رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

تخته امتیازات

  1. مديريت كل

    مديريت كل

    مدیریت


    • امتیاز

      80

    • تعداد ارسال ها

      3,220


  2. M@hta

    M@hta

    مدیریت


    • امتیاز

      45

    • تعداد ارسال ها

      1,559


  3. Yasi..

    Yasi..

    پلیس انجمن


    • امتیاز

      39

    • تعداد ارسال ها

      4,234


  4. Omid

    Omid

    کاربر عادی


    • امتیاز

      37

    • تعداد ارسال ها

      316



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در سه شنبه, 14 اسفند 1397 در همه بخش ها

  1. 10 امتیاز
    خـدایـا⭐️ دراین دریای ⭐️ پرتلاطم روزگار با نگاه مهـربانت ⭐️ دلگرممان کن به فـردایی بهتـر...⭐️ شبتون پراز آرامش⭐️ و نگاه خداونـد هر کجا که هستین⭐️ همراهتان باشد⭐️ شبتون آرام⭐️
  2. 4 امتیاز
    دلنوشته ای بسیار زیبا از کاربر فعال عزیزمون . بخونید و لذت ببرید .
  3. 2 امتیاز
    نام رمان: سرکار خانم وروجک نویسنده: فاطمه عیسی زاده ژانر: طنز ، عاشقانه کلیپ زیبای رمان: http://s7.picofile.com/file/8375997418/VID_20190613_231435_427.mp4.html خلاصه: دختری با حریر مشکی بر سر که پرده ی شب چشمانش را تسخیر کرده و روزگارش هم به رنگ چشم هایش رنگ باخته است ... دختری از جنس درد های اجباری و اجباری های درد اور ... دختری که زیر بار مشکلات مرد شده است ... دختر است اما مردانه دلش گرفته است ... خسته شده اما هنوز هم چون کودک با نشاطی شوق به ادامه دارد . شیطنت می کند و این سر زندگیه بی حد و اندازه اش ، زیر تمام کاسه و کوزه های تباهی می زند ... به راستی دنیا او را به بازی گرفته یا او دنیا را ببازی ؟ دختری که باهر خنده اش دل باخته ای اسیر سیاه چاله ی گونه اش می شود و خودش دلی برای باختن ندارد ، نه شاید هم دارد و باختن در ذاتش نیست ... هدف از نوشتن : علاقه ی شدید به نوشتن و تمرین و تقویت نویسندگی ↩نقد رمان رمان سر كار خانوم وروجك💎 ?☕
  4. 2 امتیاز
  5. 2 امتیاز
    روز تولدم که ماه پیش بود.. اونم بخاطر کاره یکی از دوستای چندین سالم که برام انجام دادو به شدت غافلگیر شدم. حرفه ای ترین تقلبی که کردی کی بوده و چه درسی؟ روش تقلبو بگو😂
  6. 2 امتیاز
    وای فداتشم خیلی دکتری رو دوس دارم من تبدیلت میکردم به یه ادم کوچولو که همیشه پیشم باشی خیلی ادم کوچولو دوست دارم اندازه انگشت اشاره کوچولو
  7. 1 امتیاز
    صفحه ی رمان دورگه نام رمان : دورگه نام نویسنده : امیرحسین معاصری (A.H.M) ژانر : تخیلی _ عاشقانه _ ماجراجویی _ معمایی _ هیجانی _ فانتزی عکس های مدنظر برای صفحه ی اصلی : عکس های مدنظر برای گوشه : . فقط اگه فکر که میکنید عکس بهتری سراغ دارید و اون بهتر درمیاد و مرتبط تره ؛ از اون استفاده کنید ... ممنون نظر خودم برای عکس صفحه اصلی عکس شماره ی 2 و برای گوشه عکس شماره 1 (3) میباشد.
  8. 1 امتیاز
  9. 1 امتیاز
