رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

تخته امتیازات

  1. Tiana_joon

    Tiana_joon

    ناظر رمان


    • امتیاز

      2,650

    • تعداد ارسال ها

      344


  2. N.a25

    N.a25

    مدير اجرایی


    • امتیاز

      2,591

    • تعداد ارسال ها

      3,683


  3. زهرا اسبان

    زهرا اسبان

    کاربر عادی


    • امتیاز

      789

    • تعداد ارسال ها

      189


  4. Sarah..

    Sarah..

    ناظر رمان


    • امتیاز

      591

    • تعداد ارسال ها

      776



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز از زمان یکشنبه, 14 مهر 1398 در همه بخش ها

  1. 15 امتیاز
    سلام به عزیزای دلم و دوست های گرامی. اهل طومار نوشتن و این حرف ها نیستم، اومدم که با یه متن کوتاه ازتون حلالیت بطلبم. بدی، خوبی... کینه، سوتفاهم هرچی که هست یا حلال کنید یا همین جا بگید تا با هم حلش کنیم. من فردا هشت صبح انشالله راهی کربلام، کی بر می گردم؟ نمی دونم... فقط همین قدر میدونم که نت کلا اون طرف قطعه و از این داستان... دوستون دارم... دلم براتون تنگ می شه! یا علی❤️
  2. 12 امتیاز
    دانشجوی خنگی که فک می کنی سر کلاس کسی نمی فهمه سرت تو گوشیته؛په مرض داری نگاه خشتکت می کنی لبخند می زنی؟ ✌🏽👻👽
  3. 11 امتیاز
    🖤خوشا آنان که در گهواره مردند 🖤که بویی از غم دنیا نبردند....
  4. 10 امتیاز
    از من حرکت از خدا چاله چوله، دست انداز، پیچ خطرناک، عبور حیوانات وحشی، آدم عوضی و احتمال ریزش کوه 😑😐😑😐😑😐😑
  5. 10 امتیاز
    اینجا اروپا نیست ... اینجا سوئیس نیست اینجا گیلان و مازندران هم نیست همین دیگه ... نمیدونم کجاست ولی هر جا هست خوشگله 😂👌 قسمت بشه با هم یه سفر بریم 😊
  6. 9 امتیاز
    بی منم میشه بشی همون ک میخوای بی منم میشه بری شبم نیای بی منم میشه بخوابی تا دم ظهر بی منم میشه بزنی یه عالمه غر بی منم میشه همه شهرو بگردی بی منم خیلی چیزا تجربه کردی بی منم میشه بشی یه تکروه ردی بی منم میشه ... (تتلو)
  7. 8 امتیاز
    پارت هفتم: -تو رو خدا ببخشید الهه جون ھر روز بساط غذامون خونه شما پھنه تورو خدا ببخشید ! -ا ا این چه حرفیه که میزنی قابل شما رو نداره !خونه خودتونه ھر وقت امدید. قدمتون سر چشم! -الههجون شما واسه عید برنامه یی ندارید . -نهوالله ھنوز که برنامه ایی نداریم. شما چی برنامه ایی دارید. -چرا اتفاقا !بچه ھا برنامه ریختن یه روز قبل عید که پس فردا میشه برن شمال . با شنیدن اسم شمال دلم ھری ریخت. پایین خاطرات گذشته .مثل فیلم از جلو چشمام عبور میکردن. چشمام از اشک پر شد. از موقعه ایی که این اتفاق واسه بابام افتاد دیگه نرفتیم .شمال دیگھهنتونستم. اونجا بمونم. زیر چشمی ھمه رو نگاه کردم. ھیچ کس حواسش به من نبود. از رو جام بلند شدم .و رفتم .تو اشپز خونه وتکیمو به کابینت دادم .اشکام بدون اینکه اختیاری سر کنترل کردنشون داشته باشم .از گوشهی چشمام سر میخوردن .میومدن. پایین با صدای پایی که داشت نزدیک اشپزخونه میشد .با پشت دست اشکامو پاک کردم. وخودمو مشغول شستن .ظرفای کثیف توی سینک ظرف شویی کردم. که از پشت یکی یدفعه بغلم کرد . از ترس قلبم امد. تو حلقم خواستم. برگردم .که صدای نسیم رو از پشت سرم شنیدم. -مرسی کھربا مرسی برگشتم. طرفش ومنم بغلش کردم .و گفتم: -من که یه خواھر بیشتر ندارم. واز خودم جداش کردم. وگفتم: -حالا اینارو بعدا برام تعریف کن .الان مامان میاد میکشمون. برو به تعدادمون کاسه در بیار بادو تا کاسه بزرگ دربیار نسیم لبخندی زد .وگفت : -چشم قربان! ومشغول کارش شد. بعد از اینکه ظرفارو شستم. کاسه ھای بزرگ رو پر از اش کردم با کشک ونعنا داغ وپیاز داغ رودو تا کاسه رو خوشگل تزئین کردم. و بردم .رو میز سلطنتی مستطیل شکل رو خوشکل تز ئین کردم. میز دقیقا جلوی پذیرایی قرار داشت . بعد از اینکه میز رو چیدم. بقیه رو ھم صدا کردم. بیان سر میز وقتی ھمه امدن. کلی از سلیقم تعریف کردن. ومشغول خوردن شدیم. موقع خوردن حس میکردم .که یکی داره نگام میکنه .
  8. 7 امتیاز
    ‏وقتی یه دختر عکس خودشو رو پروفایلش نمیزاره چهار تا دلیل داره : 1. زشته 2. می ترسه عکسش پخش شه 3. عشقش اجازه نمیده 4. مامان باباش اجازه نمیدن اما ... اگه یه پسر عکس خودشو رو پروفایلش نمیزاره فقط یه دلیل داره : 1. زشته 😁 تموم شد رفت 😂😂
  9. 7 امتیاز
    بیشعور چرا جواب نمیدی😭❣ @Kian
  10. 7 امتیاز
    http://uupload.ir/view/w31_bd9_صدا_۱۹۰۸۰۴_۱.3gp/ این وویس لعنتی چرا تکراری نمیشه؟ چرا ازش خسته نمیشم که دیگه گوش ندمش؟؟؟؟؟؟؟؟
  11. 7 امتیاز
    فکر کنم مربی کامبوجی ها ، بازیکن ها رو فرستاده بود پسته چینی خسته بودن ، به زور فرستاده بودنشون مسابقه....
  12. 7 امتیاز
  13. 7 امتیاز
    مقدمه: شکلات چه تلخ باشد چه شیرین..... بازهم شکلاتی است ازجنس تلخی وشیرینی روزگار.... شکلات تلخ چه تلخ باشداما گاهی این رگه شیرین خوشبختی است که درونش حس میشود..... غم ازان توست مانند تلخی شکلات که سختی روزگار را به رخ میکشد..... وحال این شادی است که حال در چنگال ماجای خوش کرده است همانند شیرینی شکلات.... وحال این ما هستیم که اکنو ن باید قلم تلخی وشیرینی روزگار را در میان انگشتان گرفته.... وهمانند حکاکی برجسته زندگی که گاهی رخ زیبا وفریبنده دارد وگاهی رخ شرور ومکار دارد ... را با هم امیخته کنیم تا شاید زمانی بتوانیم طعم تلخ روزگار را با طمع شیرینش بپوشانیم وپنهان کنیم.....
