رفتن به مطلب

پرچمداران

  1. zeynab29

    zeynab29

    کاربر خاص💛


    • امتیاز

      117

    • تعداد ارسال ها

      1,365


  2. kosarr

    kosarr

    کاربر عادی


    • امتیاز

      47

    • تعداد ارسال ها

      374


  3. maew._.tz

    maew._.tz

    مدیریت


    • امتیاز

      39

    • تعداد ارسال ها

      2,735


  4. Kosarbayat398

    Kosarbayat398

    مدیریت


    • امتیاز

      34

    • تعداد ارسال ها

      1,817



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در یکشنبه, 23 دی 1397 در همه بخش ها

  1. 8 امتیاز
    قدر همو بدونیمـ... زیر خاک انتن نمی دهـ :))
  2. 6 امتیاز
    سلام دوستای گلم❤? شرمنده یه مدت خیلی درگیرم... نمی تونم پارت بزارم... تا پارت بعدی فعلا?❤ پ.ن: فعلا برای کارای ناظری و ترجمه امو اینا هستم... ولی انگار نیستم??❤
  3. 5 امتیاز
    -بنده‌ی تنهایی‌ام تا زنده‌ام گوشه‌ای دور از همه جوینده‌ام می‌کشد جان را هوای روز یار از چه با غیر آورم سِر روزگار؟ #نیما_یوشیج
  4. 5 امتیاز
  5. 4 امتیاز
  6. 3 امتیاز
    چقدر بده که زورت فقط به پروفایلت برسه ?
  7. 3 امتیاز
  8. 3 امتیاز
  9. 3 امتیاز
    امکان نداره اونیکه زندگیش رواله، هی بیاد واسه بقیه بگه و فخر بفروشه. خوشبخت بودن دقیقا همون کمبودیه که میخوای با تعریف کردن واسه بقیه جبرانش کنی.. پ.ن. : راست میگه خداییش
  10. 2 امتیاز
  11. 2 امتیاز
    پیدا نکردین چیستانو؟ @Bahareh @Reihi._.ms @Giiilass @raha1381 @Kosarbayat398 @m
  12. 2 امتیاز
    ببین بازم مشکل دارع؟ ویرایش کردم به جز پارت اول
  13. 2 امتیاز
  14. 2 امتیاز
  15. 2 امتیاز
  16. 2 امتیاز
    نوشته بود: " کجایی؟ " همین؟.. لبامو کج کردم و به نوشته ش زل زدم. در جواب حرفهام فقط نوشته کجایی. خیلی خورد تو ذوقم. نوشتم: + تو خیابون! گوشی رو قفل کردم و رو به بهار گفتم: + میریم خونه؟ بهار کمی به طرفم مایل شد و همون طور که ضبظ رو کم میکرد گفت: - چی، نشنیدم. +یاس: میگم میریم خونه؟ -بهار: نه. میریم کافه. سرمو تکون دادم و گفتم: + پس بی زحمت اول منو برسون خونه بعد برو. -بهار: مگه تو نمیای؟ +یاس: نه. -بهار: چرا؟ +یاس: چرا داره؟؟ بهار لباشو کج کرد و گفت: - میای یه گوشه میشینی. کار خاصی نمیخوادانجام بدی. به سمت شیشه چرخیدم و گفتم: + علاقه ای ندارم. بهار دیگه چیزی نگفت و دوباره صدای ضبط رو زیاد کرد. صفحه ی گوشی رو روشن کردم. پیام نداده بود. سرمو به شیشه تکیه دادم و چشمامو بستم. ><><><><>< از ماشین پیاده شدم و تعارفشون کردم بیان بالا ولی قبول نکردن. خداحافظی کردم و وارد ساختمون شدم. کلید انداختم و در خونه رو باز کردم. همین طور که در خونه رو می بستم، کفشامو تو جا کفشی گذاشتم و وارد سالن شدم. به ساعت نگاه کردم. ساعت ۲۰:۱۵ دقیقه بود. رفتم تو اتاقمو لباس هام رو با یه دست تاپ شلوار عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم. دوباره از جام بلند شدمو رفتم سر وقت کمدم. گوشیمو از توی کیف برداشتم و همین طور که قفل صفحه رو باز میکردم روی تخت دراز کشیدم. برای مرساد نوشتم: " عزیزم ساعت چند میای خونه؟ " و ارسال کردم. به پهلوی راست چرخیدم و گوشی رو جلوی صورتم گرفتم و به صفحه ش زل زدم. بعد دو دقیقه جواب داد: " معلوم نیست. " نوشتم: " کاشکی با بهار میرفتم.. " سریع جواب داد: " کجا؟ " لبخند زدم و نوشتم: " کافه. " جواب داد: " میخواستی بری! " با تعجب به صفحه ی گوشی زل زدم. یعنی مشکلی باهاش نداره؟! براش نوشتم: " یعنی هیچ مشکلی با کافه رفتن من نداری؟ " با تاخیر جواب داد: " دیگه نه! " اخمام جمع شد و متفکر گفتم: + یعنی چی نه؟! براش نوشتم: " منظورت چیه؟ " چند دقیقه گذشت و مرساد جواب نداد. گوشی رو کنارم گذاشتم و روی پشت دراز کشیدم. ><><><><><><>< مطب خیلی شلوغ بود. از یک طرف مدام زنگ میزدن برای گرفتن وقت از یک طرفم سوال کردنای بقیه که، کی کارشون تموم میشه؟ پس چرا کسی که داخله نمیاد بیرون؟ دکتر ساعت چند میره؟ وای دیرم شده و.... دیگه داشتم دیوونه میشدم. توی این وضعیت یه پسر جوون وارد مطب شد و یه راست به سمت من اومد. --سلام، خسته نباشید. صالحی هستم. برای استخدام اومدم. متعجب به سرتاپاش نگاه کردم و گفتم: + سلام مرسی..برای استخدام اومدین؟ -صالحی: بله..دیروز با اقای رستگار هماهنگ کردم. گیج گفتم: + ولی ایشون به من چیزی نگفتن. چیزی نگفت که گفتم: + خیلی خب..چند لحظه صبر کنید به دکتر خبر میدم. گوشی رو برداشتم و دکمه ارتباط با اتاق مرساد رو زدم. کمی طول کشید تا جواب داد. -مرساد: بله؟ +یاس: دکتر اقایی به اسم صالحی اومدن و میگن برای استخدام اینجا هستن. چیکار کنم؟ -مرساد: بعد اخرین نفر بفرستش تو. و قطع کرد. گوشی رو گذاشتم و رو بهش گفتم: + منتظر بمونید تا بعد از اخرین نفر برید داخل. -صالحی: مچکرم. به سمت صندلی ها رفت و نشست. سرمو با کامپیوتر گرم کردم. چجوری این پسره رو پیدا کرده؟؟ نا محسوس شونه بالا انداختم و سرگرم کامپیوتر شدم. اخر وقت کاری بود و کسی توی سالن نبود. اون پسره هم رفته بود تو اتاق مرساد. داشتم وسایلامو جمع میکردم که در اتاق باز شد و هر دو اومدن بیرون. پسره از مرساد تشکر کرد و بعد خداحافظی رفت. از جام بلند شدمو گفتم: + منشی جدیدته؟ -مرساد: اره..از فردا دیگه نمیخواد بیای. زیر لب هومی گفتم و از مطب اومدیم بیرون. ><><><><><>< به ساعت نگاه کردم. ده و نیم بود. از جام بلند شدم و رفتم تو اتاق. لباس هامو با یه مانتوی ماشی و شال و شلوار مشکی عوض کردم و بعد برداشتن کیفم از اتاق خارج شدم. قبلش با اژانس تماس گرفته بودم و راننده پایین منتظرم بود. از ساختمون خارج شدمو یه راست به سمت ماشین رفتم. نشستم و ادرس رو بهش دادم. یک ماه گذشته و باید طبق قراری که با مشاورم گذاشتیم ماهی یک بار برم پیشش. سرمو به شیشه ی ماشین تکیه دادم و چشم هامو بستم. راننده یه اهنگ بی کلام گذاشته بود که عجیب ارامش بخش بود. تو حال و هوای خودم بودم که گفت: - خانوم رسیدیم. صاف تو جام نشستم و گفتم: + خیلی ممنون..چقدر میشه؟ -راننده: قابل نداره .... تومن. پولو بهش دادم و از ماشین پیاده شدم. به سمت مجتمع رفتم و وارد ساختمون شدم. در واحد رو زدم و منتظر موندم تا باز کنن. بعد چند لحظه در باز شد. سلام کردم و رفتم تو. چند نفر دیگه هم داخل بودن. روی صندلی نشستم و سرمو انداختم پایین. یه جورایی استرس داشتم. سری پیش دکتر گفت مرساد رو هم راضی کنم تا با هم بیایم اما من ترسیدم بهش بگم میرم مشاوره و دکتر گفته تو هم باید باشی. از یک طرفم استرس اینو داشتم دکتر حرفایی رو بهم بزنه که اصلا دوست ندارم.
