رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

تخته امتیازات

  1. Fatima. A

    Fatima. A

    کاربر عادی


    • امتیاز

      1,355

    • تعداد ارسال ها

      755


  2. Aty.s

    Aty.s

    همکار اجرایی


    • امتیاز

      1,187

    • تعداد ارسال ها

      3,593


  3. Hany Pary

    Hany Pary

    کاربر فعال


    • امتیاز

      1,131

    • تعداد ارسال ها

      2,502


  4. fa.m

    fa.m

    کاربر عادی


    • امتیاز

      913

    • تعداد ارسال ها

      393



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز از زمان سه شنبه, 29 بهمن 1398 در همه بخش ها

  1. 19 امتیاز
    (بغض چیست؟ چیز خاصی نیست فقط با اومدنش همه جا رسوایت می‌کند.) #پارت نهم... سرش رو بوسیدم و به طرف حیاط حرکت کردم. توی کوچه هیچکس نبود، نفهمیدم کجا رفتن. دنیا خیلی بی‌رحم هست؛ دختر به این مهربانی و این همه مشکل؟ اشک‌هام می‌ریختن، زیر بارون قدم می‌زدم و بی خبر از اتفاق های اطراف. صدای بوق ماشینی را شنیدم، به طرفش برگشتم و دیدم پسری با موهای خروسی زل زده بهم. گفت: - برسونمت خانمی! کی ناراحتت کرده؟ من می‌تونم از دلت در بیارم قول می‌دم بهت خوش بگذره. با نفرت رفتم نزدیک، اون هم خوشحال از ماشین پیاده شد و در رو برای من باز کرد. نگاهی بهش کردم و تف انداختم تو صورتش! یک لحظه قفل کرد ولی سریع زد تو گوشم. من هم محکم زدم توی شکمش و با سرعت از اون‌جا دور شدم. تاکسی گرفتم و رفتم خونه. در رو که باز کردم اولین تو گوشی رو خوردم و به حال خودم خندیدم! اون هم از کی؟ از داداش مهربونم که تاحالا کمتر از گل بهم نگفته بود. سریع بغلم کرد و گفت: - کجا بودی؟ نگفتی داداشت دق مرگ می‌شه؟ کجا رفتی سوگند؟ نگاهی به سر تا پام کرد و گفت: - بلایی که سرت نیومده آبجی؟ سرم رو به طرف بالا حرکت دادم که یعنی «نه». نگاهی به پدرم کردم که داشت با نگرانی براندازم میکرد؛ به سمتش رفتم و پیشونیش رو بوسیدم. نگاهی به مادرم کردم و گفتم: - طلا حالش خوب نبود؛ دوباره تمام مشکلات داره براش تکرار می‌شه. مادرم محکم زد روی گونه‌ش و گفت: - ای وای... دختر بیچاره! به سختی خوب شده بود. به سمت اتاقم رفتم و توی آینه نگاهی به خودم کردم. «سخت است درک کردن دختری که غم‌هایش را خودش می‌داند ودلش... که حسرت می‌خورند به‌خاطر شاد بودنش... به خاطر لبخندهایش... و هیچکس جز همان دختر، نمی‌داند چه‌قدر تنهاست... که چه‌قدر می‌ترسد از باختن... از یخ زدن احساس و قلبش از زندگی.» با هزار فکر و نگرانی نزدیک صبح بود که خوابم برد. @z.farhani. @melika.k
  2. 18 امتیاز
    (از تنفر برجی خواهم ساخت که هیچ‌کس قادر به ویران کردنش نباشد.) #پارت هشتم... با سرعت به طرف ماشین رفت و سوار شد، من هم کنارش نشستم. نگاهی بهم کرد ولی حرفی نزد و به سمت خونه‌ی طلا حرکت کرد. نزدیک خونه طلا این‌ها بودیم که ماشین شروین رو، روبه‌روی خونه‌شون دیدم. به بابک گفتم: - اون‌جا رو نگاه؛ اون شروینه! بابک وسط خیابون ترمز گرفت و دوید به سمت ماشین شروین؛ در ماشین رو باز کرد و پرتش کرد بیرون. بهش گفت: - بی‌ناموس! چرا مزاحم دختر مردم می‌شی؟ به روحش ضربه زدی بس نبود؟ (داد زد) الان اومدی دنبال چی؟ شروین سریع ایستاد و با داد گفت: - اومدم دنبال عشقم! من اشتباه کردم که رفتم، الان اومدم اشتباهم رو جبران کنم. من طلا رو دوست دارم... دوستش دارم! مشت بابک توی دهن شروین فرود اومد که با جیغ من همراه شد. نمی‌تونستم از هم جداشون کنم. به بابک حق می‌دادم و به خون شروین تشنه بودم، ولی با دعوا چیزی درست نمی‌شه. داد زدم: - بسه دیگه مثل سگ و گربه به هم حمله کردین! طلا خودش انتخاب می‌کنه. رفتم به سمت آیفون و فشارش دادم که طاهر در رو باز کرد؛ انگار سر و صداها رو شنیده بود. حرفی نزد، فقط سر تکون داد؛ روشن فکر بود. رفتم داخل خونه و به طرف اتاق طلا حرکت کردم؛ روی تخت خواب بود، جونم در بشه براش چه لاغر شده! دلم نیومد بیدارش کنم، فقط نگاهش کردم و نگاهش کردم. @melika.k
  3. 18 امتیاز
    (زمین خوردن و تسلیم شدن یک اتفاق است، اما بلند شدن و ادامه دادن یک انتخاب است. نگذار انتخاب‌هایت اسیر این اتفاق‌هایت شود.) #پارت هفتم... بعد از برگردوندن طلا با شادی به طرف خونه رفتم. شب با فکر بردیا خوابم برد که کی هست، چیکاره هست و توی دانشگاه ما چیکار می‌کرد. در کل با این که اخلاق عجیب بود ولی به دل می‌نشست. ساعت نه بود که از خواب بیدار شدم. بعد از خوردن ناهار رفتم پیش سینا؛ امروز نرفته بود سرکار. پشت در اتاقش ایستادم و گوشم رو چسبوندم به در؛ داشت با دوست دخترش حرف می‌زد؛ یعنی دعوا می‌کرد. همه‌ش می‌گفت ملیکا تو جرأت نداری که بیای. گوشی رو قطع کرد، من سریع بدون در زدن وارد اتاق شدم و گفتم: - سینا! بدو یک دختری به نام ملیکا اومده پشت در هست؛ الان مامان می‌خواست بره ببینه کیه. سینا رنگش شد مثل گچ شد و سریع گفت: - راست می‌گی؟ - آره جون تو! اومده. با سرعت رفت سمت در و پرید توی حیاط. از خنده مرده بودم، صدای دادش اومد که توی حیاط می‌گفت: - سوگند مردی! خودت رو مرده فرض کن! با سرعت لباس‌هام رو پوشیدم، به سمت پنجره رفتم و سوار ماشینم شدم. رسیدم به دانشگاه و به طرف کلاس رفتم؛ توی کلاس طلا رو ندیدم و خیلی ناراحت شدم. بابک اومده بود و سرش پایین بود. رفتم به طرفش و گفتم: - سلام خوبی؟ گفت: - سلام مرسی. طلا نیومده؟ - نمی‌دونم؛ بهم خبر نداد. با ناراحتی نشستم و دوباره ازش پرسیدم: - رفتی خواستگاری؟ - آره رفتیم؛ ولی بهش گفتم من کسی رو دوست دارم و نذاشتم ازدواج سر بگیره. سری تکون دادم. کلاس تموم شد و با بابک به سمت سلف رفتیم. گفت: - چیزی شده که طلا نیومده؟ صلاح دیدم همه چیز رو بهش بگم شاید بتونه بهم کمک کنه. براش تعریف کردم؛ هر لحظه قرمزتر می‌شد و من هر لحظه از گفتنم پشیمون‌تر می‌شدم. با عصبانیت گفت: - اون عوضی با چه رویی برگشته؟ می‌خواسته که حال طلای من رو خراب کنه؟ یک لحظه از حرفش تعجب کردم؛ طلای من! چون حالش خوب نبود حرفی بهش نزدم که یک دفعه بلند شد رفت. دنبالش رفتم و کلاسم رو بیخیال شدم؛ دوستم مهم‌تر از همه چی بود برام. ناظر این رمان: @z.farhani.
  4. 17 امتیاز
    لینک رمان رویای چشم آبی ضفحه نقد و بررسی رمان «امیر حسین»
  5. 16 امتیاز
    لینک رمان رویای چشم آبی صفحه نقد وبررسی رمان «دنیا»
  6. 15 امتیاز
    نام کتاب: لیلی بی مجنون نویسنده: Aty.s کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، مذهبی هدف: علاقه به نویسندگی و نشون دادن این که مذهبی ها خشک نیستند. خلاصه: عشقی زیبا که سال ها درون سینه ی دختری ریشه بسته و و قصد ترک کردن او را ندارد،عشقی که زندگی دخترک را دگرگون کرده و او را محجبه می کند،دخترک عقیده دارد باید هرکاری از دستش بر می آید، برای رسیدن به عشقش انجام دهد که بعد ها در کنجی خلوت با کوهی از پشیمانی تنها نماند. سنگ های زیادی در میان چرخ این عاشق گذاشته شده اما با نیروی قوی عشق، تک تک آن ها از میان برداشته خواهند شد. مردی مغرور که دل به دخترک داده اما دریغ از یک نشانه که به او بفهماند تا این قدر عذاب نکشد. تمام سختی هایش یک طرف، ماجرای عاشقی صمیمی ترین دوستش را کجای دلش بگذارد؟ ساعات پارت گذاری: نامعلوم شروع: چهارشنبه...1398/9/6...19:16 سطح قلم: حرفه ای صفحه ی نقد و بررسی رمان لیلی بی مجنون: معرفی-و-نقد-رمان-لیلی-بی-مجنون-atys-کاربر-انجمن-نودهشتیا/
  7. 15 امتیاز
    #پــــارت_پنجم برای عاطفه سخت بود که به سمت چپ اش نگاه کند؛ مسلما همه می فهمیدند عاطفه قصدی دارد. که می دانست آن دو فامیل هستند؟! گاهی اوقات زیرکانه نگاهی به پرده می انداخت و با دیدن چهره ی او آرام می گرفت. به هدیه نگاهی کرد که به اون لبخند می زد. هدین هم بدون هیچ خجالتی مستقیم به او زل زده بود. عاطفه چشم غره ای به او رفت که از دیدش پنهان ماند. خانم ذکریایی که مسئول خادمین آن جا بود کنار هدیه آمد. چیزی به او گفت و به عاطفه و مبینا اشاره ای زد. بعد از رفتنش عاطفه با اشاره از هدیه پرسید که: چی می گفت؟ هدیه جلو تر آمد و گفت: تا بعد از نماز ظهر، من و تو سر پا می مونیم و بعدش من و تو می ریم نماز، خانم شاکری و مبینا جلو می مونن. باشه ای گفت و نگاه اش را به در سوق داد. مادر آقای میم را دید که از در داخل می آمد. هنوز سالن آن قدر شلوغ نشده بود پس رفت تا به او سلام کند. زینب خانم با دیدن او گل از گلش شکفت و با لبخند به او سلام کرد. زینب خانم گاهی اوقات آن قدر با او گرم می گرفت که عاطفه شک می کرد آیا واقعا دشمنی میان او و مادرش است یا خیر؟ اما با خود که فکر می کرد، هر دو را مقصر می دانست که نتوانستند از دوستی قوی بینشان دفاع کنند و بیشتر از همه آن کسی را که یک کلاغ و چهل کلاغ از صفات بارزش بود. تمام فامیل می دانستند او کیست! برخی با نیش و کنایه ها به آن فرد می فهماندند و برخی هم مانند کبک سرشان را زیر برف فرو کرده بودند و قصد فهمیدن نداشتند. بار اول نبود که زن عمویش قصد خراب کردن عاطفه و خانواده اش را در میان فامیل داشت؛ چندین بار بود که این اتفاق می افتاد و آن قدری بزرگ بود که دیگر بخششی از جانب عاطفه و خانواده اش در کار نبود. انگار نمی توانست آرام بنشیند. هر ماجرایی که حل می شد، طولی نمی کشید که آتش دیگری می سوخت؛ آن هم طبق معمول زیر سر زن عمویش بود. سر جایش برگشت اما در فکر فرو رفته بود. چگونه می توانست یک تنه این ماجرا را حل کند و خانواده ها را آشتی دهد؟! بار دیگر مسبب این اتفاق را که باعث دوری دو خانواده و از هم پاشیدن رفت و آمد ها شده بود، لعنت کرد و مشغول گوش کردن به سخنان مجری شد. مجری از امام جمعه دعوت کرد تا خطبه ها را بخواند که عاطفه باز هم در فکر فرو رفت. *** با تکان خوردن دستی جلوی صورتش به خود آمد و با کنجکاوی به هدیه نگاه کرد. - بریم نماز بخونیم نوبت مبینا این هاست. -باشه بریم. با هم از میان آن همه جمعیت عبور کردند و به بیرون مسجد رفتند. عاطفه مُهری برداشت و همان جا بدون توجه به بقیه مشغول خواندن نمازش شد.نمازش که تمام شد همان گوشه نشست و به مداحی گوش سپرد. به مناسبت اولین روز محرم، مداحی گذاشته بودند. منتظر مبینا و هدیه شد تا با هم خدافظی کنند و بروند. اعصابش خورد شده بود؛ نمی دانست چرا هر موقع که عجله دارد، هدیه مشغول حرف زدن می شود و دیر می آید؟! هدیه که آمد، با غضب نگاهی به او انداخت و گفت: تموم شد؟ بریم؟ هدیه: بمون، مبینا داشت با مامان مهدی حرف می زد، بیاد بریم. مبینا چه کاری می تواند با زینب خانم داشته باشد؟ کمی منتظر شد که مبینا نیامد. داخل رفت و کنار مبینا ایستاد. بار دیگر با زینب خانم مشغول صحبت شد. مبینا مشغول صحبت با مسئول حوزه ی خواهران بود. بدجور دلش می خواست وارد حوزه شود؛ هر چه قدر هم که عاطفه به او گفته بود باید چهار سال دیگر صبر کنی، حرف تو گوشش نمی رفت که نمی رفت. حرف خودش را می زد. مسئول حوضه از این همه شوق مبینا به وجد آمده بود ولی به او گفت: دخترم باید دیپلم بگیری! بعد می تونی وارد حوزه بشی. مبینا پکر شد و بعد از خداحافظی با آن دو بدون ذره ای توجه به عاطفه به سمت در رفت. عاطفه که واقعا حوصله اش نمی کشید از زینب خانم و مسئول حوزه خداحافظی کرد و پشت سرش به راه افتاد.
  8. 15 امتیاز
    پارت_ دوم عاطفه با دیدن برادر هجده ماهه اش که قاشق را کنار انداخته بود و مشغول بازی کردن با حلیم بود، لبخندی زد و گفت: به من نزدیک نمی شی ها! مثل اینکه برادرش متوجه حرفش شده بود که با لبخند دستش را که پر از حلیم بود به طرف لباس او گرفت که عاطفه گفت: مامان این که نمی خوره چرا برکت خدا رو حروم می کنین؟ سکینه خانم اخمی کرد و گفت: چی کار کنم؟ بچه به این گندگی رو بزارم روی پام بهش غذا بدم؟ بچه ست دیگه، بزار بازیش رو بکنه. مثل همیشه از حرف های مادرش ناراحت شده و چیز دیگری نگفت. بعد از تمام کردن صبحانه اش، تشکری کرد و زیر لب "خدا یا شکرت" را زمزمه کرد که محمد آقا با شنیدنش لبخند کوچکی زد. به طرف اتاقش رفت و موبایلش را برداشت، به مبینا زنگ زد و از او پرسید که آیا همراه او به نماز جمعه می آید یا خیر؟ مبینا که همیشه مشتاق نماز جمعه و مراسمات مذهبی بود آن هم همراه عاطفه، پس قبول کرد. ساعت ده و نیم سر چهار راه محله شان قرار گذاشتند. نگاهی به عقربه های ساعت انداخت که نزدیک هشت بودند. لباس هایش را روی تخت آماده کرد و حوله به دست به طرف حمام رفت. *** وسایلش را در کیف کوچکش گذاشت و بار دیگر چک کرد که چیزی را جا نگذاشته باشد. با خودش مرور کرد: گوشی، کیف پول، کارت عضویت، خودکار، دفترچه و کلید زیپ کیفش را بست. چادر، روسری، طلق روسری و گیره اش را برداشت و به طرف آیینه قدی اتاق پذیرایی رفت و مشغول درست کردن طلقش شد. بعد از کلی کلنجار رفتن، آن را به صورت لبنانی بست و گیره ای که خودش درست کرده بود را روی آن زد. بار دیگر روسریش را چک کرد، تا از صاف بودن آن مطمئن شود. چادر عربی اش را روی سرش انداخت و با برداشتن کیفش از خانه بیرون زد. کفشش را پوشید که با دیدن لکه ای کوچک روی آن حرصی شد و به طرف شیر آب داخل حیاط رفت. بعد شستن کل کفشش به طرف گل های باغچه رفت و آن ها را بویید. -روز به روز دارین خوشگل تر می شین ها نمی گین من عاشقتون می شم؟ آقا محمد: با کی حرف می زنی؟ -هیچ کس. بابا من دارم می رم نماز جمعه. آقا محمد: سوییچ رو بیار برسونمت! - مرسی به کارت برس با مبینا می ریم. آقا محمد: باش مواظب خودت باش. باشه ای گفت و به راه افتاد. چادرش را بلند کرد تا خاک نگیرد. چادرش از جانش هم برایش مهم تر بود. با زنگ خوردن موبایلش، آن را از کیفش در آورد و اتصال تماس را زد. مبینا: عاطفه کجایی من سر چهار راه منتظرم. - دارم میام دیگه. گوشی را قطع کرد و در کیفش گذاشت. ساق دستش را کمی جلو تر کشید و ساعت مچی اش را روی آن صاف کرد.
  9. 14 امتیاز
    پارت_ششم مبینا کفشش را برداشت و بدون خداحافظی با بقیهء خادمان به سمت در خروجی رفت. عاطفه که از رفتار مبینا کلافه شده بود، بعد از خداحافظی با هدیه، دنبالش به راه افتاد. از برخورد مبینا، خیلی ناراحت بود و قصد داشت در زمان مناسب اشتباه اش را به او گوشزد کند. با صدای نسبتا بلندی مبینا را صدا زد که چند نفر از آقایان به سمتش برگشتند. زیر لب با خودش غز می زد. - مگه شما ها اسمتون مبینا ست که بر می گردین نگاه می کنین؟! قدم هایش را تند تر کرد که به مبینا رسید. چادرش را به آرامی گرفت که مبینا به طرف او برگشت. با عصبانیت رو به او گفت: چیه؟ چرا بلند صدام می کنی؟ همه فهمیدن اسمم چیه! - مبینا! چته تو دختر؟ - من هیچیم نیست. عاطفه که از عصبانیت در مرز منفجر شدن بود، سعی کرد پنج ثانیه ای نفس بگیرد و بعد شروع به حرف زدن کند. خودش می دانست اگر از عصبانیت حرفی را بگوید، حتما پشیمان خواهد شد. در واقع این زمان را به مبینا هم داده بود که به اشتباه اش فکر کند. - ببین مبینا! من چند بار بهت گفتم تا دیپلم نگیری، نمی تونی وارد حوضه بشی؟ دختر مگه حالا چی شده؟ سه سال دیگه می تونی بری. واقعا نمی فهمم چرا اینطوری می کنی؟! مبینا به فکر فرو رفت. به عاطفه حق می داد؛ رفتار بچه گانه ای از خود نشان داده بود. عاطفه که سکوت مبینا را دید به چهره ی معصوم و زیبایش چشم دوخت. صورتی کشیده که بر خلاف دورانی که در آن قرار داشت، هیچ جوشی نداشت، چشمان عسلی که عاطفه همیشه به آن ها حسودی می کرد و این را به خودِ مبینا هم گفته بود، دماغی متنانسب با صورتش داشت که مبینا همیشه می گفت: - دوسش ندارم به صورتم نمیاد! که عاطفه هم در جوابش می گفت: اره دیگه خوشی زده زیر دلت. همه چیت بیسته باید هم ایراد بگیری. او را خواهر خود می دانست و مانند خواهری دلسوز، سنگ مبینا را به سینه می زد. دوست نداشت دیگران درباره ی او فکر های اشتباهی بکنند. با تکان خوردن دستی جلوی صورتش، دست از نگاه کردن به او برداشت و گفت: حالا دو ساعت منتظر بمونیم تا تاکسی گیرمون بیاد. - اصلا پسر عمو مصطفی باید تو رو برسونه خونه؛ ناسلامتی پدر شوهرته. عاطفه خنده ای کرد و به مبینا گفت: آره! اصلا پدر شوهر؟ مبینا جلوی کسی از دهنت نپره، آبرومون بره کف پامون! - نه بابا حواسم هست. یک ربعی منتظر تاکسی ماندند؛ تقریبا تمام افرادی که به نماز جمعه آمده بودند جز خادمین، به خانه هایشان برگشته بودند. مهدی و پسر عمو مصطفی، پدر مهدی را دیدند که بعد از قفل کردن دروازه رو به آن ها کرد و گفت: سلام. خوب هستین؟ خانواده خوبن؟ - سلام. خیلی ممنون پسر عمو، شما خوب هستین؟ - منتظر ماشین هستین؟ - بله - بیایین من شما رو می رسونم. - نه مرسی خودمون می ریم. سلام برسونید. - باشه همچنین خدانگهدار. بر خلاف آقا مصطفی، مهدی تنها به سلام و لبخندی اکتفا کرد و به سمت ال نودی که آن طرف خیابان پارک بود، رفت. مبینا با آرنج ضربه ای به پهلوی عاطفه زد و با خنده گفت: خنده ی یارو رو دیدی؟
  10. 14 امتیاز
    #پـــارت_چهارم هر دو بی حرف به پنجره نگاه می کردند. که می دانست در دل هر یک چه می گذرد؟ شاید عاطفه در فکر آقای میمش بود و مبینا در فکر امتحانات فردایش. با بلند شدن صدای آهنگ هر دو نگاهی به هم انداختند و اخم کردند. مبینا با اخم رو به راننده گفت: ببخشید آقای محترم امروز روز اول محرمه. می شه آهنگ رو خاموش کنین؟ -چهارصد سال از این اتفاق می گذره، باز هم می خوایین هر سال این عزاداری ها رو انجام بدین؟ مبینا خواست حرفی بزند که عاطفه پیش قدم شد. این مردک مرز پررویی را رد کرده بود. با عصبانیتی رو به راننده گفت: درستش اینه که 1375 سال از شهادت ایشون می گذره. در ضمن شما وقتی یکی از عزیزانتون فوت می کنه تا چند سال براشون سالگرد می گیرید. هر موقع یاد خاطره ای باهاشون می افتین، ناراحت می شین. این رو در نظر بگیرید که ایشون یه آدم عادی نبودن و عادی از دنیا نرفتن؛ ایشون امام بودن و شهید شدند. مبینا که عصبانیت دوستش را می دید کرایه را به راننده داد و گفت که پیاده می شوند. همین که پیاده شدند، مبینا با صدایی که عصبانیت در آن موج می زد گفت: مرتیکه پیش خودش چی فکر کرده؟ - واقعا متاسفم برای پدر و مادری که همچین فرزندی رو می اندازن توی دامن جامعه. - دامن چه صیغه ایه دختر؟ دامان! - فرقی نداره. مبینا خنده ای کرد. به مسجد که رسیدند، کارتشان را از کیف هایشان در آورده و به گردنشان انداختند. با تمام خادمان سلام و احوال پرسی کردند و به مسئولی که اسامی حاضرین را می نوشت، اسم و ساعت حضورشان را اعلام کردند. چوپ پر هایشان را برداشتند و به طرف داخل مسجد حرکت کردند. قرارشان این بود که عاطفه و هدیه جلو و مبینا کنار ستون دوم بایستند. سر جاهایشان ایستادند که هدیه هم آمد. با عاطفه سلام و احوال پرسی گرمی کرد و برای مبینا تنها سری تکان داد. هدیه در کنار عاطفه جای گرفت و از او پرسید: می دونی امروز مجری کیه؟ - نه کیه؟ - منم نمی دونم. دارم از تو می پرسم ها! - آها بذار از توی کانال نگاه کنم. موبایلش را در دستش گرفت و به کانال اطلاع رسانی مراسمات نماز جمعه رفت. متن دعوت این هفته را خواند و با ذوق به اسم مهدی شعبان خواه ذل زد. هدیه که از بی توجهی عاطفه کلافه شده بود، دستش را جلوی صورت او تکان داد و گفت: عاطفه! با تو هستم ها دختر! عاطفه؟ - هان؟ چیه؟ - هان چیه؟ می گم مجری کی هست؟ - مهدی! هر کس که وارد مسجد می شد، سلام و خسته نباشیدی به آن ها می گفت و سر جایش می نشست. صدای تنظیم کردن میکروفون که آمد همه با سکوت به صفحه ی پرژکتور نگاه انداختند. مجری با صدایی رسا و از حق نگذریم زیبا، شروع به خواندن چند آیه از قرآن کرد.
