رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

پرچمداران

  1. S.H

    S.H

    ناظر رمان


    • امتیاز

      13,626

    • تعداد ارسال ها

      2,487


  2. MaryaM_

    MaryaM_

    نویسنده


    • امتیاز

      10,002

    • تعداد ارسال ها

      4,347


  3. N.a25

    N.a25

    ناظر رمان


    • امتیاز

      9,850

    • تعداد ارسال ها

      3,088


  4. Yasi..

    Yasi..

    کاربر عادی


    • امتیاز

      7,874

    • تعداد ارسال ها

      3,838



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز از زمان سه شنبه, 14 اسفند 1397 در همه بخش ها

  1. 62 امتیاز
    نام رمان:آتشین ترین رز سرخ نویسنده:n.a25 ژانر:پلیسی ،عاشقانه هدف:سرگرمی خلاصه: من ترسا!دختری هستم که عاشقانه سرزمینم رو دوست دارم!خواسته یا ناخواسته وارد بازی شدم که شاید اخرش پایانی باشه برای من!برای داشته هام!و شایدم هنوز هم باشن ادمایی که من رو با هر وضعیتی دوست بدارن..... لیـــــنک صــــفحه نـــقد:👇👇👇 صفحـــه ی نقـــد و نـــظرات جلد دوم: رز بنفش داستان از اونجایی شروع میشه که دختر ترسا و ماتیکان می خواد وارد نیرو های پلیس بشه و.... مقدمه: ارزویی در سر دارم ارزوی تورا داشتن... ارزوی یک گل رز یک گل سرخ ارزوی یک رز سرخ همچو دانه های انار همچو ابشاری از خون همچو اتش گاهی از سیاهی ها رزی که شاید نامش این گونه بیان شود: *آتشین ترین رز سرخ*
  2. 62 امتیاز
    پارت دوم ماکان: با اعصاب داغون وارد بیمارستان شدم.این پسر غیر از دردسر چیزی نداره!همیشه باید گند بزنه به همه کار ها!همیشه باید اعصاب من رو بهم بریزه!وقتی داشته محموله روتحویل می داده ازپشت بهش چاقو زدن و اون رو گوشه جدول ول کردن.واقعا نمی دونم با کدوم مهارتی اینهمه توی عملیات های قاچاق موفقه!به پرستار گفتم: -اون کسی که چاقو خورده توی کدوم اتاقه؟ برگشت طرفم و بهم نگاه کرد شاید از لحنم تعجب کرده بود،چون واقعا اعصبانی بودم و این عصبانیت ناخداگاه روی لحن و طرز بیان کلمه ها از دهنم تاثیر گذاشته!با لحنی که عین قیافش متعجب بود ،گفت: -کی؟ حالم خوب نبود!کلافه بودم!دستک رو توی موهام فرو کردم،همیشه مواقعی که کلافه میشم این کا رو انجام میدم!بی حوصله گفتم: -گوشات که مشکل ندارن احیانا؟کسی که نیم ساعت پیش از گوشیش به من زنگ زدین،کجاست؟همون که چاقو خورده بود!یه پسر حدودا ۲۲ساله! انگار از لحن برخوردم خوشش نیومده بود چون قیافه ارایش کردش،توی هم رفته؛ بود.بدون این که نگاه دیگه ای به من بندازه،به سیستمش نگاه کرد و گفت: -طبقه دوم اتاق ۱۱۸! با دیدن ازدحام مردم کنار اسانسور راهم رو به سمت پله ها کج کردم؛همیشه از شلوغی متنفر بودم!مخصوصا توی محیط های بسته!سرم پایین بود،روی اولین پله که قرار گرفتم،سرم رو بلند کردم تا با چشم هام تعداد پله ها رو بسنجم که دیدم یه جسمی با سرعت هزاو درحال سقوط به سمت پایینه،توی جامـخشک شده بودم و دقیقا نمی دونستم باید چیکار کنم!تا به خودم اومدم یه دختر پهن سرامیک ها بود و از سرش خون می اومد!با دیدن خون سرخی که روی سرامیک های سفید بیمارستان جاری شده بود تازه از شوک خارج شدم، اول با ترس نگاهی به صورت دختر که توی شالش گم شده بود کردمو بلافاصله به سمت پرستار ها دویدم.به یکیشون هول شده؛ گفتم: -یه نفر از پله ها افتاده کمک کنید. چند تا از پرستار ها روی سر دختره هجوم بردن و یکیشون شال رو از صورت دختره کنار زد بادیدن چهرش سرجام مبهوت ایستادم.این!این که....این که ترساست همون دختری که موقع تماس های مهم من سر می رسید و همیشه مزاحمم می شد...ترسا توی دانشگاهی که من اونجا بودم،درس می خوند و همیشه گند می زد به کار های من!هر موقع می خواستم با سورنا یا هرکس دیگه ای ارطباط برقرار کنم متوجه حضورش چهاز جلو او از پشت سر می شدم!انگار من رو می پایید!به دیوارهای سفید و بعد به پله ها نگاه کردم،سرم رو چرخوندم و بهزنی که دوان دوان با برانکار می اومد نگاه کردم. انگار توی بهت بودم!حس کردم فضای سنگینی اطرافم رو گرفته،احساس می کردم حالم از بوی خونی که توی راه رو پخش شده داره؛بهم می خوره! پس بی اهمیت راه گرفتم و پله هارو بالارفتم.به جهنم که مرده باشه؛تازه این جوری از شر یه مزاحم خلاص می شیم و می تونم زود تر به هدفم برسم!هدفی که پنج سال تموم به خاطرش زحمت کشیدم!سعی کردم فکرم رو از ترسا دور کنم ،ولی یه نگرانی کوچیک گوشه دلم جا خوش کرده بود!چهره شر و شیطونش رو توی دانشگاه با چهره غرق درخون الانش مقایسه می کردم و دلم می گرفت!وارد اتاق سورنا شدم خواب بود،رفتم بالا سرش و محکم کوبیدم پس کلش چشم هاش با حالت شوک زده ای باز شد و به من نگاه کرد،گفتم: -خاک برسرت چرا گذاشتی بیارنت بیمارستان؟الان اگه این ها پلیس خبر کنن چی؟گمشو لباس هات رو بپوش باید از اینجا بریم.سریع باش! با لحن مثلا مظلومی گفت: -داداش مظلوم گیر اوردی؟چرا می زنی؟مگه خودم اومدم بیمارستان؟ واقعا کلافه بودم ،اصلا حال خوشی نداشتم ،خسته بودم!شوک زده بودم!کمی هم نگران بودم!گفتم: -حوصله گوش دادن به چرت و پرت هات رو ندارم.سریع لباس هات رو بپوش بریم! یه نگاه به چشم هام انداخت،وقتی عصبانیت رو توی چشم های طوسیم دید،خیلی آرومـسرم رو از دستش بیرون کشید و از جاش بلند شد،از تخت فاصله گرفت و با اکراه به لباس هاش نگاه کرد ،گفت: -این ها رو بپوشم؟ چقدر مزخرف میگه! زل زدم به چشم های عسلیش و گفتم: -نه بیا لباس های من رو بپوش!احمق مگه دیگه این جا لباس هست؟ چشم هاش رو روی هم فشار داد و با لحن چندش واری گفت: -ولی خونین! دستم رو بردم بالا که بزنمش!واقعا کلافم کرده بود! سورنا:-غلط کردم.خیلی هم عالین! سورنا داشت شلوارش رو می پوشید منم بی حوصله طرافم رو انالیز می کردم یه اتاق سه دو چهار کوچیک با دیوار هایی به رنگ سبز کمرنگ و پرده هایی به رنگ ابی ،تنها وسایل اتاق یه یخچال کوچیک و دوتا تخت بود ،با پاهام روی زمین خط های فرضی می کشیدم و به اخ و اوخ های سورنا گوش می کردم که یهو در اتاق باز شد، یه پرستار مسن وارد شد اول یه نگاه به سورنا بعد یه نگاه طولانی تر به من انداخت طرز نگاهش اصلا خوشایند نبود،خطاب به من گفت: -اقا شما باید همرا من بیاید! با تعجب گفتم: -من؟می شه بپرسم به چه علت؟ پرستار اخم هاش رو درهم فرو برد و دست هاش رو به کمرش زد با صدایی که کمی جدی بود؛گفت: -علت رو من نه بلکه پلیس بهتون توضیح می ده.همراه من بیاید!
  3. 60 امتیاز
    پارت سوم منظورش چیه؟پلیس؟یعنی چی؟ اگه تو این موقعیت پای پلیس باز بشه گند می خوره به کارم وبه پنج سال زحمتی که کشیدم!با خشم گفتم: -پلیس براچی؟اینجا چه خبره؟ پرستاره با اخم گفت: -وقاحت در این حد؟تازه می پرسید چی شده؟شما اون دخترو عمدا از پله ها هل دادید اونوقت از من علت می پرسید؟واقعا خیلی وقیحید! یه لحظه هنگ کردم این چی گفت؟من کی رو هل دادم؟ کدوم دختر ،یعنی چی؟اعصابم سر قضیه سورنا خورد شده بود و حالا این باعث شد عصبانیتم چندین برابر بشه و،بنزینی بشه رو خشم وجودم باداد گفتم: -چی داری می گی برا خودت؟هــا؟من کی رو هل دادم؟بگــو دیگه؟! پرستاره هم عین من صداش رو برد بالا و گفت: -صداتون رو بیارید پایین اینجا بیمارستانه!تازه می پرسی کی رو هل دادی؟بزار من بهت می گم!تو اون دختر معصوم رو از قصد از بالای پله ها پرت کردی و قصد جونش رو کردی!من خودم با چشمای خودم دیدم اون رو هل دادی و بعد که خون دیدی بقیه رو خبر کردی! با فریاد گفتم: -چـــــی؟ یه دور دور خودم چرخیدم ،یه خنده هریستیک کردم و گفتم: -چقد بهت پول دادن؟ هنگ کردم!ضایع بود می خواد برام پاپوش درست کنه ولی از طرف کیه؟اون دختر چرا می خواد من رو تو دردسر بندازه؟انگشتاش رو گرفت طرفم و گفت: -حدتون رو نگهدارید ،الانم همراه من بیاید پایین تا پلیس برسه! با صدای سورنا برگشتم طرفش: سورنا:-اینجا چخبره؟یکی به منم بگه چی شده؟ پرستاره انگشت اتهامش رو گرفت طرف من و گفت: -این اقایی که کنار شما ایستادن یه دختر رو از قصد از پله هل دادن! سورنا گفت: -کدوم دختر؟ انگشت شصتم رو کشیدم کنار لبم معمولا اوقات عصبانیت این کار رو می کردم،یهو منفجر شدم: -کدوم دختــــر هــان؟این همون دختره لعنتیه که مانع کارام می شه،فقط دستم بهش برسه به خدا شهیدش می کنم!عین چسب چسبیده به زندگیه من ول کنم نیست!فقط خدا خدا کنه گیرش نیارم! برگشتم به پرستاره گفتم: -چقد می خوای تا شهادت ندی؟ پرستاره یه پوزخند زد و گفت: -من چیزی رو که دیدم نمی فروشم! وای!وای!وای!دیگه دارم از کنترل خارج می شم!بافریاد گفتم: -لعنتی اخه تووو هیچـــی ندیدی!چیزی ندیدی که بخوای بفروشیــش! یه جوری نقش بازی می کرد یه لحظه به خودم شک کردم ،چطور ثابت کنم کار من نبوده ؟سعی کردم با ارامش برخورد کنم: -اون دختر کجاست؟می خوام با خودش صحبت کنم،شاید سوء تفاهم شده... پرستار گفت: -تو چند دیقه پیش اون رو تهدید به مرگ کردی ،و یک بارهم قصد جونش رو کردی ،ما نمی تونیم بزاریم اون رو ببینی!برامون مسئولیت داره! یه پرستار دیگه هم بهش پیوسته بود و با تحقیر من رو نگاه می کرد ،دوباره هریستیک خندیدم ،واقعا برام خنده دار بود ،الان که اینقدر به هدفم نزدیک شدم باید این مصیبت برا پیش بیاد ،واقعا برام خنده داره!خنده داره یه دختر چطور داره با ایندم بازی می کنه!سورنا که این حالت من رو می شناخت گفت: -ماکان اروم باش! با همون خنده گفتم: -من ارومم فقط اگه اون دختر رو نبینم این بیمارستان رو روسر همه خراب می کنـــــم! سورنا به پرستاره گفت: -بزار دختره رو ببینه!کاری باهاش نداره بهتون قول می دم! پرستاره ،با تردید گفت: -اگه خود اون خانوم رضایت دادن می تونی ببینیش!دنبالم بیا! چند اتاق اونطرف تر رفتیم ،وارد یکی از اتاقا شد و بعد دو دقیقهاومد بیرون و گفت: -برو داخل! پرستاره رو کنار زدم و رفتم داخل با خشم به دختره گفتم: -چی از جونم می خوای؟این کارا چیه؟من کی تورو هل دادم؟چرا داری دروغ می گی؟هـا؟ سرش رو انداخت پایین و گفت: -من فقط ازت کمک می خوام ! برای یه لحظه از لحن مظلومش شوکه شدم،این لحن از ترسایی که من توی دانشگاه می شناختم بعید بود!جفت ابرو هام از زور تعجب پرید بالا،کمک؟از من؟
  4. 59 امتیاز
    قوانین نوشتن رمان ... سلام خدمت نویسندگان عزیز : ضمن تشکر از شما بابت ثبت نام در سایت ( 98iia ) باید چند نکته رو خدمتتون عارض شوم که نه برای رمان شما و‌نه سایت ما مشکلی ایجاد نشه . 1) اگر عضو سایت نیستید لطفا اینجا کلیک کنیدو ثبت نام کنید ، حتی اگر تمایلی به نویسندگی نداشته باشید ، نویسندگان ما نیاز به نظرتان شما دارند و یا در قسمت های دیگر سایت احتیاج به پست های مفید شما داریم . 2) خیالپردازی کنید اصلا نیاز نیست تمامی جزئیات رو بیان کنید گاه ی قسمتی از رمان را فراموش میکنید یا به مشکلی برمیخورید ، ادامه ی رمان رو با استفاده از تخیلاتتون ادامه دهید ویا به زبان ساده تر به موضوع دیگر پرش کنید و داستان رو هیجان انگیز کنید . 3) لطفا نکات نگارشی رو رعایت کنید ، مثلا هرکجا احتیاج به مکث کردن هست ، کاما ، بگذارید . و همچنین کلمات را درست به کار ببرید . یعنی هم در جای مناسب به کار ببرید و هم غلط املائی نداشته باشد. چگونه نویسنده حرفه ای شویم ؟ 4) شما به عنوان نویسنده به عنوان الگو برای خوانندگان هستید ، کسانی هستند که‌خود را جای شخصیت های داستان شما میگذارند ، پس سعی کنید رمان شما آموزنده هم باشد . 5) اینجا لس آنجلس نیست ! لطفا ، خواهشا ، فرهنگ غربی رو‌در رمان هاتون به کار نبرید . دین ما اسلام است و از هرگونه گفتن بی بندو باری در رمان هاتون اجتناب کنید. از کلماتی مثل حر*ومزا*ده، دی*وث ، ل*ب گرفتن ، تخت خواب رفتن ، سک*س 6 *s*x ، توصیف بدن ، فراری شدن دختر ، بردگی ، ه*رز*گی ، خوردن نوشیدنی غیر مجاز ، وهرچیزی که درجامعه رواج نداره و باعث خدشه دار شدن تعصبات میشود ، بپرهیزید . 6) از شکلک ها استفاده نکنید ، چون وقتی تبدیل به کتاب میشه داستانتون اون شکلکها به شکل مربع ، یا اگر وسط سطر باشه نظم پاراگراف هاتون رو بهم میریزه و باعث میشه خواننده از ادامه دادن رمان خسته بشه و رمان های دیگتون هم مورد استقبال قرار نگیره . 7) حتما هر چه زودتر رمانتون رو در قسمت نقد قرار بدید ، ببینید نظر مدیران و کاربران سایت درمورد رمانتون چی هست ؟ کاربران گرامی در صفحه اصلی رمان یا داستان کوتاه چیزی ارسال نکنید ، درقسمت نقد بیان کنید چنانچه که نویسنده ای فراموش کرد قسمت نقد برای رمان بزاره خودتون یه قسمت نقد و نظر برای رمان ایجاد کنید. *** قسمت نقد چیست ؟(لطفا این قسمت را هم حتما بخوانید ) 8 ) در صفحه رمان خود، به غیر از پارت های رمان چیز دیگری ننویسید. و در صفحه رمان دیگر کاربران نیز مطلبی ارسال نکنید. 9) لطفا رمان هاتون محتویاتش با رمان های دیگه یکی نباشه ، (مثلا در حال حاضر در اکثر رمان ها شخصیت داستان یا بی پدر و‌مادر هست یا در داستان پدر و مادرش میمیره. ) شما متفاوت تر رمان بنویسید ! 10) یا تمام رمان رو به زبان خودمونی بنویسید یا ادبی . 11) کاربران و نویسندگان عزیز این سختگیری ها برای خودتون مفیده . بهر حال اگر ناشر از رمان شما استقبال کنه باعث افتخار ماست ؛ باید بگویم که رمانتون رو در سایت های دیگه انتشار ندید.. اگر رمانتون به نیمه رسیده و قصد ادامه دادنش رو ندارید در قسمت ارتباط با مدیران به ما بگویید. 12) دوستان اگر از مطلبی بازدید میکنید ، حتما از استاتر تشکر کنید ، نظراتتون رو درباره هر رمان در قسمت نقد رمان بگویید اما حتما دکمه تشکر و بزنید ، هم ما خوشحال میشیم هم نویسنده روحیه میگیره و هم شعور خودتون رو‌میرسونید . در تشکر کردن خساست به خرج ندهید . 13) نویسندگان عزیز لطفا اگر نویسنده ای خلاف قوانین شرعی و اجتماعی مطلب مینویسد حتما به صورت خصوصی مارا مطلع کنید . 14) اگر وقت ندارید رمان رو شروع نکنید ! رمان های شما خونده میشه و خوانندگانی داره ، به خاطر احترام به خوانندگانتون حداقل یک قسمت در روز بگذارید . رمان هایی که تا سه هفته پارت جدیدی نداشته باشند، به قسمت رمان های متروکه منتقل خواهد شد. 15) برای تبلیغ رمانتون در قسمت امضا لینک رمانتون رو بگذارید و در پیام خصوصی مزاحم کاربران نشید، همین طور اگه کسی ازتون تشکر کرد درقسمت نقد رمان خودتون از کاربران تشکر کنید . 16) توجه داشته باشید! وقتی که رمان شما در صفحه اصلی سایت منتشر شد، امکان حذف اون به هیچ عنوان وجود نخواهد داشت. سخن اخر- دوستان لطفا این قوانین رو رعایت کنید ، اگر هیچ کدام از موارد بالا رعایت نشه بخصوص شماره ۵ ، (چون باعث فیلتر سایت میشه )متاسفانه پارت رمانتون حذف میشه از همین الان عذر خواهی میکنم .
  5. 58 امتیاز
    پارت اول از دانشگاه خارج شدم و واسه اولین ماشین دست بلند کردم،یه پژو البالویی جلوی پام ترمز کرد؛ اینقدر فکرم مشغول بود و اعصابم خورد که بدون توجه به راننده سوارشدم ؛ تا در ماشین رو بستم هول گفتم: -سریع برو به بیمارستان.... با جوابی که شنیدم سرم صد و هشتاد درجه چرخید ،طوری که صدای ترق استخون گردنم اومد : -خودم می دونم کجا برم! با تعجب بهش نگاه کردم، پسره از این ها بود که با کله تو پیریز برق رفتن! واقعا الان حوصله کلنجار رفتن با یه جوجه فکلی رو نداشتم!کارت پلیسیم رو در اوردم و گفتم: -نظرت چیه بریم کلانتری ؟ با تعجب به کارتم نگاه کرد،توی ایکی ثانیه رنگ صورتش با گچ دیوار یکی شد!نگار سوسک مرده دیده!با شوک گفت: -تو پلیسی؟! وقتم کم بود!باید سریع یه رعه حل واسه نزدیکی به ماکان پیدا می کردم!وگرنه کل ماموریتم بهم می خورد!و حالا مامان...با اخمی که به خاطر استرس و عصبانیتم بود و با لحن سروانیم گفتم: -برو به بیمارستان... با ترس و تته پته گفت: -چ.. چش...چشم! کنار بیمارستان پیاده شدم و داخل دویدم به پرستاری که رسیدم،سعی کردم کلمات رو تو صفحه ذهنم بچینم: -ببخشید.چند ساعت پیش یه خانومی رو اوردن اینجا مشکل قلبی داشت !پروین ...پروین رئیسی.کدوم اتاقه؟من دخترشم! با یه لبخند مسخره و حرص درار گفت: -یه بار دیگه اسم رو بگو عزیزم توی سیستم بزنم! سریع گفتم: -پروین رئیسی! بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت: -طبقه دوم اتاق ۱۱۷! با سرعت طرف پله ها دویدم این قدر فکرم مشغول بود و نگران مامان بودم که اصلا متوجه اسانسور نشدم!داشتم پله هارو دوتا یکی مثل کانگرو می پریدم که یهو نفهمیدم چی شد ،یه دردی که ناشی از پیچ خوردگی بود تو ساق پیچید و حدود چهل تا پله رو درحال سقوط بودم !وقتی فرود اومدم جد ننه ننم اومد جلو چشم هام یه دور بندری رقصید و رفت ،از لای چشم هایی که داشتن روی هم می افتادن ،ماکان راد رو دیدم اون اینجا چیکار می کنه؟سرم گیج بود،همه چی دور سرم می چرخید!حتی چشم های طوسی ماکان!دیگه فرصتی برای فکر کردن پیدا نکردم و توی انبوهی از سیاهی فرو رفتم.........
  6. 57 امتیاز
