسلی بود نگاه کردم، گرفتم تو دستم و جرعه جرعه ازش خوردم. امروز روز سختی بود برام! با وجود دختر حجتی اعصابم داغون شده بود! چطور یه دختر می تونه این قدر آویزون و سیریش باشه؟! از دخترای لوس متنفرم! دخترایی که تمام فکر و ذکرشون به ناخونای کاشته شده و موهای بلوند شده اشون هست! اونایی که تمام سعیشون راه رفتن مارپیچی و نشون دادن برجستگی های بدنشونه! اگه باطنشون رو ببینی می فهمی که همه ی این مسخره بازی ها ناشی از درک نادرست اونا از زیباییه! شایدم اصلا مغزی ندارن که درک کنن! پوفی کشیدم و سعی کردم دیگه بهش فکر نکنم! هر چند که روزی؛ یکی از همین مار های خوش خط و خال زندگی منو زیر و رو کرد! با فنجون قهوه ام از اتاق بیرون رفتم و خواستم برم سمت اتاق کارم که صدای زمزمه هایی رو شنیدم! برگشتم که دیدم رها نشسته روی پله و سرش رو زانوهاشه. آروم آروم رفتم جلو که صداش واضح تر شد. - حالا من تو این دنیا تنهای تنها شدم! با یه عالمه درد و بی پناهی! بهم بگو چیکار کنم؟ زندگی رو واسم خیلی سخت کردی خدا! بعد صدای فین فینش اومد! آهی که کشید اون قدر عمیق و پر سوز بود که باعث شد تنم بلرزه! ناخودآگاه رفتم نزدیک تر و درست پشت سرش روی پاهام نشستم! انگار اصلا متوجه اطرافش نبود، چون بازم زمزمه کرد: - وسعت درد فقط سهم من است/باز هم قسمت غم‌ها شده‌ام/ دگر آیینه ز من با خبر است/ که اسیر شب یلدا شده‌ام/ من که بی تاب شقایق بودم/ همدم سردی یخ‌ها شده‌ام/ کاش چشمان مرا خاک کنید/ تا نبینم که چه تنها شده‌ام! سرش رو بلند کرد و دستش رفت سمت چشماش تا اشک هاش رو پاک کنه. - همیشه این قدر غمگینی؟! یهویی از جاش پرید و برگشت سمتم، چشمای سرخ و خیسش حالا پر از تعجب و ترس بودن!
×