    زنده باشی دختر گل همه ی ما زمانی که اومدیم تو سایت مطمئنن مثل شما نا آشنا بودیم پس جایی برای شرمندگی نیست .
  10. 1 امتیاز
    مرسی که هستین و با کمک هاتون منو شرمنده میکنید💛💛💛
  11. 1 امتیاز
  12. 1 امتیاز
    ببخشید که به شما و همکاراتون زیاد زحمت دادم. ممنونم بهترین مدیر❤❤❤
  13. 1 امتیاز
    بعد از صرف شام به اتاق رفتم؛ طبق معمول گوشی رو دست گرفتم، که مامان صدا زد: ظرف ها رو کی باید بشوره؟؟ نسیم: ظرف های امشب با ترنم هست. ترنم: هـــی روزگار، من یعنی شانس دارم؟؟!! چیزی نگفتم و از اتاق رفتم بیرون؛ وارد آشپزخونه که شدم، دستکش رو پوشیدم و شروع به شستن ظرف ها کردم. بعد از این که کارم تموم شد، باز به اتاقم برگشتم؛ برخلاف دفعهٔ قبل حوصلهٔ گوشی رو نداشتم و دوست داشتم کمی به آینده ام فکر کنم... آینده ای که با رفتن به دنیایی بزرگ تر، میتونه حتی سرنوشت و نوع افکارت رو تغییر بده... لامپ اتاقم رو خاموش کردم، پرده رو کشیدم. جوری تاریک شد که پیدا کردن صندلی واسم دشوار بود، اما این تاریکی آرامش خاصی داشت؛ حتی دلم راضی نمیشد چراغ خواب رو ثانیه ای روشن کنم و میسرم رو پیدا... بلأخره با لمس کردن وسایل داخل اتاق؛ صندلی رو پیدا کردم و روی اون نشستم. به آرومی سرم رو روی میز تحریرم؛ و دستام رو مث حلقه ای به هم قفل کردم؛ و زیر سرم گذاشتم... چشمام ناخودآگاه بسته شدن...
  14. 1 امتیاز
  15. 1 امتیاز
  16. 1 امتیاز
    زندگیمو یا بهتر بگم نحوه زندگیمو از چپ به صاف روی هدایت میکردم
  17. 1 امتیاز
    خیلییی عالیه من سایتای دیگرو هم امتحان کردم ولی واقعا به گرد پای نودهشتیام نمی رسه من که خیلی راضیم
  18. 1 امتیاز
    خخخخخخ من تبدیلت میکنم به اولاف ! آدم برفی السا ! منکه عاشقشم !
  19. 1 امتیاز
    من موافقم علم پزشکی خیلی پیشرفت کرده و اولی خیلی اوکیه عمل زیبایی شنیدن اوارز انچنانی نداره😆
  20. 1 امتیاز
    نه من اهنگ گوش میدم یه اهنگ غمگین یا میرقصم من کلا تو خودم میریزم و اهنگ بهترین گزینه برای منه
  21. 1 امتیاز
    توی اب میوه عموم جوهر خودکار ریختم ،چون برام شارژ نفرستاد دوست داری کیو به حد مرگ بزنی؟چرا؟
  22. 1 امتیاز
  23. 1 امتیاز
    سامان آرمان آمنه آذر...عباس مهران
  24. 1 امتیاز
    پارت پونزدهم یه تایِ ابروم رو بالا انداختم:جدا؟..دستام رو،روی میز قلاب کردم:پس چرا تو بازداشتگاه یه چیز دیگه می شنیدم؟ وقتی دیدم در سکوت فقط من رو نگاه می کنه،از جام بلند شدم و شروع کردم به راه رفتن. -یعنی به نظرت،من مشکل ذهنی یا شنوایی دارم؟ سرش رو بر گردوند طرفم که،پشت سرش قرار گرفتم و دستام رو گذاشتم رو شونه هاش،کمی سرم رو بردم نزدیک تر و باخشونتی محسوس گفتم:حکم عدامو به جونت نخر!..همین حالاشم پروندت سیاه سیاهه! دستام رو از رو شونش برداشتم و سره جام نشستم:خب خانم بهنوش ایزدی،نمی خوای شروع کنی؟ رنگ از رخش پریده بود اما بااین حال بازم مقاوت می کرد. --من چیزی نمی دونم. پوزخنده محوی زدم،هنوز برای عصبانیت زود بود! پرونده رو باز کردم و چند تا عکسی که در حین پخش مواد،بچه ها ازش گرفته بودن رو جلوش گذاشتم. -خوب نگاه کن،ببین یه وقت فتو شاپ نباشه! دست به سینه تکیه دادم به صندلی که،با دستای لرزون عکسارو برداشت و نگاهی بهشون انداخت. -به نفعته که حرف بزنی،عادت ندارم یه حرفو چند بار تکرار کنم،ظرفیت منم حدی داره از حدش که بگذره خوب می دونم چیکار کنم که،طرف مقابلم به ستوه بیاد؛پس بگوشاهرخ و از کی؟و کجا می شناسی؟ دستاش رو با استرس قلاب کرد و سرش رو پایین انداخت،چند لحظه ای سکوت کرد تا اینکه بالاخره،به حرف اومد:پارسال همین موقع ها بود که با پسری به اسم نیما دوست شدم؛اون موقع ها نمی دونستم که نیما برای شاهرخ کار می کنه و هدفی،جز بدبخت کردن دخترای ساده ای مثل من نداره!..طی یه پیشنهاد من رو از شهرستان همراه خودش به تهران کشوند؛من بدون اینکه به خانوادم حرفی بزنم،یه جورایی با نیما فرار کردم؛تهران که اومدیم رفتار نیما هم عوض شد،وعده وعید زیاد می داد و من رو همراه خودش به مهمونیای مختلفی می کشوند،مهمونیایی که بعضا شبیه جهنم بود و مهمون ها بعد از مصرف مواد،به طرز عجیبی واکنش هایی نشون می دادن که آدم به انسان بودنشون شک می کرد!..قطره ای اشک از چشماش جاری شد:یه شب،تو همین مهمونیایی که با نیما می رفتیم..من...من...بغض مانع از ادامه حرف زدنش شد،لیوان آبی براش ریختم و دستش دادم که،نگاهی بهم انداخت و بی حرف لیوان رو از دستم گرفت و مقداری آب ازش خورد. سکوت کردم که،خودش ادامه داد:اون شب بد ترین شب زندگیم بود؛شبی که برای همیشه بد بخت شدم و حیثیت دخترانم به کل به باد رفت،بعد از اون که خانوادم فهمیدن من کجام و چه اتفاقی برام افتاده،برای همیشه طردم کردن و نیما هم از این فرصت استفاده کرد و مجبورم کرد که،براش مواد بفروشم؛کم کم بخاطر همین موضوع با بیژن و پسرش شاهرخ بیشتر آشنا شدم،بیژن بیشتر تو کاره مواد و خریدو فروشش بود اما،شاهرخ نه!بیشتر دنبال بدبخت کردن دخترا بود و اینکه به خاک سیاه بشوندشون،تو مجالسی که می رفتیم کارای عجیب غریبی انجام می دادن،حرفای عجیبی که اوایل ازشون سر در نمی اوردم اما بعده ها فهمیدم که،این مجالس و کارهایی که انجام می دن برای شیطان پرست هاست!..کارایی که واقعا دور از عقل آدمیزاده؛همشون صلیب وارونه گردنشون می انداختن و یا در اواسط مجلس خون می خوردن!..واقعا حال بهم زن بود،وقتی که این صحنه هارو می دیدی!دخترا و پسرا بعد از مصرف مواد توهم زا چنان از دنیا غافل می شدن که... نفس عمیقی کشید:منم قربانی همین آدما شدم؛آدمایی که بویی از انسانیت نبردن؛ نمونش شاهرخ که همین حالاشام با وجوده اینکه دستگیر شده،مطمئنم انقدر زیر دست داره که همه جا هستن و نمی ذارن که بقیه درآسایش باشن! نگاهی به چهره رنگ پریدش انداختم:تمام حرف هایی رو که گفتی رو برگه بنویس،در ضمن مشخصات کامل وآدرس خانوادتم بنویس؛لازمه که در جریان همه چیز باشن! --اما... -اما و اگر نداریم،اینجا کسی که حرف می زنه تو نیستی...