    پارت چهارم نگاهم رو تو چشمای ابیش دوختم،قیافش بی از اندازه یه دختر معمولی جذاب بود! با بغض گفت: -من هیچی یادم نیست ! از تنهایی می ترسم!تنها چهره ای که یادمه تویی ،یه پسر با چشم های خاکستری!فقط همین!،دکتر گفته دچار فراموشی موقت شدم!تو باید کمکم کنی!من حتی یادم نیست اسمم چیه، اهل کجام ،خانوادم کجان؟!کین ؟!هیچی یادم نمیاد! بی خیال انسانیت شدم چون الان توی موقعیتی قرار نداشتم که بتونم به کسی کمک کنم ! من:-خوب این ها که گفتی به من چه ربطی داره؟دقیقا نقش من چیه که گفتی من هولت دادم؟ یهو لحنش عوض شد و با خشم و یه چیزایی تو مایه دستور دادن گفت: -تو باید من رو از تنهایی نجات بدی ،چون فقط چهره تو یادمه و از کجا معلوم تو من رو هل نداده باشی؟اگه من رو از اینجا نبری از توشکایت می کنم و به جرم این که می خواستی من رو از قصد بکشی می ندازمت زندون!از اون جایی که پله ها دوربین ندارن محکوم شدن تو حتمیه ! شوک زده فریاد زدم: -چـــــــــــــی؟ دختره که انگار مجبورش کردن چین حرفی رو بزنه گفت: -همین که شنیدی یا تا موقعی که حافظم رو به دست بیارم.... با ...من ازد...ازدواج می کنی و میام خونه تو یا همین الان ازت شکایت می کنم،تازه من یه شاهد هم دارم! برای یه لحظه خون به مغزم نرسید!چـــی؟باهاش ازدواج کنم؟به خاطر یه تهمت بچه گانه و بی اثاث کند بزنم به هدفم؟باعصبانیت گفتم: -می فهمی چی می گی؟تو دیوونه شدی؟عقلت رو از دست دادی؟ از اتاق زدم بیرون،لعنتی ،لعنتی !فقط همین رو کم داشتم! مغزم داشت سوت می کشید !نمی تونم به هیچ وجه چنین خواسته ای رو درک کنم!تو این اوضاع قراش میش اینم اومده می گه با من ازدواج کن!سرم رو گرفتم تو دستام و فشار دادم اگه پای پلیس به این ماجرا باز بشه زحماتی که سالیانه کشیدم از بین میره!خدایا چی کار کنم؟پنج سال زحمتم مهم تره یا این دختره دیوانه؟عین خر تو گل گیر کردم،خـــدا یا خودت کمکم کن،تو که می دونی چقد این پنج سال عذاب کشیدم!توکه از تموم سختی های من خبر داری،توکه شاهد تمام زجر های من بودی! چـــرا الان اخ؟!سعی کردم به اعصابم مسلط بشم،باید بین بد و بد تر یکی رو اتنخاب کنم! رفتم طرف پله ها و سرک کشیدم ،راست می گفت اثری از دوربین نبود !خـــدا؟این دیگه چه مصیبته انداختی به جونم؟چه خاکی به سرم بریزم؟چرا من رو همیشه تو سختی می ندازی؟چاره ای ندارم! خوستم یه بار دیگه شانسم رو امتحان کنم ،رفتم تو اتاق و گفتم: -چرا داری این کا رو می کنی؟هدفت از این کارا چیه؟ با همون لحن مسخره و مظلومش گفت: -من از تنهایی می ترسم! به درک،به جهنم ،به من چه که می ترسی ، باید یه جوری قانعش کنم دست از سرم بر داره سعی کردم لحنم رو مهربون کنم : -اگه ببرمت تو یکی از بهترین اسایشگاه های تهران چی؟دست از سرم بر می داری؟ ترسا:-نه من نمی خوام برم اسایشگاه!اگه میخواستم برم اسایشگاه که خودم رو جلوی توی انتر کوچیک نمی کردم! همون موقع در اتاق رو زدن و یکی از پلیس های خانوم وارد اتاق شد ،خدا یا بد بخت شدم !ینی واقعا شکرت خدا !شکرت که توی این موقعیت چنین دردسری رو جلوی پام گزاشتی!پلیسه روبه ترسا گفت: -شما شکایت داشتید؟ از عصبانیت مطمعنم سرخ شده بودم !چیکار کنم؟چه گلی به سرم بگیرم؟اگه الان من بیافتم زندان چی می شه؟سعی کردم تصمیم درستی بگیرم!قطعا بعدا از این کارم پشیمون می شم اما چاره دیگه ای ندارم،نمی تونم نابودی زحماتم رو جلوی چشمام ببینم! بهش گفتم: -قبوله ، قبوله لعنتی ،بهش بگو بره! فشار زیادی رو روی خودم حس می کردم ،انگار کل دیوار های اتاق بهم فشار وارد می کردن!به وضوح چراغی تو چشماش روشن شد به پلیسه گفت: -حل شد خانوم شما می تونید برید! پلیسه با لحن بدی گفت: -مگه ما مسخره شماییم خانوم؟حل شد یعنی چی؟شما مارو این همه کظوندین اینجا برای موضوعی که حل می شه؟واقعا براتون متاسفم! این روگفت و از اتاق بیرونرفت ،منم از اتاق خارج شدم و به پرستاره که هنوز اونجا وایساده بود گفتم: -یه روز تاوان این کارت رو ازت پس می گیرم!مطمعن باش! رفتم تو اتاق سورنا ،که یه چیزی محکم تو سرم خورد ،دستم رو سرم گزاشتم و به سورنا گفتم: -چته رم کردی؟ با حرس گفت: -دو ساعته کدوم گوری رفتی؟چی شد؟با دختره حرف زدی؟ نشستم گوشه تخت و گفتم: -دودقیقه حرف نزن اعصابم خورده! با تعجب گفت: -چرا؟ با پرخاش گفتم: -چرا؟بدبخت شدم!بی چاره شدم!این دختره اومده می گه بیا من رو بگیر! با تعجب گفت: -یعنی چی؟میخواد دوباره بی اوفته تو بگیریش؟دختره خله؟کم داره؟ با مشت زدم تو بازوی سورنا ،واقعا الان تو وضاعیتی نبودم که بخوام به شوخی های سورنا بخندم!با پرخاش گفتم: -برو گمشو مرتیکه دلقک!می گه بیا با من ازدواج کن!می فهمی؟اررره؟ سرش رو تکون دادو گفت: -بلانصبتم نفهم که نیستم ،می فهمم! یه دفعه با داد گفت: -چـــی؟؟؟؟ سرم رو تکون دادم و گفتم: -دختره می گه حافظم رو از دست دادم! سورنا گفت: -به توچه اونوقت؟ با صدایی که بیش از حد طبیعی بلند بود گفتم: -واقعا نمی فهمی یا خودتو به نفهمی زدی؟هــا؟داری من رو مسخره می کــنی؟ ترسا: از خوشحالی دلم می خواست شیش هشت بزنم!بلاخره تو نستم،توستم و توستم!تو هوا بشکن می زدم که در اتاق باز شد و مژده ،دوستم که باهم تو اداره کار می کنیم اومد و گفت: -تری بلاخره تونستی! خندیدم و گفتم: -تو چرا اینجایی؟یالا برو به سرهنگ خبر موفقیتم رو بده! خندید و گفت: -باشه ،حواست رو جمع کن دوست جونی! سرم رو تکون دادم ،از جام بلند شدم سرم گیج می رفت ،از پرستار پرسیدم ماکان کجاست،گفت تو اتاق پیش دوستشه،به به گل بود به چمن نیز اراسته شد ،پس به احتمال زیاد سورنا هم اینجاست ،رفتم پشت در اتاقشون و بدون در زدن داخل رفتم ،ماکان با دیدنم یه اوف بلند کشید و سورنا با تعجب بهم خیره شد ،مظلوم گفتم: -سلام! کسی جواب نداد،ماکان که معلوم بود خیلی داره خودش رو کنترل می کنه نزنه شل و پلم کنه گفت: -ببین می گردم خونوادت رو پیدا می کنم!بیخیال من شو! سرم رو به علامت نه انداختم بالا و گفتم: -خوانواده ای که نمی شناسم به چه دردم می خوره؟ ماکان با داد گفت: -ازدواج بـا مـن به چه دردت مــی خــوره؟ چی بگم؟والا به درد لای جرز دیوارم نمی خوره!خخخخ خیلی عادیگفتم: -عاشق چشم و ابروی زشتت که نشدم،مجبورم ،می فهمی؟مجبورم!چیزی یادم نمیاد ،کسی رو نمی شناسم!حتی اسم خودم رو نمی دوندم.... یهو اشکام چکید ،به خدا من باید با زیگر می شدم ،به قیافه های ماکان و سورنا نگاه کردم کم مونده بود دوتا شاخ از سراشون بزنه بیرون،ما اینیم دیگه،یه حس خیلی خوبی توی دلم افتاده بود که بهم این امید رو می داد که دیر یا زود موفق می شم!
  7. 56 امتیاز
    پارت پنجم سورنا گفت: -الهی ماکان برات بمیره،گریه نکن! چقد از این پسره بدم میاد!چای نخورده موز بر می داره! یه پسر پرو با قیافه نسبتا خوب که متشکل از چشم های عسلی و پوست گندمی با موهای قهوه ای روشنه!اشکام رو پاک کردم و گفتم: -قول می دم فقط تا زمانی که حافظم رو به دست اوردم پیشت بمونم ! پسره یه اوف بلند کشید وگفت: -تو خودت درک می کنی از من چی می خوای؟ سرم رو انداختم پایین مثلا برای مظلوم بازی!وگرنه به من می خوره؟نچ!ماکان اول به من یه نگاه عمیق انداخت و بعدبه سورنا گفت: -پاشو ،می ریم! با تعجب گفتم: -کجا؟ ماکان گفت : -دنبالمون بیا ولی وای به حالت صدات در بیاد!فعلا بیرون باش تا ماهم بیایم! سرم رو به نشونه باشه تکون دادم و از اتاق رفتم بیرون بلافاصله تو اتاق کناری پریدم ،که اتاق مامان بود باید بهش اطلاع می دادم هرچند سرهنگ خودش خبر می داد ولی گفتم بزار خودم هم بگم........... ماکان: دستم رو تو موهام کردم و محکم کشیدم ،به سورنا گفتم: -چیکار کنیم؟ شونه هاش رو انداخت بالا و گفت: -بگیرش دختر خوشگلیه!بهم میاید ،ایشا..به پای هم پیر شید... با حرس و عصبانیت گفتم: -سورنا چرند نگو !چه غلطی کنم با این دختره؟ اون هم مثل من جدی شد و گفت: -کاری نمی تونیم بکنیم فعلا باهاش ازدواج کن تا ببینم بعدا چی پیش میاد ،شاید همین فردا حافظش رو به دست اورد و رفت ،هیچ کس از فردای خودش خبر نداره! سرم رو تکون دادام حالا چرا ازدواج؟نمی شه همین طوری بیاد باما زندگی کنه؟واقعا شوکه بودم ،یهو یه نفر بیاد بگه با من ازدواج کن وگرنه ازت شکایت می کنم !واقعا خیلی مسخرست یه صدایی از درونم گفت:به نظرت احمقه که با دوتا پسر تو یه خونه زندگی کنه؟سرم رو تکون دادم خوب الان مگه می خواد چیکار کنه ؟الانم می خواد باما زندگی کنه!بی خیال شدم ،توی این وضعیت راهی جز بی خیلی ندارم!و به سورنا گفتم: -بلندشو بریم تا کسی متوجه نشده! از اتاق ربیرون رفتیم دختره نبود!در اتاق کناری باز بود و از توش صدای پچ پچ می اومد.اروم درو باز کردم و یه قدم داخل شدم ،ترسا به طرفم برگشت انگار دست پاچه شده بود،با دقت حرکاتش رو زیر نظر گرفتم.سریع گفت: -راستش صدای ناله از این اتاق می اومد ،من هم ...من هم اومدم ببینم چی شده .. سرم رو تکون دادم و گفتم: -بریم! از اتاق خارج شدم اون هم اومد دنبالم تقریبا داشتیم از بیمارستان خارج می شدیم که همون پرستاره اومد جلومون ،یه نگاه به من یه نگاهم به ترسا کرد و راهش رو کشید،رفت !جفت ابروهام از تعجب به سمت بالا پرید !چرا جلومون رو نگرفت؟سورنا گفت: -بریم داداش تا کس دیگه ای ندیدتمون! همه باهم از بیمارستان خارج شدیم.دختره داشت با خودش کلنجار می رفت.ازش پرسیدم: -چته؟ روبه من گفت: -دارم واسه خودم اسم اتخاب می کنم.به نظرت صغرا بهتره یا کبری؟ واقعا یه تختش کمه!سورنا گفت: -شاید نظرم مهم نباشه ولی به نظرم اقدس بهتره! خود سورنا زد زیر خنده ،برای خاتمه به این بحث مزخرف گفتم: -اسمت ترسا ست! باتعجب گفت: -تو از کجا می دونی؟ اگه قراره باما زندگی کنه پس دیگه صلاح نیست به دانشگاه بیاد ،گفتم: -بهت ترسا می خوره ،همین جوری گفتم! سرش رو تکون داد و دیگه چیزی نگفت ،با دزدگیر قفل ماشین رو زدم و خودم نشستم ،سورنا طرف شاگرد سوار شد و ترسا هم نشست عقب ،ماشین رو راه انداختم.به سورنا گفتم: -بابای دوستت رو بگو بیاد خونه بین من و این صیغه محرمیت بخونه! دختره با جیغ گفت: -چی؟؟صیغه؟ بی خیال گفتم: -چیه نکنه انتظار داری عقد داعمت کنم؟ ترسا:-پس چی؟مگه خرم بیام صیغت شـم؟چی فک کردی با خودت هــا؟ سورنا دخالت کرد و گفت: -تو با کدوم شناسنامه عقد داعم می خوای؟یکم مغزت رو به کار بنداز! دختره با عصبانیت گفت: -من رو کنار کلانتری پیاده کنید انگار آبمون باهم تویه جوب نمی ره ،بزن بغل اصلا خودم می رم! با داد گفتم: -اخه احــمق مگه شــناسنامه داری که عـقد داعمت کنم؟ دختره گفت: -به من مربوط نیست!چه می دونم برو از ثبت احوال بگیر!بگو فراموشی گرفته.برا من فرقی نداره!باید من رو عقد داعم کنی .دیگه چجوریش مشکل توعه نه من!تنها شرطم اینه!
  8. 53 امتیاز
    پارت 2 کتاب هام رو برداشتم، تا سوالات امتحانی بچه هارو طرح کنم.با اینکه 18 سالمه، اما از هشت سالگی کلاس زبان می رفتم و تا الان تونستم زبان رو به خوبی یاد بگیرم و معلم زبان بشم. 16 سالم که بود به طور خصوصی تدریس می کردم. کم کم از طریق معلمم به مدیر آموزشگاهمون معرفی شدم و بعد از گذروندن دوره ی آزمایشی، تونستم جوون ترین معلم آموزشگاه بشم. _آبجی می شه با شیر کیک هم بخورم؟ خیلی گشنمه. _باش داداشی توی کابینت، کشوی دوم. فقط یکی برداری ها! _ چشم آبجی رها. با عشق به داداش چهار ساله خودم نگاه کردم. مادرم با اصرار زیاد من، که می گفتم دوست دارم برادر یا خواهر داشته باشم، رهام رو به دنیا آورد. اسمش رو هم خودم انتخاب کردم. مامان می گفت اسمش رو بزاریم ابولفضل اما من قبول نکردم و گفتم قدیمی شده و دوست دارم اسم داداشم به اسم خودم بخوره.مامان هم با اصرار من بالاخره قبول کرد. پارچه ای روی زمین پهن کرد و شیر و کیکش رو روی اون گذاشت. خودش هم روی پارچه نشست. واقعا از این مرتب و منظم بودنش، که کاملا برعکس من بود خوشم می اومد. اخلاقش، کاملا شبیه به بابا بود اما قیافش کاملا شبیه به من. این وسط فقط بینیش شبیه به مامان بود که کوچیک بود. خداروشکر که توی این یک مورد، من هم به مامان رفتم. با دقت سوال طرح می کردم. بچه های کلاس، امتحان میان ترم داشتن و بهشون قول داده بودم اگه نمره خوبی کسب کنن یک تا دو نمره بهشون ارفاق کنم. البته سوال ها سخت نیست اما نکات مهمی داره که نیاز به توجه زیاد هست. یکی از مشکلات خودم موقع امتحان ریاضی، همین بی دقتی بود. مواقعی که امتحان ریاضی داشتم، اونقدر تمرین می کردم که تمام سوال هارو حفظ بودم. سر جلسه امتحان با بی دقتی یا عجله معمولا بعضی سوال هارو رو نیم نمره غلط می نوشتم . با حرف رهام سریع وسایل رو همون جا رها کردم و بلند شدم: _ آبجی نمی خوای پلو بپزی؟ مامان بیاد دعوا می کنه ها! _ الان می رم. مرسی گفتی رهام. سری تکون داد و مشغول خوردن شد. پلو رو پختم و خورشت رو هم از یخچال بیرون آوردم تا گرم کنم. بابا و مامان که اومدن سفره رو پهن کردم. همین که نشستم مامانم گفت: همیشه همین جوری هستی. فقط دوست داری کار رو زود انجام بدی تموم شده بری پشت اون کامپیوترت. یه دونه قاشق کم آوردی. تا اومدم پا شم، داداشم بلند شد که بابا گفت: وظیفه خودشه، خودش بلند می شه پسرم. تو بشین! با بغضی که سعی در مخفی کردنش داشتم، بلند شدم و قاشق رو آوردم. سرم رو پایین آوردم و مشغول خوردن شدم که بابا گفت: آروم تر بخور! انقدر تند می خوری برات ضرر داره. باز هم بغضم شدید تر شد. ناراحت نبودم که چرا لقمه هام رو می شماره و حواسش به غذا خوردن منه؛ ناراحت بودم که چرا با من اینجوری رفتار می کنه؟!
  9. 52 امتیاز
    رمان : نابودگر نویسنده : سونیا قاسمیه پارت گذاری : نامعلوم ژانر : هیجان انگیز ، اجتمایی ، عاشقانه ، پر رمز و رازیه یک مسیر و امــــا خلاصه ی رمان : بــه نام خـــدایی که تــواناگر هـــر آســانیــــت ... زندگیمو پر از سیاهی و تلخی کرده بودم .. پر از نفرت و تاریکی .. پر حسرت ، پر از گناه ! فقط به خاطر همون عذابی که همیشه ازش دَم می زدم . من آدمی بودم از جنس تاریکی و ظاهرم شیشه ای .. شکستم ..وقتی که او رفت ! به چشم دیدم . بزرگترین گناهان ! افراد که عاشقانه در قلبم جا داشتن .. اون افراد گناهکار رو دیدم و نفرت رو تو وجودم پرورش دادم .. نفرت .. ازتون متنفر بودم ! متنفر .. نفرت ، همون چیزی که بر قلب سنگی من حکومت می کرد.. انقدر در ذهن و روحم کلمه " نفرت " را تکرار کردم تا تونستم کاری کنم ملکه ذهن و روح و قلبم شود .. هـــــــــدف : اینو مطمئن باشید که رمان نابودگر رمانی کاملا متفاوت با دیگر رمان هایی نویسنده هاست این رمان سراسر هیجان خواهد بود ! اصلا نمی تونید اخرش و تو طول رمان حدس بزنید .. این رمان رمانی طولانی و پر محتوایی خواهد بود ، پس هر کس یه رمان عاشقانه و پر و رمز و راز و مملو از اتفاقات هیجان انگیز میخواد ، خوندن این رمان رو بهش توصیه میکنم .. لینک نقد : نقــــد-و-بـــرسی-رمان-نابوگر/ و امــــا مــــقـــــدمـــــه رمان : به نام خــدایی که عـــشـــق را در قلبِ پاکِ یـــک دخــتر جای داد تا از نفرت و گـــــنــــاه در آمان بــماند .. من کیستم ؟! ربکا . دختر از جنس لطافت ؛ دختر از جنس شیشه ایی که شکننده است .. من هم یکی از آدم هایی این شهر بودم ، که پا بر دنیایی لطیفم گذاتشن ! چه کسی می تواند به من کمک کند ؟! .. خــــــودم ؟! .. خــــدا ؟! .. بـــنــــده اش ؟! .. اما من نیز تهی و مجهول خواهم ماند .. من نفرت داشتم که مملو از احـــــســـاســات پاک یک دختر است ، خالی شوم ؟! . خودم نمی دانم سرگردانم چه چیزی می تواند جلوی نــــفـــرت و غـــرور سالها من بیــــســتاد ؟ چه نیروی می تواند با دل جنس ســـنگ من ؛ که یه روز مملو از عشق بود ، مبارزه کند ؟! .. به راستی او کیست ؟ که از تمامی انـــسان هایی که در عمرم دیدم ، برتری دارد ؟! .. شاید عــشــق ؟ .. عـشــق چیست ؟! قبولش مدارم .. عشق اصلا وجود خارجی ندارد .. چون نیست ! چون عشق پـــوچ و تو خـــالی است ! اما گاهی تـــقدیر اونجوری که ما میخواهیم رقم نمی خورد ، مثل تقدیر سیاه و کدر من .. ! طراحی جلد : @Kosarbayat398 نویسنده : @S.H ناظر : ( والله ناظر رمان خودم ، خودم هستم .. ناظر ها نمی تونن ناظر داشته باشن ☻)
  10. 52 امتیاز
    پارت 1 سرم رو از روی نوشته هایی که از اعماق وجود و احساسم بود، بلند کردم. به ساعت نگاهی کردم؛ ساعت ها مشغول نوشتن بودم و زمان از دستم در رفته بود. از بچگی علاقه­ ی شدیدی به بیان کردن جملات ذهنم روی دفتر و تبدیل کردنشون به یه کتاب داشتم. خودکارم رو بستم و لای برگه های دفتر گذاشتم. با گفتن «یا علی» بلند شدم و دفتر رو روی میز گذاشتم. با نگاه کردن به میز، ماتم زده شروع به جمع کردن ظروف کردم. بعضی اوقات تعداد ظرف ها اونقدر زیاد بودن که مامان به تمسخر می گفت: می خوای یک اجاق گاز و سینک ظرف شویی برای اتاقت بخرم؟ و من هم بی توجه و بدون این که از رو برم، به اتاقم می رفتم و ظرف هارو به آشپزخونه می­ بردم تا بشورم. خانواده ما چهار عضو داره یعنی من، داداشم، مامان و بابا. رابطه بین من با مامان و بابا بیشتر اوقات شِکرآبه. بگذریم! ظرف ها رو با سختی جمع کردم که یک دفعه بیشتر راه اتاق تا آشپزخونه رو نرم. همه ی این ظرف ها، موقع درس خوندن، انجام کارها و... خراب می شد و خب تنبلی می کردم و همون لحظه نمی بردم تا بشورم، در نتیجه ظرف ها تلنبار می شد و مجبور به شستن بیشتر از شش یا هفت ظرف باهم می شدم. بعضی وقتا مواد داخلش انقدر خشک می­ شد که می گذاشتم چند دقیقه ای خیس بخوره تا بعدا بشورمش. خودم هم می ­دونستم این تنبلی اصلا کار خوبی نیست؛ اما چه کنم؟ واقعا حس بلند شدن نبود. شستن که تموم شد، تصمیم گرفتم چای دم کنم تا هم خودم بخورم هم بابا دوباره نگه: بیکار بودی نمی­ تونستی یک چای دم کنی؟ عطر چای رو موقع ریختن داخل قوری بو کشیدم. واقعا عطر لذت بخشی داره. مخصوصا که چایی باشه که با دستای خودت چیده باشی. من گیلانی هستم که البته خودم از این موضوع زیاد خوشحال نیستم. این چای هارو هم به اصرار بابا که دختر باید همه چیز رو بلد باشه، با کمک یکی از فامیل های دورمون چیدم. با صدای قل قل کتری، گاز رو خاموش کردم. فنجونی برداشتم تا برای خودم چای تازه دم بریزم. مامان من اصلا به چایی ساز و این چیزها اعتقاد نداشت و می گفت چای رو باید با کتری و قوری بزاریم. جلوی تلویزیون، روی زمین نشستم تا همراه با دیدن سریال، چای بخورم. _ خسته نباشی آبجی جونم! با صدای بچگانه ی رهام به سمتش برگشتم. لبخندی از ته دل زدم و دستام رو باز کردم که مثل عادت همیشگی، بیاد بغلم. طوری بغلش کرده بودم که گفت: آبجی ولم کن! بسه دیگ چلوندیم. دوتا بوس روی گونه هاش نشوندم و ولش کردم. _ مامان کجاست؟ _ رفته خونه ی زن عمو خدیجه و گفت بهت بگم ناهار درست کرده فقط ساعت یک پلو رو بپز. _باشه، تو برو دست و صورتت رو بشور بیا یک لیوان شیر بخور! _چشم آبجی. رهام، برادر منه که 14 سال و سیصد و پنجاه و یک روز از من کوچک تره. فاصله سنی من و داداشم زیاده اما احترام بینمون هم همینطوره. هیچ وقت به من بی احترامی نکرده یا حتی من رو با اسمم صدا نمی­ زنه. براش یک لیوان شیر ریختم تا بیاد و بخوره. خداروشکر از اون بچه هاییه که عاشق شیر خوردن هستن.
  11. 52 امتیاز
