رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

تخته امتیازات

  1. Tiana_joon

    Tiana_joon

    کاربر عادی


    • امتیاز

      19,469

    • تعداد ارسال ها

      373


  2. N.a25★

    N.a25★

    مدير اجرایی


    • امتیاز

      18,179

    • تعداد ارسال ها

      4,180


  3. ســونــیا

    ســونــیا

    کاربر عادی


    • امتیاز

      14,288

    • تعداد ارسال ها

      2,858


  4. Mar.kh

    Mar.kh

    نویسنده


    • امتیاز

      12,904

    • تعداد ارسال ها

      463



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز از زمان پنجشنبه, 27 مهر 1396 در همه بخش ها

  1. 71 امتیاز
    نام رمان : بارش آفتاب نویسنده : نسترن اکبریان ژانر: اجتماعی ،غمگین ،عاشقانه هدف : ... خلاصه: انسان بودن چیست؟ تنفس در دنیایی که حق زنده بودن را ازت ربوده است چه لذتی دارد؟ دختری که در میان جبرو اجبار های زندگی دست و پا می‌زند و شاید گاهی تنگنا های افراطی نفسش را بند می آوَرد؛ چگونه قدم کج نکند و مسیر را هم چنان مستقیم گز کند؟ آفتابی که تنها طلوعش بارش و غروبش اشک است... آفتابی که معنای دختر بودن را از وجودش به یغما بردند! آفتابی که دست و میزد شاید نفسی برای نفس کشیدن وارد ریه هایش شود... دخترکی سر گشته که در پس این اجبار ها دست به کار هایی می زند که... مقدمه: آسمان را غم گرفته بود؛ ابر های سفید و سیاه یک دیگر را در آغوش کشیده بودند! در اوج سرمای تاریکی شان آفتاب طلوع کرد... اما آسمان روشن نشد! بلکه قلب سپید آسمان با آمدنش سیاه شد! آفتاب چشم هایش را بر روی نور و گرما بست... روح و بُطنش سیاه شد؛ سرد شد ؛ حتی بد تر از ابر ها... در دل آسمان چنین هک شد در آن روز سیاه: *بارش آفتاب* 👇👇👇👇نقد و معرفی:👇👇👇👇👇 ⭐⭐⭐💗💗💗💗بارش-افتاب-نقد💗💗💗💗⭐⭐⭐
  2. 71 امتیاز
    #پارت اول# نگاهم را که نفرت از آن می چکید، به شب سیاه چشمان پدرم دوختم.مرا رنجانده بود،بار اولش نبود اما دل کوچکم رنجیده بود از آن دو گوی سیاه! از آن دستانی که با بی رحمی بر صورتم سیلی کوبانده بود! بغض به گلویم چنگ می اندازد. چشمانم را به زمین می دوزم تا بلکه بتوانم جلوی ریزش اشک هایم را بگیرم. لب می زنم در برابر پدری که اجبار هایش وجودم را دارد به تاراج می بَرد: -بابا...به خدا داری اشتباه می کنی...من...من گفتم کمک نمی خوام اما از دستم کشید کیسه ها رو...بابا به جون هرکی می پرستی قسم من بی تقصیرم... اما این سیلی دومی بود که از جانب پدرم، بر گونه ام نواخته شد و آنها را نوازش کرد! صدای فریادش ، زخمی بر روح خسته ام کشید. روحی که دیگر نایی برای نفس کشیدن در جسم ش نمانده است. بابا:-خفــه شو آفتاب...صدات رو ببر و لال شو! معلوم نیست چه گهی خوردی که پسر مردم مجبور شده بیاد کمکت! دیگه حق نداری از خونه بیرون بری!گمشــو تو اتاقت دختره ... به سمت اتاقم پر کشیدم تا نشنوم آن توهین هایی را که حقم نبود. گناه من چیست؟! از زمانی که خودم را در این جهان بی رنگ شناخته ام، اسیر کفنی به رنگ سیاه بوده ام. کفنی که مردم او را چــادر می خوانند! چادری که به اجبار بر سرم کشیده شد و حق اعتراض را از من ربودند. مادرم...پدرم...برادرم...تنها چیزی که با تامل بر اسم هایشان در ذهن کوچکم نقش می بندد اجبار است و اجبار! خاطراتم از پدر و مادرم توهین است، کبودی هایی است که به ناحق رنگ کبود بر چهره خویشگرفته اند. برادرم چه؟! ایا اصلا وجودی دارد؟ برداری که تا کنون یک بار حتی دستانش را لمس نکرده ام... نگاهی کوتاه و گذرا به اطرافم می اندازم. اتاقی ساده و کوچک، دیوار هایی گچی که بستر شان ترک ترک شده است. فرش کهنه ای در کف اتاق پهن است و سرمای زمین را به آغوش کشیده است. کمدی چوبی و رنگ و رو رفته نیز در گوشه اتاق جا خوش نموده است. خبری از تخت خواب و وسایل زینت بخش برای اتاقم نیست! اما چرا؟! به یاد دارم زمانی که به خاطر خرید تخت برای برادر بزرگم ، محمد به سمساری رفته بودیم. مادرم در گوش پدرم نجوا کرد تخت کوچکی نیز برای من بخرند؛ خوشی در دل کوچکم رخنه کرد اما با سخنان پدرم خطاب به مادرم ، دلم هزار تکه شد و قلب کوچکم شکست: -دختر که قرار نیست تا اخر عمرش پیش ما بمونه ، نهایتا تا یکی دو سال دیگه پیش خودمون نگهش می دارم پس ارزش خرج کردن رو نداره! آن روز بود که درک کردم معنی دل شکستن چیست! معنی نادیده گرفته شدن را آن روز فهمیدم ! معنی رنجیدن از پدرم در آن روز و شاید روز های قبل در ذهنم ملکه شد. پدری که با وجود توهین هایش دوستش دارم! با وجود نفرتی که از او در دلم ریشه دوانده هنوز هم عاشقانه می پرستمش ! منی که شاید تنها زحمتم برای آنها خرج خورد و خوراک و پوشاکم بود! برای رهایی از این افکار که تنها تاثیر شان این است که رنگ غم انگیز درد را بر سینه ام نقاشی می کنند. سری تکان دادم و با خشم چادرم را از سر کشیدم. با عصبانیت او را به گوشه ترین قسمت اتاق پرتاب کردم! مانتوی بلند مشکی که بلندنایش تا مچ پایم بود را از تن خارج کردم و شلوار گشادم را با شلواری گشاد تر ، مخصوص خانه تعویض کردم. دستم را به پیراهن گشادم که بلندی آستین هایش ، انگشت های لاغر م را در بر گرفته بود ؛کشیدم. تنها پوشش خانگی ام همین گشادی بود و بس! حتی در اوج تابستان نیز بـــاید این گونه لباس بپوشم. کلمه باید چندین بار در مغزم زنگ خورد و مرا یاد آن روزی انداخت که برای ، اولین بار، لباسی با آستین های کوتاه بر تن کردم!
  3. 58 امتیاز
    #پارت سوم# زیباترین بخش ظاهرم موهایم است که از دیدگان همه حتی پدر و برادرم پنهان مانده است. آبشاری بلند به رنگ خرمایی که تنها گاهی به چشم مادرم آمده اند. با صدای بحث پدر و مادر متوجه شدم پدرم درحال بازگو کردن اتفاقات دقایق قبل برای مادرم است. اتفاقی که من در آن نقشی نداشتم. اما در دادگاه پدرم من همیشه محکوم بودم! با خوردن ضربات پی در پی به در اتاق ناخود آگاه در جایم نشستم؛ مادرم بود که گویی قصدش از ضربات وارد شدن به خلوت تنهایی هایم نبود و تنها می خواست، وجود وحشت کرده ام که در انزوای خویش به سر می برد را بترساند! صدای فریادش در گوش هایم طنین انداز شد: -دختره ی عوضی! آبروی من رو می بری؟ سی سال تو این محل زندگی کردم کسی ازم بی آبرویی ندید اون وقت توی بی همه چیز با پسر های محل تیک می زنی؟ هــــــــان؟ اشک هایم برای دفعات بی شمار مقاومتاش را از دست دادند و بر گونه هام جاری شدند! غمی سوزان و آتش گون به قلب کوچکم رسوخ کرد و انگار درچنگال های زهرگینش قصد خفه کردنش را داشت! من با پسر محله تیک بزنم؟! منی که از فرط کمبود اعتماد به نفس، وقتی پسری را می دیدم از دست هایم شروع به لرزیدن می کند؟! منی که از جلوی هر آدم چه مونث چه مذکر عبور می کنم استرس به خونم تزریق می شود و ترس وجودم را به تاراج می‌برد؟ منی که از خجالت نتوانستم در برابر آن پسر ایستادگی نمایم؟! حرف های نابود کننده مادر هم‌چِنان مثل پتک بر دفتر خط خورده ذهنم کوبیده می شد. -شوهر می خوای؟! به خودم بگو چرا آبرو ریزی می کنی بی شرف؟! چرا آبروم رو می بری؟! هـــا؟ بابات گفته بود نباید دختر رو توی خونه نگه داشت ، منه خر دلم برات سوخت! منتظر باش از شرت راحت شم! حالا که سر و گوشت می جنبه خودم شوهرت می دم ... من مایه ننگ توی خونم نگه نمی دارم! اشک هایم با شدت بیشتری رها شدند و گونه های سردم را گرما بخشیدند! حرف هایی که در این روز ها می شنیدم، روح غم دیده را نابود می ساخت ! مگر من چند سال سن داشتم که آنها به فکر شوهر برایم بودند؟! کدام دختر هفده ساله ای برای کار های نکرده محکوم می شود؟! کدامشان با بی رحمی و بی منطقی از خانواده یشان طرد گشته اند؟! کدامشان برای اشتباه مرتکب نشده سرزنش به جانشان شده است ؟! کدام یک از آن ها از نظر خانواده یشان مذهب یعنی خفه کردن دختر؟! اسلام یعنی ویران کردن و لِه کردن دختری نوجوان؟! قلبم درد داشت! درد داشت که چرا هم خون هایم باید این گونه با من رفتار کنند. مگر چه کرده ام؟! خلاف شرع انجام داده ام؟! منی که تنها راه خارج شدنم از خانه، مدرسه و گه گاه خرید خانه بود، مایه ننگ خانواده ام و از نظرشان مایه ابرو ریزی بودم؟ منی که تا به حال بدون آن کفن سیاه قدم بیرون نگذاشته ام... منی که حتی تاب نگاه کردن به چشمان برادرم را ندارم... منی که دارم تاوان دختر بودنم را پس می دهم... تاوان ناموس بودنم را... تاوان شبی که نطفه ام در بطن مادرم دختر بسته شد! فریاد های مادر همچنان ادامه داشت اما گوش هایم دیگر تاب شنیدن تهمت هایش را نداشت! کَر شده بودم و به زمین مقابلم چشم دوخته بودم! صدای فریاد پدر بلند تر از جیغ های مادرم بود و باعث شد گوش هایم دوباره شنوایی شان را به دست بگیرند. بابا:-ســـاکت شو زن!حالا همسایه ها می‌گن چی شده زنه داره جیغ می‌کشه!صدات رو ببر دیگه! گریه کردنم دیگر دست خودم نبود! شمار قطره اشک ها از دستم در رفته بود! توانایی کنترل آن قطره های سرکش را نداشتم! دلم می سوزد!وقتی در مدرسه می دیدم دخترانی که با افتخار از لیست پسرانی که با آنها دوست بوده اند می گویند دلم می گیرد؛نمی گویم کارشان درس است اما... اما مگر آن ها پدر و مادر ندارند؟! مگر آن ها نیز ناموس پدر و برادرشان نیستند؟ ایا آن‌هاهم مایه ننگ خوانده می شوند؟! مگر دین آن‌ها اسلام نیست؟!پس چرا موهاشان را در معرض دید قرار می دهند؟!چرا پدر آن‌ها نمی گوید تنها گِردی صورتت حق دیده شدن دارد؟! چرا مادر انها چادر سرشان نمی کشد؟! چرا؟! مگر من چه چیزیم از آن‌ها کمتر است؟!چرا باید برای اشتباه نکرده مجازات شوم؟! گذاشتم اتفاق دقایق قبل بر صفحه ذهنم نمایش داده شود:
  4. 58 امتیاز
    #پارت دوم# تقریبا اواسط مرداد ماه و هوا در اوج گرمای خویش، بود! گرمم بود. احساس می کردم در آن لباس با آستین های بلند در حال خفه شدن هستم. فکری در ذهنم نقش بست؛ با لب های خندان به سمت چرخ خیاطی مادرم رفتم و قیچی را ، در زیر بلوز م پنهان و به اتاقم باز گشتم. در کمد کوچکم را گشودم و یکی از پیراهن های بلندم را بیرون آوردم. بر کف اتاق نشستم و مشغول به کاری شدم که نمی دانستم چه عاقبتی برایم خواهد داشت. مادرم در آشپز خانه مشغول پخت و پز بود و پدرم همراه بردارم، به مسجد رفته بودند تا نماز را به جماعت اقامه کنند. بعد از اتمام کارم ، با ذوق لباسم را تعویض کردم. به بازو های لاغرم که از آستین های کوتاه شده ی لباس بیرون آمده بودند نگاه کردم . احساس خوبی داشتم. احساسی که در خیالاتم نامش آزادی نهادینه شده بود. با خوشی وصف نا پذیری از اتاق خارج شدم تا کار دستی ام را به مادرم نشان دهم. سبز چشمانم می خندید ، همچنین لبخند بر لبان کوچک و سرخم هویدا بود. وارد پذیرایی شدم که با چشمان خسته مادرم ، که هم رنگ جنگل چشم های خودم بود مواجه شدم. چروک های ریز و درشت بر بستر صورت گردش حاکی از آن بود که کم کم دارد پا در دوران میان سالی می گذارد. نگاهش به بازوان لختم افتاد و در کثری از ثانیه ابروان نازکش یک دیگر را به آغوش کشیدند. این صدای فریاد خشم ناکش بود که اجازه فکر کردن را از من ربود : -چه غلطی کردی دختره خیره سر؟! این چه بلاییِ سر لباست اوردی؟!من تو این خونه پسر مجرد دارم سلیطه! با این کارت می خوای پسرم رو منحرف کنی، هــــان؟! زود برو این آشغال رو از تنت در بیا ببینم! لبخند بر لبانم خشک شد! انتظار چنین بر خوردی را نداشتم. در مخیلاتم اصلا انتظار چنین برخوردی از جانب مادرم نمی رفت! پسر مجرد اش! محمد! برادرم! من قصد انحراف اورا داشتم؟! با لباسی که همه دختر ها به تن می کنند؟! منی که حتی با هفده سال سن ، در موارد انگشت شمار به چشمان برادرم نگاه کردم، قصد منحرف کردنش را داشتم ؟! بغض بی رحمانه به گلویم چنگ انداخت. سخت بود درک این حرف ها برای منی که تنها هفده سالم بود! دست به دور بازوانم انداخت و مرا به سمت اتاقم کشید. صدای چرخش کلید ، در باعث شد چشمانم را به آن سمت بدوزم. پدر همراه با محمد وارد خانه شد. نگاه پدر به سمت ما کشیده شد و به ثانیه نکشد که چهره اش را سرخی در بر گرفت. محمد رد نگاه پدر را دنبال کرد و به من رسید ، به سرعت سرش را به زیر انداخت و نگاهش را از منی که خواهرش بودم دزدید! مادر با تکون های محکمی مرا بر کف اتاق پرت کرد و بلافاصله در اتاق را بهم کوبید. صدای پچ پچ ها نشانگر این بود ، مادرم سعی در آرام کردن پدر دارد! پدری که با تعصب بی جایش دارد حالم را از دین بهم می زند! از خودم حالم بهم می خورد که مجبور به تحمل این اوضاع هستم. آخر کجایِ اسلام گفته ، است دختر حق پوشیدن لباس راحتی در منزلش را ندارد! کجای اسلام دیده شدن دستان خواهر توسط برادر را حرام کرده است؟! آن روز آخرین باری بود که لباسی با آستین های کوتاه بر تن کردم! برای چندمین بار سعی کردم فکرم را از اتفاقاتی که یادشان موجب رنجشم می شود دور کنم. بر قالیچه کهنه اتاقم دراز کشیدم و دست هایم را بر پهنایِ صورتم گذاشتم. از لحاظ زیبایی چیزی کم نداشتم، اما این زیبایی ظاهر را نمی خواستم! چشمانی کشیده به رنگ سبز که یادگاری از جانب مادرم بود ابروانی پر پشت، به رنگ مشکی که ارثیه پدری ام محسوب می شد. لبانی غنچه گون و دماغ کوچک ،قلمی!
  5. 55 امتیاز
