رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

پرچمداران

  1. 0_0

    0_0

    مدیر بازنشسته


    • امتیاز

      362

    • تعداد ارسال ها

      2,966


  2. Kosarbayat398

    Kosarbayat398

    مدير ارشد


    • امتیاز

      127

    • تعداد ارسال ها

      2,909


  3. Hasti81

    Hasti81

    گرافیست


    • امتیاز

      98

    • تعداد ارسال ها

      2,365


  4. Amir Sam

    Amir Sam

    کاربر عادی


    • امتیاز

      67

    • تعداد ارسال ها

      95



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در پنجشنبه, 23 اسفند 1397 در همه بخش ها

  1. 16 امتیاز
    Bazen insan evi gibi hayatına da sağlam bir temizlik yapamalı içini tüketen aşkları sahte dostları kuyu kazan akrabaları bencil nankör insanları sonsuza kadar kapısının ardında bırakmalı آدم، گاهی باید توو زندگیش مثل خونه اش یه نظافت درست حسابی کنه. عشق هایی که دلش رو تباه کردن، دوستای دروغین، فامیلایی که زیر پاش رو خالی میکنن، آدم های خودخواه و نمک به حروم رو برای همیشه پشت در خونه اش بذاره 😘😘😘
  2. 9 امتیاز
    مهربانی در ڪلام اعتمادبه‌نفس ایجاد می‌ڪند مهربانی در ذهن معنویت وڪمال ایجاد می‌ڪند ومهربانی در بخشش عشق ایجاد می‌ڪند.💕 روزتون سرشار از مهربانی و عشق
  3. 6 امتیاز
    خب آخرین پنجشنبه ی سال 97 هجری شمسی هم فرا رسید . خب راستش ازتون تمنا دارم برای همه ی اموات یه فاتحه 5 تا صلوات و یه 4 قل و یه ببار سوره ی یاسین رو بخونید البته اجباری نیست و هر کسی که دوست داره می تونه این کار رو بکنه با تشکر از همه
  4. 6 امتیاز
    تولدم مبارک باشه 😍😍 😚😚 😂😂 🎂🎂🎂 🎉🎉🎉 🎊🎊🎊 💃💃💃 من خودشیفتم میدونم😍😍
  5. 5 امتیاز
    و اون لحظه که می گه : آغاز سال یک هزارو سیصد و نود و هشت .. من خوابم ....اونم از نوع قطبیش . . . . چیه ؟! مشکلی داری ؟ فقط گفتم در جریان باشید
  6. 5 امتیاز
    عیدتون پیشاپیش مبارک باشه! امیدوارم سال خوبی رو شروع کنید و همین طور خوب به پایان برسونید! دیدم همه دارند تبریک می گند،گفتم منم بگم عقب نمونم از بقیه!
  7. 5 امتیاز
    چن روز مونده ب عید حتی یه جورابم نخریدم حتی بابامم دیگه بهم میگه چرا چیزی نمی گیری منی ک یه ماه مونده ب عید همه چیمو می گرفتم الان هیچی نگرفتم موندم اخه چرا....😐
  8. 4 امتیاز
    نام دلنوشته:یخ زدن خون در رگ نویسنده:پ.جلالی هدف:غنیمت وقت خلاصه :همه ما در زندگیمان برنامه ریزی می کنیم،اما واقعا مطمئن هستیم فردایی را خواهیم دید که برنامه هایمان را در آن به اجرا در آوریم؟ صفحه نقد یخ زدن خون در رگ
  9. 4 امتیاز
    نیازی به قیامت نیست تو بیایی محشر می شود
  10. 4 امتیاز
    بعضی ها به شعر بعضی ها به ترانه و عده ای هم به کتاب پناه می برند مدت هاست که انسانها دیگر به همدیگر پناه نمی برند
  11. 4 امتیاز
    همیشه حرارت لازم نیست گاهی از سردی یک نگاه هم می توان اتش گرفت
  12. 4 امتیاز
    کاش یه ترمینال بود همه میومدند هیچکی نمی رفت
  13. 4 امتیاز
    حداقل اهنگ باش... زنگ بزن گاهی...
  14. 4 امتیاز
    پارت پنجاه و دوم سرم را به صندلی تکیه دادم و چشمانم را بستم. سعی کردم ذهنم را از دلایل دستگیری ام دور کنم و به این بیاندیشم، که چه کسانی در نبودم نگرانم می شدند؟ مهیار؟ با آن چشمان عسلی که نگرانی در چشمانش موج می زد. یا ماهور، تنها خواهرم؟ که لرزش صدایش، دلم را لرزاند؟ قطعا هر دوی آن ها. بغض دوباره در گلویم بیداد می کرد و مرا برای اینکه به او اجازه ابراز وجود نمی دادم، محاکمه می کرد. اما من بغضم را قانع کردم. وقت ضعیف بودن،نبود. وقتش رسیده بود که دوباره نقابم را روی صورتم بگذارم تا ماهان حقیقی باز هم، پنهان بماند. صدای پچ پچ، سربازان باعث شد تا چشمانم را باز کنم و کنجکاوانه به اطرافم نگاه کنم. محله ها کمی برایم ناآشنا بودند. بهتر بگویم، اصلا آن محله ها را نمی شناختم. اما بوی خطر را به خوبی احساس می کردم. نگاهی کردم افراد غریبه ای، که به پیشانیشان مهر دزدی و قتل و مصرف مواد زده بودند، با حسرت و یا با نفرت نگاهم می کردند. زن خندید و گفت: هنوزم نفهمیده! سربازی که پشت فرمان نشسته بود طوری خندید که من از آینه روبه رو به وضوح، حرکت پرره های بینی اش را دیدم. نفهمیده بودم؟ نمی خواستم بفهمم. در کورسوی پله های تاریک آینده، چیزهای شیرینی نمی دیدم. ترجیح می دادم سکوت کنم. اما ،در آن لحظه فقط خودم فهمیدم که قلبم تا چه حد و بی وقفه در قلبم می کوبید. تنها خودم می توانستم بفهمم که چه استرسی را تحمل می کردم. دست هایم را در هم حلقه کردم و بی هدف به رو به رویم خیره شدم. و در ذهنم تکرار کردم "اگر این ها خلاف کار بودند؛ نمی گذاشتند من تا اینجا، چشمانم باز باشد." اما سوال بزرگی در ذهنم رژه می رفت. و آن سوال این بود " این غریبه ها کیستند؟" صدای زن همراه با تمسخر بلند شد: می گفتن داد و بیدادت زیاده؛ می گفتن حافظه ات قویه. می گفتن رو دست نمی خوری؛ ولی... حرفش را قطع کرد و با تحقیر به من نگاه کرد. من هم به نگاه عاقل اندر سفیهانه ای ،بسنده کردم. و احساسات درونی ام را در همان درونم کشتم و بی روح و بی روح تر شدم. زن، دستم را کشید و من به طرز بدی، به سمت او پرت شدم. دستش را جلوی گلویم کرد طوری که احساس کردم هر آن ممکن است؛ خفه بشوم. اما نه جیغی، نه دردی. فقط لحظه ای، دچار احساس بدی شدم و بوی بدی داخل بینی هایم شد به طوری که درد وحشتناکی درون سرم پیچید. دلم می خواست هرچه را که خورده ام ، بالا بیاورم. معده ام سوخت و من دیگر مجالی برای بالاآوردن یا نیاوردن نیافتم؛ چون دیگر نه چیزی را می دیدم نه می شنیدم. من از شدت درد بی هوش شدم. ******* تانیا: کمی در قفسه ها، قدم زدم و دست آخر کتابی را بیرون کشیدم. نگاهی به عنوانش کردم. "ما یک نفر" روی جلد تصویر دو دختر با موهای صورتی بود. کمی از آن را ورق زدم. محتوای آن راجع به دو خواهر دوقلو بود. سرم را تکان دادم. شروع نسبتا خوبی برای آشنایی با ادبیات رمان به نظر می آمد. از قفسه ها فاصله گرفتم و به سمت پیشخوان کتابخانه، حرکت کردم. کتاب را روی میز گذاشتم و رو به مسئول کتابخانه، گفتم: از این، خیلی خوشم اومده.می برمش. سرش را تکان داد و گفت: کارت عضویتت رو می دی؟ دستم را، داخل کیفم بردم و کارت را روی پیشخوانش گذاشتم. لبخندی زد و کتاب را در دفترش ثبت کرد. زیرلب تشکری کردم و به سمت خروج، راه افتادم. خیابان ها خلوت بود. شوق خواندن کتاب و هوای مطلوب، مرا تحریک کردند تا در پارک بنشینم و مشغول خواندن کتاب شوم. حال که تصمیم گرفته بودم، درسم را برای مدتی رها کنم؛ چه جایگزینی بهتر از رمان ها و ادبیات داستان هایی که انسان را در خیال ها می برد؟ وارد محوطه پارک شدم و به درختان سر به فلک کشیده و سرسبزی چمن ها، چشم دوختم. در همان نزدیکی، در گوشه دنجی به دور از دید همگان،نیمکتی را یافتم و روی آن نشستم. صبح جمعه دل انگیزی بود که بعد از مدت ها با اصرار عزیز، پدرم راضی شده بود تا اجازه دهد به تنهایی از خانه خارج شوم. البته او شرط کرده بود هفته ای یک بار و آن هم کم تر از 3 ساعت. من هم، با اینکه خیلی از شرایطش خوشم نیامد؛ اما قبول کردم و برای مطالعه کتابی، از خانه بیرون زدم. نفس عمیقی کشیدم و بوی خوش گل ها را استشمام کردم. کتاب را باز کردم و شروع به ورق زدن آن کردم. کمی بعد، تردد های مشکوکی را در اطرافم دیدم. مردی ماسکی روی صورتش داشت و پشت شمشاد ها، حرکت می کرد اما نفس عمیقی کشیدم و در ذهنم، تکرار کردم که چیزی نیست! اما، مدام و ناخودآگاه، سرم را بالا می آوردم و اطرافم را نگاه می کردم. استیشن مشکی رنگی، روبه رویم و با فاصله ای قریب به چهار متر، روبه رویم ایستاد. اخم هایم را در هم کشیدم. کتاب را، از روی پایم برداشتم و کنارم گذاشتم. لبم را گاز گرفتم و موشکافانه به دو مرد جوانی که در گوش هم پچ پچ می کردند؛ خیره شدم. خطر باید چگونه ظاهر می شد تا من تصمیم به فرار می گرفتم. پوزخندی زدم . خم شدم و کتاب را از روی صندلی برداشتم. اولین گام را در خلاف جهت، دو فرد مشکوک برداشتم که تیزی جسمی را روی کمرم احساس کردم. جیغی کشیدم.دست زخمت و مردانه ای روی دهانم قرار گرفت. نفسم را در سینه محبوس کردم. با چشم دنبال کسی گشتم؛ اماکسی نبود. من در دنج ترین نقطه پارکی قرار داشتم، که بسیار خلوت بود. آن، مرد خم شد و با صدای کلفت مردانه اش، در گوشم زمزمه کرد: بدون جیغ کشیدن راه بیوفت. آرام گفتم: چی می خواین؟! گوشی؟ پول؟ می دم همشونو.. ولم کن! مرد خندید و به دو مرد درشت هیکلی که به بادیگاردها شباهت داشتند، اشاره کرد. آن دو دست های مرا گرفتنذ و مرد نیز چاقو را از روی کمرم بر نداشت. در ماشین مشکی بزرگی که شبیه استیشن های قدیمی بود؛ باز شد . مقاومت کردم و سوار نشدم؛ اما یکی از آن مردها مرا به داخل هل داد. من در لحظه آخر تصمیم گرفتم داد و فریاد کنم. اما متاسفانه یکی دیگر، از آن دو مرد درشت هیکل متوجه شد و دستش را روی دهانم گذاشت و به داخل هل داد. وارد ماشین شدم. از ترس، رنگ و رو نداشتم. سرم گیج می رفت و به طرز ناگهانی سردم شده بود. حالت تهوع داشتم. اما، در دلم تکرار کردم که نباید ضعفم را آشکار کنم.فریاد زدم: چی کار می کنین بی ناموسا؟ یکی از آن ها قهقه ای زد و گفت: بازی! چشمانم را بستم تا شاید حالم بهبهود یابد. توان جیغ و داد نداشتم. ترس، تمام رمق بدنم را گرفته بود. عوقی زدم و همه چی را، داخل ماشین بالا آوردم. از صندلی جلو، بسته دستمالی را پرتاب کرد. حرفی نزدم و به وضعیتم خیره شدم. دستم را روی سرم گذاشتم. صداهای وحشتناکی در سرم می پیچید. احساس می کردم، داخل سرم انفجار شیمایی رخ داده ست و من آسیب دیده آن انفجارم. چیزی از اطرافم نمی فهمیدم. مردی می خندید و من هم لبخندی زدم. سپس گفتم: عشقم! یکی از مردها خندید و مردی که روبه رویم بود و من عشقم، خطابش کرده بودم؛ ناپدید شده بود. برگشتم، سر آوا را می دیدم که در خون می غلتید. بلند خندیدم و گفتم: چه کله خوش گلی! کمی بعد آن تصویر هم نابود شد و من بچه ای را می دیدم که پریشان است. ناخودآگاه از جایم بلند شدم. سرم به سقف خورد و تصویر آن بچه ها نا پدید شد. یکی از مرد ها چپ جپ نگاهم کرد و من از ترس بلند خندیدم. ترس! تنها چیزی که مرا همیشه به آسانی از پای در می آورد. من از خیلی چیز ها می ترسیدم و همان خیلی چیز ها مرا دیوانه می کردند. ترس، مرا می کشت. هراس آینده، ترس از بلاهایی که قرار بود سرم بیاید، وحشت قضاوت شدن و... لیست بلند بالایی از ترس هایم که سبب می شدند من دیوانه بشوم. به این فکر کردم که پدرم بعد از سپری شدن سه ساعت قرار دادیمان، دیوانه خواهد شد و مرا به بار قضاوت خواهد گرفت. زهر خندی زدم و باری دیگر، همه چیز را بالا آوردم و مانتو و شالم را به گند کشیدم. اطرافیانم، حرف های زیادی می زدند اما من هیچ چیز نمی فهمیدم. تنها به ترس فکر می کردم. سر کوچه تنگ و مخروبه ای، مرا هل داد. از ماشین پیاده شدم. کشان کشان مرا به این طرف، آن طرف می کشید. سر گیجه ام تشدید شده بود. چشمانم چیزی را نمی دیدند و من مدام هذیون می گفتم و بلند می خندیدم. روی صندلی ای مرا انداخت و دست و پایم را به آن بست. نگاهی به او انداختم، پسر بچه جوان 16 یا 17 ساله ای بود و چشمان مشکی نافذی داشت. سرم، مدام تکان می خورد و من از این طرف، به آن طرف می افتادم. پسر برایم جرعه ای آب آورد، آن را سر کشیدم و گیج و منگ به او نگاه کردم. بعد از آن مرد جوانی وارد شد و پسر از آن اتاق خارج شد . در نهایت من و آن مرد جوان با ظاهر پریشان و به شدت ترسناک تنها ماندیم. ریش هایش را در دستش گرفت و خندید. طوری که دندان های زردش معلوم شدند. شوکرش را چرخاند و گفت: تو این اواخر با اون زیاد می پلکیدی... سکوتی کرد و با داد گفت: الان کدوم گوریه؟ بی حال سرم را کج کردم و گفتم: نمی دونم به خدا! دوباره با حال نزارم پرسیدم: کی رو می گی؟! خندید و گفت: عارف! شنیدن اسم عارف، حال مرا بد کرد. به موزاییک های رو به رویم خیره شدم و گفتم: نمی دونم به خدا! خنده شیطانی کرد و نزدیک تر آمد، شوکر را به من نزدیک کرد و من دوباره عین برق گرفته ها لرزیدم. نالیدم: من اصلا اون رو نمیشناسم. داد زد و به دو غول چماقی که آنجا بودند گفت: به حرفش بیارین... با حال زارم ناله ای کردم. من اینجا چه کاری می کردم؟ لب زدم: به جون عزیزم... نفسم تنگ بود. به سختی نفسی کشیدم و ادامه دادم: نمی دونم کجاست.. اخمی کرد و مرا با صندلی ام_ که از قبل دست و پایم به آن بند بود_ جا به جا کرد. تازیانه نه سری به دست داشت. آن را با شدت به زمین کوبید. طوری که صدایش گوش هایم را کر، کرد. چشمانم، اطرافم را واضح نمی دیدند. هراس، همه سلول هایم را در برگرفته بود و به من اجازه هیچ کاری نمی داد. سرم را بالا گرفتم و به هیکل بزرگ و افتاب سوخته ای که جلویم بود؛ خیره نگاه کردم. بی حال بی حال بودم . غرید: مثه که خانوم هوس کردن طعم تازیانه نه سر رو بچشن! چشمانم را بستم، تصور تاخته شدن آن تازیانه بر اعضای لطیف بدنم، هم دردآور بود. با حال زار و نزارم زیر لب نالیدم: لعنت بهت! می خواستم فحش های بد تر از آن بارش کنم اما مزه خونی که از دماغم جاری شد و درد بیش از حد درونیم، دهنم را بست. از کودکی، هر وقت که استرس می گرفتم. همین اتفاق تکراری رخ می داد. خون بیش از حدی که از بینی ام بیرون می ریخت. ضعفم را بیشتر می کرد. غول تازیانه به دست هم وضعیتم را دید اما توجهی نکرد. بوی خون و استفراغ، حالم را بدتر می کرد. اما، آنقدر بی رمق بودم، که توان اعتراض نداشتم. سرانجام. صدای در، بلند شد . مرد جوان، در انجام کارش مردد شد و به در خیره ماند. در دلم دعا کردم. عارف باشد. اما اگر عارف بود، می توانست مرا از اینجا خارج کند؟ آیا برگشتن عارف، زندگی طبیعی قبلی ام را تامین می کرد؟ افکارم عین موریانه مغزم را می جویدند و من امیدوار به پرتوی نوری که در تاریکی نمور اتاق، نمایان بود چشم دوختم و در دلم دعا کردم که خود عارف باشد. 
  15. 4 امتیاز
