رفتن به مطلب

پرچمداران

  1. Aminian69

    Aminian69

    کاربر عادی


    • امتیاز

      104

    • تعداد ارسال ها

      2,940


  2. M@hta

    M@hta

    مدیران آینده


    • امتیاز

      76

    • تعداد ارسال ها

      508


  3. nmasoomeh

    nmasoomeh

    همکار ارشد


    • امتیاز

      47

    • تعداد ارسال ها

      905


  4. Yasi..

    Yasi..

    کاربر خاص💛


    • امتیاز

      46

    • تعداد ارسال ها

      1,846



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در سه شنبه, 14 اسفند 1397 در همه بخش ها

  1. 4 امتیاز
    ‏تا میام فکر کنم دوست داشتنی هستید دقیقا اون روی دوست نداشتنی خودتون رو نشون میدین.
  2. 4 امتیاز
    پارت 10 دوتا مامور جلوی ماشین ایستادن و از علی ، میثم و کیارش سوال جواب می کنن . دیگه مسخره بازی کافی بود پاشدم و به سمت مامورها رفتم . در مسیر روسریم جلوتر کشیدم و با صدای بلندی به سرباز رو به روم ابراز وجود کردم : -سلام جناب سروان سربازه وظیفه در حالی که با چشم گشاد براندازم کرد با جدیت گفت : سرباز - من سروان نیستم . برای این که از شر این بحث تکراری و حوصله سربر خلاص بشم با لحن زاری گفتم : -الهی مادرتون فداتون شه اومدید بلاخره ؟ سه کله پوک و ماموره با تعجب نگاهم کردن . سرم تکون دادم که موهای مزاحم کنار رفتن و ادامه ی حرفم رو از سر گرفتم : -گلوم جر خورد به مولا اقا من شکایت دارم ! کیارش و دوستاش به تته پته افتادن و مدام برام چشم و ابرو می امدن اما من در حال پیاده روی توی کوچه ی علی چپ بودم . چشم هام رو از بچه ها گرفتم و به لب های سرباز دوختم که گفت : سرباز - منم برای همین اینجام خانم ، از کی شکایت دارید؟ با نارضایتی به سرعت گفتم : -از کی نه، بگید از چی؟ مامور-ازچی خوب سرکار خانم؟ یه حالت جدی به صورتم دادم و گفتم : ـ ازین دنیا، ازین زندگی،ازین فقر ازین فلاکت از این در به دری تن صدام کمی پایین تر اوردم و گفتم : ـ ازین بی شوهری مامور شاکی و ناباور وسط حرفم پرید : مامور-صبر کنید خانم از صبح داد می زنید واسه همین ؟ باعث تجمع شدید بخاطر همین بچه بازیــا ؟ مگه ما مسخره ی شما هستیم ؟ واسه همین شما ... خوبه می دونه از صبحه دارم داد می زنم و باز هم تازه الان اومده . دیدم تموم شدن حرفش مساوی می شه با این که دوباره بازداشت بشیم ، برای همین فوری لبام غنچه کردم و جلو دادم که چالای گونم بیرون زد ، ماموره میخ صورتم شده بود و نمی تونست حرف بزنه . از فرصت استفاده کردم و گفتم : - خوب من از خارج اومد، فرهنگ اینجا خوب بلد نبود... الکی شروع کردم به گریه کردن و ادامه دادم : ـ ما این روز در زامبیا خوش بود . همه داد میزد ، هرکی بیشتر داد زد ، اون برنده شد . ارتانم که به ما چهارتا پیوسته بود حرف منو تایید کرد . کیارش وقتی دید هم چنان سرباز حرف های من رو باور نکرده و قصد توبیخمون رو داره ، از مامور در خواست کرد تا کمی اون طرف تر باهاش صحبت کنه . چیزی از حرف هاش رو نشنیدم ، فقط دستش رو دیدم که به نشونه ی دیونست توی هوا تکون خورد . بلاخره به هر بدبختی بود اوضاع رو سر و سامون داد . به دقیقه نکشید که با اوقات تلخ ، سوار ماشین شدیم و راه افتادیم . به نظرتون من کار اشتباهی کرده بودم ؟ یه ربعی می شد که راه افتاده بودیم و هیچ کس باهام حرف نمی زد . خب ما تو کشور خودمون تو این روز داد زد ، خب من عادت داشت ! از سکوت به وجود امده حسابی کلافه بودم ، برای فرار از این بی حوصلگی خواستم سر صحبت را باز کنم : - کیار... به محض شنیدن صدام پسرها به صورت هم زمان و یک صدا گفتن : پسر ها - لال شو فقط دستم برای توجیه توی هوا تکون دادم و گفتم : - من مریضم قول میدم خوب بشم . کیارش با تن صدای عصبی جوابم رو داد : کیارش - ابرو واسم نذاشتی . تاحالا هرجا با خودم بردمت درد سر درست کردی، یه ببخشید نگیـــــــــا میمیری ! -ادم هروز هروز ببخشید نمی گه که ! یه لبخند زدم که لبام تا دندون عقلم باز شد . به محض دیدن این صحنه میثم گفت : میثم-خوبه خوبه دیگه نبینم واسه کسی لبات رو غنچه کنیـــا ! مرتیکه بی همه چیز همچین خیره شده بود رو لباش شیطونه می گفت بپرم جرش بدم .بی پدر انگار نه انگار مامور مملکته ! علی هم لب باز کرد حرفش رو تایید کرد : علی- این رو خوب اومدی داداش. به محض تموم شدن حرف علی این کیارش بود که عقده گشایی کرد : کیا- میثم راست میگه منم می خواستم بهت بگم حواسم پرت بحث کردن باهات شد . زیر لب چیزی گفت که نشنیدم . وقتی دیدم همشون یه چیزی گفتن و همچنان ارتان ساکت بود ، خودم دست به کار شدم : -می گم ارتان تو که از وقتی نشستی توی ماشین تو لکی نظری درخواستی چیزی نداری اویزه ی گوشم کنم ؟ ارتان انگار که حرف دلشو زده باشم داد زد : ارتان-چوب خطت پر شده کیانا به نفعته تا خونه می رسیم ، ساکت باشی ! دروغ چرا مثل سگ ازش ترسیدم برای همین بق کرده و دست به سینه به صندلی تکیه دادم و ساکت نشستم . روده کوچیکه با روده بزرگه زو بازی می کرد ولی یک کلمه هم حرف نزدم چون واقعا گند زده بودم ، البته فقط یذره هــا مدیونید اگه فکر کنید از یذره بیشتر گند زده باشم .( اعتماد به سقف نیست که اعتماد به عمق نفسه ) به خونه رسیدیم ، با کیا اروم وارد خونه شدیم . بعد یه شب پر مشغله چشم هام رو روی هم گذاشتم و آروم خوابیدم .
  3. 4 امتیاز
    پارت 9 دیگه داشت ابروشون می رفت . کیارش به خواهش و التماس افتاد . کیارش-باشه اجی تو پاشو هرچی تو بگی می خرم چی می خوای؟ لب و لوچم اویزون کردم با چشم هایی که از فرط شیطنت برق می زد ، گفتم : -من هنوز شام نخوردم ! بلا فاصله یه لبخند زدم که فکر کنم چالای روی گونم چشماشون رو در اورد . ارتان همون طور که پشت ماشین نشسته بود خودی نشان داد و با داد گفت : ارتان-د پاشو دیگه شورش رو در اوردی ! زبونم از ته دل براش در اوردم و بعد از یک زبون درازی مفصل جوابش دادم : - من دوست دارم شیرینش در بیارم . سرم داد زدیـــــی ؟ پا نمیشم ! علی که اوضاع رو خراب تر می دید به سرعت گفت : علی- ارتان غلط کرد ، کیانا همه دارن نگاهمون می کنن پاشو دیگه . -داری دستور می دی پا نمی شم . کیارش سعی کرد از در دیگه ای وارد بشه بلکم من از خر شیطون بیام پایین . کیارش- مگه نمی گی غذا نخوردی خوب پاشو بریم دیگه . کیانا پا نشی خودم می کشم می برمتــــــا... -منم می شینم برو بر نگات می کنم . یه نگاه به پشت سرت بندازی می بینی اینجا سر پل خر بگیره یه داد بزنم ده تا مامور ریخته سرت . با حالت زاری گفت : کیارش ـ دیگه چی می خوای ؟ نگاه انتقام جوم به سمت ارتان کشیدم با جدیت گفتم : -ارتان باید بگه غلط کرده سر من داد زده . همه برگشتن سمت ارتان که هنوز تو ماشین نشسته بود و از اون جا ماجرارو دنبال می کرد و حرص می خورد. کارد می زدی خونش در نمی اومد . میثم- ارتان جون عشقت ارتان-هــــــوی اسم عشق منو نیارا . رو به من گفت : ارتان ـ انقدر اونجا بشین تا گشت بیاد جمعت کنه . من که حسابی از عصبانیت ارتان و دست پاچگی سه کله پوک حال میکردم شروع کردم به داد زدن : -آهــــــای ایوهل ناس شماها شاهد باشید ... می خواستم ادامه ی حرفم رو بزنم که کیارش فوری نشست روی زمین با دستش دهنم گرفت . کیارش -ارتان بگو دیگه ابرومون رو برد. ارتان- بمیرمم نمی گم . دست کیارش رو گاز گرفتم که به سرعت دستش کشید . دهنم تا ته باز کردم و چشمام بستم ، شروع کردم به اراجیف گفتن : -آی مردم منو از شهرستان کشیدن اینجا دو روزه بهم غذا ندادن دو روزه نخوابیدم . علی و میثم با التماس نگاهم می کردن چون کیارش خیلی غیرتی بود نمی تونستن بهم دست بزنن . کیارش از بچگی از یه چیز خیلی متنفر بود(تـــــــف )تا دستش رو گاز گرفتم به سمت اب خوری صلواتی که اون طرف خیابون بود دوید تا دستش رو بشوره . - یکی بیاد منو از دست اینا نجات بده . اون سه تا دختر که از اول قضیه رو دیده بودن انگار که از نتیجه ی مذاکرات هسته ای جلو جلو با خبر شدن با اب و تاب برای چنتا پسر تعریف می کردن و ریسه می رفتن ،خاک تو ملاجتون با اون عشوه خرکی هاتون . منم که کرمم گرفته بود از نوع اسکاریس ول کن نبودم ، دوباره یه نفس و پشت سرهم داد زدم : -ای خونه دار، بچه دار،ماشین دار، پسر دار، دختر دار، قصاب، خیاط رمال، معلم کار گر بی کار، با کار بی سابقه، با سابقه، بد شانس، شانس ندار،مهندس، دکتر، پلیس،حمال، زوار، دربان ... ارتان- غلط کردم . کیانا غلط کردم بسته . چشمام که بسته بودم با تعجب باز کردم و ارتان دیدم که با نگرانی یه جارو نگاه می کرد هی می گفت غلط کردم. رد نگاهش رو گرفتم دیدم ....
