رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

پرچمداران

  1. Amoo ALi

    Amoo ALi

    کاربر خاص💛


    • امتیاز

      1,628

    • تعداد ارسال ها

      3,036


  2. Tiana_joon

    Tiana_joon

    کاربر عادی


    • امتیاز

      1,355

    • تعداد ارسال ها

      164


  3. Mobina003

    Mobina003

    کاربر عادی


    • امتیاز

      715

    • تعداد ارسال ها

      508


  4. fateme.84

    fateme.84

    کاربر عادی


    • امتیاز

      712

    • تعداد ارسال ها

      493



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز از زمان یکشنبه, 20 مرداد 1398 در همه بخش ها

  1. 25 امتیاز
  2. 22 امتیاز
    و باز هم پول... همه چیز پول است! همه ی روابط انسانی را باید با پول خرید. اگر پول نداشته باشی، مردها به تو اهمیت نمی دهند، زن ها عاشقت نمی شوند، نه نمی شوند! یعنی توجه و عشق به تو، آخرین چیزی است که اهمیت خواهد داشت و در نهایت توجه و عشق تا چه اندازه حقیقی خواهند بود! اگر پول نداشته باشی، دوست داشتنی نیستی! حتی اگر با زبان آدم ها و فرشته ها سخن بگویی... اگر پول نداشته باشی، آن موقع دیگر زبانی که با آن صحبت میکنی به نظر دیگران، زبان انسان ها یا فرشتگان نخواهد بود...! همه جا پای پول در میان است
  3. 22 امتیاز
    وقتی اومدم به این سایت خیلی خوشحال بودم. به خاطر همه دوستایی که هیچ وقت نداشتمشون و تو این سایت پیدا کردم. به خاطر همه خوشی هایی که از اینجا گرفتم. به خاطر اینکه یه جا برای نشون دادن استعداد و علاقه ام به نویسندگی پیدا کردم. دوست هایی پیدا کردم که هیچ وقت نظیرش رو تو واقعیت زندگیم نداشتم. خاطراتی رو به دست اوردم که یه عمر میتونم به خاطرشون درد دلتنگی رو به دوش بکشم. تجربه هایی از تک تکتون گرفتم که من رو مدیونتون کرد. الان که اینو مینویسم یه عالمه بغض تو گلومه که حتی با این اشکای لعنتی هم از بین نمیره. خداحافظی همیشه قسمت سخت زندگیه! ولی واقعی تر از هر واقعیتیه! میدونم تلخ و تکراریه ولی من واقعا اومدم برای خداحافظی. نمیخوام تشنجی به وجود بیاد. چون خودمم بدم میاد ولی چه میشه کرد. اگه خداحافظی نمیکردم ممکن بود بعضی هاتون منتظرم باشین و بعضی هاتون ناراحت به خاطر بی وفایی و بی معرفتیم. من اینجا، تو این سایت یه خانواده داشتم. پر جمعیت ولی صمیمی. از همتون عشق گرفتم. وفا و معرفت رو یادم دادین. محبتم رو با کمال میل بهتون میدادم. حتی برای کسانی که زیاد باهام میونه خوبی نداشتن. بعضی از شماها رو به قدری عاشقانه دوست داشتم که حتی زندگی واقعیمم دست خوش تغییرات قرار گرفت به خاطر وجودتون. جوری که با هر غمتون میشکستم و با هر شادیتون لبخند پررنگی رو لبم می نشست. چند باری قبلا خداحافظی کرده بودم. ولی دل لعنتیم طاقت دوریتون رو نداشت و برگشتم ولی همیشه هم از غیبت هام ضربه خوردم. جوری که نتونستم تو غم خیلی هاتون شریک باشم و یه جورایی نیمه راه شدم! از جمله نیمای عزیزم که کنارش نبودم زمان غم هاش و تنهایی هاش. بعدشم از دست دادمتون. محبتتون رو. توجهتون رو از دست دادم. ولی الان میدونم که برگشتی در کار نیست. نه تا زمانی که دلیل محکمی داشته باشم. نه تا زمانی که بتونم با خودم و زندگیم کنار بیام. نه تا زمانی که بتونم از این خود لعنتی دست بکشم. من فقط یه چیز میخوام از همتون. که هیچ وقت هیچ وقت فراموشم نکنین. غم من اینه که مبادا یه روز همه یادشون بره سلینی هم بوده! مثل همه اون خداحافظی های قبلی! این منو میکشه؛ این فکر لعنتی که دیگه کسی منو به یاد نیاره. آخرین خواستم اینه ازتون. که منو تو جعبه خاطرات گوشه ذهنتون نندازین که خاک بخورم! نمیدونین چقدر دوستتون دارم. از عمق وجودم. مواظب خودتون باشین. و هیچ وقت فراموش نکنین که دنیا دو روزه! که یه روزشم رفته! روز آخر رو جوری زندگی کنین که راضی چشم ببندین. از این دنیای نامرد و عوضی! در پناه حق... @PEGAH @nima.slm00 @DARKNESS @n.y74 @layali_A @Ali_He @Yasi.. @A.Z.M @Helen @meli.km @Hana_m @Vampiro @Lilic @M@hta @Hany Pary @aty.s @مديريت كل @محب الحسین @Mah @AIDA-9669 @زهراتیموری @mobina..a @*Nafas* @ahoora000 @Dani_66 @Kosarbayat398 @.... @LoveHell @rajabi @atena_tf @mahdiye.s @mansoor-h @khosravi @N.a25 @S O-O M @Shaparak.s @Elham_kamy @mina_t81 @*عارفه* @mahsa
  4. 20 امتیاز
    یک سال دقیقا گذشت! خیلی آدما عوض شدن خیلا هم عوضی اونایی که عوض شدن، اونایی که برام موندن، تا تهش باهاشونم ^__^ اونایی که عوضی شدن رو هم همینجا دفنشون کردم تا مبادا یادم بیاد چه کردن! اما بیخیال روزای قشنگی پهلو هم داشتیم. خیلیا نیستن بینمون خیلیا هم بعد اضافه شدن. جا اونایی که نیستن، خالی! اونایی هم که بعدا اومدن هم تاج سرن. اما صدباریک الله به مرام و معرفت اونایی که تا تهش موندن. دوستون دارم =)) برمی‌گردم!
  5. 20 امتیاز
    میدونی چطور میشی بدترین آدم دنیا؟ اینطوری ک یه ((لطف)) در حق کسی بکنی و بعد دیگه اون لطفو نکنی...!
  6. 19 امتیاز
    خانم محجبه نوشت: وقتی با هم میخواستیم بریم بیرون مقنعه مو پوشیدم.. چادرمو گذاشتم سرم.. گفتم آماده ام..اومدی جلو، مقنعه مو آوردی جلوتر.. بهم گفتی میشه رو بگیری؟ دلم میخواد خوشگلیهات فقط برا خودم باشه.. . ♡اونجا بود که فهمیدم تو با همـه مردها فـرق داری . وقتی اون روز تو باغ همه ی خانومها رو جو گرفته بود و جلوی همه قهقه می زدن و شوهراشون هم بیخیال نشسته بودن و تماشا می کردن، وقتی منو هم به جمعشون دعوت کردن؛ آروم تو گوشم گفتی: «مواظب وقار و متانتت باش خانومم» . ♡اونجا بود که فهمیدم تو با همه مردها فرق داری! . وقتی حواسم نبود و کمی روسری ام لیز خورده بود و موهام دیده می شد با لبخند گفتی: «موهات بیرونه ها خانومی!» درحالی که موهام رو قایم می کردم نگاهی به زنهای اطرافم تو خیابون انداختم. شرم آور بود. شوهراشون چه بی خیال... . ♡اونجا بود که فهمیدم تو با همه مردها فرق داری! . وقتی در عین حال که منو به فعالیت اجتماعی و درس خوندن و فعالیت در دانشگاه تشویق می کردی؛ هر از چند گاهی یادآوری می کردی که: «غرور زن در مقابل مردان غریبه بجا و خوبه» . ♡اونجا بود که فهمیدم تو با همه مردها فرق داری!! . وقتی اون روز آقای....همسایمون اومده بود دم در، چادر سر کردم و رفتم قبض ها رو ازش گرفتم. برگشتم دیدم با لبخند بهم خیره شدی. گفتی: «خوشم اومد چه مردونه برخورد کردی، بدون عشوه و طنازی» . ♡اونجا بود که فهمیدم تو با همه مردها فرق داری! . وقتی اون روز تو مجلس عروسی یهو همه رو جو گرفت و زن و مرد قاطی شدن و... مردهای دیگه با چه لذتی به تماشا نشسته بودن، تو مثل برق از جا پریدی و زدی بیرون. پشت سرت اومدم. گفتی:«متشکرم که اونجا نموندی» . ♡اونجا بود که فهمیدم تو با همه مردها فرق داری! . ميخوام بگم: عزيز دلم ميدونم كه همه اين حرفات نشونه ی "عشقه" ! و من ازت متشکرم.
  7. 18 امتیاز
