رفتن به مطلب

پرچمداران

  1. NERSIA

    NERSIA

    کاربر قدیمی


    • امتیاز

      2,440

    • تعداد ارسال ها

      2,007


  2. N.a25

    N.a25

    کاربر فعال


    • امتیاز

      1,642

    • تعداد ارسال ها

      606


  3. dokhtarake

    dokhtarake

    ✨کاربر ویژه✨


    • امتیاز

      1,632

    • تعداد ارسال ها

      1,057


  4. maede._.tz

    maede._.tz

    مدیران آینده


    • امتیاز

      1,009

    • تعداد ارسال ها

      2,258



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز از زمان سه شنبه, 21 اسفند 1397 در همه بخش ها

  1. 20 امتیاز
    Bazen insan evi gibi hayatına da sağlam bir temizlik yapamalı içini tüketen aşkları sahte dostları kuyu kazan akrabaları bencil nankör insanları sonsuza kadar kapısının ardında bırakmalı آدم، گاهی باید توو زندگیش مثل خونه اش یه نظافت درست حسابی کنه. عشق هایی که دلش رو تباه کردن، دوستای دروغین، فامیلایی که زیر پاش رو خالی میکنن، آدم های خودخواه و نمک به حروم رو برای همیشه پشت در خونه اش بذاره 😘😘😘
  2. 16 امتیاز
    حاجی فیروز در فرهنگ باستانی ما کسی بود که در آتشکده نگهبان آتش بود و نمیذاشت آتیش خاموش بشه. روی سیاه اون به خاطر دود ناشی از آتیش بود نه چیز دیگه ای، در ضمن گدایی نمی کنه بلکه اون با عجله پیش تر از همه می اومد به کوچه و خیابونها و شروع به جار زدن این موضوع که مردم آگاه باشید که بهار چند روز دیگه میرسه در واقع نوید بخش اومدن بهار بود و مردم به خاطر این خبر خوش به اون مژدگانی میدادند، اگه لباسش قرمزه بخاطر اینه که در فرهنگ میترایسم نگهبان آتش لباسی قرمز داشت. افسوس که وارونگی های حیوان های به ظاهر آدم ، به فرهنگ ها هم رحم نکردند و حتی حاجی فیروز را هم گدا کردند. شبتون خوش
  3. 15 امتیاز
    عقل تکرار را نمی پذیرد ، اما احساس آری طبیعت نیز دوستدار تکرار است طبیعت را ساخته اند از تکرار تکرار بهار مبارک . . . @samanehaminian69 @m @site mother @Hany Pary @Fateme00 @Bahareh @meli.km @عِرورِ مَغذے @nima.slm00 @maede._.tz @Sanay @narjes @nafas1383 @پرند @dokhtarake @zeynab29 @yasi @Soodi70 @shell_s.h @ز.یزدانی @fariba.m7 @fatemeh_5656 @Sheyda @یارا @mench @sahar_rad و...
  4. 15 امتیاز
    امیدوارم در سال جدید: اگه پول نداری... بهش برسی اگه امید نداری... بهش برسی اگه عشق نداری... بهش برسی اگه شادی نداری... بهش برسی اگه شعور نداری... بهش برسی . . اگه هم هیچکدومش رو نداری برو بمیر دیگه، سال نو میخوای چیکار با این وضعیتت!😂😂
  5. 13 امتیاز
    پارت پنجاه و دوم: سرم را به صندلی تکیه دادم و چشمانم را بستم. سعی کردم ذهنم را از دلایل دستگیری ام دور کنم و به این بیاندیشم، که چه کسانی در نبودم نگرانم می شدند؟ مهیار؟ با آن چشمان عسلی که نگرانی در چشمانش موج می زد. یا ماهور، خواهرم؟ که لرزش صدایش، دلم را لرزاند؟ قطعا هر دوی آن ها. بغض دوباره در گلویم بیداد می کرد و مرا برای اینکه به او اجازه ابراز وجود نمی دادم، محاکمه می کرد. اما من بغضم را قانع کردم. وقت ضعیف بودن،نبود. وقتش رسیده بود که دوباره نقابم را روی صورتم بگذارم تا ماهان حقیقی باز هم پنهان بماند. صدای پچ پچ، سربازان باعث شد تا چشمانم را باز کنم و کنجکاوانه به اطرافم نگاه کنم. محله ها کمی برایم ناآشنا بودند. بهتر بگویم، اصلا آن محله ها را نمی شناختم. اما بوی خطر را به خوبی احساس می کردم. نگاهی کردم افراد غریبه ای، که می شد گفت به پیشانی اشان مهر دزدی و قتل و مواد زده بودند، با حسرت و یا با نفرت نگاهم می کردند. زن خندید و گفت: هنوزم نفهمیده! سربازی که پشت فرمان نشسته بود طوری خندید که من از آینه روبه رو به وضوح، حرکت پرره های بینی اش را دیدم. نفهمیده بودم؟ نمی خواستم بفهمم. در کورسوی پله های تاریک آینده، چیزهای شیرینی نمی دیدم. ترجیح می دادم سکوت کنم. اما در آن لحظه فقط خودم فهمیدم که قلبم تا چه حد و بی وقفه در قلبم می کوبید. تنها خودم می توانستم بفهمم که چه استرسی را تحمل می کردم. دست هایم را در هم حلقه کردم و بی هدف به رو به رویم خیره شدم. و در ذهنم تکرار کردم "اگر این ها خلاف کار بودند؛ نمی گذاشتند من تا اینجا، چشمانم باز باشد" اما سوال بزرگی در ذهنم رژه می رفت. و آن سوال این بود " این غریبه ها کیستند؟" صدای زن همراه با تمسخر بلند شد: می گفتن داد و بیدادت زیاده.. می گفتن حافظه ات قویه.. می گفتن رو دست نمی خوری.... ولی... حرفش را قطع کرد و با تحقیر به من نگاه کرد. من هم به نگاه عاقل اندر سفیهانه ای بسنده، کردم. و احساسات درونی ام را در همان درونم کشتم و بی روح و بی روح تر شدم. زن، دستم را کشید و من به طرز بدی، به سمت او پرت شدم. دستش را جلوی گلویم کرد طوری که احساس کردم هر آن ممکن است؛ خفه بشوم. اما نه جیغی، نه دردی. فقط لحظه ای، آن هم لحظه ای احساس بدی بهم دست داد و بوی بدی داخل بینی هایم شد به طوری که درد وحشتناکی درون سرم پیچید. دلم می خواست هرچه را که خوردم و نخوردم، بالا بیاورم. معده ام سوخت و من دیگر مجالی برای بالاآوردن یا نیاوردن نیافتم. ******* تانیا: شوکرش را چرخاند و گفت: تو این اواخر با اون زیاد می پلکیدی... سکوتی کرد و با داد گفت: الان کدوم گوریه؟ بی حالم سرم را کج کردم و گفتم: نمی دونم به خدا... خنده شیطانی کرد و نزدیک تر آمد، شوکر را به من نزدیک کرد و من دوباره عین برق گرفته ها لرزیدم. نالیدم: من اصلا اون رو نمیشناسم. داد زد و به دو غول چماقی که آنجا بودند گفت: به حرفش بیارین... با حال زارم ناله ای کردم. من اینجا چه کاری می کردم؟ لب زدم: به جون عزیزم... نفسم تنگ بود. به سختی نفسی کشیدم و ادامه دادم: نمی دونم کجاست.. اخمی کرد و مرا با صندلی ام_ که از قبل دست و پایم به آن بند بود_ جا به جا کرد. تازیانه نه سری به دست داشت. آن را با شدت به زمین کوبید. طوری که صدایش گوش هایم را کر، کرد. سرم را بالا گرفتم و به هیکل بزرگ و افتاب سوخته ای که جلویم بود؛ خیره نگاه کردم. بی حال بی حال بودم. غرید: مثه که خانوم هوس کردن طعم تازیانه نه سر رو بچشن! چشمانم را بستم، تصورش هم دردآور بود. با حال زار و نزارم زیر لب نالیدم: لعنت بهت! می خواستم فحش های بد تر از آن بارش کنم اما مزه خونی که از دماغم جاری شد و درد بیش از حد درونیم، دهنم را بست. از کودکی، هر وقت که استرس می گرفتم. همین اتفاق تکراری رخ می داد. خون بیش از حدی که از بینی ام بیرون می ریخت. ضعفم را بیشتر می کرد. غول تازیانه به دست هم وضعیتم را دید اما توجهی نکرد. سرانجام. صدای در که بلند شد با سرعت از اتاق خارج شد. در دلم دعا کردم. عارف باشد. اما اگر عارف بود، می توانست مرا از اینجا خارج کند؟ آیا برگشتن عارف، زندگی طبیعی قبلی ام را تامین می کرد؟ افکارم عین موریانه مغزم را می جویدند و من امیدوار به پرتوی نوری که در تاریکی نمور اتاق، نمایان بود چشم دوختم و در دلم دعا کردم که خود عارف باشد.
  6. 12 امتیاز