    روز بعد همان روز، در حالیکه روی تختم، دراز کشیده بودم و به اتفاقاتی که در روز گذشته رخ داده بود، فکر می کردم. صدای زنگ گوشی ام بلند شد. با بی میلی دستم را سمت گوشی بردم و روبه روی صورتم گرفتم. با دیدن اسم مهیار جا خوردم. شانه هایم را بالا انداختم و تماسش را وصل کردم. مهیار گفت: الو؟ سلام کردم. مهیار ادامه داد: بهتری؟ آره ای گفتم و منتظر ماندم. مهیار گفت: حاضر شو بریم بیرون. بی خیالی گفتم و مهیار گفت: می خوام بهت یکی رو معرفی کنم. شانه هایم را بالا انداختم و بی تفاوتی گفتم: کی؟ لبخندهای آرامشبخشش را، حس می کردم. ادامه داد: باید باهاش آشنا بشی. نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم: حوصله ندارم! مهیار اصرار کرد: پاشو تانیا! خودتو حبس کردی که چی بشه؟ به ساعت نگاه کردم و گفتم: مهیار ساعت چهاره.. بزار پنج بشه.. مهیار با شور و شعف کودکانه ای گفت: نیم ساعت دیگه دم دریم! کلافه وار، باشه ای گفتم. بعد از قطع شدن تماس، از روی تختم بلند شدم و بی حوصله مانتو رنگ و رو رفته ام را پوشیدم. در ذهنم مدام به این فکر می کردم که مهیار می خواهد مرا با که آشنا کند. شانه هایم را بالا انداختم و سعی کردم اهمیتی ندهم. تک زنگی که بی گوشی ام زد باعث شد از پله ها پایین بروم. در لحظه آخر برگشتم و رو به مادرم گفتم: با مهیار می رم بیرون . زود بر می گردم. مادرم هم که شاهد حال بدم بود؛ مخالفتی نکرد و من از خانه خارج شدم. ماشین مهیار اندکی از من جلوتر بود. با صلابت اما آرام به سمت ماشینش رفتم. سایه کسی را در صندلی جلو دیدم. مهیار از ماشینش پیاده شد و دستش را روی سقف گذاشت و با لبخند رضایت بخشی به من خیره شد. من هم سرم را تکان دادم و به ماشینش نزدیک تر شدم. بعد از سلام و احوال پرسی، در صندلی عقب را باز کردم و نشستم. با کنجکاوی به آینه ماشین خیره شدم و چشمم به دختری افتاد. آدامسش را ترکاند. چشمانم را بستم و در ذهنم تکرار کردم که نه! او نامزد مهیار نیست. نه ! مهیار.. مهیار فهمیده بود و تصمیم گرفته بود با آشنا کردن من و ماهان بهم دیگر، نقشش را در زندگی و روزمرگی هایم کمرنگ تر کند. لب باز کردم و گفتم: سلام! سعی کردم لبخندی بزنم اما لب هایمم بد می لرزیدند. دختر بیخیال از آشوب درونم، سربرگرداند و گفت: سلام تانی! لبخند دندان نمایی زد. با لب هایم کمی بازی کردم تا از حالت گریه به خنده تغییر حالت دادند و دست آخر من هم لبخندی به چشمان مشکی منتظزش زدم. دستش را لای موهای مشکی پسرانه اش که از شالش بیرون آمده بودند، برد و گفت: نامزد مهی ام! لبخند مصنوعی ام بیشتر کش آمد و گفتم: پیر شین به پای هم. نگاهی به آینه جلو انداختم و نگاهم با چشمان مهیار تلاقی کرد. ابروهایم را بالا انداختم و مطمئن شدم مهیار، همه چیز را فهمیده بود. با خنده هیستریکی گفتم: شیرینیش کو؟ مهیار لبخندی زد و ماهان گفت: هنوز نامزدیم که... بزار مزدوج بشیم بعد گلگی کن. سرم را تکان دادم و به شکستن های پیاپی چینی های ظریف احساسم، محل نگذاشتم. مهیار روبه روی پارکی ایستاد و گفت: پیاده شین. من ماشینو پارک کنم میام. من و ماهان پیاده شدیم. ماهان، لحظه ای گوشی اش را کنار نمی گذاشت. زیر چشم نگاهی به او انداختم. قد متوسطی داشت اما در برابر مهیار قد کوتاه محسوب می شد. به شدت لاغر بود. بینی خوش فرمی داشت که احساس کردم، قبلا عملش کرده ست. کمی بعد سرش را از صفحه گوشی اش بالا آورد و نگاه گذرایی به اطراف انداخت. با شک پرسید: کجا موند؟ شانه هایم را بالا انداختم که از نگاهش به دور ماند. کمی بعد مهیار، همانطور که هودی اش را روی سرش کشیده بود، به ما نزدیک شد. رویم را برگرداندم و با لبخند اجباری به ماهان خیره شدم. ماهان کمی بعد ، با شنیدن صدای مهیار که او را مورد خطاب قرار داده بود، سرش را بالا آورد. مهیار دستش را دراز کرد و دست ماهان را گرفت. لب هایم بی اختیار لرزیدند، اما لبخندی زدم تا وانمود کنم چیزی نشده است. ماهان، گوشی اش را داخل کیفش انداخت و به من اشاره کرد تا هم پای آن دو راه بروم. قدم میزدیم؛ من دردنیا خودم و مهیار و ماهان، در دنیای عاشقانه شان. من کنار مهیار بودم؛ کنار عزیزترین فرد زندگیم؛ ولی در دنیای مهیار جایی نداشتم! باید کنار می آمدم که مهیار، ماهان را وارد زندگی اش کرده است. در دلم به خودم فحش میدادم؛ چرا غرورم جلو آوردم؟ چرا آنقدر این دست، آن دست کردم، که مهیار نامزد کرد؟! ولی خودم هم جوابم را میدانستم. هراس پس زده شدن مانع از این میشد که من احساسم را با مهیار درمیان بگذارم؛ مهیار راحت ، دل می شکاند و من این را مطمئن بودم. دلم سوخت برای همه دخترانی که عشقشان، تا این حد احمقانه بود. ولی من که بودم؟ یکی که شاید عشقش از آن دختران هم احمقانه تر بود.. من از مهیار اعتماد خواستم، مهیار به درستی به احساسم پاسخ داد. ولی عشق نخواستم.اگر می خواستم چه؟ خودم هم می دانم، خواسته ی من پاسخی نداشت... مهیار آرام روی چمن ها نشست و اشاره ای به ماهان کرد تا عزیزش روی چمن بنشیند. من هم کنار ماهان نشستم. _مهیار: میدونی دلم چی میخواد؟! نم نم بارون بیاد؛ چمن ها خیس بشن... من عاشق بوی خاک نم خورده ام. ماهان خندید و گفت: چه فانتزی قشنگی مهی! منم دوست دارم تو همون هوایی که می گی کنارت روی صندلی های چوپی خیس خورده، بشینم. لبخند کش آمده ای زد و اندکی بعد چشمکی به مهیار زد، که از نگاهم دور نماند. ماهان نگاهی به من کرد و گفت: تو چی دخی؟ تو دلت چی می خواد؟ شانه هایم را بالا انداختم و بی آنکه از دیدن بچه هایی که از سرسره ها بالا می رفتند، چشم بردارم؛گفتم: دلم می خواد مثل اون بچه ها، از سرسره ها بالا می رفتم. دغدغه ای نداشتم حتی برای تعداد دور های بازی ام حرص نمی زدم. و آهی کشیدم. ماهان سرش را تکان داد و مهیار گفت: چه دغدغه ای داری که تا این حد آزارت می ده؟ نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم: زیادن! مهیار پرسید: بزرگترین و مهم ترینش؟ شانه هایم را بالا انداختم و گفتم: کنکور و درسم! هرچند که هردوی ما می دانستیم؛ کنکور در مقابل آشوب ترین آشوب زندگی ام؛ چیزی نبود. سرش را تکان داد و ماهان پرسید: کی میاد رتبه ها؟ ترق تروق آدامسش، مرا کفری می کرد، اما به روی خودم نیاوردم و با خوشی الکی گفتم: به زودی! ماهان آهانی گفت و دستش را لای موهای پسرانه اش برد. نگاهی به صورتش انداختم، صورتش نشان می داد که خنده ها و بی خیالیش به شدت مصنوعی بودند. جو حاکم بین ما ایجاب میکرد تا سکوت کنم. پس به افکارم پر و بال دادم؛ چه شد که من عاشق مهیار شدم؟! مهیار صمیمی ترین دوست رادمهر بود، مواقعی که ما به خانه ی هدیه جون می آمدیم؛ مهیار حتی از رادمهر هم بیشتر همپای بازی های ما بود.. با من می جوشید؛ با تینا، با رادمان، با آوا، با همه راحت می جوشید. مهیار در زندگی من تکرار می شد. و تکرار مرا عاشق و عاشق تر کرد... صدای مهیار، رشته افکارم را پاره کرد. _مهیار: پاشین بریم یه دوری بزنیم و بعدم برای شام یک کاری بکنیم. ماهان ، از جایش بلند شد و با حنذه گفت: لارج شدی مهی! و بعد به من چشمکی زد و گفت : پاشو خشگله!پارت بیست و پنجم:
  16. 4 امتیاز
    پارت بیست و سوم: روز های می گذشتند و من در گاهشمارم، منتظر روزی بودم که رتبه ام بیاید. دورا دور احوال آوا را پرسیدم. بهتر بود و به زودی بر می گشت. جنگل خاطراتم کم کم داشت سرسبزی را بیدار می کرد و ماهرانه تیرگی را از وجودم خارج می کرد. گوشی ام را برداشتم وشماره مهیار را گرفتم تا برای عصر، وقتی بگیرم. عادت نداشتم با منشی اش دهان به دهان بشوم، چون او به شدت بد دهن بود و علی رغم اینکه من به مهیار این موضوع را گفته بودم، توجهی نداشت و معتقد بود حتما من کار نادرستی کردم وگرنه خانم فرزانه جانش_که همان منشی پیر و خرفتش بود_ زن بسیار منظمی ست. بعد از دو بوق، ارتباط ما برقرار شد. _دختری با صدای نازک و دلربایی گفت: بله؟ به صفحه گوشی خیره شدم، شماره مهیار را گرفته بودم. اخم هایم را درهم کشیدم و گفتم:فکر کنم خط رو خط شده شرمنده! و دستم را به سمت دکمه قطع اتصال بردم، که دختر گفت: شما مگه تانیا نیستی؟ چشمانم را بستم. و در ذهنم گفتم: نه!نه! امکان نداره.. نفس عمیقی کشیدم و باصدایی که ناشیانه تلاش می کردم، ناامیدی را در آن پنهان کنم؛ گفتم: چرا... شما؟ خندید و گفت: عزیزم! من، ماهانم. صدای ترکیدن آدامسش برای لحظه ای ارتباطمان را قطع کرد. _ادامه داد: نامزدش! قلبم نزد. مطمئنم که برای دقایقی حتی صدای تپش قلبم هم قطع شد. گوشی از دستم سر خورد. به روبه رویم خیره شدم. منطقم بلند بلند، می خندید. با تمسخر گفت: هه! اینم عاقبت عشق و عاشقی! صد بار گفتم این آدم جز مشاوره که وظیفشه، چی کار کرده؟ یه دلیل منطقی نیاوردی تا دهنمو ببندم. احساسم در اغما بود. حرفی نمی زد. حرفی نداشت که بزند. شکسته بود. نابود شده بود و من فرمانبردار منطقم بودم. منطقم گفت: پاشو زنگ بزن بهش و بگو یه وقت می خوای.. خیلی منطقیه که اون نامزد داشته باشه و کاملا طبیعیه که به تو نگو. پاشو! دستم را سمت گوشی ام بردم و به صفحه اش خیره شدم. مهیار، آخرین مکالمه:4 دقیقه پیش. منطق گفت: زنگ بزن و تمومش کن احساسات مرده اتو. نه اشک، نه بغض، نه حال گرفته. من احساسی نداشتم که اشک بریزم و بغضم بکنم یا حالم گرفته شود. دوباره مهیار را گرفتم و صدای دختر را شنیدم. _ماهان: عا.. خوبی؟! پوزخندی زدم که مطئمنا ندید . گفتم: مرسی. ببخشید گوشیم شارژش تموم شد. قطع شد. خندید و گفت: عب نداره. گوشی رو بدم به مهی؟! پوزخندی زدم و دردلم گفتم: مهی! چه لوس! نفس عمیقی کشیدم و گفتم:آره لطفا. صدای ترکیدن آدامس دختر بلند شد و او گفت: مهی؟ بیا گوشیت! صدای تشکر مهیار را شنیدم و دختر آرام گفت: تانیا! کمی وقفه ایجاد شد و سر انجام مهیار گفت: الو؟ با بی تفاوتی گفتم: سلام. سلام کرد و بعد احوالم را به همان گرمی همیشگی پرسید. من اما، احساسی نداشتم که بگویم با گرمی جوابش را دادم یا باسردی. _من: مهیار، فردا صبح مطبتی؟ یه سر بیام. _مهیار: آره بیا. اول وقت. 9 اونجا باش که به خانوم فرزانه بگم بفرستت تو. _من: اوکی. کاری نداری؟ نه مثل همیشه در دلم دعا کردم که مکالمه مان کش بیاید، نه آرزو کردم که زودتر تمام شود. مهیار تشکری کرد وتماس ر ا قطع کرد. به رو به رویم خیره شدم و منطقم به تمام اعضا و جوارحم دیکته کرد که چیزی نشده است. دراز کشیدم. مهیار و میهمانی! مهیار وماهان. کارت عروسی شان را تصور کردم، منطق فریاد کشید که بی خیالش شوم و ته مانده احساساتم هم نمی توانست، منطق را خفه کند. پس بیخیالش شدم. شام نخوردم و خودم را به خواب زدم. خوش حال نبودم. دست هایم را مشت کردم، سرنوشت شوم دوباره از خواب برخاسته بود و مرا وارد نبرد سختی کرده بود. منطق، آرامم می کرد. منطق احساس کشم، خوب توانسته بود مرا در مشت هایش بفشارد. باز هم خوابیدم.خوابیدم و از دردها فرار کردم، چون من، طاقت رویارویی با درد را نداشتم. ** زنگ ساعت، مرا از خواب بیدار کرد. بلندشدم. موهایم را بالا بستم. مانتوی رنگ و رو رفته ام را پوشیدم. شال مشکی ام را روی سرم انداختم و نامه ای نوشتم که به مطب مهیار رفته ام و زود برمی گردم. نگاهی به ساعتم کردم 7 ونیم بود، زود تر از آنچه تصور داشتم حاضر شدم. صبحانه هم، نخوردم و از خانه بیرون زدم. با آژانس، تاکسی و اتوبوس هم نرفتم. روبه رو را نگاه می کردم. با صلابت قدم بر می داشتم. حرفی برای زدن نداشتم، اما منطقم مرا راهی مطب مهیار می کرد. پشت در ساختمان ایستادم، نگاهی به ساعت کردم. 8 و پنج دقیقه بود. در پارکی در همان نزدیکی نشستم و مدت زمانی که سپری شد را تنها به یک برگ خیره شدم. به هیچ چیز فکر نمی کردم جز همان برگ. ذهن سرکشم را ادب کردم. یادش دادم که مهیار باید تنها برایش یک مشاور محترم باشد. همین! مدام این را تکرار کردم. دست هایم را در هم قفل کردم و با تنه ای که پسر جوانی به من زد، از جایم بلند شدم. حتی حال نداشتم تا با آن پسر کلکل یا دعوا کنم. کمی نگاهش کردم و بعد راهم را به سمت مطب مهیار، کج کردم. نگاهی به ساعتم کردم، ده دقیقه به نه بود. برخلاف همیشه از پله ها بالا رفتم تا به طبقه پنجم رسیدم. خانم فرزانه در حال تی کشیدن مطب بود.نگاهی به من انداخت و گفت: از دکتر هم زود تر اومدی دختر جون! حرفی نزدم و به کاشی رو به رویم خیره شدم. دقایقی بعد، صدای باز شدن درب آسانسور آمد و مهیار با کت شلوار خوش دوختی وارد شد. قبل از اینکه مرا ببیند به سمت میز منشی اش رفت و گفت: خانوم فرزانه، به خانوم اعتمادی گفتم زودتر از بقیه مراجعین بیان، وقتی اومدن، راهنمایشون کنید داخل. منشی اش اشاره ای به من کرد و گفت: اومدن! مهیار برگشت و با دیدن من گفت: آهان. مراجع بعدی رو چه زمانی وقت دادین؟ دفترش را باز کرد و گفت: یه ربع به ده بوده که کنسل کرده، یازده و ربع بدیشه! مهیار سرش را تکان داد و رو به من گفت: بیا تو! بدون اینکه به او نگاه کنم، از جایم بلند شدم و وارد اتاقش شدم. کتش را در آورد و به صندلی اش آویزان کرد. در اتاقش ایستاده بودم و نمی دانستم چه کاری بکنم، بهتر است. مهیار اخم هایش را در هم کشید و به کاناپه زرد رنگ پشت سری ام اشاره کرد و گفت: بشین. نشستم و نگاه از روبه رویم برنداشتم. مهیار هم چهار پایه بلندش را آورد و رو به ی من نشست. طوری که ، پایش درون محدوده دیدم قرار گرفت. خم شد و دست هایش را در هم قلاب کرد. صدایم زد: تانیا؟ بدون اینکه زاویه نگاهم را تغییر بدهم، گفتم: بله؟ _مهیار:سرتو بیار بالا و به من نگاه کن! نفس عمیقی کشیدم و گفتم: نمی تونم! مهیار با خونسردی همیشگی اش پرسید: چرا؟ پلکی زدم و گفتم: دوست ندارم این مهیار این تانیا رو ببینه! آهانی گفت و بعد ادامه داد: این مهیار با اون مهیار چه فرقی داره؟ حرفی نزدم. فرق این مهیار را با مهیار همیشگی، فقط من می فهمیدم و همه فهمیدن ها را نمی شد به زبان آورد. مهیار از جایش بلند شد و گفت: می خوای بگی چی شده؟ خنده هیستریکی کردم و گفتم: غرورم نابود شده، نمی بینی؟ شروع به راه رفتن تو اتاق کرد. پشت سرم ایستاد. سرش را خم کرد، طوری که نفس هایش را احساس می کردم. اما نه دلم غنج رفت نه عصبانی شدم. احساسی نداشتم. آرام گفت: کی دست گذاشته رو غرورت؟ سرم را برنگرداندم و با لحن خنثی گفتم: چه فرقی داره؟ رو به رویم نشست و گفت: فرقش اینه، که اگه من بدونم طرف پسره، دختره، خودش غده،صبوره، نیست . سنش چقدره، می تونم بهت کمک کنم. آهانی گفتم و ادامه دادم: نمی شناسی. دوباره روی چهارپایه اش نشست و گفت: خب خودت بگو. جنسیتشو، سنشو، اخلاقشو... سرم را بالا نیاوردم و گفتم: پسره! صدایم زد: تانیا؟ _من: بله؟ _مهیار: نگام کن. _من: نمی شه مهیار. مهیار با لحن آرامی گفت: این طوری نمی تونیم پیش بریم. خواهشا! به سختی سرم را بالا آوردم و به مهیار طوری نگاه کردم که انگار بار اولم است، می بینمش. چهره مهیار، تغییری نکرد.دستی به ته ریشش کشید و گفت:کجا بودیم؟ آهان خب پسره. چند سالشه؟ بی تفاوت نگاهش کردم و گفتم: بیست و پنج به نظرم! دوسال از سن مهیار، کم تر گفتم. مهیار پلک هایش را روی هم فشرد و گفت: خب، چی کار کرده که این حس بهت دست داده که غرورتو از دست دادی؟ لب زدم: نمی تونم بگم! ابروهایش را بالا انداخت و گفت: نه عزیز من! اون پسر هرکاری که کرده، حریف غرور تو نشده. شانه هایم را بالا انداختم. مهیار، خم شد و گفت:می خوای بگی چی شده؟ از کی اینجوری شدی؟ پوزخندی زدم و گفتم: چه جوری؟ سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت: من تو اتفاقی که رخ داده چه نقشی داشتم؟ ببین تو ظاهرا با اون پسری که می گی مشکل داری ولی من می دونم، مشکل اصلی تو، منم! سرم را به عقب پرت کردم و گفتم: مهیار... بعد باهات حرف می زنم. الان نمی دونم با خودم چند چندم. از جایم بلند شدم و به سمت خروجی رفتم. دستم را، روی دستگیره گذاشتم. مهیار پشت سر من ایستاد و در را بست. نگاهی به ساعتش کرد و گفت: یا بیرون نمی ری یا با هم می ریم بیرون! سرم را تکان دادم و منطقم گفت: اون یه مشاوره و در قبال تو احساس مسئولیت داره. لجوجانه دستگیره در را کشیدم و مهیار با قدرت در را بست. برگشتم و کلافه به در تکیه دادم. مهیار در چشمان من خیره شد و خیرگی اش موجب شد تا من هم به او نگاه کنم. _مهیار آرام گفت: تانیا تو داری دوره نوجوونی رو تموم میکنی! اما گاهی اوقات مثه یه بچه پونزده شونزده ساله، سرکش می شی. همانطور که نگاهش می کردم؛ گفتم:سرکش بودن هم یه بعد از شخصیت منه و من نمی تونم کتمانش کنم. نفس عمیقی کشید و گفت: با کسی دعوات شده؟ سرم را به چپ و راست تکان دادم و گفتم:نه! مهیار همه آدما خوبن! مشکل منم و منو جز من، همیچ کی نمی فهمه! شانه هایش را بالا انداخت و گفت: باشه! عقب تر رفت و ادامه داد: ولی راهش این نیست که خودتو آزار بدی، اینو به خودت بفهمون. پلک هایم را روی هم فشردم و بدون آنکه چشم هایم را باز کنم،زیر لب گفتم: یکی دیگه باعث شده من آزار ببینم، اون وقت من باید به خودم تفهیم کنم که نباید خودمو آزار بدم. پوزخندی زدم و قبل از اینکه مهیار چیزی بگوید از اتاقش بیرون رفتم.