    💎خبرنگار: نظر شما در باره ۴۰ سال مديريت مدیران در صداوسيما چيه؟ رهگذر: بسيار دوره پر بار،پر رونق،پر خيرو بركتي بود، من تونستم ماشين بخرم خونه بخرم و ازدواج كنم خبرنگار: بسيار عالي،چه انتظاري از مدير جديد داريد؟ رهگذر: انتظار دارم كه با تمام توان و با قدرت بيشتر همين راه را ادامه بدن خبرنگار: خيلي ممنون.لطفاً خودتون رو معرفي كنيد؟ رهگذر: رضا هستم نصاب ماهواره😑😂
  8. 17 امتیاز
    بریم بمیریم یا زودهههههههههه😭
  9. 17 امتیاز
    دلُم میخواد برم بالوی یه‌ی کوه بلندی از ته دلُم با تمام وجودُم با صِدوی بلند جار بزنم دوسِت دارم، حوصلم نمیشه
  10. 17 امتیاز
    #تیکه_کتاب دختر: تو شوربخت شور چشم هرچه داری از آن کیست؟ آسیابان: هرچه ما داریم از پادشاه است. زن: چه می گویی مرد، ما که چیزی نداریم. آسیابان: آن نیز از پادشاه است. "مرگ یزدگرد" #بهرام_بیضایی
  11. 17 امتیاز
    فصل اول : روزگاری خانه هامان سرد بود بردن نفت زمستان درد بود يک چراغ والور و يک گرد سوز زيرکرسی با لحافی دست دوز خانواده دور هم بودن همه در کنار هم می آسودن همه روی سفره لقمه نانی تازه بود روی خوش درخانه بی اندازه بود گر برای مرد زن نامرد بود صد تفاوت بين زن تا مرد بود آن قديما عاشقی يادش بخير عطر و بوی رازقی يادش بخير عصر پست و تلگراف و نامه بود روزگار خواندن شه نامه بود تبلت و لپ تاپ و همراهی نبود عصر دلتنگی و بی تابی نبود فصل دوم : قلبهامان اندک اندک سرد شد رنگ وروی زندگيمان زرد شد بينی خيلی کسا باطل شدند با پروتز بعضيا خوشگل شدند عصر ساکشن آمد و لاغر شديم در خيال خود چقد بهتر شديم ميوه هم گلخانه ای شد عاقبت آب هم پيمانه ای شد عاقبت فصل سوم عصر نت شد عصر پی ام عصر چت عصر ايرانسل فراوانی خط عصر آدم های بد بی مايه شارژ عصر تلخ خودفروشی با يه شارژ عصر مرفين و ترامادول دوا با کراک و شيشه رفتن به فضا عصر آقايان آرايش شده عصر خانمهای پالا يش شده وای بر اين عصر تلخ بی کسی دلواپسی
  12. 17 امتیاز
    دیوونه کن منو باز زندگیم و ببر از بین ازم بپرس عاشقت بودم از کی بودم از کی اسم تو شد دعام و بگو داری تو هوام و بگو داری می بینی گریه ی این هر شبام و هر شبام و عالم و آدم همه درگیر و دنیال عشقن اما این عشق که درگیر و دنیال توئه عشقم اسمت که میاد میزنه پر قلب دیوونم اشکام میریزن نمیشه بی عشقت بمونم بذار با گریه خالی شم درسته بد بودم اما باز سر به راه میشم واسه تو تنده آتیشم ببین چشام چجور کبودن من به عشق تو از آدما جدا میشم عالم و آدم همه درگیر و دنیا و عشقن اما این عشق که درگیر و دنیال توئه عشقم اسمت که میاد میزنه پر قلب دیوونم اشکام میریزن نمیشه بی عشقت بمونم دیوونه کن منو باز زندگیم و ببر از بین ازم بپرس عاشقت بودم از کی بودم از کی اسم تو شد دعام و بگو داری تو هوام و بگو داری می بینی گریه ی این هر شبام و هر شبام و
  13. 16 امتیاز
    شب همه ی ما یکی بود.. ولی تاریکی هامون فرق داشت.... شب خوش
  14. 16 امتیاز
    رفیق درسته ما تو دسته گرگاییم!!! ولی مرام سگیمون سرجاشه...
  15. 16 امتیاز
    امروز، دقیقا یک سال از عضو شدنم توی این سایت می گذره. یک ساله که کسایی رو توی این سایت پیدا کردم توی هر سختی و خوشی کنارم بودن. کسایی که بهم یاد دادن می شه حتی بدون دیدن همدیگه برای هم قوت قلب باشیم و اینقدر دلسوزانه هوای هم رو داشته باشیم. امروز که اتفاقی نگاهم به تاریخ افتاد، با خودم گفتم یک ساله که شماها رو کنارم دارم و چقدر از این بابت خوشحالم! خوشحالم که کسایی رو پیدا کردم که می تونن از هر دوست حقیقی، حقیقی تر باشن و توی هر شرایطی پشتت باشن؛ خوب می دونم که هر اتفاقی بیفته، پشت این مانیتور کسایی رو دارم که توی شرایط خوب و بد کنارم باشن. به نظرم هر کسی، باید چند تا از این دوست های مجازی اما واقعی رو کنارش داشته باشه! بعضی وقت ها لازم نیست رو در روی کسی بشینی و باهاش صحبت کنی؛ گاهی لازمه درد و دل هات رو تایپ کنی و کسایی باشن که از ته قلبشون ساعت ها پای صفحه‌ی مانیتور بشینن و به صحبت هات گوش بدن. من تا جایی که بتونم هستم؛ ولی مطمئنم اگر یک روزی نباشم، هیچ وقت، هیچ کدومتون رو فراموش نمی کنم! @ihawni @Hana_m @nima.slm00 @Helen @Shaparak.s @zhrw._.sl @0_0 @Hany Pary @mahsa @MaryaM_ @M@hta @PEGAH
  16. 16 امتیاز
    با احساس صدایی از یکی از اتاق ها از جا پریدم، خیلی ترسیده بودم، به خودم لعنت فرستادم که چرا باهاشون نرفتم، برگشتم رفتم اول راه رو ایستادم داشتم حرکت می کردم که با صدایی که از در یکی از اتاق ها اومد سر جام ایستادم جرأت برگشتن به عقب رو نداشتم انگار درش داشت باز می شد با ترس خیلی آروم برگشتم که با دیدن در یکی از اتاق ها حدسم به حقیقت تبدیل شد، در اتاق آخری کامل باز بود! ترسون و لرزون قدم به جلو گذاشتم وقتی جلوی اتاق رسیدم از چیزی که می دیدم چشم هام بیشتر از این درشت نمی شد! این اتاق با دیوار های صورتی پر از عروسک بود اینقدر زیاد که شاید تا به حال کسی اینقدر عروسک ندیده و نداشته باشه! بدون اینکه خودم بفهمم وارد اتاق شده بودم! اتاق تا سقف پر بود از عروسک عروسک های بچگونه ای که خیلی ناز بودن اینقدر محو عروسک ها و اسباب بازی ها شده بودم که یادم رفته بود برای چی اینجام جلو تر رفتم که با صدای امیر متوقف شدم دستم رو روی قلبم گذاشتم و برگشتم سمتش گفتم: -هین! یه ذره با ملاحضه باش این چه وضع صدا زدن هست ترسیدم! امیر با عصبانیت گفت:-اینجا چیکار می کنی؟ مگه نگفتم زود بیای... انگار تازه متوجه عروسک ها شده بود چون ساکت شد و با دهن باز چشمای گرد شده به اطراف نگاه کرد، گفت: -این دیگه چیه؟ -مگه کوری؟! عروسکه دیگه! -هر چه سریع تر بیا بریم خونه من دیگه بیشتر از این تحمل این چیز های عجیب غریب رو ندارم! بدون هیچ حرفی سری تکون دادم و پشت سرش راه افتادم به در خونه که رسیدیم دیدم در به طرز فجیحی شکسته شده، با تعجب پرسیدم: -ای دیگه چرا اینجوری شده؟ امیر با بد خلقی گفت:-من شکستمش! -چی؟ چرا؟ -هاله که جیغ می کشید، یه دفعه در محکم بسته شد، هر کاری کردم نتونستم بازش کنم! شکستمش! -آهان. از واحد بیرون رفتیم و وارد واحد خودمون شدیم، دیدم هاله رو مبل دراز کشیده و دستش باند پیچی شده! با صدایی که سعی می کردم لرزشش متوقف شه گفتم: -حالت خوبه؟ نگام کرد، سری تکون داد ودوباره چشم هاش رو بست...
  17. 16 امتیاز
