رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

تخته امتیازات

  1. AFSOON

    AFSOON

    کاربر عادی


    • امتیاز

      156

    • تعداد ارسال ها

      98


  2. زهرا جواهری

    زهرا جواهری

    کاربر عادی


    • امتیاز

      120

    • تعداد ارسال ها

      741


  3. خسته

    خسته

    کاربر حرفه ای


    • امتیاز

      88

    • تعداد ارسال ها

      7,546


  4. جودی ابوت

    جودی ابوت

    کاربر عادی


    • امتیاز

      70

    • تعداد ارسال ها

      121



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در دوشنبه, 11 شهریور 1398 در همه بخش ها

  1. 12 امتیاز
    جلدم چطوره ؟ خودم خیلی دوسش دارم😍
  2. 10 امتیاز
    3- جلد (مبحث سوم) های ننم وای ننم شماها طراحا رو با جادوگر اشتباه گرفتید آیا -بعضیا وقتی که جلد درخواست می دن، عکسی بهمون نمی دن . و وقتی ما ازشون می پرسیم چه عکسی مد نظر دارن، جوابی که می گیریم «نمی دونم!» هستش. و وقتی هم که جلد رو طراحی می کنیم و می فرستیم، می گن «این نه! اینو نمی خوام!» (اینجاست که باید چشما رو شست و جور دیگر کتک زد ) و این در حالی بود که از فرط بیچارگی خون می گریست! طراح اشاره ای هم به کیفیت عکس های پیشنهادی از سوی نویسندگان کرد و این که انتظارات نویسندگان، از طراحان بی نوا بسیار زیاد است. عده ای به این توجه ندارند که کیفیت عکس های پیشنهادی، اصلاً مناسب ساخت جلد نیست. چرا این طوریه؟ چرا طراح از نویسنده شاکیه؟ چرا منتقد از نویسنده شاکیه و نویسنده هم از طراح و منتقد و مدیریت جمیعا؟! همه شون یک علت بزرگ داره! «عدم انتخاب اصولی جلد» (از این به بعد منتقدا همه کارن گفته باشم نگی نگفتی ) هعی هعی اما یه سری نویسنده ها طی عملیاتی لجوجانه و خودکشانه (مترادف انتحاری در فارسی. فارسی را پاس بداریم دلبندانم!) ضامن نارنجکی رو باز می کنن تا موقع نقد، منفجر بشه و اعصاب منتقد و طراح و نویسنده و مدیریت جمیعاً نابود بشه. -بعضی ها یه عکس خوشگل می بینن که به نظرشون کاملاً مناسب رمان زیباشونه. (-خب عزیزم عکسه رو دوست داری بزرگش کن بزن به دیوار اتاقت! -نمی شه! مامانم عکسه اون پسر خوشتیپه رو روی دیوار اتاقم ببینه از پنکه سقفی آویزونم می کنه!) و اون روزی که منتقد اومد یقتو گرفت نگی ای کاش به حرف آیدا گوش می کردم تا گوشواره ی جهان از حرف هایش پر شه ربطی نداشت ولی به هر حال ای کسانی کع این تاپیک رو به قهقرا گرفتید !___! بدانید و آگاه باشید منتقدان از رگ گردن به شما نزدیکترند (سوره ی آل انجمن _ آیه ی 78) بعضیام که رو ندارن تمام رو دارند (منظورم با خودمه ) میاد به طراح که جیگرش سوراخ سوراخ شده می گه: _یا طراح ! عوض بنما آنچه را که طراحی کردی طراح مگه خونتونه دم به دقیقه برات طراحی کنه بعد جنابعالی با دماغ عملی و ناخن دراز و موهای اکستیشن بگی نوچ نوچ نوچ ربطم داشت خیلی بعد مدیریت بگه : وات ایز دیس جلد ! یتس جلد ؟ نو ایت ایزنت جلد ایتس وری آگلی ( نصفتون کلاس زبان رفتید بخونید نفهمیدید به عمم ) و طراح در آن سو غرغر کنان عکس را ویرایش می کند و درس را فراموش می کند و در امتحانات نمره کمی آورده و اعصاب معلمش را هم تکه پاره می کند. پس کیا در این حکایت ماراتن اعصاب داشتن؟ منتقد که طبق وظیفه اش نقد می کنه و هیچ گناهی هم نداره. ولی به خاطر مدیریت مجبوره کوتاه بیاد. طراح که دوباره باید بشینه جلد بسازه. مدیریت جلد که باید با نویسنده بحث کنه که طبق قوانین فقط یکبار سفارش جلد ممکنه. جلد، یکی از چهار رکنیه که بدون خوندن اثر، خواننده رو به طرف رمان جذب می کنه. برای همین منتقد ها توجه ویژه ای بهش دارن. حالا اولین چیزی که یه منتقد بررسی می کنه، چیه؟ -ارتباط با ژانر. لایک یادتون نره ! فسفورام سوخت اینا رو نوشتم فقط این جلداتونو ببینم این همه حرف زده باشم بعد شما عکس یه پسر با سیکس پک بزارید بخدا به مدیریت می گم براتون جلد نزنه @Kosarbayat398 نظراتتونم تو نمایم بگید ادامه در پست بعدی ........
  3. 9 امتیاز
    شعر شهریار در وصف امام حسین شیعیان! دیگر هواى نینوا دارد حسین روى دل با کاروان کربلا دارد حسین‏ از حریم کعبۀ جدّش به اشکى شُست دست مروه پشت سر نهاد، امّا صفا دارد حسین‏ مى‌‏برد در کربلا هفتاد و دو ذبح عظیم بیش از این‏‌ها حرمت کوى منا دارد حسین... او وفاى عهد را با سر کند سودا ولى خون به دل از کوفیان بی‌وفا دارد حسین‏... آب را با دشمنان تشنه قسمت مى‌‏کند عزّت و آزادگى بین تا کجا دارد حسین‏... دست آخر کز همه بیگانه شد، دیدم هنوز با دم خنجر نگاهى آشنا دارد حسین‏ شمر گوید گوش کردم تا چه خواهد از خدا جاى نفرین هم به لب دیدم دعا دارد حسین‏ اشک خونین، گو بیا بنشین به چشم «شهریار» کاندرین گوشه عزایى بى‏‌ریا دارد حسین
  4. 9 امتیاز
    1-اسم رمان (مبحث اول) عجبببب عجایب پنجگانه کشید کنار با این اسمای عجیب و غریب رمانا چه خبره بابا ؟___؟ ترمز کنید منم سوار شم طرف یه ایده به ذهنش رسیده بعد اسم رمانو گذاشته عشق و غرور قیافه ی من هرچی رمان عاشقانه ببینی عشق توش نباشه رمان نیست کشکه (از نظر من نه هاااا) نویسنده بله شما نویسنده خدا گوگلو ازت گرفته آیا ؟__؟ قبل از اینکه با اعتماد به سقف بیایی اسم رمانتو بنویسی یه سرچ تو گوگل کن والا از من که پنهون نیست از شما پنهون باشه میخواستم رمان بنویسم با عنوان (ملکه ی برفی ) (اصن من چه باهوشم یادبگیرید ) چشمتون روز بد نبینه سرچ کردم تو گوگل 380000مورد تحویل داد قیافه ی من بعدم خیلی شیک مجلسی بوسیدمش گذاشتم کنار بعلههه گفتم که یاد بگیرید قبل از انتخاب نهایی اسم رمانتون یه سرچ کنید تو گوگل خلاقیت به خرج بده یه ذره به مغزت فشار بیار فسفوراتو بسوززون تنبل خان این از اصل اولی که باید توی پیدا کردن یه اسم رعایت کنید. دومی، ارتباط با ژانره. چطور؟ های های شما نویسنده جیگر منو سوخوندی طرف ژاانرش معماییه اسم رمانه گذاشته ( من عاشق چشم ابروتم و فلان و بهمان و ...) حالا یکی دیگه ژانرش طنزه اسم رمانش جیگر سوراخ سوراخ ذلیخا رو سوراخ سوراخ تر تر کرد دوستان من! اسم رمان بایستی با ژانرتون همخونی داشته باشه. این مثال هایی که زدم همه جنبه طنز و فان دارن، اما واقعاً زیاد دیدیم رمان هایی که ژانرشون رو پوشش نمی دن خب با این اوضاع توضیح دادن من حسن کچل تا الان دکترا گرفته بود لایک کنید ببینم سوالات و انتقاداتتون:))
  5. 7 امتیاز
    خب پارت جدید اصول نوشتن با مبحث ایده رسیدددددددددددد داغه داغه از تنور اومده بخونید نظر بدید لایک کنید دستمم درد نکنه
  6. 7 امتیاز
  7. 6 امتیاز