  14. 6 امتیاز
    نام رمان : پلیس نمونه نویسنده : بهار راجی هدف از نوشتن : براوردن ایده به قلم ژانر: عاشقانه ساعت پارت گذاری : نا معلوم خلاصه : داستان در مورد دختری هست به نام آرتمیس هست که با پسری به نام شایان آشنا میشه و عاشقش میشه ، این عشق، اتفاقات خیلی بدی را به همراه خود می اورد و .... مقدمه: درگیرم ... درگیر یه احساس پرپیچ وخم وتاب ... درگیر یه احساس غریبه..... چه بنامم این احساس ناشناخته را.... متلاشی ام از بروز.... از بروز احساسی .... که برایم همانند کابوس شبانه است.... ناظر: @A.Z.M
  15. 6 امتیاز
    وقتی یه دختر بهت اعتماد میکنه مرد باش ، آدم باش ازش سوءاستفاده نکن!
  16. 6 امتیاز
    کسی داستان کوتاه و ترسناک و تخیلی می خواد؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اگه می خواد داستان منو بخونید ، داستان نفرین پارک توی داستان های تخیلی... لطفا سر بزنین منتظر لایک های درخشانتون هستم
  17. 6 امتیاز
  18. 6 امتیاز
    می‌گفت:هميشه حالم خوب بود. می‌ خنديدم،می‌ رقصيدم، بيرون می ‌رفتم،همه‌رو آروم می ‌كردم، به همه می ‌گفتم: کی ديده شب بمونه.رها كن بره... ولی یه‌روز نفهميدم چيشد خون بالا آوردم! هنوزم نفهميدم ولی دكتر می‌ گفت: «زياد قورت دادی،لخته شده» من كه نفهميدم چيو گفت! تو می دونی چيو گفت..!؟
  19. 6 امتیاز
    من خیلی ازین شکلکه بدم میاد
  20. 6 امتیاز
    پارت اول: با خستگی از ماشین پیاده شدم .وبا ریموت در حیاط رو بستم. ورفتم .داخل خونه ھمین که پامو گذاشتم .تو خونه بوی فسنجون زیر دماغم پیچید. دلم از گشنگی زیاد ضعف رفت .کفشامو ھمونجا جلودر ھرکدمو یه طرف پرت کردم .وکیفمم ھم رو کاناپه کنار پنجره پرت کردم. وحملهکردم. سمت اشپزخونه مامانمو کنار گاز دیدم داره. رو برنج پیاز داغ میریزه. حواسش به من نبود. رفتم. از پشت بغلش کردم. که یهلحظه ترسید -خستھ نباشی مامان کدبانوی خودم که کل خونه بوی غذاشو گرفته .وبنده رومست خودش کرده. مامان تک خند ه ایی کرد وگفت : -خودتو لوس نکن ؟برو تا لباساتو عوض کنی غذا رو میکشم. من ھم ھمینطور که به مامان نگاه میکردم .عقب عقب می رفتم. براش یه بوس فرستاد م ودویدم .سمت اتاقم که صدای جیغ مانند مامانمو شنیدم -دختره چشم سفید فقط بلکه دستم بھت نرسه حیا وعفت رو خوردی یه ابم روش رفتم تو اتاقم ولباسمو دونه دونه در اوردم وگذاشتم. زیر بغلم وسرمو از لا در اتاقم کردم .بیرون دیدم مامان تو حال نیست. دویدم سمت حموم وپریدم .تو حموم ودرشو قفل کردم. میدونستم الان نسیم از مدرسه بیاد .اصلا حواس نداره میاد .تو حموم یه حموم پنج دقیقه ایی کردم ولباسا م رو شوت کردم تو لباس شویی تا مامانی میخواد. بقیه لباسارو بشوره لباسا منم بشوره حوله سرتا پایمو کهکلاه داشت تنم کردم .وبندشو دوتا گره سفت دادم . تا یک دفعه باز نشه موھامو زیر کلاه جمع کردم .واز حموم امدم. بیرون ورفتم .تو اتاقم ولباس زیر پوشیدم. ودوباره حوله رو تنم کردم .ویکم با سشوار موھامو خشک کردم .وماسک مخصوصی که با ید حتما بعد از ارایش بزنم . چون به لوازم ارایش حساسیت دارم .وتندی پوستم جوش میزنه .ماسکمو که زدم به قیافه خودم تو اینه نگاه کردم شبیه جنا شده بودم. یه فکر خبیس امد. تو ذھنم موھای قھوای سوختمو رو شونام ریختم وکلاه حوله ای مو سرم کردم. وبا مداد چشم به رنگ سیاه زیر چشمامو به صورت گود با مداد سیاه خط کشیدم. واز اتاقم امدم بیرون ورفتم . تو اشپزخونه دیدم نسیم رو صندلی نشسته وداره غذا میخوره "اوا این کی از مدرسه امد؟." پشتش به من بود .مامانم که جلونسیم بود. منو که دید چشماش اندازه نلبکی شد. وبا چشم بھم اشاره میکرد .که اینکارو نکنم .ولی من گوش نکردم ودو تا دستمو گذاشتم رو شون ش وگفتم: یوھووووو ولی ای کاش نمی ذاشتم. ھمچین برگشت سرم داد زد که گفتم پرده گوشم پاره شد. رفت .نسیم چشماش از اشک خیس بود وسفیدی چشماش به قرمزی میزد با داد گفت: کھربا بس کن دیگه اگه من تو با من شوخی کنی من باید کی رو ببینم ؟ وتندی از کنارم رد شد .ورفت. تو اتاق خودش با دھن باز بر گشتم. طرف مامان وبا انگشت شصتم به پشت سرم اشاره کردم .وگفتم: مامان نسیم چش بود؟! -نمی دونم والله از موقعه ایی که امده. خونه اخماش تو ھمه الان ھم که سرتو اینجوری داد. زد والله منم از ھمه چی بی خبر مثل تو نمی دونم .چشه ؟! بعد یه نگاه کلی به من کرد. وزد زیر خنده وگفت: -حا لا تو چرا خودتو این شکلی کردی؟ -مگه چمه؟ با دست به سر تا پام اشاره کرد. وگفت: بیشتر شبیه زامبی ھایی تا ادمیزاد ! با یاد اوری قیافم خودمم زدم زیر خنده وگفتم : -بابا میخواستم سر به سر تونسیم بزارم .که با داد جانانه ایی که نسیم سرم زد. به کل قیافه خودم یادم رفت. خوب من برم ببینم .این نسیم خانوم چشه کی پا گذاشته. رو دمش که امروز پریدنش گرفته. ورفتم سمت اتاق نسیم در زدم . -نسیم عزیزم بیام داخل ؟ نسیم با صدای گرفتهایی که معلوم بود .به خاطرگریه این جوری شده .گفت: -بیا داخل
