رفتن به مطلب

Banuie.shab

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    54
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

163 Excellent😃😃😃😃

درباره Banuie.shab

  • درجه
    💚💚

آخرین بازدید کنندگان نمایه

229 بازدید کننده نمایه
  1. Banuie.shab

    منصرف شدم ممنون
  2. Banuie.shab

    سلام رمان من تموم شده . یک جلد خودم طراحی کردم میخواستم لطف کنین از همون استفاده کنین . کجا باید بفرستم عکسو ؟
  3. نمیدونم از نظر اینجا میشه یا نه ولی چون خودم گرافیستم یه طرح ساده زدم که می خوام لطف کنن طرح خودمو بزارن
  4. من پیام خصوصی فرستادم عزیزم برای سمانه جون . ولی اعلام کرده بودم که تموم شده رمانم .عکس جلدو هم خودم درست کرده بودم رو فایل وورد گذاشتم
  5. نه بار اول انجام میدادم رو این حساب گفتم .
  6. ممنون فرستادم واسشون امیدوارم درست فرستاده باشم
  7. Banuie.shab

    سلام رمان من تموم شده . رمان آخرین تکرار
  8. سلام رمان من تکمیل شده . چه جوری میتونم فایل وردو بفرستم واستون ؟ رمان آخرین تکرار
  9. Banuie.shab

    سلام . رمان من به پایان رسیده . رمان آخرین تکرار . درمورد رمان یک سری مسائل هست که میخواستم باهاتون صحبت کنم مثل جلد . ممنون
  10. Banuie.shab