  4. 4 امتیاز
    پارت 8 به محض این کن حرف کیارش تموم شد ، ارتان نگاهش رو از من گرفت و اخمش رو غلیظ تر کرد و گفت : ارتان-امر دیگه؟ کیارش که کلا هیچ چیز رو به روی مبارکش نمی اورد با کمی تامل گفت : کیارش-فعلا همین ، تا فکر کنم ببینم دیگه چی می خوام . ارتان که حسابی عصبی به نظر می رسید ، با تاسف سری تکون داد و در همون هین گفت : ارتان- حاصل ازدواج فامیلی همین می شه دیگه ! بهم بر خورد ، همین مونده بود که این یلا قبا خوش نمک بازی در بیاره . از سر تا پاش برانداز کردم و قبل از اینکه کیارش اظهار نظر کنه گفتم : -یعنی تو حاصل ازدواج فامیلیی ؟ این بار نوبت ارتان بود که من رو برانداز کنه ، بعد از اینکه کامل از نظر گذروندتم گفت : ارتان-من نه ، ولی تو و داداشت رو فکر کنم . به محض اتمام حرفش ، با حرص به طرف پارکینگ گشت رفت تا ماشین که مامورا برده بودن رو بگیره . وقتی از زاویه ی دیدم خارج شد از فرصت استفاده کردم و با شیطنت رو به کیارش گفتم : -کیــــــــــــارش کیارش- جانا خنده ی ریز و نمکی کردم ادامه ی حرفم رو از سر گرفتم : -کی می ری ازمایش بدی؟ کم مونده بود که چشماش از جا دربیاد ، بیچاره فکر می کرد به همون قسم هاش راضی شدم که معتاد نیست . دستش بلند کرد یه دونه محکم که چه ارض کنم ، زد توی سر میثم که بغل دستش ایستاده بود . اون بدبختم که اصلا انتظار کتک خوردن رو نداشت ، کم مونده بود که با کله تو جدول بره و به اب جوب سلام بده . کیارش رو کرد به من وگفت : کیارش ـ جون کیا یعنی در همین حد بهم اعتماد داری ؟ حرف کیارش تموم شده بود که تازه میثم به خودش اومد . فوش بود که رو سر کیارش می کشید . من و علی هم از خنده رو به موت بودیم . با صدای یه بوق بلند به خودمون اومدیم . ارتان-اگه چرتو پرت گفتناتون تموم شد در خدمتیم . پسره ی نچسب از عالم و ادم ارث باباش رو می خواست .سه کله پوک داشتن به طرف ماشین می رفتن ، دیدم دیر بجنبم سرم بی کلاه می مونه همون جا وسط بلوار روی زمین نشستم . یکم اون طرف تر سه تا دختر روی نیمکت نشسته بودن و منتظر شاه زاده ی سوار بر خر صورتی بودن و برای من سر تکون می دادن . ارتان از تو اینه چشمش به من افتاد. ارتان- امروز پنج شنبه نیست، اینجام نه سر چهاراه نه امام زاده ست تازه جلوی گشته ، مامورا گدا ببینن جمع می کنن ! با حرف ارتان علی و میثم و کیارش هم زمان باهم بر گشتن من رو رویت کردن . کیارش که عصاب و روان درست و حسابی نداشت گفت : کیارش -کیانا این چه وضعشه بلند شو ! همون کودک درون تخس و از خود راضیم جواب داد : -نخوام . این بار نوبت میثم بود که خودی نشون بده ، با ابرو به دور و اطراف اشاره زد و گفت : میثم- ابجی این کارا چیه واسه چی روی زمین نشستی ؟ با لبخند شیطنت امیزی گفتم : -من رو تا اینجا کشوندید ، این همه کار براتون انجام دادم ، این همه نقش بازی کردم اخرم می خوایید دست خالی برم گردونید ؟ هرکی که از گشت بیرون می اومد یا ازون جا رد می شد با علامت سوال بزرگی بالای سرش ما رو نگاه می کرد . ارتان از توی ماشین صداش بلند کرد با لحن لوسی گفت : ارتان- عمو اگه قول بدی از جات بلند شی از تو داشبرد یدونه شکلات خوشمزه بهت می دما ... اول کمی قانع گفتم : - اِع ؟ بلافاصله ادامه دادم : ـ نخوام علی در حالی که الکی می خندید در صدد این بر اومد که من رو راضی به بلند شدن کنه : علی- کیانا جان بلندشو هرچی بخوای برات می خرم . ـ نوچ گولم نزن .
  5. 4 امتیاز
    پارت 7 هرچی حرفم به اخر می رسید بیشتر داد می زدم . بجز از دست رفتن یکی دیگه از اعضای خانوادم ، هیچ چیز دیگه ای توی ذهنم نبود . اصلا دلم نمی خواست توجیه های بی اساس کیارش رو گوش بدم . یهو احساس کردم یکی محکم تو بغلش گرفتتم و بلافاصله اروم زیر گوشم گفت : کیارش - اصلا حرفای من رو باور نمی کنی از بچه ها بپرس ! اصلا می ریم ازمایش می دم ... به اینجای حرفش که رسید دلم اروم شد همون طور که یهویی عصبانی شده بودم ، یهویی اروم شدم . توی چشم های بی ریای داداشم نگاه کردم و گفتم : ـ راسته راست میگی ؟ کیارش دستم رو گرفت و به سمت دوستاش بردتم و گفت : کیارش -راسته راست! وقتی به بچه ها رسیدیم یه چشمک بهم زد و بعد محکم توی سر میثم زد ، صداش انداخت توی گلوش و گفت: کیارش ـ اگه راضی نمی شد و می رفت خودم می کشتمت ! دهن لق. میثم در حالی که سرش رو می مالید ، با اعتراض گفت : میثم- من چه بدونم ابجیت جنیه؟ عجبا ، تا یه خط به یکی می خندی باید دو صفحه قهوه ایش کنی تا حرف دهنش بفهمه . به سرعت بین حرفشون پریدم و گفتم : -توهین نکنــــــــا. فکر کردم داداشم رو معتاد کردید ! ارتان از سکوتی که بینمون ایجاد شد استفاده کرد و ابراز وجود کرد : ارتان-هه چه فیلمیم بازی می کنه . دهنم باز کردم که حرفش رو نزده جوابش رو بدم ، اما کیارش به سرعت من رو عقب کشید و خودش به جای من گفت : کیارش - ارتان با این خواهر من بحث نکن که تا خود صبح حرف توی استینش داره جوابت رو بده ، برو ماشین رو بیار سوار شیم بریم . در حالی که کیارش حرف می زد ، من و ارتان همچنان با چشم هم دیگه رو می خوردیم و جد و اباد هم رو مستفیض می کردیم . پسره ی چلغوز خجالتم نمی کشید ، هر از چندی نگاهش پایین تر از چشمام سوق می داد ، درست جایی حوالی دماغ و چونه ام .
  6. 3 امتیاز
    نام رمان : سرکار خانم وروجک نویسنده : فاطمه عیسی زاده ?ژانر : طنز ، عاشقانه ?ساعت پارت گذاری : روز های فرد خلاصه : دختری با حریر مشکی بر سر که پرده ی شب چشمانش را تسخیر کرده و روزگارش هم به رنگ چشم هایش رنگ باخته است ... دختری از جنس درد های اجباری و اجباری های درد اور ... دختری که زیر بار مشکلات مرد شده است ... دختر است اما مردانه دلش گرفته است ... خسته شده اما هنوز هم چون کودک با نشاطی شوق به ادامه دارد . شیطنت می کند و این سر زندگیه بی حد و اندازه اش ، زیر تمام کاسه و کوزه های تباهی می زند ... به راستی دنیا او را به بازی گرفته یا او دنیا را ببازی ؟ دختری که باهر خنده اش دل باخته ای اسیر سیاه چاله ی گونه اش می شود و خودش دلی برای باختن ندارد ، نه شاید هم دارد و باختن در ذاتش نیست ... هدف از نوشتن : علاقه ی شدید به نوشتن و تمرین و تقویت نویسندگی ↩نقد رمان نقد رمان سر كار خانوم وروجك ?☕ ?نقل قول : از زبان شخصیت اصلی ، دانای کل
  7. 3 امتیاز
    ...in the name of God... 💢رمانی بر پایه ی واقعیت💢 نام رمان : چشمانی که همه وجودم شد نویسنده : Taranom ژانر: عاشقانه / هیجانی ساعات پارت گذاری : نامعلوم هدف : عاشق شدن خوب است ؛ اگر این عشق پاک باشد.. .................. مقدمه: بی مهابا بغلم کن ...بگذار که بدانند تو فقط سهم منی... بی شک وقتی حصار تنم بازوان تو باشد دیوووااانه ام... .................. شخصیت ها: ترنم...نسیم...نهال مهراد...ماهان...سحر...سمانه آیهان...اهورا...توفان...تیام دوستان ترنم: عسل...آیدا .................. . خلاصہ: ترنم و مهراد ، دختر عمو و پسر عمو بودن البته ترنم ، نوهٔ عموی مهراد بود... ترنم به هیچ وجه در رویاهاش به زندگی با مهراد فکر نمیکرد اما دست سرنوشت کار غیر قابل پیش بینی کرد و دختر چشم خوشکل این رمان شکه شد... ................. لینک صفحه نقد و نظرات
  8. 3 امتیاز
    پارت 22 سرم رو بالا بردم و داد زدم . -هـــــــوش چته وحشی ، از امازون فرار کردی ؟ تو هنوز کشف نشدی ، بیا بریم باغ وحش ثبت نامت کنم ! پسر قد بلند و چهار شونه ای که با غرور و پرستیژ خاصی کمی جلوتر وایستاده بود ، یک لنگه از ابروش رو بالا انداخت و گفت : پسر- وایستادی جلو راه دری وریم می گی ؟ دختره ی سه کرومزومی. همون طور که روی زمین نشسته بودم ، گفتم : -ببند در گاراجت رو یابو علفی ! پسر نگاه بی تفاوتی بهم انداخت و با خونسردی تمام راهش رو گرفت و با قدم های بلند رفت . هنوز دو قدم بر نداشته بود که دستش رو هم به معنیه برو بابا برام بالا اورد . با حرکت اخرش دیگه به نقطه ی انفجار رسیدم ، مالانده رفته بایِس خسارتش بده . از جام بلند شدم ، کیفم که کمی جلو تر پرت شده بود رو برداشتم و پشت سر پسره دوییدم . تا احساس کرد یکی داره پشت سرش می دوه ، برگشت ببینه کیه که با کولم توی صورتش زدم . با یه دونه زدن دلم خنک نشد و دوباره کیف رو بالا بردم . -منو می زنـــی ؟ (یه دونه دیگه تخت سینش زدم) امازونـــــــی (یه دونه دیگه تو سرش ). از وحشی فرار کردی؟ کیفم رو بالا بردم یکی دیگه بزنم که دیدم از دماغش خون میاد و مثل این گاو هایی که جلوش دسمال قرمز تکون دادن داره نفس نفس می زنه . مطمئن بودم اگه یه مین دیگه بدون حرکت همون جا می موندم ، با اسفالت پیوند کوالانسی بر قرار می کردم . اب دهنم رو به سختی قورت دادم و با بهت گفتم : -وای تو چرا خونی شدی؟ دستم رو بالا بردم و روی خون دماغش کشیدم که مثلا پاک بشه ، ولی بدتر گونش هم خونی شد . همچنان بی حرکت و با فکی قرص ، با چشمای وحشیش نگاهم می کرد . طوری از بالا به پایین نگاهم می کرد که انگار کوچیک ترین اهمیتی براش نداشت . از این نگاه خیره یکم معذب شدم و گفتم : -خوشگل ندیدی ؟ بلاخره لای لب های مبارکش رو باز کرد و با اخم غلیظی گفت : پسره- گم می شی بری یا به حراست بگم بیاد دیم رو هم ازت بگیره ؟ به چه جرعتی به من دست زدی ؟ حتی در حدی نیستی که بزنم توی صورتت و جواب وحشی گریت رو بهت بدم ! پرو رو نگاه کنا ، شیطونه می گفت : یکی دیگه بزن دندوناش رو هم خورد کن توی شکمش ! تا حالا هیچ حد الناسی جرعت نکرده بود این مدلی باهام صحبت کنه ، برای اولین بار یکم بهم بر خورد ! با یه نگاه اجمالی به سر تا پاش به خودم اومدم و خودم ، جواب وجدان درونم رو داد : شیطونه غلط کرد ، کیانا حالا همین هایی رو که زدی جمع کن . این ایکبیری کی باشه که بخاطرش بهت برم بخوره ! من هم تحت تاثیر از اون اخم تندی کردم و داد زدم : -وا اقا حالا چرا داد می زنی؟ به دیه گرفتن باشه (دستای زخمیم رو جلوش گرفتم ) من هم دیم رو می خوام !
  9. 3 امتیاز
    منم کمی کش و قوس رفتم ....دوباره پتو رو کشیدم رو سرم... چند دقیقه ای نگذشته بود که دیدم بیش از حد تصوراتم گرسنه ام... پتو رو انداختم اون طرف و رفتم سرویس بهداشتی و بعدش آشپز خونه سراغ غذا های مامان ... دستپخت مامان حرف نداشت اما نمیدونم چرا همیشه میگفت: هنوز نمیتونم مثل مامان جون غذا درست کنم.... من که مونده بودم اگه شوهرم دادن اونوقت چجوری غذا درست کنم ولی مامان من از این دستپخت گلایه میکرد... والا بخدااا... اما اگه بخوام به حق حرف بزنم مامان جونم از بهترین سرآشپز های دنیا هم بهترین بود... جووووون... خورشتبادمجون......اما...... برخلاف من گوشت قرمز هم بهش اضافه کرده بود که من کاملا به این کار مامان اعتراض داشتم...متأسفانه اعتراضم مورد تأئید هیئت داوران خونه نبود ....:( بابا میگه: تو گوشت دوست نداری نخور... -- ولی خب اون مزه رو میشه چیکار کرد... از خورشت بادمجون که نمیشه گذشت.... از گرسنگی هم نمیشه که مُرد.... مجبور شدم دست به کار بشم و ی نیمرو ساده درست کنم ...:( با ولوم صدای تقریبا بلند گفتم: آخه کجای دفتر خدا نوشته من باید امشب رو نیمرو بخورم... منی که حتی ناهارهم نخوردم یهو صدای مامان از داخل سالن اومد: کسی که نگفت تو ناهار نخور ...خب باید ی کم به خودت زحمت میدادی؛ میومدی سر میز می نشستی و ناهارت رو مث نسیم و نهال میخوردی...مگه خون تو آبیه... -- قبول ....بازم من مقصر ... من اجازه دارم با خودم حرف بزنم یا نه...؟؟؟!! نسیم گفت: نه اجازه نداری!! -- اونوقت چراااا؟؟؟ + خب مزاحم میشی.. --- عه!!؟؟ +اره .. --- تو که اصلا مزاحم من نیستی..!!؟؟؟ بابا گفت: باز اینا دعواشون شد... مامان: خدا به همه بچه داد به ماهم داد... نیسم آروم شد و دیگه بحث رو ادامه نداد... منم نیمروم رو پختم البته کمی سوخته و کمی نپخته... خب چیکار میکردم....به مامان میگفتم: ی نیمرو واسم درست کن که بهم بگه: وقت شوهر دادنته و بلد نیستی ی نیمرو ساده درست کنی.. حتما باید مث شمع از خجالت آب بشم... هااااااااااان!!!!؟؟؟؟؟ بیخیال همه اینا شدم،نیمرو رو گذاشتم رو میز و نشستم رو صندلی؛ ی تعارف و شروع به خوردن کردم....
  10. 3 امتیاز
     ...Start... قبل از عید بود و تکاپو بین همهٔ مردم دیده میشد. ترنم هم که دانش آموزی بیش نبود ‌، در مدرسه به سر میبرد و به نظر میومد که مدیر مدرسه نمیخواد تعطیلشون کنه .... -- ای خدا چرا من این قدر بدشانسم ...آخه چراااا؟؟؟!!! ترنم که حال مدرسه رو نداشت و منتظر بود تا تعطیلات چند روزه رو داخل تقویم ببینه و خلاصه خونه رو تنهایی و مدرسه رو با دوستاش بهم بریزه... مدرسه ترنم ، جوری بود که خانوم مدیرشون قبل از عید ی جشن کوچولو و مختصر میگرفت و ی خبر عالی رو بهشون میداد... چهارشنبه زنگ اخر بود... هیـیییـــسسسس...ساکت بشید ببینیم چه خبره!!؟؟ صدای خانوم مدیر بود که میگفت :" همه داخل نمازخونه جمع بشین...جشن داریم.." -- جوووون ینی تعطیلیم... + اره دیگه خیلی دیر رفتیم و جایی واسه سوزن انداختن نبود چه برسه به نشستن... نگاهی به آخر نماز خونه کردیم دوستای گل گلابمون رو دیدیم که نشستہ بودن و ما هم از شانس بدمون نمیتونستیم بشینیم شیطونه میگفت :" صندلی معلما خیلی ویوش عالیه" اما متأسفانه ریسک میخواست ... در هر صورت گذشت و روز فوق العاده عالی بود با گروه نمایش و جک های الهه... ................. تا رسیدم خونه کیفم رو داخل راهرو ، مانتو و مقتعہ ام روی مبل پرت کردم ؛ خودمم رو تختم انداختم. وقتی چشمام باز کردم چهرهٔ مامانم رو با اخم بسیار زیبا دیدم ... الفاتح من الصلوات ... اخه مامانم خیلی واسه مرتب بودن و از این جور حرفا حساسه و منم که مث جاجول میمونم ؛ متأسفانه با هم جور در نمیاییم و کلاً درگیریم ... نهال ، آبجی کوچولوی دوست داشتنی من هست ؛ بخاطر علاقهٔ زیاد بهش میگم پیشی یا گاهی وقتا هم گربه.. بعد از کلی غر زدن های مامانم واسه وسایلام که همه جا بود ، یهویی پیشی اومد داخل اتاق ...الان موقع شیطونی هاش بود و میخواست کلی با هم بازی کنیم... اومد روی تخت و پرید رو شکمم ، بالش رو از زیر سرم کشید و تا میتونست زدم و واسه قار و قور شکمم کلی خندید ...خلاصه با شنیدن صدای باباییم از اتاق رفت بیرون...
  11. 3 امتیاز
    پارت 21 -ظرف بشوریم . مونی-خفه شو کیانا . خفه شو مرده شورت رو ببرن . کولیم رو برداشتم ، براشون دست تکون دادم و از تخت دور شدم . -خدافظ دخترا من خونه کلی کار دارم ، باید برم ! جلوی در ورودی رسیده بودم که مونی داد زد : ـ کیــــــــــــانا مرده شورت رو با یابو ببرن بیشعور حالت رو می گیرم ! همون طور که به پشت وایساده بودم ، دستم رو براش بالا بردم و از کافه بیرون اومدم . برای اینکه از خطر احتمالی کتک خوردن فرار کرده باشم ، یه ماشین گرفتم تا زودتر به خونه برسم . ٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭ فردا برای ثبت نام باید می رفتم دانشگاه ، یه مقدارم پول جمع کرده بودم که بعد از انجام کار هام برم لباس مناسب بخرم . کتاب هم اگر پولم رسید ، اول لباس ،لباس مهم تر بود . صبح با صدای الارام گوشی از خواب بیدار شدم ، از بی خوابی داشتم می مردم . لنگ لنگ خوران تا دست شویی رفتم و همه ی عقده هام رو سر موهام خالی کردم . می خواستم امروز چشم روزگار رو کور کنم با این تصمیم روحیم بهتر شده بود . سعی کردم تموم صلیقم رو برای انتخاب لباس به کار ببرم . یه مانتوی کرمی کوتاه که استین سه رب داشت و دکمه های فلزیش نمای فوق قشنگی بهش می داد با شلوار و کفش مشکی پوشیدم . مقنعه و کیف هم از وسایل های کیمیا کش رفتم . چتریام رو که دیشب مامان عروسکی کوتاه کرده بود ریختم توی صورتم . یه خط چشم کلفت پرستویی پشت چشم هام کشیدم و مژه های بلندم رو ریمل زدم . (فکر کنم دو سه بار پشت سر هم محکم پلک می زدم موفق به پرواز می شدم ) تو اینه به چشم هام ذل زدم ، چشم های درشت مشکیم بدجوری وحشی شده بود . رژ قهوه ای رو هم برداشتم از خجالت لب هام در اومدم . باید اعتراف می کردم حسابی عوض شده بودم ! (حالا عوضی نشه صلوات ) کوله ی کیمیا رو انداختم و رفتم مامان رو خبر کنم که زودترحاضر بشه . با مامان صبحونه خوردیم بعدش تند تند حاضر شد از خونه بیرون زدیم. از سر کوچمون یه تاکسی گرفتیم و تا ازادی با اون رفتیم ، یه تاکسی دیگه هم گرفتیم که درست تا جلوی در دانشگاه بردتمون . مامان بعد از کلی غرغر کردن و گلایه ازگرم بودن هوا رفت که از کار های ثبت نام سر در بیاره ، قرار شده بود من هم پنج دقیقه بعد بهش بپیوندم . دانشگاه شامل یک فضای سبز چند صد هزار متری بود که با ساختمان های کوچک و بزرگ مزین شده بود و بخش های مختلفی داشت که هنوز باهاش اشنا نشده بودم . وایستادم جلوی تابلویی که سر در دانشگاه بود و به نوشتش چشم دوختم . -کیانا دیدی هی این خانم صرمدی می گفت سزای تقلب هات رو می بینی دیدی ، دیدی؟ سزاش شده این ، خدایا نوکرتم . یه نوشته خیلی ریز روی تابلو توجهم رو جلب کرد ، چشم هام رو ریز تر کردم تا بتونم بخونمش که یه چیزی محکم بهم خورد و روی زمین پرت شدم. دست هام رو که برای حفظ تعادلم جلو برده بودم ، محکم به اسفالت خورد و پر از سنگ ریزه شد ، از درد طاقت فرساش اشک توی چشم هام حلقه زد .