  11. 14 امتیاز
    بسم الله الرحمن الرحیم پارت اول: با شنیدن صدای اذان چشمانش را باز کرد و از تخت پایین آمد. به طرف روشویی رفت تا برای نماز صبح وضو بگیرد. بعد از وضو به اتاق برگشته و از تاقچه ی اتاق، جانمازش را برداشته و روی زمین پهن کرد؛ چادرش را سر کرد. درست شبیه فرشته ها شده بود. نمازش را در آرامش خواند و بعد از سلامِ نماز، این قطرات اشک بودند که از داخل چشمانش جاری می شدند. با آب سرد وضو گرفته بود و اکنون خوابش نمی برد. به طرف قفسه ی کتاب هایش رفت. آن ها را کنار زده و دفتری را برداشت. نگاهی عمیق به جلد انداخت و لحظاتی به آن خیره ماند؛ عکس شهید حمید سیاهکالی مرادی بر روی آن خود نمایی می کرد. از زمانی که شهید و مقام شهادت را شناخته بود، به شهید سیاهکالی مرادی علاقه مند شده بود؛ همیشه به او احترام می گذاشت و حرف هایی که نمی توانست به کسی بگوید برای او در دفتر می نوشت. نوشتن، باعث سبک شدنش می شد. صفحه های نوشته شده را ورق زد تا به صفحه ای خالی رسید. خودکارش را برداشت و مثل همیشه با نوشتن بسم الله در بالای صفحه، شروع به نوشتن کرد؛ نوشتن هر آن چه که در دل داشت. قلمش را حرکت و کلمات را در ذهنش سامان می داد. چند صفحه ای نوشته بود که با احساس گرسنگی سرش را بالا آورد و به ساعت نگاه کرد؛ حدود یک ساعت مشغول نوشتن بود. از پنجره به بیرون نگاهی انداخت. خورشید، هوا را روشن کرده بود. به طرف در اتاقش رفت و سعی کرد بدون ایجاد کوچک ترین صدایی آن را باز کند. بعد از باز کردن در که با صدا هم همراه بود، با صورت خندان برادر کوچکش رو به رو شد. -ابوالفضل! چرا این قدر زود بیدار شدی؟ بیا بخواب ببینم! با اینکه صدایش آرام بود اما مادرش چشمانش را باز کرد و گفت: باز صدا دادی بیدارش کردی؟ -نه اومدم بیرون؛ دیدم بیداره. به طرف آشپز خانه رفت که با دیدن پشتی ای که با طناب به دیوار آشپزخانه بسته شده بود تا راه برادر کوچکش به آن را ببندد، مثل همیشه گوشه چشمی نازک کرد و خواست از روی آن رد شود که انگشت شستش به آن بر خورد کرد. آخ بلندی گفت و قدم هایش را از روی حرص محکم تر برداشت. چرخی در آشپز خانه زد و گفت: من الان چی بخورم؟ مادرش که شاهد درگیری عاطفه با خودش بود، گفت: این همه چیز تو یخچال هست یه چیزی بردار بخور دیگه! باشه ای گفت و به طرف یخچال رفت. از بالا تا پایین آن را بررسی کرد و تصمیم گرفت صبحانه از کیک دوقلوهایی که پدرش تازه خریده است بخورد. در یخچال را بست و به طرف کابینت رفت. پلاستیک کیک را بلند کرد تا کیکی از میان آن ها بردارد که چشمش به بیسکوییت هایی که جدیدا تبلیغش را در تلویزیون دیده بود، افتاد. یکی را برداشت و رو به مادرش گفت: -این هارو بابا کی گرفت؟ مادرش در حالی که با ابوالفضل کلنجار می رفت تا او را بخواند جواب داد: چه می دونم؟! رفته سوپر مارکت این هارو رو دیده ازشون خوشش اومده خریده. عاطفه با حالت لبخند مادرش را نگاه کرد که در باز شد و پدرش، حلیم به دست به داخل خانه آمد. بیسکوییت را روی اوپن گذاشت و با ذوق به طرف پدرش رفت. دستانش را دور گردنش انداخت و گونه ی او را بوسید. آقا محمد با خنده سلام و صبح بخیری گفت که هر دو پر انرژی جوابش را دادند. سکینه خانم گفت: عاطفه برو وسایل رو بیار صبحونه بخوریم. پارچه، تعدادی قاشق، جای نونی به همراه ظرف و قاشق ابولفضل را برداشت و به طرف آن ها رفت. پارچه را پهن کردند و همگی مشغول خوردن حلیم گرم و خوشمزه شدند. سکینه خانم: بشه بی رقیه خانمِ برسنی؟ ( رفته بودی رقیه خانم رو برسونی؟) آقا محمد در حالی که لقمه ی دهانش را قورت می داد، سری تکان داد.
  12. 13 امتیاز
    پارت21 - به نکته ی خوبی اشاره کردی...اینجا کافه دوست امیرحسینه که از قضا اسمشم ایلیاست ولی خب خودش چون شرکت دَدی جونشو گرفته دستش و سرش اونجا بنده مدیریت اینجا رو داده دست امیر من. ادای عوق زدن در اوردم و گفتم: امیر من؟ چشم غره ای بهم رفت و گفت: دیگ یه دیگ میگه روت سیا. با چشمای گرد شده نگاش کردم و گفتم: من کی همچین حرفایی رو زدم؟ - همین الان نبود که داشتی با سعید جونتون دل و قلوه می دادی؟ پشت چشمی نازک کردم و گفتم: خب حالا... بعد از مکثی ادامه دادم: این یارو ایلیاهه هم چه خودشیفتس...اسم خودشو گذاشته رو اینجا. فائذه متفکر گفت: اوهوم،امیر حسین که میگه خیلی مغروره ولی خب من عکسشو دیدم به چشم برادری بد جیگریه. - مشتاق شدم ببینمش. سری تکون داد و گفت: من خودم هنوز ندیدمش،حالا اینا رو وللش تعریف کن ببینم چه خبر؟ آهی کشیدم و گفتم: خیلی دلم برای مامانم میسوزه فائذه...برای مادری که هیچوقت ندیدمش. قطره اشکی از گوشه چشمم چکید که سریع پاکش کردم.احساس کردم ظرفیت مثانه ی عزیزم تکمیل شده.از جام بلند شدم و آروم گفتم: دستشویی کجاست فائی؟ فائذه غمگین نگام کرد و گفت: فائی و درد،بمیری که همین اول کاری دستشوییت گرفته...طبقه ی پایینه بری پایین خودت پیداش می کنی. - اوکی. کیفمو گذاشتم رو صندلیمو به سمت راه پله حرکت کردم. تند تند از پله ها پایین رفتم و به تابلویی که مسیر دستشویی رو نشون میداد نگاه کردم. دیگه چون این پایین یه عالمه آدم بود نمی تونستم بدو بدو کنم به خاطر همین آروم و با طمأنینه به سمت سرویس بهداشتی حرکت کردم. بعد از انجام کار های مربوطه به چهره ی خودم تو اینه ی دستشویی نگاه کردم. به چشمای ابی و خوشرنگم که توشون اشک جمع شده بود.به ابروهای هشتی و نازکم که به فرم صورتم میومد. به پوست سفیدم که از بس چیزی نخورده بودم زرد و زار شده بود. به لبای صورتیم که الان رنگش رو به سفیدی می رفت. چقدر از ریخت و قیافه افتاده بودم اما همچنان خوشگل بودم. @..Pegah.. @..Raha.. @^_^ @Wahid @Z.alizadeh @rahimi.98 @hanieh007 @Hany Pary @Narges85 @حق شناس @Elina..
  13. 13 امتیاز
    #پارت_13 هردو به احترام مادر عاطفه، کنار ایستادند. با فرو رفتن آرنج مبینا در پهلویش، با درد آمیخته در خشم به او نگاهی انداخت و گفت: - چته؟ پهلوم سوراخ شد. - زیادی نازک نارنجی شدیا؛ باید کم کم آب بندیت کنم. - زرتو بزن دراز جان! مبینا اخم ساختگی کرد و گفت: - از موضوع اصلی دور شدیم؛ "میم" داره نگاهت می کنه. عاطفه با بهت و چشمانی که کم مانده بود از حدقه بیرون بزنند، به او نگاه کرد و دندان هایش را روی هم سابید. - مبینا! مبینــا! دعا کن باهم تنها نشیم. الان میگی؟ وقتی کلا آبروم رفت کف پام؟ - تقصیر خودته، حواسم رو پرت کردی. این را گفت و با قهر رو برگرداند و جلو تر حرکت کرد. عاطفه که از خجالت گرمش شده بود، سعی کرد متین وار به دنبال او برود که پایش به سنگ قبر نزدیک آن جا گیر کرد و نزدیک بود بر زمین سقول کند که تعادلش را حفظ کرد. زیر لب گفت: - عاطفه گند زدی؛ مبارکه! چادرش را با حرص جمع کرد و از آن جا دور شد. - الان چه موقع نگاه کردن بود آخه مسلمون؟ موقعی که خیلی خانومانه راه میرم، واسه من با حیا میشی؛ سرتو می اندازی پایین، الان که نباید نگاه کنی، حیا رو خوردی یه آبم روش؟ - قانون مورفی! - چی میگی تو آخه؟ مبینا ژست مغرورانه ای به خود گرفت و گفت: - بابا این که موقعی نگاهت می کنه که نباید، میشه قانون مورفی. - بیشین بینیم باو. - مامانت رفت بالا ها بجنب دیگه. به منطقش که رجوع می کرد، نمی فهمید چرا مهدی باید به او خیره شود؟! همیشه او را در حالتی که سر به زمین افکنده بود، دیده بود و این حالت برایش سنگین بود. وارد مسجد شدند و از ابتدا تا انتها با همه دست دادند و احوال پرسی کردند. صدای پچ پچ خانم ها از این فاصله ی کم به گوش می سید. متانت و وقار این دو دختر، زبان زد تمام اهالی بود. یکی از خانوم ها به بغل دستی اش گفت: - ماشالله به آقا محمد! عجب دختری تربیت کرده؛ با فهم، مودب، معصوم. ماشالله از زیبایی هم چیزی کم نداره. حیف که پسر ندارم، وگرنه الان عروسم بود. عرق شرم روی پیشانی اش نشست. از جمله ی آخرش، خوشش نیامد ولی خوشحال بود که در نگاه بقیه این گونه تلقی میشد. نگاه تحسین آمیز مادر مهدی را در چشمانش خواند. لبخندی بر روی لب نشاند. به طرف او رفت که زینب خانم به احترام او بلند و گرم تر از همیشه مشغول صحبت با او شد. عاطفه در کنار مادرش جای گرفت و مبینا هم کنار او نشست. زن عمویش را دید که با عجله به سمت آن ها می آمد؛ حدس می زد موضوع چیزی جز برادر کوچکش نیست. حتما باز هم آمده تا مثلا به دیگران پز بدهد که آره ابوالفضل تو بغل من آرومه، من رو خیلی دوست داره. پوف آرامی کشید و بی خیال آن ها، مشغول گوش کردن به صدای قاری شد. خودش حافظ 10 جزء قرآن بود. می خواست برای حفظ باقی جزء ها کلاس برود اما با دیدن اسم معلم دارالقرآن که زن عمویش بود، پشیمان شد و ترجیح می داد این کار را در منزل انجام دهد. به صدای پدر آقای میم که یکی از هیئت امنای مسجد بود، با دقت به صحبت هایش گوش سپرد. از آقای میم خواسته بود که تا زمان آمدن سخنران، حکایت تعریف کند. چه چیزی بهتر از شنیدن صدای آرامش بخش او، برای دل بی قرار عاطفه بهتر بود؟ با علاقه، گوش و جان سپرد به حکایتی که از زبان او گفته می شد. با احساس درد در پهلویش، با چهره ای جمع شده به طرف مبینا برگشت و گفت: - ناکارم کردی مسلمون! چی از جون پهلوی من می خوای؟ تا آخر محرم و صفر که سالم نمی مونه. - خاب حالا نرو بالا منبر. چشمکی زد و ادامه داد: - خوش می گذره؟ عاطفه هم نه گذاشت و نه برداشت، آرنجش را در پهلوی مبینا فرو کرد و گفت: - اگه شما بذارین، بله خیلی خوش می گذره. - با جنبه باش خو! ادایش را در آورد و گفت: ساکت شو! می خوام گوش بدما. - باشه بابا، عاشق دیوونه!
