رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

تخته امتیازات

  1. Hasti81

    Hasti81

    گرافیست


    • امتیاز

      230

    • تعداد ارسال ها

      2,560


  2. زهراتیموری

    زهراتیموری

    مدير ارشد


    • امتیاز

      141

    • تعداد ارسال ها

      1,514


  3. NERSIA

    NERSIA

    کاربر منتخب


    • امتیاز

      122

    • تعداد ارسال ها

      4,528


  4. 0000

    0000

    کاربر عادی


    • امتیاز

      100

    • تعداد ارسال ها

      1,311



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در شنبه, 10 فروردین 1398 در همه بخش ها

  1. 7 امتیاز
    قسمت جالبی از متن کتاب تسخیر شدگان ''داستايوفسكى'' : هر"پرهیزکاری"گذشته ای دارد و هر "گناه کاری" آینده ای پس قضاوت نکن میدانم اگر: قضاوت نادرستی در مورد کسی بکنم، دنیا تمام تلاشش را میکند تا مرا در شرایط او قرار دهد... تا به من ثابت کند در تاریکی همه ی ما شبیه یکدیگريم محتاط باشیم، در "سرزنش " و"قضاوت کردن "دیگران وقتی ؛ نه از" دیروز او"خبر داریم، نه از"فردای خودمان".
  2. 4 امتیاز
  3. 3 امتیاز
    *به نام آن که عشق و عاشقی را با عشق پاک و بزرگش نسبت به بنده هایش به آنها آموخت* نام رمان:ریسک برای عشق. نام نویسنده:نرگس. هدف از نوشتن:نوشتن رو دوست دارم و فکر میکنم موضع رمانم یکمی متفاوته. ساعات پارت گذاری:نامعلوم. مقدمه:از پس عشق آمدی و احساس خفته مرا دوباره از خواب بیدار کردی ولی ای کاش نمی امدی،یا ای کاش تو هم با عشوه عشق می امدی تا من را اینچنین درآتش عشقت نسوزانی ای کاش توهم عاشق من بودی اما تو امدی آن هم بدون هیچ عشق و احساسی .ومن سوختم در آتش عشقت ای عزیزتر از جانم. خلاصه:یه دختر اروم و کسل کننده یه دختر به اسم صنم یه دختر که وقتی نگاهش میکنی احساس خواب بهت دست میده و اما یه پسره درست نقطه ی معکوس صنم خانم آروم ما یه پسربه اسم تیرداد یه پسرتخس و شیطون که گاهی دست زلزله رو هم از پشت میبنده و اما این دختر و پسر قراره سر راه هم قرار بگیرن چجوریشو دیگه خودتون باید بفهمین
  4. 3 امتیاز
    خب کی می تونه بگه کدوم سطل زود تر پر میشه
  5. 3 امتیاز
    من سه آن فر خوندم 😶
  6. 3 امتیاز
    راست میگی،من اون کرمه رو ندیدم!
  7. 3 امتیاز
  8. 2 امتیاز
  9. 2 امتیاز
    خوندن پارت جدید حس خوبیه بوخودا ! فازتو نمیفهمم ! داری از بکاری نم میکشی ولی یه نظر ب قصه ما نمیندازی ! ایییییییییییییش ! - بی مزه ! شب خوش ! - شبت آروم آرومم ! لحظه ای ، تنها لحظه ای قدم هایش سست شد و باز به سوی اتاق حرکت کرد ... و هیچ ، لحظه ای به این نیندیشیده بودم که آن ها قرار است آخرین قدم هایی باشند ، که مقابل من برداشته شد ... . منـ دختریـ از جنسـ آراممـ ...