    pert 1 : با دیدن پرچم مسابقه پامو بیشتر رو پدال کوبندم . آب دهنمو قورت دادم . صد بار یا شاید ام بیشتر تو ذهنم یک جمله اکو میشد : - من میتونم ، من میتونم ...! با زدن تفنگ گاز دادم ؛ تا جایی که میتونستم سرعتمو بیشتر کردم . سرعتم تقریبا 100 شده بود ! نگاهی به سمت چپم کردم . لعنتی ! مسابقه 3 دور بود ، دور اول گذشت . باید برنده میشدم روکم کنی بود ! نمیدونستم کاری که میکنم درسته یا نه ! از این اخلاق خودم بیزار بودم که هیچ وقت نمی دونستم در مورد یه ماجرا یه دل باشم صد در صد برم جلو ! همیشه شک داشتم همین شک گند باعث دو دل بودنم بود . گوشی موبایلم داشت زنگ میزد جزء یه نفر کسی دیگه نمی تونست باشه ! دور 2 هم گذشت ، من هنوز نفر دوم بودم این دور ، دور حساس و نفس گیری بود باید برنده میشدم شده به قیمت جونم ! نزدیک خط پایان بودیم که فکری تو ذهنم جرقه زد . اره ! سرعت از حد مجاز مسابقه بیشتر کردم . و بله نفر اول شدم ، با پوزخند از ماشین پیاده شدم . وایی که چقدر خوشحالم ! گوشیمو از داشتبور بیرون کشیدم اوه اوه 5 میسکال ! عادت نداشتم جواب ندم ، حتی اگه بی حوصله بودم، حتی اگه نمی خواستم صدای طرف رو بشنوم ، حتی اگه می دونستم قراره چی بشنوم . تحت هر شرایطی جواب می دادم . اما لحن حرف زدنم طوری بود که طرف خودش می فهمید علاقه ای به حرف زدن ندارم و زود می رفت پی کارش .. - چی میگی عالیجناب ؟ از طرز نفس کشیدنش فهمدیم عصبی شده غرید : - چند بار بگم به من نگو عالیجناب دختره خیره سر .. ! لبخند تلخی زدم و گفتم : - اول و آخرش عالیجناب منی .. - رالی هستی ؟! - با اجازتون .. - اجازه نمیدم برگرد ! با پام روی زمین ضرب گرفتم و کلافه گفتم : - اینقدر بخیل نباش لطفا ! حالا یه خبر خوش عالیجناب ...! - چی شده ؟! - بردم .. - برگرد بیا خونه ، پول رالی هم خودم میدم ..! پام رو دوباره کوبیدم روی رو زمین تا شاید اعصابم اروم بگیره و گفتم : - من دارم می رم پولمو بگیرم ؛ واسه این حرفا خیلی دیره .. - تو که چشم نداشتی هیچ کدومشون رو ببینی حالا چی شد رفتی اونجا ؟ اخم کردم گفتم : - بس کن ! حالا هم میخوام برم؛ لطفا دیگه زنگ نزن حالا هم باید برم .. داد کشید : - بس کن ربکا ! یعنی تو نمی دونی من حرفم چیه ؟!!! - چرا می دونم ! ولی بهت گفتم نگهش دار برای خودت نمیخوام حرف بزنم .. - می شناسمت! کاری بخوای بکنی ؛ می کنی اصرار من هم فایده ای نداره! حداقل بذار بیام اونجا نگرانتم ! - نیازی نمی بینم ؛ خدافظ .. وسط الو الو گفتناش قطع کردم و بعد هم خاموش ! دیگه کسی رو نداشتم که بخواد نگرانم بشه و بخواد بهم زنگ بزنه. خسته بودم! چند سال بود که خسته بودم و قرار هم نبود از این احساسات آزاردهنده خلاص بشم. نفسم رو فوت کردم ، دستی توی موهای مشکی امم کشیدم و شالم رو روی سرم صاف کردم سمت بچه ها رفتم . وایی که تو دلم عروسی بود ! بعد از سالها خوشحالی رو تو وجودم حس می کردم ! سمت آرش رفتم . یه چشمکی تحویلم داد که چشمکشو بی جواب نذاشتم. - خُب ، خُب ، پلیز پولمو لطفا بدین ! آرش نزدیکم شد خواست پول هارو بده که دستم از پشت کشیده شد . با اخم تعصنی برگشتم به پشت سرم نگاه کردم . اوه اوه عصبی بود طرف ! با اخم غریدم : - چیه ؟؟ مشکلی داری ؟؟ اخه بی شعور چرا دستمو اینطور کشوندی ؟! با صدای بم و عصبی اش گفت : - ببین عوضی فکر نکن نمیدونم سرعتتو از حد مجاز بردی بالا !؟ تلافی این کارتو سرت به زودی در میارم .. مطمعاٌ باش !؟ پوزخندی زدم ؛ نزدیکم آمد کنار گوشم زمزمه کرد : - مطمعاً باش ..! بعد بی حرف از کنارم رد شد رفت. و من مات مهبوت رفتنش ! نکنه واقعا بخواد بلایی سرم بیاره؟؟ هه بلا ؟ بلا که با من سالهاست داره زندگی میکنه و دست از سرم ورنمیداره . با صدای آرش زنجیر افکارم پاره شد .. - آفرین دختر ! خُوب بردی .. بفرمایید اینم 300 میلیون شما ! با لبخند محزونی گفتم : - ممنون .. سمت ماشین قرمز رنگم رفتم هوای همیشه آلوده تهران بهم دهن کجی می کرد حسرت یه نفس عمیق داشتم ! اما مثل همیشه حسرت و عقده .. جعبه پول ها رو روی صندلی عقب انداختم سوار شدم با یه ویراژ حرفه ای رالی رو ترک کردم ؛ دستمو سمت ظبط بردم یه اهنگ ملایم از کریس دی برگ گذاشتم تنها عادتی بود که از سرم نیافتاد سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم .
  12. 52 امتیاز
    پارت هفدهم -سلام.مریض کجاست؟ بی خیال سورنا شدم و راه افتادم طرف دکتر وهدایتش کردم طرف اتاق خودم و ترسا رو بهش نشون دادم ،دکتر صداقت یکی از اعضای بانده که به مجروها و زخمی ها رسیدگی می کنه و همیشه با تجهیزات کامله .گفتم: -دکتر به شکمش تیر اندازی شده! سرش رو تکون داد و گفت: -شما بیرون باشید من هرکاری بتونم انجام می دم! از اتاق خارج شدم و رفتم دوباره سراغ سورنا بهش گفتم: -حاضر شو الان می ریم سراغ سپهر ! با چشمای ریز شده گفت: -بعید می دونم این موقع صبح مهمون بخواد،بزار برا بعد! با اخم گفتم: -نمیای؟ اب دهنش رو فرو داد و گفت: -من نمیام توهم نباید بری! راه افتادم طرف خروجی و گفتم: -دیگه من می رم یا نه به تو مربوط نیس! قبل از این که از خونه خارج بشم از صندقچه چوبی کنار در اسلحه بی هوشی و اسلحه خودم رو برداشتم و بعد گوشیم رو در اوردم و پیام دادام: -امروز کار رو تموم می کنم ! پیام رو سند کردم و به طرف ماشین راه افتادم.توی ذهنم تمام راه های ورودی و خروجی رو تجسم کردم تا از غیر قابل دید ترین منطقه وارد خونش بشم! *** ماشین رو یه کوچه پایین تر پارک کردم و از ماشین پیاده شدم،اسلحه ها رو توی شلوارم مخفی کردم.از کوچه پشتی رفتم و دقیق از پشت خونش جایی که هیچ کدوم از دوربینا نمی تونستن ،بگیرنش وتوسط چشم خیلی کم دید داشت در اومدم!از دیوار بالا رفتم ،دوتا سگاش زیر درختی که روبه روی من بود دراز کشیده بودن!اسلحه ای که حاوی مواد بیهوشی بود رو دراوردم و به جفت سگ ها شلیک کردم و با یه جهش پریدم روی شاخه های درخت !پنجره اتاق سپر روبه یکی از شاخه ها باز می شد ،رفتم کنار پنجره وانگشت هام رو انداختم زیرش و با بی صدا ترین حالت ممکن بازش کردم. خیلی اروم وارد اتاق شدم .دوربینا از پشت من رو می گرفتن!صدا خفه کن رو بستم سر اسلحم و دستم رو بردم عقب و توی یه حرکت خیلی ماهرانه به دوربین شلیک کردم.سپهر یهو تو جاش سیخ شد و با ترس به من خیره شد اسلحه رو بهش نشونه گرفتم و گفتم: -چه خبر اقا سپهر؟
  13. 52 امتیاز
    پارت شونزدهم یه جیغ خفه کشیدم و دستم رو محکم روی شکمم گزاشتم و روی دوزانو افتادم!دستم رو اوردم بالا بادیدن سرخی خونی که از انگشت هام سرازیر شدم بود ،برگشتم به مردی که اسلحش رو به سمتم نشونه گرفته بود خیره شدم .به خاطر خون ریزی صبح و الان ،کم کم چشم هام تار شدن و همون جا کف اتاق ولو شدم........... *ماکان* باشنیدن صدای اسلحه سریع از گلخونه خارج شدم و به طرف خونه دویدم!همون موقع سه تا ون مشکی از خونه خارج شدن.سرعتم رو بیشتر کردم به در اتاقم که رسیدم شک زده سرجام ایستادم!ترسا غرق درخون افتاده بود وسط اتاق ! بلندش کردم و گزاشتمش رو تخت یه ملافه نازک محکم بستم به شکمش تا جلوی خون ریزی رو بگیرم!بعد با دکتر تماس گرفتم تا خودش رو برسونه!با اعصاب داغون راه افتادم طرف اتاق سورنا!در رو با شدت باز کردم!هه اقا توی خواب سیر میکنن،رفتم بالا سرش و حرس هدفون رو از گوشش کشیدم!با وحشت چشماش رو باز کرد و به من خیره شد.با داد گفتم: -باز اون سپهر بی همه چیز اومده این جا ! با تعجب گفت: -چرا اومده! زدم تو سرش و گفتم: -اومده من رو بکشه!چرا اومده؟ها؟ سورنا چشماش رو مالید و گفت: -خوب تو که زنده ای! دستم رو کشیدم تو موهام و گفتم: -من زندم اما ترسا تیر خورده! انگار تازه بیدار شده بود،پرسید: -اون؟چرا اون؟من گیج شدم مگه نگفتی اومدن تورو بکشن؟ سرم رو به معنی نمی دونم تکون دادم و گفتم: -من هم نمی دونم چرا به اون تیر اندازی کردن! سورنا :-تو کجا بودی خوب؟ گفتم: -رفته بودم تو گلخونه !دیروز به گل ها اب ندادم ،اونجا بودم یهو صدای تیر اومد! سورنا:-پس چرا من نشنیدم؟ هدفون رو نشون دادم و گفتم: -اگه این ماسماسک رو به گوشات نزاری می شنوی! باصدای دکتر برگشتم طرف در:
  14. 51 امتیاز
    پارت پونزدهم نگاهم به سورنا افتاد که داشت خیره خیره دختره رو نگاه می کرد.سورنا گفت: -خوب پس سوار شو با ما بریم! دختره پرید داخل ماشین به سورنا گفتم: -داری چه غلطی می کنی؟ سورنا:-بابا بزار ببریمش من ازش خوشم اومده! چون اون زمان سورنا تازه نامزدش ستیلارو از دست داده بود چیزی نگفتم و گزاشتم باهامون بیاد!.هستی از موقع ورودش به خونه شرع به اخاذی کرد و مدام ما رو تهدید به فیلمی می کرد که از بودنش مطمئن نبودیم !سورنا روز به روز شیفته هستی می شد و هستی فقط پول می دید!چند ماه از ورودش به خونه گذشته بود و بیشتر کارت سورنا و گه گاهی کارت من رو خالی کرده بود .یه روز که مثلا برای خرید کفش رفته بود دیگه بر نگشت و دوباره سورنا شد همونی که بعد از دزدیدن ستیلا شده بود!تا این چند روز پیش که مثلا با ادعا به دلقک بازی می خواست خوب بودنش رو ثابت کنه و لی من می دونم چه حالیه!رفتم طرف اتاق خودم و برای یه لحظه فکرم رفت سمت سپهر !هرجور شده باید اون رو از سر راهم بردارم! ترسا: با حس تشنگی شدید چشمام رو باز کردم ، به ساعت دیواری نگاه کردم ،ساعت پنج صبح بود!چقد خوابیدم.از تخت اومدم پایین و راه افتادم طرف اشپز خونه! *** لیوان رو پر اب کردم و یه قلوپ خوردم که یه صدایی مثل صدای پا نظرم رو جلب کرد.اروم از اشپز خونه خارج شدم و باچیزی که روبه روم دیدم اول تر سیدم اما بعد شجاعتم رو به دست اوردم و رفتم جلوتر سه تا مرد سیاه پوش داشتن وارد اتاق ماکان می شدن!از تیپشون معلوم بود واسه کار خیر نیومدن!یکیشون برگشت طرفم ،من هم تا دیدم موقیت مناسبه پام رو بردم بالا و یه جایی کنار گیج گاهش فرود اوردم با صدایی که این از هنجرش خارج کرد بقیه اه برگشتن طرفمن!یا امام زاده...!یکیشون هجوم اورد سمتم که با مشت محکم زدم تو شکمش و بعد با پام کوبیدم جای حساسش!تا اومدم نگاهم رو بچرخونم طرف بعدی سوزش خیلی عمیقی توی پهلوم احساس کردم
  15. 51 امتیاز
    پارت نهم همین جوری که دنبالش می کردم به یه کلبه رسید و داخلش رفت،به احتمال زیاد جای مهمی نیست وگرنه جلوی من این قدر راحت تا اینجا نمی اومد و نمی رفت داخل ،رفتم جلوی در ایستادم و اروم دستگیره رو کشیدم بادیدن اتاق دهنم باز موند! با صدای ماکان از خیالاتم پرت شدم: -مگه بهت نگفتم فوضولی نکن؟ فقط تونستم با حیرت بگم : -اینجا واقعا محشره! بدون توجه به حرف من مشغول اب دادن به گل ها شد،یه اتاق پر از رز ،واقعا هیجان انگیزه ،بین اون همه گل یه گلدون بزرگ بود که با نگین های ریز و درشت تزیین شده بود و یه بوته عظیم از رز سرخ توش بود ناخداگاه طرف اون کشیده شدم ماکان یه نیم نگاهی به من انداخت و مشغول کار خودش شد ،دستم رو همین جوری که روی گلبرگ های گل حرکت می دادم ازش پرسیدم : -اینجا مال توعه؟ خیلی سرد و توی یه کلمه گفت: -اره! من:-واقعا قشنگه!!! ماکان:-می دونم! بچه پرو رو نگـــا!گفتم: -تو با من مشکلی داری؟ با اخم گفت: -اگه یه نفر مجبورت کنه باهاش ازدواج کنی باهاش مشکلی پیدا نمی کنی؟ سرم رو خاروندم و گفتم: -راستش رو بگم ،چرا! یه پوزخند زد و مشغول انجام کارش شد،دیگه موندن اونجا رو جایز ندونستم و از گلخونه خارج شدم.وارد خونه شدم داشتم می رفتم سمت پله ها که متوجه صدای گفتگویی شده که از اتاق کنار پله ها می اومد ،اروم رفتم طرفش و گوشم رو به در چسبوندم ،صدای سورنا بود که داشت با تلفن حرف می زد: -سپهر بی خیال شو ماکان دیگه ازت نمی گذره! -..... -ینی چی؟سپهر دنبال شر نباش بیخیال شو پسر! سپهر کیه؟ادامه حرفاش رو گوش دادام: -خودانی ولی به نظرم دیگه راحتت نمی زاره اگه تکرار بشه تو این هفته می شه بار پنجمت! -........ -یعنی هفته دیگه با الان چه فرقی می کنه؟مهم کارته که باعث عصبانیت شدید ماکان می شه و بعدش رو دیگه خدا می دونه.... -.... -نه من منظورم این نیست که از ماکان می ترسی!اصلا به من چه هرکاری می خوای بکن! -....... -نه دیگه من برم الاناست که ماکان بیاد ،از دستم ناراحت می شه بفهمه با تو حرف می زنم! بعد صدای خنده سورنا رف هوا!با شنیدن صدای قدماش که داشت به در نزدیک می شد سریع پله ها رو به سمت بالا دویدم و خودم رو پرت کردم تو اتاق،یعنی سپهر کیه؟چرا ماکان باید از حرف زدن سورنا با اون ناراحت بشه؟باید بفهمم سپهر کیه و چیکارست،در اتاق رو با کیلیدی که روش بود قفل کردم ادم تو این دوره زمونه به سایه خودش هم نباید اعتماد کنه!والا،خودم رو روی تخت پرت کردم و اتاق نگاه کردم دکاراسیون کاملا صورتی توی دذوغم می زد و اصلا احساس خوبی رو بهم القا نمی کرد ،فکرم کشیده شد سمت اینده نا معلومم....اینده ای که از الان تعقیر کرده.... چند دیقه هم نشده بود که چشمام گرم شدن و خوابم برد
  16. 51 امتیاز
    پارت هفتم در باز شد و ماکان گفت: -برو تو! من:-پس محضر چی می شه‌؟ زیر لب غرید: -برو داخل،عاقد میارم خونه! اون سورنا که عین گاو رفت داخل زیر لبی گفتم: -بد عنق! برگشت طرفم و با اخم های درهم که چشمای طوسیش رو ترسناک می کردگفت: -چیزی گفتی؟ من هم عین خودش گفتم: -اگه چیزی شنیدی،لابد چیزی گفتم! رفتم داخل اون هم پشت سرم راه افتاد یهو یکی اومد جلوم و خم شد ،یا خدا این کیه؟یه مرد با کت و شلوار مشکی و کله کچل!چه زشته،ماکان اومد سوئیچ ماشین رو انداخت کف دستش و به من گفت: -از این طرف بیا! و خودش راه افتاد ،اروم گفتم: -صد رحمت به جن! ماکان با همون خشم توی صداش گفت: -با منی؟ واااا،چرا من هرچی می گم این به خودش می گره؟!طرف به خودش شک داره ها! من:-ببینم تو به خودت شک داری؟ ماکان:-از چه نظر؟ من:-از اونجایی که من هر چی می گم به خودت می گیری! ماکان:-زبونت درازه! با تندی گفتم: -بر منکرش لعنت! راه افتاد طرف خونه و بدون این که برگرده خطاب به من گفت: -کارای مهم تراز کل کل باتو دارم! من هم عین جوجه اردک راه افتادم و تو دلم گفتم ،اگه منظورت از کار مهم قاچاق مواده می دونم صد در صد مهم تره!وارد خونه که شدیم دهنم افتاد کف پام این همه اتیغهو سر حیوونای مختلف از کجا می اد؟معلومه دیگه از پول حروم ، یه سالن بزرگ که روی تمام دیوار هاش سر حیون های بی گناه بود و هر گوشه کناری رو که نگاه می کردی اتیغه های جور واجور تو ذوغ می زد!خونه با دو دست مبل سفید قهوه ای و یک فرش کرم پر شده بود ،ماکان رفت طرف پله ها و به من گفت: -وقت زیادی واسه دید زدن خونه داری فعلا دنبالم بیا! راه افتادم دنبالش، در یه اتاق سفید رو نشون داد و گفت: -می تونی اینجا بمونی! با تکون سر گفتم باشه! ماکان:-ببین می تونی تا هر وقت بخوای اینجا بمونی ولی می شه بیخیال من شی؟قضیه ازدواج رو می گم! اخم هام رو کشیدم تو هم و گفتم: -قرار نیست که تا ابد زنت بمونم تا حافظم رو به دست اوردم از خونت گورم رو گم می کنم می رم !در ضمن نه ازت خوشم میاد ،نه عاشق ریخت نحستم!مجبورم برای محکم کاری باهات ازدواج کنم ،وگرنه من دختری نیستم که خودم رو اویزون کسی کنم! تمام اینا رو با لحن سروانیم گفتم ،ماکان دهنش مثل غار باز مونده بود حقم داره ،در اتاق رو باز کردم بادیدن ترکیب رنگیشگفتم: -ایــــــی!صورتی هم اخه رنگه ؟ ماکان با طعنه گفت: -ببخشید نمی دونستم قراره از بالای پله ها بی اوفتی وسط زندگی من وگرنه می دادم اختصاصی واست رنگش کنن! دستام رو زدم به کمرم و گفتم: -الانم دیر نشده من این اتاق رو نمی خوام! ماکان:-همینه که هست تو اتاق حموم هست دوش بگیر تا عاقد برسه! تو دلم اداش رو در اوردم نمی دونم چرا این قدر ازش بدم میاد !رفتم تو اتاق و درو محکم کوبیدم ،الان باید دنبال یه راه ارطباطی با سرهنگ باشم تا مکانی که شناسنامه رو گرفتن لوبدم!بعد از کلی جست و جو وقتی مطمعن شدم هیچ شنود و دوربینی نیست رفتم حموم، نیم ساعت بعد بلاخره دل کندم و از حموم خارج شدم ،یه حوله روبدوشام همون جا بود که به نظر نو می رسد همون رو پوشیدم و از حموم خارج شدم،رفتم سمت کمد لباسی صورتی که اونجا بودحس فوضولیم بد جور گل کرده بود در کمد رو باز کردم بادیدن لباسایی که اکثرا توی کاور بودن دهنم باز موند،یعنی قبلا کسی اینجا زندگی می کرده؟اگه ازشون بپوشم که ایرادی نداره؟داره؟بیخیال باوو! یه بلیز خیلی گشاد بایه شلوار گشاد تر پوشیدم و شالم رو هم روی موهای خیس سرم کردم ،از اتاق خارج شدم ،داشتم از پله ها می رفتم پایین که با صدای خنده سورنا چار تا سکته کامل و ده نا ناقص زدم،برگشتم بهش گفتم: -چته روانی زهرم ترکید؟ با خنده گفت: -گشاد تر از این ها پیدا نکردی؟ با اخم گفتم: -چیه نکنه می خوای بپوشی؟اگه می خوای دامن هست،بدم خدمتت؟
  17. 50 امتیاز
    پات چهاردهم -الو؟ -...... نه هنوز،نشد ! -..... -بهتون می گم نشد!لحظه اخر کار بهم خورد! -.... -چشم! بیشتر دقت می کنم! دیگه صدایی نیومد من هم پاورچین پاورچین دور شدم و رفتم داخل خونه، چه کاری انجام نشد؟هر دقیقه با معما های جدید تری روبرو می شما!باید ذهنم رو به کار بگیرم.همین طوری داشتم اروم اروم می رفتم واسه خودم که با صدای پارس سگ روح از تنم جدا شد !دوتا پا داشت دوتا دیگه هم دزدیدم و الفــرار!تا دم اتاقم دویدم ،رسیدم تو اتاق درو قفل کردم ،یا خــدا!این سگش هم وحشتناکه!به ساعت دیواری نگاه کردم هول و هوش هفت و نیم بود.سرم بد جور گیج بود.روتخت دراز کشیدم و یه سر تا فردا رفتم...... *ماکان*: با صدای پارس جیمی از گل خونه خارج شدم .وایساده بود طرف در خونه و مدام پارس می کرد،رفتم طرفش و دستم رو کشیدم تو سرش تا اروم بشه ولی جیمی الکی پارس نمی کنه!رفتم داخل که سورنا اومد جلوم و گفت: -این دختره چش بود عین جن دوید بالا؟ با اخم گفتم: -بد جور داره تو کارام سرک میکشه! خندید و گفت: -اشکال نداره داداش مثلا زنته ها! با اخم گفتم: -خفه شو سورنا! دستش رو زد به سینش و گفت: -چشم قربان شما امر بفرما! کشیدمش کنار و گفتم: -سورنا تورو یادم رفته بود ،حالت خوبه؟ برای یه لحظه اخماش رو کشید تو هم و گفت: -چرا باید بد باشم؟ من:-هستی!چیزه..یعنی تونستی فراموش کنی؟ خندید و گفت: -بعضی چیزا از یاد می رن اما فرا موش نمی شن،تو خودت رو ناراحت نکن. من خوبم! این رو گفت و رفت تو اتاقش!با یاد هستی یه اه از ته گلوم خارج شد.یادمه وقتی رفته بودیم با سورنا یکی از محموله ها رو تحویل بدیم موقع برگشت یه دختر چشم عسلی اومد جلومون و گفت: -دیدم چیکارکردید!اگه به من سر پناه ندید همین الان به پلیس لوتون می دم،با چشمای خودم دیدم مواد مخدر دادید به اون ادما ،تازه فیلیم هم گرفتم! من و سورنا با دهن باز به اون خیره شده بودیم از نوع لباس هاش مشخص بود وضع خوبی نداره ،سورنا یه تراول صد تومنی گرفت طرفش و گفت: -بیا فنچول!اگه فیلمی درکار هستبا این معاملش می کنم.می خوای؟ دختره زد زیر پول و گفت: -گدا نیستم،در ازای فیلمی که دارم باید یه سرپناه بهم بدید.بی منت!
  18. 50 امتیاز