    اهلا و سحلا بکم این روزا چیه که خیلی زیاده ؟____؟ بله شما که داری پوکر منو نگاه می کنی اره شما چیزی که زیاده رمانه ولی هر رمانی رمان نیست خب قراره در چند پست بهتون راه و روش نوشتن رمان رو بگم بخونید اصن از این رو به این رو می شین خب پلیز چشمااتونو باااااااز کنید و بخونید @__@ مبحث هایی که نام می برم به ترتیب بهتون یاد می دم اونم به زبون ایدا یاه یاه😈 1-اسم رمان (دو بخش) 2- خلاصه (دو بخش) 3- جلد (سه بخش) 4- مقدمه (دو بخش) 5- ژانر (سه بخش) 6- ایده (چهار بخش) 7- شخصیت پردازی (چهار بخش) 8- نثر (دو بخش) 9- زاویه دید (دو بخش) 10- شروع (دو بخش) 11- توصیفات (سه بخش) 12- منولوگ و دیالوگ (سه بخش) 13- سیر (سه بخش) 14- علائم نگارشی و غلط های املایی لایک کنید چیززی از ارزشهاتون کم نمیشه بخدا(عقده ایم خودمم) سوالات و انتقاداتتون :)) 🚫(لطفا متنی توی این تاپیک ننویسید )🚫
  8. 6 امتیاز
    از دور تو را دوست دارم، بی‌هیچ عطری، آغوشی‌، لمسی‌ یا حتی‌ بوسه‌ای‌ تنها دوستت دارم از دور...
  9. 5 امتیاز
    فعلا موندگارم صابون به دلتون نزنین
  10. 5 امتیاز
    حرمت نگه دار شاید چیزی جاگذاشتی خواستی برگردی ‌‌
  11. 5 امتیاز
    خلاصه و مقدمه چطور بود؟؟؟؟؟نظر بدید لطفا
  12. 4 امتیاز
  13. 3 امتیاز
    همیشه بهمون دروغ گفتن انسان هیچ اختیاری نداره فقط میتونه از بین چندتا اجبار انتخاب‌کنه؛ اونا اسمِ اینو گذاشتن اختیار!! *** پارت جدید گذاشته شد،،لایک لایک😍😍❣️❣️ نبردعشق عسلی
  14. 3 امتیاز
    دلم گرفته دلم یه بغل گنده میخواد با کلی گریه ....
  15. 3 امتیاز
    میگفتم سرتو از تو گوشی درار همین کارارو میکنی که انقدر بدبخت و بلاتکلیفی😀😀😀
  16. 3 امتیاز
    تو دستشویی حس کنی یکی بهت زل زده😀😀
  17. 3 امتیاز
    خعیلی بواااال بود و همچنین مفید..!! دمتم گرم
  18. 3 امتیاز
  19. 2 امتیاز
  20. 2 امتیاز
  21. 2 امتیاز
    برای چی این داستان و نمی خونید ؟؟ بخونید خیلیییی قشنگه⁦❤️⁩
  22. 2 امتیاز
  23. 2 امتیاز
  24. 2 امتیاز
    http://dl.msbmusic.ir/dl/2017/09/Mehdi-Asgari-Mahtab.mp3
  25. 1 امتیاز
    نام رمان :ستیز مرگ و خاموشی hestiaنویسنده: کاربر انجمن نودوهشتیا ژانر: عاشقانه تخیلی هدف: میخوام تو نوشتن پیشرفت کنم ساعات پارت گذاری:نامعلوم ناظر رمان : @N.a25 خلاصه: در میان هیاهوی زندگی و در گیر و دار درگیری ها ، عشق شروع به درخشیدن می کند . هر چند کم سو ، هر چند کم نور ؛ اما نتیجه ی یک جنگ را نرم و نرمک تغییر می دهد ؛ جنگی که میان خدایان و اربابان قدیم که در زمان حال حضور پیدا کرده اند ، رخ می دهد و نتیجه ی آن اشک ها را جاری و قلب ها را می لرزاند . جنگی که آدمک های قصه را می لرزاند و شکل می دهد ، آن ها را متزلزل می کند و گاهی از میانه ی راه برشان می گرداند . برنده جنگ کیست که آدمک ها را پناه دهد تا تاریکی را برچینند ؟ برنده جنگ آیا همانی ست که آدمک ها را مقتول نماید و تاریکی را سلسله وار به تخت شاهی برساند ؟ کلیپ شخصیت ها لینک صفحه بررسی و نقد رمان :
  26. 1 امتیاز
    سلام من در خواست طراحی جلد دارم. رمان|نبردعشق عسلی نویسنده:نجمه صدیقی تعداد پارت فعلا:۲۳ امشب دو پارت بعدی رو هم میزارم. لینک رمان:نبردعشق عسلی @Kosarbayat398 اگه شد جلد اصلی
  27. 1 امتیاز
  28. 1 امتیاز
    ممنونم عزیزم رمان شما در نوبت ویراستاری قرار گرفت. لطفا تا انتخاب ویراستار صبور باشید دوست عزیز.
  29. 1 امتیاز
  30. 1 امتیاز
  31. 1 امتیاز
    جیییییییغ عین خر تیتاب ندیده ذووووووقیدمممممممممم شدیدددددد *.* بابت عکس نوشته و اون پست، یه مووووچ طلبت دلبرکممممم:) فدای مهربونیت بشممممم الهی؛ شبیه قلب دختربچه ها میتپه اون سرخ تپنده تو سینت :)) خلاصه که خیلی بوس توووف جیغغغ هوراااا داری:) میسی:)
  32. 1 امتیاز
    750 تا توی این هفته🖤
  33. 1 امتیاز
    ((پارت سی و هفتم)) جدی به گوشی خیره شده بود و عصبانی به نظر می رسید! از عصبانیت، فکش منقبض شده بود و پوست لبش رو میکند.پای چپش رو مدام و عصبی تکون می داد و خدا می دونه که قیافه اش چقدر ترسناک بود! یه دفعه سرش رو بالا آورد و به من که خیره خیره نگاهش می کردم؛ زل زد. هینی گفتم و از ترس و خجالت، دستم رو روی قفسه سینه ام گذاشتم.سرم رو پایین انداختم و به این فکر کردم که امروز پیشش دو بار ضایع شدم. بدون اینکه حرفی بزنم؛ قدمام رو تند کردم و دم در آتلیه وایستادم، ولی بیرون نرفتم.شیرین رو هم دیدم که از اتاقش، کیفش رو برداشت و بیرون اومد. به محض حرکت کردن شیرین، ایزدی هم عصبی دستی به پشت گردنش کشید و نفسش رو با حرص از قفسه سینه اش خارج کرد.قدمای محکمش رو برداشت و پشت سر شیرین به راه افتاد. شیرین:با ماشین من میریم. نگاهی به ایزدی انداخت. ایزدی:موردی نداره اگه زحمتی براتون نیست. لبخندی زد. شیرین:باشه.پس بریم که باید تا نیم ساعت دیگه اونجا باشیم. سرم رو به نشونه مثبت تکون دادم و با همدیگه از آتلیه بیرون رفتیم.شیرین سوئیچ ماشینش رو درآورد و با باز کردن قفل ماشین، جلو نشستم و ایزدی هم مجبور بود که عقب بشینه. شیرین چشم غره ای بهم رفت و منم شونه ای بالا انداختم.وقتی دید که پیاده نمی شم تا ایزدی از روی ادب جلو بشینه؛ بالاخره کم آورد و پشت فرمون نشست که یهو صدای ایزدی بلند شد! ایزدی:ببخشید خانم صدر، دیشب باهاتون تماس گرفتم و چند تا سوال درباره کارم داشتم، ولی جواب ندادید و من مجبور شدم که امروز یه خورده زود تر بیام تا ساعت اصلی کار و روزایی که باید مشغول بشم رو بگید. شیرین ضربه ای به پیشونیش زد . ماشین رو روشن کرد و به حرکت افتاد. شیرین:وای ببخشید آقای ایزدی.شماره ام رو همین دیروز عوض کردم و یادم رفت که بهتون اطلاع بدم. با تعجب نگاهش کردم. _شماره ات رو عوض کردی؟ شیرین:آره، ولی یادم رفت بهت بدم. _خب الان بگو. سرش رو خاروند و شرمنده گفت: شیرین:اممم.خب راستش یادم نیست.تازه گرفتمش خب. ایزدی:پس لطفا بعدا شماره تون رو بهم بدید تا اگه موردی بود؛ باهاتون تماس بگیرم. حرفش رو تایید کرد و متمرکز روی رانندگی شد. از توی آیینه ماشین، نگاهی به ایزدی انداختم.سرش توی گوشی بود و این دفعه خبری از عصبانیت و خشم نبود! لبم رو برچیدم و نگاهم رو ازش گرفتم که یهو گوشیم زنگ خورد. از توی کوله ام درش آوردم و با دیدن شماره یاشار، لبخند کوچیکی گوشه لبم نشست و جوابش رو دادم.
  34. 1 امتیاز
    برای داشته ها و نداشته هایت آرزو کن؛ برای آرزوهایت خیال پردازی کن.... به رویاهای وجودیت اعتبار بده اما هیچ وقت از آن ها دست نکش حتی اگر زمین بخوری ، زندانیت کنند، تنهایت بگذارند یا در بغل بگیرنت و تشویقت کنند باز از آرزوهایت دست نکش ، آرزو ها دارویی هستند که برای لحظه ای تو را از سختی ها دور نگه می دارند ، آرزو ها حسرت نیستند ، هر زمان که در افکارت درد می کشی حسرت می خوری ، در آن لحظه آرزو نمی کنی زیرا آرزو فقط شادی را همراهی می کند.