    هاله با حالت مرموزی گفت: -نه! اما یه کوچولو کنجکاوم! رو بهش کردم و باچشم های درشت شده گفتم: -یا خدا! آخرش هم تو سر ما رو به باد می دی!! -بسه دیگه حرف نزن می خوام تا امیر نیومده بریم! با تعجب گفتم: -چجوری می خوای بری تو خونه؟ -اتفاقا به خاطر اینکه در واحدش رو باز دیدم دارم می گم بریم ببینیم، این قضیه خیلی بو داره! سرم رو تکون دادم وشال رو سرم کردم و با هاله به سمت در حرکت کردیم، وارد راه رو شدیم که دیدیم در کمال تعجب در خونه بازه، با چشم های درشت شده پرسیدم: -این خونه مگه خالی نیست؟ پس چرا درش بازه؟ آخه چجوری؟ هاله گفت: -گفتم که! بدون حرف وارد واحد شدیم و در کمال حیرت با یک خانه مبله رو به رو شدیم جلو تر که رفتیم با دیدن مبله و تر و تمیزی خونه نزدیک بود پس بیافتم، هاله بهم گفت: -تو برو آشپزخونه ببین در چه حاله من می رم یه گشتی تو خونه بزنم! سری تکون دادم که هاله رفت به سمتی و من هم رفتم سمت آشپز خونه که دیدم روی میز نهار خوری وسط آشپز خونه یه ظرف میوه خوری بزرگ روشه که داخلش پر از میوه بود: گیلاس، انگور، هلو، سیب، خیار و موز بود میوه هاش، روی میز دو نفره نهار خوری دو تا پیش دستی بود که روی یکیش یک هسته هلو و چند تا هسته گیلاس بود و اون یکی خالی با استرس هاله رو صدا زدم، دیدم هیچ صدایی نیومد که این دفعه بلند تر صداش زدم، اما به جای اینکه ازش جواب بشنوم صدای جیغ بلندش رو شنیدم به دنبال صداش دویدم اما منبع رو پیدا نمی کردم تا اینکه صدای جیغش رو بلند تر از قبل شنیدم به سمت راه رو اتاق هاش دویدم که دیدم اونجاست و دستگیره در یکی از اتاق ها رو گرفته و ول نمی کنه گویا دستش چسبیده، به سمتش رفتم و دستش رو گرفتم کشیدم که جیغ بلند تر کشید، نمی دونم امیر از کجا پیداش شد چون تا اومد دستش رو گرفت دستش از دستگیره ی در جدا شد، به دستش نگاه کردم و با دیدن دستش جیغی کشیدم و به دستش اشاره کردم و با صدای بلند گریه کردم که امیر با داد گفت: _لعنت....شما اینجا چه غلطی می کنید؟ اصلا چطور اومدین داخل؟ زود باشین راه بیافتین بریم... و دست هاله رو و به سمت در واحد کشید و به منم گفت که هر چه زود تر بیام، من هم گفتم که برن من بعد میام. وقتی اونا رفتن...
  18. 15 امتیاز
    "به نام حـــق" «عشق با سُسِ اضافه» آوین آرین مهر ژانر: عاشقانه، طنز هدف: علاقه به نوشتن؛ خلاصه: یک دخترِ عشق آشپزی توی دخترای امروزی کم پیدا می شه! ولی راشل، با اینکه خیلی راحت می تونست پزشکی بخونه، آشپزی رو انتخاب می کنه و برای پیشرفتِ بیشترش، به فرانسه، کشوری که آشپز های درجه یکی درونش جولان می دهند، و همچنین کشور مادریشه، سفر می کنه. صفحه نقد رمان عشق با سُسِ اضافه
  19. 15 امتیاز
    https://forum.98iia.com/topic/7708-آموزش-لهجه-شیرازی-در-3-سوت/?do=getNewComment
  20. 15 امتیاز
    من عقابی بودم که نگاه یک مار ؛ سخت آزارم داد ... بال بگشودم و سمتش رفتم ؛ از زمینش کندم ؛ به هوا آوردم ؛ آخر عمرش بود ؛ که فریب چشمش،سخت جادویم کرد ! در نوک یک قله،آشیانش دادم ! که همین دل رحمی،چه بروزم آورد ! عشق جادویم کرد ؛ زهر خود بر من ریخت ؛ از نوک قله،زمین افتادم ! تازه آمد یادم ؛ من عقابی بودم،بر فراز یک کوه ! آشیان خود را به نگاهی دادم ..
  21. 15 امتیاز
    گفت متهم آخرین دفاعیت گفتم محکوم به زندگی ... گفت زندگی چند بخش است .. گفتم دوبخش.. گفت کدامند .... گفتم ،،،،، ((((کودکی ..پیری) گفت پس جوانیت چی شد ؟؟؟؟ گفتم ! با عشق ساخت ... بارفیق سوخت ... باغمه مادر مرد....
  22. 15 امتیاز
    میگه من نقاشی خدام! عزیزم آرایشتو پاک کنی میشی نقاشی زهرا 3 ساله از قم😂😂
  23. 15 امتیاز
     اه مردیم از خستگی، هر سه تامون رو مبل ها ولو شدیم. خونه ایی که تازه اومدیم توش وقتی از در می یای داخل سمت چپت یه آشپزخونه نسبتا بزرگ داره، سمت راستت یه راه رو هست که چهار تا اتاق اون جا هستن اما ما هرکاری کردیم در یکیشون باز نشد که نشد، درست آخرای همون راه رو حموم دستشویی هست. خونه اش تاریکه و دیوار هاش کاغذ دیواری قهموه ای سوخته هست، اما خب خونه ی تمیزی هست همچین بدک نیست. با صدای در از فکر اومدم بیرون. سام:دانیال برو در رو باز کن. -بشین بینیم باو. نیما:درد می گم برو در رو باز کن. -دیوار کوتاه تر از من گیر نیاوردین؟ سام: یا پا می شی یا خودم بلندت می کنم! -تو که می خوای پاشی من رو بلند کنی چرا درو باز نمی کنی؟ یعنی انقدر از بلند کردن من سخت تره؟! -حالا ببین ها! -باشه بابا جوش نیار رفتم! از جام بلند شدم رفتم سمت در اه حال دارن ها! در رو باز کردم که... -سلام. بله؟ اینا دیگه کین؟ لابد همسایه هستن . -سلام بفرمایین. یکی از دخترا که بهش می خورد حدود بیست و دو، بیست و یک سالش باشه گفت: -سلام ببخشید مزاحم می شیم براتون شربت آوردیم اجازه هست بیایم داخل؟ -بله فقط یکم صبر کنین. در رو نیمه باز گذاشتم و رفتم سمت اون دوتا تن لش. -پاشین خودتون رو جمع کنین. نیما:برو باو. -زهرمار تن لشتون رو جمع کنین همسایه می خواد بیاد داخل. خودشون رو یکم جمع و جور کردن و سام هینی کرد و گفت: سام: واسه چی اومدن؟ -من چه بدونم خیلی دوست داری بدونی خودت بپرس، رفتم و در رو باز کردم اون ها هم اومدن داخل. اون دختره که بهش می خورد بیست و یک، بیست و دو سالش باشه گفت:گفتیم خسته هستین براتون یکم شربت آوردیم. -ممنون. اون یکی دختره که نسبت به اون یکی جوون تر بود با تعجب گفت:ببخشید می پرسم این مبل ها مال شماست؟ نیما خندید وگفت:بله چطور مگه؟ اون خواست جواب بده که اون یکی زد تو پرش و نمی دونم چی بهش گفت که لال مونی گرفت. اون یکی که بهش می خورد بیست و دو، بیست و یک سالش باشه «هاله» خندید وگفت:هیچی همینطوری! خب ما دیگه رفع زحمت کنیم. بعد هم سریع از خونه رفتن بیرون. سام:اینا چشون بود. -من چه می دونم. رو یکی از مبل ها کنار سام نشستم و یکی از شربت ها رو برداشتم و تا ته سر کشیدم. -آخیش جیگرم حال اومد. نیما:وای منم همینطور دمشون گرم! سام :من که خیلی خستم. شما هم گم شین برین بخوابید. -موافقم گم شیم بریم. بعد هم هر کدوم به سمت اتاقی که وسیله هامون رو گذاشته بودیم رفتیم. آروم چشم هام رو باز کردم چقدر خوابیدم نمی دونم؟ از جام بلند شدم و از اتاقم رفتم بیرون اون دو تا هم روی مبل ها نشسته بودن و جر و بحث می کردن. اهمیت ندادم و رفتم و آبی به دست و صورتم زدم. و اومدم پیش نیما نشستم. نیما:سام گفته باشم من نمی رم. سام:منم نمی رم. -چتونه شما دو تا؟ نیما: دانیال هیچی تو یخچال نیست برو یه چیزی بخر. -گم شو! بابا حال ندارم. نیما: جان؟ مگه نمی گم برو؟ -منم گفتم نمی رم. -دانیال یا پا میشی یا خودم بلندت می کنم. -بابا نیما ولم کن اه از صبح چه گیری دادی به من؟ دیواری کوتاه تر از من پیدا نکردی؟ -اوم خوب هنوز نه ولی اگه پیدا کردم خبرت می کنم! -چرا خودت نمی ری هان؟ -دانیال... سام پرید وسط حرف نیما و گفت: بس کنین اصلا خودم می رم بعد هم از جا بلند شد و رفت حاظر بشه. نیما:لااقل یکم از سام یاد بگیر. -تو که از من بدتری! سام:خفه می شین یا خفتون کنم؟ بعد هم در رو باز کرد و رفت. این کی اومد من نمی دونم. نیما: دانیال. -چیه؟ -یه دقیقه پاشو بیا. بعد هم بدون اینکه منتظر من باشه من رو بزور کشید و برد. -اه نیما دستم رو ازجا درآوردی چته؟ - انقدر ور ور نکن بیا! رفتیم آخر راه رو. رو به روی یه اتاق. هیچ حس خوبی نداشتم در واقع از وقتی اومدیم تو این خونه حس خوبی نداشتم چه برسه به الان! نیما رفت سمت درش و دستگیره اش رو گرفت و هر کاری کرد باز نشد حتی چند بارم خواست بشکنتش اما باز هم نشد. -نیما عجیب نیست این در قفله؟ نیما دست از سر در برداشت و اومد کنار من رو به روی در. -اره عجیبه ولی قفل بودن این در دلیلی داره و خیلی دوست دارم بدونم دلیلش چیه؟! با سر حرفش رو تایید کردم. -نیما من می رم تو اتاقم کارم داشتی صدام کن. -باشه. بعد هم راهم رو کج کردم و رفتم داخل اتاقم. اتاقم متوسطه نه خیلی بزرگ نه خیلی کوچیک. از در که میری داخل تخت خواب سمت چپت. رو به روت یه آینه ی بزرگ سر تا سریه. و رو به روی تخت خواب هم یه کمد دیواری نسباتا بزرگ. کاغذ دیواری این اتاق با بقیه جاها رنگش فرق داره یه رنگ عجیب غریبه نمی دونم دقیقا چه رنگی هست فقط می دونم ترکیب چند تا رنگه روشنه که یه رنگی مثل صورتی در اومده. رفتم رو تختم دراز کشیدم و چشم هام رو بستم شاید تا سام بیاد بتونم یه چرتی بزنم. چشم هام کم کم داشت گرم می شد که...
