رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Elina..

ویراستار
  • تعداد ارسال ها

    696
  • تاریخ عضویت

اعتبار در سایت

3,257 Excellent😃😃😃😃

درباره Elina..

  • Other groups ویراستار
  • درجه
    ❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 6 تیر 1384

آخرین بازدید کنندگان نمایه

4,329 بازدید کننده نمایه
  1. سلام و خسته نباشید اگه امکان داره یه ویراستار کمکی برای این رمان بدید چون خیلی طولانی پارتهاش

    https://forum.98iia.com/topic/6143-رمان-فرار-عاشقانه-zt-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?ct=1581952495

    @مدیر ویراستار

  2. https://98iia.com/دانلود-دلنوشته-موهایم-را-بباف/

    😊جیییغ سلام دوستان دلنوشته‌ام رفت سایت اصلی خیلی خوشحال میشم بخونید و نظرتون رو بهم بگید😍 

    @Naz... @Mah.m @tabikaran @Fatika @LiLi_A @Yasi.. @Amoo ALi @Z.t @iec boy @فاطی بهشتی

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 7
    2. Naz...

      Naz...

      سلام عزیزم ظهر دیدم مبارکت باشه گلی

    3. Yasi..

      Yasi..

      مبااارکه قشنگم😍😍

    4. Elina..

      Elina..

      مرسی عزیزهای دلم😍😍 

  3. عزیزم میشه خصوصیت رو چک کنی؟ 

  4. باور کن حال مـن خوب اسـت

    فقط نمی‌دانم چرا چند شب پیش

    وقتی تلوزیون سکانسی را نشان داد

    کـه خسرو شکیبایی می گفت

    یعنی هـمه چی دروغ بود؟

    همـه حرف ها، زمزمه ها، عشق ها

    فرو ریختم بر کف اتاق

    سرم را گرفتم بین زانوهایم و زدم زیر گریه

  5.  

    سه چیز تحملش خیلی سخته

    حق با تـو باشه

    ولی بهت زور بگن🙉

    بدونی دارن بهت دروغ میگن

    نتونی ثابت کنی🙈

    نتونی حرف دلتو بزنی

    و وادار باشی سکوت کنی🙊

  6. می گم سر به رمان من می زنی

    آخه هر چی تگت می کنم بعد می بینم آخرین ویرایش مال خودمه

    1. Elina..

      Elina..

      باشه عزیز امشب میرسم بهش

  7. Elina..

    مشاعره با اسم دختر

    آرام
  8. "پارت-سوم" بی‌بی به سویش می‌رود و او را در آغوش می‌گیرد. همانند نوزاد در آغوش گریه می‌کند. پدرش به سوی در خانه می‌رود و از خانه خارج می‌شود. دخترک تنها سفره دلش را برای تتها حامی خود باز می‌کند. - بی‌بی آخه تقصیر من چیه، مگه من خواستم دختر بشم، مگه من خواستم مامان بمیره، چرا هیچ کس به من نمیگه مامان چجور مرد. اصلا تقصیر من چیه که آقا جون با من اینجوری رفتار می‌کنه! تو این همه سال تنها خواسته من این که بزار برم مکتب درس بخونم، همین به خدا این خواسته زیادی نیست! بی‌بی می‌دانست دخترک حرف حق را می‌زند اما... مجبور بود او را متقاعد کند که تصمیم اشتباهی دارد می‌گیرد. راضی کردن پسرش به همین آسانی‌ نیست. - دخترم به حرف پدرت گوش کن صلاح و مصلحت تو رو می‌خواد، دلش نمی‌خواد دختر آفتاب مهتاب ندیده‌اش راه بیوفته تو کوچه و خیابون که هر کس و ناکسی بهش تیکه بندازه! پدرت غیرت داره دختر درکش کن. آه از غیرت پدر او که همانند طناب دار دور گردن دخترک پیچیده است، که دخترک فرار می‌کند از تمام مشکلات زندگی و گرفتار طوفانی عظیم می‌شود. - چرا همه انتظار دارن من درکشون بی‌بی! پس کی من رو درک کن؟ من ازدواج نمی‌کنم که اگه اجبارم کنین فرار می‌کنم از خونه بدتر آبروتون بره. بی‌بی "یا‌علی" می‌گوید و از جای خود بر می‌خیزد و باز‌ هم حرف‌های همیشگی او برای تنها نوه پسریش که آخر زبان سرخش، سر سبزش را به باد می‌دهد. شاخ نبات بدون توجه به حرف‌های بی‌بی به سمت حیاط می‌رود. حیاط کوچک ولی باصفایشان را چقدر دوست دارد. دخترک به وسط حیاط می‌دود و گوشه‌ای از حوض فیروز‌ای می‌نشیند، عطر گل‌های شمعدانی که به دور حوض فیروزه‌ای چیده شده است، مشامش را نوازش می‌دهد. چشمانش را میبندد و نفسی عمیق می‌کشد. باد دستانش را میان گیسوان دخترک کرده و در هوا پخش می‌کند‌. دخترک رویاهایش را دوست داشت! دستانش را در آب خنک حوض فرو می‌برد و آب را به اطراف می‌پاشد. - من بالاخره آقاجون و راضی می‌کنم که برم مکتب، البته اول باید این خواستگاری که نمی‌دونم از کجا پیدا شد رو از سرم وا کنم! خدایا خسته شدم خوب‌‌‌... یک آن دخترک حرفش را قطع می‌کند، سنگینی دستی را بر روی شانه‌اش احساس می‌کند. آرام به عقب بر می‌گردد که بی‌بی را می‌بیند. - خدایا خودت مراقب باش! دختر دیوانه شدی داری با خودت حرف می‌زنی یه ربع دارم صدات می‌‌زنم که بیا به این پیرزن کمک کن، دست تنها باید کل اون خونه رو جارو بزنم. پاشو فردا پس فردا میری خونه مادر شوهر می‌گن مادربزرگش چیزی به این یاد نداده! قهقهه‌های دختر در فضا می‌پیچد انقدر دنیایش کوچک است که فراموش کرد چندی پیش همانند ابربهاری در حال اشک ریختن بود. - وای بی‌بی چقدر شیرین حرص می‌خوری شما! چشم الان میام کمکتون امدم بیرون یکم حال و هوام عوض بشه. بلند می‌شود و همراه بی‌بی به سمت خانه می‌رود. جارو را به دست می‌گیرد و گوشه به گوشه خانه را جارو می‌زند. صدای بی‌بی به گوش دخترک می‌رشد - دخترم انگاری یکی داره در رو می‌کوبه میری ببینی کی هستش من دستم بنده. - چشم رفتم الان. بدو بدو به سمت در می‌رود، گوشه‌ای از در را باز می‌کند و بیرون را نگاهی می‌اندازد‌. پدرش او را به کنار حل می‌دهد و داخل می‌شود. - دختر هزار بار گفتم اول بپرس کی دم درِ، بعد در رو وا کن، یه دفعه دیدی دزد بود. @Mah.m @Saeedhfxi
×
×
  • اضافه کردن...