  17. 3 امتیاز
    ((بسم اللّه الرحمن الرحیم)) نام رمان:سیاهی نویسنده :hasti81 ژانر:عاشقانه،درام،معمایی،اجتماعی، تراژدی. ناظر رمان:fereshteh98 هدف:وقتی توی زندگی با مشکل مواجه می شی باید همیشه صبر کنی و کلمه صبر می کنم رو توی ذهنت ملکه کنی و اون رو به اوج برسونی؛البته این رو نباید از یاد برد که تا خدا به ما این قدرت رو نده ،نمی تونیم اون رو داشته باشیم .پس همیشه باید توکل کرد به خدایی که هیچ وقت مارو فراموش نمی کنه. ساعت پارت گذاری:نامعلوم. خلاصه: چشمانم را بستم و دستان لرزانم را بر روی دیوار نامرعی که مرز میان من و دنیای بیرون است ،قرار دادم.نمی توانم به پشت سرم نگاه کنم .می ترسم،از آن چیزی که پشت سرم است وحشت دارم ؛ به خوبی احساسش می کنم. قطره اشکِ رقصانم با طنازی های دلبرانه اش ،بر روی گونه ام فرود آمد و احساس کردم قلبم برای لحظه ای آرامش گرفت! بی اراده چشمانم را بدون لحظه ای تعلل باز کردم .پشت آن دیوار کسی را دیدم که منتظر به من چشم دوخته است. آرام به سمتم آمد .دستش را به طرفم دراز کرد و از دیوار عبور داد .با تعجب نگاهش کردم،لبخندی زد و راهنماییم کرد که همراهیش کنم ! یادم افتاد که شرط آزادی از اینجا عاشق شدن است! لبخندی بر روی لبم نمایان شد و بی آنکه ترسی داشته باشم ،دستم را در دستش قرار دادم.زیرا، من عاشق شده ام..عاشق این مرد. لینک صفحه نقد و نظرات
  18. 3 امتیاز
  19. 3 امتیاز
    بی خیال تمام دلواپسی هایمان به موسیقی دلنواز گوش کن فنجانت را سر بکش و بگذار آنقدر حالمان خوب باشد که یادمان برود امروز چند شنبه است.
  20. 3 امتیاز
    سوسکی که دویدن بلد نیست به دمپایی میگه تقدیر
  21. 3 امتیاز
    ببخش باران تو هی می باری و ما ای شسته نمی شویم
  22. 3 امتیاز
    کم دارمت جایی درست ،وسط بی حوصلگی هایم . #آتنا_تفنگدار
  23. 3 امتیاز
    @S.sedighi عزیزدلم شما هنوز جوابی ب من ندادی منتظرم
  24. 3 امتیاز
  25. 3 امتیاز
    ‏آدم کارت‌ملی و شناسنامه و پاسپورتشو گم کنه...😐 اما مغز تخمه‌ای که زحمت کشیده شکونده رو گم نکنه!😑 مغز آدم تیر میکشه لامصب 😕
  26. 3 امتیاز
  27. 3 امتیاز
  28. 3 امتیاز
    سلام عزیزم من رسیدگی میکنم ب جلدت عکسهای مورد نظرت رو بفرس بهم دوتا یکی گوشه یکی اصلی @S.sedighi
  29. 3 امتیاز
  30. 3 امتیاز
    قشنگن اما قشنگ تر هم میشه پیدا کرد حالا اگه کیمیا جان گرافیستو مشخص کرد اون کمکت میکنه
  31. 3 امتیاز
    منم خوندم و نقد کردم
  32. 3 امتیاز
    (پارت نهم) سرم رو توی لباسم فرو بردم تا عطر مامانم و حس کنم.مامانم دقیقا همین بو رو میداد .عطر تن مامانم برای من انگار مشکی از بال های جبرئیلِ. خوشحالم که این حسن رو هم از مامانم به ارث بردم. یاد بابام افتادم.همیشه با چشمک به من میگفت: (من دیگه مامانت رو دوست ندارم! اون دیگه داره پیر می شه و از ریخت و قیافه میوفته .همش هم غرغر می کنه! شده خانم مرغه ..شاید بهتره بگم همش غدغد می کنه....) بعد هم می زد زیر خنده .مامانمم حرصی می شد و با کفگیر و جیغ و داد به جون بابام میوفتاد. باباهم با خنده می گفت :(غلط کردم خانمی، بیا بریم تو اتاق تا مسئله رو باهم حل کنیم ) اون موقع سه تا داداشام می خندیدن ، ولی چون من کوچیک بودم ؛ نمی دونستم بابام این کار و می کنه تا با ناز و نوازش ، موهای مامانم رو ببافه. همیشه عاشق این کار بود .موهای مامانم رو می بافت و بایه روبان صورتی پایین موهاش رو می بست. لبخند ریزی روی لبم خودش رو به مهمونی زوری دعوت کرد ، ولی وقتی یادم افتاد که دیگه هر دو تاشون کنارم نیستن ، یه قطره اشک از چشمم سر خورد و همراه با طنازی روی گونه ام رقصید. نمی خواستم چیز دیگه ای رو به خاطر بیارم. به همین دلیل چشمام رو بستم و خودم رو به خواب زدم . اونقدر به این کارم ادامه دادم که واقعا خوابم برد. ((آرمین)) وقتی که قیافه ترسیده آرام رو دیدم ؛ قلبم آتیش گرفت! از کارم خیلی پشیمونم .ای کاش جلوی خودم رو می گرفتم . به آرش نگاه کردم. روی پله های نشسته بود و به من نگاه می کرد .نگاهش به من ، ولی فکرش یه جای دیگه بود. امشب خوب تونست خودش رو کنترل کنه !جرئت نداشت بیاد طرفم ، به خاطر همین همونجا نشست. خودش می دونه وقتی عصبانی می شم ، حوصله هیچکس و ندارم و باید تنها باشم. از جام پاشدم تا به سمت خونه برم.می ترسیدم آرام حالش بد شده باشه. با دیدن آرمان تو چارچوب در ،سرجام نشستم .آرامشش یعنی حالش بهتره . از پله ها پایین اومد و با قیافه ای که نمی شد حدس زد چه حالتی داره ، به سمتم اومد و دستش رو بالا برد که یه سیلی نون و آبدار بهم بزنه ، ولی دستش با دست آرش متوقف شد. حاضر بودم این سیلی رو بخورم به خاطر اینکه یکم از عذاب وجدانم کمتر بشه . سرم رو بالا آوردم و گفتم: -بزن ،این سیلی حقمه.بیشتر از اینا باید بزنی.من... وسط حرفم پرید. آرمان:که چی بشه ؟مثلا یه خورده تر آروم تر بشی؟چرا کاری می کنی که بعد پشیمون می شی؟هــــا؟چرا وقتی نگاش می کنی از چشماش نمی خونی که از همه جا بی خبره؟؟ یکم به خودتون بیاید (به من و آرش نگاه کرد)بعد از ۱۸ سال هنوز خواهرتون رو نمیشناسید؟واقعا که برای هر دوتون متاسفم ! یه نگاه به خودتون بندازید!هیکلتون ده برابره آرامِ . اونوقت چطور روتون میشه سرش داد می زنید و اذیتش می کنید ؟ دستش رو توی موهاش فرو کرد و کنارم نشست .منم نشستم .روم نمی شد حرف بزنم.تمام حرفاش رو قبول دارم ، ولی اون گناهکاره،مرتکب گناهی شده که از نظر من غیر قابل بخششه! وقتی هر کدوم از همسایه ها رو می بینیم ؛ باطعنه و التماس بهمون میگن که تو رو خدا نذارید خواهرتون به بچه های ما نزدیک بشه یا باهاشون دوست بشه!مواظبش باشید کاری دستتون نده و از این جور چیزا ..آخه یه بار که آرش دادو بیداد راه انداخته بود ؛ یکی از همسایه های فضولمون اومده بود دم حیاط ببینه چی شده که به لطف صدای بلند آرش ، همه حرفاش رو میشنوه و وقتی آرش مثل همیشه از خونه بیرون میزنه ؛ اون رو می بینه ..‌تا فردا هم بین همه پخش می شه که آرام فلان و فلان شده ست. پـــــوف..دارم روانی می شم.اصلا شاید آرام بی گناه باشه و حق با آرمان باشه؟!اگه اینطور باشه چی!!؟من چطور می تونم خودم رو ببخشم به خاطر رفتارای این مدتم..؟چطور؟من آرام رو دوست دارم حتی بیشتر از خودم و بقیه..نمی دونم باید چکارکنم؟ یه حسی توی بدنم درجریانه که حرف آرمان رو قبول کنم..وقتی آرام با اون چشمای اشکیش بهم زل زده بود ؛ انگار داشتم نگاه به سکانس یه فیلم غمگین می کردم.مثل این بود که آرام با چشماش برام دوبله می کرد که شخصیت اصلی این فیلم بدون هیچ تقصیری داره به دار سیاهِ گناه آویخته می شه! ای کاش همون لحظه خام نگاهش می شدم،مثل همیشه!
  33. 3 امتیاز
    (پارت هشتم) دستی به موهاش کشید و ادامه داد. آرمان:پالتوت دستش بود ! منم اول مثل تو تعجب کردم و گفتم پالتوی آرام دست تو چیکار می کنه ؟گفت الان می فهمی. می دونستم که تو، مدرسه ات خیلی وقته که تعطیل شده ، پس نمی تونسته از مدرسه آورده باشه! ماجرا رو شروع کرد به تعریف کردن .گفت و گفت و گفت .منم مثل یه مرده ، بدون هیچ گریه ای ،بدون هیچ هق هقی ، به حرفاش گوش دادم .فقط گوش دادم و گوش دادم . آرمان:البته باید بگم این فیلم برای تو شانس می تونه به حساب بیاد! به خاطر اینکه من توی فیلم چند تا مورد پیدا کردم که می تونه نشون بده اون کسی که تو کافه بوده تو نبودی! یکی دیگه بوده! آرش و آرمین تموم مدت بدون توجه به جزئیات فیلم و حرکات دختره ، به فیلم زل زده بودن . من چیزای مشکوکی دیدم ، ولی اون دو تا از بس عصبی بودن به حرکات توجهی نمی کردن! تمام این مدت به حرفای آرمان دقت کردم.دیگه اشکی واسه ریختن نداشتم ! آخه به این چیزا عادت کردم. انگار دیگه جز زندگیِ اصلیم شدن! تازه متوجه شدم چرا آرمین اینقدر عصبانی شده بود. آرش توی چنین مواقعی داد و بیداد راه میندازه .احتمالا به خاطر حرکات آرمین ،واسه اینکه جو بد تر نشه ، داد و بیداد نکرده. وگرنه از اون بعیده! با دردی که توی دست چپم پیچید ؛ از فکر بیرون اومدم و شروع کردم به ناله کردن. آرمان با نگرانی پرسید: آرمان:آرام چی شده ؟؟بازم قلبت؟ با صدای آرومی گفتم:دست چپم درد می کنه ، ولی می دونی که به خاطر قلبمه . آرمان:یه لحظه صبر کن تا واست قرصت رو بیارم . بعد کشو کمدم رو باز کرد و یه قرص زیر زبونی "نیترو گلیسیرین" واسم درآورد و سریع زیر زبونم گذاشت. بعد از ۵ دقیقه آروم شدم و روی تخت دراز کشیدم . خیلی خوابم می اومد ، ولی نمی تونستم با وجود افکار توی ذهنم بخوابم. چشمام رو روی هم گذاشتم و آرمان وقتی چشمای بستم رو دید؛ فکر کرد خوابیدم .به خاطر همین از اتاق بیرون رفت. حالا من موندم و این همه سوال .سوال های مختلفی که پشت سر هم توی ذهنم رژه می رفتن و حرکات موزون انجام می دادن! اولین سوالی که ملکه ذهنم شده بود ؛ این بود که این دختره کیه؟چرا اینقدر شبیه منه ؟مگه این همه شباهت می شه ؟ و بقیه سوالا.. چرا این کارو می کنه ؟این کسی که فیلم و عکس می گیره کیه ؟چرا داره با زندگی من بازی می کنه؟؟ پـــــوف..یاد آرامش آرش افتادم. آرش در چنین مواقعی فقط داد و بیداد می کنه، ولی هیچ وقت تا حالا دستش روم بلند نشده . شاید این یه نشونه باشه که اون هنوزم دوستم داره.البته دلیل نمی شه که آرمین دوستم نداشته باشه ! نمی دونم ، شاید هم اینطور نباشه؟ ای کاش آرمان زودتر بهشون اون چیزایی رو که توی فیلم دیده و احتمالا ثابت می کنه من بی گناهم و اون دختری که نقش من رو بازی می کنه نیستم رو بگه ،شاید یکم بهم اعتماد کنن!
  34. 3 امتیاز
    (پارت دوم) آب دهنش رو قورت داد و با لرزشی که توی صداش موج می زد ؛ شروع کرد به حرف زدن. آرمان:آرام اون عکسا از کجا اومدن ؟تورو خدا یه چیزی بهم بگو .وقتی سکوت می کنی،وقتی گریه می کنی،وقتی حرفی نمی زنی..نمی تونم تحمل کنم،نمی تونم تحمل کنم وقتی بهت تهمت زده می شه.چرا از خودت دفاع نمی کنی ؟ من می دونم اون دختره بی همه چیزی که توی عکسِ ، تو نیستی ،من مطمئنم...بگو که راست میگم، بگو که اون عکسا واسه تو نیستن. با آرامش حرف می زد .با دستای مردونه اش ،شونه هام رو گرفت. آرمان :بگو اون دختری که توی عکس با اون آشغالِ عوضی می خنده تو نیستی،اون کسی که تو بغل یه پسر غریبه جا گرفته تو نیستی،بگو بهم بگو.. من مطئنم که تو نیستی ؛ ولی خودت با زبون خودت بهم بگو تا از اینکه منو شریک توی این موضوع قرار میدی ،دلم آروم بشه.وقتی تو آرومی منم آرومم. اشک تمام صورتم رو خیس کرده بود. نمی تونستم تحمل کنم که آرمان به خاطر من ،به خاطر اینکه باهاش درد و دل نمی کنم و از بی گناهیم چیزی نمیگم ؛ آروم و قرار نداره. آروم زمزمه کردم:به خدا اون کسی که توی عکس من نیستم .همون دختره بی همه چیز نیستم .همونی که تو بغل یه پسر غریبه جا گرفته ،من نیستم.آرمان تو رو به روح پدر و مادرمون قسمت میدم که خودت رو به خاطر من اذیت نکن.خیلی تنهام ،خیلی.تنها کسی که توی دنیا دارم تویی،تنها کسی که ازم حمایت می کنه. به هق هق افتادم ولی بازم ادامه دادم: -من توی تمام زندگیم حتی به یه پسر غریبه دست هم ندادم حالا...حالا...توی چنین وضعیتی گیر کردم .شاید تو فک..فکر کنی که.. آرمان:من هیچ فکری درباره تو نمی کنم، به تو اعتماد دارم ، ولی توهم منو درک کن.من برادرتم،روی تو حساسم. وقتی اون عکسا رو می بینم یا اون خزعبلات رو می شنوم ؛ آتیش می گیرم ، ولی هر بار وقتی قیافه گریون و از همه جا بی خبر تو جلوی چشمام میاد ،آتیش دلم با اشکای تو خاموش می شه.بهت قول میدم ،قول میدم هیچ وقت تنهات نذارم. یه خورده آروم تر شدم و با حرفاش آرامش گرفتم .دستش رو به سمت صورتم آورد و اشکام رو پاک کرد . آرمان:آرام تو رو خدا گریه نکن .باشه؟ اصلا من غلط کردم که همچین چیزی ازت پرسیدم.می خواستم تاکسی اینجا نیست ،راحت بتونی واسم حرف بزنی تا منو قانع کنی .حالا من قانع شدم .از همون اول هم می دونستم و کاملا بهت اعتماد داشتم و دارم ، ولی می خواستم با پرسیدن این سوال ها همه چیز رو بگی تا خودت رو از این همه غم خالی کنی .وقتی تو کوچه اون طوری دیدمت، همه چیز رو از چشمات خوندم .از همون بچگی هم مهربون بودی و دوست نداشتی به خاطر غم خودت ،بقیه رو اذیت کنی ، ولی عزیزم این تنها مشکل تو نیست، مشکل من هم هست؛ پس هیچ وقت به خاطر من خودت رو اذیت نکن . اشکای روی صورتم رو پاک کردم و دستای آرمان رو محکم گرفتم. -آرمان از اینکه پیشمی و ازم حمایت می کنی ممنونم.تو تنها یار روزای بی قراریم هستی،فقط..فقط می تونم یه چیزی بگم؟ آرمان :بگو ، ولی قول بده که در مورد هر چیزی که می خوای حرف بزنی، گریه نکنی.چون طاقت دیدن اشکات رو ندارم. شروع کردم به حرف زدن ،انگار می خواستم هرچی سوال رو که توی دلم جوونه زده بود رو همین حالا بپرسم. -چرا فقط تو حرفام رو باور می کنی؟چرا آرش بهم اعتماد نداره؟چرا آرمین جواب سلامم رو هم به زور میده؟چرا اون دوتا من رو باور ندارن؟چرا از توی چشمام نمی خونن که کاری نکردم؟ البته حقم دارن چون مدارک زیادی بر علیه من هست ! مدارکی که حتی خودم هم نمی دونم چی هستن ؟یا از کجا اومدن؟(دوباره بغض کردم) من حتی نمی دونم این دختر کیه ؟چرا اینقدر شبیه منه؟چرا این کارا رو می کنه ،بعد می ذاره پای من ؟هدفش از این کار چیه؟ سعی کردم بغضم نترکه ، ولی موفق نبودم . آرمان:آرام قرار بود گریه نکنی ، ولی اگر با این کار آروم می شی اشکالی نداره . تا می تونی گریه کن.خودت رو خالی کن و هیچ وقت نذار چیزی تو دلت بمونه.همیشه برام حرف بزن. باشه؟ -باشه، میگم تا بفهمی توی وجودم چی می گذره ،تا بدونی که من گناهی نکردم ،تا به بقیه بی گناهیم رو ثابت کنی،تا بفهمی که سیاهی تمام زندگیم رو گرفته. من رو به خودش چسبوند و منم توی بغلش زار زدم. زار زدم و لباسش رو توی دستم می فشردم. بعد از چند دقیقه که حالم بهتر شد، صداش زدم. -داداش؟ از خودش جدام کرد و با یه لبخند مهربون جوابم رو داد ، ولی من می دونستم که پشت این نقاب مهربون یه صورت ناراحت وجود داره.صورتی که با نقاب زدن سعی می کنه که من رو آروم کنه ،اما من خیلی وقته که معنی آرامش رو از یاد بردم.کلمه ای که تا چند وقت پیش تمام وجودم رو شامل می شد ، ولی الان برام مثل یه کلمه غریبه می مونه! به چشمای مشکیش زل زدم. -می شه همیشه پیشم بمونی ؟ قول میدی که بهم کمک کنی تا ثابت کنم من چنین آدم کثیفی نیستم؟ آرمان:باشه عزیزم ،بهت قول میدم که هیچ وقت تنهات نذارم ، ولی به شرطی که از این به بعد ،از این لقبا به خودت نسبت ندی.باشه؟ با سردی و جسمی کاملا بی روح سرم رو به نشونه مثبت تکون دادم ، ولی مگه می تونم این القاب رو از ذهنم دور کنم؟ القابی که آرش من رو با اونا می شناسه؟ آهی کشیدم و سرم رو پایین انداختم.یه دفعه با تکونای دست آرمان به وحشت افتادم.نمی دونستم چی شده!؟صدای زنونه ای که به خودش گرفته بود ؛ باعث شد که ترسم فروکش کنه.هر موقع فضا اینجوری می شه ، از این کارا می کنه تا حال و هوای من رو عوض کنه. آرمان :اِوا خدا مرگم بده ،یعنی اینقدر دیزاین خونه ام به دلته که داری از حسودی می ترکی ؟!می دونی چیه؟آخه حالت صورتت یهو تغییر کرد.تعریف از خودم نباشه ها، ولی قربون خودم برم که اینقدر خوش سلیقه ام !توهم نگران نباش . انشااللّه شوهرت بعد از چند تا کتک حسابی ، دیزاین خونه تون رو عوض می کنه! بعد هم با چند بار پشت سر هم پلک زدن به طرف آشپز خونه رفت و من رو تنها گذاشت.با حسرت سرم رو بلند کردم و به خونه ای که خاطرات خوب و بدش زندگیم رو ساخته، چشم دوختم.دیوار های خونه ،با کاغذ دیواری هایی که صورتی کمرنگ هستن و گلای ریز نقره ای دارن،نمای قشنگی به خودش گرفته.