رفتن به مطلب

پرچمداران

  1. N.a25

    N.a25

    ناظر رمان


    • امتیاز

      6,736

    • تعداد ارسال ها

      2,230


  2. NERSIA

    NERSIA

    کاربر منتخب


    • امتیاز

      6,521

    • تعداد ارسال ها

      4,282


  3. Mary78

    Mary78

    کاربر منتخب


    • امتیاز

      5,511

    • تعداد ارسال ها

      3,084


  4. Yasi..

    Yasi..

    ✨کاربر ویژه✨


    • امتیاز

      5,081

    • تعداد ارسال ها

      2,927



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز از زمان سه شنبه, 14 اسفند 1397 در همه بخش ها

  1. 50 امتیاز
    نام رمان:رز سرخ من نویسنده:nastaran.a25 ژانر:پلیسی ،عاشقانه ،طنز هدف:سرگرمی خلاصه: من ترسا!دختری هستم که عاشقانه سرزمینم رو دوست دارم!خواسته یا ناخواسته وارد بازی شدم که شاید اخرش پایانی باشه برای من!برای داشته هام!و شایدم هنوز هم باشن ادمایی که من رو با هر وضعیتی دوست بدارن..... لیـــــنک صــــفحه نـــقد:👇👇👇 صفحـــه ی نقـــد و نـــظرات جلد دوم: رز بنفش داستان از اونجایی شروع میشه که دختر ترسا و ماتیکان می خواد وارد نیرو های پلیس بشه و.... مقدمه: ارزویی در سر دارم ارزوی تورا داشتن... ارزوی یک گل رز یک گل سرخ ارزوی یک رز سرخ همچو دانه های انار همچو ابشاری از خون می خواهم این گونه بخوانمش: *رز سرخ من*
  2. 48 امتیاز
    پارت دوم ماکان: با اعصاب داغون وارد بیمارستان شدم.این پسر غیر از دردسر چیزی نداره!وقتی داشته محموله روتحویل می داده ازپشت بهش چاقو زدن و اون رو گوشه جدول ول کردن.به پرستار گفتم: -اون کسی که چاقو خورده توی کدوم اتاقه؟ برگشت طرفم و بهم نگاه کرد شاید از لحنم تعجب کرده بود،با لحنی که عین قیافش متعجب بود ،گفت: -کی؟ بی حوصله گفتم: -گوشات که مشکل ندارن احیانا؟کسی که نیم ساعت پیش از گوشیش به من زنگ گ زدین،کجاست؟همون که چاقو خورده بود! به سیستمش نگاه کرد و گفت: -طبقه دوم اتاق ۱۱۸! با دیدن ازدحام مردم کنار اسانسور راهم رو به سمت پله ها کج کردم؛تا پام رو روی اولین پله گذاشتم،دیدم یه جسمی با سرعت داره به سمت پایین میاد،تا به خودم اومدم یه دختر پهن سرامیک ها بود و از سرش خون می اومد!با دیدن خون سرخی که روی سرامیک های سفید بیمارستان جاری شده بود تازه از شوک خارج شدم و به سمت پرستارا دویدم.به یکیشون گفتم: -یه نفر از پله ها افتاده کمک کنید. چند تا از پرستارا روی سر دختره هجوم بردن و یکیشون شال رو از صورت دختره کنار زد بادیدن چهرش سرجام مبهوت ایستادم.این!این که....این که ترساست همون دختری که موقع تماس های مهم من سر می رسید و همیشه موی دماغ بود...ترسا توی دانشگاهیکه من اونجا بودم درس می خوند و همیشه مزاحم من می شد ،به دیوارهای سفید پله ها و زنی که دوان دوان با برانکار می اومد نگاه کردم.حس کردم فضای سنگینی اطرافم رو گرفته پس بی اهمیت راه گرفتم و پله هارو بالارفتم.به جهنم که مرده باشه؛تازه این جوری از شر یه مزاحم خلاص می شیم و می تونم زود تر به هدفم برسم!هدفی که پنج سال تموم به خاطرش زحمت کشیدم!وارد اتاق سورنا شدم خواب بود،رفتم بالا سرش و محکم کوبیدم پس کلش چشماش با حالت شوک زده ای باز شد و به من نگاه کرد،گفتم: -خاک برسرت چرا گذاشتی بیارنت بیمارستان؟الان اگه این ها پلیس خبر کنن چی؟گمشو لباس هات رو بپوش باید از اینجا بریم.سریع باش! با لحن مثلا مظلومی گفت: -داداش مظلوم گیر اوردی؟چرا می زنی؟مگه خودم اومدم بیمارستان؟ واقعا کلافه بودم ،اصلا حال خوشی نداشتم ،گفتم: -حوصله گوش دادن به چرت و پرت هات رو ندارم.سریع لباس هات رو بپوش بریم! بلند شد و با اکراه به لباس هاش نگاه کرد ،گفت: -این ها رو بپوشم؟ گفتم: -نه بیا لباس های من رو بپوش!احمق مگه دیگه این جا لباس هست؟ با لحن چندش واری گفت: -ولی خونین! دستم رو بردم بالا که بزنمش! سورنا:-غلط کردم.خیلی هم عالین! سورنا داشت شلوارش رو می پوشید منم بی حوصله طرافم رو انالیز می کردم یه اتاق سه دو چهار کوچیک با دیوار هایی به رنگ سبز کمرنگ و پرده هایی به رنگ ابی ،تنها وسایل اتاق یه یخچال کوچیک و دوتا تخت بود ، یهو در اتاق باز شد یه پرستار مسن وارد شد اول یه نگاه به سورنا بعد یه نگاه طولانی تر به من انداخت و گفت: -اقا شما باید همرا من بیاید! با تعجب گفتم: -من؟می شه بپرسم به چه علت؟ پرستار گفت: -علت رو من نه بلکه پلیس بهتون توضیح می ده.همراه من بیاید!
  3. 47 امتیاز
    پارت اول از دانشگاه خارج شدم و واسه اولین ماشین دست بلند کردم،یه پژو البالویی جلوی پام ترمز کرد؛ بدون توجه به راننده سوارشدم و گفتم: -سریع برو به بیمارستان.... با جوابی که شنیدم سرم صد و هشتاد درجه چرخید ،طوری که صدای ترق استخون گردنم اومد : -خودم می دونم کجا برم! با تعجب بهش نگاه کردم، پسره از این ها بود که با کله تو پیریز برق رفتن! واقعا الان حوصله کلنجار رفتن با یه جوجه فکلی رو نداشتم!کارت پلیسیم رو در اوردم و گفتم: -نظرت چیه بریم کلانتری ؟ با تعجب به کارتم نگاه کرد و با شوک گفت: -تو پلیسی؟ با اخمی که به خاطر استرس و عصبانیتم بود و با لحن سروانیم گفتم: -برو به بیمارستان... با ترس و تته پته گفت: -چ.. چش...چشم! کنار بیمارستان پیاده شدم و داخل دویدم به پرستاری که رسیدم ،سعی کردم کلمات رو تو صفحه ذهنم بچینم: -ببخشید.چند ساعت پیش یه خانومی رو اوردن اینجا مشکل قلبی داشت !پروین ...پروین رئیسی.کدوم اتاقه؟من دخترشم! با یه لبخند مسخره و حرص درار گفت: -یه بار دیگه اسم رو بگو عزیزم توی سیستم بزنم! سریع گفتم: -پروین رئیسی! بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت: -طبقه دوم اتاق ۱۱۷! با سرعت طرف پله ها دویدم این قدر فکرم مشغول بود و نگران مامان بودم که اصلا متوجه اسانسور نشدم!داشتم پله هارو دوتا یکی مثل کانگرو می پریدم که یهو نفهمیدم چی شد ،یه دردی که ناشی از پیچ خوردگی بود تو ساق پیچید و حدود چهل تا پله رو درحال سقوط بودم !وقتی فرود اومدم جد ننه ننم اومد جلو چشمام یه دور بندری رقصید و رفت ،از لای چشمایی که داشتن روی هم می افتادن ،ماکان راد رو دیدم اون اینجا چیکار می کنه؟دیگه فرصتی برای فکر کردن پیدا نکردم و توی انبوهی از سیاهی فرو رفتم.........
  4. 46 امتیاز
    پارت سوم منظورش چیه؟پلیس؟یعنی چی؟ اگه تو این موقعیت پای پلیس باز بشه گند می خوره به کارم وبه پنج سال زحمتی که کشیدم!با خشم گفتم: -پلیس براچی؟اینجا چه خبره؟ پرستاره با اخم گفت: -وقاحت در این حد؟تازه می پرسید چی شده؟شما اون دخترو عمدا از پله ها هل دادید اونوقت از من علت می پرسید؟واقعا خیلی وقیحید! یه لحظه هنگ کردم این چی گفت؟من کی رو هل دادم؟ کدوم دختر ،یعنی چی؟اعصابم سر قضیه سورنا خورد شده بود و حالا این باعث شد عصبانیتم چندین برابر بشه و،بنزینی بشه رو خشم وجودم باداد گفتم: -چی داری می گی برا خودت؟هــا؟من کی رو هل دادم؟بگــو دیگه؟! پرستاره هم عین من صداش رو برد بالا و گفت: -صداتون رو بیارید پایین اینجا بیمارستانه!تازه می پرسی کی رو هل دادی؟بزار من بهت می گم!تو اون دختر معصوم رو از قصد از بالای پله ها پرت کردی و قصد جونش رو کردی!من خودم با چشمای خودم دیدم اون رو هل دادی و بعد که خون دیدی بقیه رو خبر کردی! با فریاد گفتم: -چـــــی؟ یه دور دور خودم چرخیدم ،یه خنده هریستیک کردم و گفتم: -چقد بهت پول دادن؟ هنگ کردم!ضایع بود می خواد برام پاپوش درست کنه ولی از طرف کیه؟اون دختر چرا می خواد من رو تو دردسر بندازه؟انگشتاش رو گرفت طرفم و گفت: -حدتون رو نگهدارید ،الانم همراه من بیاید پایین تا پلیس برسه! با صدای سورنا برگشتم طرفش: سورنا:-اینجا چخبره؟یکی به منم بگه چی شده؟ پرستاره انگشت اتهامش رو گرفت طرف من و گفت: -این اقایی که کنار شما ایستادن یه دختر رو از قصد از پله هل دادن! سورنا گفت: -کدوم دختر؟ انگشت شصتم رو کشیدم کنار لبم معمولا اوقات عصبانیت این کار رو می کردم،یهو منفجر شدم: -کدوم دختــــر هــان؟این همون دختره لعنتیه که مانع کارام می شه،فقط دستم بهش برسه به خدا شهیدش می کنم!عین چسب چسبیده به زندگیه من ول کنم نیست!فقط خدا خدا کنه گیرش نیارم! برگشتم به پرستاره گفتم: -چقد می خوای تا شهادت ندی؟ پرستاره یه پوزخند زد و گفت: -من چیزی رو که دیدم نمی فروشم! وای!وای!وای!دیگه دارم از کنترل خارج می شم!بافریاد گفتم: -لعنتی اخه تووو هیچـــی ندیدی!چیزی ندیدی که بخوای بفروشیــش! یه جوری نقش بازی می کرد یه لحظه به خودم شک کردم ،چطور ثابت کنم کار من نبوده ؟سعی کردم با ارامش برخورد کنم: -اون دختر کجاست؟