رفتن به مطلب

پرچمداران

  1. Mary78

    Mary78

    کاربر منتخب


    • امتیاز

      1,847

    • تعداد ارسال ها

      3,049


  2. mobina..a

    mobina..a

    کاربر خاص💛


    • امتیاز

      789

    • تعداد ارسال ها

      1,374


  3. P.A

    P.A

    پلیس انجمن


    • امتیاز

      682

    • تعداد ارسال ها

      1,598


  4. SM84

    SM84

    کاربر عادی


    • امتیاز

      605

    • تعداد ارسال ها

      275



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز از زمان یکشنبه, 22 اردیبهشت 1398 در همه بخش ها

  1. 12 امتیاز
    نام رمان : "بدلکار" نام نویسنده : "مریم خسروی" ژانر : عاشقانه ، پلیسی ، درام. ساعت پارت گذاری : نامعلوم . خلاصه : در زندگی گاه تاریخ تکرار می شود ؛ اما به نوعی مختلف و متفاوت ... زندگی دختری که رویاهای صورتی اش را در پسِ نقابی پسرانه و سرد پنهان کرده ... آیا کسی پیدا می شود که او را از قالب سرد و یخی اش بیرون بکشد ؟ سرنوشت برای او چگونه رقم خواهد خورد ؟ نقد رمان بدلکار
  2. 12 امتیاز
    پارت سیزدهم تکیه اش رو از درخت گرفت و از جاش بلند شد.با قدم های خسته از من دور شد،نمی دونم چرا اما با صدای بلندی گفتم: -رابرت نرو! ایستاد اما به طرفم بر نگشت،من هم از جام بلند شدم و گفتم: -پیشم بمون! خسته بودم.از تنهایی!از این که فقط خودم باشم،از اینکه کسی دوستم نداشته باشه خسته بودم!از سیاهی این جنگل،حتی از خودم هم خسته بودم!هنوزبه طرفم برنگشته بود اما لرزش شونه هاش نشون از گریه کردنش بود،منم دوسش داشتم!اولین موجودی بود که توی این سال ها دیده بودم!منه آدم ندیده دلم رو بهش باختم!برای این که تنهام نزاره،برای این که حداقل یه نفر توی این زندگی نحس دوستم داشته باشه ،برای خلاصی از این تنهایی و سیاهی لب زدم: -رابرت من هم تو رو دوست دارم.تروخدا تنهام نزار!از پیشم نرو!من رو دوباره توی این سیاهی رها نکن! با احساس فشرده شدن متوجه شدم الان توی آغوش کسی قرار دارم،توی آغوش رابرت.خندیدم،بعد از سال ها خندیدم.احساس خیلی خوبی داشتم.احساس امیت،آرامش!برای اولین بار حس کردم من هم یه آدمم.یه مود زنده!صدای خنده رابرت هم توی گوشم طنین انداخت،برای اولین بار معنی خوشحال بودن رو درک کردم.اما... همه این ها برای چند دقیقه بود... کل خوشی من چند دقیقه طول کشید. اول از همه سرمای شدیدی رو روی قفسه سینم احساس کردم و بعد این رابرت بود که با شدت از من جدا شد و به درخت برخورد کرد. گیج بودم!انگار توی مهه غلیظ گیر کردم. صدا ها توی سرم اکو می شد،صدای خنده رابرت!خنده من!صدای...صدای مادر بزرگ! دست هام رو روی سرم فشار می دادم،همه جا داشت تار می شد و این صدای فریاد رابرت بود که روی مغرم ناخن می کشید. نمی فهمیدم چیشده!کم کم داشت چشم هام سیاه می شد که دوباره دیدمش!دوباره مادر بزرگم رو توی اون لبای سفید حریری دیدم!دوباره صداش که برام کابوس بود ،توی سرم پخش شد: -سوفیا...من رو نا امید کردی...سرورم رو آزاردادی....تو بنده شیطانی وبه اون خیانت کردی...تو مستحق مرگی...تو باید عذاب بکشی...
  3. 11 امتیاز
    یکی از خوبای سایت نودوهشتیا😊 کسی که با مطالب آموزندش به نویسنده ها کمک میکنه🌻 کسی که شاید تو چت باکس نیست ولی حواسش به همه ماها هست😍 کسی که زحمت طراحی جلد خیلی از ماهارو کشیده و بهمون زیبایی اصلی رمانمون رو هدیه داده💚🌹 نویسنده عزیزی و حرفه ای که رمانش رو عالی تموم کرد و داستانش و قوی تر شروع کرد.😎 دمتتتتتت گررررررم هاااانی جوووووونم مررررررسی که هستیییییی منتظر رمان جدیدتم هستمممم❤❤❤❤❤❤❤❤🌺🌺🌺🌺😘😘😘😘😘😘😘😘 @ihawni
  4. 11 امتیاز