  14. 13 امتیاز
    پارت هشتم بعد از ایستادن تاکسی، هر دوی آن ها بعد از تشکر کوتاهی از راننده پیاده شدند. مبینا بدون نگاه کردن به خیابان، خواست عبور کند که عاطفه دید ماشینی با سرعت زیاد به آن ها نزدیک می شود. با صدای بلندی که بیشتر شبیه داد زدن بود، مبینا را صدا کرد و گفت:بیا عقب! ماشین... مبینا سریع عقب رفت. ماشین با بوق بلند و کلمات نامفهومی که عاطفه شرط می بست فحش باشند، با سرعت از کنار آن ها عبور کرد. هر دوی آن ها از شدت نگرانی، نفس نفس می زدند. عاطفه رو به مبینا کرد و گفت: دختره ی بی فکر! با این سِنت هنوز نمی دونی نباید بدون نگاه کردن به خیابون ازش رد بشی؟ بیام مثل کلاس اولی ها این رو بهت یاد بدم؟ مبینا که از ترس، زبانش بند آمده بود چیزی نگفت که عاطفه دستش را گرفت و به آن سمت برد. مقصد آن ها جاده ی بسیار پیچ و خمی داشت به طوری که وقتی ماشینی از رو به رو می آمد، نمی توانست عابران را ببیند. تا به حال تصادف های زیادی درست در این مکان رخ داده بود. در کنار هم قدم می زدند و گاهی مبینا سوالی می پرسید که عاطفه جوابش را می داد. با رسیدن به چهار راه قرارشان، مبینا رو به عاطفه گفت: مواظب دل نازکت باش عاطی! هر کسی لیاقت این رو نداره که صاحب قلب مهربونت بشه. اشک در چشمانش حلقه زد. به خودش برای داشتن چنین دوستی، افتخار می کرد. باهم خداحافظی کردند و مبینا به خانه رفت. مقصد عاطفه اما کمی دور تر بود. مثل همیشه به کار هایش فکر می کرد؛ به کارهایی که باید در دفترش می نوشت. دلش برای دفترش تنگ شده بود. دلش می خواست از آقای میم دل بکند و او را در گوشه ترین قسمت قلبش خاک کند. اما مغز و قلبش برای اولین بار یکی شده بودند. هر دوی آن ها با پا فشاری به او می فهماندند که نباید تسلیم شود. بعد از پیدا کردن کلید در کیفش که به قول سکینه خانم بازار شام بود، در را باز کرد و بدون ایجاد کوچک ترین صدایی وارد شد. به ساعتش نگاهی انداخت که ساعت سه را نشان می داد؛ مطمئن بود که ابوالفضل خواب است. *** بعد از خوردن نهار سرد شده ای که حوصله ی گرم کردنش را نداشت، به اتاقش رفت. دلش هوای کتاب خواندن کرده بود. کتابی از کتابخانه ی کوچک اتاقش انتخاب کرد. "ازدواج به سبک شهدا" این کتاب هدیه ای بود که دوستش روز تولد به او داده بود. با بسم اللهی شروع به خواندن کرد. چیز هایی که در کتاب نوشته شده بودند، برایش غیر قابل باور بودند. هر صفحه ای از کتاب خاطره ای از نوع ازدواج شهدا به روایت همسر هایشان بود. سادگی ازدواجشان تعجب او را برانگیخت. هر چه جلو تر می رفت، به خودش مطمئن تر و در راهش مصمم تر می شد، چرا که او با حجاب و چادرش، نگذاشته بود خون این شهدا پایمال شود. شهدایی که بدون چشم داشتن به مال و ثروت، در نهایت سادگی زندگی می کردند. متوجه نبود که قطره های اشک از چشمانش جاری می شوند و زمانی این را فهمید که اولین قطره ی اشک ریخته شده را روی کتاب دید. اشک هایش را پاک کرد و رفت تا صورتش را بشورد. نگاهی درون آیینه انداخت. چهره ای معمولی تر از معمولی، چشمانی قهوه ای که بر خلاف عسلی چشمان پدر و مادرش بود، بینی کوچکی که تمام دوستانش به آن حسادت می کردند. از چهره ی معمولیش راضی بود؛ چرا که چهره اش هدیه ای از طرف خداوند بود. مگر هدیه را می شود انتخاب کرد؟!
  15. 13 امتیاز
    پارت هفتم عاطفه خنده ای کوتاه کرد اما در دلش قیامت بر پا بود. با آمدن تاکسی هر دو آن ها سوار شدند. سرش را به شیشه های ماشین تکیه داد و باز هم به فکر فرو رفت. مغزش همچون هاردی پر شده بود؛ دیگر کشش نداشت. هر لحظه فکر و ذکرش شده بود مهدی. هر چیزی می شد، اسمش در ذهن عاطفه می آمد. انگار ناخودآگاه ذهنش همه چیز را به او مرتبط می کرد. مبینا که صورت غرق در فکر عاطفه را دید، حرفی نزد تا او را در خلوت خودش تنها بگذارد. کرایه را حساب کرد و همراه عاطفه پیاده شد. دلش نمی خواست هرگز دچار سرنوشت عاطفه شود. عاشقی آن هم در این سن و سال برایش غیر باور بود. تعجبی نداشت هیچ کس عشق او را در این سن و سال باور نمی کرد. از همه مهم تر مبینا، عاطفه را دختری مغرور و قدرتمند می دانست. هیچ وقت فکرش را نمی کرد که این دختر قوی دل ببند... قدم زنان به سمت مغازه رفتند تا با خرید هله و هوله از خجالت شکمشان در بیایید. مبینا که دل و دماغ خرید را در عاطفه نمی دید رو به او کرد و گفت: همین جا می مونی من خرید کنم برگردم؟ - اره. بی زحمت برام یه بطری آب بگیر! - باشه خواهری! زیاد به خودت فشار نیار آخرش که... - مبینا! لطفا هیچی نگو! دیگر چیزی نگفت و وارد مغازه شد. مغازه دار که بیشتر از یک سال بود که آن ها را می شناخت و دیگر شوخی هایش برای مبینا و عاطفه عادی شده بود، با دیدن مبینا به تنهایی تعجب کرد و گفت: پس اون یکی رفیقت کو؟ - یکم حالش خوب نبود، بیرون موند. - آها نمازهاتون قبول! التماس دعا... - ممنون محتاجیم به دعا مبینا تمام وسایلی که می خواست را انتخاب کرد و بعد از حساب کردن آن ها از مغازه خارج شد. عاطفه را دید که قطره اشکی مزاحم را از روی صورتش پاک می کرد. لحظه ای درنگ کرد تا دوست اش خجالت زده نشود. بطری آب را به او داد و باز هم سکوت، تنها پیوند میان این دو دوست بود. بار دیگر سوار تاکسی خطی شدند. عاطفه واقعا ممنون مبینا بود که در این لحظات او را درک می کند و همیشه بدون هیچ منتی همراهش است. این دفعه خجالت می کشید که باز هم مبینا کرایه را حساب کند، پس زود تر از او دست به کار شده و کرایه را به راننده داد. بعد از گفتن مقصد باز هم به شیشه تکیه داد و مشغول جنگیدن با افکار ضد و نقیض اش شد. سعی کرد افکار مزاحم اش را دور بیاندازد و تبدیل به همان کسی شود که باعث لبخند زدن بقیه می شد. او کسی بود که تحت هر شرایطی لبخند از لبانش کنار نمی رفت اما با جوانه زدن و بعد رشد کردن این حس، کم کم او را تبدیل به دختری منزوی و گوشه گیر می کرد. با خودش کنار آمد و لبخندی پت و پهن روی لب هایش نشاند. مبینا با دیدن لبخندش سری به نشانه تاکید تکان داد و لبخندی زد که جوابش چشمکی از سوی عاطفه بود.
  16. 13 امتیاز
    #پــــارت_ سوم نگاهی به خانه ی عمو ها و پدر بزرگش انداخت که با فاصله ای حدود چهل متر از هم قرار داشتند. تنها خانه ی آن ها بود که کمی فاصله اش با بقیه بیشتر بود. سعی کرد نگاهی به حیاط خانه ی پدر بزرگش نیندازد و راهش را برود. قدم هایش را تند تر کرد و بدون توجه به زن عمو و دختر عموی کوچکش که روی ایوان خانه ی پدر بزرگش نشسته بودند، از آن جا گذشت. با دیدن همسایه اش که مشغول هرس کردن شمشاد های کنار دیوار بود، گفت: سلام عمو قربان، سلام خاله...خسته نباشید. هر دوی آن ها با لبخند سری برایش تکان دادند و خسته نباشیدی هم به او گفتند. دیگر همه ی محل می دانستند عاطفه جمعه ها راهی نماز جمعه است. از دور مبینا را دید که سر چهار راه منتظرش ایستاده بود. برایش دستی تکان داد و باز هم تند تر قدم برداشت. به مبینا که رسید نفس نفس می زد. باهم دست دادند و بعد از احوال پرسی کنار هم به راه افتادند. مبینا: به به! چه خبر از آقای میم؟ عاطفه که با شنیدن سوال مبینا یاد اتفاقی افتاده بود با ناراحتی شروع به تعریف کردن کرد: -داره ازدواج می کنه. مبینا با بهت گفت: چی؟! -آروم تر بابا! گفتم داره ازدواج می کنه. مبینا: با کی؟ آخه چرا؟ -چه می دونم. هدیه می گفت با یه دختره به اسم زهرا؛ قمی هستش اما همین رودسر زندگی می کنه. طلبست، یه سال از "میم" کوچیک تره. مبینا: پس بیست و دو سالشه؟ عاطفه سری تکان داد. "میم" اسم رمزشان بود برای اینکه کسی متوجه نشود اول اسم آن فرد را انتخاب کرده بودند. مبینا او را درک می کرد و سعی کرد تا دیگر این موضوع را پیش نکشد که دوستش را ناراحت کند. عاطفه هم خوب بلد بود حال درونی اش را نشان ندهد. سریع بحث را عوض کرد و مسئله ی مدرسه و درس ها را پیش کشید. مشغول صحبت بودند که سوسن خانم همسایه شان را دیدند. هر دو بدون توجه به سوسن خانم و دخترش راهشان را رفتند. کمی جلوتر وقتی که از آن دو دور شده بودند مبینا با حرص سمت عاطفه برگشت و گفت: وای وای این دختره چقدر پروعه. وای عاطی اصلا فهم و شعور نداره جلوی من هرچی از دهنش در میاد به بابام می گه. -مبینا اگه دفعه اول که گفته بود، این رو سر جاش می نشوندی، دیگه از این حرف ها نمی زد. مبینا: راست می گی ولی دیگه باهاش نمی رم مدرسه. بابام من رو می رسونه؛ بابای اون هم زهرا رو می رسونه. -خوبه. سر جاده که رسیدند هر دو حسابی عرق کرده بودند. مبینا بسته ای دستمال از کیفش در آورده و یکی از آن ها را به عاطفه داد. مبینا: بگیر صورتت رو پاک کن کلی عرق کردی. -دستت درد نکنه. ماشینی چراغ زد که عاطفه دستش را تکان داد. ماشین کمی جلو تر ایستاد که مبینا گفت: خب می مرد همی جا می ایستاد؟ عاطفه همین طور که به غر غر های مبینا می خندید در ماشین را باز کرد و بعد ازگفتن سلام و خسته نباشیدی سوار شد. مبینا هم سلام کوتاهی زیر لب گفت و کنار عاطفه جای گرفت.