  21. 6 امتیاز
    سلام و خسته نباشید: به علت مسائل فیلترینگ، از این به بعد ناظر های من با دیدن کوچک ترین و کمترین نکات اخلاقی در سیر رمان شما به مدیر بخش گزارش و من بلافاصله رمان شما را قفل و حذف می کنم!! پس لطفا با رعایت اصول اسلامی رمان خود را حفظ و از هرگونه تنش جلو گیری کنید!! هیچ بخششی در کار نیست، پس هرکس که این پیام رو دریافت کرد، بلافاصله رمان خود را اصلاح کند!! @mahdi @hellgirl @Sarah.. @fateme.84 @Diawl @ARcher @*Dr @Tiana_joon @MAR_YAM @Bahar.1385 @ویروس خنده و همچنین منتقدان: @Dani_66 @Sahar79 @❤writer❤ @Fateme00 @ف.تازیکه موفق و موید باشید.
  22. 5 امتیاز
    اینکه بعضیا شبیه حرفاشون نیستن حرفی نیست.. ولی کاش حداقل شبیه دروغاشون بودن!
  23. 5 امتیاز
    زمین گرده یه روز حکم میکنی یه روز التماس....
  24. 5 امتیاز
    نام رمان: شکلات تلخ وشیرین نویسنده: زهرا اسبان کاربر انجمن نودو هشتیا ژانر:کمدی_عاشقانه هدف:باید سعی وتلاش کرد برای زندگی برای مبارزه با تمام مشکلات وخود رانباختن درهیچ مسیر ی واستوار گام برداشتن به تلاش خود ادامه دادن وبه خود در هر زمانی اطمینان کامل داشتن امیدوارم که این رمان بتواند شما را درمشکلات روزمره یزندگی یاری کندواین لحظات را با نوشتن این رمان برای شما در ذهنتان حکاکی خواهم کرد ساعات پارت گذاری:درهفته روز های جمعه وپنج شنبه خلاصه:داستان درباره دختریه که در دوران کودی دریک سانحه تلخ وناگوار پدرش را که به او بسیا ر وابسته وعلاقه مند بود را از دست می دهد در ان دوران با اتفاقات گوناگون دست وپنجه نرم میکند واین حوادث باعث میشود که از دیدن خون بحران داشته باشد وعکسلعمل هایی از خود نشان دهد بعد از مدت ها با پسری جوان واراسته به نام ارشاویر اشنا میشود که از قضا روانشناس هست وبه دختر داستان ما کمک میکنه که زندگی اش را از این ترس وبحران نجات دهد درطی روز هایی که این دونفر با هم در ارتباطن حس هایی به هم پیدا میکنند پایان خوش... لینک صحفه برسی ونقد رمان شکلات تلخ وشیرین:بررسی ونقد رمان شکلات تلخ وشیرین ناظر: @hellgirl
  25. 5 امتیاز
    سدا: از لحظه ای که از اتاقش بیرون اومده بودم دلم میخاست برم یه جایی خودمو گم و گور کنم، اما توی یه هچلی افتاده بودم که فقط خودم مقصرش بودم؛ این که من عشق پوشالی یه پسر هم سن خودمو باور کرده بودم! و حالا توی خونه یه جور چوبشو میخوردم بیرون خونه یه جور دیگه!! حالا که بهش فک میکردم نه باید از دست زخم زبونای ندا و مینا ناراحت میشدم نه از وضعیت جدیدی که شاکری برام درست کرده بود، اما از حق نمیگذشتم؛واقعا خیلی از حرفایی که شاکری بهم میزد واسه خودم میگفت واقعا حرفاش حق بود و واقعا وضعیت جدیدم خیلی بهتر از زمانی بود که توی خونه بودم!! ولی دلم میخواست با اون مبارزه کنم نمیخواستم زیر سلطه اش باشم و کنترلم کنه، من واقعا کمی استقلال و عزت نفس لازم داشتم... نیم ساعتی بود که توی کوچه منتظرش مونده بودم، زیر درخت بید مجنون نشسته بودم و به ماشینایی نگاه میکردم که تک و توک از اون کوچه رد میشدن، شاخه های آویزون بید با هر نسیمی تکون میخوردن و کمی از برگهای پاییزیش میریخت زمین؛ سعی کردم فقط چند لحظه همه بدبختی هامو فراموش کنم و فقط از این لحظه ها لذت ببرم، چشمامو بستم و سردی باد پاییزو به جون خریدم؛ لبخند عمیقی زدم و تار های موی بیرون اومده از مقنعه م رو به دست باد دادم، ولی افسوس که همین دلخوشی های کوچیک هم خیلی زود از دستم میرفت؛ چون همون موقه ماشینی کنارم وایساد، میدونستم شاکریه اومده دوباره ملکه عذابم بشه. چشمامو باز کردم و به اون که حالا پیاده شده بود و مثل علم یزیدجلوم وایساده بود خیره شدم، چهره گندم گونی داشت؛ نمیشد گفت سبزه است، اما من جزو همون سبزه های با نمک دسته بندی اش میکردم، توی چهرش همه چیزش معمولی بود، ولی اون چیزی که این مرد چهل و خورده ای ساله رو جذاب میکرد فقط و فقط اندام زیبا و لباسهای زیباتری بود که میپوشید، همیشه شیک بود و تمیز، هیچوقت حتی یک تار موش هم شلخته نبود و من برای چندمین بار پیش خودم اعتراف کردم چهل ساله ها هم جذابن!!!
  26. 5 امتیاز
    لبخند، هنوز از چهره اش پاک نشده بود. همانگونه با چشمان خرمایی رنگش، نگاهم می کرد. نگاه برانش، مثل تیری بود که بر قلبم می افتاد و آن را پاره می کرد؛ به همان اندازه دردناک اما شیرین. شاید این خاصیت عشق است. با پشت دستش آرام روی زخمم را نوازش کرد. حرکت انگشتانش، انگار عطشی را در وجودم زنده می کرد. به آرامی آن ها را بالا آورد و گردنم را لمس کرد. چشمانم را بستم. قلبم بیش از حد تند می تپید. انگشتانش را روی گونه هایم آورد. انگار می خواست با تمام وجودش، مرا حس کند. آرام آرام پایین تر آمد و نزدیک لبانم شد. خواستم صدایش بزنم که انگشتش را روی آن ها گرفت. نمی خواست چیزی بگویم؛ دوست نداشت این لحظات زیبایش را کلمات پر کنند. می توانستم صدای قلبش را بشنوم. انگار برای چند لحظه، از دنیای خود خارج شدیم؛ به دنیایی رفتیم پر از زیبایی و لذت. تقریبا مطمئن شده بودم که عشق است. حس عجیبی بود؛ حسی که نمی دانستم حاوی لطافت است یا فاجعه؛ درد است یا درمان؛ تاریکیست یا نور. اما می دانستم هر چه که هست، زیباست. « هلنا - فصل دوم »