  12. 3 امتیاز
    پارت 19 پسر - هنوز جوجه ای ! بلافاصله بعد از تمام شدن حرفش بلند شد و رفت ، کجا ؟ خودمم نمی دونم . فقط همین قدر اطلاع داشتم که اگه چند ثانیه بیشتر سر جاش می موند ، مطمئنن چیزی از موهای سیاه و پر پشتش روی سر مبارکش باقی نمی موند . حرصم گرفته بود ، برای چی من باید جلوش کم می اوردم ؟ از سر حرص دستم رو بلند کردم و دوتا ضربه ی محکم و پیا پی به سرم زدم ، در ادامه موهایی که از شالم بیرون زده بود رو چنگ زدم که چشمم به اقای موجهی افتاد که با دیدن من کم مونده بود چشم هاش از حدقه بیرون بزنه ، لبخند تصنعی زدم و فوری خانومانه نشستم که صدای کیمیا از جا پروندتم : کیمیا-وای کیانا، کیـــــانا اون طرف رو نگاه کن ! با دست داشت یه دختر رو نشون می داد که معلوم بود اولین باره این جور جاها اومده ولی ان چنان حسی گرفته بود و قلیون می کشید که ادم خندش می گرفت . چند ثانیه از پک دومش نگذشته بود که به سرفه افتاد ، با دیدن دخترک برای چند لحظه هم که شده ضایع شدنم از یادم رفت . مونی-اوخی حیونی به بچه گیر ندید بذارید خوش باشه . بی توجه به خنده های بلند و صدا دار مونی و کیمیا صدام روبلند کردم و گفتم : -اقا موسی یه اهنگ بذار لطفا ! اقا موسی که داشت برای یه نفر قلیون چاغ می کرد ، برگشت سمتمون و گفت : اقا موسی-کیانا جان بیا خودت بذار ، امروز خیلی شلوغه و شاگردمم نیومده. یه چشم زیر لبی گفتم و راه افتادم سمت باند ها ، بر خلاف همیشه که قرص و محکم راه می رفتم اینبار شونه هام افتاده بود . برای انتخاب اهنگ از کسی نظر نخواستم ، اما طبق معمول مونی به صورت خود جوش اظهار نظر کرد : مونی-شادش کن. همون لحظه صدای موعظه گر اقا موسی بلند شد : اقاموسی- یه وقت گشت اومد ، تولده همه هم فامیل هستیدا ! کلافه حرفش رو با حرکت سر تایید کردم و گفتم : -اقا موسی به ما این چیزا رو نگو که . اهنگ یه شب گرد عاشق رو گذاشتم . همین که اهنگ پخش شد ، مونا دست کیمیا رو گرفت پاشد و داد زد : مونی-خوب، خوب خانما اقایون کیانا جان دانشگاه قبول شده ، بریزید وسط به افتخارش یه تکونی به خودتون بدید ! سپس شروع کرد به تاب دادن کمرش و سرجاش رقصیدن . چندتا دختر و پسر هم که از خدا خواسته بودن ، پریدن وسط و شروع به هنر نمایی کردن . من همون جا کنار ضبط وایستادم تا اهنگ ها رو عوض کنم . خودمم می دونستم این حرکات افسرده کننده از من بعیده ، اما انگار برای اولین بار بد سوخته بودم و جاش روی دلم تاول زده بود ، اونم تاول خونی ! ناخن هام رو توی مشتم فرو کردم و به خودم قول دادم که انتقام سختی ازش بگیرم ، زیر لب گفتم : ـ اگه تو لیسانس حال گیری داری ، من فوق لیسانس انتقام دارم ! دلم کمی از جلز ولز افتاد ، اما به طور کامل خنک نشده بود ، عجب روز گندی بود ! اگر اون پسر مثل قاشق نشسته نپریده بود وسط خوش گذرونیم امروز می شد یکی از بهترین خوشایی که گذرونده بودم .
  13. 3 امتیاز
    پارت 18 پسر - نه بذار یه کاری کنیم من شماره بدم، شماره کفشم ها واسه ولیتایین کادو بخری ! قبل از اینکه من حرفی بزنم کیمیا پیش دستی کرد : کیمیا -ببند باو خود در گیر ایکبیری . همه باهم رومون رو برگردوندیم . اما ذهن من همچنان همون جا رو در روی اون پسر خوش قیافه مونده بود . مونی - عجب تیکه ایه لامصب . کیمیا چینی به دماغ عروسکی خودش داد و گفت : کیمیا-حیف که گند دماغه . برای اینکه کمی از مشغله ی ذهنیم کم بشه ترجیه دادم چند خطی چرندو پرند تحویلشون بدم . بادی به غبغبم دادم و گفتم : -به ناموس من چشم نداشته باشید قرار شد به من شماره بده ! مونی و کیمیا که می دونستن دارم چرت می گم و تاحالا تو عمرم از کسی شماره نگرفتم و قرار نیست بگیرمم پقی زدن زیر خنده . سرم تو هوا تکونی دادم و در حالی که صدام تو دماغی کردم گفتم : -وا چیه می خوایید تا اخر عمر یالقوز بمونم و بترشم ؟ مونی در حالی که ناخن بلندش رو می برد تا سرش بخارونه گفت : مونی-از تو بعید نیست . اقاموسی اومد سرویس هارو گذاشت روی تخت و رفت . شلنگ قلیون تو دستم گرفتم همین طور که می بردم سمت لبم نا خوداگاه یه نگاه به پسره انداختم . اونم نگاهش به من بود شلگ قلیون رو سمت لبش می برد . انگار طبق یه قرار از پیش تعیین شده قرار بود رو کم کنی راه بندازیم، هرکی بیشتر کام گرفت ! من کام بگیر اون کام بگیر، دیگه واقعا داشتم خفه می شدم که شلنگ از روی لبم برداشتم دودش از دماغم بیرون دادم . اون هم چند ثانیه بعد من همین کار رو تکرار کرد . فکر کنم دوتا دستگاه تنفسی داشت ! من نباید کم می اوردم از خودم حرصم گرفته بود دوست داشتم جیغ بزنم . اصلا از مادر زاده نشده بود کسی ک بخواد روی کیانا رو کم کنه . حیف ، فقط حیف که بخودم قول داده بودم دیگه روی هیچ پسری دست بلند نکنم وگرنه تا حالا با فرش روی تخت ادغام شده بود . نمی دونم این دوتا همراهیم که با خودم اوردم تا چه حد نخورد بودن که مثل گاو سرشون انداخته بودن پایین ، می لبوندن و پسرای مردم دید می زدن . سرم دوباره بر گردوندم سمت پسره یه کششی داشت و این موضوع غیر قابل انکار بود ! اره در مقابلش تسلیم شده بودم و نمی تونستم انکار کنم که حسابی روی روح و روانم تاثیر گذاشته . چقـــــدر اشنا بود کاش می شد قبل از این که با چشمام قورتش بدم می اومد و خودش معرفی می کرد ! به صورت ناگهانی سرش بالا اورد و مچم رو گرفت که باز هم بهش ذل زدم . مثل خودم ذل زد تو چشام و لب خونی کرد :
  14. 3 امتیاز
    پارت 17 مثل همیشه مامان با دست به جلو هدایتم کرد و گفت : مامان-برو برو تا پشیمون نشدم نذارم بری . می دونستم مامان ازین که با لب و لوچه ی رژی بوسش کنم متنفره اما با این حال بوس محکمی از گونش گرفتم و به سرعت ازش دور شدم . تا جلوی در حیاط هم صدای غر غر هاش می امد و دست بردار نبود . یه راست رفتیم گل یخ ، پاتوق این روز هامون ، مثل همیشه تو این ساعت شلوغ بود . در باز کردم همه با هم رفتیم تو و هم زمان گفتم : - صفا اوردم، صمیمیت اوردم، اصلا منور کردم اقا موسی می بینی چه روشن شد قهوه خونت ؟ مشتریا اکثرا اشنا بودن و به این خل و چل بازیام عادت داشتن ، ولی غریبه ها دو تا چشم داشتن یه هفت هشتاییم قرض کرده بودن و نگاهم می کردن . کیمیا از شرم و خنده قرمز شده بود مدام چپ چپ نگاهم می کرد تا بیش از این حرف نزنم . ادم ها بد عادت کرده بودن انقدر درگیر چرخ زندگی و اداب و رسوم شده بودن که به غیر از یه سری کلمات خشک و تکراری به زبون نمی اوردن و خبر نداشتن که اگه همین طوری پیش بره این کلمات خشک و بی روح نه تنها خودشون بلکه زندگیشون رو هم خشک و طاقت فرسا می کنه . اقا موسی- به جناب رئیس خیلی وقت بود پیدات نبود، گفتم جای بهتر پیدا کردی ! لبخند ناشی از افکار بی سرو تهم رو عریض تر کردم و گفتم : -اختیار دارین دوتا سرویس واسه ما ردیف می کنید؟ اقا موسی-ای بروی چشم . رفتیم رو یه تخت نشستیم . یه پسره که تاحالا این دورو ورا ندیده بودمش درست روبه رومون نشسته بود و عجیب ماهرانه قلیون می کشید و با یه اخم غلیظ که بین ابرو هاش نشسته بود ما رو تماشل می کرد . یجورایی خیلی اشنا بود ، غریبه ی اشنا . دیدی وقتی داری حرف می زنی و یهو درست وسط حرف زدنت رشته کلام از دستت در میره ؟ به قدری کلافه و جویا می شی تا بلاخره اون کلمه که هیچ جوره به ذهنت نمی رسه رو پیدا کنی . من هم همون احساس کلافگی رو در مقابل این پسر اخمو داشتم . انگار برای پیدا کردن اسمش تمام کلمات ذهنم رو زیر رو کرده بودم اما بی فایده بود . انقد بد با اخم نگاهمون می کرد که انگار زدیم باباش کشتیم . منم کم نیاوردم با اخم های در هم کشیده و لحن کاملا ملایم و سرشار از عطوفت توی رفتارم پارادوکس ایجاد کردم و گفتم : -شماره بدم پاره کنی پیش خودت حالش رو ببری ؟ مونی و کیمیا نمیدونم در گوش هم چی پچ پچ می کردن ، متوجه ی من شدن که با اخم به پسره نگاه می کردم .
  15. 3 امتیاز