  35. 1 امتیاز
    سلام خسته نباشید میخواستم نام کاربریموتغییربدم چون موقع تگ کردن بخش پی دی اف به مشکل برمیخوره...وچون تازه خودم عوض کردم دیگه نمیتونم نام کاربری قبلی:@Sムცム نام کاربریی که میخوام:@saba لطفارسیدگی کنید: @mahdi @M@hta
  36. 1 امتیاز
    بدترین قسمت زندگی جایی است که نه حق خواستن داری نه توانایی فراموش کردن!!!
  37. 1 امتیاز
    رمان مجری محبوب من به قلم : @mohiskhani لینک دانلود : https://98iia.com/دانلود-رمان-مجری-محبوب-من-نودهشتیا/ سپاس از اشتراک افکار زیباتون با ما لطفا نقل و قول نکنید و فقط از لایک استفاده کنید
  38. 1 امتیاز
  39. 1 امتیاز
    پارت۲* _خوب، چی شده که خواب های من برات مهم شده؟ _ هلیا، لطفا بهم جواب بده، احیانا، من هم تو خواب نبودم؟ _منظورت چیه؟ _من دیشب، تو رو تو رویام دیدم که با یه پرنده پرواز می کردیم!!؟ +خوب چه باحال! منم همین رو دیدم، تو هم دیدی؟ ترانه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت: پس من از اون موقع چی می گفتم، دیدم دیگه. اون روز اتفاق جدیدی نیافتاد، مثل همیشه همراه ترانه مسیر مدرسه تا خونه رو پیاده اومدیم، و بعد خدافظی! توی اتاقم روی تخت دراز کشیده بودم، حوصلم سر رفته بود و نمی دونستم چیکار کنم، و خوب، یه تصمیم عالی گرفتم اینکه بگیرم بخوابم!؟ سه سوته بخوابم برد... وسط جنگ و خونریزی بودم، هر چی دهنم روباز می کردم. تا داد بزنم، صدایی ازش در نمی اومد، کل وجودم می لرزید، آدم ها بی رحمانه هم رو تیکه تیکه می کردن، یک دفعه یه سرباز با نیزش به سمتم اومد. و نا خوداگاه چشم هام رو بستم و بعد... محیط جنگلی که نقاشیش رو توی اتاقم داشتم، توی ذهنم شکل گرفت، با وزش نسیمی خنک چشم هام رو باز کردم، اونجا خبری از کشت و کشتار نبود، انگار به جای سربازها، درخت سبز کرده بودن و زمین پر از خون، سبز شده بود و سبز! یه نفس راحت کشیدم، حداقل از اون محیط فرار کرده بودم، محیط جنگل آروم بود و ساکت...، شروع کردم به قدم زدن، چند قدم بیشتر نرفته بودم که متوجه کسی شدم, پشت به من ایستاده بود و جلوش رو می پایید، دورو برم رو نگاه کردم و یه چوب قطور رو پیدا کردم، چوب رو برداشتم و ترسم رو کنار گذاشتم، دستم رو روی شونش زدم، اماده حمله شدم تا قبل اینکه اون بزنه من بزنم بهش! که با دیدن چهره ی ترسیده ترانه سرجام خشکم زد، _ترانه!، اینجا چیکار می کنی؟ -اوه هلیا، تو اینجایی؟، نمی دونم گرفتم خوابیدم و اینجا بیدار شدم. به محیط روبه رو نگاهی انداختم، یه ساختمون که نماش مثل کاخ بود، درمیان درختان انبوه سفیدیش بدجور تو ذوق می زد، نگاهی به ترانه کردم و گفتم: الان داریم خواب می بینیم نه؟! ترانه:هوم؟ بعد کمی فکر کردن انگار تازه متوجه موقعیت شده بود و آگاهیش رو بدست آورده بود. گفت: خوب صددرصد. هلیا:پس هر کار دلمون بخواد می تونیم انجام بدیم! ترانه کمی مشکوک بهم نگاه کرد و سرش رو با تردید تکون داد. هلیا:نظرت چیه بریم به اون قصر و یه نگاهی بهش بندازیم؟ ترانه: شاید خطرناک باشه و یه اتفاقی برامون بیافته، احتمال همه چیز هست. هلیا: اوه، ترانه ما الان تو واقعیت نیستیم، می تونیم موقعیت مون رو زود تغییر بدیم! ترانه جلو‌اومد و دستم رو گرفت و اینجوری موافقتش رو اعلام کرد.لبخندی برای تحقق خواستم زدم و به سمت ساختمون حرکت کردیم. هر چی جلو می رفتیم از پیچ و تاب درخت ها کم می شد و بهتر می تونستیم اون قصر رو ببینیم، اون یه قصر واقعی بود، زیبا و زیبا! دورش حصار های فلزی قرار داشت و مثل ملک شخصی آزادانه در دل خانه های پلکانی جا خوش کرده بود، بله! ما به یه شهر رسیده بودیم! لحظه نزدیک شدن به حصار، احساس لرز شدیدی کردم و بعد تصاویر روبه روم محو شدن، چشم هام بسته شدن و وقتی دوباره باز کردم، صورت مامانم رو یک میلی متری صورتم دیدم، از ترس جیغ بلندی کشیدم که مامانم خودش رو عقب کشید. هنوز تو حس و حال خوابم بودم، که صدای مامان دراومد: هرچی صدات می زنم، واس من لبخند می زنه، ببینم اون تو چه خبر بود؟! با چشم های گشاد شدم نگاهی به مامانم انداختن و گفتم: کدوم تو؟ _خودتو به اون راه نزن، داشتی چیکار می کردی که هی می خندیدی؟
  40. 1 امتیاز
    پارت 48 مدتی می‌شد که در راه بودند. سکوت مسخره ای حکم فرما بود و هر کدام در افکار خود غرق بودند. ترانه وقتی به خود آمد؛ خودش را در بالاترین نقطه شهر دید و حضور بهنام را نزدیکتر از همیشه به خود حس کرد . از هوای سرد پوست صورتش گز، گز می کرد. شهر با چراغ های رنگی و برج های بلند با رقص نور هایی که آسمان را هم نور باران می‌کرد ، منظره خیره کننده ای داشت. هوای سرد پاییزی خیلی زود پیکر ترانه را به لرزه انداخت. دندان هایش آرام بهم می‌خوردند . حجم سنگینی روی شانه اش افتاد و بعد از آن گرمای لذت بخشی که وجودش را پر کرد. به کت بهنام که حالا روی شانه اش بود، نظر انداخت. بوی عطر خوش بهنام در شامه اش پیچید. چقدر از او ممنون بود. سکوتشان آنقدر سنگین شده که ترانه حتی برای تشکر لب نگشود. تنها سرش را به سینه او که پشتش بود؛ تکیه داد و ثانیه ای بعد دستهای بهنام دور شانه اش حلقه شد. دلش می‌خواست ساعتها در کنار او به تماشای شهر بنشیند، حتی اگر کلمه ای بینشان رد و بدل نشود. با همین توجه های کوچکِ او احساس خوشبختی می‌کرد. به سمت او چرخید و دقیق نگاهش کرد. انگار غمی در چهره ی اخمو و پر جذبه اش موج می‌زد . موبایلش زنگ خورد. بهنام موبایل را از جیب کتش بیرون کشید و چند قدم دور شد. بعد از مدتی کنار ترانه قرار گرفت. ترانه چهره او را عبوس تر از همیشه دید . آهی کشید و به نقطه‌ای نا معلوم چشم دوخت. با خود گفت : «بین ما فاصله افتاده. این جوری نمیشه ادامه داد. باید برای این رابطه کاری بکنم. دیگه از این وضع خسته شدم!» می‌خواست حرفی بزند که موبایل بهنام به صدا در آمد. قبل از آن که بهنام ارتباط را برقرار کند، ترانه فوری دست روی دستش گذاشت و گفت: _میشه جواب ندی؟ (بهنام متعجب نگاهش کرد. ترانه لبخندی روی لب راند و همان طور که خود را لوس می‌کرد، گفت) _نمی‌دونم کی پشت خطه! ولی هرکی باشه نمی‌خوام اعصابت رو بهم بریزه . یه امشب همه چیز رو تعطیل کن. بعد از دو هفته کنارمی بزار آروم باشیم. بزار چهره خودت رو ببینم نه این نقاب عبوس و خشن رو! بهنام سری تکان داد و ترانه پیروزمندانه نیشخندی زد. اما شادی اش به طول نیانجامید که موبایل بهنام بار دیگر به صدا در آمد. ترانه موبایل را چنگ زد و ارتباط را وصل کرد. قبل از آن‌که چیزی بگوید، صدای زنانه ای رعشه به جانش انداخت. _الو بهنـام؟ وارفته نگاهش را به بهنام داد. بهنام عصبی گوشی را قاپید و همان طور که ارتباط را قطع می کرد؛ با تشر گفت: _خیلی کار بدی کردی! ترانه آب دهانش را قورت داد و گفت : «کی بود؟ چرا قطع کردی؟ صدای یه زن بود! » بهنام بی تفاوت گفت : «خب که چی؟ » _بهنام بگو کی بود؟ بهنام کلافه گفت : «یکی از آشناها. تو نمی‌شناسی!» ترانه که مجاب نشده بود پرسید: «چه کار داشت؟» _شما که نگذاشتی بفهمم. _قبلا هم این زنگ زد؟ بهنام با لحن خشکی گفت : «دیگه بهتره بریم!» سپس راه افتاد. ترانه بی‌قرار دنبالش روانه شد وگفت : _سعی نکن فرار کنی! کدوم آشنا اینقدر با عشوه صدات میزنه؟ بهنام به سمتش برگشت. ابروها را جوری در هم برده بود که ترانه ناخوداگاه قدمی به عقب برداشت. بهنام گفت:«من از چیزی فرار نمی‌کنم .از تو نیم وجبی هم ترسی ندارم که چیزی رو مخفی کنم! دفعه آخرت باشه اینطوری حرف زدی!» سپس عصبی به راهش ادامه داد. ترانه آهی کشید و با شانه هایی افتاده قدم برداشت. صدای آن زن مدام در گوشش می پیچید و قلبش را می لرزاند. چقدر غمگین بود. شب به یاد ماندنی می‌توانست باشد، اما بهنام به آنی همه چیز را بر هم زده بود. مدتی از برگشتشان گذشته بود. هیچ کدام شام نخورند. ترانه پشت پنجره ایستاده بود و به بهنام که آشفته در باغ قدم میزد ، می نگریست. از مهربانو خواست دمنوشی آماده کند. و چندی بعد با یک لیوان دمنوش نزد بهنام رفت و لیوان را به سمت او گرفت. بهنام نگاه بی قرارش را به او داد و گفت : «میل ندارم!» _بخور برات خوبه. بهتر از اون سیگاره که دستته. اصلا فکر نمی‌کردم سیگار بکشی! ولی می‌دونم همیشگی نیست مگه نه؟ بهنام سیگار را روی زمين انداخت و با پا لهش کرد. لیوان را او گرفت و یک نفس سرکشید و لیوان را روی سینی قرار داد. ترانه لبخندی زد و بهنام گفت : «حالا دیگه برو!» خنده روی لبهای ترانه ماسید. بغض آلود گفت: _می خواستم کنارت باشم! چقدر از بهنام دلگیر بود. همه تلاشش را می‌کرد تا بهم نزدیک شوند. اما بهنام هربار توی ذوقش می‌زد .چشمان زیبایش غمگین تر از همیشه پذیرای اشک بود. لرزش لبهای کوچکش و لغزش قطره اشک روی گونه اش از دید بهنام مخفی نماند. بهنام نادم از لحن سردش او را در آغوش کشید. ترانه برخلاف میلش او را پس زدو به مأمن تنهایی اش پناه برد.
  41. 1 امتیاز
  42. 1 امتیاز
    #پارت۱ مقدمه: سوالی که همیشه ذهن بشر را به خود مشغول کرده این است که آیا در این جهان پهناور،دنیای دیگری هم وجود دارد؟آیا زندگی در جایی دیگر هم در جریان است؟ انسان های کنجکاو زیادی وجود دارند که در‌پی کشف سفر‌می کنند.و آیا برای کشف همیشه باید سفر کرد؟؟؟ همه چیز از یک رویا شروع شد،رویایی که شاید در ذهن بیشتر ما آدمها گذر کرده باشد... رویاهایی که ما از کنارشان بی توجه می گذریم، و این به دلیل ناممکن بودن آنها است، اما آیا هر ناممکنی واقعا ناممکن است؟؟؟ ********* اوج می گیرم و از بین ابرها عبور می کنم، ترانه شروع به خندیدن می کنه و بلند داد می زنه،مواظب خودت باش. یکدفعه به طرف زمین شیرجه می زنم! و... با درد شدیدی که توی سرم پیچید، بیدار شدم! چشم هام رو که باز کردم کله پا از روی تخت روی زمین افتاده بودم. چند لحظه گنگ بودم و محیط برام نا آشنا بود، که با دیدن خرس پشمالوم که گوشه اتاق افتاده بود، فهمیدم توی اتاقم هستم! یاد خوابی که چند دقیقه پیش دیده بودم افتادم، سریع خودم رو جمع و جور کردم و به سمت میز تحریرم رفتم. دفترم رو باز کردم!، سریع مدادم رو دستم گرفتم، تا خواب دیشبی رو که دیدم بنویسم. مامانم معتقده که این کار، کار آدم های بیکاره! ، اما من از نوشتن رویاهای دست نیافتنیم لذت می برم، دقت که می کنم، انگار نوشته هام مثل یه داستان تو در تو اتفاق می افتن!... اما خوب مامانم میگه، خودم درشون دست می برم.و کلا اعتقادی به رویاهای خیال انگیز من هم نداره... اما زندگی من توی رویاها و خواب هام خلاصه میشه! یکم که فکر می کنم یادم میاد که چه خواب باحالی دیدم!، رویای پرواز بر فراز ابرها و سرزمین ها، وای که چه حس هیجان انگیزی بود.هنوز می تونم وجود اون لذت و هیجان رو توی خودم حس کنم!. دقیق یادمه که با ترانه توی یه آسمون آبی بیکران پرواز می کردیم! البته، ما با یه پرنده پرواز می کردیم!، ترانه دوست صمیمی من توی مدرسه است و باهم رابطه ی نزدیکی داریم. و همینطور اشتراک های زیاد مثل رویا دیدن. _هلیا،هلیا، بیداری دختر؟! لنگ ظهره!، بلند شو تنبل خانم، الان بابات میاد!، نکنه باز رفتی سر رویا پردازیت؟؟؟ برای کمتر حرص خوردن مامانم، به سمت در رفتم و با صدای بلند سلام کردم: _صبحتون بخیر!، الان ساعت۷:۲۰ دقیقه صبحه، صدای من رو از اتاقم می شنوید. (مادرم زیادی اهل مبالغه است) به یاد پروازی که دیشب توی خواب داشتم، از روی نرده ها، سر خوردم به سمت پایین و جیغ بلندی کشیدم. مامانم سریع از آشپزخونه بیرون دوید و به سمت راه پله ها اومد، _ دختر منو نصف عمر کردی چته؟مثل آدم بیا پایین ،میفتی یه جات میشکنه، اصلا چرا لباس تنت نیست ؟مگه امروز مدرسه نداری؟! همین حرف کافی بود، تا سریع به اتاقم برگردم و لباسم رو سریع تر بپوشم،چی می شد، مثل رویاهام لباسم خودش عوض می شد؟؟؟؟ این دفعه، از پله ها پایین اومدم و به سمت آشپزخونه رفتم. +مامان،مامان، دیرم شد، بیا منو برسون، مامان جون؟! مامان سری برام تکون داد و به سمت حیاط رفت، من دبیرستانی ام، و به زور خانوادم رشته تجربی ‌می خوندم، دست خودم بود، یکی از رشته های فنی رو انتخاب می کردم.و راحت می نشستم و رویامو می دیدم!. راستش اگه ازم بپرسن، راحت ترین کار توی زندگی من چیه؟! همون اول میگم رویا دیدن!، آخه فقط کافیه چشماهام رو ببندم تا رویا خودش بیاد سراغم جالبه نه؟! با بوق های ممتد مامانم بیرون رفتم. مدرسمون دو طبقه بود و کلاس من بدبخت هم طبقه دوم بود، نفس نفس زنان به کلاس رسیدم ،ترانه توی کلاس، روی نیمکت همیشگیمون نشسته بود و انگار به چیزی فکر می کرد، به سمتش رفتم و آروم صداش زدم، خیلی جا خورد،انگار خواب بود و بیدارش کرده بودم!دستم رو جلوی نگاه بهت آلودش تکون دادم، +ترانه خوبی؟؟؟ _هوم؟؟آره خوبم تو خوبی؟ هلیا یه سوال بپرسم؟ _آره بپرس. _دیشب تو چه خوابی دیدی؟؟؟ انتظار همچین سوالی رو از ترانه نداشتم، اونم اول صبحی.
  43. 1 امتیاز