می خوام با خودش صحبت کنم،شاید سوء تفاهم شده... پرستار گفت: -تو چند دیقه پیش اون رو تهدید به مرگ کردی ،و یک بارهم قصد جونش رو کردی ،ما نمی تونیم بزاریم اون رو ببینی!برامون مسئولیت داره! یه پرستار دیگه هم بهش پیوسته بود و با تحقیر من رو نگاه می کرد ،دوباره هریستیک خندیدم ،واقعا برام خنده دار بود ،الان که اینقدر به هدفم نزدیک شدم باید این مصیبت برا پیش بیاد ،واقعا برام خنده داره!خنده داره یه دختر چطور داره با ایندم بازی می کنه!سورنا که این حالت من رو می شناخت گفت: -ماکان اروم باش! با همون خنده گفتم: -من ارومم فقط اگه اون دختر رو نبینم این بیمارستان رو روسر همه خراب می کنـــــم! سورنا به پرستاره گفت: -بزار دختره رو ببینه!کاری باهاش نداره بهتون قول می دم! پرستاره ،با تردید گفت: -اگه خود اون خانوم رضایت دادن می تونی ببینیش!دنبالم بیا! چند اتاق اونطرف تر رفتیم ،وارد یکی از اتاقا شد و بعد دو دقیقهاومد بیرون و گفت: -برو داخل! پرستاره رو کنار زدم و رفتم داخل با خشم به دختره گفتم: -چی از جونم می خوای؟این کارا چیه؟من کی تورو هل دادم؟چرا داری دروغ می گی؟هـا؟ سرش رو انداخت پایین و گفت: -من فقط ازت کمک می خوام ! برای یه لحظه از لحن مظلومش شوکه شدم،این لحن از ترسایی که من توی دانشگاه می شناختم بعید بود!جفت ابرو هام از زور تعجب پرید بالا،کمک؟از من؟
  5. 43 امتیاز
    پارت پنجم سورنا گفت: -الهی ماکان برات بمیره،گریه نکن! چقد از این پسره بدم میاد!چای نخورده موز بر می داره! یه پسر پرو با قیافه نسبتا خوب که متشکل از چشم های عسلی و پوست گندمی با موهای قهوه ای روشنه!اشکام رو پاک کردم و گفتم: -قول می دم فقط تا زمانی که حافظم رو به دست اوردم پیشت بمونم ! پسره یه اوف بلند کشید وگفت: -تو خودت درک می کنی از من چی می خوای؟ سرم رو انداختم پایین مثلا برای مظلوم بازی!وگرنه به من می خوره؟نچ!ماکان اول به من یه نگاه عمیق انداخت و بعدبه سورنا گفت: -پاشو ،می ریم! با تعجب گفتم: -کجا؟ ماکان گفت : -دنبالمون بیا ولی وای به حالت صدات در بیاد!فعلا بیرون باش تا ماهم بیایم! سرم رو به نشونه باشه تکون دادم و از اتاق رفتم بیرون بلافاصله تو اتاق کناری پریدم ،که اتاق مامان بود باید بهش اطلاع می دادم هرچند سرهنگ خودش خبر می داد ولی گفتم بزار خودم هم بگم........... ماکان: دستم رو تو موهام کردم و محکم کشیدم ،به سورنا گفتم: -چیکار کنیم؟ شونه هاش رو انداخت بالا و گفت: -بگیرش دختر خوشگلیه!بهم میاید ،ایشا..به پای هم پیر شید... با حرس و عصبانیت گفتم: -سورنا چرند نگو !چه غلطی کنم با این دختره؟ اون هم مثل من جدی شد و گفت: -کاری نمی تونیم بکنیم فعلا باهاش ازدواج کن تا ببینم بعدا چی پیش میاد ،شاید همین فردا حافظش رو به دست اورد و رفت ،هیچ کس از فردای خودش خبر نداره! سرم رو تکون دادام حالا چرا ازدواج؟نمی شه همین طوری بیاد باما زندگی کنه؟واقعا شوکه بودم ،یهو یه نفر بیاد بگه با من ازدواج کن وگرنه ازت شکایت می کنم !واقعا خیلی مسخرست یه صدایی از درونم گفت:به نظرت احمقه که با دوتا پسر تو یه خونه زندگی کنه؟سرم رو تکون دادم خوب الان مگه می خواد چیکار کنه ؟الانم می خواد باما زندگی کنه!بی خیال شدم ،توی این وضعیت راهی جز بی خیلی ندارم!و به سورنا گفتم: -بلندشو بریم تا کسی متوجه نشده! از اتاق ربیرون رفتیم دختره نبود!در اتاق کناری باز بود و از توش صدای پچ پچ می اومد.اروم درو باز کردم و یه قدم داخل شدم ،ترسا به طرفم برگشت انگار دست پاچه شده بود،با دقت حرکاتش رو زیر نظر گرفتم.سریع گفت: -راستش صدای ناله از این اتاق می اومد ،من هم ...من هم اومدم ببینم چی شده .. سرم رو تکون دادم و گفتم: -بریم! از اتاق خارج شدم اون هم اومد دنبالم تقریبا داشتیم از بیمارستان خارج می شدیم که همون پرستاره اومد جلومون ،یه نگاه به من یه نگاهم به ترسا کرد و راهش رو کشید،رفت !جفت ابروهام از تعجب به سمت بالا پرید !چرا جلومون رو نگرفت؟سورنا گفت: -بریم داداش تا کس دیگه ای ندیدتمون! همه باهم از بیمارستان خارج شدیم.دختره داشت با خودش کلنجار می رفت.ازش پرسیدم: -چته؟ روبه من گفت: -دارم واسه خودم اسم اتخاب می کنم.به نظرت صغرا بهتره یا کبری؟ واقعا یه تختش کمه!سورنا گفت: -شاید نظرم مهم نباشه ولی به نظرم اقدس بهتره! خود سورنا زد زیر خنده ،برای خاتمه به این بحث مزخرف گفتم: -اسمت ترسا ست! باتعجب گفت: -تو از کجا می دونی؟ اگه قراره باما زندگی کنه پس دیگه صلاح نیست به دانشگاه بیاد ،گفتم: -بهت ترسا می خوره ،همین جوری گفتم! سرش رو تکون داد و دیگه چیزی نگفت ،با دزدگیر قفل ماشین رو زدم و خودم نشستم ،سورنا طرف شاگرد سوار شد و ترسا هم نشست عقب ،ماشین رو راه انداختم.به سورنا گفتم: -بابای دوستت رو بگو بیاد خونه بین من و این صیغه محرمیت بخونه! دختره با جیغ گفت: -چی؟؟صیغه؟ بی خیال گفتم: -چیه نکنه انتظار داری عقد داعمت کنم؟ ترسا:-پس چی؟مگه خرم بیام صیغت شـم؟چی فک کردی با خودت هــا؟ سورنا دخالت کرد و گفت: -تو با کدوم شناسنامه عقد داعم می خوای؟یکم مغزت رو به کار بنداز! دختره با عصبانیت گفت: -من رو کنار کلانتری پیاده کنید انگار آبمون باهم تویه جوب نمی ره ،بزن بغل اصلا خودم می رم! با داد گفتم: -اخه احــمق مگه شــناسنامه داری که عـقد داعمت کنم؟ دختره گفت: -به من مربوط نیست!چه می دونم برو از ثبت احوال بگیر!بگو فراموشی گرفته.برا من فرقی نداره!باید من رو عقد داعم کنی .دیگه چجوریش مشکل توعه نه من!تنها شرطم اینه!
  6. 43 امتیاز
    پارت چهارم نگاهم رو تو چشمای ابیش دوختم،قیافش بی از اندازه یه دختر معمولی جذاب بود! با بغض گفت: -من هیچی یادم نیست ! از تنهایی می ترسم!تنها چهره ای که یادمه تویی ،یه پسر با چشم های خاکستری!فقط همین!،دکتر گفته دچار فراموشی موقت شدم!تو باید کمکم کنی!من حتی یادم نیست اسمم چیه، اهل کجام ،خانوادم کجان؟!کین ؟!هیچی یادم نمیاد! بی خیال انسانیت شدم چون الان توی موقعیتی قرار نداشتم که بتونم به کسی کمک کنم ! من:-خوب این ها که گفتی به من چه ربطی داره؟دقیقا نقش من چیه که گفتی من هولت دادم؟ یهو لحنش عوض شد و با خشم و یه چیزایی تو مایه دستور دادن گفت: -تو باید من رو از تنهایی نجات بدی ،چون فقط چهره تو یادمه و از کجا معلوم تو من رو هل نداده باشی؟اگه من رو از اینجا نبری از توشکایت می کنم و به جرم این که می خواستی من رو از قصد بکشی می ندازمت زندون!از اون جایی که پله ها دوربین ندارن محکوم شدن تو حتمیه ! شوک زده فریاد زدم: -چـــــــــــــی؟ دختره که انگار مجبورش کردن چین حرفی رو بزنه گفت: -همین که شنیدی یا تا موقعی که حافظم رو به دست بیارم.... با ...من ازد...ازدواج می کنی و میام خونه تو یا همین الان ازت شکایت می کنم،تازه من یه شاهد هم دارم! برای یه لحظه خون به مغزم نرسید!چـــی؟باهاش ازدواج کنم؟به خاطر یه تهمت بچه گانه و بی اثاث کند بزنم به هدفم؟باعصبانیت گفتم: -می فهمی چی می گی؟تو دیوونه شدی؟عقلت رو از دست دادی؟ از اتاق زدم بیرون،لعنتی ،لعنتی !فقط همین رو کم داشتم! مغزم داشت سوت می کشید !نمی تونم به هیچ وجه چنین خواسته ای رو درک کنم!تو این اوضاع قراش میش اینم اومده می گه با من ازدواج کن!سرم رو گرفتم تو دستام و فشار دادم اگه پای پلیس به این ماجرا باز بشه زحماتی که سالیانه کشیدم از بین میره!خدایا چی کار کنم؟پنج سال زحمتم مهم تره یا این دختره دیوانه؟عین خر تو گل گیر کردم،خـــدا یا خودت کمکم کن،تو که می دونی چقد این پنج سال عذاب کشیدم!توکه از تموم سختی های من خبر داری،توکه شاهد تمام زجر های من بودی! چـــرا الان اخ؟!سعی کردم به اعصابم مسلط بشم،باید بین بد و بد تر یکی رو اتنخاب کنم! رفتم طرف پله ها و سرک کشیدم ،راست می گفت اثری از دوربین نبود !خـــدا؟این دیگه چه مصیبته انداختی به جونم؟چه خاکی به سرم بریزم؟چرا من رو همیشه تو سختی می ندازی؟چاره ای ندارم! خوستم یه بار دیگه شانسم رو امتحان کنم ،رفتم تو اتاق و گفتم: -چرا داری این کا رو می کنی؟هدفت از این کارا چیه؟ با همون لحن مسخره و مظلومش گفت: -من از تنهایی می ترسم! به درک،به جهنم ،به من چه که می ترسی ، باید یه جوری قانعش کنم دست از سرم بر داره سعی کردم لحنم رو مهربون کنم : -اگه ببرمت تو یکی از بهترین اسایشگاه های تهران چی؟دست از سرم بر می داری؟ ترسا:-نه من نمی خوام برم اسایشگاه!اگه میخواستم برم اسایشگاه که خودم رو جلوی توی انتر کوچیک نمی کردم! همون موقع در اتاق رو زدن و یکی از پلیس های خانوم وارد اتاق شد ،خدا یا بد بخت شدم !