  17. 2 امتیاز
    نگاهمو ازش گرفتم و به سمت اتوسا چرخیدم. به سینی چای اشاره کردم و گفتم: + سرد میشه. اتوسا با لبخند یه استکان برداشت و گفت: - ببخشید. انداختیمت تو زحمت. همین طور که خم میشدم گفتم: + نه بابا چه زحمتی. وقت نهار بود و بقیه مشغول حرف زدن بودن. از جام بلند شدمو به سمت اشپزخونه رفتم. اول از همه به طرف گاز رفتم و زیر قابلمه رو خاموش کردم. از قبل ظرف ها رو اماده روی کابینت گذاشته بودم. از تو یخچال پارچ اب به همراه چند تکه نون برداشتم و گذاشتم روی میز. ظرف ها رو روی میز چیدم و دیس برنج و خورشت خوری رو پر کردم و گذاشتم وسط میز. همه چیز که اماده شد بقیه رو صدا زدم برای نهار. با کمی تاخیر وارد اشپزخونه شدن. بهار با دیدن میز گفت: + به به..چه کردی. لبخند زدم و چیزی نگفتم. همگی سر میز نشستیم و مشغول شدیم. موقع شستن ظرف ها اتوسا و بهار اجازه ندادن دست به هیچی بزنم. وقتی هم اصرار میکردم بهار میگفت: - اقا مرساد، لطف کن این زنتو از تو اشپزخونه ببر بیرون مرسادم که مثله همیشه بی تفاوت فقط نگاه میکرد. خلاصه با خنده و شوخی ظرف ها رو شستن و منم اشپزخونه رو مرتب کردم. بهار دستاشو با دستمال کاغذی خشک کرد و اروم گفت: - به مرساد گفتی میخایم بریم بیرون؟ +یاس: اره. اجازه داد. بهار مشکوک نگاهم کرد و گفت: - به جان خودم یه چیزی شده. خندیدم و چیزی نگفتم. -بهار: خب برو حاضر شو دیگه. باشه ای گفتم و از اشپزخونه اومدم بیرون و به سمت اتاقم رفتم. از توی کمد یه مانتوی مشکی برداشتم و گذاشتم روی تخت. میخواستم مانتو رو با شلوار مشکی و شال زرشکی ست کنم. شلوار و شالو هم کنار مانتو گذاشتم و یه تاپ از داخل کشو برداشتم و با بلوز تنم عوض کردم. بافت موهامو باز کردمو گوجه ای بستم. لباس هامو پوشیدم و کمی عطر هم به مچ دستام زد. کیف مشکی رنگمو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون. مرساد توی سالن نبود. اتوسا با دیدن من گفت: - خب، یاسم که اماده شد. پاشو بریم. بهار از جاش بلند شد و گفت: - بازم مشکی.. +یاس: چشه؟ به این قشنگی. راستی مرساد کجاست؟ -بهار: رفت بیرون. به سمت در رفتم و گفتم: + پس چرا به من چیزی نگفت؟!. هیچکدوم جوابی ندادن و از خونه اومدیم بیرون. ><><><><>< روی صندلی های انتظار نشسته بودیم تا کسایی که داخل سالن هستن بیان بیرون بعد ما بریم. گوشیمو از تو کیفم برداشتم و برای مرساد نوشتم: " سلام، کجا رفتی بی خبر؟ " بهار توی گوشیم سرک کشید و گفت: - داری چیکار میکنی؟ صفحه ی گوشی رو سمت مخالفش چرخوندم و گفتم: + فضولو بردن جهنم گفت هیزمش تره! چپ چپ نگاهم کرد و گفت: - قراره به زودی بازخواست بشی اون وقت برای من نطق میکنی؟! خندیدم و گفتم: + چرا باز خواست؟ چشمامو بالا پایین کرد و گفت: - درباره ی کارای اخیرت. شونه بالا انداختم و گفتم: + مجبور نیستم توضیح بدم. -بهار: پر رو نشو دیگه. بهش چشم غره رفتم که گفت: - باز که چشات چپکی شد. +یاس: فکر کنم بهت گفته باشم چی بین من و مرساد گذشته. کمی فکر کرد و گفت: - یادم نمیاد. اتوسا به طرف ما خم شد و گفت: - اخه خنگ، وقتی این همه به خودش رسیده و رفتارش با مرساد صدو هشتاد درجه تغییر کرده یعنی با هم خوب شدن دیگه. +یاس: از این بچه یاد بگیر..