  27. 5 امتیاز
  28. 5 امتیاز
    -می خوای بری؟ به سلامتت بیا این غذا رو هم با خودت ببر تا وسط راه برنگردی!!
  29. 5 امتیاز
    به بعضیا باس گف: وقتی ما شاخ بودیم شما یه شیفت صبی یه شیفت بد از ظهری بودید😁 مثلع خودم🤙🏿😂
  30. 5 امتیاز
    یادَت نَرَوَد! بــــه مَردُمِ ایـــن دُنیا دَریا بِدَهی، کَویـــر پَس مــی گیرى...💔 #شهريار‌‌‌‎‌‌‌💞 @shaeraneehh
  31. 5 امتیاز
    ...🗣 برای کسی که فرق بین عشق و عادت را نمیفهمد ! دوست داشتن را شرح ندهید ؛ او همزیستی را با زندگی اشتباه گرفته است ... #زهراسرکارراه 📸by: amdsht ➰ @tah_khiar ➰
  32. 5 امتیاز
    ...🗣 - از پلـه هـاىِ یک ساختمانِ بلند ، بالا رفتم .. حتی ، فکرِ برگشت خسته ام می کرد تو چطور ، چطور از این همه دوست داشتن برگشتی ؟! #پوریا_نبی_پور ➰ @tah_khiar ➰
  33. 5 امتیاز
    ...🗣 ‏ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ که ﻣﺎ ﺧﻠﻖ شده‌ایم که به ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﮐﻤﮏ ﮐﻨﯿﻢ ؛ ﺍﻣﺎ ﻧﻤﯽ‌ﺩﺍﻧﻢ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﻪ ﺧﻠﻖ ﺷﺪﻩ‌ﺍﻧﺪ ! #ﻣﺎﺭﮔﺎﺭﺕ_آتوود #contemplate ➰ @tah_khiar ➰
  34. 5 امتیاز
    #پارت_28 برای دیده نشدن چشمام دوباره بستمشون! انگار که خیالش راحت شده باشه نفسی عمیق کشید و شروع کرد به توضیح دادن:فشار عصبی! البته این نوع و این شدت به شکلی هست که من تا حالا هیچ جا ندیدم! سیستم ایمنی بدنت و کاملا از کار انداخته و امکان هرگونه بیماری از جمله:سرطان،حمله های قلبی،سکته،کیست های شدید ، از کارافتادگی بعضی از قسمت های بدنت و حتی فلج شدن رو در پیش داره! اینا رو نمی گم فکر کنی می خوام پیاز داغش رو زیاد کنم؛میگم به فکر باشی،اگه پیگیری نکنی خیلی زیاد بخوای زنده بمونی دو ماه دیگست! در حال حاضر ، چهار تا از موی رگ های چشمات پاره شده و با کوچکترین فشار عصبی خون میاد. اگه امروز شانس باهات یار نبود احتمال ۹۰ درصد الان نمی تونستی چیزی رو ببینی. حدس میزنم ، پشت چشمت لخته های خونی جمع شده که باید تخلیه شه وگرنه ،این هم خودش خطر جدی برای بیناییت هست. نالیدم:سرم..خیلی درد می کنه...یه کاری کن! ادامه داد:زنگ میزنم اورژانس؛شاید حتی دکتر متخصص مربوطه برای جلوگیری از آسیبی بهت ، چشمت و عملت کنه!ولی بازم میگم این ها هشداره!جدی بگیر وگرنه منتظر... داد زدم:میگم سرم درد میکنه، خفه شو ! نچ نچی کرد و ازم دور شد!دستم و روی سرم گذاشتم ‌اما مدام صدای زجه ها ، جیغ ها و اشک ها کسایی که کشته بودم توی سرم رژه میرفت!دوست داشتم جیغ بزنم و اونا رو هم ساکت کنم ولی ای کاش می شد..ای کاش.. صدای زنگ زدن صدیق و به اورژانس شنیدم و آروم به خواب رفتم! *** چشمام رو باز کردم،توی اتاق بیمارستان بستری بودم و فضای اطرافم تاریک بود ولی چون لامپ روشنایی بیرون ساختمون ،کنار پنجره اتاق بود نور ضعیفی به داخل می رسید. هیچ کسی هم پیشم نبود... بلند گفتم:کسی نیست؟پرستار،دکتر.. یه نفر پرید توی اتاقم و آروم گفت:هیس خانومی،بقیه بخش خوابن!برات آرامبخش می زنم بتونی بخوابی!حرفی نزدم و بعد از تموم شدن کارش بازم خوابم گرفت.
  35. 5 امتیاز
    #پارت_27 گوشیم رو از کیفم بیرون آوردم و شماره صدیق و گرفتم. _ _سلام . _کجایی؟ _ _مطبم هستم،مشکلی پیش اومده؟ قطع کردم و به سمت مطبش باسرعت رفتم. بین راه، همش چهره رایان پروا جلوی چشمم بود بعد از سیاهی وسط چشماش ،اطرافش زیتونی بود که کم کم به سمت عسلی می‌رفت و دور چشماش یه دایره مشکی بود... دماغ مردونه و استخونی ، لبای پر ، پوستی گندمی رنگ،ابروهای متوسط ولی کشیده و ته ریش و موهای خاکی رنگ که به عبارت دیگه میشه گفت مثل کرمی پرنگ بودن!واقعا نمی دونم باید به رنگ موهاش چی گفت! بی نهایت من رو یاده پسری می نداخت که... اونم چشماش این بود،موهاش همین شکل بود... ولی امکان نداره ، اون اسمش فرق می کرد و آخرشم پویان(بابا) گفت که کشتش و جنازش رو جلوی سگ ها انداختن و تیکه‍.... با یادآوری اون زمان سردردای عصبیم بازم مهمونم شدن، ولی نمی تونستم خودم و از بیشتر فکر کردن به اون زمان منع کنم! یاد اون بچه میفتم.. [_چرا نگام نمی کنی؟ بازم سرش همونطور روی زانوهاش بود. _بیا بریم بازی٬ناراحت نباش مامان بابات خوب میشن! انگار که به شیر زخم زده باشی محکم به صورتم زد و افتاد روم!تا می تونست میزد انقدر زد و زد ،که همه بدنم خونی شده بود و کم کم دنیامو سیاهی فرا گرفت.] شدت سردردم بیشتر شد خیلی خیلی زیاد! حتی با ضربان قلبم حس میکردم به سرم فشار میاد و دردش شدید و شدید تر میشه! بازم جلوی چشمام و قرمزی گرفت! به جلوی در مطب رسیده بودم ولی نای بلند شدن نداشتم! به زحمت از ماشین بیرون اومدم؛صداهارو خیلی کنگ می شنیدم . وارد سالن شدم دستم و به دیوار تکیه داده بودم و سرم و پایین گرفته بودم احساس می کردم الانه که کور بشم با دستم خون جلوی چشمم و پاک کردم. فضا برام قابل تشخیص تر شد ٬رفتم داخل مطب و در اتاقش رو بدون توجه به منشی باز کردم!