ینی واقعا شکرت خدا !شکرت که توی این موقعیت چنین دردسری رو جلوی پام گزاشتی!پلیسه روبه ترسا گفت: -شما شکایت داشتید؟ از عصبانیت مطمعنم سرخ شده بودم !چیکار کنم؟چه گلی به سرم بگیرم؟اگه الان من بیافتم زندان چی می شه؟سعی کردم تصمیم درستی بگیرم!قطعا بعدا از این کارم پشیمون می شم اما چاره دیگه ای ندارم،نمی تونم نابودی زحماتم رو جلوی چشمام ببینم! بهش گفتم: -قبوله ، قبوله لعنتی ،بهش بگو بره! فشار زیادی رو روی خودم حس می کردم ،انگار کل دیوار های اتاق بهم فشار وارد می کردن!به وضوح چراغی تو چشماش روشن شد به پلیسه گفت: -حل شد خانوم شما می تونید برید! پلیسه با لحن بدی گفت: -مگه ما مسخره شماییم خانوم؟حل شد یعنی چی؟شما مارو این همه کظوندین اینجا برای موضوعی که حل می شه؟واقعا براتون متاسفم! این روگفت و از اتاق بیرونرفت ،منم از اتاق خارج شدم و به پرستاره که هنوز اونجا وایساده بود گفتم: -یه روز تاوان این کارت رو ازت پس می گیرم!مطمعن باش! رفتم تو اتاق سورنا ،که یه چیزی محکم تو سرم خورد ،دستم رو سرم گزاشتم و به سورنا گفتم: -چته رم کردی؟ با حرس گفت: -دو ساعته کدوم گوری رفتی؟چی شد؟با دختره حرف زدی؟ نشستم گوشه تخت و گفتم: -دودقیقه حرف نزن اعصابم خورده! با تعجب گفت: -چرا؟ با پرخاش گفتم: -چرا؟بدبخت شدم!بی چاره شدم!این دختره اومده می گه بیا من رو بگیر! با تعجب گفت: -یعنی چی؟میخواد دوباره بی اوفته تو بگیریش؟دختره خله؟کم داره؟ با مشت زدم تو بازوی سورنا ،واقعا الان تو وضاعیتی نبودم که بخوام به شوخی های سورنا بخندم!با پرخاش گفتم: -برو گمشو مرتیکه دلقک!می گه بیا با من ازدواج کن!می فهمی؟اررره؟ سرش رو تکون دادو گفت: -بلانصبتم نفهم که نیستم ،می فهمم! یه دفعه با داد گفت: -چـــی؟؟؟؟ سرم رو تکون دادم و گفتم: -دختره می گه حافظم رو از دست دادم! سورنا گفت: -به توچه اونوقت؟ با صدایی که بیش از حد طبیعی بلند بود گفتم: -واقعا نمی فهمی یا خودتو به نفهمی زدی؟هــا؟داری من رو مسخره می کــنی؟ ترسا: از خوشحالی دلم می خواست شیش هشت بزنم!بلاخره تو نستم،توستم و توستم!تو هوا بشکن می زدم که در اتاق باز شد و مژده ،دوستم که باهم تو اداره کار می کنیم اومد و گفت: -تری بلاخره تونستی! خندیدم و گفتم: -تو چرا اینجایی؟یالا برو به سرهنگ خبر موفقیتم رو بده! خندید و گفت: -باشه ،حواست رو جمع کن دوست جونی! سرم رو تکون دادم ،از جام بلند شدم سرم گیج می رفت ،از پرستار پرسیدم ماکان کجاست،گفت تو اتاق پیش دوستشه،به به گل بود به چمن نیز اراسته شد ،پس به احتمال زیاد سورنا هم اینجاست ،رفتم پشت در اتاقشون و بدون در زدن داخل رفتم ،ماکان با دیدنم یه اوف بلند کشید و سورنا با تعجب بهم خیره شد ،مظلوم گفتم: -سلام! کسی جواب نداد،ماکان که معلوم بود خیلی داره خودش رو کنترل می کنه نزنه شل و پلم کنه گفت: -ببین می گردم خونوادت رو پیدا می کنم!بیخیال من شو! سرم رو به علامت نه انداختم بالا و گفتم: -خوانواده ای که نمی شناسم به چه دردم می خوره؟ ماکان با داد گفت: -ازدواج بـا مـن به چه دردت مــی خــوره؟ چی بگم؟والا به درد لای جرز دیوارم نمی خوره!خخخخ خیلی عادیگفتم: -عاشق چشم و ابروی زشتت که نشدم،مجبورم ،می فهمی؟مجبورم!چیزی یادم نمیاد ،کسی رو نمی شناسم!حتی اسم خودم رو نمی دوندم.... یهو اشکام چکید ،به خدا من باید با زیگر می شدم ،به قیافه های ماکان و سورنا نگاه کردم کم مونده بود دوتا شاخ از سراشون بزنه بیرون،ما اینیم دیگه،یه حس خیلی خوبی توی دلم افتاده بود که بهم این امید رو می داد که دیر یا زود موفق می شم!
  7. 42 امتیاز
    پارت نهم همین جوری که دنبالش می کردم به یه کلبه رسید و داخلش رفت،به احتمال زیاد جای مهمی نیست وگرنه جلوی من این قدر راحت تا اینجا نمی اومد و نمی رفت داخل ،رفتم جلوی در ایستادم و اروم دستگیره رو کشیدم بادیدن اتاق دهنم باز موند! با صدای ماکان از خیالاتم پرت شدم: -مگه بهت نگفتم فوضولی نکن؟ فقط تونستم با حیرت بگم : -اینجا واقعا محشره! بدون توجه به حرف من مشغول اب دادن به گل ها شد،یه اتاق پر از رز ،واقعا هیجان انگیزه ،بین اون همه گل یه گلدون بزرگ بود که با نگین های ریز و درشت تزیین شده بود و یه بوته عظیم از رز سرخ توش بود ناخداگاه طرف اون کشیده شدم ماکان یه نیم نگاهی به من انداخت و مشغول کار خودش شد ،دستم رو همین جوری که روی گلبرگ های گل حرکت می دادم ازش پرسیدم : -اینجا مال توعه؟ خیلی سرد و توی یه کلمه گفت: -اره! من:-واقعا قشنگه!!! ماکان:-می دونم! بچه پرو رو نگـــا!گفتم: -تو با من مشکلی داری؟ با اخم گفت: -اگه یه نفر مجبورت کنه باهاش ازدواج کنی باهاش مشکلی پیدا نمی کنی؟ سرم رو خاروندم و گفتم: -راستش رو بگم ،چرا! یه پوزخند زد و مشغول انجام کارش شد،دیگه موندن اونجا رو جایز ندونستم و از گلخونه خارج شدم.وارد خونه شدم داشتم می رفتم سمت پله ها که متوجه صدای گفتگویی شده که از اتاق کنار پله ها می اومد ،اروم رفتم طرفش و گوشم رو به در چسبوندم ،صدای سورنا بود که داشت با تلفن حرف می زد: -سپهر بی خیال شو ماکان دیگه ازت نمی گذره! -..... -ینی چی؟سپهر دنبال شر نباش بیخیال شو پسر! سپهر کیه؟ادامه حرفاش رو گوش دادام: -خودانی ولی به نظرم دیگه راحتت نمی زاره اگه تکرار بشه تو این هفته می شه بار پنجمت! -........ -یعنی هفته دیگه با الان چه فرقی می کنه؟مهم کارته که باعث عصبانیت شدید ماکان می شه و بعدش رو دیگه خدا می دونه.... -.... -نه من منظورم این نیست که از ماکان می ترسی!اصلا به من چه هرکاری می خوای بکن! -....... -نه دیگه من برم الاناست که ماکان بیاد ،از دستم ناراحت می شه بفهمه با تو حرف می زنم! بعد صدای خنده سورنا رف هوا!با شنیدن صدای قدماش که داشت به در نزدیک می شد سریع پله ها رو به سمت بالا دویدم و خودم رو پرت کردم تو اتاق،یعنی سپهر کیه؟چرا ماکان باید از حرف زدن سورنا با اون ناراحت بشه؟باید بفهمم سپهر کیه و چیکارست،در اتاق رو با کیلیدی که روش بود قفل کردم ادم تو این دوره زمونه به سایه خودش هم نباید اعتماد کنه!والا،خودم رو روی تخت پرت کردم و اتاق نگاه کردم دکاراسیون کاملا صورتی توی دذوغم می زد و اصلا احساس خوبی رو بهم القا نمی کرد ،فکرم کشیده شد سمت اینده نا معلومم....اینده ای که از الان تعقیر کرده.... چند دیقه هم نشده بود که چشمام گرم شدن و خوابم برد
  8. 41 امتیاز
    پارت پونزدهم نگاهم به سورنا افتاد که داشت خیره خیره دختره رو نگاه می کرد.سورنا گفت: -خوب پس سوار شو با ما بریم! دختره پرید داخل ماشین به سورنا گفتم: -داری چه غلطی می کنی؟ سورنا:-بابا بزار ببریمش من ازش خوشم اومده! چون اون زمان سورنا تازه نامزدش ستیلارو از دست داده بود چیزی نگفتم و گزاشتم باهامون بیاد!.هستی از موقع ورودش به خونه شرع به اخاذی کرد و مدام ما رو تهدید به فیلمی می کرد که از بودنش مطمئن نبودیم !سورنا روز به روز شیفته هستی می شد و هستی فقط پول می دید!چند ماه از ورودش به خونه گذشته بود و بیشتر کارت سورنا و گه گاهی کارت من رو خالی کرده بود .یه روز که مثلا برای خرید کفش رفته بود دیگه بر نگشت و دوباره سورنا شد همونی که بعد از دزدیدن ستیلا شده بود!تا این چند روز پیش که مثلا با ادعا به دلقک بازی می خواست خوب بودنش رو ثابت کنه و لی من می دونم چه حالیه!رفتم طرف اتاق خودم و برای یه لحظه فکرم رفت سمت سپهر !هرجور شده باید اون رو از سر راهم بردارم! ترسا: با حس تشنگی شدید چشمام رو باز کردم ، به ساعت دیواری نگاه کردم ،ساعت پنج صبح بود!چقد خوابیدم.از تخت اومدم پایین و راه افتادم طرف اشپز خونه! *** لیوان رو پر اب کردم و یه قلوپ خوردم که یه صدایی مثل صدای پا نظرم رو جلب کرد.اروم از اشپز خونه خارج شدم و باچیزی که روبه روم دیدم اول تر سیدم اما بعد شجاعتم رو به دست اوردم و رفتم جلوتر سه تا مرد سیاه پوش داشتن وارد اتاق ماکان می شدن!از تیپشون معلوم بود واسه کار خیر نیومدن!یکیشون برگشت طرفم ،من هم تا دیدم موقیت مناسبه پام رو بردم بالا و یه جایی کنار گیج گاهش فرود اوردم با صدایی که این از هنجرش خارج کرد بقیه اه برگشتن طرفمن!یا امام زاده...!یکیشون هجوم اورد سمتم که با مشت محکم زدم تو شکمش و بعد با پام کوبیدم جای حساسش!تا اومدم نگاهم رو بچرخونم طرف بعدی سوزش خیلی عمیقی توی پهلوم احساس کردم
  9. 41 امتیاز