    #آخرین_تکرار #قسمت_هفتادویکم قلبم له شد . من از بچگی آرزوی اینو داشتم که یه بار با محبت نگام کنه ، یه بار بهم توجه کنه . حالا دارم به آرزوهام میرسم . اگه قبلا با خاطر دیگران رفتم تو چاله . الان حاظرم با پای خودم بپرم تو چاهی که معلوم نیست تهش چی میشه . الان هم هیچی نگو . گفتم که بدونی . نمیخوام از رویاهام بیام بیرون . بزار خوش باشم . فکر میکنم این حق و داشته باشم . صدای نفس عمیق طلا را شنیدم . طلا هیچی نگفت ولی میدانم که در دلش احمقی نثارم کرد . به پیمان فکر کردم ، به اولین نگاه عاشقانه‌اش . کمی بعد چشم‌هایم سنگین شد . با تکان‌های ممتد بیدار شدم . دلم آرام شده بود . نفس راحتی کشیدم . صدای طلا در گوشم پیچید . _ پاشو دختر جان . امروز خیلی کار کردی . حالا باید بری خونه . سرم را بلند کردم . چه خوب . خوابیدن تا دوباره دیدن یار . از فکرم خجالت کشیدم . کیفم را برداشتم و به طلا گفتم : _ من با پیمان میرم . طلا سری تکان داد و گفت : _ فقط منو درجریان اتفاقات بزار . باشه‌ای گفتم . طلا برمی‌گشت خانه‌یشان . بوسیدمش و گفتم : _ من بعدا با آژانس میام که پپرو ببرم . دلم واسش یه ذره شده . طلا با لبخند گفت : _ منتظرتم پس . مواظب خودتو دلت باش . من : _ پس به مامان میگم با تویم . طلا: _ باشه . گوشی را درآوردم و با مامان تماس گرفتم . از شرکت خارج شدم . پیمان کمی جلوتر منتظرم بود . به سمتش رفتم . با دیدنم لبخند زد . سوار ماشین شدم . پیمان : _ دلت بهتره ؟! سرم را به نشانه‌ی مثبت تکان دادم . پیمان ادامه داد : _ وقت داری بریم یه دوری بزنیم ؟! من : _ یه‌کم . باید دنبال پپر هم برم . پیمان : _ کجاست مگه ؟! من : _ خونه‌ی طلا . سری تکان داد . ادامه دادم : _ بریم یه جا صحبت کنیم . دوباره سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان داد و گفت : _ باشه . به پارک خلوتی رفتیم . روی صندلی روبه‌روی هم نشستیم . پیمان با لبخند کجی گفت : _ فکر کنم کلی حرف داری . البته بیشتر خط و نشون . لبخندی زدم و گفتم : _ به هرحال باید صحبت کنیم . اینجوری نمیشه . پیمان سری تکان داد و گفت : _ حق با تو . گوش میدم . دستانم را روی میز شطرنج رو‌‌به‌رویم گذاشتم و گفتم : _ خیلی اتفاق بین ما افتاده . دنیا این مدت روی خوش به من نشون نداد . ازدواج و طلاق واسه من خیلی سنگین بود . تا قبل از اینکه بیایی علاقه‌ای به من نداشتی . یعنی تا قبل از ازدواجمون مطمئنم که بهم علاقه نداشتی ولی بعد اون جریانات مطمئن شدم که از من متنفری . یعنی منم همون حس و بهت داشتم . سرم را بالا آوردم و به او نگاه کردم . سرش را پایین انداخته بود . ادامه دادم : _ شرایطی واسه من و مادرم به وجود آوردین که ضررهای زیادی واسمون داشت . می‌خوام بدونم چرا این کارو کردی ؟ خودخواهی مامانتو درک میکنم ، واسه نگه داشتن بچش حاضر شد منو فدا کنه . ولی تو چی ؟ من میدونستم دوسم نداری . تو که میخواستی بری چرا جلوی خانوادت نایستادی ؟ پیمان نفسش را با صدا بیرون داد و گفت : _ من ذهنم بهم ریختست . تصادف بدی داشتم . تو حتی حاضر نیستی قبول کنی من تصادف کردم . پرستو : _ معلومه نمی ‌تونم . من حتی به برگشت تو بی‌اعتمادم . تو یه بار ولم کردی . چه جوری باور کنم یک تصادف باعث این اتفاق‌هاست ؟! پیمان بلند شد و پشتش را به من کرد . با تعجب به رفتارش نگاه کردم . چه زود تصمیم به رفتن گرفت . پیمان با صدای آرامی گفت : _ پس بهت ثابت میکنم تصادف کردم . تا بهم اعتماد نکنی هیچی جلو نمیره . در یک لحظه تیشرتش را بالا کشید . جا خوردم . سرم را پایین انداختم . کمی به سمتم چرخیدو گفت : _ نگاه کن پشتمو . نگاه کردم . رد زخم وحشتناکی درست روی ستون فقراتش بود . جای بخیه روی زخم خودنمایی میکرد . سرم را پایین انداختم و گفتم : _ دیدم . لباسش‌را پایین کشید و رو‌به رویم نشست و گفت : _ این یکی از یادگاری‌های اون تصادف . جاهای دیگه‌ی بدنمم هست . حالا باورت شد ؟ گفتم : _ الان چه حسی به من داری ؟! از رک بودنم به وضوح شوکه شد . لبخندی زد و گفت : _ خیلی فرق کردی با گذشته . اینو مطمئنم . قبلا یه دختر ساده و کم حرف بودی . با سردی جواب دادم : _ انقدر سرد بودم که به چشمت نیام . پیمان : _ بیخیال گذشته . ما هر زمان بخوایم از گذشته صحبت کنیم . بحثمون میشه . مهم همین الان . من دوست دارم . عاشقتم . بدون تو میمیرم . گونه‌هایم گل انداخت . پس گذشته چی ؟! گفتم : _ واقعیت تلخ گذشته رو نمیشه انکار کرد . پیمان : _ درست میگی نمیشه انکارش کرد . ولی میشه فراموشش کرد . میشه آیندمونو بسازیم . خیلی از زندگیا بعد از تموم شدن دوباره ساخته شدن . پس من و تو هم میتونیم . پرستو: _ اگه حافظت برگرده . اگه حس‌های قبلت برگرده چی ؟ اگه شب بخوابی و صبح بلند شی ببینی دوسم نداری چی ؟ #آخرین_تکرار #قسمت_هفتادودوم پیمان : _ هیچ کس از آینده خبر نداره . شاید هم تو پشیمون بشی . به اتفاق‌های بد فکر نکن . میتونیم به هم قول بدیم تا آخر همو دوست داشته باشیم . سکوت کردم . پیمان دستانم را گرفت و گفت : _ قول میدم همه‌ی روزایی که ازت گرفتمو جبران کنم . نفس عمیقی کشیدم ، به چشم‌هایش خیره شدم . سعی داشتم صداقت کلامش را از چشمانش تشخیص بدهم . لبخندی زدم . من با پای خودم درون چاهی پریدم که نمی دانستم چه چیزی درون آن در انتظار من است . گفتم : _ خانواده‌هامون چی ؟! مامان من سایتو با تیر میزنه . بلند خندید و گفت : _ بزار بزنه .حق داره . منم بودم میزدم . خنده‌ی کوتاهی کردم . پیمان ادامه داد : _ درستش میکنم . به بابا میگم بیاد صحبت کنه . آروم آروم قبول میکنن . پوفی کشیدم و گفتم : _ خونه‌ی ما قیامت میشه . پیمان : _ قبول میکنه . تو جوش نزن . پیمان بعد از کمی مکث گفت : _ سیاه‌تر شدیا . با اخم گفتم : _ سبزه تر . خندید و گفت : _ باشه سبزه تر . تو سیاه سوختتم قشنگه . خجالت کشیدم . یاد سوقاتی افتادم . با خجالت جعبه را از کیفم در آوردم . رو به رویش گذاشتم و گفتم : _ سوقاتی . ولی الان باز نکن . شب بازش کن . لبخندی زد . صدای زنگ گوشیم بلند شد . طلا بود . با عصبانیت گفت : _ کجایی تو ؟! با خنده گفتم : _ دارم میام . چی شده مگه ؟! طلا : _مهری جون زنگ زد که میاد اینجا . با شنیدن آن ، سرجایم ایستادم و کیفم را سر دوشم انداختم و گفتم : _ طلا ، خاک بر سرم شد . چرا الان میگی ؟! طلا : _چون الان زنگ زد گفت داره میاد . تازه موندم به مامانم چی بگم . با ترس گفتم : _ الان زنگ زد ؟! چرا به تو زنگ زد ؟! طلا: _ چون منو بیشتر دوس داره . چه میدونم چرا به من زنگ زد . با اخم گفتم : _ من الان زنگ میزنم مامان ، بهش میگم خیلی خسته‌ام دارم میام که بخوابم . تو هم هیچی به خاله نگو . طلا باشه‌ای گفت و خداحافظی کرد . پیمان با تعجب پرسید : _ چی شده ؟! شماره‌ی مامان را گرفتم و گفتم : _ میگم ، صبر کن . بعد از اولین بوق تماس وصل شد . کلی جلوی مامان خودم را لوس کردم و گفتم : _ من دارم برمیگردم ، شما کجا میای ؟ خدارا شکر مامان کوتاه آمد . بعد از قطع تماس به سمت خروجی پارک رفتم و گفتم : _ مامانم میخواست بره خونه خاله . نزدیک بود لو برم . زود باش من باید برم پپرو بردارم و برگردم خونه . پیمان خودش را به من رساند و گفت : _ عجله نکن خودم میرسونمت . یک هفته‌ای از دوستی من و پیمان میگذشت . هر روز گل های سرخ را درون سطل زباله می‌انداختم . به پیمان چیزی نگفتم ، نمی‌خواستم رابطه‌ی خوبمان خدشه دار شود .بعد از پایان تایم کاری ، کیفم را برداشتم . طلا زودتر رفته بود تا با مهلا به بازار برود . پیمان کارش تا شب طول میکشید و من باید تنها به خانه برمیگشتم . جلوی در شرکت نیما جلویم را گرفت . با تعجب سلام کردم . نیما لبخندی زد و گفت : _ چطوری ؟! من : _ خوبم . نیما : _ باید باهم صحبت کنیم . من : _ چیزی شده ؟! نیما : _ نه . فقط باید باهات صحبت کنم . به ساعت نگاه کردم . امروز مامان ، زود به خانه برمیگشت . گفتم : _ زمان زیادی ندارم . همینجا بگو . گوش میدم . علاقه‌ای نداشتم با او به کافی‌شاپ یا جای دیگری بروم . هنوز خاطره‌ی شیرین کافی‌شاپ قبل را به یاد داشتم . با ناراحتی گفت : _ یعنی از پیمان کمترم ، که حتی وقت نداری باهام صحبت کنی ؟! با تعجب نگاهش کردم . او از کجا میدانست ؟! مطمئن بودم پیمان چیزی به او نگفته است . با اخم های درهم گفنم : _ فکر نمیکنم موضوع بحث ما پیمان باشه . مامانم خونه منتظرمه . ببخشین که از قبل بهشون اطلاع ندادم با تو باید بیام بیرون . سعی کردم از جلویش رد شوم . با دست نگهم داشت و گفت : _ فقط نیم ساعت . من : _ همینجا حرفتو بزن . اگرنه میرم . نیما با اخم گفت : _ داری راه اشتباهو میری پرستو . پیمان یک بار ولت کرده . بازم این کارو میکنه . پرستو : _ تو از کجا میدونی من چه راهی میرم ؟! نیما : _ من خوبیتو میخوام . با صدای نصبتا بلندی گفتم : _ چی شده که خوبی من انقدر مهم شده ؟! واضح صحبت کن . نیما : _ لجبازی نکن . من بیشتر از تو پیمانو میشناسم . من : _ یا واضح حرفتو بزن یا راهتو بکش برو . نیما نفس عمیقی کشید و گفت : _ ببین ، من به تو حق میدم بهم اعتماد نداشته باشی ولی من از بچگی همه‌ی حواسم بهت بوده . همیشه نگرانت بودم . پوزخند واضحی زدم ، نگران من بوده . نیما با صدایی که سعی در کنترل آن داشت ادامه داد : _ پرستو ، پیمان دوباره زیر پا لهت میکنه . تا دیر نشده ازش جدا شو . اون فقط میخواد عذاب وجدانشو کم کنه . با خنده سرم را به طرفین تکان دادم و گفتم : _ ممنون از نگرانیت . سعی میکنم به حرفات فکر کنم . از کنارش گذشتم . بازویم را گرفت و جلویم ایستاد و با صدای بلندی گفت : #آخرین_تکرار #قسمت_هفتادوسوم _ من دوستت دارم . بیشتر از چیزی که فکر کنی . همیشه مثل سایه دنبالت بودم . نمی‌تونی دوباره منو ول کنی . با ترس به نیما نگاه میکردم . از آون پسر شوخ و دوست داشتنی خبری نبود . دستم را کشیدم و گفتم : _ چی داری میگی ؟ بازویم را ول نکرد و گفت : _ میگم دوستت دارم . نمیزارم دوباره راه اشتباهو بری . کمی دستم را کشیدم وقتی موفق به جدا کردن دستم نشدم ، با دست دیگرم سینه‌اش را به عقب هول دادم . هرچند فایده‌ای نداشت ولی تکان محکمی خورد . با عصبانیت گفتم : _ اگه ولم نکنی انقدر داد میزنم تا آبروت بره . من نه از حست خبر داشتم نه از خودت . زندگی من ربطی به تو نداره . اگه چاهم باشه این دفعه با پای خودم میپرم توش . پس دیگه جلوی راهم سبز نشو . دستم را ول کرد و گفت : _ اشتباه میکنی . من کوتاه نمیام . کیفم را سر شانه ‌ام انداختم و گفتم : _ نکنه اون گل‌های مسخره کار تو ؟! نیما : _ روز اول که چشمات برق میزد . حالا شدن مسخره ؟! پرستو : _ از همون روز اول مسخره بودن . دیگه نمی‌خوام جلوی راهم سبز بشی . به سمت خیابان رفتم . تا ایستگاه فاصله زیاد بود . از شدت عصبانیت عرق کرده بودم . کمی هم ترسیده بودم . حالا به پیمان چه بگوبم ؟! به ایستگاه رفتم . خداروشکر ایستگاه خلوت بود . روی صندلی نشستم . بطری آب معدنی را از درون کیفم درآوردم و کمی از آن نوشیدم . با ایستادن اتوبوس سوار شدم . چشم‌هایم سیاهی میرفت . صدای زنگ گوشیم بلند شد . پیمان بود . نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم عادی صحبت کنم . از لحن صحبت‌هایش مشخص بود که نیما به او حرفی نزده است . در دل دعا میکردم که نیما دست از رفتار بچه‌گانه‌اش بردارد . در خانه ، مامان مشغول پاک کردن سبزی بود . با دیدنم لبخندی زد و گفت : _ سلام دختر قشنگم . خوبی ؟ با سر جواب سلام مامان را دادم و گفتم : _ خوبم مامان جون . مامان : _ برو لباستو عوض کن ، چایی بریز واسه خودت . سری تکان دادم . بیشتر از چای نیاز به خواب داشتم . بعد از خوردن چای به تخت خواب رفتم . بهترین راه برای فراموش کردن اتفاقات ، خواب بود . صبح روز بعد با اخم های درهم وارد شرکت شدم . دعا میکردم خبری از گل نباشد . وقتی روی میز دست گل را ندیدم . نفس راحتی کشیدم . خداروشکر . داره آدم میشه . طلا با خنده گفت : _ وایی پرستو بیا اینو ببین . جعبه‌ی کیکی را جلویم گذاشت . جعبه با روبان تزئین شده بود . ابروهایم را بالا دادم و گفتم : _ تولدمه ؟! طلا : _ چه از خود متشکر . گزینه‌ی بعد ؟ پرستو : _ تولد تو هم نیست . طلا با هیجان گفت : _ بیا بازش کنم توشو ببین شاید مغز نداشتت کار افتاد . جلو رفتم و داخل جعبه را نگاه کردم . کیک شکلاتی که روش پر از شکلات‌های خارجی بود . ابرویم را بالا دادم و گفتم : _ به به . دستشون درد نکنه . خبریه ؟! طلا با لبخندی که بیش از حد در چشم بود گفت : _ اومدم کیک روی میزم بود با یه کارت شیک و نوشته‌های رویایی . بعدشم زنگ زد و دعوتم کرد به نهار . خودش را روی صندلی انداخت و ادامه داد : _ خیلی با شخصیت . کیفم را روی میز گذاشتم و گفتم : _ نه به جنگ و دعواهای اولتون . نه به این عاشقانه‌هاتون . طلا با ابروهای درهم گفت : _ چیزی شده ؟ تو خیلی بهم ریخته‌ای . سری تکان دادم و جریان را گفتم : طلا چشم‌هایش را بست و گفت : _ باید عصبانیتتو کنترل کنی. پسره‌ی بی‌شخصیت جلوی شرکت نمایش راه انداخته . پرستو : _ به پیمان چیزی نگفتم . _ خوب کردی . کی میان صحبت کنن با مامانت ؟! _ امروز عصر . منم دیرتر میرم خونه . نمی‌‌خوام جلوی چشم باشم . نرفته میدونم مامان قیامت راه میندازه . طلا : _ حق داره . باید درکش کنی . نگرانت . سری تکان دادم و دستم را زیر چونه‌ام گذاشتم . طلا ادامه داد : _ امروز نمیاد دنبالت با هم برین نهار ؟! آهی کشیدم و گفتم : _ نه ، گفت کار داره . دیروزم ندیدمش . طلا با مهربانی گفت : _ حتما آخر تایم کاری میاد . صدای پیامک گوشی‌ام بلند شد . نگاهی به صفحه‌اش انداختم . شماره ناشناس بود . پیام را باز کردم . نوشته بود : _ پیمانم . بیا پایین کارت دارم . با تعجب به طلا گفتم : _ پیمان پیام داده بیا پایین . طلا : _ چشمت روشن برو پایین خب . من : _ از شماره ناشناس پیام داده . طلا با کنجکاوی گفت : _ حتما خطشو عوض کرده . برو پایین ببین چی کارت داره . سری تکان دادم و از اتاق خارج شدم . بیرون شرکت اطراف را نگاه کردم . خبری از پیمان نبود . کمی از شرکت فاصله گرفتم و به سمت جایی که همیشه ماشینش را پارک میکرد رفتم . نزدیک خیابان ، هوشمند جلویم ایستاد . با تعجب نگاهش کردم ، لباس فرم تنش نبود . لبخند کریحی زد و گفت : _ اومدی ؟! نگاهش کردم ، منظورش چه بود ؟! هوشمند بادی به غبغب انداخت و گفت : _ می‌خوایم بریم باهم یه دوری بزنیم . بالاخره خوب با این و اون میری بیرون . امروزم با من بریم . #آخرین_تکرار #قسمت_هفتادوچهارم با عصبانیت گفتم : _ چی میگی واسه خودت ؟! هوشمند : _ اومدم با خودم ببرمت . مات و مبهوت نگاهش کردم . خنده‌ام گرفته بود . من این روزها ماجراها داشتم . با خنده گفتم : _ مرتیکه پاک دیوونست . برو کنار منتظر کسی هستم . هوشمند : _ یعنی نمی‌خوای بیای ؟ با عصبانیت گفتم : _ نه . دستم را کشید . قطعا اگر یک بار دیگه دستم کشیده میشد کنده میشد . این روزها هر کسی به نحوی دستم را میکشید . با عصبانیت گفتم : _ ولم کن . مرتیکه روانی . دست از سرم بردار . هوشمند با قدرت شروع به کشیدنم کرد . ترس بر وجودم چیره گشت . مرا به سمت ماشین داغانی میکشید . زبانم بند آمده بود . دستم را به درخت گرفتم و به اطراف نگاه کردم کسی در پیاده رو نبود . با خودم گفتم داد بزن . داد بزن . ولی صدای آرامی از گلویم در آمد . بیشتر صدای تپش‌های قلبم را می شنیدم تا صدای فریادهایم را . انگار لب هایم به هم دوخته شده بود . تنه‌ی درخت را با تمام توان گرفتم . هوشمند مرا با قدرت بیشتری کشید و گفت : _ بیا بریم . با ترس اطراف را نگاه میکردم . طلا جلوی در شرکت آمد و و پیمان از سمت مخالف من کنارش رسید . خوشحال از دیدنشان ، شروع به فریاد زدن کردم . زبانم باز شده بود . جیغ میکشیدم . فاصله‌ی زیادی بینمان نبود . پیمان و طلا با شنیدن صدای فریاد من به سمتم چرخیدند و و با دیدنم که به تنه‌ی درخت چسبیده بودم . به سمتم دویدند . هوشمند با دیدن آنها ضربه‌ای به سرم کوبید و گفت : _ بیا دیگه . پیمان زودتر از طلا به ما رسید و مشت محکمی به صورت هوشمند زد . هوشمند کمی گیج شد و ولم کرد . پیمان یقه‌ی هوشمند را گرفت و با عصبانیت فریاد زد : _ داشتی چه غلطی می‌کردی ؟! هوشمند سعی داشت یقه‌ی لباسش را از دستان پیمان بیرون بکشد . طلا با مشت به جون هوشمند افتاده بود و ناسزا نثارش میکرد . مردم اطراف ما جمع شدند و سعی کردند پیمان و هوشمند را جدا کنند . خانمی طلا را عقب کشید و به آرامش دعوتش کرد . گوشه‌ی باغچه‌ی کوچک پیاده‌رو نشسته بودم و گریه می کردم . دستانم به دلیل کشیده شدن به پوسته‌ی درخت زخم شده بود . قلبم درون سینه‌ام میکوبید . به پلیس زنگ زدند و هوشمند را گوشه‌ای نگه داشتند . پیمان کنارم نشست و گفت : _ خوبی ؟ چی کارت کرد ؟! با هق هق گفتم : _ می‌خواست منو ببره . پیمان دوباره به سمت هوشمند حمله ور شد . جلویش را گرفتند . طلا کنارم نشسته بود و دلداریم میداد . پلیس آمد و هوشمند را گرفتند و همگی به کلانتری رفتیم . همه چیز مثل فیلم بود . کناری نشسته بودم . پیمان خودش را نامزدم معرفی کرد . با مامان تماس گرفتند . مامان کمی بعد با نگرانی به کلانتری آمد . مرا در آغوش کشید و گریه کرد . هنوز شوک اتفاق افتاده از بین نرفته بود که از پیمان به عنوان نامزدم صحبت کردند . مامان ، خانومی کرد و آنجا چیزی نگفت . هوشمند را بازداشت کردند . همان اول از ترس اعتراف کرد که میخواسته من را با خود پیش مادرش به روستا ببرد . با خودش چه فکری کرده بود ، نمی دانم . حیوانات را هم با اجازه‌ی صاحبش میبرند چه برسد به آدمیزاد . هرچند مشخص بود بیمار است . بعد زا اتمام کارها پیمان ما را به خانه رساند . مامان حتی کلمه‌ای صحبت نکرد . ما نیز سکوت کردیم . شب در اتاقم نشسته بودم و مثلا کتاب می‌خواندم . مامان وارد اتاق شد و رو‌به‌رویم نشست . آهی کشید و گفت : _ نمی‌خوای بگی پیمان اونجا چی‌کار میکرد ؟! سرم را پایین انداختم . مامان ادامه داد : _ تو نظر منو درمورد پیمان میدونی . منم میدونم که تو دختری نیستی که بخوای به من دروغ بگی . من ازت انتظار دارم هر اتفاقی میوفته با من درمیون بزاری ، مخصوصا مسائلی که به پیمان مربوط میشه . اون پسر عموت ، از بچگی با هم بزرگ شدین . ولی درست زمانی که من زندگیمو دستش سپردم ، خیلی راحت ولش کرد و رفت . اطمینان کردن به یه همچین آدمی خیلی سخته پرستو . تو اون زمان به من گفتی نه ، ولی من با عقل ناقص خودم با محبتی که تو دلم نسبت به پیمان داشتم به حرفت گوش نکردم . تو به من گفتی زندگیتو خراب کردم . من به تو یه زندگی بدهکارم . روزی که طلاقت داد با خودم عهد بستم دیگه نظری درمورد زندگیت ندم . من تا آخر عمرم خودمو به خاطر اشتباهی که کردم نمیبخشم . مامان شروع به گریه کرد . بغلش کردم . ادامه داد : _ به روح بابات قسمت میدم که دیگه تو زندگیت دخالت نکنم . ولی راستشو بگو . تو خیلی فرق کردی . من حس میکنم . من میدونم یه چیزی بین تو و پیمان هست . نمیخوام حرفت بیشتر از این تو دهن مردم پخش بشه . تو یه زمانی زنش بودی . اگه کسی باهم ببینتتون فکرهای بدی درموردتون میکنه . خودت میدونی که دهن مردمو نمیشه بست . من همه‌ی تلاشمو کردم که بعد طلاق به تو برچسب نخوره . معصومیتت لگدمال نشه . من طاقت شکسته شدن دوبارتو ندارم . اشک‌هایم را پاک کردم و گفتم : #آخرین_تکرار #قسمت_هفتادوپنجم _ به خدا من کار اشتباهی نکردم . پیمان از وقتی برگشته همش دنبال من بود تا ازم عذرخواهی کنه . گفت پشیمون . گفت بعد تصادف یادش رفته چرا من نیستم . گفت وقتی به هوش اومده اسم منو به زبون آورده . من باور نکردم . ولی اصرار کرد . وقتی اومدیم مسافرت همش تو فکرش بودم . وقتی برگشتیم مثل دیوونه‌ها شده بود . فکر کرده بود رفتیم . مامان من به حرف دلم کردم . من ، من فقط بخشیدمش . قرار بود امروز بیان اینجا . ولی صبح اون مرتیکه بهم اس ام اس داد . نوشته بود پیمانم . منم تعجب کردم . رفتم پایین ببینم چی شده که جلوم سبز شد . میخواست به زور سوار ماشینم کنه . همونجا طلا اومد جلو در شرکت . پیمانم از اون سمت اومد . منم جیغ زدم . پیمان گفت زنگ زده به گوشیم که بگه بیام پایین بعد طلا جواب داده گفته تو پیام دادی بیا پایین ، پرستو هم اومده پایین . من خیلی ترسیدم . مامان بیشتر در آغوشش فشارم داد . ادامه دادم : _ من هیچ وقت بهتون دروغ نگفتم . فقط چیزی نگفتم ، به پیمان گفتم مامان من از تو خوشش نمیاد ، موافقت نمی کنه ، ولی گفت راضیتون میکنه . گفت بهش فرصت بدم . مامان من کاری که دوس نداشته باشی انجام نمیدم . اگه تو بگی نه به پیمان میگم نمیشه . ولی ... . مامان تکرار کرد : _ ولی چی ؟! دوسش داری ؟! سرخ شدم . من پیمان را از بچگی بیشتر از خودم دوست داشتم . مامان ادامه داد : _ من مادرم . تو تک دختر منی . وقتی به دنیا اومدی خوشبختی من و بابات کامل شد . من از بچگی تو رویاهام دخترمو میدیدم . همه‌ی لحظاتو قبل اینکه باشی باهات زندگی کردم . وقتی فهمیدم تو دختری ، انگار دنیارو به من دادن . همیشه میگفتم نکنه پسر باشی بعد من انقدری که الان دوستت دارم ، دوستت نداشته باشم . بابات همیشه با خنده میگفت خدا یه گل دختر سیا سوله مثل باباش بهت میده . بعد باید تو سوراخ قائمش کنی . وقتی به دنیا اومدی بابات رو ابرا بود . تا مدت ها میگفت دیدی حرف من شد . وقتی بچه بودم تو حیاط خونه‌ی مامانبزرگت با عروسکم بازی میکردم . اون زمان آسمون حیاط خونه پر از پرستو بود . صدای دلنشینی داشتن . اواین بار که فهمیدم اسم اون پرنده پرستو . اسم عروسکمو گذاشتم پرستو . لبخند زدم . عروسک مامان هنوز تو اتاق خوابش در قفسه‌ی کمد بود . مامان ادامه داد : _ وقتی تو بغلم گذاشتنت از خوشحالی اشک ریختم و گفتم پرستوی من به زندگیم خوش اومدی . فردای همون روز بابات با شناسنامت اومد . اول ناراحت شدم و قهر کردم چون بدون نظر من واست شناسنامه گرفته بود . بابات فهمید ولی به روی خودش نیاورد شناسنامه رو با جعبه‌ی شیرینی داد دستم . وقتی بازش کردم از دیدن اسم پرستو تا نیم ساعت گریه کردم . مامان نفس عمیقی کشید و گفت : _ وقتی بزرگ تر شدی . تو بچه‌ها فقط به پیمان توجه داشتی . وقتی با خودت بازی میکردی با عروسکات از پیمان میگفتی . من زودتر از خودت فهمیدم دلت کجاست . با اینکه کم حرف و آروم بودی ولی من از نگاهت همه چیزو میخوندم . وقتی بحث ازدواجت با پیمان شد من از شادی تو پوست خودم نبودم . چون دخترم به خواسته‌ی درونیش میرسید . وقتی مخالفت کردی با خودم گفتم سر لجبازی با پیمان داری مخالفت میکنی . نمیخواستم با کسی ازدواج کنی که دوستش نداری و تا آخر عمر حسرت کسی که تو قلبت هستو بخوری . واسه همین پافشاری کردم . خجالت کشیدم . مامان پیشانیم را بوسید و گفت : _ من درکت میکنم که احساساتت دوباره شعله ور شده . مخصوصا که رفتار پیمان تغییر کرده . من هیچ وقت مخالف دلت نیستم . بهش بگو فردا بیاد باهاش صحبت کنم . اگه بتونه خودشو به من ثابت کنه ، اگه تو با تمام وجود بخوای یک بار دیگه بودن با پیمانو تجربه کنی ، من مخالفتی نمیکنم . صورتم را درمیان دستانش گرفت و گفت : _ ستاره‌های چشم تو باید همیشه بدرخشن . من جونمم واسه خوشبختیت میدم . من خنده‌ی تو رو به بابات قول دادم . گونه‌ام را بوسید و از اتاق خارج شد . اشک‌هایم را پاک کردم . گوشی را برداشتم و به پیمان خبر دادم . دلم پر از خوشحالی بود . احساس میکردم کوه بزرگی را از روی شانه‌هایم برداشته‌اند . تا صبح دعا میکردم تا پیمان بتواند دل مامان را به دست بیاورد . سر کار همه‌ی حواسم پرت خانه بود . طلا با خوشحالی از خاله زهره میگفت که برای امر خیر به خانه‌یشان زنگ زده است . با تمام وجود برایش خوشحال شدم . تا پایان کار دوتایی انتظار کشیدیم تا از پیمان خبری شود . ساعت ۴ با قیافه‌ای درهم از طلا خداحافظی کردم . در برابر اصرار طلا برای رفتن با او مقاومت کردم و گفتم : _ امروز خودت برو پیش پیشیا . من حوصله ندارم . برم خونه تا زودتر بفهمم چی شده . طلا با نگرانی گفت : _ جوش‌نزن ، حتما صحبتشون طولانی شده . با اخم گفتم : #آخرین_تکرار #قسمت_هفتادوششم حتما دعواشون شده که زنگ نزد به من خبر بده . کیفم را برداشتم و از اتاق خارج شدم . خداروشکر که این روزها قیافه‌ی هوشمند را نمی دیدم . از پله‌ها پایین دویدم و خودم را در کوچه انداختم . دست گل قرمزی رو به روی صورتم گرفته شد . با هیجان به پیمان خیره شدم . جعبه‌ی قدیمی بر روی دست گل قرار داشت . چشمان پیمان همانند لبانش می‌خندید . رضایت چهره‌اش خبرهای خوبی به همراه داشت . دست گل را گرفتم . چشمم به گردنبند پرستوی کوچک روی تیشرتش افتاد . دستانش را نگاه کردم . دستبند چوبی ، در دست راستش خودنمایی میکرد . لبخند زدم . پیمان هم لبخند زد و گفت : _ با اجازه‌ی مهری جون پرستوشو خاستگاری کردم . چشمان من نیز میخندید . جعبه ی کوچک را از روی دست گل برداشتم و با خوشحالی باز کردم . انگشتر تک نگین زیبایی درون جعبه بود . حیرت زده از انگشتر بلند گفتم : _ وای پیمان ، فکر کردم گردنبند . پیمان گردنبند را از جیب شلوارش بیرون آورد و گفت : _ این جاش امنه . انگشتر را برداشت و گفت : _ با من ازدواج میکنی ؟! نگاهم به طلا که جلوی در شرکت ایستاده بود و با لبخند مارو نگاه میکرد افتاد . خاستگاری عاشقانه ، آن‌هم جلوی محل کار . نگاهم را از طلا گرفتم و به پیمان دوختم و گفتم : _ بله . طلا شروع به دست زدن کرد . پیمان از خوشحالی خنده‌ی بلندی کرد و انگشتر را در انگشتم جای داد . مرا در آغوش کشید و پیشانی ام را بوسید . خجالت زده خودم را عقب کشیدم . گردنبند را در دستم گذاشت و آن را بوسید . با خودم شرط بستم آسمان از امروز آبی تر خواهد بود . پرستو‌ها بیشتر میخوانند و دنیا به چشمم زیباتر میشود . عشقی که تا امروز در دلم پنهان کرده بودم ، از این لحظه میتوانست در وجودم ریشه کند و سبز شود . آخرین تکرار من ، رنگی سبز به خود گرفت . رنگ زندگی ، رنگ دلداگی . رنگ شروعی دوباره . این آخرین تکرار من بود . @Banuie_shab پایان پائیز 1397 نگار فرجیان
  11. Banuie.shab