  10. 2 امتیاز
    پارت 5: امروز قبل از شروع کلاس ها بیدار شدم تا کمی در حیاط دانشگاه راه بروم. گردش دیروزم که زهر شد. کلاه گیسم را روی مو هایم گذاشتم و با پوشیدن لباس گرم از در اتاق بیرون زدم. آرام آرام وارد محوطه سبز دانشگاه شدم و روی صندلی آبی رنگ نشستم. خیره روبه رو و در افکارم غرق بودم. چقدر اینجا احساس تنهایی می کنم. تلفنم هم که نیست ، به ستاره زنگ بزنم. در همین فکر ها بودم که حضور کسی را کنارم حس کردم. سرم را چرخاندمو یک دختر مو طلایی خیلی زیبا با چشم های آبی روشن کنارم نشسته بود. سوالی بهش نگاه کردم که گفت : دختر : سلام دستش را جلو آورد و ادامه داد: دختر : این پلاستیک رو یه نفر بهم داد تا بهت بدم. به دستش که نگاه کردم یه کیسه قرمز رنگ را دیدم. وقتی دید جوابی نمی دهم شانه ای بالا انداخت و بعد از گذاشتن کیسه روی پایم بلند شد. سریع گفتم : - : یه لحظه صبر کن. با لبخند دوباره سرجایش نشست و گفت: دختر : چیکارم داری؟ - : اولا سلام ؛ دوما تو کسی که پلاستیک رو بهت داد میشناسی؟ دختر : آره میدونم کیه. در حالی که بسته را از کیسه بیرون می آوردم گفتم : - : کیه؟ دختر : یکی از دکترا موفق بیمارستانیه که ما قراره اون جا کار کنیم. با دیدن جعبه گوشی موبایل تعجب کردم و گفتم : - : آها. به جعبه نگاه کرد و گفت : دختر : از کی باهاش آشنا شدی؟ - : من اصلا نمی دونم کیه. دختر : اگه نمیشناسیش پس چرا بهت هدیه ای به این گرون قیمتی داده. - : نمی دونم. دوباره خواست بلند شود که گفتم: - : اگه کاری نداری یکم اینجا بشین با هم حرف بزنیم. دختر : کاری ندارم. و دوباره نشست. نگاهش کردم و گفتم: - : اسمت چیه؟ دختر : آریکا هستم. آریکا واکر. - : از آشنایی باهات خوشحالم. آریکا : همچنین. بعد از کمی سکوت گفتم : -: تو اسم این دکتر رو میدونی؟ آریکا : آره ، فکر کنم اسمش هریس باشه. هریس آره . اسم همان دکتری بود که دیشب نجاتم داد. ولی چرا این تلفن را برایم خریده است؟ با صدای آریکا از فکر بیرون آمدم : آریکا : تو میشناسیش؟ - : آره دیشب دیدمش. آریکا : که اینطور ؛ من مشتاقم اسمت رو بدونم. به صورت زیبایش نگاه کردم و گفتم : - : من فرانک رضاییم. آریکا : خب فرانک اون جعبه رو باز کن گوشیرو ببینیم. - : اما من نمی تونم این هدیه رو از اون دکتر قبول کنم. آریکا : آخه چرااا؟ - : چون من .. من ... اصلا بیخیال کلاسا الان شروع میشه پاشو بریم داخل. جعبه را توی پلاستیک خودش گذاشتم و بلند شدم. او هم بعد از من بلند شد و دنبالم آمد. در راه گفت : آریکا : اگه نمی خوای دلیلشو بگی عیبی نداره. ولی چرا فرار می کنی. بگو نمی خوام بگم. *** کلاس هایم که تمام شد از آریکا خداحافظی کردم و به سمت اتاقم رفتم. در را باز کردم و داخل رفتم. با کلافگی کلاه گیس را از سرم کشیدم و کش موهایم را باز کردم. از بس محکم