    #پارت ششم آیسو نفس کم آورده بود. گر گرفته بود و نمی‌توانست اشک‌هایش را کنترل کند. نمیتوانست باور کند که ، هنوز هم عاشقش است؛ اما این واقعیت بود. او بیشتر از گذشته عاشقش بود؛ اما چه فایده داشت. وقتی او قاتل پدر و مادرش بود. چه فایده که حالا 3 سال فاصله بین آن‌ها افتاده بود، چه فایده حالا که دیگر نمی‌توانستند کنار هم باشند. هر دوی آن‌ها اشتباه کرده بودند. هردوی آن‌ها، قربانی انتقام بودند. آیسو باز دوباره، بغضش را قورت داد و به آهیل که حالا روی صندلی نشسته بود و سرش را میان دستانش گرفته بود، زل زد. این مرد، زندگی او بود؛ اما افسوس که نمی‌توانست مردِ زندگی او باشد. آهیل کمی بعد، سرش را بلند کرد و به طور ناگهانی چشمش را به جایی که آیسو ایستاده بود، دوخت. آیسو که غافل گیر شده بود، سریع خود را عقب کشید و با سرهنگ سمیعی پشت بوته‌های درخت پنهان شد. آهیل مطمئن بود که شخصی را دیده است و حدس می‌زد که آیسو باشد. او تمام این 3 سال، از هر چیز آهیل خبر دار بود و در هر اتفاقی، خود را به زندان می‌رساند؛ تا از کارهای آهیل سر در بیاورد. حالا آهیل یقین داشت که آیسو آنجا بود، درست مثل روزی که در درمانگاه او را دیده بود. با چشم دنبال آیسو گشت؛ اما او را ندید. دوستش اشکان که از تغییر حالت آهیل تعجب کرده بود، پرسید اشکان: آهیل خوبی؟! چیشد؟! آهیل: هیچی خوبم. فقط! ... صدای سرباز، اجازه‌ی ادامه دادن به سخنش را نداد. سرباز: وقت ملاقات تمومه، بیایید بیرون! آهیل اشکان را، برادرانه در آغوش کشید و گفت آهیل: ممنونم که اومدی داداش، خداحافظ! اشکان: امیدت رو از دست نده! من مطمئنم، آیسو بالاخره تورو می بخشه .یادت نره برات یه امانتی گذاشتم، از نگهبان زندان بگیر. آهیل سری تکان داد و از کابین ملاقات خارج شد. *** آیسو تمام مدت، آن‌ها را از پشت بوته‌ها تماشا می‌کرد. دعا دعا می‌کرد که آهیل او را ندیده باشد. نمی‌خواست با او رو به رو شود؛ چون می‌دانست اگر آهیل یکبار دیگر به چشمانش نگاه کند، دیگر نمی‌تواند طاقت بیاورد و بیخیال انتقام می‌شود. بالاخره گفت و گوی آهیل و دوستش تمام شد و آهیل از کابین خارج شد. آیسو با دقت به او نگاه کرد، دستانش را با باند بسته بود. می‌توانست حدس بزند که جای شلاق‌هایش را پانسمان کرده‌اند ، به پاهایش زنجیر بسته بودند و لباس‌های راه راه آبی مخصوص زنداییان تنش بود. آهیل آرام آرام به سرباز نزدیک شد و دستانش را به سمت او دراز کرد. سرباز جوان دستبندی را از جیب شلوارش در آورد و به دستان آهیل زد. آهیل سرش را پایین انداخت و در کنار سرباز به راه افتاد. شانه‌هایش خمیده شده بودند و دیگر خبری از آن آهیل محکم و قوی نبود. آیسو با دیدن وضعیت او، نتوانست خود را کنترل کند و صدای هق هقش برای لحظه ای توجه آهیل را جلب کرد؛ اما آیسو سریع دستش را جلوی دهانش گذاشت تا آهیل متوجه او نشود و بی صدا و خفه اشک ریخت. برای آهیلش، برای این تقدیر، برای خودش، برای تنهایی‌اش و برای یتیم بودنش. بلافاصله بعد از آن که آهیل وارد ساختمان اصلی زندان شد، اشکان از کابین بیرون آمد تا از زندان خارج شود. آیسو سریع خود را جمع و جور کرد و با اخم و ظاهری قوی همراه سرهنگ سمیعی، جلوی اشکان را گرفت. اشکان که از این حرکت تعجب کرده و کمی ترسیده بود، با ابروهای بالا پریده پرسید اشکان: سلام ، بفرمایید؟! سرهنگ سمیعی: علیک سلام . ببین داداش ، یه راست میرم سر اصل مطلب و اصلا حوصله ی مقدمه چینی ندارم ! شما چه نسبتی با آقای کامیاب دارین؟ اشکان: دوستشم. چطور؟! آیسو برای آنکه بتواند نقشه اش را خوب عملی کند، گفت آیسو: من آیسو کیانفر هستم، وکیل پایه‌ی یک دادگستری. اشکان روی چهره‌ی او، دقیق شد و کمی بعد با تمسخر و تحقیر گفت اشکان: همون دختری که ادعای عاشقیش می‌شد! ولی زندگیه آهیل رو به گند کشید! آیسو با عصبانیت، پاسخ داد آیسو: آهیلم همون کسی بود که ادعای عاشقیش می‌شد؛ اما قاتل پدر و مادرم از آب در اومد! اشکان: درسته، شاید آهیل قاتل باشه؛ اما شما از گذشته، خبری ندارید. آهیل حق داشت، این کار رو به کنه. خواست برود که سرهنگ سمیعی، دستش را گرفت و آیسو ادامه داد آیسو: خب مگه نمیگید از گذشته خبری ندارم و آهیل حق داشته! این رو به هم ثابت کنید! اشکان: چطوری؟ آیسو: گذشته رو به هم تعریف کنید، مدرک نشون بدین. اشکان کمی فکر کرد که می‌تواند، پیشنهاد خوبی باشد و راه نجاتی برای آهیل. پس رو به آیسو، گفت اشکان: باشه، ولی یه شرط داره! آیسو: چی؟
  7. 11 امتیاز
    خب ! من دیگه نمی بینمتون تا آخر عید . باید بگم که واقعا دلم برای تک تکتون تنگ میشه . با اینکه این فضا یه فضای مجازیه ولی از ته قلبم همتون رو دوست دارم و جزو بهترین دوستام حسابتون می کنم 😘 می دونم اینقدری میشه روی تک تکتون حساب باز کرد که آدم دیگه احساس تنهایی نکنه و هر وقت کسی میاد اینجا حالشو خوب کنین . همینطوری مهربون و با احساس بمونید 😍 امیدورام که همتون توی سال جدید آرزو هاتون رو زندگی کنید و کنار خانوادتون شاد باشین ♥️ عیدتون مبارک 🌹 پ.ن : داداش گلم ، ببخشید که روز تولدت نیستم . امیدوارم که توی زندگیت هیچ وقت رنگ غمو نبینی و توی برگه‌ی جدید دفتر زندگیت ، به تمام چیزهایی که می خوای برسی 💕 @nima.slm00 🎂🎉🎉🎊🎁💕
  8. 11 امتیاز
    و مقام دست شکسته انجمن هم می رسد به... من👊🏻😂
  9. 10 امتیاز
    و اولین روز آخرین فصل سال که سر می رسد ، کمتر درختی دارای پوشش ظاهری می باشد ؛ اما همان درختان در 5 روز آخر حضرت زمستان غوغا می کنند . کم کم صبح ها باد صبا نغمه ی شادی می خواند و نوید بهاری دیگری می دهد و می گوید : آمد بهار جان ها ای شاخ تر برقص آ ای شاخ تر برقص آ ای شاخ تر به رقص آ جان پدر برقص آ جان پدر برقص آ از پا و سر بریدی بی پا و سر برقص آ ای خوش کمر برقص آ و کم کم درختان به داخل خود می روند و کند و کاو می کنند و در آخر چیز های زیبا و دیبا رنگشان را به بیرون می ریزند و ظاهر خود را به احترام آمدن اولین شاهدخت بهار آراسته می کنند . مردمان ایران باستان اسم این عمل را " نوروز " نامیدند و تا به حال ادامه داشته است . و الان هم همه والایان شهر خود را برای آمدن اولین شاهدخت بهار آماده می کنند . نوروز را به همه ی والایان شهر و از جمله دوستان و همراهانم در این سال تبریک می گویم . آهنگی مخصوص شما عزیزان دل https://upmusics.com/دانلود-آهنگ-محسن-چاوشی-برقص-آ/ @samanehaminian69 @ihawni @ز.یزدانی @پرند @meli.km @maede._.tz @Kosarbayat398 @zeynab29 @hopewriter313 @Reihi._.ms @zhrw._.ms @Jesus @Sheyda @mahsa @Helen @Hana_m @Bahareh @site mother @Fateme00 @Mhdis.Mhp @Aylelen @zahra.s ماشاءالله زیادید بخوام تگ کنم فردا صبح می شه با ارزوی عاقبت بخیری برای همه ی دوستان . خب دیگه اگه کسی هم تگ نکردم شرمنده همتون توی ذهنم و قلبم هستید . مهم اینه @m @Giiilass
  10. 10 امتیاز
    قهر که می کنید مراقب فاصله ها باشید بعضی ها همین حوالی منتظر جای خالی برای نشستن می‌گردند . . .
  11. 10 امتیاز
    مهربانی در ڪلام اعتمادبه‌نفس ایجاد می‌ڪند مهربانی در ذهن معنویت وڪمال ایجاد می‌ڪند ومهربانی در بخشش عشق ایجاد می‌ڪند.💕 روزتون سرشار از مهربانی و عشق
  12. 10 امتیاز