    #پارت چهارم# برای خرید سفارشات مادرم، بعد از سر کردن آن چادر کذایی از خانه خارج شدم. در بین مسیر خانه تا مغازه، چشمانم را به زمین دوخته بودم تا نخ نگاهم در نگاه ادمی گره نخورد. شاید از روبه رو شدن با آن ها در هراس بودم! هم از زن شان و هم از مرد شان... به مغازه رسیدم، پدر گفته بود حق ندارم به چهره نا محرم نگاه کنم، گوش گرفتن حرف هایشان به نفعم بود زیرا اگر گوش نگیرم این پدر است که از جسم ضعیفم تاوان می‌گیرد! پس سر به زیر انداخته و منتظر بودم تا فروشنده وسایل موجود در لیست مادرم را تهیده کند. با قرار گرفتن کیسه های خرید مقابلم، گوشه ترین قسمت کارت اعتباری پدر را به سمت فروشنده گرفتم. پدر گفته بود نباید دستم به نا محرم برخورد کند ، حتی نُک انگشتانم ،و گرنه به گفته خودش آنها را قطع خواهد کرد! فروشنده رمز کارت را پرسید ، با سری پایین و صدایی آرام جوابش را دادم: -۲۶۴۷ پدر این را نیز گفته بود که غیر از موارد حیاتی، حق صحبت با نا محرم را نیز ندارم! از مردان و پسران برایم غولی ساخته بود که همیشه می کوشم نزدیک آنان نشوم! همیشه در فرار هستم از کسانی که پدرم منع کردِشان! پدری که خودش هم جنس آنان است! اما... فروشنده کارت را به سمتم کشید با انگشتان لرزان گوشه کارت را گرفتم و از دستش خارج کردم. بدون گفتن حرف دیگری کیسه های خرید را بلند کردم و از مغازه خارج شدم. وزن خرید ها کمی زیاد بود! حداقل برای منی که قدم ۱۶۲ سانتی متر و وزنم نهایتا به ۵۰ کیلو می رسید ، سنگین بودند. سنگینی شان به حدی بود که هنگام قدم برداشتن، همراه با کیسه ها جلو و عقب می شدم. نور آفتاب گرما بخش فضا بود. اشعه هایش حتی صورت زیر انداخته ی مرا نیز گرما می بخشید. صدای شخصی نظرم را جلب کرد اما جرات بلند کردم سرم را نداشتم. -سلام خانوم. اگه خرید ها سنگینه بدین من میارم! قلبم همانند گنجشکی شروع به تپیدن کرد ! دستانم یخ زد...رنگ از رخم پرید ... ترس در دلم لانه کرد... استرس سرتاسر وجود م را فرا گرفت! اگر محمد یا پدر می دیدند چه می شد؟! از صدایش مشخص بود فرد جوانی است. تردید را جایز ندانستم و با لحن لزران پاسخ دادم: -ن...ه نه ، خودم می برم ! خواستم قدم تند کنم و از آن شخص دور شوم که دستان تنومندش بر کیسه ها چنگ انداخت! برا ثانیه ای روح از تنم جدا شد و با ترس قدمی به عقب نهادم. قلبم با سرعت هزار در حال تپیدن بود و هر لحظه هراس از ایستادن اش داشتم. برای لحظه ای نگاهم را بلند کردم و به او نگریستم ، خیلی سریع سرم را زیر انداختم .شاید اصلا تصویر واضحی از او را مشاهده نکردم از و او نیز متوجه بلند کردن سرم نشده بود. صدای پسرکی که موهای کوتاه شده اش ، نشان از سرباز بودنش می داد بلند شد. -تعارف می کنید؟! شما بفرمایید من خودم میارمشون. ترس هر لحظه بیشتر به دلم چنگ می کشید ، اگر پدر می دید چه می شد؟! آیا باور می کرد قصد این پسرک کمک بوده؟! به خودم آمدم و دیدم مدت زیادی است در وسط کوچه ایستاده ایم . و اگر کسی می‌دید دهان مردم را نمی‌شد بست! جرات نگاه کردن به آن پسر را نداشتم چه برسد به پس گرفتن خرید هایم! تا کسی مرا ندیده است به سمت خانه قدم تند کردم. دست هایم را مشت کردم تا لرزش خفیف شان مشخص نشود. آن پسرک هم دنبالم راه گرفت. به خانه رسیدیم ، خرید ها را بر پله اول جلوی خانه گذاشت و با قدم های سریع از من دور شد.حتی منتظر نشد تشکری که زبانم از گفتنش قاصر بود را بشنود! به اطراف م نگاه کردم. کوچه باریکی بود که در ابتدای کوچه مغازه قرار داشت و تقریبا چهار خانه جلوتر خانه ما! کلیدم را بیرون آوردم و به در انداختم. هنوز در وجود م سرما و لرزش که نشانگر استرس شدید بود؛ وجودیت داشت . در را باز کردم و خرید ها را به داخل خانه انتقال دادم. خواستم در را ببندم که پایی در مقابلش قرار گرفت و مانع از بسته شدن ، در شد. با دیدن کفش های پدر به معنای واقعی داری فانی را وداع گفتم! نفسم بند آمد و رنگم همانند گچ دیوار سفید شد! پدر در را به سمت جلو هل داد که باعث عقب رفتن جسم بی جانم شد! دستانم همچون مِیتی سرد بودند! نکند مرا دیده بود؟
  6. 53 امتیاز
    نام رمان: سرکار خانم وروجک نویسنده: فاطمه عیسی زاده ژانر: طنز ، عاشقانه کلیپ زیبای رمان: http://s7.picofile.com/file/8375997418/VID_20190613_231435_427.mp4.html خلاصه: دختری با حریر مشکی بر سر که پرده ی شب چشمانش را تسخیر کرده و روزگارش هم به رنگ چشم هایش رنگ باخته است ... دختری از جنس درد های اجباری و اجباری های درد اور ... دختری که زیر بار مشکلات مرد شده است ... دختر است اما مردانه دلش گرفته است ... خسته شده اما هنوز هم چون کودک با نشاطی شوق به ادامه دارد . شیطنت می کند و این سر زندگیه بی حد و اندازه اش ، زیر تمام کاسه و کوزه های تباهی می زند ... به راستی دنیا او را به بازی گرفته یا او دنیا را ببازی ؟ دختری که باهر خنده اش دل باخته ای اسیر سیاه چاله ی گونه اش می شود و خودش دلی برای باختن ندارد ، نه شاید هم دارد و باختن در ذاتش نیست ... هدف از نوشتن : علاقه ی شدید به نوشتن و تمرین و تقویت نویسندگی ↩نقد رمان رمان سر كار خانوم وروجك💎 ?☕
  7. 53 امتیاز
    #پارت پنجم# مردمک چشمانم در سیاهی چشمان پدر، سو سو می کردند. دستانم سرد تر از همیشه بود. با دیدن گره، میان ابروان پر پشت پدر دلم همچون آب روان پایین ریخت. خواستم ماجرا را از چشمان سردش بخوانم؛ اما با احساس گرمای سوزناکی که بر گونه گرم شده از اشکم نواخته شد، چشمانم نای دیدن را از دست دادند! جسم نحیفم بر زمین افتاد و این کفش های محکم و خاک خورده پدر بود که جسم ترسیده و ذهن اشفته ام را نوازش می کرد! دستانم را بر صورتم نهاده بودم تا ضربات بی رحمی هایش چهره ام را زخم نزند! تا در مدرسه میان دوستانم شرم‌سار و مجبور به پاسخ گویی به معاونین مدرسه نباشم! بعد از گذشت نمی دانم چند دقیقه دست کشید؛ کلاف دقیقه ها انگار از دستم رها شده بود! بلاخره قصد کرد به کفش های چرمی اش کمی تنفس بدهد! بلاخره نوازش های دردناک اش بر جسم کوچکم تمام شد. جرات نداشتم سر بلند کنم و به بی مُرُوَتی هایش نگاه کنم. صدای فریادش سکوت خفقان آور میانمان را گسست. بابا:-بلــــند شو‌! نگاه خسته و دردناک‌م را در شب چشم هایش دوختم و بی حال در جایم ثابت ماندم! صدای فریاد اش دوباره بر دلم چنگ انداخت! بابا:-بلند شو بهــــت می‌گم! دستان لرزانم را بر بدنم تکیه گاهی قرار دادم و درجایم نیم خیر شدم. چیزی نگذشت که دوباره بر زمین رها شدم! سرم را بلند کردم و به شخصی نگریستم که انگار هیچ مِهر پدر بودن ، در دلش نبود! لب های لرزان از بغضم را گشودم و زمزمه وار گفتم : -نمی تونم! دست بر زیر بازویم انداخت و مرا به سمت بالا کشید! درد در تمام یاخته های وجودم رخنه کرد و موجب شد جنگل چشمانم را فرو ببندم! هم زمان با چشم هایم دریچه شنوایی گوش هایم نیز بسته شد. نمی فهمیدم چه می گوید، چه می کُند! فقط وقتی چشمانم را گشودم در مقابلش ایستاده بودم و باز هم دستان تنومند ش بود که با فرود آمدن بر گونه ام، قدرت شان را اثبات بخشیدند! توهین هایش شروع شد و این من بودم که برای نشنیدن ناسِزا های ناحقش به سمت اتاق پرواز کردم... با تکان دادن پی در پی سرم، سعی کردم به زمان حال برگردم و این من بودم که خود را کز کرده بر گوشه اتاق کوچکم یافتم. نگاهم را برای لحظه ای به آن توده ی سیاهِ مچاله شده بر گوشه دیوار دوختم. این پارچه سیاه رنگ چیست؟! چیزی که شاید ۹سال است، گریبان مرا گرفته و مرا در هر مکان، در خود دفن کرده است. باخود می اندیشم تمام آدم ها همچون من از آن نفرت دارند؟! برای آنها نیز به زور بر سرشان، سرپوش شده است؟! آیا واقعاً لایق نفرتی است که در وجودم موج می زند؟! شاید نه... شاید لایق اش نیست! با این‌که از او متنفر بودم اما هنگامی که وجودم را به آغوش سر شار از تاریکی‌اش می سپارم آرامش می گیرم و حتی احساس امنیت می کنم! و اما باز هم این اجبار ها هستند که نقاب نفرت را بر چهره آرامش می زنند!
  8. 51 امتیاز
    #پارت ششم# دوباره نگاهم اسیر سیاهی پارچه شد! سیاهی که با پوشیدن‌‌اش من را در بر می گرد و من را در حصار تاریکی خویش فرو می برد. اما... چرا این اما های مزاحم دست از سرم بر نمی دارند؟!گذاشتم صدای سکوت این اما نیز بر قالب ذهنم؛ نمایش داده شود... اما...وقتی مرا درون سیاهی خود اسیر می کند و مرا به آغوش خوف‌ناکش دعوت می کند، وجودم را از نگاه های هرز پاک نگه می دارد. نگاه هایی که شاید من متوجه هَرز بودن‌شان نشوم اما... سرم درد می کرد! اصلا دوست نداشتم گوش به <<اما>>های ذهنم بسپارم. چون اجبار ها گوش مرا کَر کرده اند! اگر مادرم چادر را به جسم و روحم تحمیل نمی کرد، من به سمتش نمی رفتم؟! می رفتم! می دانم که هر دختری دور ماندن از خطر ها را با تمام وجود می طَلبد و آرزو دارد. اما همه می دانند که انسان ها از انجام کاری از اجبار و با زور نهاده شده برسرشان مخالفند! طبیعت انسان چنین است. پس... صدای کوبیده شدن در اتاق مُمانعت از رشد افکار جدید در ذهنم را صادر کرد. در گشوده شد و مادر میان چهار چوب های کهنه و رنگ و رفته، اندم پُرَش را که میان دامن مشکی بلند و لباسی آستین دار همانند من، غرق شده بود؛ به نمایش گذاشت. اخم های باریکش هم‌چنان در هم فرو رفته و انگار قصد رهایی تار های یک دیگر را نداشتند. نگاه پرخشونت‌اش را به نگاه غمگینم سوق داد.نگاهی که مِهر مادرانه هایش، سال‌هاست خاک می خورد! و مُهر فراموشی بر مِهر مادرانه اش کوبیده شده؛ است. اما تنها برای من! برای آفتاب! ‌برای دختری که ناخواسته پا میان دخترانه ها گذاشت و در حسرت است که چرا خدایش نیز همراهش نبود! در حسرت است که چرا او پسر نبوده و نیست؟! اگر پسر بود قطعا این تهمت ها و توهین ها نثارش نمی شد! محمد را برای خودم مثال می‌زنم. او یک پسر است، احترام دارد؛ چرا؟ چون به قول بعضی ها غرور دارد! از خانه بیرون می رود درست است. مرد است؛ مرد باید بیرونِ خانه باشد. اما چه می شد اگر کمی من نیز که دختر هستم؛ بیرون باشم؟! نمی شود! چرا؟! چون پدر و برادرم تعصب دارند!یا به قولی غیرت دارند. من دخترم! ناموسم! یعنی چه‌؟! یعنی آن‌ها خود را مالک روح و جسم من می دانند! با صدای مادر رشته افکارم که این روز ها بیش از حد بافته می شد، گسست! -به فکر جهازم برات. تا وقتی پولش جور بشه مهمون مایی، اما با اولین خاستگار عقدت می کنم و مایه ننگت رو از خونم پاک می کنم! باز با همان نام خوانده شدم! مایه ننگ! چرا؟! مگر تَن به اجبار هایشان نداده ام؟! مگر چادر بر سر نکشیدم؟! مگر سر به زیر نینداخته ام؟مگر بر حرفشان حرف زده ام؟ چرا دلم می خواست جوابش را بدهم؟! چرا بغضی مثل خورده، دارد وجودم را می خورد؟! چرا زبانم قفل شده است؟! اگر تهدید نباشد چه؟! آن‌وقت باید چه کنم؟! چه‌کار می توانم انجام دهم؟! منی که حتی جرات حرف زدن را ندارم...
  9. 42 امتیاز
  10. 40 امتیاز
    1-اسم رمان (مبحث اول) عجبببب عجایب پنجگانه کشید کنار با این اسمای عجیب و غریب رمانا چه خبره بابا ؟___؟ ترمز کنید منم سوار شم طرف یه ایده به ذهنش رسیده بعد اسم رمانو گذاشته عشق و غرور قیافه ی من هرچی رمان عاشقانه ببینی عشق توش نباشه رمان نیست کشکه (از نظر من نه هاااا) نویسنده بله شما نویسنده خدا گوگلو ازت گرفته آیا ؟__؟ قبل از اینکه با اعتماد به سقف بیایی اسم رمانتو بنویسی یه سرچ تو گوگل کن والا از من که پنهون نیست از شما پنهون باشه میخواستم رمان بنویسم با عنوان (ملکه ی برفی ) (اصن من چه باهوشم یادبگیرید ) چشمتون روز بد نبینه سرچ کردم تو گوگل 380000مورد تحویل داد قیافه ی من بعدم خیلی شیک مجلسی بوسیدمش گذاشتم کنار بعلههه گفتم که یاد بگیرید قبل از انتخاب نهایی اسم رمانتون یه سرچ کنید تو گوگل خلاقیت به خرج بده یه ذره به مغزت فشار بیار فسفوراتو بسوززون تنبل خان این از اصل اولی که باید توی پیدا کردن یه اسم رعایت کنید. دومی، ارتباط با ژانره. چطور؟ های های شما نویسنده جیگر منو سوخوندی طرف ژاانرش معماییه اسم رمانه گذاشته ( من عاشق چشم ابروتم و فلان و بهمان و ...) حالا یکی دیگه ژانرش طنزه اسم رمانش جیگر سوراخ سوراخ ذلیخا رو سوراخ سوراخ تر تر کرد دوستان من! اسم رمان بایستی با ژانرتون همخونی داشته باشه. این مثال هایی که زدم همه جنبه طنز و فان دارن، اما واقعاً زیاد دیدیم رمان هایی که ژانرشون رو پوشش نمی دن خب با این اوضاع توضیح دادن من حسن کچل تا الان دکترا گرفته بود لایک کنید ببینم سوالات و انتقاداتتون:))
  11. 40 امتیاز
    مقــــدمه : زن که باشی ترس های کوچکی داری ! از کوچه های بلند ، از غروب های خلوت و از خیابان های بدون عابر می ترسی !... از صدای موتورسیکلت ها و دوچرخه هایی که بی هدف... در کوچه پس کوچه ها می چرخند ، می ترسی! از بوق ماشین هایی که ظهرهای گرم تابستان... جلوی پاهایت ترمز می کنند و تو فقط چهره ی آدم هایی را می بینی که در چشم هایشان حس نوع دوستی موج می زند....! زن که باشی ترس های کوچکی داری ، به بزرگی همه ی بی عدالتی هایی که ... به جرم زنانگی محکومت می کنند ... و همیشه این تویی که مقصری...
  12. 39 امتیاز
    پارت 1 عاقد:برای بار سوم عرض می کنم ، عروس خـانم وکیلم؟! قرآنِ توی دستم رو بستم ، یه صلوات توی دلم فرستادم و با صدای لرزانی که حاکی از استرس توی دلم بود ، گفتم:با اجـازه ی پدر و مادرم و بزرگ تر ها ، بــله. صدای دست و سوت جمعیت بلند شد.سرم رو چرخوندم که چشمام توی دو گوی سیاه چشم های امیرعلی قفل شد؛لبخندی زد که جوابش رو با لبخند دادم. بوسه ای روی قرآن زدم،توی دلم خدا رو برای داشتن همچین مَردی شكر مي كردم .امیرعلی حلقه رو توی انگشت چپم گذاشت و من هم حلقه رو دستش کردم. صدای زمزمه وار امیرعلی توی گوشم طنین انداخت:چه خوبه که تا ابد مال من شدی. با این حرف امیر گونه هام گل انداخت و صورتم از هیجان داغ شد.عاشقانه هم دیگه رو دوست داشتیم؛یه عشق پاک،یه عشق ناب. امیر پیشونی ام رو با بوسه ای که زد داغ کرد صدای دست زدن جمعیت بالا رفت. عاقد رفته بود و همه ی فامیل تک به تک تبریک گفتند و کادو هاشون رو دادند. با نزدیک شدن پدر و مادرم ، من و امیر از جامون بلند شدیم. مامان من رو و بابا امیر رو در آغوش گرفت.اشک توی چشم هام حلقه زده بود شاید به خاطر این بود که قراره به خونه ی جدیدی برم و از خانواده ام دور بشم. مامان:قربون برم مهتابَم نبینم چشم هات اشکی باشه. _مامان دلتنگتون میشم چطور ازتون دور باشم؟ مامان:الهی فدات بشم عادت می کنی؛بهت سر میزنم توهم میای پیش ما،برات عادی میشه. مامان پیشونیم رو بوسید،به سمت علی رفت و بابا به سمت من اومد. توی آغوش بابا حس امنیتی بهم دست می داد که فقط کنار علی این احساسات ناب تكرار شدني بود. بابا دستی به سرم کشید و گفت:دختر بابا چرا چشمات بارونیِ؟! همون طور که چشم هام باروني بود گفتم:بابا دلم براتون تنگ میشه! خندید و گفت:مگه قراره دیگه مارو نبینی بابا جون؟ ميون اشك هام لبخندی زدم و گفتم:تو این شرایط هم شوخی میکنی بابا؟! بابا:باشه باباجون گریه نکن دیگه جای دوری نمیری که. از بغلش دراومدم و به تنها برادرم که گوشه ای ایستاده بود خیره شدم.چرا نمیاد سمتم اخه؟یعنی هنوزم ازم دلخوره؟یعنی هنوزم کنار نیومده؟ پس گناه من چیه؟منی که الان دلم می‌خواد کنارم باشه ولی نیست. اشکم رو با انگشتم پاک کردم. کمی با مامان و بابا حرف زدیم و بعدش رفتن پیش بقیه.