بستمش سر درد گرفته ام. با خستگی روی مبل ولو شدم که پلاستیک قرمز رنگ روی تخت توجه ام را جلب کرد. امروز صبح آن جا گذاشتمش. دستم را دراز کردم و برش داشتم. جعبه را دوباره بیرون آوردم و نگاهش کردم. پلاستیک را که کنارم گذاشتم یک تکه پوشه کوچک مستطیل شکل از آن روی زمین افتاد. جعبه را کناری گذاشتم و پوشه را از روی زمین برداشتم. این دیگر چیست. با تعجب بازش کردم و یک سیمکارت نو بیرون آوردم. دوباره نگاهش کردم که کاغذ تا شده ای را دیدم. آن هم بیرون آوردم و بازش کردم. نوشته شده بود " حالا دیگه شمارتم دارم " . با چشم های گرد شده به تکه کاغذ زل زدم. - : خدای من این پسره چقدر پروعه. با عصبانیت همه چی را داخل پلاستیک پرتاب کردم تا در اولین فرصت پسش بدم. کیفم را برداشتم و با بیرون آوردن کتاب ها و جزوه هایم، سر جایش انداختم. آن ها را روی میز مطالعه گذاشتم و سعی کردم کمی درس بخوانم. هنوز 5 دقیقه نبود ، داشتم درس بخوانم که با صدای در همه تمرکزم را از دست دادم.
  11. 2 امتیاز
    پارت پانزدهم ... ( زمان گذشته ) : هردومون جوجه سفارش دادیم . رو کردم به علیرضا : - می شه قبل این که بریم خونه ت ، من رو ببری خونه م ؟ می خوام یه سری وسایل بردارم - البته و به اطراف نظری انداختم ؛ رستوران بزرگی بود که مشخصا تنها برای افراد مرفه بنا شده بود ، با این معماری بی نقص و چیدمان فوق العاده اش ، کم تر از این هم انتظار نمی رفت . چیدمانش به رنگ مشکی و قرمز بود و میز هایی داشت بسا شیک و خیره کننده و بر سر هر میز گل های سرخی به چشم می خورد که فضا را با طبیعت پیوند زده بود . یک جفت شمع مشکی نیز در اطراف آن دسته گل ، به زیبایی خودنمایی می کرد . حس شاعرانگی و نوشتنم بیداد می کرد ؛ اما باید آن را به خانه علیرضا موکول می کردم چرا که لبتاپم را از یاد برده بودن و این برای یک مجنون نوشتن ، فاجعه کوچکی نیست . مشغول دو پرس جوجه خوش طعم و لذیذ شده و همه چیز را از خاطر بردم . تا به حال به این که چقدر شکم پرست هستم دقت نکرده بودم . به علیرضا نگاهی زیر چشمی انداخته و در کمال شگرف دیدم که او نیز تفاوتی با من ندارد ! سنگینی نگاه هایی را حس می کردم که تمام تاسف بود و چندش ؛ واکنشی نشان ندادم و مفتضح تر از پیش ادامه دادم . ... ( زمان حال ) : به خانه که رسیدم ، چمدان آرام را از پشت ماشین بیرون آورده و همراه با خود ، به روی سنگ فرش هایی که به در خانه منتهی می شد ، کشیدم . کلید درون قفل در چرخید ؛ در باز شد و با تلنگری که از جانب دستانم به دستگیره وارد شد ، کنار رفت . خانه ای کوچک اما بی نهایت زیبا که چیدمان نقره ای و فیروزه ای رنگ آن نشان از سلایقی زنانه می داد . سالن غذاخوری ، اتاق نشیمن ، آشپزخانه و سه اتاق خواب ، فضای خانه را دربر می گرفتند . دسته چمدان از دستان عرق کرده و