رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

تخته امتیازات

  1. farzane77

    farzane77

    کاربر فعال


    • امتیاز

      324

    • تعداد ارسال ها

      1,189


  2. mahsa.mt

    mahsa.mt

    ناظر رمان


    • امتیاز

      302

    • تعداد ارسال ها

      1,472


  3. khosravi

    khosravi

    نویسنده حرفه ای


    • امتیاز

      277

    • تعداد ارسال ها

      658


  4. 3oNyA

    3oNyA

    کاربر عادی


    • امتیاز

      208

    • تعداد ارسال ها

      3,030



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز از زمان یکشنبه, 17 آذر 1398 در همه بخش ها

  1. 16 امتیاز
    محشره این شعر : دفترت را می فروشی دخترم ؟ باز شد درب کلاس و همچو رخش .. قامت استاد زد بر دیده نقش .. گفت بر پا مبصر و ، کلِّ کلاس .. پر شد از یک ترس و یک بیم و هراس .. درب را مبصر پس از یک لحظه بست .. دست بالا برد و در جایش نشست .. دیده گانی خشک و سرد و سخت گیر .. بود در سیمای این استاد پیر .. با تحکّم گفت برجا ای کلاس .. یک صدا گفتند آنها هم سپاس .. بعد از آن استاد با لبهای ریز .. گفت دفترهای انشا روی میز .. یک به یک سر زد به کل میزها .. باز گشت از پشت رخت آویزها .. سر زد و دید و سر جایش نشست .. چانه را انداخت در چنگال دست .. گفت جمعا از شماها راضی ام .. راضی از تدریسهای ماضی ام .. درس انشای شماها خوب بود .. هم مرتب بود و هم مرغوب بود .. گر چه این یک درصد از بین صد است .. این وسط اما یکی خیلی بد است .. آخرین بار تو باشد یاسمن .. مادرت فردا بیاید پیش من .. دفترت کلا سیاه است و کثیف .. با چه رویی می گذاری توی کیف ؟.. گر چه انشای تو زیبا بود و بیست .. نمره ات اما به جز یک صفر نیست .. زودتر بیرون برو از این کلاس .. تا نبینم صورتت را ناسپاس .. یاسمن اما فقط لبخند زد .. بغض را با خنده اش پیوند زد .. شرمگین بود و نگاهش غصه دار .. پشت لبخندش نگاهی بی قرار .. گفت بابایم پریشب گفته است .. دفتری در آرزویم خفته است .. آرزو دارد که مال من شود .. دفتر انشای سال من شود .. گر که قسمت بود و او کاری گرفت .. دستهایش را به دیواری گرفت .. چون حقوقش را بدادند و نخورد .. مثل آن قبلی که یکجا خورد و برد .. پول صاحب خانه را باید دهیم .. بعد از آن هم نانوا آقا رحیم .. مانده ی بقالمان حاجی حبیب .. ذیحسابی های این مرد نجیب .. بعد از اینها هم که مادر ناخوش است .. کوره ی آجر پزی پشتش شکست .. بس که آجر برده در سرما و سوز .. شب نشد بی ناله هایش وصل روز .. کاش دارویی به مادر می رسید .. درد جانکاهش به آخر می رسید .. بعد از آن دیگر منم با دفترم .. مطمئنا دفترم را می خرم .. چون خریدم می نویسم توی آن .. تانباشد از سیاهی ها نشان .. نیست لازم تا کنم من بعد از این .. پاک مشق قبلی ام را نازنین .. بعد از آن بر دفتر و بر یاسمن .. آفرین میگویی ای استاد من .. با اجازه میروم پیش مدیر .. رو سیاهم من ، ببخش استاد پیر اشک در چشم معلم حلقه بست .. نرم نرمک بغض قلبش را شکست .. روی خود را برگرفت از بچه ها .. شانه می لرزید و بغضش بی صدا .. با همان چشمان بغض آلود گفت .. وای از شهری که وجدانش بخفت .. یاسمن بانو نمی خواهد نرو .. جای خود بنشین ودیگر پا نشو .. عینکم را شست اشک پاک تو .. سوختم از سینه ی صد چاک تو .. دفترت خوب و قشنگ است و تمیز .. حیف باشد مانده باشد روی میز .. مثل قران می گذارم بر سرم .. دفترت را می فروشی دخترم ؟..
  2. 14 امتیاز
    ما نیازی به رفیق جنگی و جنگجو نداریم؛ زنده باد هر کس ادب و معرفت داره..!
  3. 13 امتیاز
    - گول ظاهر معصومش رو نخور! اسید هم شبیه آبه، ولی می تونه تا مغز استخونت رو بسوزونه! ((دیالوگ شاهان خطاب به سوفیا، در پارت بعدی تابوی ماه)) 🌚🖤
  4. 13 امتیاز
    🥀 video_dep_love+B13Y_KrBbv-+2123274435120421573.mp4
  5. 9 امتیاز
    Don`t be too honest in the world bacause straight trees are always chosen first for cuttin زیادی تو این دنیا صاف و صادق نباش چون درختای صاف همیشه اول برای بریدن انتخاب میشن.
  6. 8 امتیاز
  7. 6 امتیاز
    پارت هفتاد و سه با خودم فکر کردم زیاد هم بی راه نمی گوید. با این که به قول صنم ریسک پذیر بود، اما ارزش انجامش را داشت. فقط باید یک نقشه ی تمیز می کشیدم. خانه باز هم در سکوت فرو رفته بود. صنم با لیوان چای اش مشغول بود‌. نیاز خیره به سقف، پوست لبش را می جوید. یک دفعه جرقه ای در ذهنم زده شد. صاف نشستم و رو به نیاز گفتم: - من یه فکری دارم... می تونم به عنوان حسابدار وارد اون شرکت بشم، هوم؟ چشم های نیاز برق زد. بشکنی در هوا پراند و چشمک زد. - خودشه! اما تو نمی تونی وارد اون شرکت بشی، چون قطعا می دونن که خواهر ادریس هستی. شاید من بتونم واردش بشم، ولی باید کار کردن با سیستم حسابداری رو بهم یاد بدی. درست می گفت... آن ها به دنبال ادریس بودند و بعید نبود، که خانواده اش را هم زیر نظر گرفته باشند. دستی به چانه ام کشیدم و متفکر به بشقاب کیک نگاه کردم. - راست میگی، ولی من نمی تونم تو رو وارد این بازی کنم. چند وقت دیگه عروسیته، باید به کار هات برسی. لبخندی زد و دست هایش را در هوا تکان داد. - فوقش عروسی رو یه مدت عقب می‌ندازیم، اصلا این جوری به نفع منم هست. هنوز نصف جهازیه ام رو هم نخریدم. این بار صنم میان حرف هایمان پرید و با عصبانیت گفت: - حواست هست چی میگی؟ ما رفتیم کارت سفارش دادیم. سوفیا درست میگه، اگه زبونم لال توی اون شرکت اتفاقی برات بیفته چی؟ نیاز خیلی بی خیال روی مبل دراز کشید. انگار حرف های من و صنم، برایش مثل یک شوخی یا جوک بود. - من خودم دوست دارم این کار رو انجام بدم. از ماجراجویی خوشم میاد... تازه، اگه ما حواسمون رو جمع کنیم و با دقت کارمون رو انجام بدیم، هیچ اتفاق بدی نمیفته. صنم از لجبازی های نیاز کفری شده بود. دوست نداشتم میانه ی آن دو، به خاطر مشکل من خراب شود. از این که سر حرف را باز کرده بودم، پشیمان شدم. - نیاز جان این کار درست نیست! حالا گیرم که نقشه مون تمیز باشه، ما راهی برای ورود به اون شرکت نداریم. من می خواستم نیاز را از انجام این کار منصرف کنم، اما او خنده ی آرامی کرد و به سمت من چرخید. - چرا یه راهی هست... آقای محمودی می تونه به دوستش بگه که من رو به عنوان حسابدار معرفی کنه، این جوری خیلی راحت وارد اون شرکت میشم و اطلاعات جمع می کنم. به هوش نیاز غبطه خوردم. من یک کلمه حرف می زدم و او با یک جمله کیش و ماتم می کرد. با حرص مو هایم را عقب کشیدم. - همه ی حرفات درست، ولی من فقط یه حسابدار ساده هستم. چیزی هم که بتونم به تو یاد بدم، در حد سند زدن و معین و این چیزاست...‌ برای این که بتونیم اطلاعات جمع کنیم، باید حسابرسی رو به طور حرفه ای بلد باشیم. با این حرفم کلافه شد و دوباره روی مبل نشست. نگاهم را به صنم دوختم، تشکر آمیز نگاهم می کرد. نیاز باز هم هر دویمان را ناامید کرد. - این که کاری نداره، تو حسابداری رو بهم یاد بده، بعدش که وارد شرکت شدم و اعتمادشون رو جلب کردم، یه حسابرس حرفه ای پیدا می کنیم و ازش می خوایم بهمون کمک کنه... مکثی کرد و نگاهش را بین من و صنم چرخاند. کمی جدیت چاشنی کلامش کرد. - من که واسه سرگرمی نمی خوام این کار رو انجام بدم. پای جونِ برادرت در میونه، یعنی برات مهم نیست که اون آدما داداشت رو بکشن؟ تردید مثل موریانه به جان مغزم افتاد و نرون های تحریک شده ام را جوید. باز هم او درست می گفت. نمی توانستم سر جانِ ادریس قمار کنم، اما دوست نداشتم نیاز بهترین لحظه ی زندگی اش را به خاطر مشکل من خراب کند. ناتوان و درمانده به صنم خیره شدم. او هم مانند من مردد بود، اما لبخند آرامش بخشی زد و گفت: - هر چند با این کار مخالفم، اما نیاز درست میگه. ما الان می دونیم که جونِ داداشت در خطره، باید برای نجاتش تلاش کنیم. امیدوارم این نقشه ی احمقانه خوب جواب بده. قلبم کمی آرام گرفت. چقدر خوب بود که با صنم آشنا شدم. داشتنِ دوست های ناب، مثل شنا کردن در یک دریای آرام بود. با لحنی تشکر آمیز گفتم: - ممنونم ازتون، واقعا نمی دونستم چطوری باید از پسِ حل این مشکل بر بیام... نگاهم را به نیاز دوختم و ادامه دادم. - نیاز مطمئنی که می خوای این کار رو انجام بدی؟ پلک هایش رو با اطمینان باز و بسته کرد و لبخند زد. - آره مطمئنم، تازه به امیر هم میگم که بهمون کمک کنه. باباش توی بانک کار می کنه، شاید بتونه یه حسابرس مطمئن برامون پیدا کنه. بازدمم را با آسودگی بیرون دادم. دیگر هیچ کداممان هیچ حرفی نزدیم. مقداری از چایِ ولرم را نوشیدم و چند دقیقه بعد، عزم رفتن کردم. باید به خانه می رفتم و وضعیت ادریس را برای مادر توضیح می دادم. حالا که همه چیز این قدر پیچیده شده بود، نیاز به کمک مادرم داشتم. حداقل روز های ملاقات، می توانست به بیمارستان برود و از ادریس مراقبت کند. با نیاز و صنم خداحافظی کردم و جلوی آسانسور ایستادم. چند بار دکمه را فشردم، اما کار نمی کرد. با حرص لگدی به در بسته ی آسانسور زدم و به سمت راه پله رفتم. با سرعت پله های کوتاه را پایین می رفتم. در سرم یک سمفونی موسیقی به راه افتاد بود. آن قدر سرم درد می کرد، که شقیقه ام نبض گرفته بود. نفهمیدم چه شد، که پایم از پله سُر خورد و محکم روی پاگرد افتادم. درد شدیدی در مچ پایم پیچید. صورتم از شدت درد جمع شده بود و با صدای بلند ناله می کردم. با صدای مردانه ای، سرم را بالا گرفتم و در کمال بدشانسی، قامت بلند شاهان را دیدم. - سوفیا؟ چی شده؟ برای یک لحظه درد پایم را از یاد بردم. من درست شنیدم؟ او نام کوچکم را صدا زده بود؟ ابرو هایم را بیشتر درهم کشیدم و نگاه از چشمانش گرفتم. دوست نداشتم تا این حد با من احساس صمیمیت کند. - از پله افتادم، چیزی نیست! کنارم روی دو زانو نشست و دستش را به سمت مچ دردناک پایم آورد. زیر لب نچی گفتم و خودم را کنار کشیدم. سعی کردم بر درد غلبه کنم. به سختی روی پا ایستادم و دستم را به دیوار سرد گرفتم. زیر چشمی به هیکل بزرگش خیره شدم. - میشه برید کنار؟ می خوام رد بشم. بی حرف خودش را کنار کشید و از پله ها بالا رفت. پوف کلافه ای کشیدم و باقی پله ها را با همان پای دردناک پایین رفتم‌. به لابی که رسیدم، نگاهی به بالای پله ها انداختم. نه به آن نگرانیِ اولش، نه به بی تفاوتیِ آخرش! این مرد انگار تکلیفش با خودش هم مشخص نبود‌. شانه ای بالا انداختم و لنگ لنگان، از ساختمان بیرون رفتم. 🌚🖤لینک صفحه ی نقد رمان تابوی ماه🖤🌚 @ف.تازیکه