    پات چهاردهم -الو؟ -...... نه هنوز،نشد ! -..... -بهتون می گم نشد!لحظه اخر کار بهم خورد! -.... -چشم! بیشتر دقت می کنم! دیگه صدایی نیومد من هم پاورچین پاورچین دور شدم و رفتم داخل خونه، چه کاری انجام نشد؟هر دقیقه با معما های جدید تری روبرو می شما!باید ذهنم رو به کار بگیرم.همین طوری داشتم اروم اروم می رفتم واسه خودم که با صدای پارس سگ روح از تنم جدا شد !دوتا پا داشت دوتا دیگه هم دزدیدم و الفــرار!تا دم اتاقم دویدم ،رسیدم تو اتاق درو قفل کردم ،یا خــدا!این سگش هم وحشتناکه!به ساعت دیواری نگاه کردم هول و هوش هفت و نیم بود.سرم بد جور گیج بود.روتخت دراز کشیدم و یه سر تا فردا رفتم...... *ماکان*: با صدای پارس جیمی از گل خونه خارج شدم .وایساده بود طرف در خونه و مدام پارس می کرد،رفتم طرفش و دستم رو کشیدم تو سرش تا اروم بشه ولی جیمی الکی پارس نمی کنه!رفتم داخل که سورنا اومد جلوم و گفت: -این دختره چش بود عین جن دوید بالا؟ با اخم گفتم: -بد جور داره تو کارام سرک میکشه! خندید و گفت: -اشکال نداره داداش مثلا زنته ها! با اخم گفتم: -خفه شو سورنا! دستش رو زد به سینش و گفت: -چشم قربان شما امر بفرما! کشیدمش کنار و گفتم: -سورنا تورو یادم رفته بود ،حالت خوبه؟ برای یه لحظه اخماش رو کشید تو هم و گفت: -چرا باید بد باشم؟ من:-هستی!چیزه..یعنی تونستی فراموش کنی؟ خندید و گفت: -بعضی چیزا از یاد می رن اما فرا موش نمی شن،تو خودت رو ناراحت نکن. من خوبم! این رو گفت و رفت تو اتاقش!با یاد هستی یه اه از ته گلوم خارج شد.یادمه وقتی رفته بودیم با سورنا یکی از محموله ها رو تحویل بدیم موقع برگشت یه دختر چشم عسلی اومد جلومون و گفت: -دیدم چیکارکردید!اگه به من سر پناه ندید همین الان به پلیس لوتون می دم،با چشمای خودم دیدم مواد مخدر دادید به اون ادما ،تازه فیلیم هم گرفتم! من و سورنا با دهن باز به اون خیره شده بودیم از نوع لباس هاش مشخص بود وضع خوبی نداره ،سورنا یه تراول صد تومنی گرفت طرفش و گفت: -بیا فنچول!اگه فیلمی درکار هستبا این معاملش می کنم.می خوای؟ دختره زد زیر پول و گفت: -گدا نیستم،در ازای فیلمی که دارم باید یه سرپناه بهم بدید.بی منت!
  10. 41 امتیاز
    پارت سیزدهم باید این معما رو حل کنم!تا حالا توی اداره حرفی از سپهر نشنیده بودم!نمی دونم چند ساعت داشتم به این موضوع فکر می کردم که در اتاقو زدن شالم رو سرم کردم و گفتم: -بفرمایید! در باز شد و سورنا بایه پرس غذا اومد داخل وگفت: -برات چلو کباب سفارش دادام؛دوست داری؟ سرم رو تکون دادم و گفتم: -چجورم! باید برای به دست اوردن مدرک به سورنا نزدیک می شدم با ماکان که اصلا نمیشه حرف زد!غذا رو داد دستم و گفت: -پس نوش جونت!من می رم راحت باشی! از اتاق که رفت بیرون اروم گفتم: -بری که برنگردی! عین قحطی زده های سومالی افتادم سر غذا!نفهمیدم بکنمش تو چشمام یا تو دهنم!وقتی تموم شد کشیدمش کنار ،یعنی این شام بود؟بابا تازه ساعت هفته!من شامم می خورم!حوصلم خیلی سر رفته بود البته جای بخیه های سرم هم فوق العاده می سوخت!به بهونه این که ظرف غذا رو ببرم از اتاق خارج شدم تایه سر و گوشی اب بدم.اول رفتم ظرفم رو گزاشتم تو اشپز خونه و موقعی که خواستم برگردم متوجه شدم ماکان داره از خونه می ره بیرون ناخداگاه پرسیدم: -کجا؟ یه دفعه طوری برگشت طرفم و بهم نگاه کرد که جام رو خیس کردم با اخم همیشگیش گفت: -باید بهت جواب پس بدم؟ گفتم: -نه.همین جوری پرسیدم!اصلا تو هرجا می خوای برو!اصلا برو جهنم!برو درک !برو بهشت !به من چه؟هرجا دوس داری بری برو! ماکان بدون این که به من جواب بده از در رفت بیرون وقتی که احساس کردم دور شده رفتم طرف در و بازش کردم باز کردن در همانا و رو به رو شدن با ماکان همانا ،با دیدنش هول شدم و گفتم: -اومدم اب بخورم! دستم رو کوبیدم رو دهنم وای سوتی دادم !ماکان یه لبخند زد و گفت: -مگه بهت نمی گم تو کارای من دخالت نکن؟ خودم رو از تا ننداختم و گفتم: -از کی تا حالا اب خوردن من شده کار تو؟ ماکان چشماش رو ریز کرد و گفت: -تو حیاط می خوای اب بخوری؟ من هم همون جوی نگاش کردم و گفتم: -ابم رو خوردم حالا اومدم هوا بخورم!اصلا به تو چه؟مگه نمی گی تو کارات دخالت نکنم؟خوب توهم کار به کار من نداشته باش! اخم کرد و گفت: -به حرحال بار اخری بود که بهت هشدار دادم! و راه افتاد طرف پشت امارت یا بهتره بگم طرف همون کلبه هه!من هم یواش یواش راه افتادم دنبالش ،وقتی کامل داخل اتاق شد رفتم و پشت در گوش وایسادم !تا چند دیقه صدایی نیومد؛ولی بلاخره صداش در اومد انگار داشت با موبایل حرف می زد
  11. 41 امتیاز
    پارت هفتم در باز شد و ماکان گفت: -برو تو! من:-پس محضر چی می شه‌؟ زیر لب غرید: -برو داخل،عاقد میارم خونه! اون سورنا که عین گاو رفت داخل زیر لبی گفتم: -بد عنق! برگشت طرفم و با اخم های درهم که چشمای طوسیش رو ترسناک می کردگفت: -چیزی گفتی؟ من هم عین خودش گفتم: -اگه چیزی شنیدی،لابد چیزی گفتم! رفتم داخل اون هم پشت سرم راه افتاد یهو یکی اومد جلوم و خم شد ،یا خدا این کیه؟یه مرد با کت و شلوار مشکی و کله کچل!چه زشته،ماکان اومد سوئیچ ماشین رو انداخت کف دستش و به من گفت: -از این طرف بیا! و خودش راه افتاد ،اروم گفتم: -صد رحمت به جن! ماکان با همون خشم توی صداش گفت: -با منی؟ واااا،چرا من هرچی می گم این به خودش می گره؟!طرف به خودش شک داره ها! من:-ببینم تو به خودت شک داری؟ ماکان:-از چه نظر؟ من:-از اونجایی که من هر چی می گم به خودت می گیری! ماکان:-زبونت درازه! با تندی گفتم: -بر منکرش لعنت! راه افتاد طرف خونه و بدون این که برگرده خطاب به من گفت: -کارای مهم تراز کل کل باتو دارم! من هم عین جوجه اردک راه افتادم و تو دلم گفتم ،اگه منظورت از کار مهم قاچاق مواده می دونم صد در صد مهم تره!وارد خونه که شدیم دهنم افتاد کف پام این همه اتیغهو سر حیوونای مختلف از کجا می اد؟معلومه دیگه از پول حروم ، یه سالن بزرگ که روی تمام دیوار هاش سر حیون های بی گناه بود و هر گوشه کناری رو که نگاه می کردی اتیغه های جور واجور تو ذوغ می زد!خونه با دو دست مبل سفید قهوه ای و یک فرش کرم پر شده بود ،ماکان رفت طرف پله ها و به من گفت: -وقت زیادی واسه دید زدن خونه داری فعلا دنبالم بیا! راه افتادم دنبالش، در یه اتاق سفید رو نشون داد و گفت: -می تونی اینجا بمونی! با تکون سر گفتم باشه! ماکان:-ببین می تونی تا هر وقت بخوای اینجا بمونی ولی می شه بیخیال من شی؟قضیه ازدواج رو می گم! اخم هام رو کشیدم تو هم و گفتم: -قرار نیست که تا ابد زنت بمونم تا حافظم رو به دست اوردم از خونت گورم رو گم می کنم می رم !در ضمن نه ازت خوشم میاد ،نه عاشق ریخت نحستم!مجبورم برای محکم کاری باهات ازدواج کنم ،وگرنه من دختری نیستم که خودم رو اویزون کسی کنم! تمام اینا رو با لحن سروانیم گفتم ،ماکان دهنش مثل غار باز مونده بود حقم داره ،در اتاق رو باز کردم بادیدن ترکیب رنگیشگفتم: -ایــــــی!صورتی هم اخه رنگه ؟ ماکان با طعنه گفت: -ببخشید نمی دونستم قراره از بالای پله ها بی اوفتی وسط زندگی من وگرنه می دادم اختصاصی واست رنگش کنن! دستام رو زدم به کمرم و گفتم: -الانم دیر نشده من این اتاق رو نمی خوام! ماکان:-همینه که هست تو اتاق حموم هست دوش بگیر تا عاقد برسه! تو دلم اداش رو در اوردم نمی دونم چرا این قدر ازش بدم میاد !رفتم تو اتاق و درو محکم کوبیدم ،الان باید دنبال یه راه ارطباطی با سرهنگ باشم تا مکانی که شناسنامه رو گرفتن لوبدم!بعد از کلی جست و جو وقتی مطمعن شدم هیچ شنود و دوربینی نیست رفتم حموم، نیم ساعت بعد بلاخره دل کندم و از حموم خارج شدم ،یه حوله روبدوشام همون جا بود که به نظر نو می رسد همون رو پوشیدم و از حموم خارج شدم،رفتم سمت کمد لباسی صورتی که اونجا بودحس فوضولیم بد جور گل کرده بود در کمد رو باز کردم بادیدن لباسایی که اکثرا توی کاور بودن دهنم باز موند،یعنی قبلا کسی اینجا زندگی می کرده؟اگه ازشون بپوشم که ایرادی نداره؟داره؟بیخیال باوو! یه بلیز خیلی گشاد بایه شلوار گشاد تر پوشیدم و شالم رو هم روی موهای خیس سرم کردم ،از اتاق خارج شدم ،داشتم از پله ها می رفتم پایین که با صدای خنده سورنا چار تا سکته کامل و ده نا ناقص زدم،برگشتم بهش گفتم: -چته روانی زهرم ترکید؟ با خنده گفت: -گشاد تر از این ها پیدا نکردی؟ با اخم گفتم: -چیه نکنه می خوای بپوشی؟اگه می خوای دامن هست،بدم خدمتت؟
  12. 40 امتیاز