چقد زرنگه. بهار به اتوسا چشم غره رفت که خندم گرفت. نیم ساعت گذشته بود که در سالن باز شد همه اومدن بیرون. سالن که خالی شد ما رفتیم تو. البته تعداد نفرات خیلی زیاد بود. اتوسا از قبل کلی خوراکی خریده بود. ردیف پنجم نشستیم و منتظر موندیم تا سالن پرشه. رو به بهار گفتم: + حالا چه فیلمی هست؟ -بهار: خیلی خنده دار و جالبه...خوشتون میاد. اهانی گفتم و به صندلیم تکیه دادم. ><><><><>< بهار همین طور که میخندید گفت: - وای خدا، ترکیدم. لبامو کج کردم و گفتم: + انقدرام خنده دار نبود. تک خنده ای کرد و گفت: - اتفاقا برعکس. ندیدی سالن از صدای خنده پر شده بود؟. شونه بالا انداختم که اتوسا گفت: - بهار من رانندگی میکنم. بهار که داشت همون طور میخندید و میخواست در ماشینو باز کنه، رو کرد به اتوسا و گفت: - چرا؟؟ اتوسا به سر تاپاش اشاره کرد و گفت: - میترسم با این حالت مارو به کشتن بدی. چینی به بینیش داد و گفت: - گمشو بابا. بعدم اداشو در اورد. اتوسا به من نگاه کرد و زد زیر خنده. حقم داشت. قیافه ی بهار واقعا جای خنده داشت. سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم. اتوسا از عقب خودشو کشید جلو و ضبط رو روشن کردن. بهار هم کار ناتمومش رو با زیاد کردن صدا تموم کرد. هر دو با اهنگ همخونی میکردن. به سمت شیشه چرخیدم و به بیرون نگاه کردم. تمام حواسم پیش مرساد بود. گوشیمو از توی کیفم در اوردم. قفلشو باز کردم و رفتم تو لیست پیام ها. جواب پیامم رو نداده بود. براش نوشتم: " غرق در دریای هجران توام. دلبرا، دریاب ما را. " و ارسال کردم. فکر نمیکردم جواب بده اما همون موقع برام پیام اومد. سریع بازش کردم.
  18. 2 امتیاز
    اون چیه که رمینش سفیده اسمونش قرمز ابرهاش مشکی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ♥️??️
  19. 1 امتیاز
    سلام زینب خانومم❤ مطمئنی درست نوشتی عزیزم؟ ببین یه چیستان داریم که: اون چیه آسمانش سبز و زمینش قرمز و ... منظورت همینه یا نه یه چیز دیگه اس؟ یکم راهنمایی کن گلم? @zeynab29
  20. 1 امتیاز
  21. 1 امتیاز
  22. 1 امتیاز
    و لطفا بعد از اینکه 15 پارت نوشتین در خواست ناظر بدین تا کار ویراستاری رمانتون زود تر تموم بشه با تشکر??
  23. 1 امتیاز
    #پارت_۲۲ قدرت آبراهام با تاراج برابری نمیکرد خیلی زود نیروی جادویی آبراهام و آبروشن به اتمام رسیدو اون دو به اعماق دره تباهی پرت شدن ایلیا باید فکری میکرد فرصتی برای از دست دادن نداشت پس برای آخرین بار نیروی فرمانروایان رو قرض گرفت و طلسم قدرتمندی رو اجرا کرد آب دریاها بالا اومد ، سرزمین هایی از زمین جدا شدو ایلیا دنیا رو به دو بُعد تقسیم کرد و مردم عادی و بدون جادو رو به بُعد دیگه ای انتقال داد. تاراج که از دست مزاحمین خلاص شده بود پرنده عظیم الجثه ی که از سایه ایلیا متولد شده بود رو احضار کرد پرنده خیلی خوب میتونست وجود ایلیا رو حس کنه نقشه تاراج این بود که از طریق پرنده سیاه که جزئی از ایلیا بود جسم اون رو تسخیر کنه و اون رو تحت فرمان خودش در بیاره و اینطور قدرت روشنایی رو هم بدست بگیره. زمان برای ایلیا به پایان رسیده بود حتی فرصت خداحافظی با شهرزاد رو هم نداشت میتونست حس کنه که پرنده سیاه به دنبالش اومده و هر لحظه نزدیک تر میشه هنوز امید وجود داشت چیزی از دست نرفته بود سرآغاز ماجرا از اینجا بود ، چشماش رو بست پاشنه عصاش رو چند باری به زمین زد تق تق جادوی سنگ پرنده سیاه در آسمان تبدیل به سنگ شده بود و سقوط کرد همون لحظه شهرزاد وارد صحن شد و به سمت ایلیا دوید اما ایلیا تبدیل به مجسمه سنگی شده بود.