    پزشک وظیفه دارد بیمار را درمان کند وکیل وظیفه دارد از حق دیگری دفاع کند . هرکس وظیفه و مقامی دارد و برایِ این که به آن مقام برسد. سال ها تلاش کرده درس خوانده و است . همه یِ این ها به کنار قضاوت را هم‌تنها در این دنیا یک نفر می تواند انجام دهد آن‌هم قاضی است پس با قضاوت هایِ الکی که باعثِ به وجود آمدنِ خیلی از دلخوری ها می شود افراد را ناراحت نکنید.... تنها قاضی قضاوت می کند و این را به ذهنت بسپار، تو قاضی نیستی... #نرجس_رجبی
  5. 11 امتیاز
    کوروش کبیر : لذت انسان از تمام چیزهای خوبی که بدست می آورد ؛ دقیقا مربوط به دردهایی است ، که او برای بدست آوردن آن ها کشیده است.
  6. 11 امتیاز
    دستم را رها نکن رها شوم بی‌چاره می شوم بی‌چاره شوم زندگی ام سخت می شود چون تنها چاره ام‌ در زندگی تویی! #پایان #رمان_رهاشده زهرا یزدانی و نرجس رجبی.‌ :() @آرا
  7. 11 امتیاز
    پارت8: شهریور ماه،خوب می دانست که چگونه شور وشوق را به عمارت میرزا ببخشد.همیشه در این ماه به خاطر به ثمر نشستن بیش از نصف محصولات روستا،جشن وشور بزرگی در عمارت برپا می شد. ارباب ها در این روز در شور وشوق بودندورعیت ها هم چنان بی وقفه در تلاش. ولی مهمانی این سال کمی متفاوت تر از سالهای دیگر بود.مهمان های بیشتری به عمارت دعوت بودند،والبته بالامقام تر! قراربود برخی از خان زاده های شهرنشین هم به این مهمانی بیایند واز طبیعت بکر این منطقه دیدن کنند برخی خیال خریدن ملکی در این مکان داشتند واین یعنی بالارفتن حساسیت ارباب،برای برگزاری هرچه بهتروباشکوه تر این مهمانی. شمسی برای این مهمانی حتی برای خدمه عمارت هم لباس های نو تدارک دیده بود که زیبایی مجلس را به اوج برساند. زمانه مهمانی فرارسیده بود وخان زاده ها یکی پس از دیگری وارد عمارت می شدند. جلوی درب عمارت سیف الله وعباس ایستاده بودند ومشغوله هدایت کردن مهمان ها به داخل عمارت بودند. در داخل عمارت هم خالی از لطف نبود،دخترهای ارباب زاده های عمارت ،یکی آراسته تر از دیگری ایستاده بودند و این فرصت مناسبی بود،برای بیشتر دیده شدن آنها همین موضوع باعث شده بود که گرانترین وزیباترین لباس هایشان را بر مهمانی امروز برتن کنند. مهمان ها داخل عمارت آمده بودند وچشم انداز زیبایی در عمارت به وجودآورده بود. زنان ارباب زادگان شهرنشین،کلاه های زیبایی برسر گذاشته بودند ومردان کت وشلوارهای شیک برتن داشتند. راحیل آن روز خیلی خوشحال بود،به خاطر این مهمانی،همان روسری قرمزی راکه آرزویش را داشت بدست آورده بود.ولی اکنون با دیدن زنان شهری،آرزوهای رنگارنگ راحیل،خیلی بیشتر قد کشیده بودند و همانند سروی بلند،درحاله رشد بودند. از دیدن آن همه شکوه وتجملات به وجد آمده بود در افکارش غرق شده بود. اکنون دلش آن کت ودامن های شیک وکلاه های زیبا را می خواست،احساس می کرد چقدر با آن کفش های پاشنه بلند زیباترمی شد! غرق در افکارش بود که باصدای مادرش به خودش آمد +بلقیس:راحیل..حواست کجاست؟به جای اینجا ایستادن و زل زدن به مهمان ها،برو ازشون پذیرایی کن. _راحیل:من؟ +بلقیس:نه جانم شما نه،شما بفرما ازت پذیرایی بشه!حالت خوبه راحیل؟نکنه فکرکردی شاهزاده ای! _راحیل:چه کارکنم بالاخره؟ +بلقیس:به خدا با جارو میوفتم به جونتا،بیا بیا این شربتا رو بگیر برو از مهمونا پذیرایی کن. راحیل با دستپاچگی سینی شربت را از دست مادرش گرفت و به سمت مهمان ها رفت.عظمت وشکوه حاکم درمجلش اورا مجذوب خود کرده بود زنان چه زیبا می خندیدند ومردان چه پر جذبه بودند. سینی شربت را به سمت یکی از زنان که به نظرش خیلی زیبا می آمد گرفت،او بدون نگاه کردن به راحیل شربتی را برداشت ومشغول صحبت کردن باهمراهش شد. راحیل به سراغه نفره بعدی رفت که زنی با موهایی روشن بود،او دست رد به برداشتن شربت زد ولی خوش رفتارتر از بانوی قبلی به نظر می آمد. راحیل سرش را بالا برد خواست به سمت نفربعدی برود که حواسش به صدایی پرت شد سرش رابه سمت صدا برگرداند گروهی از مردان جوان بودند که کناره هم ایستاده بودند ودرحال خندیدن بودند. راحیل زیرچشمی به آنها نگاهی کرد ودوباره سرش رابرگرداند که به سمت نفربعدی برود که باصدایه شهلاخانوم درجایش ایستاد. شهلا درحالی که سعی می کرد خیلی زیبا راه برود خرامان خرامان به سمت راحیل آمد وگفت:حواست کجاست دختر؟