یه دست مبل صورتی چرک با کوسن های نقره ای رنگ ،نصف فضای خونه رو اشغال کرده و تقریبا حکم یه تخت خواب رو برای آرش داره. بقیه وسایل خونه هم ، سِت با این ترکیب رنگی هستن.رنگ مورد علاقه من که داداشام به خاطر من ،دیزاین خونه رو این مدلی کردن. با شنیدن صدای در ،دست از دید زدنم برداشتم و با حالت دو به طرف پنجره رفتم. آرمین با یه جعبه شیرینی که نمی دونم به چه مناسبتی خریده بود ؛ خوشحال به طرف خونه اومد. وقتی درو باز کرد ؛ سلام کردم ، ولی فقط با یه حرکت لب جوابم رو گرفتم.همیشه اینجوریه ، فقط جواب سلامم رو میده ؛ اونقدر آروم سلام می کنه که صدایی شنیده نمی شه. به طرف آرمان رفت و دستش رو توی هوا با خرشحالی تکون داد. آرمین:سلام بر داداش خوش تیپم .مژدگانی بده که یه خبر خوب واست دارم عین ماه! آرمان:فقط بلدی بلند به من سلام کنی ؟ آرمین :این چیزا رو ول کن خبرو بچسب! آرمان همونطور که تخم مرغ از توی یخچال در میاورد ؛ با کم حوصلگی به طرف آرمین برگشت و گفت : آرمان:خب این خبر خوب چیه که اینقدر شوق وذوق برای حرف زدن داری ؟ البته فقط برای من! به صورت آرمین نگاه کردم ، یه اخم ریز روی پیشونیش نشسته بود.کاملا معلوم بود که از حرف آرمان ناراحت شده ، ولی سعی کرد که حالت قبلیش رو حفظ کنه . آرمین :ببین داداش کوچیکه. آرمان:صد بار بهت گفتم من از تو دو دقیقه بزرگ ترم ،می فهمی؟؟ آرمین:باشه بابا چرا می زنی؟حالا اجازه میدی داداش بزرگه که صحبت کنم. آرمان :بگو دیگه گرسنمه. آرمین:تا چند وقته دیگه کارم رو توی یکی از بیمارستانای معتبر شهر شروع می کنم. انگار که دیگه هیچ کدوم متوجه من نبودن؛ چون وایستادن به شادی کردن و کشتی گرفتن .همیشه اینطوری هستن و وقتی از کارای همدیگه خوشحال می شن، یکی آرمان می زنه یکی آرمین، تا اینکه یه کشتی شروع می شه در حد لالیگا. دوست ندارم با دیدن من دست از خوشحالی کردن بردارن و با دو حالت مختلف بهم زل بزنن. به خاطر همین بدو بدو به سمت اتاقم رفتم .البته اتاق من و آرمان ،یه اتاق دیگه هم داریم که مخصوصِ آرمین و آرشِ و دقیقا روبروی اتاق ما قرار داره. خیلی برای آرمین خوشحالم. بالاخره به آرزوش رسید .از وقتی که یادمه دوست داشت پزشک قلب بشه تا قلب من رو عمل کنه ، ولی فکر می کنم همه چیز به یادش باشه به جز آرزویی که هنوز توی قلب منه ویه روز توی قلب اون بود .شاید هنوزم باشه ،نمی دونم! با بستن در ، روی تخت شکلاتی رنگم نشستم و به قلب لعنتیم فکر کردم.پــــــــوف..قلب ! کدوم قلب ؟مگه قلبی هم توی وجودم مونده؟قلب من دیگه قرمز نیست ،از سیاهی پرشده .دوست دارم با یه قلب دیگه عوض بشه و شاید بتونه زندگیم رو بگیره . زندگیم رو بگیره و خلاصم کنه ؛ وقتی که هنوز سیاهی به دنبالم نیومده. چشمم به قاب عکس مامان و بابام افتاد که من و بقیه پسرا دورشون نشستیم. عکس رو از روی میز همرنگ تختم که لپ تاپ آرمان روش خود نمایی می کرد ؛ برداشتم . عکسی که وقتی دلم واسه مامان و بابا تنگ می شه ؛ بهش زل می زنم.وقتی که مامان و بابام توی یه تصادف مردن، من فقط ۶ ساله ام بود . چیزای زیادی رو درک می کردم ،به جز داداشام کسی دیگه رو نداشتم . اونا هم با جون و دل من رو بزرگ کردن.نمی ذاشتن قند تو دلم آب بشه ، ولی چند ماهه که سرنوشتم با مداد نوشته نمی شه .جاش رو به کسی داده که با جوهر سیاه تمام زندگیم رو پر از خط خوردگی کرده. خط خوردگی هایی که به خاطر روی هم قرار گرفتن،جوهر سیاهش به صفحات بعدی سرایت کرده وهیچکس نمی تونه جلوی این سیاهی رو بگیره.سیاهی که انگار هیچ وقت تموم نمی شه!
  35. 3 امتیاز
    مقدمه: وقتی سرنوشت زندگیت با قلم سیاه نوشته شده باشه ،باید مراقب باشی که جوهرش پخش نشه، حتی یه قطره اشک هم می تونه سیاهی رو توی تمام زندگیت تزریق کنه ! گاهی وقتا این سیاهی صفحات بعدی رو به رنگش آغشته می کنه ،ولی درست زمانی که از همه چیز نا امید هستی، ورقه آخر کتاب سرنوشتت سفید می مونه ،نمی ذاره سیاهی بهش نفوذ کنه، چون سیاهی از خودش می ترسه ،از کلمه ای که توی این صفحه نوشته شده. ((سیاهی)) (پارت اول) ذهنم خیلی مشغول بود.هیچی از درس متوجه نمی شدم. با دیدن بچه ها که هر کدوم به طرف در می رفتن ؛ فهمیدم که زنگ خورده.کیفم رو برداشتم و خواستم به طرف در کلاس برم که خانم غفوری صدام زد. به طرفش برگشتم و جوابش رو دادم. -بله خانم ؟ -غفوری:چرا سر کلاس اصلا حواست به درس نیست،امتحانتم بد دادی ! اتفاقی افتاده؟ دوست داشتم بگم آره، اتفاقاتی افتاده که زندگیم رو بهم ریخته،تمام اعتمادها نسبت به من از بین رفته ،نابودم کرده،کسی منو درک نمی کنه،چرا حرفم رو باور نمی کنن؟من که گناهی نکردم ! خدایا چرا ؟ -نه خانم هیچ مشکلی نیست. فقط... غفوری:فقط چی دخترم؟ نکنه دوباره قلبت مشکل پیدا کرده؟ -درسته ،چند وقته که خیلی اذیتم می کنه! غفوری:مراقب خودت باش ،ولی سعی کن که به درست هم توجه داشته باشی. -چشم . من می تونم برم؟ غفوری:بله ،به سلامت. -خداحافظ. از مدرسه بیرون اومدم.بارون می بارید.آسمون هم مثل من ،دلش واسه یه لحظه روشنایی پر می زنه.دوست داره خورشید کنارش باشه، ولی این ابرهای لعنتی اجازه نمیدن ! دست به یکی کردن تا خورشید رو از بین ببرن! خورشید هنوز یکم امید داره به اینکه ماه بیاد نجاتش بده ؛ اما ماه خودش گرفتار یه عالمه ستاره ست که ازش انتظار دارن! از سرما به خودم لرزیدم و یادم افتاد که پالتوم رو توی مدرسه جا گذاشتم . اونقدر غرق در افکارم بودم که نفهمیدم چطور خودم رو به خونه رسوندم ! صورتم رو بارون خیس کرده بود ؛ به خاطر همین اشکام مشخص نبودن. در زدم ،زنگ زدم ولی کسی درو باز نکرد.کلیدم جا مونده بود.بالاجبار کنار دیوار وایستادم تا یه نفر بیاد.خیلی سرد بود، اونقدر که به گریه کردن افتادم.خیلی خوابم می اومد، سعی کردم که چشمام رو باز نگه دارم، ولی نتونستم.خسته بودم. هنوز چشمام رو روی هم نذاشته بودم که صدای ترمز یه ماشین جلوی پام ،باعث شد با ترس چشمام رو باز کنم.آرمان به سرعت به طرفم اومد و با دستاش صورتم رو قاب گرفت. آرمان:آرام ،آرام عزیزم چرا اینجا نشستی؟یه چیزی بگو! نمی دونم چه شکلی شده بودم که اینقدر هول شده بود؟از شدت سرما حتی نمی تونستم حرف بزنم.شایدم نمی خواستم که حرف بزنم! اگرچه دلم پر از حرف نگفته ست. با ناراحتی به چشمام زل زده بود؛می دونم که می دونه دردم چیه؟ تنها کسی که توی این دنیا ازم حمایت می کنه آرمانِ،تنها کسی که بعد از این همه اتفاق، باز هم بهم اعتماد داره. آرمان:آرام بیا بریم داخل . صورتت یخ زده.فقط یه لحظه صبر کن تا ماشین رو پارک کنم. سکوت کردم و فقط به آرمان زل زدم.ازش خیلی ممنون بودم و هستم ،چون اگر اون نبود ،قطعا تا الان قلبم از کار می افتاد.از این همه بی رحمی ، از این همه گناه.گناه هایی که تقصیر من نبودن و نیستن ، ولی مدرک بود ،من نمی تونستم چیزی رو ثابت کنم! آرمان:آرام سریع بیا ،چون خیلی هوس بستنی کردم . یه وقت اگه خوردمت اعتراض نکنی ها...اِم خب اگه بخورمت چه جوری می تونی اعتراض بکنی؟نمی دونم بعدا در موردش فکر می کنم! لبخند کمرنگی روی لبهام نشست.همیشه با حرفاش سعی در خندوندن من داره. بارون قطع شد.جلوی در وایستادم و داشتم با دستای یخ زده ام بند کفشام رو باز می کردم که یهو صدای فریاد آرمان بلند شد. آرمان:آرش تو اینجا بودی ؟چرا؟فقط بهم بگو چرا درو برای آرام باز نکردی؟هـــــا.خیلی نامردی ،خیلی.نمی دونی قلبش مشکل داره!؟به خدا قسم اگه بلایی سرش بیاد، زندگی رو واست جهنم می کنم (داد زد)فهمیدی؟! آرش:زندگی واسه من خیلی وقته که جهنم شده، از وقتی که فهمیدم خواهرم یه... هنوز حرفش کامل نشده بود که با شنیدن صدای سیلی ،بغض کردم .می دونستم آرمان فقط و فقط به خاطر من این کارو کرده.سرم رو بلند کردم ،آرش با چشم های به خون نشسته داشت به من نگاه می کرد. (پوز خندی زد)آرش: هه.. با این مظلوم بازیات نمی تونی منو گول بزنی! بهم تنه زد و از کنارم رد شد.بغضم ترکید؛آروم آروم اشکام پایین اومدن و بهم لبخند کج و کوله تحویل دادن. با صدای بهم کوبیده شدن در به خودم اومدم و تکون ریزی به سرم دادم. آرمان:آرام منتظر دعوت نامه ای ؟پس چرا نمیای تو؟شبیه جوجه های یخ زده شدی. با آرامش نگاهم کرد و این یعنی نگران هیچ چیز نباش..‌بازم به خاطر من بود.سعی کردم فضا رو عوض کنم،پس اشکام رو پاک کردم. -من جوجه نیستم. آرمان :یا خدا یعنی تو همون گودزیلای زشت و بی ریختی که رفته تو پوست یه جوجوی ناز ؟ بدبخت شدم! تو رو خدا من رو نخور ،بذار چاق و چله بشم بعد اون وقت بیا نوش جانم کن..باشه؟ -داداش می ذاری بیام تو؟ یخ زدم.دقیقا حس یه بچه پنج ساله بهم دست داد. با حالت زنونه ادامه داد :اوا خاک تو سرم ،این چه حرفیه؟ بیا تو، تازه خونه رو دیزاین کردم، باید نشونت بدم . به افکار مسخره اش یه نیشخند کوچولو زدم.دستم رو گرفت و به سمت بخاری کشوندم.جدی شدو گفت: آرمان:پس پالتوت کجاست؟ -توی مدرسه جا گذاشتم. آرمان:خب اشکالی نداره. برو لباسات رو عوض کن تا واست یه لیوان شیر گرم بیارم. -باشه. بعد از عوض کردن لباسام با یه بافت طوسی که بلندیش تا روی زانوم می رسید و یه شلوار مشکی رنگ، به طرف آرمان رفتم. آرمان:بیا این رو بخور تا یکم گرم بشی. کنارش نشستم و بعد از خوردن شیر، سکوت بینمون رو شکست. آرمان:آرام می دونم الان وقتش نیست، ولی بهترین موقعیته که یه چیزی رو ازت بپرسم.می خوام از زبون خودت بشنوم تا خیالم راحت بشه. می دونستم که می خواد در مورد چی حرف بزنه؟حق داره ،باید حرفهای من رو راجع به اون عکسها و اون حرفا بدونه .می خواست واقعیت رو از زبون خودم بشنوه ؛چون تا حالا یک کلمه هم در این مورد حرفی نزده.می دونستم این کارو کرده تا من اذیت نشم ، ولی الان وقتش رسیده. ترجیح دادم فقط سرم رو به نشونه مثبت تکون بدم.
  36. 3 امتیاز
    پارت پنجاه ویکم مهیار با بهت گفت: من؟ آهی کشیدم و با بی قراری گفتم: بی خیال! چشمانم را بستم تا دوباره در افکارم غوطه ور شوم، اما صدای زنگ گوشی همه افکارم را درید. دستم را بلند کردم و گوشی ام را از روی میز برداشتم. ماهور بود.اخم کردم و تماسش را جواب دادم. _ماهور: ماهان؟ استرس در کلام خواهرم مشهود بود. با تردید پرسیدم: هوم؟ صدای قورت دادن آب دهانش را شنیدم. ماهور گفت: ماهان.. یه آقایی اومده اینجا...یعنی .... می گه... می گه... پوزخندی زدم؛ ماهور از بچگی اش از ساده ترین چیز ها هم می ترسید. با خنده گفتم: اومده منو ببره؟ یا تو رو؟ شایدم جفتمونو... نترس ماهی جونم! چیزی نیست که... حالا چی میگه؟ مهیار ابرویش را بالا انداخت. رویم را برگرداندم و با صدای بلند خندیدم، هر چند که احساس کردم ستون محکم درونی ام هم فرو ریخته است. _ماهور با لرز گفت: تو الان کجایی؟ خونه خودتو مهیار؟ "آره" ای گفتم که ماهور گفت: گوشی رو بده مهیار. کارش دارم. گوشی را به سمت مهیار دراز کردم و گفتم: بگیرش! ماهوره. مهیار سرش را تکان داد و گوشی را دم گوشش گذاشت . _ مهیار: سلام ماهور جان! چی شده؟ _... مهیار: چی؟ _.... اخم هایش را در هم کشید و دور تا دور خانه را با گام هایش، پیمود. _مهیار: نگفتن برای چی؟ _..... لبش را گاز گرفت و گفت: ای بابا.. آدرس اینجا رو دادی؟ _...... مهیار هومی گفت و نگران به من نگاه کرد. یک تای ابرویم را بالا انداختم. مهیار سرش را تکان داد و با خداحافظی ساده ای از ماهور خدا حافظی کرد. _من: چی می گفت؟ مهیار همانطور که لبش را می گزید به من نزدیک شد و گفت: می گفت که.... برای اولین بار در تمام عمرم دیدم که مهیار، برای زدن حرف هایش این دست، آن دست می کند. دست اخر زیر لب گفت: جهنم و ضرر.. ببین ماهان!.... صدای زنگ در بلند شد.. مهیار گفت: پاشو ماهان یه نفس عمیق بکش... چیزی نیست. اخم کردم و با خنده ای که ترس و استرس در آن مواج بود گفتم:چی شده ؟ مهیار ایفون را برداشت و بعد از مدتی سکوت گفت: میایم دم در. شالم را درست کردم و پشت سر مهیار راه افتادم. مهیار غرق در افکارش بود. کتونی هایم را پایم کردم و منتظر آسانسور ماندم. مهیار هم در خانه را قفل کرد و با پریشان حالی ای که انتظارش را نداشتم گفت: بریم! سرم را تکان دادم و از جیبم آدامسی درآوردم و آن را درون دهانم انداختم و با سر و صدا آن را جویدم. به آیینه رو به رویم در آسانسور نگاه کردم. مهیار، مرا نگاه می کرد و سرش را تکان می داد. بالاخره از آسانسور بیرون آمدیم. مهیار دستم را فشرد و گفت: نگران نباش. سرم را تکان دادم. دلم نمی خواست بدانم، چه چیزی در انتظارم است. ترجیح می دادم، هیچ وقت به دم در نرسم. دوست داشتم لحظات کش می آمدند و من هرگز نمی دیدم که این بار سرنوشت چه خوابی برایم دیده است. اما همه چیز آن طور که ما می خواهیم نیست! ثانیه ها مثل همیشه به سرعت گذشتند و به تمنای من برای دیر گذشتنشان توجهی نکردند. در باز شد و آن لحظاتی از رسیدنشان، فراری بودم. فرا رسیدند. سرباز حکم دستش را نشان داد و گفت: ما موظیم خانوم ماهان مینایی رو برای پاره از توضیحات به کلانتری ببریم. نگاهی به جفت سربازان انداختم. قیافه هایشان برایم آشنا بود. اما یادم نمی آمد کجا دیده بودمشان. با خودم گفتم آهان! شاید در همان سری که برای دیدن یکی از دوستان قدیمی عارف، همراهش به کلانتری رفته بودم، این دو سرباز جوان را دیده بودم. چند بار پشت سر هم پلک زدم و به مهیار نگاه کردم. با مظلومیت گفتم: مگه من چی کار کردم مهی؟ یکی از آن دو سرباز که جوان تر بود گفت: سرکار علیه شما تشریف بیارید؛ همه چی مشخص می شه. مغزم قفل کرده بود. هیچ چیزی را نمی فهمیدم. دستم را سمت شالم بردم و آن را مرتب کردم. مهیار پلکی زد و گفت: نگهش می دارن؟ سرباز دیگر که بسیار اخمالو بود گفت: ما چیزی نمی دونیم... اگه بی گناهیشون اثبات بشه خیر! بی گناهیی؟ کدام گناه؟ کدام اشتباه؟ به سمت ماشین پلیس راه افتادم. دختر چادری از ماشین پیاده شد و من در صندلی عقب نشستم. مهیار هم سوار ماشینش شد و پشت سر ما راه افتاد. چیزی نمی گفتم تنها به خیابان شلوغ نگاه می کردم. برگشتم و به دختر چادری نگاه کردم. از پنجره به بیرون خیره شده بود. آرام، گفتم: خانوم؟ برگشت و گفت: بله؟ با تردید گفتم: چرا منو گرفتن؟ زن نگاه اخم آلودی کرد و گفت: می فهمی بعدا! چیزی نگفتم. اما دردلم سرزن را زیر گیوتین گذاشتم و کله اش را از بدنش جدا کردم. بعد از مدتی صدای آدامس جویدنم، تبدیل به تنها چیزی شد که سکوت را می شکست. زن برگشت و گفت: خانوم رعایت کن! یک تای ابرویم را بالا انداختم. اما از انجایی که این زن هم در دنیای من مرده بود چیزی نگفتم و گوشی ام را درآوردم. اما به محض اینکه چشم زن به گوشی ام افتاد آن را از دستم چنگ زد و درون کیفش انداخت. عصبی شدم. خودخوری بس بود. دستم را دراز کردم و گفتم: گوشیمو بده زنیکه گور به گور شده فکر کردی پلیسی هر غلطی دلت خواست می تونی بکنی.
  37. 3 امتیاز