  24. 1 امتیاز
    پارت دوم: از ساختمان خارج شدم، سر نبش خیابان ایستادم مردد بودم. لبم را گزیدم و با خودم فکر کردم " کجا بروم؟" خانه خودمان که این روز ها قرارگاه تنش و اضطراب بود؟ شانه ام را بالا انداختم و در دلم تکرار کردم که آن جا هر جا که باشد، بهترین مامن برای روزهای سخت من است. لرزش گوشی ام باعث شد تا دستم را سمت کوله ام ببرم. بدون اینکه به اسم مخاطب نگاهی بکنم بی حوصله گوشی را دم گوشم گذاشتم. _آوا آرام گفت: الو ؟ یه لحظه صبر کن تانی. این پا و آن پا کردم و منتظرش ماندم. آوا نفس عمیقی کشید و گفت: مطب مهیاری؟ _ پوفی کردم و گفتم: نه! می خوام برم خونه. _ آوا: عزیزت زنگ زده بود. چشمانم را درحدقه چرخاندم و گفتم: چی می گفت حالا؟ _ آوا آرام گفت: نگرانت بود.... لبم را گاز گرفتم تا مبادا بغضم بشکند. دیدن این که عزیزانم در بحرانی ترین شرایط هم، هوایم را داشتند؛ حالم را دگرگون می کرد. آوا ادامه داد: میای کتابخونه؟ بعدش بریم بیرون یه هوایی بخوریم. نفس عمیقی کشیدم. حال که عزیزانم جویای حال خوشم بودند، بهتر بود با این حال و هوای ابری به سراغشان نروم. زیر لب "آره ای" گفتم. و با خداحافظی ساده ای مکالمه مان پایان یافت. کوله ام را صاف کردم و به سمت سالن مطالعه راه افتادم؛ جایی که روزی ساعتها کنار تینا می نشستم و تینا تلاش می کرد بی آنکه تمرکز کسی را برهم زند؛ تک تک مسائل را به من بفهماند.. در نزدیکی کتابخانه بودم؛ همان کوچه های همیشگی, همان درختان سرسبز، حتی همان بچه هایی که قبلا در کوچه بازی می کردند؛ همه چیز همانهایی بود که کنار تینا تجربه اش کرده بودم. ولی نمی دانم چرا بعد از مرگ تینا این کوچه ها و این صمیمیت ها برایم رنگ باخته بود. این کوچه ها و خاطرات که هیچ زندگی هم برایم رنگ باخته بود. نگاهی به سر در کتابخانه انداختم و دستم را زیر مقنعه ام بردم و گلویم را مالش دادم؛ قطعا موقعیت خوبی برای گریه کردن نبود. دقایقی پشت در ایستادم؛ نیامدن آوا کم کم داشت مرا عصبی می کرد. گوشی ام را از جیب مانتوی بلند مشکی ام در آوردم. و شماره آوا را با حرص گرفتم که ناگهان صدای خنده های کسی بلند شد. برگشتم و با قد بلند پسری مواجه شدم. رادمان بود. برادر آوا. ابرویی بالا انداختم. رادمان اشاره ای به گوشی ام کرد و گفت: حرصی شدی چرا تلافیشو سر اون درمیاری؟ لبخند ژکوندی زدم و گفتم: علیک السلام آوا کو؟ رادمان شانه هایش را بالا انداخت و گفت: سلام.. نمی دونم.. به من یه پیام داد گفت بیا پایین. سرم را تکان دادم و با ناخن هایم بازی کردم. رادمان همانطور که روبه رو را نگاه می کرد با غر گفت: قبلا یه واکنشی نشون می دادی! و با حرص پیراهن چهارخانه آبی قرمزش را صاف کرد. نگاهش کردم و گفتم: به چی؟ برگشت و نگاهم کرد. با دستش به سرش اشاره کرد و گفت : فکر کن دخترک. آنقدر بی حوصله بودم که هیچ چیز را به وضوح نمی دیدم. رادمان ریش هایش را در دستش گرفت. و من گفتم: ریشات که بودن! پلکی زد و گفت: بیخیال! تو هم از وقتی تینا خدا بیامرز شده. هیچی رو درست نمی بینی. پوزخندی زدم و گفتم: چی شده خب؟ صدای جیغ و داد دختری بلند شد. آوا بود که با سروصدا و تمسخر گفت: ریشاشو کوتاه کرده! واهایی! چه جوری نفهمیدی؟! قیافه من توصیف کردن ندارد... خنده ام گرفت. هر دو برگشتیم و من آرام گفتم: علیک السلام آوا خانوم.. آوا مرا در آغوش گرفت و سلامی کرد. رادمان آرام گفت: بیاین بریم اینجا جای سرو صدا نیست.. من راه افتادم آوا خواست اعتراض کند که رادمان از پشت دستش را گذاشت روی دهان آوا و تا سر کوچه هلش داد. سعی می کردم در بین راه، با دقت بیشتری به اطرافم بنگرم؛ شاید تغییری پیدا می کردم ولی تلاش بیهوده ای بود حتی همان شمشادها هم مثل همیشه سبز بودند، همان درختان کاج قامتشان صاف صاف بود.فقط نبود تینا و کمر خمیده ی من با همیشه متفاوت بود. دستش را که برداشت آوا گفت: این چه کاریه؟؟! مگه اسیر میبری؟؟! _ رادمان: با تو باید مدل اسیرا رفتار کرد تا آدم بشی!
  25. 1 امتیاز
    پارت چهل وهشتم شب وقتی که بابا اومد....آرین تویِ فرصت مناسب همه چیو بهشون گفت..... قیافه مامان بابا خیلی باحال شده بود....اصلا باورشون نمی شد که آرین بخواد قضیه خاستگاری رو مطرح کنه...اونم تازه از آنید دوستِ خودم..... مامان کلی اون شب ذوق کردو زنگ به مامانِ آنید تا ازشون اجازه بگیره برای خاستگاری..... خلاصه قرارِ خاستگاری رفت برای یک روز بعد از اینکه ماها از شمال برگشتیم.... فردای همون شب خوشبختانه کلاس نداشتم ولی باید می رفتم شرکت..... با میلی تمام از جام بلند شدم و بعد از اینکه آماده شدم رفتم پایین... میزِ صبحونه آماده چیشده شده بود.....اما اثری از مامان توآشپزخونه نبود.... نشستم پشتِ میزو بعد از اینکه صبحونم رو کامل خوردم از جام بلند شدم.... از آشچزخونه که خارج شدم تازه مامان رو دیدم که یه عالمه لباس دستش بود..... -سلام صبح بخیر.... نگاهی بهم انداخت:سلام مامان جان....صبحِ توام بخیر..... رفتم طرفش اشاره ای به لباسا کردم:اینارو چرا بادست اووردید؟!میذاشتید تو سبد لباسا خب.... -دختر گیجیا....مگه تو آشپز خونه سبد لباس به اون گندگی رو ندیدی؟ سرمو خاروندم:نه چشام آلبالو گیلاس می چید ندیدم...... سرشو تکون داد:امان از دستِ تو..... لباسارو از دستش گرفتم و کمکش بردم تو آشپزخونه.....بعد از بوسیدن مامان راه افتادم به سمتِ شرکت..... وقتی رسیدم دمِ در شرکت صدایی توجهم رو جلب کرد......دقت که کردم دیدم صدای خانم ایمانیه که میومد..... با اینکه کارم درست نبود....اما....حرفایی که میزد مانع از این شد که بی توجه بهش برم سرِ کارِ خودم..... یه چیزایی رو داشت طوطی وار و تند تند برای اونی که پشتِ خطِ می گفت و هی تند تندم تکرار می کرد:بله آقا....چشم.... خیلی مشکوک میزد...یهو یادِ حرفِ اونروزِ سیاوش افتادم تو اتاقِ خودم که گفت یکی داره زیر آبمون رومیزنه.... همون موقع که رفته بودم تو فکر ایمانی از پشته ستونی که داشت حرف میزد اومد بیرون و بادیدنِ من دستشو گذاشت جلوی دهنش......


×