چرا فقط این سمت شربت پخش میکنی به آن مردان جوان هم شربت تعارف کن. راحیل انگار دنیا رویه سرش خراب شده باشد سری به نشانه تایید تکان داد و سریع گفت:چشم خانم معذرت میخوام. راحیل با بی میلی واضطراب به سمت آنها روانه شد ولی خیلی دل آشوب بود،استرس عمیقی داشت نمیدانست چه بگوید،چطور رفتارکند،به آرامی به سمت آنها رفت،مردان جوان درحال صحبت کردن بودند راحیل ولی حرف هیچکدامشان را نمیشنید فقط می خواست زودتر کارش را تمام کند وبرود. بدون معطلی سینی شربت را به سمت یکی از آنها که پیپی در دست داشت گرفت،مرد شربتی را برداشت وبدون تشکر به صحبت کردنش ادامه داد. راحیل کمی اندامش را را کج کرد که به سمت نفربعدی برود ولی بدون اینکه سرش را بالا بیاورد ناگهان احساس کرد سینی اش به چیزی برخورد کرده است سرش را که بالا آورد دید دیوار برخورد کرده،خواست برگردد که کفش مرد جوانی که پشتش ایستاده بود ومشغول صحبت کردن بود را لگد کرد. از شدت استرس دستانش می لرزید تعادلش را از دست داده ود باصدایه مردی که مخاطب پسر جوان بود به خودش آمد +حواست کجاست دختر؟داری چیکار میکنی مگه چشات نمیبینه. راحیل در حالی که سرخ شده بود عذرخواهی کرد و خواست دستمالی بردارد وکفش مرد جوانی که پایش را لگد کرده بود را پاک کند ولی حواسش نبود که سینی شربت در دستانش است سینی از دستانش درحال افتادن بود که پسر جوانی که راحیل کفش هایش را لگد زده بود سینی را گرفت.راحیل از شدت استرس عرق بررویه پیشانیش نشسته بود +مرد جوان باصدای آرامی گفت حالتون خوبه خانم؟میخواین کمکتون کنم؟ _راحیل شتاب زده گفت:معذرت میخوام آقا الان کفشتون رو تمیز میکنم بی ادبی من رو ببخشین +پسر جوان با ملایمت گفت:اصلا مشکلی نیست اتفاق خاصی نیفتاده من خودم بدجایی ایستاده بودم. راحیل از برخورد مرد جوان خیلی تعجب کرده بود ارباب زاده ای اینقدر متواضع؟مگر امکان داشت؟سرش را کمی بالا آورد که مرد جوان را ببیند واز او تشکر کند،ولی زبانش بند آمده بود ونمی توانست حرفی بزند. در جلوی چشمانش پسری باقدی بلند واندامی ورزیده بود که کت وشلواری سیاه رنگ وکرواتی زیبا برتن داشت چشمان مخمور ولبخندی مسحور داشت،چهره ی جذابش خیره کننده بود،بوی مطبوع عطری که استفاده کرده بود بر فضایه اطراف چیره شده بود. تابه حال مردی به زیبایی وجذابی او ندیده بود ناگهان به خودش آمد وسینی را از دست مرد جوان گرفت و سریع دوان دوان از جمع آنها دور شد وبه سمت مطبخ دوید احساس میکرد قلبش به تپش افتاده تابه حال چنین احساسی را تجربه نکرده بود. @Mary78
  8. 11 امتیاز
    پارت دوازدهم رابرت:-آره...من اون زمان که سالم بودم راجب این جنگل و تو می شنیدم،از شومی این جنگل...از تویی که وجود داشتنت برای مردم یه افسانه است...اون زمان خیلی به این چیز ها علاقمند بودم،به احضار روح،جن و این چیزا...من گاهی اوقات می اومدم به این جنگل و تویی که توی تنهایی گریه می کردی رو تماشا می کردم...از همون اول نیروهات روی من اثر نکرد...دلیلش هم... سکوت کرد،با کنجکاوی که توی وجودم رخنه کرده بود گفتم: -چی رابرت؟! به نفس عمیق کشید و ادامه داد: -من از همون روزی که دیدمت بهت علاقمند شدم،دنبال پدر و مادرت رفتم و همه جا رو زیر رو کردم تا بفهمم دلیل این نیروهای تو چیه!اما هیچ کس جوابی بهم نمی داد... تصمیم گرفتم از روح یکی از آشنایانت کمک بگیرم.نمی دونم چرا اما انتخابم توی اون موقعیت مادر بزرگت بود... خیلی تعجب کرده بودم.خیلی زیاد،نمی تونستم حرف هاش رو درک کنم،چشم هاش رو به من دوخت و ادامه داد: -روح مادر بزرگت رو احضار کردم،اما...اما همه چیز از اون روز تعقیر کرد.