همون لحظه سردردم تشدید شد ،با زانو زمین خوردم ٬جلوی چشمام قرمزی محض بود. اخساس کردم به بالا کشیده شدم و روی یه تخت دراز شدم! ضربان قلبم تند و سریع بود و با هر بار پمپاژ ،توی سرم درد رو احساس می کردم... وارد شدن سوزن سرم رو به رگم حس کردم... پاک شدن چشمام و با دستمال و مایع زدعفونی حس کردم و فضای اطراف تقریباً معلوم شد ولی از شدت درد سرم ،ترجیح دادم چشمام بسته بمونن.. بعد از چند دقیقه زجر آور و دردناک فشار قلبم که به سرم فشار میورد کم تر و کم تر شد... سر دردم همچنان باقی بود لااقل با فشار کمتر،ولی بود... _ _بهتری؟ _ _امشب باید بری بیمارستان تحت نظر باشی! _ _برای درمان مریضیت ایران موندن فایده نداره. _ _می شنوی صدامو؟ پلکامو آروم باز کردم و بهش سرد نگاه کردم.اونقدر سرد که وجودم از سرمای چشمام لرزید! حالت اصلی من اینه!بدون ماسک ... من این هستم،اینی که خودم از بعضی وقتام وحشت می کنم. دکتر صدیق با بهت،تعجب و دستپاچگی بهم نگاه می کرد. حتی ترس رو هم می تونستم ته چهرش حدس بزنم! با من من پرسید:چی..چیز..ی..ش...ده؟(چیزی شده؟) آروم با صدای خسته مانندم گفتم:مشکلم چیه؟
  36. 5 امتیاز
    #پارت_26 چشمای پروا با حالتی بین تعجب و بی تفاوتی در رفت و آمد بود. بالاخره تعجب از اینکه ، قطره خون از چشمم چکیده بود ، برنده چالش بی تفاوتی پروا شد! لب باز کرد :خانمم تابش حالتون خوبه؟ این حرفش ، مصادف با چرخیدن سر همه افراد شد ! سرمو سریع پایین انداختم و گفتم:ببخشید! به سمت در رفتم و لحظه آخر متوجه شدم یه قطره دیگه خون درست جلوی پای پروا افتاد! سمت روشویی رفتم و آب سرد رو باز کردم. به شدت روی چشمام پاشیدم و با دستم سعی کردم چشمام رو باد بزنم! تف به این مریضی کوفتی. باید به دکتر صدیق بگم تا یه قرصی بده کوفت کنم ، حداقل از شر این خلاص شم. چند دقیقه بعد،چشمام رنگ صورتی ،قرمز پیدا کردن که انگار کلی گریه کردم! متاسفانه ازینم بهتر نمی شدن. به سمت اتاق سمینار برگشتم و زیر لب گفتم:ادامه بدید! تا آخر شرح دادن طرح مد نظرش سرم رو بلند نکردم. پروا: خیلی خب نظر شرکت شما با این نقشه و طرح پیشنهادی ما چیه؟ مکثی کردم و توی ذهنم به طور چند ثانیه ایی به تجذیه تحلیل ، پرداختم. درنهایت گفتم:با این توضیحات ترجیح میدم ، سر فرصت و با دقت به طور کامل و دوباره درخواست همکاری شما رو برسی کنم البته این موضوع یه خورده مشکلاتی هم داشت که میگم براتون بنویسن! چند نفر از بچه های شرکتم هم در این رابطه حرف زدن و حرف من رو تایید کردن! پروا گفت: از اونجایی که دلیل تردیدتون رو تشخیص میدم، مشکلی نیست ما منتظر می‌مونیم. از جام بلند شدم و پشت سرم همه ی افراد حاضر از جاشون بلند شدن . به سمت پروا رفتم و با لبخند در حالی که به سختی به چهره فوق العاده زیباش زل زده بودم، گفتم:ممنون بابت صبرتون! پروا خشک و بدون لبخند گفت:حالتون.. پریدم وسط حرفش و گفتم: مشکل خاصی نیست. پروا:به امید پروژه های بزرگ تر،بعدا می‌بینمتون. و بدون توجه به جواب من از اتاق خارج شد! حرصم گرفت؛از کسایی که خودشون و این شکلی بالا می بینن سر حد مرگ تنفر دارم!حقشه درخواست کوفتیشون و رد کنم.لعنتیا! دستی روی چشمای سوزناکم کشیدم و بعد از اینکه به نهال خبر دادم از شرکت بیرون رفتم. از دور چشمم به پروا افتاد؛ماشینش مثل ماشینی که توی ایران استفاده می کردم، پورشه بود. ماشین های زیادی دارم ولی چون نمی خوام زیر ذره‌بین گرفته بشم،همیشه از پورشه استفاده می کنم که کم کم داره توی تهران جا میفته . البته بعضی وقتا هم بوگاتی سوار میشم. هنوز، سوار ماشینش نشده بود که با سرعت از دیدم محو شد!
  37. 5 امتیاز
    #پارت_25 {کارلا} وارد اتاق سمینار شدم و با افراد شرکت پروان دست دادم و خوش آمد گفتم!پشت میز در راس همه نشستم و گفتم: مدیر شرکتتون رو نمی بینم؛جلسه قبلی هم نبودن! آقای آذرین که معاون شرکتشون بود، گفت:خانم تابش ،امروز حتما تشریف میارن! لبخندی زدم و گفتم:خیلی خب نتیجه چی شد؟ لبخند شرمانه ایی زد و گفت:دست آقای مدیر هستن الا....در اتاق زده شد و چند نفر وارد شدن.از جام بلند شدم احتمالاً یکی ازشون رئیس بود ولی به هیچ کدوم ریاست نمی خورد!حالا خوبه نمردم و یه شرکت دیدم افرادش جوون باشن. چند قدم جلو رفتم؛به پسری که منبع توجه بود نگاه کردم. بهش ۲۸ یا ۲۹ می خورد باشه و قد بلندی داشت. خشک گفتم : مدیر شمایی؟ لبخندی زد و گفت:نه خانم تابش من وکیل شرکتم! هوفی کردم و اظهار خوشبختی کردم! برگشتم و روی صندلی دوباره لم دادم!ولی تا نشستم دوباره در باز شد و دوتا حوری خوشگل هم اومدن! این لامصبا این خوشگلیا رو از کجا آوردن؟ننه باباشون چی بودن که اینا این شدن؟ بازم بلند شدم و لبخند خشکی زدم! نفر اول اومد طرفم ولی نفر دوم همونجا موند. بادیگارده این خوشگلس فک کنم!البته باید مراقب باشه دخترا ندزدنش. مطمئن شدم مدیره و صاف و سفت وایسادم ولی از بس قشنگ بود همینطوری بدنتو شل میکرد ! بدون دست دادن گفت:بنده رایان پروا ، مدیر شرکت پروان هستم از همکاری شما سپاسگزارم. چشماش منو یاد یه نفر می نداخت!یکی که خیلی وقته نیست و احتمالا زیر خروارها خاک هست...لبخند غمگینی زدم!