  24. 14 امتیاز
    آموزش شیرازی در 3 سوت خب دوستانی که قصد دارن لهجه شیرازی رو یاد بگیرن باید بدونن که کار اصلا آسونی نیس و با شروع این زبان دیدشون به دنیا عوض میشه خب شروع میکنیم اول اینکه برای یادگیرییه شیرازی باید یکم شخصیتمون هم فرم شیرازی بگیره خب الان میگید یعنی چی ؟؟ خب یعنی تنبل بازی 😎🖐️ تنبل بازی هم چند مرحله داره : 1- از صبح تا شب بخوابید 2 از خواب بیدار بشید استراحت کنید تا برای دوباره خوابیدن انرژی کافی داشته باشید 3 از انجام هر کاری سرباز بزنید 4 برای انجام ندادن کاری فقط از جمله طلایی شیرازی ها استفاده کنید : عامو ولم بکو (Amoo velom boko) باید بدونید این جمله یکی از پرکاربرد ترین جملات در شیرازیه و باید بهش احترام بزارید و بدونید که کی ازش استفاده کنید مثال : ننه محسن ( ح تلفظ نمیشه ) پوشو دو تو نون بوسون . محسن : عامو ولم بکو(nane mosen posho doto noon boossoon) ترجمه : محسن جان ,مادر نمیری دو تا نون لواش بگیری؟ محسن : نه مادر جون ایشالا بعدا مثال دوم مادر : علی قیومت توسرت ایشالو پوشو شیشه (ali ghiyumat tu saret ishallo posho shishe) علی : عامو ولم بکو 😎 ترجمه : مادر : علی جان مادر قربونت برم الهی ساعت 6 شده بیدار نمیشی گلم ؟ علی : یکم دیگه هنوز 5 دقیقه به 6 مونده 😂 خب این از کاربرد این جمله همینطور که میبیند هرجا یه معنی داره ولی برای از زیر کار در رفتن اگه شما از ترفند عامو ولم بکو استفاده کردید و کارساز نبود و طرف باز گیر داد از ترفند " حالو که چیتو شه ؟ استفاده کنید و طرف رو مجبور کنید واسه کاری که به شما محول کرده 100 تا دلیل بیاره 😎 کار بعدی که برای یادگیری این لهجه کرد فعل های کَردن را کِردن تلفظ کرد به جای کلمه را بگوییک رِ (re) به جایی ا های اخر کلمه بگیم اُو و به جای اِ در اخر کلمه هم بگوییم او مثال : من رفتم اتاقورِ جارو کِردم (man raftam otaghoore jaroo kerdam) ترجمه : من رفتم اتاقه را جارو کردم در بعضی جاها جای ی از او استفاده کنیم در کلمات : مثال : سمنی ترجمه سمنو مثال : خربیزه ترجمه خربزه یادتون باشه قرار نیست همه کلمات عوض بشه یا هر کلمه ای دم دستون اومد او بذارین اخرشم. مثلا تو شیراز فلکه گاز داریم بعد هر کی اومد فک میکنه بهش میگن فلکه گازو😒 گازو اصلا نداریم و غلطه. کلا هر جا دیدین کلمه مسخره شد بدونین اشتب دارین میزنین😂هر جام باحال شد درسته... در بعضی کلمات کلمه کاملا اصل خودرا از دست میدهد مانند رعد و برق == > غرتراغ (ghortoragh) قلاغ ==> کلاغ کفگیر ==> عصم ( assom) اورژانش ==> تاکسی تلفنی در بیشتر جاها شما اگه میخواید واقعا شیرازی حرف بزنید نباید حوصله جمله دراز داشته باشید و تا میتونید کوتاه کنید جمله رو در شیرازی غیبت حرف اول را میزنه یعنی اول برید خوب یاد بگیرید غیبت کنید بعد بیاین شیرازی بشید جای بله بگیم ها جای تاکید برای بله بگیم ها عامو برای نشون دادن صمیمیت بگیم ها کاکو و توجه داشته باشید کاکو با o تلفظ میشه نه با oo برای قبول کردن کاری (در صورتی که دیگه عامو ولم بکو و حالو که چیتو شه " کارساز نشد) بگیم باش رو چیشم (roo chishom) یبه معنای بشین تا کارتو انجام بدم خلاصه شیرازی خیلی راه و اصول داره ولی اینا واسه یه شیرازی درجه 3 بودن بد نیست تمرین کنید که ایشالا به درجه 1 و 2 هم برسید . دوستان شیرازی یه وقت بهشون برنخوره من خودم شیرازی هستما!😎
  25. 14 امتیاز
    روی تخته سنگی نوسته شده بود : اگر جوانی عاشق شد چه کند؟ من هم زیر آن نوشتم باید صبر کند ! برای بار دوم که از آنجا گذر کردم زیر نوشته‌ی من کسی نوشته بود : اگر صبر نداشت باشد چه کند؟ من هم با بی حوصلگی نوشتم : بمیرد بهتر است ، برای بار سوم که از انجا عبور می‌کردم انتظار داشتم زیر نوشته ی من نوشته ای باشد ، اما زیر تخته سنگ جوانی را مرده‌ یافتم🥀
  26. 14 امتیاز
    همه رفتن کسی دور و ورم نیست چنین بی کس شدن در باورم نیست اگر این آخرای عاقبت بود که جز افسوس هوایی در سرم نیست همه رفتند کسی با ما نموندش کسی خط دل مارا نخوندش همه رفتند ولی این دل مارا همون که فکر نمی کردیم سوزوندش چه حاشا تقه ای بر در نخورده که آیا زنده ایم یا جون سپرده چه حاشا صحبتی ، حرفی، کلامی که جزو رفته هاییم، ما نمرده عجب بالا و پائین داره دنیا عجب این روزگار دل سرده با ما یه روز دور و ورم صدتا رفیق بود منو امروز ببین تنهای تنهام خیال کردم که این گوشه کنارا یکی داره هوای کار مارا یکی هم این میون دل سوز ما هست نداره آرزو آزار مارا عجب بالا و پائین داره دنیا عجب این روزگار دلسرده با ما یه روز دور و ورم صدتا رفیق بود منو امروز ببین تنهای تنهام تنهای تنهام تقدیم به اونایی که میرن و رفتن و خواهند رفت..😂😂
  27. 14 امتیاز
    ﻗﺎﻧﻮﻥ ﻋشق ﺩﺭ ﺍﯾﺮﺍﻥ : ﻫﺴﺘـﯽ ﺑﺎﺵ ؛ ﻧﺒﺎﺷﯽ ﻫﺴــﺘﻦ در ضمن ؛ ﺑــــﻮﺩﯼ ﺍﻡ ﺑــﻮﺩن 😂
  28. 14 امتیاز
    رفٰاقت را جٰایِ عشق در دلم سِپردَم ، تٰا باٰ یادِ دوست ،، از دردِ هیچ عشقی نَسوزَم .. سلامتیِ هر چیٰ رفیقهِ بامرامهِ ..!!❤️😎🌹
  29. 14 امتیاز
    !!فصل دوم اتفاقات عجیب!! بعد اون قضیه امیر کلی دعوامون کرد و دیگه نزاشت تنها جایی بریم اون شب هم مثل همون چند روز یه نامه گذاشتن جلوی در و ما رو با کلی بهت تنها گذاشتن، فرداش هم دانشگاه داشتیم از ساعت نه صبح تا هفت غروب! بعدش هم غذا خوردیم که باز هم مثل هر شب یه نامه اومده بود برامون و باز هم مبهم بود تا اینکه بعد از چند روز و اومدن نامه ها، امروز از بنگاه با کلی سر و صدا اومدن که خونه رو به رویی رو ببینن سه تا پسر جوون بودن که می خواستن واحد رو به رو، رو اجاره کنن، وقتی به هاله جریان رو گفتم، گفت: -فعلا بهشون چیزی نگیم تا ببینیم چی میشه؟ اما من گفتم: -نه، باید بهشون بگیم اتفاقی می افته ها ! تا اینکه اونا همین جا رو اجاره کردن... تقریبا سه روزی می شه که اون ها اینجا رو اجاره کردن، ما هم در تعجب اینکه دقیقا از روزی که اون ها اومدن نامه ها قطع شد و دیگه اثری از اون نامه ها نبود، در کل چهارده نامه بودن که طی اون چهارده روز به دستمون رسیدن، از روزی که اون پسر ها اومدن دیگه مشکلی برامون پیش نیاومد.  تا اینکه...  *** «دانیال» سرگرد-اون روز وقتی که به اون خونه نقل مکان کردین چی شد؟ -اتفاق خاصی نیفتاد تا اینکه... (چند ماه گذشته) سام: دانیال وسیله ها رو جمع کردی؟ -آره تموم شد. سام:باشه بزارشون تو ماشین. -با منی؟ سام:نه پس با عمه ام با تو ام دیگه. -این همه وسیله هست من همشون رو تنهایی بیارم ؟ سام:مگه چقده همش یه چمدونه! -خیلی خب بابا. بعدم رفت. اه کی اینو از طبقه 4 ببره پارکینگ؟! شاید نیما یه کاری کنه. داد زدم:هوی نیما!! نیما: زهرمار چته صدات رو انداختی رو سرت ؟ -بیا کمکم کن این چمدون رو ببرم پایین . نیما:برو بابا من وضعم از تو بدتره یکی باید بیاد به من کمک کنه . -مرض!  نیما:تو دلت. اه کی اینو ببره! ساختمون هم خیر سرش آسانسور نداره. چمدون رو بلند کردم و بردم پاین طبقه اول دیگه نفس کم آوردم اه. چقدر سنگینه! بیشتر سنگینیش مال چمدونه تا وسیله های توش. بلاخره با زور و بدختی رسوندمش پارکینگ. سام:به به! عجب دانیال نمی اومدی دیگه. -برو بابا. چمدون رو گذاشتم صندوق عقب و رفتم! جلو نشستم. نیما:کم نیاری شازده. -نه کم نمی یارم نگران خودت باش. شونه ای بالا انداخت و نشست عقب. سام هم نشست و حرکت کردیم. بعد از نیم ساعت رسیدیم. این خونه چرا اینقدر عجیب غریبه؟ -سام. -ها. -ها و درد این خونه چرا اینطوریه؟ -چشه مگه؟ -چیزیش نیست ولی یه جورایی عجیب غریبه. -همین هم که گیر آوردم برو خدا رو شکر کن.  چیزی نگفتم از ماشین پیاده شدم، چمدون هامون رو برداشتیم و رفتیم سمت خونه نمی دونم چرا حس خوبی نسبت به این خونه ندارم...