    پارت 16 مامان چشم های درشت مشکیش که نقطه ی قوت صورتش بود رو ریز کرد و گفت : مامان - چی می گفت اونجوری دلو قلوه می دادی؟ کمی جلو رفتم و لپ گوشتالوش کشیدم و گفتم : -خصوصی بود . بعدشم مگه من قصابم که دلو قلوه بدم ؟ از درد لپش اون رو ماساژ داد با اعتراض گفت : مامان-خوبه خوبه زبون دراز . به سمت اشپز خونه رفت تا چایی بیاره . توی پوست خودم نمی گنجیدم . دلم می خواست مدام بالا و پایین بپرم و جیغ جیغ کنم . اصلا دلم می خواست یه مسافت طولانی رو با اخرین سرعت که در خودم سراغ داشتم بدوم جفتک چهارگوش بندازم . در این هین تنها چیزی که باعث می شد این خوشحالی از ته دلم هیچ و پوچ بشه بابا بود ، بابا ... کاش اون هم بود تا با شوق می پریدم بغلش در گوشش مدام زمزمه می کردم : دیدی دخترِ بابا دانشگاه قبول شــد بعد مثل همیشه صورتش رو غرق بوسه می کردم . چرا همیشه جای خودش ، حسرتش بود ؟ چرا این فراغ تمومی نداشت ؟ دلم برای خنده های از ته دلمون تنگ شده بود ، حتی برای بوی سیگارش که با بوی عطرش مخلوط می شد و بوی گس قشنگی رو ایجاد می کرد هم دلم تنگ شده بود . البته این اخری ها دیگه از بوی عطر خبری نبود ! اصلا این اخری ها کجا رفته بود که از خودشم خبری نبود ؟ دل کیانا تنگشـ... مونی - خوب خانم پاشو حاضر شو بریم . درست مثل یک عدد نخود آش پرید وسط افکارم همشون پاره پاره کرد . کلافه دستی تو موهام کشیدم در حالی که مثل خودش صدام کش می دادم ، گفتم : -کجـــــــا؟ مونی اخم درهم کشید ، گفت : مونی-خونه ی اقا شجاع دوباره افکارم در داخلی ترین پستوی مغزم اسکان گزیدن و با نواختن بر تبل بی عاری خودشون رو استتار کردن . دوباره اون حس و چرندو پرند گوییم خود نمایی کرد : -اوا خواهر خجالت بکش می خوای بری خونه ی پسر مردم چه غلطی بکنی؟ اینبار کیمیا بود که لب به اعتراض باز کرد : کیمیا-خواهر من چرا دوست داری تا اخرین لحظه خودت بزنی به خنگی؟ بریم بهمون شیرنی بده دیگه! هـــــوف ، صد رحمت به حسن کچل که با دوتا سیب خر می شد . مطمئن بودم که این قوم تاتار تا از من شیرنی نمی گرفتن دست بردار نبودن . ترجیه دادم توی کوچه ی علی چپ پیاده روی کنم برای همین گفتم : -کی شیرنی بده؟ اصلا شیرنی برای چی؟من یه قرونم پول ندارم یهو یه فکری به سرم زد . حسابی ازین فکرهایی که شیطون به سرم می نداخت مچکر و دست بوسش بودم ، توی نصف موقعیت های حساس و سرنوشت ساز زندگیم دست گیرم بود . بدون هیچ حرکت مشکوکی که فکر شومم را فاش بکنه ادامه ی حرفم رو از سر گرفتم . ـ ولی از اونجایی که خیلی دست و دل بازم باشد ، پاشید بریم. کم مونده بود دهن کیمیا و مونی با زمین برخورد داشته باشه . کیمیا خودش زودتر جمع و جور کرد و گفت : کیمیا - یعنی راستی، راستی به این زودی راضی شدی؟ سرم رو به معنیه اره بالا پایین کردم . که باز هم متعجب تر نگاهم کردن و این بار مونی گفت : مونی- مشکوک می زنی! - من موادم نمی زنم چه برسه به مشکوک . مونی - چی بگم والله برو حاضر شو بریم . یه مو از خرس کندنم قنیمتیه. بایه لبخند خبیث گفتم : ـ من رفتم حاضر شم به سرعت از پله ها بالا رفت و دویدم توی اتاقم یعنی اتاق مشترک منو کیمیا . یه شلوار کتان مشکی با یه مانتو کوتاه صورتی پوشیدم شال مشکیم رو هم سر کردم اویستادم جلوی اینه . البته بگما، فکر کنم شال برای کیمیا بود اخه برای من انقدر صاف و صوف نبود، نه بذارید اینجوری بگم من اصلا روسری اتو کرده نداشتم (شلواره ام مال کیمیابودا مدیونید اگه فکر کنید مال خودمه ) شروع کردم قربون صدقه ی خودم رفتن : -وای وای چه دافیما خودم خبر ندارم . چشمای درشت مشکی که مژه های بلندو پر فِرم دورش حصار کشیده ، ابرو های تمیز شده ی مشکی با موهای فوق بلند هم رنگش و دماغ کوچک سربالا که بارها ازم در مورد عملی بودنش پرسیده بودن . لبامم که غنچه ی قرمز، همه دوتا چال رو صورتشون دارن ولی ما خانوادگی سه تا داریم یدونه رو چونمون دوتا خشگلشم رو گونمون که وقتی می خندیدیم هیچ کس نمی تونست ازش چشم برداره . پوست و دندونامم سفید . هیچ وقت ارایش نمی کردم چون اصلا نیازی بهش نداشتم . ولی امروز فرق داشت ، ریمل با یکم رژ قرمز ارایشم تکمیل کرد . کولم برداشتم کتونی هامم که تو جاکفشی جلوی در بود . پله هارو دوتا یکی پایین رفتم ، اون دوتا پت و مت دیدم که سرشون مثل بز گَر انداخته بودن پایین داشتن می رفتن ، در همون هین هم از مامانم خدافظی می کردن . -خوب دیگه برید بهتون خوش بگذره .من که از همون اولم قرار نبود بیام . مونی-لوس نشو صدای در اتاق شنیدیم فهمیدیم حاضر شدی، زود باش کفشات رو بپوش بریم . مامان-مونی جون مواظب این دوتا وروجک باش زیاد شیطونی نکنن، بچه هام رو به تو سپردم . مونی دستش رو گذاشت رو چشمش و گفت : ـ به روی چشم با صدای عصبی گفتم : -میگما مامان مونا رو می سپردی به من سنگین تر نبودی ؟
  16. 3 امتیاز
    پارت 15 با لحن خسته و بغض الودی گفتم : -کیارش کیا-جانم ، چرا صدات بغض داره ، کی اذیتت کرده ؟ بگو خودم بکشمش ! -کیــــا من ، من ... کیارش مضطرب تر از قبل گفت : کیا-تو چی ؟ د بگو دیگه جون به لبم کردی! نفس های بلند و کشیده کشیدم و نا امید گفتم : -قبول نشدم ، کیا من قبول نشدم ... کیارش که از بغض و گریه ی من پشت تلفن حسابی متاثر شده بود ، گفت : کیارش - فدای سرت سال دیگه ایشالله حالا هم گریه نکن که ازت دورم فکرم مشغولت میشه ها. -چش نمی تونستم خندم رو کنترل کنم ، تلفن قطع کردم .خنده هام کردم و با سرخوشی دوباره زنگ زدم . کیا-چرا تلفن قطع میکنی ؟ هنوزم داری گریه میکنی ؟ صدای خندم می رفت ، چون جو غم داده بودم فکر می کرد دارم گریه می کنم . نفس عمیق کشیدم تا بتونم خندم جمع کنم و گفتم : - کیا کیا- جانا نیاز به زمان بیشتری برای پیدا کردن ادامه ی حرفم داشتم برای همین دوباره اسمش صدا زدم : -کیارش کیا- جان کیارش -من می خوام خودم رو بکشم ! کیا-این چرتو پرتا چیه می گی ؟ من برگردم ، چیزیت شده باشه خودم می کشمت ! -اخه می دونی چیه ؟ (داد زدم )من قبول شدم ! برنامه نویسی، از خوشحالی می خوام خودم رو بکشم . کیارش با داد گفت : کیا-جز نزنی هـــــی جون به لبم کردی بیشعور تو مثل ادم نمی تونی یه خبر و به من منتقل کنی ؟ بلافاصله بعد از تموم شدن حرفش تلفن روم قطع کرد . پسره ی بیشعور .برای اینکه جلوی مونی و بقیه ضایع نشم ادامه ی حرفم رو با خرزو خان از سر گرفتم : ـ فدات بشم داداش گلم منم دوست دارم یکم مکث کردم یه نگاه به کیمیا انداختم، الکی مثلا داشتم به حرف کیارش گوش می دادم -باشه باشه برو به کارت برس ، شیرنیم رو چشم . بوس بوس بای . جوری خداحافظی شیرین و به یاد موندنی باهاش کردم که اگه خودش پشت خط بود حتما به این نتیجه می رسید که یچیزی خورده تو سرم .
  17. 3 امتیاز
    پارت 14 بعد حدود دو ، سه ماه که از کنکور گذشته بود امروز جوابش اعلام می شد . من ، مامان ، مونی و کیمیا نشسته بودیم جلوی کامپیوتر و مثل این بی خانمان ها ذل زده بودیم بهش تا سایت باز بشه . ترجیه دادم شدت استرسم رو با یکم چرند و پرند فراموش کنم : -وای یه شیشه نوشابه بیارید . مامان عصبی از حرف های بی جا و حساب نشدم گفت : مامان-تو این هیری ویری نوشابه خوردن دیگه چه صیغه ایه؟ خوشحال از اینکه می تونستم به چرت و پرت هام ادامه بدم ، گفتم : -صیغه ی شیشم از باب افعل صرفشم کنم؟ د اخه مادر من واسه خوردن نمی خوام که می گم یه شیشه بیارید من از استرس اب شدم ، اون تو جمعم کنید ! مونی که بدتر از من استرس داشت و حسابی نگران اینده ی نا معلوم رفیق شفیقش بود گفت : مونی-مرده شورت رو ببرن که تو هر شرایطی چرت و پرت می گی . کیمیا از همون اول که پشت کامپیوتر نشسته بودیم ، مثل جغد به ساعت ذل زده بود تا ساعت دقیق اعلام نتایج رو بهمون بگه . کیمیا-وای سایت باز شد، سایت باز شد کیانا بزن . گیج و گنگ اطراف نگاه کردم و گفتم : -کیو بزنم ؟ کیمیا با دست به پیشونیش زد و اعلام تاسف کرد : کیمیا- عوض این که ما استرس داشته باشیم تو باید می گرفتیا ! چشم هام چپ کردم ، زبونم تا فیها خالدون بیرون بردم و گفتم : -دفعه ی دیگه قول می دم من بگیرم . مامان عصبی تر از قبل در حالی که دونه های تسبیح رو تند تند می نداخت ، گفتم : مامان-اسمت بزن دختر دق مرگمون کردی . با دست های سرد و لرزون و لب هایی که از شدت استرس بسته نمی موندن و لرزش دندون هام مدام تکونشون می داد اسم و مشخصات مورد نیاز رو زدم و تا باز شدن صفحه چشم هام بستم اما برای حفظ ظاهر هم که شده با همان صدای شوخ همیشگیم گفتم : - به مهندس مملکت احترام بذارید ! مگر نمی بینید استرسی هستم ماساژ لطفا ! با شنیدن صدای جیغ مونی با حال وصف نشدنی لای پلکم باز کردم ، هنوز صفحه رو ندیده توی بغل مامان و خواهر گرام خفه شدم . از لا لو های حرف مامان متوجه شدم که برنامه نویسی قبول شدم . بهم تبریک گفتن ، منم فوری از اتاق بیرون امدم تا با تلفن خونه به کیارش زنگ بزنم و بگم که برنامه نویسی قبول شدم ! بوق اول به دوم نرسیده بود که جواب داد : کیا-کیه؟ -یه مرد خیکیه کیا- به به ، جوجه اردک زشت
  18. 3 امتیاز