  8. 6 امتیاز
    پارت هجدهمـ(0_o)ـ *** مشت های پر آبش را طوری به صورتش می کوبد که گویی قصد دارد اجزای آن را از هم بپاشد! قطره خونی که حل شدنش با آب، از سرخی اش کاسته، تا نوک بینی اش سرسره بازی می کند و در نهایت، درون روشویی سفیدش محو می شود. با حوله پفکی رنگش و یک من خشونت، دستانش را تا آرنج از رطوبت پاک می کند. _ عه عـه عــه! تموم پشماتو کندی که آخه فوسکول جان، مرده و پشمــاش! تو بدون اینا یه قرونم نمی ارزی! وقتـ... _ می بندی یا خودم گل بگیرم؟! _ هم باز می مونه، هم تو فیض میبری! سوال انحرافی بود! به حالت مسح، از پیشانی تا چانه اش را دست می کشد و به روی دهانش، این حرکت را کندتر و فشرده تر می کند. انگار که بخواهد از پرتاب کلماتی که شخصیت تعریف شده اش را زیر رادیکال می برد، جداً خودداری کند... اگر بگذارند! _ مُردی شرا؟ با خرما دهن شیرین کنم یا روحتم عین خودت ضدحاله؟ _ پاشو گورتو گم کن تا آنا نیومده! _ اُهـوک! شـرا؟ عجقـم از کی تا حالا با غریبه ها می پری جوجـو؟ مگه من مُردم که تو به این دختره... _ هی! این دختره، زن منه! یادت که نرفته چه جوری گوشتو پیچوند که به پر و پام نپیچی؟ هوم؟! می خوای بگم باز بیــاد بــرات؟ چشمانش از یادآوری تصویر زنی که با قفل فرمان قرمزش تا چهار خیابان پایین تر از خانه شراگیم را به دنبالش، گرگم به هوا کرده بود، رنگ ترس گرفت و به راستی که چه بازی به یاد ماندنی هم شد! انگار تازه متوجه شده بود که آنا همان آنـــاست. _ تو مگه نگفتی می خوای از این دُخـ... همون آنا دوری کنی؟ قشنگ یادمه، فکر کنم یه چی خورده بود پس سرت که هی از صلاح و مرام و مهر و این جور چیزا بلغور می کردی... چی شد؟ صلاح، مصلحتات ته کشید؟ پلک های شراگیم در پی تداعی آن روز هی باز و بسته می شدند. آرام خندید... به تلخی همان مصلحت و به شیرینی شرّی که خودش به راه انداخته بود. _ فعلاً می خوام دل به دلش بدم ببینم تا کجا می خواد پیش بره؛ از اون گذشته، خودمم کم پاسوز این مصلحت نشدم دانیال! توام لازم نکرده نگران من باشی. خوب می دونی که خوددارم. برو پیش اف جی هات وقت بگذرون. پاشو! چشمان یاغی اش را به دانیال دوخت. این پسر شرقی، چهره خارق العاده که نداشت اما در عوض، در مرام و معرفت، همیشه رو سفید بود. _ باشه فقط... _ فقط چی؟ باز می خوای یاد آوری کنی باید به کاری که می کنم فکر کنم؟ آره؟ _ نه داداش! این یه بارو به کاری که می خوای انجام بدی، فکر نکن! بعضی وقت ها باید برای رسیدن به هدفت، آدم بده باشی! البته... فقط بعضی وقت ها! به هدف فکر کن! گیج تر از همیشه نگاهش را از گلدان کریستالی روی میز برید و به کریستال قهوه ای چشمان دانیال دوخت. بیشتر از گلدان برق میزد! در را که محکم بست، شراگیم از جا پرید. _ ای تو روحت که نمی تونی دو دقیقه آدم باشی دنی! _ قبلاً با ادب تر بودی ها! جرئت نداشت سر بچرخاند. صدایش به گونه ای از حنجره محبت عبور می کرد که انگار شراگیم بهترین همسر دنیا و این قرار، یک قرار عاشقانه است. سر تا پایش را اسکن کرد و حکم داد: _ بشین! خشکی کلامش، خراشی به چهره لطیف آنا انداخت. بند کیفش را از شانه اش جدا کرد و آن را مقابل مبل، روی زمین گذاشت. اراده کرد بنشیند که شراگیم او را نیم خیز گذاشت: _ نکنه من قراره قهوه بیارم؟! اندامش را به روی مبل رها کرد. نفسش را پر حرص، به بیرون از لبان خشک شده اش دمید و دوباره از جا برخاست. این حرکتش، نگاه شراگیم را نوازش کرد. تا لبانش را با زبان تر کرد تا آن ها را از هم باز کند، شراگیم از او پیشی گرفت: _ آره، بدون شکر می خورم. _ میگم امر دیگه نباشه یه وقت؟! نکنه دعوتم کردی که خونه رو تمیز کنم؟ _ دعوت نه! فقط پیشنهاد دادم. هی! قبلاً حرف گوش تر بودی ها! آناهیل در ذهنش مرور کرد که برای بحث و جدال نیامده است. راهش را به سمت آشپزخانه از سر گرفت: _ هنوزم با این پسره می پری شرا؟ _ اون پسره دوست منه آنا! اسمشم دانیاله! چرا بهش می پری؟ آناهیل لیوان ها را به روی سنگ مرمر اُپن کوبید: _ شاید چون هر روز با یکی می پره! و صدای پوزخندش، با صدای ریختن قهوه درون لیوان ها در هم آمیخته و دل و جان شراگیم را تلخ کرد. _ راستی... مارنی کجاست؟! لیوان های شیشه ای را روی عسلی گذاشت و هم زمان، شراگیم بی تفاوت خلاصه کرد: _ بیرون. آنا این بار با شعف بیشتری به سمت مبل رفت. پاهایش را بهم چسباند و بی مقدمه وارد بحث اصلی شد: _ شراگیم؟ _ جان؟ دلش برا این کلمه سه حرفی از زبان محبوبش پر کشید. هر چند که شراگیم از روی عادت آن را به زبان آورده بود اما آنا به نوجوان شانزده ساله ای می ماند، که با هر چیز کوچک برای خودش رویا پردازی می کرد. _ تو... تو منو دوست داری؟ کیش و مات! جز این نمی شود چهره مغموم شراگیم را توصیف کرد... مغموم و متحیر! _ چرا می پرسی؟!
  9. 5 امتیاز
    * به نام خدا * نام اثر: ضربان مرگ نویسنده:مینا تحصیلداری ژانر:جنایی_پلیسی_عاشقانه_اجتماعی_معمایی ساعات پارت گذاری: پایان هر هفته هدف: با افتخار میگم من یک نویسنده ام و یک نویسنده، چه هدفی جز این که مخاطبش از تک تک لحظه های رمان لذت ببره؛ داره؟ ناظر: @**hadis** خلاصه: یکی دو سه سال پیش بود که دختری از جنس امید با دخترانه هایش سخت تلاش کرد که ملکه ای بشود در قلب مردی فاقد احساس؛ اما مگر باربد قصه می گذارد که کسی به درون قلبش نفوذ کند؟ یعنی اگه روزی بیاید که پناه افسارِ گسیخته‌ی باربد را در دست بگیرد، مرد اطلاعاتی داستان زیر و رو می شود؟ مقدمه دقیقا وقتی‌که ضربان زندگیت کم می شه، ضربان مرگت بالا می ره. به ازای هر ضربان، تو یک قدم به مرگ نزدیک تر و از زندگی دور تر می شی، آخرش به جایی می رسی که بهش نقطه‌ی صفر می گن! اون جا نه زنده‌ای زندگی می کنه و نه مرده ای می میره؛ فقط یک آدمِ معمولی که لب پرتگاه ایستاده... دقیقا همون جاست که بهم نگاه می کنی و بابت چیز هایی که از من گرفتی، اظهار تاسف می کنی و می گی که دیگه نمی تونی برشون گردونی... متاسفی که چرا اذیتم کردی ولی... حالا نوبت منه که ناراحت باشم چون دیگه راه بخششی برات ندارم... *پایان خوش* ۱۳۹۹/۹/۷ ، پنجشنبه
  10. 5 امتیاز
    دخترم! لباس رنگی بپوش و بلندبلند بخند؛ حتی اگر تو را ننگین و مرا بی‌غیرت بخوانند! غیرتی را که خنده های بلند و لباس های رنگی‌رنگی از بین می‌برد، ساعت نُه شب می‌گذاریم دم در... 🕊
  11. 5 امتیاز
    Part 3 بعد تموم شدن کلاس، لنگ لنگون به سمت بوفه دانشگاه رفتم‌. سرجمع کل بوفه‌اش اندازه دکه نان رضویم نمی‌رسید ولی پول خون باباشو می‌گرفت. یک دونه شیر کاکائو با یک دونه کیک صبحانه دوازه هزارتومن! با هزارتا غرغر پول رو دادم به پیرمرده و خودمو تا نیمکتی که نزدیکم بود رسوندم. وقتی نشستم اول شروع کردم به مالیدن زانوم تا بلکه یکم از دردش کم بشه و بعد شیرکاکائو و کیکم رو باز کردم و مشغول خوردنش شدم. تقریبا خوردنم تموم شده بود که نگاهی به ساعتم کردم، تا کلاس بعدی یک ربع فرصت داشتم. دست کردم تو کیفم و روزنامه نیازمندی خراسان با خودکارم رو در آوردم. به ترتیب شروع کردم به خوندن: ۱) به یک گرافیست خانوم جهت کار در آتلیه نیازمندیم با پایه حقوق ثابت... * با خودکار روش خط کشیدم چون من اصلا از این کارها بلد نبودم. با امید رفتم سراغ آگهی دوم ۲) به یک سرآشپز آقا جهت کار در آشپزخانه... * اینم خط زدم چون من خانومم نه آقا! ۳) به یک پرستارخانوم برای سازمان خیریه نگه‌داری از سالمندان نیازمندیم. شماره ۰۵۱۳... * فکر بدی نبود اگه یک تست می‌کردم. گوشیم رو برداشتم و تماس گرفتم. بعد چند دقیقه صدای خشن آقایی از پشت تلفن اومد آقا- بله؟ - سلام جناب برای آگهی روزنامه‌اتون مزاحم شدم راستش... آقا- دیگه به پرستار نیاز نداریم. عزت زیاد! و بعد گوشی رو قطع کرد! با تعجب به گوشیم نگاه کردم و شونه‌ای بالا انداختم و بعدش ادامه آگهی ها رو خوندم ۴) به یک خانوم جوان جهت کار در منزل نیازمندیم. شماره ۰۹۱۵... * مگر حتما باید مرد باشی تا استوار بر پاهایت بمانی؟ من زنانی را دیدم که مردها را درس زندگی می دادند * با کلافگی روزنامه با خودکار رو پرت کردم توی کیفم و از جام بلند شدم و به سمت کلاسم حرکت کردم. سرایدار دانشگاه- خدا لعنتت کنه... با تعجب برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم‌. سرایدار غرغروی دانشگاه پشت سرم ایستاده بود و با چشمای به خون نشسته داشت نگاهم می‌کرد. اینور اونورم رو نگاه کردم اما انگار منظورش به من بود چون جز منو اون کسی اون دور و برا نبود - الان منظورت این بود خدا منو لعنت کنه؟ سرایدار- آره خدا لعنتت کنه که به منه پیرمرد رحم نمی‌کنی و هی آشغال‌هات رو اینور و اونور میریزی و میری! - من الان آشغال چی ریختم که داری نفرین می‌کنی حاج آقا؟ سرایدار- الان همشیره‌ی مرحوم من داشت کیک و شیرکاکائو می‌خورد؟ تازه یادم اومد بدون اینکه آشغال خوراکی‌هام رو جمع کنم داشتم می‌رفتم کلاس؛ با این حال موضعم رو حفظ کردم و آروم به سمتش رفتم. سرایدار بنده خدا که معلوم بود تعجب کرده فقط نگاهم کرد. خم شدم آشغال هام رو با یک حرکت برداشتم و ریختمشون تو سطل آشغال و برگشتم به سمت سرایداره -ولی خدا بیشتر اونی رو لعنت کنه که برای منافع خودش بقیه رو بخاطر اشتباه های کوچیک هی نفرین می‌کنه و بعد بهش مجال صحبت ندادم و به سمت کلاسم پیش رفتم. آروم وارد کلاس شدم که دیدم هنوز بیشتر بچه ها نیومدن. آخیش آرومی گفتم و رفتم ته کلاس. درد پام کمتر شده بود ولی نمی‌تونستم با این پا سوار اتوبوس بشم مخصوصا که سر ظهر میگی مردم قیام میکنن و همه سوار اتوبوس میشن، در نتیجه اصلا جا برای نشستن من نمی‌مونه. تو همین گیر و دار بود که یهویی یاد اون پسره صبحی افتادم‌. سریع دست کردم تو کیفم و دنبال کارت پسره گشتم و آخر پیداش کردم‌. لامصب چه شماره رندی هم داشت! بهش پیام دادم - سلام چطوری خوبی؟ پسره- سلام شما؟ - پناهم. پسره- نشناختم! پوف بابا این چقدر خنگ بود! البته تقصیر اون طفلک نیست چون کلا من هیچی از خودم حتی اسمم بهش نگفتم. سریع یاد حرفش افتادم که گفت (( حالا که قلوه گیرم نیومد، جیگر با پای خودش اومد)). سریع تایپ کردم - جیگرم که بجای قلوه اومدم! بلافاصله پیام داد پسره- چه عجب! گفتم رفتی مارو یادت شدا! -نه بابا گفتم که دانشگاهم. تازشم از روی سه ساعت نبودن چطوری فهمیدی تورو یادم شده؟ پسره- وویی تو چقدر شیرینی ملوسک! عوقی زدم به این مخ زدن‌های الکی. اَه اَه خدایی اگه کارم گیر نبود عمرا به این پسره نگاه می‌کردم چه برسه بهش پیام بدم‌. بزور نوشتم - ممنون... پسره- راستی اسمت پناهه؟ - آره چطور؟ پسره- هیچی اسم قشنگی داری درست مثل زبون و قیافت‌. منم نویدم‌ - خوشبختم نوید. استادم اومد فعلا. خب زمینه برای راضی کردن نوید که منو برگردونه خوابگاه جور شد. سرم رو بالا گرفتم که دیدم کلاس شلوغ شده.به دست راستم نگاه کردم که دیدم خالیه. به دست چپم نگاه کردم دیدم خداداد نشسته و داره ریز نگاهم می‌کنه! - چیه؟ خداداد- بهت نمی‌خوره اهل پسربازی باشی! - به تو ربطی داره؟ خداداد- ببین پناه جون من نوید نیستم بگم چه زبون قشنگی داری. یکی می زنم تو دهنت دندونات بریزه و بفهمی کی جلوت نشسته! با دهن باز نگاهش کردم. کل پیام هام رو خونده بود فضول. با حالت قهر ازم رو گرفت و خیره شد به جایگاه استاد.