  13. 37 امتیاز
    اهلا و سحلا بکم این روزا چیه که خیلی زیاده ؟____؟ بله شما که داری پوکر منو نگاه می کنی اره شما چیزی که زیاده رمانه ولی هر رمانی رمان نیست خب قراره در چند پست بهتون راه و روش نوشتن رمان رو بگم بخونید اصن از این رو به این رو می شین خب پلیز چشمااتونو باااااااز کنید و بخونید @__@ مبحث هایی که نام می برم به ترتیب بهتون یاد می دم اونم به زبون ایدا یاه یاه😈 1-اسم رمان (دو بخش) 2- خلاصه (دو بخش) 3- جلد (سه بخش) 4- مقدمه (دو بخش) 5- ژانر (سه بخش) 6- ایده (چهار بخش) 7- شخصیت پردازی (چهار بخش) 8- نثر (دو بخش) 9- زاویه دید (دو بخش) 10- شروع (دو بخش) 11- توصیفات (سه بخش) 12- منولوگ و دیالوگ (سه بخش) 13- سیر (سه بخش) 14- علائم نگارشی و غلط های املایی لایک کنید چیززی از ارزشهاتون کم نمیشه بخدا(عقده ایم خودمم) سوالات و انتقاداتتون :)) 🚫(لطفا متنی توی این تاپیک ننویسید )🚫
  14. 36 امتیاز
    *بـسم الله الرحمن الرحیم* نام رمان : زنـدگی بَـر لَـبِ تیــغ نام نویسنده : یاسمن علیپور ژانر : عاشقانه ، اجتماعی ، تراژدی هدف : بـه تصویر کشیدن زندگی یک زن درد کشیده و هم نوعان آن که هیچ سرپناه و پشتیبانی ندارند... (این رمان بر اساس واقعیت است! ) خلاصه:رمان ما بـر اساس زندگی واقعی یـک "زن" است... یک "زن" زجـر کشیده که اسیر سرنوشت شده و هیچ وقت طعم خوشبختی را نچشیده است... آرزو ها و بلند پروازی هایی دارد که هیچ گاه به آن ها دست نیافته است... چه کسی می داند زندگی "زن" داستان ما چه خواهد شد؟! چه کسی می داند زندگی که بَـر لَـبِ تیــغ است آخرش چه می شود؟! ((خداوندا زیـبا ترین لحظـه ها را نصیب مادرم کن که زیــبا ترین لحظه هایش را به خاطر من از دست داده است... این رمان تقدیم به "مــادرم" و تمامی "مــادر" های زجـر کشیده ی سرزمینم...!)) لینک صفحه ی نقـــد:
  15. 36 امتیاز
    پارت_1 نبردعشق عسلی عسل** پاهام فلج شداز بس ایستادم ؛ با خودم گفتم : خدایا چرا نوبت من نمیشه، اه. این سر صف ایستادن، برای نون گرفتن چقدر چرته. با خوشحالی رفتم جلو، دیگه کسی جلوم نبود و نوبت من شده بود ؛ اما مَردیکِه سمت آقایون رفت . با دیدن این واکنش مخم سوت کشید و با اخم به حرکات ایشون نگاه کردم . تقریبا پنج دقیقه ای اون طرف بود که بعد سمت ما اومد . بدون اینکه به من توجهی کنه، به پشت سریم که یک دختر لوس و پر از طراحی روی صورتش بود، توجه کرد و پول رو از اون گرفت و کناری هم چشمکی نثارش کرد . با خودم گفتم: «خدایا آدم خلق کردی یا میمـون ؛ سرکارهم دست از این کاراشون بر نمی دارند .»می خواست بره که دیگه تحمل نکردم و گفتم : آقا نمی خواید پول من رو هم بگیرید ؟! ابروهاش رو بالاداد و در حالی که نگاهش به سمت دختره بود، گفت : کوچولو یک دقیقه وایسا نون پشت سریت رو بدم بعد . دوباره می خواست بره که گفتم : اما الان نوبت من بود آقا ؛ ولی به جاش دارید نون پشت سریم رو که اصلا هم نوبتش نبود رو می دید . اخم کرد و گفت: کوچولو، گفتم صبر کن . الان میام نون تو رو هم میدم . بی توجه رفت و به من محل نداد . «به من میگی کوچولو ؟ عوضی چشم چرون.» به دختره که نیشش باز بود، نگاه کردم. ( چقدر هم که خوشگله به خدا) دوباره با چند تا نون برگشت و با لبخند نون رو دستش داد و گفت: کارت رو هم بگیر خوشگل خانم، منتظر تماست هستم . البته این رو آروم گفت . چون گوشام تیز بود شنیدم ؛ دختره هم خندید و بعد رفت. حواسم به مانتوش بود که هر لحظه امکان داشت جر بخوره . با صدای چشم چرون به خودم اومدم : خب کوچولو چقدر نون می خوای ؟ گفتم : چه عجب فهمیدید منم وجود دارم. خنده ای کردو گفت: کوچولو چرا حرص می خوری حالا ؟ تو هم اگه بزرگ بشی همچین اتفاقاتی برات می افته . «خوبه ، تو اگه بدونی من چند سالمه چشمای درشتت از کاسه در میاد ؛ ولی همین مشکلم اینه که قدم کوتاهه .» پول رو دادم و رفت؛ چند ثانیه بعد با نون برگشت . درحالی که نون رو ازش می گرفتم، گفتم: به جای اینکه چشم چرونی کنید، بهتره مثل آدم کارتون رو انجام بدید . بعدشم اگه من مثل اون دختره بزرگ تر بشم ، هیچ وقت واسه پسری مثل تو که حواست رو جمع نمی کنی تو چه مکانی هستی و باید چکار کنی ، از خودم ادا در نمیارم که زودتر نون گیرم بیاد و یک (شماره) هم در عوضش بگیرم . من اگه جای اون دختره بودم ،ازت شکایت می کردم و یک کشیده هم مهمون اون صورتت می کردم .
  16. 36 امتیاز
    پارت 2 هر دو نشستیم.به مردمی که در حال رقص بودن نگاه کردم.کل حیاط رو چراغ های رنگی پوشونده بود؛از خوش حالی لبخند وسعی روی لبم جا خوش کرده بود.به لباس عروس سفیدم خیره شدم که چه زیبا روی تنم نشسته بود.چقد سر لباس عروس با امیر بحث کردم و خندیدیم.اون می گفت این لباس زیادی بازه،من می گفتم خیلی هم‌خشگله.خلاصه اینقدر رفتیم و اومدیم تا یکی به سلیقه ی دوتاییمون گرفتیم. با یاد آودی اون روزا لبخندم پر رنگ تر شد.با گرفتن دستم توسط امیر از فکر بیرون اومدم و بالبخند نگاهش کردم. خندیدم و گفتم:امیر جدی جدی ازدواج کردیم!؟ امیر خندید و گفت:آره دیگه؛میخوای بوست کنم تا ببینی خوابی یا بیدار؟! خنده ی بلندی کردم و گفتم:معمولا نشگون می گیرن! امیر خندید و بغلم کرد:خب من دلـم نمیاد خانومم رو نشگون بگیرم دیگه به جاش بوست میکنم. توی بغلش به جمعیتی که داشتن میرقصیدن خیره شدم...فضا تاریک بود ولی با چراغ و نورافکن ها همه جا روشن شده بود و یه فضای زیبا رو به وجود آورده بود. _امـیر علی:جـونِ امیر _میدونی چقدر دوست دارم؟ محکم تر بغلم کرد و گفت:هـر چقدر هم باشه بیشتر از عشق من نیست. سرم رو بالا آوردم.نگاهش کردم و گفتم:اون وقت کـی گفته؟! خنده ای کرد و گفت:من میگم،دیگه ام حرفی نباشه حرف حرفِ آقاتونه. خندیدم و به صورت مردونه اش خیره شدم. چشم های مشکی درشتی داشت که با مژه های بلندش اون هارو قاب گرفته بود.همیشه بهش میگفتم مژه هات برا دخترا خوبه.اونم می گفت فعلا که خدا به من داده. دماغی متناسب با صورتش و لبایی متوسط،ته ریش روی صورتش رو خیلی دوست داشتم از وقتی نامزد کردیم نذاشتم دست بهش بزنه.توی این کت و شلوارم حسابی تو دل برو شده بود. امیر:تمـوم کردم رفت! به خودم اومدم و گفتم:هـان؟! خندید و گفت:هان نه بله این هزاربار. _اِه علی اذیت نکن دیگه حواسم نبود. از بغلش بیرون اومدم که گفت:مهتاب خانوم این اسم من رو اینقدر تیکه تیکه نکن دیگه یا بگو امیرعلی،یا علی،یا امیر کدوم؟! خندیدم...همیشه همین جوری بودم توی هر شرایطی یه اسمی صداش می کردم. با لجبازی گفتم:امیرعلی من نمیدونم هرموقع و هر لحظه دلم هوس می کنه یه چیزی صدات کنم.اصلا تقصیر اسم توِ. نگام کرد و زد زیر خنده:ببین پرو خانم رو کم که نمیاره هیچ تازه میگه مشکل اسم منه.اسم من امیرعلی تامام. _اینحوری تامام تامام نکن،نخیر واسه من هم امیر،هم علی،هم امیرعلی حالا تامام. خنده ی بلندی کرد و لپم رو کشید. _جیـــــــغ صد دفعه گفتم نکش دردم میاد. علی:لجبازی دیگه چیکارت کنم.
  17. 34 امتیاز
    رمان اوای قلب عاشقم پارت هفتم# به گوش هام اعتماد نداشتم. نمی تونستم باور کنم. امکان نداره! حتما توهم زدم؛ اما شنیدن دوباره صداش مطمئن شدم واقعی. با حیرت شیدا رو از بغلم خارج کردم و برگشتم. باورم نمی شد! یعنی باور کنم، این مردی که جلوم ایستاده، همون مرد دو سال پیش؟ همون پسر لات و دختر باز؟ الان این قدر پخته و جذاب شده! باورم نمی شد.دهنم از تعجب باز مونده بود.تازه به خودم اومدم و نگاهم رو ازش گرفتم.اروم بهش سلام کردم _سلام.خوبی دختر عمه جان؟ به چشم هاش نگاه کردم.چشم های سیاهش می درخشیدن. لبخند دلنشینی روی لباش بود.چهرش به کل عوض شده بود.مو هایی که همیشه از ته کوتاهشون می کرد، الان بلند شدن.ته ریشی که گذاشته بود، جذاب ترش کرده بود.دیگه از اون صورت بچگونه خبری نبود.انگار لاس وگاس بهش ساخته بود. جواب لبخندش رو دادم و گفتم: _ممنون.خوبم.شما چطورین؟ _ای!بدک نیستم. برای چند دقیقه روی صورتم دقیق شد. متوجه برق چشم هاش شدم.منم کم تغیر نکرده بودم.منم تغیراتی کرده بودم.منم پخته تر شده بودم.همون لحظه صدای متعجب پارسا شنیده شد. _شاهین! شاهین نگاهش رو از من گرفت و به پارسا چشم دوخت. برادرانه هم رو در اغوش گرفتن.پارسا چند بار به پشت شاهین زد و گفت: _چقدر عوض شدی مرد! شاهین خنده ای کرد و گفت: _پیر شدم دیگه! پارسا هم خنده ای کرد و گفت: _پیر مرد شدی! دست شیدا رو گرفتم و روی یکی از مبل ها نشوندمش. خودم هم کنارش نشستم.دستم رو روی شکمش گذاشتم و گفتم: _چند ماهشه؟ شیدا خودش هم دستش رو روی شکمش گذاشت و گفت: _گل دخترم هفت ماهشه. با تعجب نگاش کردم و گفتم: _دختره؟! شیدا سرش رو به نشونه تایید تکون داد. _الهی عزیزم! اسمش رو چی میخواین بذارین؟ کمی فکر کرد و بعد گفت: _ترانه؟ _نوچ! دوست ندارم. مکث کوتاهی کردم و بعد گفتم: _نظرت در مورد ترسا یا اناهیتا؟ _یکیش یعنی الهه اتش و اون یکی یعنی الهه اب! _درسته.کدوم حالا؟ _نمیدونم. باید با سپهر مشورت کنم. لبخندی زدم و گفتم: _باشه گلم. اون شب خیلی خوش گذشت.مخصوصا به من!فقط اگه نگاه های گاه و بی گاه شاهین رو نادیده بگیریم.از نگاهاش و لبخند هاش می ترسیدم. می ترسیدم برعکس ظاهرش که عوض شده، اخلاقش عوض نشده باشه! همون اخلاق مزخرف رو داشته باشه. هنوز زورگو و خود خواه باشه! هنوز کله خر باشه و برای رسیده به هدفش، هر کاری بکنه. ازش می ترسیدم. خیلی هم می ترسیدم. بیشتر از همه از این می ترسیدم، که هنوز من رو فراموش نکرده باشه! اگه هنوز هم به من حسی داشته باشه، یعنی نابودی من! یعنی پایان زندگی ام با سورن! و حتی پایان زندگی سورن! از فکر این که لحظه ای سورن نباشه، قلبم فشرده شد... نه! من اطمینان دارم شاهین با این موضوع کنار اومده و دیگه به من هیچ حسی نداره! من رو فقط به عنوان یه دختر عمه می بینه، نه عشقش! امیدوارم این طور باشه!
  18. 33 امتیاز
  19. 33 امتیاز
  20. 32 امتیاز
    2- خلاصه مبحث دوم کلمو بکوبونم به دیوار یا زوده مورد داشتیم اومده از چشمای شهلای دختره و مژه های بلند و جنگلیشو (جلل جالب! ) و موهای افشون و پرپشت و بلندشو (اینجا فقط ماییم ریزش مو داریم ) حرف زده بعد رفته سر بحث شیشه و سنگ . و اومده خوشمزه بازی دراورده با اعتماد به سقف کاذب گفته شیشه سنگو می شکنه ! جلل جالب عوضش کن عزیزم خودت می دونی کی رو می گم القصههههه ما زیاد دیدیم که نویسنده وسط خلاصه، می شینه و بساط دور خودش می چینه، همه رو هم دور خودش جمع می کنه که از عقاید (به نظر خودش) خاصش صحبت کنه. حالا اومده توی خلاصه ی رمانش توضیح داده که عشق یه طرفه باعث ترکیدگی دهلیز راست قلب می شه. اومده گفته اثرات قتل و اینا سفسطه بافی کرده اخه نویسنده ی گلم خوشملم سنبلم بسه دیگه روتون زیاد شد پس فردا رو کولم سوار می شید توی خلاصه عقاید مجاز نیست ! حالا بنویسید ایدا لال شه به بهتون چیزی بگه شما می تونید گاهی اوقات اعتقادات رو وارد کنید. به شرطی که: -طولانی نباشه. -باعث ایجاد سؤال بشه. ما از خلاصه چی می خوایم؟ (این که ناقص باشه تا رئیس پول جمع کنه خخخ) خلاصه اطلاعات بده خلاصه نباید : -عقاید نویسنده نمی شه. -شجره نامه شخصیت اصلی نمی شه. -زلف و گیسوی افشون و مماخ خدادادی عملی و قد بلند و کمر باریک در قسمت مردان سیکس پک و قد صد و نود نمی شه. جان من حالا اینو بخونید بعد من با کله میرم تو دیوارررررررر عای عم وری بیوتیفول . به انجلی ناجولی گفتم برو دم کوزه و ابشو بخور. دست به سیاه و سفید نمی زنم . افتاب و مهتابم ندیدم . یه روز که با پورش خوشملم داشتم سمت دانشگاه تهران می رفتم (مثلا تو خیلی باهوشی فقط ماییم پیام نور قبول می شیم ) توی راه با یه بوگاتی تصادف کردم. نمی دونستم قراره ایندم با این خوشتیب جاذاب عوض شه و دل شیشه ای من عاشق بشه . ولی من سنگ می شم چرا سنگ حالا! چون سنگ سفته و محکمه سنگ سرده و عاشق نمی شه. من انتقام می گیرم چون لذتی که در انتقام هست در ضایع کردن فوضول جماعتم هست! بفرما اینم یه خلاصه ای که به لطفش سرم 17 تا بخیه خورد خب بلایکیید و توی نمایم نظر بدید. والا دستتونو دراز کنید لایک کنید کسی نمی گه چرا انقد فضولید ربط نداشت بالاخره گفتم یه چیزی گفته باشم سوالات و انتقادات
  21. 32 امتیاز