    پارت ششم ترسا: جفت دستاش رو کوبید رو فرمون دهنش رو باز کرد داد بزنه که گفتم: -اگه سرم داد بکشی می رم شکایت می کنم! سورنا ریز ریز شروع به خندیدن کرد برگشت طرفم و گفت: -چه حسی داری می تونی ماکان رو تهدید کنی؟خیلی کیف می ده ،نه؟ ایی پسره دلقک!به مسخره سرم و به معنی اره تکون دادم،ماکان یه طور عصبی که من هم ترسیدم غرید: -ســــورنا! سورنا با خنده گفت: -جانم؟ ماکان سرش رو به معنی تاسف تکون داد،از حرکاتش نمی شد به حس درونش پی برد ،ولی الان مططمعنم دلش می خواد،با دست های خودش من رو چال کنه!به من گفت: -بخواب کف ماشین تا وقتی نگفتم نیا بالا. با تخسی گفتم: -این منم که دستور می دم نه تو! دوباره غرید: -گفتم بشین کف ماشین! رفتم پاعین و گفتم: -حالا می رم ،چرا رم می کنی؟ جوابم رو نداد من هم زیر چشمی از پنجره بیرون رو نگاه می کردم ببینم کجا می ره،حدود پنج دیقه بعد نگه داشت ،خواستم بیام بالا که گفت: -بالا نیا! همچین نشستم کف ماشن که ماشین چپ شد! یعنی اومدیم کجا؟نکنه اومده سرم رو زیر اب کنه از شرم خلاص شه؟خدا جونم خودت به دادام برس!ماکان رفت بیرون قبل از این که بره به سورنا گفت: -حواست باشه بیرون نیاد! وقتی رفت ،سورنا گفت: -بیا بالا! با تعجب اومدم بالا و گفتم: -مگه نشنیدی پسره چی گفت؟ دستش رو تکون داد تو هوا و گفت: -بیخیال اون مخش قاطی داره! پرسیدم: -اینجا کجاست؟ جواب داد: -آآآآ،دیگه پرو نشو ها!این چیزا به تو مربوط نیست! سرم رو تکون دادم،تقریبا نیم ساعت از رفتن ماکان گزشته بود که سورنا گفت: -بپر زیر، اومد! سریع زیر صندلی ها مخفی شدم ،در ماشین باز شد و ماشین راه افتا بعد از توقف دوباره ماشین ماکان گفت: -بیا بالا! اومدم بالا ،یهو یه چیزی وو پرت کرد تو صورتم،سورنا گفت: -عه بی ادب این چه رفتاری بازنت داری؟خجالت بکش مرد ،شرم برتو باد! من هم شروع کردم کلا وقتی یکی رو می بینم اینجوری حرف می زنه ناخداگاه نطق منم باز می شه یه چیز غیر ارادیه و بستگی به مکان و طرفم هم نداره ترسا:-اخه چقد تو بی شعوری؟مثلا می خوای گربه رو دم حجله بکشی؟نچ نچ نچ!شرم بر تو باد !شـــرم!در ضمن ما حجله نداریم گربمون هم چلگول می کشه نمی تونی بکشیش ،پس بهتره بار اخرت باشه!فهمیدی شازه ژیگول؟ ماکان پوزخند زد و گفت: -یکیش کم بود،دوتا شدن!هنوز نیمده داره واسه من ...لا اله هی ال.. سورنا به من گفت: -الان ما تویه جبهه افتادیم زن داداش؟ اخمام رف توهم ،زن داداش؟ پسره چندش!اصن حالم از کلمه زن داداش گرفته شد!سورنا گفت: -چی شد؟چرا اخم می کنی؟ سرم رو گرفتم و گفتم: -یهو سرم تیر کشید! الان خوب شد ! نمی دونستم کجا می ره فقط با دقت ادرس رو تو مغرم ضبط می کردم،کنار یه خونه که چه عرض کنم،یه کاخ ایستاد و پیاده شد ،سورنا هم پیاده شد و به منم گفت پیاده شم ،با دیدن خونهه دهنم باز موند ،سنگ کاری های عظیم و خارق العاده که دهن ادم رو باز می کردن ،سنگ نمای سفید ،ساختمونن دو طبقه بود و درخت های بلندی که توی حیاطش بودن از همین جا هم قابل دید بود ،به سورنا گفتم: -اینجا کجاست؟ در جوابم گفت: -خونمون ! ناخود اگاه از دهنم پرید: -لامصب خونه نیست که کاخ سفیده!
  19. 49 امتیاز
    pert 2 : تیک تاک ِ ساعت روی مچم نشون می داد که لحظه های خوشیم یکی یکی می گذرن . دروغ چرا خوشحال بودم بعد از دیگری دارن تموم میشن ، نه از این که ذوق پول داشتن ، رالی رفتن داشته باشم . نه واقعا نیاز داشتم یکم فکر کنم . دلم پر بود از این دنیا و آدماش تنها دوست داشتم تنها باشم و صدا البته ، نفس بکشم .. به عمارت که رسیدم سرعتمو کم کردم ، حسابی خسته بودم ! با ریموت در رو زدم ، با سرعت وارد عمارت شدم بعد از چک کردن کل ماشین و خاموش کردن ظبط سریع از ماشین پیاده شدم . همه ای عمارت خاموش بود و این زنگوله عروسی من بود ! حوصله غر غر هایی بابا رو نداشتم . بلد نبود محبت کنه ! فقط بلد بود گیر بده ! آروم پاورچین پاورچین در عمارت باز کردم پله ها رو یکی پس از دیگری گذروندم به اتاقم رسیدم اروم دسته اتاق کشوندم و وارد اتاق شدم .. با سرعت سمت تخت رفتم و روی تخت تمپاچه زدم ؛ اوه که چقدر خستم . خسته از همه چی حتی از بابا !این که بخوام این روزامو خراب کنم هیچ فایده ای به حالم نداشت و روزای از دست رفته ام رو بر نمی گردوند . پس بهتر بود که از لحظه استفاده کنم و دیگه به گذشته ها فکر نکنم ، روی کاناپه ای مشکی اتاق نشستم . همیشه عاشق مشکی بودم . اتاقی مستطیلی بزرگ که با رنگ مشکی و سفید تزیین شده بود . مثل همیشه به سلیقه خوبم اعتراف کردم ..کمی خودمو روی کاناپه جا به جا کردم تا به تلفن کنار عسلی ام رسیدم . شماره ی عالیجناب گرفتم باید بهش میگفتم رسیدم . واگر نمی گفتم عواقب بعدی داشت ! بعد از چند تا بوق صدای بمش توی گوشم نشست : - سلام جناب عالجیناب ، من خونه ام ! - سلام کوچولو ، رسیدی بلاخره ؟ خونه ای الان ؟! - اهوم .. تازه رسیدم صداش رنگ تهدید گرفت و ادامه داد : - مواظب خودت باشیا ..!! برای بار هزارم میگم دیگه نرو رالی . خطر ناکه شاید تصادف کردی !! اونوقت من چیکار کنم ؟؟ لبخندی زدم و گفتم : - باشه بابا .. مگه بچه ام ؟ - از هزار بچه ، بچه تری. انشالله خوش بهت گذشته باشه.هرچند راضی به رفتنت نبودم ! - حالا که اینجام .خونه ! شاید بازم برم بهتر راضی باشی ، من برم دیگه ! بعدا صحبت میکنم .سلام به همه برسون - باشه .. فعلا گوشی رو که قطع کردم از جا بلند شدم سر تختم دراز کشیدم. امشب بلاخره تونستم ببرم . و باید هم می بُردم ! ذهنم مشغول اون پسره بود که گفت تلافی میکنم اگر واقعا خواست تلافی کنه چی ؟ ولی من دختر قوی و محکمی بودم خیلی وقت بود یاد گرفته بودم نه احساسات و نه استرس هامو بروز بدم من ربکا بودم ، ربکای که خودمم نمی شناختم . من با 15 سال پیش فرق دارم من دیگه ، اون دختر خجالتی و احساساتی سابق نبودم ! یه آدم دیگه ای شدم خانواده ام کاری کردن یه آدم دیگه بشم .. اینقدر به این مسائل فکر کردم که نمیدونم چطور خوابم برد ..
  20. 49 امتیاز
    پارت اول با دقت به لباس های توی کمدم نگاه کردم امروز اولین روز شراکت من و کوهیار بود. خیلی شیک و برازنده می خواستم به نظر برسم. کمدم پر بود از همه رنگ و مدل مانتو،شال،روسری، یکی از یکی خوش رنگ تر و خوش دوخت تر، هر لباسی دم دستم اومد پرو کردم. خیلی دیگه داشتم وسواس به خرج می دادم از اون ورم نمی خواستم دیر کنم یه مانتو سفید کاربنی با کیف و کفش هم رنگش،با یه شال سفید انتخاب کردم موهای بلند و لختم رو که تا پایین کمرم بود و هایلایت های خوش رنگی توشون بود رو با کش بالای سرم بستم، یه آرایش ملیح کردم، با عطر فرانسوی کامل شدم برای آخرین بار به آینه ی قدی توی اتاقم نگاه کردم هیچ نقصی تو چهره و تیپم ندیدم. تعریف از خود نباشه دختر زیبایی هستم با اندام کشیده، قدی بلند، پوست سفید،چشمایی قهوه ای، مژه های بلند و تاب خورده که جذابیت زیادی به چشم هام بخشیده بود در کل اجزای صورتم متناسب بود و این زیبایی برای هر دختری موهبت الهی محسوب می شد. بعد از مراسم معارفه شرکت به طور رسمی بین من و کوهیار مشترک شد،کیف و سوییچم رو برداشتم به سمت شرکت راه افتادم. شرکت ما یک آژانس تبلیغاتی بزرگ و معروف با سابقه کاری بالا و درخشان بود. ماشینم رو که یه تویوتا کمری سفید رنگِ توی پارکینگ گذاشتم. ازپله ها بالا رفتم به تابلوی شرکت نگاه کردم. حس غریبی بهم دست داد! از امروز من دیگه به تنهایی رییس نبودم. وارد سالن شدم و به همه قسمت های شرکت نگاه کردم دیوارهای خوش نقش و رنگ، اتاق مدیریت، اتاق فکر که از همه جای شرکت شادتر و پر انرژی تر بود و کلید خیلی از ایده های تبلیغاتی اون جا زده می شد، امور مالی، کنفرانس،نماز خونه، میز منشی که دم در ورودی بود. متعجب از نگاه های غمگین و خیره ام بهم نگاه می کرد! قد متوسطی با چهره ای معمولی داشت که خانم سپاهی فامیلیش بود. با احترام از جاش بلند شد و یه لیست از کارای اون روز رو بهم نشون داد، ازش تشکر کردم و با غم سنگینی که روی سینه م بود به اتاقم رفتم. اتاق دلباز و بزرگی داشتم وسط سالن یه میز کنفرانس قطور قرار داشت که میزهای من و کوهیار شریک جدیدم رو بهم چسبونده بود یه کتابخونه ی بزرگ سمت چپ اتاقم بود که توش انواع تندیس و لوح و تقدیر نامه وجود داشت و نشان از موفقیت شرکت مون می داد. هر دو مدیر عامل تصمیم داشتیم توی یه اتاق مشترک کارکنیم. با آه غلیظی مثل دیوونه ها گفتم: _خداحافظ روزهای مدیریت، روزهای تنهایی ریاست کردنم، خداحافظ اتاق مستقل و..‌. هنوز خداحافظیم تموم نشده بود که صدای کوهیار و شنیدم که با منشی داشت حرف می زد. مثل برق گرفته ها رو صندلیم نشستم، شروع کردم به الکی تایپ کردن! صدای در زدن اومد جواب ندادم, دوباره متتظر در زدنش بودم که وارد شد یه مکث طولانی کرد دید بی فایده ست تک سرفه ای کرد تا متوجه ی اومدنش بشم،با شنیدن صدای سرفه اش انگار تو عالم دیگه ای باشم سرم رو بالا آوردم نگاهم تو چشماش افتاد لبخند موذی کنج لبش نشسته بود. با شیطنت گفت:سلام عرض شد، شـــریک! عمداً شریک و کش دار گفت. قیافه متعجب به خود گرفتم و با بی اهمیتی گفتم: _اِ... تویی؟ کی اومدی متوجه نشدم؟! پوزخندی به حالت تمسخر زد(یعنی خودتی) سری تکون داد و گفت:معلومه... شما همیشه این جوری کار می کنی؟! با قیافه ای در هم گفتم: ایرادی داره؟
  21. 49 امتیاز
    پارت سیزدهم باید این معما رو حل کنم!تا حالا توی اداره حرفی از سپهر نشنیده بودم!نمی دونم چند ساعت داشتم به این موضوع فکر می کردم که در اتاقو زدن شالم رو سرم کردم و گفتم: -بفرمایید! در باز شد و سورنا بایه پرس غذا اومد داخل وگفت: -برات چلو کباب سفارش دادام؛دوست داری؟ سرم رو تکون دادم و گفتم: -چجورم! باید برای به دست اوردن مدرک به سورنا نزدیک می شدم با ماکان که اصلا نمیشه حرف زد!غذا رو داد دستم و گفت: -پس نوش جونت!من می رم راحت باشی! از اتاق که رفت بیرون اروم گفتم: -بری که برنگردی! عین قحطی زده های سومالی افتادم سر غذا!نفهمیدم بکنمش تو چشمام یا تو دهنم!وقتی تموم شد کشیدمش کنار ،یعنی این شام بود؟بابا تازه ساعت هفته!من شامم می خورم!حوصلم خیلی سر رفته بود البته جای بخیه های سرم هم فوق العاده می سوخت!به بهونه این که ظرف غذا رو ببرم از اتاق خارج شدم تایه سر و گوشی اب بدم.اول رفتم ظرفم رو گزاشتم تو اشپز خونه و موقعی که خواستم برگردم متوجه شدم ماکان داره از خونه می ره بیرون ناخداگاه پرسیدم: -کجا؟ یه دفعه طوری برگشت طرفم و بهم نگاه کرد که جام رو خیس کردم با اخم همیشگیش گفت: -باید بهت جواب پس بدم؟ گفتم: -نه.همین جوری پرسیدم!اصلا تو هرجا می خوای برو!اصلا برو جهنم!برو درک !برو بهشت !به من چه؟هرجا دوس داری بری برو! ماکان بدون این که به من جواب بده از در رفت بیرون وقتی که احساس کردم دور شده رفتم طرف در و بازش کردم باز کردن در همانا و رو به رو شدن با ماکان همانا ،با دیدنش هول شدم و گفتم: -اومدم اب بخورم! دستم رو کوبیدم رو دهنم وای سوتی دادم !ماکان یه لبخند زد و گفت: -مگه بهت نمی گم تو کارای من دخالت نکن؟ خودم رو از تا ننداختم و گفتم: -از کی تا حالا اب خوردن من شده کار تو؟ ماکان چشماش رو ریز کرد و گفت: -تو حیاط می خوای اب بخوری؟ من هم همون جوی نگاش کردم و گفتم: -ابم رو خوردم حالا اومدم هوا بخورم!اصلا به تو چه؟مگه نمی گی تو کارات دخالت نکنم؟خوب توهم کار به کار من نداشته باش! اخم کرد و گفت: -به حرحال بار اخری بود که بهت هشدار دادم! و راه افتاد طرف پشت امارت یا بهتره بگم طرف همون کلبه هه!من هم یواش یواش راه افتادم دنبالش ،وقتی کامل داخل اتاق شد رفتم و پشت در گوش وایسادم !تا چند دیقه صدایی نیومد؛ولی بلاخره صداش در اومد انگار داشت با موبایل حرف می زد
  22. 49 امتیاز
    پارت دوازدهم *ترسا* وا مگه کجا می خواست بره که اینطوری کرد؟به سورنا گفتم: -رفــت؟ سورنا :-انگاری! می دونستم جواب نمی ده اما پرسیدم: -مگه کجا می خواستید برید که این طوری کرد؟ خندیدو گفت: -من باهات خوبم دلیل نمی شه تو این مسائل دخالت کنی ها! گفتم: -باشه بابا توهم! سورنا گفت: -انگار خبری از بستنی نیست!پیادهشو بریم تو خونهتا ماکان خفم نکرده! بدون حرف پیاده شدم و راه افتادم طرف خونه،باید هرچی زود تر یه راه ارطباتی با سرهنگ پیدا کنم،وارد خونه که شدمماکان گفت: -چرا نرفتید بستنی بخورید؟! شونه هام رو انداختم بالا و راه افتادم طرف اتاقم سورنا که پشت سرم اومده بود گفت: -کجا زن داداش؟بیا یکم بشین پیشمون! با دست به ماکان اشاره کردم و گفتم: -شاید بعضی ها خوششون نیاد من بشینم!ترجیح می دم برم تو اتاقم! سورنا گفت: -شما گشنت نیست؟ با این که اون دوتا موزو خورده بودم ولی خیلی گشنم بودگفتم: -چرا !هرچی خودتون خوردید یکمم برای من بزارید! از پله ها رفتم بالا اما نرفتم تو اتاقم و فقط درو باز کردم و دوباره بستم همون جا وایسادم ببینم چی می خوان بگن *ماکان* تا دختره رفت پریدم به سورنا: -این چه کاری بود کردی؟چرا این دختره رو انداختی دنبالمون!مگه مغز تو سرت نداری؟هــاااا؟ سورنا بیخیال گفت: -حالا که چیزی نشده که داد می زنی ،بعدا می ریم سراغ سپهر ،فرار که نمی کنه! بلند شدن صدام دست خودم نبود!با داد گفتم: -نفهم اون امروز محموله رو رد کرد تو کی می خوای جلوش رو بگیری؟هـاا؟معلوم هست چته؟ سورنا پاش رو انداخت رو پاش و گفت: -رد کرد که کرد مگه اخرین محمولش بود؟بعدی رو ازش می گیریم!حرس نخور داداشم پوستت چروک می شه!! با خشم از جام بلند شدم و راه گرفتم طرف اتاقم گفتم: -واقعا نمی فهمتت!این چه ضعفیه در مقابل سپهر داری!درکت نمی کنم! *ترسا* تا تموم شدن حرفاشون سرجام ایستاده بودماون ها می خواستن یه محموله رو از سپهر بدزدن؛اما چرا؟سپهر کیه این وسط؟اگه دشمنشونه چرا سورنا داشت باهاش حرف می زد؟واقعا گیج شده بودم بی صدا رفتم تو اتاقمو درو خیلی اهسته بستم ،دوباره بادیدن رنگ صورتی اتاق دلم گرفت!
  23. 49 امتیاز
    پارت یازدهم گفتم: -می شه من هم باهاتون بیام؟ ماکان اخم هاش رو کشید تو هم و گفت: -نه ،و البته حق نداری از خونه خارج بشی تا ما برگردیم! من هم اخم کردم و گفتم: -یعنی چی؟مگه اسیر گرفتید؟هروقت دلم بخواد می رم بیرون، به تو هم مربوط نیست! ماکان با لحن تندی گفت: - اگه تونستی برو بیرون!! اعصابم به شدت خورد شد یعنی چی؟ چرا نمی تونم برم بیرون؟ با عصبانیت از آشپزخونه زدم بیرون و راه افتادم طرف اتاقم، حالا چه جوری با سرهنگ ارتباط برقرار کنم؟ *ماکان* خطاب به سورنا گفتم: - زود باش، درست نیست منتظرش بزاریم! سورنا راه افتاد طرف اتاقش تا اماده بشه من هم از خونه خارج شدم تا ماشین رو روشن کنم، پشت ماشین نشسته بودم و منتظر سورنا که بادیدن ترسا که دنبال سورنا راه افتاده ،دهنم از تعجب باز موند؟مگه بهش نگفتم نیا؟کجا راه گرفته داره میاد؟قرار بود بریم یه درس حسابی به سپهر بدیم !اصن انگار سورنا عقلش رو از دست داده این رو راه انداخته دنبالش که چی؟وقتی سوار شدن به سورنا گفتم: -این رو انداختی دنبالت برا چی؟ سورنا با دلقکی گفت: -زن داداش حوصلش سر رفته بود گفتم بیاد هوا بخوره! با عصبانیت گفتم: -می فهمی داری چی می گی؟مگه نمی دونی ما می خوایم کجا بریم احمق؟ خندید و گفت: -واسه اون کارا وقت زیاد داریم ؛ فعلا بریم یکم خوش بگذرونیم! با عصبانیت گفتم: -سورنا چی داری زر زر می کنی واسه خودت؟همین الان بفرستش بره! بعد طرف ترسا گفتم: -از ماشین پیاده شو و برو تو خونه! ترسا گفت: -تو من رو دعوت نکردی که بخواهی بیرونم کنی! باز داشت یواش یواش اون روم می اومد بالا، با خشم گفتم: -سورنا بفرستش بره! سورنا:- زشته ادم با زنش اینطور برخورد کنه!جا تو رو که تنگ نکرده !برا خودش نشسته یه گوشه مگه به تو اصیبی می رسونه؟ غریدم: -ســـــورنا؟! سورنا: -اهه چیه خوب بعدا می ریم سراغ اون فعلا برو سه تا بستنی بزنیم تو رگ... از ماشین پیاده شدم و گفتم: -پس خودتون برید ،من نمیام! راه گرفتم سمت خونه باز این عصاب من رو خط خطی کرد! سپهر مثلا رقیبشه نمی دونم چرا این قدر جلوی راهم رو می گره تا طرف سپهر نرم ،واقعا برام سئواله!
  24. 49 امتیاز
    پارت دهم *ماکان* از گل خونه خارج شدم یه حس بدی به ترسا داشتم نمی دونم چرا ولی اصلا نمی تونستم باور کنم فراموشی گرفته!اخه اون دختر شر توی دانشگاه کجا و اینی که می بینم کجا!وارد خونه شدم و بی سر و صدا به اتاق سورنا سرک کشیدم خواب بود ،رفتم تو اتاق خودم و موبایلم رو در اوردم ،یه اس ام اس ناشناس داشتم ،بازش کردم: -چی شد ؟کار به کجا رسیده؟تمامه؟ سریع پیام دادم: -نه هنوز ،حرکتی نزده ،در اسرع وقت رسیدگی می کنم! پیام رو سند کردم و از حافظه موبایل رو پاک کردم ،روی تخت دراز کشیدم و دستم رو روی سرم گزاشتم یعنی اخر این ماجرا چی می شه؟فکرم کشیده شد ،سمت ترسا،اون چرا تو این موقعیت باید وارد زندگیم می شد؟باهاش چیکار کنم؟تا کی می تونم تو خونه حبسش کنم؟ *ترسا* با احسال گشنگی چشمام رو باز کردم ،معدم داشت عین مار می رقصید !از جام بلند شدم و شالم رو سرم کردم ،اروم و بی صدا از اتاق خارج شدم ،با هزار زحمت و این ور و اون ور رفتن ،اشپز خونه رو پیدا کردم و یه راست شیرجه زدم طرف یخچال ،با دیدن موزهای توی یخچال چشمام برق زد ،اخه تو این تحریم موز از کجا گیر میارن این ها!؟دوتاش رو برداشتم و با ولع شروع به خوردن کردم با صدای سورنا موز پرید گلوم: -عصر بخیر زن داداش! شروعبه سرفه کردن،کردم سریع از پارچ یه لیوان اب ریختم و خوردم به سورنا گفتم: -ای کوفت بگیری ،نمی بینی دارم زهر مار می خورم؟ با خنده گفت: -چرا دارم می بینم عین قحطی زده ها افتادی سر موزا! با اخم گفتم: -حالا بیا من رو بخور ،خوبه دوتا موز ازت برداشتما ،خسیس! بازم خندید و گفت: -شوخی کردم هر چند تا می خوای بخوری بخور ،ماکان خریده! یکی دیگه از موزا رو باز کردم و شروع به خوردن کردم از سورنا پرسیدم: -شغل تو و ماکان چیه؟بعید می دونم با شغل معمولی بتونید همچین خونه ای بخرید ! با همون خنده مسخرش گفت: -تو فک کن پول باباهامونه ،مشکلی که نداره؟ من هم یه لبخند مصنوعی زدم و گفتم: -نه چه مشکلی ،فقط می شه بپرسم باباهاتون کجان؟ با صدای ماکان برگشتم طرفش: -مگه نگفتم تو کارای ما دخالت نکن؟بار اخره دارم بهت هشدار می دم! با اخم گفتم: -بیا بزن من رو !یه سوال پرسیدم! ماکان خطاب به سورنا گفت: -امادشو باید بریم! با تعجب پرسیدم: -کجا؟؟؟ ماکان برگشت چنان نگام کرد که گفتم: -یعنی بهتون خوش بگذره هر جا می رید ،جای منم خالی کنید ! سورنا خندید و ماکان به یه لبخند کوچیک اکتفا کرد ،خطاب به سورنا گفت: -بجنب که خیلی کار داریم! بعله دیگه کار خلاف دارید ،معلوم نیست می خوان برن کجارو به فساد بکشن
  25. 49 امتیاز