    پارت دوازدهم *ترسا* وا مگه کجا می خواست بره که اینطوری کرد؟به سورنا گفتم: -رفــت؟ سورنا :-انگاری! می دونستم جواب نمی ده اما پرسیدم: -مگه کجا می خواستید برید که این طوری کرد؟ خندیدو گفت: -من باهات خوبم دلیل نمی شه تو این مسائل دخالت کنی ها! گفتم: -باشه بابا توهم! سورنا گفت: -انگار خبری از بستنی نیست!پیادهشو بریم تو خونهتا ماکان خفم نکرده! بدون حرف پیاده شدم و راه افتادم طرف خونه،باید هرچی زود تر یه راه ارطباتی با سرهنگ پیدا کنم،وارد خونه که شدمماکان گفت: -چرا نرفتید بستنی بخورید؟! شونه هام رو انداختم بالا و راه افتادم طرف اتاقم سورنا که پشت سرم اومده بود گفت: -کجا زن داداش؟بیا یکم بشین پیشمون! با دست به ماکان اشاره کردم و گفتم: -شاید بعضی ها خوششون نیاد من بشینم!ترجیح می دم برم تو اتاقم! سورنا گفت: -شما گشنت نیست؟ با این که اون دوتا موزو خورده بودم ولی خیلی گشنم بودگفتم: -چرا !هرچی خودتون خوردید یکمم برای من بزارید! از پله ها رفتم بالا اما نرفتم تو اتاقم و فقط درو باز کردم و دوباره بستم همون جا وایسادم ببینم چی می خوان بگن *ماکان* تا دختره رفت پریدم به سورنا: -این چه کاری بود کردی؟چرا این دختره رو انداختی دنبالمون!مگه مغز تو سرت نداری؟هــاااا؟ سورنا بیخیال گفت: -حالا که چیزی نشده که داد می زنی ،بعدا می ریم سراغ سپهر ،فرار که نمی کنه! بلند شدن صدام دست خودم نبود!با داد گفتم: -نفهم اون امروز محموله رو رد کرد تو کی می خوای جلوش رو بگیری؟هـاا؟معلوم هست چته؟ سورنا پاش رو انداخت رو پاش و گفت: -رد کرد که کرد مگه اخرین محمولش بود؟بعدی رو ازش می گیریم!حرس نخور داداشم پوستت چروک می شه!! با خشم از جام بلند شدم و راه گرفتم طرف اتاقم گفتم: -واقعا نمی فهمتت!این چه ضعفیه در مقابل سپهر داری!درکت نمی کنم! *ترسا* تا تموم شدن حرفاشون سرجام ایستاده بودماون ها می خواستن یه محموله رو از سپهر بدزدن؛اما چرا؟سپهر کیه این وسط؟اگه دشمنشونه چرا سورنا داشت باهاش حرف می زد؟واقعا گیج شده بودم بی صدا رفتم تو اتاقمو درو خیلی اهسته بستم ،دوباره بادیدن رنگ صورتی اتاق دلم گرفت!
  13. 40 امتیاز
    پارت یازدهم گفتم: -می شه من هم باهاتون بیام؟ ماکان اخم هاش رو کشید تو هم و گفت: -نه ،و البته حق نداری از خونه خارج بشی تا ما برگردیم! من هم اخم کردم و گفتم: -یعنی چی؟مگه اسیر گرفتید؟هروقت دلم بخواد می رم بیرون، به تو هم مربوط نیست! ماکان با لحن تندی گفت: - اگه تونستی برو بیرون!! اعصابم به شدت خورد شد یعنی چی؟ چرا نمی تونم برم بیرون؟ با عصبانیت از آشپزخونه زدم بیرون و راه افتادم طرف اتاقم، حالا چه جوری با سرهنگ ارتباط برقرار کنم؟ *ماکان* خطاب به سورنا گفتم: - زود باش، درست نیست منتظرش بزاریم! سورنا راه افتاد طرف اتاقش تا اماده بشه من هم از خونه خارج شدم تا ماشین رو روشن کنم، پشت ماشین نشسته بودم و منتظر سورنا که بادیدن ترسا که دنبال سورنا راه افتاده ،دهنم از تعجب باز موند؟مگه بهش نگفتم نیا؟کجا راه گرفته داره میاد؟قرار بود بریم یه درس حسابی به سپهر بدیم !اصن انگار سورنا عقلش رو از دست داده این رو راه انداخته دنبالش که چی؟وقتی سوار شدن به سورنا گفتم: -این رو انداختی دنبالت برا چی؟ سورنا با دلقکی گفت: -زن داداش حوصلش سر رفته بود گفتم بیاد هوا بخوره! با عصبانیت گفتم: -می فهمی داری چی می گی؟مگه نمی دونی ما می خوایم کجا بریم احمق؟ خندید و گفت: -واسه اون کارا وقت زیاد داریم ؛ فعلا بریم یکم خوش بگذرونیم! با عصبانیت گفتم: -سورنا چی داری زر زر می کنی واسه خودت؟همین الان بفرستش بره! بعد طرف ترسا گفتم: -از ماشین پیاده شو و برو تو خونه! ترسا گفت: -تو من رو دعوت نکردی که بخواهی بیرونم کنی! باز داشت یواش یواش اون روم می اومد بالا، با خشم گفتم: -سورنا بفرستش بره! سورنا:- زشته ادم با زنش اینطور برخورد کنه!جا تو رو که تنگ نکرده !برا خودش نشسته یه گوشه مگه به تو اصیبی می رسونه؟ غریدم: -ســـــورنا؟! سورنا: -اهه چیه خوب بعدا می ریم سراغ اون فعلا برو سه تا بستنی بزنیم تو رگ... از ماشین پیاده شدم و گفتم: -پس خودتون برید ،من نمیام! راه گرفتم سمت خونه باز این عصاب من رو خط خطی کرد! سپهر مثلا رقیبشه نمی دونم چرا این قدر جلوی راهم رو می گره تا طرف سپهر نرم ،واقعا برام سئواله!
  14. 40 امتیاز
    پارت دهم *ماکان* از گل خونه خارج شدم یه حس بدی به ترسا داشتم نمی دونم چرا ولی اصلا نمی تونستم باور کنم فراموشی گرفته!اخه اون دختر شر توی دانشگاه کجا و اینی که می بینم کجا!وارد خونه شدم و بی سر و صدا به اتاق سورنا سرک کشیدم خواب بود ،رفتم تو اتاق خودم و موبایلم رو در اوردم ،یه اس ام اس ناشناس داشتم ،بازش کردم: -چی شد ؟کار به کجا رسیده؟تمامه؟ سریع پیام دادم: -نه هنوز ،حرکتی نزده ،در اسرع وقت رسیدگی می کنم! پیام رو سند کردم و از حافظه موبایل رو پاک کردم ،روی تخت دراز کشیدم و دستم رو روی سرم گزاشتم یعنی اخر این ماجرا چی می شه؟فکرم کشیده شد ،سمت ترسا،اون چرا تو این موقعیت باید وارد زندگیم می شد؟باهاش چیکار کنم؟تا کی می تونم تو خونه حبسش کنم؟ *ترسا* با احسال گشنگی چشمام رو باز کردم ،معدم داشت عین مار می رقصید !از جام بلند شدم و شالم رو سرم کردم ،اروم و بی صدا از اتاق خارج شدم ،با هزار زحمت و این ور و اون ور رفتن ،اشپز خونه رو پیدا کردم و یه راست شیرجه زدم طرف یخچال ،با دیدن موزهای توی یخچال چشمام برق زد ،اخه تو این تحریم موز از کجا گیر میارن این ها!؟دوتاش رو برداشتم و با ولع شروع به خوردن کردم با صدای سورنا موز پرید گلوم: -عصر بخیر زن داداش! شروعبه سرفه کردن،کردم سریع از پارچ یه لیوان اب ریختم و خوردم به سورنا گفتم: -ای کوفت بگیری ،نمی بینی دارم زهر مار می خورم؟ با خنده گفت: -چرا دارم می بینم عین قحطی زده ها افتادی سر موزا! با اخم گفتم: -حالا بیا من رو بخور ،خوبه دوتا موز ازت برداشتما ،خسیس! بازم خندید و گفت: -شوخی کردم هر چند تا می خوای بخوری بخور ،ماکان خریده! یکی دیگه از موزا رو باز کردم و شروع به خوردن کردم از سورنا پرسیدم: -شغل تو و ماکان چیه؟بعید می دونم با شغل معمولی بتونید همچین خونه ای بخرید ! با همون خنده مسخرش گفت: -تو فک کن پول باباهامونه ،مشکلی که نداره؟ من هم یه لبخند مصنوعی زدم و گفتم: -نه چه مشکلی ،فقط می شه بپرسم باباهاتون کجان؟ با صدای ماکان برگشتم طرفش: -مگه نگفتم تو کارای ما دخالت نکن؟بار اخره دارم بهت هشدار می دم! با اخم گفتم: -بیا بزن من رو !یه سوال پرسیدم! ماکان خطاب به سورنا گفت: -امادشو باید بریم! با تعجب پرسیدم: -کجا؟؟؟ ماکان برگشت چنان نگام کرد که گفتم: -یعنی بهتون خوش بگذره هر جا می رید ،جای منم خالی کنید ! سورنا خندید و ماکان به یه لبخند کوچیک اکتفا کرد ،خطاب به سورنا گفت: -بجنب که خیلی کار داریم! بعله دیگه کار خلاف دارید ،معلوم نیست می خوان برن کجارو به فساد بکشن
  15. 40 امتیاز
    پارت هشتم با توی چشمای عسلیش اثری از خنده نبود اما با صورت خندونگفت: -نه مرسی! بیا پایین عاقد اومده! طلبکار گفتم: -من هم داشتم همین کار رو می کردم! از پله ها سریع رفتم پایین،عاقد اومده بود وماکان نشسته بود ، از صورت سرخش معلوم بود چقدر عصبانیه ،من هم رفتم نشستم عاقد صیغه رو خوند بله گفتم و تموم!انگار همه اینا یه خواب بود! من به خاطر شغلم داشتم خودم رو فدا می کردم ،انگار تازه فهمیدم چه غلطی کردم ! انگار یه سطل اب یخ رو سرم ریخته بودن ! بدون این که چیزی بگم از جام بلند شدم چ به طرف اتاق دویدم ،باورم نمی شه این کارو کردم!الان چی می شه؟قراره چه بلایی سرم بیاد؟در اتاق رو قفل کردم و خودم رو پرت کردم رو تخت ،سرم رو تو بالشت مخفی کردم و سد جلوی اشکام رو باز کردم..... ماکان: باورم نمی شد به خاطر این که خواستم جون یه انسان رو نجات بدم تو این مصیبت گیر کنم!برای این که پرستارا رو خبر کردم بخواد این بلا سرم بیاد!خواستیم مثلا ثواب کنیم کباب شدیم!حالا من با این دختره چیکار کنم؟اگه عقدش نمی کردم چی می شد؟اگه اون پیش پلیس می رفت و واسه من پرونده درست می کرد چی؟اگه می افتادم زندان چی؟اونوقت حاصل پنج سال زحمت از بین می رفت ،پنج سال جون کندن برای هدفم بی نتیجه می موند!سرم روتکون دادم تا افکار مزاحم از سرم بره !از جام بلند شدم و به طرف باغ راه افتادم،ولی گناه اون دختر چیه؟من چطور ثابت می کردم اون رو هل ندادم وقتی پله ها دوربین نداشت؟وقتی اون پرستار به دوروغ حاضر بود شهادت بده من اون رو هل دادم!حالا که این قدر به هدفم نزدیک شدم باید این بلا سرم می اومد؟ اگه فردا پس فردا این دختر از چیزی بو ببره و پیش پلیس بره من چه خاکی تو سرم بریزم؟ رفتم سمت نگهبان و گفتم: -این خانومی که همراه من وارد شد از این به بعد به هیچ عنوان اجازه خروج نداره شیر فهم شد؟ نگهبان: -چشم قربان! رفتم طرف دیگه باغ کنار یه بوته رز سرخ ایستادم ودستم رو کشیدم به گلبرگاش ،فعلا راهی جز زندونی اون ندارم وقتی کارم انجام شد می تونه از این خونه خارج شه ،فعلا نمی تونم ریسک کنم....... ترسا: از جام بلند شدم و اشکام رو پاک کردم ،من باید برای رسیدن به هدفم قوی باشم !