    پارت پنجاه و یکم: مهیار با بهت گفت: من؟ آهی کشیدم و با بی قراری گفتم: بی خیال.. چشمانم را بستم تا دوباره در افکارم غوطه ور شوم، اما صدای زنگ گوشی همه افکارم را درید. دستم را بلند کردم و گوشی ام را از روی میز برداشتم. ماهور بود.اخم کردم و تماسش را جواب دادم. _ماهور: ماهان؟ استرس در کلامش مشهود بود. با تردید پرسیدم: هوم؟ صدای قورت دادن آب دهانش را شنیدم. ماهور گفت: ماهان.. یه اقایی اومده اینجا...یعنی .... می گه... می گه... پوزخندی زدم؛ ماهور از بچگی اش از ساده ترین چیز ها هم می ترسید. با خنده گفتم: اومده منو ببره؟ یا تو رو؟ شایدم جفتمونو... نترس ماهی جونم! چیزی نیست که... حالا چی میگه؟ مهیار ابرویش را بالا انداخت. رویم را برگرداندم و با صدای بلند خندیدم، هر چند که احساس کردم ستون محکم درونی ام هم فرو ریخته است.. _ماهور با لرز گفت: تو الان کجایی؟ خونه مهیار؟ "آره" ای گفتم که ماهور گفت: گوشی رو بده مهیار کارش دارم. گوشی را به سمت مهیار دراز کردم و گفتم: بگیرش! ماهوره.. مهیار سرش را تکان داد و گوشی را دم گوشش گذاشت _ مهیار: سلام ماهور جان! چی شده؟ _... مهیار: چی؟ _.... اخم هایش را در هم کشید و دور تا دور خانه را با گام هایش، پیمود. _مهیار: نگفتن برای چی؟ _..... لبش را گاز گرفت و گفت: ای بابا.. آدرس اینجا رو دادی؟ _...... مهیار هومی گفت و نگران به من نگاه کرد. یک تای ابرویم را بالا انداختم. مهیار سرش را تکان داد و با خداحافظی ساده ای از ماهور خدا حافظی کرد. _من: چی می گفت؟ مهیار همانطور که لبش را می گزید به من نزدیک شد و گفت: می گفت که.... برای اولین بار در تمام عمرم دیدم که مهیار، برای زدن حرف هایش این دست، آن دست می کند. دست اخر زیر لب گفت: جهنم و ضرر.. ببین ماهان!.... صدای زنگ در بلند شد.. مهیار گفت: پاشو ماهان یه نفس عمیق بکش... چیزی نیست. اخم کردم و با خنده ای که ترس و استرس در آن مواج بود گفتم:چی شده ؟ مهیار ایفون را برداشت و بعد از مدتی سکوت گفت: میایم دم در... شالم را درست کردم و پشت سر مهیار راه افتادم. مهیار غرق در افکارش بود. کتونی هایم را پایم کردم و منتظر آسانسور ماندم. مهیار هم در خانه را قفل کرد و با پریشان حالی ای که انتظارش را نداشتم گفت: بریم! سرم را تکان دادم و از جیبم آدامسی درآوردم و آن را درون دهانم انداختم و با سر و صدا آن را جویدم. به آیینه رو به رویم در آسانسور نگاه کردم. مهیار، مرا نگاه می کرد و سرش را تکان می داد. بالاخره از آسانسور بیرون آمدیم. مهیار دستم را فشرد و گفت: نگران نباش.. سرم را تکان دادم. دلم نمی خواست بدانم، چه چیزی در انتظارم است... ترجیح می دادم، هیچ وقت به دم در نرسم. دوست داشتم لحظات کش می آمدند و من هرگز نمی دیدم که این بار سرنوشت چه خوابی برایم دیده است.. اما همه چیز آن طور که ما می خواهیم نیست! ثانیه ها مثل همیشه به سرعت گذشتند و به تمنای من برای دیر گذشتنشان توجهی نکردند. در باز شد و آن لحظاتی از رسیدنشان، فراری بودم. فرا رسیدند. سرباز حکم دستش را نشان داد و گفت: ما موظیم خانوم ماهان مینایی رو برای پاره از توضیحات به کلانتری ببریم. نگاهی به جفت سربازان انداختم. قیافه هایشان برایم آشنا بود. اما یادم نمی آمد کجا دیده بودمشان.. آهان! شاید در همان سری که برای دیدن یکی از دوستان قدیمی عارف، همراهش به کلانتری رفته بودم، این دو سرباز جوان را دیده بودم. چند بار پشت سر هم پلک زدم و به مهیار نگاه کردم. با مظلومیت گفتم: مگه من چی کار کردم مهی؟ یکی از آن دو سرباز که جوان تر بود گفت: سرکار علیه شما تشریف بیارید؛ همه چی مشخص می شه.. مغزم قفل کرده بود. هیچ چیزی را نمی فهمیدم. دستم را سمت شالم بردم و آن را مرتب کردم. مهیار پلکی زد و گفت: نگهش می دارن؟ سرباز دیگر که بسیار اخمالو بود گفت: ما چیزی نمی دونیم... اگه بی گناهیشون اثبات بشه خیر! بی گناهیی؟ کدام گناه؟ کدام اشتباه؟ به سمت ماشین پلیس راه افتادم. دختر چادری از ماشین پیاده شد و من در صندلی عقب نشستم.. مهیار هم سوار ماشینش شد و پشت سر ما راه افتاد. چیزی نمی گفتم تنها به خیابان شلوغ نگاه می کردم... برگشتم و به دختر چادری نگاه کردم. از پنجره به بیرون خیره شده بود... آرام گفتم: خانوم؟ برگشت و گفت: بله؟ با تردید گفتم: چرا منو گرفتن؟ زن نگاه اخمالویی کرد و گفت: می فهمی بعدا! چیزی نگفتم.. اما دردلم سرزن را زیر گیوتین گذاشتم و کله اش را از بدنش جدا کردم. بعد از مدتی صدای آدامس جویدنم، تبدیل به تنها چیزی شد که سکوت را می شکست. زن برگشت و گفت: خانوم رعایت کن! یک تای ابرویم را بالا انداختم... اما از انجایی که این زن هم در دنیای من مرده بود چیزی نگفتم و گوشی ام را درآوردم. اما به محض اینکه چشم زن به گوشی ام افتاد آن را از دستم چنگ زد و درون کیفش انداخت.. عصبی شدم. خودخوری بس بود. دستم را دراز کردم و گفتم: گوشیمو بده زنیکه گور به گور شده فکر کردی پلیسی هر غلطی دلت خواست می تونی بکنی..
  13. 10 امتیاز
    پارت چهل و ششم: ماهان: پوفی کردم و گفتم: د آخه تو چرا اینقدر کلافه ای مهی؟! مهیار تمام سعی اش را می کرد تا چیزی در چهره اش نمایان نشود اما همین که مدام شقیقه هایش را با انگشتانش ماساژ می داد، مرا متقاعد می ساخت که در وجودش آشوب عظیمی بر پاست. از روی تخت بلند شدم و به سمت بالکن، حرکت کردم. برگشت و در چشمانم خیره شد. حس می کردم چشمان عسلی اش از همیشه تیره تر شده است. لبخند نیمه جانی زد و گفت: هیچی! پوزخندی زدم و گفتم: خودتی! _با حواس پرتی گفت: ها؟ آدامسی ترکاندم و ادایش را در آوردم : ها؟... هیچی... چی میگی مهی؟ چی شده؟ نفس عمیقی کشید و گفت: هیچی ماهان... هیچی! من خوبم! دستانم را دور شانه اش حلقه کردم و زیر گوشش زمزمه کردم: می خوای بریم خونه مون یه سر؟ برگشت و گفت: بریم اونجا چی کار؟ _پوفی کردم و گفتم: خب اومدی خونمون چی کار؟ حداقل بریم اونجا بهت اسباب جدیدی که خریدیم رو نشونت بدم. چند ماهه دیگه عروسیمونه ها! تک خنده ای کرد و گفت: به عمو اینا بگو!... بریم.. دستانم را بیشتر دور گردنش، حلقه کردم. سرم را نزدیک گردنش بردم و عطرش را بو کشیدم. خندید و با ملایمت حلقه ای دستانم را باز کرد و گفت: برو حاضر شو! چشکی زدم و به سمت اتاقم راه افتادم. مانتو لی ام را با شلوار جین برمودایم ست کردم و لحظه آخر به خودم درآینه نگاه انداختم. هدفم را برای خودم باری دگر در ذهنم تکرار کردم. لبخندی زدم. لبخند ریزی که تنها خودم از مفهوم آن خبر داشتم. گوشی ام را از جلوی دراور برداشتم و در سالن فریادزدم: مهی؟ مهی؟ بریم؟.. مهیار خندید و بابا گفت: برو کفشاتو بپوش الان میام.. آرام هندزفری ام را زیر شالم بردم و بعد از خداحافظی آل استار هایم را پایم کردم و این پا، آن پا کردم تا مهیار بیاید. نگاهی به مهیار انداختم. هر بار،که نگاهش می کردم ستاره های روشن شده ای در چشمانش را می دیدم که به طرز عجیبی بی سابقه بود. انگار مهیار هم از جدل با من خسته شده بود. من و مهیار، هر دو از بازی تکراری، جدایی بریده بودیم. نمی گویم که دیوانه وار عاشق مهیار بودم، نه! اما، من هم دنبال آرامشی بودم که در تمام مدت عمرم از آن بی نصیب بودم. مهیار دستم را محکم فشرد. تعجبم را با پوزخندی به او نشان دادم. اما، مهیار آنقدر خسته و بی حال بود که پوزخندم از چشمانش دور ماند. در ماشین، مهیار نتوانست حال و هوایش را مثل همیشه پنهان کند. سر هر چراغ قرمز پوفی می کرد و بی حوصله به چراغ قرمز خیره می شد. من هم به روی خودم نیاوردم و هرچند لحظه، آهنگی را که گوش می کردم؛ زیر لب تکرار می کردم. سر انجام به خانه ای رسیدیم که قرار بود در آینده مثلا، مقری بشود برای پر کردن تنهایی من و مهیار. فضایی شود مملو از عشق! آرام کلید را انداختم و دوشادوش مهیار وارد خانه شدم. با هیجان دستش را کشیدم و تغییرات دکوراسیونی را که به تازگی ایجاد کرده بودم، نشانش دادم. مهیار خسته خندید و گفت: به به! چه با سلیقه! من هم نخودی خندیدم و گفتم: تازه کجاشو دیدی؟ نزدیک های ساعت ده بود که بالاخره همه جا را به مهیار نشان دادم. حال و هوای مهیار اندکی بهتر شده بود. خندید و گفت: گشنمه! یه چیزی درست کن بخوریم. ابرویی بالا انداختم و گفتم: جان؟! اولا نوکر بابات غلام سیاه. دوما، من آشپزی بلدم؟ سوما، با این قابلمه و بشقابای نو می خوای غذا درست کنی؟ لبش را گزید و گفت: خودم غذا درست می کنم اصلا! نوچ نوچ! پایم را روی پایم انداختم و گفتم: هرکار می خوای بکن! فقط ظرفا رو درست بشوری که مامانم نفهمه باز غر بزنه... زیر لب غر زد: یه ظرف شستنم بلد نیس!... بعد بلند تر گفت: امر دیگه باشه ماهان خانوم؟ _طبق عادتم آدامسم را با صدای بلند ترکاندم و گفتم: فعلا همینا.. تا بعد. تک خنده ای کرد و وارد آشپزخانه شد. صدای قابلمه ها و بعد از آن جلز ولز روغن، مرا تحریک می کرد تا وارد آشپزخانه شوم. اما باز هم دندان سر جگرم گذاشتم و بیخیال مشغول ور رفتن با گوشی ام شدم. نگاه به ساعت کردم نزدیک 11 و نیم بود. داد زدم: مهیار؟ زنده ای؟ _خندید و گفت: یه ده دقیقه دیگه بیا ببین ماه دامادت چه کرده.. از لفظ ماه داماد خنده ام گرفت. گفتم: پس من می رم تا وقته یه دست لباس راحتی بپوشم. بعد بیام ببین ماه دامادمون چه کرده.. با پایم کشو را باز کردم. هوای بیرون سرد بود. اما آنجا با وجود پکیج هوا خفه کننده بود. لباس هایم را بالا و پایین کردم و دست آخر، تیشرت سورمه ای ام را با شلوار اسلش همرنگش پایم کردم. دستم را لای موهای پسرانه ام بردم و مشغول بازی کردن با آن شدم. نمی دانستم باید چه حالتی در مقابل مهیار می داشتم. در آینه به خودم نگاه کردم و حالت های مختلف را برای خودم بازی کردم. کسل بودن خیلی به من می آمد. اما، نمی خواستم کسالت مهیار را بیش از آنچه که بود کنم.. حالت خنده، اصلا به من نمی آمد اعوقی برای خودم زدم که صدای خنده مهیار بلند شد. برگشتم. دقیقا از لای در، به من خیره شده بود. با بهت گفتم: به چی می خندی روانی؟ _مهیار خنده های نخودی اش را خورد و گفت: به تو! _دست هایم را به کمرم زدم و گفتم: به من می خندی؟ _مهیار: بله به بعضی کارات باس خندید! نگاه عاقل اندر سفیهانه ای به او انداختم. کارش به جایی رسیده بود که ادای مرا در می آورد و به جای لفظ باید از "باس" استفاده می کرد. دندان هایم را روی هم ساییدم و گفتم: حالا که رفتیم دست پخت شما رو خوردیم، می فهمیم که به کی باس خندید... نزدیکم آمد و گفت: پاشو اومدم بهت همینو بگم. غذا حاضره. پوفی کردم و پشت سر مهیار به سمت آشپزخانه لخ کشیدم. چشمانم را با دست هایش گرفت و گفت: بو بکش و حدس بزن چیه؟ بویی کشیدم. و از بویی که به مشامم خورد. صورتم را جمع کردم. با نفرت گفتم: لازانیاست؟نه؟ دست هایش را برداشت و گفت: دوست نداری؟ برگشتم و گفتم: می دونستی نه؟ _خندید و گفت: نه به جان تو! پوفی کردم و گفتم: عیب نداره. صندلی را کشیدم و عکسی گرفتم و آن را در فضای مجازی به اشتراک گذاشتم. اما ننوشتم که چقدر از این غذا متنفرم. بعد با وسواس تکه ای از لازانیای کش آمده را داخل بشقاب روبرویم گذاشتم. کمی با غذا بازی کردم. حالم از آن پنیر پیتزای سفید کش آمده و قارچ های چندش تر آن بهم می خورد. اما مهم تر از آن ها این بود که من به تازگی گیاهخوار شده بودم و حس می کردم بوی گوشت هم مرا اذیت می کرد. مهیار که با اشتها مشغول خوردن بود. گفت: دهه! بخور دیگه بچه جان! چشمانم را بستم و با سر چنگالم مقداری از آن را داخل دهانم گذاشتم. آرام، آرام مزه اش کردم. اگر از مزه ی گوشتش، صرفه نظر می کردیم بد نبود. بهتر بگویم قابل خوردن بود. مهیار منتظر، گفت: خب؟ لقمه را قورت دادم و گفتم: هعی بدک نبود! تمرین کنی یه چیزی می شی. مهیار از خنده روی صندلی ولو شد و گفت: جدا؟ چه افتخاری مادمازل! چشم غره ای نثارش کردم و آرام آرام تکه های گوشت را با وسواس جدا کردم و مشغول خوردن شدم. به تکه آخر که رسیدم، هم زمان با مهیار چنگال هایمان را داخل دیس فرو بردیم. مهیار ابرویی بالا انداخت. اخمی کردم و گفتم: بکش کنار جوجه! این دیگه واس خودمه.. _مهیار: نچ! _من : چی چی و نچ؟ تو خودت همه این ظرفو تنهایی خوردی. _مهیار: باشه مال تو! ولی یه شرطی داره.. اخمم غلیظ تر شد با کنجکاوی گفتم: چه شرطی؟
  14. 10 امتیاز
    پارت چهل و پنجم: پرده را رها کردم و همانطور که شالم را روی نرده تختم می انداختم عزیز را صدا زدم: عزیز؟ عزیز کجایی؟! صدایی از عزیز در نیامد. کلافه از اتاقم بیرون آمدم و به سمت آشپزخانه حرکت کردم. آشپزخانه مامن همیشگی عزیز بود. درست حدس زده بودم، عزیز همانطور که شعله گاز را تنظیم می کرد گفت: چی شده مادر؟ به اپن تکیه دادم و دست هایم را در هم قلاب کردم. نمی دانستم سوالی که می خواهم بپرسم چه جواب و پیامدی خواهد داشت. _من: عزیز یه سوال بپرسم قول می دی راستشو بگی؟ _عزیز: بپرس! _ من: عزیز یادته بچه بودیم عمه اینا هم طبقه بالایی ما زندگی می کردن؟ عزیز اخم هایش را درهم کشید و گفت: خب؟ _من: خب نداره دیگه عزیز! چرا دیگه نیستن؟ اصلا رفتن دیگه پشت سرشونم نگاه نکردن؟! عزیز نفس عمیقی کشید تا بغضی که سالها بود در چشمانش بیتوته کرده بودند را باری دگر خفه کند. با پریشان حالی گفت: از بابات بپرس! کلافه آهی کشیدم. قطعا جواب عزیز به مزاجم شیرین نیامده بود اما، نمی خواستم حال عزیز را از آنچه بود دگرگون تر کنم. زیرلب باشه ای گفتم و به سمت هال حرکت کردم. نگاهی به ساعت پاندولی رو به رویم انداختم. تا بازگشت پدرم یک ساعتی فرصت داشتم. کنترل را ازروی میز روبرویم برداشتم و این کانال، آن کانال کردم تا گذشت زمان را احساس نکنم. اما انگار ثانیه ها هم کش آمده بودند. ناخن هایم را می جویدم. می دانستم تمام اهالی این خانه همچنان از دست من دلخورند. اما چه گریزی برای فرار کردن از این اتهام وجود داشت؟ جز بی آبرو کردن خواهرم! افکار مشوشم را کنار زدم و سعی کردم روی انیمیشنی که درحال نگاه کردنش بودم تمرکز کنم. اما در همان لحظه صدای بسته شدن در، بلند شد. آب دهانم را قورت دادم. من فقط می خواستم یک سوال ساده را بپرسم؛ اما آن همه اضطراب برای چه بود؟ از جایم بلند شدم و گفتم: سلام بابا! خسته نباشی! سری تکان داد، اما همچنان در چشمانم نگاه نمی کرد. زندگی به من ثابت کرده بود، برای رسیدن به خواسته و جواب هایم محکم باشم! پس، عقب نکشیدم و گفتم: می شه باهاتون صحبت کنم؟ مسئله مهمیه! سرش را تکان داد و گفت: هر وقت خواستی می تونیم صحبت کنیم. فقط من یک نیم ساعتی استراحت بکنم .بعدش بیا! باشه؟ پدرم نمی دانست که نیم ساعت برای من نیم، از نیم قرن هم دیرتر می گذرد؟ شانه ای بالا انداختم و گفتم: خیلی طولانی نیستا! آهی کشید و گفت : بپرس! با تته پته پرسیدم: عمه اینا... یه مدت با ما بودن...بع..بعدش.. خدا را شکر که منظورم را فهمید و گفت: چرا رفته؟ چرا نیست؟ آره همینا رو می خوای بدونی؟ نفس های کوتاهش نشان از خشم سرکوب شده اش داشتند. اما آنقدر گستاخ شده بودم که به خشمش توجهی نکردم و سرم را به نشانه تایید تکان دادم. دندان هایش را روی هم سایید؛ نا خودآگاه یاد عارف افتادم. او هم هنگام خشم شبیه پدرم بود. _پدرم: سیما و عزت و سارمان دیگه جایی تو این خونه نداشتند. خشم و خستگی بیش از حدش مانعم شدند تا سوالات بیشتری بپرسم. قدم های آرام اما نا منظمی بر داشتم و به سمت اتاقم حرکت کردم. حرف های پدرم را در ذهنم مرور کردم. سیما که عمه ام بود. عزت؟! نمی دانم اسمش به شدت آشنا بود شاید، شاید که نه، قطعا شوهر عمه ام بود. اما سارمان؟! این دیگر چه اسمی بود؟ اسمش مرا یاد پسر های لات و سوسول که این روزها جمعیتشان کم نبود؛ می انداخت. برعکس سیما و عزت، هیچ حسی نسبت به این اسم نداشتم! سارمان دیگر چه اسمی بود؟! روی تختم دراز کشیدم و به سمت راست غلتی زدم. تنها برای یکی از هزاران سوالی که در مغزم تردد می کردند، پاسخی یافته بودم. اما درون همان پاسخ، خودش هزاران سوال نهفته بود. سارمان؟ هرچه فکر می کردم ارتباطی بین سارمان و آن پسرک با موهای مجعد مشکی نمی یافتم. گوشی ام زنگ خورد. عارف بود! حوصله زورگویی ها و غرور مسخره اش را نداشتم. _من: بنال! _پوفی کرد و گفت: اون مامان بابات بهت ادب یاد ندادن؟ _من: اون مامان بابای تو چی بهت یاد ندادن وقت و بی وقت مزاحم دختر مردم نشی؟ صدای دندان قروچه اش را به وضوح احساس کردم. _عارف: ببین تانیا من دارم از سردرد می میرم! اون دهنتو ببند لطفا! تعجب کردم و گفتم: ها؟! خب قرص سردرد بخور! چرا سر من داد می زنی؟ _عارف: خوردم فایده نداره! _من: خب مشکلت چیه؟! وا؟ _عارف: سردردم! میگرنیه! یه سری خاطرات هستن که وقتی یادشون می کنم، دیوونه می شم! لحن عارف بدجوری عجیب و غریب بود.. صمیمیت عجیب و غریبی در آن نهفته بود. به روی خودم نیاوردم. _ من پوفی کردم و گفتم: چه خاطراتی؟ _عارف: مال الان نیست 17 ساله که اینجوری ام! _من: 17 سال پیش چه اتفاقی افتاده؟ _عارف: هیفده سال پیش؟! پوفی کرد؛ انگار می خواست به افکارش نظمی بدهد. دست آخر زمزمه کرد:مامانم مرد! احساس کردم برای لحظه ای سلول های مغزم، از کار افتاده اند. از کی تا حالا عارف این قدر صادقانه با من صحبت می کرد؟! سکوت کردیم! این پسر خشن و به ظاهر ظالم چه درد بزرگی را تحمل کرده بود آن هم تنهایی! _آب دهانم را قورت دادم: مادرت واسه چی فوت شدن؟ _نفس عمیقی کشید و بی حوصله گفت: داستانش طولانیه! حوصله ندارم. از لحنش مشخص بود؛ که یادآوری خاطرات گذشته آزرش می دهد. پس سعی کردم کنکجکاوی را در خودم خفه کنم. _من: خب! خواب مادرت رو می بینی؟ سکوت نسبتا طولانی بین ما ایجاد شد! انگار عارف درگیر جنگ عظیمی با بغضش بود. برنده نهایی نبردشان بغضش بود. عارف با صدای آرام گفت: نه! اونو که از وقتی فوت کرد هیچ وقت ندیدمش! بعضی وقت ها فقط صداشو می شنیدم که اونم.... خیلی وقته نمیشنوم! _من: پس چی آزارت می ده؟ _عارف: اتفاقات بعد از اون!........... من! بابام! بدبخت شدیم! اما بعدش چی؟؟ بابام خواست ازدواج کنه! نمی دونم اون موقع چه حسی داشتم.. اما اونم بالاخره باید زندگی می کرد.. حرفش را می فهمیدم! مرگ یک نفر نباید همه را بکشد. حتی اگر آن نفر، عزیز ترین فرد زندگی ات باشد. _ادامه داد: خانواده مادریم طردش کردن! هه! اون زنه هم پولای بابامو بالا کشید و رفت! می فهمی تانیا؟ اون شب هایی که من و بابام در به در از این خونه به اون خونه می رفتیم، تیره ترین شبای عمرم بودند. _زمزمه کردم: می فهمم! درد سختیه! _عارف با داد گفت: نه! نمی فهمی! تویی که هرشب کنار مادر و پدرت بودی؛ منو می فهمی؟! نمی دانستم چه باید بگویم! واقعا می فهمیدم؟ _عارف: می فهمی اینکه زیر بار فقر له بشی یعنی چه؟ _من: نه! ولی می تونم تصور کنم. _عارف: خوبه! به تصوراتت ادامه بده! فقر و بدبختی و نداری رو زیر زبونت مزه مزه کن! دلم برای همه بدبختی های عارف سوخت! بی مادری و بی محبتی درد سختی است. در گفتن حرفم مردد بودم اما دست آخر گفتم: می خوای یه سر بیای اینجا؟ از حیاط پشتی بیا! قهقه بلندی زد و گفت: پسر غریبه رو دعوت می کنی خونه تون؟ برای یک لحظه، به خودم آمدم. این دیگر چه پیشنهاد مسخره ای بود؟! اما... احساس می کردم، عارف در برابر من زوری ندارد. احساس نا امنی به من القا نمی کرد. هرچه بود یک بار جان مرا نجات داده بود. _عارف: الو؟ _مصرانه گفتم: بیا عارف! با هم حلش می کنیم! _صدای پوزخند صدا دارش در گوشی پیچید و گفت: همینم مونده که از یه دختر نیم وجبی زبون دراز کمک بگیرم! نفس عمیقی کشیدم.بیشتر از عارف من احساس نیاز به صحبت کردن می کردم. با عارف باید از موضع قدرت صحبت می کردم پس گفتم: ببین! من در همین حد بلدم! می تونی بیای! می تونی نیای! _عارف: مثه که رو پل خیلی بهت حال داده! باز منت میزاری، پسر غریبه رو دعوت می کنی! _من: چی می گی؟ کدوم حال؟ می دونی چقدر از همه شنیدم؟ چقدر پرم؟ ده بسه دیگه! مگه ما بالای پل کاری جز حرف زدن انجام دادیم؟ عارف از عصبانیتم به صراحت، جا خورد و گفت: چی شده؟ با بقیه دعوات شده سر من خالی می کنی؟ _من: اعصاب ندارم عارف! یه شب دیر اومدم خونه! میگه من بی ناموسم که بزارم تا نصف شب ول بگردی! _عارف نفس عمیقی کشید و گفت: با این اوصاف تو بازم می گی پاشو بیا خونمون؟ _لجوجانه گفتم: عارف من حالم خوب نیست! _زیر لب گفت: من از تو داغون ترم! حس می کردم این عارف را نمی شناسم اصلا برای چه عارف به من زنگ زده بود؟! _با شک پرسیدم: عارف؟! چرا امروز یه جوری شدی؟! حالت خوبه؟! _عارف:هومم! عالی ام اصلا! _به مسخره گفتم: امروز چی زدی؟ _عارف: ایکس! _بلافاصله گفتم: ها؟ _عارف:ایکس خوردم که از دست این معضلات راحت بشم که نشد! _نفسم را در سینه حبس کردم و گفتم: عارف؟ این چه کار مسخره ایه؟ها؟ عارف سکوت کرد. صدای دندان قروچه هایش را آشکارا احساس می کردم. نمی خواستم به خشم خفته اش بیش از این پا دهم پس سکوت کردم آنقدر که عارف خودش لب باز کرد. _عارف: فردا می ری دانشگاه؟ _من: نه! از اون دانشگاه مسخره و فضاش متنفرم! _عارف پوفی کرد و گفت: درکت نمی کنم تانیا! خودم هم خودم را درک نمی کردم. سر درد بدی بود. احساس عذاب وجدان گرفته بودم. شاید اگر عارف مرا به خود نمی آورد و رفتار های قبلی پدر و مادرم را یادآور نمی شد. اکنون روبروی من نشسته بود.. من و عارف دور از چشم دیگران! با در بسته! شب تاریک! چشمانم را بستم. تینا همیشه اعتقاد داشت؛ در چنین شرایطی نفر سوم بین ما شیطان است. ممکن بود من با تصمیم مسخره ام به گناه کشیده شوم. _عارف: خب؟ یه مسکن خوب که نگفتی، کاری نداری؟ نفهمیدم چگونه خداحافظی و تماس را قطع کردم. تنها به یک چیز فکر می کردم اشتباه پشت اشتباه
  15. 9 امتیاز
    نام دلنوشته:یخ زدن خون در رگ نویسنده:پ.جلالی هدف:غنیمت وقت خلاصه :همه ما در زندگیمان برنامه ریزی می کنیم،اما واقعا مطمئن هستیم فردایی را خواهیم دید که برنامه هایمان را در آن به اجرا در آوریم؟ صفحه نقد یخ زدن خون در رگ
  16. 9 امتیاز
    ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﮊﻟﻮﻓﻦ ﺧﻮﺭﺩﻡ، ﺍﺯﻡ ﭘﺮسید: ﺍﻻﻥ ﺩﻗﯿﻘﺎ ﮐﺠﺎﺕ ﺩﺭﺩ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﮐﻪ ﻣﻨﻮ ﺧﻮﺭﺩﯼ؟! ﮔﻔﺘﻢ: ﺳﺮﻡ... ﯾﻪ ﺩﻓﻪ ﺍﺯ ﺗﻮ ﮐﻤﺪ ﺍﺳﺘﺎﻣﯿﻨﻮﻓﻦ ﺩﺍﺩ ﺯﺩ ﮔﻔﺖ : ﭘﺲ ﻣﻦ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﭼﯿﮑﺎﺭﻩ ﺍﻡ؟ ﺗﺎ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺟﻮﺍﺑﺸﻮ ﺑﺪﻡ ... ﯾﺎﺩﻡ ﺍﻭﻣﺪ ﻗﺮﺻﺎ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﻧﻤﯿﺰﻧﻦ ... ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺗﺮﺍﻣﺎﺩﻭﻝ ﺧﻮﺭﺩﻡ !! 😂
  17. 9 امتیاز
    نیازی به قیامت نیست تو بیایی محشر می شود
  18. 9 امتیاز
    بعضی ها به شعر بعضی ها به ترانه و عده ای هم به کتاب پناه می برند مدت هاست که انسانها دیگر به همدیگر پناه نمی برند
  19. 9 امتیاز