  12. 5 امتیاز
    Part 2 با اومدن استاد رحیمی دردم رو یادم شد و سریع جزوه‌ی رو میزم رو باز کردم. * و کاش روزی خاطره های تو به سمت من برگردد * رحیمی- خب بچه ها گفتم که این جلسه کوئیز می‌گیرم ازتون، یادتون که‌هست؟ خداداد- استاد گفتین ولی شرایط مارو درک نمی‌کنین الان ساعت بعد استاد ارسطو امتحان میان ترم گذاشته ما الان چی‌کار کنیم؟ رحیمی- شما الان مشکل داری؟ خداداد- بله استاد. رحیمی- پس پشت کلاس تشریف داشته باش تا بعد کوئیز بیای داخل. خداداد که‌ تعجب کرده بود چند بار دهنشو باز کرد یک جوابی بده ولی نتونست و در آخر گفت خداداد- ببخشید استاد. خانم رحیمی لبخند پیروزمندانه‌ای زد و گفت رحیمی- خب اول از کی شروع کنیم؟ اوم... شماره سیزده! من با ترس و لرز از جام بلند شدم و گفتم - بله استاد؟ استاد نیمچه لبخندی زد و گفت رحیمی- یک شماره از یک تا بیست و هفت بگو. چون می‌دونستم با توجه به فامیل خداداد، و اینکه زیاد صداش می کنن شماره‌ی بیست و یکه... گفتم -بیست و یک! خداداد با غیض برگشت نگاهم کرد و زیر لبی چیزی گفت که‌ نشنیدم رحیمی- خب شماره‌ی بیست و یک؟ خداداد با انزجار بلند شد و گفت خداداد- بله استاد منم. رحیمی- خب شما بگو وظیفه ما در عرف اجتماعی چیه؟ خداداد- اما‌ استاد اونکه مال جلسه بعدیه. رحیمی- متاسفانه وقتی من می‌پرسم یعنی باید خونده می‌شده. خداداد- من نمی‌دونم استاد... رحیمی- برات چیکار کنم؟ کلا منفی بزارم یا بقیه رو یاد داری؟ خداداد که معلوم بود داره از خشم منفجر میشه، به سختی با صدای آروم گفت: خداداد- منفی بذارین... و بعد نشست. رحیمی- مگه من گفتم بشین؟ خداداد با تعجب زل زد به استاد و گفت خداداد- پس چیکار کنم؟ رحیمی- بیرون کلاس تشریف داشته باشین! کارد می زدی خون از خداداد در نمی اومد. بلند شد با قدم های بلند و محکم بیرون رفت و در طفلک رو محکم به هم کوبید!
  13. 5 امتیاز
    Part ۱ دوست داشتن های بی بهانه، ماندگاری بی بهانه می طلبد و دست کم، یاری که بداند و بماند. عاشقی، لیلی سر به راه می خواهد و مجنونی دیوانه! اما برای یک تو داشتن، مرد می خواهد و زنی که نرمش کند... شکسپیر می گوید:(با ارزش ترین دارایی یک مرد، قلب یک زن است!) آهای ای مرد مغرور؛ با ارزش ترین داراییت را به نمایش نگذار، آدمهای این شهر دزدند؛ مبادا روزی بیاید که دیگر مَنی برایت نباشد... با عجله کفش هام رو پا زدم و بدو بعد بستن در، دویدم سمت ایستگاه اتوبوس. ایندفعه جا بمونم یقینا از کلاس دائم الاخراج می شم. نگاه گذرایی به ایستگاه اتوبوس خلوت انداختم و به آرومی روی نیم کت های اون جا نشستم. با پام زمین رو ضرب گرفته بودم و فقط به این فکر می‌ کردم ایکاش معجزه‌ای بشه و اتوبوس بعدی بیاد... تو افکارم غرق بودم و دنبال یک‌ دروغ جدید می‌ گشتم تا به استاد رحیمی بگم که ماشینی جلوی ایستگاه اتوبوس ایستاد. با تعجب به پسر جوونی که به دختر کناریم خیره شده بود، نگاه کردم. پسر- جیگر بپر بالا. تو این هوا یخ می‌ زنی ها! دختر- ایش برو مزاحمم نشو. * و مرغ آمینی که من یقین دارم در اوج نا امیدی، بر بالای سرت سایه می افکند * با فکری که توی ذهنم جرقه زد‌، رو کردم طرف پسره - این دختره نمیاد می‌ خوای من سوار شم؟ پسره اول با تعجب‌ بعد با چشم‌های خندون نگاهم کرد، چون انگاری تازه چشمش بهم افتاده بود پسر- چراکه نه. قلوه گیرم نیومد بجاش یک‌ جیگر خودش اومد. * و گاهی ناخواسته پا در راهی می گذاری، آخرش به جایی می رسد که یک تو می ماند و یک راه * بدو با خوشحالی دویدم سمت ماشینش. درسته من اصلا اهل این کارها نبودم ولی نمی‌ تونم مفتی‌ این کلاس رو از دست بدم. بعد سوار شدنم پسره حرکت کرد: پسر- خوب عزیزم کجا بریم؟ با اینکه از لحنش چندشم شد ولی مجبورا نیمچه لبخندی زدم و گفتم - میشه اول منو بزاری دانشگاه دو ساعت بعد بریم بیرون؟ پسره که انگار از لوندیی که‌لا به‌ لای حرفام بود خوشش اومده بود، گفت: پسره- چراکه نه جیگر. آدرس دانشگاهت رو بده. -برو دانشگاه آزاد... * گاه با خود می گویم کاش قبل از آشنایی با تو، به جایی می رفتم و درس نامردی یاد می گرفتم تا آن گونه زیر دست و پای غرورت، له نشوم * بیست دقیقه بعد جلوی دانشگاه بودم. با خوشحالی اومدم پیاده شم که دستی مانعم شد پسره- این کارت رو بگیر شماره‌ام روش نوشته‌است. حتما بهم زنگ بزنی ها. - باشه گفتم که زنگ می‌ زنم. هول هولکی خداحافظی کردم و وارد دانشگاه شدم. اوف دانشگاه... از روی آسفالت های تازه تعمیم شده رد شدم و وارد ساختمون اصلی شدم. بعد از وارد شدن به راه روی کلاس ها، به سمت اتاق 'صد و بیست و یک' می‌ گشتم که صدایی از پشتم اومد رحیمی- به به سلام پناه خانوم. بازم که دیر تشریف آوردین! با ترس برگشتم سمت استاد رحیمی و با تته پته گفتم - سلام استاد... چیزه یعنی خب زیادم دیر نکردم. (یکم که موقعیت رو فهمیدم گفتم) تازه استاد شما هم هنوز سر کلاس نرفتین پس من هنوز دیر نکردم. رحیمی- ای بابا باشه من قانع شدم.تا فعلا تو برو سر کلاس تا من بیام. سری تکون دادم و آروم به سمت کلاسم حرکت کردم.با وارد شدنم به کلاس، اولین کسی رو که دیدم ماهی بود که‌ کنج کلاس کِز کرده بود. اومدم به سمتش برم که ناگهان چیزی زیر پام اومد و من چون حواسم نبود محکم خوردم زمین. * و بچه هایی مست شوخی های کودکانه، به گنجشک ها سنگ زدند؛ و گنجشک هایی که واقعی در راه یک ندانسته مردند * دماغم بد جوری درد گرفته بود و ببشتر از دردش صدای خنده‌ی بچه ها روی مخم راه می‌رفت... انگاری همه باهم دسیسه کرده بودن منو اذیت کنن. * می گویند هر اشکی که با احساس ریخته شود، حکم مرواریدی را دارد که در لحظه های ناب یافت می شود * با چشمای اشکی از جام بلند شدم که زانوم درد گرفت. برگشتم به خداداد (پسری که‌ واسم زیر پایی گرفته بود) نگاه کردم - الان راحت شدی این کارو کردی؟ خداداد- اوخی عزیزم دردت اومد؟ خب قبول کن دست و پا چلفتی هستی ما اینقدر اذیتت نکنیم. بعد با دوستاش زدن زیر خنده. با بغض به ماهی خیره شدم و گفتم - تو دیگه چرا نامرد؟ و در جوابم ماهی فقط شونه ای بالا انداخت. لنگ لنگون به سمت آخر کلاس رفتم و روش به زحمت نشستم. چرا فکر می‌ کنن من دست و پا چلفتیم. من واقعا اینجوری نیستم فقط یکم هواس پرتم ویلا از نظر ذهنی از همشون قوی‌ترم. ایکاش یکم بیشتر درس می‌ خوندم تا به جای این دانشگاه آزاد پاپتی، توی یک دانشگاه دولتی خوب، درس وکالتم رو ادامه می‌دادم. * وقتی پای احساسم در میان بود، دست هایت همیشه سرد و بی احساس نوازشم می کرد *
  14. 5 امتیاز
    آرزوهای مرده پارت دوم با صدای در از فکرای منفی که کل ذهنمرو درگیر کرده بود بیرون اومدم، از جام بلندشدم وسمت در چرخیدم و درو باز کردم، با دیدن مامانم که داشت با همسایه سلام علیک میکرد دلم به حالش سوخت، سر برگردوند و منو نگاه کردو اومد داخل،گفتم: سلام مامان و پلاستیک سبزی رو از دستش گرفتم،رفت سمت در خونه و در حالی که چادرشرو از سرش در میورد، گفت:سلام ملیکا مامان خوبی؟؛ آروم سمتش قدم برداشتم، مونده بودم بگم صاحب خونه اومده و چیا گفته یا نه از وقتی بابام فوت کرد فقط تنها داراییمون شد حقوق بازنشستگیش که اونم تو این اوضاع بد اقتصادی جوابگو نبود. داشتم با خودم یه جورایی استخاره میکردم بگم یا نگم، که مامانم گفت:ملیکا؟ چیزی شده ؟چرا انقدر پکری؟ اون چند قدمم برداشتم و روبه روش وایسادم به چهره معصومش چشم دوختم و گفتم: راستش امروز صاحب خونه اومد دم در، تو چهرش نگرانی رو میشد با گفتن همین چندتا کلمه خوند، با تردید گفت: خب چی گفت؟ نگاهمو ازش گرفتم روم نمیشد دیگه تو چشماش نگاه کنم.سمت در خونه رفتم و گفتم: گفتش باید تا دوسه روز دیگه تخلیه کنیم، پول کرایه خونه این ماهشم میخواست،مامانم با استرس بهم نزدیک شدو گفت: وای حالا چکار کنیم؟ از کجا بیاریم بریم یه خونه دیگه اجاره کنیم. برای اینکه اینطوز استرس نگیره برگشتم سمتشو همونطور که دستشو میگرفتم بیاد داخل گفتم: مامانم تو نگران نباش جور میشه.با شنیدن این جمله مکث کرد و برگشت سمتم و گفت : آخه چجوری؟ . گفتم : تو فقط غصه نخور، بابای تارا که میشناسیش املاکیه بهش میگم که برامون یه خونه در حدی که بتونیم پولشرو پرداخت کنیم پیدا کنه.
  15. 5 امتیاز
    آرزوهای مرده پارت اول به یه نقطه خیره شده بودم و به خاطرات تلخ گذشته فکر میکردم که یهو چاقو از دستم سر خورد و افتاد، سرم به چپ و راست تکون دادم عصبی خم شدم و چاقو رو برداشتم و دوباره شستم قرار بود واسه ناهار رشته پلو درست کنم، خداروشکر امروز کلاس نداشتم وگرنه حتما هیچی از درس حالیم نمیشد.بعد اینکه کارم تموم شد از آشپزخونه قدیمیمون اومدم بیرون خواستم برم سمت اتاق که صدای درمون بلند شد یکی با مشت و لگد افتاده بود جون در خونه،این خونه هم که خداروشکر هیچوقت آیفونش درست نبود. یه مانتو پوشیدم و با انداختن شال روی سرم سریع خودمو به حیاط رسوندم. همونطور‌که با داد میگفتم: چه خبر؟ درو شکوندی ،الان باز...جملم تموم نشده بود که باز کردن و در ودیدن صاحب خونه ترس به دلم انداخت.صاحب خونه با ابروهای بهم گره خورده یه قدم اومد جلوتر و گفت: به به میخواستین اصلا کلا درو باز نکنین، زیر لب سلام آرومی کرد ، بدون اینکه جوابمو بده گفت: چرا اجاره خونه رو نریختین پس؟ تا نیان سراغتون پول مردمم نمیدین؟این ماه آخر اینجاین تا دو سه روز دیگه که میشه سی ام اینجا باید تخلیه شه میخوام بکوبم بسازمش. با چشمای گرد شده زل زدم بهش و گفتم : حاج اقا ما نمیتونیم یکم آخه چحوری؟ بدون اینکه تو چهرش تعقییری ایجاد بشه گفت: بمن مربوط نیس فقط دو سه روز وقت دارین. اینو گفتو رفت.عصبی و درمونده درو بستم و همونجا نشستم.وای حالا باید به مامان چی میگفتم‌‌! سرمو بردم سمت آسمون گفتم : خدایا تو یه کاریش کن، اینهمه بدبختی دیگه در حد من نیستا...