  30. 14 امتیاز
    تو خوبی همه بچه بازیا از من بود و حق داری نباید که ناراحت شم زود ولی خب هنوز که هنوزه فکر کردن به تو کار هر روزه تو راست میگفتی بعضی اخلاقام بد بود و یکمی گنگ بودم و رفتارام مرموز حالا نیستی حس میشه کمبودت میدونم که تقصیر من بوده من خوابم نمیبره خاموشی ولی میخوام بازم بگیرمت دلم میخواد بگم دوسم داری بازم بگی بله بازم ببینمتـــــو ♫♫♫ من و تو خیابون میبینی پات و میذاری رو گاز و میری میگی ندیدم تا ازت ناراحتم داد میزنی جلو جمع میتوپی میگی مریضم من اصلاً نمیدونم نه نمیفهمم حتما یسری دریدند که بهم بگی غریبم خنده هام مثل عطر تنت از رو تختت از رو زندگیم پریدند صدای پاهات تو خونه کمه من یه گوشه تنها چت رو کاناپه تو معلوم نیست که کجایی با کی من تنها کارم فکر رو کاراته دلو شکـوندی فدای سرت ولی خب فکرت مونده باهام یجوری زدی دل منو شکستی نمیشه وایسم دیگه روی پاهام خوابم نمیبره خاموشی ولی میخوام بازم بگیرمت دلم میخواد بگم دوسم داری بازم بگی بله بازم ببینمتـــــو من خوابم نمیبره خاموشی ولی میخوام بازم بگیرمت دلم میخواد بگم دوسم داری بازم بگی بله بازم ببینمتــــو
  31. 14 امتیاز
    فقط زمانی میتونی به کسی بگی که عاشقشی که توانایی پس زدن صد نفر بهتر از اون رو بعدش داشته باشی
  32. 14 امتیاز
    #پارت_16 باصدای گوشیم از خواب پریدم،نگاهی به صفحه گوشی انداختم [بابا] پوفففف _بله _ _ یه نگاه به ساعت انداختی؟ بی تفاوت گفتم:خب که چی؟ بدون هیچ حرفی قطع کرد!عوضی!بهت نشون میدم باید چطور با من حرف بزنی به درد نخور! یه تاپ کامل مشکی دوبنده بدون هیچ طرحی برداشتم با یه کت چرم زرد بالای ناف بود و به موهای طلائی رنگم به شدت میومد.شلوار قد ۶۰ مشکی براق و یه شال الکی! با برق لب ،خط چشم سایه طلایی کمرنگ آرایش صورتم تموم شد چشمام وقتی حالت عادی دارم آبی پرنگ میشن وقتی بی تفاوت هستم آبی کمرنگ و وقتی بی احساس میشم کاملا رنگ آبی رو از دست میدن و خاکستری میشن،عاشق این روند هستم!دماغ سربالا و کاملا صاف لب های نه خیلی غنچه ایی نه خیلی باریک ولی نسبتا حجیم!ابروهامم ساده و قشنگ!بر خلاف باطنم چهره فوق العاده مظلومی دارم! ماسک اتوماتیک خرگوش رو توی کیفم گذاشتم نگاهی به ناخونام کردم زیرشون تیغ بود که خیلی خیلی برنده بودن و با کشیده شدنشون روی پوست شکاف عمیقی ایجاد میکنن اوایل استفاده ازشون سخت بود و داستان بریده شدن دستم هم به همین تیغ ها ربط داشت.
  33. 14 امتیاز
    Part 1# _ لوس نکن خودتو؛ سن خرِ پیغمبر رو داریا... بگو دیگه! سامان: قول بده خودتو کنترل کنی و بعدش قرصاتو بخوری؟! با حرص گفتم: سامان جان، بنال... انقدرم حرص من رو در نیار! خنده ای کرد‌ و گفت: چون تو گفتی باشه؛ یه دوست دارم، بگو خب... _ خب! سامان: این دوست ما، یه دایی داره، بگو خب... پوفی کشیدم و گفتم: خـــب! سامان: داییِ این دوست ما، یه رستورانِ داره، بگو خب... این دفعه با ذوق گفتم: خــــــب! سامان: خب به جمالِ بی نقطت؛ اومدی پاریس، راهت رو کج می کنی می ری اونجا، مزاحمِ من و مادرجون و پدربزرگ و سلین هم نمی شی؛ یه هتل نزدیکش هست، همونجا یه اتاق بگیر و مستقر شو! زت زیاد. و گوشی رو ‌قطع کرد. انقدر از خبرش خوشحال شدم که چرت و پرتای دیگه اش رو گوش ندادم و منم قطع کردم. خدایا عاشقتم، گفتم حالا یه، یه ماهی باید بگردم دنبالِ یه رستورانِ خوب، تازه باید غرغر های بابا رو هم متحمل می شدم! مردم ماماناشون غر می زنن، از شانسِ خوبِ من، بابام غرغروئه! با شنیدنِ صدای زنی که شماره پروازم رو می گفت، چمدونم رو کشیدم و با سرعت به حرکت در اومدم. مامانم رو به زور راضی کردم تا فرودگاه نیان. گفتم این دمه آخری، دیگه آخرِ آخرش هم نباشه... همون متوسطِ رو به آخر بهتره! بعد از چک کردن بلیط و پاسپورت و تحویل دادن چمدون، وارد هواپیما شدم. با کمک مهماندار صندلیم رو پیدا کردم و روش نشستم. «آخیش» ای گفتم که یه پسرِ فوق‌العاده جذاب از در هواپیما وارد شد. همه میخ بودن روش؛ از جمله خودم! تا اینکه بدون توجه به مهماندار، صندلیش رو پیدا کرد و اومد بغل دست من نشست. خب دیگه... هنوز هیچی نشده شوهر گیرم اومد. چون من بغلِ پنجره بودم، وقتی بغلم نشست احساس خفگی کردم. خیلی گنده بود! خودمو بالا کشیدم و سعی کردم کمی اکسیژن دریافت کنم. چند باری نگاهم کرد و منم لبخندِ معروفم رو تحویلش دادم؛ نیشِ تا بناگوش باز!
  34. 14 امتیاز
    مقدمه: دلم می خواهد، وقتی با عشق مخلوط می شوم؛ تو باشی و یک عالمه پنیرِ چِدار... دلم می خواهد، وقتی با زمان راه می روم؛ تو باشی و یک عالمه قارچِ سوخاری... دلم می خواهد، وقتی زندگیم ام را شروع می کنم؛ تو باشی و یک عالمه سُسِ اضافه...
  35. 13 امتیاز
    خب خب خب ... جونم براتون بگه کههه این چپیه منم اون یکی هم ... @Hana_m
  36. 13 امتیاز
    یارو نصفه شب مزاحم شده بود!! برداشتم میگم بعله؟؟ میگه خوابیدی؟ میگم نه اینجا هوا روشنه میگه :عه؟ مگه کوجایی؟؟ گفتم من ایتالیام… یارو ترسید شارژش تموم بشه قطع کرد دیگه زنگ نزد
  37. 13 امتیاز
    آدمی که مَعرفت نداشته باشهِ ، مثلِ پولِ بدونِ گوشهِ است ، وجود دارهِ اماٰ ارزش ندارهِ . . !!
  38. 13 امتیاز
    حتی اگه شاعر در کتاب ها میگفت عزیزم دلم برات تنگ شده بیا بریم بیرون قلیون بکشیم !!! . . . . . . . . . . . باز معلم ادبیات می گفت: منظور شاعر عشق به خداوند است
  39. 13 امتیاز