    #آخرین_تکرار #قسمت_شصتوششم فرهاد عصبانی تر از قبل ادامه داد : _ صداتو واسه من بالا نبر خانوم کوچولو . تو که هیچی ، زبون اونم کوتاه میکنم . بازویم را گرفت و به سمت ویلا کشید . با عصبانیت دستم را کشیدم و گفتم : _ ولم کن . دستم را ول کرد و گفت : _ راه بیوفت . به سمت ویلا حرکت کردیم . جلوی در با صدای آرام ولی محکمی گفت : _ فردا باید توضیح بدین ماجرا چی بوده . بدون جواب وارد ویلا شدم . طلا در آشپزخانه بر روی صندلی نشسته و مشغول خوردن کیک بود . با دیدنش به سمتش رفتم و گفتم : _ خوبی ؟! طلا به چشم‌هایم خیره شد و گفت : _ قندم افتاده دارم میمرم . فکر کردم واقعیه . فرهاد کنارم ایستاد و گفت : _ میخواستی دروغ باشم ؟! طلا سرش را پایین انداخت و گفت : _ شما رو نمیگم . فرهاد با سماجت گفت : _ تا نگین جایی نمی رین . باید بگین چرا سیلی خوردم . صندلی دیگری از پشت میز درآورد و رو‌به‌روی طلا گذاشت و دست به سینه نشست و با صدایی جدی گفت : _ منتظرم . تازه حواسم جمع ظاهر فرهاد شد . فرهاد تنها شلوارک به پا داشت . چشم‌هایم گرد شد . طلا نیز با تعجب گفت : _ خدا مرگم تو لختی . دستانش را روی صورتش گذاشت . من نیز پشتم را به او کردم . فرهاد با عصبانیت گفت : _ لخت چیه ؟! چرت و پرت نگین . جوابمو بدین . طلا از روی صندلی بلند شد و گفت : _ به هرحال اینجوری نمیشه . با اجازتون ما میریم بخوابیم . فرهاد دست طلا را کشید و طلا را مجبور به نشستن کرد . با جدیت گفت : _ میتونین جواب ندین . من هم فردا موضوعو به همه میگم . اونجوری باید واسه همه توضیح بدین اونجا چیکار میکردین و جریان چی بوده . با طلا هم زمان گفتیم : _ نه . پیمان پای راستش را روی پای چپش انداخت و با لبخند گفت : _ گوش میدم . طلا به من اشاره کرد : _ تو بگو . با چشم و ابرو رد کردم . طلا چشمانش را بست و گفت : _ از شما ترسیدیم . فرهاد با جدیت گفت : _ چرا ؟! طلا پوفی کرد و گفت : _ فکر کردیم هیولای دریا هستین به شکل آدمیزاد اومدین مارو بِکشین تو دریا . طلا نفس عمیقی کشید . فرهاد با تعجب به طلا زل زده بود . گویی باور نکرده بود . بعد از چند لحظه با صدای بلندی شروع به خندیدن کرد . از جایش بلند شد و از آشپزخانه بیرون رفت . به هم نگاه کردیم . با ناراحتی گفتم : _ فکر کنم به عقلمون شک کرد . طلا : _ وقتی ما رو اونجوری دید به عقلمون شک کرد . خداکنه فردا به کسی نگه ما اومدیم بیرون . خودم را روی صندلی انداختم و گفتم : _ با اون جیغای تو ، همین که کسی نیومد جای تعجب داره . دستم را روی قلبم گذاشتم . هنوز هم تند میزد . ادامه دادم : _ توی عمرم اینجوری نترسیده بودم . طلا چشمانش را بست و گفت : _ خیلی ترسیدم . مرگو جلوی چشمام دیدم . پسره‌ بیشعور . این وقت شب رفته تو دریا . خاک بر سرش کنن . باور کن دلم میخواد جوری بترسونمش که تا عمر داره از سایه خودشم بترسه . کمی سکوت کردیم و با هم شروع به خندیدن کردیم . با خنده گفتم : _ به جون تو دیگه از چیزای وحشتناک صحبت نمیکنم . طلا با خنده گفت : _ چه سیلی تمیزی زدم . دوتایی دوباره شروع به خندیدن کردیم . گفتم : _ وای ، وای . قیافش دیدنی بود . هرکسی بود جواب سیلیتو با سیلی میداد . طلا انگشتش را به معنای سکوت جلوی دهان و بینیش گرفت و گفت : _ آروم بابا . الان همه بیدار میشن . پاشو بریم تو اتاق تا مچمونو نگرفتن . پاورچین پاورچین به اتاق برگشتیم . مامان به همان حالتی که دراز کشیده بود ، قرار داشت . نفس راحتی کشیدیم و به جایمان رفتیم و دراز کشیدیم . شب پرماجرایی بود . دفعه‌ی بعد اگر هیولای واقعی هم به سراغمان بیاید باور نمی کنیم . صبح با صدای مامان از خواب بیدار شدیم . مامان با صدای بلندی صحبت میکرد . بالشت را روی سرم گذاشتم و گفتم : _ مامان . تورو خدا یه کم آروم صحبت کن . مامان بلندتر از قبل گفت : _ زودباشین . باید بریم بازار . فردا صبح زود برمیگردیم . طلا لگد محکمی به پهلویم زد . جیغی کشیدم و گفتم : _ چته . طلا با خمیازه گفت : _ ببخشین . داشتم کش و قوس میومدم . با پا ، پایش را به سمت مخالف پرتاب کردم و گفتم : _ بس که درازی . مامان درحالی که از اتاق بیرون میرفت گفت : _ تا نیم ساعت دیگه حاضر و آماده پایین باشین . غلتی زدم و پایم را به دیوار تکیه دادم . مغزم هنوز خواب بود . از خنده‌ی بلند طلا ، خواب از سرم پرید و با جیغ گفتم : _ چته وحشی ؟! مستی مگه ؟! طلا درحالی که بالشتش را در بغل گرفته بود و غلت میزد با خنده گفت : _ چه تو گوشی ملسی زدم دیشب . دستش را بوسید و گفت : _ تلافی ضایع کردنش درومد . چهارزانو نشستم و گفتم : _ خیلی خجسته‌ای . اون بدبخت حقیقتو گفت . چه ربطی به ضایع کردن تو داشت ؟! می‌خواست جلو شکمتو بگیری . طلا با اخم گفت : _ باید شعورش میکشید . _ چه کارشی که هواتو داشته باشه ؟! #آخرین_تکرار #قسمت_شصتوهفتم بلند شدم و مشغول جمع کردن رختخوابم شدم . طلا کمی با خودش غر زد و بلند شد . بعد از آماده شدن به پذیرایی رفتیم . همه دور هم نشسته و مشغول صحبت بودند . سلام کردیم و به آشپزخانه رفتیم تا صبحانه بخوریم . فرهاد مشغول خوردن صبحانه بود . با دیدن ما لبخندی زد و سرش را تکانی داد و دوباره مشغول خوردن شد . طلا چشمانش را ریز کرد دهانش را کج کرد . بازویش را فشاری دادم و به سمت یخچال رفتم . ظرف کره و عسل را در آوردم و روی میز گذاشتم . مامان به آشپزخانه آمد . نگاهی به فرهاد انداخت و گفت : _ بشینین براتون چای بریزم . به سمت گاز رفت و با اخم های درهم به فرهاد که بی توجه به ما لقمه‌ی نان و پنیر و گردو در دهان میگذاشت نگاه کرد . جلوی خنده‌ام را نگه داشتم . مامان با ابروهای گره کرده چای را جلوی ما گذاشت و کنارمان نشست . فرهاد چایش را نوشید و با اجازه‌ای گفت و از آشپزخانه خارج شد . مامان با اخم های گره کرده‌اش گفت : _ زودبخورین که راه بیوفتیم . زمانی که از آشپزخانه بیرون آمدیم ، همه آماده‌ی رفتن بودند . خاله زهرا با لبخند گفت : _ خداروشکر فرهاد هست . گفته امروز هرجایی بخوایم بریم میبرتمون . مامان خنده‌ای نمایشی کرد و گفت : _ مزاحمشون نمیشیم . خاله زهره گفت : _ وظیفشه عزیزم . یه روزشم به ما اختصاص بده . چیزی نمیشه . سوار ماشین فرهاد شدیم و به سمت بازار محلی رفتیم . طلا تمام‌مدت حواسش به صحبتها بود و در بحث‌ها شرکت میکرد . خاله زهره با لبخند او را نگاه میکرد و همه‌ی توجهش به او بود . لبخندی زدم و از شیشه به بیرون خیره شدم . از پس‌فردا همه چیز به حالت قبل باز میگشت . دلم هوای پیمان را کرده بود و از فکرش نفسم بند می‌آمد . دوست داشتم زودتر فردا شود تا گوشیم را روشن کنم . وارد بازار شدیم . با طلا به مغازه‌های سنتی میرفتیم . بوی چوب را به مشام میکشیدیم و با اشتیاق قفسه‌ها را نگاه میکردیم . در یکی از مغازه‌ها توجهم به دستبندها جلب شد . دستبندهایی با مهره‌های چوبی . یکی از دستبندها را که به آن حرف پی کوچکی وصل بود برداشتم . تم دستبند مردانه بود . حرف پی را نگاه کردم و لبخند زدم . در لحظه تصمیم گرفتم تا دستبند را به عنوان سوغاتی به پیمان هدیه بدهم . به سمت میز فروشنده رفتم . تعداد زیادی گردنبند بر روی آویز دیوار کنار میز قرار داشت . گردنبندها را نگاه کردم . یکی از آنها پرستوی کوچکی بود که سایز آن به اندازه‌ی نصف بند انگشت میرسید . خوشحال از پیدا کردنش ، آن را نیز خریدم . گویی گنج گرانبهایی پیدا کرده بودم . با شادی از مغازه خارج شدم . مامان مشغول خرید ترشی از مغازه‌ی روبه‌رو بود . به مغازه رفتم و عطر خوب ترشی‌ها را بوییدم . خانوم فروشنده با لبخند و لهجه‌ی شیرینش زیتون پرورده‌ها را نشانم داد و گفت مزه کنم . با لذت قاشق کوچکی از آن ، به دهان گذاشتم . این بازار سنتی را بیشتر از هر بازار شیک و لاکچری میپسندیدم . بوی زندگی میداد . انواع بو ها و طعم هارا میشد در آنجا حس کرد . بعد از خرید به رستوران کوچکی که کنار دریا بود رفتیم . مامان به پاس زحماتی که خاله زهرا و عمو کشیده بودند ، همگی را نهار دعوت کرده بود . لحظات شیرینی بود با این وجود تمام حواس من به بازگشت به خانه و پیمان بود . شب به لب دریا رفتیم و بلال سرخ کردیم و چای آتشی نوشیدیم . قبل از رفتن به اتاقهایمان از همه خداحافظی کردیم . تا صبح بیدار بودم و غلط میزدم . دستبند و گردنبندی را که خریده بودم نگاه میکردم . با صدای زنگ گوشی مامان ، چشم‌هایم را بستم . مامان بلند شد و گوشیش را خاموش کرد . کش و قوسی امدم و سلام آرامی کردم . مامان با لبخند گفت : _ بیدار شدی دخترم . پاشو طلارو هم بیدار کن که دیرمون نشه . طلا را بیدار کردم و حاضر شدیم . مامان با صدای آرامی گفت : _ تاکسی خبر کردم . سرو صدا نکنین تا بقیه بیدار نشن . خاله زهرا بیرون منتظرمان بود . با لبخند رویش را بوسیدیم و بابت زحماتی که داده بودیم تشکر کردیم . تمام طول مسیر ساکت بودیم . گویی همگی درحال آماده شدن برای بازگشت به روزهای قدیم بودیم . #آخرین_تکرار #قسمت_شصتوهشتم خسته به خانه رسیدیم . چمدانها را گوشه‌ای گذاشتیم و روی مبل ولو شدیم . دلم برای خانه‌ی کوچکمان تنگ شده بود .مامان گوشی‌هایمان را داد و با لحن محکمی گفت : _ برین بخوابین که حسابی خسته‌این . صبح باید برین سر کار . نبینم گوشی دستتون باشه . با طلا به تخت‌خواب رفتیم . بعد از کمی سکوت طلا به آرامی گفت : _ پرستو . نیم نگاهی به او انداختم و گفتم : _ بله ؟! طلا : _ فرهاد شمارمو گرفت . به سمتش چرخیدم و گفتم : _ چی ؟! در حالی که به سقف خیره بود گفت : _ شمارمو گرفت . گفت دوس داره باهام بیشتر آشنا بشه . با هیجان گفتم : _ توهم بهش شماره دادی ؟ طلا به سمتم چرخید و گفت : _ به همین راحتی هم ندادم . دیروز از صبح تو بازار ناز میکشید که دیگه نمیبینمت و از این حرف‌ها . منم گفتم خب نبینی . گفت ببین من اهل مزاحمت نیستم فقط میخوام شمارتو داشته باشم همین . گفتم اهل دوستی نیستم . خولاصه انقدر ور زد که مامانت داشت شک میکرد . منم مجبوری شمارمو بهش دادم تا دهنش بسته بشه . داشت آبروریزی میکرد . گفتم : _ من که اصلا نفهمیدم . طلا خمیازه‌ای کشید و گفت : _ بس که تو رویا بودی . فکر کردی من نفهمیدم . من همه‌ی حواسم به تو بود . بوسه‌ای به گونه‌اش زدم و گفتم : _ بخواب فردا باید صبح زود بلند شیم . چشم‌هایم را بستم و سعی کردم فقط به خواب فکر کنم . به دلیل خستگی راه و بی‌خوابی شب قبل ، خیلی زود خوابم برد . صبح با صدای فریاد مامان ، از خواب پریدم . طلا با چشم‌های پف کرده ، گیج اطراف را نگاه میکرد . با ترس گفتم : _ چی شده ؟! طلا سرش را به بالشت کوبید و گفت : _ مهری جون جنی شده . اخمی کردم و گفتم : _ درست حرف بزن . از صدای فریاد مامان دوباره صاف نشستم . و با اعصاب بهم ریخته گفتم : _ حرفمو پس میگیرم . جنی شده . داد زدم : _ بیدار شدیم . توروخدا دیگه داد نزن . مامان در را باز کرد و گفت : _ یک ربع وقت دارین که خودتونو برسونین شرکت . خواب موندم . بجونبین . دو دستی تو سرمون زدیم و بلند شدیم . لباس پوشیدیم و تاکسی گرفتیم . مامان ساندویچ‌های بزرگی به دستمان داد . با طلا به سمت در دویدیم تا سوار تاکسی شویم . جلوی در به یاد گردنبند و دستبند افتادم . و به خانه برگشتم . طلا بلند گفت : _ کجا میری ؟! جواب دادم : _ الان میام . وارد خونه شدم . مامان با دیدنم گفت : _ چی شده ؟! در حالی که خودم را در اتاق می‌انداختم گفتم : _ دفترمو جا گذاشتم . لب پایینم را بابت دروغی که گفتم ،گزیدم . به سمت کیفی که در مسافرت همراهم بود رفتم . جعبه را برداشتم و درون کیفم انداختم و به سمت حیاط دویدم . مامان بلند گفت : _ مواظب باش . چشمی گفتم و به سمت در حیاط رفتم . طلا در تاکسی جلوی در منتظر بود با دیدنم گفت : _ زودباش دیگه . سوار شدم و حرکت کردیم . با تاخیر نیم ساعته رسیدیم . از تاکسی پیاده شدیم و به سمت شرکت دویدیم . جلوی در برای لحظه‌ای چشمم به مرد جوانی خورد که ماشین خود را دوبله پارک کرده بود و کنار آن ایستاده بود . چقدر شبیه پیمان بود. چشمانم را ریز کردم . پیمان بود . قلبم با سرعت شروع به تپیدن کرد . از آن فاصله دقیق نمی دیدم . ولی دیدنش آن وقت صبح جلوی در شرکت همه‌ی وجودم را پر از هیجان و شادی کرد . طلا آستین لباسم را گرفت و به سمت داخل شرکت کشید . هوشمند با دیدنمان سلام بلندی کرد . ولی هیچ کدام جوابی ندادیم . به سمت اتاق دویدیم و وارد اتاق شدیم . پاکنما پشت سیستمش نشسته و مشغول تایپ بود . با دیدنمان با خوشحالی بلند شد و سلام گرمی داد . دست گل رز روی میز بود . با عصبانیت دست گل را درون سطل انداختم و گفتم : _ این هنوز ول نکرده ؟! پاکنما با خنده گفت : _ هر کسی هست خیلی عاشق . هر روز گل فرستاد . طلا خودش را روی صندلی انداخت و گفت : _ هرکسی هست عقل نداره . این دختره‌ی سیاه اخه گل گرفتن داره ؟! پاکنما : _ پرستو سیاه بودی ، سیاه‌تر شدیا . پشت میزم نشستم . درحالی که گوشی را از داخل کیفم در می‌آوردم ، گفتم : _ منظورتون سبزه‌است دیگه ؟! طلا با انگشتانش روی میز ضرب گرفت و هم زمان خواند : _ سیا نرمه نرمه ، سیا توبه توبه . بی توجه به مسخره بازی آنها ، گوشی را روشن کردم . همه‌ی حواسم پیش پیمان بود . صد در صد پیام داده است . به صفحه‌ی گوشی چشم دوختم . چقدر دیر بالا می آید . طلا با کنجکاوی گفت : _ پرستو ، چته ؟! به پاکنما نگاه انداختم . سرش گرم کارش بود . نگاه گذرایی به طلا انداختم و گفتم : _ پیمان پایین بود . طلا خودش را روی میزم انداخت و گفت : _ چی میگی ؟! با عصبانیت گفتم : _ وحشی بازی در نیار . میگم پایین بود . حتما بهم پیام داده . بالاخره گوشی بالا آمد . جان من هم بالا آمد . طلا سرش را روی گوشی انداخت . کنارش زدم و گفتم : _ برو اونطرف . بزار ببینم چی کار میکنم . #آخرین_تکرار #قسمت_شصتونهم کمی طول کشید تا گوشی بالا بیاید . با صدای پیامکهای گوشی دوتایی ترسیدیم و تکانی خوردیم . گوشی را روی میز گذاشتم و پیامک ها را باز کردم . کلی پیامک تماس از دست رفته داشتم که بیشتر آن ها شماره‌ی پیمان بود . یکی دو تماس از نیما و نسترن داشتم . وارد صفحه‌ی پیام های پیمان شدم . حدود سی پیام از پیمان رسیده بود . طلا با هیجان گفت : _ رسما گوشیتو ترکونده . چی نوشته ؟! کمی به عقب هولش دادم و گفتم : _ برو بشین پای سیستمت . بهت میگم دیگه . می‌خوای اخراج بشیم ؟! طلا با لب‌های آویزان سر کارش رفت . نفس عمیقی کشیدم و سیستم را روشن کردم . گوشی را جلوتر کشیدم و پیام ها را باز کردم . همه‌ی پیام‌ها ، نگرانی‌اش را نشان میداد . کجایی ؟ چرا جواب نمیدی ؟ پرستو ، خواهش میکنم . من دارم دیوونه میشم . و ... . پیام آخر نوشته بود <خوشحالم که اینجایی > . دوباره پیام آمد . < اگه میتونی تایم نهار بیا ببینمت > نگاهی به طلا که با کنجکاوی نگاهم میکرد ، انداختم و آرام گفتم : _ میگه تایم نهار بیا ببینمت . طلا ابروهایش را بالا انداخت و گفت : _ اگه دلت باهاش ، برو . لبخند کم حالی زدم . انگار منتظر تایید طلا بودم . نوشتم < یک ساعت بیشتر ، تایم نهار ندارم > صدای زنگ گوشی بلند شد . هول شدم و رد تماس دادم . به طلا نگاه کردم . خنده‌ی آرامی کرد و مشغول کار شد . گوشی را سایلنت کردم تا بیشتر از این سوتی ندهم . پیام آمد . نوشته بود < باشه . خوبه . کارت تموم شد بیا بیرون من پایینم > دلم گرم شد . آیا این پسر واقعا عاشق من بود ؟! گوشی را کنار گذاشتم . کیفم را جلو کشیدم و به جعبه نگاه انداختم . لبخندی زدم و مشغول کار شدم . به محض رسیدن تایم غذا کیفم را برداشتم . طلا با خنده گفت : _ یه دو تا نفس عمیق بکش تا سوتی ندی . منتظرتم . خجالت کشیدم . سرم را پایین انداختم و از اتاق خارج شدم . در راهرو نفس‌های عمیقی کشیدم . پاهایم میلرزید . انگار دوباره عاشق شده بودم . مقنعه ام را مرتب کردم و به سمت در خروجی رفتم . هوشمند جلویم ایستاد . با اخم نگاهش کردم . لبخند کریحی زد و گفت : _ خیلی دلم واست تنگ شده بود . شوکه شدم . چه خودمانی صحبت میکند . مرتیکه‌ی بیشعور . با عصبانیت گفتم : _ بیخود کردین . از کنارش گذشتم . نباید عصبانیتم را نشان دهم . پرستو آرام باش . به وقتش حالش را جا می‌آوری . از در شرکت خارج شدم . نگاهی به اطراف انداختم . ماشین پیمان آن سمت خیابان ، پارک بود . به سمتش رفتم . با هر قدمی که به سمت ماشین برمیداشتم صدای قلبم بلندتر میشد . آب دهانم را قورت دادم . صدای آن را به وضوح شنیدم . نفس عمیقی کشیدم . پیمان لحظه‌ای سرش را بالا آورد و با دیدن من لبخند زد . در ماشین را باز کرد و بیرون آمد سرم را پایین انداختم . خجالت میکشیدم . پیمان بعد از کمی سکوت گفت : _ بیا سوار شو . به آرامی سوار شدم . پیمان نیز نشست . عطر تلخش را به مشام کشیدم . سکوت سنگینی بود . نگاهی به دستان پیمان که روی فرمان ماشین بود انداختم . میلرزید . با تعجب به سمتش برگشتم . اشک از چشمان پیمان به روی صورتش می غلتید . هول شدم . چرا گریه میکند ؟! پیمان صورتش را روی فرمان گذاشت و پشتش لرزید . دل من نیز لرزید . دستم را روی بازویش گذاشتم و با صدای خفه‌ای که از ته چاه در می‌آمد گفتم : _ چی شده ؟! صدای هق هق مردانه‌اش بلند شد و با صدای خش داری گفت : _ پرستو یه بار دیگه مردم . فکر کردم رفتی . مغزم از کار افتاده بود . فکر کردم واسه همیشه رفتی . سکوت کردم . سرش را بلند کرد و به چشمانم خیره شد و گفت : _ نبودت برای من مرگ . خواهش میکنم دیگه بی‌خبر جایی نرو . سرم را پایین انداختم . صورتش را پاک کرد و گفت : _ ببخشین ، دست خودم نبود . گفتن مرخصی رفتی . ولی باور نکردم . با این که دوستتم نبود ، باز هم برای خودم داستان می بافتم . گفتم حتما برای همیشه رفتین . دیشب که از تاکسی پیاده شدین . از خوشحالی تا صبح تو کوچتون قدم رو رفتم . با تعجب نگاهش کردم . گاهی فکر میکنم تو تصادفی که داشته ، سرش ضربه خورده است . با لبخند کم حالی گفت : _ دیگه گوشی لعنتیتو خاموش نکن . سرم را پایین انداختم . چرا هیچ حرفی برای گفتن ندارم ؟! ماشین را روشن و حرکت کرد . جلوی سوپر نگه داشت و از ماشین پیاده شد . با پیاده شدنش نفس عمیقی کشیدم . اگر کمی دیرتر پیاده میشد ، حتما خفه میشدم . نفسم به سنگینی کوه شده بود . با بطری آب معدنی از سوپر بیرون آمد و کنار باغچه صورتش را شست . در سمت من را باز کرد . من کماکان ، مجسمه وار نشسته بودم . با لبخند گفت : _ میشه از تو داشبورد بهم دستمال بدی . #آخرین_تکرار #قسمت_هفتادم سری تکان دادم و در داشبورد را باز کردم . جعبه‌ی دستمال را برداشتم . چشمم به جعبه‌ی کوچکی افتاد . جعبه‌ی گردنبندی که برایم هدیه گرفته بود . پیمان : _ امانتیتو نگه داشتم تا قبول کنی . بسته‌ی دستمال را به سمتش گرفتم . چند دستمال بیرون کشید و صورتش را خشک کرد . نفس عمیق و بلندی کشید و گفت : _ بریم یه جا یک نهار تپل بزنیم بر بدن . دلم میخواد تلافی یک هفته‌ای که درست حسابی چیزی نخوردم ، دربیارم . لبخند محوی زدم . خدای من نزار سکته کنم . تازه دنیا داره به کامم میشه . نزار بمیرم . پیمان به رستوران شیکی رفت و چند مدل غذا سفارش داد . با نگرانی به میز خیره شده بودم . مردم با تعجب به ما نگاه میکردند ولی پیمان توجهی به اطراف نداشت . با اشتها به میز نگاه میکرد با خنده‌ی شیرینی گفت : _ پرستو ، اونجوری نگاه نکن . دلم همه‌ی اینارو میخواست . توهم که روزه سکوت گرفتی . امیدوارم از انتخابام خوشت بیاد . اگر باب دلت نیست بگو تا غذایی که دوست داریو سفارش بدم . به میز نگاه کردم . چیزی هم مانده که سفارش نداده باشد ؟ با لبخند گفتم : _ همینا خوبه . پیمان نگاه عمیقی کرد . اگر طلا بود حاضر بودم شرط ببندم که نگاه عاشقانه بود . خجالت کشیدم . پیمان گفت : _ چه عجب صدای نازتو شنیدم . بخور تا سرد نشده . از کدوم دوست داری بخوری ؟ چی بکشم واست ؟! با خنده به ظرف جوجه‌ی رو‌به‌رویم نگاهی کردم و گفتم : _ خودم میکشم ممنون . پیمان سری تکان داد و زمانی که مطمئن شد شروع به خوردن کردم . خودش هم مشغول شد . با اشتها می‌خورد . جوری که انگار سالهاست چیزی نخورده است . ظرف من را نیز پر میکرد . آنقدر از غذاها صحبت کرد و من را خنداند که بعد از اتمام غذا متوجه شدم سکوتم را شکسته‌ام و با او به گرمی سر یک میز غذا خورده‌ام . پیمان دستی به شکمش کشید و گفت : _ پرستو ، به جون تو که با ارزشترین چیزه واسم ، تو عمرم هیچ غذایی اینجوری بهم نچسبیده بود . با خنده و کمی خجالت گفتم : _ منم خیلی خوردم . مطمئنم دل درد میشم . پیمان با اخم گفت : _ فکر بد نکن . دل درد نمیشی . خجالت زده گفتم : _ من از بچگی هروقت چند مدل غذارو باهم میخورم ، دل درد میشم . پیمان نگران بلند شد و به سمتم آمد و گفت : _ چرا زودتر نگفتی ؟! الان خوبی ؟! با اینکه هنوز زمانی نگذشته بود ، دلم میپیچید . با صورتی که سعی داشتم آشفته نباشد ، گفتم : _ آره خوبم . فقط بهتره بریم داروخونه قرص بگیرم . پیمان سری تکان داد و رفت تا حساب کند . سوار ماشین شدم دلم واقعا میپیچید . کاه از خودم نبود کاهدون که بود . پیمان کنار داروخانه نگه داشت . اسم داروی همیشگیم را گفتم . بعد از خوردن قرص ، به خودم دلداری میدادم . ولی می دانستم تا یکی دو ساعت ، دل دردم ادامه دارد . پیمان نگاهی به من کرد و گفت : _ میدونم دل دردی . قیافت داد میزنه راحت باش . سری تکان دادم و گفتم : _ ببخشین . ناراحتت کردم . نباید این‌همه میخوردم . پیمان لبخند مهربانی زد و گفت : _ عیبی نداره . تو خوب باش فقط . میخوای بری شرکت ؟ آهی کشیدم و گفتم : _ مجبورم . مرخصی ندارم . پیمان : _ دلت چی ؟! من : _ خوب میشه . جلوی در شرکت نگه داشت . همینجوری نزدیک ۴۵ دقیقه تاخیر داشتم . نمی دانستم هدیه‌اش را بدهم یا دست نگه دارم . هدیه‌ای که با دادنش راز دلم فاش میشد . در حال کلنجار رفتن با خودم بودم که پیمان گفت : _ من باید جایی برم ، ولی راس ساعت میام دنبالت . خواهش میکنم جایی نرو تا بیام . خیالم راحت شد . هنوز برای تصمیم گرفتن زمان داشتم . تشکر کردم و از ماشین پیاده شدم . به محض ورود به شرکت ، به سمت سرویس دویدم . دلم پیچ می‌خورد ، با این وجود پشیمان نبودم . قطعا این شیرین‌ترین دل پیچه‌ی عمرم بود . با قیافه‌ی آویزان به اتاق رفتم . طلا با دیدنم به سمتم دوید و گفت : _ چی شدی ؟! با بی‌حالی گفتم : _ خیلی چیزی خوردم . طلا اول با تعجب نگاهم کرد ولی بعد بلند زیر خنده زد و گفت : _ تا باشه از این دلدردا باشه . با حال نزارم لبخند گشادی زدم . و پشت میزم ولو شدم . طلا : _ خداروشکر کیفت کوک بوده پس . سری تکان دادم و گفتم : _ میاد دنبالم . طلا با نگرانی گفت : _ فکراتو کردی ؟ این پسر یه بار ولت کرده . به خاطرش باید جلوی مامانت وایستی . سرم را روی میز گذاشتم . چشمانم را بستم و گفتم : _ نمی‌تونم بهش فکر نکنم . اون عشق بچگی من بوده . از زمانی که چشم باز کردم عاشقش بودم . با اینکه مثل یه تیکه آشغال باهام رفتار کرد ، ولی هنوز هم دلم با دیدنش میلرزه . نمیدونم کار درستی میکنم یا نه . شاید حافظش برگرده و باز ولم کنه . خیلی بهش فکر کردم . ولی این رفتارش ، باعث میشه چشمامو رو واقعیتا ببندم . امروز تا منو دید گریه کرد .
  12. Banuie.shab