  17. 12 امتیاز
  18. 12 امتیاز
    انواع شکست از نگاه دخترها: شکست عشــقی : مهربون ترین دوست پسرش ولش کنه ! شکست اجتماعی : خوش برخورد ترین دوست پسرش ولش کنه ! شکست اقتـصادی : پولدار ترین دوست پسرش ولش کنه ! شکست سیاسی : عاقل ترین دوست پسرش ولش کنه ! سونامی : همه ی دوست پسراش یهویی ولش کنن !
  19. 12 امتیاز
    ‏تکلیف به دانش آموزان تو عید 99 غیر قانونی اعلام شد؟؟!😐😐😐 ‏پس مایی که بخاطر پیک ننوشتن دو راند کتک خوردیم چی؟؟!😐😐😥 آها دهه ی ما کلن بد شانس دنیا امده؟؟ هم پیک داشتیم 😐 هم نزدیک صد صفحه تکالیف😐 اصن نفهمیدیم تعطیلات بود یا تایم مدرسه😐 خاااااااک😐 تفففففف😐
  20. 12 امتیاز
    سلام و خسته نباشید. این تاپیک به منظور رفع مشکلات شما و شکایت از رفتار، حرکات و هرگونه امور غیر متعارف مدیر ها می باشد. 🔆طریقه ی عملکرد این تاپیک: شما عزیزان به دو روش پنهان و آشکار می توانید متن شکایت خود را نشر دهید. ✳️ کسانی که قصد دارند به روش پنهان شکایت کنند: _ عنوان شکایت خود را بدین شکل بنویسید⬇️ شکایت غیر علنی از مدیر... . 🔅 مثال: شکایت غیر علنی از مدیر اجرایی، خانم ایکس. 💠 بدین ترتیب تاپیک شکایت شما تنها برای مدیریت کل قابل خواندن و هیچ یک از مدیر های دیگر به تاپیک منظور دست رسی ندارند. ✳️ کسانی که قصد دارند به روش آشکار شکایت کنند: عنوان شکایت خود را بدین شکل بنویسید⬇️ شکایت علنی از مدیر.... . 🔅 مثال: شکایت علنی از مدیر اجرایی، خانم ایکس. 💠 بدین ترتیب مدیریت کل، تاپیک شکایت شما را آشکار و برای دید عموم آزاد می گذار. 🔶🔴 همه ی تاپیک ها در ابتدا به صورت مخفی و فقط برای شخص @admin قابل مشاهده هستند، و در صورت درخواست شما آشکار می شوند! 🔴🔶 📌 نحوه ی درخواست برسی و شکایت چگونه باشد؟ * به صورت معدبانه و عاری از پرخاش و فحاشی باشه. * متن طولانی و غیر مرتبط ننویسید و تنها شکایات مرتبط با مدیران قابل برسی است. * حتما لینک تاپیک مورد شکایت را درج کنید. * در صورتی که شکایت مد نظر شما لینک نداشت، اسکرین شات و یا هر مدرکی که در دست دارید را همراه با تاپیک خود ارسال کنید. ⚠️⭕️ تمام موارد توسط شخص ادمین برسی و پاسخگویی می شود⭕️⚠️ با تشکر از صبر و شکیبایی شما، در پاسخ گویی به شکایات🌺🦋
  21. 12 امتیاز
    پارت نهم داشت به اتاقش بر می گشت که صدای مادرش را شنید. - نهار خوردی؟ -نه، با مبینا توی راه یه چیزی خوردیم. سکینه خانم بازهم غر غر هایش را شروع کرد و با صدایی که بیشتر شبیه داد زدن بود، گفت: آره دیگه بابای بیچاره‌ات بره کار کنه با هزار زحمت چند تومن پول در بیاره، تو برو فقط چرت و پرت بگیر. هر هفته هم که نماز جمعه می ری کلی پول رفت و آمدت می شه! واقعا از این رفتار مادرش به تنگ آمده بود؛ نهایتا سه سال دیگر قرار بود این وضع را تحمل کند که آن هم روی یک چشم بر هم زدن، تمام خواهد شد. بدون جواب دادن به سمت اتاقش رفت که باز هم صدای مادرش بلند شد. - فقط همین رو بلدی دیگه! تا حرف می زنیم، در می ری توی اتاقت. معلوم نیست توی اون خراب شده چی داری که همش اون جایی؟ با بغضی که راه گلویش را سد کرده بود، گفت: به مولا علی قسم؛ هیچی! - قسم دروغ نخور! دیگر آستانه ی تحملش لبریز شده بود. در را بست و همان کنار سر خورد. زانوهایش را بغل کرد و به قطره های اشکش اجازه ی باریدن داد. اشک هایی که با سرعت فرود می آمدند و صورتش را تر می کردند. فقط نام خدا را صدا زد و گفت: خدا جونم! هستی دیگه نه؟! می دونی که؟ سپردم به خودت. اما باز سنگینی حرف هایی که از ابتدای زندگی اش تا به الان به او زده شده بود، روی دلش سنگینی می کرد. همدمی می خواست که ساعت ها بشیند و برایش از زندگی تلخش بگوید. مگر همدمی جز دفترش داشت؟ این لحظه نیاز به درد و دل کردن با خدایی داشت که مرحم تنهایی هایش بود. فقط خدا بود که می توانست او را آرام کند. خواست اتاق را به قصد وضو ترک کند که چیزی در دلش تکان خورد. تحمل توهین دیگری را نداشت؛ چشمانش را دور تا دور اتاق چرخاند و روی لیوان آبی که روی میزش بود، ثابت نگه داشت. لبخندی زد و گفت: خدا جونم مرسی که حواست به همه چیز هست! با تمام سختی، وضویش را با همان یک لیوان آب گرفت و بعد از پهن کرده سجاده و سر کردن چادر، مشغول خواندن نماز شد. اواخر رکعت دوم بود که احساس کرد اتاق مانند چرخ و فلک دور سرش می چرخد. ناگهان با صدای بدی، روی زمین سقوط کرد. تمام بدنش درد می کرد اما نمی توانست نمازش را نصفه رها کند. سعی کرد بلند شود که توانی در خودش ندید. زیر لب آیه الکرسی را خواند و بعد از جمع کردن جانماز، بالشتی از روی تخت برداشت و همان کنار دراز کشید. دلیل حال الانش را نمی دانست؛ اولین بار بود که این اتفاق برایش می افتاد. چشمانش را بست و سعی کرد ذهنش را خالی سازد که صدای تلفن مانع از آسودگی از افکارش شد. با تمام توانش خود را به میزش رساند و تلفنش را برداشت. با دیدن پیامک همراه اول، چشمانش را از حرص روی هم فشرد. آن را بر روی حالت سکوت، همان جا رها کرد و سر جایش برگشت. چشمانش را بست و در کسری از ثانیه به خواب عمیقی فرو رفت.
  22. 11 امتیاز
    پسره ۱۵ ساله نوشته یک ماه و نیمه کسی عاشقانه بوسم نکرده من آخرین بوسم ماله ۲ سالگیم بود داییم ماچم کرد بعدم پرتم کرد هوا یادش رفت منو بگیره
  23. 11 امتیاز
    عشق یه باتلاقه... غرق میشی! دست و پا میزنی، کمک میخوای، از خدا گله شکایت میکنی چرا به این حال انداختت، لحظه ای ممنونش میشی... لحظه ای لبخند میزنی و کمی بعد از بیچارگی اشکت در میاد. عشق جنونه، عشق یعنی برای خنده های یکی مردن، عشق یعنی تو سیاهی چشاش گم شدن. عشق یعنی تو آبی چشاش دریا رو دیدن... عشق یعنی از اخمش دلت از جا کنده شه... عشق یعنی لبخندش تو چله زمستونم، بهارو مهمون دلت کنه... عشق یعنی همه عالمم مقابلت باشن، بخاطر اون ینفر بجنگی عشق تعلق خاطره. عاشق که بشی خیانت بی معناست و وفاداری یاد میگیری عشق که بیاد، بی دلیل به نقطه سیاه دیوار سفیدم زل زده ساعت ها لبخند میزنی. عشق یعنی یه ریسمان برای زندگی تو این زمان و‌‌مکان عشق یعنی... عشق یعنی بزرگترین جنون دنیا... شنیدی از عرش به فرش؟ عشق گاها از فرش به عرش میبره و گاها با ذلت از عرش به فرش میارتت. عاشق که شدی اختیار از کف دادی... اون خوب باشه خوبی، بد باشه صدبرابرش بدتری. عاشق که شدی یاد میگیری دست و دل باز بودنو... مثلا من که عاشق میشم... میگم مال منم نشد که نشد فدای یه تار موش... با معشوقه ش خوشبخت باشه هرجای دنیا...
  24. 11 امتیاز
    پارت16 وقتی یاد صدای لرزونش افتادم پوزخندم جاشو به یک نگرانی داد.من سعید رو دوست داشتم اما نمیدونستم به چه عنوان.به عنوان برادر یا همسر؟! -داری گریه میکنی سعید؟ صداشو صاف کرد و گفت: نه نه...چیزی نیست. با اعتراض گفتم: سعید! _جانم. خوبه همین الان باهاش درمورد این رفتاراش بحثم شدا ولی ولش کن فعلا اشکالی نداره بچم ناراحته به خاطر همین گفتم: یک به من دروغ نگو... سریع پرید وسط حرفمو گفت: من کی دروغ گفتم؟ - الان. با تعجب گفت: الان؟ - آره دیگه داشتی گریه میکردی گفتی نه. با حرص گفت: رویا. - خب وللش دو تقصیر تو نبود من بودم که با حرفام هم تورو هم خودمو ناراحت کردم ببخشید... دوباره پرید وسط حرفمو گفت: ولی حق با تو بود،تو درست میگفتی. با شیطنت گفتم: خب اون که معلومه همیشه حق با منه...و سه هیچوقت اینکارو با من نکن. - چیکار؟ با ناراحتی گفتم: میدونی چقدر نگرانت شدم وقتی بهت زنگ میزنم و جواب نمیدی؟عقل داری؟مثل دیوونه ها هم که با سرعت میرونی گفتم خدایی نکرده بلایی سرت اومده. سعید غمگین گفت: چشم عَز.. حرفشو خورد و بعد از چند ثانیه مکث ادامه داد: خب من...اونموقع عصبانی بودم خانومی...دلم نمیخواست سرتو خالی کنم. - به خاطر تو هیچی از کلاسم نفهمیدم. باز هم با تعجب گفت: من؟ - آره دیگه همش حواسم پیش تو بود. فائذه آروم کنار گوشم گفت: دیگه کم کم دارین خطری میشین...باید هرچی زودتر بفرستیمتون خونه بخت. @..Pegah.. @rahimi.98 @..Raha.. @^_^ @Z.alizadeh @hanieh007 @Wahid @Elina..
  25. 11 امتیاز
    مقدمه: من از میانِ تمامِ کتاب ها آن ‌که شبیهِ تو بود برگزیدم و از دلِ تمام صفحات آن که عطرِ دست‌ های تو را داشت انتخاب ‌کردم و از تمام صفحه ها برگی ‌که به لطافت نگاهِ تو بود دیدم و از این برگ خطی‌ که طعم تو را داشت خواندم اینک دوستت دارم … دوستت دارم و دوستت دارم را مُدام تکرار‌ می‌ کنم که در تو خلاصه می شود ای عصاره ی‌ تمامِ شعرهای ناگفته تو نیز لب به این تکرارِ رویا گونه بُگشا تا خدا به گلهای رازقیِ باغچه اش بگوید از تو یاد بگیرند عطر افشانی را
  26. 10 امتیاز