    روی تختم دراز کشیدم دیشب که هیچی نخوابیدم شاید الان بتونم یکم، خوابم ببره. به محض اینکه چشم هام رو بستم باز هم اون صدا ها رو شنیدم اه لعنتی بازم این صداها! اهمیت ندادم خواستم بخوابم که بازم اون صدا ها رو شنیدم این دفعه بلند تر از قبل! اه اینم شانسه من دارم؟! چند بار سعی کردم بخوابم اما هر دفعه اون صدا ها بیشتر از قبل می شد دیگه کلافه شده بودم واقعا! از رو تخت بلند شدم و بالشت رو برداشتم و رفتم تو پذیرایی رو یکی از مبل ها دراز کشیدم بلکه شاید بتونم اینجا کپه مرگم رو بزارم! صبح با سر و صدای نیما بیدار شدم. نیما:دانیال...دانیال. اه اگه گذاشتن بخوابم. -دانیال و درد دانیال و مرض دانیال و درد وبی درمان دانیال و... نیما:خیلی خب بابا اول صبحی له کردیمون! پاشو دیگه. -ولم کن خیر سرم اومدم کپه مرگم رو بزارم! سام:دانیال یا پا می شی یا خودم بیدارت می کنم! اه ول کن نیستن. به زور رو مبل نشستم کمرم چقدر درد می کنه! -اه چتونه اول صب هم دست از سرم بر نمی دارین؟ نیما:خیر سرمون کلاس داریم. -آخه الان؟ سام:نه فردا زود باش خودت رو جمع و جور کن. نیما:الانم گم شو حاضر شو که خیلی دیر کردیم تا الان. -خیلی خب. ازجام بلند شدم و بالشتم رو برداشتم که سام گفت: تو چرا اینجا خوابیدی؟ -دلم خواست. بعد هم رفتم داخل اتاقم و لباسم رو عوض کردم و گوشیم رو برداشتم موهام رو درست کردم و از اتاق رفتم بیرون! سرم هم که دیگه وللش از بس درد می کنه بیخیالش شدم! دیگه چیکارش کنم؟ -الو کجایین؟ نیما:اه کرم کردی! چته دانیال؟ -خفه کجایین ؟ سام : به سلامتی کور شدی؟ اِ اینا کی اومدن پوف خل شدم رفت! -الان دیگه تشریف ببریم؟ نیما:بفرما. ازخونه رفتیم بیرون همزمان با ما یه پسره هم از واحد رو به رویی اومد بیرون. سام اخم کرد الانه که باز گند بزنه! نیما طبق معمول پیش قدم شد:سلام! _سلام! نیما:ما تازه اومدیم می تونیم باهم آشنا بشیم؟ _البته امیر هستم و شما؟ نیما:اول به من بعد به سام اشاره کرد:این دو تا دوست هام هستن دانیال و سام و منم نیما خوشبختم. _خوشبختم! سام تو یه حرکت غیر منتظره سوییچ ماشین رو ازم قاپید و گفت:منتظرتونم. بعد هم راهش رو کج کرد و رفت. محاله ممکنه سام غریبه ببینه و اخم نکنه! نیما یه ببخشید به امیر گفت و دست من رو کشید و برد. -اه نیما آخرش دست منو از جا می کنی چته؟ نیما چیزی نگفت و از پله ها پایین رفتیم و سوار ماشین شدیم. نیما این دفعه جلو نشست و من رو انداخت عقب. به محض اینکه سام راه افتاد کل کلای این دوتا هم شروع شد. نیما:سام باز رم کردی؟ سام:من از غریبه ها خوشم نمی یاد. نیما:خواهشا این رفتارت رو بزار کنار! سام:رفتار من چشه؟ نیما:چش نیست که گوش. سام:نکنه توقع داری تا یکی رو دیدم برم سلام و احوال پرسی؟ و تا دانشگاه همین آش بود و همین کاسه!...
  40. 13 امتیاز
    من اینجا باز هم تنهاتر از همیشه باز خاطراتت به سمت تنهایی‌ام هجوم می‌آورند و باز خاطره های تنهایی‌ام دیگر خاطره‌ها به تکرار روزهایم عادت کرده‌اند دیگر تمامی لحظات زندگیم را می‌شناسند باز تنها شده‌ام خاطراتت تمام می‌شوند سکوت تلخی روزهای خسته‌ام را فرا می‌گیرند باز تنها می‌شوم اما نه شاید تنهاتر از همیشه
  41. 13 امتیاز
    Part 6# انقدر دراز بود که از روی بلندی عینکش گفتم خوده خودشه، و بعد تازه چهرش رو دیدم! متوجه شده بودم که توکان هم پشت سر من راه افتاد؛ ولی باز هم اهمیت ندادم. تقریبا رسیده بودم بهشون که سلین تازه من رو دید و نیشش رو باز کرد. سامان ولی هنوز اون بالا بالا ها رو نگاه می کرد و اصلا حواسش به جلوش نبود! می دونستم که توکان متوجه اینکه من دختر عموی دوستشم نشده، و تعجبش نسبت به کار هامم همین رو نشون می ده! دویدم سمت سلین و تو بغلم سفت فشردمش. خیلی وقت بود که ندیده بودمشون، و خیلی بیشتر از آخرین روزی که تو پاریس بودم می گذشت! آخرین باری که تو این فرودگاه بودم بر می گشت به هفت سال پیش، موقعی که 18 سالم بود و کنکور داشتم؛ به خاطر همون سفر هم بود که من عاشق پاریس و غذاهاش شدم و از زیست شناسی ای که قرار بود دانشگاهم باشه و عاشقش هم بودم، و برای اینکه مامن بابام هم خیلی دوست داشتن دخترشون تو دانشگاه خوب و یه رشته خوب درس بخونه، پرش کردم سمت متخصص تغذیه؛ توی این رشته با جزئیات تمام مواد غذایی آشنا شدم و بعد از خبره شدن به کمک مادربزگم که توی خیلی از غذا ها مخصوصا ایرانی، تخصص داشت، تصمیم گرفتم به پاریس بیام و شانسم رو امتحان کنم! از بغل سلین بیرون اومدم و به سامانی که تازه فهمیده بود من رسیدم خیره شدم. - چطوری پشمک؟! و مشتم رو کوبوندم به دست های مشت شدش؛ لبخند جذابی زد و گفت: آخرش نفهمیدم منظورت از حرفای توی هواپیما چی بود! اشاره ای به توکان که یک متری از ما دور ایستاده بود کردم و گفتم: این بود منظورم! سامان که با دیدن توکان، گل از گلش شکفته بود به سمتش خیز برداشت و گفت: چطوری پسر؟! و مردونه هم دیگرو بغل کردن. ایشی گفتم و به سلین که با لبخند معنا داری نگاهم می کرد، چشم دوختم! با تشر سرمو به نشونه ی چیه برای سلین تکون دادم و اون هم ابروهاش رو چند باری بالا پایین کرد و گفت: پس تو هواپیما هم مخ می زنی! نچی کردم و گرفتم: پشمک مخ زنی چیه؟! بغل دستم نشسته بود که منم کشف کردم رفیق این دادای شوماس!
  42. 13 امتیاز
    .#پارت_14 *[کارا]* بعد از اینکه ویدا و رویا رفتن کارلیا رسوندم و به سمت خونم حرکت کردم! ترجیح دادم به موزیک خیابونا گوش بدم برعکس بقیه آدما این صدا من رو آروم میکنه.. بعد از چند دقیقه به خونم رسیدم در رو با ریموت باز کردم و ماشینم رو کنار بقیه ماشینام پارک کردم! رمز عبور خونه رو زدم و بعد از اثر انگشت و عکس برداری از مچ دستم که یه تتو بود و وسطش با چاقو بریده شده بود در باز شد ! کیفم رو روی کاناپه مشکی توی پذیرایی پرت کردم و بعد به سمت آشپزخونه رفتم هوا کاملا تاریک شده بود و منم قصد روشن کردن فضای خونه رو نداشتم. یخچال و باز کردم بطری آب انبه رو برداشتم و مقداری برای خودم توی لیوان ریختم. به سمت گوشیم رفتم و به غذاخوری که همیشه ازش سفارش می گرفتم زنگ زدم _ _ بله _اشتراک ۱۵۴۵ پیتزای مخلوطدهر چه سریعتر بهتر _ _خانم تابش؟ _بله _ _چشم حتماً تماس رو قطع کردم و گوشی رو توی جیبم گذاشتم.
  43. 13 امتیاز
    #پارت_13 کیوان،کاوه و یاشار با بهت و تعجب من رو نگاه میکردن! هیچ‌کس ازین اتفاقا خبر نداشت.. منم تا همین دو سه سال پیش نمی دونستم تا اینکه یه روز صدای جر و بحث پویان و مامان و شنیدم! یاشار:داری.... دروغ می گی؟آره آرشا؟ بدون هیچ حرفی نگاهش کردم روی در ماشین سر خورد و پشت سرش گفت:خدا دمت گرم! کاوه:کارلا خیی وقته مرده! اون فقط نفس میکشه !یادتون نیست واسه مردن کسی هم که نمی شناخت گریه میکرد؟بهتره دیگه به این چیزا فکر نکنید اون مدت عمرش فقط تا ۳ سالگی بود هفت سالگی هم دفنش کردیم درست همون وثتی که پویان مجبورش کرد آدم بکشه!الان ۲۴ سالشه و ۱۸ یه قطره اشک از چشماش نریخته! نگاهی عاقل اندر سفیهانه بهش انداختم و گفتم:په من پنج ساعته دارم چی بلغور میکنم؟ دمت گرم به این نتیجه رسیدی لنگ بودیم تو جمع بندی کنی! کیوان خندید و کاوه هم نگاه تندی بهم انداخت! کیوان:میگما من یه نظر دارم فکر کنم کارلا عاشق بشه خوب میشه ! ناامید ازشون سری تکون دادم. _هی میگیم نره تو میگی بدوش! کیوان:خب راست میگم دیگه یاشار رو به کیوان گفت:دِ آخه اسکل ما داریم میگیم کارلا دیگه کارلا نیست حس و احساس دوست دخترای تو رو نداره اونوقت تو میگی عاشق شه؟ کیوان سرشو خاروند _راس میگیا! کاوه نیم نگاهی بهش کرد و گفت :خسته نباشی ! کیوان هم لبخند مثلاً خجلی زد! چند لحظه گذشت که کیوان گفت:الان وسط خیابون این موضوع چند ساله حل نمیشه باشه واس بعد ... اونا رفتن و منم به یاشار که روی زمین ولو شده بود گفتم:پاشو تا بریم دیگه! یاشار خیلی کارلا و دوست داشت و هر وقت بحث اتفاقایی که برای کارلا می افتاد بدجور به هم می ریخت.