    پارت 13 خسته و کلافه از مسخره بازی های بی انتهای کیارش گفتم : -کیا مسخره بازی در نیار، صدات رو واسه چی کلفت می کنی؟ صدایی به مراتب بلند تر و عصبانی تر به گوشم رسید : -بزرگ ترت رو صدا می کنی یا خودم صداش کنم ؟ نه مثل اینکه کیا نبود، اخه شوخی تا چه حد؟ کمی سرم خاروندم ، گوشم تیز کردم تا صدای مامان که بم می امد رو بهتر بشنوم : مامان-کیانا کیه؟ با استرس موهام دور دستم پیچوندم گفتم : -با شما کار داره مامان ، می گه بزرگ ترت رو صدا کن ! مامان فوری یه چادر روی سرش انداخت و رفت پایین . به محض بسته شدن در ورودی دوباره سر جای اولم وایستادم گوشیه ایفون رو به گوشم چسبوندم . کیمیا هم که فضولیش گل کرده بود اومد کنار من به ایفون پیوست . صداشون از تو ایفون گوش می کردیم . مامان-سلام بله بفرمایید ، کاری داشتید؟ مرده-خانم محترم چرا یذره تربیت یاد بچه هاتون نمی دید ؟ مامان-اقای به ظاهر محترم درست صحبت کنید مگه چی شده؟ مرده-دخترای شما امروز فرچه ی فرش شویی رو پرت کردن تو شیشه ی ما، شیشه رو شکستن تازه کلیم دری وری بار مادرم کردن گذاشتن رفتن . همین طور که مامان با مرد همیسایه جر و بحث می کرد ، عصبی گوشه ی ناخنم رو می کندم و تف می کردم بیرون . داغ کرده بودم دستم از روی دهنه ی ایفون برداشتم و داد زدم : -هوی اقا با مادرم درست صحبت کن یک ، دوما ... همه ی ماجرا رو براش تعریف کردم . بعد از ختم به خیر شدن ماجرا ، مامان با اون توپ پسرای همسایه (فرچه ) برگشت توی خونه . به محض باز شدن در ورودی با کیمیا خبر دار وایستادیم ، خودمون رو برای یک سرزنش چندین و چند ساعته اماده کرده بودیم . تا مامان خواست دهن به سرزنش کردن باز کنه در خونه با کلید باز شد و صدای کیارش به گوشمون رسید . کیارش ـ ایا کسی هست من را یاری کند ؟ من که دنبال بهونه برای فرار از دست مامان بودم با کله دویدم . بلافاصله بعد از ورود کیارش انگار موضوع از یاد مامان رفت که توی خوشی و ارامش شام رو صرف کردیم وگرنه که عمرا امشب چیزی به اسم شام بهمون می داد . بخاطر گندی که زده بودیم ، بدون اسرار های مکرر مامان ظرف هارو شستیم زود تر از همیشه برای خواب پذیرایی رو ترک کردیم .
  19. 3 امتیاز
    پارت 12 کیمیا سرجاش سیخ ایستاد و با استرس غیر قابل وصفی گفت : کیمیا- کیـــــــــــانا چه غلطی کردی؟ بلند شدم و با ضرب دستم به پشت کمرش ، خمش کردم و اروم گفتم : -خفه شو، خم شو روی زمین ، بخدا دست خودم نبود ناخواسته شد ! دوتاییمون تا لبه ی دورچینی پشت بوم پاورچین پاورچین رفتیم و نشستیم روی زمین اروم و یواشکی سرمون اوردیم جلو ببینیم چه خبره . یه پیر زن فرچه رو که ازش اب چکه می کرد توی دستش گرفته بود و مثل ابن ملجم وایستاده بود مارو نگاه می کرد . پیر زن -این توپ مال کدومتونه؟ هی میگم برید جلو در خونه ی خودتون بازی کنید ! فکر کنم چشم های بنده ی خدا خیلی ضعیف بود . هر طوری که پیش خودم فکر می کردم قانع نمی شدم که چجوری ابعاد فرچه ی طرح بیضی رو توپ فرض کرده . کیمیا مثل موش سرش از پشت اجر های دور چینی شده بالا اورد و با تته پته گفت : کیمیا ـ مادر جان اون توپ نیس فرچس! بلافاصله پیرزن جواب داد : پیر زن -توپ مال خرچس؟ این بار من سعی کردم تا پیرزن بیچاره رو متقاعد کنم : -نه مادر جان این فرچس همونی که باهاش فرش می شورن ! پیر زن کمی گوشش رو جلو تر اورد و گنگ گفت : پیر زنه- با چی خر می شورن؟ دیگه نمی تونستیم جلوی خودمون رو نگه داریم ، از خنده رو به پکیدن بودیم . عصبانیت پیرزن رو که دیدم ، من خودم رو جمع و جور کردم و گفتم : ـ مادر جان ببخشید کار این پسرای جلوی در خونه ست ! دست کیمیا رو گرفتم و به سرعت نور پشت بوم رو ترک کردم . تاشب خونه رو جمع و جور می کردیم و پیرزن نقل مجلسمون شده بود . حتی گاهی از شدت خنده نفس کیمیا به شماره می افتاد . حوالی ساعت 8 بودکه مامان خسته و کوفته از ارایشگاه برگشت . توی اتاقش رفت تا لباسش رو عوض کنه . صدای زنگ در توی فضای خونه پیچید . -حتما کیارشه ، من درو باز می کنم ! کیمیا با دهن کجی گفت : کیمیا- نمی گفتیم می دونستم . من هم درست مثل خودش جواب دادم : -دانسته هات نگه دار واسه کنکور لازم می شه . ایفون رو برداشتم طبق عادت همیشگی گفتم : -کیارش تو مگه کلید نداری هر شب زنگ می زنی؟ صدای سرد و خشک پشت ایفون از جا پروندتم : -بزرگترت صدا کن بیاد پایین کارش دارم !
  20. 3 امتیاز
    پارت 11 تو تاریکی با فراغ خاطر چشم هام بسته بودم و خان شونصدم خواب می دیدم که احساس کردم یکی بالای سرم وایستاده . چیزی نکشید که با یک حرکت ناگهانی روم خم شد . نگاه سنگینش رو با چشم های بسته هم احساس می کردم . فس و فس نفس هاش روی صورتم حسابی اذیتم می کرد . توی ذهنم یکم سبک سنگین کردم کمی که به مغزم فشار اوردم یادم افتاد که باید احساس خطر کنم . بشمار سه از جام پریدم ، سرم به چیز سفتی مثل سنگ خورد بلافاصله صدای اخ ینفر به گوشم رسید . کیمیا بود که در ادامه با صدایی که درد در اون موج می زد گفت : کیمیا- ابجی ناکوتم کردی پاشو دیگه دوساعته دارم صدات می کنم . من هم جای ضرب دیدگی سرم رو ماساژ دادم و عصبی گفتم : -تو بالای سر من چه غلطی می کنی ؟تــــو میدونی خواب صبح یعنی چی ؟ آیی سرم داغون شد . کیمیا-به جون خودت منم مثل چی خوابم میاد ولی مامان بیدارم کرد گفت بیام رسالتش کامل کنم و تو روهم بیدار کنم . چشم های پف کردم رو مالیدم و بعد از یک کش و قوس اب و نون دار با لحن نگران و ارومی گفتم : ـ چخبره ؟ مامان هیچ وقت صبح ها باما کاری نداشت . کیمیا در گوشم گفت : ـ گفته تا من می رم ارایشگاه و برمی گردم شماها باید مثل حمال برقی کار کنید ! نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداختم و گفتم : - حالا چرا در گوشم می گی ؟ در حینی که فکر می کرد سرش خاروند با مِن و مِن گفت : کیمیا- خـــــب ، اخه توام اروم حرف زدی . اجی می گما پاشو که تا شب بختمون زده ، خودت میدونی که مامان وسواس داره ! تازه گفته گرد گیری و جارو برقی فایده نداره . فرش ها رو دوتایی با کیارش بردن انداختن پشت بوم ما بشوریم . کیارشم که دید وضعیت قرمزه کارش که تموم کرد جیم زد . ادای گریه کردن در اوردم با فلاکت خودم رو از رخت خواب کندم . مطمئنن فاتحمون خونده بود . سرم به سمت کیمیا که همچنان نگاهم می کرد چرخوندم و گفتم : -باشه دیگه تا تو بری پایین منم امدم . تا حاضر بشم و برم پایین مامان همه ی سفارش ها رو به کیمیا کرده و تشریفشم برده بود . لخ لخ کنون تا پشت بوم رفتیم ، خیر سرمون فرش بشوریم . پنج دقیقه یک بار یا اب بازی می کردیم یا بدو بدو ! یه پنج دقیقه ام که مثل ادم فرش می شستیم فرچه هامون می خورد به دست هم و دعوامون در می اومد. خلاصه که فرش هارو ماست مالیزاسیون کردیم . در حالی که کیمیا یه بند غر می زد من همچنان پادری می شستم . خسته از حجم کار و کلافه از غر غر های کیمیا خودم رو روی زمین پرت کردم و فرچه ایم که دستم بود به سمت جلو پرتاب کردم که بیوفته روی پادری ولی نمیدونم چقدر به سمت جلو پرتاب کرده بودم که مستقیم رفت تو شیشه ی پنجره اپارتمان روبه رویی...
  21. 3 امتیاز
    پارت 6 الکی خودم رو به موش مردگی زدم ، کیارش زیر بغلم رو گرفت و همه با هم بعد انجام کار های اداری ، از گشت بیرون اومدیم . کیارش دیگه نتونست خودش رو نگه داره ، نشست روی چمن های بلوار و بلند بلند خندید . دوستاش هم مثل علامت سوال نگاهم می کردن . چادرم که از زیرش یه مانتو کوتاه چیریکی با شلوار کتان زیتونی شیش جیب پوشیده بودم رو در اوردم . دوستای کیارش داشتن پس می افتادن . کیا-هـــــــوش به ناموس من چشم نداشته باشیـــــدا !!! میثم-این،این همون کیانایی بود که تعریفش رو می کردی؟ لنگه ابروم رو بالا انداختم و با تمام جدیتی که توی خودم سراغ داشتم ، گفتم : -کیانا خانوم ! می دم دوباره بگیرنتا ! میثم-نه،نه شکلات صبحانه خوردم. طرح لبخند روی لب هام افتاد و بلافاصله گفتم : -رنگ شکلاته بهت میاد ! کیارش که بلاخره خندیدنش تموم شده بود ، نفسی گرفت و گفت : کیارش-جوجه تو دیگه کی هستی؟ کثافت همچین افتادی فکر کردم سکته کردی . حق به جانب گفتم : - خوب می گی چیکار می کردم ؟ اگه شناسنامم رو می دید که عمرا نمی ذاشت بیایید بیرون ! حالا بیخیال این حرف ها ، نمی خوای دوستات رو معرفی کنی ؟ کیارش انچنان حالت متفکر به خودش گرفت که انگار می خواست اتم بشکافه و بعد گفت : کیارش ـ این که می بینی قد زرافس ، اسمش میثم ! اینم که می بینی مثل شیر برنج سفیده اسمش علی ، این اقا خوشگله ام که نمی شه با یه من عسل خوردش ‌، اسمش آرتان ! نگاه گذری به همشون انداختم و گفتم : - خوشوقتم منم کیانا هستم ، خواهر داداشم و دختر مامانم سوال دیگه ای هست در خدمتم ! ارتان لبخند یه وری زد و گفت : ارتان-شبا کجا می خوابی؟ مثل منشی تلفنی ها گفتم : -سوال بعدی . ارتان-احتمالا تو اب نمک ؟ - نه نمکم مادر زادیه ! علی که از کل کل من و ارتان حسابی لذت می برد ، با خنده ای از ته دل رو به ارتان گفت : علی- داداش کم اوردی سوت بزن ! بیش از این بحث جایز ندونستم برای همین با سوالی که پرسیدم ، بحث رو عوض کردم : - می گما ، کیارش این دفعه برا چی گرفتنتون ؟ پس دختره کوش؟ کیارش-دختره؟ کدوم دختره؟ - خوب برا چی گرفتنتون؟ مگه با دختر ندیدنتون؟ میثم که از تعجب شاخ در اورده بود ، با کنایه گفت : میثم-کیا داداش وضعت خرابه هــا . کیانا جان این دفه قضیه فرق میکنه! مارو بخاطر وضع خراب ارتان گرفتن ، هم مست بود هم بد رانندگی میکرد ! حرفی نزدم ، فقط یه نگاه متاسف به کیارش انداختم و حس ترس توی وجودم ریخت . خاطره خوبی از مشروب و مواد مخدر نداشتم . کیارش که از عکس العمل من وحشت داشت به سرعت دنباله ی حرف میثم رو گرفت و گفت : کیارش- اجی این تن بمیره بد گرفتی ، من لب به اون زهرماری نزدم ! عصبی بودم و حرکاتم دست خودم نبود ، جلوی چشم های متعجب دوست های داداشم روم بر گردوندم ، شروع کردم تند تند راه رفتن . از فشار فکر های مزخرف داشتم له می شدم . یاد و خاطره ی بابا توی ذهنم جون گرفته بود که هر شب بساط پهن می کرد . کیارش - بخدا ، کیا بمیره اونجوری که تو فکر می کنی نیست . د لامصب یه لحظه صبر کن ! اعصابم خورد که بود پودر شد برگشتم سرش داد زدم : ـ کیارش به همین زودی یادت رفت باباهم نمی کشید ، مجبورش کردن؟ اون موقعی رو که یه ماه خونه نیومده بود یادت رفت ؟ به جون مامان قسم خوردی حالا که بابا نیست خودت مثل کوه پشتمونی . د یادت رفته دیگه، به همین زودی یادت رفت.
  22. 3 امتیاز
    پارت 5 بعد از اتمام نهار ، مامان به ارایشگاه رفت و کیارش هم که بیرون کار داشت ، از خونه بیرون زد . حوصلم حسابی سر رفته بود . خونه ی مونا اینا زنگ زدم و یکم با مونا حرف زدم ولی بازم احساس تنهایی داشت خفم می کرد . بلند شدم لباس هام رو پوشیدم و از خونه بیرون زدم . می خواستم برم یه سر به مامانم بزنم ، گفته بود : عروس داره ! حتما شاگرد روز مزدی گرفته بود که بهم نگفته بود برای کمکش برم . حوصله ی پیاده روی رو نداشتم ، به سرعت خودم رو به اتوبوسی که چیزی تا حرکت کردنش نمونده بود ، رسوندم . توی اتوبوس رو به روی یه مادر و بچه نشستم . تا نگاه بچه ی بامزه ی رو به روم بهم افتاد ، بهش دهن کجی کردم که فکر کنم از قیافه ی قشنگم خیلی خوشش امد و شروع کرد به گریه کردن . (مدیونید اگه فکر کنید بچه ترسید ! ) تا مادرش برای جویا شدن علت گریش به من نگاه کرد ، سرم رو چرخوندم و به جای دیگه ای خیره شدم . ارایشگاه درست رو به روی ایستگاه اتوبوس بود ، به محض پیاده شدن بدون هیچ پیاده روی وارد ارایشگاه شدم . -سلام بر مادمازل مادر هم زمان با این که در رو باز کردم ، این حرف رو زدم . وقتی کامل سرم بلند کردم دیدم یه ایل دختر عین بز دارن نگاهم می کنن. با همون حس اعتماد به نفس عجیب غریبم ، گفتم : -قربونتون برم منم خوبم فداتون برم بلند نشین . مامان با چشم غره گفت : ـ کیانا کم چرت بگو . همه ی دخترا با خنده بهم سلام دادن . مانتوم در اوردم . از زیر یه تاپ زرد لیمویی پوشیده بودم ، موهام رو باز کردم و دوباره با کلیپس بستم ( اصلا انگار با این کار ادم اپدیت می شد ) و گفتم : ـ مامان کمک نمی خوای ؟ مامان موهای یه دختره که فکر کنم عروس بود رو رنگ می ذاشت ، در همون حال گفت : مامان-صورت همراهای عروس رو بند بنداز تا زنگ بزنم ببینم این دخترا کجا موندن ؟ شاگرداش رو می گفت ! چون امروز ، روز تعطیل بود همه بعد از نهار می اومدن . ـ باشه . رو به دخترا که روی مبل نشسته بودن گفتم : -هرکی عجله داره بیاد من کارش رو راه بندازم ! یه خانوم که یکم مسن تر به نظر می رسید ، گفت: خانم ـ دخترم من مادر عروسم خونه هزارتا کار ریخته روی سرم اگه می شه اول کار من انجام بدید ! - چشم چیزی نکشید که شاگردای مامان هم رسیدن و کار هارو به ترتیب انجام دادن . هیچ کدوم از مشتریا قیافه ی درست و حسابی نداشتنا ولی شنیدید میگن لولو میان هلو می رن ؟ یکی از یکیشون خشگل تر شده بودن ! دنبالشون اومدن و یکی یکی رفتن ، ساعت 6ارایشگا خلوت شد . -مامان بیا یه دقیقه بشین . مامان- نه کار اموزا الان میان ، می خوام یکم اینجا رو جمع و جور کنم . الی- نیلو جون قربونت اینجوری از پا در میای ! والله ماهم شاگردتون بودیم ، شاگرد هم شاگردای قدیم ! این اضافه کاریاش حسابی نگرانم می کرد . اگه وضعیت دانشگاهم مشخص می شد ، دیگه نمی ذاشتم انقدر کار کنه ! ساعت نه بود از ارایشگاه اومدیم خونه که تلفن زنگ خورد ، بلافاصله گوشی رو جواب دادم . -الو -یه قدم بیا جلو -ا اقا مزاحم نشید کیارش-مزاحم تویی و ...بازم خودت ! -زهرمار حرفت رو بزن ، تو چرا هنوز خونه نیستی؟ کیارش -کیانا جونم -جونش ؟ کیارش -یچی می گم زیاد ضایع بازی در نیاریا ، خــــــــب ؟ -بفرما کیارش ـ مارو یع.. یعنی منو دوستم رو... -د حرف بزن دیگه تلفن قطع می کنما! کیارش -نه نه جون کیانا این کارو نکنیـــــا مامان که از حرف زدن من شک کرده بود با اشاره گفت : مامان ـ کیه؟ -مونی(مونا)مامانی کیارش ـکیانا پشت خطی ؟ لبخند مسخره ای برای اطمینان مامان زدم و پشت سرش جواب کیارش رو دادم : - ا اره، اره بگو مونا جان کیارش ـ ببین کیانا مارو مفاسد کرج گرفته ! دیگه از خنده داشتم به دوقسمت مساوی تقسیم می شدم ، رد خور نداشت کیا بره بیرون برادران گشت ارشاد نگیرنش ! -خوب به من چه خوش بگذره بای . کیارش -جون مامان قطع نکن ، الاغ یه کاری واسم کن فقط مامان نفهمه هـــا ! -شما ؟ کیارش -کیمیا -کیمیا خوابه! کیارش -واسه ادم حواس نمی ذاری که کیانا من میام خونه دیگه ! -به سلامتی کی تشریف میارید؟ کیارش ـ کیـــــــــــــــانـــــا -حالا اسم ناموس مردم رو برای چی توی خیابون جار می زنی ؟ تا تو خودت جمع کنی اومدم . تلفن قطع کردم طبق معمول شناسنامه ی خودم و کیارش رو برداشتم ، از خواب بودن مامان که مطمئن شدم پاورچین پاورچین از خونه بیرون زدم . وارد سالن گشت شدم یه عالمه دختر و پسر در حال جرو بحث و التماس بودن . چشم چرخوندم کیارش و چند نفر که تاحالا ندیده بودمشون رو گوشه ی سالن دیدم . من که چادر سر کرده بودم چادرم رو جلوتر کشیدم و به طرفشون رفتم . دوسه باری سرفه کردم که صدام صاف بشه و گفتم : -الهی جز جیگر بزنی بچه ، اون از بابامون اینم از تو . اخه تو این دنیا من دلم به کی خوش باشه ؟ مامانم هم از دست شماها دق کرده ! اونایی که باهاش بودن ، داشتن از تعجب می مردن ولی کیارش که می دونست این فیلممه ، مثلا از روی شرمندگی سرش رو پایین انداخته بود . -خدایا ... ذلیل بشی ایشالله بادستم یه دونه زدم توی سر کیارش ، برگشتم و داد زدم : -جناب سروان من از دار دنیا همین یه داداش گردن شکسته رو دارم اینم نمی خوام ! اینم شما ببریدش زندان ، بذارید راحت شم . از بس دنبالش توی این خراب شده توی اون خراب شده گشتم خسته شدم ! جناب سروان ببریدش .... ببریدش حبس ابدم بزنیدا یه جوری که دیگه بر نگرده ! توجه حضار به من جلب شده بود ، جز صدای من صدای دیگه ای نبود . به محض داد بی داد کردنم چندتا مامور دور و برم ریخته بودن . یکیشون صداش رو صاف کرد و با جدیت تمام گفت : مامور ـ اولا خانم محترم صداتون رو بیارید پایین ، اینجا مکان عمومیه ! دوما زندان چیه ؟ شما فقط باید یه تعهد بدید و شناسنامه ی خودتون و این اقا رو برای مشخص شدن هویتتون به ما تحویل بدید ! اوه اوه ، اوضاع داشت خراب می شد . وقتی حرف از شناسنامه زد یعنی کیانا ریـ ... استارت کردی با این نقش بازی کردنت . یکم بیشتر خودم جمع و جور کردم و گفتم : -اقا دیگه تعهد بده نیستم ، دیگه خستم کرده ! ابرو واسم نذاشته تو 25سالگی مث 70ساله ها شدم ! مامور اخم هاش رو در هم کشید و گفت : مامور - چخبرتونه ؟ دوباره که داد زدید ، تشریف بیارید توی اتاق من تکلیفتون رو مشخص کنم ! رفته رفته اوضاع داشت وخیم تر می شد ، الکی دستم رو گذاشتم روی قلبم و خودم روی زمین انداختم . انچنان فیلمی می امدم که ترسید و گفت : مامور - خانوم از شما تعهد نخواستم فقط انقدر بی نظمی ایجاد نکنید! ببریدش ، دوست هاشم بعد از این که یه تعهد کتبی رو امضا کردن می تونن با شما بیان !
  23. 3 امتیاز