    شهرزاد _ رو به آیینه ایستادم . موهای ژولیده ام را که روی شانه های لاغر و تکیده ام ریخته بود را در دست جمع کردم . رنگ بلوطی شان دیگر سر ذوقم نمی آورد . میلی به آراسته کردنشان نداشتم ولی با این حال برسی را که یکی از افراد داخل قرارگاه برایم آورده بود را از روی میزعسلی برداشتم و شروع به شانه زدن موهایم کردم . نسبت به چند روز پیش بهتر شده بودم و کوفتگی های بدنم از بین رفته بودند و درد به حداقل رسیده بود . اما زیر چشم هایم گود رفته بود ، روی لب هایم رنگی نمانده بود و چشم های قهوه ایم رو به سیاهی می زد . جایی که در آن بودم "قرارگاه" بود و خیلی ها در آن جا بودند ؛ بیشترشان را نمی شناختم . در باز شد و "الهام" وارد شد . دخترکی که این چند روز از من پرستاری می کرد . لبخند زد و گفت : حالت چطوره ؟ لبخند زدم : بهترم . ساعت چنده ؟ _ چهار بعدازظهر . بیا پایین بچه ها میخوان ببیننت . از اتاق بیرون رفتیم . از پله ها سرازیر شدیم و به سالن گردهمایی که پایین بود ، رسیدیم. صندلی هایی دور هم گذاشته بودند و تقریبا بیست نفر دور هم گرد نشسته بودند . در آن بین فقط فرهان را میشناختم و آن مردی که آن شب همراه او مرا نجات داده بودند "توفان". سلام کردم و کنار الهام نشستم . سالن فضای تاریکی داشت ؛ بیشتر شبیه دالان ها و زندان های قرون وسطی بود . نگاه ها با کنجکاوی روی من نشسته بودند و من کمی معذب بودم . فرهان رو به من گفت : حالت بهتر ه؟ لبخند زدم و گونه هایم گل انداخت . گفتم : بله . ممنون . لبخندم را با لبخند جواب داد و رو به همه گفت : ایشون شهرزاد هستند بچه ها . کمی سرخ شدم و رو به جمع گفتم : و فکر کنم بدونید که من زن ایلیا هستم . پچ پچی داخل جمع افتاد . فرهان اخم کرده بود . ادامه دادم : البته من هم مثل شما ازش متنفرم . یکی از دختران جمع گفت : ما از کسی متنفر نیستیم عزیزم . من آتنا هستم . خوشبختم شهرزاد جان . لبخند زدم و "همچنین"ای گفتم . همه ی آن ها خودشان را معرفی کردند و بعد صحبت هایشان شروع شد و من تقریباً از هیچ کدامشان سر در نمی آوردم . جلسه تمام شد و همه پراکنده شدند . فرهان به سمتم آمد . با آن موهای طلایی رنگ و چشمان دریایی و پوست سفیدش به شرقی ها نمی خورد . رو به من گفت : خب می خوای چیکار کنی ؟ _ نمی دونم . واقعاً گیجم . توی دو روز کل زندگیم بهم ریخت . سکوت کردم و بعد چند ثانیه ادامه دادم : من.. من می خوام تو گروه شماها باشم . سرم را بلند کردم و نگاهم را در چشمان آبی اش انداختم : می شه ؟ سری تکان داد : آره . چرا نشه . فقط قبلش باید یه سری آموزش ها ببینی .. بعد الهام را صدا زد . الهام خودش را به ما رساند . فرهان به او گفت : شهرزاد می خواد عضو گروه بشه .کمکش می کنی ؟ الهام سر تکان داد و لبخند زد . الهام دستم را گرفت و مرا به سمت چند تن از بچه ها برد . بچه ها مهربان بودند و خیلی زود در میان جمعشان پذیرفته شدم . قرار بود از روز چهارشنبه پروژه ی آموزش دیدن من و بچه های جدید شروع بشود . الهام مربی مان بود ؛ دختری مهربان با موهای کوتاه قهوه ای و چشمانی به سیاهی شب . رو به روی شب تاریک شهر پر از رمز و راز تهران ایستاده بودم . ساختمان های بلند و کوتاه میان آن همه سیاهی سر برافراشته بودند و انگار از درگاه خداوند درخواست کمک می کردند . باد میان موهایم می پیچید و آن ها را به پرواز در می آورد.کسی چه می دانست میان این همه سیاهی چه کثیفی هایی پنهان گشته بود . + تو هم به راز این شهر پی بردی ؟ برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم ؛ فرهان بود و چشمان دریایی اش که در آن شب تاریک می درخشیدند . _ بهت گفته بودم دوست ندارم فکرم رو بخونی ؟ شانه به شانه ام قرار گرفت و گفت : فکرت رو نخوندم . فقط من هم قبلاً این صحنه رو تجربه کردم . نفس عمیقی کشیدم و نگاهم را به رو به رو برگرداندم . گفتم : درهر حال دوست ندارم که از فکرم خبر داشته باشی . لبخند زد و گفت: می دونم . یکی از ابروهایم را بالا بردم و نگاهش کردم : از کجا میدونی ؟ لبخندش عمیق تر شد: اون روز حس کردم ؛ اولین روزی که دیدمت . نگاهم را به روی شهر گرداندم و زیر لب اوهومی گفتم . + من می رم داخل . تو هم زود بیا . یخ می زنی توی این سرما . سری تکان دادم و به روبه رو خیره شدم . او نمی دانست کسی که وجودش یخ زده است ترسی از سرمای پاییزی ندارد . *** کلاسی که قرار بود در آن آموزش ببینیم اتاقی ساده با دو پنجره برزگ بود که با پرده های سیاه رنگ پوشانده شده بودند و همین پرده ها اتاق را تاریک کرده بود .کلاس لامپی برای روشن کردن نداشت و مجبور بودیم با تاریکی بسازیم . الهام : بچه ها سعی کنید خیلی تو رابطه هاتون عمیق نشید .کار ما طوریه که ممکنه فردا یکی تون بمیره یا یکیتون خیانت کنه و بره اون سمتی . پس برای محافظت از خودتون هم که شده مراقب دوست داشتن هاتون باشید که فردایی ، پس فردایی ضربه نخورید . اوکی ؟ بچه ها سری تکان دادند و الهام شروع به درس دادن کرد : خب . برای شروع می خوام یکی داوطلبانه بیاد اینجا و مبارزه کنه .کی می آد ؟ همهمه ای بین کلاس راه افتاد . الهام دوباره تکرار کرد: کی ؟ یکی از دخترها دستش را با تردید بلند کرد . الهام به او اشاره کرد که بیاید و بر روی سکوی کلاس بایستد . دخترک با قدم های لرزان روی سکو ایستاد . الهام گفت : اسمت چیه عزیزم ؟ + خب آتنا جان . فکر کن من دشمنتم . شروع کن به جنگیدن با من و بلافاصله بعد از گفتن این حرف حالت تدافعی به خود گرفت .آتنا کمی این پا و آن پا کرد و در جایش تکانی خورد و گفت : آخه چجوری ؟ من که چیزی بلد نیستم . الهام حالت تدافعی اش را حفظ کرد و گفت : هرچی بلدی رو کن . _ آخه چیزی یاد ندارم . الهام از حالت تدافعی درآمد و گفت: ببین عزیزم ، تو توی چه کاری خوب هستی ؟ آتنا کمی من و من کرد و سرانجام گفت : نقاشی . یکی از پسرها به دنبال این حرف زیر خنده زد و گفت: کوچولو برو نقاشیت رو بکن . تو رو چه به جنگیدن آخه ؟! آتنا سرخ شد و سرش را به زیر انداخت . الهام رو به پسر اخم تندی کرد که پسرک نیشش را بست . الهام رو به دختر گفت : خب از همون استفاده کن . دخترک با تعجب به الهام نگریست : چی ؟آخه چجوری ؟ با نقاشی باهاتون بجنگم ؟ + آره ! فقط روش تمرکز کن .کاری نداره . آتنا کمی گیج به الهام نگاه کرد و چشم هایش را بست و شروع کرد به نفس های عمیق کشیدن . بعد از چند دقیقه از دست هایش نوری پراکنده می شد . انگار آتنا متوجه درخشش دست هایش شده بود که چشم هایش را باز کرد و به دست هایش خیره شد و آن ها را رو به الهام که حالا با لبخند او را نگاه می کرد ،گرفت و تکانی به دست هایش داد . از دست هایش مایعی رنگی رو به الهام جهید و الهام بدنش را تکان داد و مایعات رنگی به پرده داخل کلاس خورد و در کمال تعجب پرده آتش گرفت . پرده از بین رفت و کمی نور به داخل کلاس آمد . کلاس در سکوت فرو رفت و این سکوت سرانجام با صدای دست زدن های الهام شکسته شد . بعد از الهام همه ی بچه ها شروع به تشویق کردن آتنا کردیم . الهام گفت : دیدی کاری نداره ؟! و بعد رو به کلاس گفت : خب . حالا هر کدومتون روی اون چه که دارید و یاد دارید تمرکز کنید . جلسه بعد مبارزه ی تک به تک داریم . و به دنبال این حرف از کلاس بیرون رفت . چند تن از بچه ها دور آتنا گرد آمده بودند و او را سوال پیچ می کردند که چگونه این کار را انجام داده است و آتنا با گونه های سرخ شده می گفت : تنها تمرکز کردم . ********************************************************