    پارت هشتم با توی چشمای عسلیش اثری از خنده نبود اما با صورت خندونگفت: -نه مرسی! بیا پایین عاقد اومده! طلبکار گفتم: -من هم داشتم همین کار رو می کردم! از پله ها سریع رفتم پایین،عاقد اومده بود وماکان نشسته بود ، از صورت سرخش معلوم بود چقدر عصبانیه ،من هم رفتم نشستم عاقد صیغه رو خوند بله گفتم و تموم!انگار همه اینا یه خواب بود! من به خاطر شغلم داشتم خودم رو فدا می کردم ،انگار تازه فهمیدم چه غلطی کردم ! انگار یه سطل اب یخ رو سرم ریخته بودن ! بدون این که چیزی بگم از جام بلند شدم چ به طرف اتاق دویدم ،باورم نمی شه این کارو کردم!الان چی می شه؟قراره چه بلایی سرم بیاد؟در اتاق رو قفل کردم و خودم رو پرت کردم رو تخت ،سرم رو تو بالشت مخفی کردم و سد جلوی اشکام رو باز کردم..... ماکان: باورم نمی شد به خاطر این که خواستم جون یه انسان رو نجات بدم تو این مصیبت گیر کنم!برای این که پرستارا رو خبر کردم بخواد این بلا سرم بیاد!خواستیم مثلا ثواب کنیم کباب شدیم!حالا من با این دختره چیکار کنم؟اگه عقدش نمی کردم چی می شد؟اگه اون پیش پلیس می رفت و واسه من پرونده درست می کرد چی؟اگه می افتادم زندان چی؟اونوقت حاصل پنج سال زحمت از بین می رفت ،پنج سال جون کندن برای هدفم بی نتیجه می موند!سرم روتکون دادم تا افکار مزاحم از سرم بره !از جام بلند شدم و به طرف باغ راه افتادم،ولی گناه اون دختر چیه؟من چطور ثابت می کردم اون رو هل ندادم وقتی پله ها دوربین نداشت؟وقتی اون پرستار به دوروغ حاضر بود شهادت بده من اون رو هل دادم!حالا که این قدر به هدفم نزدیک شدم باید این بلا سرم می اومد؟ اگه فردا پس فردا این دختر از چیزی بو ببره و پیش پلیس بره من چه خاکی تو سرم بریزم؟ رفتم سمت نگهبان و گفتم: -این خانومی که همراه من وارد شد از این به بعد به هیچ عنوان اجازه خروج نداره شیر فهم شد؟ نگهبان: -چشم قربان! رفتم طرف دیگه باغ کنار یه بوته رز سرخ ایستادم ودستم رو کشیدم به گلبرگاش ،فعلا راهی جز زندونی اون ندارم وقتی کارم انجام شد می تونه از این خونه خارج شه ،فعلا نمی تونم ریسک کنم....... ترسا: از جام بلند شدم و اشکام رو پاک کردم ،من باید برای رسیدن به هدفم قوی باشم !من باید جلوی هرچی سختیه وایسم!من می تونم با هر شرایطی کنار بیام،من ترسام!دختری که پدرش رو توی یکی از عملیات های پلیس از دست داد و حالا حاضره خودش هم سرنوشت باباش رو داشته باشه!از پنجره حیاط رو نگاه کردم بادیدن گلا حال و هوام عوض شد و هوس کردم برم پیششون ،شالم رو روی سرم مرتب کردم و از اتاق خارج شدم ،با بی صدا ترین حالت ممکن رفتم تو حیاط ،داشتم گلا رو می دیدم که یهو متوجه یه جسم سیاه رنگ شدم که با سرعت داشت به طرفم می دوید، من هم شروع به دویدن کردم اون جسم سیاه که یه سگ گنده بود هم عین یوز پلنگ دنبالم می دوید ،داشتم کم کم نا امید می شدم که ماکان رو از دور دیدم ،با اخرین سرعت ممکن رفتم طرفش و پشت سرش سنگر گرفتم ،نفس نفس زنون گفتم: -این رو....از ...من..دورکن! ماکان خون سرد گفت: -جیمی رو می گی؟اون که باهات کاری نداره ،فقط چون قیافت نا اشنا بود دنبالت کرد! عادت داشتم واسه هر حرفی یه جوابی بدم ،دست خودمم نبود ،کلا اگه از یکی بدم بیاد تا اخرش میخوام به چزونمش برای همین گفتم: -قربون قیافه اشنای تو! با اخم گفت: -چه علاقه ای داری با من بحث کنی ؟ گفتم: -همین جوری جواب دادم! گفت: -دیگه همین جوری جواب نده ،خوشم نمیاد کسی بام بحث کنه! گفتم: -خوب حالا انگار تو کی هستی! تو دلم ادامه دادم ،یه قاتل خلافکار که جز بد بخت کردن جامعه و جوون ها کار دیگه ای بلد نیست ،با اخم گفتم: -به این سگه بگو گمشه اون طرف! ماکان گفت: -جیمی بگیرش! نفهمیدم چی شد ،فقط باز من بودم و این سگه که دنبالم بود ،با جیغ گفتم: -جیمی پسر خوب وایسا.......بهت سوسیس می دم......می برمت پارک .....جون جدت وایسا.. دیگه داشت نفسم می گرفت که ماکان گفت: -جیمی بسه دیگه ،وایسا! سگه از حرکت استاد ،من این همه بهش رشوه دادم ،گفتم بهت سوسیس می دم ولی وای نستاد اونوقت.... لا هی ال... ماکان اومد جلوم وایساد و گفت: -تا زمانی که این جایی بهتره تو کارای ما دخالت نکنی ،سرت به کار خودت باشه و تو چیزیم فوضولی نکنی ،وگرنه تنها کسی که ضرر می کنه تویی نه ما! سرم رو انداختم پایین و ادای دخترای مظلوم رو در اوردم: -مگه من چیکار کردم؟ در جوابم با لحن سردی گفت: -کاری نکردی و بهتره هم کاری نکنی! راهش رو کشید و رفت طرف پشت امارت ،ینی کجا می ره؟(مگه همین الان نگفت دخالت نکن؟)بابا من این جام که دخالت کنم ،نه یومدم مهمونی که،اروم راه گرفتم پشت سرش ببینم کجا می ره
  26. 48 امتیاز
    نام رمان: لیلی سر به هوا نویسنده: aty.s کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه ساعات پارت گذاری: نامعلوم هدف:من اگر بخوام توی زندگیم موفق باشم حتما نباید اونجوری به زندگی نگاه کنم که تو نگاه می‌کنی. خلاصه: دختری ساده که در میان دست و پنجه نرم کردن با مشکلاتش، لیلی یک مرد می شود. زمان می گذرد و دخترک همچنان لیلی اوست. لیلی بی حواسی که برای دیده شدن توسط او، هرکاری می کند. هر چه می گذرد لیلی عاشق تر و سر به هواتر می شود و او بی حواس تر... ناظر: @N.a25
  27. 48 امتیاز
    نام داستان : ملکه مرگ ژانر : تخیلی نویسنده : n.a25 خلاصه: من یک دخترم...دختری که ناخواسته به ملکه ی مرگ،ملکه ی سیاهی، ملکه وحشت ،تبدیل شد... دختری که در سن نوجوانی متوجه نیروهای ماوراطبیعیش می شه...نیروهایی که باعث مرگ،سیاهی،نابودی،ترس و.....می شود! چرا در سن ۱۳سالگی اش،درسن نوجوانی اش همه چیز تغییر کرد؟چه کسی این گونه خواست و چرا این همه اتفاق برای دختر داستان ما افتاد؟! ساعات پارت گزاری:نا مشخص جلد دوم:دختر گرگینه معرفی و نقد:👇👇👇👇👇👇 معرفی-و-نقد-داستان-ملکه-مرگna25/
  28. 48 امتیاز
    pert 4 : سریع سوار ماشین شدم اول هانا رو رسوندم و بعد خونه رفتم .. با ریموت در خونه رو باز کردم .. کوله پشتیمو ورداشتم با یه خیز پریدم تو خونه .. سریع از پله ها بالا رفتم داخل اتاق شدم نشستم لب تخت چسبیده شده به دیوار ؛ و دکمه های مانتوم رو باز کردم. حسابی خسته بودم .. *** tembel klz - اروم لای چشمامو باز کردم .. و بادیدن چشم های دریایی الکس روبرو شدم .. با لبخند و مثل خودش به انگلیسی گفتم : - klz tembel .. alesi .. oh الکس فارسی رو خیلی ضیف بلد بود الکس یکی از دوستایی صمیمی من بود .. از بچگی باهاش بودم .. تنها فامیلی که داشتم ؛ چند سال پیش کل خانواده پدرم تو یه تصادف مُردن .. خانواده مامان هم کانادا بودن ! - چطوری جیگر من ؟ با اخم گفتم : - نگو بدم میاد .. *** - به به الکس به سلامت باد .. چطوری برادر ؟ خندید گفت : - شیطون دانشجو من در چه حال و احوالیه ؟ - امدی اینجا ساعت چهار و نیم ظهر حالمو بپرسی ؟ - ای بابا ... مارو باش امدیم خانم خوشگله رو ببینم .. - کوفت ! می دونی بدم میاد از این کلمه هی بگو .. - خُب بگم جوجه زشت راحت میشی ؟ - الکس خدا بگم چیکارت کنه ...! - هیچی .. فقط بهم عقل بده !! - اونو که عمرا به تو یکی نمیدی ! حالا عقل برای چیته ؟؟ - اینکه بدونم عاشق چیه تو خوشگله شدم .. یه لبخند مکش مرگ ما زدم و گفتم : - یعنی من چیزی ندارم ..؟! لبخندی زد و گفت : - خدا به بعضی ها استعدا نمی ده .. به یکی چمدون چمدون .. استعداد ! اونم استعدا دلبری .. لبخند ماتی زدم گفتم : - خرم کردیی ... - خوبه .. خوبه اینقدر حرف نزن پاشو حاظر شو ببرمت یه جایی توپ ! - کجااااا ؟ - حالا تو اماده شو .. پایین منتظرتم .. بعدش بی حرف از اتاق رفت بیرون .. حسابی فکر کردم چی بپوشم !! ... شیشه عطر کو کو رو برداشتم و از سرتاپايم خالی کردم بوی شیرين ومست کننده اش اتاق را پر کرد. آخرين نگاه را در آينه به خودم انداختم. مانتوی تنگ مارک گوچی که نقش های کمرنگ طليی داشت پوشیدم بودم با شال مشکی که ريشه های طليی داشت. شلوارم هم چرم مشکی لوله تفنگی با کفش های طلئی پاشنه بلند. کیف طلئی و را برداشتم از در خارج شدم..اروم از پله ها امدم پایین ..بابا خونه نبود ، کارخونه کار داشت رفته بود به سفارشش در اتاقمو مثل همیشه قفل کردم .. نمیدونم چرا ولی دوست نداشت در اتاقم باز باشه از خونه بیرون رفتم .. در عمارت الکس رو تتوی ماشین شاسی بلند نقره ای رنگ دیدم ، بدون اینکه سرعت قدمام رو بیشتر کنم همنجور خونسرد رفتم و سوار شدم ، هنوز درست و حسابی روی صندلی نشسته بودم که صداش بلند شد .. - تو گردن درد نمی گیری؟! اصلا مهم نیست که من اینجام و چشمم به قدمای محکم و استوار و خونسرد شما خشک می شه تا برسین ! نه اصلا مهم نیست! لبخند زدم، الکس اعتقاد داشت وقتی راه می رم زیاد سرم رو بالا می گیرم و به زمین زیر پام فخر می فروشم، خودم که چنین اعتقادی نداشتم، ولی الکس بود دیگه! کمربندم رو بستم و گفتم : - بریم الکس جان ، دیره! لبخندی زد راه افتاد .. دستشو سمت ظبط بردم یه اهنگ گذاشت .. بی اختیار دهنم بسته شد .. تو خلاء اهنگ فرو رفتم .. و همراه با خواننده شروع کردم به خوندن : You change your mind تو همش افکارت رو تغییر میدی Like a girl changes clothes مثل دختری که هی لباس هاش رو عوض می کنه Yeah you, PMS ((اصطلح مربوط به عادت ماهیانه Like a bitch I would know مثل یک فاحشه باید می دونستم And you over think Always speak critacly و همیشه فراتر از تفکر حرف می زنی I should know باید می دونستم ... That you’re no good for me که تو برای من مناسب نیستی {CHORUS} Cause you’re hot then you’re چون یه وقت هایی پرهیجانی و بعدش سرد و بی روح You’re yes then you’re no یه وقتایی موافقی و بعدش مخالف You’re in and you’re out یه وقتایی فعالی و یه وقتایی نه You’re up and you’re down یه وقتایی عالی هستی و بعضی وقتها بی ارزش میشی You’re wron when it’s right وقتی همه چیز غلطه تو می گی درسته It’s black and it’s white اوضاع سیاه و سفیده We fight, we break up یه وقتایی دعوا می کنیم ، با هم بهم میزنیم We kiss, we make up بعدش همدیگه رو می بوسیم و همه چی میره پی کارش You, You don’t really want to stay, no تو، تو واقعا نمی خوای با من بمونی. نه but* You,you don’t really want to go-o ولی واقعا هم نمی خوای که بری You’re hot then you’re cold چون یه وقت هایی پرهیجانی و بعدش سرد و بی روح You’re yes then you’re no یه وقتایی موافقی و بعدش مخالف You’re in and you’re out یه وقتایی فعالی و یه وقتایی نه You’re up and you’re down یه وقتایی عالی هستی و بعضی وقتها بی ارزش میشی We used to be Just like twins So in sync داشتیم. پس بیا با من همگام شو ما قدیما خیلی نقاط مشترک The same energy Now’s a dead battery نیروم تموم شده تمام قوا و Used to laugh about nothing الکی به همه چی میخندیدیم Now your plain boring ولی حال رک بودنت هم کسل کنندس I should know that باید می دونستم you’re not gonna change تو تغییر نمی کنی {CHORUS} Someone call the doctor یکی دکتر رو خبر کنه Got a case of a love bi-polar یه مورد عشق دوطرفه وجود داره Stuck on a roller coaster Can’t get off this ride نمی تونی از این قضیه خلاص بشی You change your mind تو همش افکارت رو تغییر میدی Like a girl changes clothes رو عوض می کنه مثل دختری که هی لباس هاش Cause you’re hot then you’re cold چون یه وقت هایی پرهیجانی و بعدش سرد و بی روح You’re yes then you’re no یه وقتایی موافقی و بعدش مخالف You’re in and you’re out یه وقتایی فعالی و یه وقتایی نه You’re up and you’re down یه وقتایی عالی هستی و بعضی وقتها بی ارزش میشی You’re wrong when it’s right وقتی اوضاع خوبه تو اشتباه می کنی It’s black and it’s white اوضاع سیاه و سفیده We fight, we break up یه وقتایی دعوا میگیریم، با هم بهم میزنیم We kiss, we make up همدیگر رو می بوسیم و همه چی میره پی کارش Cause you’re hot then you’re cold چون یه وقت هایی پرهیجانی و بعدش سرد و بی روح You’re yes then you’re no یه وقتایی موافقی و بعدش مخالف You’re in and you’re out یه وقتایی فعالی و یه وقتایی نه You’re up and you’re dow یه وقتایی عالی هستی و بعضی وقتها بی ارزش میشی You’re wrong when it’s right وقتی همه چیز درسته تو می گی غلطه It’s black and it’s white اوضاع سیاه و سفیده We fight, we break up دعوا میگیریم و تموم میکنیم We kiss, we make up همدیگر رو می بوسیم و همه چی میره پی کارش You, You don’t really want to stay, no خوای با من بمونی. نه تو، تو واقعا نمی *but* You, but you don’t really want to go-o ولی واقعا هم نمی خوای که بری You’re hot then you’re cold یه وقت هایی پرهیجانی و بعدش سرد و بی روح You’re yes then you’re no یه وقتایی موافقی و بعدش مخالف You’re in and you’re out یه وقتایی فعالی و یه وقتایی نه You’re up and you’re down یه وقتایی عالی هستی و بعضی وقتها بی ارزش میشی ( hot n cold آهنگ katty perry )
  29. 47 امتیاز
    نـام رمـان: شـریـک آرزویـم بـاش نـام نـویسنـده: زهـراتیمـوری کاربر انجمن نودهشتیا ژانـر: عاشـقانـه،طنز،اجتماعی هـدف: عاشق نویسندگی ام‌. قصدم از نوشتن داستانم این بود که مخاطبم باخوندن داستان،مشکلات وغم وغصه ها شو فراموش کنه.عاشقانه های پاک بدون هوا وهوس و نشون بدم. ساعت پارت گذاری: روزهای زوج خـلاصـه گاهی اوقات زندگی مجبورمون میکنه، درموقعیتی قرار بگیریم که سالها فرد دیگری را درآن قراردادیم.بین دوعشق یک طرفه به دام‌افتادم. عشقی که دوستم دارد ودوستش ندارم و عشقی که دوستش دارم و.... عاشق کسی شده ام که دنیایمان نزدیک و دور ازهم است... همه چیزازآن بهار شروع شد.. مگر میشود بهار باشد وعاشق نشد دختر زیبا و شیطون که صاحب شرکت تبلیغاتی بزرگه، بنابر مشکلاتی مجبور میشه نصف سهام و به رقیب سابقش که پسری فوق العاده جذاب و شوخ طبع بفروشه. رقابت این دونفر در گذشته باعث شده کل کل های زیادی داشته باشن که گریبان گیر آینده شون هم میشه... مـقـدمه امـشب دیگر برای تو می نـویسم....آری تـو، باز هم تـو، فقط تـو... برای تو که آبی ترین آبی ها هستی.کلامم تلخ است، روزگار وقلمم تلخ تر. هرچه نوشتم، مشق درد بود. اما نوبت به تو که رسید، شیرین شد. اصلا تو یک معمای همیشه تازه وشیرینی، ناشناخته و دوست داشتنی،مثل عشـق،مثل درخـت. پس خوشا به حال من که باز امشب از تو و برای تومی نویسم. اما نمی دانم از کجاشروع کنم، زیرا تو آنقدر خوبی که بی تعارف، می ترسم چیزی را فراموش کنم. پس بی تکلف از یک جایی آغاز می کنم و دلم رادرحضور تو می تکانم که بدانی تنها تو در آنجا مستاجری و تنها تو زیر قول نامه اش را امضا کرده ای در حقیقت قول نامه جدیدی است که بعداز چندین سال تنها در یک نسخه نوشتم و آن را مهر کردم و به تو سپردم که بدانی، زمانی این قول نامه باطل می شود، که از نظر قانون مالکش مرده باشد.والا آن دنیا هم باز به تو دل اجاره می دهم. صفحه نقد و نظرات رمان شـریک آرزویـم بـاش نـاظـر رمـــان: هــلــن
  30. 46 امتیاز
    مقدمه یادم می آید کسی در زندگیم بود که می گفت کافیست لب تر کنی تا برایت جان بدهم ! به خاطر دارم ،آن روز از ذوق دست هایم به سردی زد وچشمانم از عشق درخشید . با عشق به زندگی نگاه کردم ،همه چیز برایم رنگ وبوی دیگری گرفت . زندگیم سرتاسر رنگ شد ! پدرم لبخند مهربانی زد وبرای بار هزارم با نگاهش به من فهماند که عاشق شده ام . روز های عمرم به اندازه ساعت هایی که با او بودم کوتاه شده بودند ! انگار که خارج از آن ساعت ها نفس کشیدن بر من حرام بود . روز هایم را با گفتن مکرر نامش سپری می کردم . شب ها هنگام خواب به خودم اعتراف می کردم . اعتراف به اینکه بی اندازه دوستش دارم ! اعتراف به غرق شدن روحم در دریای عشقش. لبخند های گاه وبی گاه وبی دلیل پایشان به زندگیم باز شده بود . شده بودم همان کودک قبل از 8 سالگی ام . همان کودک بی دغدغه که تنها تا 8 سالگی بچگی کرد وبعد از آن شد باری اضافه بر شانه های پدرش و آینه دق مادرش . اما تا وقتی آدمی زنده است از دو چیز در امان نخواهد بود ؛اشتباه و هوس !! من هم از این قانون مستثنی نبودم ،زندگی خیلی زود آن روی عشق را نشانم داد. فهمیدم ندانسته به میان گرداب هوس کشیده شده ام . فهمیدم عاشق آدم اشتباهی شده ام ! به قول قدیمی ها آدرس را اشتباه رفته ام . ماندم میان دل عاشق خودم ودل شکسته او که به امید عشق من می تپید . و من مستاصل در میان این گرداب ماندم وتلاشی برای زنده ماندنم نکردم . من مقصر حال امروز او بودم وباید تا آخر عمر قید دل خودم را می زدم . این بود تاوان اشتباه دل عاشق من ...
  31. 46 امتیاز
    pert 7 : با سرعت از دانشگاه بیرون امدم ..3 ماه مرخصی تحصلیلی گرفتم دوست داشتم تو این 3 ماه حسابی خوش بگذرونم .. و روز هایی از دست رفته زندگیمو برگردونم ! با سرعت سمت خونه روندم بابا امشب اون زن و پسرش رو دعوت میکرد بیا خونمون باهاش اشنا بشم دوست داشتم خیلی خوب باشم .. دلم نمیخواست اول کاری زنه صابحب همه چی بشه .. به خونه که رسیدم درو با ریموت باز کردم سریع وارد شدم .. در ویلا رو باز کردم تند تند از پله ها بالا رفتم .. سریع لباسمو با لباس هایی راحتی عوض کردم یه دست شلوار دم پا کتی مشکی با تیشرت نخی یاسی عوض کردم روفرشی های یاسی رنگمو پام کردم .. بی حرف از اتاق خارج شدم و به سمت آشپرخانه رفتم . خدمه ها باز هم مشغول کار کردن بودن .. تکه ای نان خشک از روی میز ورداشتم و خرچ خرچ جویدم . از آشپزخانه بیرون آمدم روی کاناپه جلوی تی وی ولو شدم و با کنترل شروع کردم این کانال اون کانال کردن . رادیو جوان داشت موزیک ويدئوی نشون میداد صداشو تا ته زیاد کردم پامو دراز کردم و روی میز گذاشتم .. فکرم عجیب مشغول بود ، دلم نمیخواست بابا ازدواج کنه .. باید بابا رو راضی می کردم ازدواج نکنه ولی آخه به چه قیمتی . اینقدر تو فکر فرو رفته بودم که حواسم به آهنگ نبود .. نه بهتر بود بابا ازدواج کنه .. اونم ادم بود ! امشب میخواستم بدرخشم دوست داشتم با پسر اون زنه که اسمش یغما نامدار بود آشنا بشم .. بابا که میگفت ادم حسابیه .. ولی من هنوز ندیده بودمش ، درخونه باز شد بابا وارد شد .. اولین بار بود خودم سمت بابا رفتم سلام کردم .. چند لحظه ای پیش بابا بودم .. دلم خیلی وقت بود هوس اب تنی میخواست استخر پشت ویلا بود .. با یه ( معذرت خواهی ) از بابا جدا شدم .. سمت اتاق رفتم از تو کمد یه مایو قرمز رنگ که تا زیر باسنم بود از جلو دکلته بود بیرون کشیدم .. سمت استخر با خوشحالی رفتم ، استخر مستطلیلی شکل که آب استخر از تعمیزی مثل آینه شفاف بود . مایو رو پوشیدم مثل همیشه قبل از شیرجه بسم الله گفتم و پریدم ... آب دورمو گرفت ...فرو رفتم زیر آب و چند نفسم بند آمد .سرمو از اب بیرون کشیدم .. خداروشکر شنا بلد بودم دو سال پیش به طور منظم کلاس شنا رفتم و الان حرفه ای بلد بودم ..چون هوا گرم بود خنکی آب روحمو نوازش می کرد ... از اینور می رفتم اونور و برعکس بر می گشتم ... بی اراده خنده ام گرفته بود ...می خندیدم ... شیطنت می کردم آب رو مشت می کردم می ریختم روی سرم خودم ...می رفتم زیر آب و می یومدم بالا ... روانی شده بودم و داشتم روانی بازی می کردم ... بعد از نیم ساعت شنای بی وقفه خسته شدم و اومدم بالا ...نور خورشید افتاده بود روی بدن خیس و براقم ... چشمامو بستم ... باید یه کم خشک می شدم تا بتونم بلند شم لباس بپوشم .... واییی چه حال میده تیوپ زرد رنگ کنارم چشمک میزد سریع ورش داشتم تو آب محو شدم .. بعد از چند دیقه از اب بیرون امدم حوله مشکی نگمو تنم کردم از در پشتی ویلا به سمت پله ها رفتم و به اتاقم رسیدم .. واقعا این آب معرکه کرده بود .. حوله رو روی تخت گذاشتم سمت حمام رفتم باید یه دوش هم می گرفتم .. وان رو پر اب و کف کردم .. و برهنه وارد آب شدم .. اخیشششش چه حسی ! حتی از حس استخر هم بهتر ..! بعد از اینکه حسابی حمام کردم و از خجالت خودمم بیرون امدم از وان بیرون امدم سریع حوله امو پوشیدم .. روی تخت دراز کشیدم .. امشب چی باید میپوشیدم ؟؟ سمت کمدم رفتم .. ماسکی ، دکلته ، عروسکی ، حسابی فکر کردم یه لباس خوب برای امشب پیدا کردم ..