منجمدم سُر خورد . هر چه به دنبال جملاتی می گردم برای بیان وخامت حالم ، به بن بست منتهی می شوم . جملات آرام نامی که تا چندی پیش مقابلم نشسته بود و از زیبایی و آراستگی خانه می گفت ، زیرنویس تصویر لم دادن دخترکی فریبا می شد . به راستی که فریبا بود ، پُر بود از دَم روح بخش و ملیح ، بی سایه بود و بی شبیه ، گونه هایش رنگینه هایی از آفتاب و زیبایی هایی که در او جمع شده اند ، همگی از دَم ، بی حساب . نه ترش و نه تلخ است ؛ هراسی ست ملـس ... نه تند و تلخ است ؛ پر است از شور گس . او ، اوست ؛ پر از مفاهیم پرت حواس . به سویش من بی شک نارسی ناقصم . وای که گمانش حتی مرا لذتی مفرط است . دستانم را حائل سرم کردم . شاید با کشیدن موهایم می توانستم از تکرار واژه ها جلوگیری کنم : ( - آرام ، برادرت رو دیدی ؟ - نه ؛ آرمان خونه نبود - عجـب ! می گم شما دو تا از هم دیگه قهر کردید یا از اون خونه بی نوا ؟ - اونش دیگه به خودمون مربوطه ؛ تو میزبانیت رو بکن - چند روز مهمون مایی بانـو ؟ - وا ! یعنی چی علیرضا ؟ فقط امشبه - چمدونت که این رو نمی گه - می گم چرا از وقتی اومدم چشمت رو دوختی بهش ... نه بابا از این خبرها نیست ؛ زیادیت می شه یهو دیدی از ذوق پس افتادی ؛ یه سری لوازمه که ترجیح دادم پیش خودم باشه - خوبه - می شه اتاقم رو بهم نشون بدی ؟ من بیش از اون چه که فکرش رو بکنی خسته م - اوه ! من تازه می خواستم برات فیلم بذارم آرام - چه فیــلمی ؟! - اون شکلی نگاهم نکن ... منظورم فیلم ترسناک نیست ، یه فیلم طنز - اما من که فیلم نمی بینم - وا ! پس انیمیشن می بینی ؟! - اوهوم ! داری ؟! - شرمنده ، من بچه ندارم این جا - بی مزه ، شب خوش - شبت آروم آرومم لحظه ای ، تنها لحظه ای قدم هایش سست شد و باز به سوی اتاق حرکت کرد . و هیچ ، لحظه ای به این نیندیشیده بودم که آن ها قرار است آخرین قدم هایی باشند ، که مقابل من برداشته شد .
  12. 2 امتیاز
  13. 2 امتیاز
  14. 2 امتیاز
  15. 2 امتیاز
    فهمیدم اصلا صندلی ای نیست رو هوا نشستن 🤣🤣
  16. 2 امتیاز
  17. 2 امتیاز
    پسره کنار آینه نشسته
  18. 2 امتیاز
    خب حالا باهوشا بگن نکته این عکس چیه؟
  19. 2 امتیاز
  20. 2 امتیاز
    فرانسه ...خخخخ
  21. 2 امتیاز
    اگه گفتید این تصویر اسم کدوم کشورو نشون میده؟ 🤔
  22. 2 امتیاز
  23. 2 امتیاز
  24. 2 امتیاز
  25. 2 امتیاز
    این لباسه چن تا سوراخ داره؟
  26. 2 امتیاز
    برگ ردیف اول= ۵ / کرم = ۳ / سیب = ۹ برگ ردیف آخر = ۶ ۵ + ۵ + ۵ = ۱۵ ۳ + ۳ + ۳ = ۹ ۹ + ۱۲ + ۹ = ۳۰ (۳ × ۹) - ۱۲ = ۱۵
  27. 2 امتیاز
    نه بازم اشتباه گفتم..میشه 5
  28. 2 امتیاز
    شما هم معما بزارید.
  29. 2 امتیاز
  30. 2 امتیاز
    آخ من اشتباه جمع کردم میشه 14
  31. 2 امتیاز
  32. 2 امتیاز
  33. 2 امتیاز