دیگه هیچ چیز مثل قبل نشد،نیرو هایی توی وجودم آشکار شدن که نمی تونستم کنترلشون کنم... بغض صداش رو گرفته بود،حس می کردم خیلی براش سخته ادامه دادن!اما من می خواستم ادامش رو بشنوم پس سکوت کردم و بهش چشم دوختم تا ادامه بده: -من...من...نمی تونستم خودم رو کنترل کنم!وقتی تبدیل به اون موجود می شدم کسی رو نمی شناختم...حتی... اشک دوباره روی گونه هاش جاری شد: -حتی مادرم رو نشناختم...منه عوضی مادر خودم رو کشتم...من...من...من یه حیوونم. با صدای گرفته، پرسیدم: -چی شد که به اینجا اومدی؟ سرش رو به درخت تکیه داد و با همون صدای بم و گرفته جواب داد: -به خاطر تو! با تعجب پرسیدم: -منظورت چیه؟! بدون این که بهم نگاه کنه گفت: -سوفیا من تورو دوست دارم!از اونجا فرار کردم که حداقل پیش تو باشم...اما... قطره اشکی روی گونش چکید.شوکه بودم.تا حالا غیر از پدر و مادرم توسط موجود دیگه دوست داشته نشده بودم.برام سخت بود که حرفش رو درک کنم.دوباره این صدای رابرت بود که من رو محو خودش کرد: -اما از اینجا میرم...قول می دم...سوفیا من نمی خوام تو رو هم مثل مادر از دست بدم...نمی خوام... بغض شدید صداش مانع می شد حرف ها رو پیوسته بگه و مدام حرفش رو قطع می کرد رابرت:امروز یه چیزی فهمیدم...سوفیا من با نگاه کردن به چشم هات می تونم خودم باشم...اما باید از اینجا برم تا به تو آسیبی نرسه!
  9. 10 امتیاز
  10. 10 امتیاز
    بغض وقتی می رسد شاعر نباشی بهتر است... بغض وقتی گریه شد خودکار می خواهد فقط... چشم های خیسم امشب آبرو داری کنید... مرد جای گریه اش سیگار می خواهد فقط!
  11. 10 امتیاز
    یکرنگ که باشی زود چشمشان را میزنی خسته می شوند از رنگ تکراریت،این روز ها دوره ی رنگین کمان هاست...
  12. 10 امتیاز
    https://forum.98iia.com/topic/4930-رمان-کـآریـزمـا-demard/ یه سری رمانا هم هستن که... نیاز به تعریف ما ندارن! خودشون همیشه جز بهترینان ^___^ کاریزما بخوانید و لذت ببرید. ❤️فوق پیشنهادی ❤️ نفرین عامون برآنان که نخوانند
  13. 10 امتیاز
    طُ را چه به دوست داشتن مَن و مَرا چه به دوست داشتن طُ ; )
  14. 10 امتیاز
    ‏مشکل از حجاب دختران نیست، در چشمِ آن مرد حجابی نیست ...
  15. 10 امتیاز
  16. 10 امتیاز
    یهویی دلم خواست قبل از شروع امتحانام یه پارت بعد از سه هفته بزارم قابل توجه خوانندگان محترم 👇 https://forum.98iia.com/topic/2345-رمان-ریحـ🔫ــانه-zahras/?do=findComment&comment=108088
  17. 10 امتیاز
    پارت7: روزها درحال گذشتن بودند.میرزااسدالله خان،حسابی مشغول بررسی امور اموال با برادرانش بود.کمال خان وحاج قلی پور برادرانه کوچکتر میرزا بودند. میرزا،بزرگترین فرزند از بزرگ خاندان زند بود.بعداز مرگ پدرشان،تمامه امور مالی اصلی خاندان هم به دست میرزا بود.کنترل مزارع واملاک چندین روستا،کاری دور از دردسر واسترس نبود. میرزا چندین فرد را برای این کار گماشته بود.ولی مهمترین وظیفه برای مستشاری وفادار بود که به کنترل ومدیریت امور مالی،به خاندان زند کمک می کرد. پرویز مرادیان اهمیت زیادی برای خانواده زند داشت وهمچنین از نفوذ بالایی در این خانواده،مخصوصا برای میرزا برخوردار بود..فردی بود که خاندانش جد درجد امور مالی خاندان زند را درکنترل داشتند.فردی که پیش میرزا وبرادرانش بسیار مورداعتماد بود . کمال خان مردی مستبد بود که چهره ای همیشه عبوس بود هیچ وقت لبخند نمی زد.همیشه کلاهی به سر می کرد واحساس می کرد از بقیه کاردان تر است. همسرش حوا چهره ای گندمگون داشت وهمیشه گرانترین جواهرات ولباس ها را می پوشید.وحلیمه دختر15ساله آنها،دختری با پیشانی بلند وچشمانی تیره رنگ بود که همیشه موهایش را گیس می کرد و بسیار پرافاده بود.کاظم پسر10ساله کمال وحوا بود.