    به نام خداوند یگانه، حکیم ...گروه رمان نویسان آسمان من تقدیم می کند... فصل اول(نامه های دوازده گانه) سرگرد-چه اتفاقی براتون افتاد؟ من-دو هفته از ساکن شدن من، الهام و امیر می گذشت. سرگرد-می شه از اولِ اول توضیح بدین؟ از وقتی که خونه رو خریدید و به چه دلیلی خریدید؟ -الان براتون میگم، خب ما دانشجو بودیم، یعنی من و الهام! و چون دو تا دختر تنها تو شهر غریبی بودیم و خطرناکه تنهایی زندگی کنیم! سرگرد-به خاطر همین امیر هم اومد پیشتون؟ -بله، برادرم تو خونه ی خودمون، توی شیراز کار پیدا نکرده بود و حوصلش سر می رفت، گفت همراه ما به تهران میاد تا تنها نباشیم و اتفاقی برامون نیفته! سرگرد-امیر درسش تموم شده؟ -بله درسش رو تموم کرده، ولی تو شیراز دنبال کار گشت پیدا نشد و همراهمون اومد. سرگرد-خب بعدش؟ -تا دوهفته اتفاقی نیفتاد و همه چیز عادی بود! ولی بعد از اتمام دو هفته و شروع هفته سوم... (چند ماه گذشته) کیسه های خرید و رو اپن آشپزخونه گذاشتم، بعد برای تعویض لباس به اتاقم رفتم، اتاقم دیواراش رنگ مشکی بود. یعنی از اول همینطوری بود و من دلیلش رو نمی دونم! ولی قشنگه. لباس هام رو عوض کردم و دوباره به آشپزخونه برگشتم تا شام بزارم، این الهام که عین خیالش هم نیست! راستی چرا هیچ صدایی ازشون نمی یاد؟ از امیر هم خبری نیست، کجان پس؟ کیسه ها رو ول کردم و به طرف اتاق الهام رفتم، در زدم و داخل شدم. پوف باز خوابه که! بلند گفتم-الهام! بیدار شو دیگه از وقتی رفتم بیرون تو خوابی. پاشو دیگه تشکت کبره بست، بیا کمک کن شام بزاریم! قلطی رو تخت خورد و نالید-ولم کن هاله! تکونش دادم-پاشو دیگه قرار نیست هر شب و روز من ناهار و شام رو بزارم که! پاشو کمکم کن. نشست و موهاش رو از روی صورتش کنار زد-اهه چقدر سریشی تو! -همین که هست، بلند شو صورتت رو بشور که می خوایم غذا پاستا بزاریم! الهام-ساعت چنده؟ -ساعت هشت و نیمه! بعد بلند شدم و باز به آشپزخونه رفتم تا وسایلو آماده کنم الهام هم بیاد کمک، خرید ها رو سر جاشون گذاشتم و وسایل پاستا و رو میز چهار نفره ی وسط آشپزخونه چیدم. یادم افتاد که امیر رو پیدا نکردم! ای بابا. بزار تا الهام برگرده برم ببینم خوابه یا تو خونه نیست؟ در اتاقش رو زدم، جوابی نشنیدم رفتم داخل، رو تخت دراز کشیده بود و با موبایلش کار می کرد تو گوشش هم هندزفری بود به خاطر همین نشنید که در می زنم! رفتم کنارش ایستادم زدم رو سرش البته آروم. ترسید، پرید و نشست رو تخت-چته تو؟ ترسیدم. در زدن بلد نیستی؟ خندیدم و گفتم-چون نشنیدی در زدم آقا! چقدر سرت تو گوشیته؟ بسه دیگه. بیا بیرون اتاق هوای تازه بخوری! - همین جا قشنگ هوا رد و بدل می شه. ببین پنجره بازه تهویه هم روشنه. گفتم-مثلا خیر سرت برادرمی! بیا کمک کن شام بزاریم من تک و تنهام! دوباره دراز کشید- پس الهام چیکاره ست تو این خونه؟ به اون بگو، من کار دارم. -اِ کار داری؟ گوشی رو از دستش قاپیدم و به طرف آشپزخونه دویدم، الهام روی صندلی نشسته بود و قارچ خورد می کرد برای پاستا، گفت-چی شده هاله چرا می دوی؟ امیر- هاله بچه نشو اون رو بده به من. -نمی دم، باید کمک کنی! یعنی چی؟ اومدی اینجا بخوری و بخوابی؟ نوکر بابات غلام سیاه بود، باید کمک کنی آق امیر وگرنه از غذا خبری نیست! و شب ها هم بالا سرت طبل می زنم نتونی بخوابی. امیر-یعنی چی؟ جمع کن این مسخره بازی رو از سنت خجالت بکش. بده من اون گوشی رو. -یعنی همین که گفتم! یا کمک می کنی یا... گوشی رو بالای قابلمه ای که برای پاستا ها پر آب بود،گرفتم-یا اینکه با گوشیت خداحافظی می کنی! امیر دست هاش رو به تسلیم بالا گرفت و گفت- اهه. هاله! خیلی خب باشه. حالا بدش من... لبخند شیطونی زدم و گوشی رو پرت کردم طرفش و بسته ی پاستا رو باز کردم ریختم تو آب تا بپزن-امیر! مرغای تو یخچال رو در بیار، نگینی خورد کن! زیر لب یه بمیری نثارم کرد و به طرف یخچال رفت. یک ساعتی طول کشید تا غذا آماده بشه،تا اینکه ساعت نه و نیم شد. داشتیم غذا می خوردیم که زنگ در رو زدن. هر سه تعجب کردیم! کی بود که زنگ زده؟ ساختمون کلا دو واحده ست! این واحد ماییم، واحد رو به رویی ام خالیه! چطوری طرف اومده داخل؟ امیر-شما همین جا باشید من می رم در رو باز کنم! الهام-شاید کسی اومده واحد رو به رویی خونه گرفته ما نفهمیدیم. امیر_فکر نکنم کور یا کر که نیستیم اگه کسی اومده بود می فهمیدیم! الهام-حالا برو ببین کیه؟ امیر به طرف در ورودی رفت بعد از چند لحظه صدای دادش بلند شد-کسی نیست؟ کی زنگ زد؟ آهای! رفتم کنارش-داد نزن. الهام هم اومد-این چیه رو زمین؟ سه نفری به زمین زیر پامون نگاه کردیم، یه پاکت نامه بود، با تعجب گفتم-نامه؟ نامه از کجا اومد؟ امیر خم شد و برداشتش-نمی دونم، بهتره بریم تو بازش کنیم! الهام-من که گیج شدم. -تو همیشه گیجی دخترم! الهام-هاله! -جونم؟ امیر-دخترا... هردو بحث رو ول کردیم و به طرف امیر برگشتیم-ها؟ امیر-باید اینو ببینید! رفتیم کنارش رو مبل نشستیم-چی شده؟ نامه خالیه؟ امیر-نه بخون ببین چی نوشته! الهام-شاید اشتباهی سر از واحد ما در آورده! امیر-اسم هاله توش هست! با تعجب گفتم-چی؟ من؟ برای منه؟ امیر شروع به خوندن نوشته های نامه کرد-هاله ی عزیزم!......
  22. 32 امتیاز
    رمان اوای قلب عاشقم پارت هشتم# روی صندلی گهواره ایم نشسته بودم و گنجینه اشعار سهراب سپهری رو مطالعه می کردم. عاشق شعر هاش بودم. احساس از تک تک کلمات شعر هاش لبریز بود. یه تیکه از شعری که خیلی دوستش داستم رو زیر لب زمزمه کردم: " خنده ای کو که به دل انگیزم؟ قطره ای کو که به دریا ریزم؟ صخره ای کو که بدان اویزم؟ مثل این است که شب نمناک است. دیگران را هم غم است به دل، غم من، لیک، غمی غمناک است." چندین بار این تیکه شعر رو زیر لب زمزمه کردم. همون لحظه صدای گوشیم بلند شد. کتاب رو بستم و روی میز کنار دستم گذاشتم.گوشیم رو برداشتم و نگاهی به صفحه اش کردم. شیدا بود. جواب دادم: _بله؟! _الو اوا؟ _سلام شیدا جان.خوبی عزیزم؟ _سلام.قربونت.تو چطوری؟ _خوبم عزیز دلم...جانم کاری داشتی؟ _اوا میای بریم بیرون؟ با تعجب پرسیدم: _بیرون؟ کجا؟ _بریم خرید.سوگل ( خواهر سپهر) کار داشت، نتونست باهام بیاد.میای؟ کمی فکر کردم.امروز کار خاصی نداشتم.تو خونه همش بودم. علاوه بر این دوست داشتم با شیدا برم خرید. _اره عزیزم.میام.چه ساعتی؟ شیدا با خوشحالی گفت: _وای مرسی اوا جون.یه ساعت دیگه میایم دنبالت. به فعلی که جمع بست زیاد توجه نکردم.حتما با سپهر میاد دیگه. باشه ای گفتم و تلفن رو قطع کردم.قهوه ای که سرد شده بود و کتاب سهراب سپهری از روی میز برداشتم.قهوه رو توی اشپزخونه گذاشتم.به سمت اتاقم رفتم.کتاب رو توی قفسه کتاب هام گذاشتم.نگاهی به قفسه کتاب هام کردم.انواع اقسام کتاب های شعر از شاعر های مختلف رو داشتم: دیوان حافظ، گلستان سعدی، مثنوی معنوی مولانا، شاهنامه فردوسی، دیوان پروین اعتصامی، شهریار، قیصر امین پور، نیما یوشیج و... . عاشق شعر و ادبیات ایران بودم. خوندن شعر ها رو بسیار دوست داشتم.نگاه کلی به اتاقم کردم.ترکیبی از رنگ ابی آسمونی و سفید بود.تخت دو نفره سفید با رو تختی ابی اسمونی.پا تختی سفید رنگ که روش اباژور و قاب عکس من و ارام قرار داشت. میز توالت سفید_ابی و یه مبل یه نفره سفید با کوسن ابی اسمونی تو اتاق قرار داشت.پنجره ای که سمت راست تخت قرار داشت و پرده سفید_ابی رنگی که گوشه ای جمع شده بود.اتاقم رو خیلی دوست داشتم.ارامش خاصی بهم تزریق می کرد.در کمد دیواری رو باز کردم و نگاهی به لباس هام کردم. دوست داشتم با اتاقم ست کنم، پس مانتو ابی اسمونی ام رو همراه با شلوار سفید و روسری ابی_سفید بیرون کشیدم.مانتو و شلوار رو تنم کردم. مقابل اینه به خودم خیره شدم.رنگ ابی به پوستم خیلی می اومد. صورتم بی روح شده بود. خط چشم نازکی کشیدم که چشم های سبزم رو زیبا تر نشون می داد. رژ صورتی کمرنگی زدم.ارایشم در حد همین بود. مو های قهوه ای رنگم رو شونه کردم و بعد با گیره بالا سرم بستم. جلوی موهام رو چپ زدم. روسریم رو سرم کردم. ناز شده بودم.از صورتم راضی بودم.چشم های سبز با دماغ قلمی و لب نسبتا باریک.پوست سفید و صورتی تقریبا گرد. قدم زیاد بلند نبود.هیکل خوب و رو فرمی داشتم.کفش پاشنه پنج سانتی ابی رنگم رو پوشیدم. کیف دستی سفید رنگم رو هم برداشتم. با عطر ایفوریا مورد علاقم دوش گرفتم.گوشیم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم. همون لحظه شیدا زنگ زد. سریع یه لیوان اب خوردم و از خونه خارج شدم.دکمه اسانسور رو زدم و منتظر شدم تا بیاد. نمی دونم امروز سورن کجاست؟ صبح که بیدار شدم، خونه نبود. به تلفنشم که زنگ می زنم، بر نمی داره. حتما اداره ست.اسانسور که اومد، سوارش شدم و دکمه همکف رو زدم. تا موقعی که برسه، به اهنگ زیبا در حال پخش گوش کردم.زمانی که خانوم طبقه رو اعلام کرد از اسانسور خارج شدم. از نگهبانی خدافظی کردم و سوار ماشین شدم.انتظار داشتم سپهر همراهمون باشه؛ اما نبود! به جاش شاهین بود!
  23. 32 امتیاز
    رمان اوای قلب عاشقم پارت ششم# پشت سرش ورانه شدم.در رو اروم بستم.هر دو سوار اسانسور شدیم.سورن طبقه پارکینگ رو زد.هر دو سکوت کرده بردیم و تنها به موزیک ارومی که پخش می شد، گوش سپرده بودیم. وقتی که اسانسور رسید هر دو ازش خارج شدیم و سوار بی ام وی سفید رنگ سورن شدیم.کمربندش رو بست و ماشین رو روشن کرد.من هم کمربندم رو بستم. از پارکینگ خارج شد و به سمت خونه عمو بهرام روند. هر دو سکوت کرده بودیم،تا این که سورن دستش رو به سمت ضبط برد و روشنش کرد. اهنگ بی کلام لاو استوری پخش شد.این اهنگ رو خیلی دوست داشتم. سرم رو به پشت صندلی تکه دادم. چشمام رو بستم و به اهنگ گوش سپردم. ارامشی که از اهنگ گرفتم وصف نشدنی بود.حدود یک ساعت بعد به مقصد رسیدیم. سورن با ریموت در رو باز کرد و وارد حیاط شد.حیاط خونه عمو بهرام رو همیشه خیلی دوست دارم.همیشه رایحه گل محمدی که عاشقشم رو داره.در ماشین رو باز کردم و ازش پیاده شدم.برای چند لحظه چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم.مدل خونه عمو بهرام ویلایی بود؛دقیقا برعکس خونه ما!تو حیاطش پر از گل ها و درخت های متنوع بود،که ادم هر بار بهش نگاه می کرد روحش تازه می شد.تاب دو نفره ای در گوشه حیاط قرار داشت، که همیشه خدا جای پروا و پوریا بود.پروا و پوریا دوقلو های سارا خواهر سورنن.با صدای باز شدن در و بعدش صدای زن عمو چشمام رو باز کردم و به طرفش چرخیدم.زن عمو به سمتمون اومد.اول سورن رو در اغوش گرفت و فشرد.سورن هم زن عمو رو فشرد.باز هم به محبتی که بین سورن و مادرش بود حسادت کردم. بعد از گذست چند دقیقه، زن عمو از اغوش سورن خارج شد و من رو محکم در اغوش گرفت.در گوشم اروم گفت: زن عمو:حالت خوبه دختر قشنگم؟ از اینکه من رو دخترش خطاب کرد، غرق در شادی شدم. من هم مثل زن عمو اروم در گوشش گفتم: _حالا که شما رو دیدم خوبم مامان. گویا از شنیدن کلمه مامان لذت برد که محکم تر من رو فشرد و گونه ام رو بوسید.لبخندی از محبت بی پایان زن عمو روی لبام شکل گرفت.زن عمو من رو از اغوشش خارج کرد و گفت: زن عمو:بفرماید داخل.همه منتظر هستن. همه به سمت در ویلا حرکت کردیم.وارد که شدم اول از همه پروا خودش رو تو بغلم پرت کرد. پروا:سلام زن دایی. گونش رو محکم بوسیدم و گفتم: _سلام عشق زن دایی.خوبی فدات شم؟ دستی به موهای خرگوشیش کشید و گفت: پروا:اره. گونش رو دوباره بوسیدم.همون لحظه صدای معترض پوریا به گوش خورد. پوریا:زن دایی یکم ما رو هم تحویل بگیر. پروا رو پایین گذاشتم و پوریا رو بغل کردم. _به اقا پسر.چطوری مرد؟ پوریا یکم خودش رو لوس کرد و گفت: پوریا:خوبم. تو بغلم یکم جا به جاش کردم و گفتم: _اوه! سنگین شدیا. پوریا می خواست حرفی بزنه که صدای سارا اومد. سارا:اع پوریا بیا پایین ببینم.زن داییت خسته میشه. و پوریا رو از بغلم جدا کرد.پوریا نمی خواست از بغلم خارج بشه؛ اما نتونست مقاومت کنه. بعد از پوریا.سارا رو در اغوش گرفتم.با اونم کلی حال و احوال پرسی کردم.بعد به ترتیب با عمو بهرام و پارسا ( شوهر سارا) حال و احوال پرسی کردم.همه روی مبل ها نشستیم.همه باهم صحبت می کردن ولی من سکوت کرده بودم و حرفی برای گفتن نداشتم. از حرف های زن عمو معلوم بود، بابا و عمه بهناز هم قرار به جمع ما اضافه بشن.بعد از گذشت حدود ربع ساعت صدای ماشین اومد.زن عمو بلند شد و به استقبال مهمان های جدید رفت؛ اما من همچنان روی مبل مورد نظرم نشسته بودم.وقتی همه وارد شدن.به احترامشون بلند شدم. به همه سلام کردم.شیدا رو که با اون شکم قلمبه دیدم ذوق کردم.با احتیاط بغلش کردم و گفتم: _سلام.کجایی تو بی معرفت؟ یه زنگم به ما نزنیا! شیدا:ببخش کار داشتم. _حالا اشکال نداره. همون لحظه صدای اشنایی از پشت سرم شنیدم. _آوا!
  24. 31 امتیاز
    رسم رفاقـــــــــــت اینه که با رفیـــــق پیر شــــــــــــى نه اینکه وســـــــــــط راه از رفیـــــق سیر شـــــــــــــى *** بهترین رفقیم که ، همه خوشبختم رو مدیوشنم هست ( @P.A) عزیز تر هام؛ تو سایت 3 نفر هستند که عاشقشونم ♥♥ @nmasoomeh @Yasi.. @N.a25 حالا داداش گلم تو سایت که فقط یک نفره اونم : @Ali_He *** شیطون ترین دوستم که فقط میگه پروفم خوبه : @mina_t81 مهربون ترین دوستم : @عارفه حمزه با صداقت ترین دوست ها که الان یکش باهام قهره : @PEGAH @aty.s بامزه ترین و باحال ترین : @No Name_66 خیلی دوستون دارم عزیزان من ♥♥
  25. 31 امتیاز
    عنوان داستان : گـــــیــــتا ژانر : اجتمایی نویسنده : سونیا قاسمیه و امــــا خلاصه ی داســـــتان : من تنهام ، یعنی تنها شدم ! زمانی نیکه فهمدیم برای خانودام هیچ ارزشی ندارم ، وقتی فهمیدم زندگیم رو به تباهیه ! من بودم .. بین همه ی این آدم ها بودم .. با آن ها زندگی کردم ؛ با گریه ها و ناله هایشان آشنام .. با غم و خنده هایشان که از روی بی دردی ست ؛ آشنام ! می خواستم برای خود باشم ، برای خود زندگی کنم و برای خود آشیانه ای بسازم ، اما حسم می گوید ترس دارم ، آیا ترسی دارم؟!.. وجدانم خفته؟! .. آری خود چنین خواستم ؛ وجدان خفته م را چنین دوست دارم ! از بیداری آن هراسی دارم چون خود نمی توانم جلوی آن بایستم ! اما گاهی ؛ زندگی آن طور که ما می خواهیم پیش نمی رود ؛ برگ به برگ تقدیر بی وقفه ، ورق می خورد بی آنکه از خود بپرسد به کجا چنین شتابان؟! هـــــــــدف : بعد از نوشتن اون داستانم " خفگی " حس کردم ؛ باید بازم هم بنویسم تا شاید وجدانم که سالهاست چشمم رو ؛ روش بستم آرام بگیرد ؛ و البته یک هدف دیگه هم دارم برای شرکت دوباره در آزمون نویسندگی ؛ خوندن این داستان رو بهتون توصیه می کنم ! چون زمین تا آسمون با اون داستانم فرق داره .. موضوع بسیار جالبی داره و خواننده رو به خودش جذب میکنه .. ---------------------------------------------------------------- و امــــا مــــقـــــدمـــــه داســـــتان : دوســـتِ داشـــتن چــیــزی شــبیــــه گـــم شـــــدنـــه تــــوی یـــه آدمِ دیــــگه حـــالا هــر چــی کســی رو بیــشـــتر دوســـت داشـــته باشـــی عــمـیق ‌تــر گــم مــیشــی یــه جــاهایــی دیــگه نمــی‌دونــی بــرای خــودت داری زنــدگی مـــی‌کنــی یـــا بــرای اون ... امـــا مـــن بـــرای خــود زنــدگــی مــی کــنم ! تـــا ؛ شــــایـــد کـــمـــی درد هـــایـــم تــسکـــین شود !
  26. 31 امتیاز