  34. 2 امتیاز
    من یه پرندم ارزو دارم نوروز تموم شه مدرسه واشه بیکاری گم شه
  35. 1 امتیاز
    *به نام آن که عشق و عاشقی را با عشق پاک و بزرگش نسبت به بنده هایش به آنها آموخت* نام رمان:ریسک برای عشق. نام نویسنده:نرگس. هدف از نوشتن:نوشتن رو دوست دارم و فکر میکنم موضع رمانم یکمی متفاوته. ساعات پارت گذاری:نامعلوم. مقدمه:از پس عشق آمدی و احساس خفته مرا دوباره از خواب بیدار کردی ولی ای کاش نمی امدی،یا ای کاش تو هم با عشوه عشق می امدی تا من را اینچنین درآتش عشقت نسوزانی ای کاش توهم عاشق من بودی اما تو امدی آن هم بدون هیچ عشق و احساسی .ومن سوختم در آتش عشقت ای عزیزتر از جانم. خلاصه:یه دختر اروم و کسل کننده یه دختر به اسم صنم یه دختر که وقتی نگاهش میکنی احساس خواب بهت دست میده و اما یه پسره درست نقطه ی معکوس صنم خانم آروم ما یه پسربه اسم تیرداد یه پسرتخس و شیطون که گاهی دست زلزله رو هم از پشت میبنده و اما این دختر و پسر قراره سر راه هم قرار بگیرن چجوریشو دیگه خودتون باید بفهمین. لینک صفحه نقد:
  36. 1 امتیاز
    پارت یازدهم پلک هایم تکان خورد.چشمانم را باز کردم.نور زیادی بودی که باعث شد دوباره چشمانم را ببندم. مدتی بعد باز کردم.به اطراف نگاه کردم.سرم و ماسک اکسیژن. بیمارستانم. ... در باز شد و آوا وارد شد. ماسک را برداشتم و با صدایی گرفته گفتم:آوا. متوجه ام شد که بیدارهستم. آوا-بیدار شدی. -آره...احمد علی؟ آوا-بله؟! -داداشم؟ سرخ شد. نمیدونم چرا؟ آوا-رفت. گفت پرواز داره. -اهم...میشه بگی بیان سرم رو بکنن. بر روی صندلی کنار تخت نشست و گفت:وایسا تموم شه تا اون موقع هم باهم حرف میزنیم. راست میگفت،حرف!سوالی که ذهنم را مشغول کرده بود پرسیدم. -چرا برای ماموریت داریم میریم دبی...مگه اونا اینجا نیستن. آوا-هستن ولی این ماموریت...اونا میخوان این مواد تازه رو به یه شیخی بفروشن ؛و تازه ماموریت خیلی مهمی هست و تو و شوهرت یعنی سرگر باید خودتون رو تو گروه شون راه بدین به هر ترفندی. تنها مشکل من قیافه ام بود. -آوا...میشه من تو این ماموریت گریم کنم. آوا-چرا. -نپرس فقط بگو چشم خواهش میکنم. اوا-باشه گریم کن؛کلاگیس هم میارم برات.لنز چی؟ خبر ندارد این رنگ قهوه ای لنزی بیش نیست. -آینه داری. از تو کیفش آینه ی ای به من داد. دستم را کردم در چشمانم و به آرامی هر دو لنز را بیرون اوردم و به اوا نگاه کردم. کپ کرده بود. آوا-تو ...تو...این...رنگ...لنز ...میزدی...خره این رنگ مهشره....لنز واسه ی چیت بود. خنده ام میگیرد. -از رنگ چشمام متنفرم. آوا-دیوونه ای چرا؟ نمیخواستم مسائل شخصی را زیاد باز کنم. -به خاطر خانوادم. آوا-از اونا متنفری. -آره دیگر سوالی نپرسید و به اداره رفتیم تا ماشینم را بردارم و به خانه بروم.
  37. 1 امتیاز