من باید جلوی هرچی سختیه وایسم!من می تونم با هر شرایطی کنار بیام،من ترسام!دختری که پدرش رو توی یکی از عملیات های پلیس از دست داد و حالا حاضره خودش هم سرنوشت باباش رو داشته باشه!از پنجره حیاط رو نگاه کردم بادیدن گلا حال و هوام عوض شد و هوس کردم برم پیششون ،شالم رو روی سرم مرتب کردم و از اتاق خارج شدم ،با بی صدا ترین حالت ممکن رفتم تو حیاط ،داشتم گلا رو می دیدم که یهو متوجه یه جسم سیاه رنگ شدم که با سرعت داشت به طرفم می دوید، من هم شروع به دویدن کردم اون جسم سیاه که یه سگ گنده بود هم عین یوز پلنگ دنبالم می دوید ،داشتم کم کم نا امید می شدم که ماکان رو از دور دیدم ،با اخرین سرعت ممکن رفتم طرفش و پشت سرش سنگر گرفتم ،نفس نفس زنون گفتم: -این رو....از ...من..دورکن! ماکان خون سرد گفت: -جیمی رو می گی؟اون که باهات کاری نداره ،فقط چون قیافت نا اشنا بود دنبالت کرد! عادت داشتم واسه هر حرفی یه جوابی بدم ،دست خودمم نبود ،کلا اگه از یکی بدم بیاد تا اخرش میخوام به چزونمش برای همین گفتم: -قربون قیافه اشنای تو! با اخم گفت: -چه علاقه ای داری با من بحث کنی ؟ گفتم: -همین جوری جواب دادم! گفت: -دیگه همین جوری جواب نده ،خوشم نمیاد کسی بام بحث کنه! گفتم: -خوب حالا انگار تو کی هستی! تو دلم ادامه دادم ،یه قاتل خلافکار که جز بد بخت کردن جامعه و جوون ها کار دیگه ای بلد نیست ،با اخم گفتم: -به این سگه بگو گمشه اون طرف! ماکان گفت: -جیمی بگیرش! نفهمیدم چی شد ،فقط باز من بودم و این سگه که دنبالم بود ،با جیغ گفتم: -جیمی پسر خوب وایسا.......بهت سوسیس می دم......می برمت پارک .....جون جدت وایسا.. دیگه داشت نفسم می گرفت که ماکان گفت: -جیمی بسه دیگه ،وایسا! سگه از حرکت استاد ،من این همه بهش رشوه دادم ،گفتم بهت سوسیس می دم ولی وای نستاد اونوقت.... لا هی ال... ماکان اومد جلوم وایساد و گفت: -تا زمانی که این جایی بهتره تو کارای ما دخالت نکنی ،سرت به کار خودت باشه و تو چیزیم فوضولی نکنی ،وگرنه تنها کسی که ضرر می کنه تویی نه ما! سرم رو انداختم پایین و ادای دخترای مظلوم رو در اوردم: -مگه من چیکار کردم؟ در جوابم با لحن سردی گفت: -کاری نکردی و بهتره هم کاری نکنی! راهش رو کشید و رفت طرف پشت امارت ،ینی کجا می ره؟(مگه همین الان نگفت دخالت نکن؟)بابا من این جام که دخالت کنم ،نه یومدم مهمونی که،اروم راه گرفتم پشت سرش ببینم کجا می ره
  16. 39 امتیاز
    پارت ششم ترسا: جفت دستاش رو کوبید رو فرمون دهنش رو باز کرد داد بزنه که گفتم: -اگه سرم داد بکشی می رم شکایت می کنم! سورنا ریز ریز شروع به خندیدن کرد برگشت طرفم و گفت: -چه حسی داری می تونی ماکان رو تهدید کنی؟خیلی کیف می ده ،نه؟ ایی پسره دلقک!به مسخره سرم و به معنی اره تکون دادم،ماکان یه طور عصبی که من هم ترسیدم غرید: -ســــورنا! سورنا با خنده گفت: -جانم؟ ماکان سرش رو به معنی تاسف تکون داد،از حرکاتش نمی شد به حس درونش پی برد ،ولی الان مططمعنم دلش می خواد،با دست های خودش من رو چال کنه!به من گفت: -بخواب کف ماشین تا وقتی نگفتم نیا بالا. با تخسی گفتم: -این منم که دستور می دم نه تو! دوباره غرید: -گفتم بشین کف ماشین! رفتم پاعین و گفتم: -حالا می رم ،چرا رم می کنی؟ جوابم رو نداد من هم زیر چشمی از پنجره بیرون رو نگاه می کردم ببینم کجا می ره،حدود پنج دیقه بعد نگه داشت ،خواستم بیام بالا که گفت: -بالا نیا! همچین نشستم کف ماشن که ماشین چپ شد! یعنی اومدیم کجا؟نکنه اومده سرم رو زیر اب کنه از شرم خلاص شه؟خدا جونم خودت به دادام برس!ماکان رفت بیرون قبل از این که بره به سورنا گفت: -حواست باشه بیرون نیاد! وقتی رفت ،سورنا گفت: -بیا بالا! با تعجب اومدم بالا و گفتم: -مگه نشنیدی پسره چی گفت؟ دستش رو تکون داد تو هوا و گفت: -بیخیال اون مخش قاطی داره! پرسیدم: -اینجا کجاست؟ جواب داد: -آآآآ،دیگه پرو نشو ها!این چیزا به تو مربوط نیست! سرم رو تکون دادم،تقریبا نیم ساعت از رفتن ماکان گزشته بود که سورنا گفت: -بپر زیر، اومد! سریع زیر صندلی ها مخفی شدم ،در ماشین باز شد و ماشین راه افتا بعد از توقف دوباره ماشین ماکان گفت: -بیا بالا! اومدم بالا ،یهو یه چیزی وو پرت کرد تو صورتم،سورنا گفت: -عه بی ادب این چه رفتاری بازنت داری؟خجالت بکش مرد ،شرم برتو باد! من هم شروع کردم کلا وقتی یکی رو می بینم اینجوری حرف می زنه ناخداگاه نطق منم باز می شه یه چیز غیر ارادیه و بستگی به مکان و طرفم هم نداره ترسا:-اخه چقد تو بی شعوری؟مثلا می خوای گربه رو دم حجله بکشی؟نچ نچ نچ!شرم بر تو باد !شـــرم!در ضمن ما حجله نداریم گربمون هم چلگول می کشه نمی تونی بکشیش ،پس بهتره بار اخرت باشه!فهمیدی شازه ژیگول؟ ماکان پوزخند زد و گفت: -یکیش کم بود،دوتا شدن!هنوز نیمده داره واسه من ...لا اله هی ال.. سورنا به من گفت: -الان ما تویه جبهه افتادیم زن داداش؟ اخمام رف توهم ،زن داداش؟ پسره چندش!اصن حالم از کلمه زن داداش گرفته شد!سورنا گفت: -چی شد؟چرا اخم می کنی؟ سرم رو گرفتم و گفتم: -یهو سرم تیر کشید! الان خوب شد ! نمی دونستم کجا می ره فقط با دقت ادرس رو تو مغرم ضبط می کردم،کنار یه خونه که چه عرض کنم،یه کاخ ایستاد و پیاده شد ،سورنا هم پیاده شد و به منم گفت پیاده شم ،با دیدن خونهه دهنم باز موند ،سنگ کاری های عظیم و خارق العاده که دهن ادم رو باز می کردن ،سنگ نمای سفید ،ساختمونن دو طبقه بود و درخت های بلندی که توی حیاطش بودن از همین جا هم قابل دید بود ،به سورنا گفتم: -اینجا کجاست؟ در جوابم گفت: -خونمون ! ناخود اگاه از دهنم پرید: -لامصب خونه نیست که کاخ سفیده!
  17. 39 امتیاز
    قسمت اول دورگه من یک دورگه هستم ، همه منو به اسم آلمر میشناسن ولی این نیست که منو خاص میکنه ؛ پدر من جادوگری اهل لندن و مادرم ساحره ای از واشنگتن بود ، این منو از بقیه جدا میکنه. این یک رازه و کسی نباید اینو بفهمه چون پدر و مادر من تنها کسایی بودن که باهم ازدواج کردن ( ازدواج یک ساحره با یک جادوگر ( ویچ با ویز ) ) خب شاید بگید که فرق ساحره با جادوگر چیه ؟ ، فرقشون تو عملکردشونه ! یه جادوگر ( ویزارد ) اکثر توانایی های بزرگش وابسطه به چوبشه ولی یه ساحره ( ویچ ) همه ی کاراش وابسطه به ذهنشه کافیه یه ورد بخونه تا تورو نابود کنه ! ولی حالا من تنهام ، پدر و مادرم منو ترک کردن ولی نه از نوع عادی و سادش بلکه از نوعی که شب باهات بخواب میرن ولی وقتی که خورشید با نورش دنیارو از تاریکی درمیاره فقط یه نامه و گردنبند مسافرت همراه با یه چمدون ازشون به یادگار داری ... ( برات گذاشتن ) روی چمدون نوشتن که وسایلای توش کمکت میکنن ولی تا وقتی به کمک نیاز پیدا نکردی بازش نکن ؛ نامه هم که کلیشه ای بود و گفته بود ترک ما برای خودت بهتره ، خودتو ، نژادتو ، دورگه ایتو و ... پنهان کن. خب احتمالا بگید که حسن یه دورگه چیه ؟ شاید اینه که نه از طرف جادوگرا و نه از طرف ساحره ها آسیب پذیر نیستش. من اولین و تنها دورگه ی تاریخ هستم ولی به هیچ وجه دوست ندارم که آخرین باشم. تو این عصری که جادوگرا و ساحره ها خودشونو پنهان میکنن و سایه ی همو با تیر میزنن زندگی واسه ی یه دورگه خیلی بده ، شایدم خیلی خوبه ولی به هرحال پر از علامت سواله ، نمیشه چیز خاصی دربارش گفت ؛ اگه اونا چیزی دربارت بفهمن باهم متحد میشن تا نابودت کنن. انسان های معمولی هم که بسیار آسیب پذیر هستند ولی فقط کافیه که چیزی درباره ی ما دستگیرشون بشه شاید مارو نابود کنن شایدم نکنن اما ما خودمونو موظف میدونیم که از جهان هستیمون و از اون ها دفاع کنیم ، توی قوانینمونم تا جایی که من میدونم ازدواج کردن با اونا منع شده ولی من ازشون خوشم میاد و اونارو دوست دارم ، مخصوصا یکیشونو که اسمش لی لی ئه ، شاید یه روزی که همه با هم تو صلح ، اتحاد و آرامش زندگی کردیم ، باهاش ازدواج کنم و تشکیل خانواده بدم ولی فعلا نه ؛ چون نمیخوام کسیو که اینقدر دوسش دارم به دردسر بندازم. برای همین کار ، من تصمیم نهاییمو گرفتم یعنی متحد کردن همه با یکدیگر و زندگی در آرامش ، بی جنگ و دعوا ؛ پس باید برم به دیدار دامبلدور دوم تو هاگوارتز اون در حال حاضر عاقل ترین فرده وهمچنین تو انجمن های زیادی عضوه اما نباید چیزی راجب اینکه من چی هستم بفهمه. خب ، حالا وقتشه که از لستر به لندن برم پدر و مادرم بعد از ازدواجشون به لستر اومدن جایی به دور از هرگونه جادو ! وقتشه که دستمو بزارم رو گردنبندم و برم به محله ی جادوگرا تو لندن تا دامبلدور دوم رو پیدا کنم ، چون نه جای اونو میدونم نه محل مدرسه ی هاگوارتز رو ، همه ی چیزاییم که از سحر و جادو میدونم از پدر و مادرم یاد گرفتم که البته چیزهای زیادیم نیست. دستمو گذاشتم روی گردنبند و سفرم رو آغاز کردم.