  16. 4 امتیاز
    نام رمان:آرزوهای مرده نام نویسنده: niloufar70 ژانر:عاشقانه،غمگین،اجتماعی هدف:به دلیل علاقه به نوشتن رمان ساعت پارت گذاری: ۸ شب خلاصه: داستان درمورد دختری ست که در زندگی با مشکلات خانوادگی زیادی روبروست و در همین زمان عشقی ست که به ان دچار میشود.
  17. 4 امتیاز
  18. 4 امتیاز
    https://forum.98iia.com/topic/9669-باران-پاییزی-فرزانه-فرجی-کاربر-انجمن-نودهشتیا/ داستانم تکمیل شد🌷🌷 خوشحال میشم بخونید و لایک کنید💖❤
  19. 4 امتیاز
  20. 4 امتیاز
    پارت شصت و پنج متعجب به صفحه ی موبایل خیره شدم. چه چیزی مربوط به ادریس بود، که من باید می دانستم؟! چرا یک شب نمی توانستم بدون دغدغه سر روی بالشت بگذارم؟ بغض درون گلویم نشسته بود. دوست داشتم موبایل را خاموش کنم و بخوابم؛ آن قدر بخوابم، که وقتی بیدار می شوم همه چیز درست شده باشد. قطره اشکی که از گوشه ی چشمم راه گرفته بود را با نوک انگشت پاک کردم. "من فردا کل وقتم آزاده! فقط میشه بگید در رابطه با چه موضوعی می خواید حرف بزنید؟" موبایل را در دستم فشار دادم. چقدر خسته شده بودم... احساس پیرزنی را داشتم، که یک عمر به انتظار روز های خوب نشسته؛ اما عاقبت چشم هایش خشک شدند و روی صندلی انتظارش جان باخت. قصه ی این پیرزن را از مادرم شنیده بودم. زنی زیبا که عاشق می شود. یک خانه ی کوچک کنار جنگل داشته و عشقش را کنار یک درخت تنومند، در نزدیکی کلبه اش می بیند. پسرک کم سن و سال بوده، اما زن زیبا بی توجه به اختلاف سنی شان، عاشق آن پسر می شود. کارش به جایی می رسد، که تمام مردم روستا او را مسخره می کنند و گاهی القاب زشتی به او نسبت می دادند. زن یک روز عشقش را به پسرک ابراز می کند. بر خلاف تصورش، پسر هم به او ابراز علاقه می کند. یک سال را به خوشی کنار هم می گذرانند؛ عاقبت پسر بر اثر بیماری میمیرد... زن دچار جنون می شود و روز ها و ماه ها و سال ها، به انتظار پسر، روی صندلی چوبی، در ایوان خانه اش می نشیند. مردم باز هم او را مسخره می کنند و هیچ کس به دنبال چاره ی درد زن بینوا نمی رود. پیرزن بعد از سال ها انتظار، روی همان ایوان، که روزی شاهد عاشقانه هایش بود، جان می بازد. حالا من هم مانند آن پیرزن منتظر روز های خوب بودم؛ اما می ترسیدم مانند او در انتظار بمیرم! با لرزش موبایل زیر دستم، از فکر بیرون آمدم و آه عمیقی کشیدم. "فردا ساعت سه میام دنبالت..." چند بار پیام را بالا و پایین کردم. به دنبال بقیه ی متن بودم، اما فقط همین چند کلمه را نوشته بود. انگار نه انگار که سوال پرسیده ام! با حرص شکلکی برای موبایل در آوردم. میمرد اگر جوابم را می داد و کنجکاوم نمی کرد. کلافه موبایل را روی عسلی کنار تخت گذاشتم و چشمانم را بستم. قبل از پیام های شاهان بی خواب شده بودم، با حرف های او به کل خواب از سرم پریده بود. تا صبح از این دنده به آن دنده شدم. در ذهنم گوسپند ها را شمردم، اما هیچ راهی جواب نمی داد. ساعت هفت صبح بود، که از اتاق بیرون رفتم. خانه در سکوت مطلق فرو رفته بود. صدای شرشر باران به گوش می رسید. دست و صورتم را شستم و به اتاق برگشتم. یک پالتوی مشکی رنگ و شلوار کتان از کمد برداشتم و به تن کردم. شال بافتم را روی سرم انداختم و کیف پولم را برداشتم. حالا که خوابم نمی برد، می توانستم به نانوایی بروم و برای صبحانه، نان تازه بگیرم. شال را دور گردنم پیچیدم و از خانه بیرون رفتم. سوز سرد هوا، مانند تازیانه روی صورتم نشست. کتانی های سفید رنگم را به پا کردم و خودم را به دست سیل آسمان سپردم. این هم از تفکرات بچگی ام بود... کوچک تر که بودم، فکر می کردم وقتی باران می بارد، بالای ابر ها سیل به راه افتاده. از این فکر ابلهانه، خنده ی آرامی کردم. کیف را داخل جیب پالتو گذاشتم و از خانه بیرون رفتم. بارش باران شدید بود و به ثانیه نکشید، که لباس هایم خیس شد. @ف.تازیکه
  21. 4 امتیاز
    رمان آرزوهای مرده پارت دوازدهم بعد اینکه مامانم بیرون رفت، بلند شدم و گوشیمو از کیفم خارج کردم با برداشتن هنذفری از جیب کناریش، دوباره برگشتم و همونجا دراز کشیدم، هنذفری رو به گوشیم وصل کردم و به بخش موزیکا رفتم و یه موزیک غمگین پلی کردم، یکی از بهترین و بیشترین سرگرمیام و علایقم، گوش دادن به موزیکه، به پهلوی چپ چرخیدم و با یه دستم شروع کردم گوشیمرو چک کردن؛ با باز شدن در ، هنذفری رو از گوشم خارج کردم و بلند شدم، سمت مامانم رفتم، مامانم در حالی که پلاستیکای تخم مرغ و گوجهارو روی اُپن میزاشت، گفت:ملیکا تا تو گوجهارو خورد میکنی من گاز رو وصل کنم ، رفتم و یکی از بشقابارو برداشتم و با یه چاقو و بعد شستن گوجها شروع کردم خورد کردن، مامانم همونطور که با گاز ور میرفت گفت: ع راستی پول پیشرو یادم رفت ببرم بدم به صاحب خونه، الانم دیر شده ، اونروز از پسرش مهلت خواستم ، انقدرم سرم شلوغ وقت نمیکنم .همونطور که گوجه رو خورد میکردم رو به مامانم گفتم: مگه آدرسی ازش داری؟ مامانم گفت: شماریه پسررو دارم، زنگ بزنم بهش آدرس شرکتشرو بگیرم اما نمیدونم چطوری با اینهمه کار خونه، با خوردن کردن گوجها دوباره بلند شدم و گفتم: میخوای من ببرمش؟
  22. 4 امتیاز
    رمان آرزوهای مرده پارت یازدهم بعد اینکه کارگرا تمام وسایل رو اوردن بالا، مامانم دستمزدشون رو حساب کرد و رفتن ،داشتم سمت اتاق خوابها میرفتم ، مامانم که به دور و اطراف نگاه میکرد ،گفت: با اینکه قدیمیه اما خوبه، خداروشکر که جور شد؛ از کنار در یکی از اتاقها به داخلش چشم دوختم ،یه پنجره داشت و یه کمد دیواری که در نداشت، سمت اتاق کناری رفتم که روبروی درش یه ترانس داشت، آروم سمت ترانسش رفتم و درش رو باز کردم و واردش شدم، من همیشه دوست داشتم خونه ای که توش زندگی میکنم دلباز باشه و ترانسی داشته باشه که به همه جا دید داشته باشه، سمت نردهاش رفتم و دستامرو روش گذاشتم، رو به خیابون باز میشد،با اینکه زیاد نمیشد جایی رو دید اما همینم خوب بود، برگشتم و با تعویض لباسهام ، شروع کردیم به تمیز کردن خونه و بعد چیدن وسایل. دیگه هوا داشت تاریک میشد که دست از کار کردن کشیدیم، سمت یه گوشته از خونه رفتم و بی حال همونجا دراز کشیدم، بشدت خسته بودم اما از یه جهت از این خستگی خوشحال بودم،اونم اینکه دیگه شب با فکر و خیال و اون کابوس تکراری ، اذیت نمیشدم ، مامانمم مثل من خسته بود ، اما همونطور که تو بین وسایل داخل کارتون دنبال چیزی میگشت، گفت: ببینم این ماهی تابه رو پیدا میکنم،برم چند تا تخم مرغ بخرم، املت درست کنیم ، ناهار که فقط دو سه تا لقمه نون پنیر خوردیم، با گفتن این جمله ، بیشتر از قبل احساس گشنگی و دل ضعفه کردم.
  23. 4 امتیاز
    رمان آرزوهای مرده پارت دهم مامانم به اندازه کافی بخاطرش غصه خورده بود و پیر شده بود،برای اینکه دیگه دربارش فکر نکنه ، بحثرو عوض کردم و گفتم: راستی مامان اون خونه چند متر؟ مامانم که سرش پایین بود با بلند کردن سرش سمت من، گفت: ۷۰ متر؛ هنوز هم از چهرش ناراحتی مشهود بود،بعد چند دقیقه ،دستشرو روی پاش گذاشت و گفت: برم ببینم آب سماور جوش اومده یه چایی دم کنم، سرمو سمتش گرفتم و گفتم: مامان من میرم، همونطور که سمت آشپزخونه میرفت گفت: نه خودم میرم‌. سرمو به دیوار تکیه دادم ، میدونستم رفته که دور از چشم من گریه کنه؛ صبح با صدا زدنای مکرر مامانم بلند شدم از روی تخت و رو به جای ساعت دیواری کردم تا ببینم ساعت چنده، که دیدم نیس، تازه یادم اومد برش داشتیم، سمت گوشیم رفتم ، ساعت ۹ بود، با صداهایی که از داخل حال میومد شال و روسریم رو سرم کردم و از اتاق خارج شدم دو تا کارگر وسایلها رو جمع میکردنو به حیاط میبردن، سمت مامانم رفتم و بهش سلام کردم ، مامانم با دیدنم رو به کارگرها گفت: برین این تخت رو که تو اتاق هم بیارین؛ وارد آشپزخونه شدم، با زدن چند مشت آب به صورتم بدون خوردن صبحونه، دوباره سمت اتاق رفتم و آماده شدم،ساعت ۱۰ وانتی اومد و وسایلهارو برد، اما چون یه سری وسایل مونده بود، اونهارو برد و بازم اومد و بقیشرو بار زد، خودمون هم باهاش رفتیم؛ محلش زیاد با خونه قبلی فاصله نداشت، با رسیدنمون پیاده شدیم،با مامانم همونطور که هردو دوتا چمدون دستمون بود سمت در رفتیم و اون با کلیدی که گرفته بود در رو باز کرد، پله هارو بالا رفتیم، کارگرها هم پشت سرمون وسایل رو میوردن، مامانم در ورودی رو باز کرد، با وارد شدنم یه نگاه کلی به اطراف انداختم، خونه خوبی بود، دوتا اتاق که مجاور هم ،دقیقا روبروم بود با آشپزخونه ایی که کنار در قرار میگرفت و دو تا در که سمت راست کنار هم بودن و از ظاهرشون مشخص بود که سرویس بهداشتی و حمومن...
  24. 4 امتیاز
    رمان آرزوهای مرده پارت نهم بعد کلی کار برای دم کردن چایی به آشپزخونه رفتم، همونطور که سماور رو روشن میکردم ، با صدای بلند به مامانم که داخل حال بود و میخواست فرششرو جمع کنه ،گفتم: مامان بزار چایی بیارم یکم خستگیت از بین بره بعد فرشارو باهم جمع میکنیم،مامانم گفت: ساعت ۱۲ شبه، هنوز کامل وسایل جمع نکردیم باید تا فردا آماده باشیم، ساعت ۱۰ وانتی میاد که وسایل ببره،سمت حال رفتمو رو کردم به مامانم که سرپا ایستاده بود و تو فکر بود گفتم: خسته نباشی، مامانم با شنیدن صدام از فکر بیرون اومد و رو به من گفت:مرسی عزیزم، تو هم خسته شدیا، نشستم روی فرش و به دیوار تکیه دادم و گفتم : مامان تو هم بشین کمی، همونطور که کمرش رو میگرفت نشست و به در و دیوار چشم دوخت، میتونستم ناراحتی رو از تو چشماش بخونم، با بابام چند سال اینجا خاطره داشته؛ دلم برای مامانم بدجور میسوخت ، روی صورتش پر بود از چین و چروک ، خیلی زود شکسته شد، رو کرد سمت منو گفت: دلم براش تنگ شده، به رو به روم خیره شدم و گفتم : منم دلم...؛ نزاشت حرفم تموم شه و گفت: معلوم نیس کجاست الان، فک کردم اول منظورش بابام ، با ناراحتی بهش چشم دوختم، اصلا دوست نداشتم دیگه دربارش فکر کنه، اون ارزشش رو نداره...
  25. 4 امتیاز