    🌷اعلام نتایج دلنوشته ی بهمن ماه🌷 🎀خسته نباشید به همه ی عزیزان شرکت کننده. از تک تک بندهای نوشته هاتون لذت بردم و غرق احساس ناب شدم. 🎀 🤗سخت ترین قسمت بخش انتخاب بهترین ها بود، چون بی شک هر آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند و نوشته های دل انگیز شما بی قیمت و بی بها بود. امیدوارم بازهم در ماه های آینده با استقبال پر شورتون بنده ی حقیر رو رو سفید کنید.🤗 🌹به خاطر قلم فوق العاده قوی دوستان و استقبال زیادی که بعد از ماه ها وقفه شد برندگان بیشتری قرار شده اعلام بشه.🌹 ⬅نفر اول: به صورت مشترک بین دلنوشته های بسیار زیبای ( حُب محبوب از: ملیکا پاک روش) و (دلنوشته: هیاهوی خاموش ازhengameh.b) ۵۰۰ امتیاز همراه با مدال🎖 مبارک جفت تون❤ @melika.p @Hengameh.b ⬅نفرات دوم: ببار باران با قلم: نازنین براتی و الهه ی شرقی از: فرزانه فرجی ۴۰۰ امتیاز @farzane77 @مارشمالو♡🌷 ⬅نفرات سوم: دلنوشته: آینه ی خاموش به قلم: (یگانه زارع ) و دلنوشته تنهایی( صبا جابری ) ۳۰۰ امتیاز @y.zare @fateme.s84🌷 ⬅نفر چهارم: دلنوشته موهایم را بباف( الینا محمدی) ۲۰۰ امتیاز @Elina..🌷 🌹امیدوارم راضی باشید و دیگر دوستانی که شرکت کردن و نتونستن تاپیک خودشون رو به موقع ارائه بدن منتظر شرکت شون در ماه آینده هستم. تمامی دوستان برنده برای ویراستاری به تالار ویراستاری مراجعه کنند و کسانی که طرح جلد ندارن اقدام کنند🌹 لطفا تمامی دلنوشته ها دارای ویراستار قرار بگیرند. @z.farhani. لطفا امتیازات اعمال بشه @M@hta
  27. 10 امتیاز
    #پارت یک نگاه پر از حرصش را به مردی که چهار سال کابوس زندگی اش شده بود انداخت، با خود فکر می کرد آیا این همان مردی بود که اگر یک روز نمی دید دلتنگش می‌شد؟ آن مرد پدرش بود، پدری که به راحتی بنزینی در روابط پدر و دختری ریخت و یک فندک هم روشن کرد. قطره ی اشکی از چشم های شب رنگش روی گونه های سرخ اش ریخت. زود پاکش کرد، بینی اش را بالا کشید و نفس حبس شده اش را بیرون فرستاد. نزدیک پدرش شد، دستش را دراز کرد، تا پیراهنی را که اول صبحی بهانه ای برای پدرش شد که همه را از خواب بیدار کند بگیرد. - بده، من می دوزمش. حسن آقا(پدر حدیث)پوزخندی زد و با تمسخر گفت: - مگه من زن ندارم که دختر عزیزم زحمتش رو بکشه. به دخترش نزدیک تر شد و به چشم های اشکی اش زل زد. - ها؟ چیه؟ دوباره گریه می کنی؟ اول صبحی هی زر زر زر، اه خستم کردین. نگاه حرصی اش را به زن بیمارش انداخت، پیراهن را به صورتش پرت کرد. - تو! خودت می دوزیش. حدیث نگاه غمگینش را به مادر بی چاره اش انداخت، صنم خانوم(مادرش) مانند همیشه بغضش را نگه داشته و سرش را پایین انداخته بود. - باشه آقا حسن می دوزمش، شما اون یکی پیراهن رو بپوشین تا من ... - چی داری می‌گی؟ من الان این رو می خوام، من رو ببین دارم برای چه آدم هایی از صبح تا شب سگ دو می زنم که از گشنگی نمیرن. سمت صنم خانوم هجوم برد و پیراهنش را برداشت، لگد محکمی به پهلوی صنم خانوم زد که آخش بلند شد. حدیث دیگر تحمل نکرد. بر خلاف گفته ی مادرش سکوتش را شکست. با داد گفت: - برای چی می زنیش؟ - به به می بینم که زبون در آوردی، البته از همچین زنی بهتر از این دختر بعید نیست. قفسه ی سینه اش بالا و پایین می‌شد، دیگر برایش بست بود، صبرش تموم شده بود. یا اوضاع بهتر می‌شد یا بدتر. قدمی به جلو برداشت و رخ به رخ پدرش ایستاد. - دیگه حق نداری مادرم رو اذیت کنی. صدای معصوم پر از استرس مادرش آشوبی در دلش انداخت ولی تصمیمش را گرفته بود. - حدیث؟ - هه چه غلط ها! جناب عالی کی باشن که می فرمایین من چه حقی دارم و چه حقی ندارم؟ بغضش را قورت داد. نگاه سردش را بیشتر در چشم های پدرش دوخت. - من حدیثم! دختر صنم. آقا حسن از این که دخترش نام مادرش را به عنوان بزرگ ترش آورد عصبانی تر شد و محکم هلش داد و بی توجه از خانه خارج شد. @Rebecca:)
  28. 10 امتیاز
    سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا. لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد. قوانین-نوشتن-رمان برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی به این تالار مراجعه کنید. -آموزش-نویسندگی پیامی با موضوع " تایید رمان...+تست قلم " برای شما ارسال شده است. در قالب یک پیام، سه پارت ابتدایی رمان رو برای ناظر مربوطه ارسال کنید. درصورت تایید قفل تایپک رمان باز و می‌تونید روند پارت گذاری رو آغاز کنید. در غیر این صورت به تالار زیر مراجعه کنید تا توسط مدیریت در جریان آموزش خصوصی قرار بگیرید. -اتاق-فکر-نویسنده-ها موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم. ياحق
  29. 9 امتیاز
    خواب دیدم آسمون از چشم ماه افتاده بود خون من از گوشه ی چشم تو راه افتاده بود خواب دیدم سایه ای بودم که همراهی نداشت توی خوابم یک فرشته بال هاش رو جا گذاشت...
  30. 9 امتیاز
    همین چند دقیقه پیش یه ساندویچ کالباس درست کردم رفتم تو تراس داشتم با دوستم حرف میزدم گفت چی‌ می‌خوری گفتم ساندویچ ولی‌ حیف نوشابه نیست یه چند دقیقه بعد دیدم یه نوشابه بسته شده به طناب داره میاد جلوم از تراس طبقه بالا دختر همسایمون تو تراس بود شنیده بود صدامو بد از بالا میگه بگیر نوشابرو منم هی‌ اصرار که نمی‌خوام مرسی‌ شوخی‌ کردم با دوستم هی‌ گفت نه بگیر آخر گفتم خو لاعقل بیار پایین دره خونه میگه نه نه نمی‌خوام چهرمو ببینی ریا بشه همچین دختر همسایه‌های با مرامی‌ داریم
  31. 9 امتیاز
    به دو دلیل زنها فوتبالیست نمیشن:...... 1- عمرا 11 تا زن یجور لباس بپوشن ...... ! 2- عمرا بازی بعدی هم ...همون لباس و بپوشن ....!
  32. 9 امتیاز
    ‏شک کنید ، تا میتونید به همه چیز شک کنید هیچ چیز اونقدر مقدس نیست که نشه بهش شک کرد...
  33. 9 امتیاز
    "پارت ششم" از گوشه چشم بهش نگاه کردم و گفتم: - نه من می‌دونم. یک تای ابروش رو به حالت مشکوفانه بالا داد و گفت: - چی رو می‌دونی؟! - این که آدم بشو نیستی. جیغی زد و گفت: - الان موهات رو دونه دونه از ریشه می‌کَنم. خندیدم و گفتم: - بشین سرِ جات بچه، دارم رانندگی می‌کنم. ایشی گفت و به حالت قهر روش رو به طرف شیشه کرد. سری تکون دادم و به طرف خونه تغییر مسیر دادم؛ واقعاً اگه مسخره بازی های این دیوونه نبود، مطمئنم افسردگی می‌گرفتم. {راوی} عصبی در خانه را به هم کوبید که باعث ایجاد صدای بدی شد؛ سلامی کرد و بدون منتظر ماندن جواب از جانب کسی به سمت اتاقش رفت و درِ اتاقش را با خشم باز کرد و آن را به شدت به هم کوبید. در اتاقش تند تند قدم می‌زد؛ گویی سیبی در گلویش بالا و پایین می‌کرد. نتوانست کنترل کند و نعره ای از فرط عصبانیت زد.برادرش در اتاق را با ترس باز کرد و به طرفش رفت. - آروم باش داداش، چت شده تو. با چشمان سبز رنگش که حالا رگه های قرمزی که به دلیل عصبانیت دورش را گرفته بود، نگاهش کرد. - می‌پرسی چم شده؟! آر...ر...ر...ه؟ - باشه، باشه داد نزن؛ فقط آروم باش من مطمئنم بالاخره پیداش می‌کنی. روی تخت نشست و سعی کرد بعضش را کنترل کند؛ دستش را میان موهایش برد و آرام تر از قبل گفت: - می‌دونی چند ساله دنبال این لعنتی می‌گردم؟ انگاری آب شده رفته تو زمین، دارم روانی میشم. - آره می‌دونم، ولی تو آدمی نیستی که ناامید بشی پسر. گویی که با یاد آوری خاطراتی عصبی می‌شود و باز هم ولوم صدایش بالا می‌رود. - برو بیرون می‌خوام تنها باشم. خواست اعتراضی کند که با دیدن عصبانیت بیش از حد برادرش فقط سرش را تکان داد و از اتاق بیرون رفت. پدر و مادرش با نگرانی به سمت پسرشان رفتند؛ ولی او فقط با گفتنِ «چیزی نیست، خوب میشه» از آنها دور شد و به سمت اتاقش رفت. از آن طرف؛ هیچکس از اتفاقات و حرف هایی که در مورد آن شخصی که پسرک در به در دنبالش می‌گشت، خبر نداشت. کسانی که داشتند نقشه هایی می‌کشیدند که شاید باعث مرگ چندین نفر شود… . {آرام} به طرف آسانسور رفتیم و طبقه سوم رو زدم، مثلِ بچه ها دست هاش رو به سینه زده بود و پشتش رو به من کرده بود، خندم گرفت. - هی خوشگله! برگشت و از گوشه چشم نگاهی بهم کرد و گفت: - هان، چیه؟ چشمکی زدم و گفتم: - شماره بدم پاره کنی؟؟ - هر هر، چقدر خندیدم. لبخندم پهن تر شد و توی همون حالت گفتم: - عه، این جوری هاست؟ حیف شد می‌خواستم برات قرمه سبزی درست کنم؛ ولی انگاری قهری. با شدت به سمتم برگشت و خواست چیزی بگه که آسانسور ایستاد، بی توجه بهش به طرف در رفتم و بازش کردم و داخل شدم. بدو بدو خودش رو بهم رسوند و گفت: - چیزه… حالا چون دختر خوبی هستی من این بار بهت خوبی می‌کنم و باهات آشتی می‌کنم، چون اگه این کارو نکنم برای اینکه دختر به این خوبی و قشنگی و پرفکتی باهات قهره میری یک بلایی سر خودت میاری و منم عذاب وجدان می‌گیرم. مدیونی فکر کنی برای قرمه سبزی دارم این همه چرت و پرت به هم می‌بافم. بعد نیشش رو باز کرد. پوکر داشتم نگاهش می‌کردم و با همون قیافه گفتم: - عجب رویی داری ها... @..Raha.. @z.farhani.
  34. 9 امتیاز