    پارت اول از دانشگاه خارج شدم و واسه اولین ماشین دست بلند کردم یه پژو البالویی جلوپام ترمز کرد بدون توجه به راننده سوارشدم و گفتم: -سریع برو به بیمارستان.... با جوابی که شنیدم سرم صد و هشتاد درجه چرخید طوری که صدای ترق استخون گردنم اومد : -خودم می دونم کجا برم! با تعجب بهش نگاه کردم، پسره از اینا بود که با کله رفتن تو پیریز برق!کارت پلیسیم رو در اوردم و گفتم: -نظرت چیه بریم کلانتری ؟؟؟؟ یه دفعه با شک گفت: -تو پلیسی؟؟؟ با اخم و لحن سروانیم گفتم: -برو به بیمارستان... با ترس و تته پته گفت: -چ.. چش...چشم! کنار بیمارستان پیاده شدم و دویدم داخل به پرستاری که رسیدم ،سعی کردم کلمات رو تو صفحه ذهنم بچینم: -ببخشید ،چند ساعت پیش یه خانومی رو اوردن اینجا ،مشکل قلبی داشت !پروین ...پروین رئیسی.کدوم اتاقه؟من دخترشم! با یه لبخند مسخره و حرص درار گفت: -یه بار دیگه اسم رو بگو عزیزم توی سیستم بزنم! سریع گفتم: -پروین رئیسی! بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت: -طبقه دوم اتاق ۱۱۷! با سرعت طرف پله ها دویدم اینقدر فکرم مشغول بود اصلا متوجه اسانسور نشدم!داشتم پله هارو دوتا یکی مثل کانگرو می پریدم ،که یهو نفهمیدم چی شد ،یه دردی که ناشی از پیچ خوردگی بود تو ساق پیچید و حدود چهل تا پله رو درحال سقوط بودم !وقتی فرود اومدم یهو جد ننه ننم اومد جلو چشمام یه دور بندری رقصید و رفت !از لای چشمایی که داشتن روی هم می افتادن ،ماکان راد رو دیدم اون اینجا چیکار می کنه؟دیگه فرصتی برای فکر کردن پیدا نکردم و توی انبوهی از سیاهی فرو رفتم.........
  20. 9 امتیاز
    قسمت سوم دورگه داشتم میرفتم ... که بلند داد زد و گفت : هروقت وردی که باعث میشه ورد ما درست کار نکنه رو بهمون گفتی چیز خوبی نصیبت میشه در واقع همون چیزی که میخوای من : باشه فکرامو میکنم و بهت خبرشو میدم ولی قبلش تو بگو دامبلدور دوم کجاست ؟ = تو هاگوارتز - آدرس هاگوارتز ؟ = سوالت شد دوتا ! فکراتو که کردی خودم میبرمت پیش دامبلدور دوم. از اونجا اومدم بیرون. شروع کردم به تحقیق کردن برای پیدا کردن دامبلدور دوم ولی هیچکس بهم درست جواب نمیداد یا جواب سر بالا میداد. یاد چمدون افتادم ، پس از گردنبند برای برگشتن به خونه استفاده کردم ؛ خیلی آروم و حساس داشتم چمدونو باز میکردم ، یعنی چی میتونه توش باشه ؟ ... وای نه ! ، آدرس هاگوارتز یعنی تو چمدون فقط همینه !؟ نمیدونم خب منم به همین نیاز داشتم دیگه. خودمو برای سفر آماده کرده بودم ولی نیاز داشتم که قبلش لی لی رو ببینم ... بهش پیام دادم و قرار شد که امروز همدیگرو توی کافه ببینیم. سر قرار که حاضر شدیم ، بعد از سلام و احوالپرسی های همیشگی ؛ شروع کردم به حرف زدن. ( حرف زدن باهاش و نگاه کردن بهش منو به زندگی امیدوار میکرد. ) یه لحظه روشو برگردوند تا از تو کیفش یه چیزی برداره. * آلمر توسط یک نفر در یک جای دیگه ظاهر میشه * - من کجام ! تو کی هستی ؟ اصلا چجوری منو آوردی اینجا !؟ اصلا وردت چجوری عمل کرد ! نکنه تورو همون مرده اسیر کرده ؟ = ببین بچه به نفعته که دنبال دامبلدور دوم نباشی ! من اسیر کسی نیستم و درباره ی ورد خب چرا نباید عمل میکرد ؟ - چون ... ، چون ؛ آها چون من ضد ورد دارم = پس که اینطور تو ضد ورد داری ؟ ها ! بهت دارم میگم پاتو دوباره نزار تو لندن. توصیه من به تو اینه که دستتو بزاری رو گردنبندت و برگردی به خونه تا دردسر درست نکردی. * فرد ناپدید میشه *
  21. 9 امتیاز
    قسمت اول دورگه من یک دورگه هستم ، همه منو به اسم آلمر میشناسن ولی این نیست که منو خاص میکنه ؛ پدر من جادوگری اهل لندن و مادرم هم ساحره ای از واشنگتن بود ، این منو از بقیه جدا میکنه. این یک رازه و کسی نباید اینو بفهمه چون پدر و مادر من تنها کسایی بودن که باهم ازدواج کردن ( ازدواج یک ساحره با یک جادوگر ( ویچ با ویز ) ) خب شاید بگید که فرق ساحره با جادوگر چیه ، فرقشون تو عملکردشونه ! یه جادوگر ( ویزارد ) اکثر توانایی های بزرگش وابسطه به چوبشه ولی یه ساحره ( ویچ ) همه ی کاراش وابسطه به ذهنشه کافیه یه ورد بخونه تا تورو نابود کنه ! ولی حالا من تنهام ، پدر و مادرم منو ترک کردن ولی نه از نوع عادی و سادش بلکه از نوعی که شب باهات بخواب میرن ولی وقتی که خورشید با نورش دنیارو از تاریکی درمیاره فقط یه نامه و گردنبند مسافرت همراه با یه چمدون ازشون به یادگار داری ... ( برات گذاشتن ) روی چمدون نوشتن که وسایلای توش کمکت میکنن ولی تا وقتی به کمک نیاز پیدا نکردی بازش نکن ؛ نامه هم که کلیشه ای بود و گفته بود ترک ما برای خودت بهتره و خودتو و نژادتو ، دورگه ایتو و ... پنهان کن. خب احتمالا بگید که حسن یه دورگه چیه ؟ شاید اینه که نه از طرف جادوگرا و نه از طرف ساحره ها آسیب پذیر نیستش. من اولین و تنها دورگه ی تاریخ هستم ولی به هیچ وجه دوست ندارم که آخرین باشم. تو این عصری که جادوگرا و ساحره ها خودشونو پنهان میکنن و سایه ی همو با تیر میزنن زندگی واسه ی یه دورگه خیلی بده شایدم خوبه ولی پر از علامت سواله نمیشه چیز خاصی گفت ؛ اگه اونا چیزی دربارت بفهمن باهم متحد میشن تا نابودت کنن. انسان های معمولی هم که بسیار آسیب پذیرند ولی کافیه که چیزی درباره ی ما دستگیرشون بشه شاید مارو نابود کنن شایدم نکنن ولی ما خودمونو موظف میدونیم که از جهان هستیمون و از اون ها دفاع کنیم توی قوانینمونم تا جایی که من میدونم ازدواج کردن با اونا منع شده ولی من ازشون خوشم میاد و اونارو دوست دارم مخصوصا یکیشونو که اسمش لی لی هستش ، شاید یه روزم که همه با هم تو صلح و اتحاد و آرامش زندگی کردیم باهاش ازدواج کنم و تشکیل خانواده بدم ولی فعلا نه چون نمیخوام کسیو که اینقد دوسش دارم به دردسر بندازم. برای همین کار ، من تصمیم نهاییمو گرفتم یعنی متحد کردن همه با یکدیگر و زندگی در آرامش بی جنگ و دعوا ؛ پس باید برم به دیدار دامبلدور دوم تو هاگوارتز اون در حال حاضر عاقل ترین فرده و تو انجمن های زیادی عضوه ولی نباید چیزی راجب اینکه من چی هستم بفهمه. خب حالا وقتشه که از لستر به لندن برم پدر و مادرم بعد از ازدواجشون به لستر اومدن جایی به دور از هرگونه جادو ! وقتشه که دستمو بزارم رو گردنبندم و برم به محله ی جادوگرا تو لندن تا دامبلدور دوم رو پیدا کنم چون نه جای اونو میدونم نه جای مدرسه ی هاگوارتز رو ، همه ی چیزایی که یاد گرفتم از پدر و مادرم هستش که البته چیزهای زیادیم نیست. دستمو گذاشتم روی گردنبند و سفرم رو آغاز کردم.
  22. 9 امتیاز
    پارت چهل و نهم: سکوت، تنها چیزی بود که در برابر خشم مهیار در پیشش گرفتم. سر انگشتانش که روی فرمان ماشین بودند؛ بر اثر فشار، سفید شده بودند. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: چرا عصبانی شدی مهی؟ مهیار پوزخندی زد و چیزی نگفت. سکوتش، عین شمشیر کندی بود، که آدم را ذره ذره نابود می کرد. اما، وقتی که او برای شکستن سکوت بینمان، پیشقدم نمی شد، برای چه باید باید با اصرار و پافشاری بیش از حد، او را وادار به کاری می کردم که از ان وحشت داشتم؟ بله! من وحشت داشتم از شکسته شدن حرمت های بینمان، از نابود شدن قانون های نانوشته ای که می توانست، دنیایم را زیر و رو کند. سرم را به صندلی تکیه دادم و چشمانم را بستم. حال که مهیار، سکوت را پیشه کرده بود، من هم صامت و بی صدا می شدم و مانند همیشه در برابر تمام درد های توان فرسای زندگیمان، قد علم کردم و با بیخیالی، زمینشان زدم. دستم را به سمت هندزفری هایم بردم تا باری دگر، کلنجار رفتن با زندگی را بی خیال شوم. اما صدای مهیار بلند شد: می خوام ببرمت خونه تون. وسیله ای، چیزی نداری؟ نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم: چرا ! ولی منو ببر خونمون. کار دارم.. سرش را به نشانه تایید تکان داد و به راهش ادامه داد. بغض گلویم را فشرد. به خودم نهیب زدم " ماهان! این چه کاریه.. تو که اهل آبغوره گرفتن نیستی... قوی باش دختر." داد وجدان خفه شده ام بلند شد " مگه تو آدم نیستی؟! مگه دل نداری؟! یعنی چی که هی خودتو می زنی به در بیخیالی و خفه خون می گیری؟!" پلک هایم را محکم روی هم فشردم تا اشک ها را مهار کنم. اما بر سر چراغ قرمزی، مهیار چشمش در چشم های بی تاب من گره خورد. مشتش گره شد و زیر لب گفت : لعنت به من که هیچ کاری بلد نیستم جز.... خواستم بپرسم جز چی؟ جز به درد آوردن من؟ جز ملامت کردن دیگران؟ به مستقیم خیره شد و گفت : بریز بیرون. یعنی چی که اینقدر خود خوری می کنی؟ به سبک خودش، پوزخندی زدم. چشم های عسلی اش را در هم کشید. گفتم: الان داری دلداری می دی؟ د آخه آقای روانشناس ( روی تک تک واج های روانشناس تاکید کردم و با حرص ادامه دادم) من ۲۵ سال همینطوری زندگی کردم؛ حالا می خوای خود خوری نکنم و بشینم با تو حرف بزنم؟! مهیار لبخند تلخی زد و دستی به صورت اصلاح نشده اش کشید. از اولین دور برگردان، دور زد. اخم هایم را در هم کشیدم و گفتم: کجا داری می ری؟! _مهیار : اینجوری نمیشه ماهان... خودخوری و پنهون کاری جواب نمی ده.. شانه هایم را بالا انداختم و بی هدف به روبه رویم خیره شدم. گفتم: مهی یه لحظه گوش بده.. تو که اینقدر لجباز نبودی.. مهیار حرفم را قطع کرد! مهیار!اخم هایم را در هم کشیدم. حتی مهیار هم آنی نبود که من تصور می کردم.. _مهیار: هیسس! ماهان بزار رو حرفایی که می خوام بزنم تمرکز کنم... آتقدر محکم لبم را گزیدم که خون در دهانم جاری شد. مهیار از من چه می خواست؟ زیر چشمی نگاهی به صورت استخوانی اش انداختم. مهیار، مثل همیشه خونسرد به نظر می رسید اما فشار بیش از حدی که به انگشتانش وارد می کرد، تناقص عجیبی ایجاد کرده بود. مهیار هم یکی بود شبیه من! من همیشه با نقاب بیخیالی، در جاده زندگی ام تردد می کردم و مهیار همیشه با نقاب خونسردی. هر دو ما به دنبال یک چیز بودیم؛ رهایی از قضاوت مردم. نگاهی به اطرافمان کردم. چیزی تا خانه مان نمانده بود. خیابان ها خلوت بودند و مهیار هم با آرامش ساختگی از خیابان ها و کوچه ها عبور می کرد. صدای تک و توک کلاغ ها، تنها چیزی بود که سکوت کوچه را بر هم می زد. چشم هایم را در حدقه چرخاندم و گفتم: خب؟ چیزی نگفت. از ماشین پیاده شد، من هم به تبعیت از او کمربندم را باز کردم و آرام پیاده شدم. کلید هار دور انگشتانش چرخاند و آرام با سر به من اشاره کرد که جلو بروم. آدامسم را با صدا ترکاندم و بی اعتنا از کنار مهیار گذشتم. وارد خانه شدیم. مهیار نفس عمیقی کشید و با سر به کاناپه مشکی روبه رویم اشاره کرد. روی کاناپه رو به روی مهیار نشستم و گفتم: خب؟ دست هایش را در هم قلاب کرد و گفت: ببین ماهان! ازت خیلی ممنونم که بهم اعتماد کردی...می خوام ازت بهم به چشم یه روانشناس نگاه کنی.. باشه؟! حرفش ایهام داشت! منظورش این بود که رابطه من و او فقط درحد روانشناس و بیمار است؟ یا اینکه؟ ابرویم را بالا انداختم و گفتم: خب؟ مهیار گفت: می فهم که چه حالی داری.. من هم به شیوه خودش وسط حرف هایش پریدم و گفتم: نه! نمی فهمی... مهی تو هیچی از من نمی دونی.. هیچی! مهیار صدایش را پایین آورد و گفت: خب بگو، بگو تا بدونم.. پوزخند تلخی زدم و فقط برای رهایی از قضاوت ها و تصمیم های بی اساس مهیار، لب به سخن گفتن باز کردم. _من: چی رو باید بگم؟ لبخند وسیعی روی لبش نقش بست، پر واضح بود که انتطار نداشت که تصمیم به شکستن سکوت بگیرم. _مهیار: اینکه کجا دیدیش؟ چرا عاشقش شدی؟ چرا ترکت کرد؟ و هرچیز دیگه ای که لازمه.. چشم هایم را بستم و گفتم: باشه... پس خوب گوش کن مهی! این داستان، هیچ تکراری نداره..
  23. 9 امتیاز
    پارت چهل و هشتم: ><><><><><><><> پتو را کشید و گفت: پاشو دیگه ماهان! پوفی کردم و گفتم: ماهان من تا نیم ساعت پیش داشتم با ماهور چت می کردم. _مهیار: به من ربطی نداره! الان ساعت 6 صبحه! تو هم شرطمونو قبول کردی. و بعد با یک حرکت ماهرانه، پتو را کشید. روی تخت نشستم و چشم هایم را با دستهایم مالیدم. خمیازه ای کشیدم و گفتم: خب! بگو شرطمون چیه! پتو را تا کرده روی تخت گذاشت و دستش را به سمتم دراز کرد. _من: بگو دیگه! _مهیار: خب پاشو برو دست و روتو بشور! صبحانه بخور، حاضر شو، می گم. _نالیدم: مهیار من خسته ام به خدا! _تک خنده ای کرد و گفت: هیس! عین این پیر زنا غر غر! از جایم بلند شدم و با چشم های نیمه باز به سمت دسشویی حرکت کردم. <><><><><><><>><><><><><><> جیغ کشیدم: مهی! دستم را روی قلبم گذاشتم. نه از فرط خوش حالی یا هیجان، بلکه لحظه ای به خاطر مرور خاطرات تلخ گذشته احساس کردم؛ نفسم بند آمده است. کاش، واقعا نفسم بند آمده بود. کاش! _مهیار: چیه بچه جان؟ از چی می ترسی؟! بلا فاصله گفتم: هیچی! _اخم هایش را در هم کشید و گفت: پیاده شو! چیزی نمی شه! نگاهی به صحنه روبرویم انداختم؛ بی اختیار اشکی ریختم، مهیار چه می دانست که من روزهایی را در اینجا سپری کرده ام که از عمرم سپری نشده است. من ، عارف و پیست اسکی شیرباد! روزهای سرد بی شماری که من با گرمای وجود او داغ شده ام. مهیار با بهت به من چشم دوخت و گفت: ماهان؟ خوبی؟ تعجب درکلامش آشکار بود. اصلا مگر ماهان گریه کردن هم بلد بود؟ مگر ماهان هم انسان بود؟ پوزخندی زدم. _من: میشه بریم؟! مهیار استارت ماشین را زد و گفت: تو که عاشق اینجا بودی! خودم یادمه که می گفتی اگه یکی بیارتت شیرباد هرکاری براش می کنی! مهیار از کی حرف می زد؟ از روزهای فراموش شده ی 18 تا 20 سالگی ام! اما الان 3 سال بود که من از همه علایقم فراری شده بودم. چشمانم را بستم و سرم را به صندلی ماشین تکیه دادم. مگر مهیار ندید که همان روز که دستان قوی عارف مرا تنها گذاشتند، من هم چوپ اسکی هایم و کتاب های شعرم را برای همیشه نیست و نابود کردم. _غریدم: راه بیفت! حوصله ندارم.. خوابمم میاد.. _مهیار: باشه! ولی ببین ماهان من می دونم یاد کسی یا خاطره ای افتادی.اما، اگه بریم ، اگه بزارم تو بازم خود خوری بکنی که حالت خوب نمی شه! وضعت تا ابد همین می مونه! سرم را چرخاندم، هیچ کس حق نداشت حال رو به نابودی مرا ببیند. در حقیقت، اگر دیگری حال بدت را می دید، تو را فردی می یافت محتاج ترحم! و من از محبت هایی که از جنس دلسوزی و ترحم باشند، بیزار بودم، بیزار. لبم را گاز گرفتم و گفتم: نمیشه! این یه رازه که باید با خود من دفن بشه! نمی تونم بگم! دستش را گذاشت روی شانه ام و گفت: منو نگاه کن ماهان! برگشتم و خیره به دهانش گفتم: چیه؟! لبخند مهربونی زد و گفت: مرگ یه بار، شیون یه بار! بگو! به راحت شدنش می ارزه.. مهیار پافشاری کرد و آنقدر بی قرار بودم که خودم زبان باز کردم. 3 سال بود که من با کابوس عارف می خوابم. با کابوس کسی که روزی برایم معنای محض خوشبختی بود. 3 سال بود که از همه دنیا بریده ام. از همان روزی که فهمیدم مهیار همسر من است! از همان روزی که بزرگترین بهانه نفس کشیدنم، مرا در حالی دید که در آغوش کسی نفس می کشیدم که آن کس عارفم نبود! دقیقا از همان روز مردگی را جایگزین زندگی کردم، ناامیدی را جایگزین امیدواری ، پوزخند را جایگزین لبخندهای از ته دل کردم و عشق را برای همیشه از دلم ریشه کن کردم. آن روزها، بار ها و بارها نقاب بی خیالی را کنار زدم. عارف من، عشق را می دید، آشکارا بی گناهی ام را احساس می کرد. اما گفت که من ایده آل او نیستم! گفت که من از روزهایی که او دوستم داشت هزاران بار فاصله گرفتم. حوالی همان روزهای تلخ، تا توانستم بغض ترکاندم. غرورم را له که هیچ، نابود نابودش کردم اما.... غد بود دیگر! یک کلام بود، زیر حرفش نزد. مهیار، در سکوت تک تک حرف هایم را گوش کرد. سرزنشم نکرد، تاییدم هم نکرد.