  32. 46 امتیاز
    pert 5 : اهنگ که تمام شد اروم لای چشمامو باز کرد .. الکس با شیطنت گفت : - عزیزم همشو حفظ بودی ها .. نگاهم کشید سمت پنجره با لبخند گفتم : - نرسیدیم ؟ - چرا الان می رسیم .. تو همین خیابونه .. سرمو تکون دادم .. کنار یه رستوران خیلی شیک وایساد .. بالبخند از ماشین پیاده شدم سمت رستوران رفتم ، اوه چه باکلاس دور ترین نقطه رستوران نشستیم .. الکس با لبخند بهم خیره شد و گفت : - چی میخوری ؟ خوشگله من .. اخم کردم ..ولی الکس به روی خودش نیاورد ، با دست به گارسون علامت داد سمت ما امد منوِ ازش گرفتم مشغول دید زدن منوِ شدم .. که الکس گفت میره دستشویی دستاشو بشوره با سر تایید کردم مشغول منو شدم برای خودم خوراک میگو سفارش دادم عاشق غذایی هایی دریایی بودم مخصوصا میگو ! برای الکس سفارش ندادم شاید دوست نداشت .. مشغول دید زدن رستوران شدم که نگاهم روی پسره ای قفل شد .. وایی که چقدر اشنا بود به ذهنم فشار اوردم یادم افتاد همون پسر رالی است .. واه اون اینجا چیکار میکرد ؟؟ سنگینی نگاهمو حس کرد برگشت .. یعنی شناختم ؟! این پوزخند فقط یه معنی داشت .. شناختن من ! همون لحظه الکس با لبخند امدم .. منم بلند شدم خرامان خرامان به سمت دستشویی راه افتادم . با ناز راه رفتن ادیم نبود بلکه در خونم بود.. هرچه هم تمرین می کردم که مثل آدم راه بروم ، در نگاهم حرف زدن آنقدر عشوه نداشته باشم ... نشد که نشد !در دستشوی باز کردم سمت توالت رفتم .. بعد از انجام دادن کار های اولیه بیرون امدم .. همون پسره جلوی آیینه مشغول حالت دادن به موهایش بود .. با دیدن من خودش رو کنار کشید و با لبخند جذاب و دختر کشی گفت : - اوه ببخشید .. بفرمایید .. از جلویی آیینه که کنار رفت بدون اینکه تشکری کنم روبروی آیینه وایسادم .. قصدم به دستشویی شستن دستام نبود بلکه میخواستم برق لب رو بزنم .. ولی مگه پسره ای خر می رفت .. هرچی وایسادم نرفت دست اخر مجبور شدم روبروش برق لب رو بزنم .. که دیدم با ژست خاصی به دیوار تیکه داده ، نگاهی به دیوار انداختم پوزخند زدم خدا میدوننه چقدر دیوار ها بویی گند میدن کسی تعمیزشون نکرده .. الان بنده خدا بویی ادکلنش می چسبه به دیوار و بویی و گوه مستراب بهش میچسبه ..!!.. از فکر خودم خنده ام گرفت . خواستم دستم رو بشورم که گفت : - می شه بپرسم به چی میخندین ؟؟ حالتی خاص که توامان دارای غرور و خشم بود نگاهش کردم و سرم را تکان دادم يعنی جان؟! انگار حساب کار دستش آمد آب دهانش را قورت داد و گفت: - عذر می خوام شما منو شناختین ؟ با حالتی عصبی گفتم : - نچ .. دستمو کشوند سمت در دستشویی چسبوندم به در.. نفس تو سینه حبس شد با صدای بم گفت : - من همونم تو رالی .. سرشو نزدیک گوشم اورد زمزمه کرد گفت : - حالا شناختی ؟! - عوضی چی از جون میخوایی ؟! - جونتو.. اولین بار بود . اینقدر ترسیده بوم ، سال ها یاد گرفته بودم نباید از هیچ کس بترسم حتی خدا ! بهش زل زدم همنطور که توی چشمایی پسره زل زده بودم تکه اشک از گوشه چشمم چکید ..لعنتی ! لعنت به چشمایی سیاهت ! لعنت به نگاه وحشیت ! لعنت به فک مستطلیلیت ! هنوز نگاهش روی من خیره بود و .. نگاه از هر دو گرفتیم .. هلش دادم سمت در خروجی رفتم ، سنگینی نگاهشو پشت سرم حس میکردم . ولی نبود! به هیچ عنوان.. گرمم شده بود .. سر میز نشستم .. رو به الکس گفتم : - میشه بریم ..؟! - چراا مگه چیزی شده ؟!! - نه خواهش میکنم بریم ... الکس سری تکون داد سویئچ ماشینو بهم داد .. سریع از رستوران بیرون رفتم .. واقعا گرمم شده بود ..! احساس میکردم تو خلاء هستم .. یه نفس عمیق کشیدم و تمام دود ماشین هایی کثیفی تهران تو ریه ام بردم .. با کلید در ماشین باز کردم نشستم ، هنوز صورت پسره روبه امه .. دو تا چشم سیاه وحشی و خشن ! ولی یه غم ته چشماش بود که خوب مشخص بود. با امدن الکس رادارم روشن شد الکس با حالتی میرغضبی رو بهم کرد گفت : - چرا اینجوری کردی .. ؟ امشب کار مهمی باهات داشتم ..! - ببخش الکس .. بذارش یه وقت دیگه ! بی حرف رومو سمت پنجره بردم و سکوت کردم ..
  33. 46 امتیاز
    pert 3 : صدای آهنگ پتی بل بلند شد. سرم داشت منفجر می شد. دستم رو از زير پتو بیرون آوردم و روی عسلی کنار تخت کشیدم. صدا لحظه به لحظه بلند تر و من لحظه به لحظه عصبی تر!. دستم خورد به گوشیم. چنگش زدم وکشیدمش زير پتو. يکی از چشمامو باز کردم و دکمه قطع صدا رو زدم. صدا خفه شد. ساعت چند بود؟ هفت صبح. لعنتی! خوابم می يومد .. ولی چیکار کنم باید بلند میشدم می رفتم دانشگاه !انگار مرض داشتم! با غر غر از جا بلند شدم و کش و قوسی به بدنم دادم. نگاهم به در و ديوار مشکی و سفید اتاق افتاد ..همه ديوارها با کاغذ ديواری سفید و مشکی پوشیده شده بود و این بهم کمی ارامش میداد ، رفتم سمت دستشویی و بعد از انجام دادن کار هایی اولیه بیرون امدم .. صدای زنگ گوشیم بلند شد ؛ اینبار اهنگ ملایمی از کیتی پری بود ؛ لبه تخت نشستم گوشی که زیر بالش بود در آوردم .. عکس هانا رو صفحه چشمک میزد .. گوشی را در گوشم گذاشتم و گفتم : - بله ؟ - بیداری ؟! - نه خوابم .. دارم داخل خواب حرف میزنم .. چقدر خری بیدارم دیگه ! - اِه بی ادب .. باز صبح شد اخلاق سرکار ربکا گوه ..! - حالا بگو ببین چی میخوای ؟؟ گوزو ..! - بــــــــــــــی ادب !! - بـــابــــا بـــا ادب .... همیشه دلم میخواست سر به سر هانا بذارم .. چون دختری بود اروم و ساکت از یه خانواده کاملا مذهبی .. و من نمیدونم چی شد که خانوادش اجازه دادن با من دوست بشه ! هنوز برای خودم عیجبه ؟! هانا تنها دوست من بود ! بعد از اون سالها رابطه منم با دوستام قطع شد .. هر وقت اتفاقی میفتد من و هانا به یاد هم می آفتادیم . راستش دیگه دوست نداشتنم نه دوستی داشته باشم و نه خانواده ای ! تنها دوست من الکس ( عالیجناب ) بود ! که فقط با اون درد و دل میکردم .. با صدای هانا رادارم روشن شد . - کجایی ؟ - همینجا ؛ جانم بگو؟! - میایی دنبالم ؟ - کجا ..؟ - خنمون خنک خداااااا ! - اها . اها .. اها الان میام برو اماده شو می بینمت .. - خودت گمشو! بای . خنده م گرفت! همیشه لجش می گرفت اگه حس می کرد می خوام مکالمه رو کوتاه کنم،.. سریع سمت کمودم رفتم ..مانتوی بلند سورمه ای پوشیدم با مقنعه مشکی و شلوار تنگ مشکی ... کفش های عروسکی مشکی و سورمه ای و کیف کوله پشتی جین .. جلوی آينه میز آرايشم ايستادم و خودمو ديد زدم. شده بودم عین .. استغفرالله! بعضی وقتا از قیافه خودم می ترسیدم. پوستم زياد از حد سفید و بی رنگ بود. چشمامم يه رنگ عجیب بود. درشت و گرد عسلی که ته مایه های سبز پر رنگ داشت. مو های مشکی لختم بی حال ريخته بودن کنار صورتم. عین گودزیلالی شده بودم. کش مومو برداشتم و موهای بلندمو که تا وسط وسط کمرم بود با کش بستم ، و مغنه امو سرم کردم .. سوئیچ ماشین ورداشتم از اتاق زدم بیرون ؛ پله ها رو یکی پس از دیگری گذروندم ؛ داشتم از کنار اشپزخونه رد میشدم که چشمم خورد به بابا ..علاقه چندانی به گپ زدن با بابا رو نداشتم، ازش بدم نمی یومد، متنفر هم نبودم، ولی هیچ حرفی نداشتم که باهاش بزنم ..باید می نشستم کنارش و دائم به هم تیکه می گفتیم بعد از فوت مامان دیگه هیچ علاقه ای بهش نداشتم ؛ نه درونی و نه .. ! چند بار خواستم حرف بزنم ؛ ولی توش دیگه چه خبر تکرار بشه . نشون دهنده اینه که اون دو نفر هیچ حرفی برای هم ندارن. درست مثل من و بابا!! وارد اشپرخونه شدم .. بابا به سمتم امد بهش خیره شدم ، دلم براش تنگ شده بود خیلی وقت بود بغلش نکرده بودم .. خیلی وقته ! عجیبه که دختر و پدر اصلا نه هم بغل میکنن نه با هم حرف بزنن ولی منو بابا اینجوری بودیم .. حس می کردم دنیامون دو تا شده و کلی از هم دور شدیم .. بابا به سمت امد و بغلم کرد . عطرشو کشیدم تو ریه ام . همون بوی همیشگی ، بابا هیچ وقت عطرش که اسمارت بود رو عوض نمی کرد ..از آغوشش بیرون اومدم . قفل شد روی اجزای صورتم اما من هیچ حسی رو توی صورتم نشون ندادم . انگار دو تا دوست بودیم. خیلی وقت بود یاد گرفته بودم که دیگه احساسمو بروز ندم . به هیچ وجه .. ! چون دست ِ آخر کسی که قرار بود ضربه بخوره من بودم ..! بابا جا خورد از رفتارم .اما به روی خودش نیاورد و گفت : - بیا بشین بابا .. یه چیزی بخور ! حتما گشنه ای ؟! با سر به نشونه ی تایید حرفاش تکون دادم و به سمت میز راه افتادیم از تو آینه کوچیک اشپزخونه نگاهی به خودم انداختم . چشمام از همیشه بی حس تر بود بود . یه خستگی ِ خاص توی صورتم موج می زد . یه خستگی که از طولانی بودن زندگی بود ، از زنده شدن ِ خاطرات تلخ بود .. با صدای بابا رادارم روشن شد .. - دیشب که از مسافرت برگشتم .. کلی برنامه ریختم با هم بریم مسافرت دوست دارم بهترین روزای زندگیت رو بگذرونی .. دختر بابا ! پوزخندی گوشه لبم جا گرفت : - روزای خوب زندگیم گذشتن .. یعنی تو و مامان کاری کردین بگذرن .. ممنون بابت صبحانه بی نظرتون .. واقعا خوب بود ..! بابا با بغض نگاهم کرد ؛ لبخندی زد ... منم لبخندی زدم ؛ هرچند کج و کوله این که بخوام این روزامو خراب کنم هیچ فایده ای به حالم نداشت بهتر بود به گذشته ها دیگه فکر نکنم .. از جا بلند شدم به محض بلند شدنم بابا گفت : - حتما دانشگاه کار داری .. برو عزیزم ! ولی شب کلی کارت دارم ؟! بی توجه به حرفاش سمت در رفتم که صدام زد : - ربکا ... بابا ؟! بغض ام گرفت .. کاش زودتر تر این " بابا" گفتنات رو به زبون میوردی نه بعد از 15 سال ! با پاشنه پا چرخیدم گفتم : - بله ؟! خیلی سرد و جدی ! اومد طرفم، می دونستم می خواد بغلم کنه، هیچ عکس العملی نشون ندادم. منو کشید توی بغلش، دستام اطرافم آویزون مونده بود. کنار گوشم گفت : - دختر عزیزمی ، پاره تنمی جیگر من ! ابروهام بالا پرید و گوشه لبام کشیده شد سمت بالا ، چیزی شبیه لبخند ولی حسی که توش موج می شد اسمش رو عوض می کرد! اسمش می شد پوزخند! لبخند با لذت زده می شه ولی پوزخند، یه نفرت ! بابا یه کم که منو به خودش فشرد وقتی هیچ عکس العملی ازم ندید سریع فاصله گرفت، گوشه چشمش رو پاک کرد و گفت : - برو دیرت نشه .. سرمو تکون دادم و بدون اینکه یه لحظه دیگه صبر کنم زدم از آشپزخونه بیرون امدم ... سریع از پارکینگ ماشینمو بیرون اوردم با ریموت در رو زدم .. با غمگینی پريدم پشت فرمون و ماشینو روشن کردم. در پارکینگ رو با ريموت بازکردم و رفتم بیرون. همین که از در رفتم بیرون صدای ضبط رو تا ته بلند کردم. صدای جیغ لستیکا هم بلند شد. جلوی خونه هانا اينا که يه کوچه با خونه مون فاصله داشت ايستادم و دستم رو روی بوق گذاشتم. پريد بیرون. یه مانتو مشکی پوشیده بود با یه شلوار سورمه ای رنگ با مغنه مشکی ؛ چادر مشکی اشم انداخته بود .. سریع سوار ماشین شد گفت : - کجایی پس علف زیر پام سبز شد .. - میدونی که عزیزم منظورم رو خوب فهمید ، منظورم بابا بود .. پامو رو پدال کوبندم ..به سرعت رفتم سمت دانشگاه ... دیگه نمی خواستم دیر برسم ... ساعت هفت و نیم رسیدم جلوی دانشگاه ... قانون دانشگاه این بود که بچه های مهندسی میکانیک می خونن نمی تونستن ماشین ببرن داخل ؛ ناچارا جلوی در دانشگاه پارک کردم و با هانا وارد شدم ... یه ربعی زمان گذشت ... چیزی به اومدن استاد نمونده بود که بلاخره به کلاس رسیدم رفتم داخل ؛ خیلی با اعتماد به نفس! خواستم سمت میزم برم که یهو یه صدایی بلند شد : - ماست پگاهه..! کلاس منفجر شد و همه زدن زیر خنده ؛ هیچی نگفتم نشستم و هانا سر جایی خودش نشست .. یه 4 ماهی از دانشگاه می گذشت .. با امدن استاد تمام پچ پچ ها تمام شد ..استاد با ته خودکارش چند ضربه زد روی میز و مشغول حاضر غایب کردن شد ؛ ایول ؛ ردیف پسرا درست پشت سر ما بودو من هم دقیقا پشت سر اونا نشسته بودم ... این یعنی اینکه من هرچی می گفتم اون می شنیدن ... اسم رسید به اسم من : - ربکا آریان پور ... دستم رو بردم بالا .. استاد معمولی پرسید : - پدرت خسرو آریان پور وارد کننده ای داروره ؟ - اره استاد .. استاد سری تکون داد رسید و مشغول خوندن بقیه اسم ها شد .. و پچ پچ هنوز میمود .. و این اعصابم رو خورد میکرد .. کلاس شروع شد با دقت به حرف هایی استاد گوش میدادم عاشق فیزیک و ریاضی بودم برای همین رشته ریاضی ، فیزیک رو انتخاب کردم نگاهی به ساعت مچیم کردم .. و ساعت موقعی رو نشون میداد که الانه که کلاس تمام بشه .. کلاس که تموم شد کلاسورم رو برداشتم و پریدم سمت ماشینم تو کوچه ! و هانا هم پشت سر امد
  34. 46 امتیاز
    سوفیا، درحالی که ماریا را به خودش می فشرد متوجه دستی که دور کمرش حلقه شده بود شد؛ با وحشت ماریا را روی زمین پرت کرد؛ دستاهای دراز ماریا بلند شدند و به طرف او بلند شدند؛ سوفیا از ترس درحال مرگ بود. به سمت در اتاق دوید اما با در بسته مواجه شد؛ مدام جیغ میزد و مادرش را صدا می کرد اما کسی نبود که به او کمک کند؛ هیچ کس! ماریا از روی زمین بلند شد؛ سوفیا از ترس زبانش بند آمده بود و حتی توان جیغ کشیدن را هم نداشت. به چشم های عروسکش خیره شد؛ با دیدن چشم های سرخی که درحال بیرون زدن بودند ناخواسته جیغ بلندی کشید. صداهایی به گوشش می رسید؛ پنجره مدام باز و بسته می شد؛ فضای خفقان و ترس در اتاق حکم فرما بود. سوفیا چشمانش را بست اما با صدایی که شنید، با وحشت چشم گشود و به جسم سفید معلق در هوا خیره شد؛ مادر بزرگش را با لباس سراسر سفید درحال پرواز در هوا دید. شمار لحظه ها از دست رفته بود و عقربه های ساعت به سرعت باد می چرخید؛ سوفیا احساس کرد به سمت باال می رود؛ به پاهایش نگاه کرد که در حال بلند شدن بودند؛ دستانش را جلوی صورتش گرفت و متوجه شد آن ها هم در حال باال آمدن هستند. صدای مادر بزرگ در سراسر اتاق اکو شد. سوفیا! ملکه مرگ... ملکه سیاهی... تو از نسل منی! برای نابودی جهان... برای نابودی انسان ها! تو برای از بین بردن جهان آفریده شدی سوفیا... ما همه زاده شیطان هستیم و من، مسئولم هدیهی اورا به تو بدهم. مادر بزرگ نزدیک سوفیایی شد که در همین دقایق کوتاه چندین سال رشد کرده بود؛ سوفیا از ترس به در چسبید؛ دستان مادر بزرگ که پر از سیاهی بود برای به آغوش کشیدن او بلند شد.
  35. 46 امتیاز
    سوفیا از تابوت چوبی که تنها یادگارم از دنیای آدم ها بود، خارج شدم؛ لرز بدی کل بدنم را فرا گرفت. طبق روال همیشه جنگل ساکت شد! حتی صدای نفس کشیدن کوچک ترین موجود زنده ای به گوشم نمیرسید؛ چرا؟ مگر من چه کسی هستم که الیق این تنهایی و خاموشی باشم؟ سوفیا! ملکه مرگ... ملکه تاریکی... ملکه وحشت! آری تمام این ها منم هستم؛ من! هه از اول این نبودم؛ همه چیز از اون شب کذایی شروع شد؛ شب مرگ من! شبی که ملکه مرگ متولد شد. ثانیه به ثانیش رو به یاد دارم؛ دقیقه به دقیقه! لحظه به لحظه! برای بار هزارم به خاطراتم اجازه دادم خودشون رو روی صفحه ذهنم نمایش بدن؛ خاطراتی که بوی مرگ می دادن؛ بوی تعفن! و شاید هم بوی دلسوزی برای من! *راوی* سوفیا در حالی که با خوشحالی با عروسک پارچه ای کهنه اش که یادگاری از مادر بزرگش بود، بازی می کرد؛ زیر لب شعرهای کودکانه ای را زمزمه وار برای خودش می خواند؛ برای یه لحظه احساس کرد نور سفیدی از جلوی چشمانش گذر کرد؛ نوری که ترسی را در دل سوفیای۱۳ساله انداخت. آخر کسی خانه نبود و او امشب را باید تنهایی با ماریا، عروسک پارچه ای اش می گذراند. صدای برخورد پنجره و بعد از آن رقص پرده های اتاق در باد باعث جیغ بلند سوفیا شد؛ آرام از جایش بلند شد. ترسیده بود، خیلی زیاد! ماریا را محکم به خودش میفشرد و سعی میکرد با خواندن دعاهایی که مادر بزرگ قبل از مرگش به او یاد داده بود خودش را آرام کند؛ اما اتفاق بعدی چیزی نبود که بشود با چند ذکر و دعا از یاد برد؛ ضربهی بعدی به روح سوفیای کوچک وارد شد؛ درست از کنارش، در آغوشش، یک جورهایی از مادر بزرگش!
  36. 45 امتیاز
    مقدمه: همه ی داشته های من تو را برای همه ی شب های بی مهتاب برای کوچه های پر از سکوت برای دشت های بی گل برای دریاهای خشک شده برای آسمان های بی باران و برای همه ی چیزهایی که باید باشد و نیست می خواهم چون وقتی تو هستی همه چیز هست و جبران همه ی نبودن های منی
  37. 45 امتیاز