    #پارت دوازدهم تنها سری تکان دادم و دستم را به سمت موهایم برده و مشغول بازی با آن شدم. - خیلی پررویی اگه جایِ تو یه خر این جا بود احساس شرمندگی می کرد اما تو عجیبی واقعا موجود عجیبی هستی! همون ۴ سال پیش گفتم این حرفه رو فراموش کن برو سراغ رشته یِ اصلی خودم واست پارتی جور می کنم و کار جور می کنم اما گفتی"نه من نمی تونم من می خوام رو پایِ خودم بایستم نمی خوام زیر بار منتت برم" لب هایش را جمع کرده بود، صدایش را نازک و به سرعت و پر حرص صحبت می کرد.لبخندی رویِ لب هایم نشست. یکهو خنده ام تبدیل به قهقه شد و بلند شروع کردم به خندیدن‌ همان طور می خندیدم که حواسم از بهرام پرت شد او هم سو استفاده کرد بلند شد و به سمتم آمد. متعجب و با خنده به او خیره شده بودم که یکهو دست هایش را بالا برد و به پس گردنی محکم و دردناکی به بالای سرم زد. خندیدم ام توقف یافت و همان طور متعجب به او خیره شدم. دهانم را باز کردم، تا علت کارش را بپرسم که صدایی گفت: - جناب دکتر؟! بهرام و من همزمان به سمت صدا برگشتیم، با دیدنِ دختر پرستاری که با چشم هایی درشت شده به ما خیره شده بود؛ متوجه شدم همه چیز را دیده است. می دانستم بهرام رویِ این موضوعات حساس بوده و متنفر است آن رویِ دیگرش را کسی ببیند. حال بدتر از همه یکی از پرستار هایِ بیمارستان او را در این وضعیت دیده بود، با لبخندی که تمام دندان هایم را نمایان می کرد به او خیره شدم. با دیدنِ صورت قرمز شده اش نزدیک بود، بازهم قهقه بزنم اما سعی در کنترل خودم کردم تا بازهم مرا نزند.بهرام خیلی آرام تک سرفه ای کرد و برخاست. با حالتی آرام دست هایش را به سمت پیراهن سفید رنگ اش برد و آن را صاف کرد. با صدایی که جدیت کاملا در آن مشهود بود، گفت: - من می رم شماهم صورت حسابتون پرداخت شده، بعد یک ساعت می تونید برید. تنها سری تکان دادم، لبخندی زدم و با نگاهم بدرقه اش کردم.در یک ثانیه از تو به شما تبدیل شده بودم. لبم را به دندان گرفتم، لب هایم را به دندان گرفتم و پوفی گفتم؛ اما با یادآوری جمله آخرش ذهنم مشغول شد. چه کسی پرداخت کرده بود؟ خودش یا مربی؟! بیخیال افکار شده، دست هایم را زیر سرم قرار دادم و به سرمی که دیگر در حال اتمام بود زل زدم. با چکیدن هرقطره اش خاطرات قدیمی در ذهنم می چکید. گویا همین دیروز بود من در رینگ سعی در تمرین حرکات داشتم و هرلحظه مربی سرزنشم می کرد و می گفت: "حرکاتت اشتباهه، بیش تر تلاش کن." لبخندی ریز رویِ لب هایم نشست. @Elina..
  35. 9 امتیاز
    روی سنگی وسط رودخانه نشسته ام... انگار این آب هم هوای من را دارد که این طور دور سرم می چرخد و با صدای خشم بی قرارش من را آرام و بی صدا تماشاگر خود کرده است و با صدای بی صدایی می گوید: - در غصه هایت هم این گونه باش، ساکـــــت... فرزانه فرجی
  36. 9 امتیاز
    #پارت دو "حدیث" آخ... دستم رو، روی سرم گذاشتم، دردی تمام سرم رو گرفته بود. صدای نگران مامانم باعث شد نگاهی به صورت رنگ پریده اش بندازم. - حدیث؟ مامان؟ دورت بگردم چی شد؟ لبخند تلخی زدم، بلند شدم. سر گیجه داشتم ولی جلوی مامان نباید نشون می دادم. کنارش نشستم، دستی به پهلوش کشیدم. - خوبم مامان چیزیم نشد، تو چی درد نداری؟ اشک هاش روان شد. گفت: - بمیرم برات، الهی دستش بشکنه. من به جهنم آخه تو چه جونی داری که... گریه بهش اجازه نداد حرفش رو ادامه بده، بلند شدم. به آشپزخونه رفتم، از یخچال آبی ریختم. قرص آرام بخش رو از جعبه برداشتم، برگشتم و کنارش نشستم. - مامان این رو بخور. دستم رو پس زد، دست هاش رو به پاهاش کشید. - نمی خورم مادر، من می خورم می خوابم از حالت بی خبر می‌شم نمی فهمم تک دخترم چی کار می کنه و ... - هیس مامان! من خوبم اگه می خوای آروم بگیرم این رو بخور. ناچار لیوان رو ازم گرفت. قرص رو خورد، کمکش کردم دراز بکشه. ملحفه رو روش کشیدم. گونه ی اشکی اش رو بوسیدم. - بخواب مامان خوشگلم. فقط نگاهم کرد، آروم چشم هاش رو بست. تشک و پتو و بالش خودم و بابا رو گوشه ای جمع کردم ملاف سفید رو روش کشیدم. بیسکویت رو از توی کیفم برداشتم و یکی خوردم. طبق معمول بعد از جنگ صبحگاهی آماده می شدم و دلم رو به کوه می زدم. مامان که ظهر بیدار می‌شد، بابا هم غروب می اومد. نگاهم به آینه ی شکسته ی روی دیوار افتاد. دیگه رنگی به صورت زیبایی که دل فامیل رو می برد نمونده بود. شال گردن نارنجی بلندم رو دور گردنم انداختم. نگاه آخرم رو به مامانم انداختم و بیرون رفتم. فکرم به چهار سال پیش رفت که بابای مهربونم رفیق باز شد قمار کرد، هر چی داشتیم و نداشتیم رو فدای رفیق هاش کرد و فروخت. نه گذاشت فامیلی برامون بمونه نه آشنایی. ولی الان همون رفیق هاش کجا بودن که تو پایین شهر یه خونه ی پنجاه متری داشتیم. مامان بی چاره ام به خاطر حرف و حدیث مردم از پا افتاد. پای کوه ایستادم و غرق عظمتش شدم. کاش من هم کوه بودم. همین قدر سخت، همین قدر محکم. آروم-آروم از پله ها بالا رفتم و بعد از پونزده دقیقه به جای که بیشتر وقت ها می رفتم ایستادم. دست هام رو داخل جیب مانتوی پاییزی طوسی رنگم کردم و چشم هام رو بستم. هوا سرد شده بود و سوز شدیدی داشت. باد موهام رو به بازی گرفت. @Rebecca:)
  37. 8 امتیاز
    ای داره چه می کنه؟؟؟؟؟؟؟
  38. 8 امتیاز
    #پارت سیزده عقب تر ایستادم. اون مرد با دوتا آدم هاش بابا رو هل دادن و داخل حیاط اومدن. دهنم رو باز کردم با حرص گفتم: - به چه حقی اومدین؟ ابروی بالا انداخت و گفت: - به به خانوم کوچولو بهت نمیاد ولی چه زبونی هم داری. بلند با اون دو تا غول پیکر خندید، حس خوبی نداشتم با صدای مامان که معلوم بود خودش رو تا این جا روی زمین کشونده تا بیاد برگشتم. کمک کردم که بایسته، با ناله رو به همون مرد گفت: - این جا چه خبره؟ شما کی هستین؟ این جا چی کار می کنید؟ مرد خنده ی بلندی کرد و گفت: - چه عجب از دهن حسن یه حرف راست شنیدیم پس زنت واقعا مریضه. باز خندید که گفتم: - مگه نشنیدید مادرم چی گفت بگید این جا چی کار می کنید؟ با نگاهش سر تا پام رو گذروند و گفت: - من هوشنگم همون که قمار رو از این مردک برده، الان هم اومدم حق رو بگیرم. با حرص بیشتر گفتم: - این جا چیزی برای گرفتن نداریم که بهت بدیم مردک الدنگ گم شو بیرون. - نوچ نوچ نوچ نشد دیگه، اصلا نداریم که آقا هوشنگ حقش رو نگیره، من از پدرت کلی سفته دارم. با داد گفتم: - یا همین الان از این جا می‌رید یا به پلیس زنگ بزنم، می دونید که کارتون غیر قانونیه و راحت میوفتین تو هلف دونی. با دست هاش دستی به سیبیل های بلندش کشید و اخم کرد: - مادر نزاییده کسی که بخواد من رو بندازه هلف دونی. بلند صدا کرد: - اسی؟؟ یکی از آدم هاش گفت: - جونم آقا؟ - این دختره چی می‌گه؟ - هیچی آقا حرف گنده تر از دهنش می‌زنه. بلند خندیدن، ترس تمام وجودم رو گرفته بود، حواسم به لرزش دست های مامانم بود. می ترسیدم حالش بد بشه. اون مرده که اسمش رو نمی دونستم چی بود سمت بابا رفت، دست هاش رو محکم گرفت. صدای آخ بابا همراه با جیغ مامان بلند شد. با ترس مامان رو ول کردم، گفتم: - تو رو خدا ولش کن چی از جونش می خواین؟ - آهان حالا شد من کار غیر قانونی نمی کنم دختر جون. از بابات سفته دارم و راحت می تونم به قول خودت هلف دونی بندازمش. نزدیک تر شد و رو به روم ایستاد، ادامه داد: - دختر خوبی باشی به نفع خودته. به اون مرد گفت بابا رو ول کنه، بابا به حرف اومد گفت: - آقا هوشنگ رحم کن من که نگفتم پولت رو نمی‌دم، یکم صبر کن قمار بعدی رو می برم و تقدیمتون می کنم. - من الان پولم رو می خوام پول من رو بده برم پی بدبختیم. بابا با ناله گفت: - به خدا به پیر به پیغمبر ندارم، هر چی می خوای ببر اصلا این خونه مال تو ولی... لگدی محکمی به بابا زد که گریه ام گرفت. مامان به صورتش چنگ زد، می دونستم اگه حرفی بزنم بدتر می‌شه برای همین فقط گریه کردم. گفت: - پول نداری غلط می کنی میای سر میز قمار با هوشنگ، من تو رو پولت می کنم مردک. که صدای مردی که اسمش اسی بود بلند شد و گفت: - آقا این بی عرضه پولش کجا بود؟ می خوای دخترش رو ببریم. با ترس به هوشنگ نگاه کردم که محکم دم گوش اسی زد و گفت: - احمق این دختر جای بچه ی منه من کجا ببرمش پس مردونگی کجا رفته ها! یکی دیگه هم زد که خداروشکر کردم که حداقل مردونگی تو وجودش نمرده، صدای مسیح اومد که رو به آقا هوشنگ گفت: - می تونم باهاتون حرف بزنم؟ اون این جا چی کار می کرد آروم گفتم: - آقای سلیمانی؟ سری به معنی سلام تکون داد. هوشنگ گفت: - جناب عالی کی باشن؟ - چند لحظه بیشتر وقتتون رو نمی گیرم. رفت. هوشنگ تنها دنبالش رفت. نگاهم به اسی که با عصبانیت نگاهم می کرد افتاد. بابا هم آروم سر جاش نشسته بود و از سرش می زد. بالاخره تیر آخرم زد و بدبخت ترمون کرد، نگاهم به مامان که بی حال با صورت کبود روی زمین افتاده بود افتاد. با ترس صداش کردم: - مامان؟! جوابی نداد و محکم تکونش دادم. بدنش سرد و شل شده بود. زیر چشم هاش و لب هاش کبود شده بود، بلند بلند مامان رو صدا می کردم که دیگه نفسی نمی کشید. @Rebecca:)
  39. 7 امتیاز
    عاقا ی سوال بزرگ برام پیش اومده. عشق چیست؟ چیه هی هرچی میشه میگن عاشق شده؟ من ک آخر نمیفهمم عشق چیه. چرا هر کی کار عجیب غریب میکنه میگن عاشقه؟
  40. 7 امتیاز
  41. 7 امتیاز
    دیشب دزد اومده بود خونمون داشت میگشت بلند شدم گفتم دنبال چی میگردی؟ گفت :پول گرفتم خوابیدم بعد گفت حالا که اینطور شد مودمو میبرم ! . هیچی دیگه نصف شبی رفتم پول واسش کارت به کارت کردم بالاخره این بندگانه خداهم زحمت میکشن
  42. 7 امتیاز
    والا داش حسن در جواب سوال عشق چه کوفتیه آشپزیم زیاد خوب نیست ولی فکر کنم یا کوفته قِل قِلیه یا تبریزیه 😂😂😂😂 عشق یه کوفته است که مواد لازم برای تهیه اش: محبت وابستگی دوست داشتن غیرتی شدن براش کوچکترین حرکتی رو بزرگ دونستن یه تار مو شو به دنیا نمی دی😂😂😂 البته این گزینه چرت و پرته چون همون یه تار مو رو تو غذا ببینی دیگه واویلاست حالا فرق نداره موی عشقه یا مو ی ممد آقا قصاب سر کوچه😂😂😂😂 براش مُردن جونت به جونش بسته بودن طاغت دوری ایش رو نداشتن طاغت گریه اش رو نداشتن تا اینجا ش رو بیشتر تو رمان ها ننوشتن مورد دیگه ای دیدم بهت می گم😁😁😁