  18. 36 امتیاز
    قسمت دوم دورگه یک آن وسط یه کافه ظاهر شدم ، هیچکس شوکه نشد ؛ حتما خب یه چیز عادیه بین جادوگرا ولی خود من از دیدن قیافه ی اونا خیلی متعجب شدم و ترس ورم داشت چون تا اینجای عمرم هیچوقت همچین قیافه هایی رو تو کابوس هامم ندیده بودم. خواستم از اونجا خارج بشم که یک نفر اومد و جلومو گرفت فردی بی مو و قوی هیکل ؛ شروع کرد به حرف زدن : (( کارتت باید پانچ شه. )) منم ترس و لرز رو چاشنی نیشخند خاصم کرده بودم تو جوابش گفتم : (( موقع ورود پانچ شده. )) فرد قوی هیکل : (( تازه کاری !؟ ما دوبار پانچ می کنیم ، حالا کارتت. )) من : (( وللش رفیق ... )) نذاشت حرفم تکمیل شه ، بلند داد زد و گفت : (( گفتم کارت. )) - داد نزن ، دارم بهت میگم که تازه اومدم اینجا ، اونم به اشتباه پس کارتی هم در کار نیست. = پس باید بریم پیش رئیس ... دستمو گرفت ورد جابجایی رو خوند ولی وردش عمل نکرد ، دوباره عمل نکرد! خیلی تعجب کرده بود و اخماش رفته بود توهم. تو چی پیش خودت داری ؛ چه موجودی هستی که ورد روت انجام نمیشه و عمل نمیکنه ؟! ها ! دستمو گذاشتم رو گردنبدم تا به لستر برگردم ولی به خودم گفتم نه باید ادامه بدم. هر جور بود منو پیاده برد پیش رئیسش و سیر تا پیاز ماجرارو براش تعریف کرد. برای اون هم جالب بود ماجرایی که اتفاق افتاده بود. اومد پیشم و گفت تو لندن چیکارا میکنی و چیکار داری !؟ من : میخوام دامبلدور دوم رو ببینم عصبی شد و گفت پس باید قیافه ی اصلیتو خودم ببینم ؛ خودت خواستی. ورد خوند ، ورد قوی تر ، قوی ترین ورد ( همراه با حرکات موضون چوب دستی ) ولی بازم چیزی دستگیرش نشد ... گفت : پس که اینطور میخوای دامبلدور دوم رو ببینی. باشه میتونی بری.
  19. 34 امتیاز
    قسمت پنجم دورگه به هاگوارتز رسیدیم فرا تر از انتظارم بود ... لی لی شروع کرد به صحبت کردن : = چند وقت پیش که نه در واقع چند سال پیش تو اینجا یه جنگ واقعی راه افتاد ، جنگی که توش لرد ولدمورت ارباب تاریکی ها توسط هری پاتر نابود شد ، هاگوارتز هم خیلی داغون شده بود ولی خب خیلی سریع تعمیر و بازسازی شد جوری که حتی از قبلش هم بهتر شده ، مدیر جدید هم به پاسداشت اسم و یاد دامبلدور اسم خودشو گذاشت دامبلدور دوم. وارد مدرسه شدیم ، مدرسه ای بزرگ با راه روهایی پیچ در پیچ ، لی لی منو راهنمایی کرد به اتاق مدیر ، در زدم ، درو یه نفر که گربش از خودش عجیب غریب تر بود باز کرد ... - سلام جناب ، ببخشید با آقای مدیر یعنی دامبلدور دوم کار دارم. = نمیشه ایشون هفته ی دیگه بر میگردن اینجا. - باشه مشکلی نیست ، من میرم هفته ی دیگه برمیگردم. = شوخی میکنید ! مگه قوانینو نمیدونید که باید تا پایان سال تحصیلی اینجا باشید یا اینکه باید از مدیر که فعلا نیستن اجازه بگیرید برای این کارهم باید یک هفته صبر کنید. - چی ! درو بست ؛ لی لی زد پشتم و گفت نگران نباش یه هفته بهت بد میگذزه. - امکان نداره که با تو باشم و بهم بد بگذره. به هم لبخند زدیم و شروع کردم به صحبت کردم : خب از کجا باید شروع کنیم ؟ = طبق قوانین باید اول تو گروهبندی شرکت کنی که البته چون تو سنت به سال اولی ها نمیخوره من صحبت میکنم تا بیای تو گروه ما سال آخری ها. - آهان باشه ، ممنون مرسی = خواهش - راستی امشب باید کجا شبو صبح کنم ؟ = فعلا تا باهاشون حرف بزنم بیا تو اتاق گروه ما. - بازم مرسی = دوباره خواهش وارد اتاق شدیم شروع کرد به معرفی : اینا جان ، لئونارد و مایکل هستند.
  20. 34 امتیاز
    قسمت چهارم دورگه - چی ! اون از کجا خبر داره ؟ اصلا چجوری تونست منو بیاره اینجا آخه !؟ حالا که اینطور شد هرجوری شده باید برم هاگوارتز پیش دامبلدور دوم تا باهاش صحبت کنم. به کمک گردنبند به کافه برگشتم ولی خبر از لیلی نبود ... حتما از دستم خیلی ناراحت شده ... باید سرموقع بهش جریانو بگم ... بدون کمک از هیچ نوع جادویی به خونه رفتم ، بعد از خیره شدن به بیرون و تماشای مردم شهر با خودم گفتم که چرا پدر و مادرم منو ترک کردن ؟ هروقت دیدمشون ازشون میپرسم ؛ الآنم که دیر وقته و باید برم با خواب کشتی بگیرم ... صبح با کلی فکر و خیال آماده ی سفر شدم پشت آدرس توی کاغدی که تو چمدون بود نوشته شده بود : این وسایلارو حتما تهیه کن و با قطار به هاگوارتز برو به هیچ وجه از گردنبند استفاده نکن ! لیست وسایل : چوب دستی ، جغد ، کتاب های آموزشی (نسبت به سنت). رفتم به بازار جادوگری لندن و وسیله هارو تهیه کردم. سوار قطار شدم ؛ انگاری واگن اختصاصی خودم بود پس لم دادم و گرفتم خوابیدم که یهویی .... در باز شد چشامو کم کم باز کردم. وای نه چی !؟ لی لی ؟ سریع پامو جمع کردم. اومد تو و باهم شروع کردیم به حرف زدن ، اونم تعجب کرده بود و میگفت : = طبق سن من و تو که البته من از تو چند سال جوونترم ( همراه با لبخند ) باید تا الآن فارغ التحصیل میشدی و خب راستش من تا حالا تورو اینجا ندیده بودم ، منم امسال آخرین سال تحصیلمه ؛ البته اینم بگم که از غیب شدن یهوییت تو کافه یچیزایی دستگیرم شده بود. - نه ببین من فقط میخوام دامبلدور دوم رو ببینم و باهاش حرف بزنم ، قضیه ی کافه هم که کلا مسئلش جداست. گردنبدمو دید و گفت : = چه گردبند خوشگلی - اوه ، آره ... دیگه یادگار پدر و مادرمه. ( بهش گفته بودم که پدر و مادرم تو سقوط هواپیما به رحمت خدا رفتن ) = بابت پدر و مادرت متاسفم که ... ( همراه با لحنی غمناک ) - ممنون ؛ دیگه کاریه که شده. تا خود هاگوارتز مشغول حرف هایی شدیم که سر و ته نداشتن ...
  21. 34 امتیاز
    قسمت سوم دورگه داشتم میرفتم ... که بلند داد زد و گفت : هروقت وردی که باعث میشه ورد ما درست کار نکنه رو بهمون گفتی چیز خوبی نصیبت میشه در واقع همون چیزی که میخوای من : باشه فکرامو میکنم و بهت خبرشو میدم ولی قبلش تو بگو دامبلدور دوم کجاست ؟ = تو هاگوارتز - آدرس هاگوارتز ؟ = سوالت شد دوتا ! فکراتو که کردی خودم میبرمت پیش دامبلدور دوم. از اونجا اومدم بیرون. شروع کردم به تحقیق کردن برای پیدا کردن دامبلدور دوم ولی هیچکس بهم درست جواب نمیداد یا جواب سر بالا میداد. یاد چمدون افتادم ، پس از گردنبند برای برگشتن به خونه استفاده کردم ؛ خیلی آروم و حساس داشتم چمدونو باز میکردم ، یعنی چی میتونه توش باشه ؟ ... وای نه ! ، آدرس هاگوارتز یعنی تو چمدون فقط همینه !؟ نمیدونم خب منم به همین نیاز داشتم دیگه. خودمو برای سفر آماده کرده بودم ولی نیاز داشتم که قبلش لی لی رو ببینم ... بهش پیام دادم و قرار شد که امروز همدیگرو توی کافه ببینیم. سر قرار که حاضر شدیم ، بعد از سلام و احوالپرسی های همیشگی ؛ شروع کردم به حرف زدن. ( حرف زدن باهاش و نگاه کردن بهش منو به زندگی امیدوار میکرد. ) یه لحظه روشو برگردوند تا از تو کیفش یه چیزی برداره. * آلمر توسط یک نفر در یک جای دیگه ظاهر میشه * - من کجام ! تو کی هستی ؟ اصلا چجوری منو آوردی اینجا !؟ اصلا وردت چجوری عمل کرد ! نکنه تورو همون مرده اسیر کرده ؟ = ببین بچه به نفعته که دنبال دامبلدور دوم نباشی ! من اسیر کسی نیستم و درباره ی ورد خب چرا نباید عمل میکرد ؟ - چون ... ، چون ؛ آها چون من ضد ورد دارم = پس که اینطور تو ضد ورد داری ؟ ها ! بهت دارم میگم پاتو دوباره نزار تو لندن. توصیه من به تو اینه که دستتو بزاری رو گردنبندت و برگردی به خونه تا دردسر درست نکردی. * فرد ناپدید میشه *
  22. 32 امتیاز