پسری چاق وسربه هوا که جز بازی کردن و غذا خوردن به هیچ چیز در این دنیا علاقه ای نشان نمی داد همیشه از درس خواندن فراری بود وعلاقه زیادی به شکار پرندگان وحیوانات از خود نشان می داد.همیشه تیرکمان کوچکی در دستانش داشت. حاج قلی خان دیگر برادر میرزا بود که قدی کوتاه تر از برادرانه دیگرش داشت،ریشی بلند وصدایی بم داشت.کمتراز همه صحبت می کرد وبیشتر دوست داشت که امور کارها را به دیگر برادرانش بسپارد. همسرش پروانه زنی نجیب زاده از یک خانواده مذهبی بود.برعکس دیگر عروسان خانواده زند،زیاد اهل تجملات نبود،بیشتر اوقات لباس هایه ساده تری برایه پوشیدن انتخاب می کرد و زیاد اهل مهمانی رفتن ومهمانی دادن نبود. تنها فرزند حاج قلی و پروانه دختری به نام لعبت بود دختری18ساله با چشمانی روشن وصورتی زیبا،کم حرف وگوشه گیر که عاشق مطالعه بود و مانند مادرش به جمع هایه خانوادگی علاقه زیادی نشان نمی داد. هواخاهان زیادی داشت،خواستگاران زیادی برای ازدواج با او پیش قدم بودند.اما پدرش معتقد بود هنوز فرصت این را دارد که فردی لایق تر را برای دامادی برگزیند. حاج قلی هیچ فرزند پسری نداشت وهمیشه به خاطر این موضوع گله مند بود همسرش بعد از زایمان سختی که هنگام به دنیا آمدن لعبت و گذراندن یک دوره بیماری سخت،دیگر توانایی به دنیا آوردن فرزند دیگری را نداشت.همین موضوع فرزند پسر نداشتن،حساسیت انتخاب همسر برای لعبت را برای حاج قلی سخت تر کرده بود. پرویز مرادیان مستشار عمارت خاندان زند،وهمسرش سمیه فرزند پسری به نام حسام داشتند که در دانشگاه تهران پزشکی می خواند.این افتخار بزرگی برایه پرویز وهمسرش بود که یگانه پسرشان چنین افتخاری را نصیبشان کرده بود. میرزا اسدالله خان برای کمک هزینه تحصیلات حسام،ماهیانه مبلغی را درنظر گرفته بود واین نشان دهنده اوج علاقه میرزا به پرویز بود. شهریور ماه داشت با تمام زیبایی خود جای خود را به مهر ماه می داد.تب وتاب مهر ماه و شروع کاروفعالیت بیشتر عمارت را هم به حال وهوای خاصی برده بود.شمسی همچنان مشغول آماده کردن امید،برای مدرسه رفتن بود.بزرگترین فرزند خانواده میرزا درحال رفتن به مدرسه بود و این چیزه کمی نبود. ستاره کوچک مانند شاهدخت در عمارت میدرخشید.اکنون تمامه توجه ها به کوچکترین عضو خانواده زند بود. شمسی هرروز لباس ها و روبان های جدیدی را برای آراستن دخترش انتخاب می کرد،این حساسیت به زیبایی اکنون بعد از دختردار شدن برای شمسی چند برابر شده بود. @m.kh78
  18. 10 امتیاز
    مقدمه : کاش چون پاییز بودم... کاش چون پاییز خاموش وملال انگیز بودم... برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد... آفتاب دیدگانم سرد می شد... آسمان سینه ام پر درد می شد... ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد... اشک هایم همچو باران دامنم را رنگ می زد... وه … چه زیبا بود اگر پاییز بودم! وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم! شاعری در چشم من می خواند شعری آسمانی. در کنارم قلب عاشق شعله می زد در شرار آتش دردی نهانی... نغمه ی من همچو آواری نسیم پر شکسته عطر غم می ریخت بر دل های خسته... پیش رویم : چهره تلخ زمستان جوانی... پشت سر : آشوب تابستان عشقی ناگهانی... سینه ام : منزلگه اندوه و درد و بد گمانی... کاش چون پاییز بودم...!
  19. 10 امتیاز
    پارت یازدهم آروم چشم هاش رو باز کرد،با دیدن آسمون چشم هاش یه نفس آسوده کشیدم.بی حرکت به من نگاه می کرد آروم گفتم: -خوبی رابرت؟ اخم هاش رو کمی در هم کشید و توی جاش نیم خیز شد با صدایی آروم تر از صدای من گفت: -ببخش! با ترحم و کمی بغض گفتم: -چی رو؟ از جاش بلند شد که ناگاه روی زمین افتاد. به سمتش دویدم، اون رو بلند کردم و تکیش رو به درخت دادم ،با صدایی که توی اون رگه هایی از بغض نمایان بود گفت: -من به تو اسیب زدم. نگاهش به گردنم بود،دستم رو کمی بلند کردم و روی گردنم کشیدم،با دیدن خون بین انگشت هام با ترحم بیشتری به رابرت نگاه کردم و گفتم: -تقصیر تو نبود. چشم هاش رو محکم روی هم فشار داد و این خیسی اشک بود که روی گونه هاش مانور می داد.