  43. 7 امتیاز
    به‌جا خواهد ماند... ‏چایمان ته فنجان ‏كودكى‌هامان در كوچه‌ها ‏بغض سنگين شادمانى‌ها در گلویمان ‏و معشوقه‌هایمان ‏در دوردست‌ها #ناظم_حكمت
  44. 7 امتیاز
    #پارت دوم صدایِ نسبتا بلندم را که شنید، سعی کرد خودش را کنترل کند و دست از آن بازی کودکانه اش بردارد. به سمت میز رفتم، دستم را به سمت میز برده و قصد برداشتن یک عدد سوسیس را داشتم که دستی رویِ دستم قرار گرفت! متعجب سرم را بالا آوردم و با لبخند عمیق برزو روبرو شدم. متعجب ابرویی بالا انداختم، به نوعی سعی داشتم بدون حرف زدن به او بفهمانم که قصدش از انجام این کار چیست؟ برزو که پرسش را از درون چشم هایم خواند، با همان لبخندش که حالتی مسخره داشت گفت: - می‌دونی که این جا مسافر خونه ست. مسافر خونه‌ام پر از مهمون، پس این غذا‌ها واسه کی می‌شه؟! تازه متوجه منظور او شدم، پر حرص دستش را محکم پس زده و پس از رفتن یک چشم غره عمیق از او فاصله گرفتم. خوب می‌دانستم، هدف او غذا رساندن به مهمان نیست. بلکه غذا را به افرادی که برای فیلمبرداری آمده بودند، حاضر کرده بود. کلافه پوفی گفتم و پس از انداختن کلاه سویشرت سرمه ای رنگی بر سرم، از مسافر خانه بیرون آمدم. با دیدنِ ظاهر پر از برگ‌هایِ پاییزی قصد کردم همانجا بنشینم، تنها به اطراف زل بزنم و مدام فکر کنم. شاید این گونه می‌توانستم به پرسش هایِ مجهول درون ذهنم پاسخی قاطعانه و عادلانه دهم. این گونه هر شب تا نیمی از صبح بیدار نمی‌ماندم؛ با وزیدن باد، لرزه ای به جانم افتاد. دست‌هایم را درون جیبم فرو برده و به سمت سنگ کوچکی که کنار یک درخت قطور قرار داشت رفتم. این مکان را گاهی اوقات انتخاب می‌کردم، برای نشستن و فکر کردن به گذشته ای که خودم خراب‌اش کردم. حالی که نمی‌دانم چگونه بگذرانم و آینده‌ای که اصلا نمی‌دانم قرار است چه شود؟! با لبخند به سنگ خاکستری رنگ خیره شدم که حالت زیبا و جالبی به درخت، تنه یِ درخت چسبیده بود، خیره شدم. گویا که همدم این روزهایِ خود را پیدا کرده و برای جلوگیری از ترک کردن یارش آن را سفت در آغوش گرفته است. بیخیال این افکار همانند شاعرانه‌ام شدم و نشستم. به رو برو زل زدم، من تا دو سال پیش جایگاه جالبی داشتم و حال این جا در مسافرخانه‌ای کوچک مشغول به جارو زدن هستم. نمی‌دانم چرا؟ اما شاید مقصر خودم هستم اگر آن روز توان دفاع کردن از خودم را داشتم، یقینا من را تعلیق نمی‌کردند. اما امان از سکوت که زمان نامناسبی به سراغت آمده و تو را لال می کند. صدایِ پایی را از پشت شنیدم، اما سعی در تمرکز افکارم کردم و به شخص که پشتم بود اهمیتی ندادم. آنقدر در افکارم غوطه ور بودم که صدایی مرا از غرق شدن در آن دریایِ بی کران پر از افکار شاید بیهود و شاید پر افسوس بیرون آورد‌. - پس توام بلدی بخندی! به سمت صدا که حال نزدیک تر بود، برگشتم. با دیدنِ دخترکی که چندین بار در صحنه دیده بودمش ابرویی بالا انداختم و خیلی سریع نگاهم را از او گرفته و به روبرو خیره شدم. اصلا برایم مهم نبود که او کیست و چه درخواستی دارد! تنها باصدایی محکم و بدون هیچ لطافتی گفتم: - خندیدن جرمه؟ دختر نفسش را بیرون فرستاد و باهمان صدایِ آرامش گفت: - خندیدن تو تنهایی جرمه، این که کسی رو شریک شادیات نکنی عیبه! پوزخندی بر لب‌هایم نشاندم، مگر در این دو سال کسی مرا در شادی‌هایش شریک کرد. چه کسی عیب‌هایش را می‌پوشاند که من دومی‌اش باشم؟ بدون این که پاسخی به او دهم نگاهم را به روبرو دوختم. دختر که سکوتم را دید تک خنده ای کرد و گفت: - پنج سال بدلکار باش و آخرشم هیچ احترامی واست قائل نشن! متعجب نگاهم را از روبرو گرفته و به او خیره شدم، این بار دقیق نگاهش کردم، نگاه عسلی اش توام از افسوس و ناراحتی بود. بینی عقابی اش لب هایِ نسبتا کوچک اش به صورت گندمی اش می‌آمد و در کل چهره یِ بانمکی داشت. به تیپ پسرانه اش نگاه کردم، از تیپ او می‌توان گفت که شاید یک بدلکار باشد؛ اما اصلا به چهره اش نمی‌آمد. @z.farhani. @TEIMUORI.Z
  45. 7 امتیاز
    من چشامو درویش کردم، شما نگاه کنین.😅 فقط حس پدر دختری شون و خراب نکنین. 😄😫😭
  46. 7 امتیاز
    امتحان دارمممممم. هیچی نخوندمممممم. زورم میاد لاشو باز کنممممممم. خستهههههه ام. امتحان خر است. زندگی خر است. دنیا هم خر تر (الان تا مرز دیوونه شدن رفتم)
  47. 7 امتیاز
  48. 7 امتیاز
    #پارت بیست و دو با صدای ماشین، نگاهم رو از پنجره به بیرون انداختم، با دیدن مسیح لبخندی روی لب هام اومد، سریع جمعش کردم، یک بار دیگه به میز نگاه کردم تا همه چی باشه، خیالم از این که همه چی مرتب بود راحت شد، مسیح رو، رو به روم دیدم: - سلام، خسته نباشین... نگاهی به من و بعد به میز انداخت و با حالت خاصی گفت: - علیک سلام حدیث خانوم! ببین چه کرده؟ نیلوفر کجاست؟ سرم رو پایین انداختم: - کاری نکردم، نیلوفر براش کار پیش اومد و رفت. خنده ای کرد و دست هاش رو بهم زد: - که این طور، حالا سراغ غذا بریم که از صبحه ضعف کردم. روی صندلی نشست؛ من هم نشستم، دیس رو برداشت روی ظرفم ماکارونی ریخت، راستش یه حالی شدم؛ یه حال خوب، حالی که مدت هاست منتظرش بودم تا آرومم کنه ولی هیچ وقت انتظار نداشتم اون حال خوبم کنار پسری باشه که کم تر از یک هفته ست که می شناسمش و یا نه من اصلا هیچ شناختی از این پسر رو به روم ندارم. سنگینی نگاه مسیح باعث شد تا به چشم های خوش رنگش خیره بشم، ممنون زیرلبی بگم و شروع به خوردن غذا خوردن کردم. مسیح طبق قولی که داد بعد از ظهر سرخاک مامانم رفتیم. تو راه برگشت بودیم که گفتم: - ممنون بابت همه چی لطفا من رو خونمون برسون، دیگه زحمت نمی‌دم. تکون آرومی خورد و گفت: - ما فعلا نمی دونیم پدرت اومده یا نه! - بله ولی این بار منتظرش می مونم تا بیاد. - شاید امشب نیاد خوب نیست یه دختر تا نصفه شب تو کوچه باشه. - آقای سلیمانی من چند ساله تو اون کوچه رفت و آمد دارم پس... با حرص بین حرف هام اومد: - حدیث خانوم می‌گم نرو یعنی نرو! اخمی کردم: - یعنی چی؟ این اصلا به شما ربطی نداره، اصلا نگه دارین می خوام پیاده بشم. نفس پر از صدایی کشید و با صدای کنترل شده گفت: - حدیث خانوم نمی‌شه بری پس دیگه این قدر اصرار نکن. عصبی شدم و گفتم: - چی دارین می‌گین؟ می‌گم نگه دار. توجهی نکرد. فرمون رو محکم تر گرفت که رنگ دستش زرد شد، بلند تر گفتم: - نگه دار، نگه نداری خودم رو از ماشین پایین پرت می کنم. @Rebecca:)
  49. 6 امتیاز
    امروز تواخبار اعلام کردن جوانان نباید دغدغه مسکن داشته باشند. . . . مسکن به اندازه کافی و با قیمتهای مناسب در تمامی داروخانه ها هست
  50. 6 امتیاز
    #پارت سی و سه انقدر خندیده بودم که دل درد گرفته بودم، بلند شدم. نگاهی به غذا کردم که آماده شده بود تا خواستم نیلوفر رو صدا بزنم گفت: - عشق دلی غذا رو این جا بیار بخوریم. - نه بابا بهت بد نگذره، پاشو بیا غذا آماده است. - باشه حدیث خانوم یادم می مونه ها! - خوبه کم غر بزن و بیا. میز رو کامل چیدم، نیلوفر با چشم غره صندلی رو کشید. نشست: - حالا چی درست کردی، بوی سبزی میاد. - الان می فهمی. و ظرف کوکوسبزی رو، رو به روش گذاشتم: - بفرمایید نوش جان. با خنده یکی برداشت و یکم تست کرد: - نه ترشی نخوری یه چی می‌شی. بلند خندید و ادامه داد: - خوش به حال مسیح شده دیگه یه زن کدبانو گیرش افتاده. لبخندم محو شد، نیلوفر کجای کار بود من فقط به اسم زنش بودم. بعد از این که مادرش بیاد نمی دونستم چی می‌شم و تکلیفم نامعلوم بود. نیلوفر از هیچ کدوم از این قضیه با خبر نداشت، آبی برای خودم ریختم، سر کشیدم. دوباره با لبخند گفتم: - راستی تو و امیرعلی کی سر خونه و زندگیتون می رین. چنگالی به غذاش زد، تیکه ای خورد: - فعلا معلوم نیست شاید با عروسی شما یکی کنیم. انگار که تازه فهمید چی گفته با خوش حالی چنگالش رو انداخت. با جیغ گفت: - وای آره با هم عروس می‌شم اون هم تو یک روز خیلی باحال می‌شه، آره همین کار رو می کنیم! دوباره خندید، من فقط لبخند می زدم و آب می خوردم. بعد از این که غذا تموم شد گوشیم زنگ خورد با دیدن اسم مسیح تمام دلخوری هام از بین رفت جواب دادم: - مسیح؟ - سلام خانوم خونه ام. خندیدم: - سلام خسته نباشی؟ - قربان شما بانوی زیبا، خوبی؟ - آره خوبم تو چطوری؟ - حال حدیث خانوم خوب باشه من غلط کنم خوب نباشم، سر خاک رفتین؟ - بله اون جا هم رفتیم. سکوتی بینمون بود که باعث خنده ام شد، مسیح گفت: - به چی می خندی شیطون؟ با خنده گفتم: - هیچی کاری نداری؟ - چرا مواظب خودت باش. - باشه، مسیح؟ نفس پر صدایی کشید: - جانم - اوم کی میای؟ - شما امر کنی من همین الان می‌ام. - نه این طوریم که نه. - باشه پس نیلوفر رو نگه دار ساعت هشت با امیرعلی می‌ایم شام هم می خرم زحمت نکش. - باشه. - قربانت کاری نداری عزیزم... - نه دیگه به کارت برس. - چشم فعلا. - فعلا. نفس عمیقی کشیدم، گوشی رو روی قلبم گذاشتم که با صدای نیلوفر تو جام پریدم: - اه اه نگاهشون کن چه دلی میدن و قلوه می گیرن - نه که تو و امیرعلی شورش رو در نیاوردین. @Rebecca:)


×
×
  • اضافه کردن...