    رمان آرزوهای مرده پارت هشتم صبح با صداهای داخل آشپزخونه از خواب بلند شدم ، هنوز احساس کسالت داشتم،چند دقیقه نشسته روی تخت به یه نقطه خیره بودم، آروم دستی روی صورتم و بعد چشمام کشیدم و بی حال به سمت آشپزخونه رفتم،مامانم پشت به من نشسته بود و وسایل آشپزخونه رو داخل جعبه کارتون میچید ، چند قدم جلو رفتم و گفتم: سلام صبح بخیر مامان، مامانم با برگردوندن سرش سمت من همونطور که بشقاب رو لای روزنامه میپیچید و داخل کارتون میزاشت لبخندی زد و گفت: سلام صبح بخیر ملیکا جان، سمت ظرف شویی رفتم چند مشت آب به صورتم پاشیدم، مامانم همونطورکه مشغول بود گفت: ملیکا تو صبحونترو بخور ، من یه لقمه خوردم بعدش وسایل شخصی و لباسات رو بچین تو اون چمدون قدیمیه که تو کمدته ، منم باید برم الان با صاحب خونه تصویه حساب کنم‌. بعد خوردن صبحونه سمت اتاقم رفتم و کمدم رو باز کردم چمدون رو بیرون کشیدم و همونجا نشستم زیپشرو باز کردم ، کشوی کمد رو هم باز کردم و مشغول چیدن لباسهام داخلش شدم، وقتی وسایلم تموم شد به دور اطراف نگاه کردم که چیزی جا ننداخته باشم، چشمم به قاب عکس بابام که روی تخت بود افتاد سمتش رفتم و با لبخند بهش خیره شدم و بوسیدمش و گفتم: بابا قرار فردا از اینجا بریم ، از اینجا که با تو کلی توش خاطره دارم ، اینجا هنوز بوی تورو میده،آهی کشیدم و عکس رو سمت چمدون بردم ، بار دیگه دستی روش کشیدم و داخل چمدون گذاشتم و زیپشرو بستم. با برگشتن مامان هردو دوباره شروع به جمع کردن وسایلا کردیم
  26. 4 امتیاز
    رمان آرزوهای مرده پارت هفتم همونطور که میخواستم پلاستیک کارتونهارو بلند کنم گفتم: راستی مامان چقدر پول اجاره نوشت؟ مامانم در رو بست و رو به من گفت: خداروشکر که انقدر پولدارهستن که به پولش نیازی ندارن ماهی دویست و پنجاه تومن نوشت ، درحالی که هردو سمت خونه میرفتیم مادرم گفت: شماره کارت پدرشرو هم داد که پول اجاره رو بریزیم براشون، پول پیش هم گفتم فقط همین ده تومنرو داریم که خدا خیرش بده قبول کرد. دراز کشیده بودم رو تخت و دوباره ذهنم پرشده بود از فکر و خیال،من آرزوهام مرده بود، روحمم مرده بود رویاهام نابود شده بود و الان تنها برای مادرم زنده بودم نفس میکشیدم که باور کنه هستم اما نبودم، همونطور که این فکرا تو ذهنم جولون میداد اشک باز هم برای هزارمین بار روی گونهام چکید، دیگه از هق هقای شبونه خسته بودم اما اگه گریه نمیکردم حتما مثل کسی که عزیزش رو از دست داده یه روز سکته میکردم و دیگه بلند نمیشدم، آروم خم شدم و قاب عکس بابام رو که روی میز کنار تخت بود برداشتم و دوباره دراز کشیدم ، به چهره ی زیباش چشم دوختم دسترو بلند کردم و روی لباش که انگار داشت بهم میخندید کشیدم، روی چشماش که انگار بهم نگاه میکرد، همونطور که اشک میریختم شروع کردم در و دل کردن: سلام بابایی ، الهی فدات بشم بی وفا شدی بابا ، اصلا دیگه به خوابم نمیای، میدونی چقدر دلم برات تنگ شده؟ بابا؟ میای منم با خودت ببری؟ بریدما خیلی خسته ام ، ببین ببین دونهای سفید موهامرو میبینی؟ ببین چقدر تنهام بابا، بابا کاش بودی تو بغلت گریه میکردم بدون اینکه بپرسی چی شده ، دخترت فقط بیست سالشه اما اندازه یه زن چهل ، پنجاه ساله غصه میخوره‌، دیگه نتونستم چیزی بگم هق هق امونم رو برید قاب عکس رو روی صورت گذاشتم و سعی کردم صدایی ازم بلند نشه و همونطور اشک ریختم...
  27. 4 امتیاز
    آرزوهای مرده پارت ششم همینطور که چند بار به در میزدم برگشتم و رو به تارا گفتم: عزیزم بیا بریم خونه؟ تارا گوشی دستش بود و چیزی تایپ میکرد، سرش رو سمتم‌ بلند کرد و گفت:نه فدات بشم باید برگردم دانشگاه دو تا کلاسم مونده، خواستم جوابش رو بدم که مامانم در رو باز کرد وگفت:سلام مامان چی شد؟ که با دیدن ملیکا یه لبخند زد و گفت: ع سلام دخترم خوبی ؟ ملیکا چند قدم‌به در نزدیک شد و گفت: سلام خاله خوبین شما؟ مامانم همونطور که در رو به عقب هل میداد خودشم کنار رفت و گفت: تارا جان بیا تو ؟ تارا درحالی که چند قدم عقب رفت گفت:نه خاله باید برم دانشگاه خدافظ و همونطور رو کرد سمت منو گفت: خدافظ ملیکا . منم گفتم:مرسی عزیزم که اومدی. خدافظ، وارد حیاط شدم که مامانم درو بست و گفت: چی شد ؟ لبخند پهنی زدم و برگشتم سمتش و همونطور که بغلش میکردم گفتم: وای مامان درست شد. مامانم روی سرم رو بوسید و گفت : فدات باشم ملیکا. همونطور که سعی میکردم لیوانها رو لایه روزنامه بپیچم، گفتم: مامان شما برو بنگاه با پسر حرف بزن و همونجا قرار داد ببندید من این وسایل رو جمع میکنم ،مامانم که در حال خارج کردن ظرفا از کابینت بود گفت: باشه ، از اونطرفم برم ببینم میتونم یه وانتی پیدا کنم واسه اسباب کشی ، با دوسه تا کارگر ما که نمیتونیم دست تنها یخچال و اینجور چیزا رو جا بجا کنم ، بعد همونطور که کمرش رو مبگرفت بلندشد بره،که گفتم: ع راستی مامان چند تا جعبه کارتون هم از مغازها بگیر. داشتم واسه شام غذا درست میکردم که با بلند شدن صدای در دست از کار کشیدم و چون خیلی خسته بودم حوصله پوشیدن روسری و مانتو رو نداشتم از جلوی در خونه صدا زدم: کیه؟ با شنیدن صدای مامانم همونطور سمت در رفتم و بازش کردم و گفتم: سلام مامان چی شد ؟ چند تا کارتونی که توی یه پلاستیک مشکی ریخته شده بود رو همونجا رو زمین گذاشت و گفت: خداروشکر جور شد، گفتم ما پول کرایه خونه نداریم زیاد بدیم پسر که ماشاا...از سروضعش معلوم بود خیلی پولداره گفتش احتیاجی به پول کرایه اینجا ندارن فقط میخوان یه مدت دست مستاجر باشه ، خونه هم طبقه اولش یه خانواده میشینن، قرار دادم امضا کردیم ، پسره مهره پدرش رو اورده بود آقا مرتضی هم میشناختش و قضییه رو میدونست همونجا قرار داد بست.، فقط باید پول اجاره خونه اینجارو ببرم بدم و باهاش تصویه حساب کنم اون ده تومنی که چندسال پیش بابات خدا بیامرز بابت رهن اینجا دادم بگیرم ازش.
  28. 4 امتیاز
    رمان آرزوهای مرده پارت پنجم ساعت حدودای ۱۱ بود که صدای در بلند شد، از در خونه خارج شدم، خم شدم و همونطور که کفشهام رو میپوشیدم رو کردم سمت مامانم و گفتم: مامانم نگران نباشیا، ایشاا..بابای تارا خونه رو پیدا میکنه، اومدنیم وسایل خونه رو کم کم با هم جمع میکنیم، مامانم همونطور که بهم نگاه میکرد گفت: باشه ملیکا جان . سمت در حیاط رفتم و درو باز کردم ، تارا همونطور که به آسفالت خیابون چشم دوخته بود با صدای در سر بلند کردو با دیدنم لبخند عمیقی زد سمتم دویدو بغلم کرد، همیشه همینطور پر شور و هیجان بود ،بر عکس من. به صورتم نگاه کرد و گفت: سلام ملیکا جونیم خوبی ؟ لبخند ارومی زدم در رو بستم وگفتم: سلام عزیزم مرسی تو خوبی؟ همونطور که شروع کردیم اروم قدم زدن گفت: منم خوبم حالا بگو چی شده؟ قضییه رو دوباره براش تو طول مسیر گفتم تا اینکه به املاکی رسیدیم. هردو وارد شدیم پدرش که سرش خم بودو انگار مطلبی رو میخوند سرش رو بلند کرد ، چند قدم جلو رفتیم و هردو اروم سلام کردیم باباش با تعجب سلام کرد و رو به تارا و گفت: بابا شما اینجا چکار میکنین؟ با تارا قضییه رو برای باباش تعریف کردیم ، باباش با دقت به حرفامون گوش داد و گفت: راستش شما خودتون باید بدونین نمیشه تو دوسه روز اصلا خونه پیدا کرد اونم با بودجه و اجاره ی کم . با گفتن این جمله بیشتر از قبل نامید شدم و گفتم: یعنی نمیشه کاری کرد؟ باباش همونطور که دستش زیر چونش بود گفت: فک نمیکنم.چند ثانیه سکوت افتاد بینمون که همون موقع گفت: راستش یه مورد هس برای یکی از دوستای قدیمیمه یه خونه آپارتمانی سه طبقه قدیمیه ، ایشون چندسال پیش این خونه رو ساخت اما چندسالی میشه زده تو کار تجارت و میلیاردر شده و به این خونه اصلا احتیاجی نداره اما فعلا قصد فروشش رو نداره .با شنیدن این حرفا لبخندی زدم و گفتم :عالیه . میشه جورش کنید؟ یکم فک کرد و همونطور که یه دفتری رو باز کرد و شروع کرد ورق زدن گفت: باید ببینم تو این دفتر میشه شماره ای پیدا کنم ازش ..بعد چند ثانیه همونطور که روی یه قسمت از دفتر دقیق شده بود گفت: فکر کنم خودش باشه اگه شمارش عوض نشده باشه. همونطور که به شماره چشم دوخته بود گوشی تلفن رو برداشتو شماره رو گرفت و بعد دوسه ثانیه گفت: الو الو...آقای رادمنش؟...خوب هستین؟ من آقای محبی هستم بجا اوردین؟..بله بله خوبین شما؟ غرض از مزاحمت راستش در مورد ملکتون تماس گرفتم ...شما قصد فروش که ندارین؟ ...اهان...یه خانواده هستن میخوان اگه مایلید خونتون رو اجاره کنن عجله هم دارن ...اهان..کی تشریف میارید...نمیشه زودتر...اهان مرسی. متشکر...سلامت باشید...خدافظ.. بعد رو کرد سمت منو با لبخند روی لبش گفت: خب گفتن میتونن امروز بعد از طهر بیان البته خودشون نه پسرشون میاد.‌.‌
  29. 4 امتیاز
    رمان آرزوهای مرده پارت چهارم شماره تارا رو گرفتمو بهش زنگ زدم ، بعد سومین بوق جواب داد، صدام رو صاف کردم و گفتم: الو سلام تارا، تارا: سلام عشقم خوبی تو؟ همونطور که سمت تخت میرفتم گفتم: مرسی عزیزم تو خوبی؟ تارا: فدات چه خبرا؟ امروز میای دانشگاه؟ روی تخت نشستم و به گلهای فرشی که کهنه و قدیمی شده بود چشم دوختم و در جوابش گفتم: هیچی امروز نمیرسم بیام راستش صاحب خونه گفته باید تا دوسه روز دیگه تخلیه کنیم زنگ زدم بگم میشه امروز بعد کلاست بیای بریم املاکیه بابات میخوام باهاش صحبت کنم اگه زحمتی نیس برامون یه خونه مناسب پیدا کنه؟ بعد چند ثانیه مکث گفت: اوممم ای بابا ...ع ببخشید عزیزم دارم آرایش میکنم این گوشی رو مجبور شدم بزارم رو اسپیکر، چرا که نه عزیزم ساعت۱۰ این کلاسم تموم شد میام باهم بریم . احساس دل ضعف و سوزش چشمم دیگه داشت اذیت میکرد از رو تخت بلند شدم و گفتم : مرسی عزیزم پس منتظرتم.خدافظ .اونم خدافظی کرد و گوشی رو قطع کردم . همونطور که سمت آینه میرفتم یه دستمم رو دلم گرفته بودم نگاهی به چهرم تو آینه انداختم ،چشمام قرمز شده بود و زیرش سیاه و گود رفته بود . رفتم سمت آشپزخونه و یه راست رفتم سمت یخچال و سفره رو ازش خارج کردم و یه تیکه نون برداشتم و خوردم که همونموقع مامانم وارد آشپزخونه شد تا چشمش بهم خورد گفت: ع ملکیا تو کی بلند شدی؟ یه تیکه دیگه نون لقمه کردم و شروع کردم خوردنش و گفتم: سلام مامان یه چند دقیقه ای میشه..همونطور که سمت ظرف شویی میرفت گفت: چرا خالی قربونت برم پنیرو کره برمیداشتی. گفتم: یکم معدم ضعف رفت دیگه همین نون برداشتم؛ صبحونه رو خوردیم و بلند شدم آماده شدم و مانتو وشالمرو پوشیدم...
  30. 4 امتیاز
    آرزوهای مرده پارت سوم نههههههههههه!!! اشکام بی اراده رو گونهام میریختن،دستای لرزونم رو به تخت چنگ زدم تا بتونم بدنم رو بلند کنم،نمیدونم تا کی قرار بود اون اتفاق لعنتی کابوس زندگیم باشه دیگه واقعا خسته شده بودم، با احساس تشنگی شدید همونطور که اشک میریختم سعی کردم از رو تخت قدیمی که با هر تکون صداش در میومد بلندشدم، نمیدونستم دقیق ساعت چنده اما هوا تاریک بود،آروم آروم همونطور که جلوی هق هقمرو میگرفتم به سمت آشپزخونه رفتم،در یخچال رو باز کردم انقدرذهنم آشفته بود که اصلا یادم نمیومد دنبال چی میگردم بعد چندثانیه تازه یادم اومد،بطری آب رو برداشتم و درش رو باز کردمو همونطور سرکشیدم که بیشترش ریخت رو زمین، در یخچال بستم و همونطور که بطری آب هنوز دستم بود به یخجال تکیه دادم و نشستم، بدنم بی حس بود، به یه نقطه خیره شدم ، اون اتفاق لعنتی تا ابد بلای جونم، چندتا تار موی سفید هم یکی از یادگاریاش، دست چپم رو بالا گرفتم و به رگش چشم دوختم، چندبار میخواستم خودکشی کنم اما همش چهره ی مامانم جلو چشمم میومد که همه ی زندگیم بود؛ دوباره اشکام شدت گرفتن دوتا دستمرو جلوی دهنم گرفتم تا صدام بالا نره؛ با احساس سوزش چشمام و معدم به خودم اومدم، نمیدونم چقدر گذشته بود،هوا کمی روشنتر شده بود، خداروشکر مامانم برای نماز خواب مونده بود وگرنه حتما با دیدنم تو این حال و توی آشپرخونه نگرون میشد، آروم خودمو بلند کردم،بطری رو همونجور گذاشتم تو یخچال، از آشپرخونه خارج شدم،رفتم داخل اتاقم،امروز‌ کلاس داشتم اما وقتشرو نداشتم باید با تارا حرف میزدم و بعد باهاش میرفتیم بنگاه باباش، به ساعت روی دیوار چشم دوختم یک ربع به شیش بود،احتمالا الان تارا داشت آماده میشد که بره دانشگاه،رفتم سمت گوشیم که روی میز بود‌...
  31. 3 امتیاز
    @mina_t81 عجقم تالارش اشتباهه
  32. 3 امتیاز
    #پارت هفتم چاره دیگه ای به‌جز زنگ زدن نداشتم تا شب منتظر موندم و مشغول غذا درست کردن شدم. موقع خوردن شام که حال مامان بهتر بود، ماجرا رو براش تعریف کردم و بعد از شستن ظرف ها به شماره ای که روی کارت نوشته بود زنگ زدم. بعد از سه تا بوق جواب داد. - بفرمایید. صدای همون پسر بود. دیگه مطمئن شدم که خودش باید مدیر شرکت باشه. - سلام، با آقای سبحانی کار داشتم؟ - خودم هستم خانم بفرمایین در خدمتم! - من همونیم که امروز باهاش تصادف کردین... حقیقتش... یعنی برای پیشنهاد کاری ای که دادین مزاحمتون شدم. - بله به جا آوردم شما رو خانمه؟ - ایمانی هستم. صدایی ازش نیومد! - آقا؟! -عذر می خوام، مشکلی نیست همون طور که گفتم هر زمان که سلامتیتون رو به دست آوردید تشریف بیارید. پوز خندی زدم، چقدر مودب شده بود. - من مشکلی ندارم از فردا می تونم بیام. - بسیار خب ساعت هشت صبح منتظر شما هستم. آدرس رو که بلدین. - بله بلدم. - خیلی هم خوب پس خدانگهدار. و بوق ممتد... به گوشی تو دستم نگاه کردم و لبخندی زدم. خدایا کرمت رو شکر، خودت یه کاری بکن بتونم این کار رو نگه دارم. پیش مامان رفتم که دیدم رو تخت نشسته‌‌، ظرف میوه ای آماده کردم و میوه هاش رو با سلیقه پوست کندم و داخلش چیدم، به سمتش رفتم و ظرف رو دستش دادم. لبخندی زد. - دستت درد نکنه دردونه ی مامان. بوسه ای روی گونه ش کاشتم. - خواهش می کنم مامانِ دردونه! خندیدو تکه ای سیب داخل دهانم گذاشت. سرم رو روی پاهاش گذاشتم و اون مشغول نوازششون شد، من هم صحبت های پشت تلفن رو براش تعریف کردم. باید هر طور که شده قرص هاش رو واسش می خریدم. صبح ساعت شش و نیم با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم. دست و صورتم رو شستم و بعد به طرف کمد رنگ و رفته ی فلزی گوشه ی اتاقم رفتم. لبخند تلخی زدم. کمد داشت بهم دهن کجی می‌کرد، توش به‌جز دوتا مانتو و سه تا شلوار و چندتا مقنعه و شال چیزه دیگه ای نبود. مانتوی مشکیم رو با شلوار هم‌رنگش برداشتم و پوشیدم و در آخر شال مشکیم رو سرم کردم، به‌ جز یه برق لب صورتی چیزه دیگه ای نزدم، ترجیح می دادم کاملا ساده ولی آراسته باشم. کیف طوسی رنگم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم. مامان میز صبحونه رو حاظر کرده بود و با سلیقه مشغول چیدنش بود. به عشق گرمی همین محبت هاش زنده بودم و نا امید نمی شدم. - سلام عشق دلم! - سلام دخترم، صبحت بخیر قشنگم. - مرسی رعنا جونم. صبح توهم بخیر. بیا صبحونه رو برات حاظر کردم بخور که میری اونجا تا عصر ضعف نکنی! دلم نمی خواست روز اول دیر برسم اما چون نمی خواستم دلش رو بشکونم چند لقمه کوچولو کره و مربا داخل دهنم گذاشتم، بعد از چند دقیقه دیدم بشقاب مامان دست نخورده ست. - مامان چرا این روزا هیچی نمی‌خوری؟ - میلم به غذا نمیره دخترم، تو بخور نوش جونت. با نگرانی نگاهش کردم. - مامان قول می‌دم ببرمت یه دکتر خوب امروز هر طور شده داروهات رو می‌گیرم. مامان سرش رو پایین انداخت و گفت: - شرمنده تم دخترم، دلم رضا نیست به خاطر من اینقدر اذیت بشی. لبخندی زدم و دست هاش رو که به خاطر کار زیاد زبر شده بود توی دست هام گرفتم. - تو فقط مراقب خودت باش مامان همین واسم بسه‌. این همه سال زحمت من رو کشیدی، این کارایی که من می کنم پیش کارهایی که تو برام کردی هیچی نیست من تا آخر عمرمم خودم رو برای تو به آبو آتیش بزنم بازم مدیونتم. کیفم رو از روی میز برداشتم و بوسه ای روی گونه ش زدم. - خدافظ رعنا جونم. -خداحافظت دخترم برو خدا پشت و پناهت.
  33. 3 امتیاز
    پارت ۳۲ نرگس با هر دو سرسنگین برخورد می کرد . هر چقدر عذر خواهی کردند کوتاه نیامد و از آنها رو می گرفت. محیصا در اتاق جلو آینه نشسته بود موهایش را سه شوار می کشید که تقه ای به در خورد تا خواست شالش را سر کند در باز شد و مهراد جلو در ایستاد. اولین بار بود موهایش را می دید جالب این بود او را می بوسید ولی جلو رویش روسری سر می کرد با دیدن مهراد سرخ شده بود . مهراد محو گیسوهای کمندش شد. موهای صاف و بلند انگار از کودکی کوتاهشان نکرده بود. برایش سوال بود که چطور آن را پنهان می کرد. محیصا مانند همیشه سرخ شده بود. محیصا_ اینجوری نگام نکن خجالت می کشم. مهراد_ قربون خدا برم با این بنده ای که آفرید. تا چند دقیقه پیش تو بغلم بودی بوسیدمت حالا واسه یه روسری نذاشتن سرخ شدی! به نظرت من سرم رو به کدوم در یا دیوار بزنم؟ محیصا بلند خندید و مهراد در اتاق را بست و نزدیکش رفت. دست در موهایش کشید. مهراد_ چقدر موهات صاف و بلنده.چجوری تا الان من متوجه نشدم؟ کجا قایمشون می کنی؟ محیصا_ خب جمعشون می کنم دیده نمیشه چشم چرونی هم نکن برو بیرون می خوام آماده شم. مهراد_ حالا که زوده می گم من تو اتاقت بخوابم آخه خیلی خوابم میاد ولی تو اتاق خودم خوابم نمی بره. مشکوک نگاهش کرد. محیصا_ نقشه ت چیه؟ مهراد مظلومانه سرش را پایین انداخت. مهراد_ هیچی فقط خوابم میاد. محیصا_ باشه ولی خودتی برو بگیر بخواب. مهراد موهایش را بوسید و با لبخند در آینه به او خیره شد. مهراد_ خانم جان آدم با شوهرش مودبانه صحبت می کنه. قدر نمی دونی که حالا بذار امشب ببین مردم واسه شوهرت چکارا که نمی کنن. محیصا نیشگونی از بازویش گرفت. محیصا_ به جون خودت مهراد امشب دختر خالت نگاهت کنه باهات حرف بزنه من همون موقع از خونه میرم گفته باشم. مهراد بلند خندید و دست دور گردنش انداخت. مهراد_ عشقک حسودم خب معلومه اینکارارو می کنه. جدی شد و گفت: مهراد_ ولی وای به حالت عکس العمل نشون بدی. بخدا اسمت رو نمیارم می دونی قسم خدارو الکی نمی خورم. محیصا ترسید و رو برگرداند در چشمان مهراد خیره شد. محیصا_ خب من نمی تونم تحمل کنم. اصلا می خوای من تو اتاق باشم بیرون نیام؟ مهراد نگاهش به لب های او بود. مهراد_ رژ زدی؟ محیصا کلافه به بی خیالی اش رو از او گرفت. محیصا_ همه چیز رو به مسخره می گیری. مهراد_من بخوابم تا کار دستت ندادم. خوشگل می کنی مواظب باش وسوسه م نکنی فقط زوده الان برای بابا شدن. محیصا بلند نامش را خواند. مهراد خندید و خود را روی تخت انداخت. محیصا_ جوابم رو ندادی؟ مهراد_آماده شدی لباس های منم خودت انتخاب کن یکبار اتاقم رو ببینی بد نیست. محیصا_ مهراد؟ مهراد چشمانش بسته بود. مهراد_ جونم؟ محیصا_ نخواب جوابم رو درست بده این دختره از ایناست که هی نیش میزنه. مهراد لبخند زد. مهراد_ مگه ماره؟ محیصا_ مهراد؟ مهراد_ جونه مهراد. مظلومانه گفت: محیصا_ من نیام بیرون؟ مهراد_ هیس می خوام بخوابم یک ساعت دیگه بیدارم کن نترس من کنارتم پات زهر خوبی ام واسه نیشاش ولی نیش نداره نترس.
  34. 3 امتیاز
    My silence spoke a thousand words .But you never heard them
  35. 3 امتیاز
    روزتون مبارک پر مشغله‌های انجمن‌ها
  36. 3 امتیاز
  37. 3 امتیاز
    #پــــارت_3 💕 نگاهی به خانه ی عمو ها و پدر بزرگش انداخت که با فاصله ای حدود چهل متر از هم قرار داشتند. تنها خانه ی آن ها بود که کمی فاصله اش با بقیه بیشتر بود. سعی کرد نگاهی به حیاط خانه ی پدر بزرگش نیندازد و راهش را برود. قدم هایش را تند تر کرد و بدون توجه به زن عمو و دختر عموی کوچکش که روی ایوان خانه ی پدر بزرگش نشسته بودند، از آن جا گذشت. با دیدن همسایه اش که مشغول هرس کردن شمشاد های کنار دیوار بود، گفت: سلام عمو قربان، سلام خاله...خسته نباشید. هر دوی آن ها با لبخند سری برایش تکان دادند و خسته نباشیدی هم به او گفتند. دیگر همه ی محل می دانستند عاطفه جمعه ها راهی نماز جمعه است. از دور مبینا را دید که سر چهار راه منتظرش ایستاده بود. برایش دستی تکان داد و باز هم تند تر قدم برداشت. به مبینا که رسید نفس نفس می زد. باهم دست دادند و بعد از احوال پرسی کنار هم به راه افتادند. مبینا: به به! چه خبر از آقای میم؟ عاطفه که با شنیدن سوال مبینا یاد اتفاقی افتاده بود با ناراحتی شروع به تعریف کردن کرد: -داره ازدواج می کنه. مبینا با بهت گفت: چی؟! -آروم تر بابا! گفتم داره ازدواج می کنه. مبینا: با کی؟ آخه چرا؟ -چه می دونم. هدیه می گفت با یه دختره به اسم زهرا؛ قمی هستش اما همین رودسر زندگی می کنه. طلبست، یه سال از "میم" کوچیک تره. مبینا: پس بیست و دو سالشه؟ عاطفه سری تکان داد. "میم" اسم رمزشان بود برای اینکه کسی متوجه نشود اول اسم آن فرد را انتخاب کرده بودند. مبینا او را درک می کرد و سعی کرد تا دیگر این موضوع را پیش نکشد که دوستش را ناراحت کند. عاطفه هم خوب بلد بود حال درونی اش را نشان ندهد. سریع بحث را عوض کرد و مسئله ی مدرسه و درس ها را پیش کشید. مشغول صحبت بودند که سوسن خانم همسایه شان را دیدند. هر دو بدون توجه به سوسن خانم و دخترش راهشان را رفتند. کمی جلوتر وقتی که از آن دو دور شده بودند مبینا با حرص سمت عاطفه برگشت و گفت: وای وای این دختره چقدر پروعه. وای عاطی اصلا فهم و شعور نداره جلوی من هرچی از دهنش در میاد به بابام می گه. -مبینا اگه دفعه اول که گفته بود، این رو سر جاش می نشوندی، دیگه از این حرف ها نمی زد. مبینا: راست می گی ولی دیگه باهاش نمی رم مدرسه. بابام من رو می رسونه؛ بابای اون هم زهرا رو می رسونه. -خوبه. سر جاده که رسیدند هر دو حسابی عرق کرده بودند. مبینا بسته ای دستمال از کیفش در آورده و یکی از آن ها را به عاطفه داد. مبینا: بگیر صورتت رو پاک کن کلی عرق کردی. -دستت درد نکنه. ماشینی چراغ زد که عاطفه دستش را تکان داد. ماشین کمی جلو تر ایستاد که مبینا گفت: خب می مرد همی جا می ایستاد؟ عاطفه همین طور که به غر غر های مبینا می خندید در ماشین را باز کرد و بعد ازگفتن سلام و خسته نباشیدی سوار شد. مبینا هم سلام کوتاهی زیر لب گفت و کنار عاطفه جای گرفت.
  38. 3 امتیاز
    رمان آرزوهای مرده پارت چهاردهم همونطور که به کاغذ توی دستش نگاه میکرد، شماره گرفت، بعد چندثانیه گفت:الو ...آقای رادمنش...سلام خسته نباشید...من امیری هستم،مستاجرتون...بله... خواستم ببینم اگه وقت دارین دخترم پول پیش خونه رو بیاره براتون...فقط یه آدرس به من میدین.. بعد همونطور که دفترچه تلفن رو باز میکرد با خودکار کنارش شروع کرد نوشتن و گفت: چه ساعتی هستین...اهان خیلی ممنون..خداحافظ؛ بعد دفترچه تلفن رو دستش گرفت و بلند شد و همونطور که سمتم میومد، گفت:ملیکا،این آدرسه شرکتشه. دفترچه تلفن رو ازش گرفتمو خوندم،داخل یکی از محلهای بالاشهر تهران بود، رو کردم سمت مامانم که گفت: راستی گفت تا ۴ هستن. بلند شدم و همونطور که دفترچه تلفن دستم بود سمت گوشیم رفتم و از آدرسش عکس گرفتم و گفتم: پس من الان میرم تا برسم اونجا فک کنم یکی دوساعت راه باشه،مامانم مشغول جمع کردن سفره شد و گفت : باشه. سمت آینه رفتم و به چهرم نگاه کردم و شالمرو روی سرم مرتب کردم، هیچوقت اهل آرایش نبودم، همیشه ساده میپوشیدم، سمت کیفم که روی فرش انداخته بودم رفتم و درحالی که گوشیم رو ازش خارج میکردم رو به مامانم که به طرفم میومد کردم همونطور که در پلاستیک مشکی که پولها توش بود رو محکم گره میزد گفت: مامان ملیکا مراقب باشیا ندزدن ازت، در کیفترو ببند. پلاستیکرو رو گرفتم و داخل کیفم گذاشتم و گفتم: نه مامان نگران نباش مراقبم ‌.زیپ کیفم رو بستم و گوشیم رو دستم گرفتم ،بلند شدم و رفتم سمت در.
  39. 3 امتیاز
    پارت ١ امشب بعد از چند ماه تحمل، مثل کسی که مار خورده افعی شده، تمام آزار و شکنجه هایی که به سرم آورده بود رو بهش پس دادم. هنوز تنم داغ بود درست نمی فهمیدم دست هام به خون کثیف اون حیوون آغشته شدن! حیف اسم حیوون که روش می ذاشتم. تمام توانم رو جمع کردم با پاهایِ برهنه تند و بی نفس از خونه ی کفریش به حالت دو فرار کردم. از خونه ای که قرار بود کاخ آرزوهام بشه اما فقط از زندون چند تا میله ی آهنی کم داشت و از صد تا بند و سلول انفرادی برام بدتر بود. بارون گلوله هاش رو تند تند به صورتم شلیک می کرد انگار می دونست مجرم شدم. ساعت سه نصف شب بود؛ هیچ آدمی توی اون خیابون خلوت پرسه نمی‌زد نمی دونم از خوش اقبالی یا از شقاوت من بود. لباس هام از شدت بارون به تنم چسبیده و سنگینی می کردن، همین باعث شد دیگه نتونم به دوییدنم ادامه بدم. نفس نفس زنون یه گوشه توقف کردم؛ قلبم بالا و پایین می کرد. دست هام می لرزیدن، پاهام بدجور درد می کرد. باوَرم نمی شد تن نحیفم بعد از اون همه اعتصاب غذا این همه توان پیدا کرده باشه! توان دویدن نداشتم؛ دست های لرزونم رو روی پاهام گذاشتم به حالت زانو روی زمین افتادم، قلبم بدجور درد می کرد... بغض آزار دهنده ای نفسم و توی گلوم حبس کرده بود! کم کم خون داشت به مغزم می رسید، پرده های سیاه کنار رفتن فهمیدم چکار کردم! باورم نمی شد! این من بودم که همچین کاری رو مرتکب شده بودم؟! منی که این همه صبر کرده بودم؟! از جنون کاری که چند دقیقه ی قبل انجام دادم لحظه ای برای فرار وحشت زده شدم، دوباره بلند شدم و به دوییدنم ادامه دادم. تمام وجودم رو ترس فرا گرفته بود از اون بدتر تپش های استرس وار قلبم بود که از توی سینم داشت بیرون می زد؛ هر لحظه احتمال داشت آدم هاش برسن و دنبالم کنن . باید یه جایی رو پیدا می کردم اما من بخت برگشته که جایی برای رفتن نداشتم! چشم هام از داغی اشک می سوخت سردی بارون شعله های آتش قلبم رو خاموش می کرد. یه ماشین به سرعت نور از کنارم رد شد. زیاد فاصله ش طولانی نشد که محکم پاش رو روی ترمز گذاشت، صدای نکره ی جیغ لاستیک هاش باعث شد سکوت اون شب سیاه از بین بره. از شدت صدا بی حرکت سر جام میخکوب شدم. دنده عقب گرفت به سمتم اومد؛ تعجب نداشت از دیدن یه زن مشکی پوش با پاهایی برهنه، تنی خیس و موهایی ژولیده توی اون وقت شب شوک شده باشه. کنارم توقف کرد شیشه ی سمت من رو پایین آورد. یه جوون خوش قیافه پشت رل بود که گیج و گنگ، ماتِ یه زنِ تنهایِ شبزده شده بود. برای مدت طولانی مبهوتِ چهرش شدم متوجه ی لب زدنش می شدم اما حرف زدنش برام مفهوم نبود نمی فهمیدم چی می گه... من توی خیالات دیگه ای بودم. با خودم گفتم چشم هاش چقدر شبیه به رستاکه. اما نه رستاک من زیباترین گوی های مشکی دنیا رو داشت من عمری با چشم ها زندگی کردم روا نبود بخوام شباهت چشم های یه غریبه رو با اون تو یه کفه ی ترازو بذارم. مرد راننده با صدایی که شبیه فریاد بود گفت: - خانوم می شنوین چی می گم؟ این وقت شب این جا چی‌کار میکنین؟ اتفاقی افتاده؟ پس گوش هام از شدت سیلی محکمی که خورده بود، هنوز شنوایی خودش رو از دست نداده بود. یاد چشم های رستاک باعث شد تلنگری به ذهنم بخوره و به فکر پناه گرفتن پیش اون بی افتم. تا اومدم لب باز کنم بگم کمکم کنه من رو پیش اون ببره، انگار ترسید؛ چون یه چیز هایی رو زیر لب زمزمه کرد بعد با خودش گفت:« حوصله ی درد سر ندارم» دوباره گاز ماشین رو گرفت و رفت از سرعت زیادش تن و بدن خیسم چند برابر بارونی و تر شد. نا امید زیر سایه بون یه خونه پناه گرفتم ثابت و بی حرکت موندنم باعث شد سرما تا مغز استخون هام رسوخ کنه. دندون هام روی هم نمی موند انگار میون قطب جنوب گیر کرده بودم! پاهام و تو هم جمع کردم مثل جنین پاکی توی رحم مادر شده بودم... اما کجای من پاک بود؟! با یادآوری پیکر خونین سورنا بغضم ترکید اشک هام رو گونه هام لغزید؛ زار خدا رو زدم گریه هام دیگه اشک نبود، ضجه شد. خیلی بی قرار شونه های رستاک بودم خیلی وقت بود که سرم رو روی اون شونه های مردونه نذاشته بودم خیالش بهم قوت قلب داد باعث شد از جام بلند شم. خونش با اون‌جایی که بودم دو سه چهار راه بیشتر فاصله داشت بدن نحیف م رو تکون دادم شوق دوباره دیدنش جون دوباره ای بهم هدیه داد. گناه و مجازات و درگیر شدن با وجدانم رو فراموش کردم مثل پرنده ای که با وجود بال های زخمی پرواز می کنه به سمت خونش راه افتادم. عجیب بود نه از تاریکی می ترسیدم نه از خستگی و سرما اذیت می شدم. دلیلش هر چی که بود معجزه ی دوست داشتن بود. نفهمیدم چند دقیقه ای تو راه بودم! قدم زنون رسیدم یا کل مسیر و دوییده بودم، یا خونی که از کف پام راه افتاده بود برای چی بود؟! فقط می دونم قرار بود دوباره اون چشم های آشنا رو ببینم. مثل کودکی ذوق آلود دکمه ی آیفون و فشار دادم با خودم گفتم:«اگه این وقت شب بترسه چی؟!» اما خیلی زود به افکار بدم پشت کردم دوباره و چند باره دکمه رو فشار دادم، انگار خونه نبود نا امیدانه به دیوار تکیه دادم و کف زمین سر خوردم. باز هم سرما به کالبدم هجوم آورد! پاهام دیگه جونی نداشت فکرهای درهم مثل ابر سیاه بالای سرم اومدن؛ فکر مرده یا زنده بودن سورنا، فکر آخر و عاقبت خودم... از خیالات پریشونم معدم بهم خورد بزور خودم رو کشون کشون به جدول بغل خونه رسوندم. با بالا آوردن زهر حالم بدتر شد. بلند شدم برای در امان بودن از اون بارون لعنتی پناه بگیرم که ضعف و سرگیجه باعث شد بی هوش روی زمین بی افتم.
  40. 2 امتیاز
  41. 2 امتیاز
    تو اتاق پرو در حال پوشیدن کت و شلواری که انتخاب کرده بودم شدم. بعد از پوشیدن لباس از اتاق بیرون اومدم، که با صدای سوت پرهام به خودم اومدم. -عالی شدی پسر، خیلی بهت میاد. -مرسی خودت هم که دست کمی با مدل ها نداری. -شکست لفظی می فرمایید. صاحب مزون پیشمون اومد، با لبخند گرمی که به لب داشت گفت: -بهترین انتخاب رو کردین آقایون. نگاهی به من انداخت. -انگار این کت رو برای خوده شما دوختن. پرهام شروع به خندیدن کرد. -درسته، داداش خوشتیپ خودمه. نگاهم رو به پرهام دوختم. --گفته بودی مهمونی بالماسکه اس دیگه، درسته پرهام. -درسته، همین رو گفته بودم. چند لحظه تو فکر رفت، بعد جوری که انگار بهش برق زده باشن از جاش پرید. -وای، خوب شد یادم انداختی نزدیک بود مهم ترین چیز رو فراموش کنیم. لبخند سردی زدم. بعد از پرداختن صورت حساب ها از مغازه بیرون اومدیم. تو پاساژ مشغول قدم زدبودیم و به در خروجی نزدیک تر می شدیم. در بین راه نگاهم به گردن بندی که پشت ویترین مغازه بود گیر کرد‌. پرهام از پشت بهم نزدیک شد، کنارم ایستاد -اوه اوه. انگار گلوی داداشمون هم پیش کسی گیر کرده الان هم برای معشوقش می خواد کادو بخره. -شوخی نکن پرهام، خودت هم خوب می دونی نه وقتی برای عشق و عاشقی دارم نه علاقه ای برای این کار دارم. از پاساژ بیرون اومدیم، سوار ماشین شدم. پرهام پشت فرمون نشست. از داشبورد ماشین، شیشه ی ادکلن رو بیرون اوردم. کمی به مچ دستم زدم. بوش مست کننده بود، همونی که برای جشن امشب مناسب بود. شیشه رو سرجاش گذاشتم. نگاهم رو به بیرون از پنجره ی ماشین دوختم، نور تند ماشین های کناری به چشمانم می زد، آزارم می داد. گاهی اوقات سرنوشت بازی خودش رو برامون در میاره. انگار از قبل تو دفترچه ی زندگیت نوشته شدن. زندگی بازی عجیبیه، درست همون لحظه که انتظارش رو نداری با آدم های رو در روت میکنه، خیلی وقته پرونده ی اون آدم هارو توی زندگیت بستی. زندگی بازی خیلی عجیبیه. -آرشام، رسیدیم. از فکر و خیال بیرون اومدم، خودم رو داخل محوطه پارکینگ دیدم. سرم رو به طرف پرهام چرخوندم. می شد تو نگاهش نگرانی رو دید. با صدای بریده بریده می گفت: -دا...داش خوبی، حالت خوبه؟ نفس عمیقی کشیدم -خوبم، نگران نباش. اصلا متوجه ی رسیدنمون نشدم. چند وقتی می شه که اصلا حواسم به اطراف نیست. کمی خستم چیزه مهمی نیست. -خیلی ترسوندیم. اگه حالت خوب نیست، برمی گردیم. سلامتی تو برام خیلی بیش تر اهمیت داره. -نه نیازی نیست برنامه رو عقب بندازیم، من هم بهترم. بار اولم هم نیست که این جوری می شم، نگران من نباش. -باشه داداش، زیاد اصرار نمی کنم چون می دونم بی فایدست. اما اگه باز حالت بد شد، دیگه بهت توجه نمی کنم خودم می برمت پیش دکتر. -از دست تو. ماسک ها رو از جعبه های کوچک قرمز رنگی که پشت ماشین بود بیرون آوردم، یکی از ماسک ها رو به سمت پرهام گرفتم -خیلی خب پرهام خان، این رو بگیر. جشن بالماسکه بدون ماسک که نمیشه. لبخند کوتاهی زد از ماشین پیاده شدیم، به طرف در ورودی که به سالن وصل میشد رفتیم چند نفر نگهبان جلوی دره ورودی ایستاده بودن. پرهام کارت های دعوت رو بهشون نشون داد. از جلومون کنار رفتن و مسیر رو برامون باز کردن، وارد سالن شدیم. صدای موزیک همه جا می پیچید نگاهی کوتاه به اطراف انداختم. تا جایی که چشم کار می کرد مهمون بود. صورت های که پشت ماسک مخفی شده بود. نگاهم رو به خان عمو که میان مهمون ها ایستاده بود گره خورد. سرجام میخکوب شدم آروم ضربه ای به بازوی پرهام زدم و با چشمانم به سمت خان عمو اشاره ای کردم.پرهام هم حسابی از چیزی که می دید جاخورد. آب دهنش رو به سختی قورت داد. -خان عمو این جا چی کار می کنه؟ تو خبر داشتی آرشام؟ -نه خودم هم خیلی از دیدنش جا خوردم. برای خودم هم جالبه بدونم خان عمو با قباد چه سری داره! از پله ها ی راه رو قباد هم به همراه چنگیز پایین می اومدن. قباد کت قرمز رنگی خوش فرمی به تن داشت. چنگیز هم تیپ جالبی زده بود، کت سبز، یشمی به تن داشت. جنس کتش، کتون بود.هم رنگ کت کرواتی هم ست کرده بود. چنگیز به سمت خان عمو رفت، خیلی گرم هم دیگر رو در آغوش گرفتن. مشغول صحبت کردن شدن. چون فاصله ی بینمون زیاد بود، متوجه ی صحبت های که می کردن نمی شدم. @**hadis**
  42. 2 امتیاز
    به همین سادگی میگم دلم بدجور هواتو کرده
  43. 2 امتیاز
    خودم گفتم ها!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
  44. 2 امتیاز
  45. 2 امتیاز
  46. 2 امتیاز
    پارت22 نزدیک غروب بود که چشم از خواب گرفتم و بیدار شدم . باید به دیدن بابا می رفتم . کلافه جعبه خالی سیگار روی میز را به طرفی پرت کردم و بلند شدم . حرف های امروز سارا و لیندا با اینکه برایم کم ترین ارزشی نداشت ولی مدام در سرم پیچ می خورد و من را درگیر یک موضوع تازه کرده بود . اگر کارما واقعا وجود داشت و اگر واقعا قرار بود روزی پاسخگوی تمام این دل های شکسته باشم دیگر چیزی از من باقی نمی ماند . من در تاریکی متولد شده بودم و در تاریکی زندگی می کردم و مطمئن بودم که در تاریکی جان خواهم داد .عشق مقابل تاریکی است و محال ممکن بود بتواند در دل سیاه من رخنه کند . ترس من خانواده ام بودند که نمی خواستم آسیبی ببینند و کارما انتقامش را از طریق آن ها بگیرد . برای رهایی از تمامی افکار ضد و نقیض به سمت دوش گوشه حمام رفتم و آب سرد را باز کردم . بعد از دوش آب سرد لباس هایم را عوض کردم . کلافه بطری نوشیدنی را رو لب هایم گذاشتم ولی پشیمان شدم .درست نبود این گونه پیش بابا بروم . سویچ را از روی میز قاپ زدم و خانه را ترک کردم . یادم می آید وقتی 16 سال داشتم کتاب زیاد می خواندم . آن قدر در دنیا نویسنده ها غرق می شدم که متوجه اطراف نبودم . از جلال آل احمد تا آندره ژید جوان ، از شاملو تا فروغ ، از عاشقانه های فریدون مشیری تا طبیعت سرایی های نیما .هر بار که از دعوا های بابا و آن زن به سطوح می آمدم پناه می بردم به کتاب خانه بزرگ ویلا و ساعت ها آن جا می ماندم . روزی می شدم شبیه گیله مرد بزرگ علوی و به نبرد زورگویی های بابا می رفتم و روز دیگر با آرامش با همه چیز برخورد می کردم و همچون سهراب لمس احساسات دارا برایم ممکن می شد . اما در آن روز ها که من مدام از دنیای عاشقان دل سوخته قدیم و شاعران مدیحه سرای جدید ، چیز های جدید فرا می گرفتم ؛پای خیانت های آن زن به میان آمد . پیش از آن من پسری بودم سرشار از احساسات و مدام در پی یافتن یک پاسخ برای سوالات نو پای ذهن کاوش گر خود ولی بعد از آن شدم مخزن اسرار یک خائن . در آن دوران من عاشق یک تک بیت معروف شاملو شده بودم . بعد ها هرگاه ترس از دست دادن آن زن به سراغم می آمد این را برایش می خواندم تا بلکی متوجه منظور پنهان شده پشت حرف هایم بشود ."دل های ما بهم نزدیک باشند ؛ دیگر چه فرقی می کند کجای این جهان باشیم ، دور باش اما نزدیک ؛ من از نزدیک بودن های دور می ترسم " او اما کور شده بود یا شاید کر ،هرچه که بود نه صدایم را می شنید نه بی قراری هایم را می دید. پوزخند تلخی زدم و مقابل در فلزی بزرگ ویلا ایستادم . دربان با دیدن من لبخندی زد و در را باز کرد . ماشین را گوشه ای از حیاط بزرگ ویلا پارک کردم . این بار با قدم هایی استوار پا در عمارت می گذاشتم و می دانستم قرار است بعد از ورود به آن جا پی همه چیز را به تن بمالم . با دیدن بطول خانم نا خود آگاه لبخند زدم . او یکی از کاکنان قدیمی عمارت بود و تمام خاطرات کودکی من را با خودش سهیم شده بود . اشک حلقه شده در چشمانش را کنار زد و مثل همیشه شروع به قربان صدقه رفتن کرد. +تصدقت بشم . می دونستم بر می گردی . چشم حسودات کور بشه مادر ، مگه می شد پدر و پسر این همه از هم دور باشن؟ لبخند محوی زدم و گفتم _مگه می شد من برای دیدن عشقم نیام؟هان؟! +نیوان جان اگر بگم چقدر جات توی این عمارت خالی بود باورت نمیشه ، وقتی تو نبودی من با کی از صبح تا شب سر وکله بزنم که لباس هاش رو وسط سالن نندازه؟به کی بگم صبحونه نخورده سیگار نکشه؟تو کم از پسرم نیستی برام . _ما مخلص شماییم . پس بفرمایید دلتون برای کیس بکستون تنگ شده ! چیه؟ نمی تونین به دارا غر بزنید؟ خط خنده اش عمیق تر شد وگفت +دارا پسرم که آقاست .اصلا کاری نمی کنه که بشه بهش خرده گرفت . _بهم برخوردا ! ملاحظه من حسودم بکنید ! + نیوان جان تو قلب منی . فعلا برو اتاق آقا که یکم عصبانیه . به نشانه تعظیم خم شدم و گفتم _اطاعت بانوی عمارت . از این حرف من ذوق کرد و دست پیرش را بر سرم کشید . با دست به اتاق بابا که طبقه اول بود اشاره کردم و گفتم _میگم بانو این بابای بد اخلاق ما توی اتاقشه؟ +آره ،گفت هر وقت اومدی بهت بگم بری پیشش. سر تکان دادم . دستش را بوسیدم و به سمت اتاق رفتم . با تعلل در را به آرامی زدم .صدایی نیامد به گمان اینکه نشنیده دوباره تقه ای به در وارد کردم که در را با یک حرکت باز کرد . با دیدن چشمان سرخ شده اش سرم را پایین انداختم . تنها امیدواریم این بود که پدرم بخاطر من گریه نکرده باشد . همانطور سر به زیر ایستاده بودم . شرم مانع از غرق شدن در آن دو گوی سیاه و پر ابهتش می شد. با یک حرکت من را در آغوش کشید و من از این حرکت ناگهانی اش در بهت فرو رفتم . بابا: خوش اومدی ، به خونه پدریت خوش اومدی ! کمی در آغوشش ماندم و سپس هردویمان هم زمان از هم فاصله گرفتیم . لبخند متواضعانه ای زدم و گفتم _در اصل رفتنم اشتباه بود . هر دویمان از قرار معلوم داشتیم غرور ها و لجبازی های بی جا را کنار می گذاشتیم . این من بودم که همانند کودکی هایم در آغوش پدر جای می گرفت . بابا: بیا داخل باهات حرف دارم . به داخل رفتم و در را پشت سرم بستم . دستش را سر شانه ام گذاشت و فشار اندکی آورد . بابا: چرا ظهر نیومدی؟ _چندتا کار مهم داشتم اونارو باید حل می کردم . بابا:دیگه که نمی خوای بری؟ _شما اگر من رو بیرون نکنید ، خیر جایی نمی رم . لبخندی زد و گفت بابا:خوبه ! _ نیان کجاست؟ بابا: با دارا رفتن گل سفارش بدن . _برای چی؟ بابا: فردا شب برادرم بعد از 30 سال داره بر می گرده ، میریم پیشوازش ! _ بابابزرگ می دونه؟ فکر نکنم خوشحال بشه . بابا:اون پدره ، مثل من نمی تونه دوری پسرش رو تحمل کنه .مطمئنم خودش رو از کرمانشاه می رسونه ! _من که این طور فکر نمی کنم .بعد از مرگ دا بابابزرگ حتی بردن اسم عمو رو هم منع کرد . تک خنده ای کرد و گفت بابا :پدر شدن یه همچین چیزیه ! هرچقدر هم بخوای ازش دور باشی باز خودت رو کنارش پیدا می کنی .همش نگاهت دنبالش ، مدام دلواپسشی و حاضری از گوشت بدن خودت بکنی تا اون یک شب گشنه سر به زمین نذاره ! بذار پدر بشی اون وقت می فهمی ،حرف های الانم چه معنی میده. لبخند بزرگی روی لب هایم نقش بست . با فکر اینکه روز پدر می شوم خنده ام گرفت .بابا من را چگونه آدمی در نظر گرفته بود؟! همه می دانستند که من یک بوالهوس هستم که هیچ تمایلی به تشکیل خانواده نداشتم . ترجیح دادم رویاهای پدرانه اش را خراب نکنم . بابا: احتمالا فردا شب برسن . همه با هم میریم ، میای دیگه؟! سر تکان دادم و گفتم _میام ! بابا: خیلی کنجکاوم هناس رو ببینم ! _ من که دلم نمی خواد ببینمش ! بابا: بابام خیلی منتظر بود تا یه روز از نزدیک ببینتش. _ بابابزرگ اشتباه می کنه اونم یکی لنگه باباشه . اخم غلیظی کرد و گفت بابا:راجب عموت درست صحبت کن . _می گید چیکار کنم؟ مگه غیر از این که دا بخاطر دوری اون دق کرد و مرد؟! بابا:فردا شب که اومدن دلم می خواد طوری باهاشون رفتار کنی که با حرف های الانت کاملا متناقض باشه ! ناچار سر تکان دادم . بابابزرگ تا به حال جز پاره عکسی از او چیزی ندیده بود اما آن قدر شیفته اش شده بود که نامش را هناس گذاشته بود . در خانواده سرافراز رسم بود که نام پسر را مادر و نام دختر را پدر بگذارد و حال بابابزرگ نام آن دختر را هناس گذاشته بود . خواستم از اتاق خارج شوم که صدای بابا متوقفم کرد . بابا: فردا عمه ات هم میاد . تارا هم هست . دلم نمی خواد به پر و پای هم بپیچید ، فهمیدی؟! با شنیدن نام آن دختر غرّیدم _بابا اسم اون دختره رو نیارید! بابا: تارا دختر عمه تو و باید بخاطر عموت هم که شده اون رو برای چند ساعت تحمل بکنی ، به اون هم گفتم .اگر از هر دوتون رفتار نامناسبی ببینم بی درنگ تنبیه میشید . پوزخندی زدم و گفتم _مثلا چیکار می کنید؟مگه با بچه طرفید؟همون که اون مرده رو با دختر فرانسویش تحمل می کنم خودش جای شکر داره . علی رغم انتظارم با آرامش سر تکان داد وگفت بابا: حساب های بانکیت رو مسدود می کنم . تارا هم توی شرکت شعبه من کار می کنه اگر خطایی ازش سر بزنه اخراج میشه . با بهت نگاهش کردم و عصبی مشتم را بر روی میز چوبی بزرگ و کنده کاری شده گوشه اتاقش کوبیدم و اتاق را ترک کردم . از این عمارت متنفر بودم . به محض ورود به این غمکده مجبور می شدی کار هایی را بکنی که مطابق میلت نیست . من از دستور دادن لذت می بردم و از اطاعت کردن اوامر دیگران بیزار بودم . تعجبی ندارد این از ذات انسان هاست و تا دنیا دنیا باشد این قانون پابرجا خواهد بود . ماندن در یک خانه با دارا هم مزید بر علت شده بود و من را حسابی کلافه می کرد . این عمارت بزرگ سه طبقه داشت . سالن های پذیرایی و هال در طبقه اول و تمامی اتاق ها بغیر از اتاق بابا در طبقه دوم و سالن ورزش و پیانو در طبقه سوم بود . با شانه هایی آویزان به سمت اتاق خواب متروکه ام به راه افتادم .


×
×
  • جدید...