رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Elina..

ویراستار
  • تعداد ارسال ها

    519
  • تاریخ عضویت

اعتبار در سایت

1,589 Excellent😃😃😃😃

درباره Elina..

  • Other groups ویراستار
  • درجه
    ❤❤❤
  • تاریخ تولد 6 تیر 1384

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,751 بازدید کننده نمایه
  1. Elina..

    بهترین رمان طنز عمرتون

    جرعت یا حقیقت سرآشپز کوچولو در همسایگی گودزیلا
  2. Elina..

    فراخوان جذب پلیس انجمن 98iia

    اعلام امادگی. بیشتر روز و انلاینم
  3. Elina..

    آدم و حوا

    شاید بچه بودن ولی بچه اونقدر ذهنش منحرف نمیشه که سیب بخوره پس همون بزرگ بودن 😂
  4. PicsArt_02_17_02_18_29.png

    دوستان خوشگله؟؟

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 6
    2. Elina..

      Elina..

      مرسی عزیز دلم نظر لطفته😍😍

      @farzane77

    3. _sara

      _sara

      خیلی خوشکله 

      اون عکسه دیگه ک یه دختر رو کتاب خوابیده رو بیشتر دوست داشتم و دوس داشتم اونو بزاری 

      ولی اینی ک داره موهاش رو گیس میکنه بیشتر به اسم دلنوشته ات میخورد

      الانم خوشم اومد ک دوتاش گزاشتیییی😍

      @Elina..

    4. Elina..

      Elina..

      مرسییییییی گلی @_sara

  5. خیلی خوشگله😍😍مرسی دستت درد نکنه
  6. مرسی گلم تا کی اماده است؟؟؟
  7. عکس برای گوشه عکس برای اصلی. اگه به هم نمیخورن ترکیبشون، عکس دیگه بفرستم. خسته نباشید @Kosarbayat398
  8. سلام

     ببخشید شما ویراستار  رمان من هستید؟؟

    @Elina..

    1. Elina..

      Elina..

      سلام عزیزم من فعلا یه رمان کامل دستمه ویرایش اون تموم بشه رمان شما رو شروع میکنم

  9. #پارت-پانزدهم سرنوشت رخصت می‌‌‌‌دهی این بار را من به جای تو قلم بر دست بگیرم؟ شاید قلم زیبایی نداشته باشم، اما بهتر از تو تلخی ها را بر روی کاغذ جاری می کنم. جدایی‌‌‌‌ها را وصال می‌نویسم. چه می‌‌‌‌‌شود تو هم راضی باشی! به والله دو سال جدایی بسمان است، نیست!؟ بگذار این‌جایش را خوش بنویسم! بگذار در آسمان، خورشید طلوع را به جا بیاورد نه کسوف را. اندکیست دل‌ها گرفته است از هوای بارانی و طوفانی تو. بس است دیگر این‌ قدر جدایی... تنهایی... غم... این بار من می‌خواهم جای سرنوشت تصمیم بگیرم، مهر بزنم و او شاهد ماجرا باشد، حتی اگر راضی نباشد. مگر نمی‌گویند سرنوشت هر انسان بر دست خود نوشته می‌شود؟ پس من آغاز می‌کنم. چون من می‌خواهم زندگی کنم، مثلا... تو باشی! من باشم! عشق میان ما دوتا باشد! تو بیایی... در آغوشت باشم. گیسوانم را شانه بزنی و دوباره موهایم را برایم ببافی. پس قرارمان همان کافه همیشگی... "پایان"
  10. #پارت-چهاردهم هرگاه که به یادت می‌افتم، با خود می‌گویم... ای کاش ندیده بودمت!! نه خود دیوانه می‌شدم، نه تو آواره کوچه و خیابان. می‌‌‌دانم در عشق پایان خوش معنا ندارد. عشق است و تلخی پایانش! شاید لذت عشق در آن است که نباشد. نباشد و تو مجبور باشی با نبودش بسازی. تو با خاطراتش زندگی کنی. با یاد لبخندش، لبانت بخندد. با یاد حرف‌هایش، گونه‌هات رنگین شود. با فکر کردن به عطرش، قلقلکی ملایم دماغت را نوازش دهد. شاید اگر باشد، دیگر آن گونه دیوانه وار دوستش نداشته باشی. فراموش کنی که عاشقی، که او معشوق است دلسرد و زده بشوی... می‌دانم لذت عشق در دوری از یار است. دیوانگی، سردرگمی، همه این ها به کنار...
×
×
  • اضافه کردن...