    پارت پنجاهم: نفس عمیقی کشید و سرش را به نشانه اطمینان تکان داد. سرم را برگرداندم تا مهیار حال و روزم را نبیند. لب زدم: می دونی کتامین چیه؟ حتی برنگشتم تا صورتش را ببینم؛ اما به محضی که صدای هوم گفتنش را شنیدم گفتم: 17 سالم که بود. اولین بار مصرف کردم... حتما انتظار داری بگم رفیق ناباب و اینا.. ولی... نفس عمیقی کشیدم با این که بار ها به خودم فهمانده بودم که مقصر تمام اشتباهاتم خودم بوده ام؛ اما از بیان اشتباهاتم هراسی اجتناب ناپذیر داشتم. نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم: ولی.. ولی همه چیز از خود من شروع شد. نمی خوام بگم اون موقع ها بچه بودم و اینا، نه! _مهیار ارام گفت: یعنی از انتخاب ها و کارایی که کردی؛ راضی ای؟ _لبم را گزیدم: نه مهی نه! ولی نمی خوام بگم که تقصیر چیزی بوده که از کنترل من خارج بوده نه! می فهمی؟ احتمالا سری به نشانه تایید تکان داده بود اما من همچنان، روی کاناپه نشسته بودم و به پنجره ای که فاصله زیادی هم با من نداشت نگاه می کردم. آدامسم را ترکاندم و گفتم: پشت مدرسه مون یه پارک بود. با دوستام زیاد می رفتیم اونجا.... یه پسره بود اسمش.. اسمش... من و منی کردم؛ نه برای اینکه اسم آن پسر را به یاد بیاورم بلکه تنها اندکی وقت کشی کنم تا روی حرف هایی که می خواستم بزنم تمرکز کنم. همه اتفاقات رخ داده جلوی چشمانم،رژه می رفتند. از روز اولی که آن پسر را دیدم و برای تفریح سراغ کتامین رفتم ؛ تا آن اواخر که از روی رفع نیاز، تزریق می کردم و جلوتر از آن ها، روزهایی را در خاطرم آوردم که عارف مرا برای همیشه زیر گام های مردانه اش نابود کرد. _مهیار با لحن کلافه ای گفت: اسمش مهم نیست ماهان! زیرلب غری زدم و برگشتم تا اعتراضی بکنم. اما، چشمان عسلی مهیار، همه چیز را از یادم بردند. نگرانی در چشمانش سو سو می زدند. بغض گلویم را فشرد و طبیعتا رشته کلامم از هم گسست. مهیارزیر لب گفت: کجا با عارف آشنا شدی؟ عارف؟ کدام عارف؟ همان عارفی که عمری در کنارش برای خودم، عاشقانه های بی پایانی را می سرودم. همان عارفی که لحظات بی پایانی را با او سپری کرده بودم که از عمرم محسوب نشده بود. عارفی که صدای ماهان گفتنش هنوز می توانست جانم را تازه کند. اسم عارف را با غلظت تلفظ کرد. چشمانم را بستم و ادامه داستان را گفتم: یه مدت دیگه اون پسره رو نمی دیدم. یعنی خودم نمی خواستم ببینمش! می خواستم ترک کنم.. کتامین، خیلی عوارض کوتاه مدت نداره و زود وابستش نشدم. _مهیار: خب؟ دلم می خواست مهیار را با دستان خودم خفه کنم تا اینقدر با گذشته تمام نشده من باز نکند. _نفس عمیقی کشیدم و گفتم: بعد از سه هفته، دوباره رفتم. همون پسره بود اما گه گاه عارف هم باهاش میومد می گفت تازه کاره و می خواد چم و خم کار بیاد دستش! دیالوگ های تکراری در ذهنم رژه می رفتند.. چشم های عسلی اش و مو های مجعدش.. دندان قروچه های، تمام نشدنی اش. لبم را گزیدم و گفتم: چیزی که اولین بار منو مجذوب عارف کرد. قیافه اش بود. اصن شبیه مواد کشا نبود. بعد کتامین تزریق می کردم و تو رویای خودم و عشقم با اون غوطه ور می شدم. آدامسم را ترکاندم اما این بار نه بر حسب عادت. بلکه خواستم به افکار مسخره آن دوره ام پوزخندی بزنم. آهی کشیدم و گفتم: بعد آروم اروم و با گذشت زمان، اونم شیفته من شد! شایدم نه! نمی دونم… مهیار دستش را زیر چانه اش گذاشته بود و متفکرانه فکر می کرد. _ادامه دادم: بعد اونم یه مدت غیبش زد... تماسام رو رد می کرد. نبود دیگه...بعد پیداش شد.... یه جور عجیب غریبی شده بود.. می دونی... پسم می زد.. حوصله نداشت.... منم واسه اینکه بتونم رفتاراشو تو ذهنم نادیده بگیرم... بیشتر مصرف می کردم بیشتر بیشتر و بیشتر! تا اون حد که... می دونی خودت بقیشو نه؟ چشمانم را بستم تا اشک هایم را مهار کنم. صدای بلند و فریاد های گوش خراشش! نگاه های خشمگینش، تا چه حد مرا آزردند؛ را فقط خودم می دانستم و بس. _مهیار با شک گفت: همین قضیه کلیه و اینا؟ سرم را تکان دادم و گفتم: آره! من سر تفریح و مسخره بازی یکی از کلیه هامو از دست دادم. _مهیار: بعد ولت کرد؟ چی شد؟ ولم کرد؟ او از همان ابتدا هم مرا ول کرده بود و من تا خرخره زیر باتلاق تباهی فرو رفتم. _آدامسم را ترکاندم و شانه هایم را بالا انداختم و بعد گفتم:نه اونجا تهش نبود.درسته دیگه سر قرارا نمیومد ولی..بعدش.... باز سر و کلش پیدا شد. گفت درگیر مسائل خونوادگیش بوده و اینا.. دوباره مهربون شده بود. ولی... اون عارفی که من می خواستم نبود! بعد خیلی آروم آروم ترکم داد...بهم فهموند که راهم اشتباهه.. ولی کتامین اونقدرام بد نبود... حداقل... نفسی کشیدم و آرام گفتم: حداقل نسبت به عارف!.. بی رحم نبود.. جسممو نابود کرد درست؛ ولی مثه اون روحمو نخراشوند. کتامین دردم را هنوز هم می توانست تسکین دهد اما عارف، اکنون دردی بود که با هیچ چیز التیام نمی یافت. مهیار سرش را تکان داد و گفت: نگفت چرا رفت؟ گفته بود چرا. اما بهانه های او، چه دردی را از من می کاست؟ پوفی کردم و گفتم : آخرین بار بهم گفت که اصلا دوستم نداشته! گفت اصلا با ایده آل هاش جور نبودم...بعدشم دنبال بهونه می گشت... یه عکس داشت که نشون می داد من و تو دستامون تو دست همه.هه! می گفت تو خیانت کردی.. همه چیزو براش توضیح دادم و لی ته تهشم راضی نشد. مهیار ابرویی بالا انداخت. _من: گفت حتی اگه همه حرفامم درست باشه اون فقط می خواسته فقط منو نجات بده هه! حرف هایش خنجری بود که مرا به جنون می کشاند مهیار زیر لب گفت: اصلا چرا مواد و این حرفا؟ آدامسم در گلویم پرید و شروع کردم به سرفه کردن این دقیقا همان سوالی بود که از جوابش وحشت داشتم.حس می کردم مهیار شاهرگم را گرفته و آن را محکم می فشارد. صدایم را صاف کردم و زیرلب گفتم: تو!
  38. 3 امتیاز
    پارت سی و پنجم: همانگونه که به سقف خیره شده بودم؛به آرامی دستم را لای موهای خرمایی ام بردم و نفس عمیقی کشیدم. تصمیم گرفته بودم تکلیف خیلی چیز ها را برای این دل دیوانه ام روشن کنم؛ تا بلکه شاید، کمی آرام شوم. اول از همه مهیار:کسی که تمام دلخوشی های کودکانه ام را پایش ریخته بودم، و او خواسته یا ناخواسته نابودشان کرده بود. مهیار اکنون در زندگی من، دندان لقی بود که باید کشیده می شد. چشمان عسلی بی روحش را در نظرم آوردم، و بعد از آن خنده های گاه و بیگاهش در کنار ماهان را. ماهان! دختری که جنسش با همه دخترانی که می شناختم، متفاوت بود؛ ماهانی که اکنون فرمانروای قلب مهیار بود! پس من چه؟ این تانیای مغموم؟! پوزخندی به افکارم زدم و ادامه دادم: سهم مهیار از من، تنها روزهای تلخ و بارانی پر تکرار بود و سهم من از مهیار لبخندهای دلسوزانه ای بود که در آن ها چیزی جز محبت برادرانه ننهفته بود. پس چرا من... من دلبسته اش شدم؟!سرم را به چپ و راست تکان دادم.گوشی ام راروشن کردم؛ تمام عکسهای مهیار را پاک کردم؛ لبخندهای بی رحمانه اش که در نی نی چشمانش نهفته بودند مرا به شدت آزار می دادند.. آرام لب زدم: مهیارم! میم مالکیت را از کنارت حذف می کنم. تو را تبدیل به مهیاری می کنم که عمریست با آن غریبه شده ام. مهیار، اسمت بدون آن میم چه بی وزن می شود. مهیار! مدام اسمش را برای خودم هجی می کردم، میم،ه،ی،الف،ر! صدای هق هق هایم عرش را می لرزاند.من با این مهیاری که می گفتم غریبه بودم. مهیاری که اکنون متعلق به ماهان سرمستش بود. عکسش را از مابین عکسهای کیف پولم بیرون کشیدم. برای بار آخر نگاهی به گوی های عسلی سحر آمیزش انداختم و با خودم گفتم: باشد! این هم تو و ماهان عزیز تر از جانت! کینه ای از تو ندارم. و لبخندی تلخ زدم. این هم سهم من بود از عشق! مهیار (که نمی دانستم از کجا پیدایش شده بود) مدام به در می کوبید. عزیز ضجه می زد و فریادهای پدرم لرزه بر اندامم می انداخت. لب هایم می لرزیدند؛ من در آشوب دلم غرق شده بودم. لنگ لنگان به سمت در رفتم و فریاد کشیدم: نمی خوامممم! مهیار، بابا، عزیز، مامان، برین! تنهام بزارین و آرام به در تکیه دادم. نالیدم: شما میدونین این تانیا امروز چی دیده؟ می دونین چیی کشیده؟ می دونین چه حرفهایی شنیده؟ می فهمین چقدر شکسته؟! و بعد گذاشتم صدای هق هق های بی وقفه ام، گواه حالم باشند. _مهیار محکم گفت: درو باز کن! صحبت می کنیم. _فریاد کشیدم: تنهام بزار! صدای سمیرا جون را شنیدم که بقیه را از آنجا دور کرد. و بعد آرام گفت: تانیا؟ سکوت کردم. _سمیرا جون: تنهات میزاریم. هرچی که دیدی رو ما ندیدیم ولی حواست باشه؛ ما فقط میخوایم کمکت کنیم! فضول نیستیم. و همچنان تا زمان دور شدن صدای پاهایش سکوت کردم. سرم را روی پاهایم گذاشتم.و دوباره افکاری را پیش کشیدم که باید باورشان می کردم.من ایده آل مهیار نبودم. نیستم و نخواهم بود. با گفتن این جمله، احساس کردم پارچ یخی را روی سرم، خالی کرده ام. نفس عمیقی کشیدم، دفتری برداشتم. یادم بود مهیار همیشه می گفت" برای رسیدن به هدفات، کافیه بیاریشون کاغذ. بهشون ایمان داشته باش و بزارشون جلوی چشمت. مطمئن باش همه چی حله" ده صفحه پشت سر هم نوشتم: تو ایده آل مهیار نیستی! دیگه نیست! و بعد همه اشان را پاره کردم. تا جنون فاصله ای نداشتم. مدام فریاد می کشیدم. چشمم به عطری افتاد که مهیار دو سال پیش به من هدیه اش داده بود، برداشتمش. نگاهی به آینه انداختم؛ دو کاسه ی خون جایگزین چشمان طوسی ام شده بودند. با دیدن چشمان سرخم، یاد و خاطره خواهری زنده شد که تمام شده بود. من از این چشمان بیزار بودم؛ شیشه عطر را با غیض به طرف آینه پرتاب کردم و آینه هزار تکه شد. با شکستن آینه احساس کردم، آنچه شکست آینه نبود تنها. من بودم. قلب نا آرامم بود و انبوهی از خاطرات شیرین و تلخی بود که به هزاران تکه تقسیم شده بود. خواستم باری دگر فریاد بکشم اما صدایی از گلویم خارج نشد. خرده های آینه را آرام از کف اتاق جمع می کردم. نگاهم در بزرگترین تکه شکسته آینه ثابت ماند. من هم دیگر آن قد و قامت بلند و بالایم را از دست داده بودم. ترک های لبم و زخم پیشانی ام در صورت گردم به من دهن کجی می کردند. پس این تنها قلب من نبود که شکسته بود. قلبم را مهیار شکانده بود، عقلم را عارف و تینا درمانده کرده بودند و قد و قامتم را پنهان کاری های پیاپی تینا خمیده کرده بود. غرق در افکارم بودم که تکه از آینه را ندیدم و پایم را بریدم. از شدت درد فریادی از اعماق وجودم کشیدم. سرم تیر کشید. دستم را روی سرم گذاشتم. دنیا دور چشمانم سیاهی می رفت. تعادلم را از دست دادم و با ضرب روی زمین افتادم؛ تنها فرو رفتن تکه های آینه را احساس کردم.
  39. 3 امتیاز
    پارت سی و چهارم: تمام نوشته های دفترش را خواندم؛ ولی این دل لعنتی ام را آرام که هیچ، بی قرارِ بی قرار کرد. شاید نباید دستی به دفترش می زدم. اگر تینا مرا فرد مناسبی برای درد و دلهایش می یافت چه نیازی به این دفتر بی جان بود؟! از کنار سنگ سفید مزارش بلند شدم؛ با چشمان ترم نگاهی به اسمش انداختم و گفتم: راست گفتی تینا! مهم نیست که ما بد بودیم یا خوب! مهم اینه که الان خوب باشیم. تو خوب خودت بودی! نگفتی که عارف و امیر و عمدر حقت چی کردند؛ نگفتی که با نهایت بی انصافی تو رو نابود کردن. تو با قلب مهربونت، باهاشون رفتار کردی! حالا که رفتی؛ کمکم کن. همه چیز از جایی شروع شده بود که تینا برای اینکه مستقل شود خواسته بود کاری برای خودش پیدا کند؛ اما می دانی ره هزار شب را یک شب رفته ان چیست؟! خواهر مهربان من تنها برای اینکه اندکی غرورش را ما بین بچه های دانشگاهشان حفظ کند، وارد این راه شده بود! حداقل برداشت من این بود. ولی نمی دانستم چه کسی او را وا وارد این راه کرده بود؟! چرا؟! بغض گلویم را می فشرد و من راهی برای خفه کردنش نیافتم جز روانه کردن اشکهایی که در چشم هایم بیتوته زده بودند. نگاهی به انبوه ماشین های در حال حرکت انداختم. و در ذهنم با خودم کلنجار می رفتم. چرا؟! کدام منافع باعث شده بود تا تینا وارد این راه شود؟! و چه چیزی او را از ادامه اش باز داشته بود؟! ایدز؟ ایدز که تینا در دفترش اشاره ای به آن کرده بود و از مابین نوشته هایش می شد فهمید که تمام قضیه از سرنگی آلوده شروع شده بود! اما سرنگ آلوده خود معمایی دیگر بود! عارف اسمی از مصرف کننده بودن تینا نبرده بود، خودش هم همینطور! پس این سرنگ لعنتی از کجا پیدایش شده بود؟ چشمهایم را بستم و همانگونه که در امتداد بزرگراه راه می رفتم فریاد کشیدم: خدا! صدامو میشنوی؟ من رو هم می بینی؟! ناخن هایم را کف دستانم فشار دادم، تا مبادا با ریزش اشکانم توجه مردم را بیش از این به خودم جلب کنم. اما گناه من چه بود؟! گناه تینا چه بود؟! گناه تمام آدم هایی که به این راه کشیده می شدند؛ آن ها چه؟ همه ی ما حق زندگی داشتیم؛ ولی به قول تینا ما حق مطلب را در مورد این فرصتی که داشتیم ادا نکرده بودیم. چه روزهایی که می توانستم با زندگی و آدم هایش مهربان تر باشم و نبودم. چه روزهایی که می شد خوب باشیم و نبودیم! من می توانستم به خواهرم، جانم، بگویم که چقدر لا متناهی دوستش دارم و نگفتم. پس چه دوستت دارم هایی که بی دلیل از هم دریغش کردیم. من غرورم را پیش کشیدم و نه تنها در رابطه با خواهرم شکست خوردم، بلکه باری دیگر نیز در همان روزهایی که در حال و هوای عاشقی ام بودم؛ مهیار را هم از دست دادم. با یاد آوری نام مهیار، حالم بد تر شد. قطعا اکنون او و مادر و پدرم نگرانم شده بودند. اما آن ها از تمام حقایقی که من امروز به آن پی برده بودم؛ چه می دانستند؟ هیچ! این من بودم، تانیای از هم پاشیده ای که بعد از مرگ تینا و شکست خوردن از مهیار، این بار شاهد حقایقی بود که شنیدنشان هزاران بار از مرگ برایش سخت تر بود. چرا؟! مگر من یک دختر نیستم؟ مگر من حق ندارم روزی بشکنم و کم بیاورم؟ خدایااا؟ کم آوردم! زمین خورده ام! بلندم می کنی؟! تو فقط یک دستم را بگیر، جهان را فتح میکنم. می خواستم فقط کمی با خودم، خود درونی ام خلوت کنم. من باید با این حقایق کنار می آمدم: با نبود تینا، باید باور می کردم که مهیار، مهیار من نیست. و مهم تر از این ها خواهرم.. خواهرم عضو باندی از خلافکار ها بوده! ********* در را آرام باز کردم و پاورچین، پاورچین به سمت اتاقم جرکت کردم. مادرم بلا فاصله از اتاقش بیرون آمد و فریاد کشید: کجا بودی؟! سر جایم ایستادم. آب دهانم را قورت دادم. سعی کردم بدون هیچ گونه تشنجی حرف بزنم. _من: دانشگاه! عزیز با چشم های گود افتاده از اتاقم بیرون آمد و گوشی ام را بالا گرفت و با بغض گفت: این ماسماسکو چرا با خودت نبردی خب؟ سرم را پایین انداختم. لبم را گزیدم تا مبادا فریادی بکشم من باید خودم را خفه می کردم. همانگونه که تینا! بی هیچ حرف بیشی به سمت اتاقم حرکت کردم. سمیرا جون آرام از پله هایی که به اتاقم منتهی می شدند؛ پایین آمد و مرا در آغوش کشید. _سمیرا جون: تانیا ! فکر نمی کنی وقتشه از این تخس بازیات دست برداری؟ سرم را پایین تر انداختم تا بلکه نشانی از غرورم در زیر پاهایش پیدا کنم اما افسوس که کوچک ترین نشانی پیدا نبود. _لب زدم: چشم! چشم! و برای اینکه دیگران اشک های لونه کرده در چشمانم را نبیند؛ چشمانم را بستم و با بیشترین سرعت ممکن به اتاقم پناه بردم.. این روز نحس به پایان نمی رسید؟!
  40. 3 امتیاز