  44. 1 امتیاز
  45. 1 امتیاز
    وارد اتاقم شدم،پلکام سنگینی می کرد،یکم رو تختم دراز کشیدم که... -مامانم:خـــــزر؟مگه با تو نیسم؟خــــــــزر؟(صداش کل اتاقو گرفته بود که هیچ کل ساختمونم گرفته بود.) -من:بله؟مامان خوابم میاد. -مامانم:شامت چی میشه ؟ با شکم گرسنه که نمیشه خوابید عزیزم بلند شو. -من:باشه. سر میز شام نشستم می خواستم شروع کنم به خوردن: -مامانم:بزار باباتم بیاد. -من:اوووووه مامان من حوصله ندارم تا صبح بشینم. -مامانم:بزار یه زنگ بزنم . مامانم تلفنو برداشت و رفت سمت اتاق،مشغول نوک زدن غذاها بودم که یه لحظه صدای فریاد مامانمو شنیدم؛رفتم سمت اتاق خواستم درو باز کنم که حرف های مامانمو شنیدم: -یعنی چی نمی تونم؟هیچی بهت نمیگم تا کی می خوای این کارارو ادامه بدی؟فکر می کنی نمی دونم چیکار می کنی؟ -بابام:......... صدای فریاد مامانم بالاتروبالاتر می رفت: -مامانم:تو فکر کردی کی هستی؟ از من خجالت نمی کشی از بچه ات خجالت بکش ، زنیو که همه کار می کنه و معلوم نیست کیه و چیه به زن و بچه ات ترجیح دادی ، خیانت کردی چیزی نگفتم حدااقل.. کلمه ی خیانتو که مامانم گفت،اون حرفایی که گفت داشتن دیوونه ام می کردن،خدایا یعنی بابام به مامانم خیانت می کنه؟!!این همه می گفت کار دارم کار دارم کارش این بود؟؟مامان بیچاره ام بخاطر من چیا کشیده،بخاطر اینکه من چیزی نفهمم همه چیو ریخته تو خودش!! دره اتاقو باز کردم و گوشیو از دست مامانم گرفتم : -من:حالم ازت به هم می خوره بابا ، هــــه!! بابا!! ادم به کسی که حتی یذره محبت به بچش نکرده هم میگه بابا؟!مگه تو لیاقت داری بهت بگم بابا!! لعنت به روزی که به دنیا اومدم باعث شدم مامانم این همه عذاب بکشه. -بابام:دخترم من.. -من:هیس! تو حق نداری به من بگی دخترم،خوش ندارم یه بی ناموس پدر من باشه. -بابام:خـــزر! خزرو با فریاده هر چه تمام گفت،اما دیگه برام مهم نبود. -بابام: برو پیش همون زنایی که مثل خود هستن،مثل خودت خیانتکار!(خیانتکارو با یه لحجه ی دل به هم زن گفتمو قطع کردم) مامانم سرشو پایین انداخته بود و داشت اشک می ریخت،بخاطر یه عوضی!! -من:مامان؟مامان بسه تورو خدا بسه،این همه زجر کشیدی بسه مامانم. -مامانم:خزر منو ببخش ،من.. -من:هیس!تو منو ببخش،بخاطرم مجبور شدی این همه درد بکشی.
  46. 1 امتیاز
    مقدمه : ﺷﺐ ﺳﺮدی اﺳﺖ ، و ﻣﻦ اﻓﺴﺮده . راه دوری اﺳﺖ ، و ﭘﺎﯾﯽ ﺧﺴﺘﻪ . ﺗﯿﺮﮔﯽ ھﺴﺖ و ﭼﺮاﻏﯽ ﻣﺮده. ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ، ﺗﻨﮫﺎ ، از ﺟﺎده ﻋﺒﻮر . دور ﻣﺎﻧﺪﻧﺪ ز ﻣﻦ آدم ھﺎ . ﺳﺎﯾﻪ ای از ﺳﺮ دﯾﻮار ﮔﺬﺷﺖ ، ﻏﻤﯽ اﻓﺰود ﻣﺮا ﺑﺮ ﻏﻢ ھﺎ. ﻓﮑﺮ ﺗﺎرﯾﮑﯽ و اﯾﻦ وﯾﺮاﻧﯽ ﺑﯽ ﺧﺒﺮ آﻣﺪ ﺗﺎ ﺑﺎ دل ﻣﻦ ﻗﺼﻪ ھﺎ ﺳﺎز ﮐﻨﺪ ﭘﻨﮫﺎﻧﯽ . ﻧﯿﺴﺖ رﻧﮕﯽ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﺪ ﺑﺎ ﻣﻦ اﻧﺪﮐﯽ ﺻﺒﺮ ، ﺳﺤﺮ ﻧﺰدﯾﮏ اﺳﺖ . ھﺮدم اﯾﻦ ﺑﺎﻧﮓ ﺑﺮآرم از دل : وای ، اﯾﻦ ﺷﺐ ﭼﻘﺪر ﺗﺎرﯾﮏ اﺳﺖ ! خنده ای ﮐﻮ ﮐﻪ ﺑﻪ دل اﻧﮕﯿﺰم ؟ ﻗﻄﺮه ای ﮐﻮ ﮐﻪ ﺑﻪ درﯾﺎ رﯾﺰم ؟ ﺻﺨﺮه ای ﮐﻮ ﮐﻪ ﺑﺪان آوﯾﺰم ؟ ﻣﺜﻞ اﯾﻦ اﺳﺖ ﮐﻪ ﺷﺐ ﻧﻤﻨﺎک اﺳﺖ . دﯾﮕﺮان را ھﻢ ﻏﻢ ھﺴﺖ ﺑﻪ دل ، ﻏﻢ ﻣﻦ ، ﻟﯿﮏ ، ﻏﻤﯽ ﻏﻤﻨﺎک اﺳﺖ. سهراب سپهری *** فصل اول : " چشمانت ابرهایی داشت که گویی هزاران سال در انتظار باریدن بودند " نسیم خنک بعدازظهر شهریور ماه به صورتم می خورد و اندکی مرا سرحال می آورد . به ساختمان "سفید" رسیدم ؛ نمای ساختمان های قدیمی روم باستان را داشت ، با آن ستون های محکمی که ساختمان را روی خودشان جای داده بودند . لبخندی به لب آوردم و به طرف ورودی قدم برداشتم . نگهبان ها با آن صورت خشک و سردشان راه را برایم باز کردند . موج سردی از هوای داخل ساختمان ، گونه هایم را نوازش کرد . معماری داخل ساختمان ، سفید و پاک و زیبا بود و هر شئی گویی سرجای خودش قرار داشت . سالنی بزرگ که با سرامیک هایی سفید مفروش شده بود و مبل هایی تک نفره که در چند جای از سالن برای مشتری ها چیده شده بود . از تماشای این همه قانون مندی سیر نمی شدم . به طرف راه پله ی مارپیچی شکل وسط سالن رفتم . دستم را پر غرور روی نرده های سفیدش گذاشتم و گویی از روی پله هایش پرواز کردم . به طبقه ی بالا رسیدم ؛ راهروها با نور درخشان کننده ای که از لوسترها می آمد ، روشن شده بودند . از راهروها عبور کردم و به اتاق " او " رسیدم . دستی به مانتوی تابستانه ام که بلندی اش تا زیر زانوهایم می رسید ، کشیدم تا این لرزش همیشگی ام کمتر شود . لبخندی روی لب هایم نشاندم و تقه ای به در زدم . تنها بود . چه خوب ! پشت میز کنار پنجره نشسته بود . سرش پایین بود و حواسش به من نبود . این اتاق نیز مانند بقیه ی ساختمان ، نمایی سفیدگونه داشت . کنار میزش ایستادم و او هنوز متوجه من نبود . دستم را که تازه ناخن کاشته بودم ، جلوی صورتش تکان دادم . تکانی خورد و سرش را بالا آورد و متوجهم شد . لبخند زدم . لبخند زد و گفت : چه خوشگل کردی ! زیباییم به چشمش آمده بود . ته دلم قند های شیرین حل شدند . پس بیخود هزینه نکرده بودم . حرفی نزدم که گفت : اون وقت برای کی ؟ اوه ! غیرتی شده بود ؟! اخم کرده ادامه داد : با این وضع از خونه تا این جا اومدی ؟ . لب برچیدم و گفتم : برای تو خوشگل کردم خب با همان اخم های لعنتی ادامه داد : تو هم جنس های من رو نمی شناسی ، به این نگاه نمی کنند تو برای کی خوشگل کردی و مال کی هستی . فقط پی لذتشونند . آزرده می خواستم از خودم دفاع کنم که در زدند و کسی وارد شد . برگشتم و او را دیدم ؛ یک زن بود . زن بود و زیبا ؛ زیباتر از من . چشم های درشت آبی با خط چشم سیاهی که آن ها را درشت تر نشان می داد ، لب هایی به لطافت و زیبایی گل رز صورتی ، گیسوانی طلایی که انگار عامدانه از زیر شالش بیرون زده بود ، مانتویی نازک که بلندی اش تا اواسط ران هایش بود و همه ی این ها با ناز و عشوه ای ملوسانه آمیخته شده بود و حسادتم را تحریک می کرد . این ها را دیده بودم و نگاه خیره ی او را هم دیدم که به روی زن زیبا دوخته شده بود . اخم کردم که زن زیبا گفت : سلام ایلیا جان . چشم هایم را ریز کردم ؛ " ایلیا جان " ؟! زن زیبا نگاهی به من انداخت و گفت : نمی دونستم مهمون داری و گرنه مزاحمت نمی شدم . ایلیا لبخند زد و گفت : شهرزاد خودیه ، سارا جان ! نگاهم ریزتر شد و خطی بین ابروهایم افتاد ؛ "شهرزاد" و آن وقت "سارا جان" ؟ رو به سارا جانش کردم و گفتم : ببخشید عزیزم ولی متاسفانه مزاحمی . دو جفت نگاه به سمتم تیز شد . نگاهم به سمت زیبای نفرت انگیز بود که صدای ایلیا از کنارم به گوشم رسید : ببخشید سارا جان . شهرزاد یکم روابط اجتماعیش ضعیفه ! و همه ی زن ها می دانستند هیچ چیز دردناک تر از این نیست که مرد زندگی ات تو را به یک چشم درشت آبی تازه از راه رسیده بفروشد . سارا با نگاهی حقیرانه مرا نگریست . درست نبود که میدان را خالی کنم اما نمی توانستم این گونه ادامه دهم . با دست هایی لرزان ، ظرف ناهار را روی میزش گذاشتم . با قدم های لرزانم از اتاق خارج شدم . وارد راه پله شدم و آنجا بود که بغضم ترکید . راستش را که بگویم دلم می خواست صدایم کند تا از رفتن منصرف شوم ، دلم می خواست من را به آن همه زیبایی ترجیح دهد ، از من دفاع کند . راستش را که بگویم نمی دانم چگونه به خیابان رسیدم .کمی اطرافم را نگاه کردم و اشک هایم را پاک کردم . ولی انگار دیر بود ؛ نگاه خیره ای مرا با تعجب می نگریست . نادیده اش گرفتم و به راهم ادامه دادم . نگاه خیره اما تا آخر خیابان با من بود و انگار به مانتویم چسبیده بود . آه ! لعنتی ! حتماً ریمیلم پخش شده بود .کفش های پاشنه دارم را به زمین کوبیدم و راهم را به سمت خانه ادامه دادم . **** + ببین ! تو هیچ حقی نداری واسه من تعیین تکلیف کنی . دوست داشتم نگاش کنم و به تو ربطی نداره و هرکسی رو هم بخوام می تونم نگاه کنم . ــ عه ؟! این طوریه ؟! پس تو هم حق نداری دیگه به آرایش من گیر بدی و بقیه مرد ها راحت می تونند من رو نگاه کنند . چشمان سیاهش سیاه تر شد و گفت : نه ! تو حق نداری . چون تو مال منی و کس دیگه ای حق نداره تو رو نگاه کنه . ــ جداً ؟ خب اون ساراجونتون هم مال یکی دیگه است و تو حق نداری نگاش کنی ! نیشخند زد و گفت : اتفاقاً اون هم مال منه . چشم هایم گرد شد . لب باز کردم تا حرفی بزنم که گفت : یادت که نرفته ، خودت گفتی با این قضیه مشکلی نداری . لب هایم را به هم دوختم . اخم کردم و به سمت بالکن رفتم . حق با او بود ! آن وقت ها که این تصمیم را گرفتم ، باور داشتم که می توانم نگاهش را از تمامی زن ها بگیرم و مختص خودم کنم ، اما چه شد ؟! این چندمین بار بود در این دو سال ؟! سه بار ؟ هشت بار ؟ چهارده بار ؟ نمی دانم ! شاید حتی خیلی هایش را خبر نداشتم . در بالکن باز شد و عطرش در هوا پیچید . به دنبالش صدایش کنار گوشم خزید : گربه وحشی من ، نمی آیی بغلم ؟ نگاهم را از آسمان آلوده گرفتم و به نگاه بی عشقش دوختم . یعنی آن قدر زود فروکش کرده بود ؟ البته شاید از اول هم عشقی در کار نبود . شهرزاد هجده ساله را چه به شناسایی عشق ؟! لب هایش را به صورتم دوخت و من چشم هایم باز بود . در آغوشم گرفت و من حسی نداشتم . بوسه هایش هیچ چیز را در من برنمی انگیخت . در بغلم حل شد و من شاید مرده بودم ! "این گونه بی تو ببین چنگ بر آسمان میزنم بی محابا " ***
  47. 1 امتیاز
    پارت5 رفتیم تویه جای دنج نشستیم روهام و نویانم رفتن سفارش بستنی بدن.دکور اونجا خیلی به دلم نشسته بود.ترکیبی از رنگ های شاد و گرم که آرامش به آدم میده.نگاه خیره کسی رو رو خودم حس کردم سرمو به طرف میز بغلی کج کردم دیدم یه دختره داره باشک منو نگاه میکنه یکم که دقت کردم دیدم دختره خدایی آشناست.صبر کردم تا روهام بیاد شاید اون دختره رو بشناسه.روهام که اومد سریع از روی صندلی پریدم پایین و دست روهام و گرفتم از بستنی فروشی بیرون اومدیم . بدبخت روهام از تعجب شاخاش در اومده بود.سریع گفتم: -داداشی جونم بخشید تو که حافظت خیلی خوبه اون دختره که میز بغلی نشسته بودو میشناسی؟ اول با تعجب نگام کرد ولی یه دفعه گفت: -آهان یافتم! -ایشاالله قبر منو یافتی؟ -نه بابا فهمیدم اون دختره کیه؟ -خوب کیه؟ - حدیثه دیگه -حدیثه کیه دیگه؟ -همون دوستت که از بچگی همسایمون بود و تو و اون دوستای جون جونی بودین تا اینکه از اونجا رفتن. رفتم تو خاطراتم. وقتی ده سالم بود یه دختری اومد تو آپارتمانمون تو تولد یکی از دوستام باهاش آشنا شدم.یک سال از من کوچک تر بود ولی من عاشقش شده بودم. روزای خیلی خوبی داشتیم یه روز من خونه اون ها بودم یه روز اون تا اینکه صاحب خونشون گفتن از اونجا برن تا یک سال باهم در ارتباط بودیم و بعد یک سال ارتباطمون قطع شد.با دستی که جلوم تکون میخورد از خاطرات خوبم اومدم بیرون. - الهی من قربونت بشم گریه نکن آجی جونم(!) با گریه گفتم: -داداشی نمیشه بعدشش سال دوباره آجیم و پیدا کردم باورت میشه حدیث دختری که یه روز هم دیگه رو نمیدیدیم حالمون خراب بود و پیدا کردم. روهام با دلسوزی برادرانه گفت: -راست میگی خوب بدو بریم الان بچه ها نگران میشن -باش تا از در رفتیم تو تو بغل کسی فرو رفتم از بوی عطرش فهمیدم حدیثه همیشه یه مارک عطرو میزد و خداییش بوشم خوب بود.منم بغلش کردم و دوتایی تو بغل هم گریه کردیم. یه دفعه صدای روهام اومد که پارازیت انداخت و گفت: -رها خانم برو اون ور بزار منم آجی مون رو بغل کنم. تا از بغلش اومدم بیرون تو یه اغوش دیگه فرو رفتم.داداشی خودم بود"امیر علی" داداش حدیث. -سلام بی معرفت الهی بمیرم صداش بغض داشت. -سلام داداشی من بی معرفتم یا تو که بعد شش سال تازه یادت اوفتادم؟ -ببخشید آجی ببخشم همین جور که میگفت ببخشم هی یه دونه بوسه میذاشت رو سرم.از بغلش اومدم بیرون و نگاهی به صورتش کردم.مثل همیشه جذاب بود.پسری با چشمای عسلی کمی هم قهوه ای موهای بور الانم که ته ریش گذاشته بود خداییش جذاب بود. - رها خانوم معرفی نمیکنید؟ -چراکه نه آقا نویان -آجی گلم حدیث که بعد از پنج سال دوباره پیداش کردم و عشقم امیر علی -نگاهی به ترنم کردم دیدم آجیم چشماش پره اشک شده رد نگاهش رو گرفتم که رسیدم به روهام و حدیث که تو بغل هم بودن اوخ اوخ الان وضعیت گیس و گیس کشی میشه.
  48. 1 امتیاز