    pert 3 : - بیرون ؟! بیرون دقیقا کجااا ؟! - سر قبر مادرم ؛ لعنــــــــتی .. - هه ، مثل مادرت به بهانه بیرون رفتن ، معلوم نیست کجا می خوای بری ؟ این دروغ ها رو از اون مادر خیابونیت یاد گرفتی ؟! مادرت بهم زخم زد ، ولی هر کی به هلما زخم بزنه ، زخم نمی بینه ، بلکه نابود میشه ! خودم مادرتو نابود کردم ؛ خودم بین اشغلا و نجسی ها انداختم ! دهنمو باز کردم تا سرش داد بزنم و بگم خفه شو و پست فطرت ولی با سیلی که بهم زد گوشه ی لبم پاره شد و خودم خفه شدم .. - لال شو بهت میگم ؛ شنیدی؟ لاااااااال شو در ، برابر من خفه خون بگیر فهمیدی ؟! هلش دادم و با سرعت از خونه زدم بیرون ، اشک هام اروم از گوشه چشمم سرازیر می شدن ؛ می ریختن رو صورتم .. سمت خیابون رفتم یه دربست گرفتم داخل دربست نشستم رو به راننده گفتم : - قبرستون برین .. راننده سرشو تکون داد مشغول رانندگی شد ، تو دلم برای این همه بدبختی خودم غبطه خوردم ؛ سرمو به شیشه ماشین چسبوندم ، نم نم ِ بارون روی شیشه های ماشین برخورد می کرد . سرمو به شیشه فشار دادم . دستمو روی قلبم گذاشتم و کمی فشار دادم ؛ خیلی وقت بود قلبم درد می کرد ، چشمامو بستم و پشت ِ سرمو چسبوندم به نرمی ِ پشتی ِ صندلی ، سرم به شدت در حال منفجر شده بود صدای هلما تو ذهنم اکو می شد : - مادرت بهم زخم زد ، ولی هر کی به هلما زخم بزنه زخم نمی بینه ، بلکه نابود میشه ! ؛ خودم بین اشغلا و نجسی ها انداختم ! جمله هلما پشت سر هم تو سرم تداعی می شد : - خودم مادرتو نابود کردم ! یعنی اون نامرد ؛ مادر منو کشت ؟ یعنی اون نامرد تمام زندگی من نابود کرد ؟! تمام این سوال ها تو ذهنم مرور می شد .. *** اشک تویی چشمامم جمع شد ، نفس کم آورده بودم حال بد بود خیلی بد ! به قبر نگاهی کردم به قبر کسی که تمام زندگیم بود ؛ نگاهی به اسم روی قبر کردم قلبم تیر کشید اون .. اون تمام دارایی یه دختر بود ! یه دختریی که داشت تویی تمام اتفاقات تلخ و کام زندگیش باز هم حرف نمیزد ؛ باز هم سکوت میکرد باز هم میریخت داخل خودش ..
  27. 31 امتیاز
    pert 2 : و .. نذاشت ادامه حرفم رو بگم ؛ بازم یه طرف صورتم سوخت ! - خفه شو دختره ی هیچی ندار .. نـــه ، می بینم که توی این مدت خوب روی اون زبون ِ درازت کار کردی ! اون وقتا که می اومدم خونتون مثل ِ یه موش ِ ترسو می رفتی و یه گوشه قائم می شدی ؟! چیه حالا دم در اوردی؟ خدایا ، نفس ندارم ؛ دیگه جوون ندارم که با این نامرد دهن به دهن شم چرا آخه چرا اینقدر نامرد و رذل بود ، با صدای شنیدن کوبیده شدن در به خودم آمدم و هق هق شروع به گریه کردن .. برای خودم و مادرم و بدبختی هام و تنهایی هام و بی کس هام ؛ گریه کردم ! واسه تنهایی هام که سالهاست دارم باهاش زندگی میکنم گریه کردم ، خدایا چرا نباید بعد از تحمل ِ کلی مشکلات برای یه لحظه دنیا به کامِمون باشه و با تلخی و سردیش بهمون نفهمونه که یه همچین روزگاری هم هست؟ و چرا همیشه نباید انتظار خوشبختی رو داشته باشیم ؟ چون دقیقا بعدش می فهمیم که برعکسش به سرمون اومده .. نه , نمی خوام گریه کنم ؛ نمی خوام ضعیف باشم ؛ برای رسیدن به اینی که هستم تلاش کردم نباید بذارم این زنیکه رذل همه ی اون چیزی که برام مونده رو هم ازم بگیره ! اون عوضی چی از مادر من میدونه که هربار دعوامون می شد به مادر من که زیر خروار خاک رفته ناسزا میگه ؟! سمت پنجره رفتم و نگاهی به حیاط انداختم هوا سرد و بود و سوز دار ، آروم در پنجره رو بستم سرمو به شیشه پنجره چسبوندم نم نم ِ بارون روی شیشه های ؛ پنجره برخورد می کرد . سرمو به شیشه فشار دادم . سرما به تمام ِ تنم نفوذ کرد ؛ دستمو جلوی دهنم گرفتم که گریه امم نگیره .. خــــــــــــدایا این چه زندگی لعنتی که من دارم ؟! بی مهاوا سمت کمدم ، رفتم سر؛ سری یه لباس پوشیدم و چتر رو ورداشتم از اتاق زدم بیرون به ساعت مچیم نگاه کردم ساعت 6:20 عصر رو نشون می داد پله ها رو یکی پس از دیگری گذروندم خواستم از در خونه بزنم بیرون که هلما روبروم قرار گرفت ؛ لعنتی ! چرا دست از سر من ور نمی داره ؟؟ رو بهش گفتم : - برو کنار ، میخوام برم بیرون ... پوزخندی زد ؛ که تا عمق وجودم رو سوزند !
  28. 31 امتیاز
    pert 1 : اشک تو چشمامم جمع شد .. لعنتی ! چرا خفه نمی شد ؟! چرا اینقدر به حرفایی زشت و بدش ادامه می داد ، چـــــرا ؟ انگار زبونم چسبیده بود به سقم ، ولی نباید نشون بدم که ازش ترسیدم..به اندازه ی کافی ازش نفرت داشتم ، خدایا چرا الان نمی تونم کاری کنم ؟ چرا بهم نیرویی نمی دی که از روی زمین نیست و نابودش کنم ؟ ازش تنفر داشتم آخه اون مگه مادر منو دیده بود ؟! مگه اصلا باهاش حرف زده بود ؟! چرا اینقدر به مادر پاک دامن و من تحمت می زد .. انقدر تو دلم گله کردم و این حرفا رو به خودم زدم که نتونستم خودمو کنترل کنم و بلند سرش داد زدم : - خفه شو پست فطرت ؛ تو یه رذلی ، یه انگل ، یه آدمی که .. هه آدم چیه ؟ حیف اسم آدم رو تو ، نه اصلا آدم هم نیستی . تو یه حیوونی یه حیوووون ! با بغض ادامه دادم : - آخه ، نامرد تو مگه مادر منو دیدی ؟! چرا اینقدر به مادرم تحمت میزنی ، آخه مگه مادرم با تو چیکار کرده که اینقدر ، ازش تنفر داری ؟! بگو دیگه ..؟ انقدر این مدت اتفاقات پشت سر هم برام افتاده بود و همه ش تو شوک بودم .. که اصلا نمی فهمیدم دارم چی میگم ؟ همه ی اینا رو از چشم پدرم می دیدم ؛ با اینکه زنده بود و بالا سرم بود ؛ ولـــــی چرا هیچ وقت به این هلمایی لعنتی نمی گفت راجب مادر من اینطور حرف نزنه ؟ آخ خدا ، آخ خدا کاش من جای مادرم مُرده بودم کاش من بودم .. بابا بود که باعث این همه بدبختی شد ، اون بود که نتونست مسئولیت پذیر باشه و خانواده رو به طرف فلاکت و بیچارگی سوق داد ، پدرم کسی که الان چیزی جز اه ِ حسرتِ و اشک ِ دل شکستگی برام به جای نذاشته !! با صدای سیلی که بهم خورد رادارم روش شد ، به هلما نگاه کردم تمام نفرت این 8 سال رو تویی چشمامم دوختم ، و بهش خیره شده بهش ، و رو بهم گفت : - مادر تو ، یه زن خیابونی بود ! آره بشنو مادرت یه زن خودفروش بود ، یه زنی که هیچ ارزشی نه برای خودش داشت و نه برات بابات .. بابات خوش شانس بود با من آشنا شد ، چون فقط من می تونم تویی عوضی ، آشغال ، رو رام کنم .. عذابت می دم دختره ای عوضی تو هم باید مثل مادرت بمیری ؛ تا شاید کمی من دلم خنک بشه ، دختر و مادر لنگه هم ههه ؛ هیز باشی و تیز باشی ! اینو باید برای تو و اون مادر عوضیت استفاده کرد .. - خفه شو ، زنیکه بدبخت پدرم تو رو ، از بین یه مشت اشغال ..
  29. 30 امتیاز
    پارت چهاردهم... خیلی خوب حسش می کردم.روی شاخه ی درخت روبه روییم نشسته بود. باورم نمی شد اولین بار بود که یکیشون خودش رو بهم نشون می داد! کنجکاو شئم به جای اینکه بترسم! کاغذ رو گذاشتم توی جیبم وبه سمت اون درخت رفتم. درست روبه روی اون درخت ایستادم. هنوز هم اون هاله ی سیاه رو خیلی خوب حس می کردم واز طرفی هم حس می کردم یکی بهم خیره شده. با صدای رایان توی یک لحظه اون حس هام از بین رفت. رایان-کوشی سه ساعته دارم دنبالت می گردم؟! ****
  30. 30 امتیاز
  31. 30 امتیاز
    pert 8 : ابروهام بالا پرید و گوشه لبام کشیده شد سمت بالا ، چیزی شبیه لبخند ولی حسی که توش موج می شد اسمش رو عوض می کرد! اسمش می شد پوزخند! لبخند با لذت زده می شه ولی پوزخند، یه نفرت ام پی تیری شده اس! - الان ، داری کیو گول می زنی ؟! خودتو یا منو ؟! - دهنتو .. ببند دختره ایی خراب !! قطره اشکی که از گوشه ی چشم راستم چکید باعث شد چشمامو روی هم فشار بدم بعد هم بازشون کنم ، هیچی نمی گفتم فقط نگاهه پر از نفرتمو دوخته بودم تو چشمای ، کثیفش ..! - بدبخت بی چاره ما تو رو از خیابون پیدا کردیم ..! با خشونت به طرفم حمله کرد ، ناخواسته جیغ کشیدم و رفتم عقب ، به حالت نیمخیز نشست رو تخت و با چشمای سرخ نگام کرد و گفت : - مادر بی بوته ت خودش خواست به اون روز بیافته ، وگرنه مادرت الان داشت داخل خیابون ول گردی می کرد .. آخه بدبخت شما منو از خیابون پیدا کردین ؟! تو که از من بدبخت تری ! - ههه .. مادر من ول گرد بود ؟! تو که از اون ول گرد تری ..! - خفه شو نکبت ، حرف مفت نزن .. و بعد از جا بلند شد ، سمت در رفت ولی قبلش با پاشنه پا چرخید و گفت : - یه روزی ، می فهمی چرا مادرت اینطوری مُرد .. - عـــــوضی ، الان بگو .. الان بگو که بدختم کردی ! کی میخوایی بگی موقعی که زیر مشت و لگد هایی بابام جون دادم ؟! برگشت و نگاهی بهم کرد و اروم روی تخت نشست و بهم خیره شد .. - مــــــن رفیق ، صمیمی مادرت بودم .. یادته که ؟! با سر حرفشو تایید کردم و بعد ادامه داد : - من عاشق پدرت بودم .. دهنم کیپ تا کیپ بسته شد ! از بهت که اومدم بیرون تو صورتش تف انداختم و با گریه داد زدم: - تــــــو ، غلط زیادی کردی .. سیلی محکمی که خوابوند تو صورتم باعث شد خفه خون بگیرم !!
  32. 30 امتیاز
    مقدمه: این روز ها کمی سخت می گذرد... حتی دنج ترین جای این شهر هم برایم کام نمی دهد! کمی هوای نفس های تورا می خواهم! این شهر بدون نفس های تو مرا خفه کرده است! و همه چیز برایم مبهم دیده می شود... انگار تمام این شهر را مه گرفته است... و سکوتی که فقط صدای رفتنت به گوش می رسد! هرچه دور تر می شوی نفس کشیدن سخت تر می شود... عجیب سردرگم مانده ام میان این شهر، نمی دانم خود گم شده ام یا تورا گم کرده ام؟ فقط می دانم بدون تو کمی که نه! خیلی سخت می گذرد... #پارت_اول با رخوت چادر سیاه رنگم را محکم بر زیر چانه گرفتم ، تابستان به این داغی نوبر است! سلانه سلانه و با کمال آرامش پا به کوچه مان نهادم . با دیدن سیل انبوهی از مردم، که رو به روی درب خانه مان پراکنده ایستاده بودند، حیرت زده دیدگانم را بر چهره هایشان سوق دادم. چشمان همه، غم زده و پریشان بود ! خانم سماواتی همسایه دیوار به دیوارمان، دست بر دهان گرفته و ناباور به خانه نگاه می کرد. بی شک اتفاق ناگواری رخ داده! به قدم هایم سرعت بخشیدم و راه باقی مانده را طی کردم. مادر با دیدگانی خیس از خانه بیرون آمد و به سمت من دوید: دیدی چه خاکی به سرمون شد؟اول عمری خواهرتو داغ دار کردن! به یک باره قلبم فرو ریخت. نمی دانستم چه باید بگویم . از شدت تعجب زبانم به سخن باز نمی شد... سیاوش مرده؟ چگونه می شود باور کرد پسر اعظم کوروش اردلان، مرده باشد؟ دستم را عمود بر پیشانی ام گذاشتم . صدای هق هق هایی که حال می فهمیدم مختص به لیلی است مانند خنجری بر قلبم کوبیده می شد... شانه های بی جان مادر را گرفتم و با حالی زار اورا وارد خانه کردم. قدم اول را که برداشتم لیلی سرش را بالا آورد و با دیدن من فریاد کشید : اوهانا! سیاوشم رفــت! چانه هایم لرزید، با دست آزاد دیگرم لیلی را که به سمتم می دوید در آغوش کشیدم. هردوشان سر بر شانه ام گذاشتند و گریه بلندی سر دادند. چند قطره اشک از گونه ام سرازیر شد، نمی دانستم در آن موقعیت آن هارا دلداری دهم یا خود به گوشه ای بروم و های های گریه کنم...
  33. 29 امتیاز
    من از میان واژه‌های زلال « دوستی » را برگزیده‌ام، آن‌ جا که برف‌ های تنهایی آب می‌ شوند در صدای تابستانی یک دوست…
  34. 29 امتیاز
    رمان اوای قلب عاشقم پارت نهم# با تعجب به هر دوشون سلام کردم. رو به شیدا گفتم: _سپهر نمیاد؟ شیدا: نه! جایی کار داشت. اهانی گفتم و دیگه تا زمانی که برسیم، سکوت کردم. از شیشه ماشین به خیابون ها و عابران نگاه می کردم. شاهین ماشین رو گوشه ای پارک کرد. همه از ماشین پیاد شدیم و وارد اولین پاساژ شدیم. شیدا با شوق به لباس های بچگونه نگاه می کرد. از انرژیش، انرژی گرفتم و من هم برای خریدن لباس اشتیاق نشون دادم. توی یکی از مغازه ها یه لباس بچگونه بامزه دیدم. نظرم رو جلب کرد. به یکی از فروشنده ها گفتم برام بیارش. خیلی دوست داشتنی بود! یه سرهمی که رنگش ترکیبی از سورمه ای و زرد بود. عکس میکی موس هم وسطش بود. عجیب این لباس به دلم نشسته بود. کاشکی می شد، این لباس رو تن بچه خودم و سورن می کردم. تن پسرمون! پسری، که از وجود سورن باشه. پسری، که خون اون تو رگ هاش جریان داشته باشه. حیف! چرا سورن من رو به عنوان همسرش نمی پذیره؟ چرا باور نمی کنه، من شریک زندگیش هستم؟ چرا هیچ وقت من رو قبول نمی کنه؟ چرا علاقم به خودش رو درک نمی کنه؟ چرا.... چرا؟ چرا های زیادی وجود داره، که من برای هیچ کدومشون جوابی ندارم. بغض به گلوم چنگ می نداخت. سعی کردم، با نفش عمیق کشیدن، مانع شکستن بغضم بشم. با صدای شیدا به خودم اومدم. شیدا: آوا! نگاهی به چهره زیباش کردم. توی چشم های خوش رنگش، نگرانی موج می زد. چهره شیدا رو دوست داشتم. چشم های قهوه ای مهربونش با دماغ قلمی و لب غنچه ای. موهای مشکلیش با سفیدی پوستش تضاد زیبایی رو ایجاد کرده بود. خال کوچکی کنار لبش داره، که صورتش رو با مهر تر می کرد. صورت مهربونش همیشه برام منبع آرامش بوده! شیدا: خوبی؟ لبخندی زدم و سعی کردم بغضم رو پشت لبخندم پنهون کنم. _خوبم عزیزم. برای عوض کردن بحث، لباس رو به طرف گرفتم و گفتم: _به نظرت این لباس قشنگ نیست؟ یه نگاه معنی دار بهم کرد. همون نگاه هایی که معنیش، میشه خر خودتی. نگاهی به لباسی که بهش اشاره می کردم، کرد. چشم هاش برق زد. با ذوق گفت: شیدا: وای آوا! این لباس محشره! خیلی خوشگله! بعد از کلی خرید از پاساژ خارج شدیم. نگاهی به ساعت گوشیم کردم. ساعت هشت رو نشون می داد. دوست داشتم کمی پیاده روی کنم. رو به دوتاشون گفتم: _شما برید. دوست ارم کمی قدم بزنم شاهین: اما... _نگران نباشید. تا یه جایی رو پیاده میرم، بقیه رو تاکسی می گیرم. متوجه مردد بودن، هر دوشون شدم. سعی کردم قانعشون کنم، اتفاقی برام نمی افته. بعد از کلی چونه زدن، راضی شدن. روی پیاده رو ها قدم می زدم و به زندگی خودم و سورن فکر می کردم. چرا بهم زنگ نزده؟ یعنی این قدر براش کمرنگم، که حتی حاضر نشده، یه زنگ به من بزنه؟ یعنی تا این حد من رو اضافی می دونه؟ یعنـ... با صدای غرش اسمون به خودم اومدم. از حرکت ایستادم. به اسمون نگاه کردم. قطره های بارون، دونه دونه روی زمین فرود می اومدند. یاد شعری از سهراب سپهری افتادم: "فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد با همه مردم شهر، زير باران بايد رفت دوست را، زير باران بايد ديد عشق را، زير باران بايد جست."
  35. 29 امتیاز