  44. 13 امتیاز
    #پارت_12 داد زدم و گفتم: _هه شما چی فکر می‌کنید من برم بگم خواهرم به علاوه اینکه یه باند بزرگ قاچاق مواد و اسلحه و اعضای بدن داره بقیه باند های خلاف جهانی رو حمایت میکنه؟ چرا شما نمی فهمید؟ اون کارلا از خون من هست نمی تونم دوروز دیگه اعدامش رو ببینم! مثلا شماهم داداش های کارلا هستید آخه عزیزای من چرا اینقدر بی تفاوت نسبت به کارلا هستید؟ ها؟ کاوه :کارلا اونقدر زرنگ هست که تا آخر عمرش سرش بالای دار نره درضمن مثل اینکه یادت رفته فقط تو و یاشار داداش های تنی کارلا هستید! محکم به در ماشین زدم و گفتم:اییینم شد دلیل؟ یعنی تو می خوای بگی خون کارلا توی رگات نییت؟ دِ برادر من قبول کن ما هممون از یه پدریم! کیوان رو به کاوه گفت:راس میگه دیگه این چه حرفی هست تو میزنی؟ کاوه تمسخرآمیز خندید و گفت:اوهوء جناب سرگرد آرشا کامیاب یه نگاه به فامیلیت کردی؟ تو دیگه از ماهم نیستی ما همه تابش هستیم ولی تو یه کامیابی! تو خودتو ازین بابا هم نمی دونی و تنها وجه فامیلی ما و تو اینه که مامان من و کیوان هووی مامان تو هست! داد زدم گفتم:انتظار داری فامیلی اون سگ روم باشه؟ اون مریضه... یه آشغاله... مکث کردم و بعد ادامه دادم: بچه سه ساله (کارلا)خودشو مجبور میکنه توی سه سالگی بریدن سر یه خانواده رو بشینه تماشا کنه...جداسازی اعضای بدن مردم و ببینه!هنوزم بهش میگین(بااابااا)
  45. 13 امتیاز
    #پارت_2 _آرههههه...همینههه یوهووو!منو کارلیا باهم از ماشین بیرون پریدیم،طولی نکشید که ماشین کاوه و کیوان هم معلوم شد. کارلا:اوه اوه نگا چه با اخم هم نگامون میکنن! باصدای بلند زدیم زیر خنده ویدا و رویا هم رسیدن و بعد از پارک کردن پیاده شدن! ویدا:کارلا تو دست فرمونت حرف نداره هممونو توی جیب گذاشتی. کاوه:وایسین بابا هنوز آرشا و یاشار نیستن!خندیدم و گفتم:تا فردا حتما میرسن.نگاهمون به جاده بود تا بلکه ببینیمشون ولی همون لحظه صدای بوق ماشینی از توی جنگل اومد هممون برگشتیم که فکمون چسبید به زیرزمین کاوه و کیوان ایولی گفتن و پشت سرش کاوه گفت:نمردیم و یه بار کارلا رو نفر دوم دیدیم! منم با حالت ضایعی روی زانوهام خم شدمو جیغ زدم:نههههه این حساب نیس من پول نمیدم،کوفتتون شه. یاشار:هی هی وقتی شرط می زاری باس فکر آخرشم باشی بیبی. کارلیا با خنده گفت:ای بابا کارلا تو می تونی کل ایران و یه جا بخری دیگه واسه چی آبغوره گرفتی؟ گفتم:اینا بدبختم میکنن! همشون خندیدن؛رویا سمت ماشینم رفت و کارت بانکیم رو از کیفم بیرون آورد! رویا:کارلا جونم رمز بشوت! با عجز گفتم"7493" بچه ها دمت گرمی گفتن و هر کدوم سوار ماشین خودشون شدن و به سمت مرکز خرید راه افتادن. منم دست از پا آویزون تر به سمت ماشینم رفتم تا دنبالشون بریم.کارلیا:ای جونم واسه منم میخری؟_چی می خوای؟_ _ همه چی!_بمیرید همتون الهی.کارلیا خندید و دیوونه ای نثارم کرد. سر چهار راه توقف کردم که یه پسر بچه نیم وجبی اومد سمت ماشینم!اولش نمی دونستم می خواد چی کار کنه ولی وقتی دیدم با آبپاش شیشه ماشینم و خیس کرد و پشت سرش اون پارچه کثیف و روی شیشه کشید داد زدم و گفتم:پسره الدنگ این چه کاری بود کردی؟ کارلیا که این اخلاق منو می شناخت چیزی نگفت و فقط با دلسوزی به پسرک نگاه کرد پسر با تته پته گفت:خ..خ.انم.. _ زهر مار و خانم بدبخت فقیر گورتو گم کن از جلو چشمام با بغض ضایعی سر پایین انداخت و رفت! پشت سرش منو کارلیا باهم خندیدیم. کارلیا:اوخی دلم سوخت! گوشیم زنگ خورد؛از توی کیفم دراوردمش و وصل کردم"بابام بود"_جونم ددی؟_ _باز تو کجا رفتی؟_با بروبچ اومدم ولگردی بی خی کار و بار این یه روز_ _مگه یادت نبود امروز جلسه داشتی؟ سریع پامو روی ترمز کوبیدم و بلند گفتم:واااای یادم رفت.کارلیا سرش محکم خورد به داشبورد و دوسه تا فحش ناموسی بهم داد!از هر دو طرفم کلی ماشین بهم حرف زدن! بابا_ _چی شد اونجا؟خوبی؟_آره بابا خوبم فقط تو یه جوری جمعش کن اصلا یادم نبود امروز می خوان بیان _ _باشه بابا درستش میکنم! _دمت گرم عشقی فعلا! کارلیا هنوزم داشت زیر لبی فحش ذکر میکرد ولی جرئت نمی کرد بلند بگه! یهو یکی از بیرون داد زد:کدوم کثافتی به تو گواهی نامه داده؟دِ حرکت کن! از حرفش جوش آوردم؛کارلیا متوجه اعصبانیتم شد و گفت:تو رو خدا کارلا شر درست نکن! آروم حرکت کردم تا ازم جلو بزنن وقتی جلو زدن باهاش جفت کردم و گفتم:می خوای بهت نشونش بدم؟اگه جنم داری پشت ماشینم بیا!...دو پسر جفتش سعی داشتن آرومش کنن درست مثله کارلیا که داشت خودشو میکشت!شوکرم رو از کیفم بیرو آوردم و به سمت خارج از شهر حرکت کردم...
  46. 13 امتیاز
    Part 3# یهو صدای زنگ گوشیم بلند شد؛ آهنگِ " رپ گاد " از اِمینِم بود. دقیقا همونجاش که خیلی تند می خونه و رکوردِ دنیا رو زده! توکان، همسرِ باوفایم همچین با تعجب نگام کرد که هنگ کردم و گوشیم هم همینجوری داشت واسه خودش می خوند؛ یهو به خودم اومدم و گوشی رو گذاشتم بغل گوشم. _ الو؛ صدا خیلی کم می یومد. دستم که به بغل گوشی کشیده شد با خودم گفتم: این چرا جای روشن خاموش و وولومش نیست؟! و با پوزخندی که توکان خان زد فهمیدم گوشی برعکسه! سریع درستش کردم و دوباره گفتم: سامان تویی؟! سامان: وقتی داشتی تماس رو وصل می کردی، نگاه نکردی که کیه؟! جوابی نداشتم بدم، به خاطر ه‍مین خنده ای کردم و زل زدم تو چشمای متعجبِ توکان. حتما از اسم سامان تعجب کرده... _ ببینم سامان، با کی حرف می زدی که دوبار زنگ زدم جواب ندادی؟! سامان: با دوستم حرف می زدم؛ همونی که گفتم یه دایی داره، بعد داییش... پریدم وسطِ حرفش و گفتم: خب حالا اسم این دوستت چیه؟! توکان که معلوم بود حرفای ما رو شنیده، منتظر بود ببینه سامان چی می گه که یهو مهماندار گفت: مسافران عزیز، ممنون از صبری که داشتید؛ مشکل رفع شد. لطفا، گوشی های خود را روی حالت پرواز قرار دهید و کمر بند خود را ببندید... توکان هواسش رفت پِی مهماندار. سامان: توکان، اسمش توکانه! در حالی که هنوز امیدوار بودم که حس شیشمم اشتباه باشه، با این حرف سامان بادم خالی شد؛ با کنایه گفتم: حتما هم آقا از ایران بوده و الان تو هواپیما داره می یاد فرانسه؟! سامان با تعجب گفت: تو از کجا می دونی؟! بی حوصله گفتم: سامان من باید گوشیم رو خاموش کنم، بعدا با هم حرف می زنیم. و قطع کردم، رو حالت پرواز قرار دادم ولی خاموشش نکردم. انداختمش توی کیفم و به توکان که خیره بود رو من نگاه کردم. بعد از چند ثانیه که دیدم نگاهش رو نمی گیره، سرم رو به نشونه ی چیه، تکون دادم. اونم بدون جواب صورتش رو برگردوند. ایشی گفتم و به بیرون زل زدم.
  47. 12 امتیاز
    #پارت_15 لباس هامو با یه تاپ دوبنده مشکی و شلوارک تا روی زانو عوض کردم روی تاپ تصویر یه دختر بود که زیر چشماش خون جمع شده بود ترکیبی از انسان و اسکلت داشت...از لندن خریده بودم . صدای آیفون اومد اخمی کردم و با لمس کردن آیکن مخصوصش در رو باز کردم از پنجره قدی پذیرایی نگاهی به پیک انداختم با تعجب حیاط و ماشین ها رو با چشم میگذروند از بیرون خونه به علت وجود دیوارای فوق العاده بزرگ فضای داخل معلوم نمی شد کم کم توی چشمای اون پسر ترس نشست و انتظار داشت برم و ازش پیتزا رو بگیرم. نمی دونست که چیکار باید کنه به خاطر همین در رو باز کردم بلند گفتم:هی پسر بیا اینجا! با ترس به سمت در اومد لبخندی بهش زدم و گفتم:می ترسی؟ با تته پته گفت:ن..نه..خ.خا..نم. لبخندی له چهرش زدم و گفتم:ای بابا چه خبره؟اینجا که ترس نداره و پشت سر این حرفم با لمس کلید برق کل ساختمون همه جا روشن شد و روشنایی های حیاط هم روشن شدن با حیرت به خونه نگاه میکرد... جعبه پیتزا رو گرفتم و دو تا تراول ۵۰ تومنی بهش دادم و گفتم:بیا بقیش بمونه واسه خودت.. با تعجب به پول توی دستش نگاه کرد و گفت:این خ..خیلی زیاده.. آروم خندیدم و گفتم:مسخرم میکنی؟ پسره هول شد و گفت:خ..خانم نه اینطور نیست. _خب پس دیگه مشکلی نیست؟ سرشو خم کرد و گفت :ممنون پشت سرش به سمت در رفت بعد از اینکه رفت در رو بستم .. بعد ا خوردن پیتزا نگاهی به ساعت کردم فعلا زود بود بخوام برم به سمت اتاقم رفتم یه موزیک بی کلام گذاشتم و روی تخت ولو شدم لایه حریر اطراف تخت رو کشیدم هنوز به دقیقه نرسید که خوابم گرفت.
  48. 12 امتیاز
    #پارت_8 کارلیا نگاهی به ما انداخت و گفت:ساکت شین دیگه بیاید بریم توی این مزون لباس های خوبی داره. رویا و ویدا هم مست شده ازین حرف کارلیا دنبالش وارد مزون شدن. رویا دست روی یه مانتو گذاشت و به سمت پیشخوان آوردش با اینکه اصلا به مانتو نمیومد گرون باشه ولی حدودا ۱۲ میلیون بود. شونه بالا انداختم توی ایران تا الان مانتو این قیمتی ندیده بودم البته زیاد از اینجا لباس نمی خریدم!کلا رویا و ویدا ۵۰ میلیون توی همون یه مغازه خرج کردن دختر فروشنده هم که دیده بود بچه پولدارن با کلی خر ذوقی همه لباسا رو نشونشون میداد .بعد از کلی خرید توسط این دو نفر به آخرین طبقه که کافی شاپ بود رفتیم منم فقط یه آب معدنی گازدار سفارش دادم.ولی کارلیا و رویا و ویدا بلا نسبت گاو هه چی سفارش دادن !بدبخت سرور نزدیک بود از تعجب شاخ دربیاره !وقتی سفارشا رو آورد ویدا قهوه بدون شکرش رو برداشت و گفت:آه خدای من زندگی من از این قهوه تلخ هم زجرآور تر است و خوردنش در مقابل تلخی هایی که در روزگار کشیده ام ناچیز ترین هست. کارلیا پس گردنی نثارش کرد و گفت:دِ هر چی بهت میگم ازین رمان آبکیا نخون نمی فهمی نچ نچ نچ نچ ویدا دو سه قطره اشک ریخت و گفت: خدای بزرگم مرا از دست این گرگ ها در پوست انسان پناه بده الهی آمین! در حالی که خیره نگاهش میکردم گفتم:الحق که بازیگری!لبخند پر از ذوقی بهم زد. رویا:من موندم کدوم خری واقعا می تونه تحمل کنه اینطوری قهوه بخوره!من که یبار کوفت کردم بعدش همش سرم سنگین بودو حالت تهوع داشتم.
  49. 12 امتیاز
    Part 5# احساس می کردم جایی که سرم رو روش قرار دادم، داره بالا و پایین می شه! نچی کردم و وقتی سرم رو بلند کردم دوباره با قیافه ی مضحک توکان مواجه شدم. اخمی غلیظ کردم و گفتم: دفعه دیگه من رو از خواب بپرونی خودت می دونی! چشم غره ای بهم رفت و گفت: جمع کن خودتو بابا! بیست دقیقه دیگه می رسیم خانم باز می خواد بخوابه... شونه هام پوکید به لطف شما! پشت چشمی نازک کردم و سیخ نشستم سرجام. کیفم رو یه باز چک کردم و وقتی از همه چی مطمئن شدم، دوباره سیخ نشستم. توکان نیم نگاهی بهم کرد و با کله رفت تو گوشیش! پشمک... بعد از تقریبا نیم ساعت، از هواپیما پیاده شدیم و چمدون هامون رو تحویل گرفتیم. هرچی سعی مردم دلم راضی نشد شالم رو بردارم. چادری نبودم ولی احساس خوبی نداشتم وقتی چیزی سرم نبود؛ به همین خاطر شال سرمه ای رنگ حریرم رو بردم پشت گردنم و دوباره آوردمش جلو... مهر ماه رو رد کرده بودیم ولی بازم یکم هوا گرم بود؛ اینجوری هم گرمم نمی شد، هم حجاب داشتم، البته کنی تا حدودی! و راستی، من تازه فهمیدم نهار نخوردم! تا سرم رو به چپ چرخوندم، چهره ی پر جذبه توکان رو دیدم. ابرو هام رو بالا انداختم و زیر لب گفتم: اوهو... آقا رو باش؛ کی می ره این همه راهو! سرش زو به سمتم چرخوند و گفت: چیزی گفتی؟! منم پرو برگشتم گفتم: چرا واسه نهار بیدارم نکردی؟! نیشخندی زد و گفت: صدات که کردم، بیدار نشدی دیگه بیخیالت شدم؛ جات خالی انقدر نهار بهم چسبید! یکم حرص خوردم و رفتم ببینم سلین و سامان رو می یابم بالاخره یا نه! بی تفاوت به توکان، دسته ی چمدون آبی رنگم رو کشیدم و راه افتادم. با چشم دنبال موهای سیخ سامان بودم. آخه ماهان هم قدش بلن بود و هم موهای پرپشتی داشت... سیخ که می گم منظورم این جوجه تیغی های امروزی نیستا؛ مدل جذابش رو می گم! از اینا که نه چسبیده به پس کله نه سرش انقدر تیزه که باهاش می شه خیاطی کرد! معمولی جذاب... یا به قول سلین جــــاذاب! بالاخره سامان رو یافتم. یه عینک آفتابی از این فانتزی ها که شیشه اش آبی بود و کم کم سبز می شد هم روی موهاش دیده می شد که دیگه کپی دماوند شده بود.
  50. 12 امتیاز
    #پارت_3 کارلیا:ک..کارلا می خوای چی کار کنی؟ چیزی نگفتم و به جاش کلت رو توی جیب شلوارم گذاشتم؛بین چند تا خرابه نگه داشتم،بلافاصله هر سه تا شون از ماشین بیرون اومدن یکیشون قفل فرمون دستش بود!قهه قهه ایی سر دادم و از ماشین پیاده شدم.شوکر ۹۰۰ ولتی و طوری گرفته بودم که اونا دیدی بهش نداشتن درجه ولتش رو تا ۳۰۰ آوردم اخه ۹۰۰ باعث مردن میشه همون راننده داد زد:اوه وااای خدای من بی آبرو نشم یه وقت!کارلیا از ماشین بیرون اومد و رو به همون پسر گفت:نگووو زبونتو گاز بگیر گلم خدا نکنه!سه تا پسر زدن زیر خنده؛یکی از پسرا:خب خانومی می خوای چی کار کنی مارو تا اینجا کشوندی؟ لبمو غنچه کردم و گفتم:هیچب همینجوری گفتم جای ننه هاتون یکم ادبتون کنم.پسره وسطی(همون راننده)گفت:اونوقت شما کی باشی؟شونه هامو بالا انداختم و گفتم:نمی دونم شخصیتم متغیره! چند قدم نزدیکشون رفتم که سمت راستی همون که قفل فرمون دستش بود گفت:آخه جقله تو به چیت می نازی؟هه نگاه چه فیگوریم گرفته! نیشخندی زدم و شوکر و نشونشون دادم؛هرسه از ترس چند قدم عقب رفتن!گفتم:اوممم اول به این شوکر می نازم،بعدم کلت رو دراوردم و ادامه دادم:بعدم به این. قیافه هاشون به شدت وحشت زده شد همزمان که خواستن به سمت ماشینشون برن چهار گوله به چهار چرخ اتوموبیلشون زدم بلند گفتم:یک صدم از جاتون تکون بخورید...کلت و روی سرم گذاشتم و صدای شلیک کردن در اوردم. قصدم همین بود؛که بترسن خواستم برگردم که یهو یکیشون خم شد، سنگی از روی زمین بلند کرد و محکم به بازوی سمت راست که کلت توش بود پرتاب کرد دستم شل شد ولی خودم و نباختم و یه گوله توی بازوش زدم. انعکاس صدای شلیک توی خرابه ها می پیچید و من احساس قدرت میکردم منو کارلبا با هم خندیدیم! اون دو تا پسر مات نگاهمون میکردن،کارلیا بلند بهشون گفت:چیه؟شمام می خواید؟نگاخی به راننده تقریبا ۲۷ ساله کردم و گفتم:زانو بزن و بگو غلط کردم! همونطور که با نفرت نگام میکرد روز زانوهاش افتاد و گفت:غلط کردم. خندیدم و گفتم:نه بابا اینو که خودمم میدونم!شوکر و طرفش بردم و با زدن دکمش روی زمین افتاد به نفر سوم که با ترس و لرز داشت به دوستاش نگاه میکرد گفتم:توهم یه فکری به حال اینا بکن! کارتم رو بهش دادم و گفتم:یه سر بزن پول مورد نیاز عمل رو بهت میدم؛بای بیبی.


×
×
  • جدید...