    #آخرین_تکرار #قسمت_شصتوپنجم طلا : _ من که میگم واقعیت داره . مثلا ما بدون اینکه به کسی بگیم اومدیم لب دریا . اونم تو دل شب . بعد یهو غیب میشیم و جنازه‌های مارو موج‌های آب میاره ساحل . بعد میگن خواستن خودکشی کنن . ولی در حقیقت همون هیولای انسان نما ما رو به داخل دریا کشیده . با ترس گفتم : _ طلا بس کن دیگه . من میترسم . بزار از فضا لذت ببریم . طلا : _ باشه فقط اگه الان کسی از دل دریا اومد بیرون خشکت نزنه جیغ میزنیم و فرار میکنیم . کمی نگاهش کردم و گفتم : _ باشه قبول . در سکوت به دریا خیره شدیم و من در دنیای خودم و پیمان غرق شدم . دنیایی که تمام این چند روز از آن فاصله گرفتم . تمام سعی خودم را کردم تا به پیمان فکر نکنم . آهی کشیدم و به سیاهی رو‌به‌رو چشم دوختم . در آن دور دست ها چیزی تکان میخورد . با دقت بیشتری نگاه کردم . انگار کسی درون دریا بود . به افکارم خندیدم و به اطراف نگاه کردم . همه جا تاریک بود و هر ازگاهی صدای خنده‌ از دور دست‌ها به گوش میرسید . دوباره به روبه‌رو خیره شدم . جسمی از درون دریا به سمت ساحل می‌آمد . قلبم شروع به تپش کرد . حتما توهم زدم . اگر چیزی بود طلا هم متوجه آن میشد . زیر چشمی به طلا نگاه کردم . سرش به سمت دیگری بود . پس چیزی نبود . نگاهم را به روبه‌رو دادم . کسی از درون دریا به سمت ما می‌امد . تا کمر درون آب بود و هر لحظه نزدیک‌تر میشد . به طلا نگاه کردم . اوهم به همانجا نگاه میکرد . رنگش سفید شده بود . نگاهم را به روبه‌رو دادم . مرد تقریبا از دریا خارج شده بود . رو‌به‌روی ما ایستاده بود و به ما نگاه میکرد . چهره‌اش دیده نمیشد . آرام گفتم : _ خیالاتی شدیم . طلا کماکان به مرد خیره بود . من نیز ، به مرد نگاه کردم . ایستاده بود و ما را می‌نگریست . دست سرد طلا را فشردم و گفتم : _ طلا این کیه ؟! طلا هیچ جوابی نداد . دستش را کشیدم و گفتم : _ پاشو بریم . طلا مثل مجسمه شده بود و هیچ عکس‌العملی نشان نمیداد . به اطراف نگاه کردم کسی نبود . مرد به سمت ما حرکت کرد . با صدای بلندی گفتم : _ طلا ، پاشو بریم . طلا زیر لب زمزمه کرد : _ هیولای دریا . بلند شدم و طلا را به سمت بالا کشیدم . تکانی نخورد . اصرار کردم . _ تو رو خدا بلند شو . طلا زمزمه کرد : _ می‌خواد مارو بُکُشه . با قدرت بیشتری کشیدمش . ولی زورم نمی‌رسید . داد زدم . _ پاشو ، داره میرسه . جرات نگاه کردن به آن مرد را نداشتم . خدای من ، خواهش میکنم کمکمان کن . صدای قدم‌های مرد را میشنیدم نزدیک ما بود . ناگهان طلا شروع به جیغ زدن کرد . حتما آن هیولا از کالبد مرد خارج شده است . پشتم به سمت مرد و دریا بود . من هم شروع به فریاد کشیدن کردم . صدای مردانه‌ای بلند‌تر از صدای ما گفت : _ چی شده ، چرا داد میزنین ؟ چی شده ؟! به سمت مرد برگشتم و با دیدن فرهاد ، خشک شدم . پسره بیشعور ما را ترسانده بود ، آن‌هم برای بار دوم . دستم را روی سینه‌ام گذاشتم . طلا جیغ میزد : _ هیولا ، هیولا . کنارش نشستم و تکانش دادم . فرهاد نیز رو‌به‌رویش زانو زد . و با عصبانیت طلا را تکان داد . طلا ساکت شد . لبهایش کبود شده بود . صورتش را به سمت خودم چرخواندم و گفتم : _ آشناست . نترس . اشک از چشمان طلا بر روی گونه‌هایش چکید . هنوز دست و پای خودم میلرزید . طلا را در آغوش کشیدم و گفتم : _ نترس عزیزم . هیچی نیست . طلا من را از خود جدا کرد و به سمت فرهاد چرخید . از چشمانش آتش میبارید . به یک باره ، سیلی محکمی به صورت فرهاد زد . بلند شد و به سمت ویلا دوید . فرهاد با ناباوری به رفتن طلا نگاه میکرد . من هم مانند فرهاد شکه شده بودم . ابتدا ترس آمدن هیولای انسان نما از دل دریا و بعد ترس طلا و در آخر سیلی محکمی که به صورت فرهاد بیچاره فرود آمد . به فرهاد نگاهی انداختم . مغزم فرمانی صادر نمی کرد . فرهاد بعد از کمی سکوت با صدایی که به وضوح میشد رگه‌های عصبانیت را در آن یافت گفت : _ کسی مزاحمتون شده بود ؟! با صدای لرزانی گفتم : _ نه ‌. ادامه داد : _ پس از چی ترسیدین ؟! سکوت کردم . چه جوابی میدادم ؟! هرچیزی که میگفتم به عقلمان شک میکرد . سرم را پایین انداختم . فرهاد ادامه داد : _ میشه بگی چی باعث شد این اتفاق‌ها بیوفته ؟! چی بگم ؟! خدای من . هرچیزی بگویم خنده‌دار است . بدون فکر گفتم : _ ترسید . یعنی ترسیدیم . فرهاد با عصبانیت گفت : _ میشه بگین این وقت شب ، تک و تنها اینجا چی کار میکنین ؟! از برخورد عصبانی او ، من هم عصبانی شدم و فریاد زدم : _ نمیدونستیم باید از شما اجازه بگیریم . #آخرین_تکرار #قسمت_شصتوششم فرهاد عصبانی تر از قبل ادامه داد : _ صداتو واسه من بالا نبر خانوم کوچولو . تو که هیچی ، زبون اونم کوتاه میکنم . بازویم را گرفت و به سمت ویلا کشید . با عصبانیت دستم را کشیدم و گفتم : _ ولم کن . دستم را ول کرد و گفت : _ راه بیوفت . به سمت ویلا حرکت کردیم . جلوی در با صدای آرام ولی محکمی گفت : _ فردا باید توضیح بدین ماجرا چی بوده . بدون جواب وارد ویلا شدم . طلا در آشپزخانه بر روی صندلی نشسته و مشغول خوردن کیک بود . با دیدنش به سمتش رفتم و گفتم : _ خوبی ؟! طلا به چشم‌هایم خیره شد و گفت : _ قندم افتاده دارم میمرم . فکر کردم واقعیه . فرهاد کنارم ایستاد و گفت : _ میخواستی دروغ باشم ؟! طلا سرش را پایین انداخت و گفت : _ شما رو نمیگم . فرهاد با سماجت گفت : _ تا نگین جایی نمی رین . باید بگین چرا سیلی خوردم . صندلی دیگری از پشت میز درآورد و رو‌به‌روی طلا گذاشت و دست به سینه نشست و با صدایی جدی گفت : _ منتظرم . تازه حواسم جمع ظاهر فرهاد شد . فرهاد تنها شلوارک به پا داشت . چشم‌هایم گرد شد . طلا نیز با تعجب گفت : _ خدا مرگم تو لختی . دستانش را روی صورتش گذاشت . من نیز پشتم را به او کردم . فرهاد با عصبانیت گفت : _ لخت چیه ؟! چرت و پرت نگین . جوابمو بدین . طلا از روی صندلی بلند شد و گفت : _ به هرحال اینجوری نمیشه . با اجازتون ما میریم بخوابیم . فرهاد دست طلا را کشید و طلا را مجبور به نشستن کرد . با جدیت گفت : _ میتونین جواب ندین . من هم فردا موضوعو به همه میگم . اونجوری باید واسه همه توضیح بدین اونجا چیکار میکردین و جریان چی بوده . با طلا هم زمان گفتیم : _ نه . پیمان پای راستش را روی پای چپش انداخت و با لبخند گفت : _ گوش میدم . طلا به من اشاره کرد : _ تو بگو . با چشم و ابرو رد کردم . طلا چشمانش را بست و گفت : _ از شما ترسیدیم . فرهاد با جدیت گفت : _ چرا ؟! طلا پوفی کرد و گفت : _ فکر کردیم هیولای دریا هستین به شکل آدمیزاد اومدین مارو بِکشین تو دریا . طلا نفس عمیقی کشید . فرهاد با تعجب به طلا زل زده بود . گویی باور نکرده بود . بعد از چند لحظه با صدای بلندی شروع به خندیدن کرد . از جایش بلند شد و از آشپزخانه بیرون رفت . به هم نگاه کردیم . با ناراحتی گفتم : _ فکر کنم به عقلمون شک کرد . طلا : _ وقتی ما رو اونجوری دید به عقلمون شک کرد . خداکنه فردا به کسی نگه ما اومدیم بیرون . خودم را روی صندلی انداختم و گفتم : _ با اون جیغای تو ، همین که کسی نیومد جای تعجب داره . دستم را روی قلبم گذاشتم . هنوز هم تند میزد . ادامه دادم : _ توی عمرم اینجوری نترسیده بودم . طلا چشمانش را بست و گفت : _ خیلی ترسیدم . مرگو جلوی چشمام دیدم . پسره‌ بیشعور . این وقت شب رفته تو دریا . خاک بر سرش کنن . باور کن دلم میخواد جوری بترسونمش که تا عمر داره از سایه خودشم بترسه . کمی سکوت کردیم و با هم شروع به خندیدن کردیم . با خنده گفتم : _ به جون تو دیگه از چیزای وحشتناک صحبت نمیکنم . طلا با خنده گفت : _ چه سیلی تمیزی زدم . دوتایی دوباره شروع به خندیدن کردیم . گفتم : _ وای ، وای . قیافش دیدنی بود . هرکسی بود جواب سیلیتو با سیلی میداد . طلا انگشتش را به معنای سکوت جلوی دهان و بینیش گرفت و گفت : _ آروم بابا . الان همه بیدار میشن . پاشو بریم تو اتاق تا مچمونو نگرفتن . پاورچین پاورچین به اتاق برگشتیم . مامان به همان حالتی که دراز کشیده بود ، قرار داشت . نفس راحتی کشیدیم و به جایمان رفتیم و دراز کشیدیم . شب پرماجرایی بود . دفعه‌ی بعد اگر هیولای واقعی هم به سراغمان بیاید باور نمی کنیم . صبح با صدای مامان از خواب بیدار شدیم . مامان با صدای بلندی صحبت میکرد . بالشت را روی سرم گذاشتم و گفتم : _ مامان . تورو خدا یه کم آروم صحبت کن . مامان بلندتر از قبل گفت : _ زودباشین . باید بریم بازار . فردا صبح زود برمیگردیم . طلا لگد محکمی به پهلویم زد . جیغی کشیدم و گفتم : _ چته . طلا با خمیازه گفت : _ ببخشین . داشتم کش و قوس میومدم . با پا ، پایش را به سمت مخالف پرتاب کردم و گفتم : _ بس که درازی . مامان درحالی که از اتاق بیرون میرفت گفت : _ تا نیم ساعت دیگه حاضر و آماده پایین باشین . غلتی زدم و پایم را به دیوار تکیه دادم . مغزم هنوز خواب بود . از خنده‌ی بلند طلا ، خواب از سرم پرید و با جیغ گفتم : _ چته وحشی ؟! مستی مگه ؟! طلا درحالی که بالشتش را در بغل گرفته بود و غلت میزد با خنده گفت : _ چه تو گوشی ملسی زدم دیشب . دستش را بوسید و گفت : _ تلافی ضایع کردنش درومد . چهارزانو نشستم و گفتم : _ خیلی خجسته‌ای . اون بدبخت حقیقتو گفت . چه ربطی به ضایع کردن تو داشت ؟! می‌خواست جلو شکمتو بگیری . طلا با اخم گفت : _ باید شعورش میکشید . _ چه کارشی که هواتو داشته باشه ؟! @akharin_tekrar
  13. Banuie.shab