    pert 6 : الکس روبرو ای در خونه ایستاد .. با لبخند ماتی گفتم : - ممنون عالیجناب .. لبخند جذابی زد ، و بی حرف از ماشین پیاده شدم ، درو با کلید باز کردم صدای جیغ لستیکا کل محله رو پر کرد .. وایی که چقدر خستم و طبق معمول بی حال و کِسلِ ! ... اخرین دکمه ای مانتو ام باز کردم لبه تخت نشستم .. حوصله ام سر رفته بود برای همین لب تاپمو از زیر تخت بیرون کشیدم روشن کردم و روی پام گذاشتم ، تا ویندوز بالا امد و نت رو وصل کردم ، فورا رفتم تو ایمیل هامم .. چند ایمیل امده بود که مربوط به مسابقات جهانی رالی بود واسه همین با علاقه و دلتنگی زیادی یکی یکی رو باز کردم .. حسابی سرگرم ایمیل ها و چک کرنشون شدم که یه دفعه در اتاقم به صدا در امدم .. با اخمم گفتم : - بله ..؟ صدای بابا از پشت در شنیده شد : - منم ربکا ، میشه بیام داخل ؟؟ این وقت شب چیکار داشت !! با گیجی گفتم : - بله .. بفرماید ! قامت چهار شونه بابا تو در نمایان شد .. اروم روی تخت روبرم نشست بهش زل زدم .. به چشمایی درشت عسلی بابا که مثل خودم ته مایه هایی سبز داشت ! مرد جذاب 40 ساله ، بابا با خودش دو فنجون قهوه اورد بود یکی رو روبروی من گذاشت و دیگری رو روبه ای خودش .. با حالتی سرخوش قهوه ای که بابا اماده کرد بود نوشیدم .. تلخ بود .. مثل خودم ! بابا جعبه فلزی سیگارشو از جیبش بیرون کشیدش و گفت : - مشکلی که نداری ؟؟! ههه مشکل ؟! این کلمه با منه داره زندگی میکنه ... بی حرف با سر تایید کردم .. بابا سیگار باریک و بلندی رو تو چوب سیگار زرشکی رنگ که روش کنده کاری های خیلی زیر کرمی رنگ داشت فرو برد .. گوشه لبش گذاشتشو با یه فندک روشنش کرد و با دست دیگه سایبونی آتیشش رو ساخت .. و با یک پک به سیگار و توتون داخلش رو داخل ریه هاش برد .. عمیق پک میکشید دودش با غیض بیرون می فرستاد .. بعد از اینکه کاملا سیگارشو کشید ، تو جا سیگارش گذاشت .. با حالتی که کاملا مشخص بود ناراحته گفت : - یه اتقاقی افتاده ! که باید در جریان باشی .. کنجکاوانه به بابا خیره شدم .. - میدونم ازم متنفر هستی ..میدونم دیگه منو به عنوان پدر قبول نداری ! ولی ربکا .. من ، تورو خیلی زیاد بیشتر اون چیزی که تو فکر میکنی . دوست دارم ! میخوام یه راز رو بهت بگم که مدت هاست باهامه و دارم باهاش زندگی میکنم .. دوست داری بشنویی ؟! با سر حرفش تایید کردم .. از سر کنجکاوی اینقدر پوست لبمو جوییده بودم که داشت خون میمود .. وایی خدا یعنی چی می خواست بگه ؟! بابا با کمی مکث گفت : - دارم ازدواج کنم !! مات و مهبوت بدون هیچ عکس العمل به بابا خیره شده بودم .. ازدواج ؟ وایی خوابم یا بیدار ؟! با اینکه از مامان هیچ دل ، خوشی نداشتم ..! ولی دلم می خواست کسی جایگزینش بشه ، چی داشتم بگم ؟ سرم به شدت درد میکرد وایی داشتم دیوونه میشدم .. - ربکا ؟؟ بابا ... خوبی ؟! دلم نیامد دلش را بشکنم . به ناچار ساکت نشسته بودم مشغول بازی با ناخن های بلندم شدم که خیلی قشنگ با لاک سفید ومشکی دیزایین شده بود ... برای فرو دادن بغضم مرتب َآه های عمیق می کشیدم .. - خوبم بابا ... خوبم ! بابا دلش به حالم سوخت . خودش را به طرفم کشید و دستش را دور گردنم انداخت .. خواستم دستش را پس بزنم بگم تازه یادت افتاده دختری داری ؟ تازه یادت افتاد دختری داری که باید بهش محبت ؛ کنی ؟ ولی دلمم نیمود .. - حالا طرف کی هست ؟! - یکی از شرکام تو شرکت دُبی هست .. اسمش بنفشه راده ، قبلا ازدواج کرده یه پسر داره .. شوهرش مثل مادرت چند سال قبل تصادف میکنه ! همینو کم داشتم! خانم یه پسرم داشت ! سعی کردم خودم را کنترل کنم که احترام بابا را زير سوال نبرم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم : - چند سالشه ؟ - 39 .. بالخره دست بابا را پس زدم ههه .. الان اگر مادرم زنده بود دقیقا 39 سالش بود .. مامان چرا ؟ چرا با خودت و زندگی دخترت و شوهرت ، این کار رو کردی ... چرا ؟ - قهوه اتو فعلا بخور .. بعدا دوباره حرف میزنیم .. قهوه را برداشتم و تلخ تلخ سرکشیدم . چند لحظه که گذشت بابا گفت : - نظرت چیه ؟ راضی هستی ..؟ً موقعیت را برای ماهی گرفتن مناسب ديدم و خبیصانه گفتم : - راستش .. باید اول با اون زن آشنا بشم ! - اینکه مشکلی نداره .. همین فردا قرار میزاریم .. - باشه .. - خُب .. من دیگه برم بخوابم .. شبت بخیر عروسک چشم عسلی من .. پوزخندی گوشه لبم جا گرفت .. بابا به روی خودش نیاورد بی حرف از اتاق خارج شد ... موقعیت خوب دونستم تا جایی که اشک داشتم اشک ریختم دلم پر بود . از این دنیا و آدم هاش !! - مامان کجایی ؟ کجایی که شوهرت میخواد زن بگیره .. ! مامانم آخه چرا رفتی ؟ زندگی خودت و خودم نابود کردی .. لبتامو روشن کردم و آهنگ زود رفتی از علی مرادی رو گذاشتم و صداشو تا ته بلند کردم .. با آهنگ میخوندم و از ته دل زار می زدم .. برای خودم ! برای مادرم ! برای زندگیم ... که نمیدونم چطوری خوابم برد ..
  38. 45 امتیاز
    پارت دوم اشاره ای به لپ تاپ جلوی دستم کرد. کوهیار:تو شرکت شما با سیستم خاموش تایپ می کنن؟! روز اول گند زدم، بد جور ضایع شدم چون تونسته بود مچم رو بگیره خوشحال بود. دوباره با پررویی گفت: حالا اول صبحی زیاد خودت رو خسته نکن، می خوای تایپت رو بزار واسه آخر وقت. عمداً می خواست عصبیم کنه،ولی کور خونده بود خونسردیم رو حفظ کردم. بیتا: بالاخره شریکم شدی؟ پوزخندی زد و گفت: _ البته! افتخار شراکت بنده ، بالاخره نصیبت شد، وقت نشد بهت تبریک بگم آفرین! با خوب شریکی سرمایه گذاری کردی. (خدای اعتماد بنفس بود) با طعنه گفتم: _تو خوابتم نمی دیدی تو شرکت معروفم سرمایه گذاری کنی، هر چی باشه سهام شرکت معروف و کار کردن با یک شریک فوق العاده موفق "به خودم اشاره کردم" کم سعادتی نیست. به تمسخر و لودگی گفت: _بر منکرش لعنت، تنها خوبی شراکت بنده با شما اینه که دیگه پروژه هام و رو هوا نمی زنی. باز داشت تیکه می انداخت در جوابش با همون لحن به ظاهر خونسرد گفتم: _البته شما که تو پروژه قاپیدن استادین، بنده غلط بکنم بتونم به گرد پاتون برسم. بی خیال حرفی که زدم به حالت غیظ گفت: _اولین روز کاری ازت انتظار خوش آمد گویی نداشتم ولی از بس سر پا موندم‌ خسته شدم اجازه هست بشینم بعد به سوالات جواب بدم؟ با دست اشاره ای به میزش کردم."یعنی بفرما"نگاه اعتراضی به میزهامون کرد، به رو نیاوردم. کیف چرم و براقش رو روی میز گذاشت. یه شلوار جین با کت اسپرت سرمه ای تنش بود زیر کتشم یه تی شرت سفید پوشیده بود.قد بلند و چهار شونه بود...از این هیکل عضله ای ها.فکر کنم قدش ۱۹۰ بود،موهایی پر پشت و مشکی ،چشمایی سبز رنگ با پوست گندمی؛در کل چهره مردونه قشنگی داشت.از حق نگذریم هم خوش تیپ بود هم خوش قیافه..از اونایی که بهشون می گفتن "جذابِ خفن" این قدر که تیپ و ظاهرش رو داشتم دید می زدم متوجه نگاهش به خودم نشدم وقتی چشمم بهش افتاد. لبخند مرموزی زد و پر اعتماد بنفس گفت:مرسی! با لحن پرسشی گفتم:مرسی چی؟ کوهیار: مرسی از نگاه تحسین بر انگیزه تون و قهقهه خندید. حالم از این همه اعتماد بنفسش به هم خورد، بچه پررو، ولی تیکه ای بود از اونایی که آدم دلش می خواست یکی ازشون داشته باشه؛ البته خیلی هم باهوش بود از چشمام همه چی رو خوند. کوهیار: من دیگه با اجازه کارم رو شروع کنم. تو دلم گفتم:اجازه ی ما هم دست شماست شریک خوشتیپ. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که خیلی جدی گفت: _مثلاً فکر کردی من باورم شد که متوجه اومدنم نشدی؟ روی مخم لِی لِی می کرد... دندونامو روی هم فشار دادم و تو دلم گفتم: _به شیطون لعنت! اصلا چرا به شیطون؟ به اون چیستای بی شعور لعنت! اگه اون پول سهامش رو نمی خواست مجبور نبودم شریک این مرد موذی و از خود راضی بشم. عصبی و کلافه سیستمم رو روشن کردم،دوست نداشتم باهاش چشم تو چشم بشم. بعد از مرگ پدرم سهام شرکت به من و خواهرم چیستا که از من بزرگتر بود و ایران زندگی نمی کرد رسید. شرکت رو من می چرخوندم و سود هر ماهه اش رو به حساب خواهرم می فرستادم؛ اگه اصرار و پا فشاری چیستا برای فروختن سهام نبود هیچ وقت حاضر نمی شدم شرکتم رو نصف کنم و تن به شراکت بدم، اونم شراکت با کی ؟با یه رقیب که هم مثل کارد و پنیر با هم بودیم.
  39. 44 امتیاز
    نام رمان: هناس نویسنده :پ .جلالی ژانر: درام ، عاشقانه ،فانتزی خلاصه : کارما میگه : " تو عاشق کسی خواهی شد که دوستت ندارد ،چون کسی که عاشقت بود را دوست نداشتی. " داستان درباره سه هم خون است ، شاید یک مثلث عشقی شاید هم یک مثلث گناه که کسی در آن ادعای تقدس ندارد . در این میان اگر عشقی آتشین به وجود بی آید ،کدام گناهکار دست رد به سینه عشق خواهد زد؟ ناظر: @fereshteh98 صفحه نقد رمان هناس
  40. 44 امتیاز
    نام داستان: بارش آفتاب نویسنده : n.a25 ژانر: اجتماعی ،غمگین ،عاشقانه هدف :سرگرمی خلاصه: دختری که در یک خانواده مذهبی دیده به جهان گشوده! خانواده ای که ، سخت گیری هایی بر او اعمال می کنند که شاید اورا دل زده کرده ، است. دل زده از دین! از اسلام ، و شاید از خــدا! دختری که در پس این اجبار ها دست به کار هایی می زند که... مقدمه: آسمان را غم گرفته؛ بود... ابر های سفید و سیاه یک دیگر را در آغوش کشیده بودند! در اوج سرمای تاریکی شان ، آفتاب طلوع کرد... اما آسمان روشن نشد! بلکه قلب سپید آسمان با آمدنش سیاه شد! آفتاب چشم هایش را بست بر روی نور و گرما... سیاه شد؛ سرد شد ؛ حتی بد تر از ابر ها... در دل آسمان چنین هک شد در آن روز سیاه: *بارش آفتاب* نقد و معرفی: بارش-افتاب-نقد
  41. 44 امتیاز
    pert 8 : يک دست کت و دامن قرمز رنگ که حسابی بهم می يومد پوشیدم و موهامو سشوار زدم و ريختم دورم. خودمو که توی آينه نگاه کردم از خودم خوشم اومد ولی نمی دونستم روسری بايد سرم کنم يا نه! عادت نداشتم جلوی مرد نامحرم حجاب داشته باشم. بهتر بود سرم نکنم بلاخره من همین بودم نمی تونستم که خودمو عوض کنم. کلی عطر به خودم زدم و ساعت هشت و نیم که شد رفتم پايین. بابا هم آمده بود و در حال بستن کرواتش بود با ديدن من لبخند زد.. - سلام دختر گلم ... حالا شدم دختر گلم ؟ ای آب زیر کاه بدجنس ! تصمیم گرفتم یه امشب اوقات تلخی نکنم مثل گذشته ها باهاش سرد و جدی برخورد نکنم .. حتی قبلا جلوی دوست و اشنا خیلی راحت باهاش سرد رفتار میکردم ولی این دفعه فرق داشت ! با لبخند رفتم طرفش درحلی کرواتش می گرفتم تا ببندم گفتم : - سلام بابا جون خسته نباشین ... - درمونه نباشی عزیزم .. چقدر قشنگ شدی ! مثل همیشه .. - ممنون ، بابا ..! همون لحظه بود که صدای زنگ به بلند شد .. من از جا پریدم و بابا بهم خندید .. سریع جلوی آینه رفتم و نگاهی به خودم کردم .. همه چیم عالی بود فقط چشمام ... خیلی بی حال تر از همیشه شدن! .. ولی دیگه وقت برای این کار ها نداشتم .. در باز شد یه خانم فوق العاده زیبا و خوش تیپی وارد شد که با دیدنش دهنم باز موند .. این بفنشه راده ؟ صورت پهن و سفیدی داشت و با چشمایی درشت و خمار سبز رنگ .. حقا که خدا کم نذاشته بود برای این بشر ! زن مهربونی می زد و بنظرم دوست داشتنی امد . خیلی صمیمی منو در آغو کشید در حال بوسیدن گفت : - وایی خدای من ... ماشالله تو ربکای ؟ خدا انسان آفریده یا فرشته ؟! لبخند ماتی زدم گفتم : - ممنون لطف دارید ... پشت سر خانم پسری وارد شد .. بلاخره اون پسر وارد شد .. خدای من !!!!! این پسر ... یعنی این ، پسر بنفشه راده ؟ مات مهبوت بهش زل زدم .. خدای من !!! چقدر خوشتیپ و خوش هیکل بود .... واقعا چرا پسرا تا کت و شلوار می پوشن اینقدر خواستنی می شن ؟ کت و شلوار مشکی رنگ با پراهن قهوه ای رنگ و کروات کرم. موهاشو خیلی خوشکل یه طرف صورتش ریخته بود و حسابی دختر کش شده بود .. ولی هنوز باور نمیشه این پسر بنفشه باشه ...عین آدم نديده ها بهش نگاه می کردم .. یه سبد گل دستش بود که بابا ازش گرفت و مشغول تعارف کردن شد .. وقتی متوجه نگاه خیره من شد .. کمی اخم کرد انگار شناختم ... پوزخندی کنج لبش ظاهر شد و نگاهش را به سمت بابا برگرداند و گفت : - اقای آریان پور دخترتون هستند ..؟! بابا با سر تایید کرد .. و .. باز هم پوزخند !لعنتی! انگار اصل منو نديد! انگار صورت فرشته ای منو ندید !خوب نبینه به درک! اصلا مگه اون کیه؟ چرا باید جلوش جلب توجه کنم ؟ نزدیکم امد و با پوزخند گفت : - سلام بانو .. بی حرف از کنارم رد شد رفت .. با صدای بابا به خودم اومدم : - دخترم بیا بشین اینجا کنار خودم .. تازه فهمدیم خیلی وقته بی هدف وایسادم .. خجالت کشیدم رفتم نشستم کنار بابا .. خدمه ها مشغول پذایرایی بودن .. سرمو پایین انداخته بودم زیر چشمی نگاهی یغما کردم .. خیلی معمولی پاهای بلندش را روی هم انداخته و به حرف های بابا گوش می کرد .. با صدای بفنشه خانم ( مامان یغما ) رادارم روشن شد .. - خُب .. چطوری ربکا خانم ؟! چه میکنی با دانشگاه ..؟ لبخندی زدم و گفتم : - خداروشکر خوبه .. این ماه مرخصی تحصیلی گرفتم .. - اها خیلی خوبه ... چی میخونی ؟! - مهندسی مکانیک .. - اوه چه خُوب .. ماشالله یغما منم دکترا دانپزشکی میخونه .. نگاهی به یغما کردم که دیدم خیلی معمولی عادی نشسته وایی خدا این آرامش قبل از طوفانه ! لبخندی زدم بی حرف ساکت نشستم بابا و مامان یغما حسابی گرم گفتگو بودن .. منو و یغما هم ساکت نشسته بودیم که یه دفعه بابا گفت : - دخترم ربکا پاشو آقا یغما رو راهنمایی کن عزیزم . و ببر داخل با هم کمی آشنا بشین .. دوست داشتم به بابا بگم [ نه ] ولی نه نباید میگفتم حتما یغما تو ذهنش فکر میکرد ازش میترسم .. از جا بلند شدم و بدون نگاه کردن به یغما راه خونه در پیش گرفتم .. یغما هم با قدم های استوار دنبالم می آمد باد خنک صورتمو نوازش کرد .. با پاشنه پا چرخیدم رو به یغما گفتم : - هرجایی از حیاط رو دوست داری برو ببین ... چپ چپ نگاهم کرد و مترض گفت : - ممنون از مهمون نوازیت .. تو دلم عروسی بود بلاخره لجشو در اورده بودم ، نشست رو صندلی های داخل حیاط رو بهم گفت ..
  42. 44 امتیاز
    پارت سوم مادر بزرگ قدم به قدم به سوفیا نزدیک می شد ،فضای اتاق رو رعب و وحشت فرا گرفته بود و صدایی جز هق هق بلند سوفیا به گوش نمی رسید ،تاریکی اتاق دوچندان شده بود و خاموشی بر فضا حکم فرما بود.مادر بزرگ درست در یک قدمی دخترک ۱۳ساله ایستاد ، برغ ترس در چشم های عسلی سوفیا رخنه کرد،لب های کوچیک و سرخش شروع به لرزیدن کرد و گونه های برجستش بستر اشک ها شد.چشم هاش رو به مایع زردی که کف اتاق جاری شده بود دوخت و برای آخرین بار با تمام وجود فریادکشید؛اما دیگه بی فایده بود مادر بزرگ یک قدم باقی مونده با سوفیا رو پر کرد و اون رو وحشیانه به آغوش کشید،درد عظیمی سراسر وجود سوفیا رو فرا گرفت ،دردی که در بند بند استخون های دخترک پراکنده شد و باعث از حال رفتن اوشد ......................... سوفیا: هرچقدر به ادامه اون شب فکر می کنم چیزی جز سیاهی به خاطرم نمی آید،سیاهی که سراسر وجودم رو فراگرفت،سیاهی که باعث مرگ هر موجود زنده ای می شه، سیاهی که من رو تبدیل به ملکه مرگ کرد!یک اه بلند می کشم ،گناه من چی بود؟چه گناهی مرتکب شده بودم که باید این درد رو تحمل کنم؟به رد قدم هایم که در انبوهی ازسیاهی فرو رفته بود خیره شدم و برای هزارمین بار و شاید صد هزارمین بار از خودم پرسیدم چـــــــرا؟به فضای اطرافم نگاه کردم ،درختانی سر به فلک کشیده با تنه هایی تنومند در تمام فضا پراکنده بودند ،صدایی از سکوت تمام جنگل را احاطه کرده بود، بعد از اون شب نفرین شده چشمام رو اینجا باز کردم توی تابوتی که از چوب بود ،چوبی به رنگ سیاه!تابوتی که روی اون این چنین حک شده بود:ملکه مرگ!.....
  43. 44 امتیاز
    پارت پنجم تونسته بود عصبیم کنه ولی نمی خواستم بفهمه،از درون داشتم منفجر می شدم با لبخند تصنعی گفتم: _من اگه می دونستم با خرید نصف سهام شرکتم ازخوشحالی تو پوستت نمی گنجی، شک نکن کل سهام رو به نامت می زدم آقای مهندس باهوش! نه...نه...باهوش نبودی؟....یه چیز دیگه بودی؟زیرک....نه بهت نمی خوره...دانا...اونم نبود آهان! یادم اومد...نادان...جناب مهندس نادان! حتی یه ذره عصبانیت توی چهره ش، نیومد. برعکس خندش هم گرفته بود با تمسخر گفت: _سهام شرکتم نه و سهام شرکتمون سرکار خانم تیبا پارسا؟ اینم مثل در زدن تمرین کن یاد بگیری. می خواست کل کل کنه، خبر نداشت با بد کسی در افتاده راستش خودمم بدم نمیومد. چایی رو خوردم رفتم توی اتاق فکر کارکنان با وارد شدنم همهمه و سر و صداها افتاد. حوصله ی خودم رو هم نداشتم قصدم فقط نظارت بود،ناسلامتی رئیس بودم باید نشون می دادم حواسم به همه چی هست. تا وقت ناهار رو اونجا بودم به اتاق غذا خوری رفتم کوهیار هنوز نیومده بود. دیروز قبل از غذا خوردن دیدم بدون اینکه یه ذره از غذاشو تست کنه نمک و تو بشقابش خالی کرد کلا زیاد از نمک استفاده کرد سر نمکدون رو شل کردم. خودم رو مشغول خوردن کردم که اومد و گفت: _ ای شریک بی معرفت! می ذاشتی منم بیام بعد شروع می کردی. نگاهم رو بی تفاوت ازش گرفتم هر چند براش مهم نبود به روش بخندی یا نه. با اشتیاق به غذا نگاه کرد و گفت: _به به، چه رنگ و بویی، چه روغن سیاهی،من جون می دم برا قرمه سبزی، چقدم گشنمه. نمکدون رو تو بشقابش کج کرد چه ضد حالی خورد پوزخندی زدم، با چشمای سبزش بهم خیره شد، فکر کنم فهمید کار من بوده برای رد اتهام گفتم: _می خوای از خورشت من بخور، اتفاقه دیگه پیش میاد. زیر لب غرید وگفت: تو اگه مرام داشتی که... یه چیزی گفت که نفهمیدم از سر میز بلند شد رفت. "طفلی چقدر گشنه ش بود با دیدن قرمه سبزی چشماش چه برقی زد؛تا اون باشه حد خودش رو بدونه" از لذت کاری که کردم با ولع می خوردم، بی خیال نیم ساعت وقت استراحتمم شدم به اتاقم رفتم که دیدم اونجا نبود یه صندلی کنار صندلیم کشیدم پاهام رو روش گذاشتم که عین یابو وارد شد.(حالا خوبه که می خواست به من در زدن رو یاد بده) یه سینی دستش بود‌ نگاهی به پاهام کرد و گفت:بد نگذره. یه ظرف کتلت با گوجه و خیارشور و چند تا تیکه نون توی سینی دستش بود گفت: _دست بچه ها درد نکنه، تا به سالن غذاخوری رفتم هر کی یه چیزی بهم تعارف کرد، چه بچه های با مرام ومعرفتی بر عکس رئیس شون. خیلی جدی و خشک گفتم:ازت چیزی پرسیدم که توضیح میدی؟ کم نیاورد و گفت:توضیح نبود، متلکت بود. دوست داشتم حرصش بدم گفتم:کتلتم خوبه ولی به پای قرمه سبزی نمی رسه. موفق شدم با بی رمقی به غذاش نگاه کرد و گفت: می ذاری یه ذره غذا کوفت کنیم؟ حالا هی از اون خورشت مامان پز حرف بزن. بیتا: کوفت کن، نوش جونت. اشاره ای به لقمه ش کرد و گفت: تو کوفت نمی کنی؟ فکر کنم تو قرمه سبزی صرف کردی، اونم کوفتت بشه. از حاضر جوابیش خوشم اومد نتونستم جلوی خنده م رو بگیرم زدم زیر خنده. زیر لب گفت: رو آب مرده شور خونه بخندی‌. بیتا_چیزی گفتی؟ _گفتم نمردیم و ما خنده تم دیدیم. بیتا_نه قبلش یه چیز دیگه گفتی؟ _ گفتم عجب کتلتی شده! بیتا: آره؟ جون عمه ت، منم همین و شنیدم.
  44. 44 امتیاز