با صدای گرفته ای گفت: -من غیر از آسیب رسوندن به دیگران کاری بلد نیستم....درکم نمی کنی!درک نمی کنی چه حسیه وقتی چشم هات رو باز کنی و با جنازه مادرت رو برو بشی....با سر...بریدش!با سری که خودت بریدی!وقتی تبدیل به یه حیون شده بودی!تو درک نمی کنی!نمی دونی چه حالیه وقتی کنترلی روی خودت نداری!وقتی به خودت میای با خون روی دست هات...درک نمیکنی فرار از زندگی چه حسیه...فرار از زنده بودن...نفس کشیدن....فرار از کسی که سال هاست عاشقشی...فرار از تو...فرار از دنیا... اشک های منم مثل بارون بهاری روی گونه هام فرود میومدن.سرم رو بردم بالا که بهش نگاه کنم اما چشم هاش رو بسته بود با همون بغض سنگین ادامه داد: -سوفیا...من تورو می شناختم...از زمانی که این نیرو توی وجودم پیدا شد تورو می شناختم...دلیل این نیرو تویی... با تعجب و حیرت بهش نگاه می کردم ادامه داد:
  20. 9 امتیاز
    میگویم حالم خوب است و باور میکنی... میگویم حالم خوب نیست و میخندی... حالم خنثی میشود و میگویی چرا این چنینی؟! به کدام سازت برقصم جانم؟ من رقاص خوبی نیستم،تکلیفم را زودتر روشن کن... حال من خراب است.مثل روزهایم...مثل دنیایم... #مریم_خسروی
  21. 9 امتیاز
    بعضی آدما رویای موفقیت می‌بینن بعضی‌ها هم بیدار میشن و سخت براش کار میکنن🔥
  22. 9 امتیاز
    بعد از مرگ یکی یک دانه ام، تنها در خانه ای کوچک که مملو از بو و احساس پدر و مادرم بود زندگی می کردم. خانه ای که تنها یک اتاق خواب داشت، به همراه آشپرخانه ای کوچک که روبه روی در ورودی قرارگرفته بود و یک اتاق پذیرایی نسبتا کوچک. برای ما سه نفر کافی بود. مگر چه می خواستیم از زندگی؟ کاری به کسی نداشتیم، زندگی مان را می کردیم. حقمان این نبود. مراسم سوم و هفتم مادرم را در یک روز برگزار کردم. چرا که خانواده پدری ام، با تمام بی رحمی مارا ترک کردند. خبری از خانواده مادری هم نداشتم! یا بهتر است بگویم؛ آن ها هم مارا ترک کرده بودند. پولی نداشتم تا خرج دو مراسم را بدهم. آن پول هم مقداری از پس انداز خانوادگیمان برای روز مبادا بود. به خودم در آیینه نگاهی انداختم. از گریه زیاد؛ چشمانم حسابی گود رفته بودند. موهایی بلند و خرمایی رنگ ام! با نوازش موهایم، یاد مادرم؛ برایم زنده شد. هر وقت که می توانست، صدایم می زد و موهایم را شانه می کرد.با به یاد آوردن خاطره ام، تلخندی روی لبانم نقش بست. وقت هایی که موهایم به هم گره خورده بودند؛ با هزار غر، گره شان را باز کرده و بوسه ای بر سرم می نشاند. رمقی در من باقی نمانده بود.بالشت مادرم را برداشتم و با فکر کردن به خاطرات خوبم با اون، به خواب رفتم. در خواب مدام چهره مهربان، ساده و بی آلایشش را می دیدم. طاقت نیاوردم و با گریه از خواب، برخواستم. نگاهی به ساعت گوشی ام انداختم. ساعت 4 بامداد بود. درآن خانه؛ تنها و بی کس بودم. در آن خانه نه! بهتر است بگویم در جهان من تنهایم. لحظه ای خدارا به یاد آوردم. اما سریع منکر این شدم که خدا همراه من است. او پدرم را، مادرم را، همه زندگی ام را از من گرفت. یعنی بازهم می توانم بگویم، او همراه من است؟ نقاشی و طراحی ام، تعریفی نداشتند. ولی نمی دانم چرا عجیب دلم میخواست، چهره پدر و مادرم را روی بوم نقاشی کنم. وسایلم را از زیر تخت بیرون آوردم. با دیدن قاب عکس سه نفره مان، باز هم درخاطرات خوبمان غرق شدم. این روزها عجیب در فکر فرو می روم. مشغول طراحی چهره مادرم بودم، که صدای زنگ خانه مان را شنیدم. چادر گلدار مادرم را به سر کردم و به حیاط رفتم. مردی که به اون می خورد 40 سال سن داشته باشد، جلوی در ایستاده بود. موهای جوگندمی اش، به قیافه اش می آمد. قد نسبتا متوسط و چهره ای معمولی داشت. تا به الآن ندیده بودمش، تعجب وجودم را فراگرفته بود. او دگر چه می خواست؟ _خانم علیپور؟ _ بفرمایید، خودم هستم. _ خانم، پدرت مبلغ ده میلیون تومان، به من بدهکاره...بهتره هرچه زودتر بیاری و بهم پس بدی وگرنه مجبور می شم، سفته های پدرت رو به اجرا بزارم. _ آقای محترم! چی می گید شما؟ بهتره با مدرک بیاید و بعد ادعا کنین طلبکار هستین. چندتا کاغذ از جیبش درآورد و به دستم داد.با دقت تمامش را بررسی کردم. او راست می گفت؛ پدرم به او بدهکار بود. _حالا که مطمئن شدی، منتظر پولم هستم. یک ماه فرصت داری! بازهم بدبختی! این چه زندگی است دیگر؟آیا ممکن است زندگی من هم روی خوشش را نشان دهد؟ کاغذی را به طرفم گرفت. شماره تماس، شماره کارت و آدرسش در آن نوشته شده بود. امان! امان از اینکه هروقت احتیاج به درمان داری، مردمان نامرد می شوند. داخل رفتم و با عصبانیت در را به هم کوبیدم. @N.a25 @Mary78 @atena_tf @SoNeA_H_A@ @mina_t81 @Chegini @ANNE @آرا @زهرا میم @دلداده @ناتاشا @Arefeh79 @n2682s9 @fariba.m7 @A.H.M @یارا @Hany Pary @narjes @P.A
  23. 9 امتیاز
    پارت5: کم کم به نزدیک،باغ چای رسیدند.طبیعت بکر ودلنواز باغ،مسحور کننده بود.بوی عطر دل انگیز چای،تمامه فضا را عطر آگین کرده بود.تا چشم کار می کرد،سبز رنگ بودوسبز رنگ،وزش نسیم و نوری عمیق فضایه شاعرانه ای خلق کرده بود.بسیاری از زنان روستا وفرزندانشان در باغ ها مشغول چیدن چای بودند.مردان وزنانی که با تمام وجود در باغ کار می کردند،محصول ها را می چیدند،سرمستانه آواز می خواندند و می خندیدند.انگار باغ عاشقانه هایش را به همه هدیه کرده بود با این که شهریور ماه بود ولی آن روز هوا فوق العاده خنک بود درعمارت ارباب هم،فضا خیلی زیباتر از ماه هایه دیگر بود.بچه ها ازصبح زود نشاط را به خانه وارد کرده بودند.صدای قهقهه زدنشان هنگام بازی به راستی که خیلی زیبا بود.شمسی خانم،صبح خود را خیلی زیبا شروع کرده بود. روسری آبی رنگی که گذاشته بود چهره اش را خیلی بشاش تر و شاداب تر کرده بود چشمان عسلی رنگ شمسی،امروز خیلی زیباتر از قبل می درخشید. شمسی،ستاره کوچکش را در آغوش داشت و از ایوان عمارت به بازی کودکانش نگاه می کرد ولبخند می زد. گل بهار با سینی که در دستانش داشت،به سمت شمسی آمد با ذوق گفت:خانم جان امروز چقدر زیبا شدید! شمسی بالبخند روبه گل بهار گفت:ممنون گل بهار گل بهار با خوشحالی گفت:خانم باید برایتان اسپند دود کنم! شمسی درحالی که لبخند می زد گفت:اسپندت را که دود دادی،لیلی راصدا کن پیش من بیاید کارش دارم. گل بهار در حالی که استکان چای را به شمسی میداد،به نشانه تایید سرش راتکان داد وگفت:حتما خانم جان گل بهار با عجله،به سمت اتاقک لیلی حرکت کرد وبه او خبر داد که خانم با او کار دارد. لیلی پیش شمسی رفت وگفت:خانم،بامن کاری داشتین؟ شمسی به او اشاره کرد که بنشیند. سپس با خوشحالی به او گفت:می دانی امید امسال باید به مدرسه برود،دیگر وقتش رسیده،خیلی خوشحالم! لیلی سرش را با نشانه تایید تکان داد. شمسی ادامه داد:امروز قرار است مشتی غلام بیاید و چیزهایی را که برای مدرسه امید قرار است انتخاب کنم را بیاورد لیلی با تعجب به شمسی نگاه کرد وگفت:من باید چه کار کنم خانم؟ شمسی به او نگاه کرد وگفت: قرار است چند مدل پارچه های خوب هم بیاورد،می خواهم تو آنها را بدوزی،من سلیقه تو را خیلی می پسندم.به من برای انتخابشان کمک کن. لیلی به نشانه تایید سرش را تکان داد. لیلی از زمانی که هر دو کودک بودند همراهه شمسی بود.شمسی همیشه برای هرکاری نظره لیلی را می پرسید.حتی بیشتر از اینکه نظره خواهرش را بپرسد. لیلی چشمان غمگینش را از شمسی دزدید.در ذهنش افکاره زیادی رد می شد که آنها را دوست نداشت. رهام هم هم سن امید بود.لیلی همیشه دوست داشت پسرش برای خودش کسی شود.اما انگار برای رعیت ها این چیزی جز خیالی پوچ نبود.