    پارت بیست و هفتم: تانیا: روز های سختی را سپری می کردم. مهیاری که از زندگی ام و خاطراتم پاک نمی شد، خوب بلد بود با روح و روان من بازی کند. سرم را کج کردم و بعد از مدت ها گاهشمارم را بیرون کشیدم. روز بعد، روز اعلام رتبه ها بود. پوزخندی زدم و به این فکر کردم که برای دو سال متوالی، رتبه مورد نظرم را نیاوردن چه حالی می توانست داشته باشد. روی تختم دراز کشیدم و خط باریک آینده ام را در ذهنم ترسیم کردم. گذرگاه سختی بود اما در آن لحظه مطمئن بودم که من از پسش بر می آیم و دختر روز های نبردم! خندیدم و لب زدم: شیرتانیا! چه بد قافیه. گوشی ام را بیرون کشیدم و تماس صوتی با آوا برقرار کردم. آوا خندید و احوالم را جویا شد. برعکس من، سرزندگی حکمران صدایش بود. حسودی نمی کردم، نه! آوا رفیق من بود و سرزندگی اش، سرزندگی من ولی نمی توانستم جلوی غبطه خوردنم را به وضعیتش نگیرم. آوا کمی حرف زد و با شادمانی از موعد زودرس بازگشتش خبر داد. از اعماق وجودم آرام شدم. آوا همان دیازپامی بود که این روزها به شدت به آن نیاز داشتم. دستم را زیر گردنم گذاشتم و نهایت خوش حالی ام را از اینکه می توانستم تا کم تر از چهار روز دیگر ببینمش، بیان کردم. آوا، از سرزندگی ناگهانی من، شادمان تر شد و از بهبود وضعیتش گفت و سپس جویای اخبار شد. خنده ای کردم و گفتم: خبر که زیاده ولی هروقت تشریف فرما شدین؛ براتون تعریف می کنم. آوا خندید و گفت: همش چند روز دیگه! دست و جیغ و هورا.. پوزخندی زدم و گفتم: جیغ! و قبل از اینکه آوا چیزی بگوید؛ تصحیح کردم: البته با صدایی که من دارم؛ داد! خندید و گفت: صدات خیلی هم خوبه دختر! صدای هدیه جون بلند شد و آوا گفت: ببخشید تانی! مامانم کارم داره. شرمنده!کاری نداری؟ زیر لب گفتم: نه! برو خدا به همراهت. تماسمان، قطع شد و من به صفحه گوشی خیره شدم، 10 و 49 دقیقه... خمیازه ای کشیدم و چراغ اتاقم را خاموش کردم. پاورچین پاورچین به سمت تختم آمدم و با یک حرکت روی تخت جستیدم. چشمانم را بستم و از دنیا و آدم هایش فاصله گرفتم. ><><><><> به مخض شنیدن صدای زنگ ساعت، از جایم بلند شدم. قبل از اینکه هرکاری بکنم، لپ تاپ را روشن کردم. چشمانم را بهم مالیدم و خمیازه ای کشیدم. وارد سامانه شدم. سامانه به شدت شلوغ بود. لبم را محکم گاز گرفتم و نفسم را در سینه ام محبوس کردم. این تنها دلخوشی ای بود که می توانست درد آن روزهای بی مهیاری را تسکین دهد. چشمانم را بستم تا پیغام لطفا صبر کنید را نبینم. در دلم ده تا صلوات خواندم و وقتی چشمانم را باز کردم. آنچه را که می دیدم، باور نمی کردم. دستم را روی گونه ام کشیدم و وحشت زده به لپ تاپ خیره شدم. عقب عقب رفتم. به در برخورد کردم، جیغ بنفشی کشیدم و برگشتم. در اتاقم را باز کردم و از روی نرده ها به سمت پایین سر خوردم. عزیز، مادر و پدرم وحشت زده بیرون آمدند و من با خرسندی فریاد کشیدم:412! بابا نزدیک آمد و من بغلش کردم. فریاد کشیدم: بابا رتبم شده 412! باورت می شه؟ عزیز و مادرم هم به ما ملحق شدند و من بعد از مدت ها توانستم برق شادی عمیقی را در چهره تک تک اعضای خانواده ام ببینم. عزیز با بغض گفت: داری به آرزوهات می رسی ننه! مادرم لبخندی زد و گفت: خانوم روانشناس آینده. لبخندی زدم و اشک های زیادی شروع به رقصیدن روی گونه هایم کردند. آهی کشیدم. از خوشی های زیاد می ترسیدم چون بعد هر آسانی، سختی دردناکی کمین کرده بود. خمیازه ای کشیدم. مادرم آرام گفت: برو بخواب تانیا! باشه ای گفتم و به اتاقم برگشتم .نگاهی به قیافه ژولیده و صورت بی روح و چشمان گودافتاده ام کردم. موهایم را شانه کردم. خط باریکی که شب گذشته ، برای خودم ترسیمش کرده بودم، آن شب تبدیل به جاده ای هموار تر شده بود. چشمانم را بستم و تلاش کردم تا بخوابم، اما هیجان بیش از حدی که داشتم، خواب رااز همه وجودم فراری داده بود. احساس سبکی می کردم و بی نهایت خوش حال بودم. غلتی زدم و تصمیم گرفتم بخوابم، زیرا مطمئن بودم، این حجم از هیجان را نمی توانم تاب بیاورم. دست آخر، بعد از کمی کلنجار ، به خوابی فرو رفتم. خوابی که لحظه به لحظه اش نامی داشت، یکی کابوس، دیگری رویا و لحظه ای خلأ. برایش ظرف تخمه ای آوردم؛ سرم را روی پاهایش گذاشتم. او تخمه نمی خورد؛ تنها به من نگاه می کرد. در نگاهش هزاران معنا نهفته بود. نه من حرفی می زدم؛ نه او سکوت بینمان را می شکست.از آن نگاه همیشه نافذش، این بار چیزی را نمی توانستم بخوانم.چشمان مشکی اش بی نهایت مرا یادم خودم می انداختند؛ با این تفاوت که چشمهای او سرشار از احساس بودند ولی افسوس که دیگر نیستند! نگاههایش، بر خلاف همیشه اذیتم می کردند انگار چشمانش فریاد می کشیدند و دستانش که نوازشم، می کردند؛ مرا بازخواست می کردند و من زیر این نگاه تاب نمی آوردم؛ با این همه خلسه ی شیرینی بود و من نمی خواستم از آن خارج شوم. صدای تانیا تاینا گفتن های عزیز، تمام رویاهایم را نابود کرد. بیدار شدم و دیدن چشمان تینا را باری دگر از دست دادم! اشک ریختم، این تینا باید می دید که خواهرش چگونه زمین خورده است. از جایم بلند شدم، دلتنگی امانم را بریده بود؛ سر کمدم رفتم. مانتوی آبی آسمانی بلندی را از داخل کاور در آوردم؛بوییدمش.این بوی خوش تنها مال یک نفر بود؛ تنها مال تینای من بود. شلوار جینش را پایم کردم؛ با اینکه کوتاه بود اما همین که متعلق به تینا بود، کافی بود. کوله ای را هم بیرون کشیدم؛ این کوله آبی هم صاحبش تینا بود. دلم می خواست امروز برای خودم دیوانگی می کردم؛ تمام وسایل تینا را حتی کتونی های تنگش را بر تنم کردم؛ اما در بداشتن گوشی اش، مردد بودم. در تمام این مدت به هیچ کدام از این وسیله ها دستی نزده بودم. همه شان برایم به شدت مقدس بودند. ولی امروز من سنت شکنی کردم و حتی گوشی خودم را مقابل آینه قرار دادم و بدون توجه به دیگران از خانه بیرون رفتم. وارد دانشگاه شدم، آرام آرام به سمت دانشکده ادبیات قدم برداشتم، نمی دانستم تینا در آخرین ملاقاتش با این دانشکده در چه حالی بوده ست. شاید از ایدز به شدت رنج می برده است و دچار تب های پیاپی یا تهوع می شده ست. شاید هم نه! منی ادعای خواهری برای تینا داشتم؛ حتی از کوچک ترین حالات او هم در چند سال اخیر، بی خبر بودم. به آن محوطه ی دنج و باصفا چشم دوختم، شاید تینا روی همین نیمکت ها می نشسته است و از امتحان های سختش سخن می گفته است. اما این را هم مطمئن نبودم. من ادعایی پوچ و بیهوده داشتم وقتی که تا این حد در شناخت خواهرم ناموفق بودم.به درختی تکیه دادم، و گوشی تینا را آرام از داخل کیفش در آوردم؛ می خواستم به عکسهایش نگاه کنم.می خواستم آن لبخندی که در خوابهایم از من دریغ می کرد را دوباره ببینم. در گالری عکس هایش، دنبال عکسی می گشتم تا راضی ام کند که تینا واقعا خوشحال بوده است، اما نبود. درد در صورتش واضح بود؛ پس چرا من هرگز نفهمیده بودم؟ اصلا تینا چه بیماری داشت ؟! تا اعماق ذهنم را کاویدم و لی جوابی نداشتم. بعد از گالری، کنجکاوی تحریکم کرد تا وارد بخش پیام ها شوم! بیشتر پیام ها تسلیت گفته بودند و یا در نهایتش، گفته بودند که مرگش را باور نکرده اند. اما مابین همه ی این ها کسی بود که 138 تا پیام فرستاده بود. بیشترشان نوشته بود:" جواب بده لعنتی! گیرت میارم! کدوم گوری هستی؟" بی نهایت تهدید در ما بین کلماتش نهفته بود. بالا تر از آن پیغام هایی بینشان رد وبدل شده بود؛ مفهموشان برایم ناواضح بود. مثلا: _؟: فردا نبش چهارراه دوم! _تینا:تحویل داده شد. نمی فهمیدم بین کسی که تینا "؟" سیوش کرده بود و خودش چه می گذشت. تینا چه چیزی را تحویل می داد؟ افکارم عین موریانه مغزم را می جویدند. من به هیچ نمی رسیدم و علامت سوال ذهنم بزرگ و بزرگ تر می شد.این علامت سوال لعنتی که بود که خواهرم را تهدید می کرد و خواهرم که بود که از تهدیدهای اینگونه می گذشت؟
  41. 3 امتیاز
    پارت بیست و چهارم: ><><><><><><> هوا ابری بود و چندی بعد، باران شروع به نوازش کردن خیابان ها و عابرین کرد. از زیر شالم هندزفری هایم را رد کردم و برای فرار از آشوب بزرگ درونی ام، مشغول گوش کردن آهنگ بی کلامی شدم. گوشه خیابان ایستادم و دستم را بالا آوردم، بعد از دیدن مهیار و صحبت هایی که نشد، احساس سنگینی می کردم. من مهیار را وارد شکنجه گاهی کرده بودم، که خودم در آن دست و پا می زدم. تلخندی زدم و سوار اولین تاکسی زردی که جلوی پایم ایستاد، شدم. نگاهی به ساعتم کردم..هنوز اندکی تا آمدن مراجع بعدیش، فرصت باقی بود. بعد کلنجار ها یی که با منطق و احساس بهبود یافته ام، رفتم؛ گوشی ام را در آوردم. شماره مهیار را گرفتم. پول تاکسی را حساب کردم و نیمه راه پیاده شدم. قدم زدم و منتظر شنیدن صدایش ماندم. معتقد بودم که مهیار به هیچ وجه نباید، از آشوب درونم خبردار شود. مهیار نباید درد تانیا را بفهمد. درد من را فقط خودم می فهمیدم و خدای خودم! صدای با صلابتش که سرشار از اعتماد به نفس بود، در گوشی پیچید. بعد از سلام و اندکی احوال پرسی به سختی گفتم: مهیار؟ من حالم... نفس عمیقی کشیدم و در ذهنم بهترین گروه واژگان را انتخاب کردم و گفتم: بهتر از صبحه! _مهیار: خوش حالم که اینو می شنوم و امیدوارم اونچه که می شنوم، عین حقیقت باشه. نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم: هست! کاری نداری؟ خداحافظی ای کرد و من آرام و آرام به سمت خانه راه افتادم. در دلم همان آشوب بر پا بود، اما مقاومت می کردم و تکرار می کردم که حقایق را _هرچه که باشد، باید پذیرفت. آرام نبودم، اما آرام نشان می دادم. زنگ خانه را به صدا در نیاوردم. کلید را داخل در انداختم و وارد شدم. چشمانم را بستم و پاورچین پاورچین به سمت اتاقم خزیدم. کمی بعد، در حالیکه مانتو ام را روی دسته تخت می انداختم، صدای ظروف از آشپزخانه بلند شد. عزیز بود. در اتاقم را قفل کردم. خودم را روی تخت انداختم و آرام بودنم را تبدیل به امواج ناآرام و پرتلاطمی کردم. تا توانستم اشک ریختم. لرزیدم و کسی را نیافتم تا جلوی لرزش هایم رابگیرد. صدای پای عزیز را شنیدم. چشمانم را بستم. نمی توانستم در اتاقم را باز کنم و از طرفی پشت در های بسته هم، نمی توانستم عزیز را نگه دارم. عزیز مهربانم، تنها به در زد و گفت: برای صرف صبحانه به آشپزخانه بیایم. چشمانم را بستم و زیر لب الحمدللهی گفتم. اگر دست عزیز سمت دستگیره می رفت و پشت در های بسته می ماند، احتمالا من باید سوالهایی را پاسخ گو می شدم، که از فکر کردن به آن ها بیزار بودم چه برسد به عملی کردنشان. آرام، قفل در را باز کردم و پاورچین پاورچین به سمت تختم خزیدم. چشمم به آینه کنار تختم افتاد.چشمانم به شدت سرخ بودند و من هچنان به طرز بی سابقه ای دوست داشتم گریه کنم. پتو را روی سرم کشیدم و بی صدا گریستم، آنقدر که دیگر نفسم بالا نمی آمد. گویا احساسات شکسته ام ترمیم شده بودند و با قدرتی فیل افکن منطقم را از راه به در کرده بودند تا تنها بر من حکم روایی کنند.
  42. 3 امتیاز
    پارت بیست و دوم: صدای زنگ گوشی کلافه ام می کرد، خمیازه ای کشیدم و نگاهی به اسمی که روی گوشی بود، کردم. رادمان بود. خمیازه ای کشیدم. گوشی را دم گوشم گذاشتم و گفتم: بنال! خندید و گفت: عه وا! خواب بودی؟! خمیازه ای کشیدم و گفتم : اوهوم.. کارتو بگو. رادمان گفت: کنکور چطور بود؟ همراه با ناله، گفتم: خوب بود. تموم شد؟! خندید و گفت: نمی خوای بدونی کنکور من چطور بود؟! اخمی کردم و گفتم: مال شما مگه امروز بود؟! خندید و گفت: نه! با دو دست به کله ام کوبیدم و گفتم: برو بشین بخون خب. فنی حرفه ای هم همچین آسون نیستا! ایشی کرد و گفت: نیاز نیست تو بگی! _چشمانم را بستم و گفتم: شب به خیر رادی! و بدون اینکه منتظر جوابش بمانم، تماس را قطع کردم و سعی کردم بخوابم. با خودم فکر کردم که روزهای تلخ به پایان رسیده اند و اگه من هم کنکور قبول شوم، نور علی نور می شود. چشمانم رابستم و به روزهای خوش آینده فکر کردم. تصمیم گرفتم به تارا، اوا و مهیار هم زنگ بزنم وشادی درونیم را تقسیم کنم؛ اما ترس اینکه ممکن است قبول نشوم وجودم را در برگرفت و من بیخیال شدم.
  43. 3 امتیاز
    پارت بیست و یکم روز کنکور فرا رسید.نفس عمیقی کشیدم. از روی تختم بلند شدم و بلند گفتم: بالاخره رسیدی؟ پنجشنبه زهرماری! عزیز وارد اتاق شد. لقمه نان پنیری را به دستم داد و گفت: پاشو مادر تا دیرت نشده.. بلند شدم و دست و رویم را بستم. برعکس همیشه، خبری از خمیازه های پیاپی نبود. به شدتی استرس داشتم که به هیچ جز نمی توانستم فکر کنم. چندین بار، آب یخ به صورتم پاشیدم و در آینه به خودم خیره شدم وگفتم: زمینت می زنم سرنوشت! دیگه دور دور تو نیست! ببین! پدرم چندین شکلات ریز آب نباتی به من داد و گفت: تو زحمتتو کشیدی. نگران نباش! سرم را تکان دادم، اما از شدت استرس حرفی نمی توانستم بزنم. مادرم، بغلم کرد و گفت: نگران نباش . توکلت به خدا باشه هرچی خیره.. اوهومی گفتم و همراه پدرم به سمت حوزه امتحانی راه افتادم. مدام لبم را گاز می گرفتم و ناخن های نداشته ام را به دهان می گرفتم. _پدرم گفت: کی بیام دنبالت؟ شانه ام را بالا انداختم وگفتم زنگ می زنم. بابا گفت: گوشیتو که نیاوردی. لبخندی زدم و گفتم: تلفن عمومی رو که نگرفتن. باشه ای گفت و من با خنده مصنوعی از ماشین پیاده شدم. به سر در دانشگاهی که در آن باید امتحان می دادیم، نگاه کردم. زیر لب بسم اللهی گفتم و وارد شدم. برگشتم و برای پدرم دست تکان دادم. نگاهی به دانش آموزان اطرافم کردم. از قیافه بعضیا هایشان که معلوم بود تا جایی که توانستند، درس خوانده اند. در آن میان یکی دو نفر هم از هم مدرسه ای هایم به چشمم خوردند و من هیچ علاقه ای به تعامل با آنان نداشتم. وارد کلاس ها شدیم،پشت میز نشستیم. شروع به خواندن آیت الکرسی کردم و بعد از توزیع دفترچه آزمون، یکی از شکلات ها را درون دهانم انداختم. سوال ها را با آرامش خواندم و سعی کردم، آن هایی که مطمئن نیستم را جواب ندهم. محو سوالات بودم و گذر زمان را احساس نکردم. زمان آزمون به پایان رسید و مراقبین مشغول جمع آوری شدند. نگاهی به پاسخ نامه ام انداختم، خیلی از سوالات را جواب نداده بودم. اما مهیار گفته بود که مشکلی نیست و اگر سوالی برای من سخت است، برای دیگران هم سخت است. بعد از اینکه پاسخ نامه ها و برگه ها را جمع آوری کردند، آب دهانم را قورت دادم و آرام از سالن بیرون رفتم. به روبه رویم خیره شده بودم و به این فکر می کردم که جواب پدر و مادرم را چه بدهم؟ خوب بود؟ سخت بود؟ دست آخر تصمیم گرفتم بگویم که نتایجش می آید و آن ها را دست به سر کنم. از دانشگاه بیرون آمدم. دختری به من تنه زد. برگشتم. بغل دستی سال آخرم بود. خندید و گفت: چطور بود؟ شانه هایم را بالا انداختم و گفتم: در مجموع بد نبود. سرش را تکان داد و گفت: با چی می ری خونه؟ نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم: زنگ می زنم، بیان دنبالم. آهانی گفت و بعد با کنجکاوی پرسید: خونتون کجاست؟ دستم را داخل جیب مانتو ام کردم و گفتم: کلاهدوز! لبخندش کش آمد، گفت: پس بیا با مترو بریم. شانه هایم را بالا انداختم و گفتم: باید به مادر پدرم خبر بدم. گوشیمو نیاوردم. از داخل جیب مانتو اش، گوشی اش را بیرون آورد و گفت: بگیر زنگ بزن! اخم هایم را در هم کشیدم و گفتم: گوشیتو سر جلسه چی کار کردی؟ کله اش را خاراند و گفت: دادم به مراقب! آهانی گفتم و شماره خانه مان را گرفتم. صدای مادرم در گوشی پیچید: بله ؟ _من: سلام مامان خوبی؟ _مادرم: عه تانیا تویی؟ چطور بود؟ تک خنده ای کردم و گفتم: بد نبود مرسی! _مادرم پرسید: خب خدارو شکر. از پارسال بهتر بود؟ _من: آره خدا رو شکر.. خب نسبت به پارسال خیلی بیشتر خونده بودم. مهتاب_همان بغل دستی سال آخرم_ تنه ای به من زد و گفت: خرخون بدبخت! پوزخندی زدم و بعد از الهی شکر مادرم، گفتم: مامان من با مهتاب، هم کلاسی سال آخرم میام خونه! نگران نشین. مادرم : باشه.. سلام برسون. _من: چشم.. شمام سلام برسونین. کاری هم داشتین به همین شماره زنگ بزنین. مادرم قبول کرد و تماس را قطع کردم. در راه مهتاب گفت: اول کجا و چه رشته ای می زنی؟ شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:حالا رتبه ها بیاد.. خندید و گفت: نه بگو! شانه هایم را بالا انداختم و گفتم: روانشناسی فردوسی. آهانی گفت و گفت: من ادبیات تهران! با تعجب گفتم: چرا اول مشهدو نمی زنی؟ آهی کشید و گفت: همیشه آرزو داشتم تو یه دانشگاه برند درس بخونم. آهانی گفتم و روی صندلی های مترو نشستم. مهتاب گفت: تو هم سقف آرزوهاتو ببر بالا! بدون اینکه به مهتاب نگاه کنم گفتم: ایده آل گرایی همش زجره! اینو به عنوان یه آدمی که قبلا ایده آل گرا بوده می گم. همیشه دلت بهترینارو می خواد و تو برای اون هدفت به اندازه کافی تلاش می کنی. از اطرافت ایراد می گیری و هیچ کسی هم تو رو نمی فهمه. ترجیح می دم چشمامو باز کنم و ببینم من نسبت به تلاشی که کردم فردوسی رو بیارم باید عربی برقصم. و بعد زهر خندی زدم. _مهتاب گفت: آرزوهای من چه آسیبی به تو می رسونن؟ اخم هایم را در هم کشیدم و گفتم: پاشو اومد.. ادامه دادم: آسیباشو، خودت می بینی. واقعا فکر می کنی اونقدر خوندی که تهران رو بیاری؟! مهتاب چیزی نگفت و من احساس کردم، بیش از حد گوشت تلخ شده ام. دستش را گرفتم و در شلوغی مترو ایستادم. رو به مهتاب گفتم: البته تو دختر پرتلاشی هستی و استحقاق بهترین ها رو داری. اما چیزی که هست، می گم وقتی توقعی از خودت نداشته باشی با کم ترین چیزا خوش حال می شی. حرف من اینه. مهتاب لبخند کم رنگی زد و گفت: ولی وقتی سقف آرزوهات بلند باشه، براشون بیشتر و بیشتر تلاش می کنی. دردلم پوزخند زدم و گفتم: آرزوها سقف ندارن. اونا بی نهایتن. به آسمون نگاه کن. فکر می کنی اگه آسمون ته آرزوت باشه بهش می رسی؟ حتی وقتی تو خود آسمونی می تونی بالا تر رو ببینی و می فهمی که هیچ وقت به تهش نمی رسی.. اینه که می تونه آدمو دلسرد کنه و زمین بزنه. خندیدم تا کمی از تلخی حرفم را بکاهم. مهتاب گفت: ولی اگه سقف آرزوهات درحد سقف یه خونه باشه، تو بهش به سادگی می رسی واین باعث می شه تو به خودت غره بشی که به ارزوت رسیدی و وقتی به اون برسی، دیگه سرتو بالا نمی گیری تا آسمون رو ببینی تا یادت بیاد هنوز بی نهایت آرزو و آرمان داری و این باعث می شه که دیگه تلاشی نکنی. این به نظرت خوبه. کمی فکر کردم و گفتمم: آره! به اون رضایتی که بهش دست پیدا می کنی می ارزی. اون حرفی که تو میزنی خیلی آرمانیه ولی بدون روح انسان هیچ وقت ارضا نمی شه و همیشه دلش می خواد بیشتر و بیشتر داشته باشه! داری حرص رو تو خودت تقویت می کنی و از اون جایگاهی که داری لذت نمی بری... خواست حرفی بزند که بلندگوهای مترو به گوشمان رساندند: ایستگاه بعد، طالقانی. کمی حرکت کردم و به در نزدیک تر شدم. مهتاب گفت: خوشحال شدم دیدمت. شماره تو بده، بازم با هم در تماس باشیم. و دستش را به سمت گوشی اش برد. من هم گفتم: منم از دیدنت خوشحال شدم! و ناراحت شدم که بحثمون نصفه موند. شماره ام هم اینه.... شماره ام را سیو کرد و گفت: ایشالله به آرزوت برسی. لبخندی زدم و گفتم: همچنین تو! دوباره صدای بلند گوها بلند شد: طالقانی. برایش دست تکان دادم و از مترو بیرون رفتم. با خودم فکر کردم واقعا حرفی که زدم، درست بود؟! شانه هایم را بالا انداختم و با خودم فکر کردم من اگر جای مهتاب بودم، بی شک فکر می کردم که چشم ندارم دیگران به موفقیت ها و آرمان های والا، دست پیدا کنند. اما، حرف من این نبود. نفسم را با صدا بیرون دادم و زیر لب گفتم: اصلا هر فکری کرده، به من چه؟ به اطرافم نگاه کردم و بعد از چندی به خانه رسیدم. عزیز، مادرم و پدرم را بغل کردم و بابت همکاری که در این مدت داشتند، ازشان تشکر کردم. چشمان عزیز اشکی بود و پدرم با تحسین نگاهم می کرد. به سمت اتاقم حرکت کردم. گاهشمار را از روی دیوا رکندم. برنامه ریزی ام را داخل سطل آشغال ریختم و روی تخت پریدم و بعد از 72 روز، به راحتی خوابیدم.
  44. 3 امتیاز
    پارت بیستم صدای زنگ بلند شد. اخم هایم را در هم کشیدم. تارا، صندلی اش را کشید و گفت: من باز می کنم. سرم را تکان دادم و مادرم پرسید: به بچه ها گفتی ناهار بیان. سرم را تکان دادم و گفتم: فکر کنم، خودشونن. عزیز سریع از جایش بلند شد و گفت: پس بیا میزو جمع کنیم. من و مادرم از جایمان بلند شدیم و به همراه عزیز، در سریع ترین سرعت ممکن، بساط صبحانه را جمع کردیم. صدای خنده های آمیخته با لودگی رادمان را شنیدم و زیر لب گفتم: خودشونن! سرم را خم کردم و دولا دولا، طوری که به نظرم در معرض دید آنان نبود به سمت اتاقم حرکت کردم. سارافان بلند مشکی ام را پوشیدم و برعکس همیشه شال مشکی بی روحم را روی سرم ننداختم وروسری پر نقش و نگار ترکمنی ام که گل های زرد و آبی اش زیباییش را چندین برابر می کردند، سرم کردم. نگاهی به خودم انداختم، روسری بلند بود و زیر کمرم را از عقب پوشانده بود. از جلو هم کمی مرتبش کردم و از اتاقم بیرون زدم. تارا هم، چادری روی سرش انداخت و بیرون رفت. بعد از احوال پرسی من وتارا مشغول پذیرایی از دو برادر شدیم. رادمان که یخش با عزیز و تارا ذوب نشده بود، کمی معذب بود و به سختی جلوی لودگی اش را می گرفت. همه، روی مبل نشستیم و در سکوت هم دیگر را نظاره می کردیم. _رادمهر گفت: ماشالله تارا خانوم، چقدر بزرگ شدین نشناختم. رادمان دهانش را باز کرد تا برادرش را از متلک هاش، بی نصیب نگذارد؛ اما کمی در ذهنش موقعیت را سنجید و دهانش را بست. تارا هم با احترام گفت: مرسی! راستش منم نشناختم. سپس مادرم وارد گفت و گو شد و عزیز هم از جایش بلند شد، تا بساط ناهار را آماده سازد. در این میان، من و رادمان بیکار بودیم. گوشی ام را از روی میز روبه روییم برداشتم. رادمان هم نگاهی به من انداخت و گوشی اش را بیرون آورد، این کار باعث شد تا لحظه ای رادمهر، برگردد و به من و او نگاه کند. من، به روی خودم نیاوردم و رادمهر هم، بحثشان را ادامه داد. رادمان نوشت: چه خبر؟! پوزخندی زدم و نوشتم: خبرا دست شماست. _رادمان: ناهار چی دارین؟ از پررویش خنده ام گرفت، اما برای اینکه جلب توجه نکنم؛ خنده ام را خوردم و نوشتم: استامبولی.. و این اوج رذالت من بود، چون می دانستم که رادمان به شدت از استامبولی منتفر است. اما، رادمان هم دستم را خواند و نوشت: آخ جون! من عاشق استامبولی ام! پوزخندی زدم . قبل از اینکه جوابی بدهم، مادرم گفت:تانیا، پاشو برو کمک عزیز، دست تنهاست. سرم را تکان دادم و با بی میلی از جایم بلند شدم. تارا هم با اجازه ای گفت و پشت سر من از پله ها بالا آمد. عزیز، مشغول بود. من نگاهی به ساعت کردم و گفتم: چی درست کردین عزیز؟ لبخندی زد و گفت: باقالی پلو با مرغ. سوپو بار می ذاری؟ تارا از من سبقت گرفت و گفت: آره عزیز! شما نگران نباشین من و تانیا، ردیفش می کنیم. و چشمکی به من زد. عزیز دست هایش را با حوله خشک کرد و گفت: خدا خیرتون بده مادر. من هم لبخندی زدم و به حکم ادب گفتم: خدا سایه شما رو هم بالای سر ما نگه داره. عزیز، تشکری کرد و از آشپزخانه خارج شد. به سمت یخچال رفتم و چند هویج از سبد میوه و سبزیجات بیرون کشیدم. روی میز نشستم و مشغول رنده کردن شدم. تارا گفت: پس مهیار، دوست رادمهره! هومی کردم و چیزی نگفتم. تارا قابلمه ای را از کابینت بیرون آورد و گفت: نگفته بودی! سرم را بالا آوردم و گفتم: نپرسیده بودی! سرش را تکان داد و چادرش را روی صندلی انداخت و پرسید: از این بالا دیده می شیم. سرم را به چپ و راست تکان دادم و گفتم: نه نگران نباش. اگه بیان اینور دیده می شی. هومی گفت و بعد با کنجکاوی پرسید: چند وقته مهیار رو می شناسی؟ خندیدم و گفتم: تو خودتم باید بشناسی، یادت نمیاد. چهار، پنج سالی می شه.. شیر آب را باز کرد و گفت: برای چی باید بشناسم؟ خندیدم و گفتم: یه چیز می گم بین خودمون بمونه، تا قبل از بازنشستگی هدیه جون، من می رفتم خونه آوا اینا درس بخونم، یادته؟ سرش را تکان داد و گفت: خب؟ خواستم حرفی بزنم که گفت: واستا ببینم مگه خاله هدیه، بازنشست شده؟! سرم را تکان دادم و گفتم: آره.. خودش چند وقت پیش رفت درخواست بازنشستگی داد.چون پرستار بود و بیمارستانشون نیرو کم داشت، باید دو شیفت هرروز وایمیستاد و گفت کشش نداره. آهانی گفت و من ادامه دادم: اونو بیخیال. هروقت می رفتم خونشون حسابی با آوا و رادمان و مهیار شیطنت می کردیم. آهی کشیدم و گفتم: همو خیس می کردیم... فوتبال بازی می کردیم...هی! چه روزگاری بود. تارا خندید و گفت: بگو چرا پارسال کنکور قبول نشدی! دست روی مقوله حساسی گذاشت.نفس عمیقی کشیدم و از لای دندان هایم غریدم و گفتم: اون فرق داشت. من می خوام روانشناسی فردوسی رو بیارم، شهرای اطرافم میاوردم، خودم نخواستم. هویج هارا از زیر دستم کشید و گفت: خیلی لف لفویی! وبعد از تک خنده اش ادامه داد: اون که صددرصد. ابرویم را بالا انداختم و با شک پرسیدم: مسخره می کنی؟ سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت: نه! فقط حرفم اینه، امسال درستو بخون عین آدم! که این قضایا تکرار نشه. باشه ای گفتم و ادامه دادم: حواسم هست! پلک هایش را روی هم فشرد و هویج هارا داخل قابلمه ریخت. دستم را گرفت و گفت: ولی مهیار و رادمهر از نظر تیپ شخصیتی خیلی با هم متفاوتن، نه؟ سرم را تکان دادم. با خنده گفت: مهیار تلفیقی از لودگی و شیطنت رادمان و مردونگی رادمهره. خندیدم و گفتم: داره جلو خودشو می گیره جلو تو لوده بازی درنیاره. تک خنده ای کرد، چادرش را از روی دسته صندلی برداشت و گفت: نمی تونه که شخصیتشو پنهون کنه. بعدم من همش دو سال نبودما! پشت سرش از آشپزخانه خارج شدم و گفتم: اوهوم! تارا، از پله ها پایین رفت و دست مرا هم کشید و گفت: بیا تانی عه! من همش چندوقت اینجام مگه؟! چشم هایم را درحدقه چرخاندم و پشت سرش راه افتادم. رادمهر با تلفن حرف می زد. سر جای قبلی ام نشستم. رادمان اشاره ای به رادمهر کرد و رو به من کرد و گفت: دیدی مخشو زدن؟! خندیدم و گفتم: چی شده مگه؟ رادمان گفت: نمی بینی؟ صب تا شب یا با هم از پشت تلفن حرف می زنن یا مدام باهم میرن بیرون. ابرویم را بالا انداختم و گفتم: کیه؟ رادمان پشت چشمی نازک کرد و گفت: مهی! اخم هایم را در هم کشیدم و با وجودی که حدس می زدم منظورش مهیار است، اسم دخترخاله اش را آوردم و گفتم: مهسا؟ قهقهه ای زد و گفت: نه بابا! مهیار.. مهسای بنده خدا به این چی کار داره؟! تک خنده ای کردم و گفتم: خوبه! تو چرا با دوستات نمی ری بیرون؟ چشم هایش را در حدقه چرخاند و گفت: اونا که درس و دانشگاه دارن. اندیشمندانی مثل من هم که قبول نشدن یا تو خط دوست دختراشونن، یا هم که عازم خدمتن! خندیدم و گفتم: شما تصمیم نداری بری تو خط دوست دختر موست دختر؟ خندید و گفت: من اراده کنم، کلی کشته مرده دارم ولی حالا صبر می کنم انشالله تو دانشگاه یکی رو پیدا می کنم که فامیلش به سعیدی نزدیک باشه، درسشم خوب باشه، بتونم تو امتحانا روش حساب کنم. پوزخندی زدم و گفتم: موفق باشی. سرش را تکان داد و گفت: هستم! هومی گفتم و بعد پرسیدم: آوا چی کار کرد دانشگاهشو؟ شانه هایش را بالا انداخت و گفت: مرخصی گرفته به نظرم. صدای مامان بلند شد: تانیا؟ پاشو بیا با تارا سفره رو بنداز. سرم را بلند کردم و با تارا مشغول کار شدیم. بعد از اینکه سفره را چیدیم، مادرم از رادمان و رادمهر خواست تا سر میز بیایند و با متانت، به آن ها تعارف کرد. بعد از اینکه تارا، برای همه غذا کشید. بسم اللهی گفتم و مشغول غذا شدم. میان غذایم چندین بار تعارف کردم تا رسم مهمانوازی را به جا آورده باشم. کمی بعد، اکثریت غذاهایشان را خورده بودند، نگاهی به ظرف خودم کردم. آنقدر در افکارم غوطه ور شده بودم که تقریبا، نیمی از غذایم دست خورده مانده بود. دست از غذا خوردن کشیدم و با پیاله ماستی خودم را سرگرم کردم. رادمهر پرسید: چه خبرا از کنکور تانیا خانوم؟ شانه هایم را بالا انداختم و گفتم: استرسشو که دارم ولی خب هنوز فرصت هست. رادمهر چنگالی که با آن سالاد می خورد، را به سمت من گرفت و آن را کمی حرکت داد و گفت: پس خوبه! داریم همکار می شیم. همه می دانستند که من تا چه حد شیفته روانشناسی ام. شاید واسه اینکه با روانشناس های ماهری در راتباط بودم، شاید واسه اینکه دلم می خواست آدمهایی که مثل من دنیایشان در مقطعی سیاه میشد، حق دارند که دوباره به زندگی برگردند، حالا هر دلیلی که داشت من شیفته این رشته بودم حتی یک سال پشت کنکور ماندم تا حتما همین رشته را قبول شوم. آن شب هم گذشت؛ وارد اتاقم شدم، پشت میز نشستم و همراه تارا برنامه منسجمی برای درس خواندنم ریختیم. تارا مرا تشویق می کرد و می گفت: حتما موفق می شوم! نگاهی به گاهشماری که درست کرده بودم، انداختم تنها 72 روز مانده بود. و من از 85 درصد آن ساعات استفاده کردم. مهیار را از برنامه ام حذف کردم. گوشی و آهنگ را که هیچ! من ودرس، تنها چیزی که می دیدم. مهیار برایم پیام نوشت که اینگونه پیش رفتن خوب نیست و دست آخر تارا، در حالیکه کمتر از یک ماه به کنکور مانده بود، مرا راهی مطب مهیار کرد. مهیار روی همان چهارپایه نشست و گفت: دختر! خودکشی با درس؟! این چه راهیه؟ نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم: مهیار! نمی خوام به هیچی فکر کنم. از جایش بلند شد و گفت: چند روزه از خونه بیرون نیومدی؟ تارا می گه بیشتر از دو ماهه خودتو حبس کردی! معلومه داری چی کار می کنی؟! لبم را گزیدم و گفتم: مهیار! این زندگی منه! نه تو، نه هیچ کس دیگه ای حق نداره توش دخالت کنه. خودم اونقدر عاقل و بالغ هستم که بفهمم دارم چی کار می کنم. من دارم برای هدفم تلاش می کنم. خواهش می کنم اینو بفهم. می دونی روزای اول چقدر سختم بود تا تونستم بهش عادت کنم؟ مهیار، عینکش که دسته کائوچویی مشکی داشت را روی چشمانش زد و دل من بدجور و بیشتر از همیشه برایش غنج رفت. برگه ای را بالا گرفت و گفت: ساعت6صبح بیدار می شی و 12 شب می خوابی! سرم را تکان دادم. سرانه مطالعه ات به طور میانگین، روزانه 13 ساعته! لبم را گزیدم و گفتم:5 ساعتش بیهوده هدر می ره! تازه تارا و مامان میان به زور از اتاقم می کشنم بیرون. سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت: اون پنج ساعت رو تو بخونی هم چیزی نمی فهمی. وای خدای من تانیا، این چه برنامه مزخرفیه! اخم کردم . مهیار قبل از اینکه حرفی بزنم، گفت: یه نگاه به خودت بنداز. اون چشما رو ببین چه گودی افتاده زیرش. صورتت رو ببین، تا چه حد استخونات زدن بیرون. بلند شدم و به خودم در آینه ای نگاه کردم. بیش از حد لاغر شده بودم. مهیار پشت میزش نشست و گفت: این رویه رو تمومش می کنی! همین امروز. _نالیدم: مهیار! بهت گفتم این تو نیستی که برا من تعیین تکلیف می کنی. چرا نمی فهمی؟! سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت: تو از این تانیایی که ساختی لذت می بری؟! اون تانیا هیچ وقت با ناله حرف نمی زد، اعتماد به نفس داشت. خودتو کشتی تانیا! بسه. آب دهانم را قورت دادم و با عجز به مهیار چشم دوختم. مهیار روی چهارپایه بلندش نشست ، خم شد و طبق عادتش دست هایش را در هم قفل کرد. در چشمانم خیره شد و گفت: روزی بیشتر از 5 ساعت نشه! پوفی کردم و گفتم: قبولیمو تضمین می کنی؟! سرش را تکان داد و گفت: آره 5 ساعت مفید! باشه ای گفتم و بدون خداحافظی از اتاقش بیرون زدم. وارد خانه شدم، تارا چمدانش را بسته بود و به محض اینکه من وارد شدم؛ مرا در آغوش کشید. با تعجب به چمدانش خیره شدم و گفتم: داری می ری؟ سرش را تکان داد و گفت: یک ساعت دیگه باید فرودگاه باشم. آنقدر ضعیف شده بودم که بی مهابا، شروع کردم به گریه کردن. پشتم را مالش داد و گفت: بهتری؟! سرم را تکان دادم و گفتم: آره! می خواستم اصرار کنم که نرود، اما غرور لعنتی ام، سدی بسته بود و نمی گذاشت حرف هایم را بروز دهم. در آن یک ساعت و نیم، تنها هم را نگاه کردیم و گاه و بی گاه اشک ریختیم. من فرصت های باهم بودن را از دست داده بودم و بعد از تینا، قرار بود فقدان تارا را هم بر دوش بکشم. تارا لبخندی زد و گفت: زود به زود بهم زنگ بزن! سرم را تکان دادم و لبخند لرزانی زدم. صدای پارک شدن ماشین پدرم را شنیدم، تارا چمدانش را بلند کرد و من ، عزیز و مادرم پشت سرش راه افتادیم. پدرم چمدانش را گرفت و در صندوق عقب گذاشت. در بین راه، مادرم تارا را از نصیحت ها و نگرانی های مادرانه اش_که بسیار زیبا بودند_ بی نصیب نگذاشت و تارا با لبخند تمام حرف هایشان را پذیرفت و در ختم کلامش گفت: بابا! نمی رم که بمیرم. همتون دپرس شدین. تارا چه می دانست که مرگ تینا مارا برای حوادث غیر متقربه، آماده کرده است و همه ما، ترسی اجتناب ناپذیر داشتیم. در فرودگاه، برای آخرین بار بغلش کردم و گفتم: تارا، مثه یه شهابی! اومدی و با وجودت حال بدمون رو خوب کردی و حالا با رفتنت همونقدر ناراحتیم که بچه ها از رفتن شهاب ارزوهاشون. لبخندی زد و با صدای بغض آلود گفت: دلم برات تنگ می شه. سرم را تکان دادم و این بار، نگذاشتم اشک ها، صورتم را خیس کنند. تارا زیر گوشم زمزمه کرد: تو باید به خاطر خونواده مون محکم باشی. می فهمی که. با پشت دستم، اشک هایی که جاری نشده بودند را پاک کردم و شستم را بالا گرفتم و گفتم: برو و با موفقیت بیا. لبخندی زد و مادرم و عزیز و پدرم را در آغوش گرفت و تمام حرف هایش را زد. دست آخر بابا گفت: برو.. دیرت نشه بابا. سرش را تکان داد و چمدانش را از پله برقی بالا برد. برگشت و برای همه ما دست تکان داد. مادرم، مرا در آغوش گرفت و گفت: گریه نداره که.. به چشمان اشکی اش نگاهی کردم و پلک هایم را روی هم فشردم و گفتم: نه! معلومه که نه.. بریم..