    pert 10 : - خفه شووووو عوضی..لال شو..نگوووووو..دیگه نگوووو ! - چـــرا نگم ؟! گیتا خودم مادرتو کشتم ، باید هم اینکار رو می کردم و چون عاشق پدرت بودم .. هر کار می کردم دستام و از تو دستاش ازاد کنم نمی شد..حس می کردم دنیا داره جلوی چشمام تار میشه ولی چرا نمی میرم؟ چرا خدا ؟ نمی خوام حرفاشو بشنوم نمی خوام بشنوم خدا نمی خواااااااامم .. هق هقم یک دقیقه بند نمی اومد .. دستام و ول کرده بود ، سرمو تو بالشت فرو کرده بودم و بلند گریه می کردم !!! - تــــو .. یه زن عوضی هستی ! چطوری تونستی این کار رو بکنی؟! خدا ازت نگذره اگر تویی آشغال این کار رو نکرده بودی من الان مادر داشتم .. تو چه می فهمی از بی مادری ؟! هان .. نامرد ! خدایا پس مادرم به خاطره کار این زن عوضی دق کرده بود ؟ خدایا من تا حالا چی فکر می کردم و الان از زبون ِ این نامرد چیا دارم می شنوم !!کاش این زنیکه لال می شد و بهم چیزی نمی گفت ،ای کاش باورهامو خراب نمی کرد ؛ می ذاشت با همون خیالات پوچم سر کنم ! و حــــالا که همه چی رو می دونستم .. فهمیدم مادرم بهترین مادر دنیا بود ، مادر زیبا ترین مادر دنیا ، پاک دامن ترین مادر دنیا بود !! *** ( از زبان شخص دوم " نویسنده " ) *** باران به شدت شلق به بدن نحیفش می کوبید ، اما بی تفاوت افتاده بود روی قبر مادرش .. چشمانش را بسته بود ، نبض داشت اما ضیف .. برایش مهم نبود بمیره ، دیگه هیچی براش مهم نبود ، جزء مادرش ! اون فقط مادرش را می خواست که تمام دارایی اش بود ، اون ضعیف بود ، خیلی ضعیف و عقده ای ! امـــــا .. زندگی اون رو این طور بار آورده بود ؛ از دست خودش عصبی بود ، که اون به مادرش در دلش تحمت زد از دست خودش عصبی بود ، و بعضی اوقات از دست روزگار ! برایش هیچی دیگه مهم نبود ، سر قبر مادرش ، عشقش ، زندگیش خواست او را ببخشد ..وقتی از زور گریه بی حال شد حس کرد سرما داره توی استخوناش نفوذ می کنم ، قدرت بلند شدن هم نداشت ، فقط میخواست بارون جونش رو هم بشوره و ببره هیچی ، تنش نبود جز یه مانتوی نازک ، دندوناش اینقدر از زور سرما به هم خوردن تا ثابت شدن ، پلکاش افتادن روی هم و از هر فکری آزاد شد ... آزاد و رها ! او دیگه می دانست مادرش گناه نکرده بود و بی گناه جان داد .! سایه یک مرد رو دید ، آن مرد دوید و پالتویی بلند و مشکی رنگش رو از تنش بیرون کشید روی دختر گذاشت .. اون دختر هنوزم هم برای کسانی مهم بود ..! *** دردم از یار است و درمان نیز هم دل فدای او شد و جان نیز هم " سونیا قاسمیه " 98/3/23 [ پـــــــــــایــــــــــان ]
  36. 29 امتیاز
    pert 9 : - ببند دهنتو .. وقتی خاطر خواه پدرت شدم که مادر عوضی ات تو زندگیش بود ، مادرت این وسط یه مزاحم بود ، خواستم تو خونتون نفوذ کنم و تونستم ، خونتون شد پاتوقم و فقط به خاطر پدرت بود و بس ! و با حرص ادامه داد : و عاشقانه پدرتو می پرسیدم ولــــــی اون ستاره ایی لعنتی ! اونقد عشوه واسه پدرت ریخت که آخره بابات ازش خواستگاری کرد .. و قابشو دزدید ! دهنمو باز کردم تا سرش داد بزنم و بگم خفه شو پست فطرت ولی با سیلی دومش گوشه ی لبم پاره شد و خودم خفه شدم .. - فکرشو نمی کردم مادرت بمیره ؛ می دونی مرگ مادرت همچین زیاد هم طبیعی نبود؟ با تعجب نگاش کردم ، دستم روی دهنم بود و نگام پر از اشک شد و اون خندید بلند و نفرت انگیز .. - خودم ، کاری کردم مادرت بره زیر خاک ..! شب قبلش خونتون بودم و تو هم نبودی من و بودم و مادرت ! بهش مواد دادم اونقد دادم که اور دوس کرد ، بهش یه قرص خواب دادم و روی تخت درازش کردم ؛ زنگی به برادرم زدم آمد خونتون .. بهش گفتم کنار مادرت بخوابه و کنار مادرت خوابید و مادرتو از پشت بغل کرد .. دستامو گذاشتم روی گوشام تا نشنوم ، خدایا مادرم ، مادره نازنینم ، خداا ولی صدای نحسش و می شنیدم دستامو محکم تر رو گوشام فشار دادم ولی اون نامرد دستامو تو مشتش گرفت و از هم جدا کرد، می خواست بشنوم تا زجر بکشم .. - چیه دیگه نمی خوای بشنوی؟ ولی باید بشنوی حالا که رسیدم به جاهای خوبش می خوای کَر شی؟ - نـــــه .. نــــه ! ولی اون توجهی نکرد و ادامه داد : - و همون دقیقه بابات رسید خونه ، و داداشم داشت از مامانت لب می گرفت ، و مادر عوضیت رو تویی اون حالت دید و برادرم رو به قصد کشت زد و برادرم از خونه فرار کرد ، خواست ستاره هم بزنه که دید ستاره مُرده .. وقتی مادرت مُرد اونقد برای بابات عشوه ، ریختم تا کاری کردم و عاشقم بشه و باهام ازدواج کنه ! دستامو محکم نگه داشت ، گریه می کردم و سرمو تکون می دادم ، با بغض می گفتم که چیزی نگه .. ولی اون عوضی تر از این حرفا بود ..
  37. 29 امتیاز
    pert 7 : - بــــلند شو ، هنوز کارم باهات تمام نشده .. دختره ایی عوضی ! حالا مثل مادرت شدی ؟! دم در آوردی ؟! می خوایی بری خیابون گردی ؟! خراب کار هایی مادرت کم نبود ..! حالا تو جاشو گرفتی ..؟؟ می دونستم الان به اندازه ی کافی عصبانیش کردم و اگه می موندم حسابمو می رسید و برای همین سعی کردم از زیر دستش بیام بیرون که همون دقیقه هلما وارد اتاق شد وقتی نگاهش به من افتاد چپ چپ نگاهم کرد و قاه قاه خندید ..! خدایا اگر من بنده اتم ؟! بهت میگم هیچ وقت و هیچ وقت از این هلمایی لعنتی نمی گذرم هیچ وقت ..! کمربند بابا ، بالا میومد روی بدنم فرود ، جــــیــــغ زدم : - بــــابـــا بسه ! بخدا درد داره .. و .. بــــابـــا ، تق تق تق دوباره شروع به زدن کرد و بعد از 20 دقیقه بی وقفه زدن ولم کرد و رفت ، تمام بدنم درد می کرد ، تمام دستام پر بود از خون و صورتم جایی کبودی ها ..! شونه م از زور گریه می لرزید و انقدر صورتمو تو بالشت فشار داده بودم که حس می کردم هم دستام که بالشت و فشار می داد و هم صورتم بی حس شدن.. به بازوم دست کشید که تنم لرزید .. با ترس و صورت ِ غرق در اشک نگاش کردم رو بهم گفت : - دیــــــدی ؟! برای هیچ کس و ارزش نداری ؟! حتی برای بابات .. - به تو ربطی نداره .. یه روز پدرم می فهمه تو یه آدم کثیف هستی ! دیگه نمی خندید..فکش منقبض شده بود و لباشو با عصبانیت به روی هم فشار می داد .. جلوی دیدم تار شده بود ، اَه .. این اشکای لعنتی از کدوم گوری پیداشون شد؟ می دونستم الان به اندازه ی کافی عصبانیش کردم و اگه می موندم حسابمو می رسید ! سعی کردم اروم باشم ولی نبودم ، دروغ چرا اصلا اروم نبودم ، همه ی اینا هم از روی تظاهر بود .. با دادی که سرم زد ناخداگاه چشمامو بستم و دستامو مشت کردم : - هه .. آخ دختره ایی هیچی ندار ، به چیت می نازی ؟! به قیافت که به درد آشغلا می خوره ؟! یا قد و هیکلت ؟! بدبخت هیچی نداری منم که خوشگلم ، منم که جذابم ..
  38. 29 امتیاز
    pert 6 : تاکسی روبروی خونه توقف کرد ، سریع کرایه رو حساب کردم سمت خونه رفتم ، نگاهی به ساعتم کردم 7:15 دقیقه رو نشون می داد ، نفس از سر اسودگی کشیدم چون دیر نکرده بودم ، وارد خونه شدم و نگاهی به اطراف انداختم انگاری خبری نبود ، خواستم از پله ها برم ؛ بالا که ، همه مو هام کشیده شد ، شروع کردم به جیــــــغ زدن و شروع به صدا کردن : - بــــــابــــا ؟! تویی .. - آره دختره ایی عوضی ، تا حالا کدوم گوری بودی ؟! - بـــابـــا ، سر قبر مامان بودم .. - اینقد دروغ نگو ! مادر عوضیت هم همین دروغ ها رو گفت ! - بابا بخدا من ساعت 6:30 رفتم الان هم برگشتم ... صدای داد و هوار بابا تمام گوش هامو کر کرد : - خفه شو ، دروغ نگو ! هلما که میگه از ساعت 4 تا الان تو خیابونی و بهت گفته کجا داری میری ، بهش گفتی " به تو ربطی نداره " حالا به من دروغ میگی ؟! خواستم حرفی بزنم که دیدم ، هلما از پله ها داره میاد پایین به همراه پوزخند آخه لعنتی ! تو از گفتن این دروغ ها چه لذتی می بری ؟! هان .. - بابا بخدا دروغه ، بخدا به ارواح خاک مامان ؛ ساعت 6 رفتم و الان که ساعت 7 که برگشتم ! بابا به حرفم توجهی نکرد دستش سمت کمربندش ولی قبلش از کشاله رانم یه نشگونی گرفت .. - بـــــابــــا تور خدا نزن ، درد داره بابا ... بابا قسم میخورم سر قبر مامان بودم ، بـــــابـــــا ؟! بدون اینکه به حرفام گوش کنه ، کشون کشون بردم سمت اتاق ؛ کتفمو چسبید و منو برد سمت تخت پرت کرد ، جایی نشگونش محکمش می سوخت اروم جای نشگون ماساژ دادم ، نگاهی به بابا کردم ، خون از چشماش می بارید ، دستش سمت کمربند رفت و اولین ضربه اش به روی بدنم بود ، با جیغ گفتم : - بابا ؛ قسم می خورم دروغ نمی گم بابا ؟! و ... تق تق تق تق تق صدای ضرب هایی پیاپی کمربند ، روی بدنم .. و اخ اخ اخ ها و ناله هایی من بلاخره و بعد ، 40 دقیقه بابا ، رضایت داد و من دیگه از زور درد بی هوش شده بودم ، و نیمه بی هوش بودم که پشت موهامو کشیده و شد و بــــــابـــا ، عین ساواکیا سرمو بالا آورد و رو بهم گفت ..
  39. 29 امتیاز
    pert 5 : مامان تمام زندگیم رو به تباهیه ؛ مامان ... گیتا ، دیگه گیتا نیست ! اون دختر شر و شیطون دیگه من نیستم ، اون دختری که یه روزی از دیوار راست بالا می رفت حالا دیگه بی کس ؛ اواره یه گوشه دیوار افتاده !مـــــامـــان دلتنگتم توروخدا برگرد ، توروخدا بیا ، بیا ببین بدون تو چقدر ناراحتم بیا ببین بدون تو چقدر بی کسم ؛ مامان برگرد خواهش میکنم بذار برای یه دفعه دیگه دستاتو بگیرم بو کنم . ببوسمشون بگم " بدون تو هیچی ندارم " دونه دونه بارون روی صورتم می ریخت ،! نفس کم اورده بودم پشت سرهم سعی میکردم نفس بکشم ؛ ولی نفسم بالا نمی یومد .. دیگه جون نداشتم از بس گریه و از بس ؛ جیغ زدم بارون قطره قطره روی قبر مامان و خودم میریخت ! دیگه خسته بودم ؛ دیگه نفس این همه بدبختی رو نداشتم .. من مامان رو خیلی دوست داشتم .. عاشقش بودم ؛ دختره ای که عاشق مادرش بود و عاشق نگاه مهربون مادرش بود ! مامان دوست دارم به قد دنیا ، مامان برگرد ! خستم خدا خستم ، از این زندگی از این لبخند هایی اجباری بهم تحمل بده که این زندگی رو ادامه بدم ... برای مُردن مامان گریه کردم ، زجه زدم ، خدا رو صدا کردم ، ولـــــی نشد ، همنطور موندم بی مادر موندم ، به خودم امدم دیدم که صورتم از اشک و خون پر شده ؛ دیگه پیر بودم .. صورتم جوون بود و دستام جوون بود ولـــی دل و قلبم پیر بود ! رفتنت مامان بدبخت روزگارم کرد ، من محتاجم مامان ، محتاج تو ، محتاج بابا ، که الان سرگرم هلما است و یادش رفته یه دختری به اسم گیتا داره ! هلما 8 سال بود که با ، بابا ازدواج کرده بود ولی به من حتی ، یه محبت هم نکرده ؛ ازش متنفر بود ، متنفر ! نگاهی به ادم هایی داخل قبرستون کردم ، همه خوشبخت بودن و فقط من بودم که بدبخت بودم و پیر شدم و منم که هیچی ازم نمونده و فقط یک مُرده متحرکم !! از جا بلند شدم رو به قبر مامان گفتم : - دیدی مامان ، دیدی امروز هلما باهام چیکار کرد ؟! دیدی امروز هم یه روز بد برام بود . از قبر مامان جدا شد سمت راه خروجی رفتم ، یاد جمله ایی مامان افتادم که همیشه ، وقتی موهامو می بافید می گفت : روز را با " بسم الله " و مهربانی گذشت .. آغاز کنی و بگذرانی ، قطعاٌ برنده ای ! لبخند خدا یعنی همه چیز .. لبخندش همراه لحظه هایت باد !
  40. 29 امتیاز
    pert 4 : چیکه ای اشکی از گوشه چشمم چکید .. اون دختر من بودم ! اسم روی قبر : - ستاره هدایتی .. نفسم بالا نمیمود دیگه آمان نداشتم فقط گریه میکردم ، هیچ کس نمی فهمه من دارم چی میگم ! کسی که تجربه بی مادری رو تجربه کرده میدونه من چی میگم .. ایـــــــــــــی خدا چرا من ؟ چرا این همه بلا باید سر یه دختر باید بیاد خدا مگه من چند سالم بود ؟ که مادرم رو ازم گرفتی بی کسم کردی بدبختم کرد نامید کردی .. شونه م از زور گریه می لرزید و انقدر صورتمو به قبر فشار داده بودم و هم دستام ، که قبر و فشار می داد و هم صورتم ، بی حس شدن ! مامان تا روز که نبضم می زنه تا روزی که جونی توی اِینه تن ؛ توی روز های خُوب ، تویی روز هایی بد همیشه کنارتم .. مامان قسم می خورم ! مامان حتی همه ایی دنیا بگه مامان تو زن بدیه ، من میگم مامانم فرشته است ، من میگم مامان پاکدامن ترین مامان دنیاست چشمامو بستم ، صورتم پر بود از اشک هایی شور ... پشت پلک های که پر بود از اشک ، صورت مامان نقش گرفت : - صورتی خندون که دو تا چال از 2 طرف صورتش پیدا بود ؛ صورتی گرد و سفید با مژه هایی بلند و موهایی کوتاه تیکه ایی ! چشمایی عسلی روشن که تویی نور هر بار رنگ عوض می کرد .. مامانم خوشکل ترین زن دنیا بود ، مامانم بهترین زن دنیا بود ، مامان من که عاشقت بودم ، من که باهات صادق بودم ، چرا اینو نفهمیدی ؟! چرا تو باهام صادق نبودی ؟! چرا منو مرهمم راز هات نمی دونستی ؟! مامان دخترت امروز از هر دختر دیگه کمتر بود ، ذلیل تر بود ، بی دست و پا تر بود ، احمق تر بود ، نادون تر بود ، دیوونه تر بود ! چرا ؟! چون نتونست از ناموش ، از مادرش دفاع کنه ! مامان منو ببخش اگر نزدم تو دهن اون زنیکه عوضی ، اون آشغال کثیف که به مادر من ، به عشق من تویی زندگیم بی حرمتی کرد نزدم تویی دهنش .. مامان مگه نگفتی بدون من هیچ وقت دووم نمیاری حالا چی شد ؟ مامان حالا که 8 ساله که دووم آوردی ، مامان چرا منو پیش خودت نمی بری ؟!
  41. 28 امتیاز
    به نام حق نام رمان: اوهانا ژانر : عاشقانه، اجتماعی به قلم : شادی خازنی زمان پارت گذاری: هر روز یک پارت هدف نوشتن : نمایانگر عشقی خالص، عفو و گذشت در اوج قدرت، تلاش برای کاهش میل انتقام جویی در افراد... خلاصه : و اینک من، اوهانا فرهمند، به آتش می کشم آنانی را که مصبب این اتفاق بودند. مانند شمشیر برنده ای بر پیکر بی جانشان چیره خواهم شد و نابود می کنم آنانی را که نامت را به فراموشی سپردند... پ ن : خواستم از قصه عشقت گره ای باز کنم...به پریشانی گیسوی تو سوگند نشد! خاطرات تو و دنیای مرا سوزاندند .تا فراموش شود یاد تو هرچند نشد... /فاضل نظری صفحه نقد .
  42. 28 امتیاز
    به نام خدا نام رمان:شیطونی ما سه نفر ژانر:عاشقانه مثل همه رمانا.طنز نویسنده:مهسا اسلامی کاربر انجمن نودوهشتیا هدف:هدف خاصی ندارم ولی چون رمان زیاد میخونم دوست داشتم خودمم رمان بنویسم. ساعت پارت گذاری:نامعلوم خلاصه: R.N.T اسم یه گروهیه.آیا گروه مافیاست؟گروه خلافکارا؟یا شایدم یه گروهی که از بچگی باهمن؟هیچکس نمی داند مقدمه: ما یه مشت دیوونه ایم که بهمون میگن دهه هفتادی نخبه ایم ولی از اون نخبه هایی که همه رد دادیم دهه هفتادیم یعنی ته لش بازی یعنی نمیدونی میری خونه ته شب با کی همه لجبازیم کف کفشا ریگو معروفیم صفحه نقد