کمی لحنم ملایم تر شد:همیشه اشتباه جوونایی مثل تو اینه که،فکر می کنن خانواده هیچ تأثیری تو زندگیشون نداره و مانع از پیشرفتشون می شه،سری به طرفین تکون دادم:در صورتی که این فکر نه تنها درست نیست،بلکه کاملا اشتباهم هست! از جام بلند شدم که با ترس گفت:حالا چه اتفاقی می افته؟ -بستگی به حکم قاضی داره،فعلا باید به خانودات خبر بدیم تا زود تر خودشون رو برسونن. در سکوت آهی کشید که،موندن رو جایز ندونستم و از اتاق بازجویی بیرون اومدم.
  25. 1 امتیاز
    اره زشت میشه عزیز دل باید عکس گوشه داشته باشه اگه میخوای همون عکسو بزارم گوشه ؟
  26. 1 امتیاز
  27. 1 امتیاز
    ممنون گلکم ؛ مرسی ک همراهیم میکنی و همیشه با نقدهات منو خوشحالم میکنی ! چشم گلکم ؛ حتما اصلاح میشه !
  28. 1 امتیاز
    بنظر من تا اینجا عالی بود فقط راستش پسر عمویا دیگه ش جز فرهاد فقط تو قسمت اول بودند و تو قسمت های دیگه کمتر به چشم می خوردند با اینکه اونا حسابی رمانو صفا می دادند
  29. 1 امتیاز
  30. 1 امتیاز
  31. 1 امتیاز
    سلام ، ممنون از لطفتون ... ساحره از سحر میاد ، جادوگر از جادو این دوتارو تو زبان فارسی هم معنی میگیرن ولی در واقع متفاوتن ... تو ویکیپدیا هم تعریف متفاوتی برای ویچ و ویزارد وجود داره ... این تقسیم بندی هم تو داستان به شخصیت های مثبت و منفی زیاد مربوط نمیشه .
  32. 1 امتیاز
    شما لطف دارین مثل همیشه...وجودتون افتخاره...قلمتون پایدار بهترین.❤❤
  33. 1 امتیاز
    سلام مهربان دلم ممنون از اینکه رمان من رو لایق نگاهت دونستی عزیزم . باعث افتخاره که نویسنده ای به خوبی شما همراهم باشه عزیزم . ممنون از آرزوی زیباتون و من هم برای شما نازنین دلم آرزوی درخشش و موفقیت های روز افزون دارم خانوم گل
  34. 1 امتیاز
    سلام جان دل رمانتون فوق العاده س...به دور از کلیشه و دلنشین...با شوق خوندم و مشتاقانه منتظر پارت های بعدیتون هستم. موفقیتتون روز افزون جانا🌹❤
  35. 1 امتیاز
  36. 1 امتیاز
    http://s8.picofile.com/file/8354178900/Screenshot_2018_12_13_16_14_13_1.png این گوشه؟
  37. 1 امتیاز
    زحمت دارد آدم بودن را می‌گویم این را می‌شود از مترسک‌ها آموخت آن‌ها تمام عمر می‌ایستند تا آدم حسابشان کنند! #صادق_هدایت
  38. 1 امتیاز
    سلام پارت گذاشتم دلت کشید یه نگاه بنداز ! خوشحالم میکنی "منـ ، دختریـ ازجنسـ آرامـمـ ... "
  39. 1 امتیاز
    مجنون از راهی میگذشت. جمعی نماز گذاشته بودند. مجنون از لا به لای نمازگزاران رد شد. جماعت تند و تند نماز را تمام کردند. همگی ریختند بر سر مجنون. گفتند بی تربیت کافر شده ای. مجنون گفت مگر چه گفتم؟! گفتند مگر کوری که از لای صف نمازگزاران میگذری. مجنون گفت من چنان در فکر لیلی غرق بودم که وقتی میگذشتم حتی یک نمازگزار ندیدم. شما چطور عاشق خدایید و در حال صحبت با خدا همگی مرا دیدید؟! قدری مجنون خدا باشیم ... ❤️


×
×
  • جدید...