  45. 3 امتیاز
    پارت نوزدهم صدای زنگ گوشی مرا از خواب، بیرون کشید و من لنک لنگان به طرف دستشویی حرکت کردم و با چشمان بسته، دست و رویم را شستم و با صدای بلند، تارا را صدا کردم. تارا، به شدت خسته بود و می گفت ساعت بیولوژیک بدنش، هنوز عادت نکرده ست. من هم، اعتراضی نکردم. به مادرم خبر دادم و ساعت 7 صبح، راهی خانه هدیه جون شدم. آوا، ساکش را چیده بود. نگاهی به من کرد و خودش را در آغوش من انداخت. بغلش کردم و کمی به او دلگرمی دادم. از هدیه جون، بابت اینکه مادرم نتوانسته بود بیاید، عذرخواهی کردم و او صمیمانه پذیرفت. رادمان هم که از سروصدای ما، بیدار شده بود گفت: وای ناهار باید دست پخت رادمهرو بخورم! و در حالیکه خمیازه می کشید با دست به سرش کوبید. خندیدم و گفتم: ناهار بیاین خونه ما خب! هدیه جون لبخندی زد و گفت: عزیز دلم! نمی خواد خودتو مامانتو تارا رو تو زحمت بندازی، اینا خودشون یه کاری می کنن. من هم متقابلا لبخندی زدم و گفتم: چه زحمتی! اتفاقا مامان خیلی هم خوشحال می شه. هروقت من میام اینجا به آقا رادمهر و رادمان سلام می رسونه. رادمان اخمی کرد ، ادای مرا در آورد و گفت: آقا رادمهر! تک خنده ای کردم و رویم را برگرداندم، بغض در صورت آوا بیداد می کرد. دوباره او را در آغوش گرفتم و گفتم: آوا؟ً تو خیلی محکم تر بودی، من اون آوا رو میشناسم. همون باش. ناگهان، صدای رادمان که بالودگی حرف می زد، بلند شد: حاج خانوم؟ خاک به سرم. دلت میاد منو تنها بزاری، میمون؟ تو خیلی سفت تر از اینا بودی.. برگشتم و دیدم رادمان، رادمهری که هنوز در عالم خواب سپری می کرد را بغل کرده ست و ادای من و آوا در میاورد. اخمی کردم و آوا بلند خندید. هدیه جون هم با شوخی غرید: رادمان! کی می خوای از این مسخره بازیات دست بر داری؟ رادمان، رادمهر را ول کرد و گفت: هروقت زنم دادی! گذاشتی به پریچهر خودم برسم. مادرش خندید و آوا گفت: رو تو برم. کی هست حالا؟! رادمان اشاره ای به رادمهر کرد و گفت: همین میمون! تک خنده ای کردم. رادمهر برگشت و گفت: باشه رادمان! باشه! رادمان خندید و گفت: برو دست و رتو بشور برادر. دوست دخترات ببیننت می گرخن! رادمهر همانطور که به سمت روشویی حرکت می کرد، گفت: اونی که باید می گرخید که نگرخید، خدا بقیه رو به خیر بگذرونه. بغض آوا، به شدت کمرنگ شده بود و بالبخند به رادمان، نگاه می کرد. رادمان هم لبخند برادرانه ای زد و او را بغل گرفت و گفت: گریه نداره دختر خوب! تو خودتو نمیشناسی؟ عین گربه ها نه تا جون داری.. و بعد، چشمکی روانه خواهرش کرد. دل ـآوا، کمی قرص تر شده بود. رادمهر هم بعد از اینکه از دست شویی بیرون آمد، آوا را بغل کرد و گفت: محکم باش! همون آوایی که بابا می شناخت. بغض دوباره در صورتش هویدا، شد. لب زد: به بابا زنگ زدی؟ پدر آوا، پلیس بود و مدام در ماموریت های کاری به سر می برد. رادمهر مکثی کرد و گفت: خط خودش که خاموشه. اداره گفت: سالمه نگران نباشیم! آوا، سرش را تکان داد اما معلوم بود که راضی نشده است. سر انجام، آوا به همراه هدیه جون و رادمهر، به سمت فرودگاه حرکت کردند. نگاهی به رادمان انداختم و گفتم: حاضر شو، بریم خونه ما. خندید و گفت: بابا ما خرس گنده شدیم. بیایم اونجا چی کار؟ بعدشم حالا که آوا و مامان رفتن، احتمالا رادمهر روزای فرد مهیار رو میاره اینجا و روزای زوجم، پا می شه می ره مطبش. من نمی دونم، این مهیا آهن ربا داره، چی داره، مدام این داداش ما رو می کشونه به سمت خودش. خندیدم و گفتم: به اونم خبر بده ولی من که می دونم تو تنهایی از پس هیچی بر نمیای، پاشو بریم. رادمان خمیازه ای کشید و گفت: خیله خب تو برو. من یکم بخوابم. هماهنگ می کنم. باشه ای گفتم و روانه خانه مان شدم. ساعت حدودا 8 بود و اهالی خانه به جز عزیز، خواب بودند. به سمت اتاقم خزیدم و زیر پتو رفتم. تارا با صدای خواب آلودی گفت: رفتن؟ غلتی زدم و گفتم: هوم! خمیازه ای کشید و گفت: خیلی وقته خاله هدیه و بچه هاشو ندیدم. پوزخندی زدم و گفتم: دوسال! _تارا: اوهوم.. حیف که خسته بودم وگرنه باهات میومدم. سرم را تکان دادم و میان خمیازه هایم گفتم: به رادمان گفتم با داداشش بیاد اینجا.. غلتی زد و ما چشم در چشم، شدیم. تارا گفت: خوب کردی! پلک هایم را روی هم فشردم و گفتم: می دونم! سرش را تکان داد و گفت: یادته بچه بودیم یا ما همش اینجا بودیم یا اونا؟ پوزخندی زدم و گفتم: آره! چه روزای خوبی بودن. تارا، هم خیلی آرام سرش را تکان داد و گفت: یادش بخیر.. به روبه رویم خیره شدم و گفتم: می گم تارا، تو آلبوم عکسامون جز رادمهر و رادمان، یه پسر دیگه هم هست. میشناسیش؟ به دست و پایش کش و قوسی داد و گفت: سارمانو می گی؟ شانه هایم را بالا انداختم و گفتم: احتمالا! از جایش پا شد و گفت: بهتره اسمشو جلو عزیز و بابا نیاری. ابروهایم را بالا انداختم و او ادامه داد: رابطه خوبی باهم ندارن. آهانی گفتم و بحث را ادامه ندادم. تارا بلند شد، دستم را گرفت و گفت: پاشو، بریم یه میز صبحانه بچینیم. ناسلامتی دختر این خونه ایما. نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم: بیخیال دیگه! دستم را کشید و گفت: پاشو تنبل خانوم.. پاشو.. چشمهایم را بهم مالیدم و بالاجبار، پشت سر او به سمت آشپزخانه حرکت کردم. تارا، در یخچال را باز کرد و گفت: ببینیم چی داریم؟! از داخل یخچال، پنیر، کرده ، مربا و شیر را بیرون آورد و روی میز گذاشت. برگشت و به من خیره شد و گفت: تانی! بپر برو یه نون بخر. غرغری کردم و گفتم: دیگه چی؟ سرش را داخل یخچال برد و گفت: خامه هم بگیر.. نگاه عاقل اندر سفیهانه ای کردم و گفتم: چاق می شی! خندید و مرا با فشار دست هایش از آشپز خانه بیرون راند و گفت: ده دقیقه دیگه با نون تازه، ببینمت همراه خامه! وگرنه صبحانه بی صبحانه.. همانطور که به سمت اتاقم حرکت می کردم، گفتم: زورگو! سرش را از آشپزخانه بیرون آورد و گفت: خودتی! با، بیحالی لباس هایم را پوشیدم و به نانوایی محل رفتم. شلوغ بود و مدت نسبتا زیادی را، روی صندلی نشستم. کلافه، به اطراف نگاه کردم که چشمم به رادمان افتاد. رادمان سه عدد نان گرفت و با خوشحالی به سمت خروجی حرکت کرد. سوتی زدم، که این باعث شد همه برگردند و خیره نگاهم کنند. لبم را گاز گرفتم. از روی صندلی بلند شدم و به سمت رادمان حرکت کردم. رادمان، نان ها را، بیرون گذاشت تا سرد شوند. کنارش ایستادم و گفتم: علیک السلام. لبخندی زد و گفت:فاصله تو رعایت کن، خواهر. خندیدم و گفتم: رادی، دوتا از اون نوناتو میدی به من؟ رادمان برگشت و گفت: چی؟! فیشم را به سمتش گرفتم و گفتم: کلافه شدم دیگه. بیا این سه تا نون، واسه تو. دو تا از اینا رو هم بده من ببرم. خندید و گفت: عمرا! برو دختر..برو روزیتو خدا جای دیگه بده. لبم را گزیدم و راهم را به سمت نانوایی کج کردم. رادمان صدایم زد: هی، دختر منکراتی؟! چشم هایم را روی هم بستم، تا از نگاه مردم، افکارشان را نخوانم. جلو رفتم و گفتم: بله؟ پشت چشمی نازک کرد و گفت: بیا ! و دو تا از نان هایش را به سمتم گرفت. تشکر کردم ،فیش را به او دادم و نان ها را گرفتم. سپس گفتم: کی میای؟! خمیازه ای کشید و گفت: یه صبحونه دست و پا کنیم، میایم. سرم را تکان دادم و با گفتن واژه فعلا، از او فاصله گرفتم و به سمت خانه مان حرکت کردم. کمی جلوتر، همانطور که تارا خواسته بود؛ برایش خامه ای گرفتم و راهی خانه مان شدم. زنگ در را به صدا در آوردم. عزیز پرسید: بله؟ کمی جلوتر رفتم تا عزیز مرا ببیند. وارد خانه شدم. به محض اینکه تارا، چشمش به من افتاد؛ گفت: بزارشون رو میز! الآن مامان رو هم صدا می کنم. سرم را تکان دادم و نان و خامه را روی سفره ای که تارا، با هنرمندی چیده بودش، رهایش کردم. مادرم از اتاقش بیرون آمد و همراه تارا به سمت آشپزخانه حرکت کرد. عزیز هم، در استکان ها، چای ریخت و سینی اش را روی میز قرار داد. پشت میز نشستیم و تارا گفت: مامان ببین گل دخترات چه کردن! چشمان مادرم برق زد و برق نگاهش تا اعماق وجودم را گرم کرد. ناخود آگاه لبخندی زدم و مادرم گفت: به به! سپس رو به من ادامه داد: رفتی خونه هدیه؟ سرم را تکان دادم و برایش از اتفاقاتی که دیدم، تعریف کردم. سرش را تکان داد و گفت: من که دلم روشنه. چیزیش نمی شه انشالله. عزیز و تارا هم حرف مادرم را تایید کردند. اما، من نمی توانستم آشوبی درونم را که هر روز، برافروخته تر می شد را پنهان کنم و از امید صحبت کنم. با این همه، چیزی نگفتم و مشغول صبحانه ام شدم.
  46. 3 امتیاز
    پارت هجدهم: تارا از مهیار خواهش کرد تا همراه ما به خانه بیاید. اما مهیار تشکر کرد و گفت قرار مهی دارد که نمی تواند زیرش بزند. قلبم لحظه ای از اینکه، ممکن است مهیار با دختری قرار داشته باشد، فشرده شد. اما حرفی نزدم و دوشادوش تارا وارد خانه شدم. هنگامی که کفش هایمان را جفت می کردیم، گفتم: تارا، خواهشا کسی از این سوتی من بو نبره. لبخند دندان نمایی زد و گفت: باشه! سرم را تکان دادم و به یکراست به سمت اتاقم حرکت کردم. عزیز مرا در راه پله ها دید و مثل همیشه، در آغوشم کشید. لبخند بی جانی زدم وگفتم: بهترم عزیز! شکر.. عزیز الحمدللهی گفت و بعد ادامه داد: ننه شام حاضره. ما خوردیم برای تو و تارا گذاشتم تو آشپزخونه، برین گرم کنین بخورین. تشکر کردم. اما به قدری خسته بودم که احساس گشنگی نکردم و به سمت اتاقم خزیدم. تارا، کمی بعد وارد اتاق شد و لباس هایش را در آورد. نگاهی به من کرد و گفت: غذا گرم بکنم برات؟ همانطور که خمیازه می کشیدم، گفتم: نه! قربون دستت یه لیوان آب بیار بالا. سرش را تکان داد و از اتاق خارج شد. گوشی ام را از کوله ام بیرون آوردم، آوا پیام داده بود و خواسته بود در اسرع وقت با اوتماس بگیرم. نگاهی به ساعت کردم حدودا ده و نیم بود. آوا، را گرفتم. نگران بودم و مدام لبم را گاز می گرفتم. بالاخره جواب داد. صدایش سرشار از بغض بود. گفتم: آوا؟ چی شده؟ مردم از نگرانی! صدای نفس هایش را که در هق هق هایش آمیخته بود را، شنیدم. دست آخر گفت: هفته دیگه می رم ایتالیا! چشم هایم تا بیشترین حد ممکن گشاد شدند، آوا ادامه داد: قبلا ویزاشو داشتم. به خاطر عمل دستم. لبم را گزیدم، چندین نرمه استخوان آوا در یک تصادف شکسته بود و اکنون او، برای ترمیم آن راهی کشوری دیگه می شد. با صدایی لرزان گفتم: کی برمی گردی؟! _میان گریه هایش گفت: یکی دو ماه دیگه.. بستگی داره.. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: گریه ت برای چیه؟! با هق هق گفت: من... از.. از عمل... می تر...می ترسم. لبم را گاز گرفتم و گفتم: از کارافتادگی دستتو می تونی تحمل کنی؟ گریه اش، تشدید شد و گفت: نه! نمی تونم.. ولی.. تانی.. خمیازه ای کشیدم و گفتم: نگرانی نداره.... باکی می ری حالا؟ _آوا: با.. با ما..مامانم.. سرم را خاراندم و گفتم: مگه نمی گی هفته دیگه ست؟ پس چرا اینقدر بغ کردی؟ _آوا: چرا.. ولی... ولی قراره فردا برای یه سری کار بریم تهران.. _من: چی؟! کی؟! تعجبم را نمی توانستم پنهان کنم، ترس اینکه ممکن است آوا را نبینم، جان مرا هم گرفته بود. تارا وارد اتاق شد و روی تخت تینا ، دراز افتاد. به من نگاه کرد و با حرکت دستش اشاره کرد: کیه؟ لب زدم: آوا! سرش را تکان داد. آوا گفت: 9 صبح بلیط داریم. می خوایم یه پزشک دیگه هم تایید کنه که نیاز به عمله.. سرم را تکان دادم و گفتم: نگران نباش آوایی..بادمجون بم آفت نداره.. امیدوارم لرزانی، گفت و بعد تماسمان راقطع کرد. روی تخت دراز کشیدم و به سقف خیره شدم. تارا گفت: پسر شایسته ای بود. خمیازه ای کشیدم و گفتم: کی؟ تارا هم، با لحن خواب آلودی گفت: مهیار. پوزخندی زدم و گفتم: مبارک صاحابش! تارا هومی گفت و ادامه داد: مثه که صاحابشو خیلی دوست داری. تک خنده ای کردم و گفتم: بگیر بخواب فردا باید بریم، بدرقه آوا. سرش را تکان داد و گفت: کجا می ره به سلامتی؟ برایش قضایا را تعریف کردم، تارا برایش آرزوی سلامتی کرد و چراغ اتاقمان را خاموش کرد تا بخوابیم. با خنده گفتم: تارا می گم تو شبا خیلی خرخر می کنی؟! او هم خندید و گفت: اینطور می گن. چرا؟ تک خنده ای کردم و همانطور که با موهایم بازی می کردم، گفتم: تینا، همیشه به من غر می زد که من و تو ، تو خواب خیلی خرخر می کنیم. تارا اخمی کرد و گفت: نه که خودش خرخر نمی کرد. من هم سرم را تکان دادم و گفتم: والا! علی رغم اینکه به شدت، خسته بودم تا پاسی از شب با تارا از خاطراتمان حرف زدیم و هردویمان در خفا، از ترس اینکه مبادا دیگری بفهمد؛ بی صدا گریه کردیم و این همان خواهرانه های دریغ شده ای بود که ما دوباره بهم هدیه اش دادیم.
  47. 3 امتیاز
    پارت چهاردهم: از پله های حیاط بالا رفتم و از پنجره وارد اتاقم شدم. نقس عمیقی کشیدم و با خودم گفتم: هیچ جا خونه خود آدم نمی شه. صدای تردد افراد خانه را می شنیدم. عزیز و مادرم، نگران بودند که مبادا دیر برسند و پدرم تکرار می کرد که چیزی نمی شود. روبه رو ی آینه نشستم. دستم را لای موهای خوش حالتم بردم و به چشم های طوسی ام خیره شدم من که بودم؟! یک دختر 19 ساله که این روزها باید دغدغه اش، بیرون رفتن با دوستانش می بود. اما نبود؛ من این روزها دغدغه ای نداشتم؛ من این روز ها زندگی نمی کردم. تنها گاهی،در جنگل خاطراتم قدم میزدم؛ می رسیدم به درختی که آن روزها از همیشه نحیف تر شده بودم؛ درخت قشنگ خاطرات من و تینا دیگر رشد نمیکرد. به انتها رسیده بود. نفس عمیقی کشیدم و زمزمه کردم که باید، هر روز محکم تر از روز گذشته شوم. به خودم گفتم که باید سرنوشت را زمین بزنم. اما مگر من یک دختر 19 ساله نبودم ؟! نمی دانم چشمان متورمم و گود افتاده ام که این را نمیگفتند. کمر خمیده ام که این را نمیگفت. جریان مرداب گونه زندگی ام که این را نمی گفت.ولی من این بودم:تانیا اعتمادی دختری 19 ساله! دختری که دنیایش زیر انبوهی از خاک خوابیده بود.. دختری که قد بلندش این روزها خمیده شده بود؛من با این سرنوشت لعنتی راه آمدم شانه هایم را خمیده کردم؛ چشمانم را بستم و گذاشتم سرنوشت مرا بشکند و نابودم کند. مهیار می گفت که شاید بد نباشد که با سرنوشت راه آمدن! ولی بد بود، بد هم نبود. افتضاح بود! نمی خواستم باور کنم که سرنوشت زمینم زده است! نمی توانستم! شاید این بار خواستنم، توانستن نمی شد.. بالاخره صدای در بلند شد و من نفس عمیقی کشیدم. مانتو و شالم را در آوردم. روی تختم خودم را انداختم و چشمانم را بستم و بعد از مدت ها، بعد از ظهر آرامی را در خواب سپری کردم.


×
×
  • جدید...