  43. 28 امتیاز
    پارت یک "بسم الله الرحمن الرحیم" شروع قصه ی من، مانند شروع فصل پاییز است. در ابتدای فصل، همه چیز زیبا و روح انگیز است، اما به تدریج زیبایی هایش را بادی سهمگین، به تاراج می برد. در ابتدای فصل، هنوز برگ های نارنجی روی شاخه دلبری می کنند، اما در انتها برگ های خشکیده، زیر پای عابرانِ زمان خُرد و خمیر می شوند. سرما کم کم همه جا را فرا می گیرد. و این قلبِ من است، که غرق در آرامش، دست از تپیدن بر می دارد. آن روز احساس خوشبخت ترین دختر دنیا را داشتم. به طور باور نکردنی، همه چیز باب میل من پیش می رفت. به قولی از شدت خوشحالی، در پوست خود نمی گنجیدم. مادرم صبح از خانه بیرون رفت و گفت تا بعد از ظهر باز نمی گردد. ادریس هم شب قبل، گفته بود برای انجام ماموریت، به یکی از شهر های حومه ی تهران می رود. وقتی امیرحسین تماس گرفت و پیشنهاد گردش داد، از سر ذوق دست های خودم را بوسه باران کردم. می رقصیدم و از بین لباس های درون کمد، خوش رنگ ترینشان را انتخاب می کردم. در آخر به این نتیجه رسیدم، که اگر لباس هایم ساده باشند، بهتر است و کم تر جلب توجه می کنیم. مانتوی مشکی و شلوار هم رنگش را پوشیدم. شالی روی سرم انداختم و کیفم را برداشتم. صدای زنگ موبایلم که بلند شد، جیغ خفه ای کشیدم و به سمت در دویدم. دلم برای امیرحسین تنگ شده بود و نمی توانستم این را کتمان کنم. سریع کتونی هایم را به پا کردم و از خانه خارج شدم. امیرحسین را دیدم، که کنار یک موتور بزرگ و قرمز رنگ ایستاده بود. با دیدنِ من، عینک دودی اش را برداشت و به موتور اشاره کرد. - امروز با این عروسک دور می زنیم. بی حرف نگاهم را بین او و موتور می چرخاندم. نمی دانستم در برابر دیوانگی هایش، چه عکس العملی باید نشان بدهم. نگاهی به بالا و پایینِ کوچه انداخت و دستش را به سمت من دراز کرد. - بیا دیگه فداتشم، یهو کسی می بینه. با حرفش به خودم آمدم و دستم را در دستش گذاشتم. هر دو روی موتور نشستیم و امیرحسین با سرعت از کوچه خارج شد. قبل از این سوار موتور الیاس شده بودم، اما موتور سواری با کسی که دوستش داشتم، مزه ای مانند توت فرنگی تازه و آبدار گلخانه ای داشت. بعد از دو ساعت گردش در سطح شهر، امیرحسین مقابل یک مغازه ی بستنی فروشی متوقف شد. هر دو از موتور پیاده شدیم و مقابل یکدیگر ایستادیم. - خب خانوم، بستنی می خوری یا آبمیوه؟ لب هایم را مانند دختر بچه ها جمع و چشمانم را کمی تنگ کردم. - اوم، من بستنی با طعم توت فرنگی می خوام. امیرحسین خنده ی دلنشینی کرد و وارد بستنی فروشی شد. کنار موتور، دست به سینه ایستادم و مشغول تماشای بچه ای هفت یا هشت ساله شدم، با لذت بستنی اش را می خورد. در ذهنم مدام رویا بافی می کردم، که روزی من و امیرحسین هم با بچه ی کوچکمان، به بستنی فروشی می آییم. از دیده شدن توسط آشنا و همسایه بیم نداریم و آزادانه از زندگی لذت می بریم. لبخند پنهانی روی لب هایم نشست. از خیال بافی هایم خنده ام گرفته بود. دست هایم را صاف کنار بدنم گذاشتم و به سمت خیابان چرخیدم. با دیدن شخصی که پشت سرم ایستاده بود، پا هایم به زمین چسبیدند و حس کردم در همان حالت خشک شدم. تپش قلبم را به سختی حس می کردم. حتی زبانم در دهانم می لرزید. می خواستم حرف بزنم، اما قدرتش را نداشتم. برادرم را در حین خوش گذرانی با پسر دایی ام دیده بودم؛ چه واکنشی باید نشان می دادم؟ لحظه ای به سرم زد، که فرار کنم و از آن مکان خفقان آور دور شوم. آهسته قدمی به سمت عقب برداشتم، که ادریس با خشم ساعد دستم را گرفت. لرز شدیدی به اندامم افتاد. ترس از بی آبرویی، تمام وجودم را فرا گرفته بود. نمی توانستم به چشم های سرخ ادریس نگاه کنم. گوی قهوه ای رنگ چشمانش، در دریای خون غرق شده بود. دستم را کمی فشار داد و با لحنی زننده و خشونت آمیز گفت: - راه بیفت...خونه تکلیفت رو روشن می کنم. دیگر خود را نابود شده می دیدم. مطمئن بودم که چیز خوبی در انتظارم نیست. برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم. هیچ خبری از امیرحسین نبود. بغض مانند خاکی که در آب ریخته اند، بر دیواره های گلویم رسوب کرده بود. سنگین و آشفته بودم. ادریس فشار دیگری به دستم وارد کرد و مرا به دنبال خود کشید. هر دو روی صندلی های زانتیای مشکی رنگش مستقر شدیم. سکوت کرده بود و من می دانستم این سکوت، مانند آرامش امواج دریا، قبل از طوفانی سهمگین و کشنده است. بدون نگاه کردن به من، مشت محکمی به فرمان کوبید و استارت زد. دنده را جا به جا کرد و با سرعت به سمت خانه حرکت کرد. از لحظه ای که وارد خانه شده بودیم، حتی یک کلمه هم نگفته بود. فقط راه می رفت و در مو های خرمایی رنگش دست می کشید. دست های لرزانم را در هم گره زدم. طاقت نگاه های سوزاننده اش را نداشتم. قلبم، مانند پرنده ای حبس شده در قفس می تپید. سرگیجه و حالت تهوع، حال خرابم را بدتر می کرد. دیگر هیچ رمقی برایم نمانده بود. هر چه در برابر توهین ها و تحقیر های ادریس سکوت می کردم، آتش خشم او بیش از قبل شعله ور می شد. رنگ صورتش، از شدت عصبانیت به کبودی می رفت. با صدای شکسته شدن چیزی، چشم هایم را محکم روی هم فشار دادم و دست روی گوشم گذاشتم. آن همه تنش، در یک ساعت، برایم قابل تحمل نبود. صدای فریادش باز هم سکوت خفقان آور خانه را شکست. - آخه این چه کاری بود تو کردی؟ آبروی من رو بردی...جواب مامان رو چی بدم؟ تمام بدنم می لرزید. می دانستم خشم ادریس، غیرقابل کنترل است. آرام پلک هایم را باز کردم و به گل های قالی خیره شدم. زبانم در دهانم قفل شده بود. از گوشه ی چشم دیدم، که ادریس با قدم های بلند به سمتم آمد. شانه هایم را در دست گرفت و مرا وادار به ایستادن کرد. فشار انگشتانش به حدی زیاد بود، که ناله ی خفیفی از درد سر دادم. تکان محکمی به بدنم وارد شد و باز هم صدای بلند و خش دار ادریس بر فضا حاکم شد. - در اصل الان باید زنده زنده چالت کنم...من چقدر به تو اعتماد داشتم، جوابم این بود؟ سیلی محکمی به صورتم کوبید، که تعادلم را از دست دادم و روی زمین افتادم. کنار من زانو زد و با بغض ادامه داد: - قلبم داره آتیش می گیره لعنتی...من باید تو رو پشت موتور امیرحسین ببینم؟ اون بی شرف رفته خواستگاریِ دختر عموش؛ پس تو با اون چه کار داشتی؟ بغضی که در گلویم مانده بود، با حرف های ادریس شکسته شد. دیگر تپش های مکرر قلبم را احساس نمی کردم. خودم را در حصار یک کوه یخی می دیدم. سرما از همه جانب به قلبم رسوخ می کرد. ادریس را از پس پرده ی اشک دیدم؛ متاسف سر تکان داد و برخاست. نمی توانستم حرف های برادرم را باور کنم. امیرحسین به من قول داده بود...قلب هایمان را برای عشقی پایان ناپذیر آماده کرده بودیم. آوار شدن آرزو هایم را احساس می کردم‌. نمی دانستم در آن لحظه، باید چه کاری انجام بدهم؟ مانند دختر های دبیرستانی، دست به خودکشی می زدم یا تبدیل به انسانی بی احساس و تهی از عشق می شدم! صدای ادریس تفکراتم را بر هم زد. آرام شده بود، این را از صدایش فهمیدم. - اگه مامان بفهمه چه کار کردی سکته می کنه، قبل از رسیدنش برو! تمام وجودم یخ بست. ناباور به او نگاه می کردم. چطور می توانست این چنین آرام، مرا از خود براند؟ نفس بند آمده ام را بازگرداندم. بیش از آن سکوت کردن درست نبود. ناخواسته برخاستم و به سمتش رفتم. او را به طرف خود چرخاندم و در چشمان آبی رنگش خیره شدم. دریای چشمانش، بسیار طوفانی و غمگین بود. به سختی زبانم را تکان دادم و گفتم: - داداش نکن! من اگه پیش شما نباشم نابود می شم...توروخدا من رو از خانواده دور نکن! کمی در چشمانم خیره ماند. فک منقبض شده اش به وضوح می لرزید. مقابلش زانو زدم و با بغض و التماس ادامه دادم: - به خدا غلط کردم داداش...خواهش می کنم این کار رو با من نکن! داداش ببخش، دیگه بدون اجازه ی تو حتی بیرون هم نمیرم. دستش که روی شانه ام نشست، زبانم بند آمد. او هم مانند من زانو زد و با پشت دست اشک هایم را زدود. ذره ای نور امید در وجودم تابیده شد. لبخند کم رنگی که روی لبم نشسته بود، با حرف او به کامم زهر شد. - نمی تونم اجازه بدم بمونی...نمی تونم با جون مادرمون بازی کنم...برو سوفیا، دیگه هم برنگرد!
  44. 28 امتیاز
    20 مرداد 1394 تو آیینه به خودم خیره شدم. پوست گندمی ، صورت گرد ، لبای قلوه ای ، بینی گوشتی و نسبتا بزرگ ، چشمای سیاه بادامی با مژه های بلند و ابروهای کلفت و پر پشتی داشتم . مانتوی صورتی و شلوار سیاه دم پا گشاد برای اینکه با وجود گچ بازم به تنم می شد ، با شال سفید هم پوشیده بودم . خوب شده بودم قیافم نه زیاد زشت بود و نه زیاد خوشگل که آدم محوش بشه؛ معمولی بودم با صدای پسرعمم به خودم اومدم بهزاد : کوثر ، زود باش ما رفتیم. _ الان میام داداش . عصای دستم رو برداشتم و سریع به سمتشون رفتم و با کمک دخترعمم سوار ماشین شدم . قرار بود به مناسبت تولد دخترعمم بریم کافی شاپ و جشن بگیریم ؛ آهنگ ملایمی تو ماشین پخش میشد و حس خوبی بهم میداد! قرار بود قبلش بریم دوست بهزاد رو ببینیم و بهزاد کتابی رو که ازش امانت گرفته بهش پس بده . ********* من کوثرم، کوثر بیات تک فرزندم و 13 سالمه ، بزرگترین آرزوم اینه که یه روزی یه پزشک بشم . روحیه ی خوبی دارم، عاشق آهنگ گوش دادنم و خیلی بلند پروازم ، کلا زیاد درحال رویا ساختنم و مطمئنم یه روزی رویاهام واقعی میشن ؛ چون همه ی آدمای موفق اولش فقط رویا داشتن ! آذر ماهیم و اصالتا تبریزیم اما تو زنجان زندگی میکنیم. از حیوانات در حد مرگ میترسم مخصوصا گربه ! از کشف کردن چیزای جدید خیلی خوشم میاد ولی احساساتم رو زود به روز نمیدم و میرسیم به مهترین جاش، من معلولم ، معلول جسمی و حرکتی اسم بیماریم cp هست. بخاطر اینکه 6 ماهه بدنیا اومدم اینجوریم ؛ ولی با این حال بهش اهمیت نمیدم و زندگیم رو میکنم چون یقین دارم معلولیت محدودیت نیست .! با توقف ماشین از فکر بیرون اومدم و به پارکی که روبروم قرار داشت چشم دوختم . بهزاد به سمتم برگشت و گفت : _ الان حسین میاد و وقتی کتاب رو بهش دادم میریم. من و دخترعمم سری تکون دادیم و منتظر موندیم . یک ساعت گذشت ولی اقا تشریف نیاوردن ؛ از گرما داشتم هلاک میشدم و شدیدا عصبانی بودم. آدم اینقدر بی مسئولیت اخه یک ساعته معطلیم . بالاخره بعد یک ساعت تشریف فرما شدن . با خنده به سمت ماشین اومد و بعد از عذرخواهی طولانی بابت تاخیرش ، شروع به خوش و بش کردن با بهزاد کرد .
  45. 28 امتیاز
    امیر-هاله ی عزیزم! لطفا به دیدار من بیا، صحبت هایی با تو دارم! بلند گفتم-این دیگه کیه؟ هاله ی عزیزم؟ وا... الهام-ممکن نیست اشتباه باشه، چون که اسم تو، توش اومده! برگشتم طرفش-اسم من باشه یا نباشه، معلوم نیست از طرف کی هست؟ امیر اصلا توش نشونه ای علامتی چیزی نیست که بگه از طرف کیه؟ امیر چند بار نامه رو زیر و رو کرد و بعد با نا امیدی گفت-نه، چیزی نیست! -خب اگه این نامه مثلا برای کس دیگه ای باشه، چجوری سر در آورده از اینجا؟ دیدید که کسی نبود! خودش هم پا نداره بیاد اینجا. الهام خندید و گفت-روح آورده! هو هاهاهاها!(خنده ی شیطانی). زدم به بازوش-برو بابا(و اداش رو در آوردم):روح آورده! مسخره، روح کجا بود؟ زیاد فیلم ترسناک دیدیا! امیر-خب فعلا بریم غذا بخوریم بعدا راجع بهش حرف می زنیم. الهام دست هاش رو مالید به هم و با شوق گفت-بریم بخوریم ببینیم چه جوری شده! پوزخندی زدم-تو هم که اصلا سر گاز هیچی ازش ناخونک نزدی و طعمش رو نمی دونی! الهام-حالا! امیر نامه رو همون جا روی مبل رها کرد و به سمت آشپزخونه رفت، ما دو تا هم دنبالش، پاستای خوبی شده بود، سه نفریمون باید آشپز می شدیم ها! بعد از شام، اصلا قضیه ی نامه رو فراموش کرده بودیم، از خستگیِ آشپزی هر کدوم تو اتاق خودمون رفتیم و خوابیدیم. فردا من و الهام کلاس داشتیم و باید ساعت نه می رفتیم. صبح ساعت هشت بیدار شدم و صبحونه آماده کردم، داشتم می خوردم که الهام با قیافه ای آنگولایی وارد آشپزخونه شد-یا خدا، تو چرا این ریختی ای؟ گرخیدم بابا! به سمت سینک رفت و گفت-از خواب بیدار شدما، می خوای شبیه پرنسس ها باشم؟ لقمه ای تو دهنم گذاشتم-نه خب، تو، تو حالت عادی هم عمرا شبیه پرنسس ها بشی! کی تو رو می گیره؟ صورتش رو شست و مسواک زد، گفتم-هی کثیف، برو تو دستشویی خودت رو بشور، اینجا برای شست و شوی ظرف هاست ها! برگشت طرفم و موهاش رو با کش بست و گفت-هاله جان لطفا حرف نزن. خستم! -تو هم که همیشه خسته ای! چرا؟ الهام-دیشب تا شیش بیدار بودم، فقط دو ساعته خوابیدم. -مگه مریضی؟ چرا بیدار بودی؟ -بچه ها ساکت دیگه، اگه گذاشتید من بخوابم! هردومون به طرف امیر برگشتیم که بیرون آشپزخونه ایستاده بود. چاقوی پنیر رو به طرفش گرفتم و گفتم-نگاه کن، نگاه کن این از این یکی بدتر! موها رو، تو جنگل خوابیدی برادر من؟ اخم کرد-هاله! -جانم؟ امیر-ساکت! -چشم، شما امر بفرمایید کیه که عمل کنه؟ بی حرف رفت طرف دستشویی تا به قیافش سر و سامونی بده-تو واقعا خواهری؟ برگشتم طرف الهام-بله، پس چی؟ برادرشم؟ یه لیوان چایی ریخت و گفت-تو دشمنشی... بعد از صبحونه ی مفصلی که سه نفری خوردیم، امیر خان ما رو رسوند دانشگاه، تا ساعت چهار بعد از ظهر یه سره کلاس بودیم، فقط نیم ساعت استراحت داشتیم، حتی ناهار هم وقت نشد بخوریم. من که تلف شده بودم دلم فقط خواب می خواست و غذا! نزدیک بود یه بار از کلاس بیرون شم چون خوابم گرفته بود. وضع الهام بهتر از من نبود، اون بیچاره که از دیشب فقط دو ساعت خوابیده! بالاخره، با همه ی خستگی ها و گشنگی ها تموم شد و ما از دانشگاه اومدیم بیرون. زنگ زدم به امیر-بیق بیق بیق.... بله؟ با خستگی گفتم-کجایی؟ امیر-نزدیکم، یه پنج دقیقه دیگه می رسم. -زودباش خسته و گشنه ایم دوتامون. -اووو؛ درس خوندینا، کوه که نکندید! -چرا کندیم، کوه دماوند هم کندیم، حرف نزن بیا دیگه اه. خدافظ! بدون اینکه منتظر باشم جواب بده، گوشی رو قطع کردم-چی گفت؟ کجاست؟ روبه الهام گفتم-گفت پنج مین دیگه می رسه. نشستم رو زمین پیاده رو، الهام هم کنارم نشست و سرش رو روی شونم گذاشت خوابید. پنج دقیقه شد یه ساعت! یه ساعتی که هردومون رو پیاده رو ولو شده بودیم و مردم یه جوری بهمون نگاه می کردن انگار تا حالا آدم خسته ندیدن. الهام که کلا رو شونم خوابیده بود، خور و پوف هم گاهی می کرد. شونم خواب رفته بود و درد می کرد-اِهه بیا دیگه امیر، خاکت کنم الهی... بیب بیب...به رو به روم نگاه کردم، چه عجب شازده اومد! لبخند ژکوندی زده بود و ما رو نگاه می کرد-بیاین بالا تا با آسفالت پیاده رو یکی نشدین! بلند گفتم-ساکت شو، چرا دیر اومدی؟ مگه نگفتم خسته ایم؟ از ساعت نه یه سره تا حالا کلاس بودیم، تو خواب بودی و رو تخت خواب نرمت دراز به دراز افتاده بودی! از صدای بلندم الهام پرید و نشست-چی شده؟ چی شده؟ برگشتم طرفش-پاشو امیر اومد. الهام نگاهی به امیر که تو ماشین نشسته بود کرد و گفت-پنج دقیقه شد؟ امیر-ببخشید دیگه، خیلی ترافیک سنگینی بود فکر نمی کردم ترافیک بشه. -تو فکر نکنی بهتره! با قیافه هایی پژمرده و داغون سوار ماشینش شدیم، یه دویست و شیش داشت. من رانندگی بلند نبودم وگرنه انقدر دوست دارم با ماشین برونم. خیلی خوبه ولی ...حیف، پنج بار امتحان دادم رد شدم، از من این کارا بر نمیاد! تا خونه حرف نزدیم، من و الهام فقط چشم هامون رو بستیم تا برسیم ولی خوابمون برد-بیدار شید دخترا، رسیدیم! چشم هام رو باز کردم، تو پارکینگ خونه بودیم. من نمیدونم چرا اصلا این ساختمون دو واحد ست؟ دلیلش چیه دقیقا؟ وللش بابا الان خوابم میاد، بعدا به دلیلش فکر می کنم و فرضیه می سازم الان حسش نیست. باز من و الهام خسته و کوفته با سختی چشم هامون رو باز نگه داشتیم تا با دیوار های پارکینگ برخورد نکنیم و تو راه پله سکندری نخوریم. کاش آسانسور داشت اینجا! ولی حرفه من میزنم؟ برای یه طبقه آسانسور می خواد چیکار؟ `هاله باز تو زیادی خسته ای هزیون می گی؟!` اهه تو چی می گی این وسط؟ نزنم لهت کنم، اعصاب ندارم ها! -هاله بیا تو دیگه!چی رو نگاه می کنی؟ به امیر نگاه کردم در واحد رو باز کرده و الان داخل خونه وایستاده بود-ها؟ آها اومدم، اومدم. خندید و از جلوی در کنار رفت-معلومه خیلی خسته ای! چیزی نگفتم و رفتم اتاقم، فقط لباس هام رو عوض کردم و پریدم رو تخت.ساعت پنج و نیمه، بزار شامو می خورم بعدا... . -بیدار شو دیگه، بسه هرچی خواب خوب دیدی! هاله... هاله... با صدای گرفته ای گفتم-ها؟ خندید-بلند شو بیا وقت شام خواهری! بیا غذا بخور دوباره بخواب. نشستم رو تخت-خیلی بدی.. خستم... امیر-ناهار هم نخوردی، بیا حداقل شامت رو بخور! بیا الهام هم بیدار شده. -باشه. بلند شدم همراهش رفتم بیرون از اتاق، ولی اول دست و صورتم رو شستم موهام رو بستم، وقتی شبیه آدمیزاد شدم داخل آشپزخونه رفتم. رو میز قرمه سبزی بود و سالاد کاهو. هر دوتاشون نشسته بودن داشتن غذا رو می خوردن-حداقل صبر می کردید منم بیام با هم بخوریم بی فرهنگ ها! الهام با دهن پر گفت-گشنه ام گشنه! رو کردم به امیر-تو که ناهارتم خوردی! تو چرا مثل انسان های اولیه خوردی؟ امیر هم با دهن پر گفت-نه کی گفته من ناهار خوردم؟همون صبحونه رو فقط خوردم. نشستم و برنج و قرمه سبزی کشیدم تو بشقابم-اهه چندش ها، با دهن پر حرف میزنن؟ مامان هاتون یادتون ندادن؟ امیر-مامان من و تو که یکیه! دینگ دینگ! ساکت شدیم و به در خونه نگاه کردیم، گفتم-امیر برو باز کن. اونم پاشد و به سمت در رفت، من و الهام هم از روی صندلی هامون بلند شدیم و کنارش ایستادیم، الهام-چی شد؟ کسی نبود؟ امیر برگشت طرفمون، باز دستش نامه بود-دوباره نامه! دست به سینه گفتم-اِهه...بده ببینم. نامه رو از دستش گرفتم و باز کردم: هاله جان! تو باید به حرف های من هم گوش بدی ، بدون حرف من رو پس نزن...
  46. 28 امتیاز
    رمان اوای قلب عاشقم پارت دهم# این شعر رو چند بار زیر لب زمزمه کردم. بارون نم نم بود و قدم زدن زیر بارون رو خیلی دوست داشتم. چند قدم بیشتر طی نکرده بودم، که گوشیم زنگ خورد. به امید این که سورن باشه، از توی کیفم درش اوردم. نگاهی به صفحه گوشی کردم. شاهین بود! تو ذوقم خورد. با بی میلی جواب دادم. _بله؟! شاهین: الو سلام اوا. _سلام. شاهین: کجایی؟ بارون شروع شده. خوب نیست زیر بارون باشی. سرما می خوری. چرا سورن مثل شاهین نگران من نیست؟ چرا براش مهم نیست که من زیر بارون بمونم؟ اصلا چرا براش مهم نیست که تا این ساعت بیرون هستم؟ حتی یه زنگم به من نزد! اخه سنگ دلی تا چه حد؟ مغرور بودن تا چه حد؟ خود خواه بودن تا چه حد؟ با صدای شاهین به خودم اومدم. شاهین: اوا هستی؟ سعی کردم جلوی لرزش صدام رو بگیرم. _اره. چندان موفق نبودم. صدام به وضوح می لرزید. شاهین نفس عمیقی کشید و گفت: شاهین: کجایی بگو بیام دنبالت؟ اون بی عرضه که به فکرت نیست. با این که راست می گفت؛ اما ناراحت شدم. دوست نداشتم کسی به سورن توهین کنه. لعنت به پدر عشق که من رو به این روز انداخت. آروم آدرس رو دادم. گفت تا ده دقیقه دیگه اون جاست. بارون هر لحظه شدید تر می شد. تقریبا خیس شده بودم. روی یکی از نیمکت ها نشستم. سرم پایین بود و توی فکر و خیالات غرق شده بودم، با صدای بوق ماشینی سه متر پریدم هوا! سرم رو بالا اوردم و نگاهی به ماشین شاهین کردم. از روی صندلی بلند شدم. در جلو رو باز کردم و نشستم. سرم پایین بود. اروم سلام کردم. جواب سلامم رو داد. تا زمانی که برسیم، هیچ کدوم حرفی نزدیم. وقتی رسید، خدافظی ارومی کردم و از ماشین پیاده شدم. با کلید سریع در خونه رو باز کردم و وارد شدم. سوار اسانسور شدم و طبقه مورد نظر رو زدم. تا زمانی که برسه، به اهنگ ارومی که پخش می شد گوش سپرده بودم. در خونه رو اروم باز کردم و وارد شدم. خونه تاریک تاریک بود! باز هم قلبم شکست! برای هزارمین بار ثابت کرد، برایش بی ارزشم. قطره اشک سمجی از گوشه چشمم جاری شد. با پشت دستم پاکش کردم. به سمت اتاق خودم رفتم. لباسم رو با لباس خواب خرسی عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم. نمی دونم چه مدت گذشت، که به خواب عمیقی فرو رفتم. ....... مشغول چیدن میز صبحونه بودم. هنوز سورن بیدار نشده بود. دوست داشتم برای یک بار هم که شده، با هم صبحونه بخوریم. نگاهی به سفر کردم. همه چی موجود بود. پنیر، نیمرو، کره مربا و ... . با صدای سورن سرم رو بالا اوردم. سورن: سلام. نگاهی به سورن کردم. پوست گندمی با چشم های قهوای تیره. موهای لخت قهوای با دماغ قلمی و دهن متوسط. زیر چشم هاش به دلیل خواب زیاد پف کرده بود. شبیه پسر بچه ها شده بود. جواب سلامش رو دادم و گفتم: _صبحونه آماده کردم. برو صورتت رو بشور بیا بخوریم. لبخندی هم چاشنی حرف هام کردم. سری تکون داد و به سمت دستشویی رفت.
  47. 28 امتیاز
    🎐 وقتى يـه بـار احـسـاس كردين كسـى ازتـون اجتنـاب كرد ديگـه مزاحـمش نشيـد..🌱
  48. 27 امتیاز
    3- جلد (مبحث سوم) های ننم وای ننم شماها طراحا رو با جادوگر اشتباه گرفتید آیا -بعضیا وقتی که جلد درخواست می دن، عکسی بهمون نمی دن . و وقتی ما ازشون می پرسیم چه عکسی مد نظر دارن، جوابی که می گیریم «نمی دونم!» هستش. و وقتی هم که جلد رو طراحی می کنیم و می فرستیم، می گن «این نه! اینو نمی خوام!» (اینجاست که باید چشما رو شست و جور دیگر کتک زد ) و این در حالی بود که از فرط بیچارگی خون می گریست! طراح اشاره ای هم به کیفیت عکس های پیشنهادی از سوی نویسندگان کرد و این که انتظارات نویسندگان، از طراحان بی نوا بسیار زیاد است. عده ای به این توجه ندارند که کیفیت عکس های پیشنهادی، اصلاً مناسب ساخت جلد نیست. چرا این طوریه؟ چرا طراح از نویسنده شاکیه؟ چرا منتقد از نویسنده شاکیه و نویسنده هم از طراح و منتقد و مدیریت جمیعا؟! همه شون یک علت بزرگ داره! «عدم انتخاب اصولی جلد» (از این به بعد منتقدا همه کارن گفته باشم نگی نگفتی ) هعی هعی اما یه سری نویسنده ها طی عملیاتی لجوجانه و خودکشانه (مترادف انتحاری در فارسی. فارسی را پاس بداریم دلبندانم!) ضامن نارنجکی رو باز می کنن تا موقع نقد، منفجر بشه و اعصاب منتقد و طراح و نویسنده و مدیریت جمیعاً نابود بشه. -بعضی ها یه عکس خوشگل می بینن که به نظرشون کاملاً مناسب رمان زیباشونه. (-خب عزیزم عکسه رو دوست داری بزرگش کن بزن به دیوار اتاقت! -نمی شه! مامانم عکسه اون پسر خوشتیپه رو روی دیوار اتاقم ببینه از پنکه سقفی آویزونم می کنه!) و اون روزی که منتقد اومد یقتو گرفت نگی ای کاش به حرف آیدا گوش می کردم تا گوشواره ی جهان از حرف هایش پر شه ربطی نداشت ولی به هر حال ای کسانی کع این تاپیک رو به قهقرا گرفتید !___! بدانید و آگاه باشید منتقدان از رگ گردن به شما نزدیکترند (سوره ی آل انجمن _ آیه ی 78) بعضیام که رو ندارن تمام رو دارند (منظورم با خودمه ) میاد به طراح که جیگرش سوراخ سوراخ شده می گه: _یا طراح ! عوض بنما آنچه را که طراحی کردی طراح مگه خونتونه دم به دقیقه برات طراحی کنه بعد جنابعالی با دماغ عملی و ناخن دراز و موهای اکستیشن بگی نوچ نوچ نوچ ربطم داشت خیلی بعد مدیریت بگه : وات ایز دیس جلد ! یتس جلد ؟ نو ایت ایزنت جلد ایتس وری آگلی ( نصفتون کلاس زبان رفتید بخونید نفهمیدید به عمم ) و طراح در آن سو غرغر کنان عکس را ویرایش می کند و درس را فراموش می کند و در امتحانات نمره کمی آورده و اعصاب معلمش را هم تکه پاره می کند. پس کیا در این حکایت ماراتن اعصاب داشتن؟ منتقد که طبق وظیفه اش نقد می کنه و هیچ گناهی هم نداره. ولی به خاطر مدیریت مجبوره کوتاه بیاد. طراح که دوباره باید بشینه جلد بسازه. مدیریت جلد که باید با نویسنده بحث کنه که طبق قوانین فقط یکبار سفارش جلد ممکنه. جلد، یکی از چهار رکنیه که بدون خوندن اثر، خواننده رو به طرف رمان جذب می کنه. برای همین منتقد ها توجه ویژه ای بهش دارن. حالا اولین چیزی که یه منتقد بررسی می کنه، چیه؟ -ارتباط با ژانر. لایک یادتون نره ! فسفورام سوخت اینا رو نوشتم فقط این جلداتونو ببینم این همه حرف زده باشم بعد شما عکس یه پسر با سیکس پک بزارید بخدا به مدیریت می گم براتون جلد نزنه @Kosarbayat398 نظراتتونم تو نمایم بگید ادامه در پست بعدی ........
  49. 27 امتیاز
    عنوان داستان : انــــفــــرادی ژانر : اجتمایی ، عاشقانه نویسنده : سونیا قاسمیه و امــــا خلاصه ی داســـــتان : این داستان نمایانگر عشق است ، عشقی که اونقدر قوی هست ، که آدمی رو وادار به تغییر کنه ! این داستان مملو از احساسات هست ، احساسات دختر .. مـــــیکان ، دختری که می خواهد برود ، ولـــــــی .. یک زنگ او را منصرف از رفتن می کند ..! این داستان ، مملو از عشق است ، عشق دختری که .. به خانوده اش یعنی پدر و مادرش دارد ..! ولـــــی ، یک اتفاق باعث جدایی پدر و مادر می شود ، که روی روح و ذهن دخــــــتر تاثیر دارد .. هـــــــــدف : این داستان فوق العاده زیباست ، و مطمعا هستم که خواننده عاشق داستان می شود ..! من دو هدف برای دارم برای نوشتن این داستان ، هدف اول شرکت دوباره در آزمون نویسندگی و هدف دومم بیان کردن عشق دختر و به مـــادر است ..! خوندن این داستان رو بهتون توصیه میکنم .. و امــــا مــــقـــــدمـــــه داســـــتان : من چه هستم؟! به راستی من کیستم خدایا؟! بنده ی خاطیِ تو؟! بنده ای از جنس تاریکی ولــــــی ، ظاهرم شیشه ایی ..! دنیایی که به چشم من روشنایی ندارد چون تمامش سیاهی ست آیا آدمی هست که به دلم روشنایی بخشد؟! من عاشقانه مـــادرم و پـــدرم رو دوست دارم ، ولی یک اشتباه باعث تباهی زندگی من شد .. آیا آدمی هست که به دلم روشنایی بخشد؟! به راستی او کیست؟! خود نمی دانم اصلا چنین کسی وجود دارد؟! امـــــــــا می دانم او کیست ! اون مـــــــادرم پریسا است ..
  50. 27 امتیاز
    #پارت_دوم لبم را محکم گاز گرفتم و جلوی ریزش مداوم اشک هایم را گرفتم. حالا وقت گریه نیست! ولی...چطور می شود پسری رعنا و خوش رو که همه بر سرش قسم می خوردند، تا ساعاتی دیگر به خاک سپرده شود؟ اصلا چه شد؟ ما نباید روی خوش زندگی را ببینیم؟ رو به آسمان کردم و گفتم : پدر رو که گرفتی حالا هم نوبت سیاوش بود؟ نمی خواهی ما یک لحظه طعم خوشی را بچشیم؟ اینه عدالتت؟اینه پاداش زحمات سیاوش؟ ناگهان جسم بی جان لیلی بر زمین فرود آمد... خود را بر زمین انداختم و دستانم را زیر گردنش گذاشتم . بی حال اسمم را صدا میزد: اوهانا! صدایم می لرزید: جانم؟ با صدایی گرفته و آمیخته با بغض گفت: درد دارم اوهانا! جیگرم داره آتیش می گیره! صدایم به شدت می لرزید : دردت به جونم... چانه اش تکان می خورد: آٰرمان...با آرمانم چی کار کنم! با شنیدن نام آرمان گویی تازه به خود آمده بودم. سر لیلی را بر روی زمین گذاشتم و فقط توانستم با چشم به مهسا، دختر عمه افتخار بفهمانم تا مواظب او باشد. با قدم های بسیار بلند وارد اتاق شدم. آرمان بی صدا، یک گوشه نشسته بود و با بغض به زمین چشم دوخته بود. اما تا مرا دید بی مهابا بلند شد و با صدای بچگانه ای گفت:خاله...راست میگن باباییم مرده؟ جلوی دهانم را گرفتم تا صدای هق هقم بلند نشود. سرش را بر سینه ام فشرد و بینی اش را تند تند بالا می کشید. دستانم را نوازش وار بر گیسوانی که تا شانه اش فر خورده بود گذاشتم و با صدایی مهربان گفتم: آٰرمان!پسر خوشگل خاله! مرد که گریه نمی کنه... سرش را به اجبار بلند کردم و چانه اش را در دست گرفتم. چشمان درشتش را به چشمانم دوخت، اخم ریزی کردم: ناسلامتی تو مرد این خونه ای! باید پیش مامانت باشی. میدونی اگر بابات بفهمه تو مواظب مامانت نیستی چقدر ازت ناراحت می شه؟ اشک هایش را پاک کرد: بابایی مرده. از کجا می خواد بفهمه؟ کنارش نشستم: آرمان! بابات همیشه تورو می بینه. همیشه مواظب تو و مامانت هست، شاید پیشتون نباشه اما اینو بدون نمی زاره تنها باشی. اون هست، ولی تو نمی بینیش! دستی به صورتش کشیدم: عزیزم مامانت حالش خوب نیست، باید منو تو کمکش کنیم تا خوب شه! نگاهی از پنجره به لیلی انداخت و ارام به سمت در رفت. نفس عمیقی کشیدم. نمی دانم از این پس بدون سیاوش، چگونه باید این زندگی را اداره کرد؟


×
×
  • جدید...