طوری که صد در هزار حالم و فهمید که حالت طبیعی چشماش تغییر کرد. _من هم کارلا تابش مدیر عامل شرکت و کارخونه .....هستم!خوشوقتم آقای پروا! روی صندلی روبه رویی من نشست و طرح ها رو از سامسونت بیرون آورد .همه سالن داشتیم بهش نگاه می کردیم! من به یاد گذشته گذشته ی .... با صدای پروا که داشت درباره پروژه حرف می زد به خودم اومدم! نهال که یه جورایی توی این شرکت هم کمک معاون و هم منشی بود روبه من آروم گفت:خانم چشماتون! لابد باز هم... دستمالی از روی میز برداشتم و روی دو تا چشمام گذاشتم خون کمی دستمال رو قرمز کرد اطراف چشمم رو پاک کردم . سعی می کردم تند تر پلک بزنم تا چشمام خنک بشن و این مقدار خون کم تر بشه! همه حواسشون به حرف های پروا بود و وسط این گیری ویری ها پروا حرکات من رو زیر نظر داشت !منم سعی می کردم ، چیزی از چشمام نفهمه چون اصلا حوصله سوال پیچ شدن در این رابطه رو ندارم. تنها کسایی که درباره این مشکلم می دونن ، دکتر صدیق و نهال هستن!البته نهالم چند وقتی هست متاسفانه فهمیده!الانم صد در صد پروا می بینه! نهال:خانم خوب هستید؟می خواید بریم بیمارستان؟ آروم ولی محکم گفتم: خوبم! ولی تا چشمم به پروا میفتاد با تداعی گذشته چشمام مثله زخم عمیقی که روش بخوان یه دنیا نمک خالی کنن می سوخت! از ضعف ناگهانیم لجم گرفت ؛ سرم و بلند کردم و به پروا نگاه کردم. با حرکت ناگهانی سرم ، چشم از بقیه گرفته بود و به من نگاه می کرد. ولی ، بلند کردن سرم همانا و ریختن قطره خون از چشمم همانا!
  38. 5 امتیاز
    #پارت_۲۴ در یخچال رو باز کردم و کارتون پیتزا رو بیرون آوردم!دست نخورده بود خدا رو شکر! روبه رایان گفتم:تو نمی خوری؟ بازم به سکوتش ادامه داد و از پله های چوبی بالا رفت! هیچوقت نفهمیدم این داداش من مشکلش چیه که از وقتی یه وجب بود تا الان رفتارش سرد بود و هیچ رفیقی نداشت! البته به قول مادربزرگمون، ژن بابامون هم اینطور بوده! بعد از خوردن غذا از پله ها بالا رفتم و فضای اطرافم رو مرور کردم. [طبقه پایین ، شامل پذیرایی، آشپزخانه و سالن غذاخوری میشه ؛که کاملاً از دو رنگ مشکی و سفید تشکیل شده. آشپز خونه سمت چپ و سالن پذیرایی ، تلویزیون و مبل های سفید و مشکی همگی سمت چپ خونه هستن . دیوار های خونه ، از کاغذ دیواری سفیدن که اشکال مختلفی به رنگ مشکی دارند. بالای سالن، پله های چوبی هست که به دیوار متصلن و به اتاق ها وسالن های بالا می رن. چند قدم به سمت راست راپله ها ، یه در بزرگ از جنس چوب ، که در ورودی سالن غذاخوری هست ، وجود داره . چند وقت یه بار این‌جا مهمونی می گیریم. با اینکه ۳۲ سالمه ولی هیچوقت از خیر مهمونی ها نمی گذرم! البته ازین میهمونیای داغون و خراب نه؛ به قول رایان این مهمونی هایی که من میگیرم در حدی هستن که خانواده هم تشریف بیارن و راس ساعت ۱۲ برن!به هر حال همین که دو سه تا آدم رنگ رنگی میبینی ،روحت زلال میشه بسه. طبقه بالا ،چهار تا اتاق هست و اطراف سالن یه سری تابلو های نقاشی عجیب غریب هستن که من سر ازشون در نمیارم!] در اتاق رایان و زدم و وارد شدم. مثله همیشه ،درحال سیگار کشیدن توی تراس دیدمش!رفتم کنارش نشستم. یکی دیگه از عکس های اون دختر رو به روش بود!لباسای دختره زیادی باز و بی حجاب بودن و روی دستش یه خالکوبی داشت که تا جایی می دونم این تتو ، علامت شیطان پرستی هست و رایانم از دخترایی که خالکوبی می کردن متنفر بود؛چه برسه از این نوعش دیگه! جای زخم های سطحی روی بدنش پر بود ولی پوست سفید و موهای بلوندی داشت ،فوق العاده زیبا بود و اصلا بهش نمیومد ایرانی باشه! رایان:قشنگه،نه؟ _آره،خیلی! رایان:فردا می بینمش؛دلم واسش خیلی تنگ شده! _قبلا با هم بودید؟ رایان:آره،خیلی وقت پیش. _اونم دوست داره؟ سکوت! سیگار دیگه روشن کرد و محکم پک زد.هر وقت سیگار می کشید ، یعنی حالش بی نهایت بد بود و همیشه اینجور مواقع سیگارش با سه،چهار تا پک عمیق به پایان می رسید! _نمی گی چه مرگته که داری انتقامش رو، از این سیگار می گیری؟ رایان:اگه یوقت مردم،تمام پولم،شرکتم،خونم؛همه رو بین بچه های بی سرپرست و سرطانی پخش کن.قبول می کنی؟ همه حس های بد به دلم هجوم آوردن و با وحشت به صورت تهی از هر حس رایان خیره شدم! _هی روانی،اینا چیه میگی؟باز زده به سرت؟ رایان:میرم بخوابم؛شب خوش! از جام بلند شدم و سریع طرفش رفتم. _رایان این حرفا یعنی چی؟سیگار کشیدنت،این دختره و بهم ریختگی الانت! دستش و روی شونم گذاشت و گفت:بی خیال داداش یه امروز رو دیر می خوای بخوابی ، مخت از کار افتاده!من همیشه همین بودم. بی حرف روی تختش دراز کشید و تی شرت مشکیش رو درآورد!کلا به جز مشکی رنگی نداشت! پوفی کشیدم و از اتاقش بیرون اومدم. {دوستان عزیز بابت همراهی شما تا اینجا متشکرم فقط چند نکته قابل ذکر وجود داره: ۱_پایه و اساس این رمان واقعیته و من یه سری حواشی بهش اضافه کردم و در اختیار شما قرار دادم.پس اینکه در مورد یه سری قیمت ها(قیمت چند مانتو که توسط ویدا و رویا خریداری شد)،حالات و رفتار و اخلاقیات(اخلاق کارلا که دارای غرور ،شیطت و تنفر هست به نوعی دارای اخلاق متضاد هست) این فکر به ذهنتون خطور می کنه که چقدر نویسنده دروغ بافته ، باید بگم این ها یه سری از اتفاقای و روز مرگی های حقیقی هستند و هیچ گونه دروغی در آن ها به کار برده نشده است! ۲_این داستان از زبون چهار نفر نقل شده است!