    پارت4 تا ترن شروع شد من دستای روهام و ترنم و گرفتم و چشمام و بستم جیغ کشیدم همین جور که جیغ میکشیدم دیدم یه صدای جیغ دیگه هم میاد به طرف چپ نگاه کردم و دیدم آقا نویان هم به طرز خیلی باحالی داره جیغ میکشه هیچی دیگه جیغ و گذاشتم کنار و به جیغ کشیدن نویان نگاه کردم زدم زیر خنده. روهام و ترنم با تعجب من رو نگاه میکردن.اخه حق هم دارن منی که اون وقت تا حالا جیغ میکشیدم چی شده یه دفعه زدم زیر خنده.همین جور که میخندیدم با دست به نویان اشاره کردم.ترنم و روهامم رد دست من رو گرفتن و به نویان نگاه کردن.اول با تعجب ولی بعد چنان زدن زیر خنده که مردمی هم که تو ترن بودن برگشتن و به ما سه تا نگاه کردن. بلاخره ترن وایستاد و خنده ما سه نفرم تموم شد .تا پیاده شدیم سر من گیج رفت و از بد شانسیم بازو نویان و گرفتم نویان هم سریع زیر بازوم و گرفت و به سمت نیمکتی که اونجا بود برد.روهامم با نگرانی(نگرانی بخوره تو سرش من دارم میمیرم اون داره لبخند ملیح تحویل ترنم میده) اومد پیشمون و گفت: - اجی جونم چیزیت شده؟ اول چشم غره های خفن مخصوص خودم رو براش رفتم که فکر کنم شلوار لازم شد و بعدش گفتم: - په نه په.از آقا نویان خوشم اومده بازوش و گرفتم.هیچی کمی سرم گیج رفت و اقا نویان کمکم کردن بعدش سرم رو کج کردم به سمت نویان گفتم: -دستتون درد نکنه باعث زحمت شدم. -خواهش میکنم چه زحمتی؟! ولی من هنوز تو فکرش بودم.خداییش جذاب بود.چشمای مشکی ابروهای کمونیش موهای قهوه ای تیره که فکر میکردی مشکیه دماغ متانسب با صورتش و ته ریش جذابی که خوشگل ترش کرده اصلا به من چه مبارک صاحابش.البته همه این نگاه ها در دوثانیه بودا فکر نکنین کلا داشتم به اون نگاه میکردم اگه این جوریم بود روهام میکشتم. از روی صندلی بلند شدم و به سمت اژدها رفتم.تا رسیدم تو ناحیه پهلوم یه سوزش عجیبی حس کردم تا خواستم جواب نیشگون نفس و بدم نفس دستاش و بالا برد وگفت: -اگه بزنی یه جوری میزنمت که بری بالای اژدها و با اژدها قاطی بشی میدونستم حرفش رو عملی میکنه به خاطر همینم بیخیالش شدم تا یه جا تلافی کنم ولی به جاش گفتم: -چه مرگته چرا نیشگون میگیری؟ گفت: - تو بغل اقانویان خوش گذشت؟ با نیش باز گفتم: - جات سبز با حرص گفت: -کوفته با سماجت اضافه کردم: -کوفته میخوای اجی جونم؟ با حرص که به خاطر کم آوردنش بود گفت: -مرض بیا بریم خندیدم و گفتم: -کم اوردی دیگه قبو کن دوباره با حرص گفت: -باشه اقا من کم اوردم بیا بریم دیه. سوار اژدها شدیم این دفعه اول نفس بعد من بعد ترنم بعد روهام بعد نویان و بعدش طاها.تا آخر اژدها اتفاق خاصی نیفتاد.سوار شدیم و پیاده شدیم.وسیله بعدی که من عاشقش بودم سفینه فضایی درسته که از پایین ترسناکه ولی وقتی سوارش بشی هیجان و ترس باهم قاطی میشه این خیلی باحاله هم من هم نفس و ترنم عاشق این وسیله هستیم.تو سفینه هم اتفاق خاصی نیفتاد فقط ما دخترا صدای جیغ کشیدن پسرا رو هم دیدیم. به یه چیزی توجه کردین قرار بود سه نفره بریم وسایل و سوار شیم ولی این پسرا خودشون رو تلپ کردن پیش ما(تلپ چیه دختره ور پریده مثل اینکه داداشته ها!) - بچه ها بریم بستنی بخوریم بعد بریم وسایل بعدی؟ این گفته ترنم بود که اگه پسرا نبودن میرفتم یه ماچش می کردم همه موافقت کردن و به سمت بستنی فروشی که اونجا بود رفتیم.
  49. 1 امتیاز
    پارت 47 بهنام متحیر به سمتش دوید. کنارش نشست و تکانش داد. _ترانه چی شدی؟ چشم هاتو باز کن ثانیه ای به طول انجامید تا ترانه چشم گشود. تصویر بهنام جلويش نقش بست. بدنش به رعشه افتاد. دندان هایش بهم می خورد و صدا می داد. نزدیک بود از ترس قالب تهی کند. بهنام او را بغل گرفت و روی مبل خواباند و رفت تا سمیه را خبر کند. ترانه همچون موشی که به دام افتاده، بی حرکت منتظر بود تا عواقب کارش را ببیند. سمیه سراسیمه با لیوانی آب قند کنارش نشست و مضطرب گفت: _چی شد عزیزم؟ ترانه دستش را گرفت و نالید: «فهمید! حالا چه کار کنم؟» _وای ببین چقدر دستش سرد شده! تو اگه خودت رو لو ندی هیچ کس هیچی نمی فهمه. بیا یکم از این آب قند بخور ترانه نفس حبس شده اش را بیرون داد. سر به زیر انداخت و به گریه افتاد و نالید : «ترسیدم سمیه. خیلی ترسیدم.» _الهی بمیرم. آروم باش عزیز دلم یکم از این بخور حالت رو جا میاره بهنام نزدیک شد. سمیه سقلمه ای به ترانه زد و زیر لب گفت : «آقا اومد!» بهنام با سر اشاره داد که سمیه تنهایشان بگذارد. سمیه لیوان را روی میز گذاشت و فوری دور شد. ترانه بدون آنکه سر بالا بگیرد، به کفش های تمیز و براق بهنام که مقابلش جفت شده بود؛ خیره ماند. آنقدر احساس ضعف می کرد که نای هیچ حرکتی نداشت. بهنام لیوان را برداشت و همان طور که کنارش می نشست؛ لیوان را به سمت او گرفت. _یکم بخور! دستهای لرزان ترانه دراز شدند و لیوان را گرفتند. جرعه ای نوشید. پیکر لرزان و سردش زیر نگاه آتشین بهنام گرم شد. آنقدر گرم که قطرات عرق روی پیشانی اش نشست و گونه‌اش صورتی شد. بی اراده سر بالا گرفت و نگاهش به سمت او کشیده شد. بهنام با لحن آرامی که کمی خنده چاشنی اش بود گفت: _اگه می‌دونستم تا این اندازه دلت برام تنگ شده زودتر برمی‌گشتم! ترانه هیچ نگفت. بهنام نفس پر صدایی کشید و ادامه داد : _چرا از دیدنم وحشت کردی؟ چون به نظر نرسید غافل گیر شدی! ترانه آب دهانش را قورت داد و به سختی گفت : _انتظار دیدنت رو نداشتم! تو یکدفعه بی خبر می‌ری و بی سرو صدا پیدات می‌شه _همچین بی سرو صدا هم نبود، راستی کجا بودی؟ _ پشت ساختمون. سفر خوش گذشت؟ _ برای خوش گذرونی نرفتم ولی بد نبود. خب چه خبر؟ ترانه با حرص گفت : « مهربانو که همه چیز رو بهت گزارش می‌ده دیگه چرا از من می پرسی؟!» بهنام همان طور که گره کراواتش را شل می کرد، گفت : _فکر کنم حالت داره بهتر می شه چون زبونت که کار افتاد! (سپس پوز خندی زد. ترانه دلخور گفت) : « آره من زبون درازم تو، هم خیلی بی معرفتی، هم خود خواهی، هم...» بهنام گونه اش را نوازش داد و گفت : « بذار همه چیز مثل حالا آروم بمونه. من تازه رسیدم خونه و خیلی خسته ام. نمی خوام باهات تلخی کنم پس غُر نزن. می رم دوش بگیرم. تو هم این آب قند رو بخور!» ترانه لب‌هایش را روی هم فشرد. بهنام خیلی واضح به او تذکر داده بود که پارا فراتر از حدش دراز نکند. ترانه در آن چند روز مدام منتظر برگشتنش بود، اما حال اشتیاق جایش را به دل سردی داده بود. بهنام که برخاست و دور شد؛ او هم سلانه،سلانه به اتاقش رفت اما مدتی نگذشته بود که مهربانو به اتاقش آمد و گفت : _آقا بهنام گفتن حاضر بشی. تا نیم ساعت دیگه تو باغ منتظرن و تأکید کردن تاخیر نکنی ترانه سرش را به علامت تفهیم تکان داد و بی حوصله لباس هایش را تعویض کرد و زودتر از زمانی که بهنام گفته بود، کنار ماشین انتظارش را کشید. کمی بعد بهنام با همان غرور خاصش، با گام‌ هایی محکم و استوار به سمتش آمد. ترانه پرسید : «کجا می‌ریم؟ صبر می‌کردی خستگی سفر از تنت بره بعد بریم بیرون !» _بده می‌خوام بعد از مدتها ببرمت بیرون؟ (لبخند کمرنگی روی لب ترانه نشست و گفت) : «نه اصلا!» بهنام خیلی خشک و آمرانه گفت : «سوار شو!» لبخند روی لب های ترانه ماسید. از اجبار و دستوری که در صحبت های بهنام بود دلخور می شد. سر خورده سوار شد و سعی کرد با قورت دادن آب دهانش بغض جمع شده در گلویش را فرو دهد.


×
×
  • اضافه کردن...