    پارت سوم فروختن سهام به کوهیار فقط یه دلیل داشت،اونم موفقیت توی کارش بود، چون‌ با هوش و ذکاوتی که ازش سراغ داشتم می تونستم خیلی از قردادهای بزرگ شرکت های تجاری رو مال خودم کنم از این لحاظ کارم تضمین شده بود و هیچ پشیمونی توش نبود ولی از نظر روانی می بایست خیلی از چیزها رو تحمل می کردم(من دیگه به تنهایی رئیس نبودم، امضام به تنهایی کفایت نمی کرد؛ حتی اتاقمم دیگه برای خودم تنها نبود اینا چیزایی بود که از دست داده بودم به جاش یه اتاق مشترک، شریکی سر سخت ،سهامی نصف و نیمه و...) بدست آورده بودم .از افکارم داشتم روانی می شدم سعی کردم همه ی افکار منفی رو از خودم دور کنم،دوباره سرگرم کار کردن شدم. چند تا طرح از بچه ها که منتظر تایید نهایی من بودن رو بررسی کردم. متوجه گذشت زمان نشدم که با صدای منشی به خودم اومدم. منشی: خانم پارسا! خسته نباشین وقته ناهار ، تشریف نمیارید؟ بیتا_مرسی! تو هم خسته نباشی الان میام. نگاهم به میز کوهیار افتاد اصلا نفهمیدم کی رفته بود. شونه ای بالا انداختم و به سمت دستشویی رفتم. اومدم از در برم بیرون با هم سینه به سینه شدیم، اخم غلیظی کردم در جواب لبخند ملیحی تحویل گرفتم. خودش رو کنار کشید تا رد شم؛ چون اولین روز کار کردنش توی شرکت بود، همه جا رو نمی شناخت. بیتا: غذا خوردین؟ سرشو به حالت نه تکون داد. بیتا: پس از این طرف. پشت سرم راه افتاد. (اتاق غذا خوری کارکنان با ما جدا بود؛ از این لحاظ که غذا به عهده ی خودشون بود، یه اتاق بزرگ که همه امکانات لازم درش بود گاز،مایکروویو، یخچال و...) کارمندای خانم چشمشون به کوهیار بود و با تحسین نگاهش می کردن."اینا از کی تا حالا اینقد پررو شدن که من نفهمیدم؟" زیر چشمی حواسم به عکس العملش بود،سرشو زیر گرفته بود و به کسی محل نمی ذاشت البته به غیر از این هم نباید انتظار داشت هر چی باشه اونم رئیس شرکت به حساب میومد. بعد از صرف غذا نیم ساعت وقت استراحت بود تو این فاصله با سرسنگینی یه کم راجب شرکت و کار و بار توضیح دادم، اون هم سرد و بی تفاوت گوش می کرد یا شایدم تظاهر به گوش دادن می کرد بعد از توضیحات لازم سر کارمون برگشتیم. از منشی خواست تمام سوابق شرکت رو بیاره معلوم بود تو کارش حرفه ایه. یه برگه دستش بود، هر از گاهی یه چیزی توش می نوشت،من هم سرگرم کارهام شدم که دوباره منشی در زد اومد. منشی: خانم مهندس! خسته نباشین با من کاری ندارین؟ بیتا: شمام خسته نباشین، برای فردا قراری ندارم؟ منشی: سلامت باشید، نخیر هیچ قراری ندارید. وقتی می خواست از اتاق بره انگار چیزی یادش اومده باشه رو به کوهیار گفت: _آقای دانا! معذرت می خوام شما با بنده امری ندارید؟ از ادبش خوشم اومد هر چی باشه منشی من بود. احساس کردم یه کم جا خورده لبخندی زد،کوهیار: نه کاری ندارم برو بسلامت. وظیفه خودم دونستم توضیح بدم: یه کم زمان می بره که بهتون عادت کنن. از ظاهرش هیچی معلوم نبود حتی نگاهمم نکرد. کوهیار: به هر حال زمان همه چیز رو درست می کنه. بدون خسته نباشید و خداحافظی از شرکت بیرون زدم.
  45. 43 امتیاز
    نام رمان: سکوت تا ابد و یک روز نام نویسنده: Nima_s ژانر: درام، عاشقانه هدف: هدف خاصی ندارم. نه می خوام قلمم تقویت شه, نه علاقه ای مجبورم کرده به نوشتن. شاید فقط برای تسکین روحم باشه. خلاصه: مرد بودن؛ به ریش و قد و هیکل بزرگ داشتن نیست؛ به قلدر بازی و صدا بلند کردن نیست. مرد بودن،به حامی بودنشِ؛ به کوه بودنشِ؛به سرپناه بودنشِ؛ به مردونگی خرج کردنشِ. داستان منم درمورد یه مردِ؛ که قراره حامی باشه؛ قرارِ مرد باشه. قرارِ قد الم کنه نه برای ضعیفتر از خودش؛ نه. بلکه برای دنیا و بازی هاش امیرعلی 23 ساله که تو رفاه و آرامش کامل بزرگ شده ؛ولی یهو سیل عظیمی از اتفاقات جلو راهش قرار می گیرن. تو این راه درد هست؛ مرگ هست؛ نامردی هست؛ اما خیلی چیزای دیگه هم هست که قراره روح و جسم امیرعلی رو به آرامش دعوت کنه. مقدمه: / من سکوت خویش را گم کرده‌ام! لاجرم در این هیاهو گم شدم / من، که خود افسانه می‌پرداختم، عاقبت، افسانه‌ی مردم شدم! / ای سکوت، ای مادر فریادها، ساز جانم از تو پرآوازه بود، / تا در آغوش تو راهی داشتم، چون شراب کهنه، شعرم تازه بود. / در پناهت برگ و بار من شکفت تو مرا بردی به شهر یادها / من ندیدم خوشتر از جادوی تو ای سکوت، ای مادر فریادها! / گم شدم در این هیاهو، گم شدم تو کجایی تا بگیری داد من؟ / گر سکوت خویش را می‌داشتم زندگی پر بود از فریاد من! (جادوی سکوت/ فریدون مشیری) صفحه نقد و نظرات:صفحه نقد و نظرات
  46. 43 امتیاز
    پارت 3 می دونستم بلند شدن وسط غذا باعث عصبانیت و بد و بیراه گفتن بابا می شه. چند لقمه ی آخر رو خوردم و با گفتن " دستت درد نکنه" به مامان به سمت اتاقم رفتم. صدای بابا رو شنیدم که گفت: معلوم نیست توی اون اتاق چی هست که این دختر همیشه اونجاست. نمی دونست اون اتاق همه ی دار و ندار منه، شاهد گریه ها و بی تابی هامه. دیوار های اتاق بود که همیشه باهاشون حرف می زدم تا خالی بشم. سراغ دفترم رفتم تا باز هم بنویسم و خالی بشم از این همه غصه! همین که دفترم رو باز کردم، بغض امانم نداد و اولین اشکم روی صحفه ی دفترم افتاد. با ورق زدن صفحه های اولش اشک هام دونه دونه روی کاغذ ها می افتاد. با پشت دستم، اشک چشم هام رو جمع کردم اما سرعت اشک هام اونقدر زیاد بود که طولی نکشید بازم چشم هام بارونی شد. ناگفته هایی که فقط خودم می دونستم، خدا و درآخر این دفتر. تمام ناگفته هایی که توی دلم مونده بود رو نوشتم. با این همه سختی، بازهم امید داشتم. امید به این که روزی همه ی این ها تموم بشه. بعد از گفتن درد و دل هام، یک برگ از دفتر رو کندم و بستمش. مداد رو برداشتم و شروع کردم به خط خطی کردن کاغذ؛ باعث می شد اعصابم به طرز باور نکردنی آروم بشه. طولی نکشید که دیدم نقطه سفیدی برای سیاه کردن باقی نمونده. با صدای در، دست از نگاه کردن به کاغذ برداشتم. با بفرماید آرومی به رهام اجازه اومدن دادم. می دونستم هیچ کس به غیر از اون در نمی زنه. _آبجی! با بغض صدام زد که یک دفعه منم بغضم گرفت و با بغض گفتم: جانم؟ _ناراحت نباش آبجی! من همیشه پیشت هستم. ببخشید که نمی تونم جلوی بابا رو بگیرم. _الهی من فدای تو بشم داداش کوچولوم. نگران نباش بالاخره یه روزی تموم می شه. اونوقت دوتایی می شینیم به این موقعی ها می خندیم. لبخندی روی لبم نشوندم و دستم رو باز کردم که بیاد توی بغلم. دستام رو دورش گذاشتم و مثل بچگی هاش لپم رو به لپش چسبوندم. بچه که بود هروقت گریه می کرد این کارو می کردم و آروم می شد. دستاش رو دور گردنم حلقه کرد. این بچه واقعا زندگی من بود. _رها بیا این ظرف هارو جمع کن! با صدای مامان، تمام خوشی های این چند لحظه من و رهام نابود شد. یه نگاهی به هم انداختیم و بهش گفتم: برو با کامپیوتر بازی کن تا من بیام. رهام دست به فایل ها نزنی ها! _چشم آجی. بلند شدم و سریع رفتم ظرف ها رو جمع کنم تا دوباره صداشون در نیومده. ظرف هارو جمع کردم و توی سینک گذاشتم. شیرآب رو باز کردم تا خیس بخوره و راحت بتونم بشورم. صدای مامان و بابا می اومد که بازهم داشتن درباره ی فرد جدیدی که به روستا اومده بود صحبت می کردن. شیر آب رو بستم و سعی کردم به حرفاشون گوش نکنم. داشتم به اتاقم می رفتم که گوشیم زنگ خورد.
  47. 43 امتیاز
    pert 9 : تو دلم عروسی بود بلاخره لجشو در اورده بودم .. نشست رو صندلی های داخل حیاط رو بهم گفت : - منو شناختی ؟! - په ن په !! نشناختم .. لبخندی زد و گفت : - عجیبه نه ! قراره مامان و بابا ما با هم ازدواج کنن .. - نوچ ! کجاش عجیبه ؟؟ باز هم لبخندی زد و گفت : - اگر پدرم ... ادامه حرفشو نگفت ، ته چشماش یه غم ناگفته موج میزد یه غمی که حس میکردم خودمم فقط میتونم حسش کنم ! با بغض گفتم : - اگر مادرم ... منم ادامه حرفمو نگفتم .. سنگینی نگاهشو حس کردم ، سرمو بلند کردم زل زدم تو چشمایی درشت و کشیده و خمار مشکی اش با صداش زنجیر افکارم پاره شد . - ربکا ؟! - بلی ..؟ لبخندی زد زیر لب اروم چیز هایی زمزمه کرد که از بینشون فقط [ بخورم ] نسیبم شد ! - تو راضی هستی از این ازدواج ..؟ گیج گفتم : - کدوم ازدواج ..؟ مشخص بود ترکیده از خنده و جلوی خودشو گرفته .. - ازدواج من و تو ؟! داشتم سکته میکردم ! - ازدواج .. م...ن و ت...و ؟ و .. بله ترکید از خنده دلم ضعف رفت برای خنده اش .. غش غش میخندید طوری میخندید که اشک از گوشه چشمش بیرون می ریخت .. دیگه بریده بریده خنده اشو قطع کرد شاید فهمیده بود دارم سکته می کنم النه بیفتم روی دستش .. بدون اینکه حرفی بزنه وارد ویلا شد دستامو مشت کردم و گفتم : - آشغال الدنگ .. برو جد آبادتو مسخره کن پسره ای بی شعور و کسافت ! نکبت .. با صدای در از جا پریدم یغما با لبخند نگاهم کرد و گفت : - فوش دادنت تمام شد .. بیا بریم تو ! آبرومون بردی .. و یه چشمک تحویلم داد .. دلم ضعف رفت برای چشمشک . با غیض از جا بلند شدم سمتش رفتم دو تامون بی حرف وارد ویلا شدیم . از حرص ناخونامو محکم تو دستم فرو می کردم که گریه ام نیگیره . چه آشغالی بود یغما ! بابا و مامان یغما هنوز مشغول صبحت بودن بی حرف کنار بابا نشستم .. بابا دستمو گرفت و گفت : - خُب دخترم چی شد ؟ شانه ای بالا انداختم و گفتم : - کل حیاط رو بهشون نشون دادم .. زیر چشمی نگاهی به یغما کردم .. هنوز آثار لبخند تو صورتش موج میزد .. لعنتی ! از کجا معلوم اگر امد داخل این خونه سال هایی که قراره باهاش زندگی کنم دیوونه ام نکنه .. وایی خدا همه چی می سپارم بهت .. هر چی سعادت باباس بهش بده .. با صدای تشکر و خدافظی از جا بلند شدم . مامان یغما سمتم امد منو در آغوش کشید چقدر مهربون و شیرین بود این زن ! یاد مامان خدا بیامرزم افتادم کنار گوشم زمزمه کرد : - امیدوارم از من خوشت امده باشه و منوجایی ماردت قبول کنی .. لبخندی زدم ازش جدا شدم .. یغما حتی باهام خدافظی هم نکرد و خیلی زود رفت .. وااا چه شده بود ؟ عجب غرور و تکبری داشت ..؟ بعد از رفتن اونا ولو شدم روی مبل و نفسمو با صدا دادم بیرون .. بابا کنارم نشست و گفت : - نظرت چیه ؟! - زن بسیار خوبی بود .. من نظرم مثبته ! بابا با قدرانی نگاهم کرد و گفت : - ممنون ... بعد از اینکه شامو کنار بابا صرف کردم خواب رو بهانه کردم سمت اتاقم رفتم .. یه دست لباس راحتی پوشیدم .. یه تاپ مشکی رنگ با شلوارک ادیداس تا بالای زانو و روی تخت ولو شدم به فکر فرو رفتم .. دوست داشتم یه موزیک گوش بدم تا از این خلائ بیرون بیام لب تاپمو روشن کردم و حس اهنگ فرو رفتم .. Non, rien de rien نه، هیچ چیز از هیچ چیز Non, je ne regrette rien نه! من از هیچ چیز احساس پشیمونی نمی کنم Ni le bien qu'on m'a fait مردم کارای خوبی با من نکردن Ni le mal; tout ça m'est bien égal! بد برای من یکسان باشه نه اینکه همه ی چیزای Non, rien de rien نه، هیچ چیز از هیچ چیز Non, je ne regrette rien نه! من از هیچ چیز احساس پشیمونی نمی کن C'est payé, balayé, oublié کردنت بها پرداخت کردم من برای از بین بردن و فراموش Je me fous du passé! از گذشته خوشحالم Avec mes souvenirs با خاطراتم J'ai allumé le feu آتش رو روشن کردم Mes chagrins, mes plaisirs مشکلتم، لذت هام Je n'ai plusbesoin d'eux! دیگه بهشون نیازی ندارم Balayées les amours خاطرات عاشقانه رو دور ریختم Et tous leurs trémolos و تمام اون لرزیدن ها رو Balayés pour toujours برای همیشه دور ریختم Je repars à zéro دوباره از صفر شروع کردم Non, rien de rien نه، هیچ چیز از هیچ چیز Non, je ne regrette rien نمی کنم نه! من از هیچ چیز احساس پشیمونی Ni le bien qu'on m'a fait مردم کارای خوبی با من نکردن Ni le mal; tout ça m'est bien éga نه اینکه همه ی چیزای بد برای من یکسان باشه. Non, rien de rien نه، هیچ چیز از هیچ چیز Non, je ne regrette rien نه! من از هیچ چیز احساس پشیمونی نمی کنم Car ma vie, car mes joies چون زندگی من لذت و خوشی من Aujourd'hui, ça commence avec toi که امروز با توآغاز شده ( یکی از آهنگای قشنگ ادیت پیاف خواننده معروف فرانسوی ) بعد از تمام شدن اهنگ حسابی به فکر فرو رفتم .. بنفشه واقعا زن و شیرین و مهربونی بود و خُوب متونست جایی خالی مامانو نگه داره .. واقعا زن خوبی بود .. ولی یغما ! کاش می شد به بابا بگم دیگه یغما نیاید اینجا دوست نداشتم باهاش رو در رو بشم ازش بدم نمی امد و لی .. خوشمم نمی امد ! نمیدونم چند ساعت فکر کردم که به خواب فرو رفتم ..
  48. 43 امتیاز
    پارت هشتم نمی دونم چقدر زمان گذشت ولی تقریباً چیزی روی میز نمونده بود،آب پرتقال و برداشتم چشمام به نگاه متعجب کوهیار افتاد یه ذره هول شدم! لیوان و از دستم گرفت و با شیطنت گفت: _شیر و چای و آب پرتقال! الان معدت به هم میریزه، اسهال می شی! از راحت حرف زدنش خندم گرفت گفتم: _لابد پیش خودت گفتی این چند وقته چیزی نخورده؟! سرشو به تأیید حرفم تکون داد تا این حد انتظار رک گویی نداشتم لااقل یه تعارفی، دروغی چیزی می‌گفت. بیتا_به خاطر سبکی آب و هواست آدم هرچی میخوره احساس سنگینی نمی کنه، مگه تو حس نکردی؟ کوهیار _آخه مگه چیزی م برای من گذاشتی که بخورم‌. شونه ای بالا انداختم و گفتم: بیتا_ دستاتو که نگرفته بودم می خوردی. یه لبخند با نمک زد و گفت: _نوش جونت،من تو خونه صبحونه زده بودم وگرنه حریفم نمی شدی( بلند شد)گفت:من برم برای نظارت تو نمیای؟ باشه ای گفتم با هم رفتیم سر فیلمبرداری، پلان های گرفته شده رونگاه کردیم خیلی عالی شده بودند، محیط اونجا جون میداد واسه فیلم و عکس برداری. داشتم فکر می کردم اگه یه رقیب جاشو عوض کنه، جای رقابت بشه همکاری، چقدر قضیه فرق می کنه به روزی فکر کردم که کوهیار پروژه مو ازم گرفته بود چه قشقرقی به راه انداختم ؟ سرش داد می زدم که به چه حقی کار منو با یه مبلغ پایین تر مال خودش کرده من چقدر آتیشی بودم اون چقدر خونسرد،با خنده و تمسخر برگشت گفت: کار ضعیف و مبلغ بالای قرارداد، با هم همخوانی نداشتن کار حرفه ای آدم حرفه‌ای می خواد،سر حرفش چند هفته عصبی بودم‌ تلافی شو موقعی پس داد که یه کار خیلی بزرگ و تونستم چند روز‌ زودتر از اون تحویل بدم و کل قرارداد و مال خودم کنم وقتی فهمید رقیبش من بودم قیافش دیدنی بود فقط در جوابش گفتم: کار حرفه ای آدم حرفه‌ای می خواد،خون از چشماش در میومد حالا اون روز کجا، امروز کجا بعد ازچندساعت فیلمبرداری تموم شد. کوهیار تو کل مدت، دستاشو توی جیبش کرده بود و بادقت نظارت می کرد وقت ناهار بود با اون صبحونه ای که من زده بودم، جای یه لقمه نداشتم بدون اطلاع قبلی از زیر درخت ها رد شدم حیفم می اومد تو این باغ قشنگ گشتی نزنم، هرچی از قشنگیش بگم کم گفتم هر نقطه ش یه رنگ داشت، بوی عطر گل ها، چمن های خیس خورده، بهم حس طراوت و نشاط می داد، از هر گوشه یه عکس سلفی گرفتم"چقدر خودشیفته م" خیلی راه رفته بودم، به چشمه ای که اونجا بود رسیدم‌ دست بردم یه قُلُپ از آب خوردم به درخت تنومندی که اونجابود تکیه مو دادم هندزفری و درآوردم مشغول گوش دادن به موزیک شدم، متوجه گذر زمان نشدم وقتی به ساعت نگاه کردم که شش عصر بوداصلا باورم نمیشد چند ساعته این جام قبل از رفتن دوست داشتم برم وسط چشمه رو تکه سنگی که اونجا بود بشینم، پاچه هامو بالا زدم آروم آروم خودمو رسوندم،اومدم بپرم‌ بیام ‌اینور چشمه، پام ‌لیز خورد با سر افتادم‌ از سرمای آب به خودم لرزیدم احساس درد تو پام پیچید با هرجون کندنی بود، خودم و بیرون کشیدم تازه متوجه گرمای خون شدم متاسفانه پای راستم شکاف خیلی بدی خرده بود سعی کردم بلند شم، تا چند قدم‌می رفتم،می خوردم زمین...احساس ضعف کردم... نتونستم مانع گریه م شم اشکام سرازیر شدن ناچار بودم به یه نفر زنگ بزنم بیاد کمکم اون لحظه به جز کوهیار هیچ کس دیگه ای به ذهنم نرسید. شماره شو گرفتم با لحن عصبی گفت:معلوم هس تو کجایی؟ باصدایی لرزون گفتم:می شه بیای ته باغ کنار چشمه م،فک کنم پام شکسته. لحنش نگران شد و گفت: گریه نکن....آروم باش...دارم میام.
  49. 43 امتیاز
    پارت هفتم آدرس محل فیلمبرداری رو فرستادم به ساعت نگاه کردم یک نیمه شب بود، تازه با پررویی می گم فکر نمی کردم خواب باشی جغدم این وقت شب خوابه فقط منم که بیدارم و فردا هزار تا کار دارم. صبح به زور از خواب بیدار شدم تا دم دستشویی چشمام بسته بود چند بار به در و دیوار خوردم به زور آب سرد خواب رو از سرم پروندم دندونام رو مسواک کردم ،دیر می شد اگه صبحونه می خوردم‌ یه مانتو صورتی ملایم با شلوار آبی و کفش اسپرت پوشیدم یه کم کرم پودر زدم ریملم رو برداشتم چند بار روی مژه هام کشیدم که حسابی مژه های بلندم رو مشکی و پرتر نشون داد، با یه خط چشم نازک و مداد مشکی توی چشمام خیلی قشنگ شدم رژلب صورتی م رو چند بار روی لب هام کشیدم چه جیگری شدم. با شیشه ی عطرم یه دوش گرفتم، از تو یخچال یه شیر کاکائو برداشتم که ضعف نکنم هوا تاریک روشن بود که راهی جاده شدم. آهنگ سامی بیگی رو باولوم ‌زیاد داشتم گوش می دادم. دلت با من هماهنگه....نگاه تو تو چشمامه... تنت با من میرقصه....همون حسی که می خوامه... تو این دنیا واسه شب هام... جز آغوشت پناهی نیست... با این حالی که من دارم...جز اینجا دیگه جایی نیست... همینجا با تو میمونم... همینجا که هوا خوبه... نفس تو سینه میگیره...دلم واسه تو میکوبه....من یه دیوونم...وقتشه عاقل شم... تو ته خوبی.... حق بده عاشقشم.... عمرمو گشتم تا تو پیدا شی... هیچی نمیفهمم فقط میخوام باشی... این آهنگ و خیلی دوست داشتم تا وقتی رسیدم رو ریپیت بود کلاً عادتم بود تا شور یه چیزی رو در نمی آوردم ول کن نبودم. از ماشین پیاده شدم ازهوای خنک و مطبوع اونجا ریه هام حال کرد صدای پرنده ها توی باغ پیچیده بود تا چشم کار می کرد درخت و گل و سبزه بود، از دور گروه فیلمبرداری رو دیدم رفتم جلو با همشون با روی باز سلام و احوال پرسی کردم، اونام همه سرحال بودن هوای بیرون واقعا روحیه ی همه رو تازه کرده بود‌‌، داشتم دنبال کوهیار می‌گشتم، فکر کردم هنوز نرسیده که از پشت سر گفت: _دنبال من می گردی؟ برگشتم دیدم چه تیپی زده یه شلوار جین آبی با تی شرت سفید که حسابی بازوهای برجسته ش و نشون می داد روی تی شرتشم یه ژیله مشکی پوشیده بود که واقعا جذاب شده بود. دوست نداشتم حالا که این همه سر حال بودم تو ذوقش بزنم با لبخند گفتم: _سلام؟صبح بخیر. احساس کردم یه ذره تعجب توی صورتش اومد شاید انتظار همچین برخورد خوبی رو ازم نداشت با گشاده رویی گفت: _ سلام؟ صبح شمام بخیر صبحونه خوردی؟ بیتا: نه وقت نشد. اشاره ای به آلاچیق کرد وگفت :برامون صبحونه آماده کردن. با هم قدم برداشتیم با اینکه قدم بلند بود، ولی تا سر شونه هاش بیشتر نمی رسیدم. چه عطر خوشبوی زده بود از استشمام ش لذت بردم. سرمیز چند مدل مربا،پنیر،شیر،کره وآب پرتقال بود. مکمل زیبایی میز هم یه گلدون پر از گل‌های تازه و خوشبو بود، از دیدن شون احساس ضعف کردم.


×
×
  • جدید...