    #آخرین_تکرار #قسمت_شصتوسوم قیافه‌ی مامان واقعا دیدنی بود . چشم‌هایش گرد شده و با تعجب به طلا زل زده بود . لب پایینش را به دندان گرفته و حرص می‌خورد . فرهاد با ابروهای بالا رفته گفت : _ تشریف بیارین بریم یک سالمشو به عنوان عذرخواهی تقدیم کنم . هر طرح و طعمی که خودتون خواستین . هرچند شما همین الان هم ، مشغول خوردن همون کیک داغون هستین . طلا تیکه‌ای کیک برداشت و در دهان گذاشت و گفت : _ فرمایشتون متین . آخه مامان همیشه میگن خیلی زشته هدیه‌ی کسیو قبول نکنی . خاله زهرا با خنده گفت : _ طلا جان خیلی کیک شکلاتی دوست داره ، نمی‌تونه از هیچ کیک شکلاتی بگذره . الانم دخترارو میبری واسه هر کدوم کیکی که دوست دارنو میگیری و از دلشون درمیاری . درضمن پرستو شکلاتی دوست نداره حواست باشه . مامان سریع گفت : _ نه زهره جان این چه حرفیه . نیازی نیست . طلا شوخی میکنه . اما زهره جون با اصرار گفت : _ نه اصلا ، اینا جوونن . به این بهانه یه دوریم میزنن . پنج روز همش با ما هستن . مامان خجالت کشید مخالفت کند . در اتاق حسابی تذکر داد تا رفتارمان درست باشد و هرجایی نرویم . طلا با التماس گفت : _ مهری جون بچه که نیستیم . اگه آدم درستی نبود خاله نمی گذاشت باهاش جایی بریم . مامان گوش طلا را گرفت و گفت : _ ورپریده فکر کردی نفهمیدم داری باهاش کل کل میکنی ؟ بلند زیر خنده زدم . مامان تیز تر از این حرف‌ها بود . طلا کمی جیغ جیغ کرد ولی بعد با مامان شروع به خندیدن کردند . طلا با خنده گفت : _ خاله ، پسره با خاک یکسان کرد منو . بزار دوتا کیک بخره دلمون خنک بشه . مامان لبخندی زد و گفت : _ دیگه تاکید نکنم . مواظب خودتون باشین . بوسیدیمش و از اتاق خارج شدیم . فرهاد جلوی در منتظر ما بود . کنار پاترول مشکیش ایستاده بود و به ما لبخند میزد . طلا با حرص آرام گفت : _ انقد که لبخند میزنه دهنش گشاد شده . با آرنج به بازویش زدم ، تا بیشتر از این خرابکاری نکند . به سمت ماشین فرهاد حرکت کردیم . طلا با صدای آرامی گفت : _ پرستو ، جلو بشینیا . نیم نگاهی به او انداختم و گفتم : _ عمرا . به سمت در عقب ماشین رفتم . فرهاد در را باز کرد و کمک کرد تا سوار شوم . تشکری کردم و نشستم . در جلو را برای طلا باز کرد و خواست کمکش کند که طلا با صدای بلندی گفت : _ من خودم می‌تونم بشینم . دستش را کنار در گرفت و خود را به سرعت بالا کشید . فرهاد با لبخند در را بست و سوار ماشین شد . عینک آفتابی‌اش را از جلوی ماشین برداشت و به چشم زد . ماشین را روشن کرد و گفت : _ با توجه به این که کیک قبلی خیلی مورد استقبال قرار گرفت ، من همونجایی میرم که اون کیکو خریدم . شما هم میتونین کیک مورد علاقتونو انتخاب کنین . طلا : _ ببینم مگه شما نمی خواستین برین دوستتونو سورپرایز کنین ؟! فرهاد با لبخند گفت : _ شمارو دیدم کلا نظرم عوض شد . طلا : _ چقدر دوستتون ارزشمند بوده که با دیدن ما نظرتون عوض شده و بی‌خیالش شدین . فرهاد به رو‌به رو خیره شد و گفت : _ بگذریم . مگه کیک نمی ‌خواستین واسه عذرخواهی ؟ ! من هم دارم همین کارو انجام میدم . طلا سکوت کرد و تا رسیدن به قنادی چیزی نگفت . فرهاد جلوی مغازه‌ی شیکی نگه داشت . در محوطه‌ی مغازه ، میز و صندلی‌های سفید فلزی گذاشته شده بود ، که بعضی از آنها پر بود . وارد مغازه شدیم . طلا بدون معطلی به سمت ویترین کیکها رفت . انواع کیک‌ها با طرح‌های زیبا پشت شیشه به ما لبخند میزدند . محو کیک‌ها بودیم که فرهاد گفت : _ خب خانوم‌های عزیز . میتونین انتخاب کنین . با آرنج به طلا زدم و آرام گفتم : _ خاک بر سرمون . یه جوری میگه انتخاب کنین انگار با بچه طرفه . یا اینکه تاحالا کیک نخوردیم . طلا بدون توجه به حرف‌های من گفت : _ وای پرستو . اون کیکو تو رویاهام دیده بودم . از حرف طلا مغزم سوت کشید . با کف دست به پیشانیم کوبیدم و گفتم : _ طلا . مگه کیک نخورده‌ای . آبروریزی نکن فردا میام واست می‌خرم . طلا با خنده گفت : _ بزار بخره . وظیفش . حالا که می‌خواد بخره خوبشو بخره . با تعجب به طلا نگاه کردم . صدای فرهاد را از پشت سر شنیدیم : _ بعد از اینکه کیکتونو انتخاب کردین ، تشریف بیارین یه نوشیدنی ، چیزی مهمان من باشین . طلا با لبخند پهنی به سمت فرهاد برگشت و گفت : _ خیلی هم خوب . من انتخاب کردم . پرستو زودباش که من گشنه‌ام . با تعجب گفتم : _ تو یه چیزیت شده . کیک کوچکی انتخاب کردم . در محوطه نشستیم .فرهاد با لبخند گفت : _ برعکس دوستتون خیلی متواضعین . طلا با عصبانیت گفت : _ من از حقم نمی‌گذرم . بالاخره مامانتون خواهش کردن ببخشمتون . فرهاد خنده‌ی بلندی کرد و گفت : _ بله . میدونین از چیه شخصیتتون خوشم اومده ؟! طلا : _ چی ؟! _ حاضر جوابیتون . طلا کمی به جلو خم شد . دستانش را روی میز گذاشت و گفت : _ یعنی واقعا ، اطرافتون حاضرجواب نبوده تا حال ؟! فرهاد با لبخند گفت : _ حاضرجواب شیرین نبوده . دستانم را همانند آنها روی میز گداشتم کمی به سمت جلو خم شدم و گفتم : _ یه کم زود باهم دختر خاله ، پسرخاله نشدین ؟ فرهاد دست به سینه به صندلی تکیه داد . طلا هم سکوت کرد . ادامه دادم : _ بهتره برگردیم . مامان نگرانمون میشه . فرهاد مارا جلوی در ویلا پیاده کرد . طلا با خنده گفت : _ از این به بعد ، از هرچی کیک متنفر میشه . وارد ویلا شدیم . مامان نگران به استقبالمان آمد و گفت : _ چقدر دیر کردین . طلا با خنده گفت : _ سرجمع ، دو ساعت هم که نیست رفتیم . مامان با اخمی نمایشی گفت : _ مادر نشدین که منو درک کنین . آخر شب ، مامان با لیوان آب وارد اتاق شد . قرصی برداشت و با لیوان آب سرکشید . روسری اش را دور سرش پیچید و رو به ما گفت : _ امروز خیلی حرصم دادین ، از عصر سردرد شدم . #آخرین_تکرار #قسمت_شصتوچهارم پشت به ما دراز کشید و گفت : _ بخوابین صداتونم در نیاد . ریز خندیدیم . مامان خواب سنگینی داشت . مخصوصا زمانهایی که دارو میخورد ، به سرعت خوابش میبرد و هیچ صدایی بیدارش نمی کرد . طلا کنارم دراز کشید و آرام گفت : _ بیا بریم لب دریا . حالا که مامانت سنگین خوابیده ، راحت میشه پیچوند و رفت . با صدای آرامی گفتم : _ اگه کسی ببینه و به مامان بگه چی ؟! طلا : _ کی میخواد بگه ؟! یواشکی میریم . الان همه خوابن . دو روز دیگه برمیگردیم . بیا بریم خوش میگذره . کمی فکر کردم . حق با طلا بود . دلم برای دریا تنگ میشد . موافقت کردم . کمی صبر کردیم تا صدای نفس‌های مامان هماهنگ شود . به آرامی بلند شدیم . مانتو و شال هایمان را برداشته و از اتاق خارج شدیم . چراغ ها خاموش بود و تنها ، آباژور گوشه‌ی پذیرایی با نور کمش فضا را از تاریکی مطلق خارج میکرد . همان‌طور که به سمت در میرفتیم ، مانتو و شالمان را پوشیدیم و از در آشپزخانه خارج شدیم و به سمت دریا رفتیم . باد نصبتا خنکی از روی دریا میوزید . از برخورد باد با پوست صورتمان لبخند زدیم و دستهای هم را گرفتیم . همه جا تاریک بود و تنها صدای امواج دریا به گوش میرسید . نزدیک آب ایستادیم . دریا به صورت خوفناکی در تاریکی شب زوزه میکشید . بازوی طلا را گرفتم و گفتم : _ فکر کن الان یک هیولا از دل دریا بیرون بیاد . به سمت ما بیاد و ما رو به زور با خودش ببره تو دل دریا . طلا دستش را روی دست من گذاشتو و کمی دستم را فشرد و گفت : _ یک هیولای انسان نما . وقتی به ما رسید از جلد آدمیت خارج بشه . یه سر بزرگ داشته باشه و دهنش پر از دندونای تیز باشه . با هیجان گفتم : _ مثل اون جونورا تو عصر یخبندان . طلا : _ بالاخره درسته کارتون . ولی صد درصد یه همچین چیزایی وجود داره که از روش ساختن . مثل بقیه شخصیتاش . روی بلوکه‌های سیمانی نشستیم . به سیاهی دریا خیره شدم و گفتم : _ خوبه واقعیت نداره ، اگرنه سکته میکردم . @akharin_tekrar
  14. Banuie.shab