    قوانین نوشتن رمان ... سلام خدمت نویسندگان عزیز : ضمن تشکر از شما بابت ثبت نام در سایت ( 98iia ) باید چند نکته رو خدمتتون عارض شوم که نه برای رمان شما و‌نه سایت ما مشکلی ایجاد نشه . 1) اگر عضو سایت نیستید لطفا اینجا کلیک کنیدو ثبت نام کنید ، حتی اگر تمایلی به نویسندگی نداشته باشید ، نویسندگان ما نیاز به نظرتان شما دارند و یا در قسمت های دیگر سایت احتیاج به پست های مفید شما داریم . 2) خیالپردازی کنید اصلا نیاز نیست تمامی جزئیات رو بیان کنید گاه ی قسمتی از رمان را فراموش میکنید یا به مشکلی برمیخورید ، ادامه ی رمان رو با استفاده از تخیلاتتون ادامه دهید ویا به زبان ساده تر به موضوع دیگر پرش کنید و داستان رو هیجان انگیز کنید . 3) لطفا نکات نگارشی رو رعایت کنید ، مثلا هرکجا احتیاج به مکث کردن هست ، کاما ، بگذارید . و همچنین کلمات را درست به کار ببرید . یعنی هم در جای مناسب به کار ببرید و هم غلط املائی نداشته باشد. چگونه نویسنده حرفه ای شویم ؟ 4) شما به عنوان نویسنده به عنوان الگو برای خوانندگان هستید ، کسانی هستند که‌خود را جای شخصیت های داستان شما میگذارند ، پس سعی کنید رمان شما آموزنده هم باشد . 5) اینجا لس آنجلس نیست ! لطفا ، خواهشا ، فرهنگ غربی رو‌در رمان هاتون به کار نبرید . دین ما اسلام است و از هرگونه گفتن بی بندو باری در رمان هاتون اجتناب کنید. از کلماتی مثل حر*ومزا*ده، دی*وث ، ل*ب گرفتن ، تخت خواب رفتن ، سک*س 6 *s*x ، توصیف بدن ، فراری شدن دختر ، بردگی ، ه*رز*گی ، خوردن نوشیدنی غیر مجاز ، وهرچیزی که درجامعه رواج نداره و باعث خدشه دار شدن تعصبات میشود ، بپرهیزید . 6) از شکلک ها استفاده نکنید ، چون وقتی تبدیل به کتاب میشه داستانتون اون شکلکها به شکل مربع ، یا اگر وسط سطر باشه نظم پاراگراف هاتون رو بهم میریزه و باعث میشه خواننده از ادامه دادن رمان خسته بشه و رمان های دیگتون هم مورد استقبال قرار نگیره . 7) حتما هر چه زودتر رمانتون رو در قسمت نقد قرار بدید ، ببینید نظر مدیران و کاربران سایت درمورد رمانتون چی هست ؟ کاربران گرامی در صفحه اصلی رمان یا داستان کوتاه چیزی ارسال نکنید ، درقسمت نقد بیان کنید چنانچه که نویسنده ای فراموش کرد قسمت نقد برای رمان بزاره خودتون یه قسمت نقد و نظر برای رمان ایجاد کنید. *** قسمت نقد چیست ؟(لطفا این قسمت را هم حتما بخوانید ) 8 ) در صفحه رمان خود، به غیر از پارت های رمان چیز دیگری ننویسید. و در صفحه رمان دیگر کاربران نیز مطلبی ارسال نکنید. 9) لطفا رمان هاتون محتویاتش با رمان های دیگه یکی نباشه ، (مثلا در حال حاضر در اکثر رمان ها شخصیت داستان یا بی پدر و‌مادر هست یا در داستان پدر و مادرش میمیره. ) شما متفاوت تر رمان بنویسید ! 10) یا تمام رمان رو به زبان خودمونی بنویسید یا ادبی . 11) کاربران و نویسندگان عزیز این سختگیری ها برای خودتون مفیده . بهر حال اگر ناشر از رمان شما استقبال کنه باعث افتخار ماست ؛ باید بگویم که رمانتون رو در سایت های دیگه انتشار ندید.. اگر رمانتون به نیمه رسیده و قصد ادامه دادنش رو ندارید در قسمت ارتباط با مدیران به ما بگویید. 12) دوستان اگر از مطلبی بازدید میکنید ، حتما از استاتر تشکر کنید ، نظراتتون رو درباره هر رمان در قسمت نقد رمان بگویید اما حتما دکمه تشکر و بزنید ، هم ما خوشحال میشیم هم نویسنده روحیه میگیره و هم شعور خودتون رو‌میرسونید . در تشکر کردن خساست به خرج ندهید . 13) نویسندگان عزیز لطفا اگر نویسنده ای خلاف قوانین شرعی و اجتماعی مطلب مینویسد حتما به صورت خصوصی مارا مطلع کنید . 14) اگر وقت ندارید رمان رو شروع نکنید ! رمان های شما خونده میشه و خوانندگانی داره ، به خاطر احترام به خوانندگانتون حداقل یک قسمت در روز بگذارید . رمان هایی که تا سه هفته پارت جدیدی نداشته باشند، به قسمت رمان های متروکه منتقل خواهد شد. 15) برای تبلیغ رمانتون در قسمت امضا لینک رمانتون رو بگذارید و در پیام خصوصی مزاحم کاربران نشید، همین طور اگه کسی ازتون تشکر کرد درقسمت نقد رمان خودتون از کاربران تشکر کنید . 16) توجه داشته باشید! وقتی که رمان شما در صفحه اصلی سایت منتشر شد، امکان حذف اون به هیچ عنوان وجود نخواهد داشت. سخن اخر- دوستان لطفا این قوانین رو رعایت کنید ، اگر هیچ کدام از موارد بالا رعایت نشه بخصوص شماره ۵ ، (چون باعث فیلتر سایت میشه )متاسفانه پارت رمانتون حذف میشه از همین الان عذر خواهی میکنم .
  23. 31 امتیاز
    نام رمان : دورگه نویسنده : A.H.M (امیرحسین معاصری) کاربر انجمن نودوهشتیا ژانر : تخیلی _ عاشقانه _ ماجراجویی _ معمایی _ هیجانی _ فانتزی هدف : علاقه به نوشتن و ایجاد یک داستان با محوریت های مختلف ... ساعت پارت گذاری : نامعلوم برگرفته شده از سری هری پاتر اثر جی.کی.رولینگ ناظر رمان : آقای امیدرضا پاکطینت مقدمه : دنیای جادوگرها از دنیای ساحره ها جداست ... دنیایی که پر از رمز و رازه ، دنیایی مخوف که دونستن و فهمیدن رازهاشون تاوان سنگینی داره ، افراد خوب و بد همه جا هستن حتی توی این نوع دنیا ها ولی کاش که هیچوقت روزی نرسه که افراد شیطان صفت و پلید بر این دنیاها حکومت کنند ... خلاصه : داستان درباره ی پسری به اسم آلمر هستش ، پسری که سعی میکنه دنیایی بدور از دشمنی بسازه اونم فقط بخاطر ... ، آلمر دارای قدرت های بسیار زیادیه اگه راستشو بخواین آلمر یه دورگس ! این پسر دورگه نیاز به کمک داره پس میره سراغ دامبلدور ولی ... . صفحه ی معرفی و نقد رمان دورگه
  24. 31 امتیاز
    پارت دوم وارد دانشگاه شدم از دور سحر رو دیدم باشوق دویدم پیشش و گفتم: -به به افق خودم ،چطوری هپروت؟ اخماش رو کشید توهم و گفت: -اخه پاری جون چند بار بگم اسم من سحره؟؟؟س...ح....ر!کی می خوای بفهمی؟ زدم به شونش و گفتم: -اخه تو فرق ،سحر و بامداد و افق و پگاه و صبح و اینا رو به من بگو!بابا همش یه معنی می ده سحر:-ول کن حالابیا بریم تا سس خرسی نرفته سر کلاس! با یاد اوری سس خرسی دست سحر رو گرفتم و عین کش تنبون کشیدم دنبال خودم،استاد داشت وارد کلاس میشد ،رفتم جلوش و گفتم: -عه استاد از شما بعیده!خانوما مقدم ترن! این رو گفتم و دست سحر رو کشیدم و بردم نشوندم اخر کلاس ،بعد از یه هفته اجراج چقدر دانشگاه می چسبه نه؟استاد اومد تو کلاس ،با اخمی که داشت کل پچ پچای کلاس رو خوابوند،از اول شروع کرد و عین بز کوهی درس داد ،داشتم با سحر حرف میزدم و خاطرات یه هفتم رو می گفتم که با صدای بلند سس خرسی ،سرجام سیخ شدم،باداد گفت: -خانوم بزرگمهر بسه دیگه!هرچی نگاتون می کنم از رو نمی رید!اگه تحمل کلاس رو ندارید بفرمایید بیرون ،خانوم کلاس رو بهم نریزید! به چه جراتی سر من داد می زنه؟با همون صدا گفت: -این مبحث رو توضیح بدید ببینم! چشمامو عین گربه شرک کردم و بهش خیره شدم ،(منظورم خر شرکه ها)خواستم مثلا مظلوم نمایی کنم گفتم: -سس خر.... با نشگونی که سحر از پام گرفت رفتم یه دور حوریا رو ملاقات کردم که با صدای جیغم به ملاقات خاتمه دادم ،اوا تازه می خواستم شماره بگیرما!: -چه مرگته؟چرا رم میکنی؟؟؟ یه لحظه فهمیدم چی می خواستم بگم،نگام به استاد افتاد که سرخ سرخ بود ،اروم طوری که نشنوه گفتم: -الان همه جارو سسی می کنه! چند نفر که نزدکم بودن ریز ریز خندیدن ،استاد با خشم گفت: -چی بهشون گفتی؟ با پرویی گفتم: -من؟نه اشتباه می کنید استاد!شنیدید میگن دانشجو به ترک دیوارهم می خنده؟قضیه همونه!
  25. 31 امتیاز
    پارت اول از دست بحث های تکراری مامان و بابام راه افتادم طرف اتاقم ،واقعا نمی فهمیدم چرا مامان و بابا اسرار به ازدواج من دارن!من حتی پسر کبری خانوم رو یه بارم ندیدم ،اونوقت مامان پیله کرده باید با اون ازدواج کنی!کبری خانوم یکی از دوستای قدیمی مامان اینا بود که ماه پیش از ترکیه اومدن اینجا و از اون موقع هی تا من رو می بینه نیشش باز می شه!اقا من نخوام از دواج کنم باید کی رو ببینم؟ها؟باید کی رو ببینم؟خودم رو روتخت پرت کردم ،همیشه عاشق این کار بودم ،چشمام رو روی هم فشار دادم و سعی کردم بخوابم ،بافکر اینکه پسر کبری خانومم یه جوری دست به سر میکنم ،چشمام گرم شد و کم کم خوابم برد...... *** صبح باصدای فریاد ننم،نه اشتباه شد مادر گرامیم ،چشمام رو باز کردم ،دیشب همش کابوس دیدم دارم بایه مرد سیاه پوش ازدواج می کنم که صورتش سیاهه ،بعد یهو مامانم میاد بغلم کنه می بینم قیافش شبیه موشه ،بر می گردم به داماد نگاه کنم یهو قیافش شکل گربه میرشه و می اوفته دنبال مامانم،با چشمام دنبال پدر گشتم دیدم خر شرک شده....اصن یه خوابی بود که!یه خمیازه بلند کشیدم و راه افتادم طرف دستشویی،یه لحظه نگام خورد به ایینه ،یا حضرت جن!،دیرم شد،سس خرسی رام نمی ده!بیخیال دستشویی شدم وسریع لباس پوشیدم و جزوه هام رو چپوندم تو کولم،پریدم رو نرده هاا و یوووهوووو!داشتم کیف دنیا رو می بردم که یه نفر اومد جلوم ،با دیدن قیافه برزخی مامانم ،گفتم: -به به پری جون خودم،چطور مطوری؟ مامان باداد گفت: -پاااااارمیس! باخنده گفتم: -جونم مامانی؟کلا یه قدم باهات فاصله دارم ،به حنجرت فشار نیار ،سرطان حنجره می گیری! خواست دوباره داد بزنه که سریع دویدم طرف در و کتونیام رو برداشتم ،داشتم می رفتم گفتم: -حرس نخور پری جون ،پوستت چروک می شه ،اونوقت واسه بابام زن جوون می گیرما! هرآن ممکن بود منفجر بشه ،برای همین سریع پریدم بیرون ،و دویدم طرف ماشینم ،بین راه کفشام رو پوشیدم ،گازیدم به سمت دانشگاه


×