    بِسٔم الله الرَحٔمانِ الرَحیم پارت 1 مقدمه مبادا چند ساعت دیرتر به زندگی کردن فکر کنید باید تاخت باید زد به سیم آخر باید دل به دریا زد باید کرد آن کاری را که باید باید خواست تا بشود... هیچ چیز در این زندگی آنقدر سخت نیست که هیچ وقت حل نشود هیچ چیز آنقدر تلخ نیست که رد نشود هیچ چیز آنقدر بد نیست که خوب نشود هیچ چیز انقدر بعید نیست که عشق نشود ... ٭٭٭٭٭ من کیانا رادمنش ، 19سالمه و تو یه خانواده ی پنج ، شش نفره زندگی می کنم . نه این که ریاضیم انقدر ضعیف باشه که نتونم دقیق بشمارم چند نفریم ، نه فقط نمی دونم شموردن کسی که تاحالا توی خونه ندیدمش به عنوان یکی از اعضای خانواده درسته یا نه ؟ بذار بهتر بگم به صورت کلی با چهار نفر بیشتر زندگی نمی کنم ... کیمیا خواهر 15 سالم ، کیارش برادر 23 سالم و مادر گرام ! بچه ی ارشد خانواده ، کیان بخاطر مشکلات خانوادگی خیلی وقت پیش برای همیشه ترکمون کرد ! و پدرم ، پدرم که این وسط نقش نخودی رو بازی می کنه . نه می شه گفت هست و نه میشه گفت که نیست .... پدرم امپول زنه ، در حد حرفه ای این کار می کنه که پرستار های بیمارستان های معروف هم به پاش نمی رسن ، فکر کردین دکتره ؟ نه بابا ما رو چه به این خوش شانسی ها ، معتاده ! شاید هم بهتر بود بگم که یه مریضیه سخت اجتماعی داره و حسابی داره باهاش دست و پنجه نرم می کنه ! و متاسفانه این روزها این مریضی سخت تر و واگیر دار تر از بیماری های لاعلاج ، فراگیر شده بود . از مامانم بگم که ارایشگره ، سخت کار می کنه و خرج خونه رو یه تنه می ده . خانم زحمت کشیه ! حتی پولی رو که کیارش به عنوان کمک خرج بهش می ده ، براش توی یه حساب پس انداز می کنه (شما خرج مواد بابام هم که هر وقت تموم می شه سر و کلش پیدا می شه رو روی خرج خونه بذارید ) . دلیل جدا نشدن مامان از بابای عملیم هم فقط و فقط یه چیزه ، عشق زیاد ! هنوزم مامانم امید داره که بابام خوب می شه ! از دار دنیا هم فقط یه خونه ی نقلی داریم که از طرف خانواده ی پدری بهمون ارث رسیده که بر خلاف ما خیلی پولدارن . پدرم بی اجازه و با وجود مخالفت های زیاد با مامانم ازدواج می کنه و همین باعث می شه بعد یه دعوای حسابی از خانواده طرد بشه . بعدها بابام از فشار و سختی های زیاد زندگی معتاد شد . اون روز ها هیچی نداشتیم امرار معاش خیلی سخت بود ، تا این که عموم بعد از فوت پدربزرگم دلش به حال ما سوخت و یه خونه ، فقط یه خونه از اون همه دارایی به نام ما زد که بماند هنوزم که هنوزه منتش رو سرمون میذاره ! شانسمون کجا بود ؟ تنها چیزی که ما همیشه داریم ، جیش !
  24. 2 امتیاز
    #دلنوشته_پنجم می خواهم بنویسم ...آنچه را که در این مدت کوتاه کشیدم و تحمل کردم ؛ اما ذره ای لب تر نکردم . آری پس می نویسم : من اینجا هستم ، در خانه ای که سقف دلش شکسته است و تبدیل به شکنجه گاه مغزم شده است . ...کمرم ؟! مگر چیزی از کمرم هم باقی مانده است ؟! این حالم را اصفناک تر می کند ، که نه می داند چه بلایی سر کمرم آورده است ...و نه چه زهری به دلم ریخته است ! من زندگیم را به آن و رقیب عشقیم باخته ام ؛ اما چرا هنوز نمی توانم فراموشش کنم ؟! من بار ها و بارها ، با تمنای زلفانم به او فهمانده ام که دلداه ای او هستم ؛ پس چرا مرا رها کرد و رفت ؟! اگر بار دگری ببینمش ، می دانید رو به آن چه خواهم گفت ؟! .... نه نمی توانم به آن بگویم .. من هیچ حرفی به آن نمی توانم بگویم جز آن که " خوشبخت شوید ! " ولی در خیال خودم می گویم : " نامردی در خون ات هست نه ؟!...عشقت نفسم را گرفت......نفس دیگران را نگیر... باشد ؟! " در فصل خزان هر چه کردم تا شاید کمی بتوانم تو را فراموش کنم ....نشد که نشد ! انگار دل من سحر شده است و هر روز فصل خزانم در دلم هیاهویی بی جار و جنجالی برپا بود که نظیرش را تاکنون ندیده بودم . هیاهوی کم نظیر دلم ، شگفت زده ام کرده بود . هر روز همانند دیوانگان خود را بر در و دبوار دلم می کوبید و مرا وادار به چنگ زدنش می کرد . آن روز ها آسمان دلم ابری بود ... مانند ابر بهار می گریید .....مانند موج دریا می خروشید ... و دلش او را می خواست ..آری ! فقط او و این جمله برای حالم چه وصف زیبایی است . " دنیا را آب برد و... مرا سراب . " با عقل آب عشق به یک جو نمی رود بیچاره من که ساخته از آب و آتشم و به قول شهریار : نقش مزار من کنید این دوسخن که شهریار با غم عشق زاده و با غم عشق جان داده #شهریار
  25. 2 امتیاز
    پارت2 -هــــــــــوی خره دوباره رفتی توی هپروت ؟ از اون جا چه خبر ، شربت می دادن ؟ صدای مونا بود که از فکر در اوردتم .نگاه گنگ و مبهمم رو به صورت گرد و سفیدش که با اون چشمای درشت شدش حسابی با نمک شده بود ، انداختم و گفتم : -از کجا ؟ کجا شربت می دادن؟ مونا تابی به موهای بافتش داد و با خشمی که بخاطر خون سردی من تو صداش ریخت ، گفت : مونا-هپروت عزیزم هپروت ! مثل این که کیک یزدی هم می دادن ؟ اصلا طبق یه قانون نا نوشته که به ثبت جهانی رسیده بود ، حرص دادن افراد تپل و مهربون حسابی کیف می داد . برای این که بیشتر حرصش بدم ، گفتم : - اره ، نمی دونی چقدر خوش مزه بود جات خالی . لب های غنچه ایش رو که با رژ صورتی جلا داده بود ، محکم روی هم فشار داد و با قیافه ی نمکی شدش گفت : مونا -خدا شفا می ده . قهقه ام رو به زور به یه لبخند پلید مبدل کردم و گفتم : -شفا بده تو تنها می مونی ! هرچقدر بیشتر حرص می خورد ، رنگ دونه های پوست سفیدش ، قرمز تر می شد ! طی یه تصمیم آنی با کیفش توی سرم زد و گفت : مونا-خفه بابا. روی مود کل کل بودم ، بی وقفه جوابش رو دادم : -بگو دایی ، ببرمت پیش زندایی. مونا-روتو برم . -رومن بری می اوفتی . کلافه از حاضر جوابی های بی پایان من نفس عمیقی کشید و گفت : مونا - اه کیانا دو دقیقه خفه شو ببین چی می گم ! -بنال . مونا-بی تربیت . به نشونه ی قهر بلند شد ، کیفش رو برداشت از قهوه خونه بره بیرون که به سرعت گفتم : - ا مونا جونم ، جون کیانا قهر نکن دیگه ! بگو عزیز دلم . با لبخند رضایت بخشی کیف رو روی تخت پرت کرد و سر جای اولش برگشت . مونا-بار اخرت که به من چرت و پرت می پرونیا ! - چشم ، بار اول و آخرم بود. سکوت بینمون حکم فرما شد ، توی افکارش غرق بود و رفته رفته چهرش در هم تر می شد . چیزی نکشید که توی جاش جا به جا شد و گفت : ـ آجی حالا چیکار کنم ؟ هر وقت با این لحن صحبت می کرد ، مطمئن بودم که یا با جدید ترین دوست پسرش تموم کرده ، یا بخاطر دست و پا چلوفتی بودنش بلا نسبت شما ، مثل خر توی گل گیر کرده . بی میل از شنیدن حرف های تکراری مونا ، گفتم : -چی رو قربونت برم ؟ مونا-امیر دیگه، چیکارش کنم؟ توجهی به حرفش نکردم در حالی که با ناخن دستم ور می رفتم ، گفتم : -چی رو چیکارش کنی ؟ مونا- گوشـــــــات مشکل داره ؟ می گم امیــــــر رو ... پوست گوشه ی ناخنم رو توی دهنم گذاشتم با دندون کندم و بیرون تف کردمش . -امیر کیه ؟ مونا- ا کیانا شورش در نیار دیگه . - من دوست دارم شیرینش رو در بیارم ... تا عکس العمل تند مونا رو دیدم به سرعت حرف خودم رو پس گرفتم و گفتم : - خــــو حالا مگه چی شده؟ می دونستم اگه بیشتر از این به بی توجهیم ادامه بدم دوباره قهر می کنه . صاف نشستم و حرکاتش رو زیر نظر گرفتم . مثل همیشه که قصد گریه کردن داشت دماغش رو بالا کشید و با صدای تو دماغی گفت : مونا-گفت نمی خوامت از دخترای لوس و تیتیش مامانی خوشم نمیاد . بی حواس گفتم : -خوب راست می گه دیگه منم اصلا خوشم نمیاد ! بلافاصله به سرعت لبم رو گاز گرفتم و توی دل خودم رو تف و لعنت کردم که اختیار زبون خودم رو هم نداشتم . بغض ته گلوش اشک شد و روی گونه های سرخ از خشمش ریخت . مونا-آدم... یه،یه دوست... مثل تو داشته باشه نیاز به دشمن نداره. کیانا... من عاشقشم . کلافه اشاره کردم که خودش رو جمع کنه تا زیر ذره بین قضاوت مردم نریم . این درجه از ضعفش عصبیم می کرد . کنترل سکوتم از دست دادم و گفتم : -یعنی خاک بر سرخرت کنن ! پسره ی الدنگ هرچی از دهنش در اومده بهت گفته ، بعد تو می گی عاشقشم ؟ عشـــــــــــــــــق ؟ هنوز گشنگی نکشیدی عاشقی یادت بره ! بابا چرا هر ننه قمری بهت می گه دوست دارم فکر می کنی تاج بزرگی روی سرت گذاشته ؟ مونا-خوب تو بگو چی کار کنم؟ -لابد از دیروز غمبرک زدی یه گوشه هیچ چیزم نخوردی؟ مونا-اوهوم دلم براش سوخت ، به من بود که انچنان پسر رو می شستم و با گیره روی بند پهنش می کردم که تا عمر داره یاد من افتاد کف کنه . اما می دونستم مونا مهربون تر از این حرف هاست که به کسی اسیب بزنه ، فکری به سرم زد و گفتم : -قول می دی اگه راه و چاه رو بهت بگم به حرفم گوش بدی و نه و نوچ تو کار نیاری ؟ اشکاش که دوباره راه خروج از سر گرفته بودن رو پاک کرد با صدای گرفته ای گفت : مونا-قول می دم .


×