    #آخرین_تکرار #قسمت_شصتویکم به سمت ویلا رفتیم . آب از سر و رویمان میچکید . جلوی در ویلا ، مامان را صدا زدیم . مامان با دیدن ما ، ابروهایش را درهم کشید و با دست راست ، آرام به صورتش کوبید و با صدایی که سعی داشت آرام باشد گفت : _ خاک به سرم ، این چه قیافه‌ایه واسه خودتون درست کردین ؟! طلا با هیجان گفت : _ وای خاله یه جوری میگی که انگار ما هیچوقت نمیریم آب بازی . با دست مامان را کنار زد و وارد خانه شد . با صدای بلندش ورودش را اعلام کرد . _ سلام ، دو ماهیه دریا برگشتن خونه . مامان از پشت سر طلا را کشید و گفت : _ کجا سرتو میندازی پایین میری داخل . مهمون دارن . با این وضع ، آبرو نمیزاریا . با خنده گفتم : _ ولش کن مامان . این الان سوتی نده نیم ساعت دیگه جبران می‌کنه . مامان با اخم رو به من گفت : _ ساکت ببینم . بشینین همینجا تا برم حوله بیارم . با این وضع ، خونه مردمو به گند میکشین . در حال رفتن ، برگشت و با خط و نشان ادامه داد : _ صداتونو نشنوما . ما از در پشت ویلا که رو به دریا بود وارد شده بودیم . ورودی در به آشپزخانه باز میشد . خوبی ویلا این بود که پذیرایی در قسمتی قرار داشت ، که به دیگر نقاط خانه دید نداشت . طلا با صدایی که به حساب خودش آرام بود گفت : _ شیرینی میخوری ؟ به سمت یخچال رفت . روی صندلی ولو شدم و گفتم : _ کارد به شکمت بخوره . طلا رویش را به سمت من چرخواند و گفت : _ یعنی نمی خوری ؟ با خنده گفتم : _ بدون آب پرتقال از گلوم پایین نمیره . طلا خنده‌ای کرد . در یخچال را باز کرد و با هیجان گفت : _ وای پرستو ، یک کیک خامه‌ای لاکچری اینجاست . همشم شکلات . اخم‌هایم درهم رفت . چرا شکلاتی آخه ؟ این همه طعم‌های جذاب تو دنیاست . چرا همه گیر شکلات هستند ؟ طلا ادامه داد : _ تو که شکلاتی نمی‌خوری پس خودم خدمتش میرسم . پارچ آب پرتقال را روی میز گذاشت و بلافاصله ظرف کیک را از یخچال خارج کرد . چاقوی کوچکی برداشت و به سراغ کیک رفت . با کنجکاوی به سمت کیک رفتم . ظاهر کیک واقعا وسوسه‌انگیز بود . طلا به سمت کیک حمله ور شد . دستم را جلویش گرفتم و گفتم : _ این کیک حتما مخصوص مناسبت خاصیه . خرابش نکن . طلا با دلخوری گفت : _ بده من کیکو . من آمار تولدا و سالگردا و همه چیزو دارم امروز فردا هیچ خبری نیست . حتما عمو واسه من خریده . با اخم گفتم : _ طلا بچه نشو ، عمو بیکار نیست واسه تو همچین کیکی بخره . طلا مثل بچه‌ها پایش را به زمین کوبید و با عصبانیت گفت : _ یا همین الان کیکو میدی بخورم یا ... . حرفش را قطع کردم و گفتم : _ یا چی ... ؟ لبهایش را روی هم فشار داد و گفت : _ یا اول تورو میکشم و بعد کیکو میخورم . از صدای قهقه‌ی مردانه‌ای ، جیغ کشیدیم و به سمت صدا برگشتیم . کیک از دستانم افتاد و داخل ظرفش خورد شد . دستم را روی قلبم گذاشتم و به مردی که روبه رویمان ایستاده بود چشم غره رفتم . طلا نگاهی به مرد و بعد به کیک بیچاره انداخت و از ناراحتی قرمز شد . ناگهان با صدای بلندی گفت : _ خجالت نمیکشین دوتا بچه رو میترسونین ؟ به چه اجازه‌ای یواشکی اومدین اینجا ؟! نگاهی به کیک انداخت و گفت : _ کیک قشنگمو داغونش کردین . مرد با تعجب به طلا چشم دوخته بود . از صدای جیغ ما بقیه به آشپزخانه آمدند . مامان با حوله خودش را به آشپزخانه انداخت ، دوباره دستش را به صورتش کوبید و گفت : _ خدا مرگم ، اینجا چه خبره ؟! خاله زهرا با تعجب به ما نگاه میکرد و بالاخره گفت : _ رفته بودین شنا ؟! غیر از خاله و مامان خانم دیگری هم به آشپزخانه آمده بود . ظاهری شیک داشت و از شباهتش با آن مرد ، میشد به نصبتشان پی برد . با آرنج به طلا زدم و گفتم : _ مهمون داشتن . طلا با عصبانیت گفت : _ خب داشته باشن . اون اقا مارو ترسوند و کیک من خراب شد . مامان با حالتی میان شوک و عصبانیت گفت : _ کیک تو ؟! طلا با عصبانیت رو به مامات گفت : _ بله کیک من . مرد گفت : _ قابل شمارو نداشت . با شنیدن حرف مرد ، با تعجب به خاله نگاه کردم . لبهایم به صورت ناخودآگاه به خنده باز شد . خاله وقتی قیافه‌ی طلا را دید ، با توجه به شناختی که از او داشت سریع گفت : _ طلا جان ، این کیکو آقا فرهاد به امانت تو یخچال ما گذاشته بودن ، چون قرار بود برن پیش دوستشون و سورپرایزشون کنن . طلا به صورت کاملا مشهودی وا رفت . مامان با خجالت رو به مرد گفت : _ وای آقا فرهاد من شرمندتون شدم به خدا . دخترای من نمی دونستن مهمون داریم . البته گفته بودم بهشون ولی ... به سمت ما برگشت و اخم غلیظی کرد ، بعد از خط و نشان دوباره به سمت آقا فرهاد برگشت و گفت : _ یادشون رفته انگار . شما به بزرگی خودتون ببخشین . خانمی که کنار آقا فرهاد ایستاده بود با لبخند مهربانی گفت : _ خواهش میکنم این چه حرفیه . بچه‌ها از کجا میدونستن . این کیکو فرهاد جان واسه بچه‌ها آورده بودن . @akharin_tekrar #آخرین_تکرار #قسمت_شصتودوم چه خانم مهربانی . طلا برای اولین بار با خجالت سرش را پایین انداخت . همه آشپزخانه را ترک کردند . مامان حوله‌ها را روی میز گذاشت و با نگاه معنا داری از آشپزخانه بیرون رفت . آقا فرهاد خم شد تا کیک را از زمین بردارد که طلا با پررویی تمام گفت : _ مامانتون گفتن کیکو واسه ما آوردین . زحمت نکشین خودمون برمیداریم . با تعجب به طلا خیره شدم . نیشگونی از بازویش گرفتم که دستش را کشید و گفت : _ مگه دروغ میگم . ایشون مارو ترسوندن اگرنه کیک سالم میموند . آقا فرهاد دستانش را در جیبش گذاشت و با ژستی دخترکش رو به مریم گفت : _ اگه من نمی ترسوندمتون ، کیکو خورده بودین . به هرحال کیک سالم به دست من نمیرسید . طلا کیک را برداشت و روی میز گذاشت و گفت : _ خب الان دست نخوردست ، فقط یه کم ظاهرش بهم ریخته . میتونین ببرینش . با لبخندی گشاد ، دندان‌هایش را به نمایش گذاشت . آقا فرهاد هم ، لبخندی دندان‌نما زد . کم جلو آمد و درست مقابل طلا ایستاد . کمی سرش را به سمت طلا خم کرد . تازه متوجه قد بلند او شدم . از حق نگذریم ، خیلی خوشتیپ بود . قد بلند و اندام ورزشکاری‌اش را در تیشرت قرمز جگری و شلوار اسلش مشکی‌اش به نمایش گذاشته بود . ساعتی بندفلزی به رنگ مشکی در دست راستش خودنمایی میکرد . حواسم را از ظاهر او گرفتم و به طلا نگاه کردم . اخم هایش درهم بود . جلو تر رفت و به چشم‌های آقا فرهاد خیره شد . بی شباهت به خروس جنگی نبودند . آقا فرهاد با همان لبخند گفت : _ حالا که فکر میکنم ، کیکو واسه یه دختر کوچولوی شکمو خریده بودم . که به شکلات علاقه‌ی زیادی داره . طلا اول تعجب کرد . انتظار صلح نداشت . آقا فرهاد با پررویی تمام ، لپ طلا را کشید و از آشپزخانه خارج شد . من هم از حرکت آن مرد جا خوردم . هم خنده‌ام گرفته بود و هم از این برخورد متعجب بودم . طلا دستش را روی گونه‌اش گذاشت و به سمت من چرخید . نتوانستم جلوی خنده‌ام را بگیرم . طلا با حرص گفت : _ بخند ، بخند . نشونش میدم . به من میگه بچه . لپ منو میکشه . حوله را برداشتم . لباس به تنم خشک شده بود ترجیح دادم دوش بگیرم . به سمت اتاق رفتم و گفتم : _ حرص نخور . سنش زیاده فکر کنم . طلا با حرص گفت : _ کی گفته ؟! فوقش ده سال از من بزرگتره . من که میدونم سنی نداره . قیافش بزرگ . با خنده گفتم : _ مگه میشناسیش ؟! خودش را به من رساند و گفت : _ مگه تو نفهمیدی کیه ؟! با تعجب نگاهش کردم و گفتم : _ نه . کیه ؟! طلا با هیجان گفت : _ بس که خنگی دیگه . خواهرزاده‌ی زهرا جون دیگه . هر سال کلی ازش تعریف میکنه . فرهاد جان ، فرهاد جان میکنه . ندیدی مامانش چقد شبیه زهرا جون ؟ راست میگفت . من واقعا خنگ بودم . با هیجان گفتم : _ راس میگیا . اینا که تهرانین . حتما اومدن مسافرت . طلا به پیشانیش زد و گفت : _ راس میگیا . اینا اومدن بمونن . من حال اینو نگیرم طلا نیستم . خودش را درون حمام انداخت و گفت : _ زود میام . واسم لباس بیار . بعد از حمام ، لباس‌های مرتب پوشیدیم . طلا به آشپزخانه رفت ، کیک بیچاره را از درون ظرف درآورد و چند تیکه داخل ظرف گذاشت . با تعجب گفتم : _ چی کار میکنی ؟! لبخند پرشیطنتی زد و گفت : _ مگه واسه من نیاورده ؟! خب می‌خوام بخورم . با تعجب گفتم : _ خل شدی ؟! طلا : _ نه . فقط برو ببین هست یا رفته ؟! نزدیک پذیرایی رفتم و گوش سپردم . سعی کردم صدایش را از بین صداها تشخیص دهم . بله . جایی نرفته بود . به آشپزخانه برگشتم و گفتم : _ نرفته . ولی من تضمین نمیکنم مهری جون بزاره زنده بمونی یا نه . با خنده گفت : _ قلب مهربون مهری جونو دست کم نگیر . پیشدستی‌اش را برداشت و به پذیرایی رفتیم . سلام بلندی کرد و روبه روی فرهاد نشست . سعی کردم جلوی خنده‌ام را بگیرم . کنار طلا نشستم . زهره خانوم خواهر خاله زهرا با مهربانی گفت : _ به به ، دخترای قشنگ . طلا لبخندی زد و گفت : _ ببخشین ، ما خیلی ترسیدیم ، واسه همین جیغ جیغ کردیم . زهرا خانوم با مهربانی گفت : _ بله . فرهاد جان کار درستی نکرد . حالا شما عذرخواهیشونو قبول کنین . طلا با بدجنسی تمام لبخندی زد و گفت : _ اخه آقا فرهاد عذرخواهی نکردن . مامان سرفه‌ای مصلحتی کرد و گفت : _ طلا جان دخترم ، این چه حرفیه. زشته . زهره خانوم : _ نه مهری جان . فرهاد باید عذرخواهی کنه . و رو به پسرش سر تکان داد . فرهاد : _ طلا خانوم فراموش کردن ، من اون کیکو تقدیم ایشون کردم بابت عذرخواهی . طلا : _ ببخشید فرهاد خان . کجای دنیا رسم کیک داغونو تقدیم کنن ؟! حالا باز مثل اولش بود یه چیزی . @akharin_tekrar
  15. Banuie.shab