  24. 9 امتیاز
    پارت1: ساعت 10صبح بود.بتول خانم از داخل اتاق داد میزد: آب گرم ،آب گرم بیاورید.میرزا اسد الله خان پشت در اتاق به دیوار تکیه داده بود.برروی صورتش دانه های ریز عرق دیده می شد.بچه ها از پشت در اتاق یواشکی نظاره گر ماجرا بودند.صدای ناله های شمسی،تمام عمارت را پر کرده بود.که به یکباره همه جا سکوت عمیقی حکم فرما شد!میرزا اسدالله خان که از استرس تمام دستهایش را به هم گره زده بود، نگاهش خیره به اتاق مانده بود.بتول خانم با دستان خونی درحالی که لبخند به لب داشت،در را باز کرد و گفت:ارباب،ارباب!مژده دهید مادر و دختر هر دو سالمند!میرزا،لبخند عمیقی زد و وارد اتاق شد.شمسی خانم،درحالی که کودک تازه متولد شده را در آغوش داشت،با چهره رنگ پریده،ولی سرشار از شادی!به میرزا اسدالله خان نگاه می کرد. شور و شوق جدیدی وارد خانه شده بود.شمسی خانم و میرزا،چهار پسر به نام های امید،حمید،رضا و محمد داشتند که به ترتیب 7ساله و6ساله و5ساله و3ساله بودند و این دختر زیبا پنجمین هدیه خداوند به آنها بود شمسی خانم با خوشحالی به میرزا گفت:دخترمان زیباست،نه میرزا؟میرزا اسدالله،درحالی که دخترش را به آغوش می کشید به نشانه تایید گفت:بله خیلی زیباست!همانند شما،شمسی خانم که خیلی از شنیدن این حرف خوشحال شده بود،گفت:میرزا می شود نامش را من انتخاب کنم؟ البته اگر شما راضی باشید.میرزا به نشانه تایید سرش را تکان داد.این اولین بار بود که شمسی نام فرزندش را خودش انتخاب می کرد.شمسی با خوشحالی گفت:همیشه دوست داشتم اگه دختری داشته باشم نامش را ستاره بگذارم میرزا اسدالله گفت:پس نامش را ستاره می گذاریم.شمسی خانم با خوشحالی وذوق به چهره فرزندش نگاه می کرد. امید از لای در به مادر نگاه می کرد.که مادر ناگهان متوجه حضورش شد.با لبخند بلند گفت:امید،مادر،بیا داخل!امید درحالی که در را باز می کرد وارد اتاق شد.به طرف مادر حرکت کرد و کنار مادر نشست.مادر او را درآغوش گرفت و گفت:ستاره را ببین مادر ،امید به ستاره نگاه کرد با تعجب به چهره کودک خیره شد.مادرش گفت:اتفاقی افتاده؟امیر گفت:چقدر سفیده مادر،انگار بین برف ها بوده!مادر با لبخند گفت:نه بین آسمان ها بوده!امید که از حرف مادرش سر در نیاورده بود بی توجه به حرف مادر گفت: می شود بغلش کنم ؟مادر گفت:البته که می شود و ستاره را آرام به آغوش امید سپرد حمید،رضاومحمدهم وارد اتاق شدند و کنار مادر نشستند.حمید و رضا درگیر این بودند که کدام یک زودتر ستاره را بغل کنند.امید با اینکه 7سال بیشتر نداشت،مثل یک برادر بزرگتر،همه چیز را تحت کنترل خود درآورده بود.به یک باره سکوت اتاق جای خود را به شلوغی و همهمه داد.مهمان ها یکی پس از دیگری می آمدند. اتاق پر از بچه های هم سن و سالی شده بود که مشغول بازی بودند.شهلا خانم،خواهر شمسی از جایش بلند شد و خطاب به بچه ها گفت:همگی به باغ برویدو بازی کنید.وقت ناهار که بشود،صدایتان میکنیم که بیایید.همه ی بچه ها باسرعت به بیرون دویدند.دوباره سکوت سرتاسر اتاق را فرا گرفت.شهلا خانم گفت:چه سکوت و آرامشی حکم فرما شد! حسین آقا؛شوهر شهلا گفت:اتفاقا لذت دنیا در همین هیجان ها و سروصدای بچه هاست.کاش من هم کودک بودم!شهلا خانم با لبخند به حسین آقا گفت : اینکه ناراحتی ندارد جانم!تو الان هم مثل طفل 5ساله می مانی! تمام جمع شروع به خندیدن کردند.حسین آقا،درحالی که سرخ شده بود با لبخند گفت: باشد،شهلا خانم ما رو مسخره کن ما هم خدایی داریم!
  25. 9 امتیاز
    شب آنچنان زلال، که میشد ستاره چید! دستم به هر ستاره که می خواست می رسید نه از فراز بام، که از پای بوته ها می شد ترا در آینهء هرستاره دید! * در بی کرانِ دشت در نیمه های شب جز من که با خیال تو می گشتم جز من که در کنار تو می سوختم غریب! تنها ستاره بود که می سوخت. تنها نسیم بود که می گشت...... فریدون مشیری


×