    پارت1تقدیم به دوستای گلم بند کتونی های ابی کهنه ای که سال پیش برای عیدم گرفته بودم رو بستم و با صدای ارومی گفتم:خدافظ بابا و سریع پله های کوتاه وباریک حیاط رو پایین اومدم کیفمو روی دوشم جابه جا کردم و درحیاط زنگ زده مون رو باز کردم که صدای خیلی بدی داد غر غر کنان رفتم بیرون مغنعه مشکیم رو مرتب کردم وبه راه افتادم.من واقعا کی بودم این سئوال هر روزم از خودم بود وقتی از خونه بیرون میومدم انگار از یه حصار که هی بهم تلقین میکرد تو صنم هاشمیی تو یه فقیری تو مادر نداری یه پدر داری که همش به فکر پوله زندگی تو خلاصه شده تو اینکه پدرت هی بهت بگه ندارم،ندارم،ندارم شهریه دانشگاه، ندارم،پول لباس،ندارم وقتی از خونه میومدم بیرون حصار میشکست و باز انگار دوباره من خودمو گم میکردم خودمو نمیشناختم دلم میخواست صدای ذهنم یه دفعم که میشد بهم میگفت تو صنم هاشمیی کسی که معدلشA یکمم دروغ میگفت مگه چی میشد مثلا میگفت تو صنم هاشمی دختر کارخونه دار بزرگ کسی که تو ناز و نعمته با صدای خانمی که میگفت:دخترم حالت خوبه کجا میخوای بری;به خودم اومدم و تند تند گفتم:مرسی حالم خوبه الان زنگ میزنم دوستم بیاد دنبالم خانمه نفسش رو با فشار داد بیرون وگفت:گفتم شاید میخواستی تاکسی بگیری باشه مادرجان برو به سلامت من:ممنون گوشی سادم رو از کیفم در اوردم و شماره سارا رو گرفتم بعد از دو بوق جواب داد سارا:سلام صنم خانم خوبی کجایی تو دختر بیا دیگه مگه نمیخوای بیای دانشگاه من:سلام ساراخوبی میشه بیای دنبالم حوصله ندارم با اتوبوس و این چیزا بیام سارا:ای به چشم الان اومدم همونجایی که هستی بمون من:باشه منتظرتم خدافظ و گوشیرو قطع کردم
  38. 1 امتیاز
    می دونی..گاهی وقتا اینقددددددررررر ما ادما تنها میشیم که یادمون میره خدا جای حق نشسته..هیچ وقت نمیتونم درکت کنم..چون دردای تورو نمیچشم..ولی اینو بهت قول میدم..خدا یروزی..یجایی..جایی که فکرشم نمی کردی..جوری دستتو میگیره و خاک روی قلب زخمیتو میتکونه. که زیاد حس نکنی یروزی قلبت متروکه شده بود....تویی که بازمانده ای حتما یروزی خیلی از بچه هارو از غمی که خودت میکشی دور میکنی...گذشته ی تلختو رها کن..امروز و فردا رو بچسب...مطمئن باش همیشه اسمان ظوفانی نیست....خدا تموم عزیزانتو بی امرزه و روحشون رو قرین نور و ارامش کنه...اونا از بالا هواتو دارن...😓🙂
  39. 1 امتیاز
  40. 1 امتیاز
  41. 1 امتیاز
    نمیدونم شاید من خیلی ساده لوح بودم....
  42. 1 امتیاز
  43. 1 امتیاز
  44. 1 امتیاز
    مقام جدید مبارک مهربونم❤😘
  45. 1 امتیاز
    وایییی مبارکه خوشگل خانوم
  46. 1 امتیاز
    شما تو خصوصی ی پی ام ب من بده کارت دارم عزیزم
  47. 1 امتیاز
    پارت 7 رو دوباره ویرایش کن اشکال داره
  48. 1 امتیاز
    قربانی انتقام بالاخره بعد یک هفته پارت گذاشتم بخونید


×
×
  • جدید...