    #آخرین_تکرار #قسمت_پنجاهونهم حواسم را به گوشی دادم . تشکری ساده کردم . لبخند روی لبانم خودنمایی میکرد . طلا با خنده گفت : _ نیشتو ببند الان مهری جون میاد . صدای مامان زودتر از خودش رسید : _ دخترای گل من ، بیاین واستون شیرینی خریدم . با خنده رو به طلا گفتم : _ پاشو ، تورو میگه . مهری به سمت مامان رفت . از گردنش آویزان شد و بوسه‌ی محکمی برگونه‌اش زد و گفت : _ قربون مهری جونم بشم . بیا یه کم با مامانم صحبت کن این کارارو بهش یاد بده . مامان در حالی که طلا را به سمت عقب هول میداد گفت : _ برو عقب ، برو عقب . خرس گنده اینجوری خودتو آویزون من کردی . نفسم تنگ شد . درضمن درمورد لیلا اینجوری نگو . من خودم میدونم چه جوری هواتو داره . طلا با خنده گفت : _ وای خاله ، شد یه بار منو بیشتر از مامانم دوست داشته باشی ؟ مامان جعبه ‌ی شیرینی را در بغل طلا گذاشت و گفت : _ جلوی چشماتو بگیره . با اعتراض گفتم : _ من چی مهری جون ؟! مامان پلاستیک تخمه را از توی کیفش درآورد و گفت : _ مگه میشه تورو یادم بره ناز من . گوشی را جمع کردم . جلوی مامان دست گرفتن گوشی خودش علامت سوال بزرگی بود . به سمت پلاستیک رفتم و با دقت تخمه‌ها را زیرو رو کردم . مشتی برداشتم و به سمت مبل همیشگی‌ام رفتم . مامان با جدیت گفت : _ پرستو اجازه‌ی تخمه خوردن نداری . تازه جارو کردم . به سمتم آمد و تخمه ها را ازم گرفت . با ناراحتی گفتم : _ فقط میخواستم ببینم خوبن یا نه . مامان : _ لازم نکرده . من خودم امتحان کردم . مامان به سمت طلا برگشت و با دیدن طلا که مشغول چیدن شیرینی در ظرف ، برای خودش بود گفت : _ وای وای ، شما دوتا از قهطی در رفتین ؟! چه خبرتون ؟! من اون شیرینیارو واسه فردا گرفتم . طلا در حالی که شیرینی را در دهان میگذاشت با دهان پر گفت : _ خب گشنه‌ایم . خسته و گشنه از سرکار برگشتیم . با خنده گفتم : _ تو که همیشه گشنه‌ای . من بودم یک ظرف میوه خوردم ؟! طلا : _ محض اطلاعت میوه آدمو گشنه تر میکنه . مامان با خنده گفت : _ بسه . پاشین از تو یخچال غذارو در بیارین . یه کم دیگه بگذره منو می‌خورین . تا ساعت یک شب بیدار بودیم . با دعواهای مامان به تخت‌خواب رفتیم . طلا تا ساعت ۳ صبح صحبت میکرد تا از خستگی بیهوش شد و گذاشت من هم بخوابم . ساعت ۶ صبح مامان بیدارمون کرد . با خستگی از جا بیرون آمدیم و حاضر شدیم . دم رفتن مامان رو به ما گفت : _ نتارو قطع میکنیم از الان . فقط استراحت ، تفریح ، شادی . نبینم کسی نتش وصل شده باشه . رو به مامان گفتم : _ مامان به کسی هم گفتی ؟ مامان شالش را روی سرش انداخت و گفت : _ اگه منظورت خانواده‌ی پدرته ، نه نگفتم . نفس راحتی کشیدم . زمان مناسبی بود تا واکنش پیمان را از نبودم ببینم . دوست داشتم برخوردش را بسنجم . ابراز علاقه‌اش بیشتر شبیه شوخی زشتی بود که از تک تک لحظاتش میترسیدم . @akharin_tekrar #آخرین_تکرار #قسمت_شصتم درگیر افکار خودم بودم که طلا دم گوشم گفت : _ بهش نگفتی ؟! با قاطعیت گفتم : _ نه . کمی فکر کرد و گفت : _ من که میگم این کارو با خودت نکن . ولی دلت با من مخالف . نگاهی به او انداختم و گفتم : _ چی کار ؟ چمدان کوچکش را برداشت و در حالی که به سمت حیاط میرفت گفت : _ دوست داشتن اون عتیقه . منتظر جواب من نشد . خودش بارها گفته بود دوست داشتن تنها مسئله‌ایست که هیچ کس نمی‌ تواند نظر کسی را تغییر دهد . چمدان و کیفم را برداشتم و به حیاط رفتم . مامان در حیاط را قفل کرد و هم زمان شروع به خواندن آیت الکرسی کرد . سوار آژانس شدیم و به سمت ترمینال حرکت کردیم . طلا با هیجان به خیابانها نگاه میکرد . با خنده گفتم : _ طلا هنوز از شهر بیرون نرفتیما . بزار حداقل سوار اتوبوس بشیم بعد . طلا با خنده گفت : _ تو حالیت نیست چورتتو بزن . مامان خنده‌ی آرامی کرد و من سرم را به صندلی تکیه دادم و چشمانم را بستم . بهترین کار چورت زدن بود . تمام طول مسیر با طلا خوراکی خوردیم و صحبت کردیم . انگار صحبت‌هایمان تمامی نداشت . ساعت ۶ عصر به ویلا رسیدیم . خاله زهرا و آقا ابراهیم با لبخند به استقبالمان آمدند . آقا ابراهیم بازنشسته بود و همراه همسرش در بیشتر زمانها به محمودآباد می‌آمدند . تک دخترشان به همراه همسرش جنوب زندگی میکرد . مامان با دیدن خاله زهرا با خوشحالی به سمتش رفت و او را گرم در آغوش کشید . بعد از احوالپرسی‌ وارد ویلا شدیم . چمدانهایمان را به اتاق همیشگیمان بردیم و بعد از تعویض لباس به پذیرایی برگشتیم . خاله با شربت به پذیرایی آمد و بعد از تعارف آن به همراه مامان به ساحل رفتند تا به این بهانه با هم خلوت کنند و هم‌دیگر را از اخبار مطلع کنند . طلا با خنده گفت : _ خب ، خب . ببینیم کی اخبار به‌پایان میرسه . خمیازه‌ای کشیدم و گفتم : _ لحظه‌ی آخری که از در میریم بیرون تا برگردیم شهرمون . طلا : _ پاشو ماهم بریم یک دوری بزنیم . باهم به ساحل رفتیم . تنها جایی که دلم برایش تنگ‌میشد همین ویلا و همین ساحل بود . زمانی که پیمان ترکم کرد . برای‌مدتی اینجا آمدم . خاله زهرا همیشه به‌من لطف داشت . هر روز به دریا خیره میشدم و با صدای امواجی که به ساحل برخورد میکرد ، آرامش میگرفتم . دلم هوای پیمان را کرد . حیف که به خودم قول داده بودم مدتی دور بمانم . کمی قدم زدیم و به خانه برگشتیم . به اتاق رفتم و خوابیدم . دو روزی از آمدنمان میگذشت که پیام فرستادن های پیمان شروع شد . طلا با قیافه‌ی وحشتناکی برایم خط و نشان کشید که جواب ندهم . پیمان در تمام پیام‌هایش سراغم را میگرفت . طلا گوشی هایمان را برداشت و خاموش کرد . آنها را به دست مامان داد و گفت یک هفته آرامش داشته باشیم . من هم خیالم راحت شد . حداقل پیامی نبود که فکرم را درگیر کند . روز پنجم از سفرمان با طلا به لب آب رفتیم و مشغول قدم زدن شدیم . کفش‌هایمان را در آوردیم و بر روی ماسه‌های خیس راه رفتیم . به سمت آب میرفتیم و با آمدن موج به عقب برمیگشتیم . کسی در ساحل نبود . طلا شروع به خواندن آهنگ کرد و هم زمان با آهنگ قر میداد . پاچه‌ی شلوارش را بالا داد و به سمت دریا رفت ، به طرف من چرخید وبا صدای بلندی گفت : _ پرستو آماده‌ی شنا کردن باش . جواب دادم : _ من تو آب نمیام . خودت برو . طلا با خوشحالی داد زد : _ مگه دست خودته ؟! به سمتم دوید . از این دیوانه هرچیزی بر می‌آمد . جیغ زدم : _ طلا خل بازی در نیار . وقتی دویدن طلا را دیدم ، پا به فرار گذاشتم . طلا با سرعت به سمتم می آمد . بعد از چند لحظه به من رسید و من را به سمت دریا کشید . با عصبانیت گفتم : _ طلا ولم کن . من نمی‌خوام خیس بشم . طلا خنده‌ی شیطانی کرد و گفت : _ عمرا . مرا به سمت آب کشید و درون آب انداخت . قهقه‌ای از خوشحالی سر داد و شروع به رقصیدن کرد . از کارهایش خنده‌ام گرفت به سختی از جا بلند شدم و به سمتش دویدم و او را در آب انداختم . طلا کماکان میخندید . با خنده گفتم : _ تو واقعا دیوونه‌ای . خودش را روی آب انداخت و گفت : _ خیلی خوبه . من باید شوهر شمالی پیدا کنم . اینجا زندگی یک طعم دیگه‌ای داره . با خنده گفتم : _ کی تورو میگیره ؟ طلا نشست و شالش را مرتب کرد و گفت : _ دختر به این خوشتیپی و خوشگلی . از خداشونم هست . بلند شدم و گفتم : _ بله بله ، صد در صد . بیا بریم ، کم کم نگرانمون میشن . طلا با خنده گفت : _ نگران چی میشن ؟! از پنجره میبینن مارو . خنده‌ای کردم و گفتم : _ راس میگیا . به هرحال من میخوام برم . خیلی تشنمه . طلا : _ این همه آب . بخور دیگه . خم شدم و مشتی ماسه‌ی خیس برداشتم و به سمتش پرت کردم . ماسه به شانه‌اش برخورد کرد ، آخی گفت و ادامه داد : _ باز وحشی شد . باشه بریم تا تو دریا غرقم نکردی . @akharin_tekrar
×