نه گامی برای بهبود حالم برداشت نه با حرف هایش نمکی بر زخمم پاشید. دست آخر با همان لحن همیشگی اش گفت: هنوزم، دوسش داری؟ دوستش داشتم؟ اصلا مگر می شدکسی که تو را نابود کرده است، دوست داشت؟! می شد کسی که با نفرت به سمتت تف انداخته است را مثل سابق پرستید؟! اما آخر مگر عشق به همین سادگی در دلم آشیانه کرده بود که به همین سادگی بشود نادیده اش گرفت؟! با هندزفری هایم بازی کردم و گفتم: می تونم داشته باشم؟ انگار مهیار هم از سیل دنیا افکن درونی ام، خبر داشت که گفت: می تونی نداشته باشی؟ به منظره روبه رویم خیره شدم و گفتم: آره! عشق بین ما، عین همین برفا با نور حقیقت، آب شد. همه چیز تا وقتی خوب بود که ابر عشق مانع تابش حقیقت شده بود. بعد از آن که حال ما تعریفی نداشت.
  24. 9 امتیاز
    پارت چهل و دوم: به خانه برگشتم؛ بازگشت تلخی بود؛ پر از درد! ولی همانگونه بود که تصور می کردم! باز هم فریاد های گوش خراش، گریه های ناتمام و تهمت های ناروا، آن هم برای کاری که اشتباه نبود.. و در انتهای تمام دعواهای هیچ و پوچمان، چیزی برایم نماند جز مشتی از حرف ها و فریاد های بیان نشده.. من هرچه بودم؛ نامرد نبودم؛ برای اثبات بی گناهی ام، پای هیچ کس را حتی خواهرم را وسط نکشیدم. چون او هم گناهی نداشت؛ البته، بی گناه بی گناهم که نبود ولی، او تا زمانی که زنده بود؛ تقاص تمام گناهانش را پس داده بود. _مادرم نالید: ببین تانیا!! چرا درست حرف نمی زنی؟ چرا بهونه های الکی میاری؟ باز هم سکوت کردم؛ چیز جز سکوت برای دفاع کردن از خودم نداشتم. دست آخر گفتم: ببینین! لبم را گزیدم؛ سرم را پایین انداختم. نفس عمیقی کشیدم، راه دیگری برای خلاص شدن از این مخمصه وجود نداشت.بنابراین گفتم: مامان! بابا! عزیز! من نمی تونم بهتون بگم چی شده، کاری که کردم از هیچ نظر اشتباه نبوده. ولی نمیشه که بگم! پدرم کلافه وار رویش را به طرف دیگر کرد. عزیز متفکرانه چشم، به چشمانم دوخت و مادرم گفت: به جهنم! شانه ای بالا انداخت و همانطور که به سمت اتاقش حرکت می کرد گفت: من دیگه نمی دونم! هر غلطی که دلت خواست کردی؛ حالا قدقدم می کنی. پوفی کردم و به پدرم نگاه کردم، تا آخرین رای را از او بشنوم. هیات منصفه ای در خانه ما وجود نداشت؛ اگر هم وجود داشت، من نمی توانستم با دلایلی که هیچ کدامشان محکمه پسند نبودند؛ از خودم دفاع کنم. _ پدرم: خودت چی فکر می کنی؟ _من: هرچی شما بگین برام قابل احترامه! این همه یک طرفه قاضی رفتین؛ هرچی گفتم، باور نکردین. اینم روش! _پدرم: خب! تو درست صحبت نمی کنی؛ درست صحبت کن، درست رفتار کن، تا درست قضاوتت کنن! _من: ببینین بابا! من حرف ناجوری نزدم، کار اشتباهی هم نکردم، فقط نمی تونم همه چیز رو بگم! در سکوت نگاهم کرد و گفت: حق نداری تا دو ماه تنها بری بیرون! با دوستاتم نمی تونی؛ مگر اینکه بخوای دلایلت رو بگی. _پوزخندی زدم و گفتم:هه! مگه سربازیه؟! این جریمه های مسخره... حرفم ناتمام ماند و باری دگر یک طرف صورتم بد، سوخت. با بهت به چشمان پدرم نگاه کردم، پدری که پیش از این، کم تر از گل نثارم نکرده بود، اکنون با دست سنگینش، صورتم را طوری نوازش می کرد؛ که از درد به خودم، می پیچیدم. بار سنگین، تهمت های ناروا و تو گوشی های پیاپی، مرا ترغیب می کرد تا حقیقت را تمام و کمال برای خانواده ام بیان کنم. اما، اگر این حقیقت تلخ، قدرت بیان شدن داشت، که خود تینا پیش از این آن را بر زبان می آورد. پس من هم با چشمان تر و بغض نشکسته، به سمت اتاقم حرکت کردم. آوا، زنگی به گوشی ام زد؛ حوصله او را هم نداشتم. در حقیقت حوصله هیچ کس را نداشتم، آن قدر احساس تنهایی کرده بودم که اگر خود خدا هم، دست پرقدرتش را بر سرم می کشید؛ باز هم چیزی از ناتوانی و عجزم، کاسته نمی شد. خواستم گوشی ام را خاموش کنم، که بادیدن نام مهیار، صورتم را در هم کشیدم و مردد، دکمه سبز را فشردم. _مهیار: الو تانیا! برای اینکه بغض شکسته ام آشکار نشود؛ گفتم: بله؟ _مهیار: علیک السلام! خوبی؟ _من: خوب بودن یا بد بودنم هم مهمه؟ _مهیار: نبود می پرسیدم؟ به خودم، امیدواری الکی ندادم. من برای مهیار، آنگونه که او برای من، مهم نبودم. _من: نمی دونم، شاید! _مهیار با لحن کاملا خونسردی گفت: چت شده تانیا؟ دانشگاه نمیای،حوصله نداری،عصبی؟ _من: به شما ربطی داره؟ _مهیار: میای مطب یا بیام دنبالت؟ _قاطعانه گفتم: هیچ کدوم! کلافگی در لحنش پدیدار شد: خب چی شده تانیا؟! از هر کی دلخوری باید سر من خالیش کنی؟ نفس عمیقی کشیدم؛لحنش همچنان مهربان بود، همچنان نگران. _من: ببین مهیار! بسه! بسه هرچی تو رو کشیدم تو بطن مشکلاتم. تهش که باید خودم باهاشون روبرو بشم! نمی شه که تا همیشه تو بیای و مشکلاتم رو درست کنی! _مهیار: خوبه! حرفای جدید می زنی. منم نخواستم که به زور وارد مشکلاتت بشم. فقط بدون؛، با نیومدن به دانشگاه و این حرفا هیچی درست نمی شه! _من: خودم حواسم به خودم هست مهیار! نیازی هم به دلسوزی و نگرانی بی مورد تو ندارم. _مهیار: بی مورد نیست ولی... انگار این بار او هم در زدن حرفش مردد بود، گویا حرف هایش را زیر زبانش مزه مزه می کرد، تا درست ترین حرف ممکن را بزند. _مهیار: نمی دونم، از کی دلخوری، فقط بدون با نیومدن به دانشگاه، با اون لج نمی کنی. با بخت و آینده و خودت لج می کنی. _دندان هایم را روی هم ساییدم: باشه! حواسم هست. کاری نداری؟ خداحافظی ساده ای کرد و تماس را قطع کرد. مهیار از حرف هایش چه منظوری داشت؟ من با که لج کرده بودم؟ با مهیار؟ با خودم؟ با که؟
  25. 9 امتیاز
    پارت بیست و سوم: مهیار: صدایش زدم: تانیا؟! ـتانیا:بله؟! ـمن:د آخه دختر جرا اینقدر سرت تو کتابه؟! درسای شما که جیزی نداره! ـتانیا:بالاخره اینقدر باید بخونم تا بره تو مخم! بلند شدم و کتابش را بستم؛ متعجب نگاهم میکرد؛ آرام گفتم: یکم از ماهان یادبگیر! ماهان سرش را از گوشی اش بیرون آورد و گفت: چی میگی مهی؟؟ از لفظ مهی متنفر بودم؛ اصلا از تمام حرکات این دختر متنفر بودم ولی به روی خودم نیاوردم و گفتم: بیا این تانیارو یکم نصیحت کن که کلشو از تو کتاب بکشه بیرون. ماهان آدامسش را ترکاند. نشست کنار تانیا و گفت: بیا باهم بریم بیرون تانی ژووونییییی! ـتانیا با بی حوصلگی گفت: بیرون چه خبره؟ تانیا و ماهان باهم جرو بحث میکردند و من رفتار هایشان را در ذهنم آنالیز میکردم؛ تانیا مدام با ناخن هایش ور میرفت این یعنی اینکه به شدت عصبی بود؛ ولی ماهان مثل همیشه آدامسش را میجوید و از صورتش هم هیچ مشخص نبود. این دختر در عین اینکه همه فکر میکردند؛ دختر سطحی نگریست؛ به شدت پیچیده بود و من هرگز هیچ از درونش نمیفهمیدم. احتمالا مدت زیادی به آن دو خیره شده بودم،چون ماهان جلو آمدو گفت:بیا هانی! برات درستش کردم! ـمن: تانیا کو؟! ـماهان:رفت حاضرشه دیگهه! ـمن:عه؟! مرسی. بعدهم به سمت اتاقم راه افتادم تا لباس هایم را عوض کنم؛ هیج وقت فکر نمیکردم تانیا زیر بار زور دختری مثل ماهان برود. ولی انگار ماهان آمده بود تا همه ی معادلات ذهنی ام را نابود کند!


×