یعنی کارلا و آرشا،پاشا و رایان داستان اصلی مربوط به دو شخصیت اصلی می شه که بعداً می فهمید و اون دو شخص صرفا برای توصیف شخصیت های اصلی داستان هستن و خودشون نقش مهمی ندارن! برای مثال اگه من کارلا هستم نمی تونم بیام از ویژگی های خودم تعریف کنم و بگم من چطورم وخوشگلم و قاتلم و ...چون حالت رمان رو از محبوبیت به شخصیت های اصلی به منفوریت از اون ها میبره و معمولا ما آدم ها از کسی که به طور مدام از خودش و زیبایی هاش و اخلاقیاتش تعریف کنه خوشمون نمیاد و این موضوع حس خوبی رو به ما انتقال نمیده! ۳_این رمان18+سال به علت وجود صحنه های خشونت آمیز :قتل و جنایت است. ببخشید پارازیت شدم ولی لازم به ذکر بود . فداتون بشم ! قربونم برید! عاشقتونم! تیانا جون }
  39. 4 امتیاز
    فرض کنید سبدی پر از میوه روبروی شما است از میان میوه های زیر یه میوه را انتخاب کنید میوه انتخابی شما نشان دهنده ی شخصیت شماست. پرتقال سیب موز نارگیل آناناس انبه گیلاس انگورسیاه هلو گلابی *دقت کنید شما فقط حق یک انتخاب دارید. جواب تست: پرتقال:شما فردی صبور و مصمم هستید. کارهایتان را آهسته انجام می دهید، اما درعوض تمام جنبه های آن را کامل می کنید و از انجام سخت ترین کارها، کوچک ترین واهمه ای ندارید. شاید کمی خجالتی باشید، اما برای دیگران، مقام یک دوست قابل اعتماد و تکیه گاهی امن را دارید. سلیقه خوبی دارید. دوستان تان را محتاطانه انتخاب می کنید. هنگامی که عاشق شوید، عواطف تمام وجود شما را در بر می گیرد. از جنگ و دعوا گریزانید و به هیچ وجه تن به آن نمی دهید. سیب:شما شخصی افراطی، پرحرف و یکپارچه انگیزه و انرژی هستید و حرف دلتان را کاملا رک می گویید. شاید قدرت سازماندهی تان چندان قوی نباشد، اما می توانید یک گروه را به خوبی رهبری کرده و آنها را در جهتی که مدّنظرتان است هدایت کنید. فردی سریع العمل هستید و از مسافرت کردن لـ*ـذت می برید. بشدت عاشق زندگی هستید و از این لحاظ، هر کسی با شما قابل مقایسه نیست. آناناس:سریع تصمیم می گیرید و سریع تر از آن عمل می کنید. اگر به نفع تان باشد، براحتی شغل تان را عوض می کنید. در سازماندهی اوضاع براستی یک نابغه اید و می توانید تعداد زیادی کار را همزمان بخوبی انجام دهید. خیلی زود با دیگران دوست نمی شوید، اما اگر فردی را در حلقه رفیقان خود بیاورید، این رفاقت ابدی خواهد بود. اهل روابط رمانتیک نیستید. شریک عاطفی تان به توانایی های شما می بالد. موز:شما انسانی آسان گیر، بامحبت، گرم و دلسوزید. از اعتماد به نفس ضعیف تان رنجی می برید و گاهی اوقات هم خجالتی می شوید. دیگران از لطافت و ظرافت وجود شما خوششان می آید، اما در عین حال مراقب باشید که آماج سوءاستفاده قرار نگیرید. نارگیل:نارگیل دوستان افرادی جدی و متفکرند. اگر شما هم در زمره این افراد هستید، پس احتمالا به بودن در جامعه علاقه دارید و با احتیاط انتخاب می کنید که به عضویت چه گروهی دربیایید. گاهی اوقات لجباز می شوید، اما این به معنای بی پروا بودن شما نیست. تیز و چابک هستید و اصرار دارید در هر جمعی نفر اول باشید، و در این زمینه به محیط حساسیت بیشتری دارید. برای انتخاب شریک زندگی تان به هوش او بیشتر از دوست داشتنی بودنش اهمیت می دهید. انبه:دیگر انسان ها روی شما حساب باز می کنند. شما افکاری تثبیت شده دارید و به آسانی نظرتان را برنمی گردانید. فردی افراطی هستید یا چیزی را دوست دارید یا از آن چیز متنفرید. از چالش های ذهنی لـ*ـذت می برید. فردی جدی و محکم هستید. گیلاس:اگر گیلاس میوه محبوب تان است، احتمالا زندگی را چندان شیرین نمی بینید. زندگی برای شما فراز و فرود زیاد دارد و این حالت بویژه درمورد شغل تان برای شما مشهود است. ناراحتید که چرا پول های کوچک به دست تان می رسد و از مبالغ کلان خبری نیست. بسیار خلاقید و ذهنیت بالایی دارید. نسبت به شریک عاطفی تان وفادار و صادقید، اما در ابراز علاقه مشکل دارید. خانه را به چشم پناهگاه خود می بینید و دوست دارید همواره در جمع خانواده و فرد مورد علاقه تان باشید. انگور سیاه:فردی مودب هستید، اما بشدت دمدمی مزاج عمل می کنید. از زیبایی لـ*ـذت می برید و به انسان های زیبا هم علاقمندید. خونگرم و اجتماعی هستید و به همین دلیل از محبوبیت بالایی برخوردارید. به زندگی عشق می ورزید و به خوشپوشی اهمیت زیادی می دهید. شریک زندگی تان باید در زندگی با شما زرنگ باشد . هلو:شما از طعم خوش زندگی لـ*ـذت می برید. رفتاری دوستانه دارید و حرف تان را راحت می زنید. براحتی دیگران را می بخشید و اشتباهات شان را فراموش می کنید، و برای دوستی ارزش بسیار زیادی قائلید. فردی مستقل و آرمانگرایید و به همین دلیل در زندگی تان همواره به سمت جلو پیش می روید. بسیار عاطفی و در عین حال، وفادار و صادق هستید. اما معمولا دوست ندارید که هرکسی از ماجرای عشقی تان خبردار شود. گلابی:شما با یک دنیا عشق و علاقه شروع به انجام کارها می کنید، اما عادت ندارید آنها را به پایان برسانید. فردی دمدمی مزاج هستید و اصرار دارید که خیلی زود به نتیجه برسید. از بحث کردن راجع به موضوعات مختلف لـ*ـذت می برید و افراد همفکر خودتان را دوست دارید. براحتی با دیگران دوست می شوید، اما معمولا این رفاقت ها دوام چندانی ندارد. ممنون🌹🌹 👍فراموش نشه 😍😍
  40. 4 امتیاز
  41. 4 امتیاز
    شروع شد💃💃💃💃 آبیا واس باخت آماده شید❤❤❤❤❤🤣🤣🤣🤣🤣
  42. 4 امتیاز
  43. 4 امتیاز
    ...🗣 چه اشتباهی می کنند ... آن هایی که برای آغوش گرفتن... دنبال تاریخ و تقویم می روند. چه اشتباهی می کنند... آن هایی که دوست داشتن را بلدند اما خسیس اند! خودتان را راحت کنید شبیه دیوانه ها، در خانه اش را بکوبید، در را که باز کرد، بپرید بغلش، ماچش کنید... تا بخواهد به خودش بیاید شما عاشقش کرده اید ... خیالتان راحت ؛ هیچ جای قانون دوست داشتن جرم نیست، تازه وقتی معشوق مدتها حدس لحظه حمله را زده ... #صابر_ابر ➰ @tah_khiar ➰
  44. 4 امتیاز
    ...🗣 چند سالیست که رفته ای اما هنوز عطرِ بودنت در لحظه هایم میدود. شب ها قبل خواب میبوسمت، در آغوشت از دنده‌ی چپ به راست میوفتم، هرصبح از به دام افتادن انگشتانت در تله موهایم خواب بر چشمانم حرام میشود و تمام روز کنارت زندگی که نه؛ عاشقی میکنم. نیستی اما دارمت؛ آخر میدانی ما نویسنده ها از حرفه‌ای ترین رویا پردازهای دنیاییم. #دنیا_کاف ➰ @tah_khiar ➰
  45. 4 امتیاز
    ...🗣 من تو هستم تو و کسی که دوست می دارد و کسی که درون خود ناگهان پیوند گنگی باز می یابد با هزاران چیز غربتار نا معلوم و تمام شهوت تند زمین هستم که تمام آب ها را می کشد در خویش تا تمام دشت ها را بارور سازد #فروغ _فرخزاد
  46. 4 امتیاز
    ...🗣 هر وقت رابطه تون نیاز به تغییر داشت؛ تیر و تخته ها رو جابجا کنین رستوران همیشگی تون رو عوض کنین به جای پیغام پسغام دادن تلفن بزنین بجای عزیزم بگید ، گلم دکوراسیون رابطه تون رو عوض کنین اما طرفتون رو عوض نکنین عشقتان را از حالتی به حالت دیگر تغییر بدید نه از آدمی به آدم دیگه..
  47. 4 امتیاز
    سلام فاطمه جونم میگم ناظر ها برای رمانشون به ناظر احتیاج ندارن؟ @Fateme00
  48. 4 امتیاز
    سلام عزیزم❤ من ناظر رمانم حدودا سه هفته ایی هست ازش خبری ندارم و جواب پیام هامو نمیده😫 برای رمانم هم ناظر می خوام باید چی کار کنم؟😘🌹 خودمم دوست داشتم ناظر بشم ولی انگار نیازی به ناظر فعلا ندارید😊 @Fateme00
  49. 4 امتیاز
    گاهی برای ماندن، رفتن لازم است
  50. 4 امتیاز
    #پارت هشتم# صدای هق هقم بلند تر از حد معمول فضای خفقان آور اتاق را در برگرفت. صدایی جز نوای غم در اتاق نواخته نمی‌شد. از اولین هق هق رها شده ام چندی نگذشته بود که در اتاق با شتاب گشوده شد. آه! چه زمانی بوده است که با متانت درش گشوده شود؟ انگار بُطن از جنس چوبش در حصار نحسی من مبحوص شده بود و هرگاه وجودش برای منی که وجودم ارزشی ندارد؛ تکان داده می شد. آوای پدر که همچون زنگ خطری بود در گوش هایم پخش و آژیری خطرناک برای روحم بود: -صدات رو ببر! حتما باید بقیه بفهن تو گریه می کنی؟! تو دلت گریه کن تا صدات رو خفه نکردم! روحم از تک تک کلمات خارج شده از زبانش زخم می خورد. گاه با خود می گویم این زبان چیست که هر طور بخواهد می چرخد و گاهی احساسات لطیف یک دختر را نابود می کند؟! مگر تکه ای گوشت بیشتر نیست؟! پس چرا با هر بار چرخشش همچون خنجر در قبلت فرو می رود؟! چشمان اشک آلودم را به نگاه پدر دوختم. نگاهم در پس نگاهش دنبال ذره ای مهربانی و محبت بود... اما... نگاهش را از چشمان یخ زده ام گرفت و بی درنگ از اتاق خارج شد. می دانستم اگر حرفش را گوش نگیرم، باز منی خواهد بود که زیر دست و پایش تقلا می کند و این سرمای کمربندش است که وجودم را گرما می بخشد! لب گزیدم و سعی کردم هق هقم را در گلو خفه کنم؛ بر زمین دراز کشیدم و خودم را جنین وار در خود جمع کردم. تنها بودم در این دیار و شاید خود نیز مونسی برای خودم نبودم و نخواهم بود. اگر من روزی صاحب فرزند شوم ایا این گونه با او طی می کنم؟! اگر قرار است این گونه باشد به خودم قول می دهم هیچ وقت کودکی را به این دنیا نیاورم که بخواهم باعث آزار روحش باشم. نگاهم برای لحظه ای به جانماز گوشه اتاق افتاد. جانمازی سبز رنگ که درونش چادری حریر به رنگ سفید جاخوش کرده بود و کتابی... کتابی به رنگ سفید با نوشته های سبز رنگ بر روی او قرار داشت. نوشته هایی که نام الــله در میانشان می‌درخشید. تا به حال خود به نزد آنها نرفته ام! همیشه ای مادرم بوده است که هر صبح مرا بر سر سجاده نشانده تا با خدایی که انگار وجودش برای آدم های بی رحم و ستم‌گر است راز و نیاز کنم. راز و نیاز که اسمش را نمی شود گذاشت؛ زیرا که تنها کلماتی عربی را به اجبار لب می زنم. و معنایی از هیچ کدام در اوراق ذهنم یافت نمی‌شود. اما با این که تاکنون معنای آن کلمات را ندانسته ام؛ با به زبان آوردنشان ناخود آگاه وجودم گرم از آرامش می شود! در ذهنم فریاد کشیدم نــــه مسبب تمام عذاب هایم این ها هستند پس آرمشی جز عذاب ندارند و نخواهند داشت! اما... اما نمی دانم این چه نیرویی است که مرا به سمت آنها می کشد! نمی دانم چرا دلم می خواهد بر سر آن سجاده بشینم و با اویی حرف بزنم